یک مسابقهُ دو.

"آقای بَک، آیا می‎توانید یک سفر به ایرلند بکنید؟"
"چرا که نه؟"
"شاید امشب با کشتی پستی؟"
"البته. اما وقتی آنجا هستم چه باید بکنم؟"
آقای وارمینگتونِ مهربان می‎گوید: "این موضوعی ناگوار است، به من اجازه بدهید تمام جزئیات را برای‎تان بطور خلاصه تعریف کنم، سپس خودتان بهتر می‎توانید قضاوت کنید چه قدم‎هائی باید برداشته شود."
وارمینگتون یکی از ثروتمندترین و محترم‎ترین وکلایِ لندن بود؛ یک مرد بلند قامت و قوی، معمولاً با روحیه‎ای شاد و بهترین رفیق. اما امروز ابر تاریکی بر روی پیشانیِ شادش نشسته بود و آدم تشویش و دستپاچگی را در چهره‎اش می‎دید. او به طاقچۀ شومینه‎ای که در آن عصر شرجی ماهِ پائیز هنوز آتش در آن روشن نبود تکیه داده و متفکرانه با زنجیر سنگین طلائی ساعتش بازی می‎کرد.
او تکرار می‎کند: "یک موضوع ناگوار، آقای بَک" و از جامش جرعه‎ای از شراب خوبِ کهنۀ قدیمی که در کنارش بر روی طاقچه قرار داشت می‎نوشد و ادامه می‎دهد: "آیا شما برادرزنمْ بارون برتون را می‎شناسید؟"
بَک با چهرۀ جدی سر تکان می‎دهد. او در بارۀ بارون برتون چیزهای مطلوب کم شنیده بود. "بله، بله، او متأسفانه برای خانواده‎اش نگرانی بسیاری ایجاد کرد. همسرم هنوز از دوران کودکی خود برخی مشاجرات طوفانی‎ای را به یاد دارد که قبل از رفتن بارون برتون به خارج از کشور اتفاق افتادند. پس از ازدواج ما آنچه در قدرتم بود برای برتون انجام دادم؛ اما متأسفانه فقط کم فایده داشت. او در آن زمان پنجاه ساله بود، اما بی‎بند و بار مانند یک جوانِ زیبا. اما هشت سال قبلْ کاملاً غیرمنتظره یک سعادت به دامانش می‎افتد و با یک زن جوان زیبای صاحبِ ارث ازدواج می‎کند که تا حد مرگ عاشق این مردِ سالخوردۀ شیطان شده بود. او تا زمانیکه زن زنده بود در مسیرهای مستقیم باقی می‎ماند، و هنگامیکه زن در حدود یک سال پیش فوت می‎کند افسرده می‎شود. زن اعتمادِ مطلقاً بلاشرطِ خود به برتون را توسط وصیتنامه‎اش ثابت کرد و او را تنها وارثِ ثروت خویش نامید. زن نه تنها برای او تمام پولْ بلکه همچنین املاک خود را به ارث گذارد، زیرا آنطور که زن نوشته بودْ شدیداً اعتقاد داشت که برتون از فرزند عزیزش فلورانس به دوستداشتنی‎ترین شکل نگهداری خواهد کرد.
نباید ناگفته گذارد که او در ابتدا برای انجام وظیفه‎اش همچنین بهترین اراده را داشت. او دو هفته پس از مرگِ همسرش پیش من می‎آید و خواهش می‎کند برایش یک سند بنویسم که مفادش قابل لغو گشتن نباشد؛ او می‎خواست تمام دارائیش در ویلتشر را که شامل حقوق بازنشستگی سالانه به مبلغ پنج هزار پوند و یک خانۀ زیبا و باغ است را به نام دختر کوچکش ثبت کند، در حالیکه برای خودش فقط یک درآمد متوسط از اموال همسرش باقی می‎ماند. او می‎گوید: <وارمینگتون، من به خودم مطمئن نیستم. این خلاصۀ داستان است. من اگر پول داشته باشم فوری آن را از پنجره بیرون می‎ریزم.> البته من تلاش کردم که سند تا جائیکه قانون اجازه می‎داد از قدرتِ تعهدِ شدیدی برخوردار شود، و برتون آن را بدون یک کلمه مخالفت امضاء کرد. چنین به نظر می‎رسید که او دختر کوچکش را واقعاً خیلی دوست دارد؛ او باید همه جا همراهش باشد، حتی در تئاتر هم او را همراه خود می‎برد. همسرم ــ عمۀ دختربچه است ــ مدام در فکر اوست، و چون تصور می‎کرد که اگر مدتی همراه کودکان همسالش باشد خوشحال خواهد شدْ بنابراین سال قبل او را برای جشن عید کریسمس دعوت می‎کند؛ او باید در هدایای عید و در تمام شادی‎هایِ روزهای تعطیل با کودکان شریک می‎گشت.
پدر دختر با او از ویلتشر به شهر می‎آید و دختر را پیش ما می‎گذارد، اما خودش نمی‎خواست بماند. شاید تنهائیْ باعثِ بیداری مجددِ روح قدیمیِ ولگردی در او شده بود. او عادت‎های قدیمی‎اش را دوباره از سر می‎گیرد، در گوشه‎های تئاتر و محل‎های واریته و اغلب در پشت صحنه پیدا می‎گشت. در یک ساعتِ نامبارکْ در یکی از این فرصت‎های آنچنانیْ با دوشیزه تریکسی موردنت آشنا می‎شود، یک خانم جوانِ شاد و همزمان هوشمند که به عنوان ستاره بر روی صحنۀ واریته‎ها می‎درخشد. آقای بَک، شما باید مطمئناً دوشیزه تریکسی را در لباس چسبانِ صورتی رنگ بر روی تمام ستون‎های تبلیغانی دیده باشید.
وقتی یک مرد شصت ساله دوباره عاشق می‎شودْ بنابراین اجازه می‎دهد به راحتی فریب‎اش دهند. این موجود هوشمندْ به زودی او را طوری در دستان خود داشت که برتون به دختر پیشنهاد ازدواج می‎دهد. دختر به املاکش در ویلتشر چشم داشت، اما برتون فکر می‎کرد که نمی‎تواند دیگر آنها را در اختیار داشته باشد، و البته من مواظب بودم در این باره به او هیچ توضیحی ندهم. او کاملاً عصبانی بود که چنین ابله بوده و دارائی را به نام دخترش به ثبت رسانده است. به این وسیله این امکان از او ربوده شده بود که به دوشیزه تریکسی ستایشش را به اثبات برساند. اما دوشیزه تریکسی در نزد باتجربه‎ترین وکیلانِ سراسر شهرْ آقایان شارکی و اسنیپت مشاوره می‎گیرد. همه چیز بنابراین روشن شده بود و مدت زیادی طول نمی‎کشد که آنها شوهرخواهر همسرم را از اختیارات قانونی‎اش دقیقاً آگاه می‎سازند. من مطلع شده‎ام که آنها مشغول تنظیم قراردادِ ازدواج هستند و می‌خواهند تمام اموال را به مناسبت ازدواج به نام دوشیزه تریکسی موردنت ثبت کنند."
بَک می‎گوید: "اما لرد برتون اموال را رسماً به نام دخترش کرده است و ممکن نیست که قانون اجازه این کار را به او بدهد."
وکیل با حالتی متفکرانه لبخند می‎زند و می‎گوید: "این با شغلم به زحمت مناسبت دارد اگر من تحقیرآمیز در بارۀ قانون‎مان سخن بگویم؛ اما نمی‎شود انکار کرد که قانون شامل موارد بسیار عجیب و غریب است. ببینید، سند به نفع فلورا کوچکْ آنطور که نامیده می‎شود فقط یک <اهداء داوطلبانه> است. اما قانون برای اهداء داوطلبانه ارزش کمی قائل است؛ برای قانونْ عشق و محبتِ طبیعی در مقایسه با یک قراردادِ ازدواج البته چیزی به حساب نمی‎آید، و او این قراردادِ ازدواج با دوشیزه تریکسی را خواهد بست. اگر اموال در ویلتشر به نام این خانم جوان به مناسبت ازدواجش با صاحب اموال به ثبت برسدْ بنابراین طبق یک حکم قدیمی از دورانِ ملکه الیزابتْ اهداء داوطلبانه به فلورا کوچکْ حتی ارزشِ کاغذی که رویش نوشته شده است را ندارد."
"این قانون واقعاً ناعادلانه است."
"آقای بَک، شما تنها انسانی نیستید که این نظر را دارد، شما فقط نظر خود را خلاصه‎تر و فشرده‎تر از لردِ معروفی بیان می‌‏کنید که اخیراً در مجلس نمایندگان اظهار کرد: <این برای ما نمی‎خواهد واقعاً قابل درک شود که آیا می‎تواند صادقانه باشد اگر کسی چیزی را که به او تعلق ندارد بفروشد و پول فروش را برای خود نگهدارد و اینکه شخص دیگری که تمام شرایط را می‎داند اجازه داشته باشد از نظر قانونی برای غارتِ صاحب اموال به این فرد کمک کند. درک یک چنین روشی برای یک ذهن ناوارد دشوار است و حتی برای ذهنی با تفکراتِ قانونی چیز رضایت‎بخشی نیست.>"
بَک می‎گوید: "اما این مرد هرگز برای غارت کردن کودک خودش از این قانون استفاده نخواهد کرد!"
"این اصلاً هنوز معلوم نیست. من فکر می‎کنم که او دیر یا زود وقتی فرصت به دست آورد این کار را انجام خواهد داد. در حال حاضر وجدانش هنوز بر علیه شیفتگی و شیدائی‎اش می‎جنگدْ اما من می‎ترسم که به زودی وجدانش شکست بخورد. زنِ جوانِ هوشمند با او مانند ماهیگیری که یک ماهی به قلابش گیر کرده است بازی می‎کند. او به یک روستایِ ساحلی در ساحل غربی ایرلند گریخته و قسم یاد کرده استْ تا زمانیکه سند نوشته نشده باشدْ نمی‎گذارد لرد برتون حتی یک نگاه هم به او بیندازد."
"و لرد کجا است؟"
"او هم در ایرلند است. محل اقامتش راتکول نام دارد و در جنوب واقع شده است. او نمی‎تواند تحمل کند که دریا بین او و الهه‎اش جاری باشد، هرچند که آنها حالا توسطِ تمام پهنای جزیره از یکدیگر جدا هستندْ اما هر روز نامه و تلگراف بین آنها رد و بدل می‎شود. من می‎ترسم که او نتواند مدت بیشتری مقاومت کند."
"اما چه کاری می‎شود در این ماجرا انجام داد؟ آیا نمی‎شود احتمالاً او را در یک دیوانه‎خانه حبس کرد؟"
"متأسفانه نه. اگر هر مردی که یک زن او را عاشق خود می‎سازد به دیوانه‎خانه برده می‎شدْ بنابراین تعداد مردانِ زندانی بیشتر از مردانِ آزاد می‎گشت."
"آیا نمی‎توانید از احساس انسانی این خانم جوان استفاده کنید؟"
"در نزد او چنین احساسی وجود ندارد."
"و قانون بر علیه شماست؟"
"بله ــ با توجه به مفاد فعلی‎اش."
"پس به نظرم می‎رسد که هیچ راه چاره‎ای باقی نمانده باشد."
"اما نه کاملاً. اگر شانس با ما همراهی کند می‎توانیم قانون را تغییر دهیم و به وزیرِ شطرنج‎شان کیش بدهیم. من حالا به اصل مطلب می‎پردازم. لازم نیست یادآور شوم که من با اعتماد کاملی با شما صحبت می‎کنم. اگر حریفان ما کوچک‎ترین سوءظنی ببرند بنابراین بازی را باخته‎ایم و می‎توانیم فقط کارت‎های‎مان را دور بیندازیم."
وارمینگتون خود را به سمت بَک خم می‎سازد و غیر ارادی با صدای آهسته صحبت می‎کند: "ما در مجلس اعیان با آرامی تمام لغو آن حکم قدیمی از دورانِ ملکه الیزابت را به جریان انداخته‎ایم. خودِ صدراعظم از این درخواست پشتیبانی می‎کند. به محض تأییدِ پادشاهْ املاک کودک در امان می‎ماند. در مجلس اعلا این قانون در بهترین مسیر قرار دارد و یکی از محبوب‎ترین وکلای ما در حال تلاش است آن را از مجلس بگذراند. صدراعظم قول داده است که اگر در جلسه سوم هم رأی بیاوردْ در همان روز از پادشاه موافقتش را خواهد گرفت."
"بنابراین موضوع مربوط می‎شود به اینکه کدامیک سریع‎تر انجام می‎شود، تصویبِ قانون یا قراردادِ ارث ــ و جایزه مسابقۀ دو یک حقوق بازنشستگیِ سالانه به مبلغ پنج هزار پوند است؟"
"کاملاً درست است."
"من فقط نمی‎فهمم که در این مورد چه باید انجام دهم."
"شما باید به من این لطف را بکنید، به ماونت ایگل بروید، جائیکه دوشیزه تریکسی اردو زده است، و تا زمانیکه با پیشنهاد ما توافق شود او را  تحت نظر داشته باشید. شارکی و اسنیپت در واقع چشم و گوش‎های تیزی دارند و مانند گور سکوت می‎کنند. هیچ انسانی نمی‎تواند بداند که آیا آنها چیزی از جریان بو کشیده‎اند یا نه. اما این مسلم است که آنها در تماس دائمی با دوشیزه تریکسی قرار دارند. وقتی شما به ایرلند می‎روید شاید بتوانید آنجا یک نگاه به کارتِ بازی او بیندازید، زیرا دوشیزه تریکسی برخلاف آن دو وکیلْ سرزنده و پُر حرف است."
"من این را درک نمی‎کنم. شما فقط احتیاج دارید راز خود را مخفی نگاه دارید؛ تماشای بازی دیگران برای شما فایده‎ای ندارد."
"دارد، دارد! و ما به کمک شما حساب می‎کنیم. شما به ما کمک خواهید کرد، درست است؟ هزینه‎ها اصلاً مهم نیستند. ما فقط مایلیم که شما ــ داخل شوید، داخل شوید!"
یک دست کوچک درِ اتاق را زده بود. حالا درِ اتاقِ نشیمن آهسته باز شده و یک دختر کوچکِ زیبای تقریباً هفت ساله در آستانۀ در ظاهر شده بود. طره‎های فرفری طلائی مانند یال بر روی شانه‎هایش آویزان بودند، چشم‎های آبی‎اش از روی شیطنت می‎درخشیدند، و چال‎های جذابی در گونه‎های گلگون بازی می‎کردند. دختر با دیدن مردِ غریبه می‎خواست دوباره بگریزد، اما آقای وارمینگتون او را مهربانانه صدا می‎زند و می‎گوید: "فلورا، بیا تو!" و او با این حرف داخل اتاق می‎شود.
"آقای بَک، این موکل شما است. فلورا، به آقا دست بده؛ او می‎خواهد خیلی کارها برایت انجام دهد و دوستِ خوب تو باشد."
یک غریزۀ درست باید به پریِ کوچکِ بامزه فاش ساخته باشد که بَک همۀ کودکان را دوست دارد. او از زانوی بَک بالا می‎رود و دهان کوچکش را برای یک بوسه غنچه می‎کند و می‎گوید: "متشکرم. این یک عروسک بزرگ است، درست می‎گم؟" این ظاهراً باید مفهوم دوستی باشد و ادامه می‎دهد: "من پنج بچه و یک پسر زیبای سیاهپوست دارم، اما برای‎شان مادر ندارم. می‎دونی، من خودم هم مادر ندارم، او مُرده و به خاک و هوا رفته است، اما پاپا همیشه از من نگهداری خواهد کرد."
آقای وارمینگتون مهربانانه لبخند می‎زد، در حالیکه بَک با دستان بزرگ قوی‎اش که بسیار زمخت دیده می‎گشت و اما نرمتر از دست برخی از زنان بودْ موی پرپشتِ طلائی را نوازش می‎کرد. عمویش می‎گوید: "خب، فلورا، حالا بدو برو بیرون و بیشتر مزاحم آقای بَک نشو. تو می‎تونی برای خودت انگور و دو بیسکوئیت از روی میز برداری عزیزم. سپس برو و به بازی کردن ادامه بده. در را هم پشت سرت خوب ببند."
دختر در آستانۀ در یک بار دیگر سرش را برمی‎گرداند و با انگشتِ کوچکِ بالا آورده به بَک هشدار می‎دهد: "برای بچه‎هایم مامان را فراموش نکنی!" و روز بعد واقعاً یک عروسکِ بزرگ برای فلورا برتون از مغازۀ اسباب‎بازی فروشی فرستاده می‎شود.
در پشت سر لباس کوچکِ سفید با کمربندِ آبی رنگ و موهای فرفریِ طلائی بسته می‎شود. بَک مصمم می‎گوید: "من می‎خواهم بروم، گرچه هنوز نمی‎دانم آنجا چه سودی می‎توانم داشته باشم. من خوشحال خواهم شد اگر قادر باشم به این کوچولوی بامزه یک خدمت انجام دهم."
وارمینگتون با خوشحالی زیادی می‎گوید: "آدرس این خانمْ هتل رویال در ماونت ایگل در شهرستان کلِر است. هتل کاملاً نزدیک ساحل دریاست و تقریباً چهار کیلومتر از شهر فاصله دارد."
"بنابراین می‎خواهم با قطار سریع‎السیر که چهل و پنج دقیقه دیگر به راه می‎افتد حرکت کنم. از فردا به بعد آدرس من: <آقای جرایم بلاد اسمیت، هتل رویال در ماونت ایگل است.> وقتی چیزی برای گفتن داشتیدْ برایم یک تلگراف بفرستید؛ من هم تلگراف خواهم فرستاد."
دوشیزه تریکسی موردنت پس از اولین روزهای تبعیدِ داوطلبانه به شهرستان کلِر خود را بسیار خسته احساس می‎کرد. و همچنین بیان احساسات پر حرارتِ تحسین‌کنندۀ سالخورده‎اش را یکنواخت و مأیوس کننده می‎یافت. دوشیزۀ غیررمانتیک پس از مچاله کردن نامۀ هشت صفحه‎ای و انداختن آن در شومینه با خود زمزمه می‎کرد: "اگر قرار باشد تا ابد اینطور ادامه یابد پنج هزار پوند در سال هم کافی نخواهد بود. پس از ازدواج این تغییر خواهد کرد." او غرق گشته در رویاْ وقتی به شام کوچکِ خنده‎داری فکر می‎کرد که با تحسین کننده‎اش پس از اجرایِ نمایش می‎خوردْ لبخند می‎زد. این خاطره وضعیت فعلی او را غیرقابل تحمل‎تر می‎ساخت. او بر روی یک صندلی راحتی بزرگ در اتاق‌نشیمن نشسته بود، پاهایش را بالا برده و با نگاهِ ناراضیْ دریای آبی رنگ را که خود را در سطح وسیعی تا افق گسترانده بود تماشا می‎کرد. بدبختی اوْ بیکار بودن و کسی را برای گفتگو نداشتن بود. چندین واعظ و یک مردِ مسافر انگلیسی با همسرش همراه با سه دختر خوب تربیت شده به هتل وارد شده بودند، اما اینها برای تریکسیِ بانشاط در لباس شیکِ دوچرخه‎سواریش فقط یک وسیله وحشت و انزجار بودند. "کاش لااقل کسی را می‎داشتم که با من بخاطر چیزهای ساده می‎خندید، سپس این قابل تحمل بود!" او با ناامیدیِ تمام آه می‎کشید؛ و در این حال نگاهش از دریا که روبرویش قرار داشت به سمت چپ رو به زمین تنیس می‎چرخد، و اینک سرنوشت آرزوی او را برآورده ساخته بود و التماس کردنش باید برآورده می‎گشت.
یک مرد جوان که لباس قابل توجه‎اش می‎گذاشت او را به عنوان یک آرتیستِ صحنه‎های خاص در نظر گرفتْ با کت در دست در زمین به اطراف پرسه می‎زد. نوارهای قرمز و زرد پیراهنش در آفتابِ ظهر برق می‎زدند؛ بر روی سرِ با موی زردِ کمرنگش یک کلاهِ کوچکِ حصیری نشسته بود که نوارش در تمام رنگ‎های رنگین کمان می‎درخشید؛ یک سبیل بور دهان گشادش را می‎پوشاند و از صورتِ گردْ حماقتِ بی‎مزه‎ای نمایان بود. دوشیزه تریکسی بلافاصله یک خویشاندیِ روحی احساس می‎کند و قلبش به تپش می‎افتد. پنج دقیقه دیرتر او هم در یک لباس کوتاه کرم رنگ، کفش قهوه‎ای و جوراب توری ابریشمی بر روی زمین تنیس پرسه می‎زد. هنگامیکه به مرد جوان برخورد می‎کند و مرد جوان جرأت می‎یابد او را مخاطب قرار دهدْ کاملاً مشوش می‎شود و فقط یک نگاهِ خجالتی از میان مژه‎هایِ بلندش به مرد می‎اندازد.
با این وجود پس از چند دقیقه آنها در پر جنب و جوش‎ترین بازیِ تنیس بودند؛ پس از چند ساعت آنها همدیگر <تریکس> و <جِر> می‎نامیدند، طوریکه انگار از کودکی همدیگر را می‎شناختند، و بعد از اولین روز این مرد به شدت عاشق دوشیزۀ شاد بود و مانند یک بولداگِ بزرگ همه جا معشوقش را دنبال می‎کرد. دوشیزه برای دوستِ صمیمی‎اش مرتل مونمورنسی از تئاتر آپولو می‎نویسد "او مورد سلیقۀ من است. کاملاً آراسته، پولش را پس‎انداز نمی‎کند، یک چنان جوان بی‎تجربه‎ای که مانندش را آدم نمی‎تواند تصور کند، و کاملاً دیوانۀ شخص دوستداشتنی من است. ما برعکس موش‎های ترسویِ این محلْ مانندِ خدایان خود را سرگرم می‎سازیم."
بنابراین دوشیزه تریکسیْ جوانش را هرجا که می‎خواست به دنبال خود می‎کشید، و جوان از اینکه اجازه داشت به دوشیزه خدمت کند خوشحال بود. آنها با هم تنیس بازی می‎کردند، با دوچرخه به اطراف می‎راندند یا در امتداد دریا قدم می‎زدند. این خنده‎دار و تقریباً غمناک دیده می‎گشت وقتی مرد جوانِ قوی می‎گذاشت که ملکۀ جذاب تئاتر او را کاملاً اسیر خود سازد.
دوشیزه به همراهش که در اتاق نشیمنِ هتل در کنارش بر روی مبل نشسته بود می‎گوید: "فردا می‎خواهیم با هم برای شنا کردن برویم. طوری تظاهر نکنید که انگار همین حالا از ماه افتاده‎اید؛ لباس شنا را من تهیه می‎کنم ــ دوباره چه خبر است؟ داخل شوید!"
یک تلگراف برای دوشیزه موردنت بود. یک تعجب از روی لب‎های گلگونِ دوشیزه در حالیکه تلگراف را می‎خواند می‎دود، سپس کاغذ را با عصبانیت پاره می‎کند و آن را در سطلِ خالی چترِ کنار شومینۀ خاموش پرت می‎کند. اما بلافاصله پس از آن وحشت‎زده فریاد می‎زند: "آه، من این کار را نباید انجام می‎دادم! شارکیِ پیر توصیه کرده بود که من باید مواظب باشم. جِر، کاغذ پاره‎ها را برایم بیاورید؛ شما خیلی جوان خوبی هستید." آقای جرایم بلاد اسمیت فوراً تمام سرش را تا شانه‎ها در سطل چترِ کنار شومینه فرو می‎کند، یک تلگراف قدیمی را آهسته از جیبش خارج می‎سازد و آن را در پشت سطل مخفیانه تکه تکه می‎کند، قبل از آنکه برای دوشیزه تریکسی تکه‎های کاغذ را از سطل بیرون بیاورد.
دوشیزه پس از آن یک کبریت روشن می‎کند و تکه‎های کاغذی را که به او داده می‎شود در شومینۀ خالی از آتش می‎سوزاند. نیمساعت دیرتر جرایم بلاد اسمیت در اتاق‌خواب که درش را قفل کرده بودْ تکه پاره‎هایِ کاغذ تلگرافِ دوشیزه را کنار هم قرار می‎دهد. پس از این کار او مطلب زیر را می‎خواند: "همین حالا کشف کردم که دوستانِ دختر کوچک یک لایحه از پارلمان می‎گذرانند تا املاک او را حفاظت کنند. امیدارم بتوانم مانع این کار شوم. باید قراردادِ ارث سریع‎تر انجام شود. آیا پیرمرد رضایت داد؟ شارکی."
او بلافاصله پس از خواندنْ از پنجره می‎بیند که دوشیزه تریکسی بر روی دوچرخه‎اش از میدانِ چمنی مقابل هتل در حال راندن است. حالا او خیلی سریع بیرون بود و با دوچرخه به دنبال دوشیزه می‎رانْد. سیصد متر مانده به ادارۀ پست به دوشیزه می‎رسد و می‎پرسد: "یک دور با هم پا بزنیم؟"
"اول باید تلگرافم را بفرستم. این کار مهمی است و به این احمق‎ها در هتل نمی‎توانستم برای این کار اعتماد کنم."
"چرا من را نفرستادید؟"
"شما ناپدید شده بودید. من فکر کردم که برای خوابیدن دراز کشیده‎اید. خب، حالا در هر حال اینجا هستم، بنابراین این بی‎اهمیت است." دوشیزه سریع و چابک در مقابل ادارۀ پست از دوچرخه‎اش پائین می‎آید و وارد دفتر تلگرافخانه می‎شود، در حالیکه جرایم بلاد اسمیت آمادۀ خدمتْ نزدیک در در کنار دوچرخه‎ها می‎ایستد.
دستگاه تلگراف هنوز یکی از آن دستگاه‎های قدیمی بود که توسط ضربه و تیک تیک صدا دادنِ مخصوصی حروف تلگراف را می‎فرستند. البته یکی از استعدادهای فراوان جرایم بلاد اسمیت فهمیدن کد مورس بود. بنابراین او پیام زیر را می‎شنید: "شارکی و اسنیپت، وکلا، لندن ــ بلافاصله قرارداد ارث را بفرستید. پیرمرد قول داده است امضاء کند. ــ موردنت."
هنگامیکه تلگراف فرستاده می‎شود و دوشیزه تریکسی از دفتر بیرون می‎آید، ستایشگرش در بیرون خاموش ایستاده بود. دوشیزه می‎خواست بخاطر چهرۀ ساده‎اش از خنده روده بُر شود و می‎گوید: "جِر، شما انسان ابله؛ منقارتان را اینطور باز نکنیدْ در غیر اینصورت مردم دهان شما را برای صندوق پست به حساب می‎آورند."
هنگامیکه آنها با هم در سراشیبی می‎راندند، ناگهان بلاد اسمیت چیزی به خاطر می‎آورد و بلند می‎گوید: "خدای من، من هم می‎خواستم یک تلگراف بفرستم. تریکس، خواهش می‎کنم آهسته برانید. یک دقیقه دیگر من دوباره پیش شما هستم."
دوشیزه با خنده پاسخ می‎دهد: "باشه، به معشوق‎تان سلام برسانید و بگوئید که من حسود نیستم."
او در سراشیبی شدید با دوچرخه دور می‎زند ــ کاری که در سراشیبی راحت نیست ــ و به سمت ادارۀ پست می‎راند. او برای آقای وارمینگتون تلگراف می‎فرستد: "آنها همه چیز را می‎دانند، عجله واجب است!"
سپس دوباره به دنبال ردِ دوچرخۀ دوشیزه تریکسی می‎راند. در همین حال در لندن بازی بخاطر یک حقوق بازنشستگی سالانه به مبلغ پنج هزار پوند با حرارت و احتیاط انجام می‎گشت.
در مجلس اعیان در مورد <اهداء داوطلبانه> با موفقیت از هر سه جلسه گذشته بود. در آن روز دوشنبه، هنگامیکه تلگراف بلاد اسمیت در لندن مانند یک بمب در دفتر وارمینگتون منفجر شده بود، قانون مورد نظر در میان قوانین مختلفی در دستور کار مجلس عوام قرار داشت. به این دلیل جای تعجب نبود که وکیل مهربان در هیجان تب‎آلودی به سر می‎برد. آقای روبرت ریدلی مجرب‎ترین وکیل که با وارمینگتون در وقت نهار در سالن به این سو آن سو قدم می‎زد می‎گوید: "آقای عزیز محترم، اصلاً نگران نباشید. دوست شما ــ نامش چه بود؟ ــ بَک ــ باید در مسیر اشتباهی باشد. هیچکس از تصمیم ما چیزی نمی‎داند. شما خواهید دید که ما این قانون را همین امشب به تصویب می‎رسانیم،  سپس دوشیزه تریکسی موردنت بازنده خواهد گشت."
اعضای پارلمان دوباره در جای خود نشسته بودند؛ سخنگوی پارلمان خواستار سکوت می‎شود و منشی شروع می‌کند به خواندن قوانین پیشنهادی دستور کار مجلس. این جالب‎ترین، اما همچنین عجیب‎ترین روند در مجلس عوام است؛ زیرا هر عضو توسط کلمات <من اعتراض دارم!> می‎تواند از مذاکره در باره قانون روی میز جلوگیری کند. مجلس در آن شب فقط با تعداد کمی اشغال شده بود؛ اما هر عضوی که می‎خواست رأی مثبت یا منفی بدهد در محل خود حضور داشت، ابتدا همه چیز خوب پیش می‎رود و برخی از قوانین رأی مثبت می‎گیرند؛ سپس اما ورق برمی‎گردد.
"قانون بر علیه آزار و اذیت اقلیت‎های مذهبی."
"من اعتراض دارم!"
"قانون بر علیه مواد غذائی تقلبی."
"من اعتراض دارم!"
"قانون بر علیه فروش شیر سرپائی."
"من اعتراض دارم!"
"قانون در باره حفاظت از پرندگان."
"من اعتراض دارم!"
"قانون در باره افزایش حقوق رفتگران شهرداری."
هنگامیکه اعتراضی بر علیه این قانون شنیده نمی‎شود، عضوی که این قانون را پیشنهاد داده بود کلاهش را همانطور که سُنتِ پارلمان مطالبه می‎کند تکان می‎دهد. سخنگو اعلام می‎کند: "پرسش این است که آیا این قانون باید به مرحله دوم برود."
"من اعتراض دارم!"
پیشنهاد دهندۀ این قانون اما آرام نمی‎ماند و می‎گوید: "با لطف و اجازۀ مجلس مایلم از عضو محترم خواهش کنم به اعتراضشان پافشاری نکنند. این قانون توسطِ تمام احزابِ مجلس حمایت می‎شود. این قانون نه تنها برای طبقۀ بسیار شایستۀ کارگر بزرگترین مزیت می‎باشدْ بلکه همچنین بطور کلی به نفع عموم است. به این خاطر من از عضو محترم مصرانه تقاضا می‎کنم ..."
"من اعتراض دارم!"
"لعنتی!" این ناسزا در تمام مجلس قابل شنیدن بود؛ فقط سخنگو بطور عاقلانه گوش‎های ناشنوائی داشت. او برای اینکه طنین خنده را متوقف سازد فریاد می‎زند: "ساکت، ساکت! قانون در مورد اهداء داوطلبانه."
وکیل مجرب ریدلی وقتی کسی اعتراض نمی‎کند کلاهش را تکان می‎دهد. سخنگو می‎گوید: "پرسش این است که آیا این پیشنهاد باید در مرحلۀ دوم پذیرفته شود. من از آقایان خواهش می‎کنم با آری یا نه رأی بدهند."
هنگامیکه سکوت می‎شود سخنگو اعلام می‎کند: "بنابراین آری اکثریت دارد."
حالا دومین مرحله پاراگراف‎ها بدون مشکل به پایان می‎رسد. وارمینگتون از خوشحالی می‎درخشید. در حالیکه سخنگو یک بار دیگر از جا برمی‎خیزد تا مرحلۀ سوم را درخواست کند، وکیل مجرب هاردی، با یک نامۀ گشوده در دستْ با عجله از راهرو پائین می‎آید و در فاصلۀ نزدیک به ریدلی بر روی صندلی خود می‎نشیند.
سخنگو می‎گوید: "پرسش این است که آیا باید جلسۀ سوم این قانون را به رسمیت بشناسد."
کوتاه و تیز مانندِ شلیک گلوله از دهان هاردی خارج می‎شود: "من اعتراض دارم!"
ریدلی شروع می‎کند: "شاید دوست محترم و دانشمندم تأمل کند ..."
هاردی با صدای بلندتر از بار اول می‎گوید: "من اعتراض دارم!"
ریدلی: "اما من مایلم از عضو محترم خواهش کنم ..."
سخنگو حرف او را قطع می‎کند: "ساکت! ساکت! قانون در مورد ترافیک دوچرخه."
از قانون در مورد <اهداء داوطلبانه> در آن شب دیگر اجازۀ گفتگو نبود.
مدت کوتاهی پس از آنْ هنگامیکه ریدلی همراه با دوستش هاردی با هم مجلس را ترک می‎کردند می‎پرسد: "چرا شما این کار را کردید؟"
"شارکی از من برای انجام این کار خواهش کرد. من نمی‎توانستم این را از او نپذیرم؛ من همیشه کارهای زیادی از او می‎گیرم. نامه‎اش نزدیک بود به اندازۀ ضخامت یک مو دیر به دستم برسد. شما یک دقیقه دیرتر می‎توانستید قانون را به ثبت برسانید."
"این قابل تأسف است. می‎دانید که اصلاً مربوط به چه موضوعی می‎شود؟"
"من؟"
"اینجا متن قانون است، یک نگاه به آن بیندازید."
"کوتاه و مختصر. همه چیز درست به نظر می‎رسد. حکم در مورد <اهداء داوطلبانه> باید مدت‎ها قبل تنطیم می‎گشت. چه چیزی شارکیِ سالخورده را فقط آزار داد که مرا تحریک کرد به این قانون اعتراض کنم؟"
"من می‎توانم آن را به شما بگویم." و او با کلمات اندکی کل ماجرا را برایش تعریف می‎کند.
هاردی از روی عصبانیت برای خود سوتی می‎زند و می‎گوید: "همکار عزیز، من واقعاً متأسفم، شارکی باید خجالت بکشد که از من انتظار دارد کار کثیفش را بشورم. مانندش نباید دیگر تکرار شود، من این را به شما قول می‎دهم."
"متشکرم. اما من می‎ترسم برای پشیمانی شما دیر شده باشد. شارکیِ سالخورده به سختی به ما زمان و فرصت برای دومین آزمایش خواهد داد."
صبح زود روز بعد دوشیزه تریکسی موردنت از خواب بیدار می‎شود و خود را در ناآرامی بزرگی می‎یابد. او زمانیکه دفتر ادارۀ تلگراف باز می‎شود کنار در ایستاده بود. و البته بطور اجتناب‎ناپذیر جرایم بلاد اسمیت کاملاً نزدیک معبودش بود. او در حالیکه کنار درب از دوچرخه‎ها مراقبت می‎کرد می‎توانست تلگرافی را که برای دوشیزه تریکسی فرستاده می‎گشت با گوش‎هایش بشنود: "همه چیز طبق خواسته. دیروز در سومین جلسه مانع ایجاد گشت. اسنیپت با قطار سریع‎السیر به راتکول می‎راند و قراردادِ ارث را برای امضاء کردن می‎آورد. شارکی."
هنگامیکه کارمندِ مؤدبی تلگراف رسیده را به دوشیزه تریکسی می‎دهد او فریاد شادمانه‎ای می‎کشد: "هورا!" اما وقتی در حال تکان دادن تلگراف در هوا با شادی از دفتر خارج می‎شودْ فقط پشتِ جرایم بلاد اسمیت را می‎بیند که خم شده بر روی فرمانِ دوچرخه‌اش به سمت هتل می‎راند.
دوشیزه تریکسی با تعجب می‎گوید: "خدای من، این انسان احمق چه به سرش افتاده؟ شاید زنبور نیشش زده. و من قصد داشتم کمی او را بخارانم و به او چنگ بیندازم. پنج هزار پوند حقوق بازنشستگی و یک قصر، و تمام اینها را فقط به فراست خودم مدیونم. این واقعاً بسیار بزرگ است. دوشس‎ها حتماً حسادت خواهند کرد. من باید حالا کاملاً به تنهائی دوچرخه‎سواری کنم. و ماهرانه برانم، تا هوا تنفس کنم، در غیر اینصورت منفجر می‎شوم."
در این میان آقای بَک در اتاقش با درِ قفل کرده نشسته بود ــ زیرا او حالا دوباره خودش بود، با وجود سبیل بور و گونه‎های گلگونش ــ و یک کتاب راهنمای راه‎آهن و یک نقشه از ایرلند بر روی تختش قرار داشت. پس از آنکه او با مداد بر روی قطارهای مخصوصی یک ضربدر می‎کشد، بر روی نقشه با یک نقطه در ابتدای شدیدترین سراشیبی راه‎آهن جنوبی علامت می‎گذارد، جائیکه بزرگراه با پلی تقاطع پیدا می‎کرد. این نقطه دقیقاً در وسط دو ایستگاه قرار داشت. در سومین ایستگاه ریل‎های شهرستان راتکول و نوکرانی به هم وصل می‎گشتند که حدود پنجاه کیلومتر طول داشت و در راتکول پایان می‎یافت. قطار سریع‎السیر ساعت هشت شب از نقطۀ علامتگذاری شده می‎گذشت و در ایستگاه نوکرانی به آخرین قطار خطِ ریل کناری برخورد می‎کرد. قطار محلی بعدی ابتدا در روز بعد ساعت دو و نیم بعد از ظهر حرکت می‎کرد و یک ربع بعد از ساعت پنج به راتکول می‎رسید.
حالا بَک با پرگار با دقت فاصله نقطۀ علامت گذاری شده بر روی نقشه و ماونت ایگل در شهرستان کلِر را اندازه می‎گیرد و کیلومترها را محاسبه می‎کند.
او زمزمه می‎کند: "تقریباً بیش از صد و شصت کیلومتر، زمان کافی خواهد بود؛ اما جریان خطرناک است و تا حدِ امکان غیرقانونی. خوب مانعی ندارد. من برای دادگاه‎ها در طول زندگیم بسیار خدمت کرده‎ام، و آنها حالا می‎توانند برای من یک بار کار خوبی انجام دهند. و همچنین این آقایِ بلاد اسمیت است که این ترفند را به کار می‎برد و نه پُل بَک. این کار اما برای فلورای کوچکِ زیبا آخرین شانس است، بنابراین باید تازه نفس مشغول کار گشت!"
او به محض تصمیم گرفتن لحظه‎ای برای آماده گشتن از دست نمی‎دهد و لباس دوچرخه‎سواریِ سبک و ساده‎ای به رنگ سیاه می‎پوشد که عضلات بازو و پایش را قدرتمندانه ظاهر می‎ساخت. در کنار فرمانِ دوچرخه یک کیسه را می‎بندد که دو قوطی حلبی پر از روغن در آن قرار داشت. او هر دو قوطی را با دقت در دستمال بزرگ ابریشمی پیچیده و آن را داخل کیسه قرار داده بود.
بَک در مقابل درِ هتل سریع و در سکوتِ کامل سوار دوچرخه‎اش می‎شود و با سرعتِ بیست کیلومتر در ساعت از آنجا می‎راند. از سمت جنوبِ شرقی باد قوی‎ای به صورتش می‎وزید، اما او با بالا کشیدن شانه‎هایش لجوجانه بر علیه آن می‎جنگید. او برای تسلی دادن به خود می‎گفت: "قطار هم نمی‎تواند بر خلافِ جهت باد به سرعت پیش برود. و همچنین کوچک‎ترین کمک برای کاری که در برابرم قرار دارد ارزشمند است."
آقای بَک تمام روز را خستگی‎ناپذیر و با سرعت یکسانی با دوچرخه‎اش به راندن ادامه می‎دهد. فقط یک بار هنگامیکه نیمی از راه را پشت سر گذارده بودْ در یک میخانه یک قطعه نان می‌خورد و یک لیوان آبجو می‎نوشد. حالا شب آغاز می‎شود. دستگاهِ مسافت‎سنجش نشان می‎داد که او صد و چهل کیلومتر پشت سر گذارده است.
هنگامیکه او به ساعتش که عقربه‎های آن به سختی قابل دیدن بودند نگاه می‎کندْ می‎بیند که هنوز دو ساعت برایش باقی مانده است. او کمی از سرعتش می‎کاهد، زیرا راندن در جهت مخالفِ وزش بادی که تمام روز با شدت می‎وزید بسیار طاقت‎فرسا بود. اما ده دقیقۀ دیرتر در زیر خود یک حرکتِ کوتاه و ضربه‎زن را احساس می‎کند که برای همۀ دوچرخه‎سواران آشناست. او بلافاصله از دوچرخه که تا اندازه‎ای ویران دیده می‎گشت به پائین می‎لغزد؛ لاستیک چرخ عقب کاملاً بی‎باد و صاف شده بود. از آنجا که مقصدِ سفرش هنوز نوزده و نیم کیلومتر فاصله داشت، به نظر می‎رسید که این تصادف باید همه چیز را خنثی سازد. اما بَک نمی‎گذاشت که به راحتی دلسردش سازند. او یک انبردست از کیسۀ ابزار تعمیر برمی‎دارد، دوچرخه را سرپا می‎کند، زین به سمت پائین و چرخ‎ها در هوا و سپس فنتیل چرخ عقب را لمس می‎کند. باز کردن مهره فنتیل مشکل ایجاد نمی‎کند؛ گازانبر مهره را در بر گرفته و بلافاصله پیچانده و باز شده بود.
تیوپِ چرخ بَک در درون لاستیکِ بیرونی دارای ساختار خاصی بود و بطور مجزا مانند یک سوسیسِ طویل سر و ته به هم چسبیده در درون لاستیک‎های بیرونی قرار داشتند. او همیشه یک تیوپِ رزرو در کیسه حمل می‎کرد. بنابراین نه احتیاج داشت زنجیر چرخ را باز کند و نه چرخ را از بدنه جدا سازد و نه محل صدمه دیده را برای تعمیر کردن جستجو کند. او خیلی ساده تیوپِ سوراخ شده را بیرون می‎کشد، یک تیوپ جدید بجای آن قرار می‎دهد و بقیه کار را تلمبۀ هوا انجام می‎دهد. تمام این کارها را بَک با چنان سرعتی انجام می‎داد که آدم نمی‎توانست از انگشت‎های چاق و ضخیمش انتظار داشته باشد. پنج دقیقه از زمانیکه او متوجۀ پنچر بودن چرخ شده بود می‎گذشت، و حالا او دوباره سوار دوچرخه بود و حصارهای تاریکِ هر دو سمتِ جاده و هوای گرگ و میش از کنارش پرواز می‎کردند.
عاقبت! او می‎تواند به شیب تندی برسد، جائیکه جاده ناگهان به سربالایی می‎رفت و پل به شکل کمانی بر روی ریل طاق می‎بست. در این محل او از دوچرخه پیاده می‎شود، دوچرخه‎اش را از روی نردهای چوبی بلند می‎کند و آن را با احتیاط در زیر سایۀ یکی از ستون‎های نگهدارندۀ پل قرار می‎دهد. سپس کیسۀ بسته شده به فرمان دوچرخه را برمی‎دارد و با آن به سمت ریل‎ها پائین می‎رود. روشنائی برخی از ستارگان از میان مه قابل دیدن بود و ریل‎ها یک درخشش خفیف می‎دادند؛ آنها مانند دو نوار روشن در تاریکی می‎دویدند.
حالا بَک یکی از دستمال‎های ابریشمی را از کیسه خارج می‎سازد، یکی از گوشه‎های آن را می‎گرد، سپس با دندان چوب‎پنبۀ یکی از قوطی حلبی‎ها را بیرون می‎کشد، پارچۀ ابریشم را تا جائیکه می‎توانست با روغن خیس می‎سازد، و سپس به سمت ریل‎ها خم می‎شود و شروع می‎کند به چرب کردنِ کامل آنها. او سریع و با دقت این کار را در یک مسیر طولانی‎تر از صد متر از سراشیبیِ تند به سمت پائین انجام می‎دهد، تا اینکه روغنِ اولین قوطی حلبی تمام می‎شود. سپس او به سمت دیگر ریل می‎رود و از آنجا رو به بالا با محتوایِ قوطی دوم مشغول روغنکاری ریل می‎گردد، تا اینکه این سمت هم کاملاً روغنکاری می‎شود. او سپس درست در زیر پل، در حالیکه بادِ سردِ شب از کنارش می‎گذشتْ در بالاترین نقطه سراشیبی میان ریل می‎ایستد. حالت چهره‎اش مخلوط عجیبی از یک انتظار و یک سرگرمی هیجان‎انگیز را نشان می‎داد
"من امیدوارم، اینجا در وسط ریل راه‎آهن، جائیکه قطار باید براند، یک جای مطمئن داشته باشم. این به زودی خود را نشان خواهد داد." او لحظه‎ای پس از این حرف در برابر خود، کاملاً پائین در دوردست، ظاهر شدن یک ستارۀ سفید را می‎بیند که مرتب بزرگ‎تر و روشن‎تر می‎گشت. باد تقریباً در مسیر مستقیمی به پائین ریل‎ها می‎وزید و زوزه‎اش برای مدتی تنها صدائی بود که بَک می‎شنید. سپس ناگهان لرزش عجیبی در میان باد می‎افتد و تلق تلق و غرش قطار به دنبالش می‎آید. ابتدا آهسته، و در حالیکه در برابر غرش باد مقاومت می‎کرد به تدریج افزایش می‎یافت. لوکوموتیوِ قطارِ سریع‎السیر با قدرت کامل بخار می‎آمد و در حال کشیدن یک ردیف طولانی واگن پشت سر خود در تاریکیِ شبْ با صدای رعد و برق در سراشیبی به بالا می‎راند. لوکوموتیو در حالیکه با زحمت به بالا می‎راندْ مانند اسبی که نفسش در حال تمام شدن است از سرعتش کاسته می‎شود.
حالا چرخ‎ها روغن را لمس کرده بودند. بلافاصله غرش قطار ضعیف‎تر می‎شود و  جیغ و تلق تلق از صدا می‎افتند. هنوز نیروی محرکۀ قدرتمند تلاش می‎کرد توده عظیم را در مسیرش با عجله به جلو رفتن مجبور سازد، اما چرخ‎ها بر روی فلز روغنکاری شده مانند سم اسب بر روی زمین لغزنده سُر می‎خوردند. لوکوموتیو آهسته‎تر و مرتب آهسته‎تر می‎آید تا اینکه در بیست متری محلی که بَک در میان ریل ایستاده بود توقف می‎کند. حالا قطار یک ثانیه ساکت می‎ایستد، بعد بی‎‎صدا و ابتدا کاملاً به تدریج، سپس سریع‎تر و مرتب سریع‎تر سراشیبی را دوباره رو به پائین می‌راند. تا اینکه قطار با طنین جیغ وحشتناک لوکوموتیو در میان سکوتِ شب در پای سراشیبیِ طولانی عاقبت متوقف می‎شود. باز و بسته شدن بسیاری از درها و یک سر صدای در همِ هیجانزدهْ بسیار خفیف به گوش بَک می‎رسید. او انتظار می‎کشدْ تا اینکه نگهبان که برای نصب کردن علائم هشدار ضروری بالا آمده بود کاملا نزدیک او می‎رسد. حالا او می‎دانست که قطار در این شبْ دومین آزمایش را برای حرکت نخواهد کرد.
او با قلبی آسوده دوباره دوچرخه‎اش را می‎آورد و با حرکتِ باد بر پشت مسیری را که آمده بود سریع بازمی‎گردد. جاده خود را در برابرش مانند یک نوارِ خاکستری مه در شب گسترش می‎داد.
در روز بعد، در ساعت سه و نیم، در حالیکه آقای اسنیپت هنوز با قراردادِ ازدواج در کیفِ چرمی سیاه رنگ هشت و نیم کیلومتر دورتر از راتکول بود و به وضع حمل و نقل راه‎آهن ناسزا می‎گفتْ در مجلس یک ماجرای بسیار عجیب و غریب اتفاق می‎افتاد.
صدراعظم با کلاه مثلثی شکل بر روی کلاه گیسِ عظیم بر روی نیمکتِ پهن قرمز مایل به زردی نشسته بود؛ در کنار او دو لرد دیگر نشسته بودند. این سه لرد ملکۀ غایبِ انگلیس را نمایندگی می‎کردند. و بسیاری آقایانِ بلند پایه در لباس‎های مختلف محلی حضور داشتند. اما عجیب‌ترین در بین آنها مرد بلند قامتی با لباس سیاه رنگ فارق‎التحصیلی بود که یک کلاه‎گیس از موی سفیدِ اسبْ باشکوه‎ترین چهره را به نمایش می‎گذاشت. مرد کوچک اندامی یک لیست از پیشنهادات را می‎خواند که از میان هر دو مجلس مسافرت کرده و خود را حالا به بندرِ صلح آمیز نزدیک می‎ساختند.
مرد بلند قامت با خوانده شدن تیترِ هر قانون مانند آدم‎کوکی یک نیمچرخ می‎زد، در مقابل تخت خالی پادشاهی تعظیمی می‎کرد و با صدای یکنواخت کلمات جادوئی را می‎گفت که به موجب آن یک پیشنهاد به یک قانون در پارلمان تبدیل می‎گردد.
مرد کوچک اندام می‎خواند: "قانون در مورد اهداء داوطلبانه."
مرد بزرگ قامت اعلام می‎کند: "ملکه این را می‎خواهد."
در این لحظه قانون برای ثبت اعلام شده بود؛ این حالا بخشی از قانون اساسی سرزمین شده و حقوق فلورانس برتون کوچک حفظ شده بود. تمام بعد از ظهر تریکسی موردنت و جرایم بلاد اسمیت در ماونت ایگل با بی‎صبری بزرگی منتظر رسیدن تلگراف بودند. در حوالی عصر دو تلگراف همزمان به دست‎شان می‎رسد. هر دو تلگراف فقط حاوی یک کلمه بود، در تلگراف تریکسی نوشته شده بود <بازنده> و در تلگراف جرایم اسمیت نوشته شده بود <برنده>.