یک اعتراف.


<یک اعتراف> از گی دو موپسان را در اسفند سال ۱۳۹۱ ترجمه کرده بودم.

پدر میلون
مدت یک ماه است که خورشید با قدرت بر بالای چشم‌انداز زبانه می‌کشد. زندگی در زیر این بارانِ آتش خود را درخشنده گسترش می‎دهد. آسمان رنگ آبی‌اش را تا لبه‎های جهان می‎کشاند. خانۀ دهقانیِ نورمن‎ها که در سراسر دشت پراکنده‎اند از دور مانند جنگل‎های کوچکی دیده می‎شوند که توسط کمربندی از درختان بلندِ آلش در آغوش گرفته گشته‎اند. اگر آدم نزدیک‎تر بیاید و درِ حیاط را بگشاید بعد تصور می‎کند که داخل باغ وسیعی شده است، زیرا تمام درختانِ قدیمی و پُر شاخۀ سیب شکوفا گشته‎اند. تنه‎های قدیمی سیاه، خمیده و پیچیده‎شان به ردیف در حیاط ایستاده‎اند و گل‎های سفید و صورتی رنگ‎شان را در زیر آسمانِ آبی نمایش می‎دهند. رایحه شیرین گل‎ها خود را با بوهای چربِ اصطبل‎های رو باز و بوی عرقِ تخمیر شدنِ پشته کود که بر رویشان مرغ‎ها ازدحام کرده‎اند مخلوط می‎سازند.
ظهر است، افراد خانواده زیر سایه درختِ گلابی جلوی خانه نشسته‎اند، پدر، مادر، چهار فرزند، دو خدمتکار زن و سه خدمتکار مرد. حرف نمی‎زنند، فقط غذا می‎خورند. اول سوپ، سپس در ظرف گوشت که داخلش سیب‌زمینی با چربی قرار دارد برداشته می‎شود. گهگاهی یک خدمتکار زن از جا برمی‎خیزد و برای پُر کردن سبو از شرابِ سیب به زیرزمین می‎رود.
مرد، فردی چهل ساله خوش تیپ، خود را به سمت خانه می‎چرخاند و به درختِ تاکی نگاه می‎کند که هنوز تا اندازه‎ای برهنه است و خود را مانند یک مار از لای چوب‎های داربست به دور دیوار می‎پیچاند. عاقبت دهانش را باز می‎کند و می‎گوید: "تاکِ پدر امسال زود جوانه داده است. شاید خوب به بار نشیند."
زن هم خود را می‎چرخاند و بدون کلمه‎ای به آنجا نگاه می‎کند.
این درخت درست در جائی که پدر تیرباران شد کاشته شده بود.
 
این حادثه در جنگ سال 1870 رخ داد. پروس‎ها تمام سرزمین را به اشغال خود درآورده بودند. ژنرال فیدِرب با ارتش شمالی در برابرشان صف‌آرائی کرده بود.
مقر فرماندهی نظامیِ پروس‎ها درست در این حیاط قرار داشت. پدر میلون، مالک مزرعه، با نام کوچک پیِر، دشمن را خوب پذیرا گشته و با بهترین تلاش به آنها مسکن داده بود.
یک ماه می‎گذشت که پیشگامان پروس اینجا برای مراقبت موضع گرفته بودند. فرانسوی‎ها بدون آنکه تکان بخورند ده مایل دورتر ایستاده بودند، و با این حال هر شب سربازان سواره‌نظام ناپدید می‎گشتند.
همه سوارانی که برای پاسداری فرستاده می‎شدند، حتی اگر هم دو و یا سه نفره می‎رفتند، هرگز بازنمی‎گشتند.
آنها را روز دیگر در مزارع، در کنار یک خانه رعیتی یا درون چاله‎ای مُرده می‎یافتند. حتی اسب‎هایشان هم در خیابان کشته شده افتاده بودند؛ یک ضربه شمشیر گردنشان را پاره ساخته بود.
به نظر می‎رسید که این قتل‎ها همیشه توسط اشخاص معینی که کشف  کردنشان ممکن نبود انجام می‎گیرد.
دهکده مرعوب و دهقانان به جرم تهمت‎های ساده تیرباران می‎گردند، زن‌ها به بند کشیده می‎شوند. تلاش می‎کنند با تهدید کردن کودکان چیزی از دهانشان بیرون بکشند، اما چیزی خارج نمی‎گردد.
اما یک روز صبح پدر میلون در اصطبل بر روی کاه افتاده بود و چهره‎اش در اثر ضربه شمشیر شکافته بود.
دو سرباز با بدنی پاره گشته تقریباً سه کیلومتر از حیاط دورتر افتاده بودند. یکی از آن دو شمشیر خونین خود را هنوز در دست داشت؛ او از خود دفاع کرده و جنگیده بود.
بلافاصله یک دادگاهِ صحرائی در حیاط و در زیر آسمان برگزار می‎شود و پیرمرد به آنجا هدایت می‎گردد.
او شصت و هشت سال سن داشت، دارای قامتی کوتاه، لاغر، کمی خمیده و دست‎های بزرگی مانند چنگال‎های خرچنگ بود. موهای سفیدش اندک و لطیف مانند کرکِ اردکِ جوانی بود که اجازه می‎داد همه‌جایِ پوست سرش بدرخشد. در کنار پوست قهوه‎ای و چروکیدۀ گردنش رگ‎های چاقی بیرون زده بودند که در زیر چانه محو و دوباره در کنار شقیقه دیده می‎گشتند.
او را در میان چهار سرباز قرار داده بودند و در پشتِ میز آشپزخانه که به حیاط آورده شده بود پنج افسر و یک سرهنگ روبروی او نشسته بودند.
سرهنگ به فرانسوی شروع به صحبت می‎کند و می‎گوید:
"پدر میلون، ما از زمانیکه اینجا هستیم از شما هرگز شکایتی نداشته‎ایم. شما همیشه خوشایند بودید و حتی با ما مؤدبانه رفتار می‎کردید. اما امروز اتهام وحشتناکی بر شانه شما سنگینی می‎کند، و این ماجرا احتیاج به روشن شدن دارد. شما این زخم بر صورت را از کجا دارید؟"
کشاورز پاسخ نمی‎دهد.
سرهنگ ادامه می‎دهد:
"پدر میلون، سکوتتان به شما ضرر می‎زند. اما من مایلم که شما جواب بدهید، آیا می‎فهمید چه می‎گویم. آیا می‎دانید چه کسی آن دو سرباز را که امروز صبح کنار صلیب مسیح پیدا شده‎اند کشته است؟"
پیرمرد بلند و خوانا می‎گوید:
"من آنها را کشتم."
سرهنگ بهتزده می‎گردد. او یک ثانیه سکوت می‎کند و به زندانی نگاه می‎کند. پدر میلون خونسرد و با یک ژست دهقانی طوریکه انگار برای اعتراف مقابل کشیش ایستاده است نگاهش را بزیر افکنده بود. فقط یک چیز شاید درون ملتهبش را لو می‎داد: او با تلاش واضحی مرتب آب دهانش را انگار که گلویش در حال بسته شدن است قورت می‎داد.
خانواده‎اش، یعنی پسرش ژان، عروسش و دو کودک آنها پریشان و در هیجانی ترسناک ده قدم دورتر ایستاده بودند.
سرهنگ ادامه می‎دهد.
"آیا می‎دانید چه کسی تمام سواران ارتش ما را که از یک ماه قبل جسدشان هر روز صبح در مزارع پیدا می‎شوند کشته است؟"
و او با همان خونسردی خشن جواب می‎دهد:
"من آنها را کشتم."
"شما؟ شما آنها را کشتید؟"
"البته، من آنها را کشتم."
"شما به تنهائی؟"
"بله به تنهائی."
"به من می‎گوئید که چطور این کار را کردید؟"
این بار به نظر می‎آمد که مرد منقلب گشته است. آشکار بود که اجبار به صحبت طولانی او را ناراحت می‎سازد.
"من ... من نمی‎دانم. من این کار را کردم، همانطور که باید انجام می‎شد."
سرهنگ ادامه می‎دهد.
"من شما را متوجه این موضوع می‎کنم که نباید چیزی را ناگفته باقی‌بگذارید. بنابراین به نفع شماست که بلافاصله تصمیم بگیرید. چطور آنها را کشتید؟"
دهقان نگاه ناآرامی به افراد خانواده‎اش که پشت سر او ایستاده بودند می‎اندازد، برای یک لحظه مردد به نظر می‎رسد و ناگهان تصمیم به صحبت کردن می‎گیرد و می‎گوید:
"من یک شب به خانه بازگشتم. ساعت ده شب روز بعد از آمدن شما به اینجا بود. شما و سربازهایتان از من بیشتر از پنجاه تالر غذا و یک گاو و دو گوسفند برده بودید. من بلافاصله به خودم گفتم: هر بار که شما از من بیست تالر بردارید من هم به همان اندازه تلافی خواهم کرد. و بعد چیزهای دیگری هم در قلب داشتم، این را بعداً به شما خواهم گفت. بعد من یکی از سواران شما را می‎بینم که بر لبه خندق در پشت انبارم نشسته بود و پیپ می‎کشید. من می‎روم و داسم را می‎آورم و کاملاً آرام خودم را از پشت به او نزدیک می‎سازم و با یک ضربه سرش را مانند یک ساقه علف طوری از بدن قطع می‎کنم که نتوانست حتی آخ بگوید. شما کافی‎ست که فقط در باتلاق بگردید و او را آنجا در یک کیسه ذغال که به سنگ بزرگی بسته شده است پیدا خواهید کرد.
من تمام اموالش را همراه با چکمه‎ها و کلاه برداشتم و در کوره آهک‌پزی در کنار جنگل مخفی ساختم.
پیرمرد ساکت می‎شود. افسران متحیر به همدیگر نگاه می‎کنند. بازجوئی مجدداً آغاز می‎گردد و با نتیجۀ زیر به پایان می‎رسد.
.............................................................................................................
او به محض انجام این قتل فقط یک فکر در سر داشت: "مرگ بر پروس‎ها!" او هم بعنوان کشاورزی آسیب دیده و هم بعنوان یک میهن‎دوستِ خوبْ به تلخی و بدخواهانه از آنها متنفر بود. او برای احتیاط چند روزی منتظر می‎ماند.
او چنان فروتنانه، مطیع و مهربان در برابر دشمن رفتار کرده بود که به او اجازه داده بودند هرچه می‎خواهد بکند و هرجا می‎خواهد برود و بیاید. به این ترتیب هر شب می‎دید که سواران به نگهبانی فرستاده می‎شوند و او نام محلاتی را که باید آنها با اسب می‎رفتند حفظ می‎کرد. او بعد از آنکه در رفت و آمد با سربازها چند کلمه آلمانی مورد احتیاج را آموختْ شب‎ها از خانه خارج می‎گشت.
او حیاط را ترک می‎کرد، مخفیانه به جنگل می‎رفت و خود را به کوره آهک‌پزی می‎رساند، تا انتهای مسیر طولانی راهرو می‎رفت و لباس سرباز کشته شده را می‎پوشید.
بعد از مزرعه می‎گذشت، در گودالی خود را مخفی می‎ساخت تا دیده نشود، و با ناآرامی مانند یک دزد وحشی به آهسته‎ترین صدائی گوش می‎داد.
وقتی فکر می‎کرد که زمانش فرا رسیده است به جاده نزدیک می‎گشت، خود را در پشت بوته‎ای مخفی می‎ساخت و انتظار می‎کشید. عاقبت در نیمه‌شب صدای تاخت یک اسب را بر روی زمین می‎شنید. او گوشش را روی زمین می‎چسباند تا مطمئن شود که فقط یک سوار در حال تاخت است؛ بعد خود را آماده می‎ساخت.
سرباز چهار نعل به آن سمت می‎تاخت؛ او گزارش‎ها را به همراه داشت و چشمانش را بیدار و گوشش را کنجکاو نگاه داشته بود. وقتی او به ده قدمی دهقان می‎رسد، پدر میلون خود را به خیابان می‎کشاند و فریاد می‎کشد: "کمک! کمک!" اسب‌سوار می‎ایستد، سواره‌نظامی را بدون اسب می‎بیند و فکر می‎کند که مجروح شده است. وقتی بی‌خبر نزدیک‎تر می‎گردد و خود را بر بالای سر ناشناس خم می‎کند، او با شمشیر خمیده‎اش درون شکم سواره نظام فرو می‎کند، طوریکه سرباز بدون جان کندن از زین خم می‎گردد و فقط یک رعشه به اندامش می‎افتد.
در این لحظه دهقان ساکت و غرق خوشی از جا برمی‎خیزد و برای تفریح گلوی جنازه را می‎برد. بعد برایش گوری حفر می‎کند و او را داخل آن می‎اندازد.
اسب به آرامی انتظار سوارش را می‎کشید؛ پدر میلون بر زین می‎نشیند و چهارنعل می‎تازد.
تقریباً بعد از یک ساعت دو سواره نظام می‎بیند که ران به ران به سمت مقر فرماندهی می‎تاختند. او مستقیم به سمت آنها می‎تازد و دوباره فریاد می‎کشد: "کمک! کمک!" چون او لباس نظامی بر تن داشت بنابراین پروس‎ها بدون مشکوک گشتن اجازه می‎دهند که نزدیک شود. پیرمرد خود را مانند گلوله‎ای بین آن دو جا می‎دهد و با شمشیر و تپانچه آنها را از پای درمی‎آورد.
بعد گردن اسب‎ها را می‎درد ــ آنها اسب‎های آلمانی بودند! ــ، به آرامی به کوره آهک‌پزی بازمی‎گردد و اسب را در انتهای راهروی تاریک می‎بندد، لباس‌نظامی را از تن درمی‎آورد، لباس‎های فقیرانه دهقانی‎اش را بر تن می‎کند، به خانه بازمی‎گردد و تا صبح می‎خوابد.
او چهار روز تمام خود را آرام نگاه داشت تا تحقیقات به پایان برسد. در روز پنجم دوباره از خانه خارج می‎شود و دو سرباز دیگر را توسط همان شگردِ نظامی می‎کشد. پس از آن هر شب به شکار انسان می‎رفت، محله را بدون نقشه قبلی زیر پا می‎گذارد، در نور ماه بعنوان سواره‌نظام در مزارع دورافتاده می‎تاخت و پروس‎ها را گاهی اینجا و گاهی آنجا می‎کشت. وقتی قصدش را به پایان می‎رساندْ اجساد را کنار جاده رها می‎کرد و اسب و لباس‌نظامی را دوباره در کوره آهک‌پزی مخفی می‎ساخت.
حدود ظهر با آرامترین چهره‎های جهان به کوره آهک‌پزی می‎رفت و برای اسبش آب و جو می‎برد و خوب به او غذا می‎داد، زیرا که اسب باید به او خیلی کمک می‎کرد.
اما در یکی از شب‎ها یکی از سربازها به موقع از خود دفاع می‎کند و با شمشیر به صورت پیرمرد دهقان زخمی می‎زند.
با این حال او توانسته بود هر دو سرباز را بکشد و تا کوره آهک‌پزی بیاید، آنجا اسبش را بسته و لباس دهقانی‎اش را پوشیده بود. سپس خود را به سمت خانه می‎کشاند، اما در بین راه دچار ضعف گردیده و فقط توانسته بود خود را تا اصطبل برساند.
در آنجا او را آغشته به خون یافته بودند.
 
وقتی او تعریف کردنِ خود را به پایان می‎رساند ناگهان سرش را بالا می‎آورد و با غرور به افسران نگاه می‎کند.
سرهنگ دستی به سبیلش می‎کشد و می‎پرسد:
"دیگر چیزی برای گفتن ندارید؟"
"نه، دیگر چیزی برای گفتن ندارم. صورتحساب درست است. من شانزده نفر را کشته‎ام، نه یک نفر بیشتر و نه یک نفر کمتر."
"شما می‎دانید که مرگ انتظار شما را می‎کشد؟"
"من از شما درخواست ترحم نکردم."
"آیا شما سرباز بوده‎اید؟"
"بله، در جوانی سرباز بودم. بعلاوه شماها پدرم را کشته‎اید، او در زمان اولین امپراطور سرباز بود. و جوانترین پسرم فرانسوا را ماه پیش در شهر اورو کشتید. من آنچه را که به شما بدهکار بودم پرداختم. حالا ما بی‌حسابیم."
افسرها به همدیگر نگاه می‎کنند.
پیرمرد ادامه می‎دهد.
"هشت نفر برای پدرم. هشت نفر برای پسرم. حالا ما بی‌حسابیم. این نزاع را من آغاز نکردم. من شماها را نمی‎شناسم. من حتی نمی‎دانم که شماها اهل کجا هستید. شماها پیش من آمدید و در خانه من طوری داد و فریاد می‎کنید که انگار خانه خودتان می‎باشد. من بخاطر همه‌چیز انتقام گرفتم. من اصلاً پشیمان نیستم. پیرمرد بدن سفت و سختش را بلند می‎کند و مانند قهرمان بی‌آلایشی دست‎هایش را برای دستبند زدن روی هم قرار می‎دهد.
پروس‎ها مدتی طولانی آهسته با هم حرف می‎زنند. یک سروان که فرزندش ماه گذشته کشته شده بود وکالت این مرد بیچاره را به عهده داشت.
در این لحظه سرهنگ از جا برمی‎خیزد، نزدیک پدر میلون می‎رود و با لحن ملایمی صحبت می‎کند:
"به من گوش کنید، پیرمرد، شاید هنوز راهی باشد که بشود زندگیتان را نجات داد، اگر شما ..."
اما او نمی‎شنید. او به چشمان افسران ارتش فاتح خیره نگاه می‎کند، در حالیکه باد با موهای نازک و نرمش بازی می‎کرد، و شکلک مخوفی صورت زخمی‎اش را بطرز وحشتناکی از شکل طبیعی انداخته بود. سپس سینه‎اش را از هوا پُر می‎سازد و با تمام قدرت به صورت پروسی تف می‎کند.
سرهنگ با عصبانیت دستش را بالا می‎برد، اما او دوباره تف دیگری می‎کند ...
افسرها همگی از جا جهیده بودند و در هم و بر هم فریاد می‎کشیدند.
در زمانی کمتر از یک دقیقه مرد شجاع را که همچنان خونسرد به نظر می‎رسید کنار دیوار قرار می‎دهند و تیرباران می‎کنند. اما او توانسته بود قبل از مرگ به پسر بزرگ، عروس و دو نوه‎اش که ناامیدانه صحنه را نگاه می‎کردند لبخندی بزند.
 
یک اعتراف
دوست من، شما از من خواهش کردید برایتان سرزنده‎ترین خاطرات زندگانیم را تعریف کنم. من خیلی پیرم، نه خویشاوندی دارم و نه فرزندانی؛ بنابراین خودم را به اندازه کافی آزاد احساس می‎کنم که به شما اطمینان کنم. فقط به من قول بدهید که نامم را فاش نمی‎سازید.
شما می‎دانید که من عشاق بسیاری داشتم، و من اغلب خودم را دوست می‎داشتم. من خیلی زیبا بودم، من می‎توانم این را امروز صریح بگویم، زیرا که دیگر چیزی از آن زیبائی باقی‌نمانده است. مانند هوا که به جان روح می‎دمد عشق نیز به روحم زندگانی می‎بخشید. من بدون ناز و نوازش گشتن ترجیح می‎دادم بمیرم، نمی‎خواستم بدون وجود شخصی که به من فکر نمی‎کند زندگی کنم. زن‌ها اغلب ادعا می‎کنند که آنها فقط یک بار با تمام روح عاشق شده‎اند. اغلب پیش می‎آمد که من چنان گرم عشق می‎ورزیدم که پایانِ شوق و حرارتم را ناممکن می‎پنداشتم. و با این وجود مانند آتشی که کمبودِ چوب دارد برای همیشه خاموش می‎گشت.
من می‎خواهم امروز از اولین ماجراجوئی که در آن من خیلی معصوم بودم و این دیگران را به خود جذب می‎کرد برایتان تعریف کنم. انتقام وحشتناک جو پِک داروساز دوباره مرا به یادِ درامِ دلخراشی که خیلی با اکراه در آن حضور داشتم می‎اندازد.
من در آن زمان یک سال از ازدواجم می‎گذشت. شوهرم یک فئودال بود، گراف اروِ دِ ک ...، یک بروتانی از اشراف قدیمی که من او را اصلاً دوست نداشتم. من معتقدم که عشق حقیقی نیاز به آزادی دارد و همزمان محضورات نیز ضروری‎اند. احکامی که توسط قانون تقدیس گشته، عشق تبرک گشته توسط کشیش‎ها ــ آیا این اصلاً هنوز عشق است؟ یک بوسه مجاز ــ آیا این ارزشی به سرقت رفته است؟
شوهرم بلند قامت بود، ظاهری شیک و رفتاری واقعاً اشرافی داشت. او تیز و محکم صحبت می‎کرد؛ کلماتش مانند تیغ بران بودند. آدم متوجه می‎گشت که این روح کاملاً از افکارِ ساخته شده‎ای تشکیل گشته که پدر و مادرش به او تزریق کرده‎اند، و خود آنها نیز از اجدادشان به ارث برده بودند. او هرگز در ابراز عقیده تردید نمی‎کرد، در باره همه‌چیز یک حکم حتمی و کوته‌فکرانه می‎داد، بدون هیچگونه محدودیت و درک کردنِ اینکه یک عقیده دیگر هم می‎تواند وجود داشته باشد. آدم متوجه می‎شد که این مغز بسته بود، که هیچ فکری در آن رفت و آمد نمی‎کرد تا روحش را مانند بادی که در میان خانه‎ای با پنجره‎ها و درهای باز می‎وزد دوباره جوان و تازه سازد.
قصری که ما در آن زندگی می‎کردیم یک ساختمان بزرگ و تیره بود که در میان درختان عظیم دورادورش گم شده بود. خزۀ درازِ درخت‎ها همیشه مرا به یاد ریشِ سفید پیرمردها می‎انداخت. پارک که مانند یک جنگل واقعی به نظر می‎آمد از خندق عمیقی احاطه گشته بود، خندقی که "پرش گرگ" نامیده می‎گشت، و ما در انتهای پارک دو برکۀ بزرگ پُر از نی و گیاهانِ آبزی شناور داشتیم. شوهرم در کنار نهر کوچکی که آن دو برکه را به هم وصل می‎کرد یک کلبۀ کوچک ساخته بود تا مرغابی وحشی شکار کند.
ما بجز خدمتکارانِ معمولی یک نگهبان هم داشتیم که برای شوهرم تا حد مرگ چاکرانه خدمت می‎کرد، و من هم یک خدمتکار داشتم که تقریباً دوستم بود و بخاطر من درون آتش می‎رفت. من او را پنج سال قبل از اسپانیا با خود آورده بودم. او کودک رها شده‎ای بود. آدم می‎توانست او را بجای یک کولی اشتباه بگیرد، پوست و چشمانش کاملاً سیاه بودند، موی سیاه انبوهش مانند جنگلی مجعد و خودسرْ پیشانی‎اش را قاب کرده بود. او در آن زمان شانزده سال داشت اما مانند بیست ساله‎ها دیده می‎گشت.
هنگام شروع پائیز بسیار شکار می‎کردیم، و در حقیقت گاهی پیش ما و گاهی در نزد همسایگان‎مان، در حالیکه مرد جوان و اشراف‎زاده‎ای به نام س ... به ویژه نظرم را جلب کرده بود. رفت و آمد او به قصر بطور عجیبی زیاد شده بود، اما بعد ناگهان کاملاً قطع گشت و من دیگر به او فکر نکردم؛ اما بزودی متوجه گشتم که رفتار شوهرم نسبت به من عوض شده است.
او سرد و یخ به نظر می‎آمد و دیگر مرا نمی‎بوسید. و گرچه به اتاقم نمی‎آمد، ــ من یک اتاق برای خودم داشتم تا بتوانم بدون مزاحمت تنها باشم ــ اما من شب‎ها اکثراً صدای آهسته پایش را می‎شنیدم که به پشت درِ اتاقم می‎آمد و بعد دوباره محو می‎گشت.
چون پنجره اتاقم در طبقه اول قرار داشت اغلب فکر می‎کردم در اطراف قصر صدای پای کسی را می‎شنوم. وقتی این را به شوهرم گفتم یک لحظه به من محکم نگاه کرد و بعد جواب داد: "چیزی نیست، باید نگهبان باشد."
حالا یک شب اروِ دِ بعد از غذا آراسته و مرتب، اما با شادی مکارانه‎ای ظاهر می‎گردد و از من می‎پرسد: "آیا مایلی چند ساعت با من برای شکار یک روباه که هر شب مرغ‎هایم را می‎دزدد به کمینگاه بیائی؟" من غافلگیر شده بودم و تردید کردم؛ اما چون او با پافشاریِ عجیبی نگاهم می‎کرد عاقبت گفتم: "اما البته، عزیزم!"
باید اضافه کنم که من آن زمان مانند یک مردْ گرگ و گراز شکار می‎کردم. بنابراین پیشنهاد او هیچ غیرطبیعی نبود.
اما ناگهان شوهرم دچار عصبیت عجیبی می‎گردد، او تمام شب کاملاً ناآرام بود و مرتباً از جا برمی‎خواست و دوباره می‎نشست.
در حدود ساعت ده ناگهان به من می‎گوید: "آیا آماده‎ای؟" من از جا برمی‎خیزم، و وقتی او تفنگم را می‎آورد می‎پرسم: "باید با گلوله یا با ساچمه پُر کنم؟" او سردرگُم بود، بعد جواب می‎دهد: "فقط با ساچمه، این کافی‎ست، خاطر جمع باش!" و بعد از چند دقیقه با لحن خاصی ادامه می‎دهد: "تو خیلی بی‌عاطفه‎ای!" من باید می‎خندیدم. "من ... چرا؟ بی‌عاطفه، بخاطر شکار یک روباه؟ چه فکرهائی تو می‎کنی، دوست من!"
بنابراین ما تا حد امکان بی‌سر و صدا از میان پارک می‎رویم. تمام خانه در خواب بود. ماه کامل بام ساختمان قدیمی را که به نظر می‎رسید در رنگ زردی فرو می‎رود براق ساخته بود. بر لبه هر دو برجِ اطرافِ قصر دو پرچم کوچک نقره‎ای آویزان بود. هیچ صدائی مزاحم این شبِ ابری و روشن که نرم و سنگین مانند مُرده‎ای بر روی زمین قرار داشت نمی‎گشت. هیچ نسیمی نمی‎وزید، صدای هیچ قورباغه‎ای شنیده نمی‎شد، هیچ مرغ حقی آه نمی‎کشید و ابری کدر بر همه‌چیز سنگینی می‎کرد.
هنگامیکه ما در زیر درختانِ پارک بودیم وحشت کوچکی بر من مستولی می‎گردد و عطری از برگ‎های افتاده به جوش می‎آید. شوهرم هیچ‌چیز نمی‎گفت، اما گوش سپرده بود و با دقت نگاه می‎کرد و در تاریکی بو می‎کشید؛ به نظر می‎آمد که سر تا پا از شوقِ شکار پُر شده است.
ما بزودی به کنار برکه می‎رسیم. نی‎ها بی‌حرکت ایستاده بودند و هیچ نسیمی در آن وزیده نمی‎گشت. فقط بر بالای سطح آبْ ارتعاشِ آهسته و سخت قابلِ رویتی می‎دوید. گاهی در سطح روئی آب چیزی تکان می‎خورد و دوایر کمرنگی مانند چین و چروکِ براقی که دورتر ذوب می‎گشتند ایجاد می‎‎‎‎‎‎‎کرد.
وقتی ما به کلبه که باید کمینگاه‎مان می‎شد رسیدم شوهرم گذاشت که من اول داخل شوم و بعد آرام تفنگش را پُر ساخت. صدای خشک چخماق تفنگش احساس عجیبی در من زنده ساخت. او به من نگاه کرد و پرسید: "اگر تا اینجا برایت کافی‎ست، پس بگو." من کاملاً شگفتزده جواب دادم: "به هیچوجه. من اینجا نیامده‎ام که دوباره برگردم. تو امشب خیلی عجیبی!" و او زمزمه کرد "هر طور که مایلی."
به این ترتیب ما ماندیم، بدون آنکه همدیگر را لمس کنیم.
بدون آنکه چیزی سکوتِ شفاف و سنگین این شب پائیزی را بر هم زند تقریباً نیم ساعت می‎گذرد. در این وقت از شوهرم کاملاً آهسته پرسیدم: "آیا مطمئنی که روباه از اینجا می‎گذرد؟"
اروِ دِ، انگار که من او را گاز گرفته باشم تکان تُندی می‎خورد و دهانش را کنار گوشم قرار می‎دهد و می‎گوید: "من مطمئنم، خاطر جمع‌باش!"
دوباره سکوت.
فکر می‎کنم که من شروع به خواب رفتن کرده بودم که ناگهان شوهرم بازوی مرا می‎کشد و با صدای تغییر کرده و تیز فشی می‎کند: "آنجا ... او را می‎بینی؟ آنجا آن پائین، پائین درخت‎ها؟" من به آن سمت نگاه می‎کنم، اما چیزی تشخیص نمی‎دهم. اروِ دِ در حالیکه مرا با نگاهش به بند کشیده بود تنفگش را آماده می‎کند. من هم خود را آماده شلیک کرده بودم، و ناگهان در سی قدمی ما یک انسان در روشنائیِ کاملِ نور ماه ظاهر می‎گردد؛ او در حالی که خود را به جلو خم کرده بود با گام‎های سریع و طوری که انگار در حال فرار است از برابر ما با عجله می‎گذشت.
من بقدری شوکه شده بودم که جیغ وحشتناکی کشیدم. اما قبل از آنکه بتوانم روی خود را برگردانم جلوی چشمانم روشن گشت، صدای کَر کننده‎ای به گوش رسید و مرد مانند گرگی که گلوله‎ای به او اصابت کرده باشد به زمین غلطید.
من مانند دیوانه‎ها فریادِ وحشتناک و تیزی می‎کشم. یک دستِ عصبانی، دست اروِ دِ گلویم را می‎گیرد. من به زمین پرتاب می‎گردم و توسط دستی قوی از جا کنده می‎شوم. او در حالیکه مرا در هوا نگاه داشته بود به سمت بدن گلوله خورده می‎دود و بعد مرا با خشونت طوریکه انگار می‎خواست سرم را بترکاند بر روی او پرتاب می‎کند.
من خود را از دست رفته می‎پنداشتم؛ او می‎خواست مرا بکشد. لوله تفنگ را روی پیشانی‎ام می‎گذارد، ... و در این لحظه بدون آنکه من هنوز متوجه شده باشم چه رخ داده است ضربه‎ای به سرش می‎خورد و به زمین می‎افتد.
من فوری بلند می‎شوم و خدمتکارم پاکیتا را می‎بینم که بر روی شوهرم خم شده است و مانند گربه خشمگینی محکم به او چنگ می‎زند و در اوج خشم ریش و پوست صورت او را می‎کند.
بعد مانند آنکه دچار فکر دیگری گشته باشد از جا می‎جهد و خود را بر روی جسد تیر خورده می‎اندازد، با هر دو دست او را در آغوش می‎گیرد، چشمان و لب‎هایش را می‎بوسد، لبش را به لب او می‎فشرد و تلاش می‎کند آخرین نفس زندگی را با یک نوازشِ درونی به داخل دهان جسد بدمد.
شوهرم از جا برخاسته بود و خیره نگاه می‎کرد. او متوجه ماجرا می‎گردد، به پایم می‎افتد و التماس‌کنان می‎گوید: "مرا ببخش، عزیزترینم! من به تو مشکوک بودم و معشوق این دختر را کشتم. نگهبانم به من دروغ گفته بود."
من به بوسه‎های عجیب این مُرده و این زنده نگاه می‎کردم و هق هقِ گریه و طغیانِ عشق مأیوسانه‎اش را می‎شنیدم.
و از آن ساعت متوجه گشتم که من به شوهرم بی‌وفا خواهم گشت.
 
نابینا
چرا ما بخاطر اولین خورشیدِ بهاری اینهمه خوشحال می‎گردیم؟ چرا این نور که زمین را روشن می‎سازد ما را چنین از سعادتِ تازه زندگانی پُر می‎سازد؟ آسمان سراسر آبی‎ست، دشت‎ها کاملاً سبزند، خانه‎ها سفیدِ سفید؛ و چشمان ما این رنگ‎ها را با  وجد جذب می‎کنند تا آنها را به شادیِ روح تبدیل سازند. و در ما شوقِ رقصیدن، راه رفتن و آواز خواندن زنده می‎گردد؛ افکار سبک و سعادتمندند؛ قلبمان خود را به نرمی گسترش می‎دهد؛ ما مایلیم خورشید را در آغوش گیریم ...
فقط نابینایان کنار در می‎نشینند، احاطه‌گشته در شبی ازلی. آنها حتی در میان این خنده و شادی مانند همیشه آرامند و دقیقه به دقیقه به سگ‎های خود که مایلند بجهند و شکار کنند دستورِ آرام بودن می‎دهند؛ آنها درک نمی‎کنند ... ابتدا وقتی هنگام غروب آفتاب با کمک برادر یا خواهر کوچکتر بداخل خانه بازمی‎گردند و کودک می‎گوید: "آه، امروز بیرون خیلی قشنگ بود!" سپس آنها حتماً جواب خواهند داد: "من متوجه شدم که هوا خوب باید باشد، لوِلو اصلاً نمی‎خواست ساکت بنشیند."
من چنین انسانی را می‎شناختم، انسانی که زندگانی برایش یکی از ظالمانه‎ترین شکنجه‎ها شمرده می‎گشت. او پسر یک کشاورز از نرماندی بود. تا هنگامیکه پدر و مادر زنده بودند تا اندازه‎ای از او مراقبت به عمل می‎آمد، طوریکه او فقط نابینائی وحشتناکش را باید تحمل می‎کرد، اما پس از فوت پدر و مادر شهادتش شروع می‎گردد. یکی از خواهران او را پیش خود می‎برد، اما همه افراد آن خانه دهقانی با او مانند گدائی رفتار می‎کردند که نان دیگران را می‎خورد. گرچه شوهر خواهرش سهم ارث او را تصرف کرده بود اما به وعده غذای او حسد می‎بردند، او را تنبل می‎خواندند و فقط آنقدری سوپ به او می‎دادند که از گرسنگی نمیرد.
چهره‎اش رنگ پریده بود؛ دو مردمک بزرگ و سفید چشم مانند نان گردی که کاتولیک‎ها در مراسم مذهبی در دهان می‎گذارند درون کاسه چشم فرو رفته بود. او نسبت به سرزنش‎ها خون سرد می‎ماند و در خود چنان غرق بود که نمی‎شد دانست آیا او اصلاً سرزنش‎ها را حس می‎کند. او هرگز ملایمت نشناخته بود. مادرش او را خیلی دوست نداشت و همیشه ناملایم با او رفتار می‎کرد؛ زیرا در مزرعه هر چیز بی فایده‎ای مضر به حساب می‎آید، و دهقانان ترجیح می‎دادند از مرغ‎ها تقلید کنند و هرچه را که شکننده بود اگر می‎توانستند می‎شکستند.
او به محض خوردن سوپ‎اش از جا برمی‎خواست ــ در تابستان کنار در خانه می‎نشست، در زمستان کنار اجاق و دیگر از جایش تا فرا رسیدن شب تکان نمی‎خورد. او بدون هیچ اشاره و حرکتی همانطور نشسته باقی می‎ماند؛ فقط اغلب پلک چشمانش به یک حرکت عصبی دچار می‎گشتند و مردمک سفید چشمانش را می‎پوشاندند. آیا او روح، عقل و آگاهی روشنی از زندگی داشت؟ این سؤال را هرگز کسی از خود نپرسید.
چندین سال به این نحو می‎گذرد. اما کند ذهنی او و بیشتر از آن بی فایده بودن مطلقش عاقبت خویشاوندان را خشمگین ساخته و او بزودی تبدیل به هدف تمسخر آنها، به مترسک‎ـ‎شهید، به یک طعمه مطبوع شرارت ذاتی و شادی بربرانه اطرافیان بی رحمش تبدیل می‎گردد، تمام شوخی‎های زننده‎ای که نابینائی‎اش آنها را ممکن می‎ساخت در باره او انجام می‎گرفت. خویشاوندان او را برای تلافی آنچه می‎خورد در حال غذا خوردن مسخره می‎کردند و برای سرگرمی همسایگان و عذاب دادن این آدم بی دفاع او را دست می‎انداختند.
همه کشاورزان محله برای دیدن این سرگرمی می‎آمدند؛ خانه به خانه همه به هم خبر می‎دادند، و آشپزخانه خانه دهقانی هر روز از جمعیت پر می‎گشت. اول یک سگ یا یک گربه در برابر بشقابی که از آن مرد بدبخت سوپش را می‎خورد روی میز قرار می‎دادند. حیوان که بزودی ضعف غذا خورنده را تشخیص می‎داد آهسته خود را به بشقاب نزدیک می‎ساخت و محتاطانه و با لذت سوپ درون بشقاب را می‎لیسید، تا اینکه عاقبت صدای بلند لیسیدن توجه مرد بیچاره را جلب می‎ساخت: سپس حیوان از قاشقی که مرد نابینا بی هدف در مقابل خود حرکت می‎داد بدون زحمت جاخالی می‎کرد و با احتیاط خود را دور می‎ساخت.
خنده‎های بلند، تراکم جمعیت و صدای پای تماشاچیان که تنگاتنگ هم در کنار دیوار ایستاده بودند این رفتار ناشایست را همراهی می‎کرد، در حالیکه مرد بیچاره بدون کلمه‎ای حرف زدن و در حالیکه با دست چپ از بشقابش محفاظت و دفاع می‎کرد دوباره شروع به خوردن می‎نمود.
سپس چوب پنبه، چوب، برگ درخت و عاقبت کثافت برای خوردن به او می‎دادند، چیزهائی را که او نمی‎توانست تشخیص دهد. و عاقبت از آنجائیکه این کار هم خسته کننده شده بود و دیگر آنها را سرگرم نمی‎ساخت، شوهر خواهرش که باید به او غذا می‎داد شروع کرد در حال عصبانیت با ضربات آرنج و مشت با او رفتار کردن و بخاطر تلاش بیهوده آن بیچاره برای دفع کردن ضربات یا ضربه زدن می‎خندید. این کار یک بازی جدید می‎گردد، بازی سیلی زدن: نوکران گاو و اسب چران و خدمتکاران مدام به صورتش دست می‎کشیدند، و پلک‎های او شدیدتر تکان می‎خوردند. او نمی‎دانست به کجا باید از دست آنها فرار کند و به این خاطر برای اینکه کسی نزدیکش نشود همیشه با دست‎های به جلو دراز شده حرکت می‎کرد.
عاقبت او را مجبور به گدائی کردند. در روزهای تشکیل بازار او را در خیابان قرار می‎دادند و او باید به محض شنیده شدن صدای قدم یا نزدیک شدن گاری کلاهش را از سر برمی‎داشت و می‎گفت: "لطفاً صدقه کوچکی بدهید!".
اما دهقان خسیس است، و به این ترتیب اغلب هفته‎ها گذشتند و او یک سکۀ زو هم به خانه نبرد. پس از آن نفرت از او رشد می‎یابد و بی‌مرز و بی‌رحمانه می‎گردد. و این مرگ او بود.
یک بار در زمستان هنگامی که زمین از برف پوشیده شده و هوا بطور وحشتناکی سرد بود شوهر خواهرش او را صبح زود از جاده فرعی به جای دوری می‎برد، جائیکه او باید گدائی می‎کرد. می‎گذارد تمام روز را آنجا بایستد و هنگامیکه شب می‎شود برای اهالی خانه تعریف می‎کند که نتوانسته است او را دوباره بیابد، و ادامه می‎دهد: "نه، بخاطر او لازم نیست نگران شویم. او را باید وقتی سردش شده است کسی با خود برده باشد. من می‎دانم، او نمرده است، من این را می‎دانم. او فردا دوباره خواهد آمد و سوپش را طلب خواهد کرد."
اما او دوباره بازنگشت.
او ساعت‎ها ایستاد و انتظار کشید. سپس وقتی متوجه گشت در حال یخزدن است کوکورانه به راه افتاد. او نمی‎توانست جاده برف گرفته را بشناسد و در گودال‎های پوشیده از برف می‎افتاد، خود را دوباره از گودال بالا کشیده و در سکوت در جستجوی خانه‎ای می‎گشت.
اما برف یخزده درونش را مرتب بیشتر سرد می‎ساخت، و او وقتی پاهای ضعیفش دیگر قادر به کشیدن او نبودند در میان یک مزرعه می‎نشیند، در جائیکه او دیگر از جا برنمی‎خیزد.
دانه‎های سفید برف او را کاملاً می‎‎‎پوشانند. بدنِ منجمد شده‎اش در زیر توده برف که مرتب مرتفع‎تر می‎گشت ناپدید می‎گردد و بزودی آن محل دیگر لو نمی‎داد که جسد کجا قرار گرفته است.
بستگانش به ظاهر به تحقیق و تجسس پرداختند و هشت روز جستجو کردند. آنها حتی گریستند. اما زمستان سخت بود و برف دیرتر آب می‎گشت. به این ترتیب عجالتاً چیزی پیدا نمی‎گردد.
هنگامیکه در یک روزِ یکشنبه کشاورزان به کلیسا می‎رفتند دیدند که چگونه دسته بزرگی کلاغ بیوقفه بر بالای زمین می‎چرخند و بعد مانند ابر سیاهِ بارنده‎ای بر روی نقطه مشخصی فرود می‎آیند، پس از لحظه‎ای پرواز می‎کنند و  دوباره بازمی‎گردند.
این پرندگانِ مخوف بعد از یک هفته هنوز هم آنجا بودند. آسمان از ازدحامشان سیاه شده بود، طوریکه انگار آنها از هر چهار سویِ جهان با هم به پرواز آمده‎اند؛ با غار غارِ بلندی بر روی برف درخشنده فرود می‎آمدند و با سرسختی در آن جستجو می‎کردند و طوری خاص آنجا را بی‌حرمت می‎ساختند.
پسری به آن سمت می‎دود تا ببیند کلاغ‎ها آنجا به چه کاری مشغولند، و لاشۀ مردِ نابینا را کشف می‎کند؛ او قطعه قطعه گردیده و نیمی از او خورده شده بود. مردمک سفید چشمانش توسط منقار حریص کلاغ‎ها از حدقه خارج گشته بودند ...
و هربار وقتی من شادیِ زندگانیِ اولین روزهای آفتابی فصل بهار را حس می‎کنم، خاطره مبهم و غم‌انگیز این محروم از زندگی که مرگِ وحشتناکش برای همه کسانی که او را می‎شناختند یک رهائی بود دوباره به سراغم می‎آید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر