ﺁﺭﺯﻭﻱ ﻛﻮﺩﻛﻲ.


دوخت اولین شلوار کودکانه دوران کارآموزی خیاطی من.

برایت پیراهنی می‎دوزم که بویش حتی یوسف را هم به شگفتی وادارد.
فردا آخرین روز از دوران چهار ماهه کارآموزی در رشته خیاطی‎ست. حالا می‎توانم به راحتی شلواری ساده، پیراهنی بی یقه و اقسام جلیقه‎ها را بدوزم.
حالا قادرم به جای گرفتن یقه پیراهن و کندن شلوار مردم برایشان شلواری ساده، بی زیپ و بدون دنگ و فنگِ کمربند بستن بدوزم تا بتوانند آن را خیلی راحت مانند پیژامه به پا کنند یا از پای درآوردند. پیراهن دوزی‎ام حرف ندارد.
هنر خیاطی یکی از قدیمی‎ترین هنرهاست. این پرسش که آیا هنر کفاشی اول خلق گشت یا هنر خیاطی مانند پرسش اول بودن تخم مرغ یا مرغ تا ابد بی پاسخ خواهد ماند.
به نظر من اما هنر خیاطی اول خلق گشت، بعد کفاشی و کمی بعدتر از آن هنر جوراب‎بافی!
اما مهمتر از دانستن این مفروضاتِ بیهوده، خواستن است، خواستن است که توانستن را می‎زاید، و توانستن یعنی به انجام رساندن کاری که خشنودت می‎سازد.
گرچه حالا با صدائی رسا می‎توانم بگویم که قادر به شلوار دوختنم، اما نباید از این چنین تعبیر شود که من بهترین شلواردوز جهان شده‎ام! نه چنین نیست، اما می‎توانم با اطمینان بگویم شلواری را که من می‎دوزم دارای برش و دوختی کاملاً ساده است. و نوع پارچه‎ای که برای این منظور به کار می‎برم زیبائی خاصی به این سادگی می‎بخشد! و بی شک بدون شرکت در این کارآموزی چهار ماهه یا باید هنوز یقه مردم را می‎گرفتم و یا شلوار از پایشان می‎کندم.
بنابراین خواستن دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد!

شش زن.


زمان گاهی برای من طوری عجیب و ناجور می‌گذرد. مثلاً وقتی چشمانم در اثر خواندن خسته می‌شوند و من وسط روز برای استراحت دادن به آنها چرتکی می‌زنم، سپس پس از بیدار گشتن دیگر نمی‌دانم که آیا صبح است و باید روز را آغاز کنم یا اینکه نیمه شب است و باید تا آغاز روز به خوابیدن ادامه دهم. در چنین مواقعی حتی پیش آمده که من خود را آماده به سر کار رفتن کرده اما در حال لباس پوشیدن کم کم به زمان مشکوک گشته‎ام!
این مثال و مثال‌های دیگر به من ثابت کرده‌اند که زمان مدام در حال کلک زدن به من است. گاهی کاری می‌کند که گذشتش برایم نامحسوس می‎گردد و من خودم را مانند کودکی فرض می‌کنم که هنوز بزرگ و بالغ نگشته است، گاهی هم با سرعت مافوق صوت از کنارم می‌گذرد؛ موهایم را بیشتر و بیشتر سفید می‌سازد و فکر رسیدن زمان خریدن پارچه کفن در ذهنم را تقویت می‌کند!
من نوشته‎ام را به این خاطر با مبحث زمان شروع کردم تا توجه خواننده به این مطلب جلب شود: سنج زمان آنطور که بسیاری معتقدند کار چندان آسانی نیست! هزار دنگ و فنگ دارد، و تعریفش مانند فهم بوجود آمدن جهان و زندگی به تعداد افراد بشر متفاوت است!

استکان چای در دستم بود، از شیرینیِ ذوب شدن قند در دهانم لذت می‌بردم و چشمانم هشیارانه و دقیق در پی دیدن گذر زمان به این سمت و آن سمت اتاق می‌چرخید.
در این لحظه اتفاق عجیبی رخ می‌دهد، استکان چای طوری داغ می‌شود که انگشتان دستم را می‌سوزاند! با عجله استکان را بر روی میز قرار می‌دهم و قبل از آنکه بتوانم فکرم را معطوف به دلیل داغ شدن ناگهانی استکان کنم صدائی به گوشم می‎رسد: "خیلی داغ بود؟"
بی اراده سرم را بالا می‎برم، اما بجز سیاهی چیزی نمی‌دیدم. من به خاطر مرغان عشقم بعد از تاریک شدن هوا چراغ روشن نمی‌کنم و تنها نور لپ‎تاب اندکی روشنائی در اطرافم می‌تاباند. اتاق تاریک بود و چشمانم در ابتدا بجز آنچه که از وجودشان آگاهم چیز دیگری را نمی‌دید! ناگهان از گوشه دیگر اتاق صدائی می‌گوید: "لپ‎تابتو بچرخون!"
با چرخاندن لپ‎تاب به سمت صدا شش صورت را در برابرم می‌بینم. پس از لحظه‌ای کوتاه و کمی دقت بیشتر شش نفر که چادری سیاه تمام اندام‌شان را پوشانده بود هویدا می‌گردند! بجز چشم‌ها هیچ چیز دیگری از صورت‌شان قابل دیدن نبود. من شگفتزده و با اندکی ترس و لرز می‌پرسم: "شماها که هستید؟"
هر شش نفر همزمان با هم شروع به خندیدن می‌کنند. یکی از آنها که به نظر می‌آمد سخنگوی گروه باشد پس از یک دل سیر خندیدن می‌گوید: "حالا دیگه ما رو نمی‌شناسی؟"
تعجب من مدام بیشتر می‌گشت. از نوع صدا نمی‌توانستم تشخیص دهم که طرف چه کسی‌ست! آیا آشناست، یا اینکه مرد است یا زن. انگار زمان اینجا هم دستی در جریان داشت و صدای طرف را با آنکه دارای هیکل درشتی بود مانند صدای کودکان طوری به گوشم می‌رساند که نمی‌توانستم مذکر یا مؤنث بودن صاحب صدا را تشخیص دهم.
دل را به دریا می‌زنم و بدون اندیشیدن به اینکه اصلاً این شش نفر چطور به اتاقم آمده‌اند می‌پرسم: "آیا باید بدونم که شماها که هستید؟"
صدای فرد زیر چادر کمی لطیف می‌گردد و می‌گوید: "معلومه که باید بدونی! تو ندونی کی بدونه!"
من بلافاصله می‎پرسم: "شماها زن هستید یا مردید؟"
"اوا معلومه که زنیم!"
"پس چرا صداتون مثل زن‎ها نیست؟"
"برای اینکه انگشت دستمو کردم تو دهنم و گذاشتم زیر زبونم."
"چرا؟"
"برای اینکه صدام تحریکت نکنه."
دوباره زمان کودکم می‎سازد و می‎گویم: "نه بابا، این چه حرفیه. انگشتتو بیار بیرون، تحریک نمی‌‎شم!"
در این وقت صدای دیگری می‎گوید: "خب بهش بگو کی هستیم، چرا انقدر لفتش می‏دی؟" و خودش ادامه می‏دهد:
"ماها رو حاج آقا فرستاده تا باهات جهاد نکاح کنیم."
زمان خود را دوباره وارد ماجرا ساخته بود و به من گوشزد می‎کرد که خرید کفن را فراموش نکنم و احساس پیری را در من تقویت می‎کرد. من پس از لحظه‌ای سکوت با تأسف می‎گویم: "بعد از مردن سهراب نوشدارو! این چه وقت جهاد نکاح کردن با من است!؟ حالا که من نه پول دارم و نه جان! و چرا شماها با حاج آقا لخت و عور همانطور که به دنیا آمده‌اید جهاد نکاح می‌کنید و با من اینطور؟ اگر نور لپ‎تابم نبود که من اصلاً قادر به دیدن شماها نبودم! گرچه در حال حاضر زمان با من شوخیش گرفته و احساس پیری و مرگ به جانم انداخته اما این دلیل نمی‌شود که بگذارم ندید کسی با من جهاد نکاح کند! آن هم نه یکنفره، بلکه شش نفره! اما سؤال بعدی من این است که چرا شماها همیشه در تاریکی به جهاد نکاح می‎روید؟ مگر دراکولائید که در هوای روشن جرئت جهاد نمی‌کنید!؟ در ضمن من نصف هیکل شماها را هم ندارم، این چه عدالتی‎ست که شش خانم هیکلمند برای جهاد نکاح با من می‌خواهند جانفشانی کنند! خیلی عجیب است؛ یا حاج آقا نمی‎‌داند شماها را پیش چه کسی فرستاده یا اینکه شماها نمی‌دانید پیش که آمده‎اید!

خدا پدر و مادر خانم سخنگوی این گروه جهادی را بیامرزد که جانم را نجات داد! پس از تمام شدن حرف‌هایم در حالیکه نگاه دلسوزانه‌اش نور امید در قلبم می‌افشاند رو به بقیه خواهران جهادیش می‎کند و می‎گوید: "حق داره! با جهاد اولین نفرمون فوت می‎کنه! فکر کنم جهاد در شاه‌عبدالعظیم واجب‎تره!" هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که هر شش شبح ناپدید می‌گردند و مرا شگفتزده و مات تنها می‎گذارند.

عشق؟

لیلی عزیزم، 
آیا به خاطر می‎آوری که یک بار وقتی از تو خواهش کردم به من اجازه بوسیدن پایت را بدهی مرا دست‎انداختی! در این وقت تو به من گفتی: "برو، هانس، تو باید همیشه چیزهای ویژه بخواهی!"
حالا من یک بار دیگر چیز ویژه‎ای داشتم ــ و می‎خواهم آن را برایت تعریف کنم.
می‎دانی، من تابستان در ویزبادن بودم. آنجا پالومیتا را شناختم؛ تو هم باید او را از طریق شعرهایم بشناسی.
پدر و مادرش آلمانی و ساکن بوینوس آیرس بودند و او برای دیدن خویشاوندانش به آلمان آمده بود. پسر عمویش قاضی ویزبادن بود، من او را آنجا ملاقات کردم. او هجده ساله بود، باریک اندام و بور ــ خیلی بور، همانطور که تو هستی، لیلی.
یک روز برای خانم قاضی گل می‎برم. پالومیتا آنجا بود؛ لباس خانه روشنِ بلندی با نقشِ گل‎های رنگارنگ بر تن داشت. خانم کلارا دستور آوردن شامپاین می‎دهد، و ما توت فرنگی خوردیم و سیگار کشیدیم. خانم کلارا پرگوئی می‎کرد و می‎خندید، به این سو و آن سو می‎رفت، پشت پیانو می‎نشست، از میان پنجره به بیرون نگاه می‎کرد ــ اوه او بسیار شلوغ و پر جنب و جوش بود! اما پالومیتا تکان نمی‎خورد، یک کلمه هم صحبت نمی‎کرد. پاهای کوچکش را روی مبل دراز کرده و آنجا نشسته بود، یک بیسکویت را در فنجان چایش خیس می‏‎داد و با چشمان بزرگ آبی خود به من نگاه می‎کرد. هنگامیکه خانم کلارا برای لحظه‎ای خارج می‎شود، من پیش پالومیتا می‎روم، دست‎هایش را می‎گیرم و می‎بوسم. ــ او با آرامش اجازه این کار را به من می‎دهد.
من دیگر به یاد نمی‎آورم چه زمانی آگاه گشتیم که ما دو نفر عاشق هم شده‎ایم. ــ من هر روز ساعت چهار بعد از ظهر پیش او می‎رفتم. سپس قاضی رهسپار دادگاه می‎شد و از آنجا همیشه به میگساری شبانه می‎رفت. بنابراین ما تا ساعت هشت با خیال راحت تنها بودیم. ــ ابتدا سه نفری چای می‎نوشیدیم؛ سپس خانم کلارا خانه را ترک می‎کرد و ما را تنها می‎گذاشت.
و بهانه رفتنش همیشه این عبارات بودند: "منو ببخشید ــ اما من باید واقعاً به خیاطی بروم!" ــ "ببخشید بچه‎ها، من باید امروز نمونه عکس‎ها را از عکاسی بگیرم" ــ من نمی‎دانم که چه چیزهای دیگری را باید می‎آورد ــ یک لبخند خفیف می‎زد و  سپس از درب خارج می‎گشت.
ما اغلب کنار پنجره می‎ایستادیم و با تکان سر یک بار دیگر  از او خداحافظی می‎کردیم.
او داد می‎زد: "بچه‎ها، سربراه باشید، ماما فوری برمی‎گرده!"
اما او هرگز قبل از ساعت هشت بازنمی‎گشت.
ما کم صحبت می‎کردیم، پالومیتا و من. این دختر آلمانی بسیار تنبل و در هر حرکتی کُند بود، اما تنبلی او چیزی الهی در خود داشت. اغلب در برابرم زانو می‎زد، آرنج‎هایش را روی زانوهایم تکیه می‎داد و به من خیره می‎گشت؛ سپس من گونه‎هایش را نوازش می‎کردم یا شعرهایم را برایش می‎خواندم.
یا او پشت پیانو می‎نشست و می‎نواخت. نواختنی نرم، معطر و لرزان. ــ سپس من کنارش چمباته می‎زدم. ــ پاهایش را در دست می‎گرفتم، کفش و جورابش را درمی‎آوردم و پاهای سفید و شیرینش را با بوسه‎های آتشین می‎پوشاندم.
او این کار را کاملاً معمولی می‎دانست، و لیلی، او بر خلاف تو اصلاً چیز <ویژه‎ای> در آن نمی‎یافت!
ما عاشق هم بودیم، پالومیتا و من! و عشق جوان و جذابش مرا آرام می‎ساخت، من در این بهشت قرمز که پرده‎های سنگین تُرکی‎اش یک اشعه خورشید را هم از خود عبور نمی‎داد همه چیز بیرون را فراموش می‎کردم.
این خوشبختی بود که دوباره مرا خندان در آغوش خود گرفته بود. آیا هیچ چیز در این باره برایت ننوشته‎ام، لیلی؟ ــ آیا هرگز در زمان خوشبختی چیزی برایت نوشته‎ام؟ ــ
اما من این ماجرا را برای دوستم تعریف کردم، همان چارلز زیبای کوچک. من باید این را به کسی می‎گفتم! من همچنین او را یک بار همراه خود به اشلوس‎اشتراسه بردم. ما در آنجا چهار نفری مِی نوشیدیم. خانم کلارا، چارلز، من و پالومیتا ــ به سلامتی عشق‎مان! و پالومیتا بازویش را دور گردن من انداخت:
"آه هانس عزیزم، من چه زیاد دوستت دارم!"
ــ ــ فقط دو ماه ــ سپس باید او از طریق دریا به کشورش بازمی‎گشت. و بنابراین دختر عمویش را متقاعد می‎سازد که نیازی به گردش و تفریح ندارد، نه به بازی تنیس، نه به تماشای مسابقه اسبدوانی، نه به کنسرت، نه به تآتر. و مایل است که در خانه بماند، ــ تنها ــ ــ
قاضی شگفتزده شده بود؛ عاقبت می‎گوید، او احتمالاً از عشقش ناراضی‎ست.
اما او یک عشق شاد و خشنود داشت.
ــ من هجدهم ژوئن دوباره به آنجا رفتم. خانم کلارا از خانه بیرون رفته بود و پالومیتا مانند همیشه با پاهای دراز شده بر روی کاناپه نشسه بود. ما به هم سلام می‎دهیم، همدیگر را می‎بوسیم. ناگهان، به محض آنکه دستم بر روی شقیقه‎اش کشیده می‎شود آهی می‎کشد؛ چنین به نظر می‎رسید که او به خواب رفته است. من چند بار دیگر پیشانیش را نوازش می‎کنم ــ او واقعاً به خواب رفته بود. بیشتر از دو سال می‎گذشت که من دیگر هیپنوتیزم نکرده بودم، از مونیخ به بعد. لیلی، تو به یاد داری که در آنجا این بازیِ هر روزه ما بود!
پالومیتا به خواب رفته بود. من آهسته موهایش را باز و سرم را درون فرهای نرم موی معشوقه بلوندم چال می‎کنم ــ
سپس زنگ زده می‎شود. خانم کلارا بازگشته بود، او آن روز پیش ما ماند. و حالا من پالومیتا را دوباره و دوباره هیپنوتیزم می‎کنم؛ او یک واسطه باشکوه بود. هر دستوری را بلافاصله انجام می‎داد، دکلمه می‎کرد، آواز می‎خواند، بازی می‎کرد ــ خانم کلارا به وجد آمده بود ــ ــ
روز بعد دوباره به آنجا رفتم؛ و وقتی ما تنها بودیم ــ یک فشار آرام دست ــ "بخواب کوچولوی من!" و او خود را به عقب تکیه داد و به خواب رفت. در آغوش نگاه داشتنش وقتی که او در خواب بود برایم احساس ناشناختهِ شیرین و غیر قابل توصیفی به بار می‎آورد.
او از نفس افتاده و بی حرکت آنجا قرار داشت. من موهای فرفری‎اش، چشمانش، دهانش و دست‎هایش را می‎بوسیدم. و سپس ــ اوه من دیگر نمی‎دانستم که چه می‎کنم ــ دگمه‎های لباسش را می‎گشودم و پستان‎های سفیدش را بوسه‎باران می‎کردم.
و حالا هر روز می‎گذاشتم که او به خواب رود؛ اوقاتی که ما تنها بودیم، هر روز.
در روز بیست و چهارم ماه ژوئیه خورشید در آسمان می‎درخشید، اوه چه درخششی. و در این روز خون من به طور کاملاً بی سابقه‎ای به تلاطم افتاده بود. من پیش پالومیتا می‎روم. خانم کلارا خانه را ترک می‎کند، و او در آغوشم به خواب می‏‎رود. در این وقت اتفاق می‎‏افتد. من او را لخت می‏‎کنم، دامن و پیراهن، همه چیزیش را از تنش درمی‎‏آورم. او اصلاً تکان نمی‎خورد. و سپس من بی گناهی شیرینش را برداشتم ــ
او هیچ مقاومتی نمی‎کرد، چشمانش بسته می‎ماندند. فقط فریاد آهسته‎ای از میان لب‎هایش خارج می‎گشت. شبیه به فریاد آهوئی که گلوله من یک بار در جنگل به او اثابت کرده بود.
من از آن زمان به بعد پالومیتا را دیگر به زحمت در حالت بیداری می‎دیدم؛ وقتی پیش او بودم هیپنوتیزمش می‎کردم. چند روز بعد به او دستور دادم:
"صدایم را می‎شنوی، کوچولوی من! من می‎خواهم که تو امشب بگذاری پیشت بیایم. تو باید سعی کنی قبل از آنکه به اتاق خود بروی کلید درب خانه را بدست آوری. می‎شنوی؟ ــ امشب ساعت دوازده کلید را برمی‎داری، آن را به نخ بلندی می‎بندی و از پنجره آویزان می‎کنی. تو درب اتاقت را نمی‎بندی. تو چراغ اتاقت را روشن می‎گذاری تا من ببینم که تو انتظارم را می‎کشی. آیا چیزی را که به تو دستور می‎دهم می‎شنوی؟ ــ تو ــ تمام ــ کارهائی را ــ که گفتم ــ انجام می‎دهی!"
پالومیتا می‎لرزید، اندام لختش در آغوشم می‎لرزید.
"شنیدی چه گفتم؟ ــ آیا این کار را می‎کنی؟"
صدای "بله!" گفتن با اکراه و اجبارش به گوشم می‎رسد.
اما من به آن توجه‎ای نکردم. ــ ساعت دوازده با عجله به اشلوس‎اشتراسه می‎روم. سرم را بالا می‎کنم ــ پنجره اتاقش روشن بود. از نرده بالا می‎روم و درون حیاط می‎پرم. کلید از پنجره اتاقش آویزان بود. کلید را برمی‎دارم، درب خانه را باز می‎کنم، با عجله از پله‎ها تا طبقه دوم بالا می‎روم. درب اتاقش قفل نبود؛ او نیمه عریان روی تختخواب نشسته بود.
نگاهش عجیب و غریب بود، وحشت‎زده و ناباورانه. به نظر می‎آمد که با چشمان باز در حال خواب دیدن باشد و احتمالاً برای حفظ رویایش چشمان خود را بسته نگاه داشته است. سریع به سمتش می‎روم، یک کلمه، یک اشاره: او می‎خوابد.
من اما او را در آغوش می‎گیرم، تمام شب باشکوه را.
و شب بعد و شب بعدتر ــ یازده شب زیبای افسانه‎ای ــ ــ ــ
او باید در دهم ماه اوت سفرش را به پایان می‎رساند و در بادن‎ـ‎بادن به عمو و زن عمویش که آنها هم قصد بازگشت داشتند می‎پیوست. سپس به سمت ژنو و از آنجا با کشتی به سمت وطن می‎راند. ــ آنها نمی‎خواستند که من همراه پالومیتا به بادن‎ـ‎بادن بروم، جائیکه آنها باید هنوز دو روز می‎ماندند. بنابراین من از او خواهش کردم، التماس کردم که از آنجا یک بار دیگر بازگردد، فقط برای یک روز، برای چند ساعت. عاقبت به او در حالت هیپنوتیزم این دستور را دادم و او قول انجام آن را داد.
اوه، من بخاطر رفتن او خیلی می‎ترسیدم. سپس من تنها می‎ماندم، با خودم، با افکار وحشتناکم!
تا ساعت هفت صبح پیش او بودم. بعد با عجله به خانه رفتم، حمام کردم و لباسم را پوشیدم. قطار او ساعت نه صبح حرکت می‎کرد، من برایش گل بردم.
او گفت: "خداحافظ تا فردا شب!"
سپس قطار حرکت کرد. من از قاضی و همسرش خداحافظی کردم و در خیابان بی مقصد به راه افتادم.
و حالا عذاب آغاز می‎گردد. چیزی می‎خواست از دهانم خارج شود، و راه گلویم را می‎گرفت. با انگشتان گداخته به درون مغزم چنگ می‎انداخت و چشمانم را در کاسه چشم می‎سوزاند. چیزی فوق‎العاده شکنجه‎ام می‎داد.
"خدای من! خدای من!"
من تلاش می‎کردم خود را آرام سازم. ــ "پیف ــ تو ــ و وجدان!"
اما مؤفق نمی‎گشتم.
من باید کسی را می‎داشتم که از من در برابر خودم محافظت کند. من سوار اولین درشکه شدم، و به سوی چارلز راندم.
دوستم در خانه بود، خدا را شکر! ــ او هنوز روی تختخواب دراز کشیده بود؛ من بر لبه تخت می‎نشینم.
او به من می‎گوید: "پسر، تو مثل آدم‎های بدبخت دیده می‎شوی! چه اتفاقی افتاده؟"
"برات تعریف می‎کنم، بگذار  اول کمی استراحت کنم! ــ تو می‏دونی که من اونو دوست دارم؟"
"چه کسی رو؟"
"بی عقل! ــ پالومیتا!"
"هوم ــ بله، ــ اینطور به نظر می‎رسه!"
"و تو همچنین می‎دونی که او هم منو دوست دارد!"
"هوم ــ بله ــ ممکنه!"
و حالا همه چیز را برای او تعریف می‎کنم، همه چیز، کوچک‎ترین نقطه‎ای را از او مخفی نگاه نمی‎دارم. می‎گویم که چطور او را هیپنوتیزم می‎کردم؛ چگونه او را در خواب می‎فریفتم؛ چگونه شب به شب پیش او بودم.
وقتی من تعریف کردنم را به پایان می‎رسانم، به او خیره می‎شوم. به نظرم چنین می‎رسید که باید از طرف او حکم محکومیتم قرائت گردد.
او گلویش را صاف می‎کند. سپس ــ آهسته ــ می‎گوید: "این کار جرم است و زندان دارد!"
"پیف ــ زندان ــ به جهنم! اما یک چیز را فراموش کرده‎ای، من تمام این کارها را کردم، و من، او را دوست دارم! و جرم آن ــ برای من ــ دیوانگی‎ست!"
ــ سپس از جا می‎جهم، از اتاق خارج می‎شوم و به خانه‎ام می‎روم! و حالا چند ساعت را آنجا با جان کندن می‎گذرانم، آه لیلی، بسیار وحشتناک، بسیار وحشتناک ــ ــ ــ ــ می‎دانی، لیلی، من در این زمان می‎توانستم حالت روحی قاتلی را که پس از ارتکاب قتل به کارش آگاه می‎گردد به خوبی درک کنم!
ساعت دو بعد از ظهر چارلز به خانه‎ام آمد، من ابتدا وقتی او دستش را بر روی شانه‎ام قرار داد متوجه‎اش شدم.
او گفت: "با من بیا، ما به گردش می‎رویم."
و رسماً مرا با خود کشید و از خانه خارج ساخت. بعد از ظهر مرا به مزرعه برد، شب به تآتر، سپس به میخانه.
یک کلمه هم در باره ماجرا چیزی نگفت.
او مرا به خانه می‎رساند، می‎ماند تا من به رختخواب می‎روم. سپس به من قرص خواب‎آور قوی‎ای می‎دهد. و بعد از به خواب رفتنم آنجا را ترک می‎کند.
هنگامیکه من از خواب بیدار می‎شوم او کنار تختم نشسته بود.
او می‎گوید: "بالاخره بیدار شدی، من بیشتر از یک ساعت اینجا منتظرم!" و ادامه می‎دهد "گوش کن، من در باره ماجرا فکر کردم، برای تو فقط یک راه وجود دارد! تو گفتی که او امشب بازمی‎گردد! ــ بنابراین برو پیشش و همه چیز را برایش بگو!"
من از این فکر خودم را لرزان عقب می‎کشم. اما احساس می‎کردم که حق با اوست.
او می‎پرسد: "آیا قصد داری این کار را بکنی؟"
من قول انجام این کار به او می‎دهم.
ــ من ساعت شش در اشلوس‎اشتراسه بودم؛ پالومیتا بازگشته بود و از من با بوسه‎های داغ و سوزان استقبال کرد؛ من به زحمت می‎توانستم خودم را از آغوشش رها سازم.
"پالومیتا، اجازه بده، من باید چیزی را به تو بگویم!"
"باشه، بگو!"
اما من قادر به گفتن نبودم. من مانند دیوانه‏‎ها در اتاق به این سمت و آن سمت می‎رفتم و نمی‎توانستم آن را بگویم، نمی‎توانستم. دست‎هایم می‎لرزیدند و در جیب‎هایم کاووش می‎کردند. بر روی میز یک نامه قرار داشت، من آن را برداشتم و پاره پاره کردم و داخل جیبم قرار دادم. مدادها را، قلم‎ها را ــ همه را به قطعات کوچک شکستم.
پالومیتا به طرفم می‎آید:
"پسر عزیزم!"
اشگ از چشم‎هایم جاری می‎شود، او آنها را در روی گونه‎هایم می‎بوسد، تک تک، قطره به قطره. وقتی می‎خواست دهانم را ببوسد او را از خود دور می‎سازم.
"ولم کن، تو نمی‎دونی چه کسی را می‎بوسی! ــ ولم کن ــ من می‎خواهم آن را به تو بگویم ــ ــ همه چیز را!"
و من آنچه را انجام داده بودم به او می‎گویم، با لب‎های به دندان گزیده و چشمانی به زمین دوخته شده.
حرف من تمام شده بود، اما جرئت نمی‎کردم به او نگاه کنم.
عاقبت نگاهم را بالا می‎برم ــ
و در این لحظه من بر روی لبانش لبخندی می‎بینم، چنان عجیب و غریب ــ ــ اوه، یک لبخند ــ چنان شیطانی ــ چنان عشوه‎گرانه ــ ــ ــ
دیگر بیشتر از یک ثانیه هم در اتاق نماندم. او پشت سرم صدا می‎زد: "هانس! عزیزم! هانس!" اما من توجه‎ای به آن نمی‎کردم.
چارلز در خانه انتظارم را می‎کشید.
او می‎پرسد: "خب؟"
"من آنطور که می‎خواستی همه چیز را به او گفتم، همه چیز را! وقتی حرفم به پایان رسیده بود ــ ــ ــ او لبخند می‎زد!"
"و ــ ؟"
"من به تو می‎گم که او لبخند می‎زد! و او در این لبخند به من می‎گفت که همه چیز را می‎دانسته، که او مرا فریب داده است، چنان فریب و دروغ شرم‎آوری که تا حال هیچ زنی مردی را اینچنین فریب نداده است!"
من دستم را در جیب مشت می‎کنم ... ــ در این وقت کاغذ تکه پاره شده را بیرون می‎کشم؛ و دستخط او را می‎بینم. ــ من می‎نشینم و با دقت تکه‎های کاغذ را کنار هم قرار می‎دهم.
آن یک نامه از پالومیتا به کلارا بود که شب پیش از بادن‎ـ‎بادن نوشته بود.
"چارلز، بیا نامه را با هم بخوانیم."
ما نامه را می‎خوانیم:
کلارای عزیز،
من باید خیلی سریع خبر خوشحال کننده‎ای را به اطلاعت برسانم. بالاخره شروع شد! وقتی من امروز صبح به عمو و زن عمو صبح بخیر گفتم و سریع از پله‎ها بالا دویدم؛ ناگهان درد شدیدی احساس کردم. در اتاقم متوجه شدم که پر از خون شده‎ام. خدا را شکر، بنابراین نگرانی‎های هشت روز قبل بی‎مورد بودند! ــ امیدوارم که امروز صبح شوهرت متوجه چیزی نشده باشد؛ هانس ابتدا ساعت هفت از اینجا رفت و خیلی پر سر و صدا و وحشتناک از پله‎ها پائین رفت!
کلارا، حالا وقتی که من به کشورم برگردم، در باره من فکر بد در ذهنت باقی نگذار. تو به من صادقانه کمک کردی، هرچند اغلب سرزنش هم می‎کردی، کلارا! ببین، من بی پروا بودم و بکارت و جوانیم را برای خوشبختی کوتاه چند هفته‎ای هدیه کردم! اما من بی نهایت و غیر قابل توصیف عاشق هانس بودم! ــ کلارای عزیز، از دست من زیاد نارحت نباش!
تا فردا شب
پالومیتای تو.
پانوشت: اگر هانس را دیدی چشم‎های عزیزش را از طرف من ببوس!
سپس چارلز می‎گوید: "او تو را خیلی دوست داشت!"
اما من نمی‎دانم چه جواب دادم.
ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ
خداحافظ، لیلی!