شخصیت.

هوا دلپذیر نبود، باران نمی‎بارید، نه ابری در آسمان دیده می‎گشت که خورشید را از چشم پنهان سازد و نه شب بود که بتوان از خود پرسید پس این ماه کجاست.
یک ساعت تا شروع نیمه دوم روز باقی مانده بود و من هنوز نمی‎دانستم چگونه باید تکلیفم را با این روز روشن کنم که ناگهان ایده نوشتن یک داستاه کوتاه و به پایان رساندنش تا ساعت دوازده ظهر فکرم را از ماه و خورشید دزدید!
پس از نشستن بر روی صندلی در حالیکه کمی حرکات نرمشی به دست‎ها و گردن و شانه‎هایم می‎دادم سوژه را در مخیله‎ام پروراندم و مرد بیماری را به نزد روانپزشک روانه ساختم.

مرد از مطب روانپزشک بیرون آمده بود و نمی‎دانست از خوشحالی چه باید بکند! وقتی پزشک گفته بود که او دارای چند شخصیت است باور نمی‎کرد که حرف پزشک را درست شنیده است! بعد با عجله از دکتر خواهش کرده بود که آن جمله را دوباره برایش تکرار کند!
مرد با شنیدن دوباره این حرف از دهان بهترین روانپزشک شهر مطمئن گشت که خبر باید خبر موثقی باشد و نباید به آن شک کند.
البته او به خاطر کم‎خوابی و بی‎حوصله بودن نزد پزشک رفته بود و امیدوار بود شاید بتواند با مصرف شربت و قرص این ماجرا را ختم به خیر کند.
با اینکه همیشه به او می‎گفتند "بی‎شخصیت" اما او هیچوقت باور نکرده بود که بی‎شخصیت است، هرچند در واقع نمی‎دانست <شخصیت> یعنی چه!
و حالا به خاطر برتری خویش از دیگرانی که مرتب به او می‎گفتند <بی‎شخصیت> داشت حقیقتاً بال درمی‎آورد که پرواز کند.

مرد در حالیکه خود را برای پرواز کردن آماده می‎ساخت و به این می‎اندیشید که <چند شخصیتی بودن کجا و یک شخصیت داشتن کجا!> برای اطمینان زیر چشمی به شانه‎هایش نگاه می‎کند، اما بالی نمی‎بیند، کمی تعجب می‎کند، سپس سرش را بیشتر به عقب می‎چرخاند و به سمت پائین کمرش نگاهی می‎اندازد، اما بلافاصله چهره شادش حالت غم به خود می‎گیرد، سرش را پائین می‎اندازد، آهی می‎کشد و به خود می‎گوید: "نه بالی برای پرواز، نه دُمی برای شکستن گردو!" و ناامید به سمت داروخانه به راه می‎افتد.

دو دوست.

هیچکس نمی‎توانست درک کند که او پول را از کجا به دست می‎آورد. اما کسی بیشتر از شریک و دوست قدیمی‎اش در مورد زندگی شاد و بی غمی که آلفونس می‎گذراند تعجب نمی‎کرد.
از زمانیکه آنها شراکت در تجارت را لغو کردند، بیشتر مشتری‎ها و بهترین ارتباطات در دست‎های شارل منتقل گشتند.
نه به این خاطر که شاید او تلاش کرده باشد سد راه پیشرفت شریک سابقش گردد ــ ــ برعکس؛ اما دلیل ساده و واقعی این امر کارآمدتر بودن شارل از آلفونس بود. و حالا هنگامیکه آلفونس باید به تنهائی کار می‎کرد، به زودی بر همه کسانی که او را دقیق‎تر زیر نظر داشتند آشکار می‎گردد که او با وجود حضور ذهن، مهربانی و شخصیت خوش برخوردش برای قرار داشتن در رأس یک تجارت مستقل مناسب نمی‎باشد.
و یک نفر وجود داشت که او را دقیقاً زیر نظر داشت. شارل با چشمان تیزش گام به گام او را تعقیب می‎کرد؛ هر اشتباه، هر ضرر و هر اسراف برایش تا کوچک‎ترین جزئیات آشنا بود؛ ــ و او فقط به این خاطر که چطور آلفونس توانسته کسب و کارش را تا این مدت بچرخاند شگفت‎زده بود.
در واقع آن دو با هم بزرگ شده بودند. مادرشان دخترخاله هم بودند، و چون هر دو خانواده در یک خیابان زندگی می‎کردند ــ موقعیتی که در شهری مانند پاریس برای رفت و آمد نزدیک‎تر در یک رابطه خویشاوندی کاملاً اساسی‎ست ــ بنابراین هر دو پسر را هم به یک مدرسه فرستادند.
از حالا به بعد آن دو در سراسر جوانی خود جدائی‎ناپذیر بودند. تمایل متقابل بر تفاوت‎های بزرگی که در اصل در شخصیت‎شان قرار داشت غلبه یافت، و عاقبت خصوصیات‎شان مانند قطعات چوب برش داده شده‎ای که کودکان با آنها اشکال زیبائی می‎سازند خیلی خوب در یکدیگر منطبق می‎گردند.
و واقعاً یک رابطه زیبا در بین آن دو وجود داشت که مانندش در میان افراد جوان به ندرت وجود دارد؛ زیرا آنها دوستی را اینطور درک نمی‎کردند که باید یکی موظف به تحمل همه چیز دیگری باشد؛ بلکه به نظر می‎رسید که آنها در ملاحظات متقابل با همدیگر رقابت می‎کنند.
در ضمن گرچه آلفونس در رابطه‎اش با شارل زیاد رعایت می‎کرد، بنابراین این اتفاق بدون آنکه او خودش از آن آگاه باشد رخ می‎داد، و اگر کسی این را به آلفونس می‎گفت احتمالاً او با صدای بلند از این تعریف نامؤفق می‎خندید.
زیرا آنطور که زندگی برایش در مجموع بسیار ساده و راحت به نظر می‎رسید، بنابراین نمی‎توانست به این فکر بیفتد که در برابر دوستش نیازی به تحمل و اجبار دارد. شارل را بهترین دوست خود دانستن برایش همانطور طبیعی به نظر می‎رسید که رقصیدن، اسب‎سواری و تیراندازی برایش طبیعی بود؛ در حقیقت تمام جهان به بهترین شکل منظم به نظرش می‎آمد.
آلفونس یکی از نازپرورده‎ترین کودکان خوشبخت یود؛ او در همه چیز بدون تلاش مؤفق می‎گشت؛ هستی مانند یک کت و شلوار شیک مناسب اندامش بود، و او آن را با چنان خوشروئی غیر اجباری بر تن می‎کرد که انسان‎ها حتی فراموش می‎کردند به او حسادت کنند.
و همچنین او بسیار زیبا دیده می‎گشت. او بلند قد و باریک اندام بود، با موی قهوه‎ای و چشمانی بزرگ، چهره‎ای روشن و صاف داشت و هنگام خندیدن دندان‎هایش می‎درخشیدند. او به خوبی می‎دانست که زیباست؛ اما از آنجائیکه تمام جهان او را از اوایل جوانی نازپرورده کرده بود، بنابراین خودپسندی‎اش چنان بامزه و خوش‎قلبانه بود که باعث رنجش کسی نمی‎گشت. او اهمیت زیادی برای دوستانش قائل بود؛ او گاهی با دست انداختن شارل خود و گاهی دیگران را سرگرم می‎ساخت؛ اما او چهره شارل را چنان دقیق می‎شناخت که وقتی در شوخی کردن زیاده روی می‎کرد فوری متوجه آن می‎گشت؛ سپس او دوباره لحن خوش‎قلبانه و طبیعی‎اش را به خود می‎گرفت و شارل جدی و کمی دست و پا چلفتی را ترغیب می‎کرد تا حد مرگ بخندد.
شارل از همان دوران کودکی یک تحسین نامحدود برای آلفونس قائل بود. او کوچک اندام، آرام و نامطمئن بود و چهره زیبائی نداشت. خصوصیات درخشان دوستش درخشش خود را بر روی او هم می‎افشاند و به زندگی او نیروی خاصی می‎داد.
مادر اغلب می‎گفت: "این دوستی بین دو پسر یک سعادت واقعی برای شارل بیچاره من است، وگرنه حتماً کاملاً مالیخولیائی می‎گشت."
هرگاه در هر موقعیتی آلفونس ترجیح داده می‎گشت، بنابراین شارل خوشحال می‎شد؛ او به دوستش افتخار می‎کرد. مقاله‎های او را می‎نوشت، هنگام امتحان جواب سؤال‎ها را آهسته برایش زمزمه می‎کرد و بخاطر او با همشاگردی‎ها به نزاع می‎پرداخت.
در دانشکده بازرگانی نیز به همین نحو پیش رفت. شارل برای آلفونس کار می‎کرد، و آلفونس با مهربانی خستگی ناپذیر و طنز پایان ناپذیرش پاداش او را می‎داد.
و سپس وقتی دیرتر به عنوان مردانی جوان در یک بانک استخدام شده بودند، روزی اتفاق می‎افتد که رئیس به شارل می‎گوید: "از اول ماه مه حقوق شما را افزایش می‎دهم."
شارل پاسخ می‎دهد: "من از شما متشکرم، هم از طرف خودم و هم از طرف دوستم."
رئیس پاسخ می‎دهد: "حقوق موسیو آلفونس اما تغییری نمی‎کند."
شارل این صبح را هرگز فراموش نکرد، این برای اولین بار بود که او را برتر دانسته و بر دوستش ترجیح داده بودند. و علاوه بر آن این ترجیح دادن او در ارتباط با شایستگی در تجارت بود، و این برایش به عنوان یک تاجر جوان بیشترین اهمیت را داشت، و این بانکدار بزرگ و رئیس بانک بود که شخصاً این به رسمیت شناختن را به او اطلاع داده بود.
آنچه او احساس می‎کرد چنان برایش غریب بود که تقریباً مانند یک بیعدالتی در برابر دوستش به نظر می‎آمد. او از این ماجرا به آلفونس چیزی نمی‎گوید؛ در عوض به او پیشنهاد می‎دهد که همراه با او برای کار در بانک لیونه تقاضای پذیرش کنند.
آلفونس بلافاصله می‎پذیرد. زیرا که او تغییر را دوست داشت، و مؤسسه جدید در بلوار بسیار جذاب‎تر از دفاتر تاریک در خیابان برژر به نظرش می‎آمد. بنابراین در روز اول ماه مه به بانک لیونه می‎روند. اما هنگامیکه آنها در تجارتخانه بودند تا خداحافظی کنند، بانکدار سالخورده پس از خروج آلفونس (آلفونس همیشه از پیش می‎رفت) آهسته به شارل می‎گوید: "پیروی از عواطب و احساسات برای یک تاجر مناسب نیست."
از آن روز به بعد یک تغییر در شارل اتفاق می‎افتد. او نه تنها مانند قبل ساعی و وظیفه شناسانه کار می‎کرد، بلکه یک انرژی و نیروی کار شگفت‎انگیزی تکامل می‎دهد، طوریکه به زودی توجه مافوقانش را به خود جلب می‎سازد. به زودی مشخص می‎شود که او از دوستش در مهارت در کسب و کار بسیار برتر است؛ اما هر بار با دریافت یک تقدیرنامه جدید باید در جنگ با خود پیروز می‎گشت. هر ترفیع مدتی طولانی یک مزه کوچک از ناراحتی وجدان برایش داشت، اما با این حال او با کوشش خستگی ناپذیر به پیش می‎رفت.
یک روز آلفونس با روش صمیمانه و راحتش می‎گوید: "شارلی، تو یک مرد باهوش هستی! تو از پیر و جوان پیشی گرفته‎ای ــ از من که اصلاً گفتن ندارد! ــ من خیلی به تو افتخار می‎کنم!"
شارل رسماً شرمنده می‎گردد. او فکر می‎کرد آلفونس وقتی خود را چنین کنار گذاشته ببیند خواهد رنجید، و حالا باید متوجه می‎گشت که دوستش نه تنها اولویت را برای او قائل بود، بلکه به او افتخار هم می‎کرد. به تدریج افکار او دوباره آرام می‎گیرند و کار قابل اعتمادش بیشتر و بیشتر مورد قدردانی واقع می‎گردد.
اما اگر او حالا در حقیقت فرد شایسته‎تر بود، پس چگونه بود که او در زندگی روزانه به طور کامل نادیده گرفته می‎گشت، در حالیکه آلفونس محبوب همه بود! حتی مدارک ارتقاءها و تقدیرنامه‎هائی که او توسط کار سخت به دست می‎آورد با نوعی بسیار خشک کاسبکارانه به او داده می‎گشت، در حالیکه تمام جهان، از مدیر تا خدمتکاران بانک همیشه یک واژه دوستانه و یک سلام شاد برای آلفونس داشتند.
در دفاتر و بخش‎های مختلف بانک برای به دست آوردن موسیو آلفونس رسماً توطئه چیده می‎گشت؛ زیرا قامت زیبا و شجاعت شادش همیشه یک نسیم تازه از زندگی و سلامتی می‎پراکند. شارل اما برعکس اغلب احساس کرده بود که همکارانش او را مانند یک انسان خشک و خسته‎کننده می‎انگارند که فقط به خودش و به تجارتش فکر می‎کند.
در حالیکه او یک قلب حساس و مهربان داشت که کمتر کسی دارای آن بود؛ او فقط فاقد این خصوصیت بود که بتواند احساساتش را بیان کند.
شارل یکی از این فرانسوی‎های کوچک بود که ریش‎شان از نزدیک زیر چشم‎هایشان شروع می‎گردد؛ صورتی زرد رنگ داشت و مویش سفت و زبر بود. وقتی او خوشحال و هیجانزده بود چشم‎هایش گشاد نمی‎گشتند، بلکه آنها نافذ به اطراف نگاه می‎کردند. وقتی او می‎خندید گوشه‎های لبش خود را به بالا می‎کشیدند، و گاهی وقتی قلبش پر از شادی و خیرخواهی بود متوجه می‎گشت که انسان‎ها خود را وحشت‎زده از مقابل ظاهر رم دهنده‎اش عقب می‎کشند. تنها کسیکه او را خوب می‎شناخت و به نظر می‎رسید اصلاً دیگر متوجه زشتی او نمی‎گردد آلفونس بود؛ دیگران او را بد می‎فهمیدند؛ او بدگمان می‎گردد و مرتب ساکت‎تر و محتاط‎تر می‎شود.
این فکر با اوج گرفتنی نامحسوس در او رشد می‎کند: "پس چرا او نباید هرگز آنچه را که بیشتر از هر چیز اشتیاق دارد به دست آورد، ــ یک ارتباط صمیمانه و یک اظهار لطف، آنطور که گرمای احساسات قلبش سزاوار بود. چرا همه جهان از مستر آلفونس با دستان گشوده استقبال می‎کرد، در حالیکه او باید خود را با نگاه‎های سرد قانع می‎ساخت؟"
آلفونس اصلاً متوجه هیچ چیز نبود. او شاد و سالم بود، مفتون زندگی و راضی از تجارت. او را در راحت‎ترین و سرگرم کننده‎ترین قسمت قرار داده بودند، و او با ذهن روشن و استعدادش برای برقراری ارتباط با انسان‎ها کاملاً مناسب محل کارش بود.
حلقه دوستانش بسیار بزرگ بود؛ آشنائی با او برای همه انسان‎ها ارزشمند بود و مردها او را همانقدر زیاد دوست می‎داشتند که زن‎ها او را دوست داشتند.
شارل هم در ابتدا به ملاقات حلقه دوستانی که به دور آلفونس تشکیل شده بود می‎رفت، تا اینکه ناگهان این سوءظن در او بیدار می‎گردد که او فقط به خاطر خواست دوستش دعوت می‎شود؛ سپس او خود را عقب کشیده بود.
هنگامیکه شارل پیشنهاد کرد که مستقلانه با هم شریک شوند آلفونس پاسخ می‎دهد: "این خیلی خوب است که تو مرا انتخاب می‎کنی. برای تو پیدا کردن شریک بسیار کارآمدتر از من نمی‎تواند مشکل باشد."
شارل امیدوار بود که شرایطِ تغییر یافته و همکاریِ نزدیک آلفونس را از حلقه دوستانش، که حالا او از آنها متنفر بود بیرون بکشد و آلفونس خود را محکم‎تر به او نزدیک سازد. زیرا وحشت ناشناخته‎ای که او دوستش را از دست خواهد داد بر وی مستولی شده بود.
او خودش هم نمی‎دانست ــ و تشخص دادن اینکه آیا او به همه انسان‎هائی که به دور آلفونس جمع می‎گشتند حسادت میورزد و یا اینکه او شادی دوستش را نمی‎خواست برایش آسان نبود.
آنها کارشان را با احتیاط و پر انرژی شروع می‎کنند، و وضع‎شان خوب بود.
به طور کلی مردم معتقد بودند که آنها به شادترین نوع مکمل همدیگرند. شارل عنصر اطمینان بخش را نمایندگی می‎کرد، در حالیکه آلفونس زیبا و خوش‎پوش به شرکت جدید یک درخشش خاص می‎بخشید که دارای ارزش کمی نبود.
هرکسی که به دفتر وارد می‎گشت بلافاصله متوجه شکل باشکوهش می‎شد و کاملاً خود به خود اتفاق می‎افتاد که همه به او مراجعه می‎کردند.
شارل تسلیم کار او بود و می‎گذاشت آلفونس صحبت کند. و سپس اگر پرسشی از وی می‎گشت او کوتاه و آهسته بدون نگاه کردن پاسخ می‎داد.
بنابراین اکثر مراجعین فکر میکردند که چارلز فرد مورد اعتماد شرکت و آلفونس رئیس آنجاست.
آنها به عنوان یک فرد فرانسوی زیاد به ازدواج کردن فکر نمی‎کردند؛ اما به عنوان یک جوان پاریسی زندگی‎ای را می‎گذراندند که در آن عشق‎ورزی نقش مهمی ایفا می‎کرد.
آلفونس در واقع زمانی در عنصر اصلیش قرار داشت که با خانم‎ها بود. سپس کل مهربانی بامزه‎اش آغاز می‎گشت، و وقتی هنگام شام پشتش را به صندلی تکیه می‎داد و گیلاس خالی شامپاین‎اش را به سمت گارسون جلو می‎برد، مانند یک خدای سعادتمند زیبا بود.
او از آن پشت‎گردن‎هائی داشت که زن‎ها با کمال میل نوازش می‎کنند، و موی نرم و نیمه مجعدش طوری دیده می‎گشت که انگار دست‎های فریبنده یک زن با دقت آن را ژولیده ساخته است.    
چه تعداد انگشتان ظریف سفیدی که با این طره‎های مو بازی کرده بودند! زیرا آلفونس نه فقط این خصوصیت را داشت که برنده عشق همه زن‎ها شود؛ او همچنین دارای این نادرترین استعداد بود: قادر بود کاری کند که زن‎ها او را ببخشند.
وقتی آن دو خود را در یک مهمانی شبانه می‎یافتند آلفونس هرگز توجه مخصوصی به دوستش نمی‎کرد. او در مورد عشق‎بازی‎هایش هیچ حسابی پس نمی‎داد ــ و خیلی کمتر در مورد عشق‎بازی‎های دوستش. بنابراین می‎توانست گاهی اتفاق افتد که دختر زیبائی که مورد علاقه شارل واقع شده است به دست آلفونس بیفتد.
شارل به این عادت داشت ببیند که در زندگی دوستش را ترجیح می‎دهند؛ اما چیزهائی وجود دارند که مردها به آنها به سختی عادت می‎کنند. او به ندرت همراه آلفونس برای شام خوردن به رستوران می‎رفت، و همیشه زمان زیادی طول می‎کشید تا شراب و شادی عمومی برایش شادی به ارمغان آورند.
اما وقتی شامپاین و چشم‎های زیبا تأثیر خود را بر او می‎گذاشتند با کمال میل از همه سرحال‎تر می‎گشت؛ سپس با صدای محکمش بلند آواز می‎خواند، می‎خندید و هنگام صحبت حرکات تندی به دستش می‎داد تا اینکه موی سیاه زبرش روی پیشانی می‎افتاد و خانم‎های شاد از مقابلش می‎گریختند و او را «دودکش پاک‎کن» می‎نامیدند.
وقتی نگهبان در قلعه محاصره گشته این سو و آن سو می‎رود، بنابراین گاهی یک صدای عجیب و غریب در سکوت شب می‎شنود، طوریکه انگار در زیر پاهایش چیزی مشغول کار کردن است. این دشمن است که مواد منفجره کار می‎گذارد، و امشب یا فرداشب صدای یک انفجار خفه شنیده خواهد گشت، و مردان مسلح از سوراخ ایجاد شده در دیوار قلعه به درون هجوم خواهند آورد.
اگر شارل به درستی از خودش نگهبانی می‎کرد بنابراین می‎توانست تپش افکار عجیب و غریب را در درونش بشنود. اما او نمی‎خواست بشنود؛ او فقط یک احساس پیش‎بینی تیره رنگ داشت که باید چیزی منفجر گردد.
و یک روز آن چیز منفجر می‎گردد.
این بعد از پایان ساعت کار اتفاق افتاد؛ کارکنان شرکت را ترک کرده بودند و فقط مدیران حضور داشتند.
شارل با حرارت در حال نوشتن نامه‎ای بود که قصد داشت قبل از رفتن آن را به پایان برساند.
آلفونس هر دو دستکش را در دست کرده و دکمه‎های کتش را بسته بود. سپس آنقدر کلاهش را با ماهوت پاک کن تمیز کرده بود که کلاه می‎درخشید، و حالا در دفتر به این سو آن سو می‎رفت و هر بار با گذشتن از کنار میز به نامه شارل نگاه می‎کرد.
آنها عادت داشتند هر روز یک ساعت قبل از وقت نهار در یک کافه در بلوار بزرگ بگذرانند، و آلفونس شروع می‎کند به نگاه کردن روزنامه‎ها.
عاقبت او کمی عصبانی می‎گوید: "پس این نامه کی تمام می‎شود؟"
شارل یک یا دو ثانیه سکوت می‎کند؛ اما سپس از جا می‎جهد، طوریکه صندلی به زمین می‎افتد: شاید آلفونس تصور می‎کند که بهتر می‎تواند این کار را انجام دهد؟ آیا مگر نمی‎داند چه کسی در واقع کارآمدتر در تجارت است؟ ــ و حالا کلمات با آن سرعت باور نکردنی‎ای که در ذات زبان فرانسوی‎ست به جریان می‎افتند.
اما آن یک طوفان بی‎رحمانه بود که کلمات خشن، اتهامات و شکایات بسیاری را به همراه داشت ــ و در عین حال مانند یک هق هق سرکوب شده به گوش می‎آمد.
در حالی که شارل در دفتر با دست‎های مشت کرده و با موهای آشفته به این سو و آن سو می‎رفت شبیه به یک سگ تریر کوچک پشمالود بود که به یک سگ تازی خوب ایتالیائی پارس می‎کند. سپس کلاهش را برمی‎دارد و خارج می‎شود.
آلفونس او را با چشمان بزرگ متعجب نگاه کرده بود. هنگامیکه او رفت و در اتاق سکوت برقرار گشت طوری بود که انگار هوا هنوز از کلمات خشن می‎لرزد. در حالیکه آلفونس بی‎حرکت در کنار میز ایستاده بود هر کلمه دوباره در گوشش طنین می‎انداخت.
آیا مگر او نمی‎دانست که کارآمدتر از آن دو چه کسی‎ست؟ او هرگز انکار نکرده بود که شارل با فاصله زیادی برتر از اوست.
او نباید فکر کند که می‎تواند با صورت صافش همه چیز را تصاحب کند! ــ آلفونس آگاه نبود که از دوستش هرگز چیزی دزدیده باشد.
شارل گفته بود: " معشوقه‎های تو برایم بی‎اهمیت‎اند."
آیا او واقعاً یک علاقه برای رقصنده کوچک اسپانیائی داشته است؟ ــ بله، اگر آلفونس یک آگاهی از آن می‎داشت بنابراین قطعاً به دختر نگاه نمی‎کرد. اما این چیزی نبود که آدم به خاطرش چنین از خود بی‎خود شود؛ زن در پاریس به اندازه کافی وجود داشت.
و سپس گفته بود: "فردا شراکت‎مان را فسخ می‎کنیم."
آلفونس نمی‎توانست جریان را درک کند. او شرکت را ترک می‎کند و متفکر در خیابان به راه می‎افتد، تا اینکه به یک آشنا برخورد می‎کند. سپس به چیزهای دیگر فکر می‎کند؛ اما در طول تمام روز او این احساس را داشت که انگار چیزی سنگین و مخوف در کمین اوست تا به محض تنها شدنش او را بگیرد.
هنگامیکه او دیروقت به خانه بازمی‎گردد یک نامه از شارل پیدا می‎کند. او پاکت نامه را سریع باز می‎کند. اما بجای عذرخواهی که انتظارش را داشت فقط با کلمات سردی از مستر آلفونس خواسته شده بود که صبح زود روز بعد در مؤسسه حاضر شود تا فسخ شراکت بحث شده بتواند تا حد امکان سریع انجام گیرد.
حالا تازه آلفونس شروع کرده بود به درک کردن اینکه جریان رخ داده در شرکت بیشتر از انفجار یک خشونتِ گذرا بوده است؛ اما به این وسیله جریان برایش غیر قابل توضیح‎تر می‎گردد.
و هرچه او بیشتر به این موضوع فکر می‎کرد رفتار شارل نارواتر به نظرش می‎رسید. او هرگز از دوستش عصبانی نشده بود و حتی حالا هم از او عصبانی نبود. اما در حالیکه او تمام توهین‎هائی که شارل به او کرده بود را به یاد می‎آورد قلب مهربانش سفت و سخت می‎شود؛ و صبح روز بعد پس از گفتن سرد "صبح بخیر" روی صندلی خود می‎نشیند.
گرچه او یک ساعت زودتر از معمول آمده بود، اما می‎توانست دریابد که شارل مدت‎هاست با پشتکار کار کرده است. حالا آنها در دو سر میز نشسته بودند؛ آنها به زحمت ضروری‎ترین کلمات را صحبت می‎کردند؛ این یا آن کاغذ دست به دست می‎گشت، اما آنها دیگر به چشم همدیگر نگاه نمی‎کردند.
آن دو اینطور کار می‎کردند ــ یکی با حرارتر از دیگری ــ تا ساعت دوازده، زمان معمول صرف نهارشان.
این ساعت صرف نهار زمان مورد علاقه آنها بود. آنها این غذا را همیشه کنار بوفه می‎خوردند، و در لحظه اعلام تمام شدن غذا توسط زن سالخورده‎ای که تمیز کردن بوفه غذاها و تهیه نهار مدیران را به عهده داشت هر دو همزمان بلند می‎شدند، حتی اگر آنها در وسط یک جمله یا یک محاسبه بودند.
سپس آنها ایستاده در کنار بخاری دیواری غذا می‎خوردند، یا در حالیکه در محوطه تجارتخانه گرم و دنج بالا و پائین می‎رفتند آلفونس تعدای داستان اشتهاآور تعریف می‎کرد و شارل می‎خندید؛ این شادترین ساعت برای او بودند.
اما امروز هنگامیکه مادام جمله دوستانه‎اش "موسیو، غذای‎تان آماده است!" را می‎گوید هر دو بر روی صندلی‎شان نشسته باقی می‎مانند. مادام چشم‎هایش از تعجب درشت می‎شود و در حال بیرون رفتن کلمات را تکرار می‎کند؛ اما هیچکدام حرکتی نمی‎کنند.
عاقبت آلفونس گرسنه می‎شود. او به کنار میز می‎رود، یک گیلاس شراب برای خودش می‎ریزد و کتلت خود را می‎خورد. اما هنگامیکه او حالا همینطور که گیلاس در دست آنجا ایستاده بود و غذا را می‎جوید و به اطراف محوطه تجارتخانه دوستداشتنی، جائیکه آنها برخی از ساعات شاد را با همدیگر گذرانده بودند نگاه می‎کرد به خود می‎گوید که آنها باید از همه اینها به خاطر یک رقصنده، به خاطر یک افزایش ناگهانی خشونت صرفنظر کنند و باید زندگی را بر خود ترش سازند، در این لحظه ناگهان وضعیت برایش چنان وارونه به نظر می‎آید که او احساس می‎کند باید با صدای بلند بخندد.
آلفونس با لحنی نیمه جدی و نیمه شوخی که همیشه شارل را به خنده می‎انداخت می‎گوید: "می‎شنوی شارل! در حقیقت خیلی عجیب و غریب است اعلام کردن <طبق توافقی دوستانه از امروز به بعد این شرکت ــ ــ ــ>"
شارل آرام می‎گوید: "من فکر می‎کردم می‎نویسیم: <طبق توافق متقابل>"
آلفونس دیگر نمی‎خندید؛ او گیلاس را روی میز می‎گذارد و کتلت ناگهان مزه تلخ می‎داد.
او حالا فهمید که دوستی‎شان مرده است؛ چگونه و چرایش برای او مشخص نبود؛ اما به نظرش می‎رسید که شارل خشن و ظالم است. بنابراین او سخت‎تر و سردتر از دیگری می‎گردد.
آنها تا تقسیم شرکت با هم کار می‎کردند، سپس از هم جدا می‎گردند.
یک زمان طولانی گذشته بود، و دو دوست سابق هر یک برای خود در پاریس بزرگ کار می‎کردند. آنها در بازار سهام همدیگر را می‎دیدند، اما آنها هرگز با هم معامله نمی‎کردند. شارل هرگز بر علیه آلفونس کار نمی‎کرد، او نمی‎خواست آلفونس را نابود سازد، او می‎خواست که آلفونس خودش مجبور به نابود ساختن خویش گردد.
و چنین به نظر می‎رسید که انگار آلفونس آرزوی دوستش را محقق می‎سازد. البته بدون شک او اینجا و آنجا معامله خوبی می‎کرد؛ اما کار بی‎ عیب بادوامی را که او در نزد شارل آموخته بود به زودی فراموش می‎کند. او شروع می‎کند به اهمال کردن در تجارت و چند ارتباط خوب را از دست می‎دهد.
او همیشه مایل به یک زندگی راحت و لوکس بود، اما همزیستی با شارل هوشیار هوس‎های سبکبارش را تا حال در حصار نگاه داشته بود. حالا برعکس زندگیش مرتب گستاخانه‎تر می‎گشت؛ حلقه دوستانش بیشتر و بیشتر گسترش می‎یافت و او پیوسته موسیو آلفونس درخشان و جذاب بود؛ اما شارل یک چشم مراقب برای بدهی رو به رشد او داشت.
او گذاشت تا آنجا که ممکن بود دقیقاً از آلفونس مراقبت کنند، و چون تجارتشان یک نوع بود، بنابراین شارل می‎توانست در هر صورت درآمد او را تقریباً محاسبه کند. حتی کنترل محاسبه هزینه‎ها راحت‎تر بود، و به زودی شارل کشف می‎کند که آلفونس در اینجا و آنجا بدهی قابل توجه‎ای دارد.
او برای سر درآوردن از مخارج سنگین اداره خانه و ولخرجی‎های آلفونس با برخی از آشناها صحبت می‎کرد. او از کافه‎ها و رستوران‎هائی که آلفونس می‎رفت دیدار می‎کرد، اما در زمان‎هائی که آلفونس آنجا نبود؛ آری، او حتی گذاشت کت و شلوارش را در نزد خیاط آلفونس بدوزند، زیرا این آقای کوچک پر حرف با شکایت از موسیو آلفونس صحبت می‎کرد و می‎گفت که او هرگز صورتحساب‎هایش را نمی‎پردازد.
شارل اغلب به این فکر می‎کرد که چه راحت می‎توان قسمتی از بدهی‎های آلفونس را خرید و آنها را در دست یک رباخوار سنگدل رساند. اما آدم در حق شارل یک ناحقی بزرگ انجام می‎دهد اگر فکر کند او یک لحظه هم به آن فکر کرده باشد که خودش این کار را انجام دهد. فقط یک فکر بود که او با کمال میل به آن آویزان بود؛ او در واقع عاشق بدهی‎های آلفونس بود.
اما این به کندی پیش می‎رفت و شارل به اطراف می‎رفت و انتظار پریده رنگش ساخته بود.
او انتظار لحظه‎ای را می‎کشید که همه این انسان‎هائی که همواره او را نادیده انگاشته بودند چشم‎هایشان گشوده گردد و بتوانند ببینند که این آلفونس درخشان و ستایش شونده در واقع چه اندازه کم ارزش است. او می‎خواست او را تحقیر گشته، ترک شده توسط دوستانش، تنها و فقیر ببیندد، و سپس ــ ــ ــ ــ ــ
آری، بیش از این نمی‎توانست فکر کند؛ زیرا وقتی به این نقطه می‎رسید در او احساسی پیدا می‎گشت که نمی‎خواست خود را با آنها مشغول سازد.
او می‎خواست از دوست سابقش متنفر باشد، او می‎خواست برای تمام سردی و کنار گذاشته شدن‎هائی که در تمام مدت زندگی نصیبش شده بود انتقام بگیرد؛ و به محض اینکه یک فکر کوچک سعی در دفاع از آلفونس می‎کرد او آن را کنار می‎زد و مانند بانکدار سالخورده می‎گفت: "پیروی از عواطب و احساسات برای یک تاجر مناسب نیست."
یک روز او پیش خیاط می‎رود؛ در حقیقت او در این مدت به طور اجتناب‎ناپذیر به لباس‎های بیشتری از آنچه ضروری بود نیاز داشت.
مرد چالاک کوچک با یک لوله پارچه به استقبالش می‎شتابد: "این را می‎بینید، این یک پارچه باشکوه برای شماست. موسیو آلفونس می‎گذارد یک دست کامل کت و شلوار از آن برایش بدوزم ــ و موسیو آلفونس آقائی‎ست که می‎داند چه بر تن می‎کند."
شارل با کمی تعجب می‎گوید: "آه، من فکر نمی‎کردم که موسیو آلفونس یکی از بهترین مشتریان شماست."
خیاط کوچک بلند می‎گوید: "اوه خدای من، شما حتماً منظورتان از صحبت من در باره بدهکاری چند هزار فرانکی موسیو آلفونس است؟ اظهار چنین چیزی به اندازه کافی از طرف من ابلهانه بود. موسیو آلفونس نه تنها این پول ناقابل را که من طلب داشتم پرداخت، بلکه همچنین می‎دانم که او بسیاری از طلبکارانی را که من می‎شناسم راضی ساخته است. من به این آقای زیبا و مهربان ناحقی بزرگی کردم، و من از شما صادقانه استدعا می‎کنم از حماقت من استفاده نکنید."
شارل دیگر آنچه را که خیاط پر حرف می‎گفت نمی‎شنید. او فوری مغازه را ترک می‎کند و به خیابان می‎رود، فقط مشغول با این اندیشه که آلفونس بدهکاریش را پرداخت کرده است.
او به این فکر می‎کرد که در حقیقت چه رقت‎انگیز بود که او بیهوده به اطراف می‎رفت و انتظار نابودی دیگری را می‎کشید. چه آسان می‎توانست آلفونس باهوش و سعادتمند برخی معاملات درخشان را انجام دهد و پول زیادی کسب کند بدون آنکه شارل یک کلمه از آن آگاه باشد. شاید اگر معاملاتِ خوب یکی بعد از دیگری بیاید وضعش بهتر می‎گشت؛ شاید بعد مردم بگویند: "ببین، حالا تازه بعد از آنکه مستر آلفونس خود را از دست شریک کودن و ترشرویش خلاص کرده است نشان داده که برای چه کاری مناسب است!"
شارل با سری به زیر انداخته در امتداد خیابان می‎رفت؛ چند ضربه آرنج دست به او می‎خورد، اما او متوجه آنها نمی‎گشت. به نظرش می‎رسید که زندگیش از محتوا بسیار خالی‎ست؛ طوری بود که انگار او همه چیز را از دست داده است ــ یا اینکه او خودش آن را دور انداخته بود؟ در این لحظه ضربه قوی‎تر یک آرنج به او می‎خورد. او به بالا نگاه می‎کند و همکار دورانی را می‎بیند که او و آلفونس در استخدام بانک لیونه بودند.
مرد می‎گوید: "صبح بخیر مسیو شارل! مدت‎ها از زمانی که ما بار آخر همدیگر را دیدم می‎گذرد. و خیلی عجیب است که من اتفاقاً امروز شما را ملاقات می‎کنم. تمام صبح را به شما فکر می‎کردم."
شارل پریشان می‎پرسد: "اجازه دارم بپرسم به چه خاطر؟"
"بله، ببینید! امروز اتفاقاً بالا در بانک یک کاغذ دیدم ــ یک سفته به ارزش 4000 فرانک که نام شما و آلفونس بر رویش بود. من تعجب کردم. فکر می‎کردم که آقایان ــ هوم! ــ از هم جدا شده‎اید."
شارل آهسته می‎گوید: "نه ــ ما هنوز کاملاً از هم جدا نشده‎ایم."
او با تمام توان تلاش می‎کند بر حالت چهره خود مسلط شود و بعد تا حد امکان با لحن آرامی می‎پرسد: "تاریخ پرداخت سفته کی است؟ من واقعاً آن را دیگر دقیقاً به یاد نمی‎آورم."
دیگری که تاجری جدی بود و قصد خداحافظی داشت جواب می‎دهد: "فکر کنم فردا یا پس فردا. این را مستر آلفونس پذیرفته بود.
شارل می‎گوید: "می‎دانم، آیا نمی‎تونید کاری کنید که من سفته را فردا برای پرداخت بگیرم؟ این یک نزاکت است ــ یک اظهار لطف، که می‎خواهم با کمال میل نشان دهم ــ ــ"
"با کمال میل! بگذارید خدمتکارتان فردا بعد از ظهر به دیدارم بیاید. من ترتیب همه چیز را خواهم داد ــ هیچ چیز آسان‎تر از این نیست! می‎بخشید! من عجله دارم! خداحافظ!" و با این حرف به رفتن ادامه می‎دهد.
شارل در روز بعد در شرکت نشسته بود و انتظار مستخدم دفتر را می‎کشید که برای پرداخت سفته آلفونس به بانک فرستاده بود.
عاقبت یک کارمند  وارد می‎شود و یک کاغذ آبی تا شده روی میز قرار می‎دهد و دوباره می‎رود.
ابتدا وقتی درب دوباره بسته شده بود او سفته را در دست می‎گیرد، شتابزده به اطراف اتاق نگاه می‎کند و بعد آن را می‎گشاید. او چند ثانیه به نام خودش خیره می‎شود، سپس به صندلی تکیه می‎دهد و نفس عمیقی می‎کشد. همانطور بود که او حدس می‎زد. امضایش جعل شده بود.
او دوباره خود را به جلو خم می‎کند. او مدتی طولانی نشست و به نام خودش نگاه کرد، او متوجه گشت که امضایش خیلی بد جعل شده بود.
در حالیکه نگاه تیزش حرکت هر خط در نامش را تعقیب می‎کرد به هیچ چیز نمی‎اندیشید. روحش در هیجان وحشتناکی به سر می‎برد، و احساساتش چنان عجیب مغشوش بودند که مدت‎ها طول کشید تا این موضوع برایش روشن گردد که چه مقدار این حروف نامطمئن بر روی کاغذ آبی ارزشمندند.
قبل از آنکه او خود بداند یک قطره بزرگ اشگ بر روی کاغذ سقوط می‎کند.
او با عجله به اطراف نگاه می‎کند؛ سپس دستمالش را برمی‎دارد و با دقت لکه خیس بر روی کاغذ را خشک می‎کند. او باید دوباره به بانکدار سالخورده از خیابان برژر فکر می‎کرد.
اصلاً به او چه مربوط می‎گشت که شخصیت ضعیف آلفونس عاقبت او را تبهکار ساخته است؟ و او چه از دست داده بود؟ هیچ چیز. زیرا او از دوست سابقش متنفر بود. هیچکس نمی‎توانست او را مسؤل نابود شدن آلفونس بداند؛ او صادقانه معامله کرده و هرگز ضرری به آلفونس نزده بود.

او اینطور در باره آلفونس فکر می‎کرد. او آلفونس را آنقدر خوب می‎شناخت که بداند وقتی آلفونس پاک او چنین عمیق غرق گشته بود، بنابراین باید این معنی را بدهد که او به کنار زندگی رسیده است، تمام، و قبل از آنکه ننگ بتواند به او هم برسد باید خود را از این شخص کاملاً جدا سازد.
شارل با این افکار از جا می‎جهد. این نباید اتفاق بیفتد. آلفونس نبابد وقت پیدا کند به سر خود یک گلوله شلیک کند و ننگش را در معجونی از وحشت و همدردی مخفی سازد، چیزی که همواره به دنبال فرد خودکشی کرده می‎آید. زیرا در غیر این صورت او نمی‎تواند انتقام بگیرد؛ بنابراین این کار بیهوده بوده که او به اطراف رفته و نفرتش را تا جائی غذا داده که حالش به هم خورده بود. حال که او دوستش را برای همیشه از دست داده بود، بنابراین می‎خواست حالا به هر قیمت که شده دشمنش را رسوا سازد؛ به این ترتیب باید همه ببینند که آلفونس، این آلفونس جذاب چه آدم بدبخت و محقری بوده است.
او به ساعتش نگاه می‎کند. ساعت چهار و نیم بعد از ظهر بود. شارل می‎دانست در کدام کافه می‎تواند آلفونس را در این ساعت ببیند؛ او سفته را در جیب قرار می‎دهد و دکمه‎های کتش را می‎بندد.
اما می‎خواست قبل از رفتن به آنجا اول به اداره پلیس داخل شود، به یک مأمور غیر نظامی سفته را بدهد، و سپس باید این مأمور با اشاره شارل در میان کافه، جائیکه آلفونس همیشه توسط دوستان و تحسین کننده‎هایش احاطه می‎گشت قدم یگذارد و بلند و قابل شنیدن برای هر گوشی بگوید:
"موسیو آلفونس! شما متهم به جعل کردن شده‎اید." هوای بارانی پاریس! تمام روز هوا مه‎آلود سرد و خاکستری بود؛ اما در طول بعد از ظهر هوا شروع به بارش کرده بود. باران شدید نبود؛ آب در قطرات درست و حسابی از ابرها بیرون نمی‎پاشید؛ نه، بیشتر اینطور به نظر می‎رسید که انگار ابرها خود را در خیابان‎های پاریس پهن کرده و در آنجا خود را آرام به آب مبدل ساخته‎اند.
هر طور هم که آدم سعی در حفاظت از خود می‎کرد اما باز هم از همه سو خیس می‎گشت. رطوبت خود را از پشت گردن‎ها به داخل فرو می‎برد، مانند دستمال مرطوبی بر روی زانوها می‎نشست، درون چکمه‎ها نفوذ می‎کرد و از درون شلوار رو به بالا می‎خزید.
تک و توک خانم‎های خوش مشرب در کنار درب خانه‎ها بر نوک پاهای خود ایستاده بودند و انتظار پایان باران را می‎کشیدند؛ دیگران ساعت‎ها انتظار آمدن اتوبوس را می‎کشیدند. اما بیشتر مردها در زیر چترهایشان در حرکت بودند؛ فقط تعداد اندکی عاقل بودند که از تمام این کارها صرفنظر کنند؛ آنها یقه‎های خود را بالا کشیده، چتر را زیر بغل گذاشته و دست‎ها را در جیب‎هایشان فرو کرده بودند.
گرچه هنوز اوایل پائیز بود اما در ساعت چهار و نیم بعد از ظهر هوا نیمه تاریک بود. تنها یک چراغ گازی در کوچه تنگی روشن شده بود و نور از یکی دو بوتیک تلاش می‎کرد از میان هوای ضخیم و مرطوب پرتو افکند.
مردم به طور معمول در خیابان‎ها ازدحام کرده بودند، به یکدیگر فشار می‎آوردند و از پیاده‎رو پائین می‎انداختند و چتر همدیگر را خراب می‎کردند. تمام درشکه‎ها اشغال بودند؛ آنها هنگام عبور و در بهترین فرصت به رهگذران آب می‎پاشیدند، در حالیکه آسفالت با پوششی از کثافت در نور مات می‎درخشید.
کافه‎ها پر بودند؛ مشتریان دائمی در  .
زن دارای موی سیاه براقی بود که بر خلاف مد با آن پیشانی‎اش را پوشانده بود. چشم‎هایش تقریباً سیاه و لب‎هایش پر بودند و بر رویشان یک سایه نرم سیاه نشسته بود.
هنوز فیگور بسیار زیبائی داشت، گرچه احتمالاً می‎توانست از مرز سی سالگی هم گذشته باشد، و او یک دست نرم کوچک داشت که با آنها ظریف‎ترین ارقام را در دفتر صندوق پول و گاهی هم بر روی برگه کوچکی می‎نوشت. مادام ویرژینی در حالیکه با گارسون‎ها تصویه حساب می‎کرد و هر گوشه سالن بزرگ را زیر نظر داشت می‎توانست همزمان با جوانان خودخواهی که به دور بوفه ایستاده بودند صحبت کند و به شوخی‎هایشان پاسخ دهد.
در واقع او فقط بین ساعت پنج و هفت بعد از ظهر زیبا بود ــ این ساعتی بود که در آن آلفونس به طور منظم به این کافه می‎آمد. سپس چشم‎های زن به او دوخته می‎شدند و رنگ‎های تازه به خود می‎گرفتند، دهانش آماده لبخند زدن می‎شد و چیزی عصبی در حرکاتش نمایان می‎گشت. این تنها زمانی از روز بود که می‎توانست برای زن این اتفاق بیفتد که یک جواب اشتباه بدهد و یا در محاسبه خطا کند؛ سپس گارسون‎ها می‎خندیدند و به هم چشمک می‎زدند 
زیرا همه گارسون‎ها فکر می‎کردند که زن قبلاً یک رابطه با آلفونس داشته است، و حتی بعضی‎ها می‎گفتند که هنوز هم معشوقه اوست.
زن خودش به خوبی می‎دانست که به چه خاطر گارسون‎ها این فکر را می‎کنند؛ اما از آلفونس عصبانی شدن ممکن نبود. ویرژینی به خوبی می‎دانست که او در نزد آلفونس اهمیت بیشتری از بیست زن دیگری که او را از دست داده‎اند ندارد، بله، در واقع آلفونس هرگز مخصوص او نبوده است. و با این حال چشم‎هایش برای یک نگاه دوستانه التماس می‎کردند، و وقتی آلفونس بدون یک خداحافظی خودمانی از او کافه را ترک می‎کرد، اینطور بود که زن انگار بی‎رنگ می‎شود، و گارسون‎ها به همدیگر می‎گفتند: مادام را نگاه کن ــ امشب او خاکستری‎ست.
آنجا در کنار پنجره‎ها هنوز به اندازه کافی روشن بود که بتوان روزنامه خواند؛ چند جوان خود را با این سرگرم می‎ساختند که انسان‎هائی را که به داخل مغازه هجوم می‎آوردند ورانداز کنند. آدم از میان آینه‎های بزرگ می‎توانست چهره‎های عجولی را که در هوای ضخیم و مرطوب از کنار هم سر می‎خوردند ببیند و می‎شد آنها را به ماهی‎های درون یک آکواریوم تشبیه کرد. در داخل کافه و بر روی میز بیلیارد چراغ گازی روشن شده بود. آلفونس می‎رود و با چند تن از دوستانش بیلیارد بازی می‎کند.
او در کنار بوفه بود و به مادام ویرژینی سلام داده بود، و زن که از مدت‎ها پیش متوجه شده بود که موسیو آلفونس هر روز رنگ پریده‎تر می‎گردد نیمه شوخی و نیمه جدی او را به خاطر زندگی بی‎پروایش ملامت کرده بود.
آلفونس با یک شوخی کسل‎کننده پاسخ داده و تقاضای یک نوشابه الکلی کرده بود.
زن چه تنفری از این خانم‎های جلف داشت که موسیو آلفونس را شب به شب در کنار میز بازی یا به شب‎نشینی‎های بی پایان می‎فریفتند! او در طول هفته گذشته چه بیمار دیده می‎گشت! او بسیار لاغر شده بود و چشم‎های بزرگ ملایمش یک نگاه مضطرب و نیش‎زن به خود گرفته بودند. زن حاضر بود هر چیزی بدهد تا بتواند او را از این زندگی‎ای که نابودش می‎ساخت منع کند؛ زن تصویر خود را در آینه می‎بیبند و فکر می‎کند که به اندازه کافی زیباست.
گهگاهی درب باز می‎شد و یک مشتری تازه داخل می‎گشت، پاهایش را محکم به زمین می‎کوبید و چتر خیسش را محکم تکان می‎داد. همه در برابر مادام ویرژینی تعظیم می‎کردند و تقریباً همه می‎گفتند: "چه هوای وحشتناکی!"
هنگامیکه شارل داخل می‎شود سلام کوتاهی می‎کند و در کنار شومینه می‎نشیند.
چشم‎های آلفونس واقعاً ناآرام گشتند؛ هر بار وقتی کسی داخل می‎گشت او به سمت درب نگاه می‎کرد، و هنگامیکه شارل داخل می‎شود حالت چهره آلفونس تغییر می‎کند و به توپ ضربه اشتباه می‎زند.
یکی از تماشاگران می‎گوید: "موسیو آلفونس امروز بد بازی می‎کند."
بلافاصله بعد از آن یک مرد غریبه داخل می‎شود. شارل از بالای روزنامه‎اش نگاه می‎کند و خود را کمی خم می‎سازد؛ مرد غریبه ابرویش را کمی بالا می‎برد و به آلفونس نگاه می‎کند.
آلفونس می‎گذارد چوب بیلیارد از دستش به زمین افتد.
او می‎گوید: "آقایان عزیز، ببخشید، من امروز مطلقاً برای بازی بیلیارد آماده نیستم. اجازه می‎دهید که من بازی نکنم. ــ گارسون! برایم یک بطری آب معدنی و یک قاشق بیاورید، ــ من باید نمکم را بخورم."
دکتر که در فاصله کوتاهی از او نشسته بود و شطرنج بازی می‎کرد می‎گوید: "موسیو آلفونس، شما نباید این همه نمک مصرف کنید، بلکه بهتر است یک رژیم غذائی بگیرید."
آلفونس می‎خندد و پشت میز روزنامه می‎نشیند. او مجله آمویزا را برمی‎دارد و شروع می‎کند به اظهارات بامزه در مورد تصاویر آن. به زودی یک عده کوچک دور او حلقه می‎زنند، و او در گفتن لطیفه‎های بامزه خستگی ناپذیر بود.
و در حالیکه او با دیگران می‎خندید برای خودش یک لیوان از آب سودا پر می‎کند و بعد از جیب کتش یک جعبه کوچک که با حروف درشت رویش نوشته شده بود <نمک ویشی> خارج می‎سازد. او پودر را داخل لیوان تکان می‎دهد و با قاشق آن را هم می‎زند. در مقابل صندلی بر روی زمین مقدار کمی خاکستر سیگار ریخته شده بود؛ او آن را با دستمال پراکنده می‎سازد و سپس دستش را به سمت لیوان دراز می‎کند.
در همان لحظه او دستی را بر روی بازویش احساس می‎کند. شارل از جا بلند شده بود و از میان سالن با عجله گذشته بود؛ حالا او خودش را روی آلفونس خم می‎سازد.
او سرش را به سمت شارل می‎برد، طوریکه بجز شارل هیچکس نمی‎توانست صورتش را ببیند. ابتدا می‎گذارد چشم‎ها بر اندام دوست قدیمی‎اش نامطمئن پرسه بزنند؛ اما سپس آنها را کاملاً برمی‎گرداند و به شارل می‎دوزد و نیمه بلند می‎گوید: "شارلی!"
مدتی بسیار طولانی می‎گذشت که شارل این نام قدیمی تملق‎آمیز را نشنیده بود. او به چهره آشنا خیره می‎شود، و تازه حالا می‎بیند که او چه زیاد در این اواخر تغییر کرده است. طوری بود که انگار او در این چهره یک داستان غم‎انگیز در باره خودش می‎خواند.
آن دو به این نحو چند ثانیه باقی می‎مانند، و در چهره آلفونس ردی از یک درماندگی ملتمسانه سر می‎خورد، یک درماندگی که شارل از دوران تحصیل وقتی آلفونس در آخرین لحظه از نفس افتاده پیش او می‎دوید و می‎خواست که او مقاله‎اش را بنویسد خوب می‎شناخت.
شارل با صدای نامطمئنی می‎پرسد: "آیا خواندن مجله آمویزا به پایان رسیده؟"
آلفونس سریع می‎گوید: "بله، بفرمائید!" و مجله را به سمت او دراز می‎کند و همزمان انگشت اشاره شارل را می‎گیرد، و با نیشگون گرفتن آن زمزمه می‎کند: "متشکرم." و بعد محتوی لیوانش را می‎نوشد.
شارل به نزد مرد غریبه که در کنار درب نشسته بود می‎رود و می‎گوید: "سفته را بدهید به من."
"آیا شما به کمک من دیگر احتیاج ندارید؟"
"نه، متشکرم."
مرد غریبه می‎گوید: "خیلی بهتر" و کاغذ تا شده آبی رنگی را به شارل می‎دهد، بعد پول قهوه‎اش را می‎پردازد و می‎رود.
مادام ویرژینی با فریاد آهسته‎ای از جا بلند می‎شود: "آلفونس! ــ آه خدای من! موسیو آلفونس بیمار است!"
آلفونس از روی صندلی به زیر سر می‎خورد، شانه‎ها خود را به بالا می‎کشند و سر به کناری می‎افتد. او نشسته بر روی زمین با پشت تکیه داده به صندلی باقی می‎ماند.
در میان افراد نشسته بر روی اولین صندلی‎های نزدیک به او یک جنبش درمی‎گیرد؛ دکتر به آن سمت می‎جهد و در کنار او زانو می‎زند. وقتی او به چهره آلفونس نگاه می‎کند از وحشت خود را کمی عقب می‎کشد. او دست آلفونس را برای گرفتن نبض به دست می‎گیرد، و همزمان خود را بر روی لیوانی که بر لبه میز قرار داشت خم می‎کند.
با یک حرکت کوچک دست به آن ضربه‎ای می‎زند، طوریکه لیوان به زمین می‎افتد و خرد می‎شود. سپس دست مرده را آرام بر روی زمین قرار می‎دهد و یک دستمال به دور چانه‎اش می‎بندد.
حالا تازه دیگران می‎فهمند که چه رخ داده است: "مرد؟ ــ دکتر، آیا او مرده؟ موسیو آلفونس مرد؟"
دکتر پاسخ می‎دهد: "سکته قلبی."
یک نفر می‎دود و با آب می‎آید؛ یک نفر دیگر با سرکه؛ آدم می‎توانست در میان خنده و شوخی از سمت میز بیلیارد صدای برخورد توپ‎ها را بشنود.
مردم زمزمه می‎کنند: "ساکت!" و آن را تکرار می‎کنند، و سکوت در حلقه‎های بزرگ‎تری در اطراف جسد گسترش می‎یابد، تا اینکه عاقبت همه ساکت می‎شوند.
دکتر می‎گوید: "بیائید و برای بلند کردنش کمک کنید."
مرده را بلند می‎کنند؛ او را بر روی یک مبل در گوشه سالن قرار می‎دهند و چراغ‎های گازی نزدیک به او را خاموش می‎کنند.
مادام ویرژینی هنوز آنجا ایستاده بود؛ رنگ صورتش مانند گچ سفید شده بود و دست کوچک نرمش را بر روی سینه می‎فشرد. آنها او را از کنار بوفه گذرانده بودند. دکتر زیر کمرش را طوری گرفته بود که جلیقه رو به بالا سر خورده و یک قطعه از پیراهن لطیف و سفید قابل مشاهده گشته بود.
مادام ویرژینی با چشم آن اندام بلند و باریک را که خیلی خوب می‎شناخت تعقیب کرده و سپس مدام به آن گوشه تاریک خیره مانده بود.
اکثر مشتریان خود را آهسته دور می‎سازند. چند مرد جوان از خیابان به داخل هجوم می‎آورند، یک گارسون به سوی آنها می‎شتابد و چند کلمه به آنها می‎گوید. آنها دزدکی به آن گوشه نگاه می‎کنند، دکمه کت خود را دوباره می‎بندند و خارج می‎شوند و در مه گم می‎گردند.
کافه نیمه تاریک خالی می‎شود، فقط دوستان نزدیک مرده در یک گروه ایستاده بودند و زمزمه می‎کردند. دکتر با صاحب کافه که به آنها پیوسته بود صحبت می‎کرد.
گارسون‎ها با گرفتن فاصله از آن گوشه تاریک نوک پا راه می‎رفتند. یکی از آنها زانو زده بود و خرده‎های لیوان را جمع می‎کرد. او کارش را تا حد امکان آهسته انجام می‎داد، اما با این حال سر و صدا بیش از حد بود.
صاحب کافه آهسته می‎گوید: "این کار را بگذار برای بعد."
در حالیکه شارل تکیه داده به شومینه به دشمن مرده‎اش نگاه می‎کرد آهسته کاغذ تا شده آبی رنگ را پاره می‎کند و به دوستش می‎اندیشد.