نوازنده کنترباس.


<نوازنده کنترباس> از جیشوک لجب پرس را در خرداد سال ۱۳۹۲ ترجمه کرده بودم.

فلاکت
زِندر شش بار ازدواج کرده بود و حالا می‎خواهد برای هفتمین بار ازدواج کند!
او به زحمت می‎تواند اولین زن خود را به یاد آورد. پدرش پساچخو روزی به او یک ساعت می‎دهد؛ بعد ردایِ خزی تنش می‎کنند، یک کلاهِ خز بر سرش می‎گذارند و سپس اولین غذای بعد از ازدواج <سوپ طلائی> را می‎خورد. او دیگر نمی‎تواند به خاطر آورد که عروس چه قیافه‎ای داشته است. وقتی سعی می‎کند صورت او را تجسم کند فقط لباسی با نوارهای نقره‎ای، یک پیشانی‎بندِ پارچه‎ای و یک جفت گوشواره می‎بیند، اما هیچ چهره‎ای. اما او مطمئناً باید دارای چهره هم بوده باشد!
اما در عوض به یاد می‎آورد که دو یا حداکثر سه هفته قبل از عروسی به سنِ تکلیف (سیزده سالگی) و بستن تِفیلین رسیده بوده است. آن زمان پدرش که یک حسیدی بِلزری است از او در برابر تمام جماعت قول گرفته بود که در خانۀ پدرزنش تن به آداب غریبه‎ها ندهد، راه پدرزنش را نرود و حسیدی کوتسکری نشود؛ هرگز نماز صبحش را ترک نکند و هر سال به بِلزر بیاید.
خاخام شهرنشین هم که یک بِلزری بود پس از سخنرانی مراسم بارمیتسوا به نشانه تائید از گونه‎اش نشگونی می‎گیرد و به او می‎گوید که تورات به تنهائی قادر نیست انسان‎ها را از رفتن به جهنم محافظت کند و برایش ویلنائر گاینس را مثال می‎زند: بله او آموزگار بزرگی بوده اما در آن دنیا مقام محترمانه کمی دارد! او در اتاق انتظار بهشت نشسته و مشغول مطالعه تورات است، در حالیکه مردمِ کاملاً ساده‎ای که به زحمت خواندن عبری می‎فهمند از بالای سر او می‎پرند و مستقیم به بهشت می‎روند. زیرا که مهم‎ترین چیز ایمان و عبادت است، ایمان به خدا و ایمان به مردی که ...
به کدام مرد ــ او آن را فراموش کرده بود؛ اما پایان نصیحت این بود که مردارخوار بودن بهتر از به راه حسیدیان کوتسکری رفتن است؛ سگ بودن بهتر از این است که آدم برای لجاجت با خدا و حسیدیان بِلزری نماز صبح خود را ترک کند و غیره.
و بزودی پس از ازدواج جهنم برای زِندر شروع می‎شود! او تقریباً از گرسنکی در حال مردن بود. نماز صبح خود را در ساعت هشت تمام می‎کرد و بقیه ابتدا ساعت دو نیمه شب هنگامیکه او بر روی نیمکتی دراز کشیده و خرناس می‎کشید غذا می‎خوردند ...
او شروع به دزدیدن غذا می‎کند؛ گاهی با کمک یک نی شیر را تا آخر می‎نوشید، گاهی یک تکه گوشت از قابلمه صید می‎کرد و یا پول می‎دزدید و با آن برای خود غذا می‎خرید.
پدرزن با زدن سیلی او را تنبیه می‎کرد، مادر زن او را با انبر آهنی، با جارو و هرچه که به دستش می‎افتاد تهدید می‎کرد. یک شب او تصمیم می‎گیرد و از آنجا می‎گریزد ... اما او را دوباره گرفتار می‎کنند.
پدرزن بر سرش فریاد می‎کشد: "تو غیرِ یهود! آیا مگر کسی وقتی زنش باردار است می‎گریزد؟!"
او نمی‎توانست به گوش‎هایش اطمینان کند! این کار چطور اتفاق افتاده بود؟
در روز سوم متأسفانه زن در بستر زایمان می‎میرد. این برای او بسیار دردناک بود. اما پدرزنش قبل از آنکه او وقت کافی برای گریه و سوگواری پیدا کند کلاه خز او را از سرش برمی‎دارد، ردا را از تنش درمی‎آورد، ساعت را از او می‎گیرد و طوری از درِ خانه به بیرون پرتابش می‎کند که نزدیک بود تقریباً دندان‎هایش از دهان به پرواز آیند.
او دیگر نمی‎تواند به یاد آورد که چگونه به خانه بازگشته است. در هر حال حسیدی‎های بِلزری به او کمک کرده بودند. در آن زمان او چهارده ساله بود و تا شانزده سالگی در خانه می‎ماند. در اثنای این دو سال پدرش کاملاً از کسب و کار خود ــ او دلال غله بود ــ غفلت ورزیده و برای احقاق حقوق پدرشوهر بودنِ خویش به انواع خاخام‎ها برای دادرسی شکایت برده بود. در آن زمان مادر که دارای شغلی بود باید تمام خانواده را تغذیه می‎کرد و پدر می‎خواست تمام موهای <خوکِ کوتسکری> را بکند! او مرتب از مادر برای خرجِ دادرسی پول می‎گرفت و همیشه عصبانی به خانه بازمی‎گشت و هر بار زِندر چهارده سیلی از او می‎خورد:
"مرداری مانند تو اجازه می‎دهد که از خانه بیرونش کنند!" و وقتی مادر هم خودش را قاطی می‎کرد دیگر اصلاً قابل تحمل نبود. و هنگامیکه زِندر دوباره در زیر چادر ازدواج (خوپه) نشسته بود خدا را شکر کرد. و قبل از اینکه عروس به زیر خوپه بیاید دعا کرد که این بار جریان خوب پیش برود. او می‎دانست که پدرزنِ جدیدش بِلزری‌ست: بنابراین او دیگر احتیاج نداشت مانند ازدواج اول از گرسنگی رنج بکشد و از قابلمه غذا بدزدد. "خدای جهان، امیدوارم که او هنگام زا نمیرد! بهتر است که اصلاً بچه‎دار نشود!"
زِندر می‎داند که اگر زنِ اولش نمی‎مرد او در هر صورت دو سال در خانه پدر عروس غذای مجانی خوردن را تحمل می‎کرد و پس از آن می‎توانست در نزد پدر خود غذایِ مجانی بخورد. تمام زخم‎ها می‎توانستند شفا یابند ... و او دیگر احتیاج نداشت لخت و عور در یخبندانِ زمستان به خانه بازگردد ...
وقتی او در زیر خوپه به این یخبندان می‎اندیشد شروع به گریستن در درون خود می‎کند. او اصلاً متوجه نگشت که چطور برف به سویش پرتاب و به او سوزن فرو کردند، او نشنید که نوارندگان چطور نواختند و خواننده مذهبی چگونه آواز خواند و ندید که چگونه عروس را هفت بار به دور او چرخاندند ... و وقتی خطبه عقد را برایش خواندند او در دلش فریاد زد:
"پروردگار جهان! بهتر است که نازا باشد ..."
این آرزو اما باعث بدبختی او گشت.
آنطور که او دیرتر تعریف می‎کند همسرش زن مهربانی بود، یک زن خوب ... زرنگ و خوب ... و زِندر را خیلی دوست می‎داشت. آدمِ بامزه‎ای که هرگز اخم نمی‎کرد. همیشه دارای روحیه خوبی بود، زیاد می‎خندید و گاهی کنار میزِ غذا بقدری بشاش بود که پدرزن حتی عصبانی می‎گشت.
او تعریف می‎کند : "اما من از کارهایش خوشم می‎آمد، من او را خیلی دوست داشتم. او وقتی کنارِ میز می‎نشست نور واقعیِ اتاق می‎گشت. شماها خودتان خوب می‎دانید که یک زن خوب همیشه خوشحال است. اما چه سودی دارد که چنین زن شادی نازا باشد؟ شاید هم اصلاً از او طلاق نمی‎گرفتم. و چرا؟ وقتی آدم کسی را دوست دارد بنابراین جدا شدن مشکل است. و من واقعاً او را خیلی دوست داشتم؛ البته نه خود او را ــ زیرا که یک زن فقط یک زن است ــ، بلکه شادی‎اش را! لبخندهایش که قلبم را گرم می‎ساخت دوست می‎داشتم. اما اولاً مادرم مرا با نامه‎های تلخش غرق ساخته بود: او یک نوه می‎خواست! بدبختانه من فقط تنها فرزند مادرم بودم و مادر، روحش شاد، دیگر نمی‎توانست بچه بدنیا آورد! بنابراین داشتن نوه واقعاً برایش حیاتی بود. هر یک از نامه‎های او غرق در اشگ‎های چشمانش بود. و پدر از خشم دیگر برایم نامه نمی‎نوشت. او از من پیش خاخام شکایت می‎کرد ... و عاقبت زن من هم کاملاً تغییر کرد؛ او شادیش را از دست داد، اغلب چشمانش از گریه سرخ بودند، و هر بار مرا نگاه می‎کرد آه عمیقی می‎کشید ... او احتمالاً از این می‎ترسید که من از او طلاق بگیرم.
ما پیش پدرزن زندگی می‎کردیم. جهیزه هنوز هم پیش مرد معتبری به امانت گذاشته شده بود و پدرزن می‎ترسید آن را به ما بپردازد. من نمی‎توانم به این خاطر او را اصلاً سرزنش کنم؛ زیرا زندگی زناشوئی بدون فرزند مانند نخی پاره می‎گردد. بنابراین ما از بهره آن پول زندگی می‎کردیم. ما همه با هم غذا می‎خوردیم و برایم اصلاً ممکن نبود که بدون حضور آنها با زنم صحبت کنم ... و او فقط همیشه به من نگاه می‎کرد و اشگ می‎ریخت. متأسفانه روز به روز حالش بدتر می‎شد ... به زحمت نیمی از وزنش باقی مانده بود و این نیمۀ باقی مانده سبز و زرد و پژمرده شده بود ... و من بسیار تأسف می‎خوردم، واقعاً، بسیار متأسف بودم ... قلبم درون سینه فشرده شده بود ..."
اشگ در چشم‎های پیرش جمع می‎شوند.
اما من چه باید می‎کردم؟! خاخام آن تصمیم را گرفت و پدرزن بر آن اصرار ورزید (واضح است که او تمام جهیزه را پس گرفت!) پدرم به آنجا آمد ... و ما از هم طلاق گرفتیم ...
من در آن زمان در حدود سی سالم بود: بیست و هفت یا بیست و هشت سال داشتم. و باید دوباره پیش پدر بازمی‎گشتم ..."
کسب و کار در آن زمان خوب پیش نمی‎رفت، و زِندر ما معلم تورات مدرسه می‎گردد.
اما یک معلم تورات نباید مجرد باشد.
و او شش سال معلم بود و در این مدت با سه زن ازدواج می‎کند. یکی از آنها از او طلاق می‎گیرد و دو زنِ دیگر را او طلاق می‎دهد. یکی از آن دو زن موجودِ کاملاً بدبختی بود. برای او تعریف کرده بودند که این زن بیوه است اما بعد از ازدواج معلوم می‎گردد که چهار بار طلاق گرفته و او پنجمین شوهر اوست. یک چیز جزئی دیگر! به او گفته بودند که زن فقط یک کودک دارد اما او پنج کودک با خود آورده بود! این یک خوش‌شانسی بود که بیشتر بچه‎های زن فوت کرده بودند، زیرا از هر یک از شوهرهایش چهار یا حتی پنج بچه داشت.
او تعریف می‎کند: و طلاق دادنِ او خیلی سخت بود. زیرا نه می‎شد با او زندگی کرد و نه می‎شد او را طلاق داد ...
شماها می‎توانید حرفم را باور کنید، من درست و حسابی در کثافت فرو رفته بودم! چه انتظاری می‎توانستم از چنین زنی داشته باشم؟ لذت دنیوی؟ من معلم تورات بودم و برای آن وقت نداشتم. اما یک چنین کنده درختی مانند او ... این برایم قابل تحمل نبود. باید همیشه به او فرمان داده می‎شد. اگر به او می‎گفتم: "بلند شو!"  بنابراین او از جا برمی‎خواست؛ "لباس بپوش!" لباسش را می‎پوشید؛ "آتش روشن کن! این و آن چیز را بپز!" و او این کارها را می‎کرد. اما خودش به تنهائی هیچکاری انجام نمی‎داد. وقتی فراموش می‎کردم به او بگویم چه کاری باید بکند خودش به این فکر نمی‎افتاد که به آن کار بپردازد. شماها چه فکر می‎کنید؟ من شغل معلمیِ مدرسه را باید بخاطر او ترک می‎کردم. زیرا باید به بازار می‎رفتم، غذا می‎خریدم، لباس بچه‎ها را می‎پوشاندم. در حالیکه آنها بچه‎های من نبودند! چنین انسانی شبیه به یک قطعه چوب را هرگز در عمرم ندیده بودم! احتمالاً اصلاً دارای روح نبود؛ من حتی باید به او یادآوری می‎کردم که غذا بخورد! لعنت بر وِایتِل این واسطِ ازدواج! او این زن پُر ارزش را به من غالب کرد. زیرا او دارای دویست روبل بود و این پول را از مردانی که از او طلاق گرفته بودند بدست آورده بود: احتمالاً هر یک از آنها را لختِ لخت کرده بود! این بار هم پول نزد یکی از عموهای زن بود و او به ما به زحمت سیزده درصد بهره می‎داد.
من فکر می‎کردم که این پایانِ من است. وقتی با او حرف می‎زدم جواب نمی‎داد؛ او اصلاً نمی‎فهمید که آدم به او چه گفته است! و هنوز یک خصوصیت دیگر هم داشت: او نمی‎توانست بچه‎هایش را تحمل کند! وقتی یکی از آنها نزدیکش می‎گشت فوری کشیده‎ای به او می‎زد، نشگون می‎گرفت و فریادش به آسمان بلند می‎گشت! ... یک بار از شدت عصبانیت یک شمعدانی به طرف سرش پرتاب کردم. من امروز هم از این کار پشیمانم. زیرا او مقصر نبود. باید دچار یک نوع بیماری بوده باشد. من با او نزد همۀ خاخام‎ها رفتم اما هیچکدام نمی‎توانستند به او کمک کنند."
زِندر با اندیشیدن در باره روند طبیعی جریان به این نتیجه رسیده بود که یک دکتر می‎تواند پای بیماری را مداوا کند؛ اما اگر بیمار اصلاً پا نداشته باشد؟ بنابراین باید بیمار تا آخر عمر بلنگد. و یک خاخام روح بیمار را مداوا می‎کند؛ حالا اما فراموش شده بود که در زنش یک روح بدمند. بنابراین هیچ خاخامی نمی‎تواند به او کمک کند و او تا آخر عمر یک حیوان باقی می‎ماند.
چه چیزهائی باید قبل از خلاص شدن از شرش تحمل می‎کردم! بسیاری از خاخام‎ها چون زنم آنقدر عقل نداشت که بتواند رضایت دهد اصلاً نمی‎خواستند اجازه طلاق بدهند. قصه جالبی‎ست! اگر او عقل داشت که با همان شوهر اولش زندگی می‎کرد! و پس از آنکه عاقبت خاخامی پیدا کردم که قبول نمود این کار را انجام دهد باید مدتی طولانی به زنم یاد داده می‎شد که هنگام مراسم طلاق چه بگوید.
و بدون وجود همسر خاخام این کار هرگز عملی نمی‎گشت. چنین زنِ هوشمندی واقعاً تاج سر شوهرش است! سرگرم‌کننده بود! او خودش را روبروی زنم قرار داد و به محض اینکه همسرم باید بله می‎گفت او سر باهوشش را برای زنم تکان می‎داد."
در عوض دو زنِ دیگر خودشان می‎گذارند که او آنها را طلاق دهد.  یکی از آنها از ریشِ مانندِ نمدِ او خوشش نمی‎آمد. زن می‎گفت نمی‎توانم ریشت را تحمل کنم.
و من چه تقصیری دارم که چنین ریشی دارم؟ من به او نشان می‎دهم که هر تارِ موی افتاده‎ای را در میان صفحات تورات قرار می‎دهم و برایش توضیح می‎دهم که ریش چیز مقدسی‎ست؛ طوریکه یک یهودی به ریشش قسم یاد می‎کند و آن یک قسم مقدس است. اما او می‎گوید که حالش از ریشم بهم می‎خورد و نمی‎تواند چیزی بخورد و هر لقمه را دوباره باید بالا بیاورد!
من از او می‎پرسم پس باید با ریشم چه کنم؟
او فریاد می‎کشد سرت را بکوب به دیوار، یا به من یک طلاق‎نامه بده.
من اما نمی‎خواستم در برابرِ هیچ‌چیزِ جهان تسلیم این کار شوم! او خودش برایم زیاد مهم نبود ... اما من از طلاق دادن و دوباره ازدواج کردن خسته شده بودم. چه کسی وقت و حوصله آن را داشت؟! من بقدر کافی به خود زحمت داده بودم تا چند شاگرد بدست آورم و حالا باید با طلاق دادن زنم دوباره شاگردانم را از دست بدهم؟ و از بدبختی شهر کوچکم در کنار نهری بی‌نام قرار داشت؛ بنابراین باید آدم بخاطر هر طلاق به شهر دیگری می‎رفت! پدرانِ خانواده دنبال بهانه می‎گشتند تا کودکانشان را دیگر پیش من نفرستند. زنِ اما طلاق‎نامه از من طلب می‎کرد. من می‎گفتم: حداقل یک سال یا یک ترم صبر کن! اما او نمی‎خواست گوش کند و فریاد می‎کشید: یک طلاقنامه بده!
عاقبت من دیگر به او جواب نمی‎دادم. من می‎نشستم و به بچه‎ها درس می‎دادم، اما او جلوی کودکان می‎ایستاد و فریاد می‎کشید: یک طلاقنامه! یک طلاقنامه! و شروع به پرت کردن یکی و نصفی بشقاب‎مان می‎کرد و آنها را می‎شکاند.
بخت با من بود که او از نزدیک شدن به من حالش بهم می‎خورد وگرنه ریشم را دانه دانه می‎کند! او حیوان وحشی‎ای بود؛ دختر یک قصاب و بیوه یک خیاط؛ بنابراین از یک خانواده نجیب!
من با زحمتِ زیاد موفق می‎شوم پدران را راضی کنم که به کودکان آنها در خانۀ عبادت درس بدهم. حالا اما زن به مدرسه می‎آمد و در محل مقدس فریاد می‎کشید: یک طلاقنامه! یک طلاقنامه! و من چکاری می‎توانستم بر ضد آن بکنم؟!
در شبات به اتاق نماز می‎آمد، نمی‎گذاشت تورات را درآورده و آن را بر دست بلند کنند و در برابر تمام جماعت درخواستش را مطرح می‎کرد!
در هفته دوم به کودکان در خانه‎هایشان درس می‎دادم. پدران خانواده در بین خود قرا گذاشتند که هر هفته در خانه یکی از آنها تدریس کنم؛ آنها با من همدردی می‎کردند و از اتاق نماز چند بار زنم را بیرون کردند. حالا زنم تصمیم تازه‎ای گرفته بود. او دیگر غذا نمی‎پخت، رخت نمی‎شست، اتاق را جارو نمی‎کرد و خودش را پاکیزه نمی‎ساخت ... چه فکر می‎کنید؟ او آنقدر به من فشار آورد تا من مجبور شدم به او طلاقنامه را بدهم!
و زنِ دیگر که از من تقاضایِ طلاق کرد هم به نوعی موجود بدبختی بود. من فقط یک بار با زن‎ها شانس داشتم! هر آشغالی به من آویزان می‎ماند! بقیه مردم در تمام چیزها شانس دارند، حتی با زن‎ها؛ فقط من همیشه بدشانسی می‎آورم. چه باید به شماها بگویم؟ زنِ جدیدم چنین موجودی بود که نظیرش در تمام جهان وجود ندارد. و دوباره این وِایتِل واسط ازدواج بود! زمین باید او را ببلعد! چنین مجرمی در اسرائیل هرگز وجود نداشته است! ... من چه می‎توانستم بکنم؟ وقتی زنی را نشانم می‎داد بنابراین باید با او ازدواج می‎کردم. آیا مگر من می‎توانستم بدانم که در قلب زن چه می‎گذرد؟ از کجا باید می‎دانستم که چنین بازی‎هائی به سرم خواهند آورد؟ و او دوباره مرا به بدبختی پرتاب می‎کند: این بار به من یک زنِ لال می‎دهد. در روزهای اول من حتی واقعاً خوشحال بودم: یک زن بدون زبان و به تمام معنی پرهیزکار! چه لذتی، واقعاً مانند ترنجبین و عسل می‎ماند وقتی آدم یک زن داشته باشد و یک کلمه نفرین از او نشنود. این چیزِ کمی نیست! او از خانواده پائینی بود، از طبقه صنعتگر، اما من مورد توجه‎اش قرار نگرفتم. در این باره چه می‎گوئید؟ او ناگهان شروع به جیغ کشیدن می‎کند: صدایش مانند شیپور به گوش می‎آمد. و در هنگام فریاد کشیدن تقریباً گلویش نزدیک به پاره شدن بود! هنوز امروز هم نمی‎دانم که از چه‌چیزِ من خوشش نیامده بود. اما او جیغ می‎کشید، چنگ می‎انداخت و به اطرافش مشت می‎پراند، تا اینکه مجبور شدم یک طلاقنامه به او بدهم ... اما گفتنش سریعتر از انجام دادنش است. از شرارتِ زیاد یک بار در وسط اتاق غش کرد.
و زن بعدی فوت می‎کند. او اصلاً زن بدی نبود اما خون بالا می‎آورد و تحلیل می‎رفت ... و همان وِایتِلِ تبهکار به من یک کفن از پارچۀ پوسیده فروخت.
این زن هیچ‌چیز از من درخواست نمی‎کرد. یک زنِ ساده و صادق، پارسا و شایسته، همانطور که یک زن باید باشد؛ اما بیماری او را متأسفانه خورد. بله من به شما می‎گویم: یک کفن از پارچۀ پوسیده! او حتی حامله هم نشد و مانند مرغی آرام مُرد. من فکر می‎کردم نتوانم مرگش را تحمل کنم و جان سالم بدر ببرم! آیا برایم کم خرج برداشت؟ و من چه از او بدست آوردم؟ هیچ‌چیز! من یک چنین شانسی دارم! او از ابتدا به مرگ محکوم شده بود. و درست در اولین هفتۀ مرگ او دوباره وِایتِلِ می‎آید، نامش محو باد.
او می‎گوید: من می‎دانستم که این اتفاق خواهد افتاد. من فکر می‎کردم که تو زن را نگاه نخواهی داشت اما در عوض یک ارث خواهی برد ... و حالا اما مانند انسان‎های دیگر یک عروسی درست و حسابی خواهی کرد. پنجاه تالر ارثیه چیز اندکی نیست! پس چه فکر کرده بودی؟ یک زنِ زیبا با پنجاه تالر، بدون بچه و بدون خطا؟ به چه خاطر باید استحقاق آن را داشته باشی؟ با حرف‎های زیبایت؟
من در قلبم او را نفرین کردم. اما با عقلم باید اعتراف می‎کردم که حق با او بود. من توسط این وِایتِلِ مانند جادو شده‎ای بودم: من البته معلم بودم ولی او به من درس می‎داد.
حقیقت را بگویم، من از گرفتاری‎های زیاد تقریباً عقلم را از دست داده بودم و وِایتِلِ دوباره مرا با یک ارثیه، با یک ارثیهِ مطمئن، اینبار صد تالر به هوس انداخت ... او می‎توانست مطمئناً مرا راضی سازد، یک چنین قدرتی داشت! اما خوشبختانه او خودش می‎میرد."
زِندر می‎گوید: "من هشتاد سالگی عمرم را می‎گذرانم؛ بنابراین اگر یک زن خوب پیدا می‎گشت سعی می‎کردم دوباره ازدواج کنم. امروز اما دیگر هیچ زنی به درد نمی‎خورد! دیگر نه زنِ صحیحی وجود دارد و نه واسطِ ازدواجِ درست و حسابی‎ای. شما جوان‎ها حتماً فکر می‎کنید که برای یک پیرمرد تنها بودن خوب است، چنان تنها مانند سنگِ یک کیلومتر شمار در جاده‎ها ... بس کنید! و بدون کودک، کاملاً تنها ... من چنین چیزی را نه برای یهودی و نه برای هیچ دشمنی آرزو می‎کنم ..."
و ریش خاکستریِ مانندِ نمدش شروع به لرزیدن می‎کند، همچنین لب‎های قهوه‎ای‎ـ‎آبیش هم می‎لرزند، از زیر عینکش اشگ سرازیر می‎شود و او ناامیدانه دستش را تکان می‎دهد، انگار که بخواهد بگوید: "دیر شده است! ..."
 
دو خواهر
فقرْ یک خانه‌به‌دوش است.
او هرگز در محلی آنقدر نمی‎نشیند که جایش گرم گردد؛ او هرگز روز را در آنجائیکه شبِ قبل به سر برده سپری نمی‎سازد.
و مانند جهان سالخورده پیر می‎باشد!
فقر از زمانِ بسیار قدیم با چکمه‎های کهنه و سوراخ سوراخ شده‎ای که کسی از روی ترحم به او بخشیده و برایش چنان تنگند که هر دو پایش میخچه‎هائی به بزرگی سیب درآورده‎اندْ جهان را سیاحت می‎کند. او می‎توانست قابلِ اطمینان‎ترین تاریخِ جهان و دقیق‎ترین جغرافیا را به چاپ برساند؛ اما آثار او مانند کتاب‎های انسان‎هائی که از بلندی قصرها، کاخ‎ها و صومعه‎هایشان به جهان نگاه کرده‎اند و کسانیکه امروز با قطار و اتومبیل در اطراف به سفر می‎پردازندْ زیبا نخواهد گشت ... وانگهی فقر از نوشتن اصلاً چیزی نمی‎فهمد! یک قلم در دستانی که بجای انگشتْ ورم‎های نقرسی قرار دارند همانقدر به خوبی جا خواهد گرفت که چکمه‎های هدیده داده شده به او قالب پایش هستند. از این گذشته او برای این کار وقت ندارد. حتی برای تعریف کردن هم وقت ندارد. یا تمام روز را مشغول کار کردن است یا مشغول یافتن کار و یا توده زباله را برای یافتنِ چیزی برای خوردن جستجو می‎کند؛ یا گرسنه و به ستوه آمده جائی در زیر یک حصار دراز می‎کشد و از زمانِ بازگشت مسیح خواب می‎بیند، از زمانی که میوه درخت‎ها نانِ سفید کوچکی خواهند بود! شب‎ها یا مانند یک جسد می‎خوابد یا از گرسنگی و از دل‌درد خود را در جایش به جلو و عقب تکان می‎دهد یا احمقانه به آسمان خیره می‎شود و از خود می‎پرسد که چرا آسمان رعد و برق نمی‎زند؛ یا حتی بچه بدنیا می‎آورد؛ ــ در این حال او به رحمتِ خالق جهان یا مردم پولدار و خیرخواه اطمینان می‎کند یا حتی به رحمتِ جامعه ... محاسبه‎اش اما کاملاً درست نیست، زیرا تعدادی از بچه‎هائی که او بدنیا می‎آورد بدون هیچ ردی ناپدید می‎گردند! و بچه‎هائی که باقی‌می‎مانند در سراسر جهان پخش و پراکنده‎اند. برادران و خواهران همدیگر را نمی‎شناسند و بدون یک لبخند مانند غریبه‎ای از کنار هم می‎گذرند. حداکثر وقتی که بر روی دو تختخواب در همسایگی هم در بیمارستانی همدیگر را ملاقات می‎کنند: سپس آنها با هم ناله یا اعتراف به گناهِ قبل از مرگ می‎کنند ...
من دو نفر از بچه‎های او را می‎شناسم. آنها دو خواهرند؛ چند سالی‎ست که در ورشو زندگی می‎کنند، اغلب به هم برمی‎خورند و مانند غریبه‎ها از کنار هم رد می‎شوند!
یکی از آنها در حومه موکوتوف در اتاقی در یک زیرزمین زندگی می‎کند، جائی که او هر شب با سه خانواده متشکل از نه نفر بخاطر اندکی هوا برای نفس کشیدن می‎جنگد. خواهر دیگر هر شب در انتهای دیگر ورشو در کوچه سیاه با چهار خانواده متشکل از ده نفر در یک اتاقِ زیرشیروانی به همان خاطر می‎جنگد. اولی مو بور است و دومی مو سیاه؛ این اما اصلاً مهم نیست: اما آنها خواهرند و دختران فقرند و هر دو دارای سوراخ‎های بینی ظریف و شفافی‎اند، گونه‎های افتاده و چشمانی عمیقاً فرو رفته دارند. هر دو خیاطند. خواهر مو بور در روز بیست کوپک دستمزد می‎گیرد که با آن باید پول اجاره خانه، لباس و خرج غذا را بدهد، از نُه صبح تا نُه شب در یک خیاطی در کوچه سیاه با شانزده دختر دیگر بخاطر محلی در کنار پنجره، جائیکه کمی هوا برای نفس کشیدن وجود دارد می‎جنگد. همچنین خواهر مو سیاه هم یک ریه ضعیف دارد؛ او همراه هجده دختر دیگر در یک اتاقِ نه چندان بزرگِ دوزندگی در حومه موکوتوف برای بیست کوپک در روز سخت کار می‎کند که با آن باید پول اجاره خانه، لباس و غذا را بدهد. آنها باید در فصل‎های پُر فروش تا نیمه‌شب کار کنند. و هر دو خواهر با اضافه دستمزدشان برای خود لباسی ارزان از جنس چیت و کلاه حصیری می‎خرند  اما برای خرید کفشِ تازه پول کافی نیست؛ هر دو خواهر به این ایده رسیده‎اند آن قسمتی از جوراب‎شان را که از سوراخ‎های کفش دیده می‎گردد سیاه کنند ... آن دو همدیگر را نمی‎شناسند، اما آنها مانند خواهری به همدیگر کمک می‎کنند. دختر مو بور هر روز از حومه موکوتوف به کوچه سیاه می‎رود تا تمام روز را برای خواهر مو سیاهش کار کند، و دختر مو سیاه هر صبح از کوچه سیاه به حومه موکوتوف می‎رود و در همان ساعت همان کار را برای خواهر مو بورش انجام می‎دهد.
هر دو خواهر باید از پارک بگذرند. دختر مو سیاه از خیابان کرولِسکا می‎آید و به خیابان نیِسالامی‎رود، و دختر مو بور از خیابان نیِسالا می‎آید و به خیابان کرولِسکا می‎رود.
آنها در وسط پارک به هم می‎رسند و مانند غریبه‎ها از کنار هم رد می‎شوند.
 
در یکی از شب‎های ماه ژوئیه هر دو بخاطر گرمای شدید هوا از خواب بیدار می‎شوند، هر دو خیسِ عرق شده بودند، هر دو به سختی نفس می‎کشیدند. هر دو در یک لحظه از تختخواب پائین می‎جهند: دختر مو بور در اتاق زیرزمینی حومۀ موکوتوف، دختر مو سیاه در زیر سقف آهنی در کوچه سیاه. هر دو خود را می‎شویند، لباس چیت خود را می‎پوشند، قسمت‎هائی از جوراب‎شان که از سوراخ‎هایِ کفش دیده می‎شوند را دوباره سیاه می‎کنند، یکی از آن دو کلاه حصیری را بر روی موهای طلائی و دیگری آن را بر روی موهای مانند قیر سیاهش با سنجاقِ سر محکم می‎کند. سپس هر دو نگاهی به آینه جیبیِ گردِ خود می‎اندازند و ناگهان اشتیاقی برای شاخ و برگ سبز و گل و یک زندگیِ گرم احساس می‎کنند؛ همچنین به چیزهای دیگری هم اشتیاق داشتند؛ دختر مو بور به یک سبیل و چشمانی سیاه رنگ؛ دختر مو سیاه به یک سبیل بور و چشمانی آبی رنگ. هر دو آه می‎کشند، هر دو یک نگاه دیگر به آینه جیبی خود می‎اندازند و براه می‎افتند، و از آنجائیکه هنوز برای رفتن به دوزندگی زود بود به سمت پارک  می‎روند ... دختر مو بور از درِ ورودی خیابان کرولِسکا داخل پارک می‎شود، دختر مو سیاه از درِ ورودی خیابان نیِسالا. و وقتی داخل باغ می‎شوند هر دو غمگین می‎گردند.
دختر مو بور فکر می‎کند: "سمت چپ، در غرفۀ آب معدنی و آب میوهْ موسیقی نواخته می‎شود؛ اما نمی‎گذارند من داخل شوم! چه بوی خوبی قهوۀ تازه سرخ شده می‎دهد، اما مجانی کسی به آدم چیزی نمی‎دهند!"
دختر مو سیاه فکر می‎کند: "سمت چپ؛ حوضچه با قوهای سفید سو سو می‎زند. به کنار حوضچه آمدنِ قوها و دیدن نان دادن مردم به آنها چه لذت‎بخش است. من اما خودم هم چیزی برای صبحانه ندارم! و در سمت راست، غرفه آب معدنی و آب میوه وجود دارد، چقدر دلم می‎خواست می‎توانستم یک لیوان آب میوه می‎نوشیدم، اما مجانی کسی به آدم چیزی نمی‎دهد ..."
هر دو دختر به خود دلداری می‎دهند: "شاید هم بشود یک بار چیزی مجانی بدست آورد." و عمیقتر به درونِ پارک نفوذ می‎کنند، شلوغیِ خیابان دیگر شنیده نمی‎شود و در زیر سایه پُر شاخ و برگِ درختان خیلی ساکت است، خیلی ساکت ...
هر دو دلشان می‎خواهد بنشینند، و هر دو خوب می‎دانند که بلافاصله بعد از نشستن مردان جوان ظاهر خواهند گشت تا با آنها گپ بزنند ... گپ زدن در هوای تازه در مقابل سبزه‎ها با گل‎های رنگی لذتبخش است ... هوای تازه مست می‎سازد ... رایحه گل‎ها آدم را کاملاً سست می‎گرداند و واژه‎های شیرینْ احساسِ اضطرابِ عجیبی در قلب زنده می‎سازند؛ ــ عاقبت همه‌چیز مانند حبابِ کف‌صابونی منفجر می‎شود، یا اینکه آدم ناگهان متوجه چیز وحشتاکی می‎شود و می‎گریزد ... هر دو اما می‎ترسند که بخاطر گپ زدن دیر به سر کار برسند.
هر دو به سمت راستْ جائیکه ساعت قرار دارد می‎پیچند؛ و از آنجائیکه خواهرِ همدیگرند این کار را در یک لحظه انجام می‎دهند. آنها همچنین نیمکت مقابل ساعت را انتخاب می‎کنند و در دو سر نیمکت می‎نشینند.
آیا آنها با هم حرف خواهند زد؟
آنها شروع به تبادل نگاه می‎کنند. در همین لحظه اما دو جوان ظاهر می‎شوند و در میان آن دو روی نیمکت می‎نشینند و نیمه چرخی می‎زنند: پسر مو بور به سمت راست و به سوی دختر مو سیاه، پسر مو سیاه به سمت چپ و به سوی دختر مو بور ...
هر دو زوج شروع به گپ زدن می‎کنند ...
اما وقتی عقربه ساعت یک ربع به نُه را نشان می‎دهدْ هر دو خواهر از جا می‎جهند و از آنجا می‎روند:
دختر مو بور از خیابان نیِسالا به کوچه سیاه و دختر مو سیاه از خیابان کرولِسکا به حومه موکوتوف ...
آنها تقریباً همدیگر را اصلاً ندیدند ...
شاید آنها دیرتر همدیگر را یک بار، برای مثال در یک بیمارستان دوباره ببینند.
 
مسیح بالدار
در محلی که پدر و مادرم زندگی می‎کردند مانند تمام شهرهای کوچکِ گالیسیا یک دیوانه وجود داشت. او هم مانند تمام دیوانه‎ها اصلاً حرمتی برای جامعه قائل نبود، نه به خاخام احترام می‎گذاشت، نه به قاضی و نه حتی به گورکن و اوستایِ درمانگرِ حمام که در برابرشان حتی محترمترین شهروند هم حرمت می‎گذارد. در عوض اما تمام مردم شهرِ کوچک با دیدن دیوانه می‎لرزیدند ــ بخشداری با تمام کارمندانش و همچنین گورکن و اوستای حمام ــ و در و دروازه را به روی او می‎بستند. و گرچه دیوانۀ بیچاره به کسی کلمه بدی نمی‎گفت و آسیب نمی‎رساندْ اما همه به سرش فریاد می‎کشیدند؛ خیلی‎ها او را می‎زدند و پسرانِ کوچه به سمت او سنگ و کثافت پرتاب می‎کردند.
من برای دیوانه احساس تأسف می‎کردم، و این احساس مرا همیشه به سوی او می‎کشاند. من می‎خواستم با او صحبت کنم، او را دلداری دهم و با او مهربان باشم. اما نزدیک گشتن به او برایم ممکن نبود: وگرنه من هم چیزی از کثافت و سنگی که به او پرتاب می‎کردند نصیبم می‎گشت. من پسر جوانی بودم و کت و شلوار شیکی که یک خیاط از لمبرگ یا از کراکاو دوخته بود بر تن داشتم. من نمی‎خواستم پشتم را با سنگ و لباسم را با کثافت در معرض خطر قرار دهم و به این جهت کمی دورتر از او می‎ایستادم.
شهر کوچکی که پدر و مادرم در آن زندگی می‎کردند و من دوران کودکی‎ام را در آن گذراندم و لباس دوخت خیاط لمبرگی یا کراکاوئی می‎پوشیدمْ توسطِ جنگل‎ها، چاه‎های آب و دیوارهای بلند محاصره شده بود. بر روی حصارها توپ‎های جنگی قرار داشتند و سربازها خاموش و جدی در آنجا نگهبانی می‎دادند. پُل متحرکِ آهنی به محض تاریک شدن هوا از روی خندق بالا کشیده می‎شد، تمام دروازه‎ها را می‎بستند و رابطه شهرِ کوچک با جهان تا صبح قطع می‎شد. در برابر هر دروازۀ بسته یک نگهبانِ از سر تا پا مسلح می‎ایستاد.
در طول روز همه آزاد بودند و می‎توانستند بدون اجازۀ نگهبانِ دروازه به شهر داخل و از آن خارج شوند، ما اجازه داشتیم همچنین در رودِ جلوی شهر آبتنی کنیم و حتی اگر مایل بودیم بر روی چمن‎هایِ کنارِ ساحلِ رود دراز بکشیم و به آسمان یا به دوردست نگاه کنیم. هیچکس به این خاطر کلمه‎ای به ما نمی‎گفت. و اگر کسی هم اصلاً بازنمی‎گشت برایمان اتفاقی رخ نمی‎داد. اما شب‎ها می‎بایست در شهر کوچک سکوت کاملاً برقرار باشد و هیچکس اجازه نداشت داخل و یا خارج شود. من آن زمان با خود فکر می‎کردم که "هنوز جای خوشبختی‎ست که می‎گذارند ماه داخل شود ..."
من شب‎های این شهر کوچک را تا زمانیکه زندگی کنم فراموش نخواهم کرد. همزمان با سایه‎های شب رگبار شبانه‎ای خود را به روی تمام شهر می‎گستراند و انسان‎ها و خانه‎ها ناگهان کوچک‎تر می‎گشتند، در واقع آب می‎رفتند. پُل بالا کشیده می‎شد، زنجیرهای آهنی جرنگ جرنگ و تلق و تلق می‎کردند. صدای جرنگ جرنگ تا درون استخوانم نفوذ می‎کرد و بعد دروازه‎ها یکی بعد از دیگری بسته می‎شدند. تمام اینها هر شب تکرار می‎گشتند و با وجود آنکه اعضاء بدنِ همه مردم را می‎لرزاند اما خستگیِ کُندی بر روی همه صورت‎ها می‎نشست، تمام چشم‎ها مانند چشم مُرده‎ها خاموش می‎گشتند، تمام پلک‎ها مانند سُرب پائین می‎آمدند، هر قلبی از حرکت می‎ایستاد و هر نفسی بند می‎آمد. سپس نگهبان‎ها در میان کوچه‎ها به راه می‎افتادند، شمشیرهایشان تلق تلق می‎کرد، قدم‎هایشان طنین می‎انداخت، سرنیزه‎هایشان می‎درخشید و فرماندهان فریاد می‎کشیدند: "چه کسی آنجاست؟" و همه باید جواب می‎دادند: "یک خودی!" خدا می‎داند وقتی کسی این کار را نمی‎کرد چه می‎توانست رخ دهد. خیلی‎ها خود را در خانه‎هایشان حبس می‎کردند و می‎ترسیدند در خیابان دیده شوند.
یک بار اتفاقِ زیر برایم رخ می‎دهد: من در بیرون از شهر آبتنی می‎کردم و فراموش کردم که بعد از روز شب فرا می‎رسد. ناگهان می‎بینم که پُل بالا کشیده می‎شود. صدای جرنگ جرنگ در گوشم می‎پیچد؛ دروازه‎ها با سر و صدا بسته می‎گردند و قلب من با شدت شروع به تپیدن می‎کند. دیگر نمی‎شد کاری انجام داد! حالا باید تمام شب را در خارج از شهر بمانم ... یک چیز تعجب‎آور: من هر شب وقتی در خانه بر روی تختخوابِ گرم دراز می‎کشیدم از جهانِ آزادِ خارج از قلعه خواب می‎دیدم؛ اما وقتی رؤیایم برای اولین بار تحقق یافت وحشت مرا فرا گرفت. نزاعِ آشنایِ مغز با قلب شروع گشت. مغز می‎گفت: آرام باش، از آزادی، از هوای پاک و آسمان پُر ستاره لذت ببر. اما قلب به حرفش گوش نمی‎داد و چنان با شدت می‎تپید که انگار می‎خواهد از قفسه سینه بیرون بجهد. و از قلب سنگینم مه‎ای به سوی سرم بلند می‎گشت. افکارِ آزاد خود را به تدریج تاریک می‎ساختند و عاقبت در مه ناپدید می‎گشتند. گوش‎هایم وزوز می‎کردند، چشم‎هایم سوسو می‎زدند. هر سایه سبکِ شاخۀ درختی یا یک ساقه علفی مرا از وحشت پُر می‎ساخت و به سمت زمین فشار می‎آورد.
و من با صورت بر روی خاک افتادم ...
اینکه آیا من خوابیدم یا نه و چه مدت آنطور آنجا قرار داشتم را به یاد نمی‎آورم. ناگهان اما صدای قدم‎هائی را می‎شنوم. من از جا می‎جهم. من تنها نیستم. دو چشمِ آشنای کاملاً سیاه مرا کاملاً قلبانه و گرم نگاه می‎کنند. او همان دیوانه است.
من با صدای خفه‎ای از او می‎پرسم: "اینجا چکار می‎کنی؟"
او غمگینانه به من جواب می‎دهد: "من هرگز در شهر نمی‎خوابم!" و نگاهش چنان ملایم است و صدایش چنان قلبانه که من به خودم می‎آیم و تمام وحشتم را فراموش می‎کنم.
من ناگهان به یاد می‎آورم که در زمان‎های قدیم دیوانه‎ها را بعنوان پیغمبران قبول داشتند و امروز هم در شرق اینچنین است. و من از خودم می‎پرسم: شاید او یکی از پیغمبران باشد؟ آیا مگر مانند پیغمبران اذیت و آزار نمی‎گردد؟ مگر مانند یک پیغمبر از او با سنگ پذیرائی نمی‎شود؟ مگر چشمانش مانند ستاره نمی‎درخشند؟ مگر صدایش مانندِ سازِ زهیِ چنگ نمی‎باشد؟ مگر درد و رنج تمامِ دوران را بر دوشش نمی‎کشد؟ شاید او آینده را هم می‎شناسد؟ ...
من از او می‎پرسم و او چنان آرام و شیرین جواب می‎دهد که من فکر می‎کنم این فقط یک رؤیاست، رؤیایِ شیرینِ یک شبِ تابستانی در خارج از دیوارهای قلعه.
من از او می‎پرسم: "آیا به مسیح اعتقاد داری؟"
او آرام و مطمئن جواب می‎دهد: "البته! مسیح باید بیاید."
"او باید بیاید؟"
"قطعاً! همه انتظار او را می‎کشند، همینطور آسمان و زمین هم انتظار او را می‎کشند. اگر همه انتظار او را نمی‎کشیدندْ بنابراین هیج انسانی میل به حرکت و زندگی نمی‎داشت ... اما چون انسان‎ها طوری زندگی و رفتار می‎کنند که انگار دارای اراده زندگی کردن هستند بنابراین احساس می‎کنند که مسیح می‎آید، که او باید بیاید، که او در راه است ..."
من می‎پرسم: "این حقیقت دارد که قبلاً جنگ‎های وحشتناکی باید رخ دهند، که انسان‎ها خود را بخاطر پیغمبران جعلی مانند حیوان‎های وحشی تکه تکه خواهند کرد؟ که زمین غرق خون خواهد گشت، که سیلِ خون از صبح تا شب و از عصر تا نیمه‌شب جاری خواهد گشت؟ که همه حیوانات خون انسان می‎نوشند و اینکه مزارع، باغ‎ها، خیابان‎ها و جادها از خونِ انسان آبیاری خواهند گشت؟ ... و اینکه مسیحِ واقعی ابتدا بعد از این سیلِ خون ظاهر می‎گردد؟ ... آیا این حقیقت دارد؟"
"این حقیقت دارد!"
"آیا مردم او را خواهند شناخت؟"
"همه او را خواهند شناخت. هیچکس در شناختِ او دچار اشتباه نخواهد شد. او با هر ایماء، با هر نگاه، با هر کلام مسیح خواهد بود. او ارتشی نخواهد داشت، بر روی هیچ اسبی نخواهد نشست و هیچ شمشیری به کمرش آویزان نخواهد بود ..."
"پس چه خواهد داشت؟"
"او دو بال خواهد داشت ... مسیح بال خواهد داشت، و سپس تمام انسان‎ها هم بالدار خواهند شد. اینگونه خواهد گشت: ناگهان کودکی با بال بدنیا خواهد آمد، سپس یکی دیگر و بعد سومی و ... ابتدا انسان‎ها وحشتزده خواهند گشت اما بعد به آن عادت می‎کنند و عاقبت تمام نسلِ بشر دارای بال خواهد شد؛ نسلی که دیگر در کثافتِ زمین قرار ندارد، نسلی که دیگر بخاطر نانِ روزانه با دیگران سرشاخ نمی‎شود ..."
او مدت درازی به این نحو صحبت کرد، من اما نمی‎توانستم دیگر او را بفهمم. صدایش چنان غم‎انگیز و شیرین بود که من مانند اسفنجی حریصانه آن را در خودم جذب می‎کردم. وقتی او از صحبت دست کشید صبح شده بود، دروازه‎ها باز بودند و پُلِ ورود به شهر پائین آورده شده بود.
بعد از آن شب زندگی در قلعه سخت‎تر و غیرقابل تحملتر به نظرم می‎آمد. دیوارهای قدیمی، پُل متحرکِ ورود به شهر، دروازهای آهنی، نگهبانان و نظامیان که خشن و عصبانی "چه کسی آنجاست؟" می‎گفتند و جواب‎های مطیعانه "یک خودی"، لرزش ابدی چهره‎های رنگپریده، چشمان ترسان و نیمه‌ترسان، بازار با سایه‎های تنبل و لرزان. تمام اینها مانند سُرب بر روحم سنگینی می‎کردند و من نمی‎توانستم خود را از دست آنها نجات دهم، نمی‎توانستم نفس راحتی بکشم ... قلبم درد می‎کرد، دلتنگیِ وحشتناکی مرا از درون می‎خورد و من تصمیم گرفتم به پیشواز مسیح برانم.
من در اولین و بهترین درشکه می‎نشینم. درشکه‎چی صورتش را به طرف من می‎چرخاند و می‎پرسد:
"به کجا؟"
من جواب می‎دهم: "هر جا که تو می‎خواهی! اما دور از اینجا، دور، دور از اینجا!"
"چه مدت باید برانم؟"
"تا وقتیکه اسب استقامت می‎کند! ..."
درشکه‎چی دهانه اسب را به دست می‎گیرد، و ما می‎رانیم.
ما مرتب دورتر و دورتر می‎راندیم. مزارع جدید، جنگل‎های جدید، روستاهای جدید، شهرهای جدید، همه‌چیز جدید است؛ اما فقط ظاهرِ همه‌چیز جدید است و در واقع همان چیزهای قدیمی‎اند. وقتی من دقیقتر نگاه می‎کنم در همهچ‌یز همان سودازدگی را می‎بینم، نگاه هر انسان وحشتزده و غیرحقیقی‎ست، هر صدائی شکسته‎ست ... بر روی تمام چیزها مهی خاکستری نشسته که مانع هر نوری می‎گردد و هر شادی‎ای را خفه می‎سازد. همه چیز خُرد شده است. و من مرتب فریاد می‎کشم: "به رفتن ادامه بده! ..." من اما وابسطه به درشکه‎چی‎ام، و درشکه‎چی وابسطه به اسب ... اسب می‎خواهد غذا بخورد و ما باید توقف کنیم.
من داخل مهمانخانه می‎شوم. مهمانخانه اتاق بزرگی‎ست که توسطِ پردۀ کهنه‎ای به دو قسمت تقسیم شده است و در یک سمت آن در کنار میزِ بزرگی سه مرد نشسته‎اند. آنها متوجه من نمی‎شوند و من می‎توانم آنها را با خیال راحت تماشا کنم. آنها از سه نسل هستند. سالخورده‎ترین‎شان مانند کبوتری خاکستری‎ست، اما راست مانند شمعی نشسته است و با چشمان تیز بدون عینک کتابی را که در مقابلش روی میز قرار دارد می‎خواند. چهره سالخورده‎اش جدی‎ست، چشمان پیرش با اطمینان نگاه می‎کنند، و پیرمرد و کتابش انگار با هم رشد کرده‎اند: ریش سفید که نوک نقره‎ای رنگ‎شان بر روی صفحات کتاب استراحت می‎کنند آن دو را ترکیبی از یک قطعه می‎سازد. در کنار او مردِ میانسالی نشسته است، ظاهراً پسرش: چهره‎اش مانند پدر اما جوانتر است، سرزنده‎تر، عصبی‎تر و گاهی هم خسته‎تر. او هم به کتابی نگاه می‎کند، اما یک عینک به چشم دارد، کتابش کم حجمتر است و او آن را نزدیکتر در مقابل چشمانش نگاه داشته و به لبه میز تکیه داده است. فقط نیمی از ریش و گیس‎های کنار شقیقه‎اش سفید شده‎اند. او خود را به جلو و عقب حرکت می‎دهد و ظاهراً بدنش می‎خواهد با هر حرکت خود را از کتاب جدا سازدْ اما کتاب او را دوباره جذب خود می‎کند. او خود را به جلو و عقب حرکت می‎دهد و لب‎هایش آهسته تکان می‎خورند. گهگاهی به پیرمرد نگاهی می‎اندازد، پیرمرد اما متوجه نگاه‎های او نمی‎شود. در سمت چپ پیرمرد جوانترین‎شان نشسته است، ظاهراً نوه‎اش، یک مرد جوان، با موهای سیاه براق و چشمانی ناآرام. او هم در حال نگاه کردن به یک کتاب است، اما کتابِ او کاملاً کم حجم است و او آن را کاملاً مقابل چشمان سرزنده‎اش نگاه داشته است. گاهی کتاب را از خود دور می‎سازد، نگاهِ پُر احترام و در عین حال وحشتزده‎ای به پیرمرد می‎انداد، سپس با لبخند تمسخرآمیزی به پدرش نگاه می‎کند و روی خود را برمی‎گرداند تا بشنود در پشت پرده چه در حال رخ دادن است. من اما از پشت پرده صدای ناله‎ای می‎شنوم، انگار زنی با دردِ زایمان در آنجا دراز کشیده است ...
من می‎خواهم سُرفه خفیفی کنم تا آنها متوجه من شوند. در همین لحظه پرده کمی عقب می‎رود و من دو زن را می‎بینم. یک زن سالخورده با چهره‎ای تیز و استخوانی و چشمانی نافذ و یک زن جوان با چهره‎‎ای نرم و تار و چشمانی بی‌اطمینان. آنها آنجا ایستاده‎اند و به طرف مردها نگاه می‎کنند و منتظرند که مردها متوجه آنها گردند. پیرمرد متوجه آنها نمی‎شود، روح او با روح کتاب در هم جوش خورده‎اند. مرد میانسال اما متوجه زن‌ها می‎شود و با خود فکر می‎کند که آیا باید پدر را بیدار سازد، مرد جوان اما از جا می‎جهد ...
"مادر، مادر بزرگ! چی شد؟ ..."
پدرِ مردِ جوان ناآرام از جا برمی‎خیزد، پدربزرگ کتاب را کمی از خود دور می‎سازد و به زن‌ها نگاه می‎کند.
مرد جوان با صدائی لرزان می‎پرسد: "حالش چطوره؟"
زنِ سالخورده با آرامش جواب می‎دهد: "جان سالم بدر برد!"
مردِ جوان لبخند می‎زند: "جان سالم به در برد؟ جان سالم به در برد؟"  
مرد میانسال می‎گوید: "مادر، تو اصلاً تبریک نمی‎گوئی؟"
پیرمرد فکر می‎کند و می‎پرسد:
"بگید چه اتفاقی افتاده؟ و اگر هم فقط یک دختر باشد ..."
زنِ سالخورده می‎گوید: "نه! او یک پسر است ..."
"مُرده؟"
زن سالخورده جواب می‎دهد: "نه، بچه زنده است!"، اما در صدایش شادی نبود.
"فلجه؟"
"زائده عجیبی دارد! درکنار هر دو شانه‎اش ..."
"چه زائده‎ای؟"
"چیزی مانند دو قطعه بال ..."
"بال؟"
"بله، بال. و آنها در حال رشد کردن هستند ..."
پیرمرد پریشان است، مردِ میانسال شگفتزده و مردِ جوان از شادی سر از پا نمی‎شناسد و می‎گوید:
"خیلی خوبه، خیلی خوبه! خوبه که بال‎‏ها رشد می‎کنند، باید خوب رشد کنند و به بال‎های درستی تبدیل شوند، به بال‎هائی بزرگ و قوی! خیلی خوبه!"
مرد میانسال می‎پرسد: "چرا اینطور خوشحالی می‎کنی؟"
پیرمرد آه می‎کشد: "یک ناقص‎الخلقه!"
نوه می‎پرسد: "چرا؟"
پیرمرد با عصبانیت می‎گوید: "بال انسان‎ها را به بالا بلند می‎کند ... انسان با بال نمی‎تواند بر روی زمین بماند ..."
نوه لجوجانه می‎گوید: "اینکه مهم نیست! بنابراین او از زندان نجات یافته، دیگر احتیاج به خاکِ کثیف ندارد و در هوا زندگی می‎کند ... آیا مگر آسمان زیباتر از زمین نمی‎باشد؟"
پیرمرد رنگش می‎پرد و مرد میانسال رشته سخن را بدست می‎گیرد:
"پسر دیوانه! از چه چیزی باید انسان در هوا زندگی کند؟ تنفس کردنِ هوا که کافی نیست ... در هوا مهمانخانه اجاره داده نمی‎شود و هیچ جنسی توزیع نمی‎گردد ... در هوا آدم نمی‎تواند حتی یک پوستِ خرگوش بخرد ... در هوا ..."
پیرمرد حرف او را قطع می‎کند و با صدائی محکم و سخت مانند فولاد می‎گوید: "در هوا مدرسه دینی نیست، کنیسه نیست، اتاق کوچک برای نماز و آموختن نیست. در هوا مسیرهای پیموده گشتۀ اجداد وجود ندارند! چون آدم در هوا هیچ مسیری در مقابلش نمی‎بیند باید در اطراف سرگردان باشد ... البته آدم یک پرنده آزاد است، اما وای به حال آن پرندۀ آزادی که دچار شک یا اندوه گردد! ..."
مرد جوان با عجله با چشمانی سوزان از جا می‎جهد: "چرا؟"
اما پیرمرد نمی‎تواند جواب او را بدهد، زیرا که در این لحظه زن سالخورده حرف او را قطع می‎کند و می‎گوید:
"مردهای ابله! به چه چیزهائی فکر می‎کنید ... و خاخام؟ آیا خاخام اجازه خواهد داد که او را ختنه کنند؟ آیا اصلاً او اجازه خواهد داد که برای کودکی با بال دعای خیر خوانده شود؟ ..."
من از جا می‎جهم. گذراندن شب در خارج از شهر، سفر با درشکه و کودک با دو بال، تمام آنها فقط یک رؤیا بودند.
 
نوازنده کنترباس
روزی جوان فقیری که کسی نمی‎دانست از کجا آمده و روزها و شب‎هایش را کجا می‎گذراند در توماسچاو یک شهرِ کوچکِ لهستانی هم‌مرز با گالیسیا ظاهر می‎شود. او فقط بعضی اوقات خود را نشان می‎داد و از مردم درخواست غذا می‎کرد.
البته مردم به <کسی که دستش را دراز می‎کند> چیزی می‎دهند. و چون این جوان نه پول و نه غذای دیگری بجز نان خشک قبول می‎کندْ بنابراین چیز زیادی از او نمی‎پرسند؛ هر روحِ زنده‎ای حقِ داشتن غذا دارد. اما مردم متوحه می‎شوند که او یک انسان خیلی عجیبی‎ست. او چشمانی دارد که به نظر می‎رسد به دوردست نگاه می‎کنند اما آنچه را که در یک قدمی‎اش اتفاق می‎افتد نمی‎بینند. او همانطور که دیگران پلک خود را تکان می‎دهند مرتب لاله گوشش را تکان می‎دهد، طوریکه انگار او صداهائی از هوا جذب می‎کند، حتی وقتی همه‌جا ساکت است. و چون او مسافت دور را می‎بیند و از فاصلۀ دور می‎شنودْ همیشه اندیشناک است. وقتی او را مخاطب قرار می‎دهند می‎لرزد، انگار که او را از جهان دیگری بیدار ساخته‎اند، و اگر بخواهد جواب دهد فقط با یک <آری> یا یک <نه> جواب می‎دهد. اما وقتی بخواهد بیشتر بگوید خودش را در سخنرانی‎اش مانند درون تور ماهیگیری گرفتار می‎سازد؛ بر پیشانی‎اش عرق می‎نشیند و دیگر نمی‎تواند خود را از آن دام نجات دهد ...
و وقتی کسی یک بار از او تقاضای خدمتی کند و او را برای انجام مأموریتی به جائی بفرستد، بنابراین مردِ جوان بنا به عادت چند روزی ناپدید می‎شود و با پاسخِ کاملاً اشتباهی بازمی‎گردد. و این کار نه از روی تنبلی بلکه بخاطر غرقِ در خواب و خیال بودن اوست.
"آیا کسی را که بخاطرش فرستاده شده بودی دیدی؟"
"ابتدا امروز."
"و تا امروز چه می‎کردی؟"
بعد معلوم می‎گردد که او وقتی برای انجام مأموریت می‎رفته در بین راه با یک موشِ کوچک مواجه گشته و موشِ کوچک جیک جیکی کرده است؛ احتمالاً نمی‎توانسته راه خانه‎اش را پیدا کند ... بعد یک پرنده او را از بالا صدا زده و او هم بدنبال پرنده رفته است. و از این قبیل کارها می‎کرده. او ابتدا امروز به آنجائی که او را فرستاده بودند رسیده است. در آنجا به او چیزی گفتند اما او آن را فراموش کرده یا اصلاً نفهمیده است. به این ترتیب همه‌چیز را اشتباه انجام می‎داد و در این حال لبخندی از روی سادگی می‎زد و دست لاغرش را برای قطعه‎ای نانِ خشک دراز می‎کرد؛ او در تمام وقت چیزی در دهان نگذاشته است.
شهروندان در یک چنین شهرِ کوچکِ فقیر بدون مغازه‎های بزرگ در فصل تابستان هنگامیکه روزها دراز و خالی‎اند خمیازه کشان کنار پنجره‎ها می‎نشینند، به بازار نگاه می‎کنند و منتظر می‎مانند که چیزی پیدا شود تا بتوانند خود را وقفش سازند. یک چنین شهروندی کنار پنجره ایستاده است، به مردِ جوان غریبه و فقیر نگاه می‎کند و او را به سوی خود می‎خواند. شهروند هیچ کاری ندارد، تمام مگس‎ها را گرفته و می‏‎خواهد مردِ جوان را بازپرسی کند.
"بیا داخل اتاق، پسر."
جوان سرش را تکان می‎دهد. او نمی‎خواهد.
"چرا نه؟"
جوان جواب می‎دهد: "همینطوری!"
شهروند می‎خندد. او تنبل نیست، از اتاق خارج می‎شود و پیش پسرِ جوان می‎رود، کنار او می‎نشیند و شروع می‎کند:
"پسر، نام تو چیست؟"
جوان سؤال او را تکرار می‎کند: "نام من چیست؟ آوراوم، فکر کنم آوراوم. بله، آوراوم!"
"تو آن را مطمئن نیستی؟"
او هیچ چیز را بطور یقین نمی‎داند. چطور می‎شود چیزی را مطمئناً دانست؟ خیلی از چیزها فقط مطمئن به نظر می‎رسند.
شهروند از خنده به سرفه می‎افتد.
"و نام خانوادگی‎ات چیست؟
پسر جوان هیچ‌چیز از آن نمی‎داند. و او از روی سادگی می‎پرسد که آیا مگر آدم باید اصلاً نام خانوادگی داشته باشد.
شهروند می‎گوید:
"البته، زیرا که افراد زیادی به نام آوراوم وجود دارند و امکان اشتباه گرفتن آنها از هم وجود دارد ..."
"خب، این که مهم نیست."
"پسر، تو به چه کسی تعلق داری؟"
"به پدر."
"و نام پدرت چیست؟"
"نام او پدر است."
"و پدرت کجا زندگی می‎کند؟"
"همانجائیکه پدر تو هم زندگی می‎کند!" و جوان انگشتش را بلند می‎کند و آسمان را نشان می‎دهد.
شهروند لبخند می‎زند و ادامه می‎دهد:
"و پدر دیگری نداری؟"
"نه."
"و یک مادر؟"
"آیا مگر باید یک مادر داشت؟"
شهروند خودش را از زور خنده مچاله می‎سازد، و جوان می‎پرسد:
"اجازه دارم بروم؟"
شهروند که از لذت بردن در حال ذوب شدن بود جواب می‎دهد: "فوری، فوری! و از کجا می‎آئی جوان باهوش؟"
"از روستا!"
"اسم روستا چیست؟ کجا قرار دارد؟"
جوان آن را نمی‎داند.
"از اینجا خیلی دور است؟"
او رفته بود و رفته بود و رفته بود ...
و مرد جوان کلمه <رفته بود> را آنقدر تکرار می‎کند تا اینکه لبانش خسته می‎شوند و در پایان اضافه می‎کند: "و هنوز هم باید رفت!"
"چند روز و چند شب باید رفت؟"
او آن را نشمرده بود.
سؤالی به خاطر شهروند می‎آید:
"می‎تونی دعا کنی؟"
دعا؟ شهروند باید برایش توضیح دهد که <دعا> یعنی چه. و ابتدا پس از ده متر کلمه توضیح دادنْ مردِ جوان متوجه می‎شود که دعا یعنی: با پدر صحبت کردن.
شهروند که به نظر می‎آمد روده‎اش انگار از خنده در حال گره خوردن است می‎گوید "آره، آره!"
او < بشنو اسرائیل> را می‎تواند!
"چه کسی آن را به تو یاد داد؟"
جوان تعریف می‎کند که در راه از روستا به شهر با مرد بسیار پیری در جنگل برخورد کرده است. این مردِ پیر به او گفته که پدرش چه کسی می‎باشد و شیوه صحبت کردن با پدر و خواندن <بشنو اسرائیل> را به او آموخته است. البته آنچه را که او به پدرش می‎گوید نمی‎فهمد اما پیرمرد به او گفته بود که پدر همه چیز را می‎فهمد و از آن شاد می‎شود.
"و چه وقت تو با پدر صحبت می‎کنی؟"
"دو بار در روز."
و در آن حال او موسیقی می‎نوازد.
"تو موسیقی می‎نوازی؟ چه سازی؟"
هر چیزی که دم دست دارد.
در روستا عادت داشته با ساقه علف بنوازد، بعد به او یاد دادند که سوت‎های کوچک چوبی بتراشد و او با چنین سوتک‎هائی می‎نواخته ... در شهر به او یک سوتکِ ساخته شده از خاکِ رُس بخشیده بودند و حالا او با آن می‎نواخت ...
"و اگر به تو یک کمانچه می‎دادند؟"
چشمان جوان می‎درخشند: آه، اگر او فقط یک کمانچه که نوازندگان شهر دارند می‎داشت! مخصوصاً یکی از آن بزرگ بزرگ‎هایش که آن را با بندِ چرمی حمل می‎کنند ... آه، او بعد چطور با آن می‎نواخت! ...
شهروند به بازپرسی خود ادامه می‎دهد: "شاید کسی برای تو یک بار چنین سازی بخرد، اما باید قبلاً نشان بدهی که چه می‎توانی."
جوان سوتِ خاک‌رُسی‎اش را از زیر پیراهن درمی‎آورد و می‎نوازد.
و وقتی او می‎نوازد در آسمان سر و صدا شروع می‎شود، دسته‎ای پرنده باهم پرواز می‎کنند و بر بالای سر او بال بال می‎زنند. جوان با لبخند به سمت آنها نگاه می‎کند و سوتِ خاک‌رُسی را دوباره زیر پیراهنش قرار می‎دهد.  
شهروند اما سرش را اصلاً بالا نکرد و هیچ‌چیز ندید. با صدای سوتِ مردِ جوان یک زن از خانه خارج می‎شود و پس از او خدمتکار. دو زوج به پنجره‎های خود نزدیک می‎شوند و به بیرون نگاه می‎کنند. شهروند می‎خواهد شوخی خود را نشان دهد و به بازپرسی از جوان ادامه می‎دهد:
"و در جنگل چه می‎خوردی؟"
او از قارچ زندگی می‎کرد.
پس بنابراین او حداقل چیزی از قارچ‎ها می‎داند!
"و قبلاً در روستا چه می‎خوردی؟"
آنچه که به او می‎دادند.
"و چه کسی به تو چیزی می‎داد؟"
کشاورز، زن کشاورز، حتی کشیش و میخانه‎چی ...
"و چه چیزی به تو می‎دادند؟"
شهروند نفسش را نگه می‎دارد. حالا باید فاش شود!
و جوان با سادگی تمام جواب می‎دهد که به او سبزی، سوپ کلم، گوشت و نان می‎داند؛ او اما فقط نان می‎خورده و بقیه چیزها را برای پرندگان پرتاب می‎کرده است.
"چرا فقط نان؟"
او فقط نان دوست دارد و از غذاهای دیگر خوشش نمی‎آید.
پیرمرد در جنگل از او پرسیده بود که او چه می‎خورد. و وقتی او جواب داده بود فقط نان دوست دارد پیرمرد به او گفته بود که به این خاطر دوستش می‎دارد و بعنوان پاداش به او صحبت کردن با پدر را آموخت. او پیرمرد را خیلی دوست می‎داشت، خیلی ... و دعای <بشنو اسرائیل> را خیلی جدی می‎خوانَد، زیرا که پیرمرد آن را به او دستور داده است ...
شهروند اما همچنان پافشاری می‎کند و می‎پرسد:
"و اگر پیرمرد به تو دستور سرقت می‎داد؟"
سپس او سرقت می‎کرد.
"و دستور قتل و غارت؟"
او غارت می‎کرد ...
اما پیرمرد هرگز چنین دستوری به او نخواهد داد، زیرا آدم خیلی خوبی‎ست.
"اما اگر او امروز بیاید و به تو دستور دهد که تو یک انسان را بکشی؟"
سپس او خواهد کشت.
"و از پدر هیچ نمی‎ترسی؟"
به چه خاطر باید او ترس داشته باشد؟
"از مجازات او."
در این وقت جوان برای اولین بار لبخند می‎زند.
"شما شوخی می‎کنید: پدر که مجازات نمی‎کند!"
در این وقت اما مردم به نماز خوانده می‎شوند و شهروند با عجله به کنیسه می‎رود تا در فاصلۀ دو نماز تعریف کند که چه هوشمندانه از مردِ جوان بازپرسی کرده است ...
البته شهر کوچک بخاطر او به انداه کافی سرگرمی داشت، اما در این وقت ماجرای زیر اتفاق می‎افتد.
بخشداری یک ارکستر موسیقی داشت: دو کمانچه، یک فلوت، یک کلارینت،  یک طبل، و برای کامل کردن ارکستر همانطور که معمول است همچنین یک کنترباس. یک ارکستر فقیر که در عروسیِ یهودی‎ها می‎نواختند، در روزهای جشن پوریم و حانوکا چند گروشِن کاسبی می‎کردند و حتی گاهی وقتی ارکسترهای دیگر وقت نداشتند توسط اشراف کوچک‎تر برای یک مجلس رقص اجاره می‎گشتند. هنرشان اما خیلی بزرگ نبود.
یک بار جریان زیر اتفاق می‎افتد: فصل زمستان است، اعضای ارکستر سپیدۀ صبح از مجلس رقصِ یکی از اشرافِ کوچک به خانه بازمی‎گردند؛ نوازندگان کمی مشروب نوشیده ولی چون در خانۀ مسیحی‎ها اجازه خوردن چیزی بجز نان را نداشتند فقط یک قطعه کوچک نان بعنوان صبحانه خورده بودند. نوازندگان آهسته، هرکس برای خود آوازخوان، زمزمه‌کنان و لعنت‌گویان می‎رفتند، و نوازنده کنترباس که سنگینترین ساز را باید حمل می‎کرد پشت سر آنها خود را می‎کشید. او به زحمت می‎تواند پاهایش را از درون برف بیرون بکشد. او یک مرد مسن و ضعیفی‎ست. او صدا می‎زند، فریاد می‎کشد و خواهش می‎کند که دیگران او را جا نگذارند، اما آنها به او گوش نمی‎دهند، هرکس برای خود می‎رود. حالا بین آنها بخاطر تصفیه‌حساب نزاع درمی‎گیرد؛ آنها فحش می‎دهند و سرزنش می‎کنند و همانطور که گفته شد مشروب هم نوشیده بودند. در این بین هوا منقلب می‎شود و برف دوباره شروع به باریدن می‎کند. نوازندگان بر خود مسلط می‎شوند؛ مستی از سرشان می‎پرد و شروع به دویدن می‎کنند. و هر یک از آنها به محض رسیدن به شهر با عجله به خانه خود می‎رود و مانند آدم مُرده‎ای بر روی تختخواب می‎افتد. اما نمی‎گذارند که آنها مدت درازی بخوابند: نوازنده کنترباس به خانه بازنگشته بود و زنش با صدای بلند از یک نوازنده پیشِ نوازندۀ دیگر می‎رفت، او را از خواب بیدار می‎ساخت و می‎پرسید: "شوهر من کجاست؟ شوهر من کجاست؟"
به محض آنکه آنها از مستی و خواب به خود می‎آیند و متوجه می‎گردند که زن از آنها چه می‎خواهد دچار وحشت می‎شوند. آنها از جا می‎جهند و به بیرون می‎دوند تا نوازنده کنترباس را جستجو کنند؛ اما نه جاده دیده می‎شود و نه راه مالروئی: آنها فقط کفن لیز و سفید می‎بینند ــ برفِ تازه و پاکی همه جا را پوشانده بود ــ آنها برای جستجوی نوازنده کنترباس به راه می‎افتند!
آنها بدون رفیق خود بازمی‎گردند. اما می‎گویند که هنوز جای امیدواری باقیست: شاید او آنقدر عاقل بوده و به یکی از دهکده‎های کوچکِ بین راه پیچیده و خود را نجات داده باشد.
یک روز می‎گذرد و یک روز دیگر هم؛ سرما فروکش کرده و برف نیمه‌ذوب شده بود. یک روز جمعه است، مردم برای احترام به روز شبات به حمام می‎روند، در باره نوازنده کنترباس صحبت می‎کنند و کسی چیزی نمی‎داند. ناگهان گاریِ یک کشاورز به آنجا می‎راند و در وسطِ بازار توقف می‎کند. بر روی گاری اما جسد یخزدۀ نوازنده کنترباس قرار دارد ... مردم جسد را فوری برمی‎دارند و تا قبل از تاریک شدن هوا به گور می‎سپارند ... مردم می‎ترسیدند او را کالبدشکافی کنند ... آنها با تلاش فراوان قبل از شروع شبات کارشان را تمام می‎کنند! بیوه نوازنده کنترباس صبح روز بعد به کنیسه می‎رود و می‎خواهد از درس تورات جلوگیری کند: نوازنده کنترباس پنج کودکِ کوچک از خود باقی گذارده بود. پس از به پایان رسیدن شبات جلسه‎ای تشکیل می‎شود و نوازندگان هم دعوت می‎گردند. بخشداری بودجه ندارد و می‎خواهد که نوازندگان بدون یک نوازنده کنترباس به کارشان ادامه دهند و سهم رفیق‎شان را همچنان به بیوه او بپردازند. نوازندگان پاسخ می‎دهند: این غیرممکن است! یک ارکستر بدون نوازنده کنترباس اصلاً ارکستر نیست. در جشن‎های یهودی ممکن است با اجازه بخشداری بشود این کار را انجام داد اما اشراف اگر کنترباس نباشد هرگز قدمی برای رقصیدن برنمی‎دارند ... خاخام در جواب می‎گوید که نگهداری یک روح در اسرائیل مهمتر از ارکستر و رقصیدنِ اشراف می‎باشد؛ نوازندگان به او می‎گویند که امیدوارند خاخام آنها را ببخشد اما او از موسیقی هیچ‌چیز نمی‎فهمد. دیگران فریاد می‎زنند: "گروه وقیح!"
در این وقت شهروندی که مرد جوان را چنان هوشمندانه بازپرسی کرده بود با دست بر روی میز می‎کوبد و می‎گوید:
"آقایان، ساکت!"
او می‎تواند این مشکل را حل کند. او مرد جوانی را می‎شناسد که خیلی مایل است کنترباس بنوازد و می‎تواند خوب هم بنوازد ... و باید که زن بیوه را به عقد و ازدواج او دربیاورند: سپس گرگ سیر خواهد گشت و بُز سالم خواهد ماند و بخشداری هم لازم ندارد یک گروشن بپردازد ...
شاید منظور او فقط شوخی کردن بود، اما بخشداری و خاخام از یک سو و نوازندگان از سوی دیگر این پیشنهاد را مانند غریقی که به هر چیز چنگ می‎اندازد می‎پذیرند؛ حتی زن بیوه هم با آن موافق بود، آوراوم هم همینطور، و مردم در همان ماه عروسی را برپا می‎سازند ...
به این ترتیب آوراوم ناگهان صاحب یک زن با پنج کودک و یک کنترباس و یک آرشه می‎گردد.
او با زن در صلح زندگی می‎کند: او هرگز به خانه نمی‎رود و شب را جلوی درِ خانه به صبح می‎رساند. تمام روز را جائی بیرون از خانه می‎گذراند و وقتی در شهرِ کوچک جشنی و یا مجلس رقصی در نزد اشراف بر قرار باشد او هم همراه ارکستر می‎نوازد. وقتی گرسنه است به پنجره می‎کوبد، زنش از پنجره قطعه‎ای نان به او می‎دهد و او با نان تا زمانیکه دوباره گرسنه شود ناپدید می‎گردد ... وقتی زن‎های همسایه از همسر نوازنده کنترباس سؤال می‎کنند که آیا در زندگی زناشوئی خود خوشبخت است او می‎خندد و می‎گوید: او چنان خوشبخت است که تقریباً در جهان کسی خوشبخت‎تر از او پیدا نمی‎‏شود! زنِ پیری مانند او چه بیشتر می‎خواهد؟ شوهرش نه غذا می‎خورد و نه آب می‎نوشد و به او هیچ کلمۀ بدی نمی‎گوید؛ پول خود را هم از ارکستر می‎گیرد ... چه می‎تواند بیشتر از این آرزو کند؟
همچنین به نظر می‎آمد که آوراوم هم از سرنوشت خود راضی‎ست. در ابتدا چون او همیشه خارج از ملودی و برای خودش می‎نواخت با اعضای ارکستر مشکل داشت ... وقتی نواختن ارکستر تمام می‎گشت او به آرامی به نواختن ادامه می‎داد، انگار به ارکستر دیگری تعلق دارد که در جائی کاملاً دور می‎نواختند و بجز او کسی قادر به شنیدن آن نمی‎باشد. اما با گذشت زمان آنها به او عادت کردند. وقتی پیش اشراف می‎نواختند می‎دانستند که چطور با او کنار بیایند؛ یکی از نوازندگان بعد از آنکه نواختن ارکستر به پایان می‎رسید دستش را به سمت آرشه او می‎برد و آن را محکم نگاه می‎داشت. در عروسیِ یهودی‎ها اما عمداً می‎گذاشتند که او به نواختن ادامه دهد، و مهمان‎ها خود را از خنده مچاله می‎کردند؛ اعضای ارکستر این کار را به ویژه در جشن‎های بزرگ برای تفریح حضار انجام می‎دادند.
بخشداری از آوراوم بسیار راضی‎ست. او همیشه ساکت و متواضع رو به دیوار و پشت به تماشگران می‎نشیند تا هیچ زنی را نبیند ... در جشن عروسی‎ها چیزی در دهان نمی‎گذارد، زیرا که او تکه نان خود را به همراه دارد. مردم تقریباً او را هرگز در حال خوردن نمی‎بینند. بعلاوه او تمام سال زنگ مدرسه کنیسه را به صدا می‎آورد.
او عادت داشت سه بار در روز <بشنو اسرائیل> را با کنترباس بنوازد: صبح‎ها وقت طلوع افتاب، شب‎ها وقت غروب آن و یک بار هم در نیمه‌شب. او در نوبت صبح و شب این کار را بر روی چمن در کنار رودخانه شهر و نوبت نیمه‌شب را در وسط بازار انجام می‎داد؛ و صدای کنترباس او در سکوت شب به نوسان می‎آمد و از میان درها و مغازه‎ها به اتاق‎ها و در قلب‎ها نفوذ می‎کرد ... و در صدایِ سازَش عبادت و تدینِ جدی و عجیبی قرار داشت. اگر زنگ مدرسه کنیسه کسی را از خواب بیدار نمی‎ساخت، اما صدای کنترباس او آن‌ها را از خواب بیدار می‎ساخت و مردم بدون اراده برای خدمت به خالق از تختخواب پائین می‎آمدند، چراغ روشن می‎کردند و به نماز نیمه شب می‎ایستادند.
پیش می‎آمد که یکی از اشراف در بین رقصیدن زن را تنها می‎گذاشت، به سمت آوراوم می‎دوید و یکی از گیس‎های شقیقه‎اش را به این خاطر که او خارج از نُت می‎نواخت می‎کشید؛ یهودی‎ها در تمام جشن‎ها به او می‎خندیدند، اما وقتی او با نواختن کنترباس آنها را برای نماز نیمه‌شب بیدار می‎ساخت آه کشان می‎گفتند:
"دیوانه بیچاره! اما در نواختنش چیزی قرار دارد، باید چیزی در آن قرار داشته باشد!"
عده‎ای می‎گفتند:
"روح بیچاره و لال می‎خواهد با خالقش حرف بزند و زبان دیگری بجز ساز خود ندارد!"
یک بار در توماسچاو عروسی بزرگی برپا گشت که هر پنجاه سال یک بار پیش می‎آید.
این شوخی نیست: رئیس بخشداری لوبلین و خاخام شهرِ کراکوف فرزندانشان را به ازدواج هم درمی‎آورند، و توماسچاو هم اتفاقاً در بین این دو شهر قرار دارد.
رئیس بخشداری لوبلین می‎خواهد خاخام شهر کراکوف را برای اینکه بداند با چه کسی خویشاوند می‎گردد با یک جشن عروسی مجلل متحیر سازد.
او می‎گذارد برای هزینه ازدواج یک بشکۀ کوچکِ سکه از انباری بیرون بغلطانند. او خدمتکاران را به توماسچاو می‎فرستد تا در آنجا با سخاوتی پادشاهانه همه‌چیز را آنطور که شایسته رئیس بخشداری لوبلین، کسی که لطف می‎‏کند با خاخام شهر کراکوف خویشاوند شود آماده سازند.
خدمتکاران لوبلینی به توماسچاو می‎آیند و قبل از هر چیز محل مناسبی برای عروسی می‎جویند: زیرا که مردم ثروتمند، شهروندان محترم، معلمین تورات، خاخام‎ها و قضات از لوبلین، کراکوف و توماسچاو به این عروسی دعوت شده بودند.
و سه گروه ارکستر در این عروسی خواهند نواخت: ارکستر شهر لوبلین، ارکستر شهر کراکوف و همچنین ارکستر شهر کوچک توماسچاو.
از زمان‎های قدیم در پایانِ شهر انبار بزرگی وجود دارد که مردم زمستان‎ها در آن چوب خشک می‎کردند. خدمتکاران این محل را که مانند کشتی نوح بزرگ است کرایه می‎کنند؛ بیرون آنجا را با انواع عکس‎ها نقاشی و داخلش را مانند یک سوکّا با پارچه‎ها، پرده‎ها و فرش‎هایِ گرانقیمت تزئین می‎کنند. از یک سر به سر دیگر سالن دو میزِ دراز قرار می‎دهند: یکی را برای مردها و دیگری را برای زن‎ها، دیوارها را با شمعدانی‎ها و فانوس‎های کاغذی تزئین می‎کنند. برای چهل آدم بالغ در محل جا وجود دارد! و درهای ورودی مخصوصی برای خانم‎ها، خدمتکاران و نوازندگان درست می‎کنند، و در وسط یک درِ بزرگ که بر بالایش تاج تورات را نقاشی می‎کنند: برای ورود خاخام از کراکوف و مهمان‎های دیگر ...
و روز عروسی فرا می‎رسد. مرتب مهمان‎های تازه‎ای از راه می‎رسند که در نزد شهروندان مسکن می‎یابند: هر یک از شهروندان این را بزرگ‎ترین افتخار می‎داند و بهترین اتاقش را به مهمان واگذار می‎کند. و هنگامی که مهمان‎ها برای شامِ بزرگ کنار میزها می‎نشینند، هنگامی که شمع شمعدانی‎های روی میزها، دیوارها و فانوس‎های کاغذی روشن می‎شوند، هنگامی که گوشواره‎ها و پارچه‎های لباس خانم‎ها شروع به درخشش می‎کنند، در این لحظه سالن از نور تورات هم پُر می‎شود: فاضلین کراکوف، لوبلین، توماسچاو و در صدر آنها خاخام از کراکوف داخل می‎شوند.
خدمتکاران سینی‎های بزرگ ماهی را سر میزها می‎برند، کارد و چنگال‎های نقره‎ای جرنگ جرنگ به صدا می‎افتند، خانم‎ها در کنار میزشان شادمانه پچ پچ می‎کنند و صحبت در بارۀ تورات در کنار میز خاخام از کراکوف همۀ صداها را تحت‎الشعاع خود قرار می‎دهد. ناگهان موسیقی با یک مارشِ شاد میان کلامشان می‎دود ... اعضای سه ارکستر می‎نوازند و شعلۀ شمع شمعدانی‎های روی میزها و دیوارها با طنین سازشان از شادی می‎لرزند. و خاخام کراکوفی به صندلی‎اش تکیه می‎دهد و با شادی به موسیقی گوش می‎سپارد: او موسیقی را درک می‎کرد ...
ارکستر از مارشِ شاد به یک آهنگ حزن‎انگیز تغییر ریتم می‎دهد؛ این کار چنان با مهارت انجام می‎گیرد که حاضرین اصلاً متوجه آن نمی‎شوند. موسیقی جاری می‎گردد، یک نوازنده کمانچه از کراکوف چنان مؤثر می‎نوازد که انگار کمانچه با کلمات صحبت می‎کند، درِ قلب‎ها را می‎گشاید و خود را در روح حاضرین می‎پاشاند ... و اعضای هر سه ارکستر او را به آرامی و متواضعانه همراهی می‎کنند ... طوری‎ست که انگار رودخانه درخشنده ویستولا خود را آهسته می‎جنباند و شُر شُر صدا می‎کند و به افتخار عروس و داماد، به افتخار خاخام از کراکوف و میهمانانِ محترم آواز می‎خواند. انگار یک پرنده ترانه‎ای سوزناک می‎خواند، سپس ترانه‎ای شاد و به این نحو می‎خواهد بگوید: در حقیقت جشن شادی‎ست اما تبعید اعلیحضرتِ الهی را نباید فراموش کرد. سپس فریادِ شادی دوباره برمی‎خیزد و ارکستر ناگهان تحت تأثیر قرار می‎گیرد، تمام آلات موسیقی شروع به نواختن می‎کنند، مرتب به صدایشان افزوده می‎گردد و شادی لحظه به لحظه بیشتر اوج می‎گیرد ...
و ناگهان همه‌چیز قطع می‎شود، طوریکه انگار سیمِ سازها پاره شده و تمام ادواتِ موسیقی شکسته باشند. سکوت برقرار است، اما در میان سکوت صدائی برمی‎خیزد: هو، هو، هووو ... آوراوم هنوز در حال نواختن است و تمام چشم‎ها به پشت او دوخته شده‎اند. همه ساکتند و هیچکس مژه هم تکان نمی‎دهد، فقط دست آوراوم همراه با آرشه به اینسو و آنسو حرکت می‎کند:
هو، هو، هووو ...
نوازندگان مخصوصاً طرح این برنامه را ریخته بودند تا حاضرین را با هزینه آوراوم سرگرم سازند ...
اما آنها موفق به این کار نمی‎گردند!
نوازندگان نگاه می‎کنند و منتظرند که مهمان‎ها به خنده بیفتند، اما مهمان‎ها به آوراوم و از او به خاخام از کراکوف نگاه می‎کنند. در حضور خاخام که جای خندیدن نیست! چهره‎ها پیچ و تاب می‎خورند، لب‎ها خم می‎شوند، خنده از چشم‎هایشان دیده می‎شود، اما آنها به خاخام از کراکوف نگاه می‎کنند و منتظر می‎مانند. خاخام از کراکوف با کلاهِ خز مخصوص بر سر به صندلی خود تکیه داده و پلک‎هایش پائین افتاده‎اند. آیا خاخام از کراکوف خوابیده است؟
و کنترباس همچنان می‎نوازد:
هو، هو، هووو ...
حوصله مردم بطور غریبی در حال سر رفتن بود.
ناگهان چشم‎های حاضرین از خاخام به راهِ ورودی میانی می‎افتد. از آنجا سر و صدا برمی‎خاست، آنها صدای قدم‎هائی را می‎شنوند، خدمتکاران به آن سمت می‎دوند، در را باز می‎کنند و فریاد می‎کشند: "نه، حالا نه! به شماها دیرتر غذای فقرا داده خواهد شد ..."
حالا معلوم می‎شود که فقرا می‎خواهند داخل شوند. خاخام کراکوفی چشم‎هایش را باز می‎کند و می‎خواهد چیزی بگوید. احتمالاً می‎خواهد بگوید که بگذارند آنها داخل شوند. پس چه‌چیز دیگری بجز این؟
اما در همان لحظه در کنار در پیرمردی با کلاه ژنده و با ریشی ژولیده و خاکستری و گیس‎های شقیقه دیده می‎شود، یک گدا مانند بقیه گداها اما با نگاهی باشکوه مانند نگاه چشمان یک پادشاه و با حرکاتی پادشاهانه. خدمتکاران وحشتزده می‎شوند و بدون اراده با احترام از نگاهش می‎گریزند. او اشاره‎ای می‎کند و خدمتکاران غیرارادی یک راه برایش باز می‎کنند. پیرمرد که عده‎ای گدا به دنبالش روان بودند در لباس پست‎ترین گداها و با چشمان و حرکات یک پادشاه داخل می‎شود، به وسط سالن عروسی می‎رود و می‎ایستد. در پشت سر او کل جمعیت گداها می‎ایستند، مهمان‎ها نگران و گنگند، خاخام از کراکوف همچنین. اما آوراوم به نواختن ادامه می‎دهد. مردم می‎بینند که چگونه پشت خم شده‎اش می‎لرزد و چگونه دستش همراه با آرشه بر روی سیم‎ها می‎راند. و کنترباس ناله‎ای باطنی و جدی می‎کند:
هو، هو، هووو ...
و پس از لحظه‎ای پادشاه پیر در لباس گدائی دهانش را باز می‎کند. مهمان‎ها خود را بر روی میزها خم می‎کنند، مردمی که در فاصله دورتر میز نشسته بودند ناگهان بی‌صدا از جا می‎جهند و بر روی نوک پا خود را نزدیک می‎سازند. همه توسطِ دهان پیرمرد مانند آهن‎ربائی جذب شده بودند، تمام چشم‎ها به لبان او دوخته شده بود ...
و پیرمرد ابتدا یک کلمه می‎گوید: "نیمه‌شب!" و بعد ادامه می‎دهد: "خاخام از کراکوف، آوراوم نماز نیمه‌شب را می‎نوازد ... آیا شما آن را باور نمی‎کنید، بنابراین آن را خواهید شنید ... برای اینکه شما این احسان را تجربه کنید و بشنوید که آوراوم چگونه نماز نیمه‌شب را می‎نوازد از قبل تعیین شده بود که با رئیس بخشداری از لوبلین خویشاوند شوید: توماسچاو در میانۀ راه قرار دارد .... و به افتخار شما همه آن را خواهند شنید اما نه مانند شما؛ زیرا که شما موسیقی را درک می‎کنید ..."
آوراوم به نواختن ادامه می‎دهد و مردم مانند جادو شده‎ها ساکت گوش می‎دهند. گدای پیر اما دستش را بلند می‎کند و به سمت سقف اشاره می‎کند. سقف شکاف برمی‎دارد و مانند سایبانی یک قسمتش به راست و قسمت دیگرش به چپ می‎رود.
و آسمان با ستاره‎های درخشنده خود را نشان می‎دهد. ماه بر بالای شکاف ساکت در نوسان است ... و ساکت هم ناپدید می‎گردد. و گدای پیر هنگامیکه ماه ناپدید می‎گردد دوباره به سمت بالا اشاره می‎کند و آسمان هم شکاف برمی‎دارد، و در اوج آسمان نور بی‌پایانِ اولیه ظاهر می‎گردد و با تکان دادن و لرزاندن خود آواز و موسیقی به صدا می‎آید. فرشته‎ها نماز نیمه‌شب را می‎خوانند، گروه کُرِ فرشته‎ها می‎خواند، ارکستر فرشته‎ها می‎نوازند؛ و همه به یک نحو می‎خوانند و می‎نوازند. و کنترباس آوراوم با آنها و با مزامیر نور که در اوج می‎جنبند و می‎لرزند همراهی می‎کند ...
و تمام حاضرین به لرزش می‎افتند ...
پیرمرد دوباره دستش را تکان می‎دهد و شکاف آسمان بسته می‎گردد، موسیقی قطع می‎شود، ستاره‎ها لرزان و درخشنده در سکوت با شادی متواضعانه‎ای شناورند ...
پیرمرد دوباره دستش را تکان می‎دهد و دو نیمه سقف به حرکت افتاده و به هم می‎پیوندند. مهمان‎ها مانند سنگ مات نشسته بودند و به زحمت نفس می‎کشیدند، و کنترباس آوراوم دوباره به صدا می‎آید:
هو، هو، هووو ...
و ناگهان آرشه و کنترباس از دستش می‎افتند، او بلند می‎شود، به سمت حاضرین می‎چرخد و شروع به خواندن می‎کند: <بشنو اسرائیل!> و او آن را با همان ملودی‎ای که در آسمان نواخته بود می‎خواند ... و به محض تمام کردن آن از حال می‎رود و خم می‎شود ...
پیرمرد او را قبل سقوط کردن می‎گیرد.
او به مستخدمین دستور می‎دهد: "او را به بیمارستان منتقل کنید!"
و آنها او را برمی‎دارند و به بیرون حمل می‎کنند.
پیرمرد پس از آنکه آوراوم را به بیرون حمل می‎کنند می‎گوید: "خاخام کراکوف شما به یک عروسی نیامده‎اید، بلکه به یک خاکسپاری. آوراوم به پیش میزبان آسمانی خوانده شده است، آنجا یک نوازنده کنترباس کم داشتند ..."
و پیرمرد با همه گداهای همراهش ناپدید می‎گردد.
و اینطور هم اتفاق می‎افتد.
آوراوم، نوازنده کنترباس روز بعد در بیمارستان می‎میرد و خاخام از کراکوف و بقیه مهمان‎ها در مراسم خاکسپاری او شرکت می‎کنند. پیرمرد اما باید کسی باشد که در جنگل به آوراوم <بشنو اسرائیل> را آموخته بود ...
این غیرممکن نیست ...
 
چهار نامه به چاین
اولین نامه
به همسر محبوبم چاین که زندگی‎اش دراز باد!
وقتی این نامه بدستت برسد، من، شوهر تو اشموئل مویشِه در دوردست‎ها خواهم بود. من از تو طلب عفو و آمرزش می‎کنم. من با اراده‎ای آزاد ترکَت نکردم؛ من دیگر نمی‎توانستم بیش از این تحمل کنم! من خودم را متقاعد ساختم که ما به آخر خط رسیده‎ایم و بدبختی دیگر قابل تحمل کردن نمی‎باشد. ما جهیزیه‎ات را فروختیم و پولش را خوردیم، و ارثیه پدری را برادرت، آن راهزن، از آنِ خود ساخت. در حالی که او آن نامه‎های فراوان را با تو رد و بدل می‎کرد خانه را به نام پدر زنش ثبت کرد. و من چون یک فنیگ هم پول نداشتم نمی‎توانستم هیچ کسب و کاری را شروع کنم. بنابراین برایم چاره دیگری باقی‌نماند بجز اینکه، خدا آن روز را نیاورد، یا مانند مویشِۀ خیاط خودم را دار بزنم و یا به آمریکا فرار کنم. و من آمریکا را انتخاب کردم تا حداقل رستگاریم را از دست ندهم. در آمریکا اما دیگر نه معلم تلمود خواهم بود و نه یک آقای نجیبزاده. اگر خدا بخواهد، با عرق جبین و ده انگشت‎هایم یک قطعه نانم را بدست خواهم آورد، تا اینکه خداوند، درود بر او، دلش برای من به رحم آید و ده انگشتانم را برکت دهد. شاید خدا به تجارتِ پیاز تو هم برکت بدهد و ما را دوباره به هم برساند، و بعد یا من به طرف تو بیایم یا تو پیش من بیائی. آمین، خواسته‎اش اجابت گردد!
محبوبم، چاینِ خوبم، من از تو تمنا می‎کنم، غصه نخور و گریه نکن. تو خوب می‎دانی که من تو را فقط بخاطر نگرانیِ غذا، بخاطر یک قطعه نان ترک می‎کنم. چاین، تو زن من هستی و من اشموئل مویشِه شوهر تو، و ما هر دو کودک‎مان را دوست می‎داریم، امیدوارم زنده و سالم باشد. من اگر حداقل یک قطعه نان می‎داشتم مطمئناً این کار را نمی‎کردم. شاید در این بین خداوند، درود بر او، دلش بخاطر ما به رحم آید؛ شاید برادرت، آن راهزن، وقتی بفهمد که من تو را طلاق نداده ترک کرده‎ام، دلش برای تو به رحم آید، طوریکه قلب سنگینش نرم گردد و برایت چند روبل بفرستد ...
چاینِ طلائی من، چه حرفی باید بزنم و چه می‎توانم بگویم؟! من باید به تو بگویم که به سفر رفتن و ترک کردن تو و بچه بیش از یک بار به فکرم رسیده بود. من مدت‎هاست فهمیده‎ام که هیچ راه دیگری برایم باقی نمانده است. من روز و شب به این موضوع فکر می‎کردم، هم در وقت نماز و هم در حین تدریس. من فقط منتظر فرصتی بودم که کودک ما ــ امیدوارم که بهبودی یابد! ــ سلامتی‎اش را بدست آورد. و وقتی وضع کودک، که زندگی‎اش دراز باد، کمی بهتر گشت، دیگر جرأتش را نداشتم به تو بگویم که می‎خواهم به آن دوردست‎ها فرار کنم ... من وحشت داشتم که تو با این کار مخالفت کنی و من نتوانم برخلاف خواسته تو این کار را انجام دهم. بنابراین تمام این افکار را برای خود نگاه داشتم و بدون اینکه کسی متوجه شود از قلبم خون می‎بارید. اما هنگامیکه تو دو روز پیش با نیم کیلو نان به خانه بازگشتی و آن را بین من و کودک، که زندگی‎اش دراز باد، تقسیم کردی و گفتی که تو پیش همسایه‎ها غذا خورده‎ای، من اما در صورتت که ناگهان رنگارنگ شده بود خواندم ــ زیرا که تو نمی‎توانی دروغ بگوئی ــ، به من دروغ می‎گوئی و چیزی نخورده‎ای، بعد ناگهان متوجه گشتم که چه سخت در برابرت گنهکارم! وقتی من نان را می‎خوردم این احساس را داشتم که من، خدا آن روز را نیاورد، گوشت تو را می‎خورم. و وقتی دیرتر یک استکان چای نوشیدم چنین به نظرم آمد که انگار خون تو را می‎نوشم، ناگهان چشمانم گشوده گشتند و دیدم که من چه گنهکاری در اسرائیل می‎باشم. و چون من وحشت داشتم چیزی به تو بگویم بنابراین بدون آگاهی‎ات فرار کردم.
من پالتو و ردایم را نزد یشِل به گرو گذاشتم (اما نباید، بخاطر خدا، کسی از آن مطلع شود!) و با پول آن به سفر پرداختم. اگر در حین سفر پولم تمام شود بنابراین همه‌جا یهودی‎ها، این پسرانِ خدای رحیم پیدا خواهند شد که نگذارند در خیابان از گرسنگی بمیرم. به این ترتیب وابسته به صدقۀ موجوداتی از خون و گوشت خواهم گشت. و من نذر کرده‎ام: اگر خدا بخواهد و من دیرتر درآمدی داشتم با ربحِ مرکب به فقرا پول بدهم. این حکم خداست!
چاینِ طلائی من، تو خودت می‎دانی که دور شدن از تو برایم چه تلخ و سخت می‎باشد ... زمانیکه تنها کودکِ با ارزشِ ما متولد گشت، من اصلاً به این فکر نمی‎کردم که مجبور شوم او را حتی برای یک لحظه هم بدون پدر بگذارم ...
شبِ قبل از فرارم تقریباً یک ساعت تمام بالای تخت تو خم شده بودم. تو در خواب بودی. در نور مهتابْ تازه متوجه گشتم که متأسفانه چه درمانده دیده می‎شوی و کودک چه زرد رنگ است ... از وحشت و ترحم قلبم فشرده گشت. نزدیک بود از چشمانم اشگ جاری شود. تقریباً بدون هوش و حواس خانه را ترک کردم. من درِ نانوائی را کوبیدم، یک نان خریدم، آهسته به اتاق بازگشتم و آن را برای تو کنار گذاشتم. و بعد چند لحظه دیگر آنجا ایستادم و پاهایم برای رفتن بی‌توان بودند ... چاین، چه باید بیشتر برایت بگویم؟! انسان گاهی رنج‎های صد سال را در یک لحظه تجربه می‎کند!
چاین، تاج سرم، من می‎دانم که یک جنایتکار و یک قاتل هستم، زیرا من در هرحال یک طلاق‎نامه هم برایت برجا نگذاشتم. اما خدا در آسمان شاهد است که من نمی‎توانستم دلم را راضی به این کار کنم. من فکر می‎کنم که اگر یک طلاق‎نامه برایت می‎گذاشتم باید در بین راه از غم و اندوه می‎مردم. اما ما زن و شوهر وفادار و صادقی هستیم. خدا، درود بر او، ما را به هم پیوند داده. من با تمام وجود دوستت دارم. ما یک روح در دو بدنیم. من اصلاً نمی‎دانم که بدون تو و بدون بچه، که زندگی‎اش دراز باد، چطور خواهم توانست یک لحظه هم زندگی را تحمل کنم. و اگر کسی به تو گفت که من تو را، خدا آن روز را نیاورد، بعنوان یک زنِ طلاق داده نشده ترک کرده‎ام حرفش را باور نکن! زیرا من، اشموئل مویشِه، شوهر تو هستم و آنچه انجام داده‎ام را باید انجام می‎دادم. چه کارهائی که انسان در مواقع نیاز انجام نمی‎دهد ...
چاین، تاج سرم، اگر می‎توانستم قلبم را درآورم و نشانت دهم که چه در آن می‎گذردْ می‎توانست باعث راحتی‎ام گردد. روح پاک من، من در درد و عذاب بزرگی هستم، اشگ از چشم‎هایم جاریست و اصلاً نمی‎بینم که چه می‎نویسم ... قلبم درد می‎‏کند و در سرم یک آسیاب در حال چرخیدن است. تمام اعضای بدنم می‎لرزند و درشکه‎چی، این جوان خام، در برابرم ایستاده، با مشت بر روی میز می‎کوبد و فریاد می‎کشد: وقت حرکت رسیده است!
خالق جهان، به من رحم کن، همینطور به زنم چاین، او و کودک‎مان را سالم نگهدار، خدا کند که ما روزی با دیدن کودکِ خود شادی را تجربه کنیم!
شوهر وفادار تو که این نامه را از بین راه در یک مهمانخانه می‎نویسد،
اشموئل مویشِه.
 
دومین نامه
همسر عزیز و محبوبم!
چه باید بگویم؟ من این را کاملاً واضح می‎بینم: این اراده خداوند بود که من تو را ترک کنم. خدا خودش این فکر را به من داد که به آمریکا بروم. و هر چیزی را که خدا، درود بر او، انجام می‎دهد به نفع ما است. چاینِ عزیزم! وقتی چشم‎هایم را می‎بندم خود را در خانه می‎بینم و به تو در آن سر جهان فکر می‎کنم. چه کسی انتظارش را داشت که یک چنین معلمِ تلمودی مانند من، انسانی که صحبت کردن نمی‎داند و به زحمت سکه‎های پول را از هم تشخیص می‎دهدْ ناگهان موفق شود یک سفر با قطار و سپس با کشتی بر روی دریا بکند و سالم به آمریکا برسد؟! در این کار واقعاً انگشت خدا در کار است! ... فقط او می‎توانست با اراده‎اش این را به مرحله اجرا درآورد که تو و کودک را ترک کنم. خداوند، درود بر او، مایل است بگوید که ما برای تورات، برای چادرِ ازدواجِ خوپا و بخاطر کارهای خداپسندانه باید به راه‎های دور برویم!
چاین، تاج سرم! من در خشکی در بین راه معجزات به اندازه کافی دیدم. اما آنها در مقابل معجزاتی که بر روی آب دیدم قابل مقایسه نیستند. بر روی آب همه چیز را فراموش کردم و در آمریکا تمام معجزاتِ روی آب را!
ابتدا در کشتی رنجِ بزرگی باید تحمل می‎کردم. و این قابل تحمل نبود. اما همه‌چیز به بهترین وجه تغییر کرد و من فکر می‎کنم که زنده ماندنم را باید فقط مدیونِ محاسن پرهیزکاری‎های تو و تنها کودک‎مان باشم.
شانه، تو حتماً لِیبِ آوازخوانِ مذهبی را به یاد می‎آوری که چند سال قبل به شهر ما آمده بود تا در آن روزهای وحشتناک پیشنمازی کند؟ من هنوز می‎دانم که تو در روز آمرزش کنار درِ خروجی به من چه گفتی: از زمانیکه تو زندگی می‎کنی چنین آوازِ مذهبی‎ای نشنیده‎ای. من حتی کلمات تو را به یاد سپرده‎ام: لِیبِ آوازخوان مانند شیری می‎غرد و مانند کودکی می‎گرید ... صبح روز بعد در شهر مشاجره‎ای درمی‎گیرد، هیچ انسانی دیگر به آوازها فکر نمی‎کرد و کسی به او پول نمی‎داد. بنابراین، باید متأسفانه از خانه‎ای به خانه دیگر می‎رفت و صدقه جمع می‎کرد. آیا هنوز به یاد داری که او دختر کوچکی به نام جِنِندِل داشت. او می‎توانست با آن صدای کودکانۀ خود تمام آهنگ‎های پدرش را بخواند ... هنگامیکه آنها به خانه ما آمدند تو  به دختر شفقت کردی، او را روی زانویت نشاندی و پیشانی‎اش را بوسیدی. تو به او چیزی هم هدیه کردی، من دیگر به یاد نمی‎آورم که چه چیزی به او دادی، و همراه دختر بی‌مادر از روی همدردی گریه کردی ... آیا تعحب می‎کنی از اینکه من هنوز خیلی خوب همه چیز را به یاد دارم؟
چاین، تاج سرم، حالا باید بدانی که من تمام کلمات و حرکات شیرین تو را که برایم همیشه پُر از فیض بودند به یاد دارم. همیشه در برابر چشمانم ایستاده‎ای! در حین سفر دریائی بیش از یک بار فکر کردم که تو را در کنارم می‎بینم؛ کودک ما خود را به پیشبندت آویزان کرده بود و لحن صدای تو و صدای کودک بی‌اندازه شیرین به گوشم می‎آمد. من در سفر با همان لِیب برخورد کردم. من نمی‎خواهم لبانم را به گناه آلوده کنم، اما باید بگویم که لِیب از راهِ راست منحرف شده است! او راه راست را کاملاً ترک کرده ...
او در کشتی به حلال بودن یا حلال نبودنِ غذاها توجهِ کمی می‎کرد. مشروب هم می‎نوشید، مانند یهودی‎ای که هرگز مشروب ننوشیده ... در تمام مدت یک بار هم او را با شالِ تالیت و نوار چرمیِ تِفیلین ندیدم. و بعد از غذا هم هرگز دعا نمی‎کرد ... مرتب با سرِ برهنه پرسه می‎زد ... این کافی نبود که خودش چنین رفتاری داشت، او اجازه می‎داد که دخترش هم همان راه را برود ... جِنِندِل، آن دختر کوچک حالا هفده ساله و دختر بسیار زیبائی شده است. پدرش او را مجبور می‎سازد در برابر مسافرین کشتی برقصد و او به زبان‎های مختلف آواز می‎خواند. باید به خدا شکایت برد. مردم به آوازش گوش می‎دهند، دست می‎زنند و چیزی فریاد می‎کشند، شیطان می‎داند چه. و در این حال همه‌چیز کاملاً جلف و غیراخلاقی پیش می‎رود. واقعاً نفرت انگیز است!
من در لحظه اول ــ چرا باید دروغ بگویم؟ ــ از دیدارشان خوشحال بودم. من با خود می‎اندیشیدم: در هرحال آنها آشنا هستند و من دیگر تک و تنها نخواهم بود. دیرتر اما از آنها زحمت زیادی دیدم. من نمی‎توانستم آرام بنشینم و ببینم که چطور او دخترش را فاسد می‎سازد، وقتی می‌‎شنیدم مردی که روزی بعنوان نمایندۀ کل جامعه در برابر خالق جهان در جایگاه پیشنماز می‎ایستاده کلماتی غیر اخلاقی از دهان خارج می‎سازد که حال آدم را بهم می‎زندْ قلبم را می‎شکافت. و صدایش را با عرق کاملاً سوزانده ...
و این آدم‎ها می‎خواستند به من ادب یاد بدهند! آنها در کشتی با شوخی‎هایشان تعقیبم می‎کردند و من از آنها بجز: معلم تلمود و ابله چیز دیگری نمی‎شنیدم ... او گیس‎های شقیقه‎ام را می‎کشید و دختر نخ‎های تالیتم را و تمام کشتی به من می‎خندیدند!
و آنها از چه‌چیز من خوششان نمی‎آمد؟ از اینکه حلال بودن غذا برایم مهم بود و ترجیح می‎دادم روزه بگیرم تا از غذاهای بت‌پرستان لذت ببرم.
تو اما می‎دانی که من طبیعتی صلحدوست دارم؛ به این دلیل سعی می‎کردم از همه دوری کنم و اکثراً تنها در گوشه‎ای می‎نشستم و در سکوت می‎گریستم ...
مردم اما مرا در مخفیگاهم می‎جستند و مرا هدف تمسخرهایشان می‎ساختند. من فکر می‎کردم که با این کارِ آنها باید بمیرم!
اما حالا در آمریکا می‎بینم که آن هم مشیتِ خداوند بوده است!
این لطف خداوند بود که برایم لِیب را به آمریکا فرستاد، همانطور که روزی یوسف را بخاطر برادرانش به مصر فرستاده بود. زیرا من در اینجا بدون او قادر به چه کاری بودم؟ آنهم من، کسی که زبان مردم اینجا را نمی‎فهمد و هیچ هنر و صنعتی نمی‎داند!
اما لِیب انگار که اینجا در خانه خود می‎باشد. او زبان انگلیسی را روان حرف می‎زند. او فوری مرا از روز اول به کارخانه سیگارسازی برد، و حالا من در آنجا کار می‎کنم و پول بدست می‎آورم!
فعلاً ما با هم زندگی می‎کنیم، زیرا من نمی‎دانم که چطور می‎توان خانه اجاره کرد.
همینطور دختر هم رفتارش را ــ این واقعاً اثبات فضل الهی‎ست ــ نسبت به من تغییر داد.
جِنِندِل دیگر بخاطر ریش و گیس‎های شقیقه‎ام مرا مسخره نمی‎کند و خود را همانطور که شایستۀ یک دختر یهودی‎ست از من دور نگاه می‎دارد. او برایمان غذا می‎پزد، و این خیلی مهم است، گرچه من گوشت نمی‎خورم و فقط از تخم‌مرغ و چایِ بدون شیر زندگی می‎کنم. او رخت‎هایمان را هم می‎شوید. تمام اینها اثبات تازه‎ای می‎باشد که آنچه خدا انجام می‎دهد به نفع ماست.
و می‎دانی چرا ورق برگشت و همه چیز به بهترین وجه تغییر کرد؟ فقط بخاطر محاسن پرهیزکاری تو!
این هنوز در کشتی بود. هنگامیکه من دیگر قادر به تحمل نبودم به خود جرأت دادم و پیش جِنِندِل رفتم و به او گفتم که من شوهر چاین هستم. آن روز را به یادش آوردم که به خانه ما آمده بود و تو او را روی زانویت نشاندی و آنطور با او مهربان بودی ...
او فوری طور دیگر شد. او با من احساس همدردی کرد و در چشم‎هایش اشگ جمع شد. او بطرف پدرش رفت، با او لحظه‎ای صحبت کرد و بلافاصله پس از آن میان ما صلح برقرار شد.
آنها با کاپیتان صحبت کردند، و او به مردم دستور داد که رفتارشان را نسبت به من بهتر کنند. و آنها هم این کار را کردند.
حالا من هرچه می‎خواستم می‎توانستم نان و چای بدست آوردم. کارمندان کشتی از تعقیب کردنم دست کشیدند و من می‎توانستم نفس راحتی بکشم.
از این جریان می‎توانی حدس بزنی که چه محبوبیتی جِنِندِل نزد مردم دارد. و این هم جای شگفتی ندارد! اولاً مردم یک صورت زیبا را مهمترین چیز می‎دانند: همه آنها بخاطر یک صورت زیبا قبول می‎کردند به دریا بپرند. دوماً جِنِندِل دارای یک شخصیت خوب است و در چشمان همه مرحمت می‎یابد.
حالا می‎خواهم به تو زنِ طلائیم یک خبر خوش بدهم:
لِیب می‎گوید که من حداقل ده دلار در هفته بدست خواهم آورد!
من قصد دارم نیمی از آن را، یعنی پنج دلار برای تو بفرستم و پنج دلار برای خود نگه دارم. با این پول زندگی خواهم کرد و مقداری از آن را پس‎انداز می‎کنم تا یک نسخه کامل تلمود بخرم. کتابِ میشنایِس را با خود آورده‎ام. من تصمیم گرفته‎ام هر هفته حداقل ده صفحه یاد بگیرم. فعلاً شالِ تالیت تهیه نخواهم کرد. من با تالیتِ لِیب نماز می‎خوانم، زیرا او با خود یک تالیت آورده است.
البته من نمی‎دانم به چه دلیل آن را آورده، زیرا که او خودش هرگز نماز نمی‎خواند.
من به خودم می‎قبولانم که آن هم مشیت الهی‎ست: به او دستور داده شده است که تالیت را برای من بیاورد.
و شاید او قصد دارد اینجا در تعطیلات مهم پیشنمازی کند؟ من چه می‎دانم! در آمریکا همه‌چیز ممکن است! اینجا جهانی وارونه‎ست. من اما یک دلار در هفته پس‎انداز خواهم کرد تا بعد آنقدر برایت پول بفرستم که شما هر دو بتوانید به اینجا بیائید. زیرا حالا می‎بینم که خدا خودش می‎خواهد من اینجا در آمریکا بمانم و خالقِ جهان بهتر از هرکس می‎داند که برای انسان‎ها چه‌چیز خوب می‎باشد. می‎دانی، می‎خواهم هنوز چه‌چیزی به تو بگویم؟ من دیگر بخاطر برادرت، آن راهزن، عصبانی نیستم. من به خودم می‎گویم که آن هم یک مشیتِ آسمانی بوده است. زیرا وگرنه قابل توضیح نیست که انسانی بر ضدِ خواهرِ خونی خویش چنین عملی انجام دهد.
آسمان همه‌چیز را طوری تنظیم کرد که من به آمریکا بروم و تو را بعداً به اینجا بیاورم. و اگر خدا به من کمک کند و من کمی بیشتر پول بدست آورم به برادارت هم کمک خواهم کرد. زیرا من به خود می‎گویم: او مرد فقیری‎ست! کسی که نزد ما ثروتمند بحساب می‎آید در آمریکا فردِ گدائی بیش نیست.
من نامه‎ام را تمام می‎کنم. این بار کمی مختصر نوشتم. من هنوز خیلی چیزها برای گفتن دارم. اما می‎ترسم که لِیب بتواند هر لحظه داخل اتاق شود. و من نمی‎خواهم که آنها ببینند برایت نامه می‎نویسم. خواهش می‎کنم نامه‎ام را به هیچکس نشان نده. چه احتیاجی‎ست که غریبه‎ها بفهمند بین ما چه می‎گذرد؟
من کودک را بغل می‎کنم و می‎بوسم، زندگیش دراز باد! بحساب من ده هزار بار ببوسش. می‎شنوی؟
شوهر تو
اشموئل مویشِه.
 
سومین نامه
عزیزترین همسر!
من هنوز می‎توانم به یاد آورم که پس از رفتن یچِنِنِ کفاش به آمریکا چگونه در شهر ما از آمریکا و اوضاع آمریکا صحبت می‎گشت. مردم از خود می‎پرسیدند که شاید آمریکائی‎ها بر روی سرهایشان راه می‎روند. این حرف درستی‎ست: اینجا واقعاً یک جهان وارونه‎ست! هیچ ردی از نظم و هیچ‌چیز بجز شلوغی و قیل و قال پیدا نمی‎شود، درست همانطور که در نزد قصاب مینجِنِ ما می‎باشد.
تصورش را بکن که یک روز پالتیلِ پنبه‌ساز و یوسِلِ دباغ بگویند که خاخام از دانشِ یهودی بی‌بهره است و حتی کوچک‎ترین معلوماتی ندارد که با آن حتی مراسم ازدواج و طلاق را انجام دهد؛ یا اینکه ریاستِ جماعت دیگر مناسب او نیست. حالا، آیا مردم به این حرف تا حد مرگ نمی‎خندیدند؟
اما کارگران در آمریکا، برای مثال کارگرانِ سیگارسازی حق دارند در همه‌چیز مداخله کنند. آنها در انتخابات شرکت می‎کنند، و حالا حدس بزن که اجازه انتخاب چه کسی را دارند؟ اجازه انتخاب رئیس‌جمهور را! و فکر می‎کنی که رئیس‌جمهور چه باشد؟
رئیس‌جمهور نه چیزی کمتر و نه چیزی بیشتر از رئیس کل کشور می‎باشد. و من شنیده‎ام که آمریکا ده بار بزرگتر از اروپاست. آیا می‎توانی این را تجسم کنی؟ حالا تصورش را بکن که من چه وحشتی کردم وقتیکه شب گذشته ناگهان در باز شد و دو کارگر که من با آنها در کارخانه در کنار یک دستگاه کار می‎کنم پیش من آمدند. آنها هم یهودی‎اند. بنابراین آنها پیش من می‎آیند، دو فرد را نام می‎برند که من نامشان را در این میان دوباره فراموش کرده‎ام، و به من می‎گویند من هم کارگر هستم و باید کوشش کنم مردی به ریاست جمهوری برگزیده شود که برای وضعیت ما خوب باشد.
و آن دو برایم تعریف می‎کنند که یکی از نامزدهای ریاست جمهوری جانب ثروتمندان را می‎گیرد و همه کسانی که زندگی را با نیروی بازوی خود می‎چرخانند لگدمال می‎کند؛ و اینکه نامزد دیگر که آنها می‎خواستند او را انتخاب کنند یک جواهر واقعی‎ست، مردی که فقط کارگران را دوست دارد و از افراد ثروتمند و شکم بزرگ به شدت متنفر است. و آنها چیزهای ابلهانۀ دیگری هم تعریف کردند که من اصلاً نتوانستم آنها را درک کنم.
من در اعماق قلبم به آنها می‎خندیدم، اما به خاطر صلح ــ شرمنده ساختن انسان مناسب نیست ــ این لطف را کردم و به آنها جواب مثبت دادم.
بیشتر به این خاطر تا هرچه زودتر از دست آنها راحت شوم و بتوانم برای تو این نامه را بنویسم. حالا خودت بگو، آیا اینجا یک جهانِ وارونه نمی‎باشد؟
طبق صحبت‎های آنها اگر کسی که آنها دوستش دارند انتخاب شود من در هفته ده دلار درآمد خواهم داشت، اما اگر خدای ناکرده آن دیگری انتخاب شود بنابراین درآمدم نُه یا شاید هم هشت دلار خواهد بود.
لِیب اما می‎گوید که سیاست را می‎فهمد! که سیاست یک هدف است! و او می‎گوید که من هم وقتی مدت طولانیتر اینجا زندگی کنم مقداری از سیاست مطلع خواهم گشت. اما برای من بی‌مانع است! من به حرف‎هایش آری و آمین می‎گویم و با خود فکر می‎کنم: از جائیکه شراب داخل می‎شود چیزهای بی‌معنا هم خارج می‎گردد. او قسم می‎خورد که از سیاست در زمان انتخابات زندگی‎اش را می‎گذراند و اینکه از این کار چند دلاری هم برای آینده کنار می‎گذارد. اما من غیرممکن است بفهمم که چطور می‎توان از این کار پول درآورد.
اما شوخی به کنار: این مربوط به ما نمی‎شود! در هرحال این یا آن فرد به ریاست جمهوری انتخاب خواهد شد و ما هم به این جهت خوشبخت نخواهیم گشت.
زیرا اغلب مالیخولیا به جانم می‎افتد و اشگ از چشمانم به روی برگ توتون‎هائی که باید ببُرم می‎ریزد. و شب‎ها بد می‎خوابم.
اغلب در گوشم چیزی وزوز می‎کند و تمام روز سردرد دارم ... و بر ضد تمام این بدی‎ها بجز آنکه قطعه کاغذی بردارم و یک نامه برای چاینِ طلائی‎ام بنویسم وسیله‎ای نمی‎شناسم.
زنِ گرانبهایم! من نمی‎توانم چیزی را در برابر تو پنهان دارم. من باید همه‌چیز را برایت تعریف کنم. من چون هنوز نسخه کامل تلمود را نخریده‎ام بنابراین همچنان از کتابِ میشنایِس می‎آموزم، و می‎دانی دلیل آن چیست؟ زیرا من پول را برای کارهای دیگری احتیاج داشتم.
چاینِ طلائیم، بدان که انسان‎ها همه‌جا برابرند. مردمِ اینجا البته همیشه فریاد <آزادی> می‎کشند اما این آزادی ارزش یک پیاز را هم ندارد! اینجا هم یک یهودی منفور است. در اینجا شاید بیشتر از هرجایِ دیگر تصویر خداوندِ یهودی‎ها مسخره می‎گردد. البته اینجا سگ‎هائی وجود ندارند که برای آدم پارس کنند و مچ پای کسی را دندان بگیرند، اما جوانانِ شیطان به اندازه کافی وجود دارند. به محض اینکه چشمشان به یک ردا می‎افتد شروع به داد کشیدن می‎کنند: "یهودی! یهودی!" و سنگ و کثافت به طرف آدم پرتاب می‎کنند. و در اینجا شکر خدا بقدر کافی هم کثافت پیدا می‎شود. چه باید می‎کردم؟ من همان کاری را کردم که اینجا همه یهودی‎ها می‎کنند. من گیس‎های شقیقه‎ام را به پشت گوش‎هایم شانه کردم و برای خود قسطی لباس‎های آلمانی خریدم. حالا تو می‎دانی پول برای چه کاری مصرف شد. و اگر به اراده خدا اینجا بیائی، تو هم باید لباس‎های دیگری برای خودت تهیه کنی. زیرا که عادات قانون را می‎شکنند. و اینجا هم اینطور لباس پوشیدن جزء آداب است!
تو برایم نوشتی که از جِنِندِل خوشت نمی‎آید. من نمی‎فهمم که تو چه مخالفتی با او داری. من موظف نیستم دیگران را ارشاد کنم. بعلاوه من معتقدم که او این کار را فقط بخاطر یک تکه نان انجام می‎دهد. در واقع او مانند تمام دختران یهودی یک روح پاک است. او تمام روز را وقتی من و لِیب در کارخانه‎ایم غذا می‎پزد، به لباسشوئی مشغول است و خانه را تمیز می‎کند. ابتدا در شب با پدرش به جائی می‎رود تا در برابر مردم برقصد و آواز بخواند. من در خانه می‎مانم و تورات می‎آموزم و برای تو نامه می‎نویسم. در حدود نیمه‌شب آنها به خانه بازمی‎گردند. ما با هم چای می‎نوشیم و بعد برای خوابیدن می‎رویم.
تو می‎نویسی که فکر می‎کنی روزی که جِنِندِل پیش ما آمده بود قاشقی از خانه ما دزدیده است. من اصلاً نمی‎دانم در این باره چه باید به تو بگویم!
شاید جِنِندِل در امور مذهبی کاملاً پرهیزکار نباشد اما به اموال غریبه‎ها دست نمی‎زند! خدا کند چیزی از اتهام زدن تو نَشنَود! او با من مانند کودک خودش رفتار می‎کند. هر لحظه از من می‎پرسد که آیا پیراهنِ تمیز احتیاج دارم یا هنوز یک استکان چای مایلم. او واقعاً کودک خوبیست. او هرچه بدست می‎آورد به پدرش می‎دهد. تو باید ببینی که او با چه احترامی با پدرش رفتار می‎کند، گرچه لِیب استحقاقش را ندارد و اغلب مست به خانه می‎آید و حرف‎های مزخرفِ وحشتناکی می‎زند.
لِیب به صراحت برایم توضیح داده است که بخاطر جهیزهِ دخترش پول جمع می‎کند و به محض پس‎انداز کردن هزار دلار برای دخترش شوهری می‎یابد که جِنِندِل را طبق قانون موسی و اسرائیل به عقد خود در آورد. سپس جِنِندِل دیگر در برابر مردم غریبه آواز نخواهد خواند. من نمی‎دانم که آیا او این را جدی می‎گوید یا نه، اما خدا کند چنین پیش آید و جِنِندِل حرفۀ زشتش را کنار بگذارد.
جِنِندِل حتی هنگامیکه پدرش این را برایم تعریف می‎کرد صورتش درست آنطور که شایسته یک دختر حقیقی یهودی‎ست سرخ گشت. او کاملاً با نیتِ پدرش موافق است. چاینِ عزیزم من از تو خواهش می‎کنم که تو خود را از اتهامات واهی و تهمت‌زدن دور بداری. این درست نمی‎باشد و اینگونه قضاوت‎ها ناعادلانه است. چنین کاری زیبندۀ زنان شهرهای کوچک است، اما تو، چاینِ طلائیِ من، بزودی به آمریکا خواهی آمد. اینجا زن‌ها کاملاً متفاوتند: متین، جدی و همچنین مانند مردها مشغول کار.
علاوه بر این اشموئل مویشِۀ تو نه خیاط است و نه کفاش که بخاطر یک زنِ دیگر به تو بی‌وفا گردد. تو اجازه نداری به چنین چیزهائی اصلاً فکر کنی، زیرا که چنین کاری توهین به من است! بدان که کلماتِ تو مانند چاقو زخمی‎ام می‎سازند. و اگر لِیب و دخترش چیزی از آن بفهمند مرا فوری ترک خواهند کرد. سپس من تنها در کویر می‎مانم و بعد باید به کشور بازگردم: زیرا من هنوز هم نمی‎توانم به زبان مردمِ اینجا حرف بزنم و نمی‎دانم اینجا چه باید بکنم؟
چاینِ عزیزم، حالا خواهش من از تو به شرح زیر است: قلم را بدست کوچکِ کودکمان قرار ده، دستش را در دست خود بگیر و بر روی کاغذ بنویس، تا حداقل من شکل یک حرفِ الفبا که او با دست خودش نوشته است را تماشا کنم. خالق جهان، چقدر من باید به گوشه‎ای بروم و گریه کنم! و چرا من گریه می‎کنم؟ زیرا از من دریغ شده است که به فرزندم تورات تدریس کنم. این به تنهائی باعث افزون گشتن غم و اندوهم می‎گردد. و در چنین لحظاتی نامه‎های تو می‎رسند و نمک بر زخمم می‎پاشند. لِیب و جِنِندِل (بعلاوه او در اینجا سوفی نام دارد) امروز از من خواهش کردند که آنها را همراهی کنم تا ببینم که دختر چطور می‎رقصد و گوش کنم که چطور آواز می‎خواند. اما من نمی‎خواستم با آنها بروم. در این وقت لِیب به من گفت <پرهیزکارِ ابله!> و جِنِندِل هم چین به دماغش انداخت. اما برای من مهم نیست! من از راهم یک تار مو هم منحرف نمی‎گردم.
سالم بمانید، تو و کودکمان. این را شوهرت، اشموئل مویشِه آرزو می‎کند.
ماجرای لباس‎ها باید بین ما باقی‌بماند. هیچکس اجازه ندارد چیزی از آن بفهمد. وگرنه باید تا حد مرگ خجالت بکشم. 
شوهر تو اشموئل مویشِه.
 
چهارمین نامه
به همسر پرهیزکارم چاین، که زندگیش دراز باد!
در ده نامه آخرم حتی یک کلمه هم از نام جِنِندِل و همچنین نام لِیب، پدر آوازخوانش نبردم. با زحمت فراوان اتاقی نزد یک قصاب آمریکائی اجاره کردم و چند هفته‎ای می‎شود که دیگر با آنها مواجه نشده‎ام. اما تو مرتب فریاد می‎کشی: جِنِندِل و دوباره جِنِندِل، سوفی و دوباره سوفی! از او چه می‎خواهی؟ من به این حقیقت که برای او و برای خودمان سلامتی آرزو می‎کنم و به این حقیقت که می‎خواهم تو و کودکمان را در یک ساعتِ سعادتمند دوباره ببینمْ قسم یاد می‎کنم که ماجرای زیر را با چشمان خود دیدم: سوفی یک بار برای دیدن پدرش به کارخانه آمد، مدیر کارخانه خودش پیش سوفی رفت و شروع کرد با او به صحبت و شوخی کردن؛ گرچه من کلمه‎ای از حرفش را نشنیدم اما برایم روشن بود که او در باره چیزهای الهی و کارهای متدیانه صحبت نمی‎کند؛ و او می‎خواست گونۀ سوفی را نوازش کند. و، چه فکر می‎کنی اتفاق افتاد؟ سوفی چنان به پشت دست او زد که من مات ماندم! تو باید می‎دیدی که چه با افتخار او خود را از مدیر دور ساخت و خارج گشت. من لذت زیادی از این کار بردم ...
از این جریان می‎توانی نتیجه بگیری که جِنِندِل کودک پاکیست و تو به او تهمت می‎زنی. تو می‎نویسی که او می‎خواهد مرا مانند ماهی‎ای در تورش شکار کند، و چیزهای بیشتری از قبیل چنین مزخرفاتی‎. من آماده‎ام هر سوگندی، حتی یک سوگند در روزِ جشن آمرزش در مقابل تورات یاد کنم که این یک دروغ است. من خودم را تنها بخاطر تو از او دور نگه داشته‎ام و از هر برخوردی با او ممانعت می‎کنم. و من وقتی همدیگر را می‎بینم برای جواب دادن به او برای صد کلمه یک سر تکان می‎دهم. و من باید دوباره تکرار کنم که تو کاملاً بی‌اساس به او مشکوکی. تو در برابر خداوند گناه می‎کنی! من می‎توانستم این گناه را هم اگر که به چنین داستان خجالت‎آوری منجر نمی‎گشت مانند همیشه به تو ‎ببخشم. من ترجیح می‎دادم در عوضِ تجربۀ یک چنین رسوائی به درون زمین فرو می‎رفتم.
هفته گذشته هنگام کار احساس کردم که حالم خوب نیست. ناگهان سرم گیج رفت و بیهوش شدم. وقتی دوباره بهوش آمدم در اتاقم روی تختخواب بودم. جلوی تختخواب دکتر ایستاده بود و گفت که به تب مبتلا شده‎ام. من ده روز در بستر بیماری بودم. در تمام مدت لِیب از کنار تختخوابم تکان نخورد و مانند کودکش از من پرستاری کرد. دیرتر فهمیدم که سوفی هم کراراً بارها به ملاقاتم آمده است ... و در یکی از این روزهای بیماری کارت‌پستالی از تو می‎رسد که در آن تلخیِ نسبت به سوفی بیگناه را از حد گذرانده بودی ... قطعاً آنها آن را خوانده‎اند، زیرا که من تب‌زده در بستر بیماری بودم ... و آن دو در حالی که تو توهین و تهمت زدن‎هایت را می‎نوشتی برای من جانفشانی می‎کردند ... آنها دکتر به بالینم می‎آوردند، به من داروها را می‎خوراندند و مقداری از اساس منزل‎شان را برای نجات من به گرو گذاشتند. لِیب حتی یک شیشه شراب هم برایم آورد. شرابی که مطمئناً بت‌پرستان آن را ساخته بودند، من البته لب به آن نزدم، اما نیتِ لِیب نیک بود ... بعلاوه سه بار در روز با یک لوله شیشه‎ای تبم را همانطور که دکترهای آمریکائی از آنها خواسته بودند اندازه می‎گرفتند ... و من از چه کسی تمام اینها را می‎دانم؟ از قصاب و زنش: آنها همه چیز را برایم تعریف کردند. اگر من لِیبِ آوازخوان و دخترش را پیش خود نمی‎داشتم حالا تو خدای ناکرده بیوه شده بودی. اما تو در عوض چنین مزخرفاتی می‎نویسی، اُف، این یک رسوائی حقیقیست! من اصلاً نمی‎دانم که آیا تو می‎توانی به آمریکا بیائی و در اینجا زندگی کنی.
چاینِ عزیزم، من امیدوارم که تو این چرندیات را از سرت بیرون بیندازی و هستی‎ام را در آینده دیگر با چنین نامه‎هائی ضایع نسازی. در شب‎های بی‎خوابی اغلب تو را می‎بینم که چگونه پشت میز نشسته‎ای و برایم یک نامه می‎نویسی. تو می‎نویسی و بر روی نوشته‎ها دوباره خط می‎کشی، می‎نویسی و دوباره خط می‎کشی. من نامه را می‎بینم، اما از دور نمی‎توانم حروف را تشخیص بدهم و این دردم می‎آورد که نمی‎توانم نامه را بخوانم. و تو قلم را بدست کودک‎مان می‎دهی و با دست او بر روی کاغذ می‎نویسی.
همسر عزیزم تو می‎بینی که من هر هفته پنج دلار برایت می‎فرستم؛ من خودم با پولِ کمتری زندگی را می‎گذرانم و سه پیراهن بیشتر ندارم. من نمی‎توانم از سوفی بخواهم که برایم پیراهن بیشتری تهیه کند. زنِ قصاب اما در بستر زایمان است و فردا اگر خدا بخواهد ختنه‎سوران برگزار خواهد شد ...
این اما اصلاً آن چیزی نیست که من می‎خواهم به تو بگویم. این مهمتر است: عاقل باش، هم برای خودت و همچنین برای شوهرت اشموئل مویشِه.
یادداشت الحاقی:
همین حالا دوباره یک نامه از تو بدستم رسید. چاین، فقط باید بگویم که تو واقعاً دیوانه‎ای! من قادر به حرف زدن نیستم. نوشته‎ای که تو هم می‎توانی دو گیس بلند کنی و می‎توانی بفهمی با مسیحی‎هایِ محترم چگونه صحبت کنی و تو هم می‎توانی برقصی و آواز بخوانی و اینکه نزد خاخام خواهی رفت و از او خواهش خواهی کرد برای من و سوفی مرگ ناگهانی بفرستد ...
تو چه می‎نویسی؟ اینها چه کلماتی هستند؟
خالقِ جهان، تو چرا اینطور شده‎ای؟
مغزم متلاشی شده است و نمی‎دانم که چه باید فکر کنم. من به تو توصیه می‎کنم: از تهمت‌زدن‎ها، دشنام دادن‎ها و نفرین کردن‎هایت دست بکش! یک چنین رفتاری شایستۀ تو نیست. من برایت قسم یاد می‎کنم که اگر بلافاصله برایم نامه‎ای که متناسبِ یک زنِ یهودیِ پاکدامن است ننویسی دیگر جواب نامه‎هایت را نخواهم داد. من نماینده‎ای به آنجا می‎فرستم و می‎گذارم که فقط کودک را برایم بیاورد ... می‎شنوی؟ یا وگرنه خود را در دریا غرق می‎سازم ... این واقعاً دیوانه کننده‎ست!
شوهرت اشموئل مویشِه.
 
نامه ناتمام شانه به شوهرش
موفق باشی شوهرِ پرهیزکارِ و گرانبهایم، موفق باشی!
تو باید این بار از من خبرهای خوش و تسلی‎بخش بشنوی. خدا کند که من هم از تو خبرهای خوش و تسلی‌بخش بدست آورم! آمین. خدا آن را برآورده سازد! ما، همانطور که تو برایم نوشته‎ای هم در این جهان و هم در جهان دیگر به همدیگر پیوسته‎ایم.
شوهر عزیزم، اولاً به اطلاعت می‎رسانم که برادر عزیزم مِناخِم مِندِل که عمرش دراز باد و همسرش خاوِه گیتِل که امیدوارم زمان ظهور مسیح را ببینند! مرا بخشیده‎اند و به جشن ازدواج دخترشان بِیله سوشِه دعوت کردند. جشن ازدواج زیبائی بود و زیباتر از آن نمی‎تواند وجود داشته باشد. خدا را شکر که به من لطف کرد تا چنین ازدواجی را ببینم. انواع کباب، گوشتِ گاو و ماکیان، ماهیِ شکم پُر شده و شکم خالی و بسیاری انواع غذاهای دیگر آنجا وجود داشت. بعلاوه شراب و کنیاک و چیزهای دیگر ...
همه‌چیز خوب و دقیق انجام شده بود! من خودم گوشت را پختم، شکم ماهی‎ها را پُر کردم، اتاق‎ها را آماده ساختم، میزها را چیدم و قبلاً هم خودم برای خریدِ تمام چیزها رفتم.
شکر خدا، من هم کدبانوی اصلی و هم کلفت بودم. زیرا که من فقط برای لذت بردن به عروسی نرفته بودم.
من پیازهایم را فروختم، گذاشتم برایم لباسی بدوزند و چون کسی نبود که به آنها کمک کند بنابراین به خواهش خویشاوندانم هشت روز قبل از عروسی پیش آنها رفتم. عروس با جهیزیه مشغول بود و تمام روزش را نزد خیاط، کفاش و حتی زرگری می‎گذراند.
اما متأسفانه زنِ برادرم خاوِه گیتِل سُرفه می‎کند و این بدین معنی‎ست که طحالش درست کار نمی‎کند.
ازاین جهت خویشاوندِ اصلی قبل و بعد از عروسی من بودم، اما نه در حین عروسی. در حین عروسی من خیلی خسته و فرسوده بودم. بنابراین در گوشه‎ای نشستم و از خوشحالی گریستم، زیرا من این شانس را داشتم که عروس کردنِ دختر برادرم را تجربه کنم و اینکه او عروسی زیبائی داشت.
اما آنها بعد از عروسی مرا فوری از خانه نراندند.
زن برادرم بلافاصله پس از عروسی به لوبلین پیش دکتر رفت تا با او مشورت کند که در ورشو پیش کدام دکتر برود.
و بعد به ورشو سفر کرد و از تمام دکترهای مشهور مشورت گرفت. از ورشو به محل دیگری رفت تا با نوشیدن نوعی آب خود را درمان کند. من مدت شش ماه کدبانوی خانه بودم. خدا به زن برادرم اجر دهد!
آنها آشپز در خانه نداشتند و من غذا می‎پختم و از این کار لذت می‎بردم.
زیرا اولاً در آن حال دیگر فرصت فکر کردن نداشتم و به این دلیل نه دیوانه شدم و نه حتی افسرده. و چون کارهای خانۀ برادرم خدا را شکر خیلی زیاد است من یک لحظه هم فرصت آزاد نداشتم.
همچنین میخانه هم همیشه پُر از جمعیت بود. او درآمد فراوانی از یهودی‎ها و غیر یهودی‎ها کسب می‎کند.
ماهی‎های شکم پُر شدۀ برادر زنم مشهورند و مردمِ فراوانی برای خوردن و نوشیدن به آنجا می‎آیند.
یک بار شروع کردم به کندوکاو و حتی می‎خواستم در باره بعضی از چیزها فکر کنم اما بِیله سوشِه به من اجازه نداد و فوری وظیفه‎ام را به من یادآوری کرد. او یک نگاهِ خوب دارد و همه‌چیز را می‎بیند.
یک بار از شادیِ زیاد بخاطر کدبانو بودنم یک قطره خون تف کردم؛ فقط یک قطره خون.
وقتی برادرم خون را دید به من سفارش کرد که از این موضوع به هیچکس چیزی نگویم. زیرا اگر مردم آن را بفهمند از آمدن به عروسی پرهیز خواهند کرد و یوسِل، مهمانخانه‎چی روبروئی فوری خواهد گفت که این بیماری سِل است و مردم خیابان را خلوت خواهند کرد.
بِیله سوشِه اما باهوشتر از برادرم است. او فوری فهمید که دلیل آن بیماری سِل نیست؛ او گفت که من حتماً ماهی خورده‎ام و با استخوان ماهی گلویم را زخم کرده‎ام. و برای اینکه خفه نشوم شروع کرد به پشتم کوبیدن که یا استخوان بیرون بپرد و یا پائین برود و در گلویم باقی‌نماند. او با چنان عشق و جدیتی به پشتم کوبید که باید استخوان مطمئناً به پائین سُر خورده باشد اما استخوان‎های پشتم در این بین کمی به درد آمدند.
به این ترتیب همه‌چیز خوب پیش رفت و خاوِه گیتِل که امیدوارم سلامت باشد پس از شش ماه آب‎درمانی به خانه بازگشت.
خدا را شکر، او تازه و سلامت، طوریکه آدم از دیدنش لذت می‎برد به خانه بازگشت. او مانند خورشید می‎درخشید. و او هدایای بسیار عالی‎ای با خود آورده بود: برای خودش، برای شوهرش، برای دخترش و دامادش ... هدایای زیبائی بودند، اما برای من چیزی نیاورده بود. او گفت که من خدای ناکرده کلفت نیستم و دستمزد هم نمی‎گیرم که هدیه برایش بیاورند. بله من کدبانو بودم!
خاوِه گیتِل خودش بیش از یک بار گفت که من کدبانو بوده‎ام و هرکاری که قلبم به آن مشتاق بوده است را انجام داده‎ام.
او فوری پس از بازگشت از پراگ می‎فهمد که مِناخِم مِندِل در اثنای سفر او یک بار هم پیش خاخام نبوده است؛ او عصبانی می‎شود و مرا فوری به بازار می‎فرستد تا یک درشکه کرایه کنم.
در همان روز و در یک ساعتِ فرخنده مِناخِم مِندِل پیش خاخام می‎راند. صبح روز بعد اما خاوِه گیتِل به من توصیه می‎کند که اسبابم را جمع کنم و گم شوم ... زیرا که او حالا دوباره برگشته است و بِیله سوشِه به او در کارِ خانه کمک می‎کند، من بعنوان چرخ پنجمِ گاری هستم و می‎توانم خدای ناکرده از بیکاریِ زیاد دیوانه شوم. او گفت من می‎توانم یا دوباره به خانه بازگردم و یا اینجا بمانم و هرکاری که مایلم انجام دهم. او نمی‎خواهد خدای ناکرده به من چیزی دیکته کند.
شب بعد اما من دیگر زیر سقف او به سر نبردم.
شب بسیار زیبائی بود و من با بقچه‎ام در خیابان به گردش پرداختم.
شوهر وفادار و پرهیزکارم، تو خودت می‎بینی که وضع من خوب است و دیگر لازم نیست برایم پول بفرستی. بهتر است پول را به لِیب آواز خوان بدهی تا او یک جلد کامل تورات برایت بخرد؛ یا آن را به جِنِندِل‎ـ‎سوفی بدهی تا بگذارد برایت پیراهن تازه بدوزند. اما او خودش باید اندازه پیراهنت را بگیرد و مواظب باشد که خوب آن را بدوزند ... بله شماها در آمریکائید!
شوهر عزیز و وفادارم، همینطور که می‎بینی دیگر جِنِندِل را بدون دلیل متهم نمی‎سازم، دیگر نمی‎گویم که جِنِندِل دختر لِیب از من قاشق یا خدای ناکرده شوهرم را دزدیده است. و حال که نه آن قاشق را دارم و نه شوهرم را می‎دانم که تقصیر او نمی‎باشد. من کاملاً متقاعد شده‎ام که خداوند به تو و به من لطف کرده و به این خاطر تو را در کشتی با لِیب و جِنِندِل مواجه ساخته است تا آنها مراقبت باشند و همه‌چیز به آن ترتیبی پیش رود که تو برایم نوشته‎ای. اما یک چیز به میل تو اتفاق نخواهد افتاد! حتی اگر هم عصبانی شوی، تو نماینده‎ای نخواهی فرستاد که کودک را از من بگیرد و برایت به آمریکا بیاورد. زیرا کودک به لطف محاسن پرهیزکارانۀ تو و پدرانت دیگر اینجا نیست. او را به گورستان در یک اتاق کوچک بدون در و پنجره برده‎اند. و تو هرقدر هم فریاد بکشی هرگز نخواهی فهمید که بقایای او کجا قرار دارد. آنجا نه سنگ قبری وجود دارد و نه هیچ نشانه‎ای از او.
مرگْ کودک را زیر بال و پر خود گرفت ...
و چون تو حافظۀ خوبی داری و حرف‎ها و کارهایم را به یاد می‎آوری بنابراین می‎خواهم داستانی برایت تعریف کنم؛ شاید بخواهی این را هم به یاد بسپاری. این داستانِ یک شال است که من نمی‎دانستم با آن چه باید بکنم: آیا باید خودم را در آن می‎پیچیدم و برای آوردنِ دکتر به بیرون می‎دویدم؛ آیا باید با آن پنجره را که شیشه‎اش شکسته بود می‎پوشاندم تا باد با خود برف را به اتاق که کودکِ بیمار در آن بستری بود نیاورد؛ یا باید با آن کودک بیمار و صدا گرفته که خطر خفه گشتنش می‎رفت را می‎پوشاندم: زیرا که هوا سرد بود، وحشتناک سرد! من چندین بار به این سمت و آن سمت دویدم: از کودک به سمت پنجره، از پنجره به سمتِ درِ اتاق و از درِ اتاق دوباره به سمت پنجره و به سمت گهواره ... شوهر عزیزم، یک چنین لحظه‎ای را هرگز نمی‎شود فراموش کرد. تو خودت می‎گوئی که من به تو پیوسته‎ام و ما به کودک وابسته‎ایم؛ اما حالا چون دیگر کودک آنجا نیست ما هر دو می‎توانیم از این جهان گم شویم. اما جِنِندِل در این باره چه خواهد گفت؟ حقیقت را بگویم، من تصمیم گرفته‎ام موهایم را بلند کنم و لباس‎هائی بپوشم که زن‌ها در آمریکا می‎پوشند. تو خوب می‎دانی که من هم صدایِ شیرینی دارم و می‎توانم تمام نماز را به آواز بخوانم. هنگامیکه من پیش برادرم مِناخِم مِندِل بودم، در میخانه‎اش از کشاورزانِ مست آوازهای مختلفِ زیبائی شنیدم و یاد گرفتم که آنها را به آواز بخوانم. من هم مانند جِنِندِل خوب آواز می‎خوانم، شاید هم بهتر از او و ترانه‎های بیشتری بلدم. و دیروز هنگامیکه شب را در زیرِ آسمان به سر می‎بردم ملکه سبا پیشم آمد و به من رقصیدن یاد داد. و من تمام شب را در زیر نور ماه با ملکه سبا رقصیدم. اشموئل مویشِۀ عزیزم، تو اما فریب خورده‎ای! زیرا من زیباتر از جِنِندِل هستم. من می‎توانم خیلی خوب به یاد آورم که او دارای دو خال می‎باشد: یکی در کنار گوش چپش و دیگری بر گونه راسش؛ و بینی‎اش هم کمی کج است. اما من، همانطور که تو می‎دانی بدنی پاک و بدون خال دارم. تو فکر می‎کردی که فقط جِنِندِل می‎تواند آواز بخواند، هر شب جمعه برقصد و گیس‎هایش را بلند کند و دیگران قادر به چنین کاری نیستند. اما من از تو عصبانی نیستم. تو جِنِندِلِ خودت را نگهدار! برای من گورِ کودم کافی‎ست، من اغلب به دیدارش می‎روم و می‎خواهم بگذارم یک اتاق کوچک بسازند تا بتوانم هرشب در آن تا وقتی خروس در سحر آواز می‎خواند بنشینم. من برای کودکم با صدای آهسته و شیرین از پدرش اشموئل مویشِه تعریف خواهم کرد و او لذت فراوانی از این کار خواهد برد. و اگر خودت یا نماینده‎ات برای بردن کودک به اینجا بیائید من با ناخن‎هایم چشمانتان را از کاسه درمی‎آورم، زیرا کودک به من تعلق دارد و نه به جِنِندِل که نام و یادش محو باد، امیدوارم که او همراه با تو ... 
این نامه ظاهراً به پایان نرسیده است. این نامه به همراه نامه‎های دیگر در جیبِ چاینِ دیوانه پیدا گشت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر