پستان طبیعت.


<پستان طبیعت> از ویکتور آبورتین را در تبر سال ۱۳۹۷ ترجمه کرده بودم.

مصاحبه با ایتوریل
دوستم اِنگل ایتوریل دیروز قبل از ظهر برای ملاقاتم به سلولِ زندان آمد. زیرا او یکی از اندک دوستانی‎ست که در دوران اسارت به من وفادار باقیمانده.
او هنگامی که من هنوز در زمان صلح آزاد بودمْ تقریباً هفته‎ای یک بار می‎آمد، و در حقیقت فرصت‎ها و حالات خاص را دوست داشت. شب‎های زمستان تقریباً در حدود ساعت چهار، وقتی من در کنار بخاری دیواری می‎نشستم، و چراغ هنوز روشن نشده بود؛ سپس ناگهان او بر روی صندلیِ مخملی روبرویم می‎نشست و با من از چیزهای مختلف صحبت می‎کرد. همچنین در صبحِ ساکتِ روزهای یکشنبهْ وقتی ناقوسِ دور کلیسا زمزمه می‎کرد، و خورشیدْ ردیفِ کتاب‎هایِ کتابخانه را زراندود می‎ساختْ او اغلب در اتاق کارم بود.
اما بیشتر زمانی می‎آمد که من شب‎ها در کافۀ هوهنتسولِرن نشسته و مشغول نوشیدنِ دهمین یا دوازدهمین گیلاس کنیاک بودم. او سپس همیشه یک لباس ورزشیِ زیبای انگلیسی می‎پوشید، کنارم می‎نشست و بسیار خوش‌صحبت بود. پیشخدمت که من را همیشه همراه با این مردِ جوان می‎دیدْ ما را همجنسگرا به حساب می‎آورد و به این خاطر با احترام کاملی با ما رفتار می‎کرد.
حالا او در اسارت هم مرا فراموش نکرده و دیروز به ملاقاتم آمد. این پیش از ظهر یکشنبه بود، صدای آواز از کلیسائی دور در سکوتِ زندان شنیده می‎گشت، و من در سلولم با یک بطر عرق نیشکرِ خریداری شده از یک قاچاقچیِ اهل کورسیکا تنها نشسته بودم. هنگامیکه در حال نوشیدن دهمین گیلاس بودمْ هنوز می‎توانستم بشنوم که چگونه ناقوس‎های کلیسایِ روستاهای کوهستانی شروع به نواختن می‎کنند، و در این وقت با لکنت می‎گویم: "ای رفیقِ ستارگان، این ساعت برای توست؛ بیا، انگشت نقره‎ای‌ات را بالا ببر و آموزشت را که مانند موسیقی زیبا و خوب است بگو." و حالا او در برابرم نشسته بود، ساکت و هشیار مانند همیشه.
من اول شروع می‎کنم به صحبت کردن، زیرا من یک پرسش در دل داشتم.
بنابراین شروع می‎کنم: "به من بگو، شماها در بیرون در مورد تمام این چیزها چه فکر می‎کنید؟ آیا شماها هم اینطور فکر نمی‎کنید که این یک زمانِ خشن است، خشن‎ترین زمانِ تاریخ؟ ساکنان زمین هزاران سال دیگر به ما با شگفتی و همدردی نگاه خواهند کردْ همانطور که ما به معاصرانِ جنگ‎های آزادیبخش نگاه می‎کنیم، اما جنگ واترلو در مقابل ما چه می‎باشد؟ بله، حتماً یک جهانِ جدید با مردم جدید و آداب و رسوم متفاوت آغاز خواهد گشت، و آنچه را که آینده خواهد آورد آیا توسط سرنوشت و افکار ما تحت تأثیر قرار خواهد گرفت؟!"
ایتوریل در حال لبخند زدن می‎گوید: "من پانزده دقیقۀ قبل از کنار سیارۀ زحل گذشتم و به اینجا آمدم؟"
من پاسخ می‎دهم: "ممکن است." و بدون منحرف گشتن ادامه می‎دهم: "اما به این هم توجه کن: همانطور که ما بر آینده تسلط می‎یابیم، به گذشته نیز واکنش نشان می‎دهیم. تاریخِ کل جهان باید از نو نوشته شود، زیرا ابتدا حالا روشن می‎شود که حوادثِ تاریخ بر چه جنایت‎هائی استوار بودند. همچنین نمی‎توان یک درام را درک کردْ وقتی آدم فاجعۀ آخرین بخش را نشناسد. سزارْ منطقۀ گالیا را رومی ساخت؛ بسیار خوب؛ ابتدا حالا، چون ما می‎دانیم این کار به کجا منتهی گشته است متوجه شده‎ایم که آیا عملش عاقلانه بود یا برعکس. بنابراین ما در کنار تغییر بزرگترین و مهمترین دوران تاریخ شگفتزده ایستاده‎ایم."
اِنگل دوباره لبخند می‎زند و کتابی را به سمتم دراز می‎کند که من تا حالا متوجه آن در دستش نشده بودم.
او می‎گوید: "باز کن و بخوان."
من کتاب را باز می‎کنم و متوجه می‎شوم در زبان غریبه‎ای چاپ شده است که من اما فکر می‎کردم آن را می‎فهمم." من می‎پرسم: "این چه است؟"
"این خلاصه‎ای از تاریخ فرهنگ است که در سال 32897 میلادی در چین نوشته خواهد گشت. با خیال راحت بخشی را که باز کرده‎ای بخوان."
و من می‎خوانم: "نیمۀ اول قرن بیستمِ به اصطلاح دوران مسیحی، یعنی از سال‎های 1900 تا 1950 کاملاً خالی و بدون واقعه گذشته است. اما شخصیت گوستاو مولر یک درخشش ابدی بر روی این دورانِ دور می‎اندازد، که حالا هنوز هم پس از چنین مدت طولانیْ توسط افراد با فرهنگ به عنوان یکی از برجسته‎ترین شاعرانِ تمام قرن‎ها ستایش می‎شود. گوستاو مولر تقریباً در سال 1890 در اروپا، و در حقیقت در استانِ امروزی ما پای‎ـ‎پو‎ـ‎پان متولد شده است که در آن زمان آلمان نامیده می‎گشت و قوم ژرمن در آن ساکن بود. او در شهرِ کوچک لایپزیگ بدنیا آمد که خرابه‎هایش مدتی قبل کشف شده است. ما در بارۀ زندگی این شاعر بزرگ تقریباً هیچ‌چیز نمی‎دانیم. بر طبق برخی از گزارشات باید شغل او دستیارِ پست بوده باشد، اما زبانشناسان در این باره متفق‎القول نیستند که از این کلمۀ تیره چه باید درک شود.
تنها سند معاصری که از شخصیتِ گوستاو مولر صحبت می‎کند به عنوان یک گنجینۀ ارزشمند در کتابخانۀ سلطنتی پکن نگهداری می‎شود.
این سند گزارشِ یک مأمور اجرایِ دادگاه و بدین شرح است: <توقیف اموال در نزد گ. مولر بدون نتیجه به پایان رسید، چون فردِ نامبرده بجز لباسش فقط دارای یک قناریِ یک پا است که ارزشِ توقیف آن باید بسیار ناچیز ارزیابی می‎گشت. امضاء: برندِکه، مأمور اجرای دادگاه. از تمام این چیزها می‌توان نتیجه گرفت که معاصرانِ گوستاو مولر نه تنها از این شاعر جهانی قدردانی نمی‎کردندْ بلکه او را به سختی می‎شناختند. او جوان می‎میرد، در سال 1917، و در واقع به نظر می‎رسد در نزاعی کشته شده باشد که بین قوم ژرمن و همسایه‎شان فرانسوی‌ها (حالا استان غربی ما پی‎ـ‎پو‎ـ‎پان) رخ داد. و ابتدا مدت‎ها پس از مرگش دو شعر زیبای او به نام‌های <ته‌آنو> و <عشق پس از مرگ> در خرابه‎های یک مغازۀ سوسیس فروشی پیدا شده‌اند.
زمانۀ گوستاو مولر آرام و صلح‎آمیز بوده و جنگ‎های حقیقی در آن دوران هنوز وجود نداشته است، فقط اختلافات مرزی میان قبایل بومی. نزاعی که گوستاو در آن زندگی‎اش را از دست داد فقط چند سال طول کشید و فقط ده میلیون انسان کشته بر جا گذاشت، بنابراین با معنائی که از جنگ در ذهن ما است نمی‎توان چنین چیزی را به عنوان یک جنگ در نظر گرفت."
من نگاهم را احمقانه بالا می‎برم؛ اِنگل رفته و کتاب از دستم ناپدید شده بود. فقط بطریِ عرق نیشکر هنوز آنجا قرار داشت که با وجود خالی گشتنِ سه چهارمش اما هنوز هم کاملاً هشیار بود.
 
شعر سرودن واقعاً چیست؟
شعر سرودن یعنی، وقتی یک فرد ادیب طولِ خیابان را می‎پیماید و در آسمانِ آبی رنگ ابرهای کوچکی شبیهِ بره می‌بیند سپس شعر خود به خود بر لبانش می‎آید: "اگر خدا بخواهد به کسی التفات کند او را به جهانِ پهناور می‎فرستد."
و به این ترتیب این شعر زیبا پدید می‎آید.
یا: یک ادیبِ دیگر عاشق آشپزِ همسایه شده است؛ او مایل است دختر را به گردشِ شبانه دعوت کند. در این وقت او پشت میز می‎نشیند و این شعر را می‎سراید: "تو مثل یک گلی، بسیار دوستداشتنی، بسیار زیبا، بسیار پاک."
بنابراین همه چیز شعر سرودن است. در واقع شعر سرودن یک فرایندِ طبیعی‎ست؛ همانطور که سیب بر روی درخت رسیده می‎شود و همانطور که تخم از مرغ بیرون می‎آید شعر نیز در شاعر رسیده می‎گردد، به حرکت می‎افتد و از او خارج می‎شود.
حتماً هر یک از ما در کودکی یک بار در مزرعهْ مرغی را که قصد تخمگذاریِ پنهانی خود را لو داده است تعقیب کرده‎ایم. و کسی که تا حال چنین کاری نکرده یک انسان واقعی نیست و سهم کاملی از زندگی‎اش نبرده است.
بنابراین ما همه خوب می‌دانیم که با چه آرامش و با چه دقتی مرغ برای تخم گذاشتن مشغول کار می‎شود. او با احتیاط از پله‎های مرغدانی بالا می‎رود، و اگر حدس بزند که زیر نظر گرفته شده است دوباره برمی‎گردد، زیرا اصلاً عجله‎ای برای تخم گذاشتن نیست. و گاهی چنان هوشمندانه مشغول کار می‎گردد که موفق می‎شود بر روی زمینِ مرغدانی پنج تخم بگذارد، که کشف آنها یک تجربۀ بسیار بزرگ است.
روشنفکر با فروتنی در کنار جاده ایستاده است و توسط ماشینِ مرسدسی که در آن آدمِ کلاهبرداری به سوی قربانی‎اش می‎راند به او مدفوع پاشیده می‎شود. اگر روشنفکر یک نابغه مانند کاتیلینا می‎بود، جلو می‎رفت و دولت را از چهار جهت به آتش می‎کشید؛ اما چون او فقط یک روشنفکر است بنابراین به اظهار نظر کردنِ طعنه‌آمیزی در درونش اکتفا می‎کند.
گریلپارتسر می‎نویسد: "وای بر کسی که دروغ می‎گوید!" و این در واقع عجیب است که گریلپارتسر اتفاقاً این حرف را زده است. او یک کارمند دولت بود، با کمری خم کرده در مقابلِ عالیجناب ایستاده و می‎بایست با همکاران عزیز با مهربانیِ کامل رفتار کند. بنابراین او باید می‎دانست که قاعدۀ جهان می‎گوید: "وای بر کسی که حقیقت را بر زبان آرد!"
بهترین اشعار آنهائی هستند که عشاق در آنها با هم ازدواج می‎کنند، زیرا این اشعار به میل جنسی روح می‎بخشند، که نه تنها باعث لذت است بلکه به جامعه نیز نفع می‎رساند. اما یک تراژدی هم می‎تواند جانبخش عمل کند؛ دوستداران ادبیات می‎دانند که پس از نمایشِ مکبثْ شنیتسلِ ویَنی در رستوران دوباره مزۀ بسیار خوبی می‎دهد.
شعرائی که خودسرانه مدعی بیدار ساختن احساست پُر شور در ما هستند کاملاً سزاوار سرزنش‎اند. اکثر آنها اصلاً نمی‎دانند که احساسات پُر شور یعنی چه.
اینکه هفتۀ سفید چه می‎باشد برای هر انسانی شناخته شده است. یک هفتۀ سفید زمانی است که همۀ فروشگاه‎ها همزمان شروع به فروختن لباس زیر می‎کنند، و اگر هم یک پیراهن بجای 300 مارک فقط 299,95 ارزش داشته باشد. به این ترتیب هفته‎هائی هم برای اشیاء تجاری یا وسائل بالکن و غیره وجود دارند.
یک بار من در پاریس دچار یک احساس شادیِ وحشتناک گشتم، یعنی هنگامیکه فروشگاه پرَنتو اعلام می‌کند که کوکوت برای یک هفته ارزان به فروش می‎رسد. اما حالا وقتی من با عجله به آنجا می‎روم باید یک ناامیدی را تجربه می‎کردم: کوکوت به زبان فرانسوی به دیگ‎هایِ بزرگ آشپزیِ سفالی گفته می‎شود که آن را بر روی آتش اجاق قرار می‎دهند. و بنابراین این دیگ‎ها یک هفتۀ تمام ارزان فروخته می‎گشتند و نه آن چیزی که من انتظار داشتم.
شیلر برای فکر کردن و تیز ساختن ذهنِ خود راه بسیار عجیب و غریبی داشت: او سیب‎های گندیده را می‎بوئید. و وقتی به اندازۀ کافی این کار را انجام می‎داد هیجانزده می‎گشت و به کاغذ هجوم می‎برد تا <ماریا استوارت> را بنویسد.
رمان‎نویس فرانسوی استاندال چند صفحه از کتاب قانون می‎خواند. این کار او را به هیجان می‎آورد.
آنچه به من مربوط می‎شود، فقط وقتی صبح‎ها با تیغ ژیلت صورتم را اصلاح می‎کنم طبع شاعرانه به سراغم می‎آید. سپس روح بالِ گلگونش را می‎گشاید و در فضایِ جاوانۀ شعر به پرواز می‎آید.
و دلیل کم نوشتن و همیشه بسیار کوتاه نوشتنم این است؛ زیرا، خدای من، من که نمی‎توانم تمام روز صورتم را اصلاح کنم.
و اگر ناچار به نوشتن کتابی مانند <بودنبروک‎ها>ی توماس مَن می‎گشتمْ بنابراین ناگوارترین شرمندگی به سراغم می‎آمد.
 
کانت و سیب‌زمینی
در وسطِ پیاده‎رو خیابانِ کانت در منطقۀ شارلوتنبورگ یک سیب‎زمینی افتاده است. احتمالاً کسی آن را همین حالا گم کرده؛ زیرا این بعید است که یک سیب‎زمینی بتواند برای مدتی طولانی بر روی پیاده‎رو باقی بماند.
شاگردِ آرایشگر از داخل آرایشگاه چشمش به سیب‎زمینی می‎افتد. آدم از میان شیشۀ پنجره می‎تواند ببیند که چطور او سریع دست‎هایش را خشک می‎کند تا با عجله بیرون بیاید و آن را بردارد. یک مرد سالخوردۀ عینکی هم چشمش به سیب‎زمینی افتاده و قدم‎هایش را سریع ساخته است. اما من یک موقعیت بهتر دارم که حریف گشتن با آن ممکن نیست: من با برداشتن دو قدم به سیب‎زمینی می‎رسم؛ آن را برمی‎دارم و در کیفِ مدارکم قرار می‎دهم ...
این کیف‎های مدارک به این دلیل بسیار سودمندند، چون هیچکس از خارجِ کیف نمی‎تواند تشخیص دهد چه چیزی داخل آن است. اگر کسی حالا من را با کیف مدارک ببیند شاید فکر کند که من اوراق قرضۀ معادن مسِ اوتاویِ خودم راْ در آن حمل می‎کنم. 
در حقیقت کیفِ مدارکم حاویِ چند روزنامۀ قدیمی است که جمع می‎کنم و آنها را کیلوئی می‌فروشم؛ علاوه بر آن یک شاه‎ماهی اطلسیِ دود داده شده برای شام امشب؛ کتاب ضیافت افلاطون در نسخۀ عالی از گ. اشتالباوم؛ و حالا هم یک سیب‎زمینی از خیابان کانت.
این را از خارجِ کیف هیچکس متوجه نمی‎شود؛ اما اگر هم کسی آن را متوجه شود برایم مهم نیست و احتمالاً باعث هیچگونه اغتشاشی نمی‎گردد. حالا روزنامه‎های قدیمی، شاه‎ماهی اطلسی، ضیافت افلاطون و سیب‎زمینی خوب با هم هماهنگی می‎کنند و یک تصویرِ صحیح از وضع فعلیِ زندگی معنوی آلمانی‎ها پس از جنگ می‎دهند ...
آه، ایمانوئل کانتِ بزرگ، تو که در خیابانت امروز این کشفِ شادیبخش نصیبم گشت، در آینده نیز دستان برکت‎دهنده‎ات را بر بالای سر مردمِ منطقه‎‎ات نگهدار، زیرا آنها باید برای زنده ماندن سخت مبارزه کنند.
 
رازهای نویسنده
یک مرد فرهیختۀ ایتالیائی موفق گشته ثابت کند که دانته یک پسرِ نامشروع داشته است. این پسرِ نامشروع جووانی نامیده می‎گشت، اما کسی نه چیز بیشتری از او می‎داند و نه اینکه مادر او چه کسی بوده است.
مرد فرهیختۀ ایتالیائی پس از این کشف فوق‎العاده شاد و سعادتمند می‎گردد. دانته خودش در لحظه‎ای که متوجه می‎شود یک پسر نامشروع دارد نمی‎توانسته چنین شاد و سعادتمند بوده باشد که فرد فرهیختۀ ایتالیائی هنگام کشفِ خود گشت.
زیرا دانستن اینکه دانته یک پسر نامشروع داشته از بزرگترین اهمیت برخوردار است. گردنه‎های تاریک‎روشنِ کمدی الهی، معماها و زیبائی‎های تلخ آن ابتدا زمانی قابل درک می‎گردند که ما بدانیم دانته یک پسر نامشروع داشته و بنابراین نمی‎توانسته به همسرش جنا و به معشوقه‌اش بئاتریس وفادار بوده باشد. همه‌چیز در یک نورِ جدید ظاهر می‎شود. در نورِ گزارشِ روزنامه‎های محلی.
همچنین چند سال قبل مورخانِ ادبی فرانسه پس از پژوهش در بارۀ ماجرایِ عشقی ویکتور هوگو با خوشحالی کشف کردند که به این نویسنده توسط همسرش خیانت شده است. و آنها بعد از کشف این راز در هفته‎نامه‎های خود فریادِ شادِ وحشیانه‎ای کشیدند و در مورد آن کتاب‎ها نوشتند.
از این کشف بخصوص آقای لوئی بارتو که ما او را می‌شناسیم سهمی به خود اختصاص داد. آقای بارتو نه تنها یک سیاستمدار معروف فرانسوی بلکه همچنین یک مورخ ادبی با طبعی لطیف می‌باشند.
بسیار خوب. اما حالا جواب این پرسش چیست: آیا هومر بیماریِ آمیزشی داشته است؟ تحقیق در این مورد اندکی سخت است، اما درود بر آن زبانشناسِ کلاسیکی که موفق شود برای این پرسش توضیحات آگاهانه و اکتشافاتی را که ما مایل به شنیدن‎شان هستیم تحویل دهد.
تمام اینها اینطور قابل توضیح‎اند: بسیاری برای تحصیلِ هنرِ نویسندگی هجوم می‎آورند تا با آن فقط یک مقام بورژوائی بدست آورند یا مقام بورژوائی خود را حفظ کنند. این افراد برای ایده و طنینِ خوشِ اثر ادبی کوچکترین احساسی ندارند؛ ایده و طنینِ خوش اگر برایشان نفرت‎انگیز نباشد اما کاملاً بیتفاوت است. و از آنجا که آنها باید کاری انجام دهند بنابراین شاشدانِ نویسندگان را که از نظر ذهنی به آنها نزدیکتر است می‎کاوند.
برخی از پرورش‌دهندگانِ گل رز خود را با شته‎ها بیشتر از گل‎های رز مشغول می‎سازند.
 
طلا
ارتشِ تیلی به سمت شمال تا اطراف کوه‎های تورینگن پیشروی کرده بود؛ در آن اطراف تمام روستاهای فرانکونی در آتش می‎سوختند.
و همیشه در چنین مواقعی وقتی ارتش روستائی را ترک می‎کند و به پیشروی ادامه می‎دهدْ سپس بلافاصله غارتگران می‎آیند و روستا را برای یافتن ردِ یک خوک یا یک بشکه شراب یا دهقانی که بشود طلایش را با زور گرفت جستجو می‎کنند.
اما دهقانان این جریان را خوب می‎شناسند و می‎دانند کسانیکه بعد از ارتش می‎آیند از بدترین مردمان هستند. بنابراین آنها هنوز همانجائی که هستند، در کوه‎ها و حفره‎ها پنهان باقی‌می‎مانند، و انتظار می‎کشند تا مزاحمت کاملاً به پایان برسد.
چرا والنتینِ سالخورده هم مانند بقیه هوشمند نبود؟ او نمی‎توانست بیشتر از این تا رفتن غارتگران صبر کند، او پیش از وقت از مخفیگاه خارج می‎شود و برای سرکشی به اموالش به سوی خانۀ دهقانی خود می‎دود؛ و در این هنگام به دست فرماندۀ غارتگرانْ جولیوس فون لاوبنهایم گرفتار می‎شود، و حالا فقط خدا باید به او رحم کند.
حالا او در حیاط خانۀ دهقانیِ خود کاملاً برهنه با طناب به یک نردبان بسته شده و بر روی زمین قرار دارد، زیرا او به دلیل خودداری از تسلیم کردن طلای خود باید شکنجه می‎گشت.
در مقابل او لاوبنهایم ایستاده بود، یک مردِ مو خاکستری که از ظاهرش مشخص بود تمام عمر برای انجام کارهای بد بر روی زین اسب نشسته است. او یک پالتوی خز پوشیده بود که روزی به یکی از امرای رُم تعلق داشت، و در دستانش جواهرات سرقت شده از اموال کلیسا می‎درخشیدند. گروه غارتگرِ او اما به دور دهقانی که بر روی زمین قرار داشت جمع شده بودند، همقطارانی بد که در حال شادی کردن انتظارِ شکنجه شدنِ مرد برهنه را می‌کشیدند. همچنین یک زن به نام لومباردین ماریا در میان آنها بود که با وجود لوچ بودن اما زنی زیبا بود.
فرماندۀ غارتگران طناب را آزمایش می‎کند ببیند آیا محکم بسته شده است، سپس به دهقان می‎گوید: "من روش خشونت‎آمیز را دوست ندارم و دلم می‎خواست این جریان صلح‎آمیز به انجام برسد. اما تو نمی‎خواهی. لجوجانه و شرورانه ادعا می‎کنی که هیچ طلائی نداری. و بدیهی است که دروغ می‎گوئی. آخرین برداشتِ محصول خوب و اجاره بها اندک بود، و تو باید درآمد زیادی کسب کرده باشی. جائی باید یک گلدان یا جعبۀ پُر از طلا باشد؛ کاملاً پُر از انگشتر و گردنبندهای طلا؛ سکه با تصویر اعلیحضرت امپراتور و شهرهای ونیزی با مارکوسِ مقدس و شیرش."
چشم‎های فرمانده در حال صحبت کردن گشاد و سیاه می‎گشتند: "این آن چیزیست که ما احتیاج داریم، طلای زیاد، طلای سنگین. و چون تو آن را با میل به ما تسلیم نمی‌کنی، بنابراین مجبورم از وسیلۀ معمولی شکنجه استفاده کنم، و این تو را به زودی به حرف خواهد آورد."
فرمانده سپس پسر تقریباً شانزده ساله‎ای را که در پسزمینۀ حیاط در کنار یک اجاقِ گداخته مشغول کار بود مخاطب قرار می‎دهد. این پاسکال بود، قبلاً خدمتکار دوشس فون کِلِوه، که چون کشتن بیشتر از عطر پاشیدن او را سرگرم می‎ساخت از خدمت فرار کرده بود.
فرمانده می‎گوید: "پاسکال، وسیلۀ ضروری را بیاور؛ تو می‎توانی اولین مرحله را خودت به عهده بگیری، این قلب جوانت را قوی می‎سازد."
پسر از اجاق یک توده ذغال گداخته را با بیل برمی‎دارد، آن را به محل شکنجه می‎برد و در بالای سینه دهقان نگهمیدارد.
فرمانده یک بار دیگر دهقان را مخاطب قرار می‎دهد: "من برای آخرین بار می‎پرسم، آیا می‎خواهی با زبان خوش طلاهایت را تسلیم کنی؟"
دهقان والنتین یک مرد درشت اندام و استخوان سختِ شصت ساله بود. او خود را در بند تکان می‎دهد، چشم‎هایش را می‎بندد و زمزمه می‎کند: "من طلا ندارم."
فرمانده می‎گوید: "بنابراین به نام خدا شروع می‌کنیم" و به پاسکال نگاه می‎کند. پاسکال لب پائین خود را به دندان می‎گیرد، لبخند می‎زند و با احتیاط ذغال گداخته را بر روی سینۀ برهنه دهقان می‎ریزد.
دهقان طوری نعره می‎کشید که آدم می‎توانست از فاصلۀ دو کیلومتری آن را بشنود، او وحشیانه طناب را می‎کشید و با سر به چوبِ نردبان می‎کوبید.
فرمانده فریاد می‎زد: "آیا طلایت را تسلیم می‎کنی؟"
مرد شکنجه گشته فریاد می‎کشید: "من طلا ندارم." و وقتی پاسکال ذغال گداخته را بر روی سینۀ او می‌گستراند و با بیل محکمتر بر روی گوشت فشار می‎آورد باز هم فریاد می‎کشید: "من طلا ندارم."
لومباردین ماریا مشت‎هایش را به کمر گذاشته و خود را به روی او خم ساخته بود و طوری می‎خندید که اشگ از چشم‎هایش به پائین می‎چکید.
فرمانده جولیوس فون لاوبنهایم دستور می‎دهد: "حالا مرحلۀ دوم!"
مرحلۀ دوم همان نوشیدنیِ مشهور سوئدی بود. دو سرباز توسط یک شلنگْ پِهِنِ با ادرار رقیق شده را در دهان دهقان می‎ریختند و سپس بر روی معده‌اش فشار می‎آوردند، طوریکه عصارۀ تهوع‎آور از دهان رو به بالا می‎جهید. این کار را سه بار انجام می‎دهند، و پس از هر بار از طلاهایش می‎پرسیدند، و هر بار او در حال ناله و فریاد تکرار می‎کرد: "من طلا ندارم." آنها پوست او را از بدنش پاره می‎کنند، چشمش را از حدقه بیرون می‎کشند، اما او تسلیم نمی‌شود. در این وقت سربازها عصبانی می‎شوند و با چماق اندام او را خُرد می‎سازند.
فرمانده می‎گوید: "کافی‎ست، او را باز کنید."
او به دهقان که مانند یک قطعه حیوانِ ذبح گشته بر روی زمین افتاده بود نزدیک می‎شود و می‎گوید: "مرد بیچاره، دلم برایش می‎سوزد. شاید واقعاً طلائی نداشته باشد؛ اما ما هرآنچه می‎توانستیم انجام دادیم و احتیاج نداریم خودمان را سرزنش کنیم."
سپس دستکش بر دست می‎کند و از میان حیاط به سمت اسبش که در بیرون آماده ایستاده بود می‎رود.
او می‎گوید: "ما از گدار بالائی به سمت صومعۀ سنت لورنس می‎تازیم." و سوار اسب می‎شود.
اما به محض آنکه سرش را برمی‎گرداند که ببیند آیا افرادش آماده‎اند، می‎بیند که پاسکال و لومباردین ماریا هنوز در حیاط باقیمانده‎اند. آنها بر روی دهقان زانو زده بودند و گردنش را فشار می‎دادند. فرمانده فریاد می‎زند: "شماها آنجا چکار می‎کنید؟"
پاسکال پاسخ می‎دهد: "ما خلاصش می‎کنیم. او دیگر هیچ ارزشی ندارد."
در این هنگام فرمانده دچار یک خشم بزرگ می‎شود و فریاد می‎زند: "آیا مگر مسیحی نیستید. آیا پنجمین فرمان را نمی‎شناسید؟ چطور می‎توانید انسانی را که اعتراف نکرده است بکشید؟ فوری بیائید اینجا."
آن دو از جا می‎جهند، سر و پاهای دهقان را می‎گیرند، او را بر روی تودۀ پِهِن پرتاب می‎کنند و سپس در حال خندیدن به سمت بقیه می‎دوند که با جرنگ جرنگ در جادۀ روستا می‎تاختند.
*     *
*
حالا شبِ شرجی تابستان بر روی روستای ویران ایستاده بود. بوی سوختن در چمن‎ها محکم نشسته بود و در افق شعله‌های آتش می‎درخشیدند. حدود نیمه‌شب از شرق یک رعد و برقِ خاموش می‎گذرد و برق‎هایش با یک نور ضعیف بدنی را روشن می‎سازند که بر روی تودۀ پِهِن قرار داشت و به نظر می‎رسید که در حال فاسد شدن است.
اما هنگامیکه هوایِ صبحگاهی در میان درختان می‎لرزدْ زندگی به اندام کوبیده شده می‎آید. او تکان شدیدی می‎خورد، خود را می‎چرخاند و از تودۀ پهِن به پائین می‎غلطد. در آن پائین مدت زیادی بیهوش باقی‌می‎ماند. در این وقت خورشید از میان بوته‎ها نگاه می‎کند و همه چیز را گرم می‎سازد، و حالا اندام دهقان مانند یک حیوان زنده می‎شود. او با کمک گرفتن از زانو و چانه رو به جلو می‌خزد. به این ترتیب به دیوار خانه می‎رسد، بعد به سمت راست تا گوشه‎ای که اصطبل قرار داشت می‎خزد. در آنجا زمین را بو می‎کشد و خاک را با سر به سمت راست و چپ جاروب می‌کند. پس از لحظه‎ای درِ یک جعبه ظاهر می‎شود. دهقان آن را از گرد و غبار پاک می‎کند؛ تا اینکه در با یک تکان باز می‎شود. جعبه تا لب از سکه‎های طلا پُر بود.
حالا او خود را در آن خم می‎سازد، لب‎هایش را بر روی طلا می‎مالد و پس از آنکه مطمئن می‎شود جعبه مانند قبل پُر است از شادی مانند حیوان خرخر می‎کند. سپس سرش را در سکه‎ها فرو می‎برد. او به طلا دندان می‎زد، دهانش را از سکه پُر می‎ساخت و با آن غرغره می‎کرد و در این حال از شادی فریاد می‎کشید.
*     *
*
و به این ترتیب دو روز بعد پسرش او را پیدا می‎کند: مُرده، با سری فرو کرده در آشِ طلا.
 
بایونا
همسرِ سالخوردۀ مردِ ماهیگیر هر بعد از ظهر بر روی نیمکتِ مقابل هتل می‎نشیند و گلابیِ تُرش می‎فروشد. هر بعد از ظهر من در کنار او می‎نشینم و از او برای بیست سنتیمو گلابی ترش می‎خرم، که بعداً آنها را از پنجرۀ راهرو به باغ می‎اندازم؛ آنها را حتماً کسی پیدا خواهد کرد.
همسرِ سالخوردۀ مردِ ماهیگیر برایم تعریف می‎کند، و من آن را دقیقاً بدون آنکه قادر به تحقیق باشم بازگو می‎کنم: شوهرم هر بعد از ظهر ساعت شش با کشتی کوچک بخاری به دریا می‎رود و شب را بیرون می‎ماند. اگر ماهی‎ها آنجا باشند او ساعت هشت صبح برمی‎گردد. اما ماهی‎ها معمولاً آنجا نیستند، آنها با جریان آب به سمت پرتقال می‎روند، سپس او ساعت دوازده ظهر برمی‎گردد؛ چیزی می‎خورد، چند ساعت می‎خوابد و دوباره به اسکله می‎رود. ما به زحمت بیشتر از دو یا سه پزوتا در روز کسب می‎کنیم.
بنابراین این هجده ساعت کار در روز است. یا هجده ساعت کار در شب.
من در روزیکه زن سالخورده  این را برایم تعریف می‎کند به اسکله می‎روم تا آنجا را تماشا کنم. کشتی‎های کوچک بخاری آنجا قرار دارند، با انبوهی از تورهای سیاهِ ماهیگیری بر روی عرشه؛ و در زمان مناسب ماهیگیران می‎رسند، هرکدام در یک دست کت چرمی، و در دست دیگر یک دستمال با کمی غذای پیچیده شده در آن.
آنها دارای اندام بزرگی نیستند، اما محکم و مستقیم‎اندْ با چهره‎های آرام و اندکی مربع شکل. همه خوشحالند و شوخی می‎کنند؛ آنها می‎خندند، با هم شوخی می‌کنند و همدیگر را هُل می‎دهند، و دو نفر از جوانان یک روزنامه را بصورت یک توپِ مچاله کرده و در مسیر رفتن به سر کار بر روی دریا فوتبال بازی می‎کنند.
 
حالا شرحِ وقایع شهر بایونا به ترتیبِ تاریخ در نسخۀ جدیدی منتشر شده است؛ آدم می‎تواند اینجا کتاب را در داروخانه به قیمت پنج پزوتا بخرد. زیرا بایونا در شهرستان بیگو در کنار اقیانوس اطلسْ حالا یک استراحتگاه کوچک ساکتِ ساحلی‎ست ــ آلمانی‎های از مادرید با کمال میل به اینجا می‎آیند ــ، و یک تاریخ باشکوه پشت سر خود دارد. این شهر در کنار راهِ آبی قرار گرفته، جائیکه همیشه چیزی اتفاق می‎افتد.
من برخی داده‎ها از این شرحِ وقایع را رونویسی می‎کنم.
در 14 اکتبر 1740 مردم بایونا کشتی انگلیسی <ماریا> را تصرف می‎کنند؛ بار: کره، پارچه و محموله‎های دیگر.
در 16 فوریه 1741 کشتی جنگی از بایونا به نام <عیسی ماریا> کشتی انگلیسیِ کاپیتان پارکر به نام <پالی> را تصرف می‎کند؛ بار: آزادماهی اطلسِ خشک کرده به ارزش 76000 رئال.
در 27 اوت همان سال کاپیتان کورز بایونائی یک کشتی هلندی سی تُنی می‎آورد؛ بار: کلاه و پنیر.
در 27 نوامبر همان سال کشتی بایونائیِ <سان تلمو و ارواح> کشتی انگلیسی <ویلیام> را تصرف می‎کند؛ بار: نمک، لیمو، پرتقال و تنباکو.
این در زمان قدیم بود. من این داده‎ها را به این دلیل بازگو کردم، زیرا می‎دانم که خواندن چنین چیزی هر فرد سالمی را خوشحال می‎سازد.
مورخ اضافه می‎کند: محموله‌های مصادره شده را در شهرداری انبار می‎کردند، و گاهی محموله‎ها بقدری زیاد بودند که هر سگ در بایونا با یک گِرده پنیر هلندی در دهان در اطراف می‎گشت.
 
ساعت دوازده ظهر است و جهان ساکت ایستاده.
من در ساحل زیر چتر نشسته‎ام. (آه، نه بخاطر محافظت کردن خود از باران، بلکه بخاطر محافظت از این خورشید وحشتناک. سه ماه است که ما نمی‎دانیم باران چیست و یک ابر چگونه دیده می‎شود، از سه ماه پیش آسمانِ آبی رنگ می‎سوزد؛ و فقط کسی که سه ماهِ تمام این را تحمل کرده باشد می‎داند که چطور آسمانِ آبی می‎تواند از حلق انسان خارج شود.)
من در ساحل زیر چتر نشسته‎ام و آن پشت در افق خانه‎هایِ سفید اسکله می‎درخشند.
اسکله؟ اجازه بدهید، کدام اسکله؟ در آن پشت دریای گسترده و باز است، آنجا تا نیویورک هیچ اسکله‎ای وجود ندارد.
من عینکم را به چشم می‎زنم: در آنجا کاملاً واضح خانه‎ها هستند، با پنجره‎ها و درها؛ یک اسکلۀ طولانی. اما آنجا تکان شدیدی می‎خورد، اسکله یک موج می‎شود، ناپدید می‎گردد و دوباره می‎آید.
یک سراب. شاید هم انعکاس موجشکنِ اطراف یک آبسنگ در فاصلۀ دور، بی‎اندازه دور در تنهائی. چه خوب که آن را دیدم. دیدن این مهمتر از مطالعۀ مجدد نمایشنامۀ <کاترین فون هایلبرون> از هاینریش فون کلایست است. این مهمتر و زیباتر و بسیار بسیار ساکت‎تر است.
 
توماس مَن در <مرگ در ونیز> یک استراحتگاه توریستی با ساحل شنی و یک استراحتگاه توریستی با ساحل سنگی را با هم مقایسه می‎کند و می‎گوید (تقریباً): آدم در استراحتگاه‎های توریستیِ دارای ساحل شنی بیشتر با دریا ارتباط برقرار می‎کند. این شاید تنها باری باشد که این نویسندۀ بزرگ چیزی را اشتباه و بد مشاهده کرده می‎گوید.
دقیقاً برعکس آن صحیح است. آدم بر روی ساحل شنیِ هرینگزدورف همیشه پنج متر از دریا دور می‎ماند. در اینجا اما کوه قلوه‎سنگ‎های خود را تا فاصلۀ دوری در اقیانوس می‎پراکند، و تو می‎توانی بر رویشان بدون خطر یا اما فقط با خطر اندکی راه بروی. تو خود را به لایه‎های گرانیت می‎چسبانی، و پاْ با لمس کردنْ بلوکِ امنی را که تکان نخوردْ جستجو می‎کند. سپس یک بستر سنگی برای دراز کردنِ پا می‎یابی، دریا کاملاً چسبیده به توست، طوریکه می‎توانی دستت را در آن فرو کنی؛ بله، در زیر تو دریا غرغره می‎کند، چشمک می‎زند و مانند طاقِ سبزی با هزاران سنگ قیمتی جرقه می‎زند، و خرچنگ‎ها آنجا نشسته‎اند و از گوشۀ چشم به تو نگاه می‎کنند.
فقط تو اجازه نداری به خواب روی. دو ساعت دیگر مَد از راه می‎رسد و می‎تواند تو را بگیرد و محکم نگاه دارد؛ و شاید هم خرچنگ‎ها فقط منتظر آن هستند.
 
مدال مجیدی. (یک داستان واقعی)
هنگامیکه عربی پاشا در جلسه می‎پرسد چه کسی شجاعت دارد به رمله برود و حاکم را بکشد، در این وقت پانزده نفر بلند می‎شوند. سروان مصطفی، دو گروهبان به نام سلیم و فهیم و دوازده فرد معمولی. عربی پاشا دستور می‎دهد آن پانزده نفر جلو بیایند و به آنها تعلیم می‎دهد. او مصطفی را به عنوان رهبر عملیات تعیین می‎کند، سلیم و فهیم را به عنوان معاونینش. و سپس به آنها می‎گوید: "شماها می‎دانید که حاکمْ سرزمینِ پدری ما مصر را به غریبه‎ها فروخته است. او انگلیسی‎ها را به اینجا خوانده و ادارۀ پولِ کشور را به آنها سپرده است، با آنکه ما مصری‎ها این کار را خیلی بهتر می‎فهمیم. او همچنین برای شخم زدن زمین موتورهای تازۀ بخار وارد کرده است؛ و خیابان‎ها باید تمیز شوند، و دکترها داخل سرزمین ما شده‎اند تا به ما بر ضد آبله واکسن بزنند؛ که چیزی بجز سحر و جادو نیست. بنابراین من، عربی، برگزیدۀ مردم، یک قیام در تمام مصر برپا کردم و در راه خدا قدم برداشتم. و به این دلیل باید حاکم بمیرد. ارتش و پایتختش از او جدا شده‎اند، و او خودش به کاخ تابستانی در کنار دریا فرار کرده است. شماها به آنجا می‎روید، کاخ را تسخیر می‌کنید و دشمنِ سرزمین را به مجازات می‎رسانید."
عربی پاشا بلافاصله پس از پایان صحبت از کنار خود شمشیرش را برمی‎دارد، آن را می‎بوسد و به کمر مصطفی آویزان می‎کند: "این شمشیرِ خالد است، او با این شمشیر در کنار فرات بر علیه کافران مبارزه کرد. سپس احمد بن طولون که مصر را ساخته است آن را حمل می‎کرد؛ و در زمان ما ابراهیم در جنگ‎هایش بر علیه مکهْ جائیکه پیامبر آرمیده است از این شمشیر استفاده کرد. من این شمشیر را از گورش برداشتم، و تو زمانی این شمشیر را برایم برمی‎گردانی که با خون حاکمِ خائن رنگین شده باشد." سپس مصطفی و افرادش به عبا و ریشِ پیامبر قسم می‎خورند که به هر نحو شده حاکم را به قتل خواهند رساند، و در همان ساعت به سمت کاخ تابستانی، جائیکه حاکم زندگی می‎کرد راهپیمائی می‎کنند. آنها در راه شمشیرهایشان را تکان می‎داند، مانند قاتلین فریاد می‎کشیدند و یک آواز دلیرانه می‎خواندند، طوریکه مردم توقف می‎کردند و به همدیگر می‎گفتند: آنها برای به قتل رساندن حاکم، دشمن سرزمین پدری به رمله می‎روند.
حاکمی که این توطئه بر علیه او بود محمد توسیک مصری نامیده می‎گشت، و در این زمان در کاخ تابستانی‎اش در رمله در کنار دریا زندگی می‎کرد. او به آنجا عقب‎نشینی کرده بود و انتظار می‎کشید ببیند که انقلاب و تمام این چیزهای تازه چگونه سپری خواهد گشت. زیرا بدون هیچ شکی یک انقلاب بزرگ در تمام سرزمین در جریان بود. دهقانانِ گرسنه پرندگان را می‎کشتند، مردم عامیِ خشمگین در اسکندریه مسیحیان را می‎کشتند؛ ارتش از بین رفته بود، و در کنار ساحل کشتی‎های جنگی انگلیسی‎ها قرار داشتند و منتظر لحظۀ مناسب بودند. و چون در شهر اوضاع وحشیانه پیش می‎رفت بنابراین محمد توسیک به کاخش در رمله رفته بود، از آنجا به دریا و به باغش و چشمه‎های درون آن نگاه می‎کرد و شگفتزده بود که چطور مردمِ با تقوی می‎توانند چنین بی‌منطق باشند.
او توصیۀ وزیر خود را که اعتقاد داشت باید پاسخِ شورش را با آتش و شمشیر داد رد کرده بود. زیرا اولاً او خشونت را دوست نداشت؛ ثانیاً یک مرد با تقوا باید همیشه و همیشه آنچه را که الله در زمان خشم و مهربانی می‎فرستد فروتنانه بپذیرد. و اما در نهایت همیشه آن چیزهائی بهترین شکوفه را می‎دهند که به آرامی و بدون دخالت‌هایِ عجولانه و احمقانه مدیریت گشته‌اند.
چه چیزی می‎تواند بیشتر از یک سر ارزش داشته باشد، که در مورد سرنوشتش خداوند از قبل تعیین کرده است، بدون آنکه ما احمق‎ها بتوانیم کوچک‎ترین تغییری در آن بدهیم.
بنابراین محمد توسیک در کاخش نشسته بود و انتظار می‎کشید. و هنگامیکه او از پنجره سروان مصطفی و بقیۀ قاتلین را در حال آمدن به سمت کاخ می‎بیند بلافاصله درک می‎کند که این چه معنی می‎دهد. زیرا آنها چهره‎های بسیار خشمگینی داشتند، شمشیرهای خود را در هوا تکان می‎دادند و حرکات‎شان وحشیانه و وحشتناک بود. آنها از میان باغِ گل سرخ به سمت کاخ می‎آمدند. اما آنها در امتدادِ مسیر اصلی نمی‎رفتند، ــ آنجا به زنجیری یک تابلو با کلمات <عبور ممنوع> آویزان بود ــ بلکه از یک بیراهه از زیر درختان شاه‎بلوط می‎آمدند. سپس پس از توقف در میدانِ بزرگْ سروان مصطفی یک بار دیگر سخنرانی می‎کند و دستور می‌دهد افرادش برای آخرین بار به شمشیرشان قسم بخورند که در برابر هیچ مقاومتی عقب‎نشینی نخواهند کرد، هرچقدر هم که بخواهد خون ریخته شود.
محمد توسیک بعد از دیدنِ درخشش شمشیرهای مرگبار در زیر نورِ خورشید یکی از خادمین را پیش خود می‎خواند و به او می‎گوید: "علی، چند آقا دارند به اینجا می‎آیند و می‎خواهند من را به قتل برسانند. آنها را به سالن سبز هدایت کن و از آنها خواهش کن که لحظه‎ای صبر کنند."
توطئه‎گران هنگامیکه درِ کاخ به رویشان گشوده می‎شود بسیار تعجب می‎کنند. آنها در واقع اینطور تصور می‎کردند که پس از شکستن در نگهبانانِ آنجا را قتل عام خواهند کرد. سپس از پله‎ها به بالا هجوم برده و حاکم را که باید بزدلانه خود را مانند موش در گوشه‎ای مخفی ساخته باشد در تمام اتاق‎ها جستجو خواهند کرد. سپس سروان مصطفی فریاد خواهد کشید: "کجا خودت را مخفی ساخته‎ای، بدبختِ بیچاره؟ کجا خودت را با پول‎هایِ حرامت که بخاطرشان ما را فروختی مخفی ساخته‌ای، خائن سگ!" و پس از کشف کردن او در پشت یکی از درها او را به جلو خواهند کشید، وحشیانه به او فریاد خواهند زد: "تو همان هستی که سرزمینِ مصر را به خارجی‎ها فروخته است؟ بنابراین بمیر و برو به جهنم." و بلافاصله همزمان شمشیرهایشان را در سینه‎اش فرو خواهند کرد.
آنها حالا بجای تمام این تصورات در برابر خود یک خدمتکار پاگون‎دار را می‎دیدند که از آنها با احترام استقبال می‎کند و می‎گوید: "آیا آقایان می‎خواهند لطفاً چتر و عصای‎شان را اینجا قرار دهند."
او سپس آنها را از طریق پله‎هائی که با یک فرشِ ضخیم و نرم پوشیده شده بود و صدای گام‎ها را خنثی می‎ساخت به بالا هدایت می‎کند. در سالن سبز اما برایشان صندلی‎هائی قرار داده می‎شود که با پارچه ابریشمی پوشیده شده بودند، و از آنها خواهش می‎شود یک لحظه صبر کنند. عالیجناب فوری افتخار خواهند داد.
این همان سالن سبز کوچکی بود که آدم می‎توانست از پنجره‎هایش به دریا نگاه کند. به دیوار عکس‎هائی از شاهزادگان و شاهزاده‌خانم‎های قدیمی آویزان بود، که جدی و ملایم از بالا به سروان مصطفی و افرادِ قاتلش نگاه می‎کردند. مجسمه‎های مرمری ساکت در گوشه‎های سالن قرار داشتند، و در بین پنجره‎ها مجسمه‎ای از پلی‌هیمنیا دختر زئوس قرار داده بودند که انگشت سفیدش را هشدار دهنده در کنار دهانِ ساکتش قرار داده بود. و میزها از طلا و سنگِ لاجورد بودند، و بر روی بخاریِ دیواری که از سنگ‎های سبزی ساخته شده بود یک ساعت کوچک پایه‎دار قرار داشت و چنان آهسته زمزمه می‎کرد که آدم به سختی جرأت می‎کرد نفس بکشد.
برای مدتی هر پانزده قاتل کاملاً ساکت بر روی صندلی‎های ابریشمین خود نشسته بودند و خجولانه به همدیگر نگاه می‎کردند. سپس سلیم در حالیکه صندلیِ سرخ رنگ کنار بخاری دیواری را لمس می‎کرد به فهیم زمزمه می‎کند: "نگاه کن، این مخمل واقعی است."
فهیم زمزه می‎کند: "و لوستر از کریستال کوهستانی‎ست"
سروان مصطفی زمزمه می‎کند: "خیلی جذاب است."
سلیم زمزمه می‎کند: "آیا بخاری دیواری از مرمر است؟" و سنگ سبز را با دست لمس می‌کند.
در این لحظه ناگهان در پشت سرشان یک در گشوده می‎شود و همه آنها وحشتزده از جا بلند می‎شوند. حاکم در میان آنها ایستاده بود.
آنها همه تعظیم می‎کنند. اما حاکم دوستانه می‎گوید: "آیا آقایان نمی‎خواهند بنشینند؟"
او خودش هم بر روی صندلیِ سرخ رنگ در کنار بخاری دیواری می‎نشیند و با حرکت دست آنها را به نشستن دعوت می‎کند، طوریکه آنها به عنوانِ انسانی شایسته نمی‎توانستند بجز آنکه بر روی صندلی‎های خود بنشینند کار دیگری انجام دهند. سپس او به رهبر گروه عملیات می‎گوید: "آیا شما سروان مصطفی هستید؟"
او جواب می‎دهد: "در خدمتم، عالیجناب."
"من شما را بخاطر می‎آورم؛ شما تا دو سالِ قبل در اسکندریه در گردان دوم خدمت می‎کردید؛ سپس اگر اشتباه نکنم به منطقۀ نوبه رفتید."
سروان مصطفی به سختی نفس می‎کشید. او به رفقایش نگاه می‎کند، سپس به شمشیر بر روی زانویش که خالد در جنگ کنار فرات و ابراهیم بر علیه کافران به کار برده بود. او لحظۀ انجام مأموریت را مناسب نمی‎یافت. چطور باید آدم در حالیکه بر روی صندلی مخملی نشسته و با مردی صحبت می‎کند به او بگوید: در ضمن من این افتخار را دارم که شما را حالا به قتل رسانم.
حاکم همچنین از شرایطِ سلیم و فهیم جویا می‎شود. و هنگامیکه سلیم برای پاسخ دادن قصد داشت از جا بجهد و خبردار بایستد او دوستانه می‎گوید: "خواهش می‎کنم، راحت باشید و نشسته باقی‌بمانید. شما باید راهپیمائی خسته کننده‎ای پشت سر گذارده باشید" و در حالیکه به همۀ آنها نگاه می‎کرد اضافه می‎کند: "هوا واقعاً گرم است؛ و در جاده یک گرد و غبار برپاست! آبپاشی اصلاً هیچ کمکی نمی‎کند، در لحظۀ بعد بلافاصله همه چیز دوباره خشک می‎شود."
دیگران هیچ پاسخی نمی‎دادند، و یک مکث برقرار می‎گردد. آدم فقط زمزمۀ آهستۀ ساعت کوچک پایه‎دار روی بخاری دیواری را می‎شنید که بسیار آهسته، بسیار آهسته، بسیار آهسته بود، و با این وجود اما چنان نیروئی داشت که بتواند کلمۀ درستِ یک مرد شجاع را در گلو خفه سازد.
سپس حاکم از جا بلند می‎شود و به مصطفی می‎گوید: "آقای سروان، من واقعاً خوشحالم که شما به خودتان زحمت دادید به اینجا پیش من بیائید. زیرا من مدت‎ها بود که منتظر این فرصت بودم تا به شما مدال مجیدی اعطاء کنم."
مصطفی در حالیکه صورتش از سرخی می‎درخشید از جا می‎جهد. او خبردار می‎ایستد، شکمش را به داخل می‎برد و سینه‎اش را جلو می‎دهد، دقیقاً همانطور که مربیان پروس تعلیم داده بودند. حاکم دست در جیب کتش می‎برد، مدال ستاره‎ای شکل را بیرون می‎آورد و با دستان خود آن را به بر روی سینۀ وفاداری که خود را به او ارائه داده بود می‎نشاند. و آهسته و باشکوه می‎گوید: "من به شما ترفیع درجه می‌دهم، شما حالا سرهنگ هستید. مدال را با افتخار حمل کنید و مواظب قلب ساده و سربازی‎تان باشید."
سپس رو به بقیۀ جوانانِ قاتل می‎کند، حالت جدی‎ای به چهره‎اش می‎دهد و می‎گوید: "شماها را برای محافظت از خودم تعیین می‎کنم. نگهبانانی که من تا حال داشتم، ... هوم ... خلاصه کنم: من در حال حاضر دارای محافظ نیستم. و به ویژه در این زمانۀ ناآرام بیشتر از هر زمان به مردان صادق و شجاع احتیاج دارم. به این خاطر شماها از همین حالا مشغول خدمت‎تان می‎شوید. بروید نزد مأمور پرداخت و بگذارید سه ماه حقوقِ شما را از پیش بپردازد." او با این حرف سلام نظامی می‎دهد و افرادش را مرخص می‎کند.
اما در این هنگام عاقبت سرهنگ مصطفی شمشیرِ خالد را از غلاف بیرون می‎کشد، آن را در هوا تکان می‎دهد و فریاد می‎زند: "الله حاکمِ مهربان ما را برای سال‎های طولانی حفظ کند." و در حالیکه بقیه آن را تکرار می‎کردند شمشیرهایشان را شجاعانه در هوا تکان می‎دهند.
از همان ساعت محافظین جدیدِ حاکم در اقامتگاه‎شان در کاخ رمله در سالن‎های خنک طبقۀ همکف که به باغ و چشمه‎هایش منتهی می‎گشت مستقر می‎شوند. و همچنین فوری یک نهار خوب جلوی آنها می‎گذارند که البته با پول انگلیسی پرداخت شده بود، اما با این وجود به دهانشان خیلی خوشمزه می‎آید؛ زیرا آنها در نزدِ عربی پاشا نهار دریافت نمی‎کردند. نهار تشکیل شده بود از گوشت گوسفند و برنج و پنکیک با گوجه‎فرنگی در قطعات بریده شده، علاوه بر آن شامپاین که کاملاً سرد بود، زیرا بطری‎ها را با یخ خنک ساخته بودند.
و به این ترتیب حاکم محمد توسیک مصری زندگی و تاج و تختش را نجات می‎دهد. البته انگلیسی‎ها تمام سرزمین را از او می‎گیرند و خود را در آن مستقر می‎سازند تا دیگر هرگز از آنجا نروند. اما او در نهایت زندگیش را حفظ می‎کند و می‎تواند هنوز یازده سالِ تمام زمستان‎ها در قاهره و تابستان‎ها در دامن دریا در رمله در صلح کامل زندگی کند. او می‎توانست بخورد و بیاشامد و شب‎ها بنا به اراده‎اش یک دختر سوریه‎ای یا ارمنی و یا یونانی را با خود به رختخواب ببرد. و این، اگر به آن خوب نور تابانده شود، تنها مطلب عمده‌ای‎ست که مهم می‌باشد.
 
کسانی که در کنار دیوار می‌نشینند
در میان شهروندان در این مورد که آیا آدم اجازه دارد به گداهائی که در کنار دیوارها می‎نشینند پول بدهد یک اختلاف وجود دارد و همچنین در این مورد که آیا در کلاهِ سربازانِ یک پا و کسانیکه مدام می‎لرزند باید سکه‎ای انداخت یا نه.
مردمی که علم اقتصاد ملی و آمار را درک می‎کنند می‎گویند: نه، نباید پول داد. زیرا اولاً مشخص شده است که بعضی از این گداها یک درآمد روزانۀ دویست مارکی دارند؛ و آدم بطور کلی اجازه ندارد هرگز صدقه بدهد، زیرا صدقه یک تحقیر و توهین به کسی است که آن را دریافت می‎کند.
این دلایل چنان متقاعد کننده‎اند که من تصمیم گرفته‎ام از حالا به بعد به گداها هر روز کمی پول بدهم.
آه؛ نه به همه؛ زیرا در غیر این صورت خودم هم کنار دیوار خواهم نشست، و بعد فقط به گدایان یک گدا افزوده خواهد گشت. اما هر روز به دو یا سه نفر پول خواهم داد و همیشه به کسانیکه غیرمحسوس‎ترینند، کسانیکه شغل‎شان را ناشیانه انجام می‎دهند و کسانیکه به نظر می‌رسد مورد بی‎توجه‌ای واقع گشته‌اند.
زیرا من معتقدم که برای مرد جوانی که بدون تقصیر یک پایش را از دست داده است درآمد روزانۀ دویست مارکی هنوز بسیار کم است. و اگر هم او روزانه پنج هزار مارک به دست آورد باز هم کم است، زیرا ما با تمام هدایای‎مان نمی‌توانیم او را یک انسان خوشبخت سازیم.
برای مثال ژنرال لودندورف هم که در جنگ بود مطمئناً در روز حداقل دویست مارک درآمد دارد. و در ضمن او بخاطر داشتن هر دو پایش خوشحال است و یک چابکی رشک‎آور پاهایش به او اجازه می‎دهد سفرهای کوچک تفریحیِ خارج از کشور انجام دهد؛ مثلاً به سوئد یا به هلند و این بستگی به میلش دارد.
هر شب، وقتی من از میخانه به محل کارِ ساکتم به سمت خانه می‎روم، آنجا در کنار دیوار و همیشه در همان مکان یک پیرمرد ایستاده است و فلوت می‎نوازد. او کوچک اندام است، موهای کوتاه کردۀ سفید دارد، و یک عینک آبی به چشم زده است و با فلوت کودکانه‎اش آهنگِ گدائی می‎نوازد.
چرا من هر شب به این پیرمرد مقداری پول می‎دهم؟
من به خود اجازه می‎دهم دلیلش را با شما در میان بگذارم: من به او پول می‎دهم، چون نواختن فلوت و عینک آبی رنگ و این موی سفید و تمام اینها تا مغز استخوانم نفوذ می‎کنند. کاملاً ساده به این خاطر. این کل اقتصاد ملی و آمار است.
مردمی که از من عاقل‎ترند اظهار نظر می‌کنند: یاوه، همه‎اش نقش بازی کردن است و مرد کاملاً سالم است. این می‎تواند ممکن باشد. اما اگر او واقعاً فقط نقش بازی می‎کند بنابراین بازیگری تواناتر از فریدریش میتروورتسر است و علاوه بر آن یک کارگردان درجۀ یک. زیرا تمام چیزهائی که انجام می‎شود؛ این ایستادنِ بی‌تکلف، این شبح تاریک و رنجور کوبیسم‎وار در برابر دیوارِ سفید یک هنر و یک شاهکارِ افسانه‎ای‎ست. من کل ایبسن‌ـ‌سیکلوسِ بِرام را دیده‎ام، از ابتدا تا انتها؛ ایبسن‌ـ‌سیلکوس بر من چنین تأثیری نگذاشت که حالا این پیرمرد فلوت‎زنِ شبانه در کنار دیوارش می‎گذارد.
در این مورد هدیه من صدقه نمی‎باشد، بلکه یک همکاری‎ست در پرداخت سهمی از دستمزدِ بسیار اندکِ هنرمندان.
 
چشمان بیگناه
سرگرد مَک کِلی زمانِ کوتاهی قبل از قیام هند در سال 1881 با گرفتن مرخصی به انگلستان رفته بود تا در چهل و هفت سالگی با یک زن ازدواج کند. او احساس تنهائی می‎کرد، زیرا کوچکترین قلعه در هندوستان به نام آلبرت که در وسط جنگلِ بزرگ باتلاقی قرار داشت تحت فرماندهی او بود. در آنجا شب‎ها زوزۀ حیوانات وحشی شنیده می‎شود، در روز اما برفِ نشسته بر هیمالیا کاملاً آرام و تنها در میان رنگ سبز درختان می‎درخشد. در غیر اینصورت فرمانده قلعۀ آلبرت روز به روز چیزی بجز صورت سی نفر سربازِ بومی نمی‎دید و اگر اتفاقی نمی‎افتاد یک بار هم یک گروهبانِ ایرلندی را که نامه از دهکدۀ شاهپور می‎آورد و همچنین هر شش یا هفت هفته آقایانِ بازرس را که آدم باید با آنها مشروب می‎نوشید.
به این خاطر سرگرد مَک کِلی مرخصی می‎گیرد و به انگلستان می‎رود، برای ازدواج با یک زن بخاطر تنهائیش. و البته می‎خواست زنی را جستجو کند که بسیار پاک و عفیف و انگیسیِ اصیل باشد. یک زنِ جدی که برای یک مردِ بی‌سر و صدا در جنگلِ بزرگ باتلاقیِ دامنۀ هیمالیا مناسب باشد. او در سراسر انگلستان در نزد آشنایانش جستجو می‎کند، اما از تمام دختران انگلیسی هیچیک مانند سیبِل کوچکْ دختر کشیش پارکِر از ووسترشایرْ مورد علاقه‎اش واقع نگشت. سرگرد مَک کِلی فکر می‎کرد که سیبِل از بقیه دختران پاکتر و مقدستر است، او بیگناه‎ترین چشمان را داشت و دارای روش عجیبی بود، او برای مدتی به چشم مردها محکم نگاه می‌کرد، و پس از این مدت ناگهان می‌خندید، آدم به درستی نمی‎دانست چرا. سرگرد مَک کِلی این کار را خیلی دوست داشت، زیرا او معتقد بود که این چیزِ به ویژه عمیقی باید باشد. بنابراین با سیبِل کوچک ازدواج می‎کند و او را با خود به هندوستان به قلعۀ دورافتاده‎اش در جنگلِ بزرگ می‎برد. و بعد از آنکه سیبِل دو سال در سکوت در آنجا زندگی می‎کند قیامی که مردم آن را <گربۀ جهنده> می‎نامیدند شروع می‎شود.
قیام <گربۀ جهنده> اینطور شروع می‌شود که در جنگل‎ها به عنوان نشانۀ سرّی و قرار ملاقاتْ به درختانِ انبه گچ مالیده می‎گشت. هیچکس نمی‎توانست ببیند چه کسی این کار را می‎کند. همیشه ناگهان صبح درختان گچ مالیده شده آنجا بودند. ابتدا این درخت‎ها در نزدیک بنارس مشاهده می‎شوند، سپس خود را در سرتاسر بنگال گسترش می‎دهد، و تمام متخصصین می‎گفتند این بدان معنی است که در سراسر هندوستان قیام خواهد گشت. اما از کجا شروع خواهد گشت و چرا، جواب آن را هیچکس نمی‎توانست بگوید.
زیرا خلق هندوستان یک خلق قدیمی و پُر رمز و راز است و هیچکس در مورد این مردم چیزی نمی‎داند. این خلق مانند چشمِ یک پلنگ است که آدم هرگز نمی‎داند آیا سبز رنگ است یا خاکستری، آیا بزرگ است یا کوچک، آیا نزدیک است یا دور.
هنگامیکه قیام شروع می‎شود سراسر شمالِ امپراتوری نیز در شعلۀ آتش می‎سوخت، و ارتباط ایستگاه‎های کوچک با همدیگر قطع شده بود و هیچکس نمی‎توانست به آنها کمک کند. همچنین رابطۀ سرگرد مَک کِلی در قلعۀ آلبرت همراه با سی سرباز بومی، هشت مرد خدمتکار و همسرش سیبِل با بیرون قطع شده بود.
سرگرد مَک کِلی به افرادش می‎گوید: "اگر شورشیان ابتدا از بیراهه و از طریق گردنه به سمت ما بیایند، و اگر ما بتوانیم سپس سه روز در برابرشان مقاومت کنیم بنابراین ممکن است که بتوانند از طریق دهکدۀ شاهپور ما را نجات دهند. اما اگر آنها از راه مستقیم به ما حمله کنند بنابراین همه ما از دست رفته‎ایم."
اما او خودش هم باور نمی‎کرد که آنها از بیراهه و از طریق گردنه بیایند، و این را هم دقیقاً می‎دانست که از نجات دیگر نمی‎شد صحبت کرد.
در ششمین شب خبر می‎رسد که آخرین ایستگاهِ پُستِ بالای کوه توسط شورشیان تسخیر شده است. این مطمئن‎ترین نشانه بود که آنها در حال پیشروی‌اند. فردی که از آنجا فرار کرده بود گزارش می‎دهد که شورشیان به ایستگاه یورش آوردند، خدمه را دستگیر کردند و رئیس را کشتند و سپس هجده فرمانده شورشیان به زن جوان رئیس پُست تجاوز کردند، یکی پس از دیگری.
هنگامیکه سرگرد مَک کِلی این را می‎شنود زنش را به کناری می‎کشد، هفت‎تیر بزرگ ارتشی‎اش را از غلاف بیرون می‎آورد و می‎گوید: "اگر امکان نجات ما دیگر وجود نداشته باشد بنابراین دومین گلوله این هفت‎تیر مال من خواهد بود؛ اما با گلولۀ اول تو را خواهم کشت، برای اینکه تو بدست این جانورانِ بی‌ادب گرفتار نشوی. زیرا من می‎خواهم که تو همچنان پاک و عفیف باقی بمانی، همانطور که من تو را از پدرت در ووسترشایر دریافت و تا حال نگهداری کردم."
صبح روز بعد شورشیان به قلعۀ آلبرت می‎رسند. آنها در جنگل زوزه می‎کشیدند و با تفنگ‎های تازۀ پیاده‎نظامی‎شان به قلعه شلیک می‌کردند، طوریکه گلوله‎ها در سقف‎ها خش‎خش و ترق‎ترق می‎کردند. سرگرد مَک کِلی سه روز تمام دفاع از قلعه را رهبری می‎کند، فرمان می‎دهد که افرادش تا جائیکه می‎توانند برای متفرق ساختن مهاجمین شلیک کنند، و او روز و شب بر روی پاها بود. در همین حال همسرش سیبِل آهسته بر روی انگشتان پا به اطراف می‎رفت و به زوزۀ در بیرون گوش می‎داد که مانند زوزۀ حیواناتِ قوی و زیبا به گوش می‎رسید. گاهی، وقتی ظهر در تیراندازی یک مکث برقرار می‎گشت، سیبِل با احتیاط بر روی یک صندلی می‎ایستاد، از میان پنجره و از بالای بارو با چشمان بیگناهش به هجده فرمانده شورشیان که آن بیرون به اطراف می‎دویدند نگاه می‌کرد. آنها مانند ببرها چابک و لخت بودند، و عضلات‎شان در زیر نور خورشید می‎درخشید.
وقتی در روز چهارم مشخص می‎شود که دفاع از قلعۀ کوچک دیگر ممکن نیست، سرگرد مَک کِلی لباس فراک تشریفاتی خود را می‎پوشد، بازویش را به همسرش می‎دهد و او را به سالنی هدایت می‎کند که عکس‎های اعلیحضرت ملکه و عالیجناب ولیعهد آویزان بود. آنجا او هفت‎تیر را از غلاف بیرون می‎کشد و می‎گوید: "حالا وقتش رسیده است، حالا زمان مرگ است، همانطور که مردمِ شایسته می‎میرند. آخرین گلوله برای من است، اما همسرِ پاک انگلیسی‎امْ برای اینکه این شیاطین لعنتی نتوانند بی‌حرمت‌ات سازند بنابراین با گلولۀ اول تو را خواهم کشت." اما هنگامیکه می‎خواست شلیک کند همسرش دست خود را بر روی بازوی او قرار می‎دهد و آهسته می‎گوید: "دست نگهدار، مَک کِلی من را نکش." او پاسخ می‎دهد: "آیا نشنیدی که چه بر سر زن رئیس پُست آوردند؟ اگر من حالا تو را نکشم این مردهای وحشی به تو تجاوز می‎کنند." در این وقت سیبِل به او نگاه می‎کند و می‎گوید: "من از آن نمی‎ترسم." او سیبِل را درک نمی‎کرد و کاملاً مبهوت بود. اما سیبِل خود را به او می‎چسباند، با چشمان بیگناهش به او نگاه می‎کند، لبخند می‎زند و می‎گوید: "بخاطر من نگران نباش؛ من زن پاک و عفیفت بودم؛ من در برابر هجده فرمانده شورشیان اصلاً نمی‎ترسم؛ برعکس، شاید هم یک بار طور دیگر شود." در این وقت او سخت تکان می‎خورد، همانطور که یک جنتلمن سخت تکان می‎خورد؛ کاملاً آهسته از سیبِل دور می‎شود، بر روی مبل می‎نشیند و یکی از دو گلوله را به سرش شلیک می‎کند.
یک دقیقه دیرتر قلعه تسخیر می‎شود. هنگامیکه هجده فرمانده شورشیان با چشمان درخشان به سالن هجوم می‎برند فقط یک مردِ سفید پوستِ مُرده را که بر روی مبل افتاده بود و یک زن زیبای جوان را می‎یابند که با لبخندی خوشامدگو به استقبال‎شان می‎رفت.
از تمام اینها مدت زیادی است که می‎گذرد. این قیام بزرگِ سال 1881 بود که برای هندوستان میلیون‎ها روپیه و جان صدها مرد جوانِ قوی هزینه برداشت. سیبِل مَک کِلی در آن زمان به شورشیان می‎پیوندد و همیشه با هجده فرمانده شورشیان چیزهای مشترک انجام می‌داد. او را سیبِل عالی می‎نامیدند و از او داستان‎های عجیب و غریب و بیرحمانه‌ای تعریف می‎کردند. او دیرتر به شانگهای می‎رود و در آنجا در شهوت‎خانه‌های کنار بندر رفت و آمد می‎کرد. حالا او مدت‎هاست که پیر و دانا شده است و به عنوان اولین زن مدرسۀ <پرسبیترینین ساندی> در بمبئی را مدیریت می‎کند.
 
خدا و مساعده
هر بار وقتی پیش از ظهرها به شهر می‎روم باید از کنار موزه‌ای عبور کنم که در آن بودای طلائیِ بزرگی نشسته است. بودای طلائیِ بزرگ چنان بالا نشسته است که آدم می‎تواند از بیرون او را از میان پنجره ببیند.
یعنی، آدم فقط می‎تواند صورتش را ببیند؛ او پلک‎هایش را نیمه بسته نگاه داشته است و وقتی من از آنجا می‎گذرم این احساس را دارم که انگار مرا از میان پنجره نگاه می‎کند، اما فقط برای یک لحظه.
چندیست که دلم می‎خواهد یک بار به داخل این موزه بروم و بودا را از نزدیک تماشا کنم. بودا، اگر اشتباه نکنم، پسر یک پادشاه و در تیراندازیِ با کمان استاد بود. اما او کمانِ طلائی را کنار می‌گذارد و بخاطر آوردن صلح برای برادرانِ همنوعش یک گدا می‌گردد. یک چنین ولیعهدی شایستگی از نزدیک تماشا کردن را داراست.
اما حالا بدبختی این است که: همیشه وقتی من از آنجا می‎گذرم یا عجله دارم و یا چیزی فوری برای انجام دادن. گاهی برای مساعده گرفتن باید دقیقاً ساعت دوازده در دفتر باشم یا مدت‌هاست که پروفسور انتظارم را می‎کشد و یا اینکه باید یک صحبتِ مهم تلفنی انجام دهم.
بنابراین من با کیف دستی‎ام از کنار موزه سریع می‎گذرم، در حالیکه بودا هنوز هم آنجا پشت پنجره نشسته و پلک‎هایش را نیمه‌بسته نگاه داشته است. و من این احساس را دارم و می‎دانم که او همیشه در سکوت فقط برای یک لحظه به من نگاه می‎کند.
من احتمالاً باید یک مسیر دیگر انتخاب کنم، زیرا او شروع کرده است به عصبی ساختنم. او باید لطفاً من را راحت بگذارد. مگر چیز مشترکی بین او و مساعده گرفتن من وجود دارد؟
 
شرطبندی
در بصره در زمان حاکمیتِ خلیفه محمد یک شاعر به نام عُمر بن علی ربیعه زندگی می‎کرد که توسط معاصران خود شاعرِ شاعران نامیده می‎گشت. عُمر این نام را بدرستی دریافت کرده بود، زیرا او مخترع ابیاتِ مُصرّع سی و هفت سیلابی بود، و در آن زمان از شاعران فراوانِ بزرگ کسی با او در این هنر و فراوانی ابتکار برابری نمی‎کرد.
چیز خاص در ابیاتش این بود که گرچه در ساخت به شدت مطابق با قوانینِ سرودن بودند اما در معنی وحشی بودند و به این خاطر هم مورد علاقۀ افراد دانا و هم افراد نادان قرار می‎گرفتند. وقتی عُمر قطعه جدیدی منتشر می‎کرد بنابراین اساتیدِ ادبیات با دقت سیلاب‎های آن را می‎شمردند و از درست بودنش خوشحال می‎گشتند؛ و میگساران در میخانه‎ها آن را دسته‎جمعی می‎خواندند و زنانِ در چادر پیچیده شده‎ای که شب‎ها بر بام خانه‌ها می‎نشستند در حال نگاه کردن به فرا رسیدنِ شبْ قافیۀ شیرین را زمزمه کنان تکرار می‎کردند.
عُمر با خلق آثارش پول زیادی کسب می‎کرد، و با این پول در زیباترین خیابانِ بصره برای خود خانۀ کوچکی خریده بود که داخلش طوری تزئین شده بود که شاعران معمولاً خانه‎شان را تزئین می‎کنند: با میزهای با صدفِ مروارید منبت‎کاری گشته، با کتاب‎های قدیمی و با لامپ‎های برنزی در تمام گوشه‎ها. اما زیباترین آنها باغ کوچکی بود که در پشت خانه در سکوت قرار داشت. در باغ یک دریاچۀ کوچک بود و در دریاچه یک جزیره که توسط یک پل از چوب‎های طلائی به بیرون از دریاچه متصل می‎گشت. عُمر تمام روز را بر روی این جزیره می‎نشست و با گوش‎های شاعرانه صدای جهان را استراق‌سمع می‎کرد. و وقتی او صدائی را که انتظارش را می‎کشید لمس می‎کرد پَر غازش را در جوهر آبی رنگِ دواتی که در کنارش قرار داشت فرو می‎برد و قافیه را بر روی کاغذ می‎نوشت.
حالا اما در کنارِ باغِ شاعر تجارتخانۀ بزرگِ بازرگانِ ثروتمندی به نام علی ساخته می‎شود که کشتی‎هایش تا زنگبار به سرزمین سیاهپوستان می‎رفتند. علی با پوست و چرم معامله می‎کرد و تمام روز مسافرانی که الگوهای خود را عرضه می‎کردند و قاصدانی که نامه‎ها را می‎آوردند در تجارتخانه‎اش در رفت و آمد بودند. و وقتی حالا این بازرگانِ بزرگ پشت میزش می‎نشست و صورتحساب‎ها را کنترل و صدها سفارش صادر می‎کرد می‎توانست همیشه از میان پنجرۀ قوسی شکلِ اتاق کارش شاعر را ببیند که بر روی جزیرۀ کوچک نشسته و به آسمان نگاه می‎کرد. به این خاطر علی از شاعر نفرت داشت و به تمام دوستانش می‎گفت: "یک بار در آنجا به عُمر نگاه کنید که هفت ساعت است بر روی جزیره‎اش نشسته و هیچ کاری انجام نمی‎دهد. آیا این مجاز است که یک چنین شخصِ به درد نخوری تمام روز را به آسمان آبی نگاه کند در حالیکه دیگران از صبح تا شب باید کار کنند؟"
یک روز چنین اتفاق می‎افتد که عُمر با یک کاغذِ بزرگ لوله شده‎ای که می‎خواست به ناشرش برساند از خانه خارج می‎شود و به خیابان می‎آید. همزمان از تجارتخانۀ بازرگان یک کجاوه خارج می‎شود که علی را در داخل آن به بازار بورس حمل می‎کرد. و چون شاعر در رؤیا به سر می‎برد و به سمت راست و چپ خود نگاه نمی‎کرد بنابراین با کجاوه تصادف می‎کند، طوریکه کجاوه به شدت به تکان خوردن می‎افتد. حمالان کجاوه او را با خشونت به کناری هُل می‎دهند، علی اما سرش را بیرون می‎آورد و فریاد می‎زند: "تو آدمِ به درد نخور، آیا نمی‎توانی از سر راهِ مردم کوشائی کنار بروی که می‎خواهند به بازار بورس بروند، جائیکه آنها برای افزایش رفاهِ ملی کار می‎کنند؟ کاری که تو آنجا انجام می‎دهی، نوشتن ابیات بر روی کاغذ یک هنر زیبا است. اما این را هرکس می‎تواند." با این حرف علی دوباره سرش را داخل کجاوه می‎برد و به سمت بازار بورس حمل می‎شود.
عُمر بن علی ربیعه بدون گفتن هیچ کلمه‎ای آنجا ایستاده بود. زیرا او مانند بقیۀ شاعران بود: وقتی آنها یک نزاع با مردم خشنِ جهان دارند بنابراین نمی‎توانند برای لحظه‎ای هیچ‌چیز بگویند؛ ابتدا وقتی مدت‎ها از رفتن دیگری بگذرد پاسخ مناسبی که باید می‎دادند به ذهن‎شان می‎رسد. او ابتدا وقتی کجاوۀ همسایه در گوشۀ جاده از نگاهش ناپدید می‎گردد فکر می‎کند که باید جواب این آدمِ خشن را اینطور می‎داد: خب، اگر نوشتن شعر اینطور ساده است بنابراین یک بار یکی بنویس.
در این وقت او از حرف بازرگانِ گستاخ دچار یک خشم بزرگ می‎شود و یک خشم بزرگتر بخاطر حماقت خودش؛ و پس از آنکه او این خشم را دو روز تمام حفظ می‎کند دیگر نمی‎تواند تحمل کند: او به خودش قوت قلب می‎دهد و یک شب مستقیم به اتاق کار بازرگان می‎رود. علی با تعجب از روی کاغذهایش به بالا نگاه می‎کند، زیرا تا حال این دو همسایه هرگز به خانۀ یکدیگر نرفته بودند. عُمر اما با شجاعت می‎گوید: "همسایه و دوست، تو گفتی که نوشتن ابیات بر روی کاغذ هنر نیست؛ بنابراین من کاغذی که بر رویشان ابیاتم را می‎نویسم برایت آورده‎ام، همچنین قلم و دواتم را. تو حتماً حالا وقت داری، زیرا که شب است و تا فردا احتیاج نداری مراقب عزیمت شترها باشی. بنابراین نشان بده که چه می‎توانی. من یک ساعت دیگر برمی‎گردم و سپس تو شعری را که نوشته‎ای نشانم خواهی داد؛ زیرا که این کار ساده‎ای است."
بازرگان می‎گوید: "ها ها، فوری آن را انجام خواهیم داد؛ برو و یک ساعت دیگر برگرد؛ اما پَرِ غازت را هم با خود ببر، با چنین چیزی نمی‎توام بنویسم؛ من به نوشتن با قلمِ نوک طلائی‎ام عادت دارم."
هنگامیکه عُمر پس از یک ساعت دوباره برمی‎گردد بازرگان غرق در عرق در برابر کاغذی پوشیده شده از خطوط و کلماتی درهم نشسته بود.
عُمر لبخندزنان می‎گوید: "خب؟ شعرت را برایم بخوان." بازرگان عصبانی پاسخ می‎دهد: "این تعجب ندارد که من موفق نشدم. تو هنر خودت را آموخته‎ای و من هم هنر خودم را؛ همانطور که من نمی‎توانم ناگهان یک سونت بنویسم تو هم نمی‎توانی حالا در یک ساعت پوستِ برۀ پارسی بخری. این امتحانِ کوتاه مدت ثابت نمی‎کند که هنر تو از هنر من سخت‎تر است."
عُمر پاسخ می‎دهد: "حق با توست. اما با این وجود برای ما دو نفر هنوز مشخص نگشته است که آیا اتهامات تو صحیح‎اند. بگذار که ما به امتحان کردن ادامه دهیم. تو شش ماهِ تمام در ساعات فراغتِ شبانه‎ات نزد معلم من سالومون هنر دراز و کوتاه کردن سیلاب‎ها را می‎آموزی؛ در این ضمن من به خود اجازه می‎دهم در نزد منشی تو درس قانونِ تجارت و ارزش سکه بخوانم و پس از آموزش او پول اندکم را زیاد کنم. سپس پس از شش ماه خواهیم دید که آیا تو یک شاعر شده‎ای یا من یک بازرگان، و از آن متوجه خواهیم گشت که کدامیک از این دو هنر آسان‎تر، قابل دسترس‎تر، بالاتر، نادرتر و مقدس‎تر است."
*     *
*
آنها این کار را انجام می‎دهند.
بازرگان پس از شش ماهْ تمامِ قوانین هنرِ شاعری را از حفظ می‎آموزد، حالا او می‎دانست که هر بیت در دو نیم بیت با قافیۀ یکسان باید تجزیه شود؛ اما بیت‎های او از هم جدا می‎گشتند و قافیه‎ها مانند چوبِ خشک سر و صدا می‎کردند. شاعر در شش ماه می‎آموزد که اهمیت مهمِ هنر تجارت ارزان خریدن و گران فروختن است و اینکه پوست‎های بُز سنگین‎تر می‎شوند وقتی آدم رویشان ماسه بپاشد. و او درست زمانیکه زمانِ آموزش به پایان می‎رسد مشغول خریدن یک محمولۀ بزرگ پوستِ گاو از بازار کویت بود.
علی لبخندزنان می‎گوید: "اما تو چه بازرگان خوبی شده‎ای؛ من حالا قبول می‎کنم که برای هنر شاعری یک ذهن قوی‎تر لازم است، و هنر تجارت پائین‎تر است و من به تو به عنوان برنده تبریک می‎گویم. حالا بگذار که هرکس به سر کار خود برود."
اما در این وقت عُمر پاسخ می‎دهد: "اما نه اینطور فوری؛ به من اجازه بده که ابتدا این معامله را به پایان برسانم. اگر حالا پوست‎ها را به استانبول برسانم پنج هزار دوکات سودِ خالص نصیبم می‎شود، زیرا بازار غرب بخاطر تهدیدِ جنگ بین بلغارها و امپراتوری چرم وارد می‎کند. همچنین موسی و پسرانش می‎خواهند در حلب به من پنجاه هزار دوکات وام بدهند، و حالا لغو کردن این معامله یک گناه خواهد بود."
به این ترتیب عُمر موفق می‎شود پوست‎های گاو را به استانبول برساند و با پولی که سود می‎بَرد چرم‎های مراکشی می‎خرد؛ فرصت‎ها افزایش می‎یابند، کسب و کار رونق می‎گیرد، و عاقبت عُمر با همسایه‎اش علی وارد یک شراکت تجاری می‎گردد.
اما چون حالا او برای کالاهایش نیاز به جا داشت بنابراین می‎گذارد که باغ کوچک را خراب کنند و دریاچه را با خاک پُر سازند و جزیره و پُل طلائی رنگ را از بین ببرند و بجای آن یک انبار بزرگ بسازند، که در آن باید پوست‎های بُز و پوست‎های گاو تا زمانی انبار می‎گشتند که بالا رفتن قیمت‎ها به حد مناسب برسد.
*     *
*
البته به این ترتیب مشخص می‎شود که شعر مقدس‎تر و تجارت هنری پست‎تر است و هرکس می‎تواند آن را درک کند؛ اما این هم مشخص می‎شود که این هنرِ پست‌تر از تمام مقدسات قوی‎تر است.
 
سرانجام اودیسئوس
صد خواستگارِ ملکه پنه‌لوپه کشته شده و اجسادشان پیچیده شده در فرش یکی پس از دیگری از سالنِ جشن به بیرون حمل گشته بود. با آنکه پاسی از نیمه‌شب می‎گذشت اما خانه پس از واقعۀ وحشتناک هنوز در حرکت کامل بود؛ پنجره‎ها به بیرون در شب نور پخش می‎کرد‌ند، و خدمتکاران به این طرف و آن طرف می‎دویدند. آدم می‎شنید که چطور در سالنِ بزرگ خون از روی کاشی‎هایِ سنگی جارو می‎گشت.
اودیسئوس در اتاق خوابِ نورانی در کنار همسرش پنه‌لوپه دراز کشیده بود. و بعد از آنکه آنها در عشق خود را دوباره یافته بودندْ او مستقیم می‎نشیند و شروع می‎کند به تعریف کردن از ماجراجوئی‎های بیست ساله‎اش؛ از نزاع پادشاهان در اردوگاه؛ از بازگشت به خانه و شگفتی‎های دریاهای دور. اما هنگامیکه او به قسمت هیولای دریائی سکولا و گردباد خاروبدیس می‎رسد متوجه می‎شود که پنه‎لوپه در کنار او به خواب رفته است. در این هنگام او فکر می‎کند: "زن بیچاره امروز خیلی تحمل کرد، من فردا برایش به تعریف کردن ادامه خواهم داد." و سرش را کنار سر همسر خود بر روی بالش ارغوانی رنگ قرار می‎دهد.
*     *
*
در قصرِ پادشاهی باید ابتدا کارهای زیادی انجام و تنظیم می‎گشت، زیرا مردم جوان با روحیۀ وحشی‎شان همه چیز را از نظم و ترتیب انداخته بودند. اودیسئوس پس از طرح یک نقشه می‎گذارد مدیرانش به او گزارش دهند و مشغول کار می‎شود.
او دستور می‌دهد سالن بزرگ را با سنگ‎های مرمر تازه بپوشانند تا آخرین خاطرۀ شرابِ ریخته شده و همچنین خونِ ریخته شده محو گردد. نیمی از زیرزمین‎ها و انبارهایِ غذا خالی بودند و باید دوباره تکمیل می‎گشتند؛ سال‌ها می‌گذشت که آسیاب‎های روغن که قبلاً افتخارِ اقتصاد سلطنتی بودند مورد استفاده قرار نگرفته و بازسازی آنها زمان و زحمت لازم داشت.
خواستگاران گذاشته بودند تا در پشت خانه یک باغ بزرگ گل ایجاد کنند، و برای مراقبت از آن یک باغبان سوریه‎ای استخدام شده بود. در آنجا گل نرگس و میخک کشت می‎گشت و از آن گل‎هایِ رز صد گلبرگ که پرورشش با موفقیت انجام شده بود. با این گل‎ها خواستگاران میز ضیافت را تزئین می‌کردند و دسته‎گل‎های بزرگی برای ملکه می‎آوردند، تا لطف او را به خود جلب کنند. پنه‌لوپه اما این هدایای گل را با کمال میل می‎پذیرفت و با آن گلدان‎های برنزی‎ای را تزئین می‎کرد که بر روی لبۀ بیرونیِ پنجرۀ اتاق خوابش قرار داشتند.
حالا اودیسئوس می‎گذارد تا باغ گل را خراب کنند و بجای آن کلم کاشته می‎شود، با کانال‎های آبیاری سِمنتی، به همان شکل که او در مصر دیده بود. کلم قمری‎ها خوب رشد می‎کنند و برای چندین ماه غذای گاوها را تضمین می‎کنند. اما گلدان‎های برنزیِ ملکه از حالا به بعد خالی می‎مانَد.
*     *
*
اودیسئوس در سفر طولانی بازگشت به خانه بیشتر از همه به این خاطر خوشحال بود که چطور تمام این ماجراجوئی‎ها را به همسرش تعریف خواهد کرد و چگونه همسرش مشتاقانه در حال قطع کردن تعریف او با پرسش‎هایش به دهان او آویزان خواهد ماند.
اما او باید خیلی زود متوجه می‎گشت که همسرش شنوندۀ با دقتی مانند مردمِ فایاکس نمی‌باشد که دو روز تمام گزارش ملودیک او را گوش می‌کردند.
وقتی او برای پنه‌لوپه شروع به تعریف می‎کرد، او ساکت با گلدوزی طلائیِ یک پارچه خود را مشغول می‎ساخت یا پریشان از میان پنجره بیرون را نگاه می‎کرد؛ یک بار، وقتی اودیسئوس یک پرسش مطرح می‎کند باید متوجه می‌گشت که همسرش غول‎های لستریگونن را با اهالی لوتوفاگن اشتباه گرفته است؛ و این او را به درد می‎آورد، زیرا او با دقت گوش کردن به تجربه‎هایش که هرچه از مدت‎شان می‎گذشت آنها را بیشتر دوست می‎داشتْ اهمیت می‎داد.
فقط وقتی از نیمفی به نامِ کالیپسو تعریف می‎کرد، به نظر می‎رسید که پنه‌لوپه دقیق‎تر گوش می‎کند. و این مشارکت او را هیجانزده می‎ساخت، طوریکه آن قسمت از سرگردانی‎اش را با جزئیات بیشتری شرح می‎داد: جزیرۀ متروک، و جنگل شگفت‎انگیزی که بر روی درختانش پرنده‎های دریائی لانه می‎کردند، و غار معطرِ کالیپسو.
همسرش یک بار از او می‎پرسد: "چه مدت تو پیش این کالیپسو ماندی؟"
او پاسخ می‎دهد: "هفت سال."
پنه‌لوپه خود را بر روی پارچه گلدوزی خم می‎سازد و چشمانش تاریک می‎شوند.
*     *
*
تا زمانیکه اودیسئوس هنوز بازنگشته بود، هر شب در ساعات روشن کردن چراغ‎ها جشنِ خواستگاران در سالن بزرگ شروع می‎گشت. و سپس  پنه‌لوپه در اتاق تاریک و در فاصلۀ دور از سالن واقع گشتۀ خود شلوغی جشن، صدای فلوت و صدای شادی مردانی را می‎شنید که به او ارادت داشتند.
گاهی با پوشاندن صورت خود توسط حجاب به راهروی ستون‎داری که دور تا دورِ بالایِ سالن قرار داشت می‎رفت و مخفیانه از پشت یکی از ستون‎ها مردها را که بر روی صندلی‎های طلائی نشسته بودند تماشا می‎کرد: آنتینوس را که چشم‎هایش مانند شب بودند، یوریماخوس محترم را، و منون را که هنوز یک پسر جوان بود.
حالا نواختن فلوت متوقف شده بود، و همه‌چیز در خانه مسیر منظمی را طی می‎کرد. اما همیشه وقتی ساعات روشن کردنِ چراغ‎ها فرا می‎رسید ملکه ناآرام می‌گشت، و به نظر می‎رسید که انگار صدای فلوت و صدای مردان شادِ سالن را که حالا همگی مُرده بودند کم داشت. و یک بار نتوانست مقاومت کند؛ مانند آن زمان با حجاب صورتش را می‎پوشاند، به راهروی بالای سالن می‎رود و به پائین نگاه می‎کند. آنجا صندلی‎ها در ردیفِ طولانی در کنار دیوار قرار داشتند، و هر صندلی با پارچه‎ای خاکستری رنگ پوشانده شده بود.
و در میان سکوت از بیرون صدای شوهرش را می‎شنود که می‎گفت: "ایومایوس، تو اجازه نداری دیگر خوک‎ها را در شب بیرون بگذاری؛ هوا شروع کرده است به سرد شدن."
*     *
*
یک بار هنگامیکه در سر میز غذا یکی از آن پنیرهایِ بُز گِردی قرار داده می‎شود که مانندش در تمام جزایر دریای مدیترانه وجود داردْ باید اودیسئوس ساکت برای خودش می‎خندید. پنه‌لوپه از او دلیل خنده‎اش را نمی‎پرسد و بنابراین او خودش شروع می‎کند:
"این پنیرِ بُز من را به یاد غار غول یک چشم می‎اندازد. او هزارها از این نوع پنیر بر روی تخته‎هائی در کنار دیوارهای سنگی داشت. و هنگامی که حالا ما همراهِ وفادارم و من به داخل غار هجوم برده بودیم، در این وقت من گفتم ..."
پنه‌لوپه حرف او را قطع می‎کند: "دوست من، به نظر می‎رسد که نمی‎دانی این داستان را چهار بار برایم تعریف کرده‎ای. من حالا آن را خوب می‎شناسم و می‌دانم که چطور شماها پیرمرد بیچاره را مست کردید، که چطور شماها ــ ده نفر بر علیه یک نفر ــ تنها چشم او را کور ساختید، این را من اغلب شنیده‎ام، بیشتر از آنچه برایم مطلوب بوده است. من خیلی بیشتر مایلم از تو بشنوم که این ده سال را پیش کالیپسو چکار می‌کردی."
او پاسخ می‎دهد: "هفت سال."
"تو دیروز گفتی ده سال؛ دوست بیچاره‎ام، تو در سفرهایت بقدری باید دروغ می‎گفتی که نمی‎توانی دیگر حالا هم حقیقت را بگوئی. اما مهم نیست ده سال یا هفت سال، در هر صورت زمانی طولانی بود، و به نظر می‎رسد که تو در آنجا احساس سعادت می‎کردی؛ بنابراین به پرسش من پاسخ بده: تو در این مدت آنجا چکار می‎کردی؟"
حالا او باید به همسرش پاسخ می‎داد: "زن، من در تمام این سال‎ها مشتاق دیدار تو بودم؛ من تمام این سال‎ها در کنار ساحلِ جزیرۀ دور نشسته بودم، به بالای دریا نگاه می‎کردم و از خدایان ملتمسانه می‌خواستم بگذارند که من فقط یک بار دیگر بتوانم دودِ دودکش خانه‎ات را ببینم."
او باید اینطور پاسخ می‎داد اما وقتی دید که چشمان همسرش سرد و سخت بر او دوخته شده‎اند آن را پنهان می‎سازد. و همسرش هرگز از دلتنگی بزرگش مطلع نگشت.
او آرام پاسخ می‎دهد: "من آنجا بسیار شراب نوشیدم. شرابِ آن جزیره خوب است و کمی ترش."
*     *
*
یک سال پس از بازگشت اودیسئوس به خانهْ پدرش لائرتز می‎میرد. این ضربۀ سنگینی برای او بود، زیرا او پیرمرد را دوست داشت، پدری را که برایش در این خانۀ ویران مانند یک دوست بود.
همچنین لائرتز تنها کسی بود که اودیسئوس می‎توانست به او از ماجراجوئی‎هایش تعریف کند. و یک تعریفِ رنگین از تجارب خود و آنچه به هم می‎بافت برایش ضروری بود. اما دایۀ سالخورده یوریکلایا کَر بود و پسرش تلماخوس نگرانی‎های دیگر داشت. به این خاطر اودیسئوس دوست داشت بیرون در پشت حیاط پیش لائرتز بنشیند و با حرکات پر جنب و جوش از غول‎ها و شاهزاده خانم‎ها تعریف کند، حتی وقتی متوجه می‎گشت که پیرمرد روی برگردانده و با افکار خود مشغول است و دیگر به او گوش نمی‎کند.
او پدر را در کنار ساحلِ دریا به گور می‎سپرد و برایش یک مقبره به شکل هرم از سنگِ جلا داده شده می‎سازد که در مقابل درِ ورودیش دو دختر از جنس برنز ایستاده بودند. او آنجا اغلب تنها و در خود فرو رفته می‎نشست. او حالا پنجاه ساله بود و موهای فرفری طلائی رنگش که خدایان دوست داشتند شروع کرده بود به خاکستری گشتن.
در این زمان تلماخوس از پدر و مادرش خداحافظی می‎کند. خونِ ناآرام پدر احتمالاً در او به فعالیت افتاده بود، همچنین امکان داشت که جوّ نامطلوبِ خانه برایش جالب نبوده باشد، و به این ترتیب او با یک کشتی فنیقی که جزیره را به سمت دریای شرق ترک کرد از آنها جدا می‎شود.
و اودیسئوس از سقف خانه، از جائیکه می‎شد دریایِ آن سمتِ تپه‎های جنگلی را نگاه کرد به حرکت کشتی نگاه می‎کند. باد نمی‎وزید، و کشتی روزها در جای یکسانی در افق قرار داشت؛ سپس وقتی سطحِ دریا توسط باد تاریک می‎شود در بادبان‎های روشن باد می‎پیچید و کشتی را به ماجراهای فاصله‎های دور می‎کشاند.
*     *
*
سال‎های طولانی اودیسئوس یک صدف کوچکِ دریائی آبی رنگ با خود حمل می‎کرد که از جزیرۀ کالیپسو بود. او آنجا یک بار در ساحل نشسته بود و از بالای امواج به دور دست نگاه می‎کرد. در این حال دستش در ماسه به این صدف برخورد کرده بود؛ از آن زمان او این صدف را به عنوان یادگارِ آن ساعات شیرین با خود حمل می‎کرد. همچنین وقتی او پس از طوفانی که قایقش را خُرد ساخت و باید روزها در دریا شنا می‌کرد این صدف پیش او بود، بسته شده به کمربندش.
پنه‌لوپه به زودی متوجۀ آن چیز کوچک و اینکه چقدر برای اودیسئوس دوستداشتنی بود می‎شود.
پنه‌لوپه از او می‎پرسد: "تو این صدف را از کجا آوردی؟"
"من آن را از جزیرۀ کالیپسو دارم."
"پس حالا می‎فهمم که چرا آنقدر برایت عزیز است."
او بی‎صبری خود را کنترل می‎کند و می‎گوید: "نه، تو هیچ چیز نمی‎فهمی، تو همه چیز را اشتباه فکر می‎کنی." پنه‌لوپه کارش را به کناری می‎اندازد و به سمت در می‎رود. اودیسئوس او را صدا می‎زند: "زن، آیا نمی‎خواهیم با هم صحبت کنیم؛ آیا باید دیو بی‎اعتمادی میان ما محکم بنشیند؟" اما پنه‌لوپه در سکوت در را پشت سر خود می‎بندد.
اودیسئوس شب‎ها قبل از خواب صدف کوچک را بر روی لبۀ پنجره کنار تختخوابش قرار می‎داد. و هنگامیکه یک روز او بیدار می‎شود صدف ناپدید شده بود. او همه‌جا را جستجو می‎کند، در حالیکه پنه‌لوپه در سکوت او را نگاه می‎کرد، و وقتی آن را پیدا نمی‌کند تمام خدمتکاران را می‎خواند و وعده می‎دهد کسی که صدف را برایش بیاورد یک معدن طلا می‎گیرد.
پنه‌لوپه می‎گوید: "آیا به مدرک دیگری نیاز دارم؟ حالا نشان داده می‎شود که چه زیاد به تمام چیزهائی که تو را به یاد آن فاحشه می‎اندازد وابسته‎ای."
در این وقت اودیسئوس عصبانی می‎شود: "او فاحشه نیست؛ او در سال‎های پریشانی به من کمک کرد؛ و من سپاسگزاریم نسبت به او را حفظ خواهم کرد."
پنه‌لوپه با لبخند نفرت‎انگیزی می‎گوید: "سپاسگزاری، من می‎دانم برای چه."
اودیسئوس متوجه می‎شود که چه نامساعد پنه‌لوپه در این لحظه دیده می‎گردد، بنابراین آرام می‎شود و می‎گوید: "تو نمی‎توانی آن را درک کنی. اما من نخواهم گذاشت که تقدسِ رنج‎هایم را ناپاک سازند."
*     *
*
و او حالا روزها تنها در ساحل دریا در بین صخره‎ها می‎ماند. در رابطه‎اش با دریا یک تغییر عجیب رخ داده بود. ابتدا، پس از بازگشت به خانه دیگر نمی‎خواست دریا را که در آن بسیار چیزها را تحمل کرده بود ببیند؛ او آن زمان می‌گفت، فقط آنجائی خوشبخت هستی که مردم پاروئی را که تو بر روی دوش حمل می‎کنی برای یک بیل به حساب آورند. حالا او دوباره دریا را دوست داشت و بر روی سنگ‎ها نشسته بود و به صدای بلند امواج گوش می‎داد که از آن یک احساس شیرین دردناکِ رفاقت صعود می‎کرد.
و او آنجا باید فکر می‎کرد: که چطور همه چیز خود را چرخانده است؛ آنجا در جزیره آرزوی بودنِ در خانه را داشتم؛ و حالا من خانه را دارم و در ساحل میان سنگ‌ها نشسته و دلتنگ بیوطنی‎ام.
اما در شکوهی افسانه‎وار تمام ماجراجوئی‎های بیست ساله در درونش می‎درخشیدند. و در حالیکه چشمانش افق را جستجو می‎کردند لب‎هایش مدام فقط برای خود او گزارش جاودانه را زمزمه می‎کردند: از جنگ پادشاهان، از کشتیرانی‎های شبانه از میان تنگه‎های دریا و از جزایر نیمف‌ها.
 
تمساح و من
قبل از ظهر برای دیدن حیوانات به آکواریوم باغ وحش رفتم.
یکی از سنگین‎ترین بدی‎هایِ این زمان این است که ما حیوانات را بسیار کم می‎بینیم. اسب‎ها، سگ‎ها و گربه‎ها مرتب در شهرها نادرتر می‎شوند، طبیعت خود را از ما دور می‎سازد و به عبارت دیگر نمایشات را به ما واگذار می‎کند.
به همین دلیل من به آکواریوم رفتم، جائیکه مانند همیشه بطور خارق‎العاده‎ای شلوغ بود. صدها تماشگر گرداگردِ سمندر جمع شده بودند، و برای دیدن مارها به هم فشار می‎آوردند. اما برندۀ اصلی تمساح بزرگی بود که با شکم بر روی آب قرار داشت.
تمساح با شکم در آب قرار داشت و چشم براهِ رسیدن نهار بود. او به تماشگران اجازه نمی‎داد که توسط متلک و فریاد در این فعالیت مزاحمش شوند؛ او چشم‎هایش را نیمه‌بسته نگاه داشته بود، و در اطراف دهانِ بسیار طعنه‎آمیزش یک حالتِ ملانکولی نشسته بود. مردم فقیری که زندگی را هنرمندانه می‌گذرانند اغلب نزدیکِ فرارسیدن زمان غذا یک چنین حالتِ ملانکولی‌ای اطراف لب‎های خود دارند.
 
بعد از ظهر به مغازۀ ماهی‌فروشی رفتم تا برای جشن عید یک ماهیِ کپور بخرم.
تفاوتِ مغازه‎ای که من از آن ماهی می‎خرم با جاهای دیگر در این است که اینجا تابلونوشته‎ای که باید برای مغازه برکت بیاورد وجود دارد. بر روی تابلو این کلمات نوشته شده است: جائیکه ایمان است در آنجا عشق است؛ جائیکه عشق است در آنجا امید است؛ جائیکه امید است در آنجا خدا است؛ جائیکه خدا است در آنجا هیچ نیازی وجود ندارد، و این تابلو بر بالای میزی که ماهی‎ها بر رویش آماده می‎شوند آویزان است.
دوشیزه از من می‎پرسد: "آیا باید او را فوری بکشم؟" و لبخند اغواکننده‎ای می‎زند.
من خیلی دوست داشتم دوباره از آنجا فرار کنم اما با صدای گرفته می‎گویم: "اگر لطف کنید."
دوشیزه ماهی را بر روی میزِ زیر تابلو حمل می‎کند، آن را در دستمالی می‎پیچد و سرش را قطع می‎کند. سپس خود را می‎چرخاند و به من و بقیه مشتریان لبخند می‎زند و افتخار می‎کند که این کار را به خوبی انجام داده است.
 
تمساح هم باید امروز برای نهارِ خود ماهی دریافت کرده باشد. اما البته این تمساح دارایِ تابلو نوشته‎ای با شعار ایمان، عشق و امید نمی‎باشد، زیرا او به نژاد خزندگان تعلق دارد و به این دلیل بی‎روح است.
 
باز هم جنگ
گزارش نشستِ جامعۀ ملل در ژنو در نوامبر سال 1920. کمیسیونِ خلع سلاح در سالن غذاخوریِ قبلیِ هتل ناسیونال که دارای چشم‎اندازِ معروف رو به دریا و کوه‎ها است تشکیل جلسه می‌دهد. اما این چشم‎انداز در این روز چیز خاصی نبود، دریا در مه قرار داشت و از کوه‎های برفیِ راهِ دور هیچ چیز دیده نمی‎گشت.
نمایندۀ هائیتی سخنران بود، یک آقای کوتاه اندامِ قهوه‎ای رنگ، کمی عصبی، با یک ریش کوتاه.
نمایندۀ هائیتی می‎گفت: "من درخواست می‎کنم که درس تاریخ در تمام کشورهای عضوِ جامعۀ ملل طبق اهداف صلح‎آمیزِ ما تغییر کند. باید به جوانان گفته شود که فاتح یک جنایتکار است، که تمام پیروزی‎ها، تمام استان‎های تسخیرگشته و بنیانگذاری تمام امپراتوری‎ها سیر قهقرائی در فکر بشر معنا شده‎اند. همانطور که حالا کشورها دعوت به جنایت را جرم می‎دانندْ باید هر گونه تجلیلِ از جنگْ چه به صورت نظم و چه به شکل نثر نیز جرم شناخته شود. اگر ما موفق نشویم جنگ را مانند برده‎داری به چیزی سزاوارِ سرزنش مبدل سازیم بنابراین این جامعۀ ملل بیهوده است، و در نتیجه باز هم جنگ وجود خواهد داشت."
سخنرانیِ نمایندۀ هائیتی فقط تأثیر اندکی می‎گذارد؛ سخنرانی همانطور که در گزارش‎های پارلمانی آمده است با سکوتی یخزده ثبت می‎شود. آقای کوتاه اندامِ قهوه‎ای با ریش کوتاهش اما خنده‎دار بود؛ وانگهی او زبان فرانسوی را بسیار ناقص صحبت می‎کرد.
من در طول سخنرانی اطرافم را زیر نظر داشتم. اکثر نمایندگان ملال‎آور به جلو خیره شده بودند یا از میان پنجره‎های بلند به دریا که می‎تواند بسیار آبی رنگ باشد و امروز اما بطرز بسیار ناامید کننده‌ای خاکستری آنجا قرار داشت نگاه می‎کردند. مِستر بالفور کاریکاتور می‎کشید؛ آقای ویویانی اصلاً به سخنرانی گوش نمی‎داد بلکه با همسایه‎اش معقولانه صحبت می‎کرد. لُرد رابرت سَسیل اما خود را بر روی میز به جلو خم ساخته بود و سخنران را با مخلوطی از رؤیا و تمسخری که خاصِ فرزند واقعگرایِ سالزبری است نگاه می‌کرد.
لُردِ شریف احتمالاً در این لحظه فکر می‎کرد: هائیتی خیالش راحت است. هائیتی نه کراموِل دارد، نه ناپلئون و نه هیچ فریدریکِ بزرگی.
درخواست هائیتی بیشتر مورد بحث واقع نگشت، بلکه کمیسیون آن را به یکی از سه کمیته‌ای که روز قبل برای خلع‌سلاح تشکیل داده بود می‎سپرد.
 
دختر و توپ
برای تولیدِ توپ‎های جدید پول جمع‎آوری می‎گردد، و برای این منظور روزِ توپ برپا کرده‎اند.
دخترانی کوچک با لباس سفید در گوشۀ خیابان‎های شهر ایستاده‎اند، همچنین در ایستگاهِ قطار و می‎توان گفت همه‌جا. آنها پرچم‎های کوچکی می‎فروشند که در یک جعبه همراه خود حمل می‎کنند. پولِ پرداخت گشته برای پرچم‎ها در یک قوطیِ فلزی انداخته می‎شود، و این قوطی برای اینکه پول‌ها به کژراه نروند و واقعاً برای تولیدِ توپ به گردش بیفتند مُهر و موم شده‌اند.
گریختن از دست دخترانِ کوچکِ سفید‎پوش کاملاً غیرممکن است؛ آنها بدنبال همه می‎دوند و بی‎باک هستند و هیچ رحمی نمی‎شناسند. همه باید بخرند. تمام مردم شهر پرچم کوچکی در پشت یقه یا بر روی کلاه حمل می‎کنند، و ظاهراً گندمِ توپ‎ها شکوفا است.
یک فرشتۀ دوازده ساله من را مخاطب قرار می‎دهد و به راحتی با گرفتن دگمۀ کتم من را محکم نگاه می‎دارد. او یک روبان سرخ رنگ در موی قهوه‎ایِ تیره رنگش دارد و یک حلقۀ بزرگ نقره‎ای به گوش‎هایش آویزان است. احتمالاً یک کَلتی‎ست با خون لاتینی در رگ. و در حالیکه من گنگ آنجا ایستاده‎ام و به این پدیده خیره شده‎ام او یک پرچمِ کوچک به جلیقه بر روی قلبم وصل می‎کند.
و من چنان شیفتۀ این ماجراجوئی جذاب شده‎ام که بدون مقدمه تصمیم می‎گیرم یک سکۀ دو فرانکی برای پرچم به او بدهم. بنابراین این سکه را از کیفِ پولم خارج می‎سازم و آماده می‎شوم آن را در قوطیِ ذکر گشته بیندازم ...، اما او چاپلوسانه با دست کوچکش سکه را از من می‎گیرد و آن را زیرِ قوطی در داخل جعبه قرار می‎دهد.
یک سوءظنِ وحشتناک در من اوج می‎گیرد و من به او جدی نگاه می‎کنم. او هم من را نگاه می‎کند؛ او می‎فهمد که من متوجۀ ماجرا شده‎ام، و می‎خندد. در این وقت برایم راه دیگری باقی نمی‎ماند بجز آنکه من هم بخندم، و به این ترتیب از هم جدا می‎گردیم.
فرشتۀ دوازده ساله و من حالا شریک جرم هستیم. ما مشترکاً از دولت و جامعۀ انسانی دو فرانکِ نقره‎ای کلاهبرداری کرده‎ایم. وزارت جنگ می‎توانست با این دو فرانک چند میخ برای توپِ هویتزر تهیه کند یا حتی یک پیچ و مهره برای ارابۀ زیر توپ. اما حالا یک دختر دوازده ساله با آن پول روبان صورتی رنگی برای کفشش خواهد خرید.
من هرگز تا حال چنین احساسی نداشتم که دو فرانک کلاهبرداری کردن از دولت چه دلپذیر است.
 
قدیمی و تازه
در جهان هم چیزهای قدیمی وجود دارد و هم چیزهای تازه و جوان. و اغلب چیزهای قدیمی مطبوع‎تر از چیزهای تازه می‌باشند.
برای مثال مردمِ بسیاری پائیز را به بهار ترجیح می‎دهند؛ زیرا پائیز قدیمی و محتاط و نقره‎ای مو است، بهار اما نوجوانِ بازیگوشی‌ست که فقط کارهای احمقانه انجام می‎دهد.
و تمام جهان با این نظر که پنیرِ هلندیِ قدیمی بهتر از پنیرِ تازه می‎باشد توافق دارد.
پادشاه آلفونسو از کاستیل همیشه می‎گفت: چهار چیزِ در جهان خوب است: چوب قدیمی برای آتش افروختن، شراب قدیمی برای نوشیدن در کنار آتش، کتب قدیمی برای خواندن، و دوستان قدیمی برای اعتماد کردن.
بنابراین انسان وسائل بسیاری اختراع کرد تا چیزهای تازه را مصنوعاً قدیمی سازد. آدم با شلیک گلوله به یک کمد آن را مصنوعاً قدیمی می‎سازد؛ آدم با قرار دادن پنیرِ تازۀ هلندی در ادرار آن را مصنوعاً قدیمی می‎سازد؛ و غیره.
و حالا یک پرفسورِ فرانسوی برای تهیۀ‎ مصنوعی شرابِ قدیمی وسیله‎ای اختراع کرده است. شرابِ تازه را در جریان برق 100000 ولتی قرار می‎دهند و این شراب فوری عالی‎ترین عطرِ شراب قدیمی را به خود می‎گیرد.
مشتری فریاد می‎زند: "گارسون! شما برایم شراب تازۀ بدی آورده‎اید، من اما شراب سال 1911 سفارش دادم."
گارسون در حالیکه بطری را با خود می‎بَرد پاسخ می‎دهد: "یک لحظه صبر کنید، ما یک باتری اینجا داریم. شراب‎تان در دو دقیقه بیست سال قدیمی‎تر خواهد گشت."
اما هنوز وسیله‎ای برای تبدیلِ دوستانِ تازه به قدیمی وجود ندارد. آدم می‎تواند هرچه بخواهد به یک دوستِ تازه گلوله شلیک کند، یا می‎تواند او را در ادرار قرار دهد، اما او توسط این کارها قدیمی و قابل اعتمادتر نخواهد گشت. دوستانِ قدیمی را نمی‎شود مصنوعاً تولید کرد.
بدین سبب دوستان قدیمی کم وجود دارند.
 
نخستین گناه
از یکی از پنجره‎های حیاطِ خانۀ من دو انسان جوان رو به بیرون تکیه داده‎اند، یک مرد جوان و یک دوشیزۀ جوان.
آنها جوک تعریف می‎کنند و می‎خندند و همدیگر را هُل می‎دهند. و سپس خود را برای مدتی به این بازی مشغول می‎سازند که همزمان رو به پائین به حیاط تُف کنند و ببیند تُف چه کسی اول به پائین می‎رسد.
از تمام این چیزها آدم می‎تواند تشخیص دهد که این دو جوان همدیگر را دوست دارند. زیرا عشقِ نژاد انسان ابله‎هانه است. این خود را در اولین صحنۀ عاشقانۀ جهان در نزد آدم و حوا نشان داد، زمانیکه آنها با سیب‎شان تا حد امکان نقشِ خود را لوس اجرا کردند.
آن پائین در حیاط دو گربه در برابر هم نشسته‎اند. یکی از آنها گربۀ نرِ دربان است، گربۀ دیگر ماده است و به نانوای کنارِ خانه تعلق دارد، و تمام افراد خانه می‎دانند که این دو گربه با هم رابطه دارند.
اما این دو حیوان چه رفتار خوشایندی در این ارتباط از خود نشان می‌دهند. عشق‎شان در این است که از دو ساعت پیش در برابر هم نشسته‎اند و مستقیم به چشمان همدیگر نگاه می‎کنند.
حالا در حیاط یک اُرگ‎‌نواز ظاهر می‎شود. او با چرخاندن میلۀ اُرگ شروع می‎کند به نواختن آهنگِ <ساعت مرگ نزدیک می‎شود.>
به محض اینکه آن دو جوان در آن بالا صدای موزیک را می‎شنوند بلند می‎شوند، پنجره را می‎بندند و پرده را می‎کشند.
همچنین گربۀ ماده هم به نظر می‎رسد که توسط موسیقی تحریک گشته باشد. از جا بلند می‎شود، بدنش را کش می‎دهد و آهسته به سمت گربۀ نر می‎رود؛ اما او با پنجه‎اش ضربه‎ای به گربۀ ماده می‎زند و در نتیجه گربۀ ماده آهسته به سر جایش برمی‎گردد.
افسوس که آدم یک گربه نبود. افسوس که آدم هم یک کشیده به حوا نزد. وگرنه ما هنوز امروز در بهشت بودیم و همه‌چیز می‌توانست طور دیگر باشد.
 
کنسرت
یک آقا با کت و شلوار سیاه رنگ در خیابان کنار توالتِ عمومی ایستاده است و با ویولنش قطعۀ <رؤیا> از روبرت شومَن را می‎نوازد.
من می‎توانم در مورد نام قطعه اشتباه کنم؛ اما قطعاً چیزی از شومَن است؛ و همچنین مطمئنم که آقا عالی می‎نوازد، با احساسی عمیق و تکنیکی نمونه. او باید نواختن را در مدرسۀ بسیار خوبی آموخته باشد.
او جعبه ویولنش را به دیوارِ توالت تکیه داده و در حالیکه می‎نوازد مردها مرتب از یک سمتِ توالت داخل و از سمت دیگر خارج می‎گردند.
این آقا یک شباهت کاملاً عجیب با آهنگسازِ مرحوم گوستاو مالر دارد. این همان پیشانی بلند است، همان عینک، همان ویژگی‎های یکی از حواریونِ پیر گشته و آن نگاهِ گسترده و جستجوگر. نگاهِ جستجوگرِ این آقا بر روی درِ خروج توالت دوخته شده است.
ظاهراً این آقا وقتی این محل را انتخاب می‎کرد فکر زیر را در ذهن داشته است: مردمی که از یک چنین توالتی استفاده می‎کنند در کار شتابزدۀ روزانه‎شان متوقف می‎گردند و به تفکر درونی می‎رسند؛ آنها در حالیکه داخل توالت هستند حتماً قسمتی از <رؤیا>ی شومَن را می‌شنوند و این روح‎شان را نرم و موسیقیائی می‎سازد.
و حقیقتاً هرکه از توالت خارج می‎گردد سکه‌ای داخل جعبۀ ویولن می‎اندازد؛ بنابراین حدس این آقای نوازنده صحیح بوده است.
ما از آن متوجه می‎شویم که زمانۀ ما گرچه بسیار نکوهش می‎گردد اما دارای خوبی‌هائی نیز است. زمانه ما کارگرانِ فرهنگی را به این کار واداشته که بیشتر از قبل مراقب مزایای اقتصادی خود باشیم؛ خلاصه کنم، زمانه ما را تاجر پرورانده.
 
شاه‌بلوط
من در یک صبحِ خلوتِ ماه پائیز در پارک در امتداد نرده‎های بلندی که پارک را از خیابان جدا می‎سازد قدم می‎زدم.
شاه‌بلوط‎ها رسیده بودند، و در برابر من بر روی جادۀ ماسه‎ای یکی از این میوه‎های آبی‌ـ‌قهوه‎ای رنگی افتاده بود که بچه‎ها دوست دارند با آنها بازی کنند. یک دختربچه اما بیرون از پارک صورتش را به میله‎ها فشرده بود و با اشتیاق به میوۀ زیبا نگاه می‎کرد. او خیلی مایل بود آن را داشته باشد، اما نمی‎توانست داخل پارک شود، زیرا هزار متر از سمت راست و چپِ نرده درِ ورود وجود نداشت.
و بنابراین او حالا از من بسیار صمیمانه و دوستانه خواهش می‎کند و می‎گوید: "آقای عزیز، خواهش می‎کنم آن شاه‌بلوط را به من بدهید" و من شاه‌بلوط را از روی زمین برمی‎دارم، به سمت دختربچه می‎روم و آن را از میان میله‎های آهنی به او می‎دهم.
ما در کنار نرده مقابل هم ایستاده بودیم و لبخندزنان و دوستانه به همدیگر نگاه می‎کردیم. و در این حال باید حالا دختربچه به یاد آورده باشد که من در واقع محصور هستم، زیرا که در کنار نرده در وجود نداشت. او ابتدا با شیطنت و دقیق به اطراف نگاه می‎کند، سپس خود را به جلو خم می‎سازد، با تمام قدرت به صورتم تُف می‎کند و به سرعت پا به فرار می‎گذارد.
من در حال پاک کردن صورتم به فرار کردن دختربچه نگاه می‎کنم و به خود می‎گویم: "ببین، ببین، دخترک دارای چه ایده‌ای است، و او ابتکار عمل دارد. او در زندگی پیشرفت زیادی خواهد کرد. شاید یک هنرمندِ بزرگ یا یک نویسندۀ معروف و زینتِ هنرِ وطن گردد."
و من متفکرانه به قدم ‎زدنم ادامه می‎دهم و می‎اندیشم، پس چرا یک چنین کاری از طرف من هنوز هیچ‌چیزِ بزرگی برایم در این زندگی به ارمغان نیاورده است.
 
دزد
وقتی من تغییر مسکن می‎دهم ــ کاری که به طور متوسط هر شش ماه یک بار صورت می‎گیرد ــ، مبلمان و تمام وسائل اتاق از قبیل دوات‎دان، جعبه سیگاربرگ، چند جلد کتاب و قفس موش سفید رنگ را بر روی یک گاری‌دستی کوچکی بار می‎کنم. گاری‌دستی را دوستم، سرایدار خانه به آپارتمان جدید می‎کشد. من هم در هوای بد و وقتی سربالائی تند می‎شود کمی در کشیدن گاری کمک می‎کنم.
من در جلوی خانه جدید به سرایدار می‎گویم: "نباید چرخ‌دستی را اینجا اینطور تنها گذاشت، می‎تواند چیزی از آن به سرقت برود."
سرایدار پاسخ می‎دهد: "ای بابا، این چیزهای شما رو که کسی سرقت نمی‎کنه" و می‎خندد؛ ما هر دو داخل خانه می‎شویم و گاری‌دستی را بدون نظارت می‎گذاریم.
در این وقت دزد می‎آید و دو کارتن را از روی گاری‌دستی با خود می‎برد. او یک کارتن سنگین را برمی‎دارد و به خود می‎گوید: در این نقره‎جاتش جا داده شده است. و او یک کارتن سبک را برمی‎دارد و به خود می‎گوید: در این اسناد بهادار قرار دارد. و با هر دو کارتن از گوشه خیابان ناپدید می‎گردد.
کارتن سنگین شامل کلکسیون سنگ‎هایم بود. یعنی تمام قطعات کوچک اسلیت، سنگ ماسه و آهکی که من در سفر به کوهستان‎ها جمع‎آوری کرده بودم و برایم ارزشی پُر معنا داشتند.
در کارتنِ سبک مجموعه‎ای از عکس‎های خانوادگی قرار داشت: عمه با قوریِ قهوه در دست، پسرکی در کالسکه و دوازده عکس زیبا از گربه خانگی ما که سال‎ها پیش فوت کرده است.
قیافه دزد به هنگام باز کردن کارتن و افتادن نگاهش به دوازده عکس گربه خانگی دیدنی‎ست، خیلی مایلم صورتش را می‎دیدم. و همینطور مایلم بدانم که او با این وسائل چه می‎خواهد بکند.
بله، او می‎تواند عکس‎های گربه را با پونز به دیوار وصل کند؛ و اگر فقط کمی دارای احساس باشد می‎تواند این کار باعث لذت بردنش گردد، زیرا که گربه ما حیوان مهربان و خوبی بود. اما سنگ‎ها بسیار ناراحت کننده‎اند؛ بیتفاوت از اینکه آدم آنها را کجا قرار دهد گرد و غبار ایجاد می‎کنند.
امیدوارم به این فکر نیفتد که سنگ‎ها را دور بیندازد، زیرا که دور انداختن سنگ توسط پلیس ممنوع گشته و من مایل نیستم که برایش مشکلی پیش آید.
 
فیلسوف
فیلسوف در اتاق مطالعه‎اش نشسته بود و قصد داشت در باره ماهیت چیزها تأمل کند. اما گربه سفیدش بر روی میز می‎پرد، خود را با لطافت به فیلسوف می‎مالد و انواع مزاحمت‎ها را برایش ایجاد می‎کند. در این وقت او برای بچه‌گربه یک چوب‎پنبه بطریِ شامپاین بر روی زمین پرتاب می‎کند؛ بچه‌گربه به آن هجوم می‎برد و شروع به تعقیب و شکار چوب‎پنبه می‎کند.
و حالا فیلسوف بدون مزاحمت توانست به این مطلب بیندیشد: یک چیزی حاضر است. اما آن چه چیزی‎ست؟ و بودن یعنی چه؟ آنچه حاضر است نمی‎تواند غایب باشد، و تمام چیزهائی که غایب نیستند حاضرند.
بچه‌گربه چوب‎پنبه را از کنار میز کار به سمت شومینه می‎غلطاند؛ چشمانش از شوق می‎درخشیدند، زیرا او مشکوک شده بود که آنچه تعقیب می‎کند چوب‎پنبه بطری شامپاین نمی‎باشد، بلکه موشی‎ست که می‎خواهد وانمود کند یک چوب‎پنبه بطری شامپاین است.
ظاهراً، ــ فیلسوف اینچنین به استدلال کردن ادامه می‎دهد ــ ظاهراً چیزهائی وجود دارند که حاضرند، و چیزهائی که غایبند. بنابراین جهان خود را به دو بخش تقسیم می‎کند: بخش <آ>: چیزهائی که حاضرند و بخش <ب>: چیزهائی که غایبند. اما حالا نبودن یعنی چه؟ نبودن یعنی غایب بودن. بنابراین اگر من بگویم در بخش <ب> چیزهائی هستند که غایبند مرتکب یک تناقض آشکار و قابل لمس می‎گردم. زیرا آنچه غایب است نمی‎تواند هیچ کجا باشد، حتی در بخش <ب>. به این ترتیب فقط بخش <آ> باقی می‎ماند و تمام چیزهای حاضر. بنابراین چیزی حاضر است اما آن چیست و بودن یعنی چه؟
فیلسوف هنوز در حال فکر کردن بود که بچه‌گربه چوب‎پنبه را یک بار به دور اتاق تعقیب می‎کند و آن را به سمت میز کار برمی‎گرداند و آنجا می‎گذارد، زیرا حالا او مطمئن گشته بود که آنچه تعقیب می‎کرده موش نیست، بلکه خیلی ساده فقط یک چوب‎پنبه است.
فیلسوف به او نگاه می‎کند، لبخند می‎زند و می‎گوید:
"حیوان نادان، بالاخره پس از یک بار تعقیب چوب‎پنبه به دور اتاق دانا گشتی؟"
 
گوله خردل
قبل از آنکه ما به داستان آقای پاستیناتسی از نویروده بپردازیم، باید ابتدا کاملاً کوتاه از سگش شوفت گزارش شود. خواننده خودش بیدرنگ به دلیل آن پی خواهد برد.
آقای پاستیناتسی که نزد توماشک در نویروده حسابدار بود در اصل دو سگ داشت، شوفت و توباک را. شوفت یک سگ کوچک آب زیر کاه کجی بود، آمیزشی از پینشر، داکس‌هوند، پاگ، تریر و واختل‎هوند. توباک برعکس یک سگ تقریباً باشکوه‎تر بود که می‎توانست بجای یک سنت‌برناردِ کوچک به حساب آورده شود. شوفت و توباک با هم خیلی خوب می‎ساختند، با هم بازی می‎کردند، در یک سبد می‎خوابیدند و پشت هم را متقابلاً می‎لیسیدند، کاری که در نزد سگ‎ها ــ به ویژه سگ‎های شلیزیائی ــ به عنوان دلیلی از احساس و روحی لطیف به حساب می‎آید. اما با این وجود به نظر می‎آمد که این دوستی در نزد هر دو فقط ظاهری‎ست، در حالیکه شاید در درونشان انواع فکرها را در باره همدیگر می‎‎کردند.
در نزد شوفت قطعاً اینطور بود. شوفت یک پسرک بیچاره، پُر اندوه و اضطراب بود و جای هیچ شکی نبود که او به توباک حسادتِ مخفیانه‎ای می‎ورزد. وقتی در آشپزخانه برای نهار برابر آن دو کاسه غذا قرار داده می‎گشت، شوفت ظاهراً از اینکه توباک هم چیزی برای خوردن بدست می‎آورد بسیار ناراحت می‎گشت و با غم و اندوهِ عمیقی غذایش را می‎خورد. آری، او در حسادت کردن تا آنجا پیش می‎رفت که نفرت‎انگیز و تهووآورترین چیزهائی را که جلویش قرار می‎دادند سریع می‎بلعید، فقط به این خاطر که هیچ‌چیز از آن به توباکِ بی‌حیا نرسد.
و این اخلاق شوفت حالا آقای پاستیناتسی را به فکر یک شوخی عجیب و شاید نه چندان ظریفی می‎اندازد. او بر روی یک تکه نان خردل می‎مالید و بر روی آن فلفل و نمک می‎پاشید و تمام اینها را به شکل گوله‎ای درمی‎آورد. این بمب کوچک جهنمی را در مقابل شوفت که البته ابتدا چیزی از آن نمی‎خواست بداند قرار می‎داد. اما وقتی آقای پاستیناتسی می‎گفت: بیا، توباک! به این ترتیب بلافاصله شوفت آن معجون اهریمنی را سریع می‎بلعید، زیرا که نمی‎خواست هیچ‌چیزی از آن نصیب توباک گردد.
بعد توباک می‎میرد و شوفت با آقای پاستیناتسی در جهان تنها باقی‌می‎ماند. اما عجیب این بود که حتی حالا هم حسادتش فروکش نکرده بود. سال‎ها می‎گذشت که توباک در زیر خاک خفته بود و آقای پاستیناتسی هنوز هم آزمایش با گوله خردل را انجام می‎داد. او آن معجون را در برابر شوفت قرار می‎داد و می‎گفت توباک، بیا! و سپس شوفت از ترس اینکه نکند چیزی از آن هم بتواند به توباک فوت کرده برسد آن معجون را می‎بلعید.
این مقداری از ویژگی و داستانِ شوفتِ حسود بود، و حالا به خود آقای پاستیناتسی می‎پردازیم. شما می‎توانید به زودی متوجه شوید که چرا ما باید این بیراهه را می‎رفتیم. زیرا مایه شگفتزدگی‎ست که چه شباهت و تطابقی می‎تواند گاهی اوقات بین انسان‎ها و حیوانات خانگی‎شان وجود داشته باشد.
بنابراین آقای پاستیناتسی ــ آدم می‎تواند او را مردی لاغر اندامِ مجردِ شصت و دو ساله در نظر گیرد ــ در عمده‌فروشیِ چوبِ توماشک از نویروده در شهرستان گلاتس حسابدار بود. و در آنجا یک حسابدار دیگر هم به نام آقای میلر وجود داشت، و این میلر برای آقای پاستیناتسی همانطور بود که توباک برای شوفت بود. آنها با هم در یک اتاق کار می‎کردند. رفتار آقای پاستیناتسی با میلر دوستانه و مؤدبانه بود اما بر حق خود پافشاری می‎کرد. و با تمام قدرت از هرگونه سود یا هر نوع منفعت شخصی‎ای که دیگری می‎توانست بدست آورد و او سهمی در آن نمی‎داشت ممانعت به عمل می‎آورد.
برای مثال اگر رئیس، یعنی آقای توماشک وارد اتاق می‎گشت و به میلر یک سیگاربرگ تعارف می‎کرد، بنابراین آقای پاستیناتسی بر روی صندلی‎اش چنان چهره خشمگینی به خود می‎گرفت که او هم فوری یک سیگاربرگ دریافت می‎کرد. در حالیکه آقای پاستیناتسی اصلاً از مصرف سیگار خوشش نمی‎آمد، بلکه برعکس همیشه بعد از کشیدن سیگاربرگ حالش کاملاً بد می‎گشت. اما این مهم نبود، زیرا که حق باید حق باقی بماند، و آنچه که برای کسی یک حق است برای دیگری هم حق است. و او در تمام چیزهای دیگر نیز همینطور بود، طوریکه رئیس از همان ابتدا مواظب بود و دقیق‎ترین عدالت را رعایت می‎کرد تا این آقای پاستیناتسی عجیب نتواند کوچک‎ترین دلیلی برای شکایت کردن پیدا کند. زیرا پاستیناتسی همانند ماهیگیری که در کنار ساحل ساکت به چوب‎پنبه خیره می‎گردد تا ببیند آیا تکان می‎خورد ظاهراً در پنهان انتظار چنین دلیلی را می‎کشید.
در این وقت در یک روز زیبای ماهِ می چنین اتفاق می‎افتد که آقای پاستیناتسی پس از داخل شدن به دفتر کار می‎بیند که چگونه میلر با آقای توماشک آهسته صحبت می‎کند و ظاهراً در باره چیزی به توافق می‎رسد. فوراً احساس بدی به او دست می‎دهد و تصمیم می‎گیرد بسیار مراقب باشد که دیگری در مسابقه دشوار زندگی فاصله کوچکی از او جلو نیفتد. اما موقتاً هیچ‌چیزی اتفاق نمی‎افتد، بلکه سکوتی شوم بر اتاق اردو زده بود، تا اینکه میلر نزدیک ظهر به ساعت نگاه می‎کند، قلمش را به کناری می‎گذارد و می‎گوید: "خب، حالا می‎تونم به تدریج به خودم اجازه بدم."
آقای پاستیناتسی با گوش‎های سیخ کرده می‎پرسد: "اجازه چه‌چیزی را می‎توانید به خودتان بدهید؟"
میلر می‎گوید: "اما شما شنیدید که من سالیانی‎ست از یبوست مزمن در رنجم. دیروز پیش دکتر رفتم و او تجویز کرد که من باید هر روز قبل از ظهر نیم ساعت در هوای آزاد بدوم. خوب، من هم با آقای توماشک صحبت کردم و او مخالفتی با آن ندارد. حتی باغ کوچکش را برای این کار در اختیارم قرار داده است تا من بتوانم روزانه در آن بدون آنکه مزاحم کسی شوم کاملاً راحت بدوم."
و با این حرف از جا برمی‎خیزد، با آرامش از اتاق خارج می‎شود، پائین می‎رود و داخل باغ می‎شود.
باغِ کوچکِ آقای رئیس در زیر پنجره‎ای که دو حسابدار در آن کار می‎کردند قرار داشت و آدم می‎توانست از آنجا داخل باغ را ببیند. باغ کوچک و دوستانه و مانند تمام باغ‎های کوچک در شهرستان گلاتس تمیز بود. در چهار گوشه باغ بوته یاس بنفش قرار داشت و در وسط دو تخت چمنی که با گل بگونیا محاصره شده بودند. و بر وسط هر تختِ چمنی یک مجسمه گچی قرار داشت، یعنی بر روی یکی مجسمه نیمتنه اعلیحضرت امپراتور و بر روی دیگری سر نیوبه شاکی. اما در میان آن دو تختِ چمنی مسیری پوشیده از شن سفید به شکل یک 8 یا یک برتزل در هم پیچ خورده قرار داشت.
آقای پاستیناتسی می‎توانست از محل کارش تمام این شکوه و جلال را زیر نظر بگیرد و باید حالا ببیند که چطور میلر ــ در وسط ساعت کار ــ آن پائین در را باز می‎کند و وارد باغچه بهشت می‎گردد. سپس میلر دست‎هایش را به کمر می‎زند و در مسیر شنی به دور پیچ‎های برتزل شروع به چهار نعل دویدن می‎کند. و میلر پس از ده بار دویدن در مسیر پیچ‎ها توقف می‎کند تا کمی نفس تازه کند، و بعد کاملاً به آرامی با لذت در میان باغ به راه می‎افتد و در حالیکه اینجا و آنجا گلی را بو می‎کرد در برابر نیوبه شاکی می‎ایستد تا آن را در آرامش کامل تماشا کند.
تمام اینها از حالا به بعد هر ظهر انجام می‎گرفت و آقای پاستیناتسی هشت روز تمام از کنار میز کارش شاهد این کارها بود، در حالیکه او در این ضمن باید کار می‎کرد و از عصبانیت آبی و زرد می‎گشت. سپس در یک ظهر، هنگامیکه میلر در باغ بود خشم او را در بر می‎گیرد. او به اتاق خصوصی رئیس می‎رود، آنجا در کنار در می‎ایستد و خشن و لرزان می‎پرسد: "من فقط مایلم بپرسم که چرا آقای میلر هر ظهر نیم ساعت راه می‎رود، در حالیکه من آن بالا نشسته‎ام و باید به صورتحساب‎ها رسیدگی کنم؟"
رئیس خلق و خوی خوبی نداشت تا از کار آقای پاستیناتسی قدردانی کند و می‎پرسد: "شما هم بیمارید؟ شما خوب می‎دانید که میلر مبتلا به یبوست است و از آن رنج می‎برد و دکتر دویدن را برایش تجویز کرده."
آقای پاستیناتسی با لرزش می‎گوید: "من فقط می‎دانم که باید نیم ساعت بیشتر از او کار کنم اما دستمزد بهتری دریافت نمی‎کنم."
رئیس بلند می‎گوید: "لعنت بر شیطان، حالا اما حسادت گوسفندوار برایم از حد گذشته است. شما هم اگر این کار برایتان لذتبخش است می‎توانید درست مانند میلر به باغ بروید، اما فقط به این شرط که شما هم مانند او بدوید."
آقای پاستیناتسی فریاد می‎کشد: "هاهاها! اگر این تنها راه است، فوری انجامش می‎دهیم؛ ما حقه‎ها را خوب می‎شناسیم."
و با این حرف به بیرون هجوم می‎برد، از پله‎ها پائین می‎رود، آن پائین درِ باغ را باز می‎کند، با حیرتِ بزرگ میلر که در وسط بهترین دویدن بود مواجه می‎گردد، و حالا طوری در جهت مخالف مسیر برتزل چهار نعل شروع به دویدن می‎کند که شن‎ها به پرواز می‎آیند.
هنگامیکه آنها در وسط برتزل به هم می‎رسند به رقیب خود می‎گوید: "هرکسی می‎تواند مبتلا به یبوست باشد!" و هنگامیکه باید تنفس تازه می‎کرد، مستقیماً پیش یاس بنفش می‎رود و در حالیکه نگاه‎های نامقدسی را مانند تیری از بالای گل‎های آبی رنگ به سمت آقای میلر رها می‎ساخت گل یاس بنفش را می‎گیرد و با خشم تمام آن را می‎بوید.
از این زمان به بعد آقای پاستیناتسی هر روز دو استقامتش را در هوای بارانی و آفتابی تا فرا رسیدن زمستان انجام داد. و برای او کاملاً بیتفاوت بود که تمام مردم نویروده او را دست می‎انداختند و دختران خدمتکار در حال خندیدن از کنار پنجره‎ها به باغ، جائیکه آن دو حسابدار آقای توماشک بر روی پیچ‎های مسیر پرتزلی شکل مانند وحشی‎ها می‎دویدند نگاه می‎کردند. زیرا حق باید حق باقی بماند، و آنچه که برای یکی حق است برای دیگری هم حق است. او اینطور می‎گفت، مشت‎ها را به اطراف گره می‎کرد و در میان بوته‎های لخت می‎دوید، طوریکه چشم‎هایش از حدقه خارج می‎گشت، و ریه بیچاره و پیرش مانند توکا در ماه مارس سوت می‎زد.
تا اینکه او ناگهان شروع می‎کند به خون تُف کردن. زیرا که جهانِ واقعیت و جهان ضرب‎المثل با هم تفاوت دارند، و آنچه برای یکی حق است نمی‎تواند حتماً برای دیگری هم حق باشد. میلر دچار یبوست بود و دویدن درمانش می‎کرد، طوریکه او لاغر و قابل انعطاف گشت؛ پاستیناتسی اما دچار بیماری آسم بود و دویدن به او ضرر رساند. او بخاطر خشم و پریشانی خود برای تمام زندگی دچار صدمه جسمی می‎گردد، طوریکه دکتر به او می‎گوید که حالا او باید در سن شصت و دو سالگی دوران بازنشستگی آرامی را بگذراند.
در نتیجه او با نیمی از حقوق ماهیانه بازنشسته می‎شود و اجازه داشت که در خانه بماند.
در خانه اما او شوفت را داشت که هنوز هم مانند قدیم مضحک بود. و این شوفت بعد از همه‌چیز آخرین شادی‎ای بود که برای آقای پاستیناتسی باقیماند، و تنها چیزی بود که می‎توانست او را در دوران از هم پاشیدگیش هنوز هم خشنود سازد. زیرا که شوفت با این گوله خردل باعث سرگرمی عمده‎ای می‎گشت.
آقای پاستیناتسی پس از خوردن وعده غذای دوران اندوهگین بیماری‎اش از نان، خردل و فلفل یک گوله کوچک می‎ساخت، آن را در برابر شوفت قرار می‎داد و می‎گفت: بیا، توباک! سپس شوفت چهره وحشتناکی به خود می‎گرفت، اما برای اینکه دوست فوت کرده‎اش نتواند ذره‎ای از معجون به دست آورد آن را می‎بلعید. و آقای پاستیناتسی بازنشسته باید بارها و بارها در این مورد که این حیوان اما چه ساده‎لوح است و اگر آدم اجازه داشته باشد اینطور بگویدْ تا چه اندازه کودن می‎تواند باشد می‎خندید.
 
پستان طبیعت
مدت سه سال و چهار ماه دور میز نویسندگان در کافه وست‎مینستر در باره تئاتر صحبت می‎کردیم. پادشاهان می‎مُردند، شاهزاده‌خانم‎ها طلاق می‎گرفتند، خلق‎ها نابود می‎گشتند و ما دور میز نویسنده‎ها در کافه وست‎مینستر از چیز دیگری بجز تئاتر صحبت نمی‎کردیم.
در این وقت دکتر کورنهایزل، مسن‎ترین فرد در میان ما پیشنهاد می‎دهد که باید یک روز از هفته را تعیین کرد که در آن اجازه صحبت در باره تئاتر وجود نداشته باشد. برای چنین روزی باید موضوع مشخصی در نظر گرفته شود و هیچکس اجازه ندارد در باره چیز دیگری بجز فقط آن موضوع صحبت کند. دکتر کورنهایزل ادامه می‎دهد، البته شاید بهترین روش برای بحث و گفتگوی مشترک انتخاب یک موضوع از طبیعت‎شناسی باشد؛ برای مثال قارچ‌شناسی یا چنین چیزی. اولاً این چیزی متفاوت است، تا حدی مانند یک تمدید اعصاب، و قطعاً برای ما بازگشت متناوب به پستان طبیعت ضروری‎ست.
پیشنهاد پذیرفته می‎شود و چهارشنبه آینده به عنوان اولین شب طبیعت‎شناسی بدون تئاتر تعیین می‎گردد.
چهارشنبه بعد تقریباً نیمی از ما غایب بودند. معمولاً ما در دور میز نویسندگان در کافه وست‎مینستر بیست و پنج نفر بودیم. دوازده نفر از ما ایده شرکت در جمع شبانه‎ای که در آن باید فقط از طبیعت و نه از تئاتر صحبت شود را خوب نیافته و در خانه مانده بودند. بقیه دور میز مرمری کنار شوفاژ نشسته بودند و همدیگر را پُر از توقع نگاه می‎کردند.
دکتر کورنهایزل می‎پرسد: "حالا می‎خواهیم در مورد چه چیزی صحبت کنیم؟" سکوتی طولانی و پُر از تفکر برقرار می‎گردد. سپس دکتر سوبودا انگشتش را بلند می‎کند و می‎گوید: "اجازه دهید در باره گربه صحبت کنیم."
دکتر کورنهایزل می‎گوید: "یک موضوع بسیار جالب." دکتر سوبودا می‎گوید: "به هر حال، نمی‎توان انکار کرد که گربه‎ها به پستان طبیعت تعلق دارند."
پس از آن پیشنهاد صحبت در باره گربه با ده رأی موافق و دو رأی مخالف از دکتر وورمزدورفر و دکتر هافِرل به تصویب می‌رسد. این دو مخالف با ذکر اینکه مایل به شرکت در چنین جلسه ابلهانه‎ای نیستند ما را ترک می‎کنند.
دکتر کورنهایزل می‎گوید: "بسیار خوب، هرکه بتواند چیزی عجیب یا تازه در باره گربه به اطلاع برساند، او شروع می‎کند."
ما همه هفت دقیقه خوب فکر کردیم، سپس دکتر اولیونباوم می‎گوید: "من چیزی در باره گربه‎ها می‎دانم." و او شروع می‎کند: "همه شما مطمئناً ماتیلده لیو عاشقِ احساسیِ تئاتر کارل در شهر وین را می‎شناسید."
دکتر سوبودا حرف او را قطع می‎کند: "قرار بر این بود که ما امروز استثنائاً در باره گربه‎ها صحبت کنیم و نه از معشوقه‎های احساساتی."
دکتر اولیونباوم با عصبانیت پاسخ می‎دهد: "من در باره گربه‎ها صحبت می‎کنم. فقط اجازه بدهید که من ایده‎ام را شرح و بسط دهم. بله، هنگامیکه من در آن زمان در وین بودم ماتیلده لیو در تئاتر کارل را خیلی خوب می‎شناختم. او زنی ساکت و جدی بود که زندگی گوشه‎گیرانه‎ای داشت و در باره موضوعات مربوط به اخلاق بسیار سختگیرانه می‎اندیشید. و حالا این ماتیلده لیو ــ و نکته اصلی‎ای که من قصد گفتنش را داشتم اینجاست ــ صاحب یک گربه آبی رنگ بود.
اینکه گربه‎های آبی رنگ وجود دارند باید بر همه کسانیکه حتی آشنائی اندکی با طبیعت‎شناسی دارند معلوم باشد. گربه‎های آبی رنگ به ویژه در انگلستان پرورش داده می‎شوند و در مزایده برایشان قیمت‎های گزافی پرداخت می‎شود. ماتیلده هم یک چنین گربه‎ای داشت که به رنگ آبی آسمانی یکی از صبح‎های ماه مه بود، و او این حیوان را بسیار دوست می‎داشت. گربه آبی آسمانی رنگ در بستر او می‎خوابید، صبح هر روز به او ادوکلن زده می‎گشت و ماساژ داده می‎شد و برای نهار همیشه به او یک ماهی سوف و کره گیاهی می‎دادند. اما یک روز چنین اتفاق می‎افتد که ماهی‎فروش مرتکب اشتباه می‎گردد و بجای ماهی سوف یک اردک‎ماهی می‎آورد. و چون گربه آبی رنگ به این نوع ماهی عادت نداشت استخوانی از ماهی را می‎بلعد و پس از لحظه کوتاهی با رنج بردن دردناکی می‎میرد.
ماتیلده تسلی‎ناپذیر بود. وقتی من برای تسلیت پیش او رفتم هق هق‌کنان خود را در آغوشم انداخت و گفت: اولیونباوم، تو بعد از مرگ گربه آبی رنگم تنها شادی من در این جهانی. من تو را خیلی دوست دارم؛ و به همین دلیل از تو خواهش می‎کنم که در جشن تولد بعدی به من یک گربه جدید آبی رنگ هدیه کنی، چون من بدون گربه آبی رنگ قادر به زندگی کردن نیستم. و اگر تو این کار را بکنی من با تمام روح و جسمم متعلق به تو می‎گردم و تمام خواهش‎هایت را برآورده خواهم ساخت.
تا تولد ماتیلده هنوز هشت هفته وقت داشتم، و در این مدت تمام وین را به دنبال یک گربه آبی رنگ گشتم. اما من باید بگویم که این وظیفه آسانی نبود. در مغازه‎های گربه‌فروشی بجز گربه آبی رنگ همه نوع گربه، حتی گرانبهاترین‎شان وجود داشت، زبادیان، گربه‎های ایرانی و حتی گربه‎های فوق‎العاده کمیاب بی‌دُم از جزیره مَن.
مغازه‎دارها یا هیچگاه گربه آبی رنگ نداشتند یا آنها آخرین نمونه‎اش را فروخته بودند. من به هاگِنبِک در هامبورگ تلگراف می‎فرستم و او لیست قیمت‎ها را برایم می‎فرستد؛ اما در این کاتالوگ فقط از بینی‎خرس‎ها، زرافه‎ها و اسب‎های آبی ذکر شده بود و نه از گربه آبی رنگ.
سپس به دفتر روزنامه <نویه وینر تاگِزبِلات> رفتم تا یک آگهی در آن درج کنم: گربه آبی با بالاترین قیمت خریداریم. اما آقای مسئول آگهی را به من بازگرداند و گفت: ما یک روزنامه معتبر هستیم و آگهی با مضامین منحرف را اصولاً قبول نمی‎کنیم؛ ما خوب می‎دانیم که منظورتان از گربه آبی رنگ چیست.
در حال ناامید گشتن بودم که از طریق میانجیگری دفتر کار کارگاه فالکه موفق می‎شوم با بیوه یک سرهنگ که صاحب یک گربه به رنگ آبی گل گندمی بود تماس بر قرار کنم. عشق گربه به دل بانو نشسته بود و هفت هزار و پانصد کرون قیمت داشت. اما بخاطر ماتیلده زیبا و ساکتم هیچ‌چیز برایم گران نبود. و من آن گربه را خریدم.
در روز تولد گربه را در کیسه نایلونی قرار دادم و با خوشحالی زیادی با عجله به آپارتمان ماتیلده رفتم. اما وقتی داخل سالن شدم ماتیلده با لبخند ملیحی بر روی صندلی راحتی نشسته بود، محاصره گشته در میان بیست و یک گربه آبی رنگ که در اتاق قدم می‎زدند و همدیگر را می‎بوئیدند.
من بلافاصله وضعیت را درک می‎کنم. من گربه‎ام را خیلی جدی از کیسه نایلون بیرون می‎‏آورم و می‎گویم: مادام، تا جائیکه من می‎توانم بشمرم در این اتاق بیست و یک گربه آبی رنگ وجود دارند. اگر شما برای این گربه‎ها همان وعده‎ای را داده باشید که به من داده‎اید، بنابراین باید امروز بیست و یک بار روح و جسم‎تان را بدهید و بیست و یک خواهش را برآورده سازید. برای بار بیست و دوم که برای من در نظر گرفته شده است از شما خیلی متشکرم.
با این حرف گربه‎ام را جلوی پایش انداختم و خیلی سرد از او خداحافظی کردم.
هنگامیکه دکتر اولیونباوم داستانش را به پایان می‎رساند، دو نفر از ما، یعنی دکتر بویم و دکتر فروبِنیوس خدمتکار را صدا می‎کنند، پول آبجوی‎شان را می‎دهند و با عجله کافه را ترک می‎کنند. ما می‎توانستیم متوجه شویم که چگونه آنها شانه‎هایشان را بالا انداختند و با انگشت به پیشانی‎شان ضربه زدند، و ما از این کار نتیجه گرفتیم که آنها با گفتگوی شبانه امروز کاملاً موافق نبوده‎اند.
بقیه ما به موضوع ادامه می‎دهیم، اما حالا بحث و گفتگو بیشتر یک خصلتِ عمومی به خود گرفته بود. این سؤالِ جاودانه که آیا گربه برتر است یا سگ منجر به بحث‎های طوفانی شده بود. آرای اکثریت به نفع سگ بود، من خودم با شور و شوق به نفع گربه‎ها رأی دادم. این حقیقت ندارد که گربه آنطور که افسانه‎های قدیمی ادعا می‎کنند دوروست. هیچ حیوانی، حتی مار هم مکار نیست؛ هر جانداری ساده و مستقیم فقط دقیقاً همان کاری را انجام می‎دهد که خالق برایش تجویز کرده و مزیت ملموسش در آن می‎باشد. دوروئی بر عکس از وسایل طفره رفتن و دیپلماسی و از خواص کریه آن انسانی‎ست که با شیفتگیِ غیرقابل درکی خود را همانند خدا می‎نامد اما هیچ‌چیز بجز یک میمونِ منحط نمی‎باشد. گربه چون به انسان اجازه ترتیب کردنش برای اجرای کارهای هنری را نمی‎دهد قابل احترام است، در حالیکه سگ بر عکس شلاق را حتی در پوزه‎اش حمل می‎کند و با این کار رکورددار شرم تمام خلقت می‎گردد. و عاقبت چنین نتیجه‎گیری و اضافه می‎کنم که اغلب از طرف ناظرین سطحی متأسفانه کاملاً اشتباه تعریف می‎شود که گربه بیشتر از انسان وابسته به محل است.
هنگامیکه من صحبتم را به پایان رساندم، یک آقای مسن سالخورده که در میز کناری ما نشسته بود رو به ما می‎گوید: "آقایان می‎بخشید از اینکه من خود را قاطی صحبت‎های شما می‎کنم. اگر به من اجازه بدهید می‎توانم برایتان در مورد موضوع بحث‎تان یک داستان بسیار جالب و واقعی تعریف کنم."
هیچ یک از ما آن آقا را نمی‎شناخت. او یک مرد بلند قامت و جذاب بود که کت و شلوار غیرمعمول انگلیسی بر تن داشت و مردی سفر کرده به نظر می‎آمد، تقریباً چیزی شبیه به یک کشاورز کائوچو کار یا چیزی شبیه به آن دیده می‎گشت. در هر حال مرد شبیه به یک نویسنده آلمانی به نظر نمی‎آمد و به این خاطر مورد علاقه زیاد همه ما واقع گشت. او کنار میز ما می‎نشیند و شروع می‎کند:
"من برایتان یک داستان عجیب تعریف می‎کنم که به وضوح نشان می‎دهد گربه‎ها بیشتر از انسان‎ها به محل دلبستگی دارند. من حدود بیست سال قبل در داخل اتحادیه آمریکای شمالی در ایالت کانزاس مزرعه‎ای داشتم. این مکان دور افتاده‎ای‎ست که در آن بطور عمده دامپروری و همچنین کمی میوه‎کاری انجام می‎گرفت. همسایه من یک کشاورز جوان به نام بولر بود که همراه با همسر و مادر هفتاد و سه ساله‎اش با هم زندگی می‎کردند و مردمانی بسیار آرام و محترم بودند.
آنها حالا صاحب یک گربه سیاه و پیر به نام کلیفلند بودند که فقط دارای سه پا بود و در واقع پای راست عقب او در دوران جوانی توسط رقیب عشقی‎اش گاز گرفته و قطع شده بود. کلیفلند با وجود این نقص می‎توانست خیلی خوب حرکت کند، گرچه البته به وضوح می‎لنگید. اما او بر حسب حالت روحی‎اش بیشتر یک طبیعت بلغمی مزاج داشت و عاشق این بود که تمام روز را بر روی یک صندلی مخلمی قهوه‎ای رنگ در کنار شومینه بنشیند.
در اواسط تابستان چیزی تازه برای این خانواده رخ می‎دهد. خانم بولر سالخورده قصد داشت یک روز قبل از تولد حضرت یحیی شیرینی گیلاس بپزد. اما چون آنها به اندازه کافی گیلاس در خانه نداشتند بنابراین یک سبد برمی‎دارد و دو مایل دورتر به باغ میوه کشیش می‎رود تا از آنجا گیلاس بدزدد. زیرا او با وجود هفتاد و سه ساله بودن هنوز فرد بسیار مستعدی بود؛ او همچنین تصور می‎کرد که کشیش در آن ساعت در کلیسا مشغول درس دادن است. هنگامیکه به باغ کشیش می‎رسد از درختی بالا می‎رود و شروع به کندن گیلاس‎ها و جمع‎آوری آنها در سبد می‎کند. اما بدبختی می‎خواست که کشیش در کلیسا نباشد، بلکه او در کنار پنجره باز اتاق مطالعه‎اش نشسته بود و روی موعضه‎اش کار می‎کرد. و وقتی او حالا خانم بولر سالخورده را روی درخت گیلاس می‎بیند، تفنگش را برمی‎دارد و با شلیک یک گلوله او را مانند گنجشکی از روی درخت به پائین می‎اندازد. درست همانطور که آدم یک گنجشک یا یک کلاغ پیر را با گلوله از روی درخت می‎اندازد.
خوب، تا اینجای داستانم چیز قابل توجه‎ای وجود نداشت، درست نمی‎گویم، آقایان. اما حالا باید بدانید که بولر سالخورده یک آلمانی بود و در آلمان و در حقیقت در برومبِرگ صاحب یک ملک بود. این ملک را پس از مرگِ ناگهانی وی مولرهای جوان به ارث می‎برند، و چون آنها در باره آلمان و مخصوصاً برومبرگ نظر مساعد مبالغه‌آمیزی داشتند تصمیم می‎گیرند کشاورزی در آمریکا را رها ساخته و به آلمان مهاجرت کنند. آنها مزرعه‎شان را همراه با خانه و اثاثیه به من می‎فروشند و لوازم ضروری‎شان را بسته‎بندی می‎کنند، کلیفلند سه پا را در یک جعبه کهنه بیسکویت قرار می‎دهند و به این ترتیب یک روز صبح به سمت شرق می‎روند.
من در مزرعه جدیدم بسیار کار داشتم، داربست برای میوه‎ها ساختم، علفزار بزرگ را زِه‌کشی کردم و دیگر به خانواده بولر و گربه‎شان فکر نمی‎کردم.
بیش از یک سال از رفتن آنها می‎گذرد. من در یک صبح طوفانی ماه ژانویه در خانه قدیمی خانواده بولر در کنار شومینه نشسته بودم، پیپم را می‎کشیدم و به بارش برف نگاه می‎کردم. در این لحظه ناگهان متوجه می‎شوم که از مسیر تپه چیزی سه پائی می‎لنگد و پائین می‎آید. من تقریباً پسر باهوشی هستم و به این خاطر اولین فکرم این بود: اوهو، این دیگر چیست؟ اما قبل از آنکه بتوانم به این فکر بال و پر بدهم در با فشار گشوده می‎شود، کلیفلند داخل اتاق می‎گردد، مستقیم به سمت صندلی مخملی‎اش می‎رود و طوریکه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است می‎پرد و راحت روی آن می‎نشیند. او از پیش صاحبش فرار کرده و از بومبرگ به کانزاس آمریکا بازگشته بود، و آقایان، به نظر من می‎رسد این دلیل بی‌عیب و نقصی بر این ادعا باشد که گربه‎ها بیشتر از انسان‎ها وابستگی به محل دارند."
ما در سکوتی سنگین داستان را شنیدیم. پس از لحظه‎ای دکتر کورنهایزل می‎پرسد: "فکر می‎کنید که گربه از میان اقیانوس اطلس شنا کرده باشد؟"
مرد غریبه بدون مژه زدن پاسخ می‎دهد: "اولین فکر من هم این بود. اما من این پرسش را رها ساختم، زیرا بسیار بعید است که یک گربه بتواند تمام اقیانوس اطلس را شنا کند. بعلاوه در چنین حالتی باید جلبک دریائی و مژه‎پا بر روی او نشسته باشد، اما او کاملاً تمیز بود. بنابراین فقط یک توضیح باقی می‎ماند: او مسیر دیگری انتخاب کرده بود. او از بومبرگ به سمت شرق به راه افتاده، از مرز روسیه گذشته، از روسیه و سیبری عبور کرده، تنگه برینگ را شنا کرده، سپس از میان آلاسکا، کانادا، کوه‎های زرد و از نبِراسکا عبور کرده و به صندلی مخملی قهوه‎ای رنگش که به آن عادت داشته رسیده است."
حالا همه از جا بلند می‌شویم، و در واقع بسیار پُر سر و صدا، پول آبجوهای خود را می‌پردازیم و از کافه مانند طوفان خارج می‌شویم. در بیرون دکتر سوبودا خود را در میان ما قرار می‌دهد، چشمانش را تاب می‌دهد و با دهان کف‌آلود می‌گوید: "اگر یک بار دیگر کسی از پستان طبیعت صحبت کند ..."
 
کمربند اسرار آمیز
احتمالاً من تنها مردی هستم که در این سال ارزان‎ترین هدیه عید پاک را خریده است. ارزان‌ترین هدیه عید پاک یک کمربند زنانه بود که فقط دو مارک قیمت داشت.
یعنی: من اصلاً مطمئن نیستم که کمربند واقعاً زنانه باشد. در نهایت آن را در عید پاک به کسی هدیه ندادم. تنها چیز مسلم این است که من برای آن دو مارک پرداختم.
من این کمربند را در فروشگاهی در بخش خرازی یافتم، یعنی آنجائی که بندشلوار و بندجوراب به فروش می‎رسد. آنجا بر روی یک میز اشیاء فراوانی که مانند کمربند دیده می‎گشتند قرار داشت. هر کدام دارای یک متر طول و به پهنای یک دست و از جنس ململ نازک سیاه و سفیدی بودند که درخشندگی لطیفی داشتند و برای حال و هوای جشن عید پاک کاملاً مناسب به نظر می‎رسیدند.
بر روی میز تابلوئی با برچسب قیمت 2.00 قرار داده شده بود. دو مارک باید البته حرف مفتی باشد، حتماً نقطه مابین صفر و دو اضافی‎ست و این عدد باید دویست باشد و نه دو. اما وقتی من خانم فروشنده را متوجه این اشتباه می‎سازم او می‎گوید که رقم کاملاً صحیح نوشته شده است و اجناس دو مارک قیمت دارند.
سپس من یکی از آن کمربندها را خریدم. اولاً، زیرا این احساس که چیزی را به قیمت دو مارک خریدن مناسب با طبع زندگی‎ام بود. دوماً، چون در برابر چشمانم تصویر یک زن مو خرمائی زیبائی ظاهر گشت که من می‎شناسم و فکر کردم که شاید این کمربند باعث خوشحالی او شود، به شرطی که هرگز نفهمد قیمتش چند بوده است.
در کنار صندوق پرداخت پول پنج دقیقه طول کشید تا 9998 مارک بقیه پولم را که اسکناسی ده هزار مارکی بود پس بگیرم.
اما حالا مشکلی پیش می‎آید: هیچکس نمی‎توانست بگوید که این شیء چه می‎تواند باشد. یکی از آشنایان اعتقاد داشت که خانم‎ها چنین چیزی را زیر دامن می‎گذارند تا دامن بهتر بر بدن‎شان بنشیند. دیگری می‎گفت که آنرا روی یقه می‎اندازند؛ یا خانم‎ها آن را در زیر یقه پالتوی خز خود محکم می‎بندند.
کمد لباس خانم‎ها پُر از اسرار پنهان است.
به این دلیل من هم بهتر دیدم که از هدیه کردن کمربندم به زن مو خرمائی زیبا صرفنظر کنم. شاید که این یک سینه‎بند باشد و او این کار را نوعی تلاش برای نزدیکی و تماس به حساب آورد.
من کمربند را به یاد اینکه در ایام عید پاک امسال هم این امکان وجود داشت که هدیه‎ای ارزان و قابل استفاده خریداری کنم نگه خواهم داشت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر