اقامت در ایکس.


<اقامت در ایکس> و <مرگ لوهن‎گرین> از هاینریش تئودور بُل را در آبان سال ۱۳۹۱ ترجمه کرده بودم.

اقامت در ایکس
وقتی بیدار گشتم از این آگاهی که کاملاً گمشده‎ام پُر بودم؛ به نظر می‎آمد در تاریکی مانند در آبی که کُند و بی هدف در جریان است شناورم؛ مانند جسدی که عاقبت موج آن را به سطحِ روئی بی‎رحمِ آب کشانده است، من در این تاریکی آهسته در نوسان بودم. من اندامم را احساس نمی‎کردم، آنها بی‎ارتباط با من بودند، همچنین حس‎هایم هم همگی خاموش بودند؛ هیچ چیز دیده و شنیده نمی‎گشت، هیچ رایحه‎ای خود را به من ارائه نمی‎کرد؛ فقط لمسِ ملایم بالش با سرم مرا با واقعیت ارتباط می‎داد؛ من فقط از سرم آگاه بودم؛ افکارم مانند یخ شفاف بودند، فقط از آن سردردِ شدیدی که شراب‎‏های نامرغوب موجب می‎گردند ملول بودم.
من حتی در کنار خود صدای نفس کشیدن او را نمی‎شنیدم؛ او مانند کودکی آرام خفته بود. اما با این وجود باید باور می‎داشتم که او در کنارم دراز کشیده است. دست‎ها را دراز کردن و صورت و موهای لطیفش را لمس کردن بی‎معنا بود، من دیگر دارای دست نبودم؛ حافظه فقط برای فکرها بود، ساختارِ بی‎خونی که هیچ ردِ پائی در بدنم بر جای نگذارده بود.
و به این نحو من اغلب با اطمینانِ آدمِ مستی که بر لبۀ باریکِ یک پرتگاه راه خود را می‎رودْ در کنار واقعیت راه می‎رفتم، با تعادلِ ناشناخته‎ای به سمتِ هدفی می‎رفتم که زیبائی آن از لبش خوانده می‎شود؛ در خیابان‎هائی راه می‎رفتم که فقط با چراغ‎های خاکستریِ کم نوری روشن بودند، چراغ‎های سربی‎ای که فقط واقعیت را برای بهتر انکار کردنشان نشان می‎دهند؛ با چشمانی کور درون خیابانِ سیاهی که از انسان لبریز بود غرق گشته بودم، در حالی که می‎دانستم تنها هستم، تنها.
تنها با سرم، و نه حتی با تمام سرم؛ دهان، بینی، چشم‎ها و گوش‎هایم مِرده بودند؛ تنها فقط با مغزم، مغزی که کوشش می‎کرد حافظه را دوباره مرمت کند، درست مانند یک کودک که از میله‎های ظاهراً بی‎معنی ساختمانی ظاهراً بی‎معنی بنا می‎کند.
او باید در کنارم دراز کشیده باشد، گرچه من هیچ چیز از او احساس نمی‎کردم.
روز قبل سوار قطاری شده بودم که از بالکان می‎گذشت و تا آتن می‎رفت، در حالیکه من در این ایستگاهِ کوچک برای عوض کردنِ قطار پیاده شده و منتظر آمدنِ قطاری بودم که باید مرا به نزدیکی گردنۀ کارپاتنپسِن می‎رساند. هنگامیکه بر روی سکویِ راه‎آهنِ ایستگاهی که نامش برایم نامعلوم بود سکندی خوردم، مستی تلو تلوخوران به سمتم آمد، مهجور در یونیفرمِ خاکستری‎ایش در میان مجارستانی‎هایِ غیرنظامی با لباس‎های رنگین؛ این رفیق طوری با فریاد تهدیدهای بلندی می‎کرد که مانند سیلی بر چهره‎ام نقش می‎بستند، از آن سیلی‎هائی که آدم جای سوختگی‎شان را تمام عمر بر گونه‎اش حمل می‎کند.
او فریاد می‎کشید: "راهزن‎های فاحشه، خوک‎ها، من از چیزهای بی‎ارزش خسته شده‎ام." او اینها را در حالیکه با کوله‎پشتیِ سنگینی به سمت قطاری که من از آن پیاده شده بودم می‎رفتْ کاملاً خوانا به مجارستانی‎هائی که احمقانه می‎خندیدند می‎گفت. حالا یک کلاهخودِ سیاه به سر از یک کوپه صدا می‎زند: "شما! هی! با شما هستم!" مردِ مست تپانچه‎اش را می‎کشد، به سمت کلاهخود نشانه می‎گیرد، مردم فریاد می‎کشیدند، من خود را بر روی دست او می‎اندازم، اسلحه را از دستش می‎گیرم و آن را مخفی می‎سازم و او را که با زحمت از خود دفاع می‎کرد با یک فنِ ماهرانه محکم نگاه می‎دارم. کلاهخود به سر فریاد می‎کشید، مردم فریاد می‎کشیدند، مردِ نظامیِ مست هم فریاد می‎کشید، اما قطار به حرکت می‎افتد، و در مقابلِ قطارِ در حال حرکتْ حتی یک کلاهخود به سر هم در بیشترِ مواقع ناتوان است. من او را ول می‎کنم، اسلحه را به او پس می‎دهم و با اصرار مردِ مبهوت را همراهِ خود به سمت درِ خروجی می‎برم.            
منطقۀ کوچک متروک دیده می‎گشت. مردم به سرعت پرکنده شده بودند، محلِ جلوی ایستگاه راه‎آهن خالی بود، یک کارمندِ خسته و کثیف میخانۀل کوچکی به ما نشان می‎دهد که سمت دیگرِ آن محل خاکی و در زیر درختانی کوتاه قرار داشت.
ما بارِ خود را برزمین می‎گذاریم، و من سفارش شراب می‎دهم، همان شراب بدی که سبب تهوعی گشت که مرا حالا بعد از بیداری آزار می‎دهد. همقطارِ نظامی ساکت و عصبانی آنجا نشسته بود. من به او سیگار تعارف می‎کنم، ما سیگار می‎کشیدیم و من به او نگاه می‎کردم: او بطور معمول تزئین شده بود، جوان بود، همسن و سال خودم، موهای بلوند از روی پیشانیِ صاف و سفیدی به سمت چشمانِ سیاهش آویزان بود.
او ناگهان می‎گوید: "موضوع از این قراره رفیق، من از این چیزهای بی‎ارزش خسته شده‎ام، می‎فهمی؟"
من سرم را تکان می‎دهم.
"آنقدر خسته، که اصلاً نمی‎توانم بگویم چه اندازه، می‎فهمی، من فرار می‎کنم." من به او نگاه می‎کردم.
او هوشیارانه می‎گوید: "آره، من فرار می‎کنم، به طرف پوستا فرار می‎کنم. من می‎تونم با اسب‎ها کنار بیام، و اگه لازم بشه سوپ بپزم. ارتش می‎تونه هر غلطی که می‎خواد بکنه. آیا تو هم با من فرار می‎کنی؟"
من سر را به علامت نفی تکان می‎دهم.
"ترس، آره؟ ... نه؟ ...  باشه، هر طور که می‎خوای، من فرار می‎کنم. خداحافظ."
او بلند می‎شود، بارش را همآنجا می‎گذارد، اسکناسی روی میز قرار می‎دهد، بار دیگر برایم سری تکان می‎دهد و می‎رود.
من مدت زیادی منتظر ماندم. من باور نمی‎کردم که او واقعاً به طرف پوستا فرار کرده باشد. من از بارش محافظت می‎کردم و انتظار می‎کشیدم، شرابِ نامرغوب می‎نوشیدم و بیهوده سعی می‎کردم با میخانه‎چی سرِ صحبت را باز کنم، به محلِ خاکیِ روبرویم که بر رویش گاهی وسیلۀ نقلیه‎ای با اسب‎های لاغرِ احاطه شده در ابری از گرد و غبار به سرعت حرکت می‎کردْ خیره نگاه می‎کردم.
کمی دیرتر استیک خوردم؛ مرتب از شرابِ نامرغوب نوشیدم و همراهش سیگاربرگ کشیدم. هوا گرگ و میش شده بود، از میان درِ بازِ میخانه گاهی ابری از گرد و خاک داخل می‎گشت، میخانه‎چی خمیازه می‎کشید یا با مجارستانی‎هائی که شراب می‎نوشیدند صبحبت می‎کرد.
هوا سریع تاریک‎تر گشت؛ من در حالی که آنجا نشسته و انتظار می‎کشیدم، شراب می‎نوشیدم، گوشت می‎خوردم، میخانه‎چیِ چاق را تماشا می‎کردم، به محل جلویِ راه‎آهن خیره شده و سیگاربرگ دود می‎کردمْ هرگز نخواهم دانست به چه چیزهائی می‎اندیشیدم ...
مغزم تمام اینها را بیتفاوت بازمی‎گرداند، آنها را تف می‎کرد، در حالیکه من گیج بر روی این رودِ سیاه شنا می‎کردم، در این شبِ بدون ساعت، در یک خانۀ ناشناس، در یک خیابانِ بی‎نام، در کنار دختری که چهره‎اش را درست ندیده بودم ...
من بعداً سریع به ایستگاهِ راه‎آهن رفته بودم، دریافته بودم که قطارم حرکت کرده و قطار بعدی فردا خواهد آمد؛ من پول میگساری را پرداخته بودم، چمدانم را کنار بارِ همقطارم رها کرده و در گرگ و میشِ غروب در میان این شهر کوچک تلو تلو می‎خوردم. از همه سو نورِ خاکستری، خاکستریِ تیره بر سرم می‎بارید، و فقط نورهای ضعیفی می‎گذاشتند که چهرۀ انسان‎ها مانند چهرۀ زندگان به نظر آید.
در جائی شرابی مرغوب‎تر نوشیدم، نگاهِ سرگردانی به یک صورتِ جدیِ زنانۀ پشتِ بار انداختم، چیزی مانند بویِ سرکه از درِ آشپزخانه به مشامم خورد، حساب را پرداختم و دوباره در گرگ و میشِ غروب ناپدید گشتم.
فکر کردم که این زندگی زندگیِ من نیست. من باید این زندگی را بازی کنم، و من آن را بد بازی می‎کردم. هوا کاملاً تاریک شده بود، و آسمانِ ملایمی بر روی شهرِ تابستانی آویزان بود. یک جائی هم جنگ برقرار بود، نامرئی و غیرقابل شنیدن در این خیابانِ ساکت، جائیکه خانه‎های کم ارتفاع در کنار درختانِ کم ارتفاع در خواب بودند: یک جائی در این سکوتِ کامل جنگ بود. من در این شهر کاملاً تنها بودم، این انسان‎ها به من تعلق نداشتند، این درختانِ کوچک از جعبه‎های اسباببازی درآورده شده و بر روی این پیاده‎روهای خاکستری چسبانده شده بودند، و آسمان بر روی همه چیز مانند یک بالونِ بی‎صدا که انگار سقوط خواهد کرد معلق بود ...
در جائی زیر یک درخت یک صورت ایستاده بود که نورِ کمی از خود تراوش می‎کرد. چشمانی غمیگین در زیر موهای لطیفی که قهوه‎ایِ روشن باید باشد، هرچند که آنها در این شب خاکستری دیده می‎گشتند؛ یک پوستِ رنگپریده با دهانی گِرد که باید قرمز باشد، گرچه آن هم در این شبْ خاکستری به چشم می‎آمد.
من به این صورت گفتم: "بیا"
من بازویش را گرفتم، یک بازویِ آدمی، کف دست‎های ما در همدیگر متشنج بودند، انگشت‎هایمان همدیگر را می‎یافتند و در هم گره می‎خوردند، در حالی که ما در این شهرِ ناشناس و در خیابانی ناشناس راه می‎رفتیم.
وقتی ما داخل این اتاق گشتیم که حالا من در آن بدون دلیل شناور در تاریکی دراز کشیده بودم گفتم: "چراغ را روش نکن."
من در تاریکی صورتِ گریانی را احساس کردم و به پرتگاه‎ها سقوط کردم، درست مانند آنکه آدم از روی پله‎ها به پائین می‎غلتد، پله‎هائی گیج کننده از مخمل؛ من سقوط کردم، سقوطی بی‎پایان به درونِ پرتگاه‎هائی که مرتب از نو تشکیل می‎گشتند ...
حافظه‎ام به من می‎گفت که اینها همه رخ داده‎اند و اینکه من بر روی این بالش قرار دارم، در این اتاق، او در کنار من، بدون آنکه من بتوانم صدای تنفسش را بشنوم، او مانند کودکی آرام خفته بود، خدای من، آیا من فقط مغز بودم؟
اغلب به نظر می‎آمد که آبِ تیره راکد ایستاده است، بعد امیدوار گشتم که من بیدار خواهم گشت و بجز فکر کردن پاهایم را هم احساس خواهم کرد، دوباره خواهم شنید، بو خواهم کشید، و این امیدِ اندک خیلی زیاد بود، در حالیکه دوباره آهسته ضعیف می‎گشت، زیرا آبِ تیره دوباره به چرخش افتاده بود، دوباره جسدِ درمانده‎ام را برداشته و در یک سرگردانیِ کاملِ ابدی انداخته بود.
حافظه‎ام همچنین به من می‎گفت که شب محدود است. بله و باید دوباره صبح گردد. او همچنین گفت که من می‎توانم بنوشم، ببوسم و گریه کنم، همچنین دعا کنم؛ اما آدم نمی‎تواند فقط با حافظه دعا کند. در حالیکه من می‎دانستم بیدارم، و بیدار بر روی تختِ یک دختر مجارستانی دراز کشیده‎ام، بر روی بالشِ لطیفش در یک شبِ کاملاً تاریک: در حالیکه همۀ اینها را می‎دانستمْ اما باید باور می‎کردم که من مُرده‎ام ...
مانند هوای گرگ و میشی بود که خیلی آهسته و آرام آمد، چنان ناگفتنی آهسته که آدم نمی‎تواند آن را درک کند. ابتدا آدم وقتی در شبی تاریک در یک گودال ایستاده باشد فکر می‎کند که خود را می‎فریبد، بعد آدم نمی‎تواند باور کند که این رگه‎های کاملاً لطیف و روشنِ نور در پشتِ افقِ نامرئیْ واقعاً هوای گرگ و میش است؛ آدم احساس می‎کند که خود را می‎فریبد، که چشمانِ خسته هیجانزده شده‎اند و تصور می‎کنند که از ذخیرۀ نورِ مخفی‎ای روشنائی می‎بینند. و در واقع اما این هوای گرگ و میش بود که حالا حتی قوی‎تر می‎گشت. هوا واقعاً روشن می‎گردد، روشن‎تر، نور قوی‎تر می‎شود، لکه‎های خاکستری آنجا در پشتِ افق آهسته خود را توسعه می‎بخشند، و آدم باید باور کند که حالا روز خواهد شد.
من ناگهان احساس کردم که یخ می‎زنم؛ پاهایم از زیر لحاف بیرون آمده بود، برهنه و سرد، و من سرد بودنِ واقعیت را احساس کردم، من آهِ عمیقی کشیدم، نفسم را احساس کردم که چانه‎ام را لمس کرد، خودم را به جلو خم کردم، دستم را به طرف لحاف بردم و پاهایم را پوشاندم. من دوباره دارای دست بودم، دوباره پا داشتم و نفسِ خود را احساس می‎کردم. بعد دستم را به سمت چپِ پرتگاه بردم، شلوارم را از روی زمین صید کردم و در داخلِ جیبِ شلوارم صدای قوطیِ کبریت را شنیدم.
حالا صدای او بود که در کنار من می‎گفت: "چراغ روشن نکن، لطفاً" و بعد آهی می‎کشد.
من آهسته می‎پرسم: "می‎خوای سیگار بکشی؟"
او آهسته می‎گوید: "آره."
او در نور کبریت کاملاً زرد بود. یک دهانِ زردِ تیره، گِرد، چشمانی ترسان و سیاه، پوستی لطیف و موها مانند عسل تیره رنگ.
صحبت کردن سخت بود. ما حالا هر دو می‎شنیدم که زمان چگونه می‎گذشت، یک سر و صدایِ فوق‎العاده تاریک که در آن ثانیه‎ها محو می‎گشتند.
او ناگهان می‎پرسد: "به چه فکر می‎کنی؟" این سؤال مانند تیرِ نرم و مطمئنی بود که به هدف نشسته بود، در درونم سدی می‎شکند و قبل از اینکه وقت پیدا کنم تا سریع یک بار دیگر صورتش را در روشنائیِ رو به خاموشیِ اشتیاق نگاه کنمْ شروع به صحبت کردم: "من در حال حاضر به این فکر می‎کنم چه کسی هفتاد سال بعد در این اتاق دراز خواهد کشید، چه کسی اینجا می‎نشیند یا دراز می‎کشد و از تو و من چه خواهد دانست. هیچ چیز. او فقط خواهد دانست که هفتاد سال پیش جنگ بوده."
ما هر دو ته‎سیگارهایمان را در سمتِ چپِ تخت بر روی زمین پرت می‎کنیم؛ آنها بدون صدا روی شلوار من می‎افتند، و من باید آن دو آتشِ کوچک را که کنار هم قرار گرفته بودند از روی شلوار می‎تکاندم.
و بعد فکر کردم چه کسی یا چه چیزی هفتاد سال پیش اینجا بوده است. شاید اینجا یک مزرعه بوده، ذرت و پیاز اینجا رشد کرده‎اند، و باد در اینجا می‎وزیده، و این گرگ و میشِ غمگین هر روز صبح از افقِ پوستا به اینجا می‎آمده و یا شاید کسی اینجا خانه‎ای داشته است.
او آهسته می‎گوید: "آره، هفتاد سال پیش اینجا یک خانه بوده است." من سکوت می‎کنم.
او می‎گوید: "آره، فکر‎ کنم هفتاد سال قبل پدربزرگم این خانه را ساخته باشد. آن زمان باید اینجا راه‎آهن ساخته می‎شد و او برای راه‎آهن کار می‎کرد و با پول آن این خانۀ کوچک را ساخت. و بعد از آن او به جبهه رفت، آن زمان، می‎دونی، 1914، و او در روسیه کشته شد. و بعد پدرم بود که کمی زمین داشت و او هم در راه‎آهن کار می‎کرد؛ او در این جنگ مُرد."
"او در جنگ کشته شد؟"
نه او مُرد. مادرم زودتر جانِ خود را از دست داده بود. و حالا برادرم با زن و بچه‎هایش اینجا زندگی می‎کنند. و در هفتاد سال بعد نوه‎های برادرم اینجا زندگی خواهند کرد."
من می‎گویم: "شاید، اما آنها از من و تو هیچ نخواهند دانست."
"نه، هیچکس نخواهد دانست که تو پهلوی من بودی."
من دستِ کوچکش را می‎گیرم، این دستِ بسیار لطیف را و نزدیک صورتم نگاه می‎دارم.
حالا در جائیکه پنجره قرار داشت برشی از خاکستریِ تیره‎ای در تاریکی ایستاده بود، روشن‎تر از تاریکی شب. من ناگهان احساس کردم که او خود را از من کنار کشید، بدون آنکه مرا لمس کند، و من صدای آرامِ پاهای لختش را بر روی زمین می‎شنیدم، و بعد شنیدم که او لباس می‎پوشد. حرکات او و صداها خیلی سبک بودند؛ فقط هنگامی که او دستش را به پشت برد تا دگمه‎های بلوزش را ببندد صدای تنفس بلندتری را شنیدم.
او می‎گوید: "حالا باید لباس‎هایت را بپوشی."
من می‎گویم: "بگذار دراز بکشم."
"من میل ندارم چراغ روشن کنم."
"چراغ روشن نکن و بگذار که من دراز بکشم."
"اما تو قبل از رفتن باید چیزی بخوری."
"اما من نمی‎رم."
احساس کردم که او هنگامِ پوشیدنِ کفش مکثی کرد و به تاریکی در جائیکه من دراز کشیده بودم با تعجب نگاه کرد.
او فقط آهسته گفت: "واقعاً؟" و من نمی‎توانستم پی ببرم که او متعجب بود یا وحشتزده.
من وقتی سرم را برگردانم توانستم حالا در این گرگ و میشِ هوا طرحی از او ببینم. او خود را خیلی لطیف در اتاق حرکت می‎داد، چوب و کاغذ جستجو می‎کرد و قوطیِ کبریت را از داخل جیب شلوارم برداشت.
این صداها تقریباً کاملاً آرام به من می‎رسیدند، مانند فریادهای ترسناکِ کسی که در کنار ساحل ایستاده و کس دیگری را که جریان آب او را با خود می‎برد؛ و حالا من می‎دانستم که اگر از جا برنخیزم، اگر در این دقیقه تصمیم نگیرم و این کشتیِ آهسته در حال غرق گشتنِ گمگشتگی را ترک نکنمْ در این تخت مانند فردِ فلجی خواهم مُرد یا از طرفِ عواملِ خبیثِ خستگی‎ناپذیری که چیزی از آنها پنهان نمی‎ماندْ بر روی این بالش هدفِ گلوله واقع خواهم گشت.
در حالی که من زمزمۀ کوتاه او را می‎شنیدم، آنطور که او آنجا کنار اجاق ایستاده بود و به آتشی نگاه می‎کرد که درخششِ گرمش با تکانِ بال‎های سکوت بیشتر می‎گشت، به نظر می‎آمد که انگار من توسط بیشتر از یک جهان از او جدا می‎باشم. او آنجا، جائی از لبۀ زندگی‎ام ایستاده بود، آهسته زمزمه می‎کرد و بخاطرِ آتشِ رو به رشد خوشحال بود؛ من همۀ اینها را می‎فهمیدم، آنها را می‎دیدم، بوی دودِ سوختنِ کاغذها را حس می‎کردم، و با این حال او دور از من ایستاده بود، با فاصله‎ای بیش از یک جهان.
دختر از سمت اجاق می‎گوید: "حالا اما بلند شو. تو باید بروی." من شنیدم که او یک دیگ روی آتش قرار داد و شروع به هم زدن کرد، خراشِ ظریفِ قاشقِ چوبی صدای خیلی زیبا و آرامی می‎داد و بوی آردِ سرخ شده اتاق را پُر ساخته بود.
حالا من همه چیز را می‎دیدم. اتاق بسیار کوچک بود. من بر روی تختِ کم ارتفاعی دراز کشیده بودم، در کنار تخت یک کمد قرار داشت که فضا را تا درِ اتاق پُر ساخته بود، یک کمدِ قهوه‎ای رنگ بدون هیچ تزئینی. در پشتِ سرم باید میز و صندلی‎ها قرار داشته باشند و اجاقِ کوچک در کنار پنجره. اتاق کاملاً ساکت بود، و شفقی که مانند سایه در اتاق قرار داشت هنوز کاملاً انبوه بود.
او آهسته می‎گوید: "ازت خواهش می‎کنم. من باید برم."
"تو باید بری؟"
"آره، من باید سر کار برم، و تو هم باید بری، با من.
من می‎پرسم: "کار. چرا؟"
"چه چیزهائی سؤال می‎کنی!"
"محل کارت کجاست؟"
"در کنارِ خط راه‎آهن."
"کنار خط راه‎آهن؟ آنجا چه کار می‎کنید؟"
"سنگ‎ها و سنگریزها را جمع می‎کنیم تا اتفاقی نیفتد."
"هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. تو کجائی؟ حوالی گروسوارداین؟"
"نه، در اطراف سِگِدین."
"این خوبه."
"چرا؟"
"چون من آنجا با قطار از کنار تو نخواهم گذشت."
او آهسته می‎خندد. "پس تو قصد بلند شدن داری."
من می‎گویم: "آره" و یک بار دیگر چشم‎هایم را می‎بندم و خودم را در تهیِ در نوسانی می‎اندازم که نفسش بدون هیچ رد و بوئی بود، که خیس کردنش فقط مانند یک دردِ آهسته و به زحمت قابل درک مرا لمس می‎کرد؛ بعد آهی کشیدم و چشمانم را گشودم و دستم را به سمتِ شلوارم که تمیز شده در کنار تخت بر روی دسته صندلی قرار داشت بردم.
من یک بار دیگر می‎گویم: "آره" و بلند می‎شوم.
او پشت به من ایستاده بود، در حالیکه من سریع کارهای معمول را انجام می‎دادم، شلوارم را بالا کشیدم، بند کفش‎هایم را بستم و کت خاکستری نظامی‎ام را پوشیدم.
مدتی ساکت ایستادم، با سیگار خاموشی در دهان، و به اندام کوچک و باریک او که حالا آنجا در کنار پنجره ایستاده بود و بهتر قابل رویت بود نگاه کردم. موهایش مانند شعلۀ آرام آتش زیبا و لطیف بود.
او برمی‎گردد، لبخند می‎زند و می‎پرسد: "دوباره به چی فکر می‎کنی؟"
من برای اولین بار به صورتش نگاه کردم: صورتش چنان ساده بود که نمی‎توانستم آن را درک کنم: چشمان گردی که در آنها وحشت و شادی بود.
او دوباره می‎پرسد: "به چی دوباره فکر می‎کنی؟ و دیگر لبخند نمی‎زد.
من می‎گویم: "به هیچ چیز. من نمی‎تونم به چیزی فکر کنم. من باید برم. هیچ راه فراری وجود نداره."
او سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید: "آره، تو باید بری. هیچ راه فراری وجود نداره."
"و تو باید اینجا بمونی."
او می‎گوید: "من باید اینجا بمونم."
"تو باید سنگ‎ها و سنگریزه‎ها را جمع کنی تا اتفاقی رخ ندهد و قطارها با خیال راحت به آنجائی بروند که اتفاقی رخ می‎دهد."
او می‎گوید: "آره، باید اینکار را بکنم."
ما در خیابانِ خیلی ساکتی که به راه‎آهن می‎رسید به راه افتادیم. همۀ خیابان‎ها به ایستگاه‎های راه‎آهن می‎رسند، و از آنجا قطارها به جبهۀ جنگ می‎رانند. ما خود را کنار دری کشیدم و همدیگر را بوسیدیم، و من آنجا، در حالی که دست‎هایم بر روی شانه‎هایش قرار داشتند احساس کردم که او مال من است. و او با شانه‎های آویزان، بدون آنکه یک بار دیگر به عقبِ سرِ خود نگاه کند رفت.
او در این شهر کاملاً تنهاست، وگرچه برای رفتن به ایستگاه قطار باید همان مسیری را بروم که او می‎رود، اما نمی‎توانم با او بروم. من باید صبر کنم تا او آن گوشه در پشتِ آخرین درختِ این خیابانِ کوچک که تسلیم‎ناپذیر در روشنائی قرار دارد بپیچد. من باید منتظر بمانم و فقط می‎توانم با یک فاصله به دنبالش بروم، و هرگز او را دوباره نخواهم دید. من باید سوار این قطار شوم، در این جنگ ...
حالا تنها چمدانم فقط دست‎های درون جیب‎هایم است و آخرین سیگار در میان لبانم که بزودی آن را به زمین تف خواهم کرد؛ اما بدون چمدان خیلی راحت‎تر است وقتی که آدم آهسته و تلوتلوخوران دوباره به کنار پرتگاهی قدم می‎گذارد که از لبۀ آن در ثانیه مشخصی به آنجائی که ما خود را دوباره خواهیم دید سقوط خواهد کرد ...
به موقع آمدنِ قطار از میان ساقه‎های ذرت و بوته‎های گوجه‎فرنگی که رایحۀ تندی می‎دادند تسلی‎بخش بود.

مرگ لوهن‎گرین
آنها در حال حملِ برانکار کمی آهسته‎تر از پله‎ها بالا می‎رفتند. هر دو عصبانی بودند، آنها یک ساعتِ پیش کشیک کاری خود را شروع کرده و هنوز هیچ سیگاری بعنوان انعام دریافت نکرده بودند، و یکی از آن دو رانندۀ آمبولانس بود، و راننده‎ها در واقع احتیاج به حمل برانکارد نداشتند. اما از بیمارستان کسی را برای کمک به پائین نفرستاده بودند و آنها نمی‎توانستند پسرِ جوان را در آمبولانس به حال خود رها کنند؛ آنها باید هنوز یک بیمارِ فوریِ ذات‎الریه‎ای و یک فردِ خودکشی کرده را که در آخرین دقیقهْ آوردنش کنسل شده بود را سریع به بیمارستان می‎آوردند. آنها عصبانی بودند و ناگهان برانکار را کمی سریع‎تر حمل کردند. راهرو دارای نورِ کمی بود و البته بوی بیمارستان می‎داد.
یکی از آن دو که پشت برانکار را گرفته بود در حال غُر زدن می‎گوید: "چرا آنها از او قطع امید کردند؟" و منظور او فردِ خودکشی کرده بود، و فردی که جلوی برانکار را گرفته بود هم غُرزنان می‎گوید: "حق با توست، واقعاً چرا؟" و چون او در این وقت صورتش را برگردانده بود به سختی با قابِ در برخورد می‎کند، و کسی که بر روی برانکار قرار داشت بیدار می‎گردد و فریادهایِ تیز و وحشتناکی می‎کشد، این فریادهایِ یک کودک بود.
پزشک، یک جوان با یقه دانشجوئی، موهای بور و چهره‎ای عصبی می‎گوید: "ساکت، ساکت". او به ساعتش نگاه می‎کند: ساعت هشت بود و باید یک ساعتِ قبل پُستش عوض می‎گشت. او بیهوده یک ساعت انتظار آمدن دکتر لومایر را می‎کشید، اما شاید او را دستگیر کرده باشند؛ امروزه هرکسی می‎تواند در هر لحظه دستگیر شود. پزشکِ جوان بی‎اراده گوشیِ پزشکی‎اش را تکان می‎دهد، او بیوقفه به کودک بر روی برانکار نگاه می‎کرد، حالا چشمش به آن دو مرد می‎افتد که در کنار در ایستاده بودند و بیصبرانه انتظار می‎کشیدند؛ او با عصبانیت می‎پرسد: "چه خبره، چیز دیگری هم می‎خواهید؟"
راننده می‎گوید: "برانکار را. نمی‎شود او را از روی برانکار جای دیگری قرار داد؟ ما باید سریع برگردیم."
دکتر به مبلِ چرمی اشاره می‎کند و می‎گوید: "آه، البته، اینجا!" در این لحظه پرستارِ شب می‎آید، او بیتفاوت اما جدی دیده می‎گشت. او شانه‎های کودک را می‎گیرد و یکی از آن دو مرد، راننده نه، پاهای او را می‎گیرد. کودک مانند دیوانه‎ها دوباره فریاد می‎کشد و دکتر شتابان می‎گوید: "ساکت، آرام، آرام، درد نخواهد داشت ..."
آن دو مرد هنوز انتظار می‎کشیدند. یکی از آنها در جوابِ نگاهِ عصبانیِ دکتر آرام می‎گوید: "پتو". پتو به او تعلق ندارد، یک خانم در محلِ تصادف آن را داده است، زیرا نمی‎شد کودک را با این پایِ شکسته به بیمارستان آورد. مردِ دیگر می‎گوید که بیمارستان با آنکه پتو به اندازه کافی دارد اما آن را نگاه خواهند داشت و به آن خانم پس داده نخواهد شد، و پتو همان اندازه کم به کودک تعلق دارد که به بیمارستان. همسرش پتو را تمیز خواهد کرد، و برای پتو امروزه پول زیادی می‎پردازند.
کودک هنوز فریاد می‎کشید! آنها پتو را از دورِ پای کودک باز کردند و سریع به راننده دادند. دکتر و پرستار به هم نگاه کردند. کودک وحشتناک دیده می‎شد: پائین‎تنه‎اش سراسر در خون شناور بود، شلوارِ کتانیِ کوتاه کاملاً پاره و تکه پاره‎های شلوار خود را با خون مخلوط ساخته و به جرمِ وحشتناکی تبدیل ساخته بود. کودک کفش به پا نداشت و مدام فریاد می‎کشید، با استقامتی وحشتناک و نظمِ مرتبی فریاد می‎کشید.
دکتر زمزمه می‎کند: "سریع، پرستار، سرنگ، سریع!" پرستار بسیار ماهر و سریع بود، اما دکتر مدام زمزمه می‎کرد: "سریع، سریع!" کودک بیوقفه جیغ می‎کشید، اما پرستار نمی‎توانست سرنگ را سریع‎تر تمام کند.
دکتر نبض کودک را گرفته بود، چهرۀ رنگ پریده‎اش از خستگی می‎لرزید. مانند دیوانه‎ها چند بار زمزمه کرد: "ساکت، ساکت باش!" اما کودک فریاد می‎کشید، طوریکه انگار او را فقط برای فریاد کشیدن بدنیا آورده‎اند. بعد پرستار عاقبت با آمپول می‎آید و دکتر سریع و ماهرانه آن را تزریق می‎کند.
وقتی او با کشیدن آهی سوزن را از پوستِ سخت و تقریباً چرمین خارج می‎ساخت در باز می‎شود و یک راهبه تند و هیجانزده داخل اتاق می‎گردد، اما وقتی او کودکِ سانحه دیده و دکتر را می‎بیند دهانش را که برای گفتن چیزی گشوده بود می‎بندد و آهسته و بی‎سر و صدا خود را نزدیک‎تر می‎سازد. او دوستانه برای دکتر و پرستارِ تازه کار و رنگپریده سری تکان می‎دهد و دستش را روی پیشانیِ کودک می‎گذارد. کودک چشم‎هایش را کاملاً عمودی باز می‎کند و با تعجب به آن هیکلِ سیاهِ بالای سرش نگاه می‎کند. تقریباً به نظر می‎آمد که او بخاطر فشارِ دستِ سرد بر روی پیشانیش آرام گرفته است، اما آمپول حالا تأثیر خود را گذاشته بود. دکتر آن را هنوز در دست داشت و بار دیگر آهِ عمیقی می‎کشد، زیرا که حالا آنجا ساکت بود، سکوتی زیبا، چنان ساکت که همه می‎توانستند صدای تنفس خود را بشنوند. آنها کلمه‎ای نمی‎گفتند.
کودک دیگر احساس درد نمی‎کرد، آرام و کنجکاو به اطرافِ خود نگاه می‎کرد.
دکتر از پرستارِ شب آهسته می‎پرسد: "چه مقدار؟"
پرستار هم آهسته جواب می‎دهد: "ده."
دکتر شانه‎اش را بالا می‎اندازد. "یک کم زیاد بود، ببینیم چه می‎شود. خواهر لیوبا آیا کمی به ما کمک می‎کنید؟"
راهبه به سرعت می‎گوید: "البته" و چنین به نظر می‎رسید که انگار وحشتزده از خوابی عمیق برخاسته است. آنجا خیلی ساکت بود. راهبه سر و شانۀ کودک را نگاه داشته بود و پرستارِ شب پاهایش را و تکه پارچه‎های خیس شده از خون را از پای او در می‎آورد. حالا آنطور که آنها می‎دیدند خون خود را با چیزِ سیاهی مخلوط ساخته بود، همه چیز سیاه بود، پاهای پسر پوشیده از گرد زغال بود، همینطور دست‎هایش، همه چیز فقط خون بود، تکه‎های پارچه و گرد زغال‎ها، گردهای ضخیم و تقریباً چربِ زغال همه خونی بودند.
دکتر زمزمه‎کنان می‎گوید: "معلومه. تو وقت دزدیِ زغال از قطارِ در حال حرکت سقوط کردی، درسته؟"
پسر با صدای شکسته‎ای می‎گوید: "آره. معلومه."
چشمان پسر بیدار بودند و خوشبختی غریبی در آنها پیدا بود. آمپول باید تأثیر عالی‎ای گذاشته باشد. راهبه پیراهن پسر را کاملاً بالا می‎کشد و در بالای سینه و زیر چانۀ او آن را لوله می‎سازد. بالاتنۀ پسر لاغر بود، مانند بالاتنۀ یک غازِ پیر بطور مسخره‎ای لاغر بود. سوراخ‎هایِ بالای ترقوۀ او بطور عجیبی از سایه سیاهی پوشیده شده بود، سوراخ‎های بزرگی که راهبه می‎توانست دستِ پهنِ سفیدش را در آن پنهان سازد. حالا پاهایش را نگاه می‎کنند، آنچه از پا هنوز سالم مانده بود. آنها کاملاً لاغر بودند و ظریف و باریک دیده می‎شدند. دکتر به زن‎‎ها سری تکان می‎دهد و می‎گوید: "احتمالاً شکستگی از هر دو طرف، باید عکسبرداری شوند."
پرستارِ شب با یک پارچه آغشته به الکل پاها را می‎‏شست، و بعد دیگر پاها مانند اول وحشتناک دیده نمی‎گشتند. کودک فقط بطور وحشتناکی لاغر بود. دکتر در حال باندپیچی کردن سرش را تکان می‎داد. او حالا دوباره بخاطر لومایر نگران می‎شود، شاید واقعاً او را گرفته باشند، و اگر حتی او چیزی را فاش نساخته باشد اما باز چیز شرم‎آوری بود، او را بخاطر استروفانتین گرفتار سازند و او خودش در آزادی باشد، در حالی که در سودِ موارد دیگر شریک بوده است. لعنت، حالا حتماً ساعت هشت و نیم باید باشد، و حالا آنجا بطور ترسناکی ساکت بود، در خیابان چیزی برای شنیدن وجود نداشت. او باندپیچی را به اتمام رسانده و راهبه دوباره پیراهن را تا کمر پائین کشیده بود. بعد به سمت کمد می‎رود، یک پتوی سفید خارج می‎‎‎‎کند و روی کودک می‎کشد.
راهبه در حالی که دست‎هایش دوباره بر پیشانی پسر قرار داشت به دکتر که دست‎هایش را می‎شست می‎گوید: "آقای دکتر، من بخاطر شِرانس به اینجا آمده بودم، من نمی‎خواستم شما را در حال مداوا نگران کنم."
دکتر در حال خشک کردن دست‎هایش مکث می‎کند، چهره‎اش کمی منقبض می‎گردد و سیگار که بر لب پائینش آویزان بود می‎لرزد.
او می‎پرسد: "چی. برای شرانسِ کوچک چه اتفاقی افتاده؟"
و حالا رنگپریدگیِ چهره‎اش به رنگِ زرد تبدیل شده بود.
"آه، کوچولوی زیبا دیگر نمی‎خواهد، دیگر واقعاً نمی‎خواهد، به نظر می‎رسد که به پایان نزدیک باشد." 
دکتر سیگار را دوباره در دست می‎گیرد و حوله را به میخِ کنار دستشوئی آویزان می‎کند.
او درمانده می‎گوید: "لعنت، من چه می‎توانم بکنم، من کاری نمی‎توانم بکنم!"
راهبه دستش هنوز بر روی پیشانیِ پسر بود. پرستارِ شب دستمال خونی را داخل سطلِ آشغال که درِ نیکلیِ آن نورِ کمی بر روی دیوار نقاشی می‎کرد انداخت.
دکتر متفکرانه به زمین نگاه می‎کرد، ناگهان سرش را بلند می‎کند، یک بار دیگر یه پسر نگاه می‎کند و به سمت در هجوم می‎برد: "من نگاهی به شرانس می‎اندازم."
پرستارِ شب پشت سر او می‎پرسد: "به من احتیاج ندارید؟" او سرش را یک بار دیگر داخلِ اتاق می‎کند: "نه، اینجا بمانید، پسر را برای عکسبرداری آماده سازیذ و جریانِ پزشکی را یادداشت کنید."
کودک هنوز بسیار آرام بود و پرستارِ شب هم حالا در کنار مبلِ چرمی ایستاده بود.
راهبه از پسر می‎پرسد: "آیا مادرت خبر دارد؟"
"مُرده."
راهبه جرئت نمی‎کند از پدر او سؤال کند.
"به چه کسی باید خبر داد؟"
"به برادر بزرگم، اما او حالا در خانه نیست. اما کوچولوها باید بدونن، آنها حالا تنها هستن."
"کدوم کوچولوها؟"
"هانس و آدولف، آنها منتظرن که من برای غذا درست کردن به خونه برم."
"و برادر بزرگت کجا کار می‎کنه؟"
پسر سکوت می‎کند، و راهبه دیگر سؤال نمی‎کند و به پرستار می‎گوید: "آیا می‎خواهید بنویسید؟"
پرستارِ شب سری تکان می‎دهد و به سمت میزِ کوچکِ سفید رنگی می‎رود که توسط داروها و لوله‎های آزمایش پوشیده شده بود. او دوات‎دان را نزدیک‎تر می‎کشد، قلم را در آن فرو می‎برد و با دستِ چپ بر روی ورقِ سفیدی شروع به نوشتن می‎کند.
راهبه از پسر می‎پرسد: "اسمت چیه؟"
"بِکِر"
"مذهب؟"
"هیچ مذهبی. من غسل تعمید نشدم."
راهبه وحشتزده می‎گردد، چهرۀ پرستارِ شب خونسرد باقی می‎ماند.
"کِی به دنیا آمدی؟"
"1933 ... در دهم ماه سپتامبر."
"هنوز مدرسه می‎ری، بله؟"
"بله."
پرستارِ شب زمزمه‎کنان به راهبه می‎گوید: "و ... نام فامیل!"
"بله ... و نام فامیل؟"
"گرینی"
"چی؟" هر دو زن با لبخند به همدیگر نگاه می‎کنند.
پسر آهسته و با عصبانیت مانند تمامِ مردمی که یک نام فامیلِ غیر معمولی دارند می‎گوید: "گرینی."
پرستارِ شب می‎پرسد: "با I نوشته می‎شه؟"
"بله با دو تا I" و دوباره تکرار می‎کند: "گرینی."
اما نام واقعی او لوهن‎گرین بود، زیرا او در سال 1933 متولد شده بود، آن زمانیکه اولین عکس‎های هیتلر در جشنواره‎های بایرویت توسطِ تمامِ فیلم‎های خبری نشان داده می‎گشت. اما مادرش او را همیشه گرینی خطاب می‎کرد.
ناگهان دکتر بداخل اتاق هجوم می‎آورد، چشمانش از خستگی متورم گشته و موهای نازکِ بلوندش روی چهرۀ جوان اما در عین حال چروکیده‎اش آویزان بودند.
"سریع بیائید، سریع، هر دو. من می‎خواهم هنوز با تزریق کردنِ خون آزمایش کنم، سریع."
راهبه نگاهی به پسر می‎اندازد.
دکتر فریاد می‎زند: "بله، بله. می‎تونید او را لحظه‎ای تنها بگذارید."
پرستارِ شب حالا در کنار در قرار داشت.
راهبه می‎پرسد: "گرینی، یک دقیقه آروم دراز می‎کشی؟"
پسر می‎گوید: "بله."
اما پسر وقتی آنها همگی بیرون رفتند گذاشت تا اشگ‎هایش سرازیر گردند. انگار که دستِ راهبه بر روی پیشانی‎اش جلوی اشگ‎هایش را گرفته بود. او بخاطر درد گریه نمی‎کرد، او از روی شادی گریه می‎کرد. و همینطور بخاطر درد و ترس. فقط وقتی او به کوچولوها فکر می‎کرد از روی درد گریه‎اش می‎گرفت، و او سعی می‎کرد به آنها فکر نکند، زیرا می‎خواست که از روی شادی گریه کند. او هرگز در زندگی خود را چنین عالی احساس نکرده بود که حالا پس از تزریقِ آمپول احساس می‎کرد. چیز فوق‎العاده‌ای، کمی مانند شیر گرم در او جریان داشت که او را به سرگیجه انداخته و همزمان بیدار ساخته بود، و بر روی زبان مزه‎ای خوشمزه می‎داد، خوشمزه‎تر از آن را در زندگی نچشیده بود، اما او باید مرتب به کوچولوها فکر می‎کرد. هوبرت تا قبل از صبحِ زود بازنخواهد گشت، و پدر ابتدا سه هفتۀ دیگر برمی‎گشت، و مادر ... و حالا کوچولوها کاملاً تنها بودند، و او دقیقاً می‎دانست که آنها در کمینِ صدای هر قدمی، هر صدایِ آهسته‎ای از روی پله‎ها گوش سپرده‎اند، و سر و صداهای وهم‎آورِ زیادی بر روی پله‎ها وجود داشت و به این ترتیب ناامید شدن‎های وحشتناک زیادی هم برای کوچولوها. بعید به نظر می‎آمد که خانمِ گروسمَن به آنها سر بزند: او هرگز این کار را نکرده بود، پس چرا حالا امروز باید این کار را بکند، او هرگز چنین کاری نکرد، او نمی‎توانست بداند که او ... که او مجروح شده است. شاید هانس آدولف را دلداری دهد، اما هانس خودش خیلی ضعیف بود و فوری به بهانۀ هر چیزی شروع به گریه می‎کرد. شاید آدولف هانس را دلداری بدهد، اما آدولف هنوز پنج سالش بود و هانس هشت ساله، این احتمال بیشتر است که هانس آدولف را دلداری بدهد. اما هانس بطور وحشتناکی ضعیف بود، و آدولف قوی‎تر بود. احتمالاً هر دو آنها گریه خواهند کرد، زیرا وقتی ساعت از هفت می‎گذشت دیگر بازی کردن خوشحال‎شان نمی‎ساخت، زیرا آنها گرسنه بودند و می‎دانستند که او ساعت هفت و نیم به خانه خواهد آمد و به آنها غذا خواهد داد. و آنها جرئت نخواهند کرد به سراغ نان بروند؛ نه، آنها دیگر چنین جرئتی نخواهند کرد، او اینکار را بعد از آنکه آنها چند بار همه را، تمام سهمیۀ هفتگی را خورده بودندْ شدیداً ممنوع کرده بود؛ کاش بتوانند لااقل بدون وحشت سیب‎زمینی‎ها را بخورند، اما آنها این را نمی‎دانستند. کاش او این را به آنها گفته بود که آنها اجازه دارند سیب‎زمینی‎ها را بخورند. هانس می‎توانست خیلی خوب سیب‎زمینی بپزد؛ اما آنها جرئت این کار را نخواهند کرد، او آنها را به سختی تنبیه کرده بود، بله، او باید حتی به این خاطر آنها را کتک می‎زد، زیرا این کارِ درستی نبود که آنها تمام نان را بخورند؛ این کارِ درستی نیست، اما اگر او آنها را تنبیه نکرده بود می‎توانست حالا خوشحال باشد، بعد آنها می‎توانستند حالا به سراغِ نان بروند و لااقل گرسنه نمانند. حالا آنها آنجا نشسته و منتظرند، و با هر صدائی از روی پله با هیجان از جا می‎پرند و صورتِ رنگپریدۀ خود را از درزِ در خارج می‎کنند، آنطور که او اغلب، شاید هزار بار دیده بوده است. آه، او همیشه اول صورت‎هایشان را می‎دید، و آنها خوشحال می‎گشتند. بله، حتی پس از آنکه آنها را زدْ باز هم وقتی او می‎آمد آنها خوشحال می‎شدند؛ آنها همه چیز را قبول می‎کردند. و حالا هر صدائی برایشان یک ناامیدی بود، و آنها خواهند ترسید. هانس وقتی پلیسی را می‎دید شروع به لرزیدن می‎کرد، شاید آنها طوری بلند گریه کنند که خانمِ گروسمَن دعوایشان کند، زیرا او شب‎ها میل به آرامش داشت، و شاید آنها به گریه کردن ادامه دهند و خانم گروسمَن برای اینکه ببیند چه خبر است آنجا برود، و بعد دلش برای آنها بسوزد؛ خانم گروسمَن زن بدی نبود. اما هانس هرگز خودش پیش خانم گروسمَن نخواهد رفت، هانس بطرز وحشتناکی از او می‎ترسد، او از همه می‎ترسد ...
کاش آنها لااقل سیب‎زمینی‎ها را بخورند!
از وقتی که او دوباره به بچه‎ها فکر کرد فقط از روی درد گریه می‎کرد. او سعی کرد دستش را روی چشمانش قرار دهد تا کوچولوها را نبیند، بعد احساس کرد که دستش خیس گشت، و او بیشتر گریست. او سعی کرد متوجه شود که ساعت چند است. حتماً ساعت نُه شده است، شاید ده، و این وحشتناک بود. او تا حال هرگز دیرتر از ساعت هفت و نیم به خانه بازنگشته بود، و آنها باید سخت مراقبت می‎کردند، لوکزامبورگی‎ها با کمال میل شلیک می‎کردند. شاید نمی‎توانستند در جنگ خیلی تیراندازی کنند، و حالا با کمال میل تیراندازی می‎کردند؛ اما او را هرگز نمی‎توانند بگیرند، هرگز، آنها هرگز او را نگرفته بودند، او همیشه از دستشان در رفته بود. خدای من، درست آنتراسیت، صرفنظر کردن از آن برایش ناممکن بود. آنتراسیت، برای این زغال‎سنگ راحت هفتاد/هشتاد مارک می‎پرداختند، و او باید از انها صرفنظر کند! اما لوکزامبورگی‎ها نتوانستند او را بگیرند، او از پسِ روس‎ها برآمده بود، از پسِی یانکی‎ها و بلژیکی‎ها، حالا باید لوکزامبورگی‎ها بخواهند او را بگیرند، این لوکزامبورگی‎هایِ مسخره؟ او از دست آنها گریخته، در جعبه را گشوده بود، کیسه را پُر ساخته و به پائین پرتاب کرده بود، و بعد چیزهائی را که می‎شد بعداً آنها را برداشت به پائین انداخته بود. اما بعد، خیلی سریع ناگهان قطار از حرکت ایستاد، و او فقط می‎دانست که دردِ وحشتناکی داشته است، تا اینکه دیگر چیزی نمی‎دانست، و بعد دوباره، وقتی او اینجا در کنار درِ بیدار گشت و اتاقِ سفید را دید. و بعد به او آمپول را تزریق کردند. او حالا دوباره فقط از روی خوشحالی گریه می‎کرد. کوچولوها دیگر آنجا نبودند؛ خوشبختی چیزِ باشکوهی بود، او تا حال اصلاً آن را نمی‎شناخت؛ به نظر می‎آمد قطرات اشگِ خوشبختی باشند، خوشبختی از او جاری شده بود، با این حال اما این قطعۀ چرخانِ کم سو و شیرین در سینه‎اش، این تودۀ عجیب که به صورت اشگ از او بیرون فوران می‎زدْ کوچک‎تر نمی‎گشتند ...
ناگهان او شلیک کردن لوکزامبورگی‎ها را می‎شنود، آنها تفنگِ خودکار داشتند و صدای وحشتناکی در شبِ خنک بهاری تولید می‎کرد؛ بوی جبهه می‎داد، بوی دودِ قطار، بوی زغال و کمی هم بوی بهاری حقیقی می‎داد. دو گلوله در آسمان که کاملاً خاکستریِ تیره رنگ بود زوزه می‎کشند، و پژواکشان هزار باره به سمت او بازمی‎گردد، و بر روی سینه‎اش مانند بخیه‎ای به خارش می‎افتد؛ این لوکزامبورگی‎هایِ لعنتی نباید او را بگیرند، آنها نباید او را با گلوله بزنند! زغال‎ها که او حالا بر روی آنها صاف دراز کشیده بود تیز و سفت بودند، آنها آنتراسیت بودند و برایش هشتاد مارک می‎دادند، تا هشتاد مارک برای هر پنجاه کیلو. آیا او باید یک بار برای کوچولوها شکلات بخرد؟ نه، پول کفاف نمی‎داد، برای شکلات چهل تا چهل و پنج مارک طلب می‎کردند؛ این همه زغال نمی‎توانست حمل کند؛ خدای من، پنجاه کیلو برای دو بسته شکلات؛ و لوکزامبورگی‎ها سگ‎های دیوانه‎ای بودند، آنها دوباره شلیک می‎کردند، و پاهای لختش سرد و از آنتراسیت‎هایِ تیز به درد آمده بودند، و آنها سیاه بودند و کثیف، او آن را احساس می‎کرد. گلوله‎ها سوراخ‎های بزرگی در آسمان ایجاد می‎کردند، اما آنها نمی‎توانستند آسمان را با گلوله مجروح سازند، یا اینکه می‎توانند لوکزامبورگی‎ها آسمان را مجروح سازند؟ ...
آیا باید او به راهبه می‎گفت که پدرش کجاست و هوبرت شب‎ها به کجا می‎رفت؟ آنها از او نپرسیدند، و آدم نباید وقتی از او سؤال نشده است جواب بدهد. این را در مدرسه گفته بودند ... لعنت، لوکزامبورگی‎ها ... و کوچولوها... لوکزامبورگی‎ها باید از تیراندازی کردن دست بکشند، او باید پیش کوچولوها می‎رفت ... آنها واقعاً دیوانه بودند، کاملاً دیوانه، این لوکزامبورگی‎ها. لعنت، نه، او چیزی به راهبه نخواهد گفت، نخواهد گفت که پدر کجا است و برادر شب‎ها به کجا می‎رود، و شاید هم کوچولوها از نان بردارند ... شاید هم از سیب‎زمینی ... یا شاید خانم گروسمَن متوجه شود که آنجا اتفاقی افتاده، زیرا اتفاقی افتاده بود؛ خیلی عجیب بود، در واقع هیچ وقت چیزی درست نبودْ همیشه اتفاقی می‎افتاد. مدیرِ مدرسه هم سرزنشم خواهد کرد. آمپول تأثیر خوبی کرده بود، او نیشِ سوزن را احساس کرد و بعد ناگهان خوشبختی آنجا بود! این پرستارِ رنگپریده درونِ سرنگ خوشبختی کرده بود، و او کاملاً واضح شنید که او خوشبختی را زیاد در سرنگ داخل کرده، بیش از حد خوشبختی، او چندان هم ابله نبود. خوشبختی باشکوه بود، او می‎خواست برای کوچولوها هم یک بار خوشبختیِ در سرنگ را بخرد؛ آدم می‎توانست همه چیز بخرد ... نان ... کوهی از نان ...
لعنت، با دو I، آیا اینجا بهترین نامِ فامیلِ آلمانی را نمی‎شناسید؟ ...
ناگهان او فریاد می‎کشد: "هیچ مذهبی. من غسل تعمید نشدم."
شاید مادر هنوز زنده باشد؟ نه، لوکزامبورگی‎ها او را کشتند، نه روس‎ها ... نه، چه کسی می‎داند، شاید نازی‎ها او را کشته باشند ... نه، یانکی‎ها ... آه، کوچولوها می‎تونن راحت نان را بردارند و بخورند، نان بخورند ... او قصد داشت یک کوهِ کامل نان برای آنها بخرد ... کوهی از نان ... یک کامیون پُر از نان ... پُر از آنتراسیت؛ و خوشبختی در سرنگ.
با دو I، لعنت!
راهبه به سمت او می‎دود، بلافاصله نبضش را می‎گیرد و ناآرام به اطرافش می‎نگرد. خدای من، شاید باید دکتر را خبر کنم؟ اما او حالا نمی‎توانست کودک را که در حال هذیان‎گوئی بود تنها بگذارد. شرانسِ کوچولو مُرده بود، به آن سمت رفته بود، خدا را شکر، این دخترِ کوچک با چهرۀ روسی! پس دکتر کجا مانده است ... او به دورِ مبل چرمی می‎چرخید ...
کودک فریاد می‎زد: "هیچ مذهبی. من غسل تعمید نشدم."
ضربان نبض مرتب کم‎تر می‎شد. راهبه با پیشانیِ عرق کرده ایستاده بود. "آقای دکتر، آقای دکتر!" او بلند فریاد می‎زد، اما او به خوبی می‎دانست که هیچ صدائی از در خارج نمی‎شود ...
کودک حالا ترحم برانگیزانه می‎نالید.
"نان ... یک کوه نان برای کوچولوها ... شکلات ... آنتراسیت ... لوکزامبورگی‎ها، این خوک‎ها، آنها نباید تیراندازی کنند، لعنت، سیب‎زمینی‎ها، شماها می‎تونید با خیال راحت سیب‎زمینی‎ها را بخورید ... برید سیب‎زمینی‎ها را بخورید! خانم گروسمَن ... پدر ... مادر ... هوبرت ... از میان درزِ در، از میان درزِ در."
راهبه از ترس می‎گریست، او جرئت نمی‎کرد از آنجا برود، کودک حالا شروع به تقلا می‎کند و او شانه‎هایش را محکم گرفته بود. مبل چرمیْ صافیِ بدی داشت. شرانسِ کوچک مُرده بود، آن کوچولوی مهربان حالا در آسمان بود. رحمت خدا بر او، آه بخشنده ... او بیگناه بود، یک فرشتۀ کوچک، یک فرشتۀ کوچکِ روسی ...
پسر فریاد می‎کشید: "هیچ مذهبی" و سعی می‎کرد با دست‎هایش به اطراف خود مشت بزند، "من غسل تعمید نشدم."
راهبه با وحشت به بالا نگاه می‎کند. بعد به سمت لگنِ آب می‎دود، و با وحشت پسر را از نگاهش دور نمی‎سازد، لیوانی نمی‎یابد، برمی‎گردد، پیشانیِ تب کردۀ پسر را نوازش می‎کند. بعد به سمت میزِ کوچکِ سفید رنگ می‎رود و یک لوله آزمایش برمی‎دارد. لوله آزمایش سریع از آب پُر می‎شود، خدای من، چه قدر کم آب در این لوله‎ها جا می‎گیرد ...
پسر زمزمه می‎کند: "خوشبختی، در آمپول خیلی خوشبختی داخل کنید، خیلی، هرچه دارید، همینطور برای کوچولوها ..."
راهبه با احترام و کاملاً آهسته بر سینه خود صلیبی می‎کشد، بعد آبِ داخل لوله آزمایش را بر روی پیشانی پسر می‎ریزد و در حال گریه کردن می‎گوید: "من تو را غسل تعمید می‎دهم ..."، اما کودک، در اثر آبِ سرد ناگهان به خود می‎آید، سرش را چنان ناگهانی بلند می‎کند که لوله آزمایش از دست راهبه بر روی زمین می‎افتد و می‎شکند. پسر با لبخندِ کوچکی به راهبه که وحشت کرده بود نگاه می‎کند و تیره و مات می‎گوید: "غسل تعمید ... بله ..."، بعد بقدری با شدت به عقب سقوط می‎کند که سرش با ضربۀ خفه‎ای به مبلِ چرمی به طرفی می‎افتد، و حالا چهره‎اش آنطور که او بیحرکت آنجا افتاده بود لاغر، پیر و بطرز وحشتناکی زرد دیده می‎شد، و دست‎ها انگار در پیِ چنگ انداختن چیزی بودند...
دکتر در حال خندیدن با دکتر لومایر داخل اتاق می‎گردد و می‎پرسد: "از او عکسبرداری شد؟"
راهبه فقط سرش را تکان می‎دهد. دکتر نزدیک‎تر می‎آید، بی‎اراده گوشیِ پزشکی‎اش را به دست می‎گیرد، اما آن را دوباره رها می‎سازد و به لومایر نگاه می‎کند. لومایر کلاهش را از سر برمی‎دارد. لوهن‎گرین مُرده بود ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر