جناب سروان از کوپنیک.(6)

سرگروهبان: آیا دنبال کار گشتین؟
فوگت: از وقتی از زندان اومدم بیرون هر روز دنبال کار می‎گردم. تا حالا دو تا زیره‌کفش بخاطر راه رفتن داغون کردم. مسؤل زندان یه توصیه‎نامه به من داده ــ او کاغذ را از جیب خارج می‎سازد ــ اما من فرصت نمی‎کنم حتی اونو نشون بدم. همه‌جا اول از من معرفی‎نامۀ پلیس محلی می‎خوان، و وقتی برای سؤال کردن به مغازه شیک‎تری داخل می‎شم فکر می‎کنن که می‎خوام گدائی کنم و فوری منو بیرون می‎ندازن.
سرگروهبان پرونده‎ها را مرتب می‎کرد و به ندرت به فوگت گوش می‎داد: پس وقتی که کار پیدا کردین دوباره بیائید تا ببینیم چکار می‎شه کرد.
فوگت: اما من بدون معرفی‎نامه پلیسِ محلی نمی‎تونم کار پیدا کنم. من اول باید اجازه اقامت داشته باشم ــ
سرگروهبان: اینو از سرتون بیرون کنین. ما به یک آدم بیکارِ از زندان در اومده اینجا اجازه اقامت نمی‎دیم. وگرنه بعداً به کار کردن اصلاً فکر نمی‎کنین و اینجا ول می‎گردین.
فوگت: اما من باید کار کنم. وگرنه با کدوم پول می‎تونم زندگی کنم؟
سرگروهبان: این ربطی به ما نداره. سعی کنین آدمِ درست و حسابی‎ای بشین. اگه کسی بخواد کار کنه، حتماً کار پیدا می‎کنه.
فوگت سرش را تکان می‎دهد: نه، نه، این فقط یک چرخ ‎و فلکه، فقط یک چرخ قهوه‎ خُرد کنیه. اگه من پیش پلیس محلی معرفی نشده باشم نمی‎تونم کار به دست بیارم، و وقتی کار نداشته باشم نمی‎تونم از پلیس محلی معرفی‎نامه بگیرم. پس منم دوباره کشور رو ترک می‎کنم. به من یک پاس با ویزا‎ بدید که بتونم برم اونور.
سرگروهبان: ما مسؤل این کار نیستیم.
فوگت: شما حالا پرونده پیشینۀ زندگی منو تو دست‎تون دارین، و اگه منو اینجا پیش خودتون نمی‎خواهید، پس پرونده منو به اداره کل شهربانی تو آلکساندرپلاتس بفرستید تا بتونم از اونجا یک پاسپورت بگیرم!
سرگروهبان: من که بهتون گفتم، ما مسؤل این کار نیستیم. اگه پاسپورت می‎خواهید باید با مقام مسؤل زادگاهتون تماس بگیرین.
فوگت: اونجا هم بودم! اما اونجا اصلاً به حرفام گوش ندادن. به من گفتن پرونده‎ام دیگه پیششون نیست. بیست ساله که اسمم اونجا خط خورده و دیگه منو جزء اون محل به حساب نمیارن. گفتن برو به یک دهکده دیگه، اینجا مردم بخاطر تو خجالت‎ می‎کشن. منم گفتم منکه نمی‎خوام شما اینجا از من مجسمه بسازین و تو میدون بذارین، من فقط یک معرفی‌نامه می‎خوام. بعد منو خیلی ناجور بیرون کردن. نه، نه، دیگه اونجا نمی‌رم.
سرگروهبان: خوبه، لازم نیست اینجا هم عصبانی بشین.
فوگت: من عصبانی نیستم، من فقط یه تیکه کاغذ می‎خوام، یه تیکه کاغذ، این ارزشش بیشتر از قوانین اساسیِ بشریه، من به این کاغذ از نون شب بیشتر احتیاح دارم!
سرگروهبان: کمربندش را محکم می‎کند و کلاهخودش را بر سر می‎گذارد. تمومش کنید دیگه.
فوگت: نه، نه، من اصلاً عصبانی نیستم، اما باید محلی باشه که آدم خودشو متعلق به اونجا بدونه یا نه! اگه من معرفی‌نامه نداشته باشم و اجازه موندن در اینجا رو نداشته باشم، پس لااقل می‎خوام یه پاسپورت داشته باشم تا بتونم از کشور خارج بشم! من که نمی‎تونم پاهامو تو هوا تکون بدم، این کار رو فقط به دار آویخته شده‏‎ها می‎تونن!
سرگروهبان: من درخواست شما برای اجازه اقامت رو می‎فرستم برای بررسی.
فوگت: من پاسپورتو ترجیح می‎دم! من دوباره می‎خوام از این کشور برم. می‌رم و به این زودی‎ها هم دیگه برنمی‎گردم، خیالتون راحت باشه، می‎تونید مطمئن باشین! من حالا می‎دونم، منو طوری سوزوندن که تا آخر عمر برام کافیه!
سرگروهبان: شما هنوز تصویر مبهمی از اداره گذرنامه دارین. جریان پاسپورت شما مربوط به اداره ما نمی‎شه، اینو به یاد داشته باشین، این کار در این ادره غیرممکنه. من درخواست شما برای اجازه اقامتو می‎فرستم برای ادامه بررسی، اما من نمی‎تونم توصیه شما رو بکنم، برای این کار زندگی شما خیلی سؤال برانگیزه.
فوگت: من می‎خوام یه پیشنهاد بهتون بکنم ــ من دوست دارم بهتون پیشنهاد کنم که شما اجازه بدید منو دوباره خیلی صریح به زندان بفرستن!!!
سرگروهبان: حالا پر رو هم می‎شه! بفرمائید بیرون!!
فوگت: هل ندید، من که خودم دارم می‌رم. نهار نوش جونتون.
سرگروهبان: مردک احمق! یک ربع از وقت نهارمو دزدید. تازه شکایت هم می‎کنه. من که اصلاً بهش اطمینان ندارم.
گروهبان: من هم ندارم، آقای کمیسر.
سرگروهبان: من حالا برای غذا خوردن می‌رم. ساعت یک و نیم برمی‎گردم، بعد شما می‎تونید تا ساعت دو برای غذا خوردن برید. خداحافظ، شِلیکمَن.
صحنه تاریک می‎شود.
ــ ناتمام ــ

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر