کافه همینگوی.


<کافه همینگوی> را در بهمن سال ۱۳۹۵ نوشته بودم.

پرده اول
محل نمایش: کافه همینگوی.
بازیگران: ترامپ، جان وین، پوتین، اسد، سیلوستر استالون. جمعیتی از زنان و مردان مستِ بازگشته از کارناوال.
 
جان وین و ترامپ پشت میز گرد کوچکی نشسته‎اند و جام‎هایشان را به هم می‎زنند.
جان وین: تری، به سلامتی، برو دارمت.
ترامپ: به سلامتی، ششلولبند.
جان وین: شنیدم می‎خوای دیواری درازتر از دیوار چین بکشی. That's right man
ترامپ: ببین جان، من هم خودتو دوست دارم و هم فیلماتو. گوشتو بیار جلو، بقیه دارن مثل موشِ دیوار گوش می‎کنن.
جان وین سرش را به سمت دهان ترامپ نزدیک می‎سازد.
ترامپ: می‎دونی این پاکستانی‎ها تو برلین برای یک قطعه کوچک از دیوار برلینِ شرقی چه سودی کردن و هنوز هم فروششون بد نیست؟! می‎فهمی که چی بهت می‎گم؟ حالا خودت حسابشو بکن دیواری درازتر از دیوار چین چه سودی میاره؟ هرچند می‎دونم که نمی‌تونی حساب کنی! تو حتی گلوله‌هائی رو که با هفت‎تیرت شلیک می‎کنی نمی‎تونی بشمری و بی‎خیالِ اینکه چند تا گلوله تو هفت‎تیرته همینطور شلیک می‎کنی و شلیک می‎کنی و با یک هفت‎تیر زپرتی هفتصد نفر رو می‎فرستی جهنم! حالا این مهم نیست، اما تصورشو بکن به خاطر ایده من چه تعداد آدم بیکار مشغول کار می‎شن و خوش خوشک و بدون عجله دیوار می‎سازن؟ من بعداً خودم یک روز این پیام رو براشون خواهم فرستاد: رفقا عشقی کار کنین و خودتونو زیاد خسته نکنین، ما که پولشو نمی‎دیم عجله چرا؟
ترامپ چشمکی به جان وین می‎زند و آهسته ادامه می‎دهد: گوشتو بیار جلوتر، این حرف بین خودمون بمونه، می‎خوام رهبر کارگرا هم بشم. چطوره؟
جان وین در حالیکه چشمانش نشان می‎داد در حال فکر کردن است سرش را دوباره عقب می‎کشد و به صندلی تکیه می‎دهد و پس از خالی کردن لیوان ویسکی پکی به سیگاربرگش می‎زند، دودی به شکل هفت‎تیر از دهانش خارج می‎سازد، سرش را چند بار تکان می‎دهد و بدون آنکه به ترامپ نگاه کند می‎گوید: fantastic Idea، fantastic Idea
ترامپ انگشت اشارۀ دستش را روی بینی می‎گذارد و در حال هیس گفتن با چشم به اطراف اشاره می‎کند و می‎گوید: خِنگ! آهسته، کسی نباید بدونه من چه ایده‎هائی در سر دارم، من اول عمل می‎کنم بعد حرفشو می‎زنم!
جان وین با انداختن نگاه تحسین‎آمیزی به ترامپ ضربه محکمی به شانه‎اش می‎زند و آهسته طوریکه کسی نشنود می‎گوید: very good، very good، منم همیشه اول می‎گوزم بعد می‎ذارم اطرافیان بو ببرن.
ترامپ با متوجه شدن اینکه آنتن‎های پوتین به سمت آنها نشانه رفته است با اشاره ابرو و با گفتن shut up جان وین را به آهسته‎تر حرف زدن دعوت می‎کند.
کنار میز آنها به دور میز گردی سیلوستر استالون، اسد و پوتین نشسته‎اند و در حال نوشیدن ویسکی با هم صحبت می‎کنند.
بر روی زانوی استالون اسلحه عجیب و غریبی قرار دارد که ردیفی گلوله به طول پانزده/بیست و به قطر سه/چهار سانتیمتر آویزان است، لباس گرمکن و کفش ورزشی‎اش نشان می‎دهد که پس از تمرین تیراندازی مستقیم به کافه آمده است. پوتین کت و شلوار سفید رنگی پوشیده، کمربند سیاه جودوی خود را به دور کت بسته است و با این کار می‎خواهد نشان دهد حریف ندارد! کت و شلوار شیک اسد سرمه‎ای رنگ است و تلاش می‎کند با ور رفتن با گره کراواتش فلسفه رنگ قرمز آن را مرموز نشان دهد.
استالون به پوتین: ببین کوچولو، می‎بینم داستان افغانستان یادت رفته! و با اشاره چشم به اسلحه روی زانویش ادامه می‎دهد: خیلی دلم می‎خواد یه سفر به سوریه برم! حالیته که چی می‎گم؟
اسد با شنیدن این حرف خود را بر روی صندلی کمی جا به جا می‎کند و به پوتین خیره می‎شود.
پوتین که صورتش از نوشیدن زیاد ویسکی گل انداخته است برای اینکه حرکت نسنجیده‎ای انجام ندهد کمربند سیاهش را محکم با دو دست در چنگ می‎گیرد و درحالیکه خود را به سختی از روی صندلی بلند می‎سازد با بلند کردن لیوان ویسکی‎اش مستانه فریاد می‎زند: به افتخار رفیق ترامپ، هورا، هورا، هورا!
اسد در حالیکه با ناباوری به پوتین نگاه می‎کند با تعجب می‎گوید: این زهرماری رو انقدر تو حلقت خالی نکن، هورا یعنی چه؟ این یارو که اوباما نیست، ترامپه، می‎فهمی؟
 
جمعیت مستی که از کارناوال برگشته‎اند داخل کافه می‎شوند.
جمعیت در یک صف بدنبال هم به دور میز ترامپ و جان وین می‎چرخند و می‎رقصند و با هم می‎خوانند:
تری، ترامپ، ترامپه،
نه با اوناست، نه با ایناست،
از خود ماست، از خود ماست.
 
جان وین لیوانش را از ویسکی پر می‎سازد، آن را یک ضرب می‎نوشد، نیشگونی از باسن یکی از زنانی که به دور میزشان می‎چرخنند و آواز می‎خوانند می‎گیرد، پکی به سیگاربرگش می‎زند و به ترامپ می‎گوید: دونالد، اینجا چه خبره؟ این دیوونه‎ها از ما چی می‎خوان؟
ترامپ چشمکی به جان وین می‎زند و می‎گوید: اینا هواداران من هستن، من خوب می‎شناسمشون، تعدادی از اینها افراد بیکار کشورمون رو نمایندگی می‎کنن و می‎خوان با این لوس‌بازی‎ها شغلی در ساختن دیوار برای خودشون دست و پا کنن، یه عده‎ای هم بساز و بفروشن و می‎خوان در مناقصه دیوارسازی دست بالا رو داشته باشن، یه عده هم افراد جنگجو هستن و دلشون می‎خواد در صف مقدم حمله به کشورهایِ بد فرمونده بشن!
جان وین، تُفی بر روی زمین می‎اندازد و می‎پرسد: بول شیت دونالد، چرا این ضعیفه‎ها برامون کَن کَن نمی‎رقصن؟
ترامپ در حالیکه با اشاره دست به جمعیتی که دور میزشان می‎چرخند می‎فهماند تشویق و شادی کافی‎ست و می‎توانند کنارِ بار بنشینند و به حساب او ویسکی بنوشندْ آنها را مرخص می‎کند و به جان وین می‎گوید: جان، کَن کَن رو بی‎خیال، سرتو بیار جلو، مستم و می‎خوام باهات رو راست باشم، تو سرخپوست زیاد کُشتی و خوب می‎فهمی من چی می‎گم، سرتو بیار جلوتر می‎خوام از ایدۀ بیزینس با سودِ تریلیاردی برات حرف بزنم. خوب گوشاتو باز کن که مجبور نشی بپرسی چی گفتم! بیزینس دیوارکِشی همونطور که گفتم هم فاله و هم تماشا! هم برای مردمِ بیکارِ بیچاره از قبیل همین مردمی که دورمون رقصیدن و برامون خودشونو لوس کردن کار تولید می‎کنم و هم جاده رو برای رئیس جمهور شدن پسرم، بارون، شخم می‎زنم، یا به قولی هموار می‎کنم.
جان وین لبخندی کجکی می‎زند و می‎پرسد: "مگه بارون هم دلش می‎خواد رئیس جمهور بشه؟"    
"هنوز نه، بارون دلش می‎خواد بانکدار بشه، ولی خودم مزۀ رئیس جمهور بودن رو بهش می‎چشونم. او باید با شعار "مرز بی مرز، دیوار بی دیوار" به جنگ رقیباش بره، من هم تا اون زمان چند تا شرکت تأسیس می‎کنم که تخصصشون فقط خراب کردن دیوار باشه. بعد با یک تیر دو نشون می‎زنم؛ بچه‎های همین کارگرای دیوارساز رو پس از گذروندن یک دوره آموزشی بلافاصله در اولین روز رئیس جمهور شدنِ پسرم استخدام می‎کنم و آمار بیکاری رو میاریم پائین تا مردم ببینند که پسرم هم مثل پدرش مردِ عمله.
ابروی راست جان وین به خاطر چنین ذیرکی‎ای از تعجب دو سه سانت به مویِ فُکُلی‌اش نزدیکتر می‎شود و می‎گوید: دونالد، من همیشه فکر می‎کردم که تو خیلی خنگی، اما حالا می‎بینم که برعکس خیلی هم باهوشی.
در این هنگام سر و صدای میزِ کناری آنها را به آن سمت متوجه می‎سازد.
سیلوستر یقه اسد را گرفته و در حالیکه او را ده پانزده سانتیمتر روی هوا بلند کرده با عصبانیت می‎گوید: "احمق من که برای اومدن به کشورت به ویزا احتیاج ندارم" و در حالیکه به اسلحه‎اش اشاره می‎کند ادامه می‎دهد: "این ویزای منه، اتوماتیک، هر گلوله‎ش از بدن ده کرگردن رد می‎شه!"
پوتین مستانه می‎گوید: یقه‎شو ول کن، بشین سر جات! فکر کردی بی‌پدر  و مادرِه! من خودم بهش تانک‎هائی دادم که دانشمندای ما ده‎ها سال برای تکاملشون کار کردن. یکی از خواص این تانک‎ها اینه که هرچیزی رو که بهشون شلیک بشه با سرعت ده برابر به مبدأ برمی‎گردونن! می‎دونی این یعنی چی؟ یعنی اینکه گلوله‎های اسلحه مسخره‎ت قاتل جون خودت می‎شن.
سیلوستر قهقهه بلندی می‎زند و با رها کردن یقه اسد بر روی صندلی می‎نشیند و تهدیدکنان می‎گوید: "شب دراز است عوضی! شماها فقط وقتی متوجه می‎شید من به مهمونی پیشتون اومدم که خیلی دیر شده و دیگه نه چیزی از تانک براتون سالم می‎مونه و نه جت و موشک و افراد جنگندۀ بَنگی.
اسد با عجله گره کراواتش را مرتب می‎کند و با نگرانی می‎گوید: "ای بابا، شما دو نفر هم که مرتب مثل خروس جنگی به جون هم می‎افتید! مثلاً داریم ویسکی می‎نوشیم و حال می‎کنیم! خب باشه، حالا که همه بدون ویزا بلند می‎شن و میان کشور ما شما هم تشریف بیارین ببینم شما چه گلی می‎کارین!"
جان وین با اشاره به سیلوستر از ترامپ می‎پرسد: این یارو کیه با اون اسلحه مسخره‌ش؟
ترامپ چشمکی به جان وین می‎زند و می‎گوید: "بعض تو نباشه بچه خوبیه، از خودمونه، می‎خواستم ریاست جنگ رو بدم بهش، ولی قبول نکرد و گفت فقط مأموریتای مهم قبول می‎کنه. ببین جان، تا یادم نرفته می‎خوام بهت یه کار پیشنهاد کنم: تو باید سرپرستی دیوارکشی رو به عهده بگیری. فقط باید سوار اسب بشی و یک شلاق تو یک دست بگیری و یک تفنگ تو دست دیگه‎ت و مسیر دیوارکشی رو بری و برگردی و هر از گاهی به شوخی آروم شلاقی به سر و کول کارگرا بزنی و گلوله‎ای تو هوا در کنی. قبول؟
"قبول."
"بزن قدش. اما حالا می‎خوام برات یک چیزی تعریف کنم که از تعجب شاخ در بیاری! می‎دونی که یکی از دلائل مخالفت با دیوارکشی اینه که می‎گن این مکزیکیا خیلی زبل‎تر از این هستن که یه دیوار بتونه جلوشونو بگیره؛ با سه شماره تونل حفر می‎کنن و یهو می‎بینی که اینور دیوارن. البته مخالفین تا اینجای کار رو درست می‎گن، مکزیکیا آدمای تیز و فرزی هستن و این کار براشون اصلاً زحمت نداره، اما مخالفینم از دنباله ایده من بی‎خبرن!
"دنباله ایده دیوارکشی!؟ می‎خوای دور دیوار مین‎گذاری کنی؟"
"ای شیطون ششلولبند! فکر بدی نیست، اما سود توش نداره! تو می‎دونی که من کارآفرینم و دنبال سود."
"جونمونو بالا آوردی، دنباله ایده‎ات چیه؟"
"ساختن بزرگ‎ترین دهکدۀ مجرمین."
جان وین آروغِ بلندی به معنی خالی نبند می‎زند، اما بلافاصله ترامپ با زدن آروغ بلندتری به معنی تازه کجاشو دیدی ادامه می‎دهد: جان، ساختن این دهکده اِنقدر سود توشه که تصورشو نمی‎تونی بکنی! خوب گوشاتو باز کن، می‎خوام برات تشریح کنم که این دهکده چطور ساخته و اداره می‎شه! خودت خوب می‎دونی که خیلیا فکر می‎کنن من خنگم و نمی‎تونم کار مثبتی برای آمریکا انجام بدم! خود تو هم اینطور فکر می‎کنی، البته نه همیشه، وقتی مستی هرچی بهت می‎گم باور می‎کنی! تو خوب می‎دونی که من باید همیشه با یک تیر حداقل دو نشون بزنم وگرنه اصلاً شلیک نمی‎کنم! من اولین سرمایه‎گذاریِ دولتی رو به پروژه تولید انرژی خورشیدی اختصاص می‎دم و با این کار دل این کله‌پوکائی که نگران محیط زیست هستن بدست میارم، و بعد برق مورد احتیاج دهکده زیرزمینیِ مجرمین رو که قراره درست در زیر این نیروگاه ساخته بشه تأمین می‎کنم. می‎تونی تجسم کنی که چی می‎گم؟ نقشۀ ساخت دهکده خیلی وقته که کشیده شده، این دهکده دارای سیصد دروازه ورودیه که دقیقاً زیر دیوارها قرار دارن. ما به سی نفر از برو بچه‎های مکزیکی که حکم اعدام داشتنْ تعلیم دادیم و فرستادیمشون مکزیک. وظیفه این افراد پراکندن این شایعه‎ست که دور دیوار مین‎گذاری شده و فقط سه نفر از مهندسین آمریکائی که در طراحیِ دیوار شرکت داشتن می‎دونن کجای دیوار می‎شه بی‎خطر تونل زد! و اتفاقاً یکی از اونا به خاطر اختلافاتِ سیاسی به مکزیک پناهنده شده! وظیفه دیگه این افراد به دست گرفتن بازار تونل‌کنی و فرستادن مکزیکیا داخل خاک ماست. به این ترتیب مکزیکی تونل‎کن مستقیم از طریق تونل به دروازه‎هائی که روشون با خط درشت نوشته شده: "به دهکدۀ بی‎خورشید خوش آمدید" می‎رسن و داخل دهکده زیرزمینی می‎شن! فعلاً مساحت این دهکده سه هزار کیلومتره، اما به راحتی قابلیت گسترش داره! این خودکفاترین دهکدۀ جهانه! بجز رؤسای اداراتْ تمام مسئولین ادارۀ این دهکده مکزیکی هستن. تمام افراد این دهکده بدون استثناء باید دوازده ساعت کار کنن. نیمی از حقوق‎شون صرف کرایه سلول‎هاشون می‎شه و با نیم دیگه می‎تونن غذا و لباس بخرن. کار اصلی اهالی درست کردن غذا برای زندان‎های شهرهای اطرافِ دیوارِ مرزه. سود این کار مستقیم میره تو جیب خودم. هر تونل‎کنی به محض عبور از دروازه و وارد شدن به خاک آمریکا یک کارت ورود دریافت می‎کنه که یک عدد پنج روش نوشته شده. عدد پنج یعنی پنج سال حبس به خاطر ورود غیر قانونی به خاک آمریکا. به مجرمین پس از سپری شدن پنج سال این امتیاز داده می‎شه که درخواست اجازه اقامت طولانی‎تر در دهکدۀ بی‌خورشید بکنن. به آنها اقامت شش ماهه، یکساله، دو ساله یا اقامت دائم داده می‎شه. مکزیکیائی که اقامت دائم بدست بیارن اجازه دارن در مناطقی که زنان و مردان مکزیکی مخلوط هستن زندگی کنن و در اداره امور دهکده شراکت داشته باشن و در غیر اینصورت از همون دروازه که پنج سال قبل داخل شده بودن با اردنگی به خاک مکزیک پرتاب می‎شن!
جان وین با خالی کردن یکضرب لیوان ویسکی‎اش لبخند تمسخرآمیزی می‎زند و می‎گوید: "یعنی مکزیکیائی که از تونل داخل خاک ما می‎شن نه پدر دارن نه مادر، نه زن  و بچه نه خواهر و برادر و عمه و خاله و دوست و آشنا؟! هیشکی نمی‎پرسه این آدمائی که تونلی می‎رن اونورِ دیوار وضعشون چطور شده؟ به همدیگه زنگ نمی‎زنن از حال هم بپرسن؟ میل و اس ام اس برای همدیگه نمی‎فرستن؟ اگه ژول ورن اینجا نشسته بود از خنده غش می‎کرد!"
"پسر تند نرو، من فکر همه‌جاشو کردم. ما به محض ورود اونا تلفنای همراهشونو مصادره می‎کنیم، بعد با یکی دو کشیده بهشون حالی می‎کنیم که باید به مکزیک زنگ بزنن و بگن تو خاک آمریکا هستن و هنوز از راه نرسیده تو آشپزخونه مکدونالد کار پیدا کردن و پول خیلی خوبی هم می‎گیرن!"
جان وین دهانش را برای صحبت کردن باز می‎کند اما قبل از آنکه بتواند چیزی بگوید افراد کنار بار به سلامتی ترامپ می‎نوشند و می‎خوانند.

دسته کر زنان: مرد عمل کیه؟
دسته کر مردها: دونالده، دونالده.
دسته کر زنان: رابین هود وطن کیه؟
دسته کر مردها: دونالده، دونالده.
 
پرده دوم
محل نمایش: کاخ ریاست جمهوری.
بازیگران: ترامپ، ایوانکا دختر ترامپ، علی آقا معلم زبان فارسی ترامپ، فرمانده ارتش.
 
ترامپ ساعت ده صبح از خواب بیدار می‎شود و پس از دوش گرفتن پشت میز صبحانه می‎نشیند، آرنج دست‎هایش را به میز تکیه می‎دهد و سرش را که درد می‎کند میان دو دستش می‎گیرد.
دخترش ایوانکا، تنها فردِ حاضرِ خانواده در کنار میز غذاخوری از نوشتن اس ام اس دست می‎کشد و می‎پرسد: پاپی، داری فکر می‎کنی؟
ترامپ بجای جواب دادن می‎پرسد: پس بقیه کجا هستن؟
دختر به نوشتن ادامه می‎دهد و می‎گوید: رفتن دنبال کاراشون.
ترامپ جرعه‎ای از قهوه‎اش می‎نوشد و شاکیانه می‎گوید: چرا گذاشتی دیشب اِنقدر ویسکی بنوشم؟ مگه قرار نبود مواظبم باشی و نذاری بهم زیاد ویسکی بدن؟
دختر: اوا پاپی، مگه تو اجازه می‎دادی کسی بهت حرف بزنه! هنوز یک ساعت از مهمونی نگذشته بود که شروع کردی با بطری به نوشیدن!
ترامپ با خودش زمزمه می‎کند: عجب خواب عجیبی بود! نمی‎دونم چرا جان وین به خوابم اومده بود؟ پوتین چه رفیق رفیقی به من می‎گفت! بیچاره اسد! به گریه افتاده بود و ازم خواهش می‎کرد به جای فرستان سیلوستر استالون خودم و یا وزیر خارجه‎ام بریم کشورش! چقدر تو کافه تشویقم کردن، چقدر به افتخار من خوندن و شعار دادن. آخرشم نفهمیدم چرا اسم کافه رو همینگوی گذاشته بودن! اِ اِ اِ، من چه اطمینانی به جان وین کرده بودم، تقریباً از سیر تا پیاز ایدۀ دیوارکشی رو بهش لو دادم!" بعد ناگهان با نگرانی از دخترش می‎پرسد: بگو ببینم، من که تو خواب با صدای بلند حرف نمی‎زدم؟
دختر با تعجب سرش را بالا می‎آورد و می‎گوید: پاپی، اینو باید از مامی بپرسی.
در این هنگام پیشخدمت داخل می‎شود و اطلاع می‎دهد که علی آقا، معلم زبان آمده است.
ترامپ زیر لب می‎گوید: "اینم وقت گیر آورده" و با بی‌میلی دفتر مشق و خودکاری از کشوی میز غذاخوری بیرون می‎کشد، بعد به پیشخدمت می‎گوید: برو بیارش.
ترامپ در حال مِه مِه کردن دفترش را می‎گشاید.
ایوانکا با تعجب می‎پرسد: اوا پاپی، چرا مِه مِه می‎کنی؟
دراین هنگام علی آقا وارد اتاق می‎شود، سلام می‎دهد و می‎پرسد: مشق امروزتونو نوشتید؟
"نخیر، ننوشتم، حالم خوش نبود."
"اما شما وقت زیادی ندارید، چند روز دیگر عید شروع می‎شود."
"من آخرشم نفهمیدم این مِه مِه چی هست؟"
معلم اخمی مصنوعی می‎کند و می‎گوید: "من در این چند روز بیشتر از صد بار بهتون گفتم که مِه مِه غلطه و درستش مَمِه است."
"خوب هرچی می‎خواد باشه! حالا این مَمِه چی هست و لولو کیه؟"
"آقای پرزیدنت، این برای هزارمین بار! مَمِه برای کودکان تا وقتی از شیر مادر می‎نوشند پستان مادر معنی می‎دهد و وقتی آنها را با پستانک آشنا می‎سازند برایشان پستانک مَمِه می‎شود. لولو هم موجودی است که اشکال مختلف ترسناک در نزد کودکان به خود می‎گیرد، گاهی مأمور بردن است و گاهی مأمور خوردن. مثلاً گاهی لولو مَمِه را می‎برد و گاهی هم آن را می‎خورد. اما معنی مَمِه در نزد بزرگسالان همیشه پستان است."
"جل‎الخالق! خب حالا بهتره من برای تبریک عید بگم این مَمِه را لولو برد یا خورد؟"
"فکر کنم اگر بگید این مَمِه را لولو برد و خورد خیلی مؤثرتر باشه."
در این هنگام فرمانده ارتش در کنار درِ اتاق غذاخوری کاخ ریاست جمهوری ظاهر می‎شود.
"سلام قربان، در خدمت حاضرم، آیا باید جائی ر ابا خاک یکسان کرد؟"
ترامپ با گفتن "sorry" به معلم از جا برمی‎خیزد، به سمت در می‎رود و ناگهان فریاد می‎کشد: "خبردار!"
فرمانده ارتش که احساس می‎کرد از خودی‎هاست و به این دلیل احترام نظامی بجا نیاورده بود شوک‎زده سلام نظامی می‎دهد، پاشنه کفش‎هایش را محکم به هم می‎کوبد و مانند مجسمه‎ای بی‎حرکت منتظر می‎ماند. ترامپ پوزخند بی‎روحی می‎زند، برمی‎گردد و به سمت صندلی‎اش می‎رود و بعد از نشستن می‎گوید: "آزاد! ... ببینم، چند بار باید چیز به این سادگی رو تکرار کرد؟ مگه نگفتم حتی وقتی منو تنها هم دیدی باید سلام نظامی بدی و منتظر بمونی تا من بهت بگم آزاد؟ حالا این سرتو بخوره، مگه نمی‎بینی دارم درس می‎خونم؟"
چهره فرمانده ارتش از خجالت سرخ می‎شود و سرش را پائین می‎اندازد.
ترامپ لبخندی می‎زند و دوستانه می‎گوید: "خوب حالا، مهم نیست، بیا بشین و یه فنجون قهوه بنوش. بعد برام تعریف کن چی شده، <کجا باید با خاک یکسان بشه> یعنی چه؟ مگه بهت نگفتم وظیفَت چیه؟ تو فقط باید وقت حرف زدن چشاتو گشاد و ترسناک کنی، و لحن صدات طوری باشه که مخاطبت وحشت کنه. وگرنه مگه برای با خاک یکسان کردن آدم قحطه! به هرکی یک صدم از حقوقتو بدم خاک کردن که چیزی نیست، هرجا رو بگم لیزر لیزری می‎کنه!"
ایوانکا با سرفه خفیفی پدرش را متوجه می‎سازد: "پاپی، این چه حرفیه؟ تو که اهل ساخت و سازی!"
"البته که اهل ساخت و سازم! مگه قول ساختن دیوار رو ندادم؟ دلیل بهتری سراغ داری که ثابت کنه من اهل ساختن نیستم؟"
فرمانده ارتش که پس از نوشیدن چند جرعه از قهوه‎اش دوباره بر خود مسلط شده بود خاضعانه می‎گوید: "قربان، اما بدنبالِ با خاک یکسان کردن ساختن هم می‎آید."
"این چه ادعای احمقانه‎ئیه، اصلاً اینطور نیست، با خاک یکسان کردن همیشه بدنبال ساختن میاد و نه برعکس! تو رو ول کنن حتماً ادعا می‎کنی که خدا اول زن رو آفرید و بعد مرد رو! زن ذلیل بیچاره! آدمائی مثل تو به خدا هم رحم نمی‎کنن و می‎گن چون خدا اول مرد رو آفرید پس ضد زنه! اگه از من می‎شنوی خدا در روز ششم فقط یک کم خاک کم آورد وگرنه قصدش این بود که نفر دوم رو هم مرد خلق کنه."
ایوانکا دوباره با سرفه پدر را متوجه می‎کند: "اوا پاپی، این حرف‎ها چیه می‎زنی؟ خاک کم آورده بود یعنی چی؟ اگه خدا می‎خواست نفر دوم هم مرد باشه پس چرا برای پستان‎های حوا اینهمه خاک مصرف کرد؟"
"دخترم این چه استدلالیه که می‎کنی؟ خدا قصد داشت مردی مثل سیلوستر استالون خلق کنه، می‎دونی ساختن سینه‎های ستبر سیلوستر چقدر خاک می‎بره؟"
فرمانده ارتش خاضعانه می‎پرسد: "می‎بخشید قربان، اگر قرار نیست جائی با خاک یکسان شود پس برای چکاری من را احضار کردید؟"
"خوب گوشاتو باز کن ببین چی می‎گم، به من گفتن تو دسته این بوکو حرام آفریقائی آدمای وحشتناک زیاد هستن، دلم می‎خواد روشونو کم کنی، یه سخنرانی پُر شور بر علیه این گروه آماده کن، تو باید در ضمن سخنرانی چشاتو طوری گشاد و وحشتناک کنی که مردم کوچه و خیابون اون اطراف همگی بگن: «اوه، این دیگه چه گوریل خشمگینیه! و بجای ترسیدن از افراد اون مادر به حرام از تو بترسن. فهمیدی؟"
فرمانده ارتش مانند فنر از جا می‎پرد، سلام نظامی می‎دهد و می‎گوید: "هرچه دستور بفرمائید جناب پرزیدنت."
ترامپ با گفتن <آزاد!> ادامه می‎دهد: "من از علی آقا خواهش کردم یکی دو روز باهات کار کنه، بعد می‎تونی عزرائیل رو هم با گشاد کردن چشات بترسونی. خوب حالا دیگه قهوه نوشیدن کافیه و می‎تونی بری."
معلم بعد از رفتن فرمانده ارتش با تأکید به ترامپ می‎گوید: "اما جناب پرزیدنت فراموش نکنید که تبریک عید شما از گشاد کردن چشم فرمانده ارتش مهمتره!"
"آره، آره، خودم می‎دونم. ولی باید به کارای دیگه هم رسید!"
در این هنگام ایوانکا می‎گوید: "پاپی، مامی اس ام اس زده می‎پرسه برای نهار چی می‎خورین از سر راه بخرم؟"
 
پرده سوم
محل نمایش: کاخ ریاست جمهوری.
بازیگران: ترامپ، ایوانکا دختر ترامپ و یک خبرنگار زبل.
 
ایوانکا با چند کاغدِ یادداشت در دست کنار پدر بر روی کاناپۀ دو نفره نشسته است. روبرویشان یک خبرنگار زِبل ایرانی که مویش را بلوند رنگ کرده و خود را بعنوان خبرنگار آمریکائی جا زده است بر روی یک صندلی نشسته و کاغذ و قلمی در دست دارد. ترامپ در حال نوشیدن قهوه به خبرنگار می‎گوید: "ایوانکا خودیه! گاهی من به سؤالای تو جواب می‌دم و گاهی ایوانکا! جوابای ایوانکا رو هم می‎تونی جواب من به حساب بیاری. من و ایوانکا با هم نداریم! ایوانکا یکی از بهترین مشاوراست، تو جهان فقط دو مشاور نابغه وجود دارن، یکیش ایوانکاست و اون یکیش هم مَنم. تو می‎تونی هر سؤالی که دوست داری بپرسی. از قیافت معلومه که خیلی حالیته! اگه شانس بیاری و من از چاپ مصاحبه خوشم بیاد می‎تونی خبرنگار مخصوص کاخ سفید بشی. خوب حالا شروع کن!"
خبرنگار که زبان انگلیسی‎اش بد است خیلی آرام و شمرده به زبان فارسی شروع به صحبت می‎کند:
مستر پرزیدنت، به من گفته شده که شما مشغول یاد گرفتن زبان فارسی هستید، خوشبختانه رشته تحصیلی من هم در دانشگاه هاروارد زبان و ادبیات فارسی بوده است! و من خیلی خوب می‎دانم که شما همیشه با یک تیر دو نشان می‎زنید! بنابراین برای اینکه در ضمن مصاحبه زبان فارسی هم تمرین کنید از شما اجازه می‎خواهم که مصاحبه با شما را  به زبان فارسی انجام دهم.  
ترامپ که در این بین درسش را نزد علی آقا خوب خوانده و تقریباً به خم و چم زبان فارسی آشنا شده است مغرورانه می‎گوید: چه لفظ قلمی صحبت می‎کنه! ببین کوچولو، تو می‎تونی به هر زبونی که دلت می‎خواد حرف بزنی! این ایوانکا رو اینطوری نگاه نکن، برات طوری سریع به هفت زبونِ مختلف توئیت می‎کنه که نفهمی انگشتاش عربی می‎رقصن یا عبری! من خودم بجز زبون چینی و کره‎ای و فارسی زبون زرگری و مرغی هم یاد گرفتم، اگه خواستی از اون حرفای بد بد بزنی به زبون مرغی و زرگری بزن، ایوانکا هنوز این دو تا زبونو یاد نگرفته. خب حالا بنال ببینم چی می‎خوای بپرسی!   
مستر پرزیدنت قبل از طرح اولین سؤال مایلم خصوصی از شما بپرسم که این معلم زبان فارسی شما چه کسی است و شما از کجا پیدایش کرده‎اید؟
رنگ صورت ترامپ از غضب سرخ می‎شود و می‎گوید: "اولاً که فضولی موقوف، بجز اوباما و من هیچکس نمی‎دونه علی آقا کیه! اَه، اسمشو لو دادم، خب مهم نیست، آره، اسم معلم من علی آقاست. پیش خودمون بمونه، علی آقا معلم اوباما هم بوده، ولی علی آقا می‎گه اوباما خنگ بود و نتونست بیشتر از یکی دو تا شعر از حافظ و سعدی یاد بگیره. من اما هم از نیما یوشیج شعر بلدم هم از سهراب سپهری! هم چهل و هشت ساعته تاریخ ایرانو یاد گرفتم، من می‎دونم که افغانستان، پاکستان، ترکیه، عراق، ترکمنستان، آذربایجان و ارمنستان همسایه‎های ایرانن. من می‎دونم که در زمان قدیم ایران خیلی بزرگ بود و همه این کشورها جزء خاک ایران بودن، ولی ایران خیلی بی‎عرضه بود و همه این سرزمینا رو از دست داد! علی آقا همه اینا رو برام تعریف کرده. علی آقا می‎گه نصف چیزائی رو که تا حالا به من یاد داده در طول هشت سال هم به اوباما نگفته! علی آقا منو خیلی دوست داره و مرتب به من می‌گه: با من باش نه با اونا. اوباما می‌گه علی آقا این حرفو به اون هم گفته، من هم مثل اوباما معتقدم که چون علی آقا آدم خیلی حسودیه و ما رو و مخصوصاً منو خیلی دوست داره این حرفو می‎زنه! علی آقا خیلی باهوشه، هم چشم ماست هم گوش و گاهی هم زبونمون! من همیشه به علی آقا می‎گم: چِش و گوشِتو همیشه خوب باز نگهدار! علی آقا اما همیشه تکرار می‎کنه: نگران نباشین، چِش و گوشم در خواب هم باز هستن! اوباما می‌گه علی آقا خیلی خالی می‌بنده!"
متشکرم مستر پرزیدنت، اما منظورم این بود که آیا شما به علی آقا اطمینان دارید؟ همه خبر دارن که علی آقا با اوباما بود و نه با شما، بنابراین نمی‎تونه از خودی‎ها باشه، دو یو آندراستند می؟
"زپلشک، آقا رو ببین، ببینم جوجه گفتی اسمت چیه؟"
در این هنگام خبرنگارِ زِبلِ ما که قبل از طرح سؤالات اصلی نزدیک به لو رفتن است لحظه‎ای فکر می‎کند و مرددانه می‎گوید: حالا چرا ناراحت شدید؟ من که سؤال بدی نکردم. طوری نام من را می‎پرسید که انگار آمریکائی نیستم و مویم را برای رد گم کردن بلوند رنگ کرده‎ام!
ایوانکا که حوصله‎اش از این گفتگو سر رفته است به پدرش می‎گوید: پاپی، اذیتش نکن! چرا نمی‎ذاری سوالشو طرح کنه؟ از وقتی که اومده تو همش حرف زدی. خب بذار اونم حرف بزنه و سؤال کنه. منم مثل این آقای خبرنگار آمریکائی به علی آقا اطمینان زیادی ندارم؛ از کجا معلوم که از این خونه به اون خونه خبر نبره!؟  
"دِ بیا، دختر تو دیگه چرا این حرفا رو می‎زنی؟! این بیچاره معلم خونِگیه! وقتی هنوز تو تخمدون مادرش بود ما شروع کردیم به تعلیم دادنش! علی آقا از خودیا هم خودی‎تره! ایوانکا من از تو توقع نداشتم!"
خبرنگار از این موقعیت استفاده می‎کند و می‎گوید: مستر پرزیدنت، اگر اجازه بدید مایلم اولین سؤالم را در مورد سیاست خارجیِ شما مطرح کنم.
ایوانکا: سؤال کن!
ترامپ عصبی مویش را با انگشتان دست شانه می‎کند و به خبرنگار زل می‎زند.
خبرنگار که بخاطر لطف و مهربانی ایوانکا دوباره بر خود مسلط گشته و اعتماد به نفس خود را بدست آورده است می‎گوید: "مستر پرزیدنت، من ابداً قصد ندارم شما را با سؤالاتم برنجانم، بنابراین می‎توانید به سؤالاتی که فکر می‎کنید نامطلوبند اصلاً پاسخ ندهید!
ایوانکا به جای پدر با اشاره دست به خبرنگار می‎فهماند که می‎تواند سؤالش را بدون ترس مطرح کند.
خبرنگار به نشانه تشکر چشمکی به ایوانکا می‎زند و می‎گوید: "مستر پرزیدنت، در نقاط مختلف جهان دهان به دهان می‎چرخید که شما قصد داشته‎اید شروع سال جدید را به مردم ایران تبریک بگوئید، آن هم چه تبریکی! میلیون‎ها نفر حتی پس از گذشتن چند ساعت از آغاز عید همچنان امیدوار بودند که شما بر روی صفحه تلویزیون ظاهر شوید و به آنها آمدن عید را تبریک بگوئید! اما متأسفانه از سخنرانی شما خبری نشد! و مردم ابتدا دو روز بعد از آغاز نوروز تبریک عیدانه شما را شنیدند، اما در آن نه از ممه خبری بود و نه از لولو! ممکن است توضیح دهید که جریان از چه قرار است؟ نه موافقین و نه مخالفینتان توقع شنیدن یک چنین سخنرانی‎ای را از شما نداشتند! اگر بی‎ادبی نباشد باید به اطلاع شما برسانم که بسیاری معتقدند این متن تبریک نمی‎توانسته از مغز شما سرچشمه گرفته باشد، مردم می‎گویند که علی آقا شما را چیز خور کرده و این نوشته را برای خواندن بدست شما داده است! و ..."
در این هنگام ترامپ مانند ترقه از جا می‎جهد و می‎گوید: "فکر می‎کنی نمی‎دونم منظورت چیه و چی تو اون کله کوچیکت می‎گذره؟ تو نه تنها زبون فارسیت خوبه بلکه خیلی هم باهوشی، اما کوچولو اینو بدون که من خیلی از تو باهوشترم، دلیلشم اینه که من رئیس جمهورم و تو خبرنگار! البته خبرنگاری که خیلی مظنون به نظر می‎رسه! از کجا معلوم که ایرانی نباشی و برای رنگ کردن من موهاتو واقعاً بلوند رنگ نکرده باشی؟! حالا تا فکتو پائین نیاوردم زیپ دهنتو بکش و خوب به جوابم گوش کن!"
خبرنگار با رنگی پریده و معصومانه به ایونکا نگاه می‎کند و سرش را پائین می‎اندازد.
ایوانکا پیشدستی می‎کند و می‎گوید: "البته آقای رکس تیلرسون آغاز عید را از جانب پاپی تبریک گفتند، متأسفانه پاپی یکی دو روز سرما خورده بود و نمی‎تونست حرف بزنه! مگه نه پاپی؟"
ترامپ با گفتن "درست همینطوره که ایوانکا می‎گه" چنین ادامه می‎دهد: "آقای خبرنگارِ زرنگ بگو ببینم، کدوم یکی از کشورای کره شمالی، روسیه، چین، ایران و سوریه از کشورای بد، کمی بد و خیلی بد هستن؟! آیا فکر می‎کنی مردم کره شمالی می‎تونن اونو سرنگون کنن؟
خبرنگار با صدای لرزان می‎پرسد: چه کسی را؟
ــ کیمو می‎گم!
ــ کیمو؟!
ــ آدم خنگ منظورم جونگه، کیم جونگ اون. حالا بگذریم از اینکه روسیه از کشورای خیلی بد نیست و می‎شه با این نوع از کشورا وارد گفتگو شد، ما با چین هم این کارو می‎کنیم.
خبرنگار با صدائی آهسته می‎پرسد: "و بقیه کشورها، مثلاً اتحادیه اروپا؟"
آخه از شما خبرنگارای ایرونی که سال‎ها طول کشید سوتی ندین و تپق نزنین و مرتب به جای سوریه نگین روسیه و به جای روسیه سوریه چه توقعی می‎شه داشت؟ برای ما روسیه و سوریه نداره! هر دوشون پنج تا حرف الفبای یکسون دارن. پس برای ما هیچ فرقی با هم ندارن. ایران اما از کشورای خیلی بده! اینو جرج دبل یو هم چند بار تأکید کرد! حیف اون هفت‎تیری که ریگان فرستاد به اون کشور خیلی بد، ولادیمیر خیلی زرنگتره، دیدی چی هدیه داد؟ حالا آقای باهوش، من از تو می‎پرسم، اگه تو جای من بودی چیکار می‎کردی؟ یکی میاد پیشم می‎گه بمب بنداز، یکی می‎گه بمب اتم تأثیرش خیلی بهتره، اون یکی می‎گه این کارو بکنی نه من نه تو! چهارمی می‎گه تحریم کن، پنجمی می‎گه سرانشونو تحریم کن مردمو بی‎خیال! شیشمی می‎گه نذار نفت بفروشن خودشون ورشیکست می‎شن! یکی می‎گه دستور بده تلفنای همراهشونو طوری بسازن که وقتی پَر هم افتاد رو زمین بتونیم صداشو بشنفیم! اون یکی می‎گه بهتره هم بشنفیم و هم ببینم که دارن چیکار می‎کنن! یکی می‎گه گندم نفروش قحطی بشه! اون یکی هنوز انقلاب نشده از ترس در رفته و حالا بعد از چهل سال می‎گه من اونم که رستم بود پهلوان، انگار که من شاهنومه نخوندم! اون یکی اومده تو این کشور می‎گه می‎خوان منو بکشن، بهش پناهندگی می‎دیم، اما بعد می‎بینم طرف زرت و زرت می‎ره ایران و برمی‎گرده (ایرونیا به این می‎گن هم از توبره می‎خوره و هم از آخور!) و می‎گه تغییر بی‌تغییر، اوضاع همینطوری که هست خیلی هم خوبه! اون یکی می‎گه شما اصلاً دخالت نظامی نکن ما خودمون سرنگونشون می‎کنیم. من می‎پرسم چطوری؟ پس چرا تا حالا نتونستی؟ می‎گه تو پول بده باقیش کاریت نباشه! انگار داره با اوباما معامله می‎کنه! حالا ما اومدیم خر شدیم و بهت پولو دادیم، اگه بعد اومدی و گفتی نتونستم سرنگون کنم تکلیف چیه؟ من خودم یه عمر اینطوری پول درآوردم. من اصلاً نمی‎فهمم که چرا شما ایرونیا همون بیست سی میلیون نفر جمعیتی که بودین باقی‌نموندین و دو برابر شدین! خوب حالا این دو برابر شدن چه سودی براتون به بار آورده! بجز اینکه هفت هشت نفری تو یک اتاق می‎خوابین و بخاطر صرفه‎جوئی در آب یک بار در هفته دوش می‎گیرین!
خبرنگار قصد داشت اعتراض کند و بگوید: "مستر پرزیدنت، شما اشتباه می‎کنید من ایرانی نیستم!" که ناگهان از میان یکی از پنجره‎ها فریاد خشمگین تظاهرکنندگان به داخل سالن کاخ هجوم می‎آورد:

دونالد ترامپِ خالیبند
خالینبند خالینبند.
دونالد ترامپ با اوباماست
نه با شماست نه با ماهاست!
 
پرده چهارم
محل نمایش: آشپزخانه کاخ ریاست جمهوری.
بازیگران: ترامپ، علی آقا معلم زبان فارسی ترامپ و گروه کُر.
 
در حالیکه ترامپ در آشپزخانه همراه با ترانه "Ali Baba Twist" که از گرامافون پخش می‎گشت بشکن می‎زد و قر می‎داد علی آقا وارد می‎شود.
علی آقا اندکی متعجب: سلام آقای پرزیدنت، می‎بخشید مزاحم رقصیدن‎تان شدم! اما همانطور که می‎دانید حافظ فرموده است: "هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد!" ... آیا مشق دیشب‎تان را نوشته‎اید؟
ترامپ که از حضور بی‎موقع علی آقا و کور کردن عیشش دلخور شده بود با ریشخند می‎گوید: علی آقا فکر می‎کنی با دسته کورا طرفی؟ فکر می‎کنی نمی‎دونم منظورت از اینکه باید سه بار از روی شعر "میازار موری که دانه کش است" سعدی مشق می‎نوشتم چیه؟ مثلاً خواستی به در بگی که دیوار بشنوه! مرد حسابی تو اون پایگاهِ سوریه‌ای که دستور بمبارونشو دادم فیل و کرگدن هم نمی‎تونن زنده بمونن چه برسه به مور و ملخ! اونجا اِنقدر مواد شیمیائی انبار کرده بودن که نمی‎شد نفس کشید! البته برای من این بشکه‎های شیمیائی زپرتی زیاد مهم نبود، اونا به راحتی می‎تونن بازم از این بشکه‎ها بخرن! قصد اصلی من نشون دادن این بود که بعضیا بدونن بمبای ما چه دقیق نقطه می‎زنن! مورچه که چیزی نیست، بمبای ما کله‎پاچه مورچه رو هم که کوچیک‎تر از یک نقطه‎ست بعد از چند دور توییست رقصیدن بالای سرشون با چشم بسته می‎زنن!
معلم محتاطانه می‎گوید: آقای پرزیدنت منظور من اصلاً چیزی نبود که شما به تصویر کشیدید! شما خودتان به من گفته بودید که از سعدی خوش‎تان می‎آید و من فقط به خاطر لذت بردن شما از این شعر گفتم سه بار از روی آن مشق بنویسید! اما حالا چون خودتان موضوع را به این مرحله کشاندید مایلم نظرم را در این مورد به شما بگویم: به نظر من خیلی بهتر و عقلانی‎تر و قانونی‎تر بود که شما قصدتان را اول با کنگره و سازمان ملل متحد در میان می‎گذاشتید و بعد فرمان صادر می‎کردید!
ترامپ با عصبانیت بر روی صندلی‎اش می‎نشیند و پرخاشگرانه می‎گوید: این حرفا به تو نیومده! چه کسی نظرتو پرسید! مگه من تا حالا صد بار نگفتم که اول می‎کنم بعد می‎گم کردم! مگه من تا حالا هزار بار نگفتم که هیچ وقت با یک تیر کمتر از دو نشون نمی‎زنم؟! فکر کردی بمبای ما ماست و دوغ هستن که پس از گذشتن تاریخ مصرفشون بشه اونا رو دور ریخت؟! برای بمبای ما مهم نیست که هدف در چه عمقی از زمین و کوه و تونل سیمانی مخفی باشه، بمبای ما طوری طراحی شدن که قادرن به راحتی آب خوردن از هر نوع سنگِ موجود در مناطق این کره خاکی عبور کنن و بعد از رسیدن به هدف اونو به جهنم بفرستن! بمبای ما بر خلاف ضرب‎المثل قدیمی شماها که می‎گه: "عبور شتر از سوراخ سوزن غیرممکنه" می‎تونن از سوراخای سنگ‎پای قزوین هم عبور کنن!
در این هنگام گوش ترامپ تیز می‎شود و پس از لحظه‎ای خلق و خویش دوباره مانند قبل از ورود علی آقا به آشپزخانه می‎گردد و با باز کردن پنجرۀ آشپزخانه به علی آقا می‎گوید: "فعلاً قبل از خط زدن مشقام گوش کن ببین مردم چی می‎خونن و حالشو ببر!"
 
دسته کُر مردان: سلطان خاور دور؟
دسته کُر زنان: دونالده دونالده.
دسته کُر مردان: سرور آن میانه؟
دسته کُر زنان: دونالده دونالده.
 
دسته کر زنان و مردان همصدا:
دونالدِ خوبو نازنازی
چه خوب تو بمب می‎ندازی.
کره شمالی چی‎چیه،
خاور دور چی‎چیه،
مکزیک و روس رو بی‎خیال،
از چین برو دیوار بیار.
 
حالا اما چون من نه در سر مستر ترامپ و نه در سر دخترش ایوانکا لانه دارم و نمی‎دانم چه نقشه‎ای می‎کشندْ بنابراین آنها را همراه با علی آقا به حال خود رها می‎سازم و به خود می‎پردازم، زیرا از قدیم گفته‎اند برای شناخت ترامپ و اینکه قصد چکاری با جهان و مردم آن در پیش دارد باید اول خود را بشناسی!
من هم مانند بسیاری از مردان ضعیف‎الجثه همسن و سالم از همان دوران کودکی آرزو می‎کردم روزی فرمانده کل جهان شوم! پس از هر کتک‎خوردنی برای گرفتن انتقام نقشه قتل مجرم را می‎ریختم! من در خیال خود مجرمین را یک بار در آتش می‎سوزاندم، یک بار دو چشمانشان را با دو تیرِ همزمان از یک کمان رها گشته کور می‎ساختم و گاهی با شمشیر سرشان را مانند هندوانه از وسط به دو نیم تقسیم می‎کردم. من خودم حتی از طرح شکنجه‎هائی که برایشان در نظر می‎گرفتم به وحشت می‎افتادم!
یکی از بدترین بدشانسی‎های زندگی من این بود که در دوران جوانی در سرزمینم حزب ناسیونال سوسیالیست کارگری وجود نداشت! وگرنه به راحتی می‎توانستم با عضو گشتن در آن پس از مدت کوتاهی به رهبری حزب برسم و آن کنم که از کودکی برای انجامش روز شماری می‎کردم!
من نمی‎دانم اگر تو به جای ترامپ به ریاست جمهوری آمریکا انتخاب می‎گشتی با جهان و مردمش چه می‎کردی! من اما خیلی خوب می‎دانم چه باید می‎کردم! این هم نمونه‎ای از اولین فرمانم: جستجو در اقصی نقاط جهان برای یافتن و دستگیر کردن تمام بچه‎های محله‎های کودکی و نوجوانی‎ام و همشاگردی‎ها و محصلینی که مرا در کوچه و دبستان و دبیرستان کتک زده بودند. و سپس من وحشتناک‎ترین فیلم مستند تاریخ سینما را با شرکت این مجرمین می‎ساختم و به روح آلفرد هیچکاک تقدیم می‎کردم!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر