مجرم و عشق.

مادام دکله، چهل و شش ساله،
موسیو دکله، پنجاه ساله،
ویکتوریا.
صحنه: یک آپارتمان شیک زیبا در بولوار مالزرب، ساعت هفت شب در نیمۀ زمستان. در بیرون برف می‎بارد.
مادام دکله در اتاقش مقابل میز تحریر نشسته است و یک نامه می‎نویسد. او برای بیرون رفتن لباس پوشیده است ــ لباسی ساده، آرایشی اندک، کلاه سیاه. بر روی صندلی در کنار او یک چمدان سفر و یک پالتوی خز.
ویکتوریا به این سو آن سو می‎رود و اتاق را مرتب می‎کند.

مادام دکله (می‎نویسد): ــ ــ "به خاطر آن زن، به خاطر فرزندان‎مان خانه‎ات را ترک می‎کنم. فرزندان‎مان برای انجام این کار از من خواهش کردند. گابریل امشب پس از پایان کارش برای بردنم می‎آید. او نمی‎خواهد بیشتر تحمل کند که من اینجا بمانم و بدون آنکه بدانم تو اصلاً کجا هستی هفته‎ها انتظار آمدنت را بکشم. ــ او می‎گوید که من به اندازه کافی رنج برده‎ام، او دیگر نمی‎خواهد رنج کشیدنم را ببیند. ــ حالا دیگر کافی‎ست و باید یک نقطه پایان بر آن گذاشته شود. ــ و ژان هم مانند برادرش فکر می‎کند. آنها می‎خواهند از حالا به بعد با من زندگی کنند. بنابراین من بقیۀ زندگی‎ام را، گرچه نمی‎توانم دیگر تا آخر عمر سعادتمند باشم، اما حداقل در آرامش و محترمانه می‎گذرانم. دلم می‌خواست می‎توانستم تمام این چیزها را شفاهاً به تو می‌گفتم ــ اما تو یازده روز است که به خانه نیامده‎ای. اگر نمی‎گذاشتی که پوشاک و لباس‎هایِ زیر از خانه برایت بیاورندْ بنابراین باید فکر می‎کردم که تو مُرده‎ای. دیروز تو را همراه با مادام فرتیل در مسابقه اسب‎سواری دیده‎اند. ــ در برابر این زن مراقب خودت باش ــ او زیبا است، او جذاب است، اما به این فکر کن که چطور او موسیو از سایرس را به خاک سیاه نشاند. او از یأس یک گلوله به سر خود شلیک کرد. چطور می‎خواهی برای این زن پول خرج کنی؟ من دیگر نمی‎توانم به تو پول بدهم، من دیگر پولی ندارم. تو همه چیز را فروختی، جهیزیه‎ام را، جواهراتم را ــ همه چیز را. من فکر می‎کنم که مبلمان را به نام من خریده باشی. ــ
اگر می‎توانی آنها را بفروشیْ بنابراین بفروش. من با خدمتکاران تسویه حساب کرده‎ام. ژوزف هزار فرانک از من طلب کرد، او ادعا می‌کرد که این مبلغ را به تو قرض داده است. این حقیقت دارد که تو این پول را به او بدهکاری؟ من در موقعیتی نیستم این پول را به او برگردانم. من دیگر پول زیادی ندارم. سیصد فرانک برای خود برمی‎دارم ــ این تمام پولی است که من دارم. این برایم بسیار ناخوشایند است که نمی‎توانم به ژوزف پول بدهم. این انسان شخصیت بدی دارد و وراج است. او باید زشت‎ترین چیزها را در بارۀ تو گفته باشد. من به تو توصیه می‎کنم که وقتی به خانه برگشتیْ هرچه زودتر پول او را دوباره بپرداز و بعد بگذار فوری برود. ــ اما چه وقت می‎خواهی به خانه بازگردی؟"
ویکتوریا: "مادام!"
مادام دکله: "بله، چه خبر است؟"
ویکتوریا: "فکر می‎کنم موسیو می‎آیند."
مادام دکله: " موسیو گابریل؟"
ویکتوریا: "نه، موسیو!"
(در این لحظه در سریع باز می‎شود و موسیو دکله ظاهر می‎شود. ویکتوریا خود را دور می‎سازد.)
مادام دکله: "چی؟ ــ چی ــ این توئی؟"
موسیو دکله: "بله، من هستم. (او رنگش مانند مُرده‎ها پریده و ظاهراً هیجانزده است. سایۀ عمیقی در زیر چشمانش قرار دارد، او وحشت‎زده و مشوش به زنش نگاه می‎کند.) کسی سراغ من را نگرفت؟"
مادام دکله: "نه."
موسیو دکله: "کاملاً مطمئنی؟"
مادام دکله: "بله، کاملاً."
موسیو دکله (در یک صندلی راحتی می‎نشیند): "آه ــ من دیگر نمی‎توانم. (سپس دو دستش را برابر صورت خود نگاه می‎دارد.) آه!" ــ
(مکث. ــ مادام دکله ساکت به شوهرش که کاملاً شکسته آنجا نشسته بود نگاه می‎کند. سپس شانه‎اش را آرام بالا می‎اندازد، نامه را تا می‎کند، آن را در پاکت قرار می‎دهد و روی میز می‎گذارد. سپس پالتویش را برمی‎دارد و به سمت در می‎رود. موسیو دکله نگاهش را بالا می‎آورد.)
موسیو دکله: "کجا می‎خواهی بروی؟ می‎خواهی ترکم کنی؟"
مادام دکله: "بله، من از اینجا می‎روم."
موسیو دکله: "چی؟ تو می‎روی ــ کاملاً می‎روی؟"
مادام دکله: "بله."
موسیو دکله: "برای مدت طولانی؟"
مادام دکله: "برای همیشه."
موسیو دکله: "تو می‎خواهی من را ترک کنی ــ حتماً از من سیر شده‎ای؟"
مادام دکله: "بله."
موسیو دکله: "حق با توست. برو. این بهترین کاری‎ست که می‎توانی. بخصوص در این لحظۀ (تلخ) ــ بله، درست در این لحظه. ــ خب، پس چرا نمی‎روی؟ هنوز منتظر چه هستی؟"
مادام دکله: "من منتظر گابریل هستم، او باید برای بردنم بیاید."
موسیو دکله: "تو می‎خواهی پیش او بروی؟"
مادام دکله: "بله، پیش او و ژان. ما سه نفر می‎خواهیم از حالا به بعد با هم زندگی کنیم. (مکث.) خدانگهدار لوسین!"
موسیو دکله (سرد): "خداحافظ!"
(مادام دکله چند قدم می‎رود و با رسیدن به آستانۀ در سرش را برمی‎گرداند و آخرین نگاه را به شوهرش می‎اندازد. او دوباره صورتش را با دو دست پوشانده بود، انگشتانش می‎لرزیدند و صدای هق هق گریۀ خفه‎ای از سینه‎اش شنیده می‎شد)
مادام دکله (بدون آنکه خود را به او نزدیک‎تر سازد): "چرا گریه می‎کنی؟ چیزی از دست دادی؟
موسیو دکله: "چیزی نیست، چیزی نیست ــ چیزی نیست، من را تنها بگذار ــ برو فقط."
مادام دکله: "چه اتفاقی برایت رخ داده؟ بگو، چه اتفاقی برایت رخ داده؟"
موسیو دکله (دست‎هایش را پائین می‎آورد، صورتش بخاطر ترسِ وحشتناکی از شکل اصلی افتاده بود): "من به تو می‎گم من را تنها بگذار ــ من باید تنها باشم. ــ برای تو چه اهمیتی دارد که آیا برای من اتفاقی افتاده است. تو خودت را برای همیشه از من جدا ساختی. ــ خب برو ــ برو."
مادام دکله (متفکر): "بله ــ بله ــ من ــ من می‎رم (او هنوز در آشیانۀ در می‎ماند)، اما نمی‎تونم واقعاً هیچ کمکی به تو کنم؟"
موسیو دکله: "نه ــ حالا دیگر نه."
مادام دکله (هنوز هم ایستاده در آستانۀ در): "این را کاملاً مطمئنی ــ (او پاسخ نمی‎دهد.) ببین، وقتی تو گریه می‎کنی یعنی باید چیز بسیار جدی‎ای برایت اتفاق افتاده باشد. تو به سادگی گریه نمی‎کنی. بنابراین به من اعتماد کن. چرا گریه می‎کنی؟ نمی‎خواهی به من بگوئی؟"
موسیو دکله: "نه ــ تو باید از پیش من بری. ــ تو باید من را ترک کنی ــ من را کاملاً تنها بگذاری ــ بخصوص در لحظه‎ای که یک خطر بزرگ ــ"
مادام دکله: "خطر؟ چه خطری؟"
موسیو دکله: "آیا نمی‎تونی فکرش را بکنی؟ آیا هیچ چیز ندیده ــ هیچ چیز حدس نزده‎ای؟ (او بلند می‎شود با گام‎های بلند در اتاق بالا و پائین می‎رود.) تو می‎دونستی که من یک زندگی ماجراجویانۀ دیوانه‎وار می‎گذرانم ــ آیا هرگز به آن فکر نکردی که می‎تونم در این کار یک روز گردنم را بشکنم؟ ــ حالا، خوشبختانه زمانش فرا رسیده ــ کار من تمام شده است. من این اتاق را دوباره ترک نخواهم کرد. این یک معجزه است که زودتر از این رخ نداد. پسران من مانند تو ساده لوح نیستند، آنها خوب می‎دانند جریان از چه قرار است و به همین دلیل هم از اینجا نقل مکان کردند ــ آنها نمی‎خواهند دیگر هیچ چیز از پدرشان بدانند، آنها فقط تنفر از خانۀ پدری‎شان احساس می‎کنند. آه، آنها این را سریع درک کردند. ــ اما حالا موضوع به این مربوط نمی‎شود. ــ آیا واقعاً می‎خواهی بدانی چه اتفاقی افتاده است؟"
مادام دکله: "بله."
موسیو دکله: "خب، من منتظرم که بیایند و دستگیرم کنند ــ این می‎تواند هر لحظه اتفاق بیفتد. شاید همین امشب ــ اما در هر حال تا فردا صبح."
مادام دکله: "دستگیر کنند؟ چرا؟ چکار کردی؟"
موسیو دکله: "من دزدی کردم. ــ آه خواهش می‎کنم از جزئیات نپرس. فقط به این واقعیت اکتفا کن ــ و من نمی‎توانم آن را انکار کنم، زیرا من را در حین ارتکاب جرم گرفتار ساختند. (هر دو سکوت می‎کنند.) خب ــ تو جیغ و فریاد نمی‌کشی ــ تو از ترس بیهوش نمی‎شوی؟"
مادام دکله (با چهرۀ مانند مُردگان رنگ‎پریده و چشمان گشاد گشته و در حالیکه صدایش آهسته به گوش می‎رسد): "ساکت باش ــ کسی در سالن است. شاید این ــ (تمام اندامش می‎لرزد) شاید این پلیس باشد. می‎شنوی؟ (هنوز آهسته‎تر) می‎شنوی؟"
موسیو دکله (همچنین در حال لرزیدن): "آره، آره، می‎شنوم." (او بطور غریزی دست زنش را می‎گیرد و خود را به او تکیه می‎دهد. یک دقیقه ترسی وحشتناک ــ سپس در باز می‎شود و ویکتوریا ظاهر می‎شود)
ویکتوریا: "مادام، موسیو گابریل آمده‎اند."
مادام دکله (نفس راحتی می‎کشد): "آه، بگذارید در سالن یک لحظه انتظار بکشد."
ویکتوریا: "آقای جوان دوباره پائین رفتند. و گذاشتند به مادام بگویم که او پائین در ماشین منتظر است."
موسیو دکله: "به او گفتید که من اینجا هستم؟"
ویکتوریا: "بله، موسیو."
موسیو دکله: "خب، چمدان سفر را به پائین ببرید. مادام بعد از شما خواهند آمد."
ویکتوریا می‎خواهد چمدان را برداردْ اما مادام دکله بازوی او را می‎گیرد.
"بگذارید چمدان هنوز آنجا بماند."
ویکتوریا (شگفتزده): "اما مادام!"
مادام دکله: "چمدان را همانجا بگذارید."
موسیو دکله: "آیا تصمیمت را دوباره عوض کردی؟"
مادام دکله: "بله."
موسیو دکله: "تو نمی‎خواهی بروی؟"
مادام دکله: "نه."
موسیو دکله: "پس باید بگذاری حداقل این را به گابریل خبر دهند."
مادام دکله (کوتاه): "این درست است. (به ویکتوریا) بروید پائین و به پسرم بگوئید که من نمی‎توانم بیایم. من برایش خواهم نوشت."
ویکتوریا (عصبانی): "خوب، مادام. ــ و چمدان بزرگ؟"
مادام دکله: "بگذارید که آن را دوباره بالا بیاورند."
(ویکتوریا یک نگاهِ مشکوکانه به آن دو می‎اندازد و آهسته از در اتاق خارج می‎شود.)

فَردِ دیگر.

تقریباً دو سال پیش دچار یک حملۀ شدیدِ روماتیسم می‎شوم و خود را مجبور می‎بینم مطبم را به یک همکار بسپرم و در شهر سنت‌ـ‌آمو به حمام گِل بروم. گرچه من اغلب بیماران را به آنجا فرستاده بودمْ اما توانستم در این فرصت این مؤسسه را برای اولین بار شخصاً بشناسم. اینجا یک ساختمان عظیم و مدرن تزئین گشته با یک پارک زیبا بود، و پزشک ارشد با کارمندان و بیمارانش با انضباط نظامی رفتار می‎کرد.
من روز اول بلافاصله با معالجه‎ام شروع می‎کنم. من هر روز صبح باید تا گردن در استخر پُر شده از گِل داخل می‎گشتم و سی تا چهل دقیقه تا حد امکان آرام در آن باقی می‎ماندم. سپس برای پاکسازی موادِ سیاه از روی بدنم مرا می‎شستند، پس از آن باید یک ساعت استراحت می‎کردم. بعد درمان به پایان می‎رسید و من برای بقیۀ روز آقای خودم بودم.
اواخر ماه ژوئیه فصل ازدحام بیماران در آنجا است، به این دلیل استخر در زمان حمامِ گِل شلوغ است. هر بیمار برای اینکه کسی حرکت نکند و در جای خود باقی بماندْ نوعی گردنِ آهنی که بر روی شانه قرار می‎گیرد دریافت می‌کند، اما با این حال آدم اغلب همسایه‌اش را ناخواسته لمس می‌کند.
هنگامیکه من شروع به مداوا کردمْ ماه ژوئن تازه شروع شده بود، و ما حداکثر دوازده نفر بودیم که مشترکاً حمام گِل می‎گرفتیم. ما اصلاً به این فکر نمی‎کردیم که از هم اجتناب کنیم، بلکه بر عکس سعی می‎کردیم با گپ زدن زمان را کوتاه سازیم. این برای تماشاگران در هر حال یک منظرۀ خنده‎دار بود، زیرا مانند این دیده می‎گشت که انگار مجموعه‎ای از دوازده سرِ قطع گشته با همدیگر صحبت می‎کنند.
در میان بیمارانْ یک پسر کوچکِ تقریباً پنج ساله برایم بیشتر از همه جالب بود. اندامش در اثر روماتیسم چنان خمیده بود که نمی‎توانست راه برود، و مادرش او را در پارک بر روی ویلچر گردش می‎داد. سپس پسر کوچکِ بیچاره کاملاً در خود فرو رفته در ویلچر قرار داشت و چشمانش ناآرام بر روی مناظر می‎لغزید. مادرش خیلی ظریف دیده می‎گشت و با چشمان آبی و چهرۀ کمرنگش کاملاً ملیح بود، اما در حالتِ چهره‌اش که گهگاهی یک تکان عصبی می‎دویدْ همان ناآرامی‎ای منعکس می‎گشت که در کودک بود. او خود را مادام دویله‎دان معرفی کرد، و پسر کوچک پُل نام داشت.
اتاق‎های ما در کنار هم قرار داشت، و پس از رفتن تعدادی از مهمانانِ حمام گِلْ در کنار میز غذا هم با هم همسایه شدیم. به این ترتیب ما به تدریج دوستان همدیگر می‎شویم. من مطلع گشتم که او در منطقۀ نویی زندگی می‎کند، که پسر کوچک در خانه تدریس می‎شود، چون او نمی‎توانست به مدرسه برود، ــ که پسر از زمان تولد بیمار بوده و بیماری از دو سال پیش مرتب بدتر شده است. او هرگز از شوهرش صحبت نمی‎کرد، همانطور که پُل از پدرش نام نمی‎برد. در ضمن پُل از نظر ذهنی هم بسیار عقب‎مانده بود.
البته من هم چیز بیشتری نمی‎پرسیدم، من فقط می‎دیدم که مادام دویله‎دان یک حلقۀ ادواج در انگشت داشت، و من آن را بسیار جالب یافتم که او به این شکل ظاهر را حفظ می‎کند.
اما یک روز صبح هنگام صبحانهْ او یک مردِ تقریباً چهل سالۀ با ابهتِ ریشدار را به من معرفی می‎کند:
او کمی نامطمئن می‎گوید: "شوهر من." و طوری سرخ می‎شود که انگار یک دروغ گفته است.
مردْ یک فرد از طبقۀ متوسطِ کاملاً بیتفاوت بود، که با جدیت بزرگی در باره خسته‌کننده‎ترین حوادثِ روز صحبت می‎کرد. اما از این روز به بعد مادام دویله‎دان شروع می‎کند برایم به جالب شدن.
وقتی او با شوهرش بود تصویر یک آدم گناهکار را به ذهن می‎آورد. آدم می‎توانست فکر کند که شوهرش تازه دیروز او را در هنگامِ ارتکاب گناه دیده، سخت به او ناسزا گفته و سپس او را بخشیده است. او نه می‎توانست غذا بخورد، نه صحبت کند و نه آنچه را که در اطرافش می‎گذشت ببیند. هنگامیکه آقای دویله‎دان یک بار اسم زن را که بلانش بود می‎نامد، او به معنای واقعی در هم فرو می‎رود و برای نفس کشیدن تلاش می‎کند. و من چند بار متوجه می‎شوم که او شوهرش را طوری خیره نگاه می‎کند که انگار یک شبح در برابرش ایستاده است.
او برای خوردن غذا به پائین نیامد. من پرسش و جو می‎کنم و مطلع می‎شوم که مادام دویله‎دان میگرن دارد و گذاشته غذا را به اتاقش ببرند. من در شب او را دیگر ندیدم، اما در نیمه‌شب شوهرش درِ اتاقم را می‎زند.
او می‎گوید: "آقای دکتر، همسرم دچار یک حملۀ شدید عصبی شده است. ممکن است لطفاً به من کمی کمک کنید و او را آرام سازید.
وقتی من داخل اتاق می‌شوم زن جوان در حال تشنج بود. او خود را به این سمت و آن سمت می‎چرخاند، سرش را در بالش عمیقاً فرو می‎کرد و آه‎های طولانی می‎کشید. من چند بار فکر کردم که از ناله‎ها صدایِ یک <نه، نه> دفاعی می‎شنوم.
بیهوده تمام روش‎هائی را که می‎توانستند در چنین مواقعی کمک کنند به کار می‌برم، اِتر، مورفین، کمپرس، ــ همه چیز بیفایده بود.
عاقبت متوجه می‎شوم که او از نگاه شوهرش اجتناب می‎ورزد، و من به مشاهداتِ امروز صبحم فکر می‌کنم. بنابراین مرد را مخاطب قرار می‎دهم:
"احتمالاً امروز بین شما و همسرتان یک بحث و جدل رخ داده که او را بسیار به هیجان آورده است. بنابراین فکر می‎کنم وقتی شما اینجا نباشید بشود او را آرام ساخت. می‎خواهید چند دقیقه من را با او تنها بگذارید."
او کاملاً غمگین پاسخ می‎دهد: "کوچک‎ترین چیزی بین ما اتفاق نیفتاده است. من در زندگی با همسرم هرگز نزاع نمی‎کنم. اما حق با شماست، بهتر است که من بیرون بمانم. هر بارْ وقتی ما پس از یک وقفه طولانی همدیگر را می‎بینیم او دچار این حملات می‎شود، و من نمی‎توانم علتش را حدس بزنم."
"و در زندگی عادی، وقتی او در خانه است؟"
"سپس حملات مرتب کمتر و در نهایت کاملاً متوقف می‎شوند."
"آیا از پزشکان در این مورد کمک گرفته‎اید؟"
"بله ــ اما آنها نتواستند دلیلش را پیدا کنند."
به محض اینکه من دوباره با بیمار در اتاق تنها بودم به او کوتاه می‎گویم:
"او رفته است."
این مانند یک کلمۀ جادوئی اثر می‎کند. او فوری آرام می‎گیرد، خودش را بر روی تخت راست می‎سازد و به پیشانی‎اش که کاملاً در عرق غرق شده بود دست می‌کشد.
"او دوباره برمی‎گردد؟"
"نه، او به پاریس برگشته است."
او با یک آه خود را به بالش تکیه می‎دهد و چشم‎هایش را می‎بندد.
نفس‎هایش منظم‎تر می‎شوند، و بعد از ده دقیقه محکم و آرام می‎خوابد. نبضش کاملاً طبیعی بود.
من پیش شوهرش می‎روم و از او می‎پرسم که چه موقع قصد ترک کردن اینجا را دارد.
"فردا شب."
"بهتر است فردا صبح زود بدون آنکه همسرتان را دوباره ببینید سفر کنید. شما می‎توانید با خیال راحت او را تحت مراقبت من قرار دهید، این مورد برایم جالب است، و من تا زمانیکه درمان پُل کوچک تمام شود مراقبش خواهم بود. در غیر اینصورت خیلی بد خواهد شد اگر همسرتان واقعاً بیمار بشود و پسر کوچک مجبور شود درمانش را قطع کند."
او به من حق می‎دهد و صمیمانه تشکر می‎کند. آقای دویله‎دان صبح روز بعد ساعت نه صبح به پاریس برمی‎گردد.
من به قولم تا زمانیکه ما هنوز با هم در سنت‌ـ‌آمو بودیم وفا می‎کنم و خود را با جزئیاتِ وضع زنِ جوان مشغول می‎سازم. این برایم از مدت‎ها پیش روشن بود و اغلب به اندازه کافی در مطبم تایید شده بود: وقتی یک زن بخاطر شرایط عصبی رنج می‎برد، اغلب یک داستانِ عاشقانۀ شکست‌خورده یا یکی از اختلالات زندگی جنسی دلیل آن می‌باشد. و تا زمانیکه آنها خود را بطور کامل به پزشک نسپرندْ تمام درمان‎ها بیفایده‌اند. بنابراین هنر ما باید بیش از هر چیز در این باشد که این بیماری‎ها را ریشه‎یابی کنیم.
این کار در نزد مادام دویله‎دان اما راحت نبود. من ابتدا دو روز قبل از عزیمت موفق می‎شوم او را به صحبت کردن وادارم، و البته فقط توسط این تهدید که اگر او اعتماد نکند و رازش را نگوید من هم در پاریس دیگر به درمان او نخواهم پرداخت.
و حالا او مطلب زیر را برایم تعریف می‎کند:
من در بیست و دو سالگی ازدواج کردم، و شوهرم را دوست داشتم. پدر و مادرمان با هم دوست بودند، و ما از زمان کودکی با هم همبازی بودیم، و بطور طبیعی دوستی ما در طول سال‎ها تبدیل به عشق می‎شود.
همانطور که گفته شد ما همدیگر را خیلی دوست داشتیم. شوهرم ظاهر خوبی داشت، بلند قامت و بور بود. توسط ظاهر خوشایندش مورد توجه خانم‎ها قرار می‌گرفت. من اعتراف می‎کنم که گاهی کمی حسود بودم، اما چون او هرگز به من فرصتی برای تردید در وفاداری‎اش ندادْ بنابراین در کنارش کاملاً خوشبخت بودم. من همزمان همسر و معشوقش بودم، و دو سالِ کامل از ازدواج ما بدون آنکه سعادت عشق‎مان توسط کوچک‎ترین سایه‎ای کدر شود می‌گذرد.
فقط یک چیز کم داشتیم، ما دارای فرزند نبودیم. ما با پزشکانِ مختلفی مشورت کردیم، اما آنها نمی‎توانستند هیچ چیزِ غیر طبیعی در بدنم کشف کنند. بنابراین به ما توصیه کردند صبر کنیم و امید را از دست ندهیم. و حق با آنها بود، زیرا در سال سومِ زندگی زناشوئی خودم را مادر احساس کردم.
ما آن زمان سفری به منطقۀ کوهستانی بایرن انجام دادیم. شوهرم در نزدیک دریاچۀ اشتارنبرگْ ویلای کوچکی اجاره می‎کند، که ما در آن اولین ماه‎های بارداری‎ام را گذراندیم. ما در پائیز به پاریس بازگشتیم، و چون مادرم دوست داشت من را در نزدیک خودش داشته باشدْ بنابراین به نویی نقل مکان می‎کنیم.
شوهرم و من مانند همیشه یک تختخواب مشترک داشتیم، و بر روی بخاریِ دیواری یک چراغ نفتی روشن بود. من از دوران کودکی به آن عادت داشتم، من از تاریکی وحشت داشتم و سریع دچار اندکی توهم می‎گشتم.
حالا من یک شب ناگهان از خواب می‎پرم ــ این نهم ماه نوامبر بود، من این را دقیقاً می‎دانم ــ و این احساس را داشتم که انگار چیزی متفاوت‎تر از همیشه است.
چراغ شب با نور ضعیفش اتاق را روشن کرده بود، در هر صورت اتاق به اندازه کافی روشن بود که بتوانم وسائل نزدیک به تخت را به وضوح ببینم. من خود را به سمتی که شوهرم خوابیده بود به پهلو برمی‎گردانم، و حالا چیزی می‎بینم که من را با وحشتِ وصف ناگشتنی‎ای پُر می‎سازد. حتی نمی‎توانستم فریاد بکشم، وحشت گلویم را گره زده بود.
آنجا در کنار من مردی قرار داشت و خوابیده بود ــ اما او شوهرم نبود، بلکه یک غریبه ــ یک مردِ چهارشانه با پوست قهوه‎ای و صورتی ریشدار. ــ شما او را دیدید، او دویله‎دان بود.
من سپس باید برای مدتی طولانی بیهوش بوده باشم. هنگامیکه دوباره بهوش آمدم روز شده بود. ماجرای عجیب شب دوباره به یادم می‎افتد، و از ترس اینکه مبادا این رؤیای وحشتناک بتواند دوباره یک بار دیگر بازگرددْ بدون حرکت باقی می‎مانم و به دیوار خیره می‎شوم.
من فکر کردم: "حالا باید فوری دختر با چای بیاید، سپس من می‎توانم بدون ترس به اطراف نگاه کنم."
فرانسین مانند همیشه ساعت هشت و نیم داخل اتاق می‎شود، سینی‎اش را روی میز می‎گذارد و پرده را بالا می‎کشد. حالا ابتدا من جرأت می‎کنم خودم را برگردانم، و این بار یک فریاد وحشتناک می‎کشم.
فرد دیگر، غریبۀ ریشویِ پوست قهوه‎ای هنوز واقعاً در کنار من قرار داشت. اما آنچه که من را بیشتر وحشت‎زده ساخت این بود که فرانسین او را آرام نگاه می‎کرد، به نظر می‎آمد که او را می‎شناسد و اصلاً از حضورش متعجب نبود.
من نمی‌توانم آنچه را که سپس رخ داد دقیقاً به خاطر بیاورم. مانند در رویا می‎دیدم که مادرم و پدر و مادرِ شوهرم و همچنین این مرد غریبه به دور من جمع شده بودند، آنچه که باعث وحشت من می‌گشت این بود که آنها همه او را به عنوان شوهرم به حساب می‎آوردند.
این وضع چند روز و چند شب ادامه داشت. و به تدریج چیز عجیبی در من اتفاق می‌افتد، در حالیکه من هنوز هم در یک نوع حالتِ نیمه خواب در بستر بودم و به درستی نمی‎دانستم که آیا بیدارم یا خواب می‎بینمْ شروع می‎کنم به دیوانه گشتن. برایم روشن شده بود که ما نمی‎توانیم به حافظۀ خودمان و دریافت حواس‎مان خاطر جمع باشیم، و این من را به این واقعیت از آنچه دیگران به اتفاق مطمئن بودند تسلیم ساخته بود. چند روز دیرتر من بستری می‎شوم، پُل کوچکِ من به دنیا می‎آید، همانطور که شما می‎دانید، ضعیف و نیمه فلج.
من دوباره سالم می‎شوم، ــ اگر آدم بتواند آن را سالم شدن بنامد، ــ من می‎توانستم دوباره راه بروم، صحبت کنم و غذا بخورم. اما من نتواستم بر خودم پیروز شوم و به کسی از اطرافیانم این شکِ وحشتناک را اعتراف کنم که این انسانی که حالا در زندگی من شریک استْ شوهرم نمی‎باشد. من می‎دانستم که همه من را دیوانه به حساب خواهند آورد. ــ زیرا به نظر می‎رسید که همه او را می‎شناسند، و از همه وحشتناک‎تر این بود که او از خاطرات مشترک‎مان طوری صحبت می‎کرد که انگار واقعاً همه چیز را با من تجربه کرده است.
به تدریج خود من هم این را پذیرفتم که او باید شوهرم باشد، و مانند بقیه او را شوهرم به حساب آوردم.
بله، و به این ترتیب پنج سال است که با دویله‎دان زندگی می‎کنم. ما همدیگر را خیلی خوب درک می‎کنیم، من به او عادت کرده‎ام و دیگر از آن رنج نمی‎برم. فقط وقتی من از او جدا هستمْ تصویر اولین شوهرم دوباره در برابرم ظاهر می‎شود. و وقتی دویله‎دان را دوباره می‎بینم دچار این حملۀ عصبی که شما آن را دیدید می‌شوم. وانگهی هیچ انسانی در جهان رازم را نمی‎داند. من آن را مانند بیماری‎ای که آدم مایل نیست به داشتن آن اعتراف کند با خود به اطراف حمل کردم. و تقریباً از فاش ساختن آن برای شما پشیمانم.
*
مادام دویله‎دان دو روز بعد از این اعتراف همراه فرزندش به نویی بازمی‎گردد. ما چنین قرار گذاشته بودیم که او پس از بازگشتم به پاریس به مطبم بیاید، و من می‎خواستم او را دقیق‎تر درمان کنم. من بیماری او را بک مونومانی عجیب تشخیص داده بودم، اما آن را غیرقابل درمان نمی‎دانستم.
مراجعه نکردن او من را متعجب می‌سازد. پس از گذشتن چهارده روز برایش می‎نویسم، اما هیچ پاسخی دریافت نمی‎کنم.
شش ماه دیرترْ هنگامیکه من تمام ماجرا را تقریباً فراموش کرده بودمْ می‎شنوم که موسیو دویله‌دان خودکشی کرده است.
پس از آن بیوۀ او به زودی دوباره ازدواج می‌کند، و به من گفتند که او از نظر جسمی و روحی خود را کاملاً سالم و خوب احساس می‎کند.