قاضی ژانکو.


<قاضی ژانکو> از کارل امیل فرانسوز را در آبان ۱۳۹۲ترجمه کرده بودم.

دو ناجی
اگر کسی زمانی در بارنوف بوده باشد حتماً با بانوی سالخورده هانا مادر رهبر جامعه یهودی آشنا شده و بخاطر نازکدل و خوش قلب بودنش صادقانه خوشحال گشته است، و به کسیکه آنجا نبوده باشد دشوار می‎توان تصوری از مهربانی و ذکاوتِ این زن سالخورده داد. نه فقط نوه‎هایش بلکه همه مردم شهرِ کوچک او را <بابِلِه> (مادربزرگ) می‎نامیدند، و به دلایل معتبر، زیرا که او بدون خستگی در تمام طول زندگیِ طولانی و پُر برکتش با گفتار و کردارش به همه یاری می‎رساند، و همچنین کسانیکه نه به پول او و نه به مشاوره‎اش محتاج بودند نیز با کمال میل به دیدارش می‎آمدند تا ساعت فراغت‎شان را با یک داستان زیبا پُر سازند. او بعنوان قصه‎گو به همان اندازۀ یاور بودنش برای مردم با ارزش و دوست‎داشتنی بود، و کسی که در یک بعد از ظهر تابستانِ روز شَبات نزدیک ساعت سه از کنار کنیسه قدیمی یودنبورگ عبور می‎کرد می‎توانست با چشمان خودش ببیند که چه تعداد مردم با کمال میل به او گوش می‎دادند و همزمان با گوش‎های خودش بشنود که چه زیاد این زن لایق این کار بود. زنِ سالخورده آنجا بر روی پلهِ سکویِ کوچکی در سایه می‎نشست و دورش تقریباً پنجاه زن و مرد می‎ایستادند و ساکت گوش می‎دادند تا کلمه‎ای از این دهان را از دست ندهند. آنچه او تعریف می‎کرد داستان‎هائی از زندگی در جامعه بودند که آنها را شنیده یا خودش دیده بود؛ آنطور که او تعریف می‎کرد به زحمت قابل بیان است. اگر من با این حال این کار را به عهده می‎گیرم تا یکی از این داستان‎ها را برای شما بازگو کنم به این دلیل است که من یک دلگرمی برای این جسارت دارم: این همان داستانی‎ست که او اکثراً آن را تعریف می‎کرد و من خودم آن را بارها گوش کرده‎ام تا بتوانم آن را تا جائیکه با واژه‎های آلمانی غیرعامیانه امکانپذیر است همانطور که آن را شنیده‎ام وفادارانه دوباره بازگو کنم.
خانم هانا چنین آغاز می‎کند: "چه کسی بزرگ است و چه کسی کوچک؟ چه کسی قدرتمند است و چه کسی ضعیف؟ چشم‎های فقیر نزدیک‌‎بین انسان‎ها این را به ندرت می‎تواند تشخیص دهند! برای ما فردِ ثروتمند و قدرتمند فردی‎ست قوی و بزرگ و افرد فقیر و نحیف ضعیف و کوچکند. اما در حقیقت طور دیگر است، ثروت و قدرت بازوِ تعیین کننده نیستند، بلکه اراده قوی و قلب خوب تصمیم گیرنده‎اند. و گاهی اوقات، شما مردم، گاهی اوقات خدا به ما اجازه می‎دهد که این را به وضوح تشخیص دهیم و ما اهالی بارنوف می‎توانیم کمی از آن را تعریف کنیم! دو بار جامعه ما دچار نیاز و بدبختی گشت و در مضیقه و خطر مرگ قرار گرفت و دو بار ناجیانی از میان ما به سختی موفق گشتند خطر را دفع کنند و فریادِ غم و اندوه را به نمازِ شکرگزاری مبدل سازند. و این ناجیان چه کسانی بودند؟ آیا آنها قدرتمندترین و ثروتمندترین از میان ما بودند؟! گوش کنید، آنچه که من تعریف می‎کنم دقیقاً اتفاق افتاده است.
وقتی شما به طرف بازار بروید می‎توانید درست در مقابل صومعه دومینیکانر یک بلوکِ ضخیم و بزرگ چوبیِ از زمین بیرون زده را ببینید که پوسیده و پوک است و اگر این بلوکِ چوبی یک یادآوری از زمانی وحشتناک و پُر از رنج نبود مردم آن را مدت‎ها پیش از آنجا برمی‎‎داشتند. شما از این زمانِ دور هیچ چیز نمی‎دانید ــ بخاطر داشتن چنین سعادتی خوشحال باشید، من نمی‎خواهم این شادی را از شما بگیرم؛ آنچه من می‎خواهم تعریف کنم یک عمل زیبا از آن زمانِ زشت است. ممکن است شما از این عمل خوشحال شوید، زیرا که آن یک عمل قهرمانانه بود، چنان روشن، چنان پُر افتخار، چنان بزرگ که هرگز مانندش بر روی زمین انجام نگرفته است. یک زنِ ساده یهودی این کار را به انجام رساند؛  ظلم زمانه قلب نرمش را فولادین ساخت و او را به یک قهرمان مبدل ساخت. او لِآ نام داشت و همسر ساموئلِ ثروتمند و پرهیزکار بود ــ نام خانوادگی ابتدا دیرتر، هنگامیکه حکومت سلطنتی به سرزمین آمد و نام خانوادگی آلمانی را برایمان تعیین کرد او را بیرمَن نامیدند. زیرا در آن زمان، ما در جائیکه این داستان اتفاق افتاد هنوز چنین نام‎هائی نداشتیم. این مربوط به صد سال پبش می‎گردد و ما تحتِ لوای عقابِ لهستانی زندگی می‎کردیم.
اوه، این عقابِ یک سر و سفید رنگْ پرنده شکاریِ غضبناکی بود! زمانیکه پرهایش هنوز صدمه ندیده و چشمانش شفاف و پنجه‎هایش محکم و تیز بودند حیوانِ نجیب و مغروری بود که تیز در اطراف خود ضربه می‎زد و بزرگوارانه از آنچه که در زیر بال‎هایش پناه می‎گرفت محافظت می‎کرد. ما هم آنجا سه قرنِ تمام در روشنائی و آزادی زندگی می‎کردیم. اما هنگامیکه پیر و ضعیف گشت و پرندگان شکاری در اطراف او پرهایش را یکی پس از دیگری کندند در این وقت او ضعیف‎النفس، خائن و فاسد گشت، و چون جرأت نمی‎کرد از منقارش در مقابل ظالم استفاده کندْ بنابراین آن را بر علیه یهودی‎های بی‌دفاع به کار می‎برد. قدرت پادشاهان و منشور آزادی‎ای که آنها به ما داده بودند مایه تمسخر کودکان می‎گردد. اشرافْ مالکانِ ما می‎شوند و ما را مورد آزار قرار می‎دهند و هرطور که مایل بودند با اموال و جان‎مان عمل می‎کردند. آه، که چه ظلم و ستم غیرقابل بیانی بود!
شهر کوچک ما در آن زمان به خاندان اشرافی بورتینسکی که بعداً جوزف پادشاهِ خوب عنوان گراف را به آنها اعطاء کرد تعلق داشت. در آن سال‎ها جوزف بورتینسکیِ جوان تازه مالکیت را در اختیار گرفته بود، یک انسان ساکت، پرهیزکار و فروتن؛ او در یک صومعه پرورش یافته بود. شیوه او مانند دیگر مردانِ جوان نبود، او از شراب و قمار و زن متنفر بود، خود بر اقتصاد نظارت می‎کرد و در روز چهار ساعت نماز می‎خواند. در برابر زیردستانش عادل و پُر محبت بود. البته ما آن را خیلی کم احساس می‎کردیم، رفتارش با ما سخت و بی‌رحمانه بود. و حتی وقتی قلبش قصد به رحم آمدن می‎کردْ بنابراین معلمش که حالا کشیش قصرش شده بود و نفوذ بسیار زیادی بر او داشت می‎دانست که چطور از این کار جلوگیری کند. ما در شهر کوچک از نام او اطلاعی نداشتیم، همه عادت داشتند همیشه او را <لردِ سیاه> بنامند.
ما یهودی‎ها آن زمان خود را با وحشت زیاد خم نگاه می‎داشتیم، و حتی شرورهای میان ما هم سعی می‎کردند خطائی نکنند. گراف به ساموئل گفته بود: «شما خدای مرا به صلیب کشیدید» و با غضب به آن افزوده بود: «وای بر شما اگر مجرمی در بین شما کشف کنم، بعد دستور می‎دهم همانطور که روزی خدای شما با سُدوم و گمورا انجام دادْ لانه‎هایتان را بسورانند» ــ حالا می‎توانید تصور کنید که ما چه احساسی داشتیم.
به این ترتیب بهار سال 1773 فرا می‎رسد. جشن عید پاک نزدیک بود و شایعه افتاده بود که ملکۀ وین قصد دارد تمام مناطق لهستان را تسخیر کرده و مأمورین خود را بر آنها حاکم سازد. اما موقتاً هیچ‌چیز از آن دیده نمی‎گشت.
در همین خانۀ قدیمی که هنوز هم در کنار بازار قرار دارد، در <خانه زرد> در آن زمان ساموئل و همسرش لِآ زندگی می‎کردند. هر دو آنها بسیار مورد احترام جامعه بودند، مرد بخاطر ثروت و هوش و پرهیزکار بودن و همسر جوان و زیبای او بخاطر نجابت و نیکوکار بودنش. آنها از قضا در زمان عید پاک دارای اندوه فراوانی بودند: تنها کودک آنها، یک پسر یکسال و نیمه چند روز قبل بطور ناگهانی مُرده بود و پدر و مادر بزحمت می‎توانستند این درد را تحمل کنند. بنابراین یکشنبه تا دیر وقتِ شب سوگوارانه در سکوت کنار هم می‎نشینند. عصر روز بعد باید جشن عید پاک شروع می‎شد، تمام روز باید خانه رفت و روب می‎گشت و زن خود را خیلی خسته احساس می‎کرد. ناگهان با کوبیده شدن به درِ خانه زن وحشتزده از جا می‎جهد. ساموئل به سمت پنجره می‎رود، آن را باز کرده و به بیرون نگاه می‎کند. در کنار درِ خانه یک پیرزن دهقان با بقچه‎ای بر پشت ایستاده بود که آه می‎کشید و می‎نالید و تقاضای داخل شدن می‎کرد و شاکیانه می‎گفت که بیش از حد ضعیف است و نمی‎تواند امروز به روستایش بازگردد و تقاضای یک جای خواب می‎کرد. ساموئل کوتاه به او جواب می‎دهد: «اینجا مهمانخانه نیست» و پنجره را می‎بندد. لِآ می‎گوید: «زن بیچاره، آیا باید او را از آستانه در برانیم؟» ساموئل پاسخ می‎دهد «زمانه بدی‎ست. من مایل نیستم در خانه‎ام غریبه‎ای را تحمل کنم!» لِآ خواهش می‎کند و می‎گوید «اما او ضعیف و بیمار است» و چون زن در بیرون خانه هنوز التماس می‎کرد و آه می‎کشید ساموئل خواهش زنش را می‎پذیرد و اجازه داخل شدن به پیرزن را می‎دهد. از آنجائیکه خدمتکاران در خواب بودند بنابراین لِآ خودش مهمان را به یک اتاق زیرشیروانی هدایت می‎کند، برایش غذا و نوشیدنی هم می‎آورد و با خداحافظی دوستانه‎ای از پیش او می‌رود و او را تنها می‎گذارد.
پیرزنِ غریبه صبح خیلی زودِ روز بعد با هزاران سپاسگزاری و آرزوی برکت از آنها خداحافظی می‎کند. لِآ باید تمام وقت همه‌چیز را برای روزِ تعطیل آماده می‎کرد و ابتدا در اواخر بعد از ظهر فرصت یافت در آن اتاق زیرشیروانی نگاهی بیندازد، زیرا زنِ کدبانو خانه‎دار می‎خواست قبل از شروع جشن با جستجوی تمام اتاق‎ها شاید خمیر مایه نان پیدا کند. در اتاق زیرشیروانی همه چیز مرتب بود، فقط هوا از بوی نفرت‌انگیزی مملو بود، حتی وقتی لِآ پنجره را گشود باز هم بو از بین نرفت. او نمی‎توانست کشف کند که این بو از کجا می‎آید، همه گوشه‎ها را جستجو می‎کند و عاقبت نگاهش به زیر تخت می‎افتد. در این لحظه خون در رگ‎هایش منجمد می‎گردد و از وحشت موی بدنش سیخ می‎شود. جسد نحیف و برهنۀ یک کودک با زخم گسترده‎ای بر گردن و سینه زیر تخت قرار داشت. زن به سرعت رعد و برق این هتک حرمت را تشخیص می‎دهد و با تمام نیروهای روحش برای بیهوش نشدن می‎جنگد. آن پیرزن غریبه جسد را به خانه آورده بود تا مردم این افسانه وحشتناک قدیمی را که یهودی‎ها کودکان مسیحی را برای جشن عید پاک ذبح می‎کنند بار دیگر باور کنند تا بتوانند به این بهانه انتقام وحشتناکی بگیرند. زن همچنین به سرعت رعد و برق متوجه نتیجه وحشتناک این جریان می‎گردد و کلماتی که گراف به شوهرش گفته بود را به یاد می‎آورد. زن بیچاره تقریباً در زیر بار این فکر وحشتناک در حال از پا در آمدن بود. آه، او، فقط او این بیچارگی و آزار و مرگ را بر بالای خانۀ خود و بر بالای کل جامعه‎اش احضار کرده بود، زیرا او باعث گشت که آن زن به خانه راه داده شود. و در حالیکه با ترسِ مرگباری آنجا نشسته بود از خیابان صدای فریادهای وحشیانه و گریه و ناله به سمت او می‎آمد. در میان صداها جلنگ جلنگ صدای سلاح‎ها به گوش می‎رسید. لِآ با خود زمزمه می‎کند: "آنها آمدند" و در این لحظه ناگهان فکری به ذهنش می‎رسد، چنان عجیب و وحشتناک، طوریکه شاید تا حال چنین فکری هرگز از مغز زنی نگذشته باشد، و با این حال فکری فداکارانه و شجاعانه که فقط یک زن قادر به درک کردن آن است. لِآ به میان جمعیت فریاد می‎کشد: «من مقصرم. من باید برای این کار مجازات شوم.» او از جا برمی‎خیزد، لب‎هایش را به هم می‎فشرد و بر وحشتش غالب می‎گردد. سپس جسد کودک را برمی‎دارد، او را در پارچه کتانی می‎پیچد و روی زانویش قرار می‎دهد.
زن گوش سپرده بود ... دقیقه‎ها بطرز وحشتناکی آهسته می‎گذشتند. سپس او می‎شنود که چگونه در بیرون گرافِ جوان با همسرش و دومین رهبر جامعه یهودیان با خشونت صحبت می‎کرد و می‎گفت: «زن سر و صدای مردن کودک را کاملاً واضح شنیده است. من اگر جسد را پیدا کنم نمی‎گذارم هیچ سنگی بر روی سنگ دیگری باقی‌بماند.» زن می‎شنید که چگونه مردها تمام خانه را جستجو می‎کردند. و وقتی آن‎ها به اتاق زیرشیروانی نزدیک می‎شوند زن از جا برمی‎خیزد و به کنار پنجرۀ باز می‎رود. پشت سقف خانه مورب به سمت پائین خم شده بود و حیاط سنگی خانه در ارتفاع عمیقی خود را گسترانده بود.
در اتاق زیرشیروانی به شدت باز می‎شود، گراف با هر دو رهبران جامعه یهودیان داخل می‎گردد و از پشت سر او نگهبانانش. لِآ با خنده‎ای جیغ مانند به پیشوازشان می‎آید، جسد را به آنها نشان می‎دهد و سپس آن را از پنجره به بیرون پرتاب می‎کند و بر روی سنگفرش حیاط متلاشی می‎سازد ... و به سمت گراف فریاد می‎کشد: «من یک قاتلم. بله، بله! دستگیرم کنید، طناب پیچم کنید، مرا بکشید! من امشب فرزندم را کشتم، من این را کتمان نمی‎کنم!»
مردها خیره بی‎حرکت می‎ایستند. بعد سر و صدای در هم و فریاد و پرسش بلند می‎شود. ساموئل مرد قوی و باهوش آگاهیش را از دست می‎دهد. بقیه یهودیان سریع متوجه قضیه می‎گردند و  به لِآ در دروغ اجباریش یاری می‎رسانند؛ آنها راه نجات از نابودی را فقط اینطور می‎دیدند. لِآ در اقرار خود پابرجا می‎ماند. گراف نافذانه به او خیره شده بود و زن نگاه او را تحمل می‎کرد. گراف می‎گوید: «گوش کن زن. اگر آنچه می‎گوئی حقیقت داشته باشد بنابراین باید وحشتناک‎ترین مرگی که تا حال یک انسان را کشته است تحمل کنی. اما اگر دیگران کودک را ذبح کرده تا خونش را در جشن بنوشند بنابراین تو و شوهرت بدون مجازات می‎مانید و فقط بقیه باید تاوان این کار را بدهند. من برایت قسم یاد می‎کنم! و حالا ــ تصمیم بگیر!» لِآ برای لحظه‎ای مردد می‎گردد و پاسخ می‎دهد: "او فرزند من بود!" گراف دستور می‎دهد که فقط زن را به سیاهچال بیندازند. او بوضوح دیده بود که اقرار زن غیرواقعی بوده است اما چون به عظمت روح در نزد مردم ما باور نداشت با خود فکر کرد: «به چه دلیل باید زن خودش را قربانی سازد اگر حرفش حقیقت نداشته باشد؟»
بازپرسی حقیقت را روشن نساخت. تمام شاهدهای یهودی لِآ را مقصر قلمداد کردند. یکی تعریف کرد که چه زیاد له‎آ از فرزندش متنفر بود، دیگری گفت که او تهدید کرده بود که کودک را خواهد کشت. وحشت از مرگ این دروغ‎ها را بر زبانشان می‎نشاند. اما تنها شاهد مسیحی خدمتکار خانه <لرد سیاه> بود که خود را بعنوان زنی کشاورز معرفی کرده بود، همان زنی که برای نابودی یهودیان در آن شب به جلوی خانه لِآ آمده بود. او تعریف می‎کند که سر و صدای کشتن کودک را شنیده است و او فقط توانست این شهادت را بدهد، بدون آنکه خود را لو دهد، و این شهادت با تعریف لِآ همسانی می‎کرد. به نظر می‎رسید که بازجوئی برای <لرد سیاه> مهم نباشد و احتمالاً از کشف اتفاقیِ مجرم بودن خود وحشت داشت.
قضات گراف حکم را صادر می‎کنند. باید لِآ را در بازار ابتدا شکنجه می‎دادند و سپس سر از بدنش جدا می‎ساختند. و برای این کار یک بلوک چوبی برپا می‎گردد.
اما لِآ در محل اعدام نمُرد، او بعنوان زن بسیار سالمندی چهل سال دیرتر در خانه خودش و در احاطه کودکان و نوادگانش فوت کرد. دولت نظامی پادشاهی در تابستان آن سال به سرزمین آمده بود، یک بازرس تمام شرایط شرم‌آور را به عهده گرفت، ساموئل ناامیدانه حقیقت را به او می‎گوید و او دستور می‎دهد که لِآ را آزاد سازند.
آن بلوک چوبی امروز هم هنوز آنجاست. این بلوک چوبی هشداری‎ست از سال‎های سیاه، اما همچنین از یک عملِ نورانی و شجاعانه خبر می‎دهد. و یک زن بود که این کار را انجام داد، یک زنِ ضعیف جامعۀ یهودی را نجات داد ...
و هفتاد سال بعد، گوش کنید مردم، هفتاد سال دیرتر ما در همان پریشانیِ وحشت از مرگ بودیم، و چه کسی ما را نجات داد؟! او یک زن نبود، اما فقط یک مردِ کوچکِ لرزان که لازم است فقط نامش را ببرم تا شما را به خنده بیندازم. نام او مندله کوچک بود ... آها می‎بینید که چطور لبخند می‎زنید! حالا ــ اما او همچنین مردِ کوچکِ دلقکی‎ست! زیرا اولاً پُر از حکایت‎های بامزه است و می‎داند که چگونه آنها را عالی تعریف کند، و او خودش هم خیلی بامزه است، مردِ مو سفیدی با اندام و روحیه یک کودک. او در خیابان راه نمی‎رود، او جست و خیز می‎کند، او سخنانش را بیان نمی‎کند، او آنها را به آواز می‎خواند، و به نظر می‎رسد که او دست‎هایش را فقط برای ضرب گرفتن و نواختن ریتم روی میز داراست. اما مگر این چه اهمیتی دارد؟! یک انسانِ شوخ بهتر از یک آدم سر به پائین انداخته است. مندله خواننده خوب و بزرگی‎ست و ما می‎توانیم به این خاطر که او پیشنماز ماست افتخار کنیم. البته او گاهی یک دعای رقت‎آور را با زمزمه به آواز می‎خواند و در برابر تورات از یک پا به پای دیگر می‎جهد، طوریکه انگار رقصنده والس است و در تئاتر می‎رقصد. اما این کارِ او مزاحم نماز خواندن ما نمی‎گردد، ما چهل سال است که به مندله کوچک عادت کرده‎ایم و اگر کسی به حق از دست او عصبانی گردد اجازه ندارد کینه او را به دل گیرد. زیرا باید به آن فکر کند که چگونه مندله کوچک می‎تواند جدی هم باشد و اینکه چگونه او یک بار بخاطرِ جوانی تحت تعقیبْ توسطِ آوازش خدمت بزرگ‎تری از همه خردمندان و ثروتمندانتان با مشاوره و پولشان به جامعه یهودی کرد. من می‎خواهم برایتان تعریف کنم که ماجرا از چه قرار بود.
شما می‎دانید که در حال حاضرْ یهودی درست مانند بقیه مردم یک انسان است. و اگر حالا یک نجیبزاده یا یک کشاورز فرد یهودی‎ای را بزند یا بر او ظلم روا داردْ بنابراین فقط لازم است به خانه‎ای برود که بر بالای دروازه‎اش عقاب بزرگ آویزان است و قاضی محلی شاهنشاهی آقای نِگروس حق او را در آنجا کف دستش می‎گذارد. اما قبل از آن سال بزرگی که امپراتور تمام انسان‎ها را برابر خواندْ جریان طور دیگر بود، در آن زمان مباشر ارباب این حق را در اختیار داشت و به کار می‎برد، اما این حق اکثراً یک ناحقی بزرگ بود. آخ، بچه‎ها، آنوقت زمانه خیلی سختی بود! خانه و ملک به ارباب تعلق داشت، انسان‎ها به او متعلق بودند، مغز استخوان به ارباب تعلق داشت، حتی هوا و آب هم در تملک ارباب بود. ارباب ما، گراف بورتینسکی همیشه در پاریس زندگی می‎کرد و اصلاً از اموالش مراقبت نمی‎کرد. تمام اختیارات را مباشرش داشت و ما همیشه باید دعا می‎کردیم که این مباشر انسان خوبی باشد، زیرا که فقط به این ترتیب می‎توانستیم آرام زندگی کنیم. ابتدا دعای ما از جانب خدا شنیده شد و آقای استفان گرودزا مرد چاقی که ما یهودی‎ها بهتر از او را نمی‎توانستم آرزو کنیم مباشر شد. البته او از بامداد تا شام مست بود، اما وقتی او مست بود بامزه می‎گشت، و وقتی او شاد بود بنابراین مردمِ دیگر را از روی رغبت غمگین نمی‎ساخت. اما او یک بار هنگام ظهر وقت نهار شادی ویژه‎ای داشت و بعد از صرف غذا می‎افتد و می‎میرد. وقتی او به خاک سپرده گشت غم و اندوه بزرگی جامعه ما را فرا گرفت. زیرا اولاً آقای گرودزا واقعاً انسان خوبی بود و بعد آیا مگر آدم می‎دانست که جانشین او چگونه کسی خواهد بود؟!
این غم و اندوه بی‌جهت نبود. مباشر جدید فریدریش وُلمَن نام داشت و آلمانی بود. برعکس لهستانی‎ها رفتار آلمانی‎ها با ما همیشه نرمتر بود، اما او یک استثناء بود. او مردی لاغر و بلند قد بود و موی سیاه و چشمانی تیره و درخشنده داشت. چهره‎اش همیشه تاریک و غمگین بود، همیشه؛ او هیچگاه لبخند نزد. شناختِ بسیار عالی از اقتصاد و انسان‎ها داشت، هیچکس مانند او نمی‎دانست چطور قاتلین و شیادان را به اقرار وادارد و در ارتباط با مالیات به طور یقین هیچکس یک روپیه هم او را نفریفته است. اما از ما یهودی‎ها به طرز وحشتناکی متنفر بود و هر روز ما را دچار غم و اندوهی سوزان می‎ساخت، سهم پرداخت مالیات ما را سه برابر کرد، پسران ما را برای خدمت در ارتش گماشت، مزاحم جشن‎های‎مان می‎گشت، و وقتی در بین ما و مسیحی‎ها اختلافِ حقوقی پیش می‎آمد به این ترتیب حرف ما بی‌ارزش و حرف مسیحی‎ها همه‌چیز بود. و البته با کشاورزان هم با خشونت رفتار می‎کرد، بیرحمانه خشن، و شهر بارنوف از زمان فکر کردن انسان مباشری مانند او به خود ندیده بود، با این حال در او عدالت خاصی نهفته بود. اما به محض اینکه کار مربوط به یهودی‎‏ها می‎گشت تمام عقل و تمام حقوق قطع می‎گشت.
و به چه دلیل او ما را چنین آزار می‎داد؟ کسی آن را نمی‎دانست اما همه آن را حدس می‎زدند. گفته می‎شد که او قبلاً فروئیم وُلمَن نامیده می‎گشته و یک یهودی غسل تعمید داده شده از پوزن می‎باشد. او بخاطر عشق به یک دختر مسیحی تغییر ایمان داد اما یهودی‎های شهرش او را از روی خشم چنان مورد تهمت و آزار قرار دادند که پدر و مادرْ دختر را به او ندادند. نمی‎دانم این خبر را چه کسی پیش ما آورد اما وقتی آدم به چهره‎اش نگاه می‎کرد بنابراین آنچه را که می‎گفت غیرواقعی به گوش نمی‎آمد و مخصوصاً وقتی آدم رفتارش با ما را مشاهده می‎کرد. به این ترتیب ما در آن زمان روزهای غمگینی داشتیم و وُلمَن به ما ظلم می‎کرد، به یک اندازه، بیتفاوت از اینکه ما مقصر بوده‎ایم یا نه. اما اگر واقعاً دلیلی بر مقصر بودنمان وجود می‎داشت بنابراین دیگر راه فراری از دستش باقی‌نمی‎ماند. و در پائیزِ قبلِ از سال بزرگ نیز چنین بود.
سرباز بودن در پیش ما اصلاً لذتبخش نیست اما در روسیه حتی از مرگ هم بدتر است، و وقتی یک جوانِ یهودی سربازیش را در روسیه بگذراند به این ترتیب او هم برای خدا از دست رفته بحساب می‎آید هم برای پدر و مادرش و هم برای خودش. آیا جای شگفتیست وقتی یهودی‎ها در روسیه همه کاری می‎کنند تا سربازی فرزندشان را بخرند، یا وقتی جوانی که به این فاجعه دچار گشته است را فراری دهند؟! چنین مواردی بسیار پیش می‎آید؛ بعضی از فراریان دستگیر می‎شوند و برای آنها بهتر این است که هرگز بدنیا نمی‎آمدند؛ بعضی‎ها هم موفق می‎شوند، آنها از مرز به سمت مولداو یا پیش ما می‎گریزند. یک چنین موردی هم در آن زمان اتفاق می‎افتد؛ یک سرباز یهودی ــ او از بِردیکزو بود ــ از طریق مرز هاشاتین آمده بود و از آنجا به طرف باتنو آورده شده بود. جامعه یهودی هر کاری که از دستش برمی‎آمد برای او انجام داد و یک مرد ثروتمند و دلرحم به نام چایم گروناشتاین پدر زن موزِس فِرئودنتال او را بعنوان تیماردار اسب به خدمت گرفت.
طبیعی بود که دولت روسیه برای دستگیری سرباز فراری تحقیق کند، و به تمام ادارات ما دستور داده شد که بدنبال او بگردند. همچنین مباشر ما هم یک چنین دستوری دریافت کرد و بلافاصله دستور داد تا رهبران جامعه یهودی پیشش بروند و از آنها بازجوئی کرد. آنها بسیار وحشت کرده بودند اما بعد به خود مسلط گشته و به دروغ گفتند که از جوان غریبه بی اطلاعند. این بازجوئی در صبح روز <روز آمرزش> بود؛ آنها اگر به آن جوان بیچاره خیانت می‎کردند چطور می‎توانستند شب در برابر خدا قرار بگیرند؟! بنابراین با وجود خشم و تهدید مباشر محکم می‎مانند. وقتی مباشر می‎بیند که آنها یا هیچ‌چیز برای گفتن نمی‎دانند یا نمی‎خواهند چیزی بگویند مرخص‎شان می‎کند و فقط با غضب می‎گوید: «وای بر شما اگر که جوان در بارنوف باشد! شما هنوز مرا نشناخته‎اید، اما بعد ... بخدا قسم، بعد مرا خواهید شناخت!»
مردها می‎روند، و به زحمت می‎شود گفت که چه ماتم، وحشت و اندوهی این مباشر در شهر موجب گشت. جوانی که جریان به او مربوط می‎گشت یک انسان خوب و ساعی بود؛ آدم اجازه نداشت او را در گرفتاری تنها بگذارد. برایش ماندن در بارنوف خیلی خطرناک بود، زیرا وُلمَن او را دیر یا زود پیدا می‎کرد؛ از این انسان چیزی نمی‎توانست مخفی بماند. اما اگر بدون پاسپورت و بدون هیچ برگ شناسائی به جائی دیگر فرستاده می‎شد بطور حتم چند کیلومتر جلوتر او را می‎گرفتند. مردم با هم مدت‎ها مشورت کردند و عاقبت ایده‎ای از مخیله چایم گروناشتاین عبور می‎کند. او دارای خویشاوندی بود که در مارماروس زمینی اجاره‎ای در اختیار داشت. جوان می‎بایست فوری همان شب بعد از نماز آمرزش سفر کند و فقط شب‎ها را برای حرکت مورد استفاده قرار دهد. به این ترتیب می‎توانست از دست تعقیب‌کنندگانش مطمئنتر بگریزد. همه با این ایده موافقت می‎کنند و با قلبی سبک گشته شام بزرگ را می‎خورند تا برای روزه گرفتن در روز آمرزش خود را قوی سازند. سپس تاریکی شب فرامی‎رسد، در نمازخانه شمع‎های زیادی روشن می‎شوند و تمام جامعه یهودی مضطرب و با قلبی نادم، پُر از فروتنی و توبه با عجله به آنجا می‎روند. زیرا زمانیکه ما به قاضی‎القضات‎مان التماس می‎کنیم ما را بیامرزد و گناهان‎مان را ببخشاید ساعات سختی‎اند. زن‎ها با لباس سفید می‎رفتند و مردها با لباس مرگِ سفید. همچنین چایم گروناشتاین و خانواده‎اش هم برای تعظیم در برابر خدا به آنجا می‎روند، در میان آنها مرد جوان بیچاره هم که از وحشت تمام اجزای بدنش می‎لرزیدند به نمازخانه می‎رود.
هنگامیکه همه جمع شده بودند و باید نماز جماعت شروع می‎گشت و مندله کوچک کف دستش را به گلویش گذارده بود تا اولین صداهای <کول نیدرا> را درست و لرزان از گلو خارج سازد سر و صدائی از کنار درِ نمازخانه شنیده می‎شود، نگهبانانِ گراف درِ خروجی را سد می‎کنند و از کنار ردیف نیمکت‎ها آقای وُلمَن آهسته به جلو می‎آید، تا اینکه در کنار میز تورات محکم در کنار مندله کوچک می‎ایستد. مندله لرزان خود را کمی به کنار می‎کشد، رهبران جامعه یهودی اما فروتنانه نزدیک می‎شوند. وُلمَن می‎گوید: «می‎دانم که جوانِ فراری در میان شماست. آیا حاضرید حالا او را تحویل بدهید؟» مردها سکوت می‎کنند. مباشر ادامه می‎دهد: «بسیار خوب، بنابراین دستور می‎دهم که وقتی شما از نمازخانه خارج می‎شوید او را دستگیر کنند، و نه فقط او را، همه شما این شب را بخاطر خواهید سپرد، من به شما این اطمینان را می‎دهم. اما حالا مزاحمتان نمی‎شوم، به نمازتان ادامه دهید. من وقت دارم و می‎خواهم گوش بدهم.» سکوتِ مرگباری در نمازخانه حاکم می‎گردد؛ فقط از بالا، از قسمت زنان، صدای تیز گریه و فریاد وحشتناک زنی شنیده می‎شود. همه از وحشت فلج شده بودند. بعد اما بر خود مسلط می‎شوند و نگاهشان را به سمت خدا به بالا می‎برند و ساکت بر جایشان می‎نشینند.
مندله تمام اجزاء بدنش می‎لرزید. بعد اما از جا برمی‎خیزد و شروع به خارج ساختن صداهای <کول نیدرا> با همان روش باستانی و آسان می‎کند، آوازی که اگر کسی یک بار آن را شنیده باشد دیگر قادر به فراموش کردنش نیست. صدایش ابتدا لرزان و نامطمئن شنیده می‎گشت، اما بعد مرتب شفاف و قدرتمندتر می‎شد و طنینش در فضای نمازخانه و از بالای سر نمازگزاران قلب را به حرکت می‎انداخت و به سمت خدا صعود می‎کرد. مندله کوچک دیگر هرگز مانند آن شب اینطور نخواند. یک تقدس معجزه‌آسا بر مردم غالب شده بود. آنطور که او می‎خواند دیگر زمزمه آواز یک مردِ کوچک نبودْ بلکه آواز یک کشیش قدرتمند بود که برای مردمِ خود صدایش را بلند می‎ساخت. او به شکوه و جلالِ سابق و به سده‎های بعدی زیادی از تحقیرها و آزار و اذیت‎ها فکر می‎کرد و صدایش این طنین را به گوش می‎رساند که چگونه ما روی زمین در ناامنی مورد آزار قرار می‎گرفتیم، فقیرترها زیرِ زمین، بی‌چاره‎ترها زیرِ بیچاره‎ها. و چگونه این آزار و اذیت هنوز هم به پایان نرسیده است و ظالمین جدیدی مرتب بر علیه ما دست بلند می‎کنند و چگونه شمشیرهای جدیدی را مدام در گوشت بدن‎مان می‎چرخانند. تمام غم و اندوه ما در صدای او طنین‎انداز بود، غم و اندوه بی‌حد و ناگفتی و قطرات بی‌شمار اشگ‎هایمان. اما هنوز چیز دیگری هم در صدایش طنین‎انداز بود، غرور و افتخار ما، اعتماد به نفس و ایمان‎مان به خدا. آه، نمی‎شود بیان کرد که مندله کوچک در آن لحظه سخت چگونه می‎خواند ... گریه، گریه، همه باید می‎گریستند و با این وجود باید او دوباره با افتخار سرش را بالا می‎گرفت ...
وقتی او خواندنش را به پایان رساند زن‎ها با صدای بلند می‎گریستند و مردها هق هق می‎کردند، مندله کوچک اما صورتش را در دست‎هایش مخفی ساخته و به زمین می‎افتد.
وُلمَن در ضمن آواز صورتش را به سمت میز تورات چرخانده بود اما بعد آن را به سمت دیگر می‎گرداند. او بطور وحشتناکی رنگش پریده بود، زانوهایش می‎لرزیدند و مرد قدرتمند بزحمت می‎توانست خود را کنترل کند. در چشم‎هایش چیزی مانند اشگ سو سو می‎زد. با قدم‎های متزلزل و سری به پائین انداخته از کنار مندله رد می‎شود و از میان ردیف نیمکت‎ها به سمت درِ خروجی می‎رود و در آنجا به نگهبانان برای بدنبال او آمدن اشاره‎ای می‎کند ... بر او در وقت آواز چه گذشته بود را مردم احتمالاً حدس می‎زدند اما آن را بر زبان نمی‎آوردند.
روز بعد از جشن دستور می‎دهد که چایم گروناشتاین را پیشش بیاورند و به او یک پاسپورت پُر نشده می‎دهد و چیزی بجز <شاید لازمتان بشود> نمی‎گوید. از آن زمان به بعد با ما با ملایمت رفتار می‎کرد. اما این مدت درازی طول نکشید. در بهار آن <سال بزرگ> دهقانانی که توسط وی شکنجه شده بودند او را کتک می‎زنند و می‎کشند ...
نگاه کنید مردم، این داستانِ ناجیان ماست. و حالا یک بار دیگر بیندیشید که چه کسی بزرگ و چه کسی کوچک، چه کسی ضعیف و چه کسی قدرتمند است!"
 
ریش آبراهام واینکِفر
در یکی از استان‎های جنوبی روسیه به نام پودولیَن و در کنار ریل قطاری که کیِف را به دریای سیاه متصل می‎سازد شهر کوچک وینیزا قرار دارد. در آنجا مرد یهودی‎ای زندگی می‎کرد به نام آبراهام واینکِفر، یک استاد شیشه‎گر. او در آنجا در صلح و آرامش زندگی می‎کرد؛ یک شوهر و پدر خوب، یک صنعتگرِ سخت کوش. به هیچوجه توجه عمومی را به خود جلب نمی‎ساخت. البته او در مقابل همشهریانش دارای یک مزیت بود، اما این مزیت در وینیزا، جائیکه برای حسِ زیبائی آموزش اندکی داده شده است مزیت به حساب نمی‎آمد. او دارای باشکوه‎ترین ریش در شهر بود، یک ریش بسیار بلند که بخصوص پس از خاکستری گشتن زیبا و محترمانه دیده می‎گشت.
آبراهام در آن زمان، یعنی در سال 1871 نیمۀ دهه پنجاه سالگی عمرش را می‎گذراند که یک روز فرماندار کل پودولیَن به وینیزا می‎آید. یک مدرسه جدید که برای تأسیش بسیار علاقه‎مند بود باید در آن شهر کوچک افتتاح می‎گشت و او نمی‎خواست که در این جشن جایش خالی باشد. فرماندار کل از اشراف اصیل بود، نه تنها از تعلیم و تربیتِ ممتازی برخوردار گشته بلکه همچنین واقعاً چیزی هم آموخته و مشتاقِ هرچه زیبائی و دوستدارِ هنر و علم شده بود؛ او ابیات لطیفی می‌سرود و نقاشی‎های آبرنگش واقعاً زیبا بودند. اما او نه تنها یک نجیبزاده کامل بود بلکه همچنین یک آدم با محبت و دوستداشتنی که طبیعتی خیراندیش داشت و بعنوان کارمند هم همواره فقط برای کارهای خوب کوشش می‎کرد. فقط او کمی بی‌حواس و بسیار فراموشکار بود؛ مردم در این مورد حکایت‎های جالبی تعریف می‎کردند، از جمله اینکه چگونه او یک بار در مهمانی شام در کاخ سلطنتی ــ او یکی از مهمانان مورد علاقه آلکساندر دوم و تمام خانواده سلطنتی بود ــ بشقابش را کنار می‎زند، مدادش را از جیب در می‎آورد و بر روی سفره گلدار شروع به نقاشی می‎کند. او خودش از این ضعف آگاه بود و برای جبران آن آجودانی با حافظه‌ای عالی انتخاب کرده بود.
تمام مردم شهر به افتخار مهمان عالیقدر با لباس مهمانی در برابر مدرسۀ جدید گرد آمده بودند و قهرمان ما نیز در میانشان بود. ردای ابریشمی سیاه رنگی که او بر تن داشت به ریش بلندش خیلی می‎آمد و آن را با شکوه به چشم می‎رساند و چشم نقاشان را فوری به خود جلب می‎ساخت. به این خاطر فرماندۀ کل هم پس از پایان جشن هنگامیکه توسط آجودانش و رئیس پلیس همراهی می‎گشت و از میان ردیف مردم می‎گذشت در مقابل او می‎ایستد، با لبخندی از روی خوشْ آمدنِ او را برانداز می‎کند و دوستانه از او نام و شغلش را می‎پرسد. مردِ ساده از این افتخارِ غیرمنتظره بقدری مبهوت بود که توانست سؤال را فقط با لکنت پاسخ بدهد.
فرماندۀ کل در حالیکه متواضعانه بر روی شانه او می‎زند می‎گوید: "این عالیست. استاد شیشه‎گر ... از شنیدنش خوشحالم؛ صنعت یک آینده طلائی دارد ... اما بگو ببینم"، او به مرد سالخورده چونکه فقط یک یهودی بود «تو» می‎گوید، اما او مطمئناً منظور بدی نداشت: "چطور تو دارای این ریش شده‎ای؟"
آبراهام از این سؤال بسیار حیرتزده‌تر شده بود. عاقبت متواضعانه می‎پرسد: "چطور باید ریشم را بدست آورده باشم؟ ریشم خیلی ساده برای خودش رشد کرد! ..."
فرماندۀ کل با حرارت می‌‎گوید: "یک ریش با شکوه! و نکته اصلی اینجاست که به چهره و ظاهرت می‎آید. به نظر می‎رسد که تو اصلاً نمی‎دانی چه شایان توجه‎ای ... آیا مایلی مدل نقاشی‎ام شوی؟ من مایلم پرتره‎ات را بکشم. فقط یک طراحی با مداد، یک ساعت کافی‎ست."
آبراهام می‎گوید: "طراحی؟" و دستش را به علامت نپذیرفتن بلند می‎کند و ادامه می‎دهد: "مگر چه چیزی در یک یهودیِ پیر برای نقاشی کردن وجود دارد؟"
فرماندۀ کل می‎خندد و می‎گوید: "پس به همان اندازه زیبائیْ فروتن هم هستی! اما رئیس پلیس صدایِ گریان آبراهام را بهتر درک می‎کند و به مافوقش توضیح می‎دهد: "این داستانِ خاص خود را دارد! این مرد احتمالاً خودش به ارتودوکس‎های متعصب تعلق ندارد اما از خشمِ آنها در هراس است. آنها کشیدن پرتره یک یهودی را معصیت می‎دانند." و حرفش را با مخاطب قرار دادنِ خشنی رو به آبراهام به پایان می‎رساند: "تو هرکاری که فرمانده دستور می‎دهند انجام می‎دهی."
فرماندۀ کل با دفاع از آبراهام می‎گوید: "نه با این لحن! این مرد موظف به این کار نیست ... و رو به مرد یهودی می‎گوید: "اما اگر من دوباره از تو خواهش کنم آیا امکان دارد این کار را بکنی؟ همانطور که گفتم فقط یکساعت، فردا صبح زود، چون من نزدیک ظهر این شهر را ترک می‎کنم ..."
البته حالا دیگر یهودی بیشتر مخالفت نکرد و صبح روز بعد مدل قرار گرفتن اجرا گشت. فرمانده خوشبرخوردانه با مرد یهودی صحبت می‎کند و هنگام خداحافظی یک سنگ کهربایِ عالی و ارزشمندی به او هدیه می‎دهد. این کهربا و گزارش آبراهام در بارِۀ صحبت او با فرمانده مردم وینیزا را هفته‎ها به خود مشغول ساخته بود. استاد شیشه‎گر قادر به تمجید کافی از فروتنی پشتیبان والاقدرش نبود؛ فقط در باره طرح اولیه تا اندازه‎ای با بی‌اهمیتی اظهار نظر کرد: او خودش، با وجود آنکه چهره‎اش را به اندازه کافی می‎شناسد اما در این طرح که با مداد خط‌خطی شده بود نتوانسته بود آن را بشناسد. اما او با این قضاوت به استعداد فرماندار به سختی ناحقی روا می‎داشت؛ طرح واقعاً زیبا شده و بطور ویژه انجام گشته بود.
چند ماه بعد یک بانوی کاملاً متشخص در قصر پترزبورگ نیز هنگامیکه فرماندار نقاشی را به او نشان می‎دهد دارای همین نظر بود. او دوشس از لوکزامبورگ و خویشاوند خانواده سلطنتی بود که حس لطیفی برای هنر داشت و خود نیز با شوق در سبک تاریخی نقاشی می‎کرد. دوشس می‎گوید: "بسیار عالی!" و چشمانش می‎درخشند. "چه سر زیبای پدرسالارانه‎ای! چه مدل خوبی برای بزرگ خاندان ابراهیم در صحنه کتاب مقدسی که من مدت‎هاست قصد کشیدنش را دارم. همیشه این کار را به تأخیر انداختم، زیرا مدل مناسبی پیدا نمی‎شد ... خواهش می‎کنم این نقاشی را به من بدهید!"
فرماندار او را مطمئن می‎سازد: "با کمال میل، حضرت اشرف! اما من می‎توانم خود مرد را هم پیش شما بفرستم ..."
دوشس می‎گوید: "آه، آیا فکر می‎کنید که این کار شدنیست ... خیلی عالی می‎شود!"
نجیبزاده پاسخ می‎دهد: "وقتی حضرت اشرف امر بفرمایند بنابراین هرچیزی شدنی می‎گردد! بعلاوه کار سختی نخواهد بود؛ مرد در عوضِ پول و کلمات خوب با کمال میل این کار را خواهد پذیرفت. او در وینیزا زندگی می‎کند؛ البته نامش را به یاد نمی‎آورم، اما آجودانم یقیناً آن را هنوز می‎داند. من همین امروز به او این مأموریت را خواهم داد، او حتماً جریان را سریع و خوب به انجام خواهد رساند و حداکثر تا یک هفته دیگر مدل شما اینجا خواهد بود."
آجودان نام مرد یهودی را واقعاً هنوز به یاد داشت، بله، او تک تکِ بقیه چیزها را هم می‎دانست، حتی این را که آبراهام یک لحظه از ترس بخاطر تعصب همدینانش تردید کرده بود. اما در هر حال آدم اجازه نداشت دوشس لوگزامبورگ را منتظر بگذارد. و به این ترتیب او به فرمانداری در کامینِتس‎ـ‎پودولسکا تلگراف می‎کند که آبراهام واینکِفر یهودی از وینیزا را فوراً برای سفر به پترزبورگ آماده سازید، او باید خود را بلافاصله بعد از رسیدن نزد فرماندار که خرج سفر را به عهده می‎گیرد معرفی کند. یک مرد قابل اطمینان را هم همراه مرد یهودی روانه کنید.
تلگراف بدست معاون فرماندار می‎رسد و این کارمند اگر که وقت بیشتری می‎داشت شاید بخاطر این تلگراف متعجب می‎گشت، اما او فقط به یکی از مدیرانش دستور می‎دهد که مرد یهودی را از طریق نزدیکترین راه و بی‌سر و صدا به پترزبورگ روانه سازد. و چون مدیر هم وقت زیادی نداشت بنابراین این مأموریت را به سکرترش واگذار می‎کند، فقط اینکه او کلمه «دستگیر» کردن را به کار می‎برد. سکرتر جوان با کنجکاوی می‎پرسد: "مگر این شیشه‎گر از وینیزا چه کرده است که باید او را مستقیم به پترزبورگ فرستاد؟" مدیر می‎گوید: "ظاهراً یک جرم سیاسی!" این جواب بر سکرتر آشکار می‎سازد که باید حتماً جرم سنگینی مرتکب شده باشد وگرنه دستور نمی‎دادند که این کار چنین سریع انجام گیرد. و بنابراین به رئیس پلیس وینیزا تلگراف می‎زند که شیشه‎گر آبراهام واینکِفر باید فوری بعنوان مجرم خطرناک سیاسی با اسکورت و تا حد امکان سریع به پترزبورگ فرستاده شود.
رئیس پلیس از خواندن این تلگراف بینهایت شگفتزده می‎شود؛ او می‎توانست هرچیزی در پشت ریش زیبایِ پیرمرد بیابد بجز دسیسه سیاسی. همچنین فکر می‎کند که در اینجا باید سوءتفاهمی پیش آمده باشد، اما این فکر هیچ کمکی نکرد؛ دستور کاملاً شفاف بود و باید اطاعت می‎گشت. او دستور احضار یهودی را می‎دهد و او با اندکی هیجان حضور می‎یابد؛ پلیس در تمام عمرش با او کاری نداشت. او از وحشت فلج گشته دستور را می‎شنود و مدت درازی قادر نبود کلمه‎ای از دهان خارج سازد. عاقبت خود را به پای رئیس پلیس می‎اندازد و با التماس می‎گوید: "رحم کنید! این نمی‎تواند حقیقت داشته باشد، من چه کاری با <سیاست> دارم. اگر شما آن را برایم توضیح نمی‎دادید من این کلمه را اصلاً درک نمی‎کردم!"
کارمند به اندازه کافی انسانشناس بود تا بداند که لحن مرد واقعیست و بخاطر همدردی با این مرد بدبخت تصمیم می‎گیرد تنها کاری که برایش ممکن بود را انجام دهد: او بوسیله تلگراف از فرمانداری سؤال می‎کند که آیا سوءتفاهمی در نام انجام نگرفته است؛ اما او در این بین باید مرد یهودی را در بازداشت نگاه می‎داشت. البته زن و بچه‎هایش می‎توانستند از او دیدن کنند. خانواده‎اش و خود او پس از آنکه وحشت اولیه به پایان می‎رسد دوباره به اینکه جریان بزودی روشن خواهد گشت امیدوار می‎گردند. همچنین تمام ساکنین وینیزا این اطمینان راسخ را داشتند که شهروند خوب و صلحدوست‌شان، کسیکه تا کنون فقط خود را با شیشه‎های شفافِ پنجره‎هایش مشغول ساخته و هرگز در امور تیرۀ جهان دخالت نداشته غیرممکن است بتواند یک توطئه‎گر خطرناک باشد.
ابتدا سه روز بعد از فرمانداری توسط همان سکرتر جواب می‎رسد، جوابی که در آن رئیس پلیس بعلت سؤالات اضافی‎ای که مسیر جریان دادگستری را مسدود می‎ساخت مواخذه شده بود؛ هیچ اشتباهی رخ نداده است. شاید یک کارمند غربی تعلیم دیده هم کاری انجام نمی‎داد، زیرا که دستور کاملاً مشخص بود و انجام ندادن هیچکاری توسط آن سکرتر هم از روی بدجنسی نبود ... و این دقیقاً همان لحظۀ شاخص این داستان است.
آبراهام صبح روز بعد در حالیکه به سختی طناب‎پیچی شده بود توسط گاری کوچکی به ایستگاه قطار برده می‎شود. در مقابل او دو سرباز با تفنگ‎های خشابگذاری گشته نشسته بودند؛ زن و فرزندانش گریان بدنبال گاری می‎دویدند و جماعت زیادی از روی کنجکاوی یا همدردی در پشت سرشان می‎آمدند. مرد بدبخت کنترل خود را حفظ کرده اما اشگ‎هایش بی‌اراده بر چهره پریده رنگش جاری بود، با این حال سعی می‎کرد زن و کودکانش را دلداری دهد و به سمت‎شان با صدای بلند می‎گفت: "همانطور که من به خداوند متعال اعتماد دارم شما هم به او اعتماد کنید. او اجازه نخواهد داد که من بیگناه نابود شوم. قلبم به من می‎گوید که بزودی شما را خواهم دید."
سه هفته طول می‎کشد تا آبراهام در پترزبورگ به بخش مجرمان سیاسی زندان تحویل داده می‎شود. در دفتر پذیرش زندان یک بازجوئی کوتاه از او می‎شود؛ البته او به بیگناه بودن خود اصرار می‎ورزید و البته کسی هم حرف او را باور نمی‎کرد. اما فقط یک سند در باره او موجود بود: گزارش فرستاده شده رئیس پلیس از وینیزا که در آن آمده بود: آبراهام واینکِفر با توجه به دستور یک مقام بلند پایه فرمانداری بعنوان مجرم سیاسی متهم گشته و مجرم به همراه این گزارش فرستاده می‎گردد. آری، این کافی بود که مرد بیچاره را در بازداشت نگاه دارند. آقایان احتمالاً فکر می‎کردند که مدارک بزودی فرستاده خواهند شد. بر تن زندانی لباس زندان می‎پوشانند و چون داشتن ریش دراز بر خلاف قوانین زندان بود بنابراین ریش او را، ریش باشکوه و پدرسالارانه‎اش را می‎تراشند! این کار برای مرد بدبخت چندان دردآور نبود؛ او درد شدیدتری داشت. اما آن دو روحِ هنردوست، فرماندار کل و دوشس چه شکایتی خواهند کرد وقتی متوجه از دست دادن غیرقابل جبران عالی‎ترین مدلِ شاه‎پدری که در قلمروشان با بیحرمتی ناقص شده بود شوند.
اما آنها از آن بی‌خبر می‎مانند. البته دوشس پس از گذشت دو هفته گاهی از فرماندار کل در باره مدلی که قرار بود پیشش بیاید می‎پرسید، و او فوری از آجودان خود سؤال می‎کرد، و آجودان هم به نوبه خود از فرمانداری خبر می‎گرفت. اما پاسخ "جریان توسط مسامحه‎کاری رئیس پلیس وینیزا به تأخیر افتاد، اما حالا همه چیز خوب پیش می‎رود و مرد یهودی حتماً در روزهای آینده در پترزبورگ خواهد بود" همه افراد درگیر ماجرا را دوباره آرام می‎ساخت.
فرماندار اما بزودی پایتخت را ترک می‎کند تا برای استراحت به خارج برود. او از آجودانش برای همیشه خداحافظی می‎کند؛ او خودش برای آجودان پست بالاتری در یک فرمانداری استان شمالی توصیه کرده بود.
پس از آنکه فرماندار چند ماه بعد به محل خدمتش بازمی‎گردد دیگر از مرد یهودی صحبتی به میان نمی‎آمد. او و همینطور کارمندانش مرد یهودی را به کلی فراموش کرده بودند. اما زن فقیر و تنها مانده هرچه عمیقتر به شوهر بدبختش فکر می‎کرد. زن پس از یک سال انتظار کشیدنِ بیهوده تصمیم به سفر به کامینِتس‎ـ‎پودولسکا می‎گیرد. او می‎خواست نزد فرماندار برای آزادی شوهرش التماس کند و سنگ کهربا را بعنوان مدرک خیرخواهیِ سابق فرماندار با خود به آنجا ببرد؛ زن آن را نفروخته بود، گرچه به تدریج نیاز در خانه‎ای که غذاآورنده‎اش را دزدیده بودند وارد شده بود. یک اتفاق ناگوار باعث گشت که فرماندار در آن زمان دوباره به پترزبورگ سفر کند. اما معاونش زن را می‎پذیرد، و او هم مرد بی‌وجدانی نبود؛ او صبورانه شکایت زن را می‎شنود و جوابی را به زن می‎دهد که باید می‎داد. او می‎گوید که برای جرم‎های سیاسی فقط دادگاه معتبر است و در این مورد نه او و نه رئیس او می‌‎توانند کاری انجام دهند. اما اگر شوهرش واقعاً بی‌تقصیر باشد بنابراین بدون شک بزودی به خانه بازخواهد گشت. زن با این تسلی ناچیز به خانه بازمی‎گردد و دوباره با صبوری انتظار می‎کشد. اما وقتی دومین سال هم به پایان می‎رسد تصمیم می‎‏گیرد سفر به پیش فرماندار را تکرار کند، گرچه حالا دیگر نمی‎توانست کهربا را بعنوان مدرک نشان دهد. اما آنجا به او گفتند که حامی او چند ماهی می‎شود که منتقل شده و پست بالاتری در مسکو بدست آورده است.
در این بین آبراهام در پترزبورگ زندانی بود. به او گفته بودند که بزودی به دادگاه فرستاده خواهد گشت، اما بدون آنکه کسی برایش کاری انجانم دهد یک سال می‎گذرد. خواهش‎های او برای یک بازجوئی مجدد بی‌ثمر بود و حتی به گوش قاضی بازجو هم نمی‎رسیدند. زندانبان به او می‎گفت: "وقتی نوبت به تو برسد فوری بازجوئی خواهی شد." عاقبت در یک بازرسی از زندان‎ها متوجه او می‎شوند. یک سال زندان بدون بازجوئی. این برای بازرس درخور توجه بود، و او از قاضیِ بازجو سؤال می‎کند. اما قاضی نرسیدن پرونده به آنجا را بهانه می‎کند و اظهار می‎دارد که مقصر نیست و این دلیل برای بازرس قانع کننده بود.
سال دوم هم می‎گذرد. پیرمرد مدام بیشتر ویران می‎گشت؛ او حالا حداکثر می‎توانست بعنوان ایوب پیامبر مدل نقاشی قرار گیرد. آبراهام مدت‎ها ایمان به خدا را حفظ کرده بود اما عاقبت ناامید و خشمگین می‎شود و در زندان شروع به سر و صدا می‎کند، طوریکه برایش مجازات سختِ انضباطی در نظر می‎گیرند. اما خوبی جریان در این بود که دوباره به یاد او افتادند. دادگاهِ تحقیق از فرمانداری خواستار پرونده او می‎شود. اما جواب ابتدا پس از گذشت چند ماه می‎آید؛ پاسخ البته این بود که در آنجا از موضوع هیچ اطلاعی ندارند؛ دستگیری به دستور فرماندار سابق که در حال حاضر در مسکو زندگی می‎کند صورت گرفته است. بنابراین دادگاه این پرسش را با فرماندار کل در میان می‎گذارد. از معاون او جواب می‎آید که عالیجناب در بادِن هستند و جریان بعد از بازگشت به اطلاع ایشان خواهد رسید.
و دوباره یک سال دیگر می‎گذرد، در این زمان یک بازرس جدید می‎آید. منظره پیرمرد او را تکان می‎دهد و بیشتر از آن تعریف کردن‎های او. بازرس تصمیم می‎گیرد جریان را کاملاً بررسی کند و به معنای واقعی کلمه هم این کار را شروع می‎کند. در ابتدا از رئیس پلیس وینیزا سؤال می‎شود. جواب "دستور فرمانداری" بود، اما مرد با کفایت به این بسنده نمی‎کند؛ او حدس خود که باید در اینجا سوءتفاهمی رخ داده باشد را تکرار می‎کند. در صورتیکه چنین باشد بنابراین باید عواقب وخیمی برجای گذارد: همسر زندانی از غم و اندوه فوت کرده، فرزندانش در فقر بزرگی باقیمانده‎اند. حالا بازپرس به فرمانداری رجوع می‎کند: فرمانداری او را به پاسخ سال‎های پیش خود رجعت می‎دهد. حالا عاقبت دوباره از فرماندار قبلی سؤال می‎شود، و این بار اما فوری پاسخ داده می‎شود: او هرگز دستور فرستادن مجرم سیاسی‎ای به پترزبورگ را نداده است. در واقع فرماندار کل با وجود حافظه غیرقابل اعتمادش اجازه داشت این بار با اطمینان کامل این خبر را بدهد زیرا که او بازجوئی‎های سیاسی را همیشه به دادگاه‎ها محول کرده بوده است.
حالا جریان برای بازپرس کاملاً هولناک می‎گردد: او تقاضای آزادی زندانی را می‎کند، زیرا یک مجرم آنجا است در صورتیکه هیچ جرمی انجام نگرفته. اما دادگاه ابتدا درخواست روشن شدن کامل می‎کند و تحقیقات جدیدی آغاز می‎گردد. اما قبل از آنکه این تحقیقات به پایان برسند نور به این جریان تابیده می‎شود. فرماندار به پترزبورگ، جائیکه آجودان قبلی‎اش منتقل شده بود می‎آید. آجودان به دیدار فرماندار می‎رود و از او خواهش می‎کند که وساطت کند تا مقام بالاتری بدست آورد. فرماندار با کمال میل به او قول می‎دهد و می‎‏گوید که این کار با کمک نفوذی که دوشس از لوکزامبورگ دارند مطمئناً راحت انجام خواهد شد. او به نزد بانوی والامقام می‎رود و توصیه آجودانش را می‎کند. دوشس به مهربانترین شیوه قول میانجیگری می‎دهد، اما چون حافظه‎اش برعکس حافظه ضعیف فرماندار خوب کار می‎کرد بنابراین با لبخندی شیطنت‎آمیزی می‎پرسد: "آیا این همان آقائی‎ست که مدلم را سر وقت برایم آوردند؟"
فرماندار با شوق و با صدای بلند می‎گوید: "بله همان است! این را من کاملاً فراموش کرده بودم. آیا از مرد یهودی نقاشی کشیدید؟ یک سرِ باشکوه، درست می‎گم؟"
"البته ... اما من او را هرگز ندیدم!"
فرماندار مضطربانه این خبر را با آجودانش در میان می‎گذارد. آجودان تحقیقاتش را با قدرت آغاز می‎کند؛ زیرا می‎خواست حامی‎اش را متقاعد سازد که وظیفه‎اش را انجام داده است. روز بعد آجودان توانست با وحشت به فرماندار گزارش دهد که مدل بیچاره کجاست. هر دو مرد فوری به زندان می‎روند. بله، جای هیچ تردیدی نبود، نام او آنجا در لیست قرار داشت. نگهبانِ زندان خوانده می‎شود و به او دستور می‎دهند: "بگذارید آبراهام واینکِفر را فوراً به اینجا بیاورند!"
نگهبان هاج و واج آنجا ایستاده بود. "می‎بخشید عالیجناب ... این مرد دو ماه قبل فوت کرده است. واقعاً این معجزه‎ای واقعی‎ست که او این مدت طولانی را تحمل کرد. اما او همیشه امیدوار بود که ..."
هر دو مرد از فرزندان یتیم گشته آبراهام مراقبت کردند. آنها فوت گشته‎ها را نمی‎توانستند دوباره زنده سازند.
این داستانِ ریش آبراهام واینکِفر است و من واژه‎ای نمی‎یابم که بتوانم به آن اضافه کنم.
 
قاضی ژانکو
داستان زیر شدیداً واقعیت را بازگو می‎کند. کسی که این کتاب را بخواند این اطمینان دادن برایش غیرضروری به نظر می‎رسد. زیرا این داستان مُهر نویسنده‎اش و مُهر سرنوشت را با خود حمل می‎کند. فقط این بی‌رحمترین و بی‌غمترین شاعر جرئت می‎کند چنین اثر وحشتناک و در عین حال ساده‎ای را خلق کند. اقتباس از آن شاید برای نویسندگانی که رمان‎های کوتاه می‎نویسند کار با درآمدی باشد اما مطمئناً کار غم‎انگیزی خواهد بود. نویسندۀ عرف غریبه اما دارای نقطه نظر دیگری‎ست. برای او باید حقیقت والاترین الهه باشد.
... در برابر یک هیئت منصفه رومانیائی بر روی چارپایه متهمْ ژانکو دهقان نشسته است. جلیقۀ پوستیِ قهوه‎ای رنگش پاره است و از میان آن و از پارگی پیراهنش پوست برنزه‎اش دیده می‎گردد. رشته موهای دراز و درهمی بر چهره پریده رنگش افتاده‎اند، سر به سمت قفسه سینه خم گشته و چشم ثابت به زمین خیره شده است. هیچ نگاهی به تماشاچیان، هیئت منصفه و قاضی نمی‎اندازد.
منشیِ دادگاه رسمی بودن دادگاه را اعلام و شروع به خواندن پرونده متهم می‎کند. کشاورز ژانکو، یک تاجر بزرگ، ارتودوکس، بیست و نه ساله، تا حال بدون سابقه کیفری و قاضی در روستای خودْ اقرار می‎کند که همسرش سِنیا بیست و یک ساله، نوکر خود آلکسا چهل و سه ساله و زن کولی ماریولا، سن نامعلوم، اما بالای پنجاه سال را در یک شب، در چهلمین شبِ روزه به قتل رسانده است. در پرونده آمده است که متهم به این سه قتل شهادت داده است و شاهدان دیگری برای این جرم وجود ندارند. اما اعتراف ژانکو که خود بلافاصله پس از انجام این جنایت ترتیب دستگیر شدنش را داده بسیار کامل می‎باشد و نتایج کالبد شکافی آن را تائید کرده است. ژانکو همسرش را با یک گلوله در قلب و پیشخدمت را با شلیک سه گلوله به سر کشته و زن کولی را با دستانش خفه کرده است. در پرونده آمده که متهم از دادنِ هرگونه اطلاعاتی در باره دلایل قتل خودداری می‎کند؛ حتی شهود هم توضیحی برای این کار نمی‎یابند.
بازپرسی شروع می‎شود. قاضی می‎پرسد: "ژانکو، آیا امروز هم هنوز به جرمتان معترفید؟"
متهم از جا برمی‎خیزد اما صورتش همچنان بیحرکت و نگاهش به زمین ثابت است. او با صدای خفه‎ای پاسخ می‎دهد: "بله، تماماً حقیقت دارند." و بلافاصله دوباره بر روی چارپایه می‎نشیند.
قاضی به او گوشزد می‎کند: "ژانکو، شما باید بایستید. شما باید حالا آنچه که در روز شنبه و شب بعد از آن انجام داده و فکر کرده‎اید را برای ما تعریف کنید."
ژانکو سرش را تکان می‎دهد و آن را بیشتر به قفسه سینه خم می‎کند. بعد ناخشنود و با اکراه از جا بلند می‎شود، صدایش اما مانند قبل خفه به گوش می‎آید و بدون هیجان است: "نه، عالیجناب، من این کار را نخواهم کرد. زیرا طرز به قتل رساندن آنها را شما می‎دانید و ضرورتی برای تکرارشان نیست. و اینکه چرا من دست به چنین کاری زدم را نه به شما و نه به هیچکس دیگری نخواهم گفت."
قاضی می‎گوید: "اما قانون اینطور می‎خواهد. اعضای هیئت منصفه باید اعتراف را از دهان خودتان بشنوند. و در جائیکه شما چنین نادمانه به جرمتان اعتراف می‎کنیدْ چرا نباید دلایش را نام ببرید؟ژانکو، این فقط می‎تواند به نفع شما تمام شود! همه مردم روستایتان می‎گویند که شما بهترین و شرافتمندترین انسان بوده‎اید. به این دلیل هم توانستید در این عنفوان جوانی قاضیِ روستایِ خود شوید. همچنین شاهزاده از هامبورگ هم که شما در نزدش سه سال خدمت کرده‎اید شخصاً نزد بازپرسِ این پرونده رفته و گفته است که او خود را وجداناً موظف می‎دیده شهادت دهد که شما، ژانکو، صادق‎ترین، و باوفاترین انسانی بوده‎اید که او هرگز در اطرافش داشته است. بنابراین وقتی حالا شخصی مانند شما ناگهان چنین جنایت وحشتناکی را انجام می‎دهد یا باید شخص دیوانه‎ای باشد، و شما دیوانه نیستید، یا اینکه باید توسط واقعه‎ای دچار چنین هیجان وحشتناکی شده باشد. این واقعه چه بود؟ اعتراف کنید! اعتراف وجدانتان را راحت می‎سازد و شاید باعث تخفیف مجازات شما گردد!"
اما ژانکو دوباره سرش را تکان می‎دهد، و دوباره کلمات آهسته و بی‌صدا از میان لبانش خارج می‎گردند. "عالیجناب، من از شما و شاهزاده خوبم و همسایگانم تشکر می‎کنم، اما من شایسته این محبت‎ها نیستم! اعتراف من از روی پشیمانی نبود؛ من فقط همه چیزهائی را که قاضی باید می‎دانست گفتم تا محکوم به مجازات شوم، و من تمام حقایق را گفتم، زیرا من هرگز دروغ نگفته‎ام و این بار هم نمی‎خواستم دروغ بگویم. اما من آن را از روی ندامت انجام ندادم، زیرا از کاری که کرده‎ام پشیمان نیستم. و اگر من حالا می‎توانستم یک انسان خوشبخت و صلح‌طلب مانند آن روزهائی که بودم باشم، و اگر حالا آنچه را که آنوقت فهمیدم می‎فهمیدم باز هم این سه انسان را همانطور که در آن شب کشتم ساعتی بعد می‎کشتم. به این دلیل احتیاجی به سبک ساختن وجدانم ندارم، زیرا که وجدانم راحت است. و آنچه مربوط به تخفیف در مجازات می‎گردد، چه چیزی باید تخفیف یابد؟ من ترجیح می‎دهم که آقایان ــ او به اعضای هیئت منصفه اشاره می‎کند ــ بگویند: او باید به دار آویخته شود! اما این کار متأسفانه شدنی نیست، زیرا در نزد ما دیگر کسی را دار نمی‎زنند، و مرا فقط به حبس ابد با اعمال شاقه در اوکنا محکوم می‎کنند. برای چه باید آرزو کنم که دوباره از آنجا آزاد شوم؟ نه، من چنین آرزوئی ندارم! من آنجا خواهم ماند، و کار اجباری، غذای سگی و کتک‎ها پس از چند سال مرا خواهند کشت. و این خوب است. زیرا من با کمال میل می‎میرم، عالیجناب، من مُردن را ترجیح می‎دهم!"
شاید خواننده از این کلمات تحت تأثیر عمیقی قرار نگیرد. اما آنها برای شنوندگان فراموش ناشدنی خواهند ماند. آدم می‎توانست احساس کند که روح این انسان در حقیقت تحت فشاریست که مرگ را برایش چیزی خوشایند جلوه‎گر  می‎سازد، فشاری که نه از روی ندامت است و نه احساس گناه، بلکه چیز قدرتمندیست که او تحت تأثیر نفوذش دست به چنین کاری زده بوده است و امروز هم هنوز او را زیر بار خود لِه می‎سازد.
بازجوئی از شهود آغاز می‎گردد. اولین شاهد تودیکا کشاورز پیریست که قبل از ژانکو قاضی روستا بود و حالا دوباره تا یافتن مردی خانواده‎دار و جوان که به خوبیِ ژانکو باشد این شغل را به عهده گرفته بود. پیرمرد کوچک اندام و پُر حرف با چهره بیرنگی که بینی سرخش مانند یک یاقوت سرخ به جلو زبانه می‎کشید سوگند یاد می‎کند و سپس شرح می‎دهد:
بله، یکشنبه شب و روز آخر روزه‎‏داری بود. این روز مبارکیست، من صبح زود در کلیسا بودم، بعد در میخانه و شب به خانه رفتم. اما چون من سوگند خورده‎ام بنابراین می‎خواهم حقیقت را بگویم: در حقیقت من نرفتم، بلکه چون خیلی مست بودم توسط همسرم و پسرم به خانه حمل گشتم. بله، بعد آنها من را روی تخت قرار می‎دهند و من به خواب می‎روم. ساعت سه صبح طوفان وحشتناکی شروع می‎شود، من چیزی از آن نمی‎شنیدم اما همسرم به دخترم آنیتسا که در خانه من بود، زیرا که شوهرش قصد داشت او را تا حد مرگ کتک بزند ــ اما حالا دوباره با هم آشتی کرده‎اند ــ  می‎گوید: <آنیتسا، فکر کنم که کسی خودش را دار زده یا جنایت بزرگی اتفاق افتاده است، باد به شدت می‎وزد.> و در این وقت محکم به در می‎کوبند. زن‎ها می‎ترسند. <من هستم، ژانکو قاضی، باز کنید!> اما وقتی آنها شمع را روشن می‎کنند و او به داخل می‎آید بیشتر وحشت می‎کنند؛ او ژانکو بود و ژانکو هم نبود، او ناگهان بیست سال پیرتر شده بود. همسرم می‎پرسد: <چیزی می‎خواهی؟> او اما به طرف من می‎آید و مرا با تکان دادن بیدار می‎سازد: <تودیکا، تو باید بیدار شوی!> من اول هیچ‌چیزی نمی‎شنیدم، چون من واقعاً کمی زیاد مشروب نوشیده بودم، بعد با عصبانیت می‎گویم: <هی، ژانکو، چه خبره؟> اما وقتی به او نگاه کردم از ترس نیمی از مستی از سرم پرید، و تمام مستی از سرم وقتی پرید که او گفت: <تودیکا، تو قبل از من قاضی بودی و در کمیته پیرترینی. من شغلم را بدست تو می‎سپرم. حالا دستگیرم کن و همانطور که وظیفه‎ات است مرا بلافاصله به شهر بفرست. زیرا که من یک قاتلم، من همسرم، خدمتکارم و جادوگر پیر را کشته‎ام.> در این لحظه من از جا می‎پرم و می‎گویم: <ژانکو، تو دیوانه‎ای!> و بعد به یادم می‎افتد که یک روز قبل تنها فرزند او مُرده است، یک دختر کوچک دوستداشتنی، آنیولا، و کاملاً ناگهانی در اثر یک تشنج. در این وقت من با خود فکر می‎کنم: او دختر را بی‌اندازه دوست می‎داشت؛ مرگ دختر باید مغزش را از کار انداخته باشد، و من همدردانه می‎گویم: <ژانکو، شاید بخاطر فرزند بیچاره‎ات خواب وحشتناکی دیده‎ای. آرام بگیر، این خواست خدا بوده است!> او وحشیانه پاسخ می‎دهد: <نه، این خواست خدا نبوده، با این حال انتقام گرفته شد! من به نام خدا دادخواهی کردم، حالا مردم می‎توانند با من هرکاری می‎خواهند بکنند؛ مرا به شهر ببر!> و در این وقت من فهمیدم که او حقیقت را می‎گوید و قلبم از طپش می‎افتد. داشتم دیوانه می‎شدم، اما این درست بود: ژانکو، قاضی ما یک قاتل بود! و من او را صبح به شهر بردم."
قاضی می‎پرسد: "و او به شما نگفت به چه دلیل مرتکب این جرم شده است؟"
تودیکا به زمین نگاه می‎کند و سپس نگاه خجالتزده‎اش را به ژانکو می‎اندازد. ژانکو بطور عجیبی دگرگون می‎شود؛ سرش بالا می‎آید، خطوط زنده‎ای بر چهره‎اش می‎نشینند و نگاه سوزانش نیمه تهدید کننده و نیمه عاجزانه به چهره تودیکا خیره می‎ماند.
تودیکا با خجالت و لکنت می‎گوید: "عالیجناب، هنگامیکه ما به طرف شهر می‎راندیم او بی‌میلِ خود همینطوری حرفی از دهانش بیرون لغزید. اما من برایش قسم یاد کرده‎ام از آن چیزی به کسی نگویم. و اینجا هم قسم یاد کرده‎ام تمام حقیقت را بگویم. حالا نمی‎دانم چه باید بکنم! ژانکو، اگر تو به من اجازه دهی ..."
ژانکو با عصبانیت و وحشیانه می‎گوید: "تو ساکت می‎مانی."
قاضی خیلی جدی می‎گوید: "ژانکو، اگر یک کلمه دیگر بگوئید می‎گذارم که شما را از سالن بیرون ببرند."
تودیکا گریان می‎گوید: "و قسم من. ژانکو عزیزم، من نمی‎تونم به تو کمکی بکنم. بنابراین ...
متهم یک بار دیگر وحشیانه و آمرانه فریاد می‎کشد: "ساکت باش!" قاضی به پلیس‎ها اشاره می‎کند. اما ژانکو شروع به صحبت می‎کند: "اگر قرار است که این ننگ در میان مردم فاش شود بنابراین بهتر است که کسی بجز خود من آن را تعریف نکند. بگذارید این پیرزن وراج به سر جایش بازگردد. من خودم می‎خواهم بگویم  که چه رخ داده است ..."
در سالن بزرگ سکوت مرگباری برقرار می‎گردد. و ژانکو داستان خود را تعریف می‎کند، اما نه مانند قبل خفه و کسل‌کننده، بلکه وحشیانه و پُر شور و تقریباً در حال گریستن. هنگامیکه این انسان بیچاره و بدبخت شروع به تعریف می‎کند هیج قلبی بی‌حرکت باقی‌نمی‎ماند و هیچ چشمی خشک:
"من خودم می‎خواهم تعریف کنم، هرچند برایم خیلی سخت است اما نمی‎توانم تحمل کنم که کس دیگری آن را بگوید. من فکر نمی‎کردم که اینطور به پایان راه خود برسم، و هیچکس هم چنین چیزی را فکر نمی‎کرد. زیرا که من زمانی یک انسان خوب و خوشبخت بودم؛ من حالا اجازه دارم این را بگویم، من از خودم صحبت نمی‎کنم بلکه از یک فرد مُرده. در ابتدا وضع زندگی‎ام خوب نبود، من پسر دوم خانواده بودم، ارث باید تمامی به برادر بزرگترم می‎رسید، من باید بعنوان نوکر خدمت می‎کردم. البته در خانه پدری‎ام؛ اما خدمت به افراد خانواده اغلب سخت‎تر از خدمت در نزد غریبه‎هاست، شما می‎توانید این حرف را از من قبول کنید. من پس از مرگ پدر بعنوان خدمتکار به شهر رفتم؛ من ساعی و وفادار بودم، همه می‎توانند این را شهادت دهند. همچنین خواندن و نوشتن آموختم؛ و چون دیدم که چطور شراب انسان‎ها را به گاو تبدیل می‎سازد بنابراین هرگز یک قطره هم شراب ننوشیدم. سپس نزد شاهزاده رفتم و با او در آلمان و فرانسه بودم. آنجا سرزمین دیگریست، در آنجا حتی کشاورز هم یک انسان است. حالا، شاهزاده از من راضی بود، او حتی در این پریشانی بزرگ من به یادم افتاد، خودش آمد و شهادت داد. من آن زمان فکر می‎کردم: حالا مدتی در شهر می‎مانی، دستمزدت را پس‎انداز می‎کنی و سپس به روستایت می‎روی و زمینی برای کشاورزی می‎خری. اما جریان طور دیگری پیش رفت. وقتی من دوباره از سفر به خانه بازگشتم برادر بزرگترم فوت کرده بود، و تمام مایملک دهقانی به من می‎رسد. در این وقت من می‎نشینم و شروع به تجارت می‎کنم. اما مردم می‎گویند که من چیزی کم دارم، و من هم خودم آن را احساس می‎کردم. بنابراین شروع می‎کنم به جستجوی یک همسر و سِنیا را انتخاب می‎کنم. اما نه فقط به این دلیل که او بسیار زیبا بود و خیلی مورد علاقه‎ام واقع گشته بود، بلکه همچنین بخاطر همدردی‎ با او. او خیلی فقیر بود و باید نزد خواهر بزرگترش کلفتی می‎کرد، این کار او مرا به یاد جوانی‎ام می‎انداخت. اما من نمی‎خواهم بگویم که با او از روی جوانمردی ازدواج کرده‎ام، من خیلی عاشق او بودم. سِنیا دختر ساکتی بود که هیچکس در روستا نمی‎توانست پشت سرش چیزی برای گفتن داشته باشد، و زیبا بود، البته نوع دیگری از زیبائی که دختران ما معمولاً دارند. او ظریف بود، بلوند و چشمان آرام آبی رنگی داشت. شاید چشمانش بودند که باعث علاقه‎مند شدنم به او گشتند. خلاصه، پس از چهار هفته ما زن و شوهر شده بودیم.
این ازدواج ــ واژه‎ای که قرار است به دنبالش بیاید به سختی بر زبانم می‎چرخد، اما من باید آن را بگویم چون حقیقت دارد ــ، ازدواجی واقعاً خوشبخت بود. همسر من به ندرت می‎خندید و هرگز دارای مهربانی ویژه‎ای نبود، اما من با خود فکر می‎کردم: <خوب روش او اینطور است.> او کارهایش را خوب انجام می‎داد و با من در کارهای سختم وفادارانه همکاری می‎کرد. زیرا من تمام نیرویم را در این راه به کار برده بودم تا مزرعه نمونه‎ای راه‌اندازی و از تمام چیزهای خوبی که در سرزمین‎های دیگر دیده بودم تقلید کنم. این کار با کارگرانمان که سه چهارمش از خوک و تنها یک چهارم آن از انسان تشکیل شده بود آسان نبود، اما من آنچه برای یک انسان ممکن بود را انجام دادم، و اجازه دارم بگویم که بسیاری از کارها با موفقیت به انجام رسیدند. به این ترتیب بر دارائی‎ام افزوده شد و چون هرجا که می‎توانستم کمک می‎کردم بنابراین به محبوبیتم نیز افزوده گشت. فقط یک چیز برای خوشبخت بودن کم داشتم: من دارای فرزند نبودم. همسرم دو سال قبل یک کودک بدنیا آورد، یک دختر پُر برکت، بلوند و چشم آبی، یک کودک زیبا و عزیز! آه، آنیولای من! ..."
صدای مرد بند می‎آید. او به روبرویش خیره شده بود و سرش را تکان می‎داد. بعد ادامه می‎دهد:
"همه چیز بر وفق مرادم می‎چرخید؛ من در سن جوانی قاضی گشتم! اگر کسی در ظهر شنبه قبل از آن شبِ وحشتناک از من می‎پرسید: <قاضی ژانکو، چه کسی خوشبخت‎ترین انسان جهان است؟>، این امکان وجود داشت که من بگویم <آن انسان من می‎باشم.> و تقریباً یک روز بعد از آن من بدبخت‎ترین انسان بودم؛ چنین بیچاره هرگز هیچکس نبوده است، هرگز!
من می‎خواهم بطور خلاصه بگویم که جریان چگونه شروع گشت. زیرا وقتی من به آن فکر می‎کنم مغزم به چرخش می‎افتد و نیرویم می‎خواهد ترکم کنم. بله ظهر شنبه بود. من از برکه، جائیکه برای کافه‎های آبجوخوریِ بخارست قطعات یخ تهیه می‎کنم به خانه بازمی‎گردم و برای خوردن نهار کنار میز می‎نشینم. همسرم برایم گوشت می‎آورد و سپس یک کاسه فرنی اما من میل خوردن آن را نداشتم، اما آنیولا که روی زانویم نشسته بود با ولع فرنی را برای خوردن به جلوی خود می‎کشد. من می‎گذارم کودک غذایش را بخورد و بخاطر کار با عجله دوباره از خانه خارج می‎شوم. من تقریباً دو ساعت مشغول کار بودم، در این وقت کلفتی دوان دوان می‎آید، از وحشت رنگش پریده بود و گفت کودک در حال مرگ است. من مانند باد می‎تازم، اما وقتی به خانه می‎رسم دختر کوچکم مُرده بود. همسرم او را بر روی زانویش نشانده بود و با رنگی پریده مانند یک مُرده به کودک خیره شده بود اما اشگ نمی‎ریخت. ماریولا، کولیِ پیر در کنارش قرار داشت و گفت: <تشنج بود، همانطور که در پیش بچه‎ها اغلب پیش می‎آید!> قلب من تقریباً می‎شکند، اما من همانطور که باید یک مرد در این مواقع باشد بر خود مسلط می‎شوم. من همه کارهای مربوط به خاکسپاری را انجام می‎دهم و پیش کشیش می‎روم. سپس به خانه برمی‎گردم، همسرم را برای خوابیدن می‎فرستم اما خودم در کنار جسد می‎نشینم و تمام شب را آنجا می‎مانم. من فقط جِز جِز کردن شمع‎ها را می‎شنیدم و گاهی صدای آه کشیدن همسرم به گوش می‎آمد. به این ترتیب شب به پایان می‎رسد. صبح ترتیبِ تمام کارهای تجارت را می‎دهم، سپس کار قضاوت روزانه را همانطور که وظیفه‎ام است در دفتر کلیسا به انجام می‎رسانم و بعد به خانه می‎روم. در این وقت همسرم در اتاق روی زمین چمباته زده بود و با چشمان خشک طوری که انگار جنون در آنهاست به جسد خیره نگاه می‎کرد. من می‎خواستم او را بلند کنم و دلداری دهم، اما او مانند وحشی‎ها فریاد کشید: <به من دست نزن!> و سراسیمه از اتاق خارج می‎شود. من شگفتزده رفتنش را با نگاه تعقیب می‎کنم اما بعد به خودم می‎گویم: <او همیشه آدم خاص و ساکتی بوده است و حالا درد هم در نزد او بطرز ویژه‎ای خود را نشان می‎دهد.> بعد من دوباره می‎نشینم و در این هنگام درد به یادم می‎آید، و من مدتی دراز گریستم ... اشگ‎ها مزیت بزرگی‎اند، از آن وقت دیگر نتوانسته‎ام گریه کنم ..."
مرد دوباره به روبرویش خیره می‎شود. بعد آه عمیقی می‎کشد و ادامه می‎دهد:
"در سحر به راه می‎افتم و پیش کشیش می‎روم تا با او در باره مراسم تشیع جنازه روز بعد آخرین صحبت‎ها را بکنم. من اما از جاده فرعی و از روی کشتزار می‎رفتم. در این وقت در پشت یک مرغداری صدای ناله‎ای می‎شنوم. من صدا می‎زنم: <آنجا چه کسی‎ست؟> زن کولی جواب می‎دهد: <من هستم، ماریولا. ژانکو آیا تو را خدا فرستاده یا شیطان. اما اگر قرار  باشد که من به دار آویخته شوم، آن دو هم باید با من دار زده شوند. من اینجا دراز کشیده‎ام، آلکسا تا حد مرگ مرا کتک زده است، چون من پولی که صادقانه کاسبی کرده‎ام را از او طلب کردم، پولِ سمی که به سِنیا داده بودم. آیا مگه تقصیر من است که بچه بجای تو مُرده و تو هنوز زنده‎ای؟ سم من اما خوب بود!> من فریاد می‎کشم: <جادوگر پیر، این حرف‎ها چیست که می‎زنی؟> کولی با تمسخر می‎گوید: <آه، تو آدم باهوش! آیا نمی‎تونی حدس بزنی؟ آیا نمی‎دونی که همسرت از تو متنفر است، که فقط به خاطر ثروتت با تو ازدواج کرده است؟ هرکس دیگری را او به تو ترجیح می‎دهد، با آلکسایِ زشت و پیر رابطه دارد؛ آنها می‎خواستند تو را مسموم کنند، من سم را برای آنها تهیه کردم.> در این وقت تمام موهای بدنم سیخ می‎شوند و عاقبت فریاد می‎کشم: <تو دروغ می‎گی!> او با تمسخر می‎خندد. <به خودت ثابت کن! برو به خانه و به زنت بگو که تو بخاطر کار اداری به شهر می‎ری و فردا دوباره برمی‎گردی. تو اما بعد از سه ساعت دوباره برگرد، و من شرط می‎بندم که آن دو را پهلوی هم خواهی یافت.> ... اینکه در آن لحظه بر من چه می‎گذشت غیرقابل شرح دادن است. من به خانه می‎روم، تفنگم را فشنگ گذاری می‎کنم، خدمتکار اسبم را آماده می‎کند و به همسرم می‎گویم: <من فردا برای خاکسپاری برمی‎گردم.> اما در کنار اولین مهمانخانه می‎ایستم و سپس به خانه برمی‎گردم. پنجره اتاق خواب نور تیره‎ای می‎داد، من به پنجره نزدیک می‎شوم، نور شمع کنار تابوت از پنجره به بیرون می‎آمد. و" راوی سکوت می‎کند، سپس با صدای گریانی ادامه می‎دهد: "آن دو پنچ قدم جلوتر از تابوت با هم بودند! ... من آن‎ها را می‎دیدم، من به پنجره فشار می‎دهم، هدف می‎گیرم و خیلی سریع شلیک می‎کنم، اول به سمت همسرم و بعد به سمت آلکسا. هر دو در خون خود می‎غلطند. سپس به داخل می‎روم و جسد همسرم را از آنجا خارج می‎کنم تا کسی هتک حرمت کردن آن دو را نبیند. و بعد مدتی طولانی می‎ایستم و به جسد نگاه می‎کنم. در این وقت ماریولا که خود را به آنجا کشانده بود پوزخندزنان می‎گوید: <خوب کاری کردی ژانکو، خوب کاری کردی!> در این وقت من او را خفه کردم، زیرا که او هم مقصر بود. سپس پیش تودیکا رفتم ... و حالا خواهش می‎کنم، آیا امکان دارد که برایم مجازات اعدام اجرا شود؟"
این ممکن نبود. ژانکو به حبس ابد با اعمال شاقه در اوکنا محکوم می‎گردد. هیئت منصفه بعد از یک مشورتِ نُه ساعته با هشت رأی در مقابل چهار رأی او را گناهکار شناخت. به این ترتیب او برای برائت فقط یک رأی کم آورده بود.