قاضی ژانجو.


داستان زیر شدیداً واقعیت را بازگو می‎کند. کسی که این کتاب را بخواند این اطمینان دادن برایش غیر ضروری به نظر می‎رسد. زیرا این داستان مهر نویسنده‎اش و مهر سرنوشت را با خود حمل می‎کند. فقط این بی رحم‎ترین و بی غم‎ترین شاعر جرئت می‎کند چنین اثر وحشتناک و در عین حال ساده‎ای را خلق کند. اقتباس از آن شاید برای نویسندگانی که رمان‎های کوتاه می‎نویسند کار با درآمدی باشد اما مطمئناً کار غم‎انگیزی خواهد بود. نویسنده عرف غریبه اما دارای نقطه نظر دیگری‎ست. برای او باید حقیقت والاترین الهه باشد.
... در برابر یک هیئت منصفه رومانیائی بر روی چارپایه متهم ژانجو Jancu دهقان نشسته است. جلیقه پوستی قهوه‎ای رنگش پاره است و از میان آن و از پاره‎گی پیراهنش پوست برنزه‎اش دیده می‎گردد. رشته موهای دراز و درهمی بر چهره پریده رنگش افتاده‎اند، سر به سمت قفسه سینه خم گشته و چشم ثابت به زمین خیره شده است. هیچ نگاهی به تماشاچیان، هیئت منصفه و قاضی نمی‎اندازد.
منشی دادگاه رسمی بودن دادگاه را اعلام و شروع به خواندن پرونده متهم می‎کند. کشاورز ژانجو، یک تاجر بزرگ، ارتدکس، بیست و نه ساله، تا حال بدون سابقه کیفری و قاضی در روستای خود اقرار می‎کند که همسرش سنیا Xenia بیست و یک ساله، نوکر خود آلکسا Alexa چهل و سه ساله و زن کولی ماریولا Mariula، سن نامعلوم، اما بالای پنجاه سال را در یک شب، در چهلمین شب روزه به قتل رسانده است. در پرونده آمده است که متهم به این سه قتل شهادت داده است و شاهدان دیگری برای این جرم وجود ندارند. اما اعتراف ژانجو که خود بلافاصله پس از انجام این جنایت ترتیب دستگیر شدنش را داده بسیار کامل می‎باشد و نتایج کالبد شکافی آن را تائید کرده است. ژانجو همسرش را با یک گلوله در قلب و پیشخدمت را با شلیک سه گلوله به سر کشته و زن کولی را با دستانش خفه کرده است. در پرونده آمده که متهم از دادن هر گونه اطلاعاتی در باره دلایل قتل خودداری می‎کند؛ حتی شهود هم توضیحی برای این کار نمی‎یابند.
بازپرسی شروع می‎شود. قاضی می‎پرسد: "ژانجو، آیا امروز هم هنوز به جرم‎تان معترفید؟"
متهم از جا برمی‎خیزد اما صورتش همچنان بی حرکت و نگاهش به زمین ثابت است. او با صدای خفه‎ای پاسخ می‎دهد: "بله، تماماً حقیقت دارند." و بلافاصله دوباره بر روی چارپایه می‎نشیند.
قاضی به او گوشزد می‎کند: "ژانجو، شما باید بایستید. شما باید حالا آنچه که در روز شنبه و شب بعد از آن انجام داده و فکر کرده‎اید را برای ما تعریف کنید."
ژانجو سرش را تکان می‎دهد و آنرا بیشتر به قفسه سینه خم می‎کند. بعد ناخشنود و با اکراه از جا بلند می‎شود، صدایش اما مانند قبل خفه به گوش می‎آید و بدون هیجان است: "نه، عالیجناب، من این کار را نخواهم کرد. زیرا طرز به قتل رساندن آنها را شما می‎دانید و ضرورتی برای تکرارشان نیست. و اینکه چرا من دست به چنین کاری زدم را نه به شما و نه به هیچ کسی دیگری نخواهم گفت."
قاضی می‎گوید: "اما قانون اینطور می‎خواهد. اعضای هیئت منصفه باید اعتراف را از دهان خودتان بشنوند. و در جائیکه شما چنین نادمانه به جرم‎تان اعتراف می‎کنید چرا نباید دلایش را نام ببرید؟ ژانجو، این فقط می‎تواند به نفع شما تمام شود! همه مردم روستایتان می‎گویند که شما بهترین و شرافتمندترین انسان بوده‎اید. به این دلیل هم توانستید در این عنفوان جوانی قاضی روستای خود شوید. همچنین شاهزاده از هامبورگ هم که شما در نزدش سه سال خدمت کرده‎اید شخصاً نزد بازپرس این پرونده رفته و گفته است که او خود را وجداناً موظف می‎دیده شهادت دهد که شما، ژانجو، صادق‎ترین، و باوفاترین انسانی بوده‎اید که او هرگز در اطرافش داشته است. بنابراین وقتی حالا شخصی مانند شما ناگهان چنین جنایت وحشتناکی را انجام می‎دهد یا باید شخص دیوانه‎ای باشد، و شما دیوانه نیستید، یا اینکه باید توسط واقعه‎ای دچار چنین هیجان وحشتناکی شده باشد. این واقعه چه بود؟ اعتراف کنید! اعتراف وجدان‎تان را راحت می‎سازد و شاید باعث تخفیف مجازات شما گردد!"
اما ژانجو دوباره سرش را تکان می‎دهد، و دوباره کلمات آهسته و بی صدا از میان لبانش خارج می‎گردند. "عالیجناب، من از شما و شاهزاده خوبم و همسایگانم تشکر می‎کنم، اما من شایسته این محبت‎ها نیستم! اعتراف من از روی پشیمانی نبود؛ من فقط همه چیزهائی را که قاضی باید می‎دانست گفتم تا محکوم به مجازات شوم، و من تمام حقایق را گفتم، زیرا من هرگز دروغ نگفته‎ام و این بار هم نمی‎خواستم دروغ بگویم. اما من آن را از روی ندامت انجام ندادم، زیرا از کاری که کرده‎ام پشیمان نیستم. و اگر من حالا می‎توانستم یک انسان خوشبخت و صلح طلب مانند آن روزهائی که بودم باشم، و اگر حالا آنچه را که آنوقت فهمیدم می‎فهمیدم باز هم این سه انسان را همانطور که در آن شب کشتم ساعتی بعد می‎کشتم. به این دلیل احتیاجی به سبک ساختن وجدانم ندارم، زیرا که وجدانم راحت است. و آنچه مربوط به تخفیف در مجازات می‎گردد، چه چیزی باید تخفیف یابد؟ من ترجیح می‎دهم که آقایان ــ او به اعضای هیئت منصفه اشاره می‎کند ــ بگویند: او باید به دار آویخته شود! اما این کار متأسفانه شدنی نیست، زیرا در نزد ما دیگر کسی را دار نمی‎زنند، و مرا فقط به حبس ابد با اعمال شاقه در اوکنا Okna محکوم می‎کنند. برای چه باید آرزو کنم که دوباره از آنجا آزاد شوم؟ نه، من چنین آرزوئی ندارم! من آنجا خواهم ماند، و کار اجباری، غذای سگی و کتک‎ها پس از چند سال مرا خواهند کشت. و این خوب است. زیرا من با کمال میل می‎میرم، عالیجناب، من مردن را ترجیح می‎دهم!"
شاید خواننده از این کلمات تحت تأثیر عمیقی قرار نگیرد. اما آنها برای شنوندگان فراموش ناشدنی خواهند ماند. آدم می‎توانست احساس کند که روح این انسان در حقیقت تحت فشاری‎ست که مرگ را برایش چیزی خوشایند جلوه‎گر  می‎سازد، فشاری که نه از روی ندامت است و نه احساس گناه، بلکه چیز قدرتمندی‎ست که او تحت تأثیر نفوذش دست به چنین کاری زده بوده است و امروز هم هنوز او را زیر بار خود له می‎سازد.
بازجوئی از شهود آغاز می‎گردد. اولین شاهد تودیکا Thodika کشاورز پیری‎ست که قبل از ژانجو قاضی روستا بود و حالا دوباره تا یافتن مردی خانواده‎دار و جوان که به خوبی ژانجو باشد این شغل را به عهده گرفته بود. پیرمرد کوچک اندام و پر حرف با چهره بی رنگی که بینی سرخش مانند یک یاقوت سرخ به جلو زبانه می‎کشید سوگند یاد می‎کند و سپس شرح می‎دهد:
بله، یکشنبه شب و روز آخر روزه‎‏داری بود. این روز مبارکی‎ست، من صبح زود در کلیسا بودم، بعد در میخانه و شب به خانه رفتم. اما چون من سوگند خورده‎ام بنابراین می‎خواهم حقیقت را بگویم: در حقیقت من نرفتم، بلکه چون خیلی مست بودم توسط همسرم و پسرم به خانه حمل گشتم. بله، بعد آنها من را روی تخت قرار می‎دهند و من به خواب می‎روم. ساعت سه صبح طوفان وحشتناکی شروع می‎شود، من چیزی از آن نمی‎شنیدم اما همسرم به دخترم آنیتزا Anitza که در خانه من بود، زیرا که شوهرش قصد داشت او را تا حد مرگ کتک بزند ــ اما حالا دوباره با هم آشتی کرده‎اند ــ  می‎گوید: <آنیتزا، فکر کنم که کسی خودش را دار زده یا جنایت بزرگی اتفاق افتاده است، باد به شدت می‎وزد.> و در این وقت محکم به درب می‎کوبند. زن‎ها می‎ترسند. <من هستم، ژانجو قاضی، باز کنید!> اما وقتی آنها شمع را روشن می‎کنند و او به داخل می‎آید بیشتر وحشت می‎کنند؛ او ژانجو بود و ژانجو هم نبود، او ناگهان بیست سال پیرتر شده بود. همسرم می‎پرسد: <چیزی می‎خواهی؟> او اما به طرف من می‎آید و مرا با تکان دادن بیدار می‎سازد: <تودیکا، تو باید بیدار شوی!> من اول هیچ چیزی نمی‎شنیدم، چون من واقعاً کمی زیاد مشروب نوشیده بودم، بعد با عصبانیت می‎گویم: <هی، ژانجو، چه خبره؟> اما وقتی به او نگاه کردم از ترس نیمی از مستی از سرم پرید، و تمام مستی از سرم وقتی پرید که او گفت: <تودیکا، تو قبل از من قاضی بودی و در کمیته پیرترینی. من شغلم را به دست تو می‎سپرم. حالا دستگیرم کن و همانطور که وظیفه‎ات است مرا بلافاصله به شهر بفرست. زیرا که من یک قاتلم، من همسرم، خدمتکارم و جادوگر پیر را کشته‎ام.> در این لحظه من از جا می‎پرم و می‎گویم: <ژانجو، تو دیوانه‎ای!> و بعد به یادم می‎افتد که یک روز قبل تنها فرزند او مرده است، یک دختر کوچک دوستداشتنی، آنیولا Aniula، و کاملاً ناگهانی در اثر یک تشنج. در این وقت من با خود فکر می‎کنم: او دختر را بی اندازه دوست می‎داشت؛ مرگ دختر باید مغزش را از کار انداخته باشد، و من همدردانه می‎گویم: <ژانجو، شاید بخاطر فرزند بیچاره‎ات خواب وحشتناکی دیده‎ای. آرام بگیر، این خواست خدا بوده است!> او وحشیانه پاسخ می‎دهد: <نه، این خواست خدا نبوده، با این حال انتقام گرفته شد! من به نام خدا دادخواهی کردم، حالا مردم می‎توانند با من هر کاری می‎خواهند بکنند؛ مرا به شهر ببر!> و در این وقت من فهمیدم که او حقیقت را می‎گوید و قلبم از طپش می‎افتد. داشتم دیوانه می‎شدم، اما این درست بود: ژانجو، قاضی ما یک قاتل بود! و من او را صبح به شهر بردم."
قاضی می‎پرسد: "و او به شما نگفت به چه دلیل مرتکب این جرم شده است؟"
تودیکا به زمین نگاه می‎کند و سپس نگاه خجالتزده‎اش را به ژانجو می‎اندازد. ژانجو بطور عجیبی دگرگون می‎شود؛ سرش بالا می‎آید، خطوط زنده‎ای بر چهره‎اش می‎نشینند و نگاه سوزانش نیمه تهدید کننده و نیمه عاجزانه به چهره تودیکا خیره می‎ماند.
تودیکا با خجالت و لکنت می‎گوید: "عالیجناب، هنگامیکه ما به طرف شهر می‎راندیم او بی میل خود همینطوری حرفی از دهانش بیرون لغزید. اما من برایش قسم یاد کرده‎ام از آن چیزی به کسی نگویم. و اینجا هم قسم یاد کرده‎ام تمام حقیقت را بگویم. حالا نمی‎دانم چه باید بکنم! ژانجو، اگر تو به من اجازه دهی ..."
ژانجو با عصبانیت و وحشیانه می‎گوید: "تو ساکت می‎مانی."
قاضی خیلی جدی می‎گوید: "ژانجو، اگر یک کلمه دیگر بگوئید می‎گذارم که شما را از سالن بیرون ببرند."
تودیکا گریان می‎گوید: "و قسم من. ژانجو عزیزم، من نمی‎تونم به تو کمکی بکنم. بنابراین ...
متهم یک بار دیگر وحشیانه و آمرانه فریاد می‎کشد: "ساکت باش!". قاضی به پلیس‎ها اشاره می‎کند. اما ژانجو شروع به صحبت می‎کند: "اگر قرار است که این ننگ در میان مردم فاش شود بنابراین بهتر است که کسی بجز خود من آن را تعریف نکند. بگذارید این پیرزن وراج به سر جایش بازگردد. من خودم می‎خواهم بگویم  که چه رخ داده است ..."
در سالن بزرگ سکوت مرگباری برقرار می‎گردد. و ژانجو داستان خود را تعریف می‎کند، اما نه مانند قبل خفه و کسل کننده، بلکه وحشیانه و پر شور و تقریباً در حال گریستن. هنگامیکه این انسان بیچاره و بدبخت شروع به تعریف می‎کند هیج قلبی بی حرکت باقی نمی‎ماند و هیچ چشمی خشک:
"من خودم می‎خواهم تعریف کنم، هرچند برایم خیلی سخت است اما نمی‎توانم تحمل کنم که کس دیگری آن را بگوید. من فکر نمی‎کردم که اینطور به پایان راه خود برسم، و هیچ کس هم چنین چیزی را فکر نمی‎کرد. زیرا که من زمانی یک انسان خوب و خوشبخت بودم؛ من حالا اجازه دارم این را بگویم، من از خودم صحبت نمی‎کنم بلکه از یک فرد مرده. در ابتدا وضع زندگی‎ام خوب نبود، من پسر دوم خانواده بودم، ارث باید تمامی به برادر بزرگترم می‎رسید، من باید بعنوان نوکر خدمت می‎کردم. البته در خانه پدری‎ام؛ اما خدمت به افراد خانواده اغلب سخت‎تر از خدمت در نزد غریبه‎هاست، شما می‎توانید این حرف را از من قبول کنید. من پس از مرگ پدر بعنوان خدمتکار به شهر رفتم؛ من ساعی و وفادار بودم، همه می‎توانند این را شهادت دهند. همچنین خواندن و نوشتن آموختم؛ و چون دیدم که چطور شراب انسان‎ها را به گاو تبدیل می‎سازد بنابراین هرگز یک قطره هم شراب ننوشیدم. سپس نزد شاهزاده رفتم و با او در آلمان و فرانسه بودم. آنجا سرزمین دیگری‎ست، در آنجا حتی کشاورز هم یک انسان است. حالا، شاهزاده از من راضی بود، او حتی در این پریشانی بزرگ من به یادم افتاد، خودش آمد و شهادت داد. من آن زمان فکر می‎کردم: حالا مدتی در شهر می‎مانی، دستمزدت را پس‎انداز می‎کنی و سپس به روستایت می‎روی و زمینی برای کشاورزی می‎خری. اما جریان طور دیگری پیش رفت. وقتی من دوباره از سفر به خانه بازگشتم برادر بزرگترم فوت کرده بود، و تمام مایملک دهقانی به من می‎رسد. در این وقت من می‎نشینم و شروع به تجارت می‎کنم. اما مردم می‎گویند که من چیزی کم دارم، و من هم خودم آن را احساس می‎کردم. بنابراین شروع می‎کنم به جستجوی یک همسر و سنیا را انتخاب می‎کنم. اما نه فقط به این دلیل که او بسیار زیبا بود و خیلی مورد علاقه‎ام واقع گشته بود، بلکه همچنین بخاطر همدردی‎ با او. او خیلی فقیر بود و باید نزد خواهر بزرگ‎ترش کلفتی می‎کرد، این کار او مرا به یاد جوانی‎ام می‎انداخت. اما من نمی‎خواهم بگویم که با او از روی جوانمردی ازدواج کرده‎ام، من خیلی عاشق او بودم. سنیا دختر ساکتی بود که هیچکس در روستا نمی‎توانست پشت سرش چیزی برای گفتن داشته باشد، و زیبا بود، البته نوع دیگری از زیبائی که دختران ما معمولاً دارند. او ظریف بود، بلوند و چشمان آرام آبی رنگی داشت. شاید چشمانش بودند که باعث علاقه‎مند شدنم به او گشتند. خلاصه، پس از چهار هفته ما زن و شوهر شده بودیم.
این ازدواج ــ واژه‎ای که قرار است به دنبالش بیاید به سختی بر زبانم می‎چرخد، اما من باید آن را بگویم چون حقیقت دارد ــ، ازدواجی واقعاً خوشبخت بود. همسر من به ندرت می‎خندید و هرگز دارای مهربانی ویژه‎ای نبود، اما من با خود فکر می‎کردم: <خوب روش او اینطور است.> او کارهایش را خوب انجام می‎داد و با من در کارهای سختم وفادارانه همکاری می‎کرد. زیرا من تمام نیرویم را در این راه به کار برده بودم تا مزرعه نمونه‎ای راه اندازی و از تمام چیزهای خوبی که در سرزمین‎های دیگر دیده بودم تقلید کنم. این کار با کارگرانمان که سه چهارمش از خوک و تنها یک چهارم آن از انسان تشکیل شده بود آسان نبود، اما من آنچه برای یک انسان ممکن بود را انجام دادم، و اجازه دارم بگویم که بسیاری از کارها با مؤفقیت به انجام رسیدند. به این ترتیب بر دارائی‎ام افزوده شد و چون هر جا که می‎توانستم کمک می‎کردم بنابراین به محبوبیتم نیز افزوده گشت. فقط یک چیز برای خوشبخت بودن کم داشتم: من دارای فرزند نبودم. همسرم دو سال قبل یک کودک به دنیا آورد، یک دختر پر برکت، بلوند و چشم آبی، یک کودک زیبا و عزیز! آه، آنیولای من! ..."
صدای مرد بند می‎آید. او به روبرویش خیره شده بود و سرش را تکان می‎داد. بعد ادامه می‎دهد:
"همه چیز بر وفق مرادم می‎چرخید؛ من در سن جوانی قاضی گشتم! اگر کسی در ظهر شنبه قبل از آن شب وحشتناک از من می‎پرسید: <قاضی ژانجو، چه کسی خوشبخت‎ترین انسان جهان است؟>، این امکان وجود داشت که من بگویم <آن انسان من می‎باشم.> و تقریباً یک روز بعد از آن من بدبخت‎ترین انسان بودم؛ چنین بیچاره هرگز هیچکس نبوده است، هرگز!
من می‎خواهم بطور خلاصه بگویم که جریان چگونه شروع گشت. زیرا وقتی من به آن فکر می‎کنم مغزم به چرخش می‎افتد و نیرویم می‎خواهد ترکم کنم. بله ظهر شنبه بود. من از برکه، جائیکه برای کافه‎های آبجوخوری بخارست قطعات یخ تهیه می‎‌کنم به خانه بازمی‎گردم و برای خوردن نهار کنار میز می‎نشینم. همسرم برایم گوشت می‎آورد و سپس یک کاسه فرنی اما من میل خوردن آن را نداشتم، اما آنیولا که روی زانویم نشسته بود با ولع فرنی را برای خوردن به جلوی خود می‎کشد. من می‎گذارم کودک غذایش را بخورد و بخاطر کار با عجله دوباره از خانه خارج می‎شوم. من تقریباً دو ساعت مشغول کار بودم، در این وقت کلفتی دوان دوان می‎آید، از وحشت رنگش پریده بود و گفت کودک در حال مرگ است. من مانند باد می‎تازم، اما وقتی به خانه می‎رسم دختر کوچکم مرده بود. همسرم او را بر روی زانویش نشانده بود و با رنگی پریده مانند یک مرده به کودک خیره شده بود اما اشگ نمی‎ریخت. ماریولا، کولی پیر در کنارش قرار داشت و گفت:<تشنج بود، همانطور که در پیش بچه‎ها اغلب پیش می‎آید!> قلب من تقریباً می‎شکند، اما من همانطور که باید یک مرد در این مواقع باشد بر خود مسلط می‎شوم. من همه کارهای مربوط به خاکسپاری را انجام می‎دهم و پیش کشیش می‎روم. سپس به خانه برمی‎گردم، همسرم را برای خوابیدن می‎فرستم اما خودم اما در کنار جسد می‎نشینم و تمام شب را آنجا می‎مانم. من فقط جز جز کردن شمع‎ها را می‎شنیدم و گاهی صدای آه کشیدن همسرم به گوش می‎آمد. به این ترتیب شب به پایان می‎رسد. صبح ترتیب تمام کارهای تجارت را می‎دهم، سپس کار قضاوت روزانه را همانطور که وظیفه‎ام است در دفتر کلیسا به انجام می‎رسانم و بعد به خانه می‎روم. در این وقت همسرم در اتاق روی زمین چمباته زده بود و با چشمان خشک طوری که انگار جنون در آنهاست به جسد خیره نگاه می‎کرد. من می‎خواستم او را بلند کنم و دلداری دهم، اما او مانند وحشی‎ها فریاد کشید: <به من دست نزن!> و سراسیمه از اتاق خارج می‎شود. من شگفتزده رفتنش را با نگاه تعقیب می‎کنم اما بعد به خودم می‎گویم: <او همیشه آدم خاص و ساکتی بوده است و حالا درد هم در نزد او به طرز ویژه‎ای خود را نشان می‎دهد.> بعد من دوباره می‎نشینم و در این هنگام درد به یادم می‎آید، و من مدتی دراز گریستم ... اشگ‎ها مزیت بزرگی‎اند، از آن وقت دیگر نتوانسته‎ام گریه کنم ..."
مرد دوباره به روبرویش خیره می‎شود. بعد آه عمیقی می‎کشد و ادامه می‎دهد:
"در سحر به راه می‎افتم و پیش کشیش می‎روم تا با او در باره مراسم تشیع جنازه روز بعد آخرین صحبت‎ها را بکنم. من اما از جاده فرعی و از روی کشتزار می‎رفتم. در این وقت در پشت یک مرغداری صدای ناله‎ای می‎شنوم. من صدا می‎زنم <آنجا چه کسی‎ست؟> ــ زن کولی جواب می‎دهد: <من هستم، ماریولا>. <ژانجو آیا تو را خدا فرستاده یا شیطان. اما اگر قرار  باشد که من به دار آویخته شوم، آن دو هم باید با من دار زده شوند. من اینجا دراز کشیده‎ام، آلکسا تا حد مرگ مرا کتک زده است، چون من پولی که صادقانه کاسبی کرده‎ام را از او طلب کردم، پول سمی که به سنیا داده بودم. آیا مگه تقصیر من است که بچه به جای تو مرده و تو هنوز زنده‎ای؟ سم من اما خوب بود!> من فریاد می‎کشم: <جادوگر پیر، این حرف‎ها چیست که می‎زنی؟> ــ کولی با تمسخر می‎گوید: <آه، تو آدم باهوش! آیا نمی‎تونی حدس بزنی؟ آیا نمی‎دونی که همسرت از تو متنفر است، که فقط به خاطر ثروتت با تو ازدواج کرده است؟ هر کس دیگری را او به تو ترجیح می‎دهد، با آلکسای زشت و پیر رابطه دارد؛ آنها می‎خواستند تو را مسموم کنند، من سم را برای آنها تهیه کردم.> در این وقت تمام موهای بدنم سیخ می‎شوند و عاقبت فریاد می‎کشم <تو دروغ می‎گی!> او با تمسخر می‎خندد. <به خودت ثابت کن! برو به خانه و به زنت بگو که تو بخاطر کار اداری به شهر می‎ری و فردا دوباره برمی‎گردی. تو اما بعد از سه ساعت دوباره برگرد، و من شرط می‎بندم که آن دو را پهلوی هم خواهی یافت.> ... اینکه در آن لحظه بر من چه می‎گذشت غیر قابل شرح دادن است. من به خانه می‎روم، تفنگم را فشنگ گذاری می‎کنم، خدمتکار اسبم را آماده می‎کند و به همسرم می‎گویم: <من فردا برای خاکسپاری برمی‎گردم.> اما در کنار اولین مهمانخانه می‎ایستم و سپس به خانه برمی‎گردم. پنجره اتاق خواب نور تیره‎ای می‎داد، من به پنجره نزدیک می‎شوم، نور شمع کنار تابوت از پنجره به بیرون می‎آمد. و" ــ راوی سکوت می‎کند، سپس با صدای گریانی ادامه می‎دهد ــ "آن دو پنچ قدم جلوتر از تابوت با هم بودند! ... من آن‎ها را می‎دیدم، من به پنجره فشار می‎دهم، هدف می‎گیرم و خیلی سریع شلیک می‎کنم، اول به سمت همسرم و بعد به سمت آلکسا. هر دو در خون خود می‎غلطند. سپس به داخل می‎روم و جسد همسرم را از آنجا خارج می‎کنم تا کسی هتک حرمت کردن آن دو را نبیند. و بعد مدتی طولانی می‎ایستم و به جسد نگاه می‎کنم. در این وقت ماریولا که خود را به آنجا کشانده بود پوزخندزنان می‎گوید: <خوب کاری کردی ژانجو، خوب کاری کردی!> در این وقت من او را خفه کردم، زیرا که او هم مقصر بود. سپس پیش تودیکا رفتم ... و حالا خواهش می‎کنم، آیا امکان دارد که برایم مجازات اعدام اجرا شود؟"
این ممکن نبود. ژانجو به حبس ابد با اعمال شاقه در اوکنا محکوم می‎گردد. هیئت منصفه بعد از یک مشورت نه ساعته با هشت رأی در مقابل چهار رأی او را گناهکار شناخت. به این ترتیب او برای برائت فقط یک رأی کم آورده بود.