دادگاه خلق.


<دادگاه خلق> از ووادیسواف ریمونت را در خرداد سال ۱۳۹۳ ترجمه کرده بودم.

مرگ
"پدر! هی، پدر!  بلند شید، آیا می‎شنوید؟ ... هی، هرچه زودتر بلند شید!"
فردی که بی‌مبالات به جلو و عقب تکان داده می‎شد ناله‌کنان می‎گوید: "آه خدا! مریم مقدس! ... آخ!" و صورتش از زیر پالتوی پوست گوسفند بیرون می‎آید، یک صورت تکیده، مچاله و با چین و چروک عمیق که مانند خاکِ زمینی که او سالیان درازی رویش کار می‎کرد خاکستری رنگ بود، یک سر پوشیده از موی سفید، خاکستری مانند زمین‎های لمیزرع اواخر ماه پائیز. چشم‎هایش بسته بودند، او فقط زبانش را نفس نفس‌زنان از میان دهانِ کبودِ نیمه‌باز و لب‎های ترکیده به بیرون آویزان کرده بود.
زن فریاد می‎زند: "هی! بلند شو!"
یک دختربچه با یک پیراهن و فقط با یک پیش‎بندِ پشمی که آن را بر روی سینه‌اش گره زده بود و خود را بر روی نوک پا بالا می‎کشید تا صورت پیرمرد را تماشا کند آهسته و گریان می‎گوید "پدربزرگ!"
او در چشم‎های آبی رنگش اشگ داشت و غم و اندوه در صورت کثیفش. او دوباره می‎گوید: "پدربزرگ!" و لبه بالش را می‎کشد.
مادر فریاد می‎زند: "گمشو از اینجا!" و با گرفتن گردن دختر او را به سمت اجاق هُل می‎دهد.
زن پس از تصادف با سگ پیر و نیمه‌کوری که تختخواب را بو می‎کشید فریاد می‎کشد: "سگ لعنتی، گمشو! فوری گمشو! لاشخور!" و با کفش تخت‌چوبی چنان ضربه‎ای از خشم به او می‎زند که سگ به زمین می‎افتد و زوزه کشان به سمت درِ بسته می‎خزد. دخترک در کنار اجاق هق هق می‎کرد و مدام با دست مچاله کرده بینی و چشم‎هایش را می‎مالید.
"پدر، بلند شو، تا وقتی با خوش اخلاقی می‎گم بلند شو!"
مرد بیمار حرف نمی‎زد، سرش به کناری خم شده بود و بریده نفس کشیدنش مرتب سخت‎تر می‎گشت. زمان زیادی برای زندگی کردن برایش باقی‌نمانده بود.
"بلند شو، چه خیالی دارید، آیا قصد دارید اینجا پیش من سقط بشین؟ شما اجازه چنین کاری ندارید. برو پیش یولینا، تو سگ پیر، تو! شما زمین را به یولینا دادید، پس بذارید که او شما را تحمل کند ... خب، زود باش ... تا وقتی من هنوز خواهش می‎کنم ..."
"آه، عیسی عزیز! آه، مریم مقدس! ..."
در صورت خیس گشته از عرق و درد تشنجی ناگهانی می‎پیچد. زن با حرکتی ناگهانی لحاف را از روی او کنار می‎کشد و با گرفتن کمر پیرمرد با خشم نیمی از بدنش را از روی تخت بیرون می‎اندازد، طوریکه او فقط با سر و با پشت بر روی تخت مانده بود، بی‎حرکت  مانند یک قطعه چوب و مانند قطعه چوبی سفت و باریک.
او از میان نفس‎های بریده زمزمه می‎کرد: "کشیش! ... کشیش! ..."
"من آن را به شما می‎دهم ... کشیش‎تان را! تو ستمکار، تو باید در اصطبل خوک‎ها مثل یک سگ سقط بشی!" زن با خشونت بازوی پیرمرد را می‎گیرد، اما در همان لحظه آن را دوباره رها می‎سازد و لحاف را کاملاً روی او می‎کشد، زیرا یک سایه از کنار پنجره لغزیده بود. کسی به سمت خانه می‎آمد.
او برای هُل دادن پاهای پیرمرد بر روی تخت به زحمت وقت داشت. کبود شده از خشم برای صاف و مرتب کردن لحاف شروع می‎کند با غضب روی آن کوبیدن.
زن دیژاک داخل اتاق می‎گردد.
"سلام بر عیسی مسیح!"
دیگری با دندان قروچه پاسخ می‎دهد: "تا ابد! ..." و مشکوکانه به زن چپ چپ نگاه می‎کند.
"درود بر خدا، حالتون چطوره؟ سالم هستید؟ ..."
"خدا آن را می‎دهد ... بد نیستیم ...."
"پیرمرد چه می‎کند؟ آیا سالمه؟" و پاهایش را به آستانه در می‎کوبد تا برف را از کفش تخت چوبی‎اش بتکاند.
"اِهه! چطور می‎تونه سالم باشه، به زحمت می‎تونه نفسشو بیرون بده."
"پدرخوانده! نکنه که او ... پدر خوانده!" او خود را کاملاً نزدیک پیرمرد خم می‎کند.
بیمار ناله‌کنان می‎گوید: "کشیش!"
"نگاه کنید، عجیبه! او مرا نشناخت. مرد بیچاره کشیش را می‎خواد. او احتمالاً می‎میرد، پیرمرد، قطعاً، این حتمی‎ست، او در حال مُردن است ... شماها مردم عزیز ... آه خدای من! ... خب، آیا به دنبال کشیش فرستادید؟"
"آیا کسی رو برای فرستادن دارم؟"
"شماها که قصد ندارید بذارید روح مسیحی این جهان رو بدون کمک مقدس ترک کنه؟"
"من نمی‎تونم اونو اینجا تنها بذارم و برم، و شاید هم که حالش بهتر بشه."
"گوش کن ... ساکت ... انگار چیزی به سینه این بیچاره چسبیده؟ این چیزی نیست بجز سوت کشیدن دل و روده‎اش. سال قبل وقتی والک من خیلی بیمار بود ..."
"عزیزم ... بهتره که سریع بدنبال کشیش بری، اما سریع، فقط ببین ..."
"حق با توست، حق با توست، بیچاره در حال مردنه، آدم باید عجله کنه، من می‎رم ..." و گره پارچه دور سرش را محکم‎تر می‎بندد.
"خدا نگهدار، آنتکووا!"
"برو، خدا به همرات!"
زن دیژاک خارج می‎گردد، در حالیکه دیگری به نظم و ترتیب دادن به اتاق می‎پردازد، او کثافات را از روی کف زمین می‎خراشد، آنها را جاروب می‎کند، در اتاق خاکستر می‎پاشاند و شروع به شستن قابلمه‎ها می‎کند و کنار ظروف دیگر قرار می‎دهد. او مرتب با نگاهی کینه‎توزانه به تخت نگاه می‎کرد و در این حال تفی می‎انداخت، دستش را مشت می‎کرد و با ناتوانی مأیوسانه‎ای سر خود را با دست‎هایش می‎گرفت.
"پانزده هزار هکتار زمین، خوک‎ها، سه گاو، لوازم خانگی، لباس ... نیمی از آنها ــ قطعاً ــ حتماً شش هزار بوده‎اند! خدای من!"
و هنگامی که او به یاد چنین مبلغ زیادی می‎افتد، وسائل آشپزیش را چنان با خشم می‎سابد که صدایش در تمام اتاق طنین می‎اندازد؛ او بعد آنها را با تلق تلق بلندی کنار یکدیگر روی لبه پنجره قرار می‎دهد.
"که تو رو! ... که تو رو! ..." و به شمردن ادامه می‎دهد: "مرغ‎ها، غازها، گوساله‎ها، این همه دارائی! و همه را او به این فاحشه بخشیده! امیدوارم تو رو کرم‎های مردارخوار بخاطر یتیمی من و ظلمی که در حق من کردی بخورند!"
او با خشمی فراوان به کنار تخت می‎پرد و بلند فریاد می‎کشد: "بلند شو!" و وقتی می‎بیند که پیرمرد تکان نمی‎خورد با نگاه داشتن مشتش بر بالای سر او شروع به تهدید کردن و جیغ کشیدن می‎کند.
"اینجا برای سقط شدن پیش من آمدی، شاید باید برات مراسم تشیع جنازه هم بر پا کنم؟ یک شنل کلاه‎دار نو بخرم؟ یک چنین فکری می‎کنی. می‎تونی زمان درازی در کمین بشینی! این را نخواهی دید. اگر یولینا خیلی خوبه پس می‎تونی پیش او بری. آیا من باید کمک هزینه غذای آخر را به تو می‎دادم؟ دختر خوب‎تر تو یولیناست ... اگر تو یک بار اینطور ..."
او حرفش را به آخر نمی‎رساند، زیرا زنگوله به صدا می‎آید و کشیش با وسائل مراسم غسل داخل اتاق می‎گردد.
آنتکووا در حال پاک کردن اشگ‎های خشمش از چشم در برابر پاهای کشیش تعظیم می‎کند، و پس از آنکه در بشقاب کهنه‎ای آب مقدس و وسیله پاشاندن آب را مرتب قرار می‎دهد به راهرو می‎رود، جائیکه همراهان کشیش ایستاده بودند.
"سلام بر عیسی مسیح!"
"تا ابد ..."
"چه شده است؟"
"آه چیزی نیست، برای سقط شدن پیش محرومین آمده و نمی‎خواد سقط بشه! آه، من بیچاره! من بیچاره!" او شروع به گریستن می‎کند.
آنها به اتفاق آرا می‎گویند: "این درسته، او در حال پوسیدنه و شماها هنوز باید زندگی کنید." و سرهایشان را تکان می‎دهند.
او دوباره شروع می‎کند: "آیا پدر آدم چنین کاری می‎کنه؟ ... آیا مگه ما، من و آنتِک کم پرستاریش رو کردیم، کار کردیم و جون کندیم؟ نه یک قطعه کره فروختم و نه حتی یک تخم مرغ، فقط مدام همه چیز رو داخل دهنش کردم، مقدار کمی شیر رو هم که به بچه می‎دادم از دهنش گرفتم و به او می‎دادم، خب پیرمرده و یک پدر ... و او همه‌چیز رو به تومِک بخشیده! پانزده هکتار زمین، خانه، گاوها، خوک‎ها، گوساله، و تمام لوازم خانه، این هیچ‌چیز نیست! آه، منِ بیچاره! دیگه اصلاً عدالت در جهان وجود نداره، ابداً ... آه! آه! ..."
او خود را به دیوار تکیه می‎دهد و با صدای بلند می‎گرید.
یکی از زن‎ها می‎گوید: "گریه نکنید، گریه نکنید. خدای مهربون سرشار از رحمته، اما نه همیشه با فقرا؛ او یک بار برای این کار به شما پاداش خواهد داد."
مردی اعتراض می‎کند: "چه زن کودنی، چی داری برای خودت اونجا بیهوده واق واق می‎کنی. آنچه بیعدالتیه بیعدالتی هم باقی‌می‎مونه. پیرمرد می‎میره و بدبختی باقی‌می‎مونه."
یکی دیگر متفکرانه می‎گوید: "هدایت گاوی که نخواهد پاهاشو حرکت بده مشکله!"
مرد دیگری زمزمزکنان می‎گوید: "وقتی کسی بهش عادت کنه، بعد در جهنم هم بهش بد نمی‎گذره!" و با دقت از میان دندان‎هایش تف می‎کند.
در میان آن گروه کوچک سکوت برقرار می‎گردد. باد در را می‎لرزاند و از میان شکاف‎ها برف به راهرو فوت می‎کرد. کشاورزان با سرهای برهنه متفکرانه آنجا ایستاده بودند و از سرما پا به زمین می‎کوبیدند. زن‎ها در یک گروه کوچک به هم فشرده و با دست‎های فرو برده به زیر پیش‎بندهای پشمی کلفت‎شان صبورانه‎ــ‎متواضع به درِ اتاق که آدم می‎توانست از پشت آن گهگاهی صدای کشیش و صدای آهسته خس خس نفس بیمار را بشنود نگاه می‎کردند.
عاقبت کشیش با به صدا در آوردن زنگوله‎اش اجازه ورود را می‎دهد و آنها با هُل دادن همدیگر داخل اتاق می‎گردند. پیرمرد بیمار با سری عمیق فرو رفته در بالشت بر پشت دراز کشیده بود و سینه پوشیده از موهای زرد و سفید او از زیر پیراهن ژنده‎اش دیده می‎گشت. کشیش خود را روی او خم می‎کند و نان ربانی را بر روی زبان از دهان بیرون زده پیرمرد می‎گذارد. حاضرین همگی زانو می‎زنند، با چشم‎های به سقف خیره گشته محکم بر روی سینه خود می‎کوبند، در این حال با صدای بلند آه و آبِ بینی‎شان را بالا می‎کشیدند. زن‎ها خود را رو به زمین خم کرده بودند و همصدا زمزمه‌کنان می‎خواندند: "بَره خدا که گناهان مردم ..."
سگ که توسط صدای بیوقفه زنگوله نگران شده بود از گوشه اتاق تهدیدآمیز غر و لند می‎کرد.
عاقبت کشیش مراسم آخرین روغن مالی را به پایان می‎رساند و دختر را با اشاره به نزد خود می‎خواند.
"آنتونیووا کجاست؟"
"کجا باید باشد، پدر روحانی، اگر که به روزمزدی نرفته باشد."
کشیش لحظه‎ای ساکت می‎ایستد، مرددانه فکر می‎کند، به حاضرین می‎نگرد و خود را محکمتر در پالتوی پوست خز شیکش فرو می‎برد، اما هیچ‌چیز مناسبی نمی‎خواست به ذهنش خطور کند، به این خاطر او فقط با سر خداحافظی می‎کند و در حال دراز کردن دست سفید و ظریفِ مردانه‎اش را برای بوسیدن به سمت زارعینِ تعظیم کرده دراز می‎کند و از در خارج می‎گردد.
حاضرین هم همگی فوری از هم جدا می‎شوند. روز کوتاهِ ماه دسامبر رو به پایان گذاشته و طوفان متوقف شده بود، اما در عوض برف در دانه‎های متراکم و بزرگ می‎بارید.
سیاهی اول شب خود را در اتاق می‎پراکند. آنتکووا در مقابل اجاق نشسته بود، بی‌توجه شاخه‎های خشک را مرتب می‎شکست و یکی پس از دیگری در اجاق می‎انداخت ...
به نظر می‎آمد که زن به چیزی می‎اندیشد، زیرا مرتب به پنجره و به تختخواب نگاه می‎کرد. مدتی می‎گذشت که پیرمردِ بیمار کاملاً آرام دراز کشیده بود. زن آرام و قرار نداشت، از جایش می‎جهید، هیجانزده و با چشمانی جستجوگر راست می‎ایستاد ... بعد دوباره می‎نشست.
شب به سرعت خود را بر روی روستا می‎گستراند. اتاق تقریباً تاریک بود.
دختربچه زانو در بغل گرفته در کنار اجاق چرت می‎زد. شعله آتش تکان ضعیفی می‎خورد و با نور قرمز کمرنگش زانوی بچه و قسمتی از کف اتاق را روشن می‎ساخت.
سگ ملتمسانه می‎نالید و به درِ خانه چنگ می‎کشید. مرغ‎ها بر روی پله‎های نردبان آرام و کشیده از خود صدائی تولید می‎کردند.
سکوت محض بر اتاق حاکم بود، سرمای مرطوبی از کفِ خیسِ اتاق به بالا بلند می‎گشت.
آنتکووا بطور ناگهانی از جا بلند می‎شود تا از میان پنجره جاده روستا را نگاه کند؛ جاده از انسان خالی بود. برف انبوهی می‎بارید، آدم به زحمت می‎توانست چند قدم جلوتر را ببیند. او مردد کنار تخت متوقف می‎گردد ــ این اما فقط یک لحظه طول می‎کشد، زیرا ناگهان خشن و پُر قدرت لحاف را از روی بیمار می‎کشد و آن را بر روی تختخواب دیگر می‎اندازد، اما بازوی خودِ او را می‎گیرد و پیرمرد را بلند می‎کند.
"ماگدا! در را باز کن."
ماگدا برای باز کردن در با وحشت از جا می‎جهد.
"بیا اینجا ... پاهاشو بگیر."
ماگدا با دست‎های کوچکش پاهای پدربزرگ را محکم می‎گیرد و منتظر می‎ماند.
زن یک بار دیگر با شدت دستور می‎دهد: "خب، حرکت کن! کمک کن حملش کنیم! به اطراف خیره نشو، باید حملش کنیم!"
پیرمرد سنگین بود، کاملاً بی‌حرکت و مانند بیهوش‎‌ها، به نظر می‎آمد که متوجه آنچه برایش اتفاق می‎افتاد نمی‎شود. زن او را محگم نگاه داشته بود و حملش می‎کرد، یا بهتر است گفته شود او را با خود می‎کشید، زیرا بچه با گیر کردن پایش به آستانه در پاهای پیرمرد را رها کرده بود، و حالا پاها در برف دو شیار عمیق به دنبال خود می‎کشیدند.
نفوذ سرما باید حواس پیرمرد بیمار را سرجا آورده بوده باشد، زیرا او در حیاط شروع به ناله و خارج کردن کلمات بریده از دهان می‎کند:
"یو‎ـ‎لی‎ـ‎شا ... آه ... خدای ... مهرب ..."
"حالا فریاد بکش، فریاد بکش ... و اگر هم دهنتو جر بدی کسی اینجا نمیاد."
زن او را از میان حیاط می‎کشد و پس از باز کردن درِ خوکدانی با پا پیرمرد را به داخل می‎کشد و کنار آستانۀ در کنار دیوار می‎اندازد.
ماده خوکِ زندانی شده در آغل با بچه‌خوک‎ها از جا بلند می‎شوند و خرخرکنان خود را به تازه وارد نزدیک می‎سازند.
"مالوشا! مالو، مالو، مالو!"
خوک‎ها از آغل خارج می‎شوند. زن در را می‎بندد، اما فوری دوباره به آغل باز می‎گردد، پیراهن پیرمرد را تا سینه بالا می‎برد، کیسه آویزان به گردنش را می‎کشد و آن را برمی‎دارد.
"سقط شو، طاعونی!"
زن با کفش تخت‌چوبی پای لخت را که سد راهش شده بود به کناری می‎زند و خارج می‎گردد.
از درون راهرو به خوک‎ها که در حیاط با سر و صدا بازی می‎کردند نگاهی می‎اندازد.
"مالوشا! مالو، مالو، مالو!"
خوک‎ها جیغ‌کشان به سمت زن می‎دوند. او یک قابلمه سیب‎زمینی می‎آورد و برایشان می‎ریزد. خوکِ ماده حریصانه شروع به خوردن می‎کند و بچه خوک‎ها گردن خود را دراز و شروع می‎کنند با پوزۀ کوچک صورتی کمرنگِ خود مشتاقانه به جستجوی پستان مادر، به این شکل که با سرهایشان به ماده خوک می‎زدند و نوک پستانش را می‎کشیدند، تا اینکه عاقبت فقط صدای بلند مکیدنشان قابل شنیدن گشت.
آنتکووا چراغ کوچک بالای اجاق را روشن می‎کند و با پشت کردن به پنجره کیسه را باز می‎کند و با ظاهر شدن مقداری اسکناس و دو سکه نقره در کیسه کوچک چشم‎هایش می‎درخشند.
"او بیهوده نگفته بود که برای مراسم خاکسپاری پول دارد." پول را در دستمالی می‎پیچد و در یک صندوق قرار می‎دهد.
"این یهودا! امیدوارم تا ابد کور باشی!"
زن به سمت اجاق می‎رود و سعی می‎کند در آتش که حالا فقط سوسو می‎زد بدمد.
"بگم خدا چکارت کنه! این رذل ژنده‌پوش یک قطره آب هم نیاورده" او به سمت درِ خانه می‎رود و شروع به صدا زدن می‎کند:
"ایگناتس! هی، ایگناتس!"
نیمساعت بعد صدای دندان قروچه کردن برف در بیرون شنیده می‎شود، یک هیبت دولا گشته از کنار پنجره می‎گذرد. آنتکووا یک تکه چوب به دست می‎گیرد و خود را کنار در قرار می‎دهد، در با جغ و جغ بلندی با شدت باز می‎گردد؛ یک پسر کوچک، شاید نه ساله ظاهر می‎گردد.
"تو دزد طاعونی، تو! در روستا این‌وَر و آن‌وَر ول می‎گردی و در خونه یک قطره آب هم نیست!" زن او را با یک دست می‎گیرد و با دست دیگر او را که بلند فریاد می‎کشید می‎زند.
"مامان، من دیگه این کار رو نمی‎کنم! مامان، ولم کن ... ماما ..."
زن مدتی او را می‎زند و تمام خشمش را که در طول روز در او جمع شده بود سر پسر خالی می‎کند.
"مامان! آخ! آخ! کمک کنید! منو داره می‎کشه!"
"تو سگ، تو اینجا ول می‎گردی و آب برای خونه نمیاری، هیزم هم که جمع نمی‎کنی، آیا باید مجانی به تو غذا بدم و زحمت تو رو بکشم!" و با خشونت بیشتری او را کتک می‎زد.
عاقبت پسر خود را از دست او رها می‎سازد، از پنجره فرار می‎کند و با چشمانی اشگ‌آلود با عصبانیت فریاد می‎زند:
"خدا کنه دستت از آرنج قطع بشه؛ تو مادرسگ! امیدوارم ایشالا بمیری، تو ماده خوک! ... اگر فضله بتونه یک پرنده بشه من هم برای شما آب میارم." و او می‎دود و دور می‎شود.
در اتاق به طرز عجیبی خالی بود. لامپ بالای اجاق سوسو ضعیفی می‎کرد. دختربچه می‎گریست.
"چرا گریه می‎کنی؟"
"مامان جون ... اوه ... اوه ... پدربزرگ ..." و گریه‌کنان خود را به زانوی مادر می‎چسباند.
"گریه نکن، ابله کوچلو!"
زن دختربچه را روی زانویش می‎گذارد و در حال فشردن بچه به خود شروع به شپش‌گیری می‎کند. دختربچه صداهای نامفهومی از خود بیرون می‎داد، صورت کوچکش از تب می‎درخشید، با مشت کوچکش چشم‎هایش را می‎مالید و در حالیکه هنوز گهگاهی هق هق می‎کرد عاقبت خوابش می‎برد.
بلافاصله پس از آن مرد کشاورز به خانه بازمی‎گردد. او دارای هیکل بزرگی بود، پوست گوسفند بر تن داشت و باشلیقی که تمام سرش را می‎پوشاند، رنگ صورتش از شدت سرما کبود شده و سبیل پهنش مانند جارو آویزان بود. او برف پالتو و چکمه‎هایش را می‎تکاند، باشلیق و کلاهش را با هم از سر برمی‎دارد، با دست‎های یخزده به بازوهایش می‎کوبد و پس از کشیدن نیمکت به سمت آتش اجاق خود را با سنگینی روی آن می‎اندازد.
آنتکووا یک قابلمه محتوی کلم را از روی اجاق برمی‎دارد و جلوی مرد روی میز می‎گذارد، و بعد از بریدن یک قطعه نان آن را به همراه یک قاشق به مرد می‎دهد. کشاورز در سکوت می‎خورد، پس از خوردن کلم دگمه پوستینش را می‎گشاید، پاهایش را به جلو دراز می‎کند و می‎گوید:
"هنوز چیزی برای خوردن داری؟"
زن باقیمانده بلغور ناهار را به او می‎دهد؛ مرد پس از بریدن یک قطعه دیگر نان بلغور را با قاشق می‎خورد، سپس از جیبش تنباکو خارج می‎سازد، یک سیگار می‎پیچد، آن را روشن می‎کند، چوب کبریت را در آتش اجاق می‎اندازد و خود را به آن نزدیکتر می‎سازد؛ و پس از مدتی تازه شروع به نگاه کردن به اطراف اتاق می‎کند.
"پیرمرد کجاست؟"
"کجا می‎تونه باشه؟ او در خوکدانی‎ست ..."
او پرسشگرانه به زن نگاه می‎کند.
"معلومه، اینجا تختخواب رو اشغال و لحاف رو کثیف می‎کنه. اگر قراره سقط بشه، پس می‎ذارم زودتر سقط بشه ... آیا مگه چیزی به من داده، او چه احتیاجی داشت که به اینجا بیاد! آیا من باید بهش غذا بدم و مخارج خاکسپاری رو هم تقبل کنم. او مثل سگ جون سخته و اگه حالا سقط نشه باید به او غذا خوراند، بعد باید خدا به ما رحم کنه! حالا، وقتی او همه‌چیز رو به یولینا داده پس باید یولینا به فکر پدرش باشه، ... اصلاً به من مربوط نمی‎شه!"
"او پدر من نیست و ما را فریب داده، پس ولش کن ... ببین چه محتکری ..." او دود سیگار را به درون می‎دهد، به وسط اتاق تف می‎کند و ساکت می‎شود.
"اگر او به ما دروغ نمی‎گفت، بعد ما می‎تونستیم ... فقط صبر کن ... ما پنج داریم، و هفت و نیم ... می‎شه ... پنج ... هفت ..."
"دوازده و نیم. من مدت‎هاست که حساب کردم، ما می‎تونستیم یک اسب و سه گاو نگاه داریم ... آه، چه مرداری!" مرد با عصبانیت تف می‎کند.
زن بلند می‎شود، دختربچه را روی تخت می‎گذارد، از صندوق بقچه‎ای را برمی‎دارد و به سمت مرد دراز می‎کند.
"این چیه؟"
"نگاه کن."
مرد بقچه را باز می‎کند. در چهره‎اش سریع حالت حرص و آز می‎نشیند، او خود را به سمت آتش اجاق خم می‎کند، با تمام بدنش پول را می‎پوشاند و آن را یک بار می‎شمارد و دوباره یک بار دیگر تمام پول را می‎شمرد.
"چقدره؟"
زن پول را نمی‎شناخت.
"پنجاه و چهار روبل."
"خدای من! اینهمه ..." چشمان زن شادمانه می‎درخشند، او دست‎هایش را دراز و سکه‎ها را نوازش می‎کند.
"پول‎ها رو از کجا آوردی؟"
"ها، خب ... از کجا؟ یادت نمیاد که پیرمرد سال گذشته به من گفت که به اندازه کافی پول برای تشیع جنازه داره."
"این درسته ... او در این باره صحبت کرده بود."
"در کیسه آویزان به گردنش بود، من پول‎ها رو برداشتم، این چیزهای مقدس که نباید در اصطبل خوک‎ها بمونند، این می‎تونست یک گناه باشه، من از زیر پیرهن پول‎های نقره رو احساس می‎کردم، در این وقت کیسه رو پاره کردم و برداشتم. پول‎ها به ما تعلق دارند، آیا مگه به ما خسارت نرسونده؟"
"این حقیقت درستیه. پول‎ها به ما تعلق دارن، حداقل این مقدار کم برامون باقی‌مونده. بذار کنار بقیه پول‎ها، خوب موقعی به دستمون رسید. دیروز اسمولس در این باره حرف زد که می‎خواد هزار گولدن قرض بگیره، او می‎خواست به عنوان در صد چهار هکتار زمین کشاورزی کنار جنگل رو برای کشت بده."
"آیا پول‎ها حالا کافیه؟"
"حتماً کافی خواهد بود."
"وقتی زمستون به پایان برسه بعد تو بذر می‎پاشی؟ ..."
"بله می‎پاشم ... و اگر هم پول کافی نبود، بعد خوک ماده رو می‎فروشیم، شاید هم همراه با بچه‌خوک‎ها، اما باید پول را به او قرض داد." و بعد اضافه می‎کند: "او قادر به پس دادن نخواهد شد، اینو من می‎دونم. باید یک قرارداد پیش محضردار نوشته بشه که اگر در عرض پنج سال پول را پس ندهد زمینش مال من می‎شه."
"آیا این کار شدنیه؟"
"البته. آیا مگه دومین زمین‎شو از دیژاک به نوع دیگه‎ای خرید؟ ... پول‎ها رو مخفی کن و پول نقره رو می‎تونی برداری، با اون برای خودت چیزی بخر. پس این ایگناس کجاست؟"
"او دوباره رفته ولگردی. اصلاً آب نداریم ..."
مرد ساکت از جا برمی‎خیزد، خود را با گاو مشغول می‎سازد، بیرون می‎رفت و داخل می‎گشت و با خود چوب به اتاق می‎آورد.
در این ضمن بر روی اجاق شام درحال پختن بود، ایگناس با احتیاط به درون اتاق می‎خزد، هیچکس با او صحبت نمی‎کرد. آنها همه ساکت بودند و خود را بطور عجیبی نگران احساس می‎کردند. از پیرمرد انگار که هرگز زنده نبوده است هیچ صحبتی نمی‎شد.
آنتک به پنج هکتار زمینی که آن را بطور قطع به عنوان اموال خود می‌‎پنداشت می‎اندیشید، در این حال لحظاتی هم پیرمرد را به یاد می‎آورد، سپس دوباره ماده خوکی که او قصد داشت پس از بزرگ شدن بچه‎خوک‎ها ذبح کند به یادش می‎آمد و وقتی چشم‎هایش به طرف تختخوابِ خالی پرسه می‎زد مرتب تف می‎کرد، انگار که می‎خواست با این کار تصویری غیردوستانه را رم دهد. چیزی او را رنج می‎داد، او نمی‎توانست غذا را تا آخر بخورد و بلافاصله پس از شام برای خوابیدن دراز می‎کشد. او بر روی تختخواب به این‌وَر و آن‌وَر می‎غلطید، سیب‎زمینی با کلم، بلغور و نان معده‎اش را به درد آورده بودند، اما او بر همه‌چیز غلبه می‎کند و به خواب می‎رود.
آنتکووا، بعد از آنکه همه به خواب رفته بودند درِ انباری را باز می‎کند و از زیر بقچه پهنی بسته‎ای اسکناس را که در پارچه‎ای کتانی پیچیده شده بود بیرون می‎آورد تا اسکناس‎های جدید را به آنها اضافه کند. مدتی اسکناس‎ها را روی هم قرار می‎داد، آنها را از هم جدا می‎ساخت و پس از صاف کردن‎شان آنها را تماشا می‎کرد، تا اینکه از نگاه کردن به پول‎هایش اشباع می‎شود، چراغ را با فوت خاموش می‎کند و کنار شوهرش بر روی تختخواب می‎خزد.
در این بین پیرمرد مُرده بود. خوکدانی، آلونکی فقیرانه و بی‌دقت ساخته گشته از تخته‎های باریک و شاخه‎های به هم بسته شده و پوشیده از خار و خاشاک بود و می‎گذاشت که از میان تمام شکاف‎هایش باد و سرما نفوذ کند.
هیچکس نشنید که چگونه پیرمرد با یک ناامیدی عمیق و صدائی لرزان و ناتوان برای نجات التماس می‎کرد. هیچکس ندید که چگونه او تا درِ قفل شده خزیده بود و برای بلند شدن و گشودن در وحشتناک‎ترین تلاش‎ها را می‎کرد. او مرگ را در خود احساس می‎کرد، احساس می‎کرد که چگونه مرگ از پاشنه پا به بالا می‎خزید و سینه‎اش را می‎فشرد، فک‎هایش مدام محکمتر به هم فشار می‎آوردند، تا اینکه او برای فریاد کشیدن دیگر قادر به از هم باز کردن آنها نبود. رگ‎هایش مانند سیم‎های آهنی سفت و سخت گشتند.
او خود را با زحمت بلند کرده بود، تا اینکه عاقبت کف بر لب و با حالت وحشت در چشم‎های شیشه‎ای و فریادی از رنجِ یخزدن در چهرۀ از فرم خارج گشته در آستانه در سقوط می‎کند و همانطور آنجا باقی‌می‎ماند.
صبح روز بعد، آنتِک و زنش قبل از روشن شدن هوا از خواب برمی‎خیزند. اولین فکر آنتِک این بود که ببیند برای پیرمرد چه اتفاقی رخ داده است.
او به خوکدانی می‎رود، اما در نمی‎خواست باز شود. جسد جلوی در کج قرار داشت و آن را از درون مانند یک کُنده چوب قفل کرده بود؛ عاقبت آنتِک با زحمت در را تا اندازه‎ای باز می‎کند و می‎تواند خود را از میانش به داخل بلغزاند، اما فوری وحشتزده دوباره برمی‎گردد. او نمی‎دانست که با چه سرعتی از حیاط کوچک عبور کرده است تا کاملاً آشفته و از وحشت تقریباً بیهوش به خانه فرار کند. او نمی‎فهمید که برایش چه اتفاقی افتاده است: تمام بدنش مانند زمان داشتن تب شدید می‎لرزید و در حالیکه به سختی قادر به نفس کشیدن بود بدون آنکه بتواند حتی یک کلمه از دهان خارج سازد کنار در می‎ایستد.
زن که با ماگدای کوچک در حال دعا کردن بود سرش را با سؤالی در چشمان به طرف شوهرش برمی‎گرداند.
زن بی‌اعتنا برای خودش دعا می‎کند: "اراده‎ات مستجاب گردد ..."
"اراده‎ات …"
"… مستجاب …"
دختربچه زانوزده مانند انعکاسی تکرار می‎کرد: "… مستجاب …"
"خب، آیا او مُرده؟" و بعد به مرد که ساکت ایستاده بود نگاه می‎کند.
زن ادامه می‎دهد: "... همانطور که در آسمان ..."
"... همانطور که در آسمان ..."
مرد آهسته پاسخ می‎دهد: "البته، او کج پشت در افتاده."
"... همانطور که بر روی زمین."
"... همانطور که بر روی زمین."
"ولی او نمی‎تونه اونجا همونطور بمونه، بعد مردم می‎گن که ما عمداً گذاشتیم یخ بزنه، این می‎تونه ..."
"می‎خوای با او چه کنی؟"
"من چه می‎دونم! باید یک کاری کرد ... شاید حداقل باید بیاریمش تو اتاق؟ ..."
"اینو ببین، بیاریمش اینجا ... بذار بپوسه، وقتی ..."
"تو ابلهی، باید او رو به خاک سپرد."
"و برای مراسم خاکسپاری بپردازیم؟ ..."
"و ما را از شرارت رها ساز ... به چه چیزی اونجا خیره شدی! ... به دعا کردن ادامه بده ..."
"... رها ساز ... ما را ... از شرارت ..."
"من به پرداخت پول خاکسپاری فکر نمی‎کنم، چون عدالت اینه که باید تومِک برای همه چیز بپردازه."
"... آمین! ..."
"... آمین! ..."
زن صلیبی برای دختربچه می‎کشد، بینی او را با دست پاک می‎کند و به سمت شوهرش می‎رود.
رو به مرد زمزمه می‎کند: "باید او رو اینجا آورد."
"به خانه! اینجا؟"
"پس کجا؟"
"چطوره که ما پیرمرد رو روی نیمکت قرار بدیم و گوساله رو بیرون بیاریم و بذاریم در برابرش رژه بره ... اگر او یک چنین کسی است."
"مونیکا!"
"چیه؟"
"ما مجبوریم اونو اینجا بیاریم ..."
"پس برو بیارش"
"احتمالاً تو می‎ترسی؟"
"ابله! ... سگ لعنتی ..."
"پس به چه خاطر؟"
"اون تو تاریکه و بعد ..."
"بعد از روشن شدن هوا می‎تونه یکی متوجه بشه."
"با هم بریم."
"برو، اگر تو دوست داری."
مرد رو به زن فریاد می‎زند "میائی یا نه، تو سگِ مردار؟" و اضافه می‎کند: "اون پدر توست" و خارج می‎گردد.
زن ساکت بدنبالش می‎رود.
وقتی آن دو داخل خوکدانی می‎شوند، با دیدن جسد نفس وحشتناکی می‎کشند. پیرمرد مانند یخ سرد و کاملاً خشک آنجا افتاده بود؛ نیمی از بدنش بر روی زمین محکم یخ زده بود، برای بیرون کشیدن و بردن او به حیاط باید او را با زور از زمین جدا می‎کردند.
آنتکووا از شدت ترس شروع به لرزیدن می‎کند، پیرمرد در نور کم خاکستری صبح بر روی سطح سفید برف با چهره از فرم افتاده از رنج، با چشمان کاملاً گشاد شده، زبان بیرون آمده و آویزان از دهان و دندان‎های محکم به هم فشرده شده‎اش بسیار وحشتناک دیده می‎کشت. تمام بدنش کبود و از پهن یخ زده پوشیده شده بود، پیراهن فقط تا زانویش را می‎پوشاند و پاهای دراز، لاغر و دارای لکه‎های سیاه برهنه بودند. این منظره‎ای وحشتناک و مشمئزکننده‎ای را به نمایش می‎گذاشت.
مرد زمزمه‌کنان می‎گوید: "کمک کن" و خود را بر روی مُرده خم می‎کند و ادامه می‎‌دهد: "هوا چه سرده."
باد سردی که از طلوع آفتاب شروع به وزیدن گذارده بود به صورت‎شان برخورد می‎کرد و برف را از درختانی که با ترق و تروق خشکی شاخه‎هایشان را تاب می‎دادند جاروب می‎کرد. اینجا و آنجا هنوز ستاره‎ها در زمینه آسمان سربی‌رنگ برق می‎زدند. از طرف روستا صدای کشیدن آب از چاه به سمت‎شان می‎آمد و خروس‎ها طوری آواز می‎خواندند که انگار باید تغییری در هوا بوجود آید.
آنتکووا چشم‎هایش را می‎بندد و پاهای پیرمرد را می‎گیرد، چنان سنگین بود که آنها به زحمت می‎توانستند او را به آنجا ببرند. هنوز آنها او را کاملاً بر روی نیمکت قرار نداده بودند که زن به اتاق‌نشیمن فرار می‎کند و یک پارچه کتانی را برای پوشاندن جسد از درِ اتاق به بیرون پرتاب می‎کند.
بچه‎ها مشغول رنده کردن سیب‎زمینی‎ها بودند. زن با بی‌صبری کنار درِ اتاق منتظر شوهرش بود.
"بیا دیگه ... خدای من، چقدر طول می‎دی ..."
زن پس از بازگشت شوهرش در حال آماده ساختن صبحانه می‎گوید: "باید کسی رو برای شستشوی او پیدا کنیم."
"من مرد کر و لال رو خبر می‎کنم."
"امروز برای کار کردن نرو."
"سر کار؟ ... نه، معلومه که نمی‎رم ..."
آنها دیگر با هم صحبت نکردند. آنها بدون اشتهای خاصی صبحانه می‎خوردند، گرچه معمولاً یک قابلمه بزرگ چهار لیتری را راحت می‎خوردند.
از داخل راهرو بدون آنکه به آن سمت خانه نگاه کنند با گام‎های شتابزده و نوک پا می‎گذشتند.
چیزی آنها را تحت فشار قرار داده بود، اما آنها نمی‎دانستند که آن چیز چه می‎تواند باشد؛ پشیمانی نبود، بیشتر شاید ترس از جسد بود، از مرگ که آنها را می‎لزاند و دهان‎شان را بسته بود.
پس از آغاز گشتن روز آنتِک مرد کر و لال را به خانه می‎آورد، مردی که مُرده‎ها را می‎شست، لباس بر آنها می‎پوشاند و بالای سرشان شمع روشن می‎کرد.
آنتِک سپس به راه می‎افتد تا به کشیش و مباشر روستا اطلاع دهد که پیرمرد مُرده است و او چون خودش پول ندارد بنابراین نمی‎تواند مخارج تشییع جنازه را به عهده گیرد. "بگذار تومِک که همه‌چیز را بدست آورده او را به خاک بسپارد."
در روستا خبر فوت پیرمرد به سرعت می‎پیچد. مردم به زودی در دسته‎های کوچک برای دیدن جسد می‎روند، بخاطر زمزمه کردن دعا برای مُرده، برای تکان دادن سرهایشان و در آخر از آنجا رفتن، تا گزارش این خبر را به دیگران بدهند.
تومِک، داماد دیگر پیرمرد، ابتدا حوالی شب تحت فشار افکار عمومی آمادگیش را برای به عهده گرفتن مخارج خاکسپاری اعلام می‎کند.
در سومین روز، کمی قبل از خاکسپاری، همسر تومِک پیش آنتِک ظاهر می‎شود.
در راهرو، بینی به بینی با خواهرش که در آن لحظه مشغول بیرون بردن یک وان کوچک نوشیدنی برای گاوها بود برخورد می‎کند.
او اول زمزمه می‎کند: "سلام بر عیسی مسیح!" و بعد با عجله دستگیره را برای باز کردن در به دست می‎گیرد.
آنتکووا به سرعت وان کوچک را زمین می‎گذارد: "اینو نگاه کن! روح یهودا! اینجا برای جاسوسی کردن آمده. آیا اجازه داشتی بگذاری که پیرمرد اینطور برود، هان؟ آیا مگه او همه چیزها را به شماها نبخشید؟ تو فاحشه، تو! چطور جرأت می‎کنی اینجا بیای؟ شاید می‎خوای هنوز بقیه لباس‎های ژنده پیرمرد رو که باقی گذاشته با خودت ببری، آره؟"
تومکووا خیلی آرام پاسخ می‎دهد: "من یک کلاه نو برای عید پاک براش خریدم، البته می‎تونه اونو نگهداره ... اما من پالتوی پوست گوسفند رو دوباره برمی‎دارم، چونکه بخاطر عرقِ خونین کار کردنم به من تعلق داره."
آنتکووا فریاد می‎زند: "تو می‎خوای پالتو رو برداری؟ تو مردار زخم و زیلی‎ای! برداری! من حالا فوری بهت یک چیزی می‎دم، تو باید فوری چیزی داشته باشی ..." و او دور و برش را نگاه می‎کند، انگار که بدنبال شیئی می‎گردد که بتواند با آن دیگری را بزند.
"می‎خوای اونو برداری؟ نگاه کن ... شماها چاپلوسی اونو کردید، دور ریشش رو طوری نوازش کردید که کاملاً ابله شده بود و به ضرر من همه‌چیز رو به شماها بخشید و حالا ..."
"همه می‎دونن که ما زمین رو خریدیم، پیش شاهدها قرارداد نوشته شد ..."
"زمین رو خریدید! نگاه کن، زمین رو خریده! و تو نگران نیستی به چشم‎های زنده خدا نگاه کنی و دروغ بگی؟ شماها زمین رو خریدید! شماها دروغ گوئید، دزدید، سگید! پول‎هاشو دزدید، و بعد چی؟ آیا نباید پیرمرد از تغار غذا می‎خورد؟ آیا آدم نمی‎دید که پیرمرد سیب‎زمینی‎ها رو باید از تغار می‎خورد، ها؟ می‎ذاشتید که شب‎ها در آغل گاوها بخوابه، چونکه می‎گفتید او بو می‎ده و آدمو از غذا خوردن منزجر می‎سازه! برای پانزده هکتار زمین به او یک چنین سهمی دادید! برای این همه دارائی، ها؟ و آیا تو اونو در عوض کتک نمی‎زدی، تو خوک، تو میمون!"
"خفه شو، وگرنه طوری می‎زنمت که یادت نره، تو بچه‎خوک، تو فاحشه!"
"بزن، بزن، تو زن گدا!"
"من، زن گدا؟ ..."
"بله، تو! تو!، اگر تومِک با تو ازدواج نمی‌کرد باید کنار حصار مثل یک سگ ماده سقط می‎شدی و بعد شپش‎ها تو رو می‎خوردن."
"من، زن گدا! اوه، تو مردار لعنتی!"
آنها به هم می‎پرند، موهای یکدیگر را می‎گیرند و در حالیکه از خشم با صدای گرفته جیغ می‎کشیدند همدیگر را در راهروی تنگ به اینسو و آنسو می‎کشند.
"تو فاحشه سربازها! تو ولگرد! این کشیده برای پانزده هکتار زمین من، برای تمام ناحقی‎هائی که تو به من روا داشتی، تو دستمال کثیف!"
بقیه زن‎ها می‎گویند: "به خاطر خدا، خانم‎ها! بس کنید، این گناه و شرم داره."
"ولم کن، تو جذامی، ولم کن!"
"من تو رو تا حد مرگ می‎زنم، من قطعه قطعه‎ات می‎کنم، تو مردار کثیف!"
آنها به زمین می‎افتادند، با جیغ و فریاد همدیگر را وحشیانه می‎زدند و در آبی که از وان جاری شده بود می‎غلطیدند. خشمْ صحبت کردن را از آنها می‎گیرد و آنها عاقبت فقط نفس نفس زنان همدیگر را می‎زدند، طوریکه مردها به زحمت می‎توانستند آنها را از هم جدا سازند. آنها قرمز شده بودند، چنگ انداخته شده، پوشیده شده از خاک و کثافت و مانند جادوگران ژولیده، خشم آنها دیگر مرزی نمی‎شناخت. آنها نفرین می‎کردند، به هم می‎پریدند، به روی هم تف می‎کردند و کلمات بی‎ربطی فریاد می‎زدند. مردم عاقبت آنها را از هم جدا می‎سازند.
آنتکووا از خشم و خستگی فراوان متشنج گریه می‎کرد، موهای خود را می‎کشید و بلند گِله می‎کرد.
"آه، عیسی مسیح! تو مسیح کوچک من! آه، مریم مقدس! امیدوارم که تو طاعونی ... آه، خدای من! این مشرک، این ملعون! ... آه! آه! ..." او اینها را چمباته زده کنار دیوار فریاد می‎کشید.
تومکووا اما جلوی خانه فحش می‎داد و نفرین می‎کرد و با تخت چکمه‎اش به درِ خانه می‎کوبید.
مردم به گروه‎های کوچک تقسیم می‎شوند و در حالیکه ایستاده در برف از سرما پا به پا می‎کردند با هم در حال بحث و گفتگو بودند. زن‎ها مانند لکه‎های سرخ خود را به دیوار خانه فشار می‎دادند و زانوهایشان را محکم به هم می‎فشردند. زیرا یک باد سرد و پُر نفوذ بر آنها می‎وزید. آنها با هم نیمه‌بلند صحبت می‎کردند و گهگاه به جاده که به کلیسا منتهی می‎گشت و مناره‎هایش از میان شاخه‎های لختِ درختان به وضوح دیده می‎شد نگاهی می‎انداختند.
مدام یکی برای دیدن مُرده داخل یا یکی از خانه خارج می‎گشت. از میان درِ بازِ خانه شعله‎های شمع‎های زرد که جریان هوا آنها را درازتر ساخته بود می‎درخشیدند، و گهگاهی به سرعت برق نیمرخ فرد مرده در تابوت دیده می‎شد.
عطر و بوی درخت اُرس مخلوط با کلمات نماز میت و خس خس کردن مرد کر و لال تا داخل حیاط می‎آمد.
عاقبت کشیش و ارگ‎نواز ظاهر می‎شوند.
مردم تابوت چوبی سفید را به خارج حمل می‎کنند و او را روی گاری قرار می‎دهند. زن‎ها زاری معمول را شروع می‎کنند و صف در حال نوحه خواندن از جاده طولانی روستا به سمت گورستان به حرکت می‎افتد.
کشیش با شنل کلاه‎دار سیاه‌رنگ اولین کلمات نوحه برای مُرده را می‎خواند و در رأس صف مشایعت‌کنندگان حرکت می‎کرد؛ بر روی ردای سفیدی که لبه‎های ابریشمی‎اش در باد ترق و تروق صدا می‎داد یک پوست ضخیم انداخته بود ... گهگاهی فقط کلمات خفه و یخزده نوحه به زبان لاتینی از دهانش خارج می‎گشت و نگاه بی‌حوصله و بی‌تابش در دوردست پرسه می‎زد.
باد به پرچم سیاه می‎وزید و بهشت و جهنم نقاشی شده بر روی آن به جلو و عقب و به تمام جهات تکان می‎خوردند، طوریکه انگار به خانه‎های سمت روستا که جلوی‎شان یک دسته زن با روسری‎های قرمز و دهقانان بدون کلاه ایستاده بودند نگاه می‎کنند.
همه با احترام کامل تعظیم می‎کردند و پس از رسم کردن صلیب به سینه‎های خود می‎زدند.
سگ‎ها با عصبانیت از پشت پرچین‎ها پارس می‎کردند و تک تک بر روی دیوار سنگی می‎پریدند و زوزه‎ای طولانی می‎کشیدند.
از میان پنجره بچه‎های کوچک کثیف کنجکاو و صورت‎های سالخورده بی‌دندان و چروکیده که بی‌شباهت به زمین‎های مزارع در پائیز نبودند به بیرون نگاه می‎کردند. عده کوچکی از جوانان با شلوارهای کتانی و کت آبی تیره با دگمه‎های برنجی، با پاهای برهنه در کفش چوبی، در حال خیره بودن به عکس جهنم بر روی پرچم در کنار کشیش می‎رفتند و با صدای آهسته و لرزان از سرما آکورد اصلی نوحه را تکرار می‎کردند: آ! او! ... و تا زمانیکه ارگ‎نواز به ریتم دیگری وارد نمی‎گشت آن را تکرار می‎کردند.
ایگناس در رأس صف با افتخار قدم برمی‎داشت، با یک دست میله پرچم را نگاه داشته بود و بلندتر از همه می‎خواند. او از سرما و تلاشش کاملاً سرخ شده بود، اما دست از فعالیت نمی‎کشید، انگار می‎خواست نشان دهد که فقط او این حق را دارد، زیرا که او پدربزرگش را به گور می‎برد.
آنها از روستا بیرون می‎آیند. باد خود را به سمت آنتِک که اندام غول آسایش از همه بلندتر بود پرتاب می‎کند، موهایش تکان می‎خورد، اما آنطور که او با اسب‎ها و نگاه داشتن تابوت مشغول بود متوجه آن نمی‎گشت. تابوت با عبور از هر گودال جاده به شکل تهدیدآمیزی شروع به تکان خوردن می‎کرد.
کاملاً نزدیک به پشت گاری دو خواهر می‎رفتند، زیر لب نماز میت را زمزمه می‎کردند و همدیگر را با نگاه‎های آتشین برانداز می‎کردند.
یکی از عزاداران انگار که می‎خواهد سنگی از روی زمین بردارد خود را خم می‎کند: "برو به خونه‎ات! تند برو به خونه‎ات، تو سگ مردار!"
سگی که از خانه مُرده بدنبال گاری آمده بود، زوزه‎ای می‎کشد، دمش را لای پاهایش می‎گذارد و با عجله به پشت توده‎ای سنگ در کنار جاده فرار می‎کند، و هنگامیکه صف عزاداران کمی دورتر می‎شود، نیم دایره‎ای می‎زند و خود را به اسب‎ها نزدیک می‎سازد تا با ترس به دسته عزاداران بپیوندد.
نوحه به زبان لاتینی به پایان رسیده بود. زن‎ها با صدای جیغ مانندی سرودهای قدیمی کلیسا را می‎خواندند:
"... کسیکه خود را وفادارانه بدست خداوند می‎سپارد! ..."
سرودخوانی خود را فقط مرددانه گسترش می‎داد: باد و برف که وحشیانه در هم شروع به چرخیدن گذارده بودند مانع می‎گشتند. هوا به سرعت تاریک می‎شود.
باد از سمت مزارع سفیدی که مانند یک بیابان با دسته‎ای درخت لخت به چشم می‎آمدند تمام ابرهای برف را می‎روبید و نزدیک می‎ساخت و به انبوه انسان‎ها شلاق می‎زد.
"... و او را با تمام قلب محترم و دوست می‎دارد ..." کلمات سرود خود را از میان طوفان برف به بیرون می‎فشردند، خفه گشته توسط زوزه گردباد و تکرار فریاد قوی آنتِک که به شدت سردش شده بود:
"هی! هی! به پیش، کوچولو!"
بادهای عرضی در جاهای مختلف جاده تنه درختان را می‎شکاند و آنها را به نیزه‎های غول پیکر مبدل می‎ساخت.
سرود مدام قطع می‎گشت، زیرا مردم با وحشت به اطراف نگاه می‎کردند و سعی داشتند با بررسی دقیق به فضای بی‌پایان و سفیدی نفوذ کنند که با خش و خش خفه‎ای مدام با نوازش طوفان زوزه‌کشان به جلو عقب تکان می‎خورد، خود را به موج‎های قوی‎ای مبدل می‎ساخت، مانند موجی برخورده به صخره منهدم می‎گشت، یا مانند موجی در هم پیچیده پیش می‎آمد و با عجله خود را با هزاران و هزاران سوزن‎های تیز با خشم در صورت حاضرین در صف فرو می‎کرد.
اکثر کسانیکه در پشت تابوت می‎رفتند با وحشت از قوی‎تر شدن طوفانِ برف از نیمه‌راه بازمی‎گردند، بقیه اما با عجله فراوان، تقریباً در حال دویدن به گورستان می‎رسند. آنها به سرعت کارهایشان را انجام می‎دهند، گودال در انتظار بود، آنها هنوز کمی سرود می‎خوانند، کشیش با آب مقدس بر تابوت می‎پاشد، زمین منجمد شده همراه برف بر روی درِ تابوت پاشیده می‎گردد و مردم با عجله دور می‎شوند.
تومِک شرکت‌کنندگان را به خانه خود دعوت می‎کند: "زیرا که پدر روحانی گفته بود مراسم خاکسپاری بطور حتم بدون توهین به مقدسات در میخانه به پایان نخواهد رسید."
آنتِک بجای جواب در پاسخ به این درخواست یک لعنت از میان دندان‎هایش می‎فرستد، سپس در دسته چهار نفره ــ زیرا آنها اسمولس و ایگناس را همراه خود می‎برند ــ به سمت میخانه حرکت می‎کنند.
آنها پنج لیتر ودکا می‎نوشند، یک و نیم کیلو سوسیس می‎خورند و در باره قرض صحبت می‎کنند.
گرما و مشروب آنتِک را کاملاً مه آلود می‎کند، هنگامیکه او میخانه را ترک می‎کند بطور تهدیدآمیزی تلو تلو می‎خورد. زن بازوی او را محکم می‎گیرد: و به این شکل آنها به خانه می‎روند.
اسمولس در میخانه باقیمانده بود تا بخاطر چشم‎اندازِ قرضی که قرار بود بگیرد هنوز یک جام می بنوشد. ایگناس اما چون به سختی سردش شده بود با عجله می‎رود.
"می‎بینی، مادر، ... پنج هکتار زمین از آن من هستند! بله! مال من هستند، می‎بینی! و در پائیز آینده در آن گندم و جو خواهم کاشت و در بهار سیب‎زمینی ... آنها مال من هستند."
او ناگهان شروع به خواندن می‎کند: "و به خدای خودت می‎گوئی، تو نگهبان منی!"
توفانِ برف یک زوزه و غضبی دیوانه و منحصر به فرد بود.
"ساکت، ساکت شو! تو سقوط خواهی کرد، تمام ماجرا این خواهد بود! ..."
"... به فرمان او فرشتگانش حافظ تو می‎باشند ..." او ناگهان در وسط خواندن لال می‎شود. سوسیس باعث آروغ زدنش می‎گردد. هوا کاملاً تاریک می‎شود، طوفان برف دچار چنان درجه‎ای از خشم شده بود که تا دو قدمی پا دیگر دیده نمی‎گشت. یک زوزه بلند در حال رشد جیغ‌کشان به دور آنها می‎چرخد و کوهی از برف به سمت‎شان حرکت می‎کند.
هنگام عبور از کنار خانه تومِک آوازهای سوگواری و سخنان بلند در هم و نامفهومی به گوش‎هایشان می‎رسد.
"این کافرها! این دزدها! فقط صبر کنید! من به پنج هکتار زمینم آب خواهم داد؛ و سپس ده هکتار خواهم داشت، شماها هیچکاری نمی‎تونید با من بکنید! سگ‎های رذل! آها، می‎بینید؟ من کار خواهم کرد، زحمت خواهم کشید، اما آن را بدست می‎آورم، من آن را خواهم داشت؛ ما موفق می‎شویم، مادر، مگه نه؟" او با مشت به سینه خود می‎کوبید و چشمان از می تیره شده‎اش را می‎چرخاند.
به این ترتیب او هنوز مقداری صحبت می‎کند، اما از داخل شدن آنها به خانه هنوز لحظه‎ای نگذشته بود که زن او را به سمت تختخواب می‎کشاند، جائیکه او مانند مُرده‎ای روی آن می‎افتد، اما او هنوز نخوابیده بود، زیرا او ناگهان شروع به داد و بیداد می‎کند:
"ایگناس!"
پسر نزدیک می‎شود، اما با احتیاط تا پای پدرانه نتواند تصادفاً به او برخورد کند.
"ایگناس! تو سگ مردار! ایگناس! تو یک کشاورز خواهی شد و نه یک ولگرد، نه یک  آدم بی‌احترام!" او فریاد می‎کشید و با مشت به تخت می‎کوبید.
"پنج هکتار زمین مال من هستند، مال من! آها! حیله‎گرها! سگ‎ها ... سگ پ ..."
او به خواب رفته بود.
 
دادگاه خلق
در ناگهان با سر و صدای بلندی به شدت باز می‎شود، باد به داخل می‎وزد، و از راهرو تاریک یک گروه دهقان در سکوتی تهدیدآمیز به داخل اتاق هجوم می‎آورند، بدون آنکه حتی یک: ستایش بر عیسی مسیح بگویند، طوریکه مولر قاشقش را روی میز می‎اندازد و در حال گرفتن چراغ سقفی که در اثر جریان هوا به تاب خوردن افتاده بود با چشمانی شگفتزده یکی را پس از دیگری تماشا می‎کند.
او غرغر می‎کند: "ناگهان این همه آدم!"
آندریاس‎باوئر به او پاسخ می‎دهد: "و تعداد بیشتری هم در بیرون انتظار می‎کشند" و جلو می‎آید.
"آیا شماها بخاطر کاری آمده‎اید؟"
یکی از میان جمعیت در حالیکه در را پشت سرش می‎بست می‎گوید: "معلوم است که ما برای سرگرمی به اینجا نیامده‎ایم."
"پس بنشینید، من شام خوردنم را فوری به پایان می‎رسانم."
"نوش جان‎تان. ما کمی صبر می‎کنیم ..."
مولر با شتاب و پر سر و صدا شروع به خوردنِ سوپِ شامش می‎کند، در حالیکه کشاورزان بر روی نیمکت‎های اتاق می‎نشستند، پشت‎شان را در کنار اجاق گرم می‌‎ساختند و اغلب به آندریاس‎‌باوئر که پشت میز نشسته بود و با تکیه دادن آرنجش‎هایش بر روی میز برای خود عبادت می‌‎کرد با دقت نگاه می‎کردند.
مولر می‌پرسد: "هوا خیلی بده، مگه نه؟"
"طبیعیه، ماه مارس چیزی رو که به ما بدهکاره پس می‌ده."
"باید پذیرفتش! ..."
در اینجا گفتگو قطع می‎گردد، طوریکه آدم در سکوت فقط صدای خراش قاشق مولر روی دندانه‎های کاسه را می‎شنید؛ در بیرون یک نفر کثافت چکمه‌‎اش را توسط نیمکت خانه می‎تکاند، و گهگاهی باد خود را با غرشی وحشیانه به دیوار خانه می‌کوبید، طوریکه دیوار شروع به نالیدن می‌کرد، در حالیکه باران به روی شیشه‌های بخار گرفته پنجره ضرب گرفته بود.
مولر صدا می‎زند "یادویش!" و با مشت سبیل پر پشتش را پاک می‌کند.
از اتاق کناری زن توانمندی پیدا می‎شود، با ظاهری خوش قیافه و در لباس شهری، او با نگاهی تیز جمعیت کشاورز را از نظر می‌گذراند و بعد از برداشتن کاسه‌ها با تاب دادن باسن پهنش از اتاق خارج می‎گردد.
مولر با تعارف کردن انفیه‎دانش به آنها شروع به صحبت می‎کند: "خب، موضوع از چه قرار است؟"
حتی یک دست هم برای برداشتن ذره‎ای انفیه دراز نگشت، چهره‌‎ها به ناگهان تاریک می‌شوند، اینجا و آنجا کسی سینه‎اش را صاف می‎کرد و جمجمه‌‎اش را با نگرانی می‌خاراند، همه به آندریاس‎‌باوئر که خود را شق نگاه داشته و چشم‌های روشن و سرکشش مولر را نشانه گرفته بود و آهسته صحبت می‎کرد نگاه می‌کردند:
"ما به این خاطر که شما دزدها را به ما تسلیم کنید پیش‎تان آمده‎ایم،..."
مولر از ترس خود را عقب می‎کشد، چشم‌هایش را کاملاً گشاد می‌کند و باگشودن بازوهایش از هم با لکنت می‎گوید:
"به نام پدر و پسر! ... من از کجا باید آنها را بشناسم؟ ..."
آندریاس‎باوئر با صدای خفه‎تری می‌گوید "ما اینطور فکر می‎کنیم که فقط شما باید چیزی از آن بدانید" و بعد بلند می‎شود؛ کشاورزان نیز آهسته از روی نیمکت‎ها بلند می‌شوند و به دور مولر مانند سنگری سنگی دایره‌ای تشکیل می‌دهند و نگاه‌‎های طماع و تیزشان را از بالای آن مانند چنگال شاهین در او فرو می‎کنند، طوریکه قرمزی به صورت مولر هجوم می‎برد.
آندریاس‎باوئر خیلی جدی زمزمه می‎کند: "ما برای شنیدن حقیقت پیش شما آمده‎ایم!"
بقیه تهدیدآمیز و خفه حرف او را تأیید می‎کردند: "و باید حالا آن را به ما بگوئید، شما مجبورید!"
"کدام حقیقت را؟ شماها احتمالاً عقل خود از دست دادید! من از کجا باید بدانم؟ مگر من شریک دزدها هستم؟" او سریع صحبت می‎کرد و با دست‎های لرزان چراغ سقفی را پائین می‎کشید.
"مردم می‎دانند که شما درستکارید، اما شما دزدها را می‎شناسید. آنها در پائیز اسب‎هایتان را به سرقت بردند، و شما؟ هیچکاری انجام ندادید! ... بعد پول‎هایتان را دزدیدند، شما باید خودتان دزد را در اتاق دستگیر کرده باشید، اما هیچکاری انجام ندادید؛ هیچ شکایتی تقدیم دادگاه نکردید و حتی به ژاندارم‎ها هم هیچ‌چیز از ماجرا نگفتید."
"چرا باید این کار را می‎کردم؟ مگر دادگاه و ژاندارم‎ها چه کمکی به من می‎کنند؟ شاید بتوانند بادی را که در مزرعه می‎وزد دستگیر کنند و آن را برایم بیاورند. بگذارید آنها برای کاری که کرده‎اند در روز قیامت جریمه پس بدهند!"
"از این می‎شود فقط اینطور فهمید که شما از معرفی کردن دزدها می‎ترسید!"
"فکر می‌کنید اگر من آنها را می‌شناختم می‎بخشیدمشان و از دست‎شان شکایت نمی‎کردم؟ شاید فکر می‎کنید که من ..."
آندریاس‎باوئر حرف او را خشن قطع می‎کند: "شما مرتب حرف‎تان را تکرار می‎کنید، ما برای مشاجره کردن با شما اینجا نیامده‎ایم، بلکه آمده‎ایم تا از حقیقت باخبر شویم، زیرا که دانستن آن برای ما مهم است، تمام مردم پشت درِ خانه شما و در روستا منتظرند، به این دلیل از شما خیلی دوستانه خواهش می‎کنیم اسامی دزدهائی را که پول‎هایتان را سرقت کرده‎اند به ما معرفی کنید ..."
مولر توضیح می‎دهد: "اگر من آن را می‌‎دانستم، سپس آن را در دادگاه و قبل از هرچیز به تمام روستا می‎گفتم" و در این حال با ترس چهره‌‎های کج خلق و مشکوک کشاورزان را زیر نظر می‎گیرد؛ اما آندریاس‎باوئر حرکتی از روی بی‌صبری می‎کند، با نگاه تهدیدآمیز غیرارادی لبه کت او می‎گیرد و کوتاه و خشن می‎گوید:
"آنچه شما گفتید حقیقت ندارد! اما اگر شما در کلیسا قسم بخورید ما آن را قبول خواهیم کرد و شما را راحت خواهیم گذاشت."
مولر خود را مانند نشستن خم می‌‎کند، در حالیکه دوباره با عجله شروع به صحبت کرده و طوری نشان می‎دهد که انگار نمی‎تواند بر خنده‎اش غلبه کند.
"هی! هی! شما حتماً با من شوخی می‎کنید ... معلومه، وقتی شماها دسته‌جمعی پیش کسی می‎آئید و او را با چوب تهدید می‎کنید، بعد او آماده خواهد بود برای‎تان هر آنچه که شماها بخواهید قسم بخورد ... من حقیقت را می‎گویم، من هیچ‌چیز نمی‎دانم و هیچ دزدی را نمی‎شناسم. اگر بخواهید می‎توانید آن را باور کنید، و اگر نه، بنابراین نخواهید توانست که مرا به قسم خوردن وادار سازید، زیرا که شماها دادگاه نیستید! ..." او خود را کش می‎دهد و می‎گذارد چشمانش لجوجانه از یکی به دیگری بنگرند.
آندریاس‎باوئر با چنان تأکیدی می‎گوید: "اتفاقاً درست است، ما به عنوان دادگاه برای تقسیم مجازاتی عادلانه به اینجا آمده‎ایم!" که مولر خود را گم می‎کند و بدون آنکه قادر به خارج ساختن کلمه‎ای با لکنت گردد آنجا نومید می‎ایستد. کشاورزها در سکوتی شوم دور او ایستاده بودند، با چشمانی ملتهب به او خیره نگاه می‎کردند و بی‌صبرانه با پاهایشان به زمین می‎کوبیدند؛ آنها در این حال چنان تهدیدآمیز و خشن و عجیب دیده می‎گشتند که او نمی‎دانست باید چه کند، او فقط عرق را از روی سر طاسش پاک می‎کند و می‎گذارد نگاه وحشتزده‎اش نامنظم از بالای چهره‎های خشن و سرکش رد شود، زیرا او متوجه شده بود که جریان جدی‎ست و خود را آماده اتفاق وحشتناکی می‎سازد.
عاقبت او خود را روی نیمکت می‎نشاند، و در حالیکه هر از گاهی ذره‎ای انفیه به دماغ می‎کشید سعی داشت بر خود مسلط گردد و تصمیمی بگیرد؛ حالا آندریاس‎باوئر به او نزدیک می‎شود و قاطعانه می‎گوید:
"شما نمی‎خواهید به حقیقت اعتراف کنید و از قسم خوردن هم وحشت دارید. از این می‎شود خیلی ساده نتیجه گرفت که شما با دزدها یکی و یکسان هستید!"
ناگهان انگار که به مولر رعد و برق اثابت کرده باشد از جا می‎جهد و نیمکت با سر و صدا به زمین می‎افتد.
"مریم مقدس! من همدست دزدها! شماها می‎خواهید این را به من بگوئید!"
"من این را گفتم و آن را دوباره به شما خواهم گفت!"
دیگران همه با هم فریاد می‎زنند "و ما هم همان را خواهیم گفت!" و تمام دست‎ها برای ضربه زدن به سمت او بلند می‎شوند؛ چهره‎های خشمگین خود را خم می‎کنند و شبیه به منقار تیز کرکسی می‎گردند که آماده پاره پاره کردن شکار می‎باشد.
در اثر سر و صدا یادویش به اتاق می‎دود و شگفتزده متوقف می‎گردد.
او با ترس می‎پرسد: "اینجا دارید چکار می‎کنید؟"
مشت‎ها پائین آورده می‎شوند، کشاورزها شروع به صاف کردن سینه‎های خود می‎کنند، و یکی با عصبانیت می‎گوید:
"زن‎ها اینجا هیچکاری ندارند، آنها فقط از پشت در گوش می‎کنند و می‎دوند و زبانشان را باز می‎کنند!"
"او باید از همانجا که آمده است برود!"
"او باید به غازها سرکشی کند و نه اینکه دماغش را در کارهای مردانه فرو کند! ..." آنها آنقدر بلندتر اصرار می‎کنند تا اینکه یادویش کاملاً خشمگین به بیرون می‎دود و در را پشت سرش با شدت می‎بندد.
آندریاس‎باوئر اما در حالیکه تهدیدکنان دستش را در هوا تکان می‎داد دوباره شروع به صحبت می‎کند:
"مولر، من می‎خواهم به شما بگویم که زمان محاکمه و مجازات فرا رسیده است!"
"و ایجاد نظم در جهان!"
"و ریشه کن کردن شر و بر قرار ساختن عدالت!" کلمات سنگین و تهدیدآمیز بیان می‎گشت، و مشت‎های گره شده تا نزدیک چهره آبی شده‎اش بالا می‎آمدند.
"بخاطر خدا، مردم! از من چه می‎خواهید؟ مگر من مرتکب چه گناهی شده‎ام؟" او دچار لکنت وحشتناکی شده و به اطراف خود نگاه می‎کرد، اما آندریاس‎باوئر بدون توجه به حرف‎های او، خفیف، سریع و چنان سخت که تا مغز استخوان او شروع به یخ کردن می‎گذارد می‎گوید:
"وقتی او نمی‎خواهد اعتراف کند بنابراین گناهکار است. او را برای دادگاهی کردن به جلوی کلیسا بکشید! ... بگیریدش، مردم! ... زیرا همه کسانیکه که مردم را محروم کرده‎اند محاکمه خواهند گشت، محاکمه‎ای عادلانه و مجازاتی سنگین. بگیریدش، مردم!"
"مریم مقدس! شماها چه می‎خواهید! ..." مولر از ترس مرگ به لکنت می‎افتد و مانند گیج‎ها به اطراف خود نگاه می‎کند، زیرا که کشاورزان مانند دیواری به او فشار می‎آوردند. "گوش کنید ... چه باید بکنم؟ ... من برای‎شان قسم خورده‎ام. اگر آنها را لو بدهم خانه و مزرعه‎ام را به آتش می‎کشند، آنها مرا می‎کشند ... عیسی مسیح مهربان! ولم کنید! من همه‌چیز را خواهم گفت! من اسامی آنها را می‎گویم!" او به سختی نفس می‎کشید، زیرا تعداد زیادی دست او را گرفته و به سمت در می‎کشیدند.
مولر مدت درازی قادر به خارج کردن هیچ کلمه‎ای نبود، او خود را روی میز انداخته و به سختی نفس می‎کشید؛ آنها همه با هم او را محاصره کرده بودند، یکی به او آب برای نوشیدن می‎دهد و بقیه با او با مهربانی صحبت می‎کنند.
"ترس نداشته باشید، کسیکه در کنار خلق بماند یک مو هم از او خم نمی‎گردد."
"فقط همیشه تمام حقیقت را بگوئید."
"ما می‎دانستیم که شما مرد شریفی هستید و نام دزدها را خواهید گفت."
مولر بطور متناوب سرد و گرمش می‎گشت، آدم می‎دید که چگونه او مدام رنگ عوض می‎کند؛ ناگهان خود را کش می‎دهد، آماده برای هرچیزی، اما قبل از شروع به حرف زدن به اتاق کناری نگاه می‎کند؛ هیکل یادویش مانند برق در درگاهِ در قابل مشاهده شده بود، انگار که دختر هنگام استراق‌سمع غافلگیر شده باشد، پس از آن او از پنجره به بیرون نگاه می‎کند و ابتدا، هنگامیکه این کار را به پایان می‎رساند در مقابل مردم آرام می‎ایستد، صلیبی بر سینه می‎کشد و زمزمه می‎کند:
"من می‎خواهم مانند اعترافی مقدس تمام حقیقت را بگویم: هر دو گایدا و ژاندارم دزدها هستند."
پس از آن سکوت کاملی برقرار می‎گردد، کشاورزان مانند منجمد گشته‎ها آنجا ایستاده بودند و با تعجب به همدیگر نگاه می‎کردند، آدم فقط صدای خس خس نفس‎ها را می‎شنید، تا اینکه آندریاس‎باوئر بعنوان اولین نفر شروع به صحبت می‎کند.
"ما هم همین فکر را می‎کردیم، فقط اطمینان نداشتیم. اما حالا می‎دانیم که چه‌چیز مورد نیاز است. ما آن را می‎دانیم … اراذل و اوباش! … این دزدان دوزخی …" او با مشت بر روی میز می‎کوبد. "باید این علف هرز را برای اینکه رشد نکند از ریشه کند. هر دو گایدا! … پدر و پسر … و ژاندارم بعنوان نفر سوم! ... خوب، به نام خدا، برویم پیش آنها، و شما آقای مولر، برای روبرو ساختن آنها با حقیقت با ما می‎آئید …"
"من این کار را می‎کنم و به آنها نشان خواهم داد! من یک سنگ آسیاب را از سینه‎ام برداشته‎ام. ای خدای مهربان، بله من می‎دیدم که آنها چه می‎کنند، اما می‎ترسیدم حتی یک کلمه حرف بزنم … باید بخاطر گناهی که در حق من انجام دادید از روی‎تان چرخ گاری رد کنند، آدم‎های دزد! من حتی خجالت می‎کشیدم به چشم مردم نگاه کنم، اما همه‌جا در مورد دزدی شکایت می‎کردند … این اراذل، اسب‎هایم را آنها را از من ربودند، به ژاندارم پول دادم … اما دیگر آنها را به من پس نداد … و سپس آنها را در اتاق انباری غافلگیر کردم … آنها تا آخرین پنی مرا به سرقت بردند … با چاقو تهدیدم کردند … و باید حتی قسم می‎خوردم که آنها را لو نخواهم داد! این وقیحان!"
"تمام مردم دور و بر بخاطر آنها در رنجند."
"آیا مگر اسب‎های کمی از مردم برداشته‎اند؟ بعد تعداد زیادی گاو، و تمام اموال! آنها تمام این کارها را می‎توانستند انجام دهند، چون ژاندارم چشم بر کارهایشان می‎بست و سهم خودش از این کارها را در جیب می‎گذاشت …"
"آنها به خرج ما جشن می‎گرفتند …"
"حالا باید مکافات پس بدهند! …."
یک نفر خود را به جلو می‎رساند: "حالا که همه یک چیزی می‎گویند من هم می‎خواهم سهمم را به آن اضافه کنم. من این را با اطمینان می‎دانم که گایداها بودند که از کشیش ما به این خاطر که او پودلاشاک‎ها را به ازدواج هم درمی‎آورد پیش رئیس شکایت کردند."
"نگاه کن ... حتی کشیش را هم لو داده‎اند ..."
"و همچنین دوشیزه‎ای را که کارمند پست است و بچه‎ها پیشش زبان لهستانی می‎آموزند ..."
مولر سرسختانه تصدیق می‎کند: "آنها این کار را کردند! آنها بودند! این را همه می‎دانند!"
"پس کس دیگری بجز آنها یهودی‎ها را آن زمان در جنگل چنان زخمی نکردند."
"معلومه که گایداها این کار را کردند! آنها بودند! ... این دسته مردارخوار! پسران یهودا! ... دزدها! ..." کشاورزان شروع به لعنت و فحش دادن می‎کنند؛ آنها پا به زمین می‎زدند و با چوب به کف زمین می‎کوبیدند. خشم در قلب‎هایشان می‎خروشید و آنها را با خود می‎برد، چشم‎ها زبانه می‎کشید و مشت‎های گره شده بر بالای سرهایشان تهدید می‎کرد.
"آنها را باید کشت! مجازات! این فرزندان سگ! باید محاکمه شوند! دادگاه خلق! ..."
آندریاس‎باوئر فریاد می‎زند: "پس سریع برویم که نتوانند از دستمان فرار کنند!"
"چنین آدم‎هائی را باید قطعه قطعه کرد."
"باید آنها را مثل سگِ هاری که به قصد کشت کتک می‎خورد با چرخ گاری مجازات کرد! ..." آنها در حال در هم صحبت کردن با عجله به در هجوم می‎برند.
مولر چراغ را خاموش می‎کند و بدنبال بقیه می‎رود. و یادویش هم پس از خالی گشتن خانه خارج می‎شود و کمین کرده در کنار دیوار خانه با وحشت جاسوسی می‎کند تا ببیند که آنها در یک چنین شبی کجا و برای چه منظوری به راه افتاده‎اند.
این یک شب درست و حسابی ماهِ مارس بود، سرد، بورانی و مرطوب. تاریکی در هم فشرده‎ای به سان کاکل ابرها در آسمان پرواز می‎کرد، باران با برف مخلوط گشته و چنان شدید به صورت شلاق می‎زد که نفس آدم را می‎گرفت، باد در میان باغ‎های میوه می‎وزید و از مزارع کاملاً خیس گشته، جائیکه فقط اینجا و آنجا پشت سفید پوشیده از برف مزارع چغندر خود را از سیاهی شب بلند می‎ساختند نسیمی سرد می‎آمد که تا استخوان نفوذ می‎کرد، اما کشاورزها بدون آنکه به هوای فاسد توجه کنند تیز و قوی گام برمی‎داشتند، طوریکه مدفوع‎های روی جاده روستائی در زیر قدم‎هایشان کاملاً پهن می‎گشتند. آنها آهسته و نوک پا به دقت از کنار خانه‎های کوتاه روستائی می‎گذرند، خانه‎هائی که مانند پیرزنان خسته کنار جاده چمباته زده و در محاصره باغ‎های میوه بودند، طوریکه آدم فقط می‎توانست سقف‎های پوشیده از برف شبیه به کلاه سفید بی‌لبۀ خانم‎ها را در میان حرکت درختان ببیند.
آندریاس‎باوئر در رأس آنها در حرکت بود و با صدای آهسته دستوراتش را می‎داد، به این ترتیب همیشه مرتب یک نفر از صف خارج می‎گشت، به سمت پنجره‎ای می‎دوید و در حال مشت زدن بر چارچوب پنجره می‎گفت:
"بیائید بیرون! وقتش رسیده!"
فوری چراغ داخل خانه خاموش می‎گشت، آدم صدای باز شدن درِ خانه را می‎شنید و سایه‎های سیاه از اطراف کلبه‎ها ظاهر می‎گشتند؛ آنها کورمال کورمال با کمک چوب‎های خود بدنبال راه می‎گشتند و در سکوت کامل به گروه مردم می‎پیوستند.
ناگهان آندریاس‎باوئر با ترس به اطراف نگاه می‎کند، زیرا او به وضوح صدای قدم‎های شتابزده و در آب فرو رفته‎ای را شنیده بود، انگار که کسی در میان کثافت در پشت سر آنها می‎دوید؛ یک سایه خم شده از کنار نرده‎ها پاورچین می‎گریزد؛ هنگامیکه آنها توقف می‎کنند، یکباره سکوت برقرار می‎شود و سایه ناپدید می‎گردد، فقط صدای باد و پارس تعدادی سگ اینجا و آنجا از گوشه خانه‎ها به گوش می‎رسید.
آنها، هرچند به کندی، به حرکت می‎افتند، اما عده‎ای از ترس بر سینه خود صلیب رسم می‎کردند، بعضی برای خود آه می‎کشیدند و تعدادی هم وجود داشتند که بخاطر ترس از پشت‎شان عرق می‎چکید، با این وجود هیچکس یک کلمه هم حرف نمی‎زد، هیچکس از نیمه راه بازنگشت، آنها منظم پیش می‎رفتند، مانند ابرِ تهدیدکننده و غیرقابل توقفی که آهسته در حال نزدیک شدن قبل از رعد و برق زدن یا ایجاد طوفانی ویرانگر از رگبار تگرگ کاملاً بی‌صدا رشد می‎کند.
اما وقتی آنها به کنار میخانه که روشن در مسیر قرار داشت می‎رسند، رایحه‎های خوشبو در هوا به مشام بعضی از آنها می‎خورد و قصد خود از وارد شدن و کمی گرم گشتن را مخفی نمی‎ساختند، آندریاس‎باوئر اما به آنها اجازه دور شدن از مسیر را نمی‎دهد، او همه را به دور خود جمع و آنها را به میان جاده روستائی هدایت می‎کند، زیرا خانه ژاندارم کاملاً نزدیک میخانه قرار داشت. دیوارهای سفید خانه که نور کمی می‎دادند از راه دور دیده می‎گشت، و از میان پنجره‎های روشن صداهای شاد یک آکاردئون به بیرون نفوذ می‎کرد. آنها با نفس‎های حبس کرده در مقابل خانه می‎ایستند و آندریاس‎باوئر به چند جوان روستائی زمزمه‌کنان می‎گوید:
"خوب دقت کنید، و به محض به صدا آمدن ناقوس کلیسا فوری دسته‌جمعی وارد اتاق می‎شوید، بلافاصله موهایش را می‎گیرید و او را می‎بندید. اجازه ندهید که از دست‎تان فرار کند، در غیر این صورت می‎تواند کارهای خطرناکی انجام دهد ... بی‌سر و صدا عمل کنید تا نترسد و رم نکند."
تعدادی جوان روستائی خود را در تاریکی پراکنده می‎سازند.
حالا جمعیت اما با گام‎های سریعتری به سمت فضای بازی که در انتهای روستا قرار داشت پیش می‎روند، جائیکه فقط چند چراغ چشمک می‎زدند و در پسزمینه مزارع پوشیده از برف دیوارهای کلیسا که توسط درختان احاطه گشته بود ظاهر می‎گشتند.
خانه گایداها تا حدودی جدا از جاده و در همسایگی کلیسا قرار داشت و توسط باغ تقریباً بزرگی پوشیده شده بود، طوریکه نور پنجره‎ها مانند چشمان گرگ از میان بوته‎ها و شاخه‎ها به بیرون نفوذ می‎کرد؛ کشاورزان مستقیم خود را به سمت حیاط نزدیک می‎سازند، اما چون کثافت در جاهای مختلف تا زانو می‎رسید، و گودال‎های کوچک آب خود را چنان گسترش داده که در میان آنها جزایری از برف‎های یخزده بوجود آمده بود، بنابراین آنها با دفع موانع و گام به گام از بیراهه به جلو نفوذ می‎کردند، طوریکه تقریباً آدم فکر می‎کرد آنها عمداً مسیرشان را طولانی‎تر می‎سازند؛ با این وجود آنها با خواندن دعای <درود بر مریم مقدس> تا حصارهای حیاط نفوذ می‎کنند. آندریاس‎باوئر حالا به آنها دستور سکوت می‎دهد، او خودش اما به اطراف خانه رخنه می‎کند، تا پنجره پیش می‎رود و به داخل نگاه می‎کند.
در اتاق بزرگ و سفید پوشیده از تصاویر مذهبی یک چراغ از سقف آویزان بود و در نور آن چند نفر آدم در حال شام خوردن با صدائی خفه با هم صحبت می‎کردند. در اجاق آتش بزرگی می‎سوخت، طوریکه نیمی از اتاق در نوری خونین غوطه‎ور شده بود؛ یک دختر به این سمت و آن سمت می‎رفت و بچه گریانی را بر روی بازوی خود تکان می‎داد.
آندیاس‎باوئر پس از بازگشت زمزمه می‎کند: "آنها در خانه‎اند ..." و تمام بدنش می‎لرزید و به زحمت نفس می‎کشید، فقط با زحمت موفق می‎شود بگوید که باید نیمی از مردان بروند و خانه را از کنار مزرعه و حیاط مراقبت کنند.
اما او پس از لحظه کوتاهی کاملاً مسلط بر خود و شجاع از مسیر حصارها می‎گذرد؛ آنها در نزدیکی آلاچیق بودند که از درون حیاط سگ‎ها چنان شکوه‎آمیز زوزه می‎کشند که مردها یکی پس از دیگری توقف می‎کنند.
آندریاس‎باوئر زمزمه می‎کند: "آنها جوان‎های ما هستند که خودشان را با سگ‎ها مشغول کرده‎اند. راه بیفتیم! و اگر قصد دفاع از خود را داشتند بلافاصله با چوب این اراذل را می‎زنید، بدون رحم!" و با کشیدن صلیب بر سینه مولر را با خود می‎برد و به سرعت داخل راهرو می‎گردد؛ کشاورزها نیز خود را پس از آنها دسته‌جمعی با فشار داخل خانه می‎کنند."
آنها با گام‎های محکم داخل خانه می‎شوند و با چهره‎های عبوس به سمت اتاق می‎روند.
سر و صداب بلندی ایجاد می‎گردد. گایداها با دهان‎های گشوده از کنار میزی که نشسته بودند می‎جهند، مسن‎ترین‎شان اما بلافاصله بر خود مسلط می‎شود، خود را روی صندلی می‎نشاند، ضربه‌ای به پسرش برای نشستن می‎زند و با خنده‎های کوتاهی که باید او را دوستانه نشان می‎داد می‎گوید:
"سلام بر شما! هی، هی! من چه مهمان‎هائی اینجا می‎بینم! مولر! آندریاس‎باوئر! تمام گروهان!"
گایدای جوان در حالیکه با چشمان وحشتزده از بالای کشاورزان نگاه می‎کرد و ناخودآگاه قاشقش را به سمت غذا می‎برد اضافه می‎کند "بنشینید، کشاورزان درباری!"
هیچکس ننشست، و دستی برای سلام دادن دراز نگشت، آنها مانند تیر چوبیِ در خاک فرو رفته‎ای کاملاً بی‌حرکت ایستاده بودند، فقط آندریاس‎باوئر جلو می‎آید و جدی می‎گوید:
"غذا خوردن کافی‎ست، ما باید کار مهمتری را به پایان برسانیم."
گایدا غر و لندکنان و لجوجانه می‎گوید: "کار مهمتر؟ حالا وقت شام خوردن ماست!"
آندریاس‎باوئر بر او فریاد می‎کشد: "من به تو می‎گم دست از غذا خوردن بکش!"
"نگاه کن ... چه رئیسی ... می‎خواد در خانه مردم نقش فرماندهان را بازی کند ..."
"بله، اینطور است، من دستور می‎دهم و تو باید اطاعت کنی، تو حقه‎باز، رذل!"
گایداها از جا می‎جهند، وحشت آنها را فرا گرفته بود، رنگ‎شان می‎پرد، سرهای‎شان شروع به لرزیدن می‎کند، اما مانند گرگ‎هائی که آماده حداکثر می‎باشند دندان‎هایشان را نشان می‎دادند.
پسر با صدائی خش‎دار و فشرده می‎پرسد: "اینجا چه می‎خواهید؟"
آندریاس‎باوئر با صدای وحشت‎انگیزی فریاد می‎کشد: "شما دزدها را دادگاهی و مجازات کنیم!" این کلمات مانند تیرهای سقف بر سرشان فرود می‎آید، طوریکه آنها خود را کمی دولا می‎کنند.
سکوتی ترسناک مانند نفس یک مرگ در اتاق می‎وزد، طوریکه برای یک لحظه تنفس همه را بند می‎آورد؛ فقط گریه بچه مرتب بلندتر می‎گشت. به ناگهان هر دو گایداها کاملاً غیرمنتظره به سمت در هجوم می‎برند، در دست فرد جوان‎تر چاقوئی دیده می‎گردد، فرد پیرتر به سمت تبر دست می‎برد، اما قبل از آنکه آنها بتوانند دست‎شان را بلند کنند کشاورزان مانند طوفانی از رعد و برق خود را بر روی آن دو می‎اندازند، چوب‎ها با غوغائی خفه به سمت پائین زوزه‌کشان فرود می‎آمدند و تعداد زیادی دست موهای آن دو را، لبه‎های لباسشان، پائین شلوارشان و گردنشان را گرفته و مانند بوته هرزی از زمین کنده و بلند می‎کنند.
طوفان گردبادی در اتاق در می‎گیرد، داد و سر و صدا بلند می‎شود، صندلی‎ها، نیمکت‎ها و ابزار دیگر در اطراف به پرواز می‎آیند، زن‎ها به ناله و زاری می‎پردازند، کلافی از انسان در حال دشنام دادن، کشیدن و فریاد زدن به زمین سقوط می‎کند، عصبانی یکی دو بار معلق می‎زند، به دیوارها برخورد می‎کند و منفجر می‎گردد.
هر دو گایداها مانند گوسفند با طناب بسته شده روی زمین قرار داشتند و با تمام قدرت فریاد می‎کشیدند، در حالیکه خود را با عصبانیت به جلو و عقب پرتاب می‎کردند و دشنام‎های وحشتناکی بر زبان می‎راندند.
آنها را از خانه خارج می‎کنند و در فضای باز بر روی زمین می‎کشند، اغلب با کمک چوب، زیرا آنها مقاومت می‎کردند و با تمام قوا فریاد می‎کشیدند، زن‎ها اما التماس‌کنان در کنار کشاورزان می‎دویدند، طوریکه باید آنها را مانند ماده‌سگی با پاهایشان از خود دور می‎ساختند.
مولر فریاد می‎کشد: "ناقوس‎ها را به صدا بیاورید، بگذارید تمام اهالی روستا جمع شوند!"
برفی سنگین شروع به باریدن می‎کند، طوریکه شب روشن‎تر می‎گردد.
ناقوس بیوقفۀ کلیسا خفه مانند هنگام آتشوزی مهلکی تاریک و وحشت‌برانگیز به صدا می‎آید، طوریکه پرندگان شکاری برج ناقوس قدیمی وحشتزده پرواز می‎کنند و با سر و صدا به دور کلیسا می‎چرخند؛ در این بین از روستا عده زیادی زن و کودک به حرکت می‎افتند.
گایداها می‎گریستند: "مردم! رحمت! کمک! خدای بزرگ!" و ناامیدانه سعی می‎کردند خود را از بند رها سازند، اما هیچکس به آنها جواب نمی‎داد، تمام جمعیت در سکوتی عمیق به رفتن ادامه می‎داد. پس از وارد گشتن به حیاطِ کلیسا آن دو را کنار در به زمین پرتاب می‎کنند.
دوباره آن دو فریاد می‎کشند: "ما چکار کردیم؟ برای چی؟ کمک!" و تلاش می‎کردند از روی زمین بلند شوند، اما به آنها لگد زده می‎شد، طوریکه مانند کُنده درختی به زمین می‎افتادند، و در حال فحش دادن برای انتقام گرفتن وحشتناکی از تمام روستا قسم یاد می‎کردند.
آندریاس‎باوئر خود را کنار درِ کلیسا قرار می‎دهد، پشتش را به در تکیه می‎دهد، کلاهش را از سر برمی‎دارد و با صدای بلندی می‎گوید:
"برادران تنی و لهستانی!"
فریاد زن‎ها خاموش می‎گردد؛ مردم یک دایره تشکیل می‎دهند. مردم آنجا ایستاده بودند و با سرهای کج نگاه داشته شده گوش می‎دادند، در حالیکه برف متراکمتر و مرطوبتری بر آنها شلاق می‎زد.
"برادران، من به شما می‎گویم: همانطور که کشاورز در هنگام بهار با گاوآهن تیز بر روی زمین کشاورزی پائیزی جلو می‎رود و شخم می‎زند تا قبل از پاشاندن دانه‎ها برای برداشتِ آینده آن را ابتدا از علف‎های هرز پاک سازد، به این ترتیب حالا زمانش فرا رسیده است که شر را از جهان ریشه‌کن کنیم ... مردم در مناطق و کلیساهای دیگر هم همین کار را می‎کنند؛ آنها در اولشا منشی را از آنجا بیرون کردند، دزدها را در وولا به قصد کشت زدند و در گرابیسا دزدها را از آنجا بیرون کردند. و آنها خود این عدالت را برقرار ساختند، خودشان، زیرا یک چنین نهاد بدی در این جهان است که تو کشاورز باید کار کنی، اندامت را از مفصل جدا سازی، مالیاتت را بپردازی، حقوق پلیس را بدهی، اما اگر بیعدالتی بر تو واقع شود بنابراین برای تو فقط و فقط ناله بیهوده‎ات باقی می‎ماند."
دیگران صحبت او را تصدیق می‎کنند: "این درست است! کاملاً حقیقت دارد!"
"بنابراین می‎خواهم این را هم به شما بگویم: زمان آن فرا رسیده است که خلق ما بجز بر خود بر هیچکس دیگری نباید تکیه کند! خلق باید خودش به خود کمک کند، در برابر تبعیض‎ها از خود محافظت و عدالت را خود برقرار سازد! سال‎های زیادی ما انتظار کشیدیم و تمام رنج‎ها را تحمل کردیم، اما هیچکس به ما کمک نکرد، هیچکس نجاتی به ارمغان نیاورد! اما وضع این گونه است: دادگاه‎ها برای صالحین نمی‎باشند، کارمندان برای دهقانان نیستند و از خسارت‎دیدگان حفاظت نمی‎گردد. این را هرکس که عقلی برای فکر کردن داشته باشد می‎داند. وقتی راه چاره‎ای باقی‌نمی‎ماند بنابراین باید همان کاری را کرد که روستاهای دیگر کرده‎اند."
عده‎ای شروع می‎کنند با عصبانیت فریاد زدن و قصد داشتند با چوب‎هایشان به گایداها حمله کنند: "مردارخوارها را بکشید! تا حد مرگ کتک بزنید! بوسیله اسب‎ها آنها را جر بدهید!"
آندریاس‎باوئر به آنها فریاد می‎کشد و خود را محافظ در برابر آن دو قرار می‎دهد: "ساکت باشید! تکان نخورید! شما سگ‎ها! صبر کنید نوبت شما هم خواهد رسید! ما همه می‎دانیم که آنها راهزن، دزد و خائن هستند و باید مجازات شوند، اما اگر کسی بر ضد آنها چیزی برای گفتن دارد، بنابراین جلو بیاید و آن را در برابر صورت‎شان بگوید. زیرا ما در اینجا برای انجام قتل نفس دادگاه تشکیل نداده‎ایم. ما به خاطر انتقام آنها را دستگیر نکرده‎ایم، بلکه می‎خواهیم آنها را به مجازاتی عادلانه محکوم سازیم!"
مردم خود را تنگتر در هم می‎پیچانند، زیرا این فکر که باید به عنوان اولین نفر جلو بیایند آنها را مضطرب ساخته بود. صدای هیاهو افزایش می‎یابد: همه ناگهان چیزی برای گفتن داشتند و شروع به توضیح خساراتی که به آنها وارد شده بود می‎کنند و در این حال خود را تهدیدآمیز به اسرا نزدیک می‎سازند؛ عاقبت مولر جلو می‎آید، دستش را بلند می‎کند و قاطعانه می‎گوید:
"من در برابر خدا و در برابر مردم شهادت می‎دهم که اسب‎هایم و چهار صد روبل مرا آنها دزدیده‎اند. من آنها را غافلگیر کردم ... با چاقو مرا مجبور ساختند قسم یاد کنم که از آنها شکایت نکنم! مرا تهدید به انتقام گرفتن کردند! آنها بدترین دزدهائی هستند که وجود دارد."
یکی دیگر می‎گوید: "و من شهادت می‎دهم که گایداها یک گاو از من ربوده‎اند."
"آنها از من یک خوک ماده دزدیده‎اند."
صدای دیگری می‎گوید: "از من یک مادیان با کره‎هایش را برداشته‎اند."
مردم در سکوتی تهدیدآمیز گوش می‎دادند.
ناگهان بارش برف قطع می‎گردد، در عوض باد شدیدتر به کلیسا می‎وزید و از درختانی که خود را معترضانه خم می‎ساختند بالا می‎برد؛ در سراسر آسمان ابرهای بزرگ و قهوه‎ای‎ـ‎خاکستری رنگ در پرواز بودند، و کلمات متهم کننده بیوقفه سخت و سنگین می‎بارید، و بدنبال آن از میان جمعیت مرتب یک زمزمه شوم و صدای برخورد خشمگینانه چوب‎ها به هم برمی‎خواست، یا آدم صدای فریاد گایداها را می‎شنید:
"این حقیقت ندارد! او بخاطر دشمنی بر علیه ما شهادت می‎دهد! دزدهای منطقه وولا آنها را دزدیده‎اند! حرف‎هایش را باور نکنید!"
اما مرتب شهود جدیدی پیش می‎آمدند و فقط چیزهای بدتری بر علیه آنها می‎گفتند. عاقبت آنها را به مجروح ساختن یهودی‎ها، لو دادن دوشیزه‎ای به روس‎ها، خیانت به کشیش، آتش زدن، شرابخواری با ژاندارم‎ها و همچنین بی‌توجهی به عبادت در کلیسا متهم می‎سازند. افرادی که چیزی از گناهکار بودن آنها می‎دانستند با حرارت جرم‎ها را نام می‎بردند تا اتهام آنها را سنگینتر سازند، طوریکه در آخر یک قیل و قال وحشتناک به وجود می‎آید، زیرا هرکس تلاش می‎کرد تا از دیگری در متهم ساختن آن دو پیشی گیرد، همه نفرین می‎کردند، همه قسم می‎خوردند، و کسی در بینشان نبود که تمایل به زدن آنها نداشته باشد، تا اینکه آندریاس‎باوئر که دیگر قادر به آرام نگاه داشتن آنها نبود با عصبانیت فریاد می‎زند:
"پوزه‎های‎تان را ببندید تا بتوانم حرفم را به پایان برسانم!"
حالا کمی ساکت‎‎تر می‎شود، فقط زن‎ها با عصبانیت به سرزنش کردن ادامه می‎دادند.
او خود را روی آن دو خم می‎کند و می‎پرسد: "آیا اعتراف می‎کنید؟"
آن دو با ناامیدی تمام فریاد می‎زنند: "نه، ما گناهکار نیستیم! آنها از روی دشمنی دروغ می‎گویند! ما قسم خواهیم خورد!"
او به آرامی به آنها می‎گوید: "اعتراف کنید، بعد مجازات‎تان کمتر خواهد شد."
"مرگ بر حرامزاده‎ها! با چوب‎ها آنها را به قصد کشت بزنید! آنها راهزنند، دزد و خائن! مرگ بر اراذل!" ناگهان همه مردم فریاد می‎کشند؛ چوب‎ها چماق‎ها و مشت‎ها تهدیدآمیز بلند می‎گردند، طوریکه گایداها از وحشت می‎گریستند، روی دو پا بلند می‎شدند و خود را به این سمت و آن سمت می‎انداختند، چکمه‎های مردها را دندان می‎گرفتند، مشت‎های آنها می‎بوسیدند و با ناله و لکنت زبان دیوانه‎واری التماس می‎کردند.
آن دو فقط توسط مولر، آندریاس‎باوئر و برخی مردم محافظت می‎گشتند، و تلاش می‎کردند مردم عصبانی را که سعی می‎کردند با فریاد و با چوب پهن و دراز خود را به گایداها نزدیکتر سازند عقب نگاه دارند؛ خشمگینترین آنها اما زن‎ها بودند که با چنگ‎هایشان به آن دو هجوم می‎بردند.
اوضاع به طرز وحشتناکی ترسناک می‎گردد، جنجال وحشیانه‎ای در برابر کلیسا حاکم بود، فریاد خشم می‎خروشید و مانند ناقوس که بیوقفه طنین می‎انداخت تهدید می‎کرد.
مولر ناگهان فریاد می‎کشد: "باید قبل از مرگ کشیش آورده شود! کشیش!"
مردم پیروی می‎کنند. یکی برای آوردن کشیش می‎دود.
مولر پیشنهاد می‎کند: "یا بهتر است که ما برای مجازات کردن آنها تا فردا صبر کنیم! ..."
مردم صدای او را با کوبیدن محکم چوب‎هایشان به زمین خفه می‎سازند و فریاد می‎کشند:
"بلافاصله او را بکشید! دزدها چه احتیاجی به کشیش دارند! بگذارید مانند سگ بمیرند! صبر نباید کرد! وگرنه از دست‎مان فرار می‎کنند و قزاق‎ها را به اینجا می‎آورند! آنها را باید تا حد مرگ کتک زد!"
گایداها که بو برده بودند از چه طریقی می‎توانند نجات یابند، شروع به التماس می‎کنند:
"رحم کنید، مردم! اجازه دهید که ما اعتراف کنیم! بگذارید کشیش بیاید ... کشیش را! ..."
از شانس بد آنها کشیش در خانه نبود؛ او برای عبادت شامگاهی رفته بود.
یکی پیشنهاد می‎کند: "بگذارید در برابر تمام مردم اعتراف کنند!"
بقیه حرف او را تأیید می‎کنند: "خوب! اینطور درست است! بگذارید به گناهانشان اعتراف کنند. امید که حقیقت را بگویند!" یک نفر بند دست‎های آنها را می‎برد و می‎گذارد که در درگاه کلیسا زانو بزنند."
صدای عده زیادی شنیده می‎شود: "درِ کلیسا را باز کنید! آنها باید در کلیسا اعتراف کنند! در را باز کنید!" اما آندریاس‎باوئر با صدای بلند می‎گوید:
"لازم نیست! چنین دزدهائی را به خانه خدا هدایت کردن یک گناه است، این برای‎شان کافی‎ست که ما به آنها اجازه می‎دهیم در محل مقدسی باشند. ساکت باشید!" او به زنانی که گله می‎کردند دستور سکوت می‎دهد و خود را به روی گایداها خم می‎سازد و می‎گوید:
"اعتراف‎تان را بکنید، اما حقیت را بگوئید! خلق این قدرت را دارد که گناهان شما را ببخشد!" او در کنار آنها زانو می‎زند و بقیه به تبعیت از او در حال صلیب کشیدن بر سینه و آه کشیدن زانو می‎زنند.
گایداها شروع می‎کنند چیز نامفهومی را با لکنت گفتن و در این حال با دقت تمام اطراف را از نظر می‎گذرانند.
مردم عصبانی می‎شوند: "واضح صحبت کنید! بلند صحبت کنید! آیا می‎خواهید به خدای مهربان هم دروغ بگوئید!"
گایدای پیر که انگار ترس روحش را ذوب ساخته بود شروع به لرزیدن می‎کند، به گریه می‎افتد و در حال هق هق سختی شروع به اعتراف می‎کند.
سکوتی گورستانی خود را می‎گستراند، مردم نفس‎شان را نگاه داشته بودند. همچنین سرفه کردن هم متوقف شده بود، فقط صدای گریه پیرمرد از تاریکی به گوش می‎رسید و مانند قطره‎ای خون جاری می‎گشت، و از بالای آن ناقوس کلیسا با سر و صدای بلندی طنین افکن بود و درختان توسط باد به حرکت افتاده خش و خش می‎کردند.
یک وحشت بر روح‎ها حاکم گشته بود که موهای مردم را سیخ می‎ساخت، آنها از وحشت بر سینه خود می‎کوبیدند، اینجا و آنجا صدای آهی محزون شنیده می‎گشت، یک ترس وحشتناک قلب‎ها را از سرمای شدیدی پُر ساخته بود، زیرا گایدای پیر که بارها و بارها تلاش می‎کرد تقصیر را به گردن پسر و ژاندارم بیندازد، نه تنها به آنچه مردم او را متهم ساخته بودند اعتراف کرد، بلکه به چیزهای خیلی بدتری هم معترف گشت.
و او بعد از پایان دادن به اعترافاتش با دست‎های از هم گشوده به زمین می‎افتد، با سر به درگاه کلیسا می‎کوبد و طوری زاری و التماس می‎کند که بسیاری همراه با او می‎گریستند.
"بگذارید حالا دلقک اصلی اعتراف کند! دلقک! حرکت کن، تو قاتل! عجله کن! ..." و آنها شروع می‎کنند با چوب و لگد به او فشار آوردن، طوریکه او با عصبانیت خود را از جا بلند می‎کند. "شماها خودتان دزدید! شماها می‎خواهید بی‌گناهان را بکشید! شماها خودتان راهزن و خائنید ... مردم شپشو! اجساد متعفن! برده‎ها!" او مرتب وحشتناکتر نفرین و تهدید می‎کرد، تا اینکه پدرش از او خواهش کرد:
"فروتن باش، پسرم! به گناهانت اعتراف کن، بعد شاید که گناهانت را ببخشند. فروتن باش!"
"من نمی‎خواهم! من از این قاتل‎ها ترحم درخواست نمی‎کنم! سگ‎های هار! ... برده‎ها! من احتیاجی به اعتراف کردن ندارم! بگذار آنها مرا بکشند! بگذار جسارت کنند، این پدرسگ‎ها! ... ارتش برای قتل من فردا جزایشان را خواهد داد! بگذار فقط مرا لمس کنند!" او مانند حیوان وحشی‎ای فریاد می‎کشید و ناگهان می‎جهد و با مشت‎هایش به نفرهای جلوئی می‎زند و مانند یک هار به همه حمله می‎کند. پیرمرد خودش را به سمت او پرتاب می‎کند و پنهانی مانند یک گرگ تلاش می‎کند که موفق به فرار گردد.
قیل و قال وحشتناکی به وجود می‎آید، مردم اما بلافاصله بر آنها چیره می‎شوند و آنها را مانند توده‎ای پارچه ژنده بر روی محل قدیم‎شان می‎اندازند، آندریاس‎باوئر اما کاملاً هیجانزده و خشمگین فریاد می‎کشد:
"آنها می‎خواستند فرار کنند! ... آنها ما را با انتقام گرفتن تهدید می‎کنند! ... آنها بدترین قاتل‎ها و دزدها هستند! مردم، آنها را مجازات کنید! آنها را مانند سگی هار بزنید و بکشید! همه باید آنها را بزنند! همه! ... هرکس که به خدا معتقد است بزند!"
موجی در میان مردم درمی‎گیرد. مردم خود را بر روی دزدها می‎اندازد. صد چوب بلند می‎شوند و با سر و صدای خفیفی پائین می‎آیند. یک فریاد که تا آخرین نقطه آسمان قابل شنیدن بود از گلو خارج می‎گردد، طوریکه انگار تمام جهان سقوط کرده باشد، مانند طوفان گردباد وحشتناکی آغاز می‎شود و به یکباره ساکت‎تر می‎گردد. طوریکه آدم در تاریکی فقط صدای ضربات چوب‎ها، ضربات خفه لگدها، ناله زنان، خس خس نفس‎ها، لعنت کردن و گهگاهی هم فریاد وحشیانه و وحشتناک افراد کتک خورده که تا استخوان نفوذ می‎کرد شنیده می‎گشت.
پس از مدتی در مقابل آستانه کلیسا فقط یک توده سیاه کثیف و بی‌شکل در برف دیده می‎گشت و بوی شیرین منزجر کننده خون به مشام می‎رسید ...
ناقوس کلیسا از طنین می‎افتد، اما مردم هنوز برای به خود آمدن وقت نیافته بودند که از روستا این خبر را می‎شنوند: ژاندارم فرار کرده است. جوانان روستا یکی پس از دیگری دوان دوان می‎آمدند و درهم برهم با فریاد بلند گزارش می‎دادند:
"ژاندارم گریخته است! وقتی ناقوس به صدا آمد ما به اتاق هجوم بردیم، اما او دیگر آنجا نبود ..."
"از طریق اتاق‌خواب فرار کرده بود! دختر مولر به او هشدار داده بود!"
"این واقعاً حقیقت دارد، ما دیدیم که چگونه دختر مولر از آنجا خارج شد. او به ژاندارم هشدار داد! او!"
مولر فریاد می‎کشد: "این یک دروغ است!" و با مشت به آنها حمله می‎کند.
زن‎ها فریاد می‎کشند: "همه این را می‎دانند که او معشوقه ژاندارم بوده است، همه!" و هر یک از آنچه در این مورد می‎دانست گزارش می‎دهد، تا اینکه آندریاس‎باوئر دوباره به صدا می‎آید:
"مردم، گوش کنید! برادران! ما این دو را به مجازات رساندیم، اما بدترینشان از دست ما فرار کرده است! باید به تعقیب او پرداخت ... ما می‎خواهیم تمام کسانی را که خلق را محروم ساخته‎اند مجازات کنیم، کسانی را که از خلق دزدی و خیانت می‎کنند! ... فوری سوار اسب شوید و بدنبالش بروید! سوار اسب‎ها شوید، جوان‎ها! او به طرف شهر فرار کرده است! او را شکار کنید، باید او را زنده یا مُرده گرفت! سریع، مردم! تا او نتواند به ما حقه بزند! فقط سریع! ..."
آنها پخش می‎شوند و سریع به سمت روستا می‎دوند، و تعداد زیادی کشاورز با خواندن یک دعای ربانی از مسیرهای مختلف جهت شهر به تعقیب می‎پردازند، طوریکه اسب‎ها به خشم می‎آیند و کثافات جاده در زیر سم‎شان متلاشی می‎گردند.
حالا روستا به طور کامل از سکنه خالی شده بود و فقط در حیاط کلیسا صدای ناله و زاری زنانه شنیده می‎گشت.
مولر در وسط جاده روستائی، بدون توجه به باران و برفی که به چهره او شلاق می‎زدند خود را به سمت خانه می‎کشاند، او اغلب می‎ایستاد، با زحمت هوا تنفس می‎کرد، آه عمیقی می‎کشید، گهگاهی تلو تلو می‎خورد و سپس دوباره مانند آدم منجمدی می‎ایستاد، اینجا و آنجا فقط زیر لب، دردناک و از اعماق قلب رنج دیده‎اش آهسته زمزمه می‎کرد:
"تو یک چنین دختری هستی! یک چنین! ... معشوقه ژاندارم! ..." او مانند آدم گیجی آن را تکرار می‎کرد و چوبش را محکمتر در دست می‎فشرد.
او حالا فقط مانند تب‌دارها می‌لرزید و اشگ‌هائی به درشتی نخود فرنگی از چشم‌هایش می‌چکیدند.