بندگان تیغزن پروردگار.


<بندگان تیغزن پروردگار> از آدولف اشتولتسه را در خرداد سال ۱۳۹۳ ترجمه کرده بودم.

مردمی وجود دارند که نه بذر می‎کارند و نه درو می‎کنند و با این وجود پدر آسمانی غذای‎شان را می‎دهد. آری، او حتی آنها را گاهی بهتر از کسانیکه نان خود را با کار و عرق پیشانی بدست می‎آورند تغذیه می‎کند. این مردمِ خوشبخت را که ادعا می‎کنند بدبختند می‎توان بیشتر از هرجا در میان هنرمندان یافت.
زنگ درِ خانه‎ام به صدا می‎آید و به محض گشودن آن یک مردِ خوب تغذیه گشته با موی سیاهِ فرفری که ماه‎ها شانه نخورده بود در برابرم می‎ایستد و از من سؤال می‎کند که آیا من دکتر ووندرلی هستم.
چون او بجز مویِ فرفری همچنین دارای یک پالتوی خز شیک، یک سنجاق سینه الماس و کفش ورنی بود جواب می‎دهم: "چه خدمتی می‎تونم براتون انجام بدم؟"
مرد بلند قد پاسخ می‎دهد: "ببخشید اگر مزاحم شده‎ام! اما من آنقدر چیزهای خوب در بارۀ شما و آثار هنری‎تان شنیده‎ام که نتوانستم بر اشتیاق آشنائی با شما هنرمندِ ارزشمند چیره شوم."
او بعد از این عبارات چاپلوسانه مرا به معنای واقعی با فشار به اتاقم هُل می‎دهد و بدنبالم می‎آید. من با اشاره از او دعوت به نشستن می‎کنم، اما او قبل از دعوت من این کار را انجام داده بود و حالا من منتظر بودم که هدف او از ملاقات کردنم را جویا شوم.
او بجای این کار به آرامی دگمه‎های پالتو خزش را باز می‎کند و یک قوطی مروارید نشانِ سیگاربرگ خارج می‎سازد و در حال تعارف کردن یک سیگاربرگِ غول‌پیکر که به دورش باندرول پیچیده شده بود می‎پرسد: "شما که سیگار می‎کشید؟ گیاه برای افراد خبره، دکتر عزیز. هدیه‎ای از حضرت والا، پرنس کنوفنسکی، رئیس کمیته اعدام در روسیه که من اخیراً به خواهش او در نزدش کنسرتی اجرا کردم. شاهزاده مردی بسیار عالی و قفقازی اصیلی‎ست ... کمی قوی، منظورم البته سیگاربرگ است و فوق‎العاده غنی، البته منظورم شاهزاده است. تزار نیکلاس این سیگاربرگ را تا به آخر می‎کشد."
"خیلی متشکرم، من سیگار نمی‎کشم."
"کاش من هم می‎توانستم این را بگویم، بعد حداقل پنجاه هزار مارک ثروتمندتر بودم. با این وجود من بخاطر این پول پشیمان نیستم، زیرا که سیگاربرگِ خوب لذتی برابر با لذت عشق دارد. بخصوص این نوع که عطرش بی‌نظیر است ... اگر شما اجازه دهید یکی را روشن می‎کنم."
او بدون آنکه منتظر جوابم بماند قصد خود را انجام می‎دهد و سپس برای اینکه من هم آنطور که او می‎گفت از آن لذت ببرم دود را چنان قوی به صورتم فوت می‎کند که به سرفه می‎افتم.
من نفس نفس‌زنان می‎گویم: "ببخشید، اما من هنوز نمی‎دانم افتخار صحبت با چه کسی را دارم."
"واقعاً؟ و من فکر می‎کردم که شما مرا از طریق روزنامه‎ها می‎شناسید: نیکلو کاراوانتو."
من تعظیمی می‎کنم و می‎گویم: "آه!" اما نمی‎توانستم به یاد آورم که این اسم را زمانی شنیده باشم. "نوازنده ویولن؟"
"هیچ یک از سازهای زهی! من نوازنده مادر تمام سازها، پیانو کنسرت هستم. من در روسیه، آمریکا و سرزمین‎های رومی تبار چنان محبوبم که هر پسری در خیابان مرا می‎شناسد."
از آنجا که من شرمندۀ جهلم بودم فقط گفتم: "که اینطور، که اینطور!"
"حالا، عطر این سیگاربرگ چطور است؟ جذاب، اینطور نیست؟ و در این حال مانند شعلۀ قربانی در محرابِ هنر می‎سوزد."
من جرأت می‎کنم برای عذرخواهی بخاطر سرفه پایدارم خجالتزده بگویم: "چنین به نظر می‎رسد که گیاه تقریباً سنگینی باشد."
"اما نه برای ریه سالم ... من در روز بدون هیچ ناراحتی‎ای پانزده عدد می‎کشم، اما اگر دودش ناراحت‎تان می‎کند ... بفرمائید خاموشش می‎کنم ..."
"راحت باشید ... من تنباکو قوی را دوست دارم."
به نظر می‎رسید که مرا درک نکرده باشد، زیرا که با خیال راحت به کشیدن سیگاربرگش ادامه می‎دهد.
او دوباره دنبال حرفش را می‎گیرد: "بدون آنکه از خود راضی باشم، دکتر عزیز. من باید بگویم که شهرتم همه‌جا از من پیشی می‎گیرد و ورود به بیشترین و بالاترین محافل را برایم سهل می‎سازد. فقط آلمانِ لعنتی را نتوانسته‎ام هنوز فتح کنم."
"من متوجه نمی‎شوم، چون در نزد ما ظاهر شدن در صحنه برای خارجی‎ها قاعدتاً خیلی آسان شده است."
"بله، برای خارجی‎ها! اما من خارجی نیستم، من آلمانی‎ام؛ پدر من تاجر جوراب و نامش ریندزفوس بود، مادرم کاراوانتو نامیده می‎گشت و از مونته‎نگرو بود. اینکه من بعنوان ریندزفوس نمی‎توانستم ترقی کنم برایم مشخص بود و به این خاطر نام فامیلی مادرم را برای خود انتخاب کردم. حالا می‎بینید، من در تمام دنیا موفق بوده‎ام به غیر از کشور خودم؛ اینجا بدشانسی در تعقیب من است، البته نه در عرصه هنر ... این محال است ... بلکه به طور کلی. چند سال پیش تصمیم گرفتم در سالن کنسرت گِواندهاوز شهر لایپزیگ کنسرتی اجرا کنم. همه چیز بجز اجرای نمایش روبراه بود که سرنوشت مرا به آوئرباخس‌ کِلِر هدایت کرد. شما که آوئرباخس کِلِر را می‎شناسید؟"
من باید با شرم اعتراف می‎کردم که هنوز آنجا نبوده‎ام و با خجالت می‎گویم: "فقط بخاطر فاوست گوته."
"این برای اینکه آدم هیچ تصوری از آن نداشته باشد کافی‎ست. تصور کنید، یک رستوران زیرزمینی نیمه مدرن و چند پله پائینتر یک زیرزمین کوچک با آینه قاب طلا و جالباسی‎های گرد و براق، و اضافه بر آن بشکه‎های بیضی شکل مفیستوفل. تمام اینها یک تقلید مسخره‌آمیز از آنچه آدم بطور کلی تحت آوئرباخس کِلِر تصور می‎کند. من از تجهیزات بی‌مزه این اثر دیدنی عصبانی گشتم و یک بطری شراب عالی نوشیدم که می‎توانست قطعاً خشمم را بشوید و با خود به پائین ببرد، فقط اگر در میز همسایه من سه دانشجو که بجز من تنها مهمانان آنجا بودند با سیلی از کلمات آن محل را نمی‎ستودند. این مرا عصبانی ساخت، و آتشی‌مزاج آنطور که ما هنرمندان هستیم از قلبم لانه قاتلین نساختم، بلکه اساسی مخالفتم را اعلام کردم. پایان ماجرا این بود که ما درگیر گشتیم و در خیابان به زد و خورد پرداختیم. عاقبت پلیس ظاهر می‎شود و من بعنوان خارجی‎ای که قادر به اثبات هویت خود نبود مفتخر به گذراندن شب در بازداشتگاهِ پلیس می‎گردم. البته حالا دیگر اجرای کنسرت ناممکن بود، زیرا که روزنامه‎ها شروع می‎کنند به بزرگ جلوه دادن جریان و طرفداری از دانشجوها."
من در حال بی‎تاب گشتن به خودم اجازه می‎دهم به اطلاعش برسانم: "همه اینها بسیار جالبند، اما هنوز هم برایم روشن نیست که افتخار بازدید شما را به چه مدیونم."
"خواهد آمد، دکتر عزیز! ... چه حیف که شما سیگاربرگ نمی‎کشید! اگر هر یک دودکشی در زیر بینی می‎داشتیم گفتگو کاملاً مطلوبتر می‎گشت. من پس از ترک لایپزیگ به آمریکا می‎روم و از طریق سانفرانسیسکو سفری به ژاپن می‎کنم. موفقیت، فوق‎العاده! بفرمائید نظرات را در توکیو نیشی ... نیشی شیمبون در باره من بخوانید."
با این کلمات آقای کاراوانتو یک روزنامه کهنه ژاپنی را به دستم می‎دهد، دست‎هایش را روی هم می‎‌گذارد و مرا با نگاهی پیروزمندانه تماشا می‎کند.
یک بار دیگر من در موقعیت ناخوشایندی قرار داشتم، و باید به نادانی‎ام اعتراف می‎کردم، و، در حالیکه روزنامه را به او بازمی‎گرداندم مقهورانه می‎گویم: "متأسفانه من به زبان ژاپنی آشنائی ندارم."
"می‎بینید که از ما هنرمندان چه چیزهائی انتظار دارند. اما، به بدبیاری من در آلمان برگردیم: من دوباره پس از این تورِ موفقیت‎آمیز به کشورم بازگشتم تا در سالن کنسرت گورسنیشِ شهر کلن برنامه اجرا کنم. شما شهر کلن و گورسنیش را می‎شناسید؟"
خوشحال از اینکه من هم عاقبت می‎توانم یک کلمه صحبت کنم پاسخ می‎دهم: "البته، بهتر از توکیو نیشی ... نیشی شیمبون."
"بنابراین خیابان هوخ‎اشتراسه برای‎تان مطمئناً آشناست؟"
"البته."
"دو هفته قبل در زمان یخبندان ... شما هم مطمئناً در اینجا یخبندان داشتید؟"
"من به یاد نمی‎آورم."
"در شهر کلن وحشتناک بود! من قطعاً به پارکت عادت دارم، اما هرگز چنین لغزندگی‎ای در زیر پاهایم نداشته‎ام. خلاصه، من در هوخ‎اشتراسه لیز می‎خورم، به زمین می‎افتم و انگشت چهارم دست راستم رگ به رگ می‎شود. احتیاجی نیست که به شما بگویم انگشت چهارم برای نوازنده پیانو چه اهمیتی دارد."
"قطعاً بسیار ناخوشایند است."
"ناخوشایند! نه، آقای عزیز، پست است! من هنوز هم مشغول معالجه‎اش هستم. اما یک بدبیاری به ندرت تنها پیش می‎آید، هنگامیکه من با انگشتِ رگ به رگ شده به هتلم بازگشتم، مدیر برنامه‎هایم، این حقه‎باز فوکس نام دارد، با تمام درآمد ماهانه ناپدید شده بود. خوشبختانه من در آن شهر آشنا داشتم، یکی از آنها مدیر هنرستان موسیقی بود که من آدرس شما را مدیون او هستم، و ایشان به من مأموریت دادند که به شما سلام برسانم ... و حالا شما می‎توانید فکر کنید که مرا بجز تجلیل کردن از شما چه چیزی به نزدتان هدایت کرده است."
من حالا البته آن را می‎دانستم، اما نمی‎دانستم که تیغزنی‎ای که برایم در نظر گرفته شده است چه اندازه بزرگ باید باشد، و گفتم: "من متأسفانه در موقعیتی نیستم ... ... ..."
او حرف مرا قطع می‎کند: "من تقاضا نمی‎کنم که ضرر مرا جبران کنید! کاری که برای یک نفر دشوار است با شرکت یک گروه آسان می‎گردد. من نوبت بعد در لندن کنسرت اجرا می‎کنم، البته با قطار درجه سه نمی‎توانم به آنجا برانم و در آنجا هم نمی‎توانم در هتل دو ستاره زندگی کنم."
"اگر مشکل‎تان با ده مارک حل می‎گردد ... ..."
"دکتر عزیز، شما می‎دانید که در مواقع نیاز شیطان مگس هم می‎خورد. راستی! آیا شما خانم کنسول روزنبرگ را می‎شناسید؟ باید یک زن آتشی مزاج دوستدار موسیقی باشد."
و چون من توضیح می‎دهم که چنین زنی با چنین نامی برایم کاملاً ناآشنا است، او ده مارک مرا می‎گیرد و مانند یک سکه ده فنیگی داخل جیبش می‎کند، ساعت طلائیش را درمی‎آورد و در حال بلند شدن می‎گوید:
"خدای من، گذاشتم درشکه‎چی نیم ساعت انتظارم را بکشد! دلیلش همجواری دلپذیر با شما بود ... من واقعاً خوشحال شدم، خدا نگهدار، دکتر عزیز، خدا نگهدار!"
هنگامیکه او مرا ترک کرد، من برای هزارمین بار تصمیم گرفتم که در آینده درِ خانه را دیگر خودم باز نکنم و از پذیرفتن مهمان‎های ناآشنا بدون شناختن دلیل آمدنشان خودداری کنم.
عصر به تئاتر می‎روم و پس از پایان نمایش دوستم مدیر تئاتر را برای نوشیدن یک لیوان آبجو در یک رستوران درجه یک راضی می‎سازم.
چند میز دورتر از میز ما پیانونوازی که قبل از ظهر ده مارک تیغم زده بود مشغول سرحال آوردن خود با خوراک صدف و یک بطری شراب اعلا بود. وقتی او متوجه ما می‎شود خیلی صمیمانه با دست سلام می‎دهد و از راه دور می‎گوید: "عصر بخیر مدیر! عصر بخیر دکتر!"
من زمزمه‌کنان از مدیر تئاتر می‎پرسم: "این آقا را می‎شناسید؟"
"بله، آشنائی با او برایم بیست مارک تمام شده است."
"اما او که یک هنرپیشه نیست."
"او هیچکاری نمی‎کند، یک هنرمند او را نزد دیگری می‎فرستد تا او هم تیغ بخورد؛ این کار متعلق به همکاری بین هنرمندان است."
چند هفته بعد اولین اجرای یک نمایشنامه به قلم من در تئاتر محلی‎مان به روی صحنه می‎رود و نتیجه خوبی به بار می‎آورد. حالا این شیوه افراد محلی و مسافران تیغزن هنرمند است که نگذارند چنین موقعیتی بدون استفاده از دست برود؛ و بنابراین من هم اصلاً تعجب نکردم وقتی در صبح زود روز بعد یک خوانندۀ صدا گرفته، یک بازیگر بیکار و یک نقاش صحنۀ آماده سفر برای ابراز تبریکات خود بخاطر موفقیت فوق‎العاده‎ام پیش من آمدند.
همسرم، یک طبیعت صرفه‎جو، که آنها را پذیرفته بود از لطف آنها بستگی به عطر الکلی که می‎پراکندند با پنجاه فنیگ تا یک مارک قدرشناسی کرد و آنها با رضایت از آنجا رفتند.
اما نزدیک ظهر دختر خدمتکار با هیجان زیادی به اتاقم هجوم می‎آورد و می‎گوید: "آقای دکتر! برایتان مهمان آمده است."
"من حیرتزده می‎پرسم: "چه کسی؟"
"من نمی‎دانم، اما باید مرد خیلی نجیب‎زاده‎ای باشد، زیرا وقتی من در طبقه دوم در راه پله‎ها پالتویش را برس کشیدم با من کج خلقی کرد."
یک آقای فربه که قدم به قدم بدنبال خدمتکار آمده و بدون هیچ تردیدی داخل اتاقم شده بود با شور و نشاط توضیح می‎دهد: "با اجازه شما همکار عزیز، بله البته، من این کار را کردم! من به خدمتکارتان گوشزد کردم که آدم در حال بالا رفتن از پله گردگیری نباید بکند." و رو به خدمتکار اضافه می‎کند: "خوب، حالا شما می‎توانید بروید."
من شگفتزده بخاطر این رفتار عجیب و غریب نه چندان دوستانه می‎پرسم که چه چیز باعث آمدنش پیش من شده است.
او با لحنی که انگار به او توهین شده است پاسخ می‎دهد "چی! شما مرا نمی‎شناسید؟" پالتویش را درمی‎آورد و آن را روی مبل می‎اندازد. فقط تقویم ادبیات آلمان، صفحه چهار صد و سی و نُه را باز کنید؛ دانیل اشمترر نمایشنامه‌نویس و شاعر، در حال حاضر ساکن در ژنو. شما ممکن است بخاطر رفتار من خشمگین باشید، اما خواهش می‎کنم، هیچ زودرنجی‎ای در میان همکاران نباید باشد. من فردی بی‌همتا هستم و باید بعنوان چنین فردی هم مصرف شوم."
در خُلق و خوی تحریک گشته‎ای که خودم را در آن می‎یافتم مختصر و ساده به فرد بی‌همتا توضیح می‎دهم که آثار او برایم کاملاً ناشناخته‎اند.
او لبخند می‎زند و می‎گوید: "به احتمال زیاد. آثار قدیمی‎ام تماماً به فروش رفته و آثار جدید هنوز منتشر نشده‎اند. بفرمائید، اگر شما علاقه‎مند باشید من هنوز یک گناه دوران جوانی در جیب دارم: "زندگی من"، اشعار از دانیل اشمترر. خیلی مایل بودم آن را به شما اهداء کنم اما این آخرین نسخه‎ای است که من دارم."
من به او اطمینان می‎دهم که از قصد نجیبانه‎اش مطمئنم، در نتیجه او دفتر نازک، بسیار زرد گشته و قطعاً تنها کار ادبی زندگی‎اش را دوباره با عجله در جیب بغلش ناپدید می‎سازد و پس از مکث کوتاهی دوباره به صحبت ادامه می‎دهد: "این باعث افتخار بسیار من است که این شانس به من داده شده تا تبریکم بخاطر نمایشنامه‎تان را به شما اظهار کنم. واقعاً هوشمندانه بود، بویژه پرده سوم. همکار عزیز واقعاً غوغا کردید، ما قدیمی‎ها قادر نیستیم پا به پای شما گام برداریم، ما هنوز ایده‎آل‎های فراوانی داریم و به هنرمندان کلاسیکی که از مدت‎ها پیش توسط شماها به دریا پرتاب گشته‎اند قسم یاد می‎کنیم."
"شما نمایش را دیدید؟"
"از ابتدا تا انتها، و با تمام وجود تحت تأثیر قرار گرفتم. من همین الساعه از اداره دولتی تئاتر می‎آیم، شما می‎توانید خشنود باشید، بلیط‎ها برای فردا تماماً فروخته شده‎اند. حالا سر و صدای طبل طنین انداخته و حق تألیف مانند نهر کوچکی بر روی مراتع جاری خواهد گشت."
"امیدوارم که چنین هم بشود."
"سر و صدا بخشی از کار هنرمند است؛ حتی خوانندۀ دسته کُر هم که قبلاً با او در راهروی مدیر برخورد کردم اینطور فکر می‎کرد. فکرش را بکنید، یک آوازخوانِ از صدا افتاده قدیمی، حرف می‎زد و در حالیکه مانند سیل اشگ می‎ریخت ملتمسانه تقاضای صدقه می‎کرد، می‎گفت که زنش هفته پیش مُرده و برای او نُه بچه نابالغ بجای گذارده که بطور رقت‎انگیزی بخاطر نان می‎گریند. سکرتر خوش قلب که هیچ شناختی از مردم ندارد به او سه مارک می‎دهد؛ هنگامیکه خدمتکار تئاتر داخل می‎شود و مرد را از نزدیکتر نگاه می‎کند می‎گوید: آقای سکرتر، این همان تیغزن قدیمی است که زنش هفت سال تمام هر بار در آغاز فصل نمایش می‎میرد و نُه بچه بجا می‎گذارد! برو بیرون حقه‌باز!"
"من این آدم‎ها را می‎شناسم، متأسفانه، متأسفانه!"
مهمان پُر حرف صحبتم را قطع می‎کند: "من به اداره رفته بودم تا از مدیر که قول نوشتن یک تراژدی را به او داده‎ام خداحافظی کنم، در آنجا از نمایشنامه شما هم صحبت شد."
"خوب، و قضاوت او در باره نمایشنامه‎ام چه بود؟"
"بین خودمان بماند، او آن را یک آشعال بحساب می‎آورد ... البته این را خودمانی به من گفت."
من عصبانی می‎گویم: "چه!" و از جا می‎پرم. "او به من گفته بود که کارم بهترین کار فصل است."
"بله، به شما ... شما فراموش می‎کنید که او خودش هم نمایشنامه می‎نویسد."
در حالی که من به این سمت و آن سمت می‎رفتم، مهمان من هم از جا برمی‎خیزد و می‎گوید: "نظرتان در این باره چیست، اگر من شام را به همراه شما بخورم؟ بعد ما می‎توانیم در کمال آسایش در مورد همکار عزیزتان در کنار میز شام صریح صحبت کنیم. اما من برای این کار دو شرط دارم، اول اینکه شما به خودتان زحمت ندهید و شرط دوم این است که ما همراه با خانواده‎تان غدا بخوریم."
من تحریک شده از این گستاخی کوتاه و دقیق توضیح می‎دهم: "این غیرممکن است! ما شام خورده‎ایم."
"واقعاً متأسفم."
"من هم متأسفم ... اما ما معمولاً ساعت یازده نهار می‎خوریم."
او می‎گوید: "البته ساعت یازده خیلی زود است" و ناامیدی تلخی بر چهره‎اش می‎نشیند، سپس ادامه می‌دهد: "آدم در سفر با خوردن غذاهای هتل گاهی هوس غذای خانگی می‎کند. ... خوب، فردا اما دوباره در خانه هستم."
"در ژنو؟"
"نه، در ویلایم در کومرزِ ... یک قصیده کوچک و کمرنگ اما جذاب. همکار عزیز، شما باید با خانواده خود در آنجا مهمان من گردید. شما آنجا یک گروه بین‎المللی با شکوه را خواهید شناخت، نقاش، آهنگساز و شاعر. وقتی من سال پیش شصتمین سال تولدم را جشن گرفتم این گروه وفادار تصمیم گرفت بعنوان هدیه مبلغ قابل توجه‎ای به من پول بدهد."
"آفرین، کار خوبی کردند!"
"بله، خوشحال کردن شاعرانی که این شانس را نداشته‎اند تا گنجینه‎های طلا ذخیره کنند در دوران کهولت رسم زیبائی‎ست."
"این بدیهی‎ست."
"و بعد یک کمیته تشکیل می‎شود و خزانه‎دار به عهده می‎گیرد که این کار را به جریان اندازند، اما قبل از آنکه او این کار را انجام دهد با ماشینش در گردنه‎ای به دریا سقوط می‎کند و خفه می‎شود. شما حتماً در روزنامه‎ها این ماجرا را خوانده‎اید."
"ممکن است، اما به یاد نمی‎آورم."
"حالا کمیته از نو تشکیل می‎شود و از آنجا که هیچکدام از آقایان برای خزانه‎داری مناسب نبودند تصمیم می‎گیرند این افتخار را به من بدهند."
من غافلگیر شده توسط این ایدۀ تازه می‎گویم: "به شما!"
"بله به من. من اول مخالف بودم، اما عاقبت متقاعد گشتم و قبول کردم. حالا کمیته می‎تواند به این خاطر که تا حالا خوب موفق شده‎ام از من سپاسگزار باشد. بفرمائید ببینید!" با این کلمات او از جا می‎جهد، با عجله به سمت مبل می‎رود و از جیب بغل پالتویش یک کاغذ بیرون می‎کشد و به سمت من دراز می‎کند.
من آن را می‎گیرم و شروع به خواندن می‎کنم: "لیست اسامی هدیه‌دهندگان به شاعر آلمانی دانیل اشمترر در شصتمین سال زندگیش."
او به من می‎گوید: "فقط آن را بچرخانید و پشتش را بخوانید، در پشت صفحه اسامی امضاء کننده‎ها نوشته شده است. اینجا را ببینید، هیئت مدیره انجمن فرهنگ زیبائی‎شناسی بیست و پنج مارک؛ اینجا همکار شما، نمایشنامه‎نویس کلاچمَن بیست مارک؛ مدیر تئاتر بیست مارک، و غیره و غیره! من نمی‎خواستم قبل از اجرای نمایشنامه‎تان به دیدار شما بیایم، اما حالا به خودم این اجازه را می‎دهم که به نام کمیته این لیست را با نام شما کامل کنم."
من بی‌اراده دستم را به سمت پیشانیم می‎برم و یک لحظه به این می‎اندیشم که آیا نباید مهمانی را که قصد جشن گرفتن شصت سالگیش را دارد از در بیرون برانم، اما سپس نگاه دیگری به لیست می‎اندازم و قدرت داغ موفقیتی که چنین مجموعه از اسامی تضمین می‎کنند بر من پیروز می‎شود. بطور اتوماتیک دستم به قلم می‎رود و در زیر نامم پانزده مارک می‎نویسم و می‎پرسم: "آیا شما پول را حالا می‎گیرید؟"
او توضیح می‎دهد: "این برای من عملی‎ترین کار است، به این نحو شما هم هزینه پست را صرفه‌جوئی خواهید کرد."
او خود را پس از حل و فصل این موضوع در پالتویش می‎پیچد و با این کلمات خداحافظی می‎کند: "خوب همکار عزیز، هر وقت مسیرتان به کامرزِ افتاد به دیدارم بیائید، و اگر بر حسب تصادف خانه نبودم مطمئناً در آن سمت کوه‎های آلپ در ژنو مرا خواهید یافت."
او می‌رود، و من بلافاصله پس از خارج شدن او درِ اتاق جانبی را باز می‌کنم و به همسرم می‌گویم: "تِرِزه، دوباره یکی از آنهائی که نه می‌کارند و نه برداشت می‌کنند، اما پدر آسمانی آنها را تغذیه می‌کند، امیدوارم که سرنوشت ما را هم تا فصل بعدی در برابر چنین تیغرن‌هائی حفظ کند!"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر