خنده فروخته شده.

ریک واقعاً بسیار فقیر بود. اما تمام اهالی روستا دوستش داشتند، زیرا که او یک خنده شادِ طلائی در گلو داشت و وقتی در میان مردم بود همه شاد و خوشحال می‎گشتند. به نظر می‎رسید که انگار وقتی آدم به چشمان خندانش نگاه می‎کرد هر نگرانی آسان‎تر می‎گشت، و نزاع و جدل نمی‎توانستند در مجاورت او رشد کنند.
کوچک‎ترین کلبه روستا خانه او بود. اما همسر جوان و خوبش آن را با نظم و پاکیزگی نگه می‎داشت، طوریکه او شب‎ها با شادی از کار روزانه سختش به خانه بازمی‎گشت. سپس دو پسر سالمش به استقبال او می‎شتافتند و با لذت از دیدار دوباره پدر فریاد شادی سر می‎دادند، آنها از ریک بالا می‎رفتند، خود را به بازو و پاییش آویزان می‎ساختند و انواع شوخی‎های خنده‎دار با او انجام می‎دادند، طوریکه برای مادر تقریباً چیزی از او باقی نمی‎ماند. اما آنه‎ماری می‎خندید و بخاطر پدر و فرزندان خوشحال می‎گشت، زیرا او می‎دانست که پس از آرام ساختن کودکان او نیز سهم شادی خود را در کنار ریکِ شادِ و خوب به دست خواهد آورد.
آنها سپس راضی و شاد شام ساده‎ای می‎خوردند. ریک آنه‎ماری را به این خاطر که دوباره توانسته با وسائل کم غذای زیادی درست کند تحسین می‎کرد. و اگر یک بار در مضیقه بودند و چشمان بزرگِ همیشه گرسنهُ پسران به کاسهُ خالی غمگین نگاه می‎کردند ریک سریع برایشان یک داستان خنده‎دار تعریف می‎کرد و آنها از شدت خنده رودهُ به غاروغور افتاده خود را فراموش می‎کردند. و بعد وقتی بچه‎ها در رختخواب بودند مادر کوشا لباس و کفش‎های آنها را که در روز هنگام بازی و تفریح پاره کرده بودند می‎دوخت و وصله می‎زد. ریک کنارش می‎نشست و با چوب انواع لوازم خانگی می‎ساخت، یک ترانه شاد را با سوت می‎زد یا برای آنه‎ماری یک داستان زیبا می‎خواند تا کار برایش آسان‎تر گردد. و همیشه آنها با قلبی شاد و خندان به اتاق خواب تنگی که دو کودک در خواب عمیقی بودند می‎رفتند.
ریک می‎گفت: "ببین که چطور در خواب لبخند می‎زنند، آنها حتماً رویای خوبی می‎بینند."
آنه‎ماری می‎گفت: "آره، آنها احساس می‎کنند که چیز خوب و شادی در نزد آنها است." ــ و منظورش از آن چیز شاد و خوب ریک بود.
در روز یکشنبه با شوق بزرگی با هم به جنگل و مزرعه می‎رفتند، جائیکه همیشه چیزهای بسیار زیبائی برای دیدن و کارهای مفیدی برای انجام دادن وجود داشت. آنها تمام اسرار جنگل سیاه را در قلب‎شان احساس می‎کردند. همیشه با دست‎های پر و سبدهای پر به خانه بازمی‎گشتند و اتاق کوچک فقیرانه را با شاخه‎های پر شکوفه و گل‎های معطر تزئین می‎کردند. و سبدها پر بود از میوه‎های خوشمزه یا قارچ‎های مقوی، از بوته برای آتش آشپزخانه و غذا برای تنها بُزی که شیر روزانه آنها را می‎داد. بچه‌ها تمام اینها را با خود از پیاده‎روی‎های طولانی و لذتبخش‌شان با گونه‎های سرخ و یک قلب شاد با پدر و مادر به خانه می‎آوردند، آنها خود را در اتاق کوچک‎شان بی‎نیاز احساس می‎کردند و به ثروتمندترین دهقان منطقه حسادت نمی‎ورزیدند.
یک روز چنین اتفاق می‌افتد که پادشاه کشور سخت بیمار می‎شود. برای بهبود او همه کاری انجام می‎گیرد، اما پزشکان در کنار بستر او ایستاده بودند، سرهایشان را تکان می‎دادند و نمی‎توانستند کمک کنند.
در این وقت پادشاه قاصدان سوارکار را می‎فرستد که جار بزنند هرکه وسیله محرمانه‎ای برای درمان بیماری پادشاه می‎شناسد باید خود را معرفی کند و به او پاداش فراوانی داده خواهد گشت.
مردم بسیاری آمدند، و حمکت‎های بسیاری را در برابر دید سوارکاران پادشاه قرار دادند، اما آنها با قیافه‎های بسیار جدی به تمام گیاهانی که مردم می‌آوردند و به مقدسات قسم می‎خوردند که درمان هر دردی‎ست نگاه می‌کردند، سرهایشان را تکان می‎دادند و می‎گفتند که تمام اینها را پادشاه آزمایش کرده اما شفا نیافته است.
بنابراین آنها از محلی به محل دیگر می‎تاختند و عاقبت به روستائی می‎رسند که ریک و آنه‎ماری زندگی می‎کردند.
و سه سوارکار پادشاه در اطراف چشمه خواسته خود را جار می‎زنند. در این وقت مردم سالخورده‎ای که در خانه بودند و وقت داشتند از خانه‎ها بیرون می‎آیند و پس از شنیدن خبر مشغول فکر کردن می‌شوند و به یاد صحبت‎های اجدادشان و گیاهان معجزه‎آسا و دعاها و کارهائی که از آنها در فاجعه و بیماری استفاده می‎کردند می‎افتند.
اما دوباره سوارکاران پادشاه با تکان دادن سرهای خود قصد داشتند از آنجا حرکت کنند؛ آنها عجله داشتند؛ زیرا پادشاه هر روز بیمارتر می‎گشت.
در این وقت یک مرد کاملاً سالخورده از میان جمعیت خارج می‎شود و می‎گوید: "شما مردانِ پادشاه، من می‎خواهم چیزی بگویم. در میان ما یک مرد با چنان قلب شادی وجود دارد که همه ما را با خنده طلائیِ آفتابیش شاد و سعادتمند می‎سازد، و وقتی اینجا کسی بیمار می‎شود ریک را پیش خود می‎خواند، و بیمار با وارد شدن او به اتاق می‎خندد و خیلی زود دوباره شروع می‎کند به غذا خوردن و نوشیدن، و اگر هنوز مقداری سلامتی در استخوان داشته باشد به محض آنکه بتواند با ریک بخندد مطمئناً سالم خواهد گشت. اما اگر طوری باشد که مرد رنگ‎پریده‎ای که همه ما را روزی به آن جهان می‎برد در پائین پایش در انتظار باشد، وقتی ریک دست گرمش را بر روی قلب شکسته بگذارد سپس یک لبخند شاد و زیبا بر روی چهره فردِ در حال مرگ می‎نشیند. من حالا همه چیز را گفتم؛ ببیند که شماها با آن چه می‎توانید بکنید."
مردها به همدیگر نگاه می‎کنند و به فکر فرو می‎روند. حداقل این چیز کاملاً تازه‎ای بود، چیزی که آنها تا حال نشنیده بودند. و از آنجا که پادشاهِ خود را دوست داشتند به این فکر افتادند که یک بار هم با خندهُ شاد آزمایش کنند. بنابراین به کلبه ریک می‎روند و چون زمانِ تعطیل کار بود او را در خانه می‎یابند. ریک وقتی سوارکاران را در مقابل خانه‎اش می‎بیند تعجب می‎کند و وقتی آنها تقاضای خود را با او در میان می‎گذارند متعجب‎تر می‎شود.
وقتی ریک می‎شنود که باید به همراهشان به قصر برود و پادشاه سالخوردهُ بیمار را با خنده‎اش درمان کند بلند و از ته قلب می‎خندد، زیرا او فکر می‎کرد که این مردانِ خوب با او شوخی می‎کنند.
اما هنوز لحظه‎ای از خندیدن او نگذشته بود که چهره‎های عصبانی و غمگین سوارکاران تغییر می‎کند و آنها هم شروع می‎کنند با صدای بلند به خندیدن. شادی برخاسته از قلبِ مهربان ریک که هرگز در زندگی‎اش کار بدی انجام نداده و فکر بدی از ذهنش نگذشته بود یک چنین تأثیری می‎گذاشت.
پس از آنکه مردها احساس می‎کنند که چطور این خنده زیبای ریکِ فقیر آنها را سعادتمند و شاد ساخته است بنابراین بر تمایل خود که باید او با آنها به قصر برود پافشاری می‎کنند.
او با تعجب می‎گوید: "زن و بچه و کلبه عزیزم را ترک کنم و سپس بگذارم که پادشاه به ریشم بخندد، اگر من با مشت‎های قرمز و ریش آشفته‎ به کنار بسترِ از طلا و ابریشم او بیایم و هیچ چیز دیگری نیاورم بجز خنده‎ام!"
سوارکاران جواب می‎دهند: "آه، اگر او بتواند دوباره یک بار دیگر بخندد شانس آورده است. بیا، نگذار این همه از تو خواهش کنیم! تو زن و بچه‎هایت را دوباره به زودی خواهی دید و مطمئناً با دست‎های خالی به خانه بازنخواهی گشت."
ریک می‎پرسد: "آنه‎ماری، تو چه نظری داری؟"
"نظر من این است که تو باید بروی. اگر بتوانی به پادشاه کمک کنی تمام مردم کشور خوشحال خواهند شد؛ اگر هم نتوانی بنابراین یک وجدان راحت داری، زیرا تو سعی خود را کرده‎ای."
ریک می‎گوید: "بله، پس باید همراه آنها بروم." و یک سوارکار او را پشت خود سوار اسب می‎نشاند، و به این ترتیب آنها به سمت قصر می‎تازند. ــ آنه‎ماری و کودکان مدت درازی با تکان دادن دستمال از او خداحافظی می‎کردند.
هنگامیکه سوارکاران از یک سفر طولانی به قصر سلطنتی بازمی‎گردند و ریک را که لباس فقیرانه روستائی بر تن داشت مستقیماً به کنار تختخواب پادشاه می‎برند درباریان بسیار خشمگین می‎شوند. و پزشکان معروفی که هنوز در کنار بستر ایستاده بودند و سرهایشان را تکان می‎دادند از خشم قرمز شده بودند، زیرا پادشاه به آنها گفته بود که او قاصدانش را به دنبال یکی از معروف‎ترین اساتید درمان‎شناسی فرستاده است.
هنگامیکه ریک از میان حیاط مرمرین، از روی پله‎های طلائی و از میان اتاق‎های باشکوه بسیار ساکت و جدی قصر هدایت می‎گشت باید به سر و صدای بازی بامزه فرزندانش، به شوخی‎های شاد آنه‎ماریِ خودش و به جنگل معطر پر از پرندگان آوازخوان فکر می‎کرد، و از حالا به خاطر ساعتی که همهُ آنها را دوباره خواهد داشت خوشحال بود، و چهره‎اش در انتظار این شادی می‎درخشید و چشم‎هایش قبل از آنکه به تخت پادشاه برسد می‎خندیدند.
پادشاه دستش را به سمت او دراز می‎کند و می‎گوید: "بالاخره برای شفا دادن من آمدی؟"
درباریان وقتی دهقان را می‎بینند می‌گویند پیف و پشت‎شان را به او می‎کنند. اما حالا آنها در خشم و غضب‎شان از پشت چنان مضحک دیده می‎گشتند که ریک باید بلند می‎خندید، و در این وقت ناگهان پادشاهِ خوب و پیر هم شروع می‎کند با صدای بلند به خندیدن.
در این لحظه درباریان سریع خود را برمی‎گردانند، زیرا هیچ یک از آنها تا حال نشنیده بود که پادشاه چنین بلند و شاد بخندد. پزشک مخصوص شاه انگشت اشاره زرد رنگ دست چپ را روی بینی بزرگش می‎گذارد و انگشت اشاره دست راست را بر روی نبض پادشاه قرار می‎دهد و مالیخولیایی می‎گوید: "همانطور که من برای امروز پیش‎بینی کرده بودم تب قطع شده و پادشاه بهبود یافته است." سپس یک تعظیم عمیق در مقابل تخت می‎کند و شق و مغرور خارج می‎شود.
اما پادشاه احساس می‎کرد که خنده زیبای شادِ ریک مانند اشعه آفتاب بر روی یک گل پژمرده در قلبش افتاده است و بسیار سپاسگزارش بود. پادشاه دستور می‎دهد که به او غذای خوب بدهند و در اتاق حمام طلائی خودش او را بشویند و لباس زیبا و هر چیزی که خودش آرزو دارد بر او بپوشانند. اما ریک فقط یک آرزو داشت و آن اینکه هرچه زودتر در پیش آنه‎ماری و بچه‎ها و کلبه عزیزش باشد.
اما پادشاه نمی‎خواست بگذارد او برود و هر روز بیشتر از سرشتِ خوش او شاد می‎گشت. ریک باید ساعت‎ها در کنار تخت او می‎نشست و از زندگی فقیرانهُ با سعادتش، از روستایش و از جنگل و انواع حکایات خنده‎دار تعریف می‌کرد تا اینکه هر دو با هم با صدای بلند می‎خندیدند، و با هر خنده پادشاه قوی‎تر و سالم‎تر می‎گشت، و به نظرش می‎رسید که یک بخش از دوران زیبای جوانی‎اش دوباره بازگشته است.
حالا ریک پس از بودن روزهای زیادی در قصر عاقبت اندکی غمگین می‎گردد، زیرا که او درد غربت و اشتیاق دیدار عزیزانش را داشت. پادشاه این را متوجه می‎شود و می‎گوید: "نه، تو اجازه نداری بخاطر من غمگین شوی، وگرنه من دوباره پیر و ضعیف می‎شوم. و گوش کن عزیز من چه می‎خواهم به تو بگویم: ببین، من این کیسه طلا را چون برای خوشحال ساختن و بهبود من به اینجا آمدی به عنوان پاداش به تو می‎دهم، اما" ــ و پادشاه یک لحظه تردید می‎کند، زیرا به خوبی می‎دانست که چیز زیادی از ریک بیچاره فقیر درخواست می‎کند ــ "اما اگر تو خنده طلائیت را به من بفروشی ده برابر آن را باید داشته باشی، تا من با آن روزهای باقی مانده را با شادی به گور حمل کنم."
ریک می‎گوید: "اوه، آیا آنچه را که در درونم همیشه می‎خندد و مرا چنین دارا و خوشحال می‎سازد بفروشم؟"
پادشاه با ترس فراوان می‎گوید: "هیچ چیز نگو، حالا نه، اول سه روز به آن فکر کن و بعد بگو."
و در این سه روز پادشاه دستور می‌دهد که بهترین غذاها را برایش بیاورند، لباس‎های زیباتری به ریک بپوشانند و با اسبی باشکوه و افسار طلائی به او آموزش سواری بدهند. و ریک ناگهان دیگر نمی‎توانست تصور کند که چطور نان سیاه و خشک می‎تواند در خانه خوشمزه باشد. بوی معطر کباب دوستداشتنی به بینی‎اش صعود می‎کرد، و از نشستن بر پشت اسب بیشتر از راه رفتن با چکمه‎های خشن و پر سر و صدای روستائیش لذت می‎برد. و وقتی حالا او پول زیادی از پادشاه به دست آورد می‎توانست تمام این چیزهایِ خوب را برای عزیزانش هم تهیه کند. هی، چه تعجبی آنه‎ماری خوبش و پِت و پُل، هر دو پسر همیشه گرسنه‎اش خواهند کرد. بله، بله، او باید حتماً این کار را بکند. تمام این ثروت برای شادی اندک او مبادله بدی نخواهد بود.
و سپس هنگامیکه او پس از سه روز در مقابل تخت سلطنتی پادشاه هدایت می‎شود ــ زیرا که حالا پادشاه واقعاً بهبود یافته بود ــ می‎گوید: "آقای پادشاه، من می‎خواهم خنده‎ام را به شما بدهم تا با آن زندگی عزیزانم را غنی و سیر سازم ــ اما قبلاً به من اجازه بدهید که با تمام قلب یک بار بلند بخندم."
پادشاه می‎گوید: "دوست خوب من، من از تو سپاسگزارم. بله، بلند بخند و اجازه بده که در این حال من دهانم را بر روی قلبت قرار دهم تا جریانِ نشاط تو در من جاری شود."
در این وقت ریک در فکر خود بازگشتِ به خانه و شادی همسرش، کله معلق زدن خنده‎دار پسرانش و شادی بخاطر تمام آن چیزهای زیبائی که قصد داشت برایشان ببرد را نقاشی می‎کند، و در این هنگام از شادی چنان بلند و از ته قلب می‎خندد که تمام درباریان باید با او می‎خندیدند و وقتی پادشاه حالا واقعاً دهانش را بر روی قلب خندان شاد کشاورز قرار می‎دهد کاملاً فراموش می‎کنند پیف پیف بگویند.
حالا چهره پیرِ پادشاه چنان روشن و درخشان می‎شود که همه با تعجب به او نگاه می‎کردند. اما ریک ناگهان چنان پیر دیده می‎گشت که آدم دیگر او را به سختی می‎شناخت.
دیدن او پادشاه را به درد می‎آورد و به خدمتکاران اشاره می‎کند که ریک را به بیرون هدایت کنند و دستور می‎دهد یک کالسکه با دو اسب تیزپا و طلاهای وعده داده شده را به او بدهند.
ریک آهسته از قصر خارج می‎شود. به نظرش می‎رسید که در او و در اطرافش همه چیز تغییر کرده است. دیگر خورشید برایش چندان روشن به نظر نمی‎آمد، او سردش بود و در پوست خود خودش را غریبه احساس می‎کرد. اما حالا می‎خواست سریع به خانه بازگردد. در خانه نزد عزیزانش دوباره حالش خوب خواهد شد. او خود را بر روی کالسکه می‎جنباند، افسار را در دست می‎گیرد و با سرعت از آنجا می‎رود. او در پشت سر خود خنده بلندِ شادِ پادشاه را می‎شنید.
ریک خشمگین می‎گوید: "چه چیزی برای خندیدن دارد؟" و خشمگین بر اسب‎ها طوری شلاق می‎زند که آنها نفس نفس زنان و کف کنان بر روی جاده به پرواز می‎آیند.
عاقبت ریک در مقابل درِ کلبه‎اش توقف می‎کند. آنه‎ماری و پسرها با تعجب به بیرون هجوم می‌برند، زیرا آنها تا حال در مقابل درِ کلبه خود هرگز یک کالسکه را تجربه نکرده بودند. حالا آنها هنگامیکه ریک، ریکِ خودشان از کالسکه خارج می‎شود از شگفتی و شادی بلند فریاد می‎کشند، زیرا با وجود آنکه ریک تغییر کرده دیده می‎گشت اما آنها چون خیلی دوستش داشتند فوری او را شناختند. به زودی تمام اهالی روستا جمع می‎شوند تا داستان شگفت‎انگیزی از ریکِ ثروتمند گشته بشنوند. اما وقتی ریک با چهره خشمگین و سخنان خشن آنها را از درِ کلبه‎اش می‌راند بسیار شگفت‎زده می‎شوند.
و حالا وقتی او عاقبت با عزیزانش کاملاً تنها بود می‎خواست با کمال میل نشان دهد که بخاطر داشتن دوباره آنها پیش خودش چه خوشحال است؛ اما چون نمی‎توانست بخندد و بسیار جدی و غمگین دیده می‎گشت بنابراین دیگر درکش نمی‎کردند و به او خجول و با ترس نگاه می‎کردند.
آنه‎ماری به نرمی می‎پرسد: "عزیزم بیماری؟" بچه‎ها می‎پرسند: "پدر، چه کسالتی داری؟" و سعی می‎کنند مانند گذشته با اطمینان خود را به او نزدیک سازند. اما او آنها را با عصبانیت به کنار هل می‎دهد، زیرا حالا ناگهان خجالت می‎کشید که لبخند زیبایش را فروخته است و نمی‎تواند دیگر هرگز با آنها شاد باشد.
او با نشان دادن طلاهای فراوان به آنها می‎گوید: "ببینید برایتان چه آورده‎ام. ما با آن در شهر یک خانه بزرگ و لباس‎های زیبا می‎خریم، و کباب و شراب هر روز وجود دارد، هرچقدر که بخواهید."
پسرها از خوشی بلند فریاد می‎کشند: "هورا، کباب و شراب!"
آنه‎ماری اما غمگین می‎گوید: "در شهر؟ ما مناسب آنجا نیستیم و در یک خانه بزرگ هم همچنین."
ریک می‎گوید: "آن را یاد خواهیم گرفت."
اما آنها آن را نیاموختند و خانه بزرگ با اتاق‎های زیاد در خیابان‎های تنگِ شهر را مانند کلبه کوچکشان دوست نداشتند، جائیکه بلافاصله در برابر درِ خانه جنگل سبز پهناور قرار داشت. آنه‎ماری نمی‎توانست به نشستن بر روی مبل عادت کند و بگذارد مردم دیگری در آشپزخانه برایش کار کنند. پسرها اصلاً خوششان نمی‎آمد اجازه دهند در مدرسه بچه‎های شهری به آنها بخندند، چون آنها فقط بچه‎های روستائی در لباس‎های زیبا بودند و زبان و عادات شهرنشینان را نمی‎توانستند یاد بگیرند.
اما دیگر هیچکس قادر نبود ریک را راضی سازد و چون او خودش نمی‎توانست دیگر بخندد بنابراین خنده دیگران او را عصبانی می‎ساخت، و برای اینکه رازش را به دیگران فاش نسازد باید همیشه در باره چیزی عصبانی می‎گشت تا بتواند سرزنش و غرولند کند. او اکثراً بیرون از خانه و با مردم غریبه‎ای بود که نمی‎دانستند او روزی ریک همیشه خندان بوده است؛ آنها خود را کنار او نگاه داشته بودند چون می‎توانستند همراه او پول‎هایش را حیف و میل کنند، و به این ترتیب ریکِ ثروتمند به زودی تنبل و بیمار می‎شود و دیگر کسی از بودن با او خوشحال نبود.
چند سال به این صورت می‎گذرد.
آنه‎ماری اندوهگین بود و در خانهُ بزرگ آرام و غمگین به اطراف می‎رفت. بچه‎ها از پدر می‎ترسیدند، آنها دیگر وقتی او به خانه می‎آمد به پیشوازش نمی‎دویدند و خود را از او مخفی می‎ساختند. تمام این چیزها ریک را چون نمی‎توانست آنها را تغییر دهد خشمگین می‎ساخت.
در نهایت او کاملاً وحشی و عصبانی می‎گردد، و یک روز وقتی شراب زیادی نوشیده بود و چشم‎های اشگ‎آلود آنه‎ماری و ترس پسرها را می‌بیند بقدری خشمگین می‎شود که دیگر نمی‎فهمد چه می‎کند و برای اولین بار بچه‎ها را کتک می‎زند.
آنه‎ماری فریاد بلندی می‎کشد، پسرها به آغوشش فرار می‎کنند و هر سه به تلخی می‎گریند.
در این هنگام ریک خجالت می‎کشد و از خانه بیرون می‎دود. او مدت درازی در خیابان سرگردان بود و می‌اندیشید که حالا برای به دست آوردن دوباره زندگی سعادتمند قبلی‎اش که کاملاً دور از او قرار داشت و فقط مانند یک رویای زیبا در حافظه‎اش بود چه باید می‎کرد. او دیگر اصلاً نمی‎دانست چیزی که آن زمان او را خوشحال و راضی می‎ساخت خنده دوستداشتنی‎اش بود. او فقط احساس می‎کرد که دیگر مانند آن زمان خوب نیست و بی‎اراده در مورد همه چیز عصبانی می‎گردد و نمی‎تواند هیچ صلحی در خانه پیدا کند.
عاقبت پس از اندیشیدنِ طولانی این فکر به ذهنش می‎رسد: من باید یک بار از آنه‎ماری سؤال کنم که چرا دیگر با من خوب نیست و به چه دلیل بچه‎ها از من می‎ترسند، من که به آنها هرچه می‎خواهند می‎دهم. در این وقت او آرامتر می‎شود و به خانه برمی‎گردد.
او آهسته به خانه می‎رود و قصد داشت ببیند که آیا زنش و بچه‎ها خود را تسلی داده‎اند و آیا می‎تواند با یک کلمه خوب از آنه‎ماری حساب کند. آنه‎ماری را در تمام اتاق‎ها جستجو می‌کند و او را نمی‌یابد. ناگهان می‎شنود که آنها در آشپزخانه صحبت می‎کنند، بنابراین آهسته به سمت درب آشپزخانه می‎رود و استراق سمع می‎کند. او آنه‎ماری را در لباس قدیمی روستائی‎اش می‎بیند که در کنار اجاق ایستاده و فرنی مورد علاقه پسرها را می‎پزد. آنه‎ماری خوشحال دیده می‎گشت، گرچه چشم‎هایش بخاطر گریستن هنوز قرمز بودند.
پُل در این هنگام می‎گوید: "من دیگر او را واقعاً دوست ندارم."
پِت می‎گوید: "من هم همینطور. او مرا کتک زد."
آنه‎ماری می‎گوید: "ساکت، ساکت، بچه‎ها اینطور صحبت نکنید، پدر بیمار است، مگر نمی‎بینید که او دیگر نمی‎تواند اصلاً بخندد."
پُل می‎گوید: "آره، این درست است. از زمانیکه او با درشکه و پر از طلا به خانه بازگشت دیگر نخندید."
"گوش کنید بچه‎ها، ما باید دوباره صدای خنده پدر خوبمان را بشنویم، چون بعد او دوباره کاملاً پدر قبلی ما می‎شود. گوش کنید، وقتی حالا او دوباره به خانه بیاید نباید دیگر از چهره وحشتناکش بترسید، بلکه هر دو خود را در برابرش شجاعانه قرار دهید و برایش آهنگ خنده‎دار <داکس‌هوند با چهار پای کج> را بخوانید، چون او در قدیم وقتی آن را با شماها می‎خواند همیشه از ته قلب می‎خندید."
ریک با شنیدن این حرف‎ها وحشت می‎کند، زیرا او ناگهان دوباره می‎دانست که فاقد چه چیزی است، و با آنکه حالا بسیار مایل بود پیش آنها داخل آشپزخانه برود اما نمی‎توانست این کار را بکند، زیرا وقتی بچه‎ها برایش آهنگ را بخوانند و او بدون آنکه با آنها بخندد و فقط دوباره آنجا بایستد بسیار ناخرسند خواهند گشت، و او هنوز هم خجالت می‎کشید به آنها اعتراف کند که خنده عزیزش را در برابر طلای احمقانه‌ای فروخته است که حتی یک ساعت هم مانند زمان در فقر زندگی کردن‎شان آنها را شاد نساخته بود.
او می‎گوید: "لعنت بر شیطان، من می‎خواهم خنده‎ام را دوباره داشته باشم، اگر هم همه چیز دیگر به این خاطر به جهنم برود. همین حالا می‎خواهم پیش پادشاه بروم، او باید خنده‎ام را به من پس بدهد." و به سمت اصطبلش می‎رود، بر روی سریع‎ترین اسبش می‎نشیند و مسیر طولانی به سمت قصر پادشاه را می‎تازد و می‎تازد.
در آنجا هیچکس او را نمی‌شناخت. و وقتی از پادشاه می‎پرسد به او می‎گویند که پادشاه در بستر مرگ است. در این هنگام او از وحشت مانند بید می‎لرزد: اگر پادشاه بمیرد و خنده او را با خود به گور ببرد، این وحشتناک خواهد بود. او خدمتکاران را به کنار هل می‎دهد و از پله ها با هجوم بالا می‎دود، اجازه نمی‎دهد کسی او را متوقف سازد و پر از ترس و تپش شدید قلب مستقیم به اتاق پادشاه می‎رود. پادشاه در حال مرگ تنها بر روی تختخواب ابریشمی‎اش قرار داشت و یک لبخند صلح‎آمیز بر روی چهره رنگ‎پریده‎اش هم نشسته بود.
ریک می‎گوید: "آقای پادشاه، آقای پادشاه، شما هنوز اجازه مردن ندارید."
پادشاه صدای او را می‎شناسد و چشم‎هایش را باز می‎کند و می‎گوید: "آه، این توئی ریک عزیز. خیلی خوب شد که آمدی، من باید هنوز از تو تشکر کنم، خنده تو سال‎های آخر عمرم را شاد ساخت. من خوشحالم که تو قبل از آنکه دیر شده باشد آمده‎ای آن را پس بگیری. طلای من در مقابل آنچه به من دادی تو را سعادتمند نساخت، من می‎توانم این را از صدای تو بشنوم. بیا، دهانت را بر روی قلبم بگذار تا با آخرین نیروی باقی مانده‎اش خنده‎ات را به تو برگرداند." و پادشاه یک بار دیگر آهسته و شاد می‎خندد و سپس چشم‎هایش را می‎بندد و می‎میرد.
ریک وقتی دوباره خنده قدیمی عزیز خود را در قلبش احساس می‎کند می‎توانست از شادی فریاد بکشد، و اگر پادشاهِ خوبِ پیر مرده و خشک در مقابلش قرار نمی‎داشت فوری سعی می‎کرد همانطور که قبلاً انجام می‌داد دوباره یک بار درست و حسابی از ته قلب بخندد. اما او بر خود مسلط می‎شود و از اتاق بیرون می‎رود و به نظرش می‎رسید که این بار گنج بزرگ‎تری از دفعهُ قبل وقتی با طلا بار شده بود به بیرون حمل می‎کند. اما چون بخاطر هیجان زیاد درِ صحیح خروج را اشتباه می‎گیرد بنابراین داخل سالنی می‎شود که همه درباریان جمع شده بودند و مرگ پادشاه را انتظار می‎کشیدند؛ و پادشاه جوان کاملاً بی‎صبرانه بر تخت سلطنتی پدرش نشسته بود.
ریک می‎گوید: "پادشاه مرد!" در این وقت همه از روی صندلی‎های خود بلند می‎شوند و با صدای بلند آه می‎کشند. و پزشک مخصوص پیر پادشاه انگشت اشاره زرد رنگ دست چپ را روی بینی بزرگ قرار می‎دهد و با انگشت اشاره زرد رنگ دست راست ساعت طلائی بر روی دیوار را نشان می‎دهد و می‎گوید: "ساعت پنج. من پیش‎بینی کرده بودم که لحظه مرگ ساعت پنح خواهد بود."
در این وقت ناگهان ریک صحنه کنار بستر مرگ پادشاه در سالیان قبل را به یاد می‎آورد، و اینکه چگونه آنها به او پشت کردند و پیف پیف گفتند، و در این وقت نمی‎تواند دیگر خود را کنترل کند و شروع می‎کند به بلند خندیدن و در این حال احساس می‎کند که چطور دوباره کاملاً همان ریکِ خوب شادِ قدیمی شده است. درباریان می‎گویند: "پیف!" و با پشت کردن به او در برابر پادشاه جدیدِ جوان خود تعظیم می‎کنند.
شاه جوان که نمی‎توانست خوب ببیند و یک شیشه را در مقابل چشم نگاه داشته بود با صدای نازکی می‎گوید: "آه، این صدای خنده به نظرم آشنا می‎رسد. باید حتماً همان کشاورزی باشد که روزی به پدر آمرزیده گشته‎ام خنده‎اش را فروخت؟ او احتمالاً آن را در بستر مرگ پدرم دوباره به دست آورده است، این خنده پدر ما را بسیار خوشحال ساخت، در غیر اینصورت اگر زندگی پدرم توسط این خنده تا این مدت حفظ نمی‎گشت قطعاً می‎توانستم مدتی قبل بر روی تخت سلطنت بنشینم. اما مدتی دراز زندگی کردن زیبا است، مخصوصاً وقتی آدم خودش پادشاه باشد ــ هی، مردِ خوب، گوش کن."
اما ریک که فکر می‎کرد می‎خواهند خنده به سختی به دست آورده را دوباره از او بگیرند تا حد مرگ وحشت می‎کند و از میان صفوف درباریانِ شگفت‎زده می‎دود، از پله‎ها پائین می‎رود، از حیاط قصر می‎گذرد و از میان دروازه خارج می‎شود و به سمت درختی که اسبش را بسته بود می‎رود. اما اسب ناپدید شده بود.
ریک می‎خندد: "باید یک نفر آن را دزدیده باشد، حالا، این هم خوب است؛ من دوباره جوانم و می‎توانم بدوم."
و او تمام شب را می‎دود و صبح زود روز بعد در خیابانی ایستاده بود که در تمام این سال‎ها خانه‎اش قرار داشت. اما او دیگر خانه‎ای نمی‎دید، و ریک در اولین لحظه نمی‎دانست که آیا خواب می‎بیند یا بیدار است. بعد اما با شادی می‎خندد و می‎گوید: "آه، پس اینطور: یا خنده و فقر و یا اندوه و طلا؟ بنابراین هزار بار بهتر مانند حالا." و ناگهان مطمئن می‎شود که او آنه‎ماری و فرزندانش را در کلبه عزیز قدیمی پیدا خواهد کرد.
او خستگی ناپذیر دوباره به راه می‎افتد و هنگام عصر وقتی ناقوس‎های کلیسا به صدا می‎افتند به روستای عزیزش می‎رسد، جائیکه او مدت درازی خوشبخت بود، زیرا که دیگران را خوشحال می‎ساخت.
او قلبش گرم و نرم می‎شود و خود را بی سر و صدا به کنار پنجره کلبه‎اش می‎رساند و به داخل نگاه می‎کند. در این وقت می‎بیند که چگونه آنه‎ماری در کنار تخت پسرها نشسته و می‎شنود که چگونه او و دو پسرش دعا می‎کنند: "تو خدای خوب مهربان، پدر عزیز ما را زود برگردان و کاری کن که او دوباره مانند زمانیکه همگی خیلی خوشبخت بودیم بتواند با خوشحالی بخندد."
در این وقت دیگر ریک نمی‎توانست از خوشی و شادی زیاد بر خود مسلط گردد و با صدای بلند و شاد به درون کلبه می‌خندد.
و آن سه در کلبه بلند فریاد می‎کشند: "این پدر است، پدر ما، هیچکس نمی‎تواند مانند او بخندد."
و از آن به بعد آنها دوباره شاد و مسالمت‎آمیز مانند گذشته با هم زندگی می‌کنند.