سه حکایت.

یک استاد جانورشناسی به شاگردانش توضیح می‎داد که کبوتر معلق‎زن از تبار کبوتر کوهی‎ست، او می‎گفت میل پرورش‎دهندگان کبوتر طی قرن‎ها چنین پرندگانی را که گاه به گاه گرایش عجیب و غریب از خود نشان می‎دادند یک معلق بزنند را برای برای پروراندن ترجیح داده است. در نتیجه عاقبت آن حیوان عجیب و غریبی پدید آمد که به نظر می‎رسد هر از گاهی معلق زدن در هوا را وظیفه زندگی خود می‎داند. یکی از شاگردها می‎گوید: "چه بی‎مزه!" پروفسور پاسخ می‎دهد: "نه این بی‎مزه نیست. زندگی اینطور است و نمی‎توان کاریش کرد. ما حتی امروزه در نزد انسان‎ها هم چنین تکاملی را مشاهده می‎کنیم. این بهترین‎ها نیستند که بر خلاف کم‎ارزش‎ترها جان سالم بدر می‎برند، بلکه خیلی بیشتر آنهائی‎اند که بهتر از دیگران می‎توانند مانند آرتیست‎های سیرک در هوا معلق بزنند. که می‎داند نتیجه‎اش یک روز ــ اگر به این ترتیب پیش رود ــ چه موجود عجیب و غریبی خواهد گشت؟"
*
پروردگار ما کمونیست می‎گردد. او جهنم و برزخ را لغو می‎کند و برای تمام انسان‎ها محلی در بهشت در نظر می‎گیرد. همه خوشحال بودند و از سعادت ابدی لذت می‎بردند.
در این وقت چنین اتفاق می‎افتد که مرد ثروتمندی می‎میرد و وارد بهشت می‎گردد. او در ابتدا از این بابت بسیار شگفت‎زده بود، اما چنان به سرعت به وضع جدید عادت می‎کند که بزودی حتی برای انتقاد کردن چیزی در آن می‎یابد.
خدا عصبانی از او می‎پرسد: "در چه موردی شکایت داری؟"
مرد ثروتمند جواب می‎دهد: "خواهش می‎کنم من را به زمین برگردان! بهشت تو بهشت نیست. آدم اینجا کسی را در حال رنج بردن نمی‎بیند."
*
یک تبه‎کار که به تحریک ماهیت فاسد خود فرد بی‎دفاعی را به قتل رسانده و بر گناه بزرگش آگاه گشته بود پشیمان می‎گردد و برای دعا کردن به کلیسا می‎رود.
در حالیکه او عمیقاً نادم زانو زده و مشتاقانه دعا می‎کرد صدای کشیش را می‎شنود که از بالای منبر می‎گفت: "شاد باشید از اینکه ضعفا و فقیران در میان‎تان وجود دارند، زیرا آنها به شماها این فرصت را می‎دهند نیکوکار باشید، و دروازه‎های رستگاری را بر روی‎تان می‎گشایند."
فرد گناهکار با خود می‎اندیشد: "او دروغ می‎گوید! ضعفا اتفاقاً مسئول بدبختی‎مان می‎باشند. اگر قربانی من آدم ضعیفی نبود می‎توانست از خود دفاع کند و من آرامش روحم را از دست نمی‎دادم."

افکار یک شکاک.

نوشته شده در سال 1838، زمانیکه فلوبر هفده سال داشت.
در شمال مانند جنوب، در شرق مانند غرب، هر جا که بروید نمی‎توانید یک گام بردارید بدون آنکه استبداد، بی‎عدالتی، حرص و آز شماها را با خودپرستی کامل به عقب نراند. من به شماها می‎گویم، همه جا با مردمی روبرو خواهید گشت که فریاد خواهند زد: "برو کنار و جلوی تابش خورشید را نگیر!" ــ "بلند شو و برو گمشو! تو وارد شن و ماسه‎ای شده‎ای که من برای خودم بر روی زمین پاشیده‎ام!" ــ "برگرد! تو بر روی زمین من هستی!" ــ "برو عقب! تو هوائی را نفس می‎کشی که به من تعلق دارد!"
بله، بله! انسان یک مسافر تشنه است؛ او آب آشامیدنی تمنا می‎کند؛ اما آن را از او دریغ می‎دارند و او هلاک می‎گردد.
خشونت بر گرده مردم سخت فشار می‎آورد، و من احساس می‎کنم نجات دادن آنها از این خشونت زیباست. من احساس می‎کنم که چگونه قلبم با شنیدن واژه آزادی از شادی بلندتر می‎تپد، مانند قلب کودکی با شنیدن واژه شبح. ــ و در عین حال یکی مانند آن دیگری توهم است و نه چیزی بیشتر. یک سراب که پراکنده می‎گردد، یک گل که باید بپژمرد.
 بنابراین برخی تلاش خواهند کرد آن را بدست آورند، این آزادی باشکوه را، این شاهزاده خانم تمام رویاها و بت تمام خلق‎ها را. بسیاری این جسارت را خواهند کرد، اما آنها در زیر فشار بار آن درهم می‎شکنند.   
زمانی زائری از میان کویر آفریقا سفر می‎کرد. او این جسارت را داشت مسیری را برگزیند که سفرش را هفت کیلومتر کوتاه می‎ساخت، اما در عوض جاده پر از خطر بود، پر از مار و حیوانات وحشی، جاده‎ای سربالائی صخره‎ای پر زحمت.
شب شروع می‎گردد. مرد گرسنه‎اش می‎شود. او خسته بود و ضعیف. او به گام‎هایش سرعت می‎بخشد تا عاقبت به هدفش برسد. اما گام به گام با موانع مواجه می‎گشت. با این وجود او شجاعت خود را از دست نمی‎دهد و دلیرانه به پیش می‎رود.
او ناگهان در برابر خود یک تخته‎سنگ عظیم می‎بیند، یک راه باریک مال‎رو با شیبی رو به بالا و پوشیده شده از خس و خار. بنابراین مجبور بود تا رسیدن به قله از صخره بالا بخزد یا از آن صعود کند و یا تا فردا انتظار بکشد شاید که زوار دیگری بیایند و بتوانند به او کمک کنند!
اما او چنان گرسنه بود و تشنگی او را چنان وحشیانه عذاب می‎داد که به خود هشدار می‎دهد تمام نیرویش را برای به پیش رفتن تا کلبه بعدی که هنوز چهار ساعت فاصله داشت جمع کند. او شروع می‎کند با دست‎ها و پاها به بالا رفتن از صخره.
عرق با قطرات درشت از پیشانیش می‎چکید، بازوانش خود را با زحمت بالا می‎کشیدند، و دست‎های متشنجش به هر ساقه‎ای که خود را به او ارائه می‎داد چنگ می‎انداختند؛ اما علف او را نگاه نمی‎داشت و او ناامید سقوط می‎کرد. دوباره و دوباره تلاشش را تجدید می‎کرد. اما بیهوده بود.
و او مرتب ضعیف‎تر، بی‎نیروتر و ناامیدتر می‎گشت. او خدا را لعنت می‎کند و کفر می‎گوید. عاقبت برای آخرین بار تلاشش را می‎کند. این بار تمام نیروی باقی مانده‎اش را جمع کرده و قبل از بالا رفتن دعا می‎خواند.
آه، چه متواضعانه، چه والا و چه خالصانه بود این دعای مختصر! دورافتاده، چیزی را که دایه در زمان کودکی به او آموخته بود با صدای بلند خواندن، اشگ‎ها واژه‎هایش بودند و صلیب رسم کردن بر سینه آه و افسوسش. سپس او با این آگاهی که اگر در این کار مؤفق نشود از گرسنگی خواهد مرد شروع به بالا رفتن می‎کند.
حالا او مشغول است. او بالا می‎رود؛ او بالاتر می‎رود. چنین به نظر می‎رسد که انگار دست یاری دهنده‎ای او را به سمت قله به بالا می‎کشد. به نظرش می‎آید که انگار به فرشته خندانی که او را صدا می‎زند نگاه می‎کند. اما ناگهان همه چیز تغییر می‎کند. یک شبح وحشتناک حواسش را غافلگیر می‎سازد. او صدای فش فش ماری را که از روی سنگ به سمت او می‎خزید می‎شنود. زانوهایش متزلزل می‎گردند، ناخن انگشت‎هایش که به لبه‎های صخره چنگ انداخته بودند کنترل خود را از دست می‎دهند ... او با سر به پائین سقوط می‎کند.
حالا چه؟
او گرسنه است، او سردش است، او تشنه است. باد بر روی کویر سرخ بی‎کران سوت می‎زند، و ابرها ماه را تاریک می‎سازند.
او مانند کودکی وحشتزده می‎گردد و شروع به گریستن می‎کند. او بخاطر پدر و مادرش که از غم و اندوه خواهند مرد می‎گرید، و او از حیوانات درنده می‎ترسد. 
او زاری می‎کند: "شب است، من ضعیف و بی‎نیرویم. ببرها می‎آیند و مرا پاره می‎کنند!". او مدتی طولانی انتظار می‎کشد شاید کسی به کمکش بیاید. اما ببرها می‎آیند، او را تکه تکه می‎کنند و خونش را می‎نوشند ...
و به راستی، من به شماهائی که  می‎خواهید آزادی را فتح کنید می‎گویم که بر شماها نیز چینین خواهد رفت! دلسرد گشته در تلاش‎تان انتظار آمدن کسی را خواهید کشید که باید به شما کمک کند.
و این شخص نخواهد آمد! نه!
اما ببرها خواهند آمد، تا شماها را بدرند و خون‎تان را مانند آن مسافر بیچاره بنوشند.
اینچنین است! نیاز بر مردم حاکم است.  
آه، نیاز، نیاز! شماهائی که از فشار بار فقیران صحبت می‎کنید، احتمالاً آن را هرگز احساس نکرده‎اید؟ نیاز چیزی‎ست که انسان‎ها را در پنجه خود می‎گیرد، او را تکیده می‎سازد، او را خفه می‎کند، اعضای بدنش را جر می‎دهد و سپس استخوان‎هایش را در خرابه اجساد حیوانات پرتاب می‎کند. نیاز چیزی‎ست زشت، رنگ پریده و بد بو که در زوایا و گودال‎های کثیف می‎خزد و خود را در پشت لباس ژنده گداها، در پشت دامن شاعران مخفی می‎سازد. نیاز؟ نیاز مردی‎ست با دندان‎های زرد و دراز که در شب‎های زمستانی در گوشه خیابان به شماها با صدایی مرگبار زمزمه می‎کند: "آقا! نان!" و در این حال یک تپانچه می‎کشد ... نیاز؟ نیاز آن جاسوسی‎ست که دزدکی کلمات‎تان را شکار می‎کند، سپس پیش حاکم می‎رود و به او می‎گوید: "کسی مشغول توطئه است! او تپانچه دارد ..." نیاز؟ نیاز زنی‎ست که در زیر درختان گردشگاه برای‎تان سوت می‎زند. شماها به آن سمت می‎روید. زن یک پالتوی کهنه نخ‎نما پوشیده است. او پالتویش را می‎گشاید. یک پیراهن سفید در زیر آن نور خفیفی می‎دهد؛ اما این پیراهن سفید پر از سوراخ است. و او پیراهنش را می‎گشاید و پستانش را به شماها نشان می‎دهد؛ اما این پستان‎ها شُل‎اند و درون‎شان گرسنگی موج می‎زند! بله، گرسنگی، گرسنگی! همه جا گرسنگی: در پالتویش، که دگمه‎های نقره‎ایش به گرو گذارده شده‎اند، در پیراهنش، که توریش فروخته شده است، در کلماتش، که با درد و رنج به شماها می‎گویند: "بیا، بیا!" بله، همه جا گرسنگی، حتی در پستان‎هایش که می‎خواهد لذت آنها را به شماها بفروشد! ــ گرسنگی، گرسنگی! 
این واژه، یا خیلی بیشتر آن چیز پنهان در پشت این واژه انقلاب‎هائی را بوجود آورد و حتی هنوز برخی انقلابات را بوجود خواهد آورد.
بدبختی با چشمان عمیق فرو رفته‎اش به گام برداشتن خود مرتب ادامه می‎دهد. بدبختی با پنجه‎های آهنینش سرهای پادشاهان را می‎گیرد و در حال شکستن تاج‎هایشان جمجمه آنها را خرد می‎کند. بدبختی حاکمان را به قتل می‎رساند. بدبختی در کنار تخت بزرگان در کمین است؛ در کنار کودک چمباته می‎زند، او را می‎سوزاند و می‎بلعد. بدبختی تمام طره‎های گیسو را سفید می‎کند، تمام گونه‎ها را پوک می‎سازد، همه را می‎کشد. بدبختی خود را می‎پیچاند و مانند یک افعی می‎خزد، و دیگران را هم به خیزدن وامی‎دارد. بدبختی قصی‎القلب و سیری‎ناپذیر است و تشنگی‎اش خاموش‎ناگشتنی. بدبختی مانند خمره‎های سوراخ سوراخ شده پنجاه دختر دانائوس Danaos بی ته است و حرص و طمعش بی حد و حصر. هیچ انسانی نمی‎تواند به خود ببالد و بگوید که از چنگال بدبختی گریخته است. او خود را به جوانان می‎آویزد، آنها را در آغوش می‎گیرد، آنها را ناز و نوازش می‎کند؛ اما نوازش‎های او مانند نوازش کردن شیر است؛ نوازش‎هایش جراحات خونینی بر جای می‎گذارند. بدبختی بطور ناگهانی ظاهر می‎گردد، در میانه جشن و سرور، کاملاً خندان، و در هنگام لذت بردن و صدای جام.
بدبختی با اشتیاق مخصوصی به سرهای تاجدار برخورد می‎کند. زمانی در یکی از زیرزمین‎های موزه لوور مردی زندگی می‎کرد، نه، یک ابله، و این ابله صورت خاکستری سربی رنگش را به میله‎های پنجره‎ای که از میان شیشه شکسته آن مرغان شب بال بال می‎زدند می‎فشرد. او یک لباس ژنده طلاکاری شده بر تن داشت. لباس ژنده طلائی! با تصور این منظره شماها خواهید خندید! دست‎هایش از خشم مشت می‎شدند، دهانش کف می‎کرد، پاهای کاملاً لختش بر روی زمین مرطوب می‎کوبیدند. می‎بینید، او این کارها را می‎کرد، مرد با لباس ژنده طلائی، زیرا او از بالای سر خود هیاهو، جرنگ جرنگ گیلاس‎ها و سر و صدای اُرگ می‎شنید. سپس ابله بیچاره می‎میرد. او را بدون احترام به خاک می‎سپرند، بدون خطابه مراسم تشییع جنازه، بدون اشگ، بدون تجمل و بدون موسیقی. بدون هیچ یک از این چیزها! او شارل ششم پادشاه فرانسه بود.
زمانی طولانی پس از او یک شاهزاده دیگر زندگی می‎کرد که دچار سرنوشتی وحشتناک‎تر و بی‎رحم‎تر گردید. چه کسی می‎توانست در روزهای شاد زمان کودکی او فکر کند یا حتی بگوید که سر زیبای این مرد جوان توسط زمان و به دست جلاد از تن جدا خواهد گشت؟ یک روز افراد خانواده‎ای، غمگین و در حال ریختن اشگ‎های گرم در سالن یک معبد نشسته بودند، زیرا یکی از افراد خانواده باید می‎مرد، پدر خانواده. او همسر و فرزندانش را در آغوش می‎گیرد، و وقتی آنها به اندازه کافی می‎گریند و فریادهای مأیوسانه‎شان در زندان کاهش می‎یابد درب گشوده می‎شود و یک مرد داخل می‎گردد، زندانبان، و به دنبال او جلادی که با یک ضربه گیوتینش سر از تن کل سلطنت قدیمی جدا می‎سازد. مردم در اطراف داربست گیوتین خونین از وجد و سرور می‎گریستند، و فقط با این یک سر انتقام قرن‎ها اعدام را می‎گرفتند. این مرد پادشاه فرانسه لوئی شانزدهم بود.
نه چندان دیرتر سومین پادشاه هم به گور می‎رود. اما بخاطر این غول تمام جهان می‎لرزید. مرد بزرگ بیچاره توسط ضربه‎های سوزن مانند شیری توسط نیش‎های پشه به قتل می‎رسد! چقدر قامت حیرت‎انگیزش تا لحظه آخر رفیع بود! چه اندازه باشکوه حتی در بستر مرگ! و زمانی چه اندازه بزرگ بر روی تخت پادشاهیش! چه اندازه بزرگ در روح مردمش!
و تمام این چیزها چه هستند؟ یک بستر مرگ، یک گور، یک تاج و تخت پادشاهی، یک خلق؟ چیزی که شیطان را به خنده می‎اندازد! هیچ چیز، هیچ چیز، سه بار هیچ چیز! و با این وجود او ناپلئون بناپارت بود، بزرگ‎ترین تمام حاکمان، بزرگ‎ترین تمام انسان‎ها!
به راستی، چنین باید باشد! به هر کس به اندازه‎ای که درخورش است! نیاز برای خلق، بدبختی برای پادشاهان!
بدبختی، بدبختی! این واژه‎ای‎ست که بر مردم مانند تقدیر بر قرن‎ها و انقلاب بر فرهنگ فرمانروائی می‎کند!
"و یک انقلاب چیست؟" یک پرده نازک بخار باد است که بر روی اقیانوس می‎وزد. او پراکنده می‎گردد و اقیانوس به شر شر کردن ادامه می‎دهد.
"و یک قرن چیست؟" یک سر و صدای سریع در شب جاودان.
"و انسان چیست؟" آه، انسان، انسان چه است؟ من از آن چه می‎دانم؟ از یکی از این اشباح بپرسید که انسان چه است! اگر قادر به صحبت باشد به شما پاسخ خواهد داد: "من سایه این و آنم!"
"انسان عیناً شبیه به خداست."
کدام خدا؟
"آن خدائی که در آن بالا حکومت می‎کند!"
آیا او پسر خوب خداست، پسر بد خداست یا هیچ چیز خداست؟ از میان این سه انتخاب کنید! هر سه آنها یکی‎اند!
"چی؟ تو به هیچ چیز اعتقاد نداری؟"
نه.
"به شهرت هم همچنین؟"
به حسادت فکر کن!
"به نیکوکاری چطور؟"
و خساست؟
"حتی به آزادی؟"
آیا مگر نمی‎بینی که ترور گردن خلق‎ها را خم ساخته؟
"به عشق هم اعتقاد نداری؟ و به فاحشگی؟ به زندگی جاودانه چطور؟"
کرم‎ها در کمتر از یک سال یک جسد را می‎خورند. سپس جسد به غبار مبدل می‎گردد. سپس به هیچ چیز. هیچ چیز از دنبال هیچ نمی‎آید. هیچ چیز از ما باقی نمی‎ماند!
روزی جسدی را از گور خارج می‎کنند. باقی مانده یک مرد معروف را به گوشه دیگر جهان می‎برند. این یکی از این مراسم مرسوم  بود، یک کمدی پر شکوه زیبا مانند یک مراسم تشییع جنازه واقعی، با این تفاوت که در یک خاکسپاری واقعی بدن متوفی هنوز تازه است، اما یک جسد بیرون کشیده شده از گور بدنش پوسیده.
تمام حضار انتظار گورکن را می‎کشیدند، و او عاقبت پس از ده دقیقه در حال زمزمه کردن یک آهنگ دست به کار می‎شود، یک انسان شریف، که زمان حال برایش هیچ غم و اندوه و زمان آینده هیچ نگرانی‎ای ایجاد نمی‎کرد. او یک کلاه از پارچه مشمع بر سر داشت و در دهان یک پیپ.
بیل زدن به خاک آغاز می‎گردد. و ما بزودی تابوت را می‎بینیم. تابوت از جنس چوب درخت بلوط بود، اما چوب حالا پوسیده بود، زیرا یک آدم دست و پا چلفتی توانست درب آن را بشکند. حالا ما مرده را می‎بینیم، مرده را در وضع مخوف و وحشتناکش. البته ابتدا یک مه متراکم در فضا مانع واضح دیدن او می‎گشت. شکمش خورده شده بود؛ قفسه سینه و ران‎هایش رنگ سفید ماتی داشتند. وقتی آدم از نزدیک‎تر تماشا می‎کرد می‎توانست به آسانی ببیند که این رنگ سفید مات ازدحام کرم‎های شکم‎پرست می‎باشد.
یکی از حضار با دیدن این منظره حالش بهم می‎خورد. یک مرد  جوان بیهوش بر روی زمین می‎افتد.
اما گورکن اجازه نمی‎داد که مزاحمش شوند. او توده متعفن را در آغوش می‎گیرد و آن را به سمت یک گاری که چند قدم دورتر قرار داشت حمل می‎کند. اما چون او سریع می‎رفت پای چپ متوفی از دستش می‎افتد. او با حرکت قدرتمندی پا را برمی‎دارد، بر روی شانه قرار می‎دهد و با خود می‎برد. سپس بازمی‎گردد تا دوباره گور را با خاک پر سازد. در این وقت متوجه می‎شود که چیزی را فراموش کرده است: سر جسد را. او موی سر را می‎گیرد و آن را بیرون می‎کشد. یک منظره وحشتناک، این چشم‎های نیمه بسته خیره، این چهره رنگ‎پریده چسبنده با فک‎های به جلو آمده و دسته‎ای مگس بر روی مژه‎ها!
پس مرد مشهور این بود! پس شهرت، فضائل و نام بزرگش کجا بودند؟
این مرد معروف آن چیز فاسد گشته، غیر قابل تشخیص و زشت در برابرمان بود که بوی زننده‎ای از خود پخش می‎ساخت و آدم نمی‎توانست مدت طولانی تماشایش کند!
شهرت او؟ شماها می‎بینید، آدم با او مانند یک سگ بدجنس مرده رفتار می‎کرد. حضار همگی از روی کنجکاوی آمده بودند، قطعاً فقط از روی کنجکاوی، به حرکت افتاده توسط آن احساسی که با دیدن درد و رنج دیگران انسان را خوشحال می‎سازد، ــ توسط آن احساسی که زن‎ها را وسوسه می‎کند سرهای بلوند زیبایشان را وقتی آن پائین مراسم یک اعدام در جریان است از کنار پنجره نشان دهند. البته این شهوت است که انسان را به سوی چیزهای وحشتناک، بی‎رحمانه و عجیب و غریب می‎کشاند.
فضائل او؟ آدم آنها را دیگر به یاد نمی‎آورد. نام او؟ نامش خاموش گشته بود، زیرا او فرزندانی از خود باقی نگذارده بود و برادرزاده‎های متعددش از مدت‎ها پیش آرزوی مرگش را می‎کردند.
آیا می‎شود تصورش را کرد که متوفی تا همین یک سال پیش ثروتمند، سعادتمند و قدرتمند بوده است، که او را با عناوین پر افتخاری خطاب می‎کردند، که او در یک قصر زندگی می‎کرده است، که او حالا هیچ چیز نیست، که او را جسد می‎نامند و او در یک تابوت می‎پوسد! آه، یک تصور وحشتناک! و بر ما هم همان خواهد رفت که بر این جسد رفت! بر تک تکمان که حالا زندگی می‎کنیم، که هوای شبانه را استشمام و رایحه گل‎ها را احساس می‎کنیم! "آدم می‎تواند به این خاطر دیوانه شود! آیا واقعاً بعد از این لحظه هیچ چیز نمی‎آید؟ هیچ چیز، تا ابدیت هیچ چیز؟ این فراتر از عقل انسان است! آیا اینکه می‎گویند با پایان این زندگی همه چیز تمام می‎شود، تمام برای همیشه، باید حقیقتی انکارناپذیر باشد؟ بگوئید، آیا واقعاً پس از مرگ هیچ چیز دیگری وجود ندارد؟"
ابله، جمجمه یک مرده را تماشا کن!
"اما روح؟"
آه بله، روح
اگر تو به تازگی گورکن را با آن کلاه سیاه پارچه شمعی کج بر روی گوش گذارده و پیپ در دهانش می‎دیدی؛ اگر می‎دیدی که چگونه پای فاسد گشته را از روی زمین برمی‎دارد، و چگونه انجام این کار مانع از سوت زدن و زمزمه کردن آواز نمی‎گردد: "دختر، سریع، سریع، سریع به سمت سبز من بیا!" ــ تو هم از همدردی عمیق با صدای بلند می‎خندیدی و می‎گفتی: "روح، در پایان، بوی مشمئز کننده‎ای‎ست که از یک جسد پخش می‎گردد!"
با وجود این، تصور غم‎انگیزی‎ست که پس از مرگ باید همه چیز تمام شود! نه، نه، فوری یک کشیش به اینجا بیاورید! یک کشیش تا به من بگوید، به من ثابت کند و متقاعدم سازد که روح در بدن انسان وجود دارد.
یک کشیش؟ اما کدام کشیش را باید خبر کرد؟ یکی در نزد اسقف اعظم مشغول غذا خوردن است، کشیش دیگر برای مدعوین در حال خواندن کتاب مقدس است و کشیش سوم وقت ندارد.
بله، مگر می‎خواهید مرا به گور بفرستید، مرا، کسی را که دست‎هایش را از ناامیدی در هم حلقه می‎کند، کسی را که از نفرت یا عشق می‎گوید و از خدا یا شیطان؟
آه، شیطان خواهد آمد. من آن را احساس می‎کنم.
کمک!
وای بر من، هیچکس به من پاسخ نمی‎دهد!
بگذارید به جستجو ادامه دهیم!
من جستجو کردم و هیچ چیز نیافتم. من به درب کوبیدم. هیچکس درب را به رویم نگشود و گذاشتند هنگام یخبندان و نیاز ناتوان گردم، طوریکه از فرط ضعف و سستی تقریباً در حال مردن بودم. ــ هنگامیکه از میان یک کوچه تاریک، کج و باریک می‎رفتم سخنان شیرین بی‎شرمانه‎ای شنیدم، صدای آه کشیدن و در میان این آه کشیدن‎ها صدای بوسه شنیدم. من صدای فریاد لذت را شنیدم، و من یک کشیش و یک فاحشه را دیدم که به خدا کفر می‎گفتند و خود را در رقصی شهوت‎انگیز می‎چرخاندند. من نگاهم را برگرداندم و شروع به گریستن کردم. در این وقت پایم به چیزی اثابت می‎کند. آن یک صلیب از برنز بود. رهاننده در مدفوع!
صلیب احتمالاً متعلق به کشیش بود که آن را هنگام ورود به خانه مانند یک ماسک یا یک لباس کارنوال از خود دور ساخته بود.
حالا هنوز هم به من بگوئید که زندگی لودگی مبتذلی نمی‎باشد، در جائیکه کشیش خدایش را دور می‎اندازد تا بتواند به دیدار یک زن روسپی برود! عالی‎ست! شیطان می‎خندد. آیا آن را می‎بینید؟ عالی‎ست! او شادی می‎کند! به راستی که حق با من است، فضیلت ماسک است، فساد حقیقت! به همین دلیل مردم خیلی کم در این باره صحبت می‎کنند. گفتن آن بیش از حد وحشتناک است. عالی‎ست! خانه مرد محترم دروغ و فریب است؛ فاحشه‎خانه حقیقت است. حجله عروس و داماد فریب است، زناکاری حقیقت است! زندگی وهم است و مرگ حقیقت! کلیسا و ایمان دروغند؛ فاحشه واقعی‎ست و حقیقی. نیکی غلط است و مرگ حقیقت دارد!
فریادهای‎تان را بلند سازید، شما ای سرمشق دهندگان فضیلت و پاکدامنی با دستکش‎های سفید زرد گشته، شماهائیکه از اخلاق سخن می‎گوئید و رقاصان کوچک را تحمل می‎کنید، رنج و افسوس فریاد بکشید! زاری کنید فقط، شماهائیکه ترجیح می‎دهید بجای انجام کاری برای خدمه‎های خود برای سگ‎های‎تان کار انجام دهید! شکایت کنید، شماهائیکه انسانی را که از روی نیاز دست به قتل زده است به مرگ محکوم می‎سازید و خودتان با بی‎اعتنائی دست به قتل می‎زنید! جار و جنجال به پا کنید، شما قضاتی که بر دامان منصب‎تان لکه‎های خون دیده می‎شود! جار و جنجال به پا کنید، شماهائیکه روز به روز برای نشستن بر مسند قضاوت از روی سر کسانی باید گام بردارید که مسئولیت خون‎شان بر وجدان‎هایتان سنگینی می‎کند! و شماها، ای کارمندان کج انگشت دولتی، فقط زاری کنید، شماهائیکه دارای حمایتید و به آن می‎بالید، شماهائیکه خود را به مردی مزدوج اعطاء می‎کنید، در حالیکه شماها از پول همسرش خود را پردرآمد می‎سازید! در حالیکه شماها با انجام دادن یک کار کوچک برای مرد بدبخت به صورت زنش تف می‎کنید!
من اغلب از خودم پرسیده‎ام که چرا زنده‎ام،‎ بخاطر چه هدفی من به جهان آمده‎ام، و من هیچ چیزی بجز یک پرتگاه در پشت سرم و یک پرتگاه در برابرم؛ در سمت راستم و در سمت چپم، در بالا و در پائین نیافتم، همه‎جا مانند شب تاریک.
چرا همه چیز در اینجا موجب تنفرم می‎شود؟ چرا روزها و شب‎ها، باران و آسمان آبی رنگ برایم همیشه مانند یک غروب ابری‎ست که در آن خورشید سرخ فام در پشت یک اقیانوس بیکران غرق می‎شود؟
"و دنیای تفکر؟"
یک اقیانوس دیگر بدون ساحل، طوفان نوح شاعر رومی اووید Ovid، یک دریای بی حد و حصر که کارش فقط برپا داشتن طوفان است.
کاملاً ساده‎لوح و ابلهانه بیرحم است آنچه را ما خدا می‎نامیم!
بارها و بارها از مشیت و خیر آسمانی صحبت کرده‎اند. من دلیل کمی برای باور کردن آن دارم. خدائی که تفریحش مجازات انسان‎هاست تا ببیند چه اندازه آنها قادر به تحمل درد و رنجند، آیا مانند کودک خرفت بیرحمی نیست که ابتدا بال‎های سوسک پرداری را می‎کند، سپس پاهایش را و عاقبت سرش را با علم به اینکه این کار باعث مرگ سوسک می‎گردد؟
به نظر من خودخواهی دلیل تمام رفتارهای انسان است. وقی من چیزی می‎گویم، کاری می‎کنم، چیزی در زندگیم انجام می‎دهم و کلمات یا اعمالم را دقیقاً بررسی می‎کنم، همیشه این احمق پیر را لانه کرده در قلب یا در مغزم می‎یابم. بسیاری از مردم مانند من می‎مانند؛ و تعداد اندکی صداقت دارند.
شاید من این مشاهده صحیح را از روی خودخواهی نوشته باشم. شاید خودخواهی‎ام باعث شود برای انکار خودخواهی در این نوشته آن را دوباره خط بزنم.
من فکر می‎کنم داشتن ایده نهایت تأثیر هنر است، یعنی تنظیمات داخلی یک تصور، چیزی برق‎آسا و صرفاً معنوی.
چه کسی این احساس را نکرده که ذهن انسان پر از ایده‎ها و تصوراتی بی‎ارتباط، وحشتناک و سوزان است؟ تجزیه و تحلیل علمی نمی‎تواند آن را توصیف کند. اما طبیعت کتابی در این باره است. مگر هنر سرایندگی می‎تواند بجز طبیعت گلچین گشته چیز دیگری هم باشد؟
آه، اگر من یک شاعر بودم، دلم می‎خواست چیزهای زیبا خلق کنم!
زندگی حالم را بهم می‎زند. من دلم می‎خواست سقط می‎گشتم، کاملاً مست یا دلقکی مثل خدا!
انسان‎ها می‎توانند ... را بلیسند.