مرغ عشق.

زن برای مرغ عشق یک قفس بسیار زیبا خریده بود. قفس مانند یک پاگودایِ چینی دیده می‎گشت، و وقتی مرغ عشق بر روی میلۀ طلائی می‎نشست و ناامید خود را به بالا و پائین تکان می‎داد، جائی یک مکانیسم به کار می‎افتاد و یک زنگولۀ نقره‎ایِ آویزان از سقف طنین می‎انداخت. ابتدا وقتی مرغ عشق دوباره کاملاً آرام می‎نشستْ زنگوله هم از صدا می‎افتاد. زن به پاگودایِ چینی، به مرغ عشق و به ویژه به زنگولهْ بسیار افتخار می‎کرد.
شوهر می‎گوید: "پرندۀ بیچاره، او تا هشت روز دیگر دیوانه خواهد شد."
اما زن از نوعِ آن همسرانی بود که بر یک بدجنسیْ فوری یک بدجنسی دیگر نمی‎افزایند. او ساکت به سمت قفسۀ کتاب‎ها که بطور عجیبی شباهت خاصی به قفس پرنده داشت می‌رود. او جلد مربوط به حرف <پ> از واژه‌نامۀ علمی را برمی‎دارد، صفحۀ مخصوص به طوطی‎ها را می‎گشاید و با تکیه کلام می‎خواند: مرغ عشق از اوایل دهۀ 1850 یکی از محبوب‎ترین پرندگان خانگی گشته و برای اسارت بسیار مناسب است.
مرد می‎گوید: "بسیار زیبا، اما تمام اینها چه ربطی به سر و صدای زنگوله دارد؟"
زن اما حالا کمی عصبانی می‎گوید: "تو هم اما چیزی درک نمی‌کنی، در اینجا به وضوح گفته می‎شود: <مرغ عشق برای اسارت بسیار مناسب است>؛ همۀ طوطی‎سانان موزیکال هستند. من مطمئنم که مرغ عشق کاملاً عاشق زنگولۀ دوستداشتنی شده است."
در این وقت مرد فکر می‎کند که خشمگین ساختنِ زنی لجباز بخاطر یک حیوان بسیار کوچک بی‎ارزش است. او به سمت در می‌رود و در نوعی از جنگ و گریز فقط می‎گوید: "از چه چیزهائی تو مطمئنی، این واقعاً افسانه‌ای‎ست؛ مرغ عشق ابتدا هشت روز است که در خانۀ ما زندگی می‌کند و تو از خصوصیات روحی او باخبری."
زن فریاد می‎زند: "بله که باخبرم. هنوز مردی وجود نداشته است که یک زن را به درستی درک کرده باشد. بنابراین چطور می‎تواند یک مرد پرنده‎ای را درک کند؟ و رنگ سبز خاکستریِ بالای بینی مرغ عشقم نشان می‎دهد که او زن است. بنابراین چطور می‎تواند یک مرد ..."
زن در این لحظه ناگهان حرفش را قطع می‎کند، زیرا مرد اتاق را ترک کرده بود. آدم صدای گام‎هایِ سنگین بر روی پله‎ها را می‎شنید.
زن خشمگین بود. با عجله کمی سرخاب به گونه‎هایش می‎مالد و یک ساعت بعد او هم خانه را ترک می‎کندْ تا با خشم رو به افزونی با عجله پیش بهترین دوست خود برود. او چیزهای زیادی در بارۀ عدم درکِ مردان و بخصوص از عدم درکِ شوهرش برای تعریف کردن داشت.
مرغ عشق تنها و غمگین در معبدِ چینی‎اش نشسته بود. خورشیدِ ماه مِه می‎گذارد میله‎های طلائی قفس بدرخشند، و مرغ عشق یکی از میله‎ها را که زیباتر می‎درخشید با منقار نیرومندش می‎گیرد. میله را می‎شد خم کرد، می‎شد آن را بسیار راحت خم کرد.
او به خود می‌گوید: "چه قوی‌ام. تا حال فکر می‎کردم فقط بسیار زیبا هستم. من باید این را هر روز از انسان‎ها می‎شنفتم؛ از قدرتم اما هیچکس چیزی نمی‎گفت. آه، این انسان‎های مکار دلیل آن را می‎دانستند!"
خشم بر مرغ عشق مسلط می‎شود؛ او با قدرت دومین میله را به منقار می‎گیرد و آن را هم با تلاش خم می‎سازد. او از قفس به بیرون می‎جهد، مدتی با افتخار بر روی مبلِ مخملی زرد رنگ می‎نشیند، از میان درز آن چند مویِ زیبای اسب بیرون می‎کشد تا با آنها بازی کند. او به زودی از بازی خسته می‎شود و کمی کُند بر روی قفسۀ کتاب‎ها پرواز می‎کند.
او فکر می‎کند: "من زیبا و نیرومندم و همچنین قادر به پرواز کردن. برای خوشحال بودن چه خصوصیات دیگری ضروری است؟"
در این لحظه عبورِ سریع یک سایۀ سیاهِ کوچک بر روی دیوار که از نور خورشید روشن شده بود توجه او را به خود جلب می‌کند.
او به وجد می‎آید: "باهوش هم هستم. این سایۀ یک پرنده بود که از کنار خانه پرواز کرد. حالا من می‎دانم چه کم دارم: آزادی."
او از روی قفسۀ کتاب‎ها بر روی لبۀ پنجره پرواز می‎کند. پنجره باز بود.
او حالا مدتی بر روی لبۀ پنجره می‎نشیند و با کنجکاوی به خیابان نگاه می‎کند، سپس نگاهش به سمت باغِ بزرگ می‎چرخد، جائیکه درختان میوه در شکوفائی کامل ایستاده بودند. "من می‎خواهم به آنجا بروم، در میان شکوفه‎های سفید."
بر روی دودکشِ خانۀ همسایه یک توکایِ چاق بی‌حرکت نشسته بود.
مرغ عشق فریاد می‎زند: "برادر پرنده، بیا به من کمک کن! من در پیش انسان‎هایِ بی‎رحم در اسارت بودم. من خودم را آزاد ساختم؛ اما پرواز کردن برایم هنوز بسیار سخت است. بیا به من کمک کن!"
توکا بی‎حرکت بر روی دودکشِ خود نشسته بود.
در این هنگام مرغ عشق به پرهای باشکوهش پف می‎دهد:
"برادر پرنده، آیا نمی‎توانی من را ببینی؟ من لباسی پوشیده‎ام که تا صدها قدمی می‎درخشد. من اما اصلاً به آن افتخار نمی‎کنم، این لباس در زندگی به من بجای سود خیلی بیشتر صدمه رسانده است. من یک روحِ کاملاً ساده دارم، تو اگر به اینجا بیائی آن را بلافاصله خواهی شناخت. به من کمک کن، برادر پرنده!"
توکایِ خاکستری، یک مادۀ چاق، برای یک لحظه به مرغ عشق نگاه می‎کند، سپس با سرعت سرش را برمی‎گرداند و به سمت درخت سپیدار نقره‎ای در باغ بزرگ پرواز می‎کند. شوهر سیاهِ براقش آنجا نشسته و مشغول خوردن یک کرمِ خاکی بود. او خود را کاملاً نزدیک شوهرش می‎نشاند، البته چند شاخه بالاتر از او، و چنان با شدت برایش صحبت می‎کند که او به زودی کرم خاکی‎اش را برمی‎دارد و به روی درخت دیگری پرواز می‎کند و به این ترتیب امکان یک بحث را مهیا می‎سازد که در آن او خودش اما کمتر حرف می‎زد.
به تدریج عصر فرا می‎رسد و خورشید در حال غروب کردن یک نور ضعیفِ سرخ فام بر روی شکوفه‎های درختان میوۀ باغ می‎اندازد. در این هنگام ناگهان احساس تیره‎ای از دوران پدر، پدربزرگ و جدش بر مرغ عشق مسلط می‎شود و پرواز به نظرش کاملاً ساده می‎آید، او خود را بلند می‎سازد، یک لحظه در جا بال می‎زند، خیابان را می‎گذراند و به درون دریای گل پرواز می‎کند. سپس با منقارش یک شاخۀ واقعی و زنده را می‎گیرد، حالا او با دادن یک تاب به خودْ بر روی شاخه نشسته بود، کمی لرزانْ اما مغرور بخاطر موفقیت در فرار، در گِردترین درختِ بزرگ سیب باغ.
پسر که در باغ بازی می‎کرد فریاد می‎زند: "مینا! مینا، بر روی درخت بزرگ سیب ما یک طوطی نشسته است!"
اما مینا هیچ چیز نمی‎شنید. او مشغول زیبا ساختن خود بود. او چاق بود و دیگر چندان جوان به چشم نمی‌آمد، و در چند دقیقۀ دیگر پستچی با موی بور فرفری از کنار پیجرۀ آشپزخانه باید می‎گذشت.
در کنار پرچینِ باغ عده‎ای کودک جمع شده بودند. آنها از آن بالا می‎رفتند و سر و صدای زیادی می‎کردند.
پسر می‎گوید: "از پرچین بیائید پائین! پرچین به پدرم تعلق دارد، و اگر آن را خراب کنید شماها را کتک می‎زند!"
ناگهان از بالای سرِ کودکانْ صورتِ یک آدم بالغ به باغ نگاه می‎کند.
"کارلی، چه خبر است؟"
"آقای پستچی، روی درخت سیب ما یک طوطی نشسته است!"
"چی، یک طوطی؟ من باید آن را ببینم!"
او با هر دو دست کیف خالی را محکم به بدن می‎فشرد، چند قدم عقب می‎رود، با سرعت می‎دود و با یک پرش بلند از روی پرچینِ نه چندان بلند می‎پرد. او در این حال چند بوتۀ توت فرنگی را لگدمال می‎کند؛ اما او آن را ناخواسته انجام داد؛ زیرا او هنگام پریدنْ نگاهش را فقط محکم به درخت سیب دوخته بود.
"این واقعاً یک طوطی است، او از پیش کسی فرار کرده است. اما از پیش چه کسی؟ من کسی را در ناحیه‎ام نمی‎شناسم که طوطی داشته باشد."
پسر می‎گوید: "شاید مستقیم از آمریکای جنوبی آمده باشد."
مینا که افزایش سر و صدا او را به آنجا کشانده بود می‎گوید: "حرف پوچ" و بعد در مقابل بوته‎های لگدمال شدۀ توت فرنگی زانو می‌زند تا آنها را دوباره با دقت مستقیم بنشاند. "شما می‎توانستید کمی جلوتر بپرید. توت فرنگی‎های بیچاره! شما می‌دانید که پدر من سرباغبان است ... گفتید این مرغ عشق به چه کسی تعلق دارد؟"
"در تمام ناحیۀ من کسی که طوطی داشته باشد وجود ندارد."
مینا بلند می‎شود، با دست‎های در هم گره کرده در زیر پیشبندْ به نزدیک پستچی می‌رود و می‎پرسد:
"شما چه مدت در ناحیۀ ما مشغول به کار هستید؟"
"ده هفته!"
"و سپس نمی‎دانید که خانم کونهن، که در نزدش هیچ دختر خدمتکاری بیشتر از چهار هفته تاب نمی‎آورد، و یک بار طلاق گرفته و حالا هم چون با شوهرش بدرفتاری می‎کند دومین طلاق در راه استْ از هشت روز پیش یک مرغ عشق دارد؟"
کارلیْ برو به ماسِن‎اشتراسه شماره 76 و به خانم کونهن بگو که مرغ عشقش هم نتوانست او را تحمل کند و پیش ما پرواز کرده است.
پستچی جدی می‎گوید: "تو این پیغام را نخواهی برد، این را می‎شود در درون خود گفتْ اما بیان کردنش زشت است."
او در این حال فکر می‎کند: "خدا را شکر که بخاطر پس‎اندازهای مینا هنوز به دام نیفتاده‌ام. او نمی‎گذارد هیچ کارت پستالی را ناخوانده به گیرنده برسانم."
آنچه مینا فکر می‎کرد کوتاه بود: او آدم ضعیفی است. چنین چیزی خود را پستچی می‎نامد. آدمِ به درد نخور.
کارلی در میان ماسِن‎اشتراسه به سرعت می‎دوید. در این وقت می‎بیند که یک زن به شاخۀ درخت‎ها نگاه می‎کند.
"خانم کونهن، مرغ عشق شما بر روی درخت سیب ما نشسته است!"
او فریاد می‎کشد: "آه، تو فرشتۀ کوچولو! بیا این پنج فنیگ مال تو. وقتی شوهرم برگردد و مرغ عشق را در خانه نبیند خیلی ناراحت می‌شود. یک لحظه صبر کن، من می‎خواهم سریع قفس را بیاورم تا محبوبم بتواند داخل آن بنشیند."
هنگامیکه آنها از میان ماسِن‎اشتراسه می‎رفتندْ زن می‎گوید: "آیا این قفس فوق‎العاده زیبا نیست؟ و او هر روز غذایش را منظم دریافت می‎کرد. آهْ این ناسپاسی؛ پسرم سعی کن که تو اینطور نشوی."
مینا سلام می‎دهد: "سلام، خانم کونهن. من کارلی را دنبال شما فرستادم، زیرا مرغ عشق شما بر روی درخت سیب ما نشسته است. خانم کونهن این خوب است که شما قفس‎تان را هم به همراه آورده‎اید، یک خانم به همه چیز فکر می‎کند."
"شما اصلاً من را از کجا می‎شناسید؟"
"من با ماریْ خدمتکار قبلی شما دوست بودم؛ و لیزهْ خدمتکار قبل از ماری را هم می‎شناختم. اما حالا ما در کنار درخت سیبی هستیم که محبوب شما در میان آن نشسته است."
خانم کونهن در حالیکه قفس را در زیر درخت روی چمن قرار می‎داد می‎گوید: "عزیزم، بیا پائین برو تو قفس، من یک چیز خوشمزه هم برای تو در آن گذاشتم!"
او سپس درب قفس را باز می‎کند و به بالا نگاه می‎کند. مرغ عشق بال‎هایش را می‎گشاید و به چند شاخه بالاتر می‎پرد.
پستچی خشمگین می‎گوید: "گنجشک کثیف" اما بجز این هیچ چیز دیگری نگفت؛ یک صاعقه از چشمان مینا او را به سکوت واداشته بود.
مینا می‎گوید: "پریدن شما در بوته‌های توت فرنگی و همچنین کل وجود پر سر و صدای‎تانْ حیوان بیچاره را عصبی ساخته است."
پستچی می‎گوید: من حالا می‎روم نردبان بزرگم را بیاورم و قفس را بالای آن قرار دهم. بعد پرنده در طول شب به داخل آن خواهد رفت."
مینا می‎گوید: "نه، متشکرم آقای پستچی، من می‎توانم با کارلی به تنهائی نردبان را بیاورم و قفس را روی آن قرار دهم. این می‎تواند برایتان مناسب باشد، بله این می‎تواند بدون شک برایتان مناسب باشد که هنگام بالا رفتنم از آنْ شما نردبان را نگهدارید و بعداً از چیزهای احمقانه گپ بزنید. خانم کونهن هم می‎داند که در مغز مردها چه مخفی است، درست نمی‎گم خانم کونهن؟ شما فردا صبح زود دوباره بیائید، من خودم قفس را همراه با مرغ عشق به شما می‎دهم."
مرغ عشق با خیال آسوده رفتن انسان‎ها را نگاه می‎کرد.
او فکر می‎کرد: "شماها دیگر هرگز من را به درون قفس‎تان نخواهید کرد، و اگر هم آن را در کنار منقارم قرار دهید. و اگر هم مجبور به مردن شوم ــ او برای اولین بار به مردن فکر می‎کرد ــ و اگر هم مجبور به مردن شومْ بنابراین می‎خواهم در آزادی بمیرم."
سپس او فریاد می‎زند: " برادران پرندۀ من، انسان‎هایِ بد رفته‎اند، بیائید و من را نجات دهید!"
در این وقت هر دو توکا به سمت مرغ عشق پرواز می‎کنند. آنها به او چنان ضربه می‎زنند که بسیاری از پرهای زیبایش به سمت زمین به پرواز می‎آیند.
مرغ عشق کاملاً بی‎حس فریاد می‎زند: "یعنی چه، شماها من را به درد آوردید. من فقط یک پرندۀ کوچک هستم؛ شماها باید ملایمتر با من رفتار کنید."
توکای سیاهِ براق می‎خندد: "ملایمتر رفتار کنیم، حالا هوا تاریک می‎شود، اما فردا صبح زود می‎توانی چیزی تجربه کنی!"
توکای خاکستری کاملاً همنظر با همسرش هنگام پرواز تکرار می‎کند: "می‎توانی چیزی تجربه کنی."
مرغ عشق تمام شب بر روی شاخه نشسته بود و به این کلمات فکر می‎کرد. او خیلی خسته بود.
هنگام شروع صبحْ بر روی همۀ درختان گرداگردِ درخت بزرگِ سیبْ پرندگان بیشماری از انواع نژادها در کمین نشسته بودند. توکای خاکستری رنگ آنها را به آنجا آورده بود.
همسر سیاهِ براق که بر بالای سقف نشسته بود سوت می‎زند: "راه بیفتید!" و ابری از پرندگان به درخت سیب حمله می‎برند.
مرغ عشق فریاد می‎کشد: "برادرانِ پرنده، من یک پرندۀ بیچارۀ کوچک هستم"؛ اما صدایش در میان شلوغیِ نوک زدن آنها به او محو می‎گردد.
او هنوز فکر می‌کرد که: "مطمئناً این درخت سیب جایگاه مقدس پرندگان است، و من اجازه نداشتم داخل آن بنشینم. اما من باید از کجا آن را می‎دانستم، من که در اسارت بودم. برادران پرنده‎ام، آنها کاملاً خشن با من رفتار کردند ..."
او به اطرافش نگاه می‎کند؛ بر روی بلندترین شاخۀ درخت سیبْ توکای سیاهِ درخشان نشسته بود. او نظم را حفظ می‎کرد؛ هیچ پرنده‎ای تا حال اجازه نداشت مرغ عشق را که به سختی به آنجا پرواز کرده بود تعقیب کند. حالا او سوت می‎کشد، کل دستۀ شکاری به پرواز می‎آید و در رأس آنها دو توکا، و پرنده غریبۀ رنگین را تعقیب می‎کنند. مرغ عشق در حال پرواز و جنگ و گریز با اقسام پرندگانْ سه بار به دور باغ می‎چرخد. از بالا، از پائین، از هر سو ضرباتِ نوک‎های تیز به او برخورد می‎کردند. عاقبت او تا حد مرگ زخمی شدهْ نزدیک درخت بلوط جوانِ کنار پرچین باغ سقوط می‎کند. در یک لحظه ناگهان سر و صدای پرندگان خاموش می‎شود. آنها با احتیاط و تقریباً مانند احترام گذاردن به مرگ قریب‎الوقوعْ به پائین فرود می‎آیند و یک دایرۀ گسترده به دور مرغ عشقِ در حال مرگ تشکیل می‎دهند. توکای خاکستری با قدم‎های ظریف و مطمئن به سمت او می‎رود.
مرغ عشق آه بلندی می‎کشد و ملتمسانه به حلقۀ پرندگان نگاه می‎کند: "برادر پرنده، من هنوز اما یک پرنده بیچارۀ کوچک ..."
او دیگر جمله را کامل نساخت؛ ضربۀ مهلک جلادِ مجهز به تمام اختیاراتِ دژخیمانهْ به او برخورد می‎کند.

کارلی پس از پائین آمدن از پله‎ها می‎خواند: "ما یک طوطی کاکلی در باغ داریم."
پدر که از اتاق مطالعه‎اش بیرون آمده بود می‎گوید: "چی؟ یک طوطی کاکلی در باغ؟ پس این سر و صدای لعنتی که من را بیدار ساخت و بعد نگذاشت هیچ فکر منطقی به ذهنم برسد به این خاطر بود." پدر شاعر بود و افکار منطقی برایش بسیار ضروری بودند. او ادامه می‎دهد: "البته، اگر مشهور بشود که هوا در ماه آپریل در نزد ما مانند ماه آگوست اینطور گرم می‎شودْ سپس جای تعجب نخواهد بود اگر تمام حیاتِ وحش آفریقائی به گردن ما آویزان شوند. پدر شاعر بود و به این خاطر از تاریخ طبیعی خیلی نمی‎دانست. او سپس مصمم می‎گوید: "من می‎خواهم این طوطی‎های کاکل‎دار را که مزاحم کارم می‎شوند تماشا کنم. من می‌خواهم آنها را قبل از صبحانه تماشا کنم، بیا بریم کارلی!"
کارلی اما با شنیدن صدای زنگ به سمت درِ خانه دویده بود. آدم صدای عصبانی مینا را می‎شنید که می‌گفت:
"کارلی، یک بار برای همیشه، تو نباید در را باز کنی. این اصلاً برازندۀ تو نیست. من برای پستچی و رئیس دادگاه در را باز می‎کنم. آه، ولم کن، تو کوچولوی دیوانه، باشه، تو در آینده می‎تونی در را برای پستچی باز کنی."
"عمو، ما یک طوطی در باغ داریم!"
"نه، پسر نادان، آن یک مرغ عشق است، اگر که در شب گربه او را نخورده باشد."
پدر که در این بین به راهرو آمده بود می‎گوید: "طوطی‎ها در باغ، فقط تصورش را بکن برادر، طوطی‎ها در باغ و آدم باید بتواند در چنین شرایطی کار کند."
آنها به سمت باغ می‎روند، جائیکه بر روی نردبان در زیر درخت بزرگِ سیب قفس قرار داشت.
شاعر می‎گوید: "چطور می‌توانید چنین آشغالی را در باغ قرار دهید. این چیز را از اینجا ببرید."
مینا می‌گوید: "این را بلند نگوئید آقای پروفسور. صاحب چیزی که شما آن را آشغال می‌نامید تا حال حریف دو مرد شده است."
قاضی مداخله می‌کند: "مینا، مینا، من خوشحالم ... برای چه ما اصلاً به باغ آمده‎ایم؟ من فکر می‎کنم پرندۀ غریبه مرده است، پرندگان دیگر او را کشته‎اند."
مینا می‎گوید: "به هیچ وجه، چطور می‎تواند پرنده‎ای یک پرندۀ دیگر را بکشد! این گربۀ آقای وارتهنِگر بوده است؛ من از مدت‎ها پیش می‎دانستم که گربه و صاحبش دارای عقل سالم نیستند."
یک باد صبحگاهی در میان باغ می‎وزد و شاخۀ درختان را به حرکت می‎اندازد. زنگولۀ نقره‎ای در قفس شروع می‎کند آهسته به طنین انداختن.
قاضی می‎گوید: "ناقوس مرگ" و نگاهش به سمت سقف خانه می‎رود، جائیکه توکای خاکستری مبارزه طلبانه نشسته بود، و ادامه می‎دهد: "مینا، می‎تواند کار گربۀ آقای وارتهنِگر باشد؛ اما همچنین می‌تواند کار او نباشد."
شاعر می‎گوید: "حق با توست برادر، حتماً این کار پرندگان دیگر بوده است. حداقل اگر من بخواهم از این ماجرا یک رمانِ کوتاه بنویسمْ باید پرندگان دیگر او را کشته باشند. حتماً در <زندگی حیوانات> آلفرد برم چیزی در این مورد وجود دارد، من می‎خواهم فوری یک بار در این کتاب نگاه کنم. مینا، شما این پرنده را چه نامیدید؟"
او سریع می‎رود، مینا که بیهوده تلاش می‎کرد بند قرمزِ پیراهن خواب او را که به زمین کشیده می‎شد بلند کندْ به دنبالش به راه می‎افتد.
*
پسر با صدائی آشفته می‎گوید: "عمو، همه چیز تمام شده است. بیا در پای درخت بلوط. مرغ عشق مرده است. حیوانات گستاخ  او را کشته‎اند."
پسر در حالیکه عمو در کنارش ایستاده بود و برای آرام ساختنش موی بور او را نوازش می‎کرد تکرار می‎کند: "همه چیز تمام شده است."
اما عمو چنان قوی و مطمئن می‎گوید "هرگز همه چیز تمام نمی‎شود" که پسر دیگر نگاهش را به پرندۀ بی‎سر متمرکز نمی‎سازدْ بلکه به او نگاه می‎کند. "این را برای تمام زندگی‎ات به خاطر بسپار: هرگز همه چیز تمام نمی‎شود. در همین لحظه پدرت پشت میز تحریر نشسته و داستان مرغ عشق را می‎نویسد. و ... آیا می‎خواهی مرغ عشق را فراموش کنی؟"
"نه، هرگز. عمو، من او را به خاک خواهم سپرد ..."
قاضی شبِ همان روز خسته بر روی صندلی‎اش نشسته بود. او طبق وجدان قضائی‎اش برای عفو گشتن یک متهمِ تحت تعقیبِ یک جهان پر از دشمنْ یاری رسانده بود.
او با قلمش حروف نقاشی می‎کرد. وقتی او با دقت آنها را تماشا می‌کندْ در برابر نگاهش یک کلمه ایستاده بود:
مرغ عشق
بله پرندۀ کوچک، تو بیهوده زندگی نکردی. همۀ آنها که پاره پاره گشته‎اند بیهوده زندگی نکردند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر