واعظ.


<واعظ> از داوید کالیش را در شهریور سال ۱۳۹۸ ترجمه کرده بودم.

فصل اول
1. خدا و انسان‎ها را دوست داشته باش و از شیطان و ژزوئیت‎ها بترس.
2. پسرم، وقتی هوا مرطوب است جوراب‎های پشمی بپوش و وقتی هوا بوی بد می‎دهد جلوی بینی‎ات را بگیر.
3. داشتن یک گنجشک در دست بهتر از داشتن یک گنجشک بر رویِ بام است، و زندگی در ناپل زیباتر از مُردن در برلین است.
4. یک ابله می‎تواند ابلهان زیادی به دور خود جمع سازد؛ اما یک انسان واقعی باید برای یافتن یک انسان واقعی دیگر مدتی طولانی جستجو کند.
5. همۀ آب‎ها به دریا جاری می‎شوند و همۀ کتاب‎ها به نمایشگاه بین‎المللی کتاب لایپزیک می‎آیند.
6. کلاه دلقکی بر سر یک خردمند زیباتر از تاج پادشاهی بر سر یک ابله است.
7. هیچ‌چیز تازه‎ای در روزنامه‎های آلمانی وجود ندارد.
8. بسیاری فکر می‎کنند چون حالت جدی به چهرۀ خود می‎دهند بنابراین خردمند هستند؛ اما همۀ آنهائی که چاقوی درازی حمل می‎کنند آشپز نیستند.
9. ایمان واقعی سعادتمند می‎سازد؛ اما خرافه ...
10. آدم متأسفانه اجازه ندارد همۀ آنچه را که مایل به گفتن است بر زبان آرد.
11. قوی‎ترین تاریکیِ شب قبل از شروع صبح است و بهترین شمشیرِ آزادی معمولاً از سنگین‎ترین زنجیرهای برده‎داری ساخته می‎گردد.
 
فصل دوم
1. منِ واعظ در آلمان نویسنده بودم.
2. من به ترانه‎های خوانندگان زن و مرد گوش می‎دادم و رقص مردان و زنان رقصنده را تماشا می‎کردم.
3. من بازی‎های تراژدی خانم بیرش فایفر و بازی‎های کمدی آنگلی و توپفر را دیدم، اما این بیهوده بود. 
4. من شروع کردم به نوشتن مطالب انتقادی و فکر می‎کردم به این وسیله مشهور خواهم گشت؛ اما این هم بیهوده بود.
5. زیرا آنجائی که آدم زیاد صحبت می‎کند کار کم انجام می‎گردد و آنجائی که نویسندگانِ زیادی زندگی می‎کنند جوهر فراوانی مصرف می‎شود.
6. من اراذل ثروتمندی را دیدم که سیگاربرگ‎های عالیِ هاوانائی می‎کشند و افراد نجیبی که گرسنگی می‎کشند.
7. در این وقت من در قلبم اندیشیدم: هرچه کلاهبرداری بیشتر سعادت هم بیشتر و هرچه فضیلت بیشتر بیچارگی هم بیشتر.
8. پسرم، از خودت در برابر ریاکاران محافظت کن و از کسانیکه ترسِ از خدا موعظه می‎کنند اما سبب اختلاف در خانواده‎ها می‎گردند دوری کن.
9. کلاغ‎ها پرندگانی سیاه‎اند و جغدها در تاریکی به سرقت می‎روند.
10. خواندنِ کتاب‎های خوب زیباتر از کتاب‎های بد نوشتن است؛ اما نویسندگان اندکی می‎خواهند این موضوع را مورد توجه قرار دهند.
11. من در میان هزاران لطیفه یکی را خوب پیدا کردم؛ اما در میان هزاران کمدین هیچکس را خوب نیافتم.
12. پسرم، در بارۀ دولت‎ها با بی‎احتیاطی حرف نزن؛ زیرا پلیس همه‌جا است و یک زندان دیوارهای ضخیم دارد.
 
فصل سوم
1. منِ واعظ یک پادشاه قدرتمند را می‎شناختم.
2. او با استعداد بود، با درخشش و جلال و در سبک یامبوس و تروخ‎ایوس شعر می‎سرود.
3. و وقتی او آواز می‎خواند جانوران و درخت‎ها و سنگِ سنگفرش‎ها از وحشت می‎رقصیدند.
4. و او برای خدای مهربان و خدایان معابد و کاخ‎ها ساخت.
5. و چون خدا در کشورش هیچ شهرتی نداشتْ بنابراین به افتخار او ساختمان باشکوهی بنا کرد.
6. و او زبان حیوانات و جنگل‎ها و پرندگانِ سرزمینش را می‎فهمید.
7. و دستور داد مجسمه‎های بزرگ از برنز و همچنین از سنگ بسازند، اما همۀ اینها هم بی‎فایده بود.
8. پسرم، کارهای خوب انجام ده و از سیاست دوری کن.
9. قانون را مراعات کن و از پلیس بپرهیز. دهانت را ببند و مالیات خود را بپرداز.
10. نگرانی بی‎غذائی و یک حس و حال بد اجازۀ خواب به انسان نمی‎دهند؛ اما یک وجدان خوب و کتاب‎های جیبیِ آلمانی او را به خواب ملایمی فرو می‎برند.
11. کودکان و ابلهان به گفتنِ حقیقت عادت دارند؛ اما دیپلمات‎ها افراد بالغ و باهوشی هستند.
 
فصل چهارم
1. بسیاری از آشپزها فرنی را خراب می‎کنند، و جائیکه بیش از حد شدید حکومت می‎شود معمولاً از بی‎مهارترین جاهاست.
2. زمین مرزهای خودش را دارد و برای دریا یک هدف تعیین شده است؛ اما استبداد نه هدف می‎شناسد و نه اندازه.
3. داشتن یک خدا و یک کت بهتر از داشتن شش کت و ده‎ها طلبکار است.
4. یک گرم شانس بهتر از نیم کیلو عقل است؛ زیرا خرد انسان به چه دردش می‎خورد وقتی او شغلی بدست نمی‎آورد؟
5. پسرم، درونت را مخفی ساز و به ظاهر خود توجه کن.
6. زیرا که انسان‎ها جلیقۀ باشکوه را زودتر از احساسِ لطیف می‎بینند و به یک پیراهنِ پاک بیشتر از یک قلبِ پاک توجه می‎کنند.
7. وقتی از میان دروازه‎های کوتاه می‎گذری بنابراین خود را خم ساز تا سرت به جائی اصابت نکند.
8. وعده‎های زیبا به هیچ خلقی برای خروج از تنگدستی کمک نمی‎کند.
9. اجازه نده که همنوعانت خدمات برده‎داری انجام دهند؛ زیرا انسان در روزِ جمعه بدنیا آمده است.
 
فصل پنجم
1. پسرم، وقتی در میان گرگ‎ها هستی بنابراین به همراه‎شان زوزه بکش و هرگز دچار این حماقت نشو که بر خلاف جریان آب شنا کنی.
2. اگر عاقل باشی بنابراین خود را با هر بادی می‎چرخانی، و به یاد داشته باش که بادنما در بالاترین محل قرار دارد.
3. بسیاری از مستبدین تملق خلق را می‎کنند تا بتواند بر آنها آسان‎تر ستم کنند و در دوران باستان قبل از قربانی کردن گاو بر گردن‎شان تاج گل می‎آویختند.
4. شیر پس از ترش شدن ضخیم می‎شود و وقتی حماقت عصبانی می‎شود گسترده می‎گردد.
5. بر روی جادۀ فضیلت گام برداشتن الهی‎ست، و کسی که جادۀ گناه را طی می‎کند بی‎خداست؛ اما کسی که مردد در کنار چهارراه‎ها توقف می‎کند کم عقل و بدتر از بی‎خداست.
6. گناهِ بزرگ‎تری از ضعف وجود ندارد، زیرا آدم ضعیف هرگز شهامت پرهیزکاری را ندارد.
7. گل سرخ و عقاب، زیبائی و قدرت مشتاق نورند؛ اما خفاش‎ها و گیاه شوکرانِ زهرآلود فقط شب و در خرابه‎ها شکوفا می‎شوند.
8. پسرم، نبوغ را محترم شمار، زیرا که این وحی خدا در انسان است.
9. این خورشید نیست که سایه ایجاد می‎کند، بلکه اجسامی که در مقابل پرتوهای خورشید ایستاده‎اند باعث آنند، و به این ترتیب حماقت همیشه مسئول ضعف‎های ذهن‎های بزرگ است.
10. خودخواهی با غرور در ارتباط است، همانطور که تکبر با شجاعت مرتبط است.
11. غرور خطر را تحقیر می‎کند و شجاعت می‎داند که چگونه خطر را ملاقات کند؛ اما تکبر فکر می‎کند با خطر عناد می‎ورزد وقتی جائی بایستد که خطر نتواند به او دسترسی داشته باشد؛ و تکبر حتی فکر می‎کند که قبل از شروع جنگ پیروزی را بدست آورده است.
12. موعظه کردنِ خرد مانند پیروی کردن از خرد چندان سخت نیست، اما آسان‎ترین راه بستنِ گوش خود بر روی صدای خرد است، تا سپس آدم بخاطر کر بودن برای حماقت انجام داده شده معذرت‎خواهی کند.
13. بسیاری از میوه‎های شیرین یک پوست بسیار کلفت دارند و اگر آدم از طبیعت دندان‎های خوبی دریافت نمی‎کرد بنابراین به ندرت می‎توانست بر روی زمین بخاطر یک لذت بردن خوشحال شود.
14. پسرم، این کار را با جان و دل انجام ده: به خودت کمک کن و سپس خدای مهربان هم به تو کمک خواهد کرد.
 
فصل ششم
1. یک سگِ زنده بودن بهتر از یک شیر مُرده بودن است، و مشاورِ دربار فریدریش ویلهلم بودن بهتر از یوهان ولفگانگ گوته بودن است.
2. فرقی نمی‎کند که آدم چه نام دارد؛ اینکه ماهی دودی، ماهی اوزون‎برون یا اره‎ماهی نامیده شوی بیتفاوت است: همیشه یک بدبختی‎ست وقتی آدم خورده می‎شود.
3. من قلبم را به خرد بخشیده‎ام و به اعماق علم نفوذ کرده‎ام؛ اما از همۀ حیواناتی که شناخته‎ام بقال‎ها برایم بیشتر نامطلوبند.
4. آنها بوی روغن فاسد می‎دهند و اخلاق موعظه می‎کنند و چون با الکل معامله می‎کنند فکر می‎کنند می‎توانند هر ذهنی را درک کنند.
5. پسرم! ریاکاری در این جهانِ بد از بین نمی‎رود و همیشه مردمی وجود خواهند داشت که لباس‎های تیرۀ بلند بپوشند.
6. از گرگی که خود را در پوست گرگ نشان می‎دهد بترس، اما وقتی او خود را در پوست گوسفند نشان می‎دهد دو بار بترس.
7. تکبر یک گناه شیطانی‎ست؛ اما تکبر در لباس تواضع دو برابر شیطانی‎ست.
8. از جوانی‎ات لذت ببر؛ زیرا گذشت هر ساعت تو را به گور نزدیکتر می‎سازد.
9. به افرادی که در ملاء عام اعتدال موعظه می‎کنند اما در پنهان شراب سرخ می‎نوشند و شکم خود را با جوجۀ پروار گشته  پُر می‎سازند توجه نکن.
10. من این مردم را شناختم. آنها از حقیقت نفرت دارند. آنها خدا را بر روی لب‎ها حمل می‎کنند و شیطان را در قلب.
11. آنها با سرهایِ پائین انداخته به اطراف می‎روند و نگاه‎های دزدانه به دخترانِ جوان و زنان دوستداشتنی می‎اندازند.
12. پسرم! وقتی تو ماهی می‎خوری، مراقب باش که استخوان قورت ندهی؛ زیرا نامطلوب است وقتی در گلو اشتباهاً چیزی گیر کند.
13. دوبار سکوت کردن بهتر از یک بار صحبت کردن و سه بار غذا خوردن بهتر از یک بار گرسنگی کشیدن است.
14. مرد دو گوش دارد و زن فقط یک دهان؛ اگر این برعکس می‎بود بنابراین می‎توانست مردانِ کر فراوانی در روی زمین وجود داشته باشد.
15. پسرم، از خودت در برابر سرماخوردگی‎ها و محاکمه‎ها محافظت کن؛ زیرا تابوت و عصایِ گدائی را پزشکان و وکلا اختراع کرده‎اند.
16. آدم فقط توسطِ آسیب دیدن یا سیلی خوردن‎ها باهوش می‎شود؛ زیرا هیچ‌چیز بالاتر از تجربۀ عملی نیست.
 
فصل هفتم
1. در زیر خورشید همه چیز زمانِ خود را داراست و همه چیز با مُد تغییر می‎کند؛ اما خودِ مُد هرگز از مُد نمی‎افتد.
2. مُدِ امروز مُدِ دیروز را بیرون می‎راند، و آنچه امروز یک نگهبان شبِ جهان‎وطنی‎ست می‎تواند فردا یک مباشرِ سادۀ سیاسیِ دربار گردد.
3. امروز مُد می‎طلبد که آدم کت‎های دراز و عقاید لیبرال بپوشد و فردا مُد می‎خواهد که آدم بناهای تاریخی بسازد و با موسیقی یوهان اشتراوس والس برقصد.
4. مُد بی‎رحم‎ترین موجود است زیرا که یقۀ بال‎دار را اختراع کرد.
5. واعظ در کویر یک شغلِ ناسپاسانه دارد؛ و او باید یک رهبر بزرگ گروه موسیقی باشد که بتواند گوش یک آلمانی را تحریک کند.
6. سعادت شبیه به یک زن طناز است و از کسی که او را جستجو می‎کند می‎گریزد؛ و فقط خود را در آغوش کسی می‎اندازد که او را حقیر می‎شمرد.
7. اما همچنین سعادت به تنهائی کافی نیست؛ آدم باید راه استفاده از آن را هم بداند.
8. برای بعضی انسان‎ها از آسمان کیسۀ پول می‎افتد؛ اما آنها توسط آن ثروتمند نمی‎گردند بلکه فقط سرشان می‎شکند.
9. نان خوردن با زحمت فراوان یک لعنت سخت است؛ اما با زحمت فراوان کار کردن و با این وجود مجبور به گرسنگی کشیدن گشتن لعنتی صد برابر است.
10. همدردی فقط در کلبه‎های فقر زندگی می‎کند و ثروت آغاز تمام گناهان است.
11. نه تنها آدم خیرخواه یک پیشکشی اهداء می‎کند بلکه آن را مهربانه اهداء می‎کند و به این وسیله خیرخواهی واقعی را نشان می‎دهد؛ اما ثروتمند از وفور خود به نیازمندانِ ملتمس کمک ناچیزی را جلوی پا پرتاب می‎کند. او معمولاً فقط برای خلاص شدن از دست فقرا می‎دهد و نه برای تسلی دادن‎شان.
12. فقط طبیعت نیکوکار صادقی‎ست. جائیکه طبیعت ثروت بیشتری دارد دوستانه‎تر می‎دهد و حتی جائیکه تقریباً فاقد هر چیزی‎ست هنوز هم برای زنده نگهداشتن انسان به اندازۀ کافی می‎بخشد.
13. نکته اصلی خیرخواهی در این است که آدم توسط خیرخواهی برای دیگران به خودش خیر می‎رساند.
14. پسرم! زندگی یک مدرسه است؛ سرنوشت معلم و انسان‎ها شاگردان این مدرسه‎اند. فقط تعداد اندکی چیز معقولی می‎آموزند، و بیشتر مردم وقتی توسطِ معلم‎شان امتحان می‎گردند بسیار بد قبول می‎شوند.
15. فقط نفرت، اما نه عشق، اجازۀ مخفی ساختن خود را می‎دهد، زیرا نفرت قادر نیست به قدرتمندی عشق بر انسان‎ها مسلط گردد.
16. باشکوه است دوست داشتن و یافتن عشق؛ غم‎انگیز است عاشق بودن و دوست داشته نشدن؛ اما دوست داشته شدن و قادر به دوست داشتن نبودن وحشتناک است.
 
فصل هشتم
1. پسرم، همیشه راه خودت را طی کن و اجازه نده افراد احمقی که می‎خواهند استاد همه شوند گمراهت سازند.
2. حتی خدای مهربان هم قادر نیست همه را راضی سازد، و هنوز هم انسان‎های زیادی وجود دارند که نمی‎توانند خدا را بخاطر آفریدنِ خورشید ببخشند.
3. وقتی هیچ‌چیز در جای اصلی خود نایستاده تو بر روی پاهای خودت بایست و در نظر داشته باش که علت اینکه حقیقت مانند خطا دوستان و پیروان زیادی نمی‎یابد نقص حقیقت نمی‎باشد.
4. از نور طلائی و شادی گلگون لذت ببر؛ زیرا که خدا نمی‎خواهد آدم دورو باشد.
5. انسان می‎تواند همزمان خداپرست و شاد باشد و فقط یک آدم خبیث می‎تواند دوست داشتنِ شراب، زن و موسیقی را گناه به حساب آورد.
6. آسمان خود را بر بالای سر همه قوس می‎دهد؛ اما کسانی که بیشتر از همه از آن صحبت می‎کنند کم‎ارزشتر از همۀ کسانی هستند که در زیر آن قدم برمی‎دارند.
7. اما هوش در پایان هیچ کمکی به ما نمی‎کند و فریب ندادن ما همیشه فقط یک تصادف است.
8. پسر عزیزم، سر هیچ میز قماری نرو؛ زیرا نه آقای چابر و نه آقای بنازت برای ثروتمند ساختن تو اجارۀ گرانِ قمارخانه را می‎پردازند.
9. بنوش، اما نه تا خرخره! زیرا توهم کوتاه است و سردردِ فردای نوشیدن طولانی.
10. کاه را از گندم جدا کن و راه تشخیص کبوترها از کلاغ‎ها را بیاموز.
11. هیچ روزنامۀ آلمانی را در برابر صورت نگه ندار و هرگز طوری که انگار منقارت رشد کرده است صحبت نکن.
12. از هرگونه اجتماع بد بپرهیز و از فلسطینی‎های باستانی دوری کن.
13. فلسطینی‎های باستانی و سگ‎ها در واقع حیواناتی هستند که بجایِ گرفتن پا بیشتر واق واق می‎کنند؛ اما وقتی آنها هار شوند می‎توانند شرارت‎های زیادی را انجام دهند.
14. نکتۀ اصلی تمام خردها این است: جلوی درِ خانۀ خودت را جارو کن و بگذار همسایه‎ات خودش ببیند که چطور باید آشغال‎هایش را به بیرون حمل کند.
 
خاکسپاری یک انسان نادر
اجازه بدهید از فضایل بی‎مانند یک مرد صحبت کنم که خاکسترش در زیر این سنگ سرد به خواب رفته است. من او را می‎شناختم و آنچه را که حالا در باره او خواهم گفت خودم از دوستی با او تجربه کرده‎ام. فضایلی که بیشترین پیرایش را به انسان‎ها می‎بخشند در او به عالی‎ترین شکلی پرورش یافته و عادات ناشایستی که تقریباً تمام انسان‎ها بیشتر یا کمتر خود را به آنها تسلیم می‎سازند حداکثر برایش نامی آشنا بودند. او هرگز چاپلوسی کسی را نکرد و به چاپلوسی دیگران بی‎توجه بود. هیچ کلمه دروغی هرگز از لبانش خارج نگشت و به سخنان بدخواهانه احمق‎ها هرگز گوش نداد. او هرگز همنوعانش را با وعده‎های پوچ نفریفت و خودستائی بیهوده دیگران راه به گوشش نیافت. برای آگاهی از اسرار دیگران نه هرگز استراق‌سمع کرد و نه آنها را بدخواهانه و بی‎پروا فاش ساخت. او راه خود را می‎رفت، برایش بی‎اهمیت بود چه‌کسی و چه‌چیزی در باره او می‎گویند و ریاکارترین و منفورترین منافق هم نمی‌تواند ادعا کند که هرگز در نزد او گوش شنوا یافته است. او ضعف‎هایش را با کلمات زیبا نپوشاند و با لاف زدن در باره ویژگی‎هایش بیگانه بود. هرگز اجازه نداد که خشم حتی در هنگام شدیدترین شکلش او را به بیان ناشایست وادارد و وقتی کسی قصد داشت دوستانش را از قلب و احترام او جدا سازد در برابرش ناشنوا باقی‌می‎ماند. با اینکه دچار بزرگ‎ترین درد نقرس بود که او را متأسفانه خیلی زود از بشریت دزدید، اما با یک هجا هم شکنجه‎ای را که توسط این بیماری می‎کشید آشکار نساخت. و بنابراین در سکوت نزدیک گشتن مرگ را مشاهده کرد و در سکوت هم به یک جهان بهتر و زیباتر رفت. و این مرد نجیب که فضیلت‎های بزرگش را من در اینجا ذکر کردم اما یک نقص بزرگ هم داشت؛ او متأسفانه کر و لال بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر