افکار یک سگ.


<افکار یک سگ> از آناتول فرانس را در فروردین سال ۱۳۹۵ ترجمه کرده بودم.

یک رؤیا
ما در باره خواب و رؤیاها گفتگو می‎کردیم که یوهان مارتو گفت یک رؤیای خاص تأثیر خاموش نشدنی‎ای بر او گذاشته است.
آقای گوبَن می‎گوید: "آیا خوابی پیغمبرانه بود؟"
مارتو پاسخ می‎دهد: "این رؤیا در واقع هیچ‌چیز قابل توجهی نداشت، حتی در بی‎ارتباطی‎اش، اما من تصاویرِ در آن را با وضوح واقعاً دردناکی که نمی‎توانستم با هیچ‌چیز مقایسه کنم می‎دیدم. هیچ‌چیز، هیچ‌چیز در جهان برایم حضوری چنین واضح نداشت و چنین بر من مستولی نگشته بود. و این رؤیایم را جالب ساخته بود. من توسط این خواب آموختم توهم عارفان را درک کنم. اگر روح علم مرا تنها می‎گذاشت مطمئناً من این رؤیا را برای آخرالزمان، برای آشکار ساختن یک راز به حساب می‎آوردم و در آن اصول رفتار و دستورالعمل زندگیم را می‎جستم.
من باید تذکر دهم که این رؤیا را تحت شرایط بسیار خاصی دیدم. بهارِ سال 1895 بود. من بیست ساله بودم، تازه به پاریس آمده بودم و دوران دشواری را می‎گذراندم. من در آن شب در حالیکه بیست و چهار ساعت هیچ‌چیز نخورده بودم در کنار درختی در ورسای دراز کشیدم.
من رنج نمی‎بردم. من در یک حالت بیهوشیِ ملایم بودم که گاهی اوقات توسط احساس ناآرامی قطع می‎گشت. به نظرم می‎رسید که نه خوابم نه بیدار.
یک دختر کوچک، یک چیز خیلی کوچک، با یقه آبی و پیشبندِ سفید و با کمک دو عصا در دشت در شامگاه می‎رفت. با هر گامی که برمی‎داشت عصایش بلندتر می‎گشت و او را بلند می‎ساخت، انگار که بر روی پاهای بلندِ چوبی راه می‎رود. بزودی پاهایش بلندتر از صنوبرهائی که کنار رودخانه قرار داشتند می‎شوند. یک زن که متوجه حیرتم شده بود می‎گوید:
"مگر نمی‎دانید که عصاها در بهار رشد می‎کنند؟ اما در لحظات خاصی رشدشان سرعت خارق‎العاده‎ای به خود می‎گیرد."
انسانِ جوانی که چهره‎اش را نمی‎توانستم ببینم اضافه می‎کند:
"این مرحلۀ تکامل است."
در این هنگام علف و گیاهِ اطرافم با آهنگ آرام اسرارآمیزی که مرا وحشتزده ساخت شروع به رشد می‎کنند. من از جا بلند می‎شوم و به علفزاری می‎روم که از گل‎های رنگپریده، چین‎خورده و در حالِ مرگ پوشانده شده بود. من در اینجا فرناو وِرنو، تنها دوستی که در پاریس داشتم را ملاقات می‎کنم، جائیکه او مانند من با بدبختی زندگی می‎کند. ما پهلو به پهلو مدت درازی در سکوت می‎رویم. در آسمان ستاره‎های بی‌جلای بزرگی شبیهِ تیله‎های طلائیِ رنگپریده قرار داشتند.
من دلیل آن را می‎دانستم و به دوستم توضیح می‎دهم:
"این یک پدیدۀ بصری‎ست. چشم‎های ما خوب تنظیم نشده‎اند."
و با مراقبتی ناگوار و تلاش فراوانی برایش در باره مطابقتِ کامل چشمِ انسان با عینکِ نجومی یک سخنرانی می‎کنم. فرناو وِرنو در اثنای توضیح دادنم بر روی زمین در میان گیاهان رنگپریده یک کلاهِ گردِ بسیار بزرگِ سیاه رنگ پیدا می‎کند که لبه‎اش با نخ طلائی و سنگ‎های الماس تزئین شده بود.
فرناو وِرنو می‎گوید: "این کلاهِ شهردار است."
من پاسخ می‎دهم: "بله، ظاهراً."
و سپس دوباره به توضیح دادن ادامه می‎دهم. اما آنقدر سخت قابل درک بود که عرق از پیشانیم می‎ریخت. هرلحظه سر نخ از دستم خارج می‎گشت، و من مدام با این جمله دوباره شروع می‎کردم:
"چشم دایناسورهای بزرگی که در آب‎های گرم اقیانوس‎ها شنا می‎کردند مانند یک عینک طراحی شده بود."
من ابتدا وقتی ساکت شدم که متوجه ناپدید شدن فرناو وِرنو گشتم. اما بلافاصله دوباره او را در گودالی می‎یابم. او بر روی توده‎ای از شاخه‎های خشک به سیخ کشیده شده بود. سرخپوست‎هائی که موهایشان را بالای سر خود به صورت یک کاکل بسته بودند با یک قاشق بزرگِ دراز بر رویش آب می‎ریختند و سیخ را می‎چرخاندند. فرناو وِرنو می‎گوید:
"آیا مِلانی آمده است؟"
حالا تازه متوجه می‎شوم که او گردن و سری شبیه به یک خروس دارد. اما من فقط به این فکر می‎کردم مِلانی را پیدا کنم، و توسط یک الهام ناگهانی می‎دانستم که او جذابترین زن جهان است.
من می‎دویدم و می‎دویدم، و وقتی به لبه یک جنگل رسیدم، در زیر پرتو مهتاب اندامِ در حال فراری را دیدم. موهای قرمز و فوق‎العاده زیبا بر روی شانه‎هایش افتاده بودند. یک نور نقره‎ای شانه‎ها را نوازش می‎داد و سایه آبی رنگی خط میانی پشت درخشانش را زیباتر به چشم می‎رساند. چال‎های کوچک گونه‎هایش با هر گام برداشتن بالا و پائین می‎رفتند و در لبخندی الهی می‎درخشیدند. من به وضوح می‎دیدم که چطور سایه‎های آبی بر روی مفاصل ظریفش رشد می‎کردند و کاهش می‎یافتند، و این بستگی به آن داشت که پا در هنگام گام برداشتن خم یا راست می‎گشت. من همچنین متوجه رنگِ گلگونِ پاشنۀ پایش گشتم. من مدتی طولانی این اندام را بدون خستگی با گام‎های سبکِ یک پرنده تعقیب می‎کردم.
اما ناگهان اندام در یک مهِ غلیظ ناپدید می‎گردد. فرار دائم او عاقبت من را به مسیر بسیار تنگی هدایت می‎کند که توسط یک اجاقِ آهنی بطور کامل مسدود شده بود. این از آن اجاق‎های کوچکی بود که دارای لوله درازِ زاویه‎داری هستند و در آتلیه‎ها از آن‌ها استفاده می‎کنند.
بر بالای اجاقِ سفید رنگ و گداخته یک گربه مو کوتاه نشسته بود و به من نگاه می‎کرد. من پس از نزدیکتر شدن از میان شکافِ پوستِ سوخته‎اش می‎بینم که درون بدنش از توده آهن گداخته پُر شده است. او میو میو می‎کرد، و من فهمیدم که آب می‎خواهد. من برای پیدا کردن آب از شیبِ یک جنگل کوچکِ خنکِ متشکل از درختان زبان گنجشک و غوش به پائین صعود می‎کنم. در عمق پائین‎تر از من در دره یک نهر جاری بود، اما بلوک‎های سنگ و بوته‎زار متراکم از بلوط‎های کوتوله راه را به رویم بسته بودند. در حالیکه من بر روی یکی از سنگ‎های خزه‎دار نشسته بودم دست چپم از شانه بدون هیچ درد و هیچ زخمی جدا می‎شود. من آن را با دست راست برمی‎دارم، دست سرد و بی‌احساس بود. تماس دست برایم خوشایند نبود. من فکر کردم که می‎توانم خیلی راحت دستم را گم کنم و اینکه حالا در تمام طول زندگی‎ام در یک اسارتِ ناگوار گیر افتاده‎ام و باید از دستم مراقبت کنم. من تصمیم گرفتم بگذارم بعداً برایم یک جعبه از چوب آبنوس بسازند تا دستم را وقتی به آن نیاز ندارم در آن نگاه دارم.
چون من در دره مرطوب سردم شده بود از یک مسیر پُر از گیاهان وحشی دوباره از شیب صعود می‎کنم و به سطحی می‎رسم که باد چنان شدید در آن می‎وزید که درخت‎ها خود را با سر و صدا به زمین خم می‎کردند. از یک مسیر شنی زرد رنگ یک دسته مذهبی روستائی و ساده می‎گذشت. کشیش، راهبان و مؤمنین چیز ویژه‎ای در خود نداشتند، فقط همه آنها بی‌پا بودند و بر روی چرخ‎های کوچکی حرکت می‎دادند. من در زیر سایه‎بان پدر روحانی لاتینِه را که کشیش روستا شده بود و به این خاطر اشگِ خون می‎گریست شناختم. من می‎خواستم به او ندا دهم: "من وزیر مختار هستم." اما صدا در گلویم گیر می‎کند و یک سایه عظیم بر رویم می‎افتد. وقتی سرم را بلند می‎کنم می‎بینم که سایه یکی از عصاهای دختر کوچک است که حالا احتمالاً هزار متر به سمت آسمان بلند شده بود، و من دختر کوچک را به صورت یک نقطه کوچک در مقابل ماه می‎بینم.
ستاره‎ها بزرگتر و مات‎تر شده بودند و من می‎توانستم در میانشان سیاره‎ها را که شکل کروی آنها به وضوح قابل مشاهده بود تشخیص دهم.
من حتی تصور می‎کردم می‎توانم بعضی از لکه‎ها را در سطح آنها ببینم. اما این لکه‎ها به لکه‎های سیاره مریخ، مشتری و زحل که من پیش از آن در آثار نجومی دیده بودم شباهت نداشتند.
حالا دوستم فرناو وِرنو به سمت من می‎آید. من از او می‎پرسم که آیا می‎تواند کانال‎های بر روی مریخ را ببیند.
او به من پاسخ می‎دهد: "وزارتخانه سرنگون شده است."
من نمی‎توانستم هیچ اثری از سیخی را که در او فرو رفته بود کشف کنم، اما او همچنان یک گردن و یک سر شبیه به خروس داشت و از نُکش سُس می‎چکید. من این نیاز فوری را احساس می‎کردم که نظریه بصری خودم را توضیح دهم و آن را از جائی شروع کنم که قطع شده بود.
من می‎گویم: "دایناسورهای بزرگی که قبلاً در آب گرم در اقیانوس شنا می‎کردند چشمانی داشتند که مانند شیشه‎های عینک طراحی شده بود."
فرناو وِرنو بجای گوش دادن به من خود را بر روی یک میز خطابه که در آنجا قرار داشت قرار می‎دهد، یک دفتر نُت را می‎گشاید و شروع می‎کند مانند یک خروس بلند به قوقولی قوقولی خواندن.
من بی‎صبرانه به او پشت می‎کنم و بر روی یک قطار برقی که در این لحظه از آنجا می‎گذشت می‎پرم. در داخل قطار یک سالن غذاخوری بزرگ می‎یابم که شبیه سالن غذاخوری در هتل‎های بزرگ و کشتی‎های بخاری شناور در اقیانوس‎ها بود. بر روی میزها ظروف کریستال و نقره‎ای قرار داشتند. زن‎ها با پیراهن‎های یقه‌باز و آقایان در لباس رسمی مهمانی در ردیف‎های نامحدود نشسته بودند. شمعدان‎ها در چشم‎اندازی بی‎پایان با نور روشنی می‎درخشیدند. یکی از گارسون‎ها غذای گوشت‎داری به من تعارف می‎کند، اما گوشت بو می‎داد، و وقتی خواستم یک قطعه گوشت در دهان بگذارم حالم بهم خورد. در ضمن من گرسنه نبودم. قبل از اینکه یک لقمه خورده باشم مهمان‎ها از پشت میزها بلند می‎شوند. فرناو وِرنو در حالیکه گارسون‎ها شمعدان‎ها را حمل می‎کردند پیشم می‎آید و می‎گوید:
"آیا متوجه بانویِ با پیراهن یقه‌باز در کنار خودت نشدی؟ او مِلانی بود. نگاه کن!"
و در این حال از میان پرده او را به من نشان می‎دهد، و حالا من در تاریکیِ شب در زیر درخت‎ها شانه سفیدِ کورکننده را می‎بینم. من از جا می‎جهم تا بدنبال اندام جذاب بروم. این بار توانستم به نزدیکش برسم.
من عطر او را احساس می‎کردم و احساس می‎کردم وقتی لمسش می‎کنم چگونه می‎لرزد. اما وقتی او را در آغوش گرفتم ناپدید گشت و چیزی را که در آغوش داشتم ریشه‎ها بودند.
به این ترتیب رؤیایم به پایان می‎رسد."
آقای بِرژوره با آهنگ تسکین دهنده‎ای می‎گوید: "بله، این براستی غم‎انگیز است. رؤیا دیدن از خود ما را از وحشت پُر می‎سازد!"
 
دزدی خانگی
من تقریباً حدود ده سال پیش ــ شاید هم کمی زودتر یا دیرتر بود ــ از زندانِ زنان دیدن کردم. این زندان یک قصر قدیمی بود که در زمان هانری چهارم در کنار ساحل رودخانه ساخته شده بود.
مدیر این زندان به سن بازنشستگی نزدیک می‎گشت. او مدیری بسیار فوق‎العاده بود، زیرا که مستقلانه می‎اندیشید و دارای احساسِ انسانی بود.
او با توجه به اصولِ اخلاقیِ سیصد زندانی‎اش هیچ توهمی نداشت، اما حدس می‎زد که اصولِ اخلاقی آنها پائین‎تر از سیصد زن دیگری که اگر آدم بطور اتفاقی در یک شهر انتخاب کند نمی‎باشد.
به نظر می‎رسید که نگاهِ ملایمِ تقریباً خسته‎اش می‎گوید: "آدم اینجا مانند هر جای دیگر همه نوع انسان پیدا می‎کند."
هنگامیکه ما قدم به حیاط گذاردیم یک صفِ طولانی از زندانیان که قدم زدن‎شان را به پایان رسانده و به سالن‎های کار برمی‎گشتند از کنار ما رد شدند. در میان آنها تعداد زیادی زنانِ سالخوردۀ خشن و خبیث دیده می‎گشت. دوستم، دکتر کَبان که ما را همراهی می‎کرد به من تذکر می‎دهد که همه این زن‎ها دارای مشخصات ویژه‎اند. چشم‎های بسیاری از آنها لوچ بود، موجودات تغییر حالت یافته‎ای بودند، و فقط تعداد اندکی از آنها مُهر مشهودِ جرم و جنایت بر پیشانی حمل نمی‎کردند.
مدیر آهسته سرش را تکان می‎دهد. من به خوبی می‎دیدم که او با تئوری‎های پزشکِ جنائی موافق نیست. او معتقد بود که در اجتماعِ انسانی ما مجرمین تفاوت زیادی با افراد بیگناه ندارند.
او ما را به سالن‎های کار هدایت می‎کند. ما در اینجا زنان نانوا، رختشو و خیاط را هنگام کار می‎بینیم. پاکیزگی در همه‌جا مانند بازتابی از شادی به نظر می‎رسید. مدیر با همه زن‌ها دوستانه رفتار می‎کرد. او حتی در پیش احمق‎ترین و شرورترین آنها مؤدب و مهربان باقی‌می‎ماند. او معتقد بود آدم باید افرادی را که با آنها مجبور به زندگی کردن است تا این اندازه بشناسد و بداند که نمی‎تواند از بزهکاران و جنایتکاران بیش از حد انتظار داشته باشد. و او برخلاف عرف معمول از دزدها و دلالان عشق انتظار نداشت که چون مجازات شده‎اند بنابراین باید کامل باشند. او به اثرِ اخلاقیِ مجازات باور نداشت و از تبدیل زندان به یک نهادِ فضیلت صرفنظر کرده بود.
و چون او فکر می‎کرد که از طریق رنج دادنِ انسان نمی‎توان انسان‎ها را بهتر ساخت، بنابراین تا جائیکه برایش امکان داشت درد و رنجِ این موجودات را کاهش می‎داد.
من نمی‎دانم که آیا او دارای احساساتِ مذهبی بود، اما در هرصورت برایش اندیشۀ کفاره هیچ معنای اخلاقی نداشت.
"من مقررات را قبل از اعمال پیش خود تفسیر می‎کنم، خودم آنها را به زندانیان می‎گویم و برایشان توضیح می‎دهم. برای مثال مقرراتْ فرمانِ سکوت کردنِ مطلق می‎دهند، اما اگر زن‎ها مجبور به رعایتِ سکوتِ مطلق شوند، به این ترتیب همه آنها ابله و دیوانه خواهند گشت. من فکر می‎کنم ... من باید اینطور فکر کنم که قانونگذار با این آئین‎نامه قصد چنین کاری نداشته است. بنابراین من به زندانیان می‎گویم: آئین‎نامه به شماها دستور به سکوت می‎دهد. معنی این چه باید باشد؟ این یعنی که نگهبانان نباید صدای شماها را بشنوند. اگر صدایتان را بشنود بنابراین مجازات می‎شوید، و وقتی صدایتان را نشنوند بنابراین نمی‎توانند شماها را توبیخ کنند. من نمی‎توانم افکار شماها را پاسخگو بدانم. وقتی کلماتِ شماها سر و صدائی بلندتر از صدایِ افکارتان ایجاد نکنند بنابراین من نمی‎توانم افکارتان را پاسخگو بدانم.
بعد از آنکه اینها را برایشان توضیح می‎دهم، آنها تلاش می‎کنند هنگام صحبت کردن صدایشان به اصطلاح به گوش کسی نرسد. به این نحو آنها دیوانه نمی‎شوند و قانون هم به اندازه کافی انجام شده است."
من از او می‎پرسم که آیا مافوق‎هایش این قرائت از مقررات را تأیید کرده‎اند.
او پاسخ می‎دهد که بازرسان اغلب او را ملامت می‎کنند، سپس او عادت داشت که آنها را به سمت درِ ورودی هدایت کند و به آنها بگوید: "آقایان عزیز، نرده‎ها را تماشا کنید. آنها فقط از چوبند. اگر آدم قصد زندانی کردن مردها را در اینجا داشت، در عرض هشت روز از یک نفر زندانی هم دیگر اینجا اثری باقی‌نمی‎ماند. فرار کردن به فکر زن‎ها نمی‎رسد. اما به این خاطر عاقلانه است که آنها را خشمگین نسازیم. مقررات در هرحال برای سلامتی جسم و اخلاق بسیار مضرند، و اگر به آنها عذابِ سکوتِ مطلق هم تحمیل می‎گشتْ بنابراین نمی‎توانستم برای نگاه داشتن آنها در اینجا ضمانت دهم."
درمانگاه و خوابگاه‎هائی که ما در آنجا دیدیم در اتاق‎های بزرگِ سفیدکاری گشته راه‎اندازی شده بودند. هیچ‌چیز از شکوه سابق باقی‌نمانده بود بجز شومینه عظیم از سنگِ خاکستری و مرمر سیاه و بالای آن یک الهۀ عدالت، که باید در تاریخ 1600 با دستِ یک هنرمندِ تأثیر پذیرفته از ایتالیا ساخته شده باشدْ با سینه به جلو داده و باسنی چاق و ترازو در دستْ نوکِ تیزِ نیزه‎اش را به سمت یک بیمار کوچک نگاه داشته بود که در یک تختِ آهنیِ باریک بر روی یک تشکِ نازک دراز کشیده بود. بیمار مانند یک کودک دیده می‎گشت.
دکتر کَبان می‎پرسد: "خب، حالت بهتر شده؟"
او لبخندزنان می‎گوید: "آه بله، خیلی بهتر، آقای دکتر."
"خب، بنابراین کاملاً عاقل باش، سپس به زودی خوب می‎شوی."
زن با چشمان درشت پُر از شادی و امید به دکتر نگاه می‎کند.
در حالیکه ما به رفتن ادامه می‎دادیم دکتر کَبان می‎گوید: "او در واقع بسیار بیمار است."
"به خاطر چه گناهی زندانی شده است؟"
"بخاطر جنایت زندانی شده و نه به خاطر انجام یک گناه."
"آه!"
"بله، به خاطر قتل یک کودک."
در انتهای یک راهروی طولانی به یک اتاقِ کوچکِ دوستانه و پُر از کمد می‎رسیم. آدم می‌توانست از میان یک پنجرۀ بدون میله به زمین باز نگاه کند. اینجا یک زن جوانِ زیبا پشت یک میز نشسته بود و می‎نوشت. در کنارش یک دخترِ بسیار زیبا ایستاده بود و در میان دسته‌کلیدهائی که در کنار کمربندش حمل می‎کرد بدنبال یک کلید می‎گشت. من فکر کردم که آنها باید دختران مدیر باشند، اما او برایم توضیح می‎دهد که آنها هم زندانی‎اند.
"آیا نمی‎بینید که آنها لباس زندان بر تن دارند؟"
نه، من متوجه آن نشده بودم، احتمالاً چون آنها لباس متفاوت‎تری از بقیه بر تن داشتند.
"لباس آنها برش بهتری دارند و کلاه‎ها کوچک‎ترند، طوریکه آدم می‎تواند موها را ببیند."
مدیر می‎گوید: "بله، مگر می‎شود یک خانم را که موی زیبائی دارد از نشان دادن مویش بازداشت. اما این دو هم تحت قوانین کلی‎اند و باید کار هم بکنند."
"آنها چه می‎کنند؟"
"یکی مأمور بایگانی‎ست و دیگری کتابدار."
این به توضیح احتیاج نداشت: آن دو شیفتۀ کارشان بودند.
مدیر در ضمن از ما کتمان نمی‎کند که برای او مجرمین در برابر بزهکاران دارای اولویتند.
"من در میان آنها کسانی را می‎شناسم که با جرم و جنایاتشان که مانند یک رعد و برق در زندگیشان بوده است کاملاً غریبه‎اند. معذالک می‎توانند صادق، شجاع و بزرگوار باشند. اما مایل نیستم این را در باره دزدها هم بگویم.
جرائم آنها، که از نوع متوسط و مبتذل هستندْ بافتِ اصلیِ وجودشان را تشکیل می‎دهد. آنها اصلاح‎ناپذیرند، و منش پستی که تحت تأثیرش به انجام جرائم قابل توبیخ کشانده می‎شوند در هر فرصتی خود را در رفتارشان نیز نشان می‎دهد. مجازاتی که برایشان تعیین می‎شود نسبتاً کم است، و از آنجا که دارای احساسِ فیزیکی و اخلاقیِ اندکی‎اندْ بنابراین اکثرشان این مجازات‎ها را خیلی راحت می‎پذیرند."
او با حرارت اضافه می‎کند: "این کاملاً مشخص است، این موجوداتِ بدبخت شایستگی شفقت ما را ندارند و سزاوار آن نیستند که آدم به آنها علاقه نشان دهد. هرچه من بیشتر زندگی می‎کنم در این عقیده راسختر می‎شوم که گناهکار وجود ندارد، بلکه فقط موجوداتِ بدبخت."
سپس او ما را به دفتر خصوصی‎اش هدایت می‎کند و به یک نگهبان دستور می‎دهد زندانی شماره 503 را به آنجا بیاورد.
او می‎گوید: "من به شما چیزی نشان خواهم داد، چیزی که من مطلقاً از قبل آماده نساخته‎ام و از شما خواهش می‎کنم که حرفم را باور کنید، و آنچه خواهید دید بدون شک موجب اندیشه‎های کاملاً تازه‎ای در مورد جرم و مجازات خواهد شد. آنچه شما خواهید دید و شنید را من صد بار در زندگی تجربه کرده‎ام."
یک زندانی همراه با یک نگهبان به دفتر وارد می‎شود. او یک دختر روستائی جوان و کاملاً زیبائی بود که بسیار ساده، ملایم و مهربان دیده می‎گشت.
مدیر می‎گوید: "من یک خبر خوب برای شما دارم، رئیس جمهور از رفتار خوب شما مطلع شده و باقیماندۀ محکومیت شما را بخشیده است. شما در روز شنبه زندان را ترک می‎کنید."
دختر با دست‎های انگشت در هم کرده و با دهان باز گوش می‎داد. اما افکار در این سر فقط آهسته وارد می‎گشتند.
مدیر تکرار می‎کند: "در روز شنبه آینده شما این خانه را ترک می‎کنید، سپس شما آزادید."
حالا دختر درک می‎کند. دست‎هایش را به شکلی کاملاً ناامیدانه بلند می‎کند و با لبانی لرزان می‎گوید:
"این حقیقت داره، من باید برم؟ بعد باید چکار کنم؟ من اینجا غذا و لباس و همه‌چیز دارم. آیا نمی‎تونید به این مرد خوب بگید که اگر بتونم اینجا بمونم برام خیلی بهتره."
مدیر می‎گوید لطفی که به او می‎شود را نمی‎تواند رد کند. بعد به او توضیح می‎دهد که هنگام ترک زندان مبلغ مشخصی، تقریباً ده تا دوازده فرانک دریافت خواهد کرد.
دختر در حال گریستن خارج می‎شود.
من می‎پرسم، دختر مرتکب چه جرمی شده است.
او در دفتر ثبت ورق می‎زند:
"شماره 503 ... او نزد یک کشاورز خدمت می‎کرد، او از زن اربابش یک زیرپوش دزدیده است ... دزدی خانگی ... همانطور که شما خوب می‎دانید برای دزدی خانگی مجازات سخت در نظر گرفته شده است."
 
کراوات
آقای بِرژوره در آپارتمان جدیدش مشغول کوبیدن میخ به دیوارها بود. وقتی آگاه می‎گردد که این کار به او لذت می‎بخشد، برای یافتن دلیل این لذتبخشی به فکر فرو می‎رود، و پس از یافتن دلیل دیگر این کار به او هیچ لذت نمی‎بخشید. زیرا لذت در این واقعیت وجود داشت که او بدون واکاوی میخ می‎کوبید. و در حالیکه آقای بِرژوره در باره ناخشنودی‎های ارواح تمام فیلسوفان فکر می‎کرد عکس پدرش را در محلی آویزان می‎کند که محترمانه‎ترین محل به نظرش می‎رسید. زوئی تذکر می‎دهد: "عکس بیش از حد به جلو آمده."
"مطمئنی؟"
"بله مطمئنم، اینطور دیده می‎شه که انگار می‎خواد پائین بیفته." آقای بِرژوره نخی را که عکس به آن آویزان بود کوتاه می‎کند.
"حالا کج قرار داره."
"مطمئنی؟"
"آدم می‎تونه ببینه. کاملاً به سمت چپ خم شده." آقای بِرژوره تلاش می‌کند عکس را راست کند.
"و حالا؟"
"حالا بیش از حد به سمت راست آویزونه."
آقای بِرژوره تا حد امکان سعی می‎کند لبۀ قاب‌عکس را با خطِ افق هماهنگ سازد، سپس سه قدم عقب می‎رود تا اثرش را بررسی کند.
او می‎گوید: "به نظرم می‎رسه که اینطور خوب باشه."
زوئی موافقانه می‎گوید: "آره، حالا خوب شده. وقتی عکسی کج آویزون باشه من دچار احساس خیلی ناخوشایندی می‎شم."
"این فقط تو نیستی که چنین احساسی بهش دست می‌ده، زوئی. این حتی باعث تشویش افرادِ زیادی می‎شه. نامنظمی در ساده‎ترین چیزها قویتر تو چشم می‎خوره، چون آدم در این وقت فوراً می‎بینه که وضع چطوره و در واقع چطور باید باشه. انسان‎هائی وجود دارند که اگه یک نقش کاغذدیواری دقیقاً با نقش کاغذدیواری کناری‎اش در یک سطح نباشه رنج می‎برن. آیا این فکر وحشتناک نیست که ما انسان‎ها بخاطر یک عکسِ کج آویزان شده ناراحت می‎شیم؟"
"لوسین، این کجاش شگفت‎انگیزه؟ چیزهای کوچک در زندگی انسان‎ها نقش بزرگی بازی می‎کنن. تو خودت هرلحظه برای خیلی از چیزهای کوچک علاقه نشون می‎دی."
"زوئی، من پرترۀ پدرمون را سال‎هاست که می‎بینم، و با این وجود قبلاً هرگز چیزی که همین حالا متوجه‎اش شدم را متوجه نشده بودم! من همین حالا تازه کشف کردم که این پرترۀ یک مردِ هنوز جوان است."
"اما لوسین، وقتی نقاش گوسلا پس از بازگشتش از رُم عکس را کشید پدرمون سی سالش بیشتر نبود."
"حق با توست، اما زمانی که من کوچک بودم این تصور را داشتم که عکسِ یک مردِ مُسنه، و این تصور هنوز هم در من باقی‌مونده. حالا ناگهان آن را کاملاً متفاوت می‎بینم. نقاشی گوسلا سخت رو به تاریک شدن گذاشته، رنگِ پوست توسط صیقل یک سایه روشن کهربائی گرفته و سایه‎های سبز خطوط را محو می‎سازن. به نظر می‎رسه که صورت پدرمون خودشو در فاصله دور کاملاً از دست می‎ده. اما این پیشونی صاف، چشم‎های درشت و درخشان، گونه‎های لاغرِ سفت، موی سیاه و پُر و درخشنده، تمام اینها به یک انسان تعلق دارن که در دورانِ شکوفائی زندگیش ایستاده."
زوئی با موافقت می‎گوید: "آره، اینطوره."
"مدلِ مو و لباس از زمان قدیم هستند، زمانیکه پدرمون جوان بود. موی سرش کاملاً طبیعی و ساده است، زیر کت یک یقه بلندِ سبزرنگ پوشیده، یک جلیقه، و کراواتِ سیاه سه بار به دور گردن پیچیده شده."
"ده سالِ قبل بعضی از مردهای سالخورده چنین کراواتی می‎زدند."
"بله، این ممکنه، اما آقای مالوره همیشه یک چنین کراواتی می‎زد."
"آها، تو منظورت رئیس دانشکده علوم در سانت اومِر است. او سی ساله که فوت کرده، شاید هم طولانیتر."
"آره زوئی، وقتی من هنوز دوازده سالم هم نشده بود او بیش از شصت سال داشت، و من یک سوءقصدِ فوق‎العاده جسورانه بر علیه کراواتش انجام دادم."
"فکر کنم می‎تونم هنوز این شوخیِ نه چندان بامزه را به یاد بیارم."
"زوئی، اینو نگو، زیرا اگه می‎تونستی این سوءقصد را به یاد بیاری، بنابراین اینطور صحبت نمی‎کردی. تو خوب می‎دونی که آقای مالوره یک اعتماد به نفس قوی داشت و همیشه در تمام شرایط بسیار باوقار رفتار می‎کرد. او نسبت به همه‌چیز وسواس خاصی داشت. او با یک طرز بیان خوشمزه و از مُد افتاده حرف می‎زد. یک بار، زمانی که از پدر و مادرمون برای غذا دعوت کرده بود، او خودش ظرف کنگر فرنگی را به مادرمون تعارف می‎کنه و می‎گه: <خانم گرامی، یک باسن کوچلو دیگر میل کنید.>
این بسیار ظریف و مؤدبانه گفته شد، زیرا اجداد ما نمی‎گفتند <قلب، یا کَف کنگر فرنگی.> اما حتی آن زمان هم دیگه این اصطلاح کهنه شده بود، و مادرمون با زحمت زیاد از خندیدن جلوگیری می‎کنه. زوئی، من نمی‎دونم که ما از این داستان چطور با خبر شدیم."
زوئی می‎گوید: "این را پدرمون یک روز بدون اطلاع از وجود ما به زنی که برای آویزان کردن پردۀ خانه ما آمده بود تعریف می‎کرد."
"بله، زوئی، و تو پس از آن نمی‎تونستی با دیدن آقای مالوره دچاره خنده نشی."
"خب تو هم می‎خندیدی."
"نه زوئی، من در این مورد نخندیدم. برای من چیزهائی که دیگران بهشون می‎خندن مسخره نیستند، و آنچیزی که باعث خنده من می‎شه دیگران را به خنده نمیندازه، من این را اغلب مشاهده کرده‎ام. سرگرمی من فرصت‎هائی هستند که دیگران به آنها فکر نمی‎کنن و به این خاطر گاهی یک تأثیر احمقانه برجا می‎ذارم."
آقای بِرژوره از نردبان بالا می‎رود و یک منظره از آتشفشان وزوویو، یک فوران در شب، یک نقاشی آبرنگ را که از اجداد پدری به ارث برده بود به دیوار آویزان می‎کند.
"اما زوئی، من هنوز از ظلمی که به آقای مالوره روا داشتم تعریف نکردم."
"تو، لوسین، حالا که نردبان را داری لطفاً گیره میله پرده‎ کنار پنجره‎ را هم به دیوار وصل کن."
آقای بِرژوره پاسخ می‎دهد: "با کمال میل. ما آن زمان در خانه کوچکی در حومه سانت اومِر زندگی می‎کردیم."
"گیره میله‎ها در جعبه میخ‎هاست."
"بله، من آنها را می‎بینم. خانه کوچک در یک باغ قرار داشت."
زوئی به یاد می‎آورد: "یک باغ دوستداشتنی، پر از گل یاس، و بر روی چمن مجسمه یک باغبانِ کوچک قرمز مایل به قهوه‎ای قرار داشت، در پسزمینه یک هزارتو بود و یک صخره، و بر روی دیوار دو گلدان بزرگ آبی رنگ قرار داشتند."
"آره زوئی، دو گلدان آبی رنگ. بنابراین یک روز صبح، آن یک روز صبح تابستانی بود، آقای مالوره می‎آید تا چیزی در کتاب‎هائی که در خانۀ خودش و در کتابخانه نمی‎یافت در کتابخانۀ پدر پیدا کند. پدرمون به آقای مالوره پیشنهادِ استفاده اتاق مطالعه‎اش را می‎دهد و او این پیشنهاد را با سپاس می‎پذیرد. چنین توافق شده بود که او باید پس از یافتن متن‎های مورد نظرش برای غذا پیش ما بماند."
"آه، لوسین، ببین که پرده‎ها بیش از حد بلند نباشن."
"با کمال میل. هوا در آن روز به طور خفه کننده‎ای گرم بود. پرنده‎ها بر روی شاخه‎هایِ بی‎حرکتِ درخت‎ها ساکت نشسته بودند. من در زیر یک درخت در باغ چمباته زده بودم و پشت آقای مالوره را با موی سفید بلندش که بر روی یقه کتش افتاده بود در اتاقِ مطالعه می‎دیدم. او حرکت نمی‎کرد، فقط دستش بر روی یک ورق کاغذ آهسته در حرکت بود. در این کار چیز بخصوصی وجود نداشت، زیرا که او می‎نوشت، اما چیزی که خیلی عجیب به نظر می‎آمد ..."
"خب، آیا پرده به اندازه کافی بلنده؟"
"نه، زوئی عزیز، باید تقریباً چهار انگشت بلندتر باشه."
"چی، چهار انگشت؟ بذار ببینم، لوسین."
"آره، فقط ببین. چیزی که خیلی عجیب به نظرم می‎رسید این بود که کراوات آقای مالروه بر روی نرده پنجره قرار داشت. رئیس دانشکده از خورشید شکست خورده و گردنش را از ابریشم سیاهی که سه بار به دور آن پیچیده بود آزاد ساخته بود، و کراواتِ دراز از دو سمت نرده پنجره به پائین آویزان بود. ناگهان این تمایل غیرقابل مقاومت به سراغم میاد که کراوات را از روی نرده پنجره بردارم. آهسته در سمت دیوار خانه می‎خزم و با احتیاط یک سر کراوات را می‎گیرم. در اتاق هیچ چیزی تکان نمی‎خورد، سریع کراوات را کاملاً پائین می‎کشم، آن را  لوله می‎کنم و در یکی از گلدان‎های بزرگ آبی رنگ روی دیوار باغ مخفی می‎کنم."
"اما این شوخی بامزه‎ای نبود."
"نه، این کار بامزه‎ای نبود، من کراوات را در یکی از گلدان‎های بزرگ آبی مخفی کردم و با دقت توسط شاخ و برگ و خزه پوشاندم. آقای مالوره هنوز مدت درازی کار کرد، من مرتب پشتِ خم کرده و موهای بلندِ سفید بر روی کت را می‎دیدم. بعد من را برای غذا خوردن صدا زدند. با داخل شدن به اتاق بیش از حد شگفت‎زده شدم. آقای مالوره آنجا در میان مادر و پدرمون خیلی جدی و آرام و مانند همیشه مؤدبانه بدون کراواتش نشسته بود، بله تقریباً موقرانه، اما بدون کراواتش. و این آنچیزی بود که باعث تعجب زیاد من شده بود. من خوب می‎دونستم که او نمی‎تونه کراوات داشته باشه، چونکه کراوات در گلدان آبی رنگ قرار داشت، اما با این حال از اینکه او کراوات نزده است شگفتزده بودم.
او با صدای ملایمی به مادرمون می‎گفت: <خانم گرامی، من نمی‎تونم درک کنم که ...>
مادرمون حرف او را قطع می‎کند و می‎گوید: <اما خواهش می‎کنم آقای رئیس، شوهرم با کمال میل یک کراوات به شما قرض می‎دهد.>
و من با خود فکر می‎کردم، من کراوات را برای سرگرمی مخفی کردم و او حالا آن را جداً از دست داده است. و به این خاطر بسیار شگفتزده بودم."
 
اسبابکشی
از آنجا که موعد اسبابکشی فرا رسیده بود، بنابراین آقای بِرژوره و خواهرش خانه قدیمی و زوال یافته خیابان دو سَن را ترک می‎کنند تا در یک آپارتمانِ مدرن در خیابان ووژیرا ساکن شوند، زیرا که زوئی و سرنوشت این تصمیم را گرفته بودند. ریکه تمام ساعاتِ طولانیِ اسبابکشی در اتاق‎های متروک سرگردان بود. او می‎دید که مزاحم عادات مورد علاقه‎اش می‎شوند. آدم‎های ناشناس، بدلباس، پُر سر و صدا و خشنْ آرامشش را از بین می‎بردند و او را وحشتزده از جا می‎پراندند. آنها تا آشپزخانه می‎آمدند و با پاهایشان به بشقابِ غذای او و کاسۀ آبش لگد می‎زدند. و مرتب فرش‎ها و صندلی‎ها را بسیار خشن از زیر کفل بیچاره‎اش می‎کشیدند و با خود می‎بردند، طوریکه او عاقبت دیگر نمی‎دانست باید در کجای خانۀ خودش بنشیند.
ما می‎خواهیم به خاطر غرورش بگوئیم که او ابتدا اندکی مقاومت از خود نشان داد. هنگامیکه مردها حوضچه و فواره را می‎بردند او به دشمن با خشم پارس کرد. اما هیچکس با پارس کردن او نیامده بود. او می‎دید که کسی او را تشویق نمی‎کند، برعکس، در این شکی وجود نداشت که او شکست خورده بود. دوشیزه زوئی خیلی کوتاه به او گفته بود: "ساکت!" و پائولینه گفته بود: "ریکه، مسخره‌بازی در نیار."
بنابراین او از هشدار دادن‎های بی‎فایده صرفنظر می‎کند و تصمیم می‎گیرد فقط برای سلامتی عمومی بجنگد. او در سکوتِ خانۀ متروک شکایت می‎کرد و بیهوده از یک اتاق به اتاق دیگر بدنبال کمی آرامش می‎گشت. هنگامیکه باربران به اتاقی می‎آمدند که او به آنجا فرار کرده بود برای احتیاط خود را در زیر یک میز یا یک کمد که هنوز آنجا بود مخفی می‎ساخت. اما این بیشتر به او لطمه می‎زد تا برایش سود برساند، زیرا بزودی مبلمان‎ها بر بالای سرش به لرزش می‎افتادند، خود را بلند می‎ساختند، دوباره بر روی او می‎افتادند و او را به له گشتن تهدید می‎کردند. او با نگاهِ خیره و موهای سیخ شده به مخیفگاه دیگری فرار می‎کرد، جائیکه وضعش از جای قبلی بهتر نبود ...
اما این ناراحتی‎ها، آری حتی خطرها در مقایسه با رنج و عذابی که قلبش می‎کشید چیزی نبودند. در او احساسِ اخلاقی، آنطور که آدم می‎گوید، به سختی صدمه دیده بود.
مبلمان‎های خانه برای او اشیاء مُرده نبودند، بلکه آنها برایش زنده بودند، موجوداتی خیرخواه، نوابغی خوب که بردنشان فاجعۀ سختی را اعلام می‎کرد. بشقاب‎ها، قوطی‎های شکر، اجاق‌گاز و قابلمه‎ها، همۀ خدایان آشپزخانه، صندلی‎ها، فرش‎ها، بالش‎ها، همۀ طلسم‎های اتاق‎های نشیمن، لارس‎هایش را که خدایان خانه‎اش به شمار می‎آمدند برده بودند. او فکر می‎کرد که یک چنین فاجعه وحشتناکی هرگز دوباره جبران نخواهد گشت.
این روحِ کوچکِ او را از غم و اندوه فوق‎العاده‎ای پُر می‎ساخت. خوشبختانه اما شبیه به روح انسان حواسش راحت به جای دیگر می‎رفت و آماده بود همه شرارت‎ها را فراموش کند.
از آنجا که در خلال غیبتِ طولانی باربران جاروی آنجلیکایِ پیر گرد و غبار قدیمی را از گوشه‎های اتاق جاروب می‎کرد، بنابراین او بوی یک موش را احساس می‎کند، به دنبال ردِ یک عنکبوت می‎رود، و در این کارها افکارش به جای دیگر کشیده می‎شدند. اما به زودی دوباره دچار غم و اندوهِ بزرگش می‎گشت.
هنگامیکه او در روز اسبابکشی می‎بیند که جریان مرتب بدتر می‎شود دچار ناامیدی می‎گردد. بویژه بسته‎بندی کردن لباس‎ها در جعبه‎های تاریک به نظرش وحشتناک می‎آمد. پائولینه با شادی و عجله لباس‎هایش را در یک چمدان قرار می‎داد، و ریکه طوریکه انگار پائولینه مرتکب یک عمل خلاف می‎شود خود را از او دور می‎سازد. او در یک گوشه چمباته می‎زند و فکر می‎کند که این کار از همه کارها بدتر است! 
حالا طوری بود که او فکر می‎کرد اگر می‎توانست پائولینه را دیگر نبیند همه چیز متوقف خواهد گشت، او عمداً به سمتی که پائولینه بود نگاه نمی‎کرد. پائولینه هنگام به این سمت و آن سمت رفتن تصادفاً متوجه وضعیت ریکه می‎شود. وضعیت به اندازه کافی شکوه‎آمیز بود، اما پائولینه این را مضحک می‎یابد و شروع به خندیدن می‎کند. و در حال خنده می‎گوید: "بیا، ریکه، بیا!" اما او به خود حرکتی نمی‎دهد و حتی سرش را هم برنمی‎گرداند. او در این لحظه حوصله ناز و نوازش کردن صاحب کوچک خود را نداشت، و در اثر یک غریزه مخفی، بخاطر نوعی حدسِ شرورانه، وحشت داشت خود را به چمدان گشوده نزدیک سازد. چند بار پائولینه او را صدا می‎زند، و وقتی او نمی‎رود، پائولینه او را بلند می‎کند و در بغل جای می‎دهد.
پائولینه می‎گوید: "وای، ببین چه ناخشنود دیده می‎شه! آدم چقدر باید براش متأسف باشه!
او این را طنزآمیز گفت. اما ریکه اصلاً طنز نمی‎شناخت. او لاقیدانه و مُرده در آغوش پائولینه قرار داشت و وانمود می‎کرد که هیچ‌چیز نمی‎شنود و نمی‎بیند.
"ریکه، به من نگاه کن!"
سه بار تذکر داده می‎شود، اما سه بار بیهوده.
در این وقت پائولینه تظاهر به یک خشم شدید می‎کند و با کلمات: "برو گمشو، حیوان احمق" ریکه را در چمدان می‎اندازد و درش را می‎بندد.
در این لحظه عمه‎اش او را صدا می‎زند، پائولینه از اتاق خارج می‎شود و ریکه را در چمدان باقی‌می‎گذارد.
ریکه بسیار نگران بود و قادر نبود حدس بزند که از روی سرگرمی و شوخی در چمدان حبس شده است، او تلاش می‎کرد این وضعیت کاملاً شوم را توسط نادانی‎اش بدتر نسازد. بنابراین خودش را چند لحظه کاملاً بی‎حرکت نگاه می‎دارد و جرأت نمی‎کرد نفس بکشد. سپس تحقیق در باره زندان سیاه مفید به نظرش می‎رسد.
او با پنجه‎هایش لباس‎های زیر و پیراهن‎هائی را که پائولینه او را چنین بی‌رحمانه رویشان پرت کرده بود لمس می‎کند، و یک راه خروج از این محل شوم می‎جوید. او دو یا سه دقیقه به این کار مشغول بود که آقای بِرژوره آماده برای خارج گشتن از خانه به اتاق داخل می‎شود و می‎گوید:
"بیا، ریکه، بیا! ما می‎خواهیم در قبرستان قدم بزنیم. محل واقعی استراحت کردن آنجا است. آنجا یک ایستگاه قطار بسیار ناهنجار و زشتی ساخته‎اند. هنر معماری یک هنر از دست رفته است. خانه گوشۀ خیابان دو بَک را که چنین خوب دیده می‎گشت تخریب می‎کنند. البته به جایش یک ساختمان جدیدِ زشت خواهند نشاند. کاش لااقل معماران در کنار خیابانِ کِه دوخسِه ما این استیل بربری را جانشین نمی‎کردند، که مانندش را در مسیر شانزه‎لیزه در گوشه خیابان واشینگتون چنین وحشتناک انجام داده‎اند ... ما می‎خواهیم در قبرستان قدم بزنیم. محل واقعی آسایش آنجا است. اما معماری از زمان گابریل و لوئی بسیار پائین آمده است ... این سگ کجاست؟ ... ریکه! ریکه!" صدای آقای بِرژوره یک تسلی بزرگ برای ریکه بود. او جواب می‎دهد، به این نحو که با پنجه‎هایش دیوانه‎وار به دیوارهای چمدان چنگ می‎کشید.
آقای بِرژوره از پائولینه که با یک پشته لباس بازگشته بود می‎پرسد: "سگ کجاست؟"
"پاپا، او در چمدان است."
آقای بِرژوره می‎گوید: "چی؟ او در چمدان است، چرا؟"
پائولینه پاسخ می‎دهد: "چون او احمق بود."
آقای بِرژوره دوستش را از چمدان آزاد می‎کند، و ریکه با جنباندن دُم بدنبال اربابش به راهرو خانه می‎رود. در این وقت یک فکر به ذهنش می‎رسد. به سرعت می‎چرخد، به پیش پائولینه می‎دود، با پنجه‎های جلوئی‎اش خود را روی لباس پائولینه بلند می‎کند، و ابتدا پس از آنکه به نشانه ستایش او را دیوانه‎وار می‎بوسد خود را در کنار پله‎ها به اربابش می‎رساند. او فکر می‎کرد که از زیرکی و احترام به دور است اگر عشقش را به انسانی که قادر است او را در یک چمدان عمیق غرق سازد به اثبات نرساند.
در خیابان منظره رقت‎بار مبلمان‎های قرار گرفته در پیادهرو خود را به آقای بِرژوره و ریکه ارائه می‎دهد.
کمدِ دوشیزه زوئی در حالیکه باربران در رستوران گوشه خیابان یک لیوان آبجو می‎نوشیدند عابران را دوباره منعکس می‎ساخت: کارگران، محصلین، دختران جوان، بازرگانان، ماشین‎ها و گاری‎ها و داروخانه را با چوبدست اسقلبیوس. پدربزرگ بِرژوره در قاب خود تکیه‎داده به یک سنگ قبر، با حالت ملایم چهره رنگ‎پریده‎اش در زیر موهای به پرواز درآمده لبخند می‎زد. آقای بِرژوره با احترامی دوستداشتنی به پدرش بر روی سنگ قبر نگاه می‎کند و ریکه را از سنگ قبر به کنار می‎کشد. و همچنین میز کوچک زوئی را که انگار خجالت می‎کشید در خیابان باشد در محل امنی می‎گذارد.
در همین حال ریکه با پنجه‎اش به شلوار صاحبش چنگ می‎اندازد و با چشم‎های زیبا و غمگینش طوری به او نگاه می‎کند که انگار می‎خواست بگوید:
"باید تو، کسی که زمانی چنان ثروتمند و قدرتمند بودی، فقیر گشته باشی؟ صاحب عزیز، باید تو بی‎قدرت شده باشی؟ تو می‎گذاری مردمی که لباس‎های ژنده بر تن دارند به اتاقت نفوذ کنند، در اتاق خوابت، در اتاق غذاخوریت، اجازه می‎دهی که آنها به جان مبلمانت بیفتند و آنها را با خود بیرون ببرند. صندلی راحتیت را، که ما در آن تمام شب و گاهی هم صبح‎ها تنگ کنار همدیگر استراحت می‎کردیم، آنها آن را از راه پله‎ها کشیدند و با خود بردند. من می‎شنیدم که چطور صندلیِ راحتی ما در زیر دست‎های خشن مردان آه می‎کشید، صندلیِ راحتیِ خوبِ قدیمی ما که یک طلسم بزرگ است و یک روح خیرخواه. تو در مقابل این مهاجمان وقتی برایت هیچ نابغه‎ای که خانه‎ات از آنها پُر بود باقی نگذاشتند و حتی خدایان کوچکی که تو هر روز صبح وقتی از تخت بیرون می‎جستی به پا می‎کردی و من آنها را بازی‎کنان به دندان می‎گرفتم با خود بردندْ هیچ مقاومتی نکردی. وقتی تو چنین فقیر، چنین درمانده شده‎ای، آه صاحب، پس حالا بر سر من چه بلائی باید بیاید؟"
 
افکار یک سگ
1
هرچه آدم خود را به انسان‎ها، حیوانات و سنگ‎ها نزدیک سازد آنها همیشه بزرگ‎تر می‎شوند، و وقتی آنها خود را بر بالای سر من می‎یابند عظیم‎الجثه هستند. اما من برعکس همیشه به یک اندازه باقی می‎مانم، هر جا که باشم.
2
وقتی صاحبم از زیر میز لقمه‎ای به طرفم دراز می‎کند که می‎خواهد در دهان خودش بگذارد، بنابراین او این کار را به این خاطر انجام می‎دهد تا مرا بیازماید و مرا اگر به وسوسه گرفتار شوم مجازات کند.
3
بوی سگ‎ها خوش طعم است.
4
وقتی من در پشت سر صاحبم بر روی صندلی راحتی‎اش دراز می‎کشم او مرا گرم نگاه می‎دارد. دلیل آن این است که او یک خدا است. همچنین در مقابل شومینه کاشی‎های مرمرینی وجود دارند که گرم هستند. این کاشی‎ها هم الهی‎اند.
5
من فقط وقتی که دوست داشته باشم صحبت می‎کنم. از دهان صاحب من هم اصواتی خارج می‎شوند که معنای مخصوصی دارند. اما مانند آنچه من توسط صدای بلندم بیان می‎کنم بسیار واضح نیستند. در دهان من همه‌چیز یک معنا دارد، از دهان صاحب من سر و صداهای غیرضروری خارج می‎شوند. افکار صاحب را حدس زدن سخت اما ضروری‎ست.
6
غذا خوب است. اما غذا خورده‎ام بهتر است. زیرا دشمنی که در کمین دراز کشیده تا غذای یکی را از دهانش بقاپد هوشمند و چالاک است.
7
همه‌چیز سپری می‎گردد و دارای یک پایان است، فقط من باقی‌می‎مانم.
8
من همیشه خود را در مرکز می‎یابم و انسان‎ها، حیوانات و چیزها مرا خیرخواهانه یا خصمانه در محاصره گرفته‎اند.
9
در خواب می‎شود انسان‎ها، سگ‎ها، خانه‎ها، درخت‎ها، هیبت‎های دلپذیر و وحشتاک را دید. در وقت بیداری این هیبت‎ها ناپدید می‎گردند.
10
مشاهده. من صاحب خود را دوست دارم، زیرا او قدرتمند و وحشتناک است.
11
یک عملی که بخاطرش می‎توان کتک خورد یک عمل بد است. یک عملی که بخاطرش ناز و نوازش یا خوردنی دریافت می‎شود یک عمل خوب است
12
وقتی شب فرا می‎رسد نیروهای شیطانی در اطراف خانه پرسه می‎زنند، من پارس می‎کنم تا با این کار صاحبم متوجه شود و آنها را فراری دهد.
13
آه خدای من، خدای خونین! من تو را می‎پرستم. خدای وحشتناک، ستایش تو را رواست! خدای بزرگوار، تو را ستایش می‎کنم. من در میان پاهای تو می‎خزم، من دست‎هایت را می‎لیسم. تو قدرتمند و زیبائی، وقتی در کنار میز غذا یک توده بزرگ گوشت را حریصانه می‎بلعی. تو قدرتمند و زیبائی، وقتی با کمکِ یک قطعه چوب کوچک شعله ظاهر می‎سازی و شب را به روز تبدیل می‎کنی. مرا در خانه‎ات نگاهدار و بگذار بقیه سگ‎ها در بیرون در تبعید بمانند. آنجلیکا، ای آشپز والامقام، ای الهۀ خیرخواهی، من می‎خواهم از تو وحشت داشته باشم و تو را عبادت کنم، تا تو به من غذای فراوان بدهی.
14
یک سگ که به انسان‎ها رحم نمی‎کند و طلسم‎هائی را که در خانۀ صاحبش یافت می‎گردند حقیر می‎شمرد، یک زندگیِ سست و پُر از بدبختی می‎گذراند.
15
یک روز کوزۀ آبِ ترک برداشته‎ای از میان سالن می‎آمد و پارکت برق انداخته شده را خیس می‎سازد. من با خود می‎اندیشم که این کوزۀ کثیف باید یک دست کتکِ مفصل خورده باشد.
16
انسان‎ها دارای قدرت الهی‎اند و می‎توانند تمام درها را باز کنند. من فقط قادرم تعداد اندکی از درها را باز کنم. درها طلسم‎های بزرگی‎اند که از ما سگ‎ها به سختی اطاعت می‎کنند.
17
زندگی یک سگ پر از خطرات است. برای جلوگیری از تصادفات باید همیشه هشیار بود، حتی هنگام غذا خوردن و خواب.
18
هیچ سگی هرگز نمی‎داند که آیا کار درستی برای انسان انجام می‎دهد یا نه. باید انسان‎ها را بدون تلاش برای درک کردنشان پرستید. دانش آنها اسرارآمیز است.
19
آه وحشت، وحشتِ مادرانۀ والا، ای مقدس، ای وحشتِ شفابخشْ مرا در لحظۀ خطر از خود پُر ساز، تا من از آنچه می‎تواند به من آسیب برساند جلوگیری کنم، نگذار که بر دشمن حمله برم و مجبور شوم از جهلم پشیمان گردم.
20
ماشین‎هائی وجود دارند که توسط اسب‎ها در خیابان کشیده می‎شوند. آنها وحشتناکند. اما ماشین‎هائی هم وجود دارند که کاملاً به تنهائی می‎دوند و در این حال با صدای بلند نفس نفس می‎زنند. آنها هم از ما سگ‎ها خشمگینند. باید از مردمِ ژنده‎پوش و کسانیکه سبد بر روی سر حمل می‎کنند و بشکه در مقابل خود به جلو قِل می‎دهند نفرت داشت. من نمی‎توانم کودکانی را که در خیابان با جیغ و فریاد قایم‎موشک بازی و جنگ بازی می‎کنند تحمل کنم. جهان پُر از چیزهای مضر و وحشتناک است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر