بجای عید شما مبارک!


مرد به این گندگی خجالتم نمی‎کشه، انگار هنوز قرن‎ها مونده تا آدم بشه. دیوونه به جای اینکه مثل بقیه مردم خوشحال و خندون شب چهارشنبه‎سوری رو با هیجان بگذرونه و خوش باشه نشسته زانوی غم در آغوش گرفته و به گرزی که اگه بزنی تو سر هر دیو سفید و سیاهی در جا محو می‎شه تند و تند پک می‎زنه و پشت‎بندش هم غرغر می‎کنه. اون دو تا ترقه هم که از سال پیش باقی مونده بود و می‎خواستم با ترکوندشون دروازه خوشبختی رو منفجر کنم بخاطر اخلاق گند این مردک برای خودشون با صدای فسی که شبیه به صدای <زکی> بود خاموش شدن.
بی‌ادب بهم می‎گه بابا جمش کن تو هم با این سین سین کردنت. همین تو و امثال تو مردم رو گمراه و تنبل کردین دیگه ... چرا اینطوری نگاه می‎کنی؟ راست می‎گم دیگه ... یعنی که چی دو هفته مردمو بخاطر تعطیلات عید از کار و زندگی می‎ندازین ... هفت تا چیز سین‎دار دور هم می‎چینید و مثل آدمای دوران غارنشینی کنارش می‎شینید ... سبزه بیچاره رو هم که مثل انسان‎های اولیه با این تصور که معجزه می‎کنه به هم گره می‎زنید ... به به ... دست ننه‎م درد نکنه با این بچه تربیت کردنش ...
گرز رو که به جنون کشونده بودش از دستش می‎گیرم و می‎گم بزنم با همین گرز تو سرت؟ می‎گه نه این چه کاریه ... یکی دو پک بهش بزن تا دم بگیره!
بعد از پک اول گرز را بهش برمی‎گردونم و می‎پرسم چی می‎گفتیم؟
می‎گه تو چیزی نمی‎گفتی ولی من می‎گفتم که ریشه خرافات در مغز تو و امثال تو هنوز هم خشک نشده ... خب آخه یعنی چی که سیب نشونه اینه، سکه نشونه اونه ... سیر جریانش اینه ... عدد هفت هم عدد مشدیه وگرنه هفته هشت روز داشت! بابا خدا پدر جنگل‎نشین‎های ته آفریقا رو بیامرزه ... خب پس چرا ناراحت می‎شی وقتی مردم برای شفا گرفتن به شاخه درخت پارچه می‎بندن و می‎گی امان از مردم خرافاتی؟ مگه خودت کم خرافاتی هستی؟ تازه موقع بچگی وقتی تو با دیدن این دست از مراسم کیف می‎کردی نه تلویزیون داشتی نه رادیو و نه میوه درست و حسابی می‎خوردی و این مراسم برای عیدی گرفتن و کمی آجیل خوردن برات جالب بود ... حالا بچه‎ها انقدر وسائل تفریح براشون آماده است که این مراسما حالشونو بهم می‎زنه!
دوباره از ترس نگاه خشمناکم گرزشو به من می‎ده.
نمی‎دونم چرا هرچه آدم به این گرز پک می‎زنه از طولش کم نمی‎شه، چه قطری داره، درست مثل میل زورخونه‎ها ساخته‎تش. جای اوباما خالی تا به یاد جوونیاش یک پک جانانه از این گرز می‎زد و به قول این دیوونه شاید بعداً پیشگو می‎شد!
دومین پک منو به فکر فرو می‎بره. مرددم که آیا جواب حرفاشو فقط با نگاه‎های خشمناک بدم یا واژه‎های مناسبی پیدا کنم و باهشون دمار از روزگارش در بیارم!
سومین پک منو کمی مهربون‎تر می‎سازه. به خودم می‎گم خب اونم آدمه پس حق اندیشیدن داره و می‎تونه فکرشو به زبون بیاره. بعد به یاد ایام تعطیلات عید می‎افتم و به یاد معلمای نامردی که در این روزا هم کرم‎شونو می‎ریختن و محصلین باید یک دفتر مشق می‎نوشتن. یک پک محکم دیگه به سیگاری می‎زنم و به او که از جا بلند شده و در حال رفتنه برمی‎گردونم.
بی تربیت وقت خداحافظی بهم می‎گه برو سماقتو بمیک!
باید برم کنار سفره هفت‎سین خوشگلم بشینم، یک عکس دبش بندازم و تا خونه نرسیده براش بفرستم.

بهار بی‌لک.


بعد از دو ماه تلفن کرده و ازم می‎پرسه حالم چطوره!
می‎گم ممنون بد نیستم اما چرا دوست عزیز تو این مدت از خودت خبری ندادی؟ مگه سیم تلفونتو موش جویده بود؟
می‎گه تو که می‎دونی وقتی از دست کسی عصبانی‎ام باید در خلوت به این غضب چیره بشم ... در چنین زمانی از همه چیز بیزارم و از خودم هم متنفرم ... باید وقت داشته باشم تا علت اصلی پیدایش خشم در خودم رو تعقیب کنم و ببینم از کجاها سر در میارم ... تو که خوب می‎دونی من به هیچوجه مایل به ناراحت کردن کسی نیستم ... به این خاطر همیشه در چنین زمانی خلوت گزینی پیشه می‎کنم تا نتونم به کسی حرف ناشایستی بزنم ... ولی حالا حالم خوبه و به خشمم غلبه کردم ... دلیل خشمم رو هم تا جائیکه خاطرم قادر به یاری دادن بود مشاهده کردم ... راستی می‎خواستم بهت عید رو هم تبریک بگم.
می‎گم حالا تا رسیدن عید چند روزی مونده، خب نمی‎خوای دلیل خشمتو به من بگی؟
خیلی راحت می‎گه نه! و وقتی تعجب منو حس می‎کنه ادامه می‎ده دلیل خشمم دلیل من بوده و نه دلیل تو!
می‎پرسم بهتر نیست که برای فهمیدن و تکرار نشدن در باره‎اش صحبت بشه؟
می‎گه اگه فراموش نمی‎کردی که زندگی متشکل از تکرار و تکرار و تکراره این حرف رو نمی‎زدی ... باید از با هم بودن لذت برد و از واژه‎ها در شعر.
می‎گم خوب پس لااقل یک بیت شعر هم بخون!
دیوونه به جای یک بیت نیم بیت شعر برام می‎خونه و مکالمه رو قطع می‎کنه:
شب سیاه است اما بگذرد!

365 روز از زندگی من.(18)


نادان‎تر از آدمی که می‎پندارد پیروزی در جنگ شیرین می‎باشد آدمی‎ست که شکست یک جنگ خلق و خویش را تلخ می‎سازد. اینان نمی‎دانند در یک جنگ مهم فقط مرگ و ویرانی‎ست که ارتش پیروز و ارتش شکست‎خورده بر جای می‎گذارند.

خیلی مایلم پیش رئیسم خانم باخ برم و بهش بگم بیستم ماه مارس عید ماست، مرخصی می‎خوام. و بلافاصله با دیدن بالا رفتن گوشه ابروش بپرسم می‎دونی عید یعنی چی؟ و بدون انتظار شنیدن پاسخ بهش بگم: عید یعنی سر برآوردن سبزه از خاک، یعنی سمنو و سنجد، یعنی بیدار گشتن مرگ از خواب و حسادت بردن بر آب، بر خاک و هر چه بهار با آمدن خود زنده می‎سازد.
دیروز پس از شستن صورتم با آفرین گفتن به ریشم که کمی از لاغر و استخوانی دیده شدن قیافه‎ام جلوگیری می‎کنه و اجازه نمی‎ده مردم سالخورده ساکن محل کارم دچار وحشت شوند فرصت کردم به چشم‌هام هم نگاه کنم. با سرانگشت استخوان حدقه چشم راستم را کمی ماساژ دادم و به این فکر افتادم که چند روزی بخاطر آمدن عید مرخصی بگیرم و خواب درست و حسابی‎ای بکنم که در این لحظه کسی در گوشم زمزمه کرد: "چطوری دلت میاد چند روز خانم (گ) رو تنها بذاری،؟ ... خانم (ن) رو که هر بار از کنارش رد می‎شی بوی عطر بینیتو غلغلک می‎ده ... دلت براشون تنگ نمی‎شه؟ ... بهار فصل بیداری‎ست و نه فصل خوابیدن!"
مانند فردی که پس از سال‎ها پی به خطائی اساسی برده و آهی از ته دل برمی‎آورد و به خود می‎گوید "دیدی چه شد!!" من هم چند بار با خودم تکرار کردم "بهار فصل بیداری‎ست!؟ ... بهار فصل بیداریست!؟" و بعد انگار جواب تمام سؤالات بی‌پاسخ جهان را یافته باشم به خودم گفتم "ایام عید که وقت خواب نیست، پس مرخصی گرفتن بخاطر درست و حسابی خوابیدن چه معنا دارد! وانگهی بیداری یعنی نخفتن به هنگام خستگی و تقسیم شادی در ایام عید؛ پس چه بهتر که این شادی را بخش بر بیست همنوع سالخورده کنم."
و به این ترتیب فکر گرفتن مرخصی را از ذهن دور ساختم و به جای شکستن آینه نگاهم را از آن دزدیم.

نامه‌ای به ماهور.


سلام ماهور جان.
دیدن دوباره نام تو برای من بزرگ‎ترین هدیه بهاری بود. به به، به این می‎گویند آمدن بهار مبارک بادت. تو سبب گشتی تا این بهار اگر هم همان بهاری نشود که دوستداران بهار منتظرند، اما آن بهاری گردد که مرغ‎های عشقم تا زمانیکه قادر به پروازند از یاد نبرند.
اینکه مردم معتقدند بهار و عشق در عقد همند زیباست. من حتی گاهی فکر می‎کنم که بهار و عشق و عید در رابطه‎ای سه نفره به سر می‎برند.
ماهور جان، تو یکی از اولین دوستان من در این فضای جادوئی هستی و مرغ‎های عشقم هنوز نامت را به خاطر دارند. من هم با وجود شصت و سه سالی که از عمر این مغز کوچک معیوبم می‎گذرد هنوز نامت را از حفظم. نه اینکه بخواهم بگویم دچار فراموشی نشده‎ام، چرا دوست خوبم، شده‎ام، اما نه از نوع بد آن، من بعد از دچار شدن به این بیماری قادر شده‎ام با مراجعه به دلم نام تو و نام دیگر عزیزانم را به راحتی پیدا کنم. به قول شاعر: به یاد آوردن دوستان کار دل است و نه کار مغز درب و داغان.
ماهور عزیز، دیدن نوشته تو تمام خستگی جسمانی‎ام را با سه شماره ضربه فنی کرد. ممنون از دلت که مرا به یادت انداخت. من هم برای تو و کسانیکه دوست می‎داری (امید که خودت را بیشتر از هر کس دیگر در این جهان عجیب و غریب دوست داشته باشی) خوشی و مهربانی آرزو می‎کنم، لبانت هرگز از خنده خالی مباد. لحظات زیبائی در ایام عید برایت خواهانم.      

اغواگر.


احتمالاً این امکان وجود دارد که بتوان بدون استثناء برنده لطف هر دختری گشت. اما این کار همیشه آسان نخواهد بود. نکته اصلی توانا بودن در انتخاب راه درست می‎باشد.
بقیه آقایان حلقه صمیمی دوستان کنجکاوانه در حال گوش دادن بودند.
سخنران ادامه می‎دهد: پانزدهم ماه ژوئن سال ..18 بود که من شبانگاه نزد عمه ماتیلده رسیدم و او به من اطلاع داد که روز قبل دخترش ملانی از بروکسل بازگشته است. ما هنوز یک ربع ساعت صحبت نکرده بودیم که ملانی با گام‎های مصمم و بدون آنکه از حضور من شگفتزده باشد با چهره کمی سرخ گشته داخل اتاق می‎شود. از نظر فیزیکی از زمانیکه دیگر ندیده بودمش فوق‌‎العاده رشد کرده بود. کمر و همچنین شانه‎هایش باریک مانده بودند اما تهیگاه و بخصوص فرم کرست توسط خطوط باشکوه بدنش جلب نظر می‎کرد. او با وقاری دست نیافتنی و لبخندی یخزده بر لب با دست نرم و کوچکش به من دست می‎دهد و بر روی عسلی باریکی می‎نشیند و مرا با نگاه‎هایش می‎سنجد، نگاه‎هائی که من خود را مانند گلوله‎های کالیبر کوچک سوراخ سوراخ شده احساس می‎کردم. من چشمم را پائین بردم و سخنانم را که تقریباً فقط برای عمه ماتیلده تعریف می‎کردم به بروکسل و شهرهای بزرگ کشاندم. عمه ماتیلده بعد از یک گفتگوی ده دقیقه‎ای مرا با دخترش تنها گذاشت.
ملانی برای شکستن سکوت سنگینی که بعد از رفتن عمه ماتیلده در بین ما برقرار شده بود می‎گوید: "آقای دکتر، آیا موافقید در باغ کمی قدم بزنیم؟". من با تعارف کردن بازویم او را به باغ کاملاً تاریک هدایت می‎کنم، در حالیکه بخاطر وحشت از تصادف با درخت یا سقوط در بوته‎های توت در هر سه قدم یک کبریت روشن می‎کردم، تا اینکه دختر عمه‎ام با حرکت لاابالانه‎ای جعبه کبریت را از دستم به زمین می‎اندازد و مرا پشت سر خود به آلاچیقی که در مسیر ما قرار داشت می‎کشد.
پس از آنکه ما با زحمت در تاریکی بر روی نیمکت پهنی نشستیم او دستم را در دستش می‎گیرد، خود را از بالاتنه بر روی من خم می‎کند، لبانش را طوریکه من نفس‎هایش را حس می‎کردم کاملاً نزدیک صورتم قرار می‎دهد و از من می‎پرسد که به چه می‎اندیشم. من پاسخ می‎دهم "به کتیبه‎های یونانی بر بناهای تاریخی در غرب آسیای صغیر". بعد او می‎گوید که صدایم یک آهنگ قوی و نفسانی مخصوصی دارد. من برایش توضیح می‎دهم که اگر هم زبان یونان باستان زبان اولیه نباشد اما یک زبان کاملاً فرهنگی بوده که بر روی زبان مدرن ما و به ویژه زبان‎هائی که ما صحبت می‎کنیم جدی‎ترین تأثیرها را بر جای گذارده است. به این ترتیب ما مدتی با هم صحبت کردیم، سپس من احساس سرما کردم و ملانی برای اینکه من سرما نخورم مرا به اتاق نشیمن همراهی می‎کند.
من روز بعد خودم را بیشتر از آنچه انتظار داشتم با او مشغول ساختم، و چون بدن کلاسیک طراحی شده‎اش برایم آرامش باقی نگذاشته بود تصمیم گرفتم او را برای خود تسخیر کنم.
سه روز بعد او را در نزد عمه ماتیلده ملاقات کردم. ساعت سه بعد از ظهر را نشان می‎داد و عمه خوابیده بود. من از قبل می‎دانستم که با زور یا خشونت فقط خشم را بیدار خواهم ساخت؛ بنابراین باید مراقب می‎بودم. ملانی لباسی به رنگ سبز روشن ابریشمی بر تن داشت که بالای شانه‎ها توسط دو بند نازک نگهداشته شده بود و چنان گشاد بود که پرواز می‎کرد و آدم در فصل‎های داغ راحت‎تر از آن لباسی نمی‎توانست بپوشد. او بر روی مبل دراز می‎کشد و از من دعوت می‎کند در سر دیگر مبل بنشینم. سپس دگمه بالائی را باز می‎کند تا، آنطور که خودش گفت، بتواند بهتر نفس بکشد. چنین به نظر می‎آمد که براستی بخاطر گرما در رنج است، در حالیکه گونه‎هایش سرخ بودند و به زحمت می‎توانست لحظه‎ای آرام و بی‌حرکت باشد.
من سعی کردم آنچه در توانائی آدمی‎ست انجام دهم. من گفتگو را به کلئوپاترا کشاندم، به بهار، به شادی و رقص، اما نتوانستم از دختر بجز یک لبخند ساکت و متفکرانه چیز دیگری بیرون بکشم. عاقبت حتی دمپائی‎ای را که تصادفاً از پایش افتاده بود برداشتم و آن را به سمت لب‎هایم بردم. در این حال او دست‎هایم را با پاهایش گرفت و بعد صورتم را. کاش می‎دانست که این کار چه شکنجه جهنمی‎ای را باعث می‎‌گردد و احساسات در من چه طوفانی به پا می‎کنند! اما او آنجا چنان با اعتماد دراز کشیده بود که انگار یک کودک تازه متولد گشته را در کنارش دارد. لب‎هایش باز می‎گشتند و دوباره بسته می‎شدند، زبان ظریف و سرخ رنگش از میان دندان‎های براقش قابل دیدن بود اما هیچ ردی از درک تاکتیک من در او دیده نمی‎شد. حالم بر روی محل باریکی که نشسته بودم مانند حال ناپلئون در جزیره سنت هِلِن شده بود؛ و هنگامیکه من زن با شکوه را پس از دو ساعت تلاشِ بیهوده ترک کردم از خودم ناامیدانه و دلشکسته پرسیدم که چگونه طبیعت می‎تواند چنین موجودی را بدون آنکه جرقه‎ای از احساس انسانی در او بدمد خلق کند.
روز بعد او مرا با این سؤال ناگهانی که آیا من قبلاً یک بار عاشق شده‎ام غافلگیر ساخت. من نقشه حمله خود را از پایه دوباره طراحی کردم و نمی‎دانستم که آیا با آری یا نه باید پاسخ بدهم. من تصمیم گرفته بودم که اصلاً او را نگاه نکنم تا با این روش غرورش را غلغلک دهم، او را تحقیر و با این کار خود را خواستنی‎تر کنم. عمه ماتیلده برای نوشیدن قهوه به مهمانی رفته بود. ما خنک‎ترین محل خانه را جستجو کردیم و در باغ به اتاقی کوچک و گرد با سقفی قوسی شکل رسیدیم که در آن فقط یک مبل مخملی قرمز رنگ قدیمی قرار داشت. من اینجا، منزوی از جهان، داستانم را برایش تعریف کردم. من هرگز در زندگیم شنونده‎ای دقیق نیافته بودم. هنگامیکه شروع به صحبت از فاجعه کردم و گفتم دختری که من از اعماق روح عاشقش بودم با یک تاجر به آمریکا گریخته است لرزش اندکی در اندامش می‎افتد. من انعکاس درد روح آن زمانم را در نگاهش دیدم. من امیدوار گشتم که در ارزیابی او اشتباه کرده‎ام، در این لحظه اتفاق غیرمنتظره‎ای رخ می‎دهد. او فوری از هیجان زانویش را محکم به لبه مبل فشار می‎دهد و به این خاطر قلاب نوار جورابش باز می‎شود و به زمین می‎افتد! من آن را برمی‎دارم و به او می‎دهم. یک سکوت طولانی برقرار می‎گردد و سپس او بدون آنکه در مقابل من خجالت بکشد لباسش را کمی بالا می‎کشد و نوار را زیر زانویش می‎بندد. او جوراب ابریشمی پوشیده بود. اگر من مشغول فکر کردن به عشق اولم نبودم، که می‎داند که این بی‌مکری او مرا به چه منظور با خود به همراه می‎برد. اما با این حال قادر نبودم احساساتم را کاملاً تحت کنترل داشته باشم. من خودم را رو به پائین به روی موهای مجعد سیاهش خم کردم و بر پیشانی سفیدش بوسه‎ای زدم. اما در این لحظه احساس کردم که او با انگشت کوچکش مرا به عقب می‎راند. در نگاهش چیزی شبیه به ترس و خجالت قرار داشت. یک فریاد بر لب‎هایش فشار می‎آورد که او آن را به زحمت فرو خورد. من سرم را با هر دو دست گرفتم و مانند دیوانه‎ای با عجله از خانه خارج گشتم.
برایم تا اندازه‎ای سخت است زمانی را که در آن این وقایع اتفاق افتادند با خونسردی توصیف کنم. این زمان با دردناک‎ترین جنگ‎های روحی که من متحمل گشتم به پایان رسید و من در ازاء تمام کتیبه‎های آتن هم دیگر مایل به تحمل کردن بار دوم آن نبودم. من پس از آنکه به اندازه کافی متقاعد گشتم که تمام دیپلماسی و هنر سپهسالاریم در نزد دختر از بین رفته است تصمیم گرفتم او را فراموش کنم و دیگر نزد عمه خوب و پیرم به مهمانی نروم. اما موفق نشدم، و حالا هدف سبکسرانه‎ای که باعث گشت این دختر بی‌عاطفه زیبا را لایق تلاش‎هایم بدانم لعنت می‎کردم. من برای منحرف کردن ذهنم کافه و میخانه‎های زیرزمینی را جستجو می‎کردم، جائی که اغلب تا بعد از نیمه‌شب در جمع هنرمندان جوان می‎نشستم، کسانیکه برایشان در این جهان چیزی مقدس نبود و هر یک ده تا بیست دوست دختر داشتند، و آدم می‎توانست از آنها در یک شب بیشتر از مردی که پنجاه سال ازدواج کرده است بیاموزد. پس از چند روز دوباره یاد دختر مانند زنجیری مرا به عمارت ییلاقی کشاند. ملانی از من در سالن استقبال کرد، یعنی، در واقع از من استقبال نکرد، او کنار پنجره نشسته بود و گلدوزی می‎کرد. حتی مرا قابل یک نگاه هم ندانست و نگاه‎هایش که از پنجره به بیرون پرتاب می‎گشتند چنان هیجانزده بودند، چنان عصبی و غیردوستانه که من برای منظره با شکوه بیرون تقریباً بیشتر از خودم متأسف گشتم. او از من خواهش کرد که دوباره برایش از کتیبه‎های یونان باستان نقل قول کنم. من در سرم مانند کسی که داخل کمدی را می‎جوید جستجو می‎کردم، اما دانشم مانند حبابی ترکیده بود. من آنقدر زیاد احساس شرمندگی کردم که کلاهم را برداشتم و به خانه برگشتم.
وقتی دوباره آنجا رفتم عمه ماتیلده هم در خانه بود. بعد از آخرین دیدارم یک شب هم نخوابیده بودم. من از ملانی تقاضا کردم با من به آلاچیق گل یاس در باغ بیاید، اما او گفت که هوا برای او تاریک است و می‎ترسد اگر با من بیاید سرش به تنه یک درخت بخورد. من پشیمان بودم. سه شبانه روز با این حس که انگار یک پتک آهنگری درون قلبم به کار مشغول است در خیابان‎ها می‎رفتم. من در برابر چشم‎هایم رنگ‎های سبز، آبی و سرخ می‎دیدم. انسان‎هائی که به من برمی‎خوردند نیمدایره‎ای به دورم می‎زدند و می‎گذشتند. کسیکه بطور غیرمنتظره مرا در زیر کلاه می‎دید وحشتزده با من تصادف می‎کرد، و لباس‎ها در بدنم طوری در نوسان بودند که انگار آنها را از فروشنده دوره‎گرد خریده باشم. من در عرض یک هفته یک کیلو و نیم وزن کم کردم.
روز یکشنبه یک بار دیگر خود را بیشتر مانند یک مرده تا آدم زنده‎ای به آنجا کشاندم و عمه ماتیلده را تنها ملاقات کردم. وقتی گفت که ملانی در شهر پیش یکی از دوستانش است من بی‌اختیار دسته یک صندلی را گرفتم. سپس برای زن سالخورده یک ساعت از حکایات کهنه تعریف کردم، کاری که من پیش از این با لذت انجام می‎دادم و حالا برایم مانند کار پارو زدن در یک کشتی جنگی شده بود. من پس از خداحافظی در راهرو کلید خانه را برمی‎دارم و در جیبم می‎گذارم، من نمی‎دانستم چرا این کار را می‎کنم. من از آن لحظه به بعد دیگر اصلاً از <چگونه و چرای> هیچکدام از اعمالم با خبر نبودم. من یک <خوابگرد> شده بودم. کمی قبل از نیمه‌شب در مقابل درِ ویلا بدون آنکه بدانم که چطور به آنجا رفته‎ام بیدار می‎گشتم. یک ساعت دیرتر دوباره بیدار می‎گشتم و خودم را در همان نقطه می‎یافتم. طوری بود که انگار یک نفر در پشتم ایستاده و بدون وقفه با قوزک پایش مرا هل می‎دهد. عاقبت یک شب در را باز کردم و در تاریکی با لمس کردن دیوار از پله‎ها پائین رفتم، قلبم می‎زد و من بدون فکر کردن به خطری که خودم را در معرضش قرار می‎دادم درِ اتاقش را به صدا آوردم.
من صدایش را شنیدم "چه کسی آنجاست؟"
در حالیکه زانوهایم می‎لرزیدند گفتم "من هستم!" اما دیگر پاسخی نیامد.
من التماس کردم، قسم خوردم که دستگیره در را دیگر ول نمی‎کنم، اما همه چیز خاموش ماند. به این ترتیب من پنج ساعت همانطور آنجا ایستادم تا اینکه بر روی پله‎ها آفتاب تابید. بعد من از طریق باغ دزدکی به خانه بازگشتم و تمام روز را با فکر کردن کسل‌کننده‎ای گذراندم. نیازهای جسمی، خوردن، آشامیدن، خوابیدن دیگر برایم وجود نداشتند.
این صحنه شب بعد هم تکرار می‎شود، فقط با این تفاوت که من در حین آن پنج ساعت می‎گریستم و مانند کودکی ناله می‎کردم.
این مانع از این نشده بود که من در شب سوم در برابر درِ اتاقش نباشم. برای من دو امکان وجود داشت: رسیدن به او یا مردن. چه کسی می‎تواند حیرتم را توصیف کند وقتی که با فشار دست من درِ اتاقش باز شد. این کاملاً تصادفی بود، زیرا لحظه‎ای از داخل شدن من به اتاق نگذشته بود که دختر راست می‎نشیند و با زمزمه اما با یک سختی تسلیم‎ناپذیر به من دستور می‎دهد اتاقش را ترک کنم؛ غرور دخترانه‎اش آخرین و مهم‎ترین سدی بود که باید هنوز مغلوب می‎گشت. من فقط متعجب بودم که چرا او از ته گلو برای درخواست کمک فریاد نمی‎کشد. او بطور آشکاری ترس و خشمش نسبت به من را بیان کرد. او مرا انسانی گستاخ نامید، یک تبه‎کار، یک افسار گسیخته بی‌شرم. اما بیهوده بود، او شجاعت یک مرد از جان گذشته را علیه خود داشت. من لازم ندارم هیچ چیز دیگری بگویم. هرچند او زن فوق‎العاده‎ای بود اما قدرت بدنی‎اش در برابر قدرت بدنی من رشد نکرده بود. من پیروز بودم.
بنابراین، دوستان عزیزم، من به شما می‎گویم: این امکان وجود دارد که بتوان برنده لطف هر دختری گشت. اما این کار همیشه آسان نخواهد بود. نکته اصلی توانا بودن به انتخاب راه درست می‎باشد.
یکی از حضار می‎پرسد: "آیا شما این راه را دوباره مورد آزمایش قرار دادید؟"
نه. من آن یک بار را هم بخاطر شهوت انجام ندادم، بلکه بخاطر علاقه روانی. و از آنجائیکه من مردی اصولیم، بنابراین دیرتر موفق به جلب محبتش گشتم و دلایل عقلانی و سخنان چاپلوسانۀ من مجبورش ساخت که همسرم گردد.