برگی از ترانۀ ترانه‌ها.


<برگی از ترانۀ ترانه‌ها> از شولِم اَلیخِم را در مرداد سال ۱۳۹۷ ترجمه کرده بودم.

من و گوسالۀ کوچک
من شرط می‎بندم که هیچکس بخاطر روزهای گرم روشنی که بلافاصله پس از عید پاک شروع شده‎اند چنین خوشحال نگشته، آنطور که من، یعنی موتِل و گوسالۀ کوچکِ همسایه که من او را <میش> می‎نامیدم خوشحال گشتیم.
ما پرتوهای خورشیدِ اولین روز گرم پس از عید پاک را همزمان احساس می‎کردیم؛ ما با هم عطرِ اولین علفِ سبز بیرون آمده از زمینِ تازه آزاد گشته از برف را بو می‎کشیدیم. همچنین ما با هم از سوراخ‎های تنگ و تاریک‎مان بیرون آمده بودیم؛ من، از اتاق سرد مرطوبی که در آن همیشه بوی خمیرمایه، سرکه، دود، آبِ پس‌مانده و دارو می‎داد؛ و گوسالۀ کوچک، از یک بوی تعفنِ بدتری جان سالم به در برده بود، از یک اصطبل تاریکِ کثیفْ با دیوارهای کجِ کرم‎خورده‌ای که از میانشان در زمستان برف و در تابستان باران نفوذ می‎کرد.
ما پس از رسیدن به جهان آزادِ خدا شادیِ بزرگمان را ابراز می‎کنیم. من دست‎هایم را می‎گشایم، دهانم را باز می‎کنم و هوایِ تازۀ گرم را تنفس می‎کنم؛ به نظرم می‎رسید که انگار مرا چیزی به بالا می‎کشد، به سمت آسمانِ آبی رنگ، با ابرهای سفید و در حال حرکت و پرندگان کوچکی که ظاهر می‌شوند و دوباره ناپدید می‎گردند. از سینۀ سرشارم ناخودآگاه یک ترانه بیرون می‎جهد، یک ترانۀ بدون کلام، بدون نُت، بله، بدون ملودی؛ اما شادتر از آنْ آوازهائی طنین می‌انداخت که پدرم، حاذنِ کنیسه، جمعه‎ها عادت به خواندن داشت.
<میش>، گوسالۀ کوچکِ همسایه شادی‎اش را به نوع دیگری ابراز می‎کرد. قبل از هرچیز پوزۀ سیاهِ مرطوبش را در پشتۀ زباله فرو می‎کرد، دو/سه بار پاهای کوچک جلوئی را به زمین می‎کشید و به آن خراش می‎انداخت، دُمش را به بالا بلند می‎کرد، با هر چهار پا به هوا می‎جهید و یک <معع> خفه از گلو خارج می‎ساخت. این صدا برایم چنان مفرح بود که سعی می‎کردم از او تقلید کنم. در این وقت گوساله به سمت من می‎آمد، مرا بو می‎کشید، گلویش را به جلو می‎آورد، مرا با چشمان گردِ هوشمندش نگاه و طوری معع معع می‎کرد که انگار از اینکه زبانش را تقلید می‎کنم خوشحال است. او شروع به جهیدن می‎کرد، من هم همینطور. او می‎رقصید، من هم می‎رقصیدم. من هر حرکتِ حیوان کوچک را، هر ژستش را، تکان سر و معع معع کردن او را تکرار می‎کردم ...
چه کسی می‎داند که این بازی چه مدت می‎توانست ادامه یابد اگر چیزی از پشت ناگهان گردنم را نمی‎گرفت؛ ــ این مشتِ برادر بزرگترم اِلیا بود.
"تو باید نابود شوی! یک پسر هفت ساله باید با یک گوساله بازی کند! فوری به خانه می‎روی، رذلِ به درد نخور! صبر کن فقط، پدر به تو حالی خواهد کرد!"
*
حرف پوچ! پدر به من هیچ‌چیز حالی نخواهد کرد، برای من هیچ اتفاقی نخواهد افتاد، چون پدر بیمار بود. او از زمان جشن <سوکا> دیگر در کنیسه پیشنمازی نمی‎کرد، او ساعت‎ها سرفه می‎کند. یک دکترِ سیاه و چاق با سبیل سیاه و چشمان خندان پیش ما به خانه می‎آمد. یک مرد شوخ. او مرا مرد کوچک می‎نامید و بر روی شکمم می‎زد. او همیشه به مادر هشدار می‎داد که مرا با سیب‎زمینی تغذیه کند و توصیه می‎کرد به بیمار بجز سوپِ گوشت و شیر چیزی ندهد ... مادر با دقت گوش می‎کرد، اما وقتی او می‎رفت صورتش را با پیشبند پنهان می‎ساخت و شانه‎ها و پشتش به شدت تکان می‎خوردند. سپس چشم‎هایش را پاک می‎کرد، اِلیا را به سمتی می‎خواند، و آنها با هم زمزمه می‎کردند. من گفتگوی آنها را نمی‎فهمیدم، اما به نظرم می‎رسید که آنها بحث می‎کنند. مادر می‎خواست او را متقاعد سازد به جائی برود، اما او نمی‎خواست برود و می‎گفت:
"من ترجیح می‎دهم قبل از خواهش کردن از این افراد بمیریم!"
مادر به او پاسخ می‎داد: "زبانت را گاز بگیر، دیوانه! این حرف‎ها چیست که تو می‎زنی!" بعد دندان‎هایش را به هم می‎فشرد و دست‎هایش را می‎جنباند، طوریکه انگار می‎خواهد او را تکه تکه کند؛ اما در لحظۀ بعد دوباره نرم می‎شد و می‎گفت:
"پس چکار باید بکنم پسر عزیز، من برای پدر متأسفم. آدم باید او را به نحوی نجات دهد."
الیا با نگاه کردن به کمدِ آینه‎دار می‎گفت: "ما باید چیزی را بفروشیم!"
مادر هم نگاهش را به کمد می‎انداخت، چشم‎هایش را پاک می‎کرد و می‎گفت:
"چه چیز را باید فروخت؟ روح خود را؟ دیگری چیزی برای فروختن وجود ندارد. شاید این کمد خالی را؟"
"چرا که نه؟"
مادر فریاد می‎زد: "حقه‌باز! تو به که رفته‌ای؟"
مادر دوباره خشمگین می‎گشت، گریه می‎کرد، فریاد می‎کشید، دوباره چشم‎هایش را پاک می‎کرد و دوباره خود را آرام می‎ساخت. این هربار وقتی باید چیزی فروخته می‎شد تکرار می‎گشت. زیرا تمام وسائلی که زمانی در اتاق قرار داشتند بخاطر نجات پدر فروخته شده بودند. کتاب‎ها، شالِ نقره‎دوزی شده، دو لیوانِ آب طلا داده شده، سه سینی و دو قاشق نقره‎ای، لباس ابریشمیِ مادر و تمام مبلمانی که قبلاً در اتاق قرار داشت.
کتاب‎ها را مایکلِ کتابفروش می‎خرید، یک یهودی با یک ریش کم که بی‎وقفه موی ریشش را می‎کَند.
اِلیا قبل از آنکه مایکل به ما افتخار بازدید دهد سه بار برای آوردنش پیش او رفته بود. مادر با اشارۀ انگشت او را متوجه می‎سازد که باید آهسته صحبت کند تا پدر نشنوَد. مایکل فوری می‎فهمد، سرش را به سمتِ قفسه بالا می‎گیرد، موی ریشش را می‎کَند و می‎گوید:
"خب، نشان دهید، چه دارید!"
مادر به من اشاره می‎کند که روی میز بروم و کتاب‎ها را یکی یکی پائین بدهم. من چنان عجله می‌کنم که سکندری می‎خورم و می‎افتم و ماهرانه پشتک می‎زنم. برادرم اِلیا برای اینکه بار دیگر پشتک نزنم چند ضربه به من می‌زند و سپس به تنهائی بر روی میز می‎رود و کتاب‎ها را پائین می‎آورد. مایکل با یک دست کتاب‎ها را ورق می‎زد و با دست دیگر موی ریشش را می‎کَند و در این حال نظراتش را بیان می‎کرد: او از هر کتاب ایراد می‎گرفت: اولی جلد بدی داشت، دومی را موش جویده بود، سومی را بید خورده بود، چهارمی اصلاً به درد نمی‎خورد. بعد از آنکه او تمام کتاب‎ها و جلد کتاب‎ها را نگاه می‎کند می‎گوید:
"اگر شما نسخۀ کامل از <میشنا> می‎داشتید آن را مطمئناً می‎خریدم!"
مادر رنگش می‎پرد، اما برادر اِلیا با چهرۀ سرخ گشته به کتابفروش فریاد می‎کشد:
"چرا اول نگفتید که شما فقط <میشنا> می‎خرید؟ چرا تمام مدت ما را دست انداختید و ما را به سرگیجه واداشتید؟"
مادر می‎گوید: "ساکت!"
از اتاق کناری یک صدای گرفته شنیده می‎شود: "آنجا چه کسی است؟"
مادر پاسخ می‎دهد: "هیچکس!" بعد برادر را پیش پدر می‎فرستد و شروع می‎کند با مایکل به چانه زدن. مطمئناً کتاب‎ها را به قیمت ارزانی به او فروخت. وقتی برادر اِلیا دوباره به اتاق بازمی‎گردد و می‎پرسد: "چقدر؟" مادر پاسخ می‎دهد: "به تو ربطی ندارد." مایکل اما کتاب‎ها را با عجله جمع می‌کند ــ آنها تقریباً کتاب‎های دعا بودند ــ، آنها را در کیسه‎اش می‎ریزد و با عجله می‎رود.
*
مضحکترین اتفاق هنگام فروش کمد می‎افتد. ذهنم نمی‎خواست بپذیرد که کمد می‎تواند دور شود. من همیشه فکر می‎کردم که کمد در کنار دیوار اتاق از داخل زمین رشد کرده است. وانگهی مادر دیگر نمی‎توانست نان، شیرینی شبات، بشقاب‎ها، قاشق و چنگال‎هایِ قلعی (دو قاشق و چنگال نقره‎ای ما فروخته شده بودند) را جائی قرار دهد و درِ آن را قفل کند. هنگامیکه ناچمَنِ نجّار آمد و کمد ما را با وجب بزرگِ دست کثیفش اندازه‎گیری کردْ من از خودم پرسیدم <مادر کجا باید در عید پاک نان فطیر را نگهدارد؟> نجّار ادعا می‎کرد که کمد از میانِ در بیرون نمی‎رود و برای اثبات آن پهنای کمد و پهنای در را نشان می‎دهد.
اِلیا می‎پرسد: "پس کمد چطور داخل اتاق شده است؟"
ناچمَن با عصبانیت پاسخ می‎دهد: "از کمد بپرس! من از کجا باید بدانم؟ آدم آن زمان آن را به داخل حمل کرده و کمد داخل شده، آدم باهوش."
یک کلمه باعث گفتن کلمۀ دیگر می‎گشت، آنها شروع به جر و بحث می‎کنند و چیزی نمانده بود که به هم کشیده بزنند. وقتی برادرم اِلیا عصبابی می‎گشت آدم می‎توانست به وحشت بیفتد. او حریفش را همیشه با کشیده تهدید می‎کرد، اما عاقبت جر و بحث با کشیده خوردن برادرم به پایان می‎رسد. گرچه او نسبت به سنش یک انسان بالغ و سبیلش هم سبز شده بود اما اندامی باریک و کوچک داشت. مردم او را <کوچولو> می‎نامیدند. <شاهنه پِچه> عادت داشت در باره برادرم بگوید که او فقط به اندازۀ چند سر از یک سگ بزرگتر است. اما صبر کنید! شما هنوز  شاهنه پِچه و همچنین شوهرش را نمی‎شناسید. شوهرْ صحاف است، چشم چپش چپ است، موجچه نامیده می‎شود و بطور وحشتناکی بدجنس است. وقتی او مشغول کارش است اجازه نمی‎دهد کسی داخل شود. اما خوشبختانه او همیشه کار برای انجام دادن ندارد. او حتی اغلب بیکار پرسه می‎زند. او با ما مشترکاً در خانه زندگی می‎کند. نیمی از خانه به او تعلق دارد و نیمی به ما. من نمی‎دانم این تقسیمبندی به چه نحو انجام شده است، اما من می‎دانم که ما نیمی از خانه را به قیمت سی و سه روبل فروخته‎ایم و با این پول یک گاو برای پدر خریده‎ایم. این را دکترِ سیاه به ما توصیه کرده بود ... این گاوْ مادر گوساله‎ای است که من از او برایتان تعریف می‎کنم. بنابراین من گوساله را مدیون دکتر هستم اما خودِ دکتر را دوست ندارم. مادر هم او را دوست ندارد. من این را از کجا می‎دانم؟ از یک گفتگو که استراق‌سمع کردم. من می‎خواهم گفتگوی بین مادرم و برادر اِلیا را کلمه به کلمه بازگو کنم.
مادر: "چه دکتری!"
اِلیا: "چه مشکلی با دکتر داری؟ آیا او دکتر بدی است؟"
مادر: "من کی گفتم که او دکتر بدی است؟ من فقط می‎گم که او دکتر عجیبی است."
اِلیا: "چرا؟"
مادر: "وقتی یک دکتر پیش بیمار می‎رود برایش دارو تجویز می‎کند. او فقط سوپِ گوشت و شیر توصیه می‎کند. چند بار از او خواهش کردم که دارو تجویز کند اما او این کار را نمی‎کند. آیا این یک دکتر است؟"
اِلیا: "پس چرا می‎گذاری که بیاید؟"
مادر: "پس چه کسی را بگذارم بیاید؟"
اِلیا: "آیا به اندازه کافی دکتر وجود ندارد؟"
مادر: "بقیه پول می‎گیرند اما او مجانی می‎آید."
اِلیا: "خب بیشتر از این چه می‎خواهی؟"
مادر: "من چه می‎خواهم؟ من می‎خواهم پدر را نجات دهم."
اِلیا: "چرا او را نجات نمی‎دهی؟"
مادر: "با چه چیزی؟ با ده انگشت؟ یا با دیوارهای خالی؟"
حالا من می‎خواهم دوباره به کمد آینه‎دار برگردم.
مادر پس از نزاع برادرم با نجار شروع به گریستن کرده بود، کاملاً آهسته، برای اینکه پدر آن را نشنود.
او به برادر اِلیا می‎گوید: "تو برای پدرت متأسف نیستی، تو خریداران را می‎رانی."
برادرم اِلیا به چهره‎اش حالتی می‎دهد که آدم نمی‎توانست بفهمد آیا او گریه می‎کند یا می‎خندد، و می‎گوید:
"خریدار؟ چنین خریدارانی باید کاملاً نزدیک به هم کاشته شوند و ناکافی جوانه بزنند!" با این حال به اصرار مادر پیش ناچمَن می‎رود و پس از مدت کوتاهی همراه با نجار و دو پسرش برمی‎گردد. ناچمَن بالای کمد را محکم می‎گیرد و دو پسر دو طرف او می‎ایستند. نجار فرمان می‎داد: "کوپل برو کنار" "مِندل برو سمت راست!" "کوپل عجله نکن!" "مِندل محکم نگهدار! مواظب باش پسر احمق!"
مادر و اِلیا بی‎حرکت ایستاده و به دیوار لختِ پوشیده شده از تارهای عنکبوت خیره شده بودند. آنها گریه می‎کردند. چه شده بود؟ آنها بجز گریه کردن کار دیگری نمی‎توانند. در این وقت ناگهان یک صدایِ بلند شنیده می‎شود. شیشه شکسته بود، نجار و پسرهایش شروع به فحش دادن می‎کنند و تقصیر را به گردن همدیگر می‎انداختند. پدر سر و صدا را می‎شنود و با صدای گرفته‎اش از بستر بیماری می‎پرسد:
"آنجا چه اتفاقی افتاده است؟"
مادر پاسخ می‎دهد: "چیزی نیست، چیزی نیست!" و در را می‎بندد. ما اما می‎شنیدم که چگونه نجار به پسرهایش فحش می‎دهد:
"تکان بخورید مردهای لعنتی! شماها طوری می‎خزید که انگار پاهای سُربی دارید. خرس‎هایِ خالص! شیطان باید شماها را ببرد! گردن‎هایتان باید بشکند!"
مادر در اتاقِ خالی باقیمانده بود و چشم‎هایش را پاک می‎کرد. اتاق بدون کمد مانند انسانی دیده می‎گشت که کاملاً لختش کرده باشند. یک عنکبوت بر روی دیوارِ پُر لکه برای نجات جان خود پا به فرار گذارده و تا جائیکه می‎توانست سریع می‎دوید!
مادرم و برادر اِلیا هنوز آنجا ایستاده بودند و گریه می‎کردند. خنده‎دار است! آنها با کوچکترین مناسبتی گریه می‎کنند! من دیدنِ گریۀ دیگران را دوست ندارم. من ترجیح می‎دهم پیش گوساله‎ام بروم و با او بازی کنم.
*
یک روز صبح مادرم با چین دادن به پیشانی و در حالیکه به دیوارهای لخت نگاه می‎کرد از برادر اِلیا می‎پرسد: "چه کار دیگری باید انجام داد؟" ما هر دو نگاه‎هایش را دنبال می‎کردیم. اِلیا با تأسف فراوان به من نگاه می‎کند و می‌گوید: "برای لحظه‎ای برو بیرون. من باید با مادر در باره چیزی صحبت کنم."
من با یک جست در خیابان پیش گوسالۀ همسایه بودم. در این اواخر گوساله بطور چشمگیری رشد کرده و زیباتر شده بود؛ پوزۀ سیاهش دوستداشتنی‎تر دیده می‎شد؛ چشم‎های گردِ هوشمندش بسیار عاقلانه به نظر می‎رسیدند و انتظار می‎کشیدند که آیا نمی‎خواهد کسی به او غذا بدهد؛ <میش> دوست داشت که آدم با دو انگشت زیر گردنش را بخاراند.
اِلیا صدا می‎زند: "موتِل! باز هم خودت را با گوساله مشغول کردی؟ آیا نمی‎تونی یک لحظه بدون بهترین دوستت زندگی کنی؟" اما او من را نمی‎زند بلکه دستم را می‎گیرد و پیش رب هیرش‌ـ‌‎بر رهبر کُر می‎برد.
برادر اِلیا می‎گوید: "پیش هیرش‌ـ‌‎بر به تو خیلی خوش خواهد گذشت، تو آنجا غذای خوب خواهی خورد ... پیش ما در خانه وضع بد است. پدر در بستر بیماری افتاده، آدم باید برای نجات او تا جائیکه ممکن است هرکاری بکند ..."
اِلیا با گفتن این کلمات دکمۀ کتش را باز می‎کند و جلیقه‎اش را نشان می‎دهد.
"اینجا را نگاه کن، من یک ساعت داشتم، یک هدیه از پدرزنم (اِلیا نامزد شده بود)، من آن را فروختم! اگر پدرزنم آن را بفهمد تمام جهان را زیر و رو می‎کند!"
من خدا را شکر می‎کردم که پدرزن تا حالا متوجه نشده و تمام جهان را زیر و رو نکرده است! در غیر اینصورت چه بر سر گوساله، حیوان بیچاره می‎آمد!
این نقشه بدی نبود! من می‎توانستم نزد هیرش‌ـ‌بر تعلیم ببینم و غذای خوب برای خوردن داشته باشم. ما در این اواخر در خانه تقریباً هیچ‌چیز نمی‎خوردیم. وقتی چیزی وجود داشت در مقابل پدر بیمار قرار داده می‎شد، برای نجات دادنش. فقط گوساله باعث تأسفم بود، من دلم برایش تنگ خواهد گشت.
اِلیا که رفتارش با من هر لحظه ملایمتر می‎گشت به من می‎گوید: "ما رسیدیم."
*
هیرش‌ـ‌بر آواز خواندن را دوست داشت. او خودش نمی‎توانست آواز بخواند ــ آنطور که پدرم ادعا می‎کرد ــ اما او خوب می‎دانست که چطور باید آواز خواند. او یک گروه کُر پسرانۀ پانزده نفره داشت که با آنها بسیار جدی رفتار می‎کرد. هنگامیکه هیرش‌ـ‌بر صدای من را می‎شنود گونه‎ام را نوازش می‎کند و به من توضیح می‎دهد که یک صدای سوپرانو دارم.
برادرم می‎گوید: "یک صدای باشکوه" و سپس مدت زیادی با هیرش‌ـ‌بر چانه می‎زند، یک بیعانه می‎گیرد و هنگام رفتن به من می‎گوید که می‎توانم حالا اینجا بمانم، به من توصیه می‎کند که از هیرش‌ـ‌بر اطاعت کنم و بیش از حد دلواپس نباشم.
گفتنش آسان است: "دلواپس نشو ..." اما آیا ممکن است که آدم دلواپس نشود؟ در بیرون تابستان است، خورشید در حال سوختن است، آسمان مانند کریستال خالص است، خاک مدت‎هاست که خشک شده است، در مقابل خانۀ ما بلوک‎های چوبِ رب ژوسی قرار دارند ... چون این رب ژوسی قصد داشت برای خود یک خانه بسازد و گذاشته بود بلوک‎های چوب را در مقابل خانۀ ما قرار دهند. مادرم بخاطر این کار عصبانی بود. او می‎گفت: "آدم باید بر روی سَر بخزد. از خدا نمی‎ترسند!" برادرم اِلیا می‌خواهد به او کشیده بزند. آن هم به رب ژوسی، به رب ژوسیِ ثروتمند می‎خواهد کشیده بزند! اما موقتاً به تهدید کردن ختم می‎شود، و بلوک‎های چوب دست‎نخورده برابر خانۀ ما باقی‌می‎ماند. این کار برای من و همچنین برای گوساله کار درستی‎ست. من برای رب ژوسیِ میلیونر یک زندگی سالم و طولانی آرزو می‎کنم! من می‎توانم از چوب‎ها برای خودم یک قلعه بسازم. در میان بلوک‎هاْ گزنه، گل خار و گیاه مروارید رشد می‎کند. گوساله آنها را می‎خورد. گوساله همه‌چیز می‎خورد، حتی نخ‎های بافته شدۀ آویزان به شال‎های یهودی را. یک روز غرق گشته در افکار میان بلوک‎ها نشسته بودم و به آسمان آبی رنگ نگاه می‎کردم. ناگهان احساس می‎کنم که چطور کسی نخ‎های بافته شدۀ آویزان به شالم را می‎کشد. چه کسی می‎تواند باشد؟ من سرم را به جلو می‎برم و می‎بینم، گوساله‎ام با لذت زنگوله‎های نخی بافته شدۀ شالم را می‎جود و در این حال آن را می‎بلعد. یک خوش‎شانسی که در اثر فریاد من برادرم اِلیا می‎آید. او نخ‎های بافته شده را از دهان گوساله بیرون می‎کشد، اما من را طوری کتک می‎زند که آن را مدت طولانی از یاد نخواهم برد.
آیا فکر می‎کنید که برادرم اِلیا آدم بدی است؟ خدا نکند، او آدم بدی نیست، فقط تندخوست!
اما من فقط با گوساله دوست بودم! چطور می‎توانست دلم برایش تنگ نشود؟
*
تقریباً سه هفته از اقامتم در پیش هیرش‌ـ‌بر می‎گذرد و من هنوز مجبور به آواز خواندن نبودم.
من یک مشغولیت دیگر دارم: من باید آب پس‌مانده را دور بریزم، آب بیاورم، اتو را گرم کنم ... چون هیرش‌ـ‌بر خیاطِ زنانه است. موی درازش همیشه پر از نخ سفید و پنبه است. او چه دستی دارد ... باید دست‎هایش خشک و از بدنش جدا شوند! و انگشتش مانند سوزن است! وقتی گوش کسی را بگیرد آدم آن را بد طوری احساس می‎کند! زنش مینزه نامیده می‎شود، او آبله‎گون است و تمام چهره‎اش را کَکمَک پوشانده. او بدجنس نیست، او کتک نمی‎زند، اما مدام فحش می‎دهد و از بدترین کلمات برای فحش دادن استفاده می‎کند ... وقت غذا خوردن به دهان آدم نگاه می‎کند و هر لقمه را می‎شمرد. آنها دارای فرزند نیستند، فقط یک انسان بیچاره، یک دوبشه. من نمی‎دانم او چند سال دارد. دوبشه فلج است، یک آدمِ فلج عجیب و غریب. و او سنگین است ... سنگین‎تر از من ... من وقت راه رفتن در کنار او مریض می‎شوم. او اصلاً نمی‎تواند راه برود، زیرا پاهای کاملاً خمیدۀ عجیبی دارد. آدم باید همیشه او را حمل کند. دوبشه را از اولین روز به من تحویل دادند: بیا، او را حمل کن! ... دوبشه مرا بطرز وحشتناکی دوست دارد. او با بازوهای خمیدۀ باریک و سردش مرا در آغوش می‎گیرد و اصلاً نمی‎خواهد از آغوشم پائین بیاید.
"کیکا‌ـ‌کی، کیکا‌ـ‌پی!" ــ این زبان او است. آیا می‎دانید که معنی آن چیست؟ ... اگر شماها هجده سر می‎داشتید باز هم نمی‎توانستید آن را حدس بزنید! ... آیا فکر می‎کنید که او در شب می‎خوابد؟ ابداً! او چشم‎هایم را درمی‎آورد، به کنار گردنم می‎خزد ... "کیکا‌ـ‌کی، کیکا‌ـ‌پی!" ... فکر می‎کنید او چه می‎گوید؟! این یعنی ... من باید او را تاب بدهم. دوبشه مرا بطرز وحشتناکی دوست دارد: وقتی من غذا می‎خورم همه‌چیز را از دستم می‎کشد: "کیکو‌ـ‌پی! ــ یعنی بده اینجا!" ... من دلم برای خانه تنگ شده است ... غذا هم در اینجا چیز خاصی نیست ... فردا تعطیل است ... عید پنجابه. قورباغه‎ها آواز می‎خوانند: کوآک، کوآک، کوآک ... آنها مرا به خانه می‎خوانند، به سوی بلوک‎های چوب، به سوی گوسالۀ کوچک نازنین! حیوان کوچکِ خوب هم من را فراموش نکرده است. به مهمانی پیش من آمده است و با چشم‎های خوبش مرا نگاه می‎کند و می‎گوید: "با من بیا!" ما به سمت رودخانۀ کوچک می‎رویم. من پاچۀ شلوارم را بالا می‎زنم و درون آب می‎پرم! من در رودخانه هستم، من شنا می‎کنم ... گوساله بدنبال من شنا می‎کند ... در آن ساحل زندگی کاملاً طور دیگری‎ست: در آنجا نه یک رهبر گروه کُر وجود دارد، نه یک دوبشه، و نه یک پدر بیمار ...
من از خواب بیدار می‎شوم ــ این فقط یک رؤیا بود! ... آیا باید از آنجا فرار کنم؟ به کجا؟ ... به سمت خانه البته! ... اما هیرش‌ـ‌بر زودتر از من بیدار شده است. او دیاپازون را برمی‎دارد، کنار گوش قرار می‎دهد، با دندان آن را امتحان می‎کند ... سپس به من دستور می‎دهد لباس بپوشم و با او به کنیسه بروم. ما باید امروز در اثنای دعا آهنگِ تمرین شده را اجرا کنیم. من در کنیسه برادرم اِلیا را می‎بینم. او چرا اینجا است؟ او در غیر اینصورت نزدِ قصاب دعا می‎خواند، جائیکه پدر حذان است. برادر الیا مدتی طولانی با هیرش‌ـ‌بر زمزمه می‎کند. هیرش‌ـ‌بر یک چهرۀ خشمگین به خود می‎گیرد. عاقبت او به برادرم می‎گوید: "بسیار خوب!"
اِلیا به من می‎گوید: "تو با من می‎آیی! تو باید پدر را دوباره ببینی." و ما به خانه می‎رویم. اِلیا در سایه راه می‎رفت، من اما می‎پریدم، می‎دویدم، پرواز می‎کردم!
اِلیا می‎گوید: "صبر کن، چرا اینطور عجله می‎کنی؟" و دستم را می‎گیرد. او ظاهراً می‎خواست به من چیزی بگوید.
"می‎دونی، پدر بیمار است، بسیار بیمار ... خدا می‎داند که پایان کار چطور است ... او باید نجات داده شود، اما ما فقیر هستیم ... هیچکس نمی‎خواهد به ما کمک کند ... مادر نمی‎خواهد به هیچوجه او را به بیمارستان بفرستد ... مادر می‎گوید ترجیح می‌دهد بمیرد تا اینکه او را به بیمارستان بفرستد ... مادر دارد می‎آید! ..."
مادر با دست‎های گشوده به استقبال ما می‎آید. او بطرز طوفانی من را در آغوش می‎گیرد، من اشگ‎های غریبه بر روی گونه‎ام احساس می‎کنم. برادرم اِلیا به اتاق بیمار می‎رود، من با مادر در خیابان می‎مانم. در زمان کوتاهی یک دایره به دور ما زده می‎شود: همسایۀ ما پچه، دخترش مندله، خواهر شوهرش پرله و دو زن دیگر.
"شماها برای تعطیلات یک مهمان دارید! ما تبریک می‎گوئیم!"
مادر چشم‎های متورمش را پائین می‎اندازد.
مادر به زن‎ها می‎گوید: "یک مهمان، چه مهمانی ... پسر بیچاره‎ام آمده پدر بیمارش را عیادت کند. او هنوز یک بچه است ..." سپس سرش را به سمت همسایه‎مان پچه برمی‎گرداند و با او زمزمه می‎کند:
"این یک شهر است! اگر حداقل یک انسان به این فکر می‎افتاد از او دیدار کند ... بیست و سه سال او پیشنماز بود ... او سلامتی‎اش را قربانی کرد ... من شاید  می‎توانستم او را نجات دهم، اما با چه؟ ... من همه‌چیز را فروختم، آخرین لحاف را ... پسر را پیش رهبر کُر گذاشتم، همه‌چیز بخاطر او، همه‌چیز بخاطر بیمار ..." پچه با تأسفِ فراوان سر تکان می‎داد، من خود را به این سمت و آن سمت می‎چرخاندم.
"چه کسی را جستجو می‎کنی؟"
بجای من پچه پاسخ می‎دهد: "چه کسی را می‎تواند این آدم به درد نخور جستجو کند؟ احتمالاً گوساله را." و سپس من را دوستانه مخاطب قرار می‎دهد:
"آه پسر عزیز، گوساله دیگر آنجا نیست! باید به قصاب فروخته می‎شد؛ غذا دادن به یک گاو به اندازه کافی سخت است. از کجا باید برای دو گاو غذا پیدا کرد؟"
پس بنابراین یک گوساله هم در پیش او یک گاو است؟
این پچه یک زنِ عجیب است، همه‌جا بینی‎اش را داخل می‎کند؛ او باید بداند که آیا ما امروز نانِ شیری برای نهار داریم.
مادر می‎پرسد: "برای چه می‎خواهید این را بدانید؟"
پچه پاسخ می‎دهد: "فقط همینطوری" و از زیر پارچه یک قابلمۀ شیر به سوی مادر نگهمیدارد.
مادر با هر دو دست آن را رد می‎کند.
"رحمت بر شما پچه! شما چکار می‎کنید؟ مگر ما گدا هستیم؟ آیا مگر ما را نمی‎شناسید؟"
پچه خود را توجیه می‎کند: "اتفاقاً چون من شما را می‎شناسم به خودم اجازه دادم این کار را بکنم. گاو عزیز ما به تازگی بطور غیرمنتظره بهبود یافته است، ما خدا را شکر ماست و کره داریم. من به شما کمی قرض می‎دهم، اگر خدا بخواهد آن را به من پس خواهید داد ..."
پچه هنوز مدتی طولانی با مادر صحبت می‎کند، من پیش بلوک‎های چوبِ روبروی خانه می‎روم، به سوی گوساله ... من دلم می‎خواست گریه کنم ... اما خجالت می‎کشیدم ...
مادر با کلماتِ بریده به من می‎گوید: "اگر پدر خواست چیزی از تو بپرسد فقط بگو: ستایش خدا را رواست ... می‎شنوی؟ نه هیچ‌چیز دیگری، فقط ستایش خدا را رواست!" و برادرم اِلیا به آن می‎افزاید:
"از هیچ چیز شکایت نکن، داستان تعریف نکن، فقط بگو: ستایش خدا را رواست! ... فهمیدی؟"
اِلیا مرا پیش بیمار هدایت می‎کند. میز با لیوان‎ها، قوطی‎ها، بادکش‎ها پُر شده بود، پنجره بسته بود و اتاق بوی داروخانه می‎داد. به افتخار عید پنجاهه اتاق را با سبزه تزئین کرده و به ستارۀ داوودِ بالای تخت پدر گل آویزان کرده بودند، بر روی کف اتاق سبزه‎های معطر قرار داشتند. برادر اِلیا این کار را انجام داده بود.
هنگامیکه پدر چشمش به من می‎افتد مرا با انگشتِ دراز باریکش پیش خود می‎خواند. اِلیا مرا به نرمی هُل می‎دهد، من به تخت نزدیک می‎شوم. من به زحمت پدر را شناختم. رنگ صورتش پریده بود، موی سفیدش می‎درخشید و چند زلف از مویش مانند موهای فرفریِ مصنوعی به پائین آویزان بودند؛ چشم‎های سیاهش فرو رفته بودند؛ دندان‎ها مانند دندان‎های مصنوعی دیده می‎گشتند؛ گردن آنقدر باریک بود که به نظر می‎رسید سر بدون پشتیبانی است. یک خوش‎شانسی که او نمی‎توانست مستقیم بنشیند ... او لب‎هایش را بطور عجیبی تکان می‎داد، طوریکه انگار در حال شنا کردن است. پدر دست داغ با انگشت‎های استخوانیش را روی صورت من می‎گذارد و مانند مُرده‎ای به دهانش حالت خندیدن می‎دهد.
مادر داخل می‎شود و بعد از او دکتر، دکترِ سیاه و شوخ با سبیل دراز. او به من مانند یک دوستِ قدیمی سلام می‎دهد، به شکمم یک ضربه آرام می‎زند و به شوخی به پدرم می‎گوید: "شما برای تعطیلات یک مهمان دارید، تبریک می‎گویم."
مادر پاسخ می‎دهد: "من متشکرم." و به دکتر چشمک می‎زند، به این معنی که بیمار را تا حد امکان سریع معاینه و برایش چیزی تجویز کند. دکتر سیاه با سر و صدا پنجره را باز می‎کند و به برادر که آن را بسته نگهداشته بود با عصبانیت می‎گوید: "من به شما هزار بار گفتم که پنجره باید باز بماند." اِلیا مادر را نشان می‎دهد و می‎گوید: "او مقصر است. او نمی‎گذارد پنجره را باز کنم، چون می‎ترسد که بیمار سرما بخورد." دکترِ سیاه ساعتش را بیرون می‎آورد، یک ساعت بزرگ طلائی. اِلیا طوری به آن خیره می‎شود که دکتر می‎پرسد: "می‎خواهید بدانید ساعت چند است؟ ... چهار دقیقه قبل از یازده ... ساعت شما چند است؟"
برادر پاسخ می‎دهد: "ساعت من خوابیده" و از نوک بینی تا گردن سرخ می‎شود.
مادر مرتب ناآرامتر می‎گشت و مایل بود که دکتر بیمار را معاینه و برایش دارو تجویز کند. اما دکتر عجله نداشت. او از مادر در باره چیزهای دیگر می‎پرسد: <کِی برادرم ازدواج می‎کند؟ هیرش‌ـ‌بر در بارۀ صدای من نظرش چیست؟ ... و صدای او خوب است، آدم صدا را معمولاً به ارث می‎برد.> مادر مرتب ناآرامتر می‎گشت. عاقبت دکتر نیمکت را به سمت تخت بیمار هُل می‎دهد و دست خشک و داغ پدر را می‎گیرد.
"خب، حذان، امروز حالتان چطور است، در روز جمعه؟"
پدر با لبخندِ یک مُرده پاسخ می‎دهد: "خدا را شکر!"
دکتر می‎پرسد: "خب، آیا کمتر سرفه کردید، خوب خوابیدید؟ ..." و خود را به تخت نزدیکتر می‎سازد.
پدر که به سختی نفس می‌کشید پاسخ می‎دهد: "نه، برعکس، من مرتب سرفه می‎کنم و شب هم نمی‎توانم بخوابم ... اما ... خدا را شکر ... روز تعطیلات است ... روز جشن بزرگ ... لذت قانونی ... و یک مهمان هم ... برای تعطیلات داریم ..."
تمام چشم‎ها به <مهمان> دوخته شده بود، من اما چشم را به زمین دوخته بودم، در حالیکه افکارم در بیرون پرسه می‎زد. من به بلوک‎های چوب، به اصطبل، به گوساله که یک گاو شده بود، به رودخانۀ کوچک که در دره سر و صدا می‎کرد و به آسمان آبی فکر می‌کردم.
کسی می‎پرسد‎: "چه جستجو می‎کنی؟"
"گوساله را ..."
"گوساله را؟ آه، فرزندم، گوساله مدت‎هاست فروخته شده است ... ما آن را برای نجات پدر به قصاب فروختیم."
من متأسفانه در افکارم گوسالۀ بیگناه را ذبح گشته می‎دیدم، که با چشمان کاملاً گشاد شده‎اش در حال التماس برای همدردی با مهربانی فراوان به من نگاه می‎کرد. همه‌چیز در برابر چشم‎هایم می‎رقصید، اشگ گلویم را به هم می‎فشرد.
همسایۀ ما پچه به مادر می‎گوید: "کودک بیچاره، قلبش بخاطر پدر به درد آمده است."
مادر من را آرام می‎سازد: "گریه نکن پسر کوچکم، خدا یک پدر بزرگی است. اگر او بخواهد می‎تواند پدر را سالم سازد." و خودش گریه می‎کند.
 
حال من خوب است: من یتیم هستم.
من تا آنجا که می‎توانم به خاطر آورم از زمان مرگ پدر هرگز مانند حالا چنین مورد توجه قرار نگرفته بودم. او در اولین روز عید پنجابه فوت می‎کند، ــ من یتیم می‎شوم. ما ــ من و برادرم ــ بلافاصله پس از تعطیلات شروع می‎کنیم به گفتن دعای کَدیش. آیسچوک این دعا را به من یاد می‎دهد. او کتاب دعا را باز می‎کند، کنار من می‎نشیند و شروع به خواندن می‎کند: "ایسگادل ویسکادآش اِشمی رابه ..." آیسچوک یک برادر روحانی خوب اما یک معلم بد است؛ او اغلب عصبانی می‎شود و مرا می‎زند؛ او مایل است که من کلماتِ طولانی غیرقابل درکِ زبان آرامی را پس از یک بار شنیدن از حفظ شوم. آیسچوک دعا را دو/سه بار تکرار می‎کند بعد می‎گذارد من تنها بخوانم ... من می‎خوانم، اما نمی‎خواهد درست انجام شود؛ من در پیش کلمۀ "ویسکا ..." متوقف می‌شوم. برادرم با آرنج به من ضربه می‎زند و می‎گوید که آیا فکرم ظاهراً با چیزهای دیگری مشغول است، شاید با گوساله؟ ... چرا او می‎تواند این را بداند؟ انگار که به داخل مغزم رخنه کرده باشد! ... آیسچوک دعا را تکرار می‎کند؛ من کلمات را با لکنت می‎گویم: "لجلو یولیلو مین کاو بیرچوسو کیروزو تاش بکوزو." از این نقطه بیشتر نمی‎توانم حرکت کنم. برادرم گوشم را می‎کشد و فریاد می‌زند: "آه، اگر پدر زنده می‎شد و می‎دید چه پسری دارد ..."
من حرف او را اینطور تمام می‎کنم "... سپس لازم نبود دعای کَدیش بگویم." و با دست چپ یک ضربه بر روی گونه سمت راست می‎خورم. وقتی مادر این را می‎شنود به برادرم اِلیا فریاد می‎زند که او نباید من را بزند، زیرا که من یک پسر یتیم هستم.
مادرم فریاد می‎زند: "رحم داشته باش! چکار می‎کنی؟ چه کسی را می‎زنی؟ تو حتماً فراموش کردی که بچه ... یک یتیم است؟!"
من حالا با مادر بر روی تخت پدر می‎خوابم؛ این تنها مبلمانِ باقیمانده است؛ مادر تقریباً قسمت بیشتری از پتو را به من اختصاص می‎دهد.
"پسر یتیمِ عزیزم خودت را بپوشان، بخوابْ برای خوردن چیزی وجود ندارد ..."
من رویم را می‎پوشانم اما نمی‎خوابم؛ من کلماتِ دعای کَدیش را تکرار می‎کنم.
من به مدرسه نمی‎روم، من درس یاد نمی‎گیرم، دعا نمی‎کنم، در پیش رهبر کُر آواز نمی‎خوانم، من کاملاً از همه‌چیز آزادم.
حال من خوب است: من یتیم هستم.
*
من بسیار خوش هستم، من دعای کَدیش را حفظ شده‎ام. من در معبد بر روی نیمکت می‎ایستم و می‌خوانم. من از پدر یک صدای خوب به ارث برده‎ام، یک سوپرانو واقعی. پسرها دورادور من ایستاده‎اند، زن‎ها گریه می‎کنند. غریبه‎ها به من کوپک هدیه می‎دهند. هنوخْ پسر ژوسیِ ثروتمندِ یک چشم، یک پسر وحشتناکِ حسود زبانش را برایم بیرون می‎آورد، او وقتی زمانِ خواندن دعای کَدیش نزدیک می‎شود همه کاری برای به خنده انداختن من می‎کند؛ اما من برای لجاجت با او نمی‎خندم. آرونْ خادم معبد متوجه کارهای هنوخ می‎شود، گوشش را می‎گیرد و او را از در بیرون می‎کند. این کاملاً حقش بود!
از آنجا که من باید هم صبح و هم عصر معبد را بازدید کنمْ بنابراین دیگر پیش هیرش‌ـ‌بر نمی‎روم و از دوبشۀ کوچک نگهداری نمی‎کنم. من تمام روز را در کنار رودخانه می‎گذرانم، ماهی می‎گیرم یا شنا می‎کنم. ماهیگیری را به تنهائی یاد گرفته‎ام؛ من می‎توانم آن را اگر بخواهید به شما یاد بدهم: آدم پیراهن را درمی‎آورد، به آستین‎ها یک گره می‎اندازد، و آهسته، با پیراهن در دست، داخل آب می‎شود، باید تا جائی جلو رفت که فقط سر از آب بیرون بماند؛ وقتی آدم احساس می‎کند که پیراهن سنگین شده است باید سریع به سمت ساحل رفت، از آستین‎ها چمن و گِل و لای را تکاند و به صید نگاه کرد. به جلبک دریائی اغلب قورباغه گیر می‎کند، این را آدم دور می‎اندازد، زیرا آدم نباید یک حیوان را بی‌جهت آزار دهد! در جلبکِ انبوه اما زالو هم اغلب یافت می‎شود، زالوها پول هستند؛ آدم می‎تواند برای دوازده زالو سه گروشن لهستانی دریافت کند. آدم احتیاج ندارد اصلاً بدنبال ماهی بگردد؛ در گذشته پیش ما ماهی وجود داشت، حالا آنها بجای دیگری رفته‎اند؛ من اصلاً برای ماهیگیری نمی‎روم. من به این راضی هستم که زالو وجود دارد، البته آنها را همیشه هم نمی‎شود صید کرد؛ من تمام تابستان هیچ زالوئی صید نکردم. برادرم به نحوی از ماهیگیری من با خبر گشت و به این خاطر تقریباً نزدیک بود با کشیدن گوش‎هایم آنها را بکَند. خوشبختانه همسایۀ ما خانم فایگه این را می‎بیند؛ مادرِ خودِ آدم نمی‎توانست گرمتر از آدم مراقبت کند.
"آدم یک بچۀ یتیم را اینطور می‎زند؟"
برادرم خجالت می‎کشد و گوش‎هایم را رها می‎سازد.
مردم از من پشتیبانی می‎کنند. حال من خوب است: من یتیم هستم.
*
همسایۀ ما فایگه عاشق من شده است. او مادرم را عذاب می‎دهد و خودش را مانند یک بادکش به او چسبانده و می‎گوید که من باید برای مدتی پیش او زندگی کنم.
او به مادر می‎گوید: "این کار چه ضرری برای شما دارد، پیش من هر روز دوازده نفر برای غذا خوردن پشت میز می‎نشینند، بنابراین میز برای سیزده نفر هم جا دارد." مادر عاقبت راضی می‎شود، اما آیسچوک مخالفت می‎کند:
"چه کسی پیش شما مراقبت خواهد کرد که او دعای کَدیش را بخواند؟"
"من خودم این کار را به عهده می‎گیرم. حالا راضی هستید؟ دیگه حرفی برای اعتراض کردن ندارید؟"
فایگه به هیچوجه ثروتمند نیست. شوهرش موژچۀ صحاف است، یک استادِ توانا، اما این کافی نیست. فایگه عادت داشت اغلب به مادرم بگوید: "آدم باید شانس هم داشته باشد." مادرم با او موافق است و به آن اضافه می‎کند: "حتی در بدبختی هم آدم محتاج شانس است." و برای اثبات من را مثال می‎زند. من یتیم هستم، اما همه حاضرند مرا پیش خود ببرند؛ بعضی‎ها حتی بی‎میل نیستند من را به فرزندخواندگی بپذیرند. مادر می‎گوید: "اما دشمنان من نخواهند دید که من از فرزندم صرفنظر کنم." و می‎گرید. او با برادر روحانی مشورت می‎کند.
"تو چه فکر می‎کنی؟ آیا باید او را برای مدتی به فایگه بدهم؟"
آیسچوک بالغ است، با  او مشورت می‎شود، او به صورت تمیز بی‎ریشش دست می‎کشد ــ او اشتیاق فراوانی برای ریشدار شدن دارد ــ او مانند یک آدم بزرگسال پاسخ می‎دهد: "چرا که نه؟ فقط به این شرط که او را لوس نکنند!"
بنابراین تصمیم گرفته می‎شود، و من پیش همسایه‎مان می‎روم، با این شرط که گستاخی نکنم. در چشمان آنها همه‌چیز گستاخی است. آدم وقتی برای چرخیدنِ گربه در یک دایره به دُمش یک قطعه کاغذ ببندد، بنابراین این کار یک گستاخی‎ست؛ اگر آدم با چوب بر روی حصارِ باغ طوری بزند که تمامِ سگ‎ها با هم بدوند، این هم گستاخی‎ست؛ وقتی آدم شیرِ بشکۀ آقایِ لایبهْ رانندۀ آب را باز کند و نیمی از آب بشکه به زمین بریزد، بنابراین این هم گستاخی‎ست.
لایبه، رانندۀ آب به من فریاد می‎زند: "شانس آوردی که یتیم هستی! در غیراینصورت دست و پایت را از کتک فلج می‎کردم. تو می‎تونی حرفم را باور کنی!"
من حرف او را باور می‎کنم. من می‎دانم که حالا کسی جرأت نمی‎کند به من دست بزند، چون من یتیم هستم.
حال من خوب است: من یتیم هستم.
*
همسایۀ ما فایگه ــ او من را خواهد بخشید ــ دروغ گفته است؛ او ادعا کرد که دوازده نفر پشت میزش غذا می‎خورند؛ اما من طبق محاسبه‎ای که کرده‎ام نفر چهاردهم هستم. او فراموش کرده بود بوراچْ پیرمردِ کور را حساب کند. شاید او به عنوان خورنده به حساب نیاید، چون او پیر است و دندان ندارد. من نمی‎خواهم انکار کنم که او نمی‎تواند واقعاً غذا بجَود، اما او مانند غاز همه‌چیز را قورت می‎دهد و دستش به سمت همۀ غذاها می‎رود. همه به غذا حمله می‎برند، من هم خجالت نمی‎کشم، اما من برای این کار از زیر میز لگد می‎خورم. از همه بدتر <خودتو بشور> ضربه می‎زند، ــ او جنایتکار خالصی است. در واقع نام او هرشِل است، اما بخاطر یک اگزمایِ دائمی بر روی پیشانیْ نام مستعار <خودتو بشور> به او داده بودند. ــ ملکۀ مایدین هم یک چنین نشانۀ مشابه‎ای بر پیشانی داشت ــ فرزندان فایگه همگی نام مستعار دارند: بُشکه، گربه، لک‌لک، بِده‌ـ‌بِده اینجا، آدم کثیف و غیره. هر نام مستعار علت خود را دارد. پینکوس مانند یک بُشکه چاق و گرد است، وِلوِل مانند یک گربه سیاه است؛ مِندل یک بینی لکل‎لکی دارد؛ برِل حریص است: ــ وقتی آدم یک تکه نان با چربی خوک به او بدهدْ فوری بیشتر درخواست می‎کند، آدم می‎تواند همیشه فقط به او بدهد و بدهد؛ زوراخ یک نام مستعار بسیار زشت دارد؛ او قطعاً نمی‎تواند تقصیر داشته باشد، مادرش بیشتر مقصر است، زیرا مادر موی او را وقتی کودک بود به ندرت شانه زده بود، اما ... شاید مادر هم بی‎تقصیر بوده باشد ... حتی گربه، این حیوان لال که مطمئناً به کسی بیش از حد نزدیک نمی‎شود نام مستعار <فایگه‌ـ‌له‎آیِ کهنه جمع کن> به دست آورده است، زیرا او مانند فایگه‌ـ‌له‎آ، زنِ آقایِ کهنه جمع کن چاق و پر چربی است ... پسرها را چون به گربه نام یک انسان داده بودند اغلب کتک می‎زدند، اما این کتک‎ها در آنها بی‎تأثیر بود.
آنها به من نام مستعار <مُتِل با لب> می‎دهند، ــ احتمالاً از لب‎هایم خوش‎شان نمی‎آمد. آنها می‎گویند که من هنگام غذا خوردن با لب‎هایم هورت می‎کشم. انگار که امکان دارد هنگام غذا خوردن هورت نکشید! ... من نمی‎دانم چرا، اما از نام مستعارم خوشم نمی‎آید؛ آنها می‎خواهند مرا دست بیندازند و به این خاطر مرا اینطور صدا می‎زنند. به تدریج <مُتل با لب> مختصر می‎شود، من حالا فقط <با لب> و عاقبت فقط <لب> نام داشتم.
"لب، شما کجا بودید؟"
"لب، چراغ‎ها را پاک کنید!"
من می‎نشینم و گریه می‎کنم. موژچۀ صحاف متوجه اشگ‎هایم می‎شود، او از من می‎پرسد چرا گریه می‎کنم. من پاسخ می‎دهم: "چطور نباید گریه کنم، وقتی آنها نام واقعی‎ام <مُوتِل> را به <لب> تغییر داده‎اند؟"
"چه کسی؟"
"خودتو بشور!"
موژچه می‎خواهد او را بزند. <خودتو بشور> خود را توجیه می‎کند و تقصیر را به گردن <بُشکه> می‎اندازد، <بُشکه> تقصیر را به گردن <گربه> و غیره. موژچه از جریان چیزی سر در نمی‎آورد، همه را در یک ردیف روی زمین دراز می‎کند و با یک جلدِ چرمی کتاب کتک مفصلی می‎زند و فریاد می‎کشد:
"من به شماها نشان می‎دهم، اراذلِ بی قلب! ... یک پسر یتیم را دست می‌اندازید! من این شوخی‎ها را از سرتون بیرون می‎کنم!"
همه از من پشتیبانی می‎کنند. حال من خوب است: من یتیم هستم.
*
از من چه چیز باید بشود؟
انسان‎های عزیز به من نشان دهید که بهشت کجاست! شماها قطعاً نمی‎توانید این کار را بکنید، زیرا هر انسان محل مختلفی نشان می‎دهد. برای مثال مادرم ادعا می‎کند بهشت آنجائی است که پدرِ فوت شده‎ام در حال حاضر اقامت دارد، جائیکه تمام انسان‎های محترمی حضور دارند که در این جهان به اندازه کافی رنج برده‎اند؛ و چون آنها اینجا در روی زمین رنج کشیده‎اندْ بنابراین درِ بهشت به رویشان گشوده است.
مادر به من می‎گوید: "پدرت بجز در بهشت کجا می‎تواند باشد؟ آیا او در طول زندگی کم بدبختی کشید؟" و چشم‎هایش را مانند هر بار وقتی از پدر صحبت می‎شود پاک می‎کند.
رفقای مدرسۀ دینی‎ام به شما خواهند گفت بهشت کاملاً دور است، بر روی یک کوهِ کریستالی که قله‎اش به آسمان می‎رسد؛ پسرها آزادانه در آن اطراف بازی می‎کنند، احتیاج ندارند درس یاد بگیرند، تمام روز را در رودِ پُر از شیر شنا می‎کنند و شیرینی عسلی می‎خورند. موژچۀ صحاف  اغلب می‎گفت: "بهشتِ واقعی روزهای جمعه در حمام است." اگر شماها از من بپرسید، بنابراین به شماها می‎گویم که یک بهشتِ واقعی باغ دکتر مناشه است. این نه فقط بهترین باغ در خیابان ما بلکه در تمام شهر است. من آماده‎ام باور کنم که در تمام جهان یک چنین باغی وجود ندارد، هرگز وجود نداشته است و وجود نخواهد داشت! این را همۀ مردم به شما خواهند گفت. چه چیز را باید اول توصیف کنم: دکتر مناشه و همسرش یا خود بهشت را؟ من ترجیح می‎دهم با مناشه و همسرش شروع کنم، آنها صاحبان این بهشت هستند، بنابراین آنها برتری دارند.
*
دکتر مناشه در زمستان و تابستان یک یقۀ خز می‎پوشد و از دکترِ سیاه در همه چیز تقلید می‎کند. او یک چشمش کوچکتر از چشم دیگر و دهانش کمی کج است. مناشه ادعا می‎کند که باعث این کجی باد است. من نمی‎فهمم که دهان چطور می‎تواند توسط باد کج شود. من آنقدر در باد و طوفان راه رفته‎ام که باید بجای دهان سرم بر روی گردن کج می‎نشست. من فکر می‎کنم که این یک عادت باشد. من یک دوست به نام برِل دارم که بیوقفه با چشم‎هایش چشمک می‎زند. وِلوِل دوست دیگرم طوری صحبت می‎کند که انگار کوفتۀ گِردِ بزرگ در دهان دارد. آدم می‎داند: عادت طبیعتِ دوم است.
مناشه با وجود دهانِ کج بیشتر از هر دکتر دیگری شایسته است، زیرا او مانند دکترهای دیگر نمی‎گذارد از او زیاد خواهش کنند و خدا می‎داند که اصلاً فخر نمی‎فروشد، به محض اینکه او را می‎خوانند مانند آدم‎های جن‎زده می‎دود ... وانگهی او دوستِ نسخه دادن نیست و خودش داروها را آماده می‎سازد.
من اخیراً تب کرده بودم و پهلویم تیر می‎کشید، ــ ظاهراً مدت طولانی در آب سرد نشسته بودم ــ مادر می‎گذارد فوری دکتر مناشه را خبر کنند. او مرا نگاه می‎کند و به مادرم می‎گوید:
"شما لازم نیست نگران باشید، چیزی نیست ... فقط کمی ریه‎اش سرما خورده است." در این وقت او یک شیشه کوچکِ زیبای آبی رنگ از کیفش خارج می‎سازد، مقداری پودر سفید از آن خارج می‎سازد، آن را به شش قسمت تقسیم می‌کند و در شش بسته می‎پیچد. یک بسته را باید فوری مصرف می‎کردم. من مقاومت می‎کنم، قلبم گواهی می‎داد که پودر تلخ است. تلخ هم بود. آیا تا حال امتحان کرده‌اید پوست درخت جوانی را بجوید؟ پودر چنین مزه‎ای داشت. برای من این قانون است: پودر همیشه باید تلخ باشد! دکتر مناشه وقت رفتن به مادرم می‎گوید که باید هر دو ساعت به من یک بسته پودر بدهد. ابلهانه است، من باید این پودرِ مانند گاله تلخ را بنوشم! من دارو را فوراً در سطل ریخته و بسته را با آرد پُر کرده بودم ... مادر بیچاره! چقدر کار برایش ایجاد کردم! هر دو ساعت باید پیش همسایه می‎رفت و می‎پرسید که آیا وقت دارو دادن رسیده. مادر پس از هر بستۀ پودر متوجه می‎گشت که حالم بهتر می‎شود. من بعد از بستۀ ششم سالم می‎شوم و از بستر بلند می‎شوم.
مادر می‎گوید: "به این می‌گویند یک دکتر خوب." او نمی‎گذاشت به مدرسۀ دینی بروم، مرا در خانه نگهمیداشت و به من نانِ سفید و چای شیرین می‎داد.
مادرم در حالیکه اشگ از گونه‎هایش جاری می‎گشت برای همسایه‎ها تعریف می‎کرد: "دکتر مناشه بهترین دکتر در شهر است، خدا به او سلامتی و زندگی طولانی ببخشد! او پودری دارد که بیمارها را فوری سالم می‎سازد و مُرده را درمان می‎کند!"
*
همسر دکتر مناشه که در پیش ما خانم دکتر مناشه نامیده می‎شود برعکس یک جادوگر است! او یک صورت خشن و شریر دارد، یک صدای باس مانند صدایِ یک مرد، چکمه مردانه می‎پوشد و مدام فحش می‎دهد. در تمام منطقه معروف بود که او در تمام زندگیش هنوز به یک فقیر یک تکه نان نداده است. در حالیکه او یک خانۀ پُر از ذخیره دارد. آدم در پیش او مربایِ دو سالِ قبل را می‎یابد. برای چه او این همه مربا لازم دارد؟ ... او خودش هم این را نمی‎داند. این طبیعت اوست. او دیگر تغییر نخواهد کرد ... یک آدم لَنگ تا زمانیکه به گور سپرده شود می‎لنگد ... خانم دکتر مناشه به محض رسیدنِ تابستان شروع به پختن مربا می‎کند. او با ذغال و چوب آتش درست نمی‎کند، بلکه او شاخه‎های نازک، میوۀ خشکِ درخت کاج و برگ‎های خشک را جمع می‎کند و با آتش زدن آنها چنان دودی بر پا می‎کند که آدم تقریباً می‎تواند خفه شود. اگر شما تصادفاً در تابستان به منطقۀ ما بیائید نباید بخاطر دود وحشت کنید: این یک آتش‎سوزی نیست بلکه خانم مناشه میوه می‎پزد. او همیشه تمشک‎های باغ خودش را می‎پزد.
حالا ما از باغ می‌گوئیم.
شما می‎توانید در این باغ همه چیز پیدا کنید. آنجا سیب، گلابی، گیلاس، آلو، انگورفرنگی، تمشک، زردآلو و خیلی چیزهای بیشتر وجود دارد. همچنین آدم می‎تواند برای سال نو انگور در پیش خانم مناشه به دست آورد. البته این انگور چنان ترش است که وقتی آدم یک حبه در دهان قرار می‎دهد می‎تواند تا شهر کراکوف را ببیند؛ اما برای این هم خریدار وجود دارد. برای خانم مناشه هر میوه‎ای پول معنی می‎دهد، حتی دانه‎های گل آفتاب‎گردان. خدا نکند که آدم از او چند دانه خواهش کند، او ترجیح می‎دهد یک دندان او را بکِشند تا یک گل آفتاب‎گردان از باغ بکَنند.
من هر درختِ باغ را مطمئناً بهتر از کلماتِ دعای کَدیش می‎شناسم؛ من با وجود آنکه هرگز در باغ نبوده‎ام می‎دانم که آیا و کِی یک درخت میوه می‎دهد و همچنین چه مقدار.
داخل شدن به باغِ مناشه آسان نیست: زیرا باغ توسط حصار بلندی که در آن‎ها میخ قرار دارد احاطه شده است.
در باغ همیشه یک سگ نگهبانی می‎دهد، ــ یک گرگ واقعی ــ که به یک طنابِ بلند بسته شده است. به محض آنکه بو بکشد کسی می‎خواهد داخل باغ شود پارس بلندی می‎کند و مانند جن‎زده‎ها به جلو و عقب می‎دود.
اما با این حال من چطور با این بهشت آشنا گشتم؟ ــ این را باید شما بشنوید.
*
در کنار خانۀ دکتر مناشه خانۀ مِندلِ قصاب قرار دارد. وقتی آدم روی بام خانۀ مندل بنشیند می‎تواند همه‌چیز را که در باغِ خانم مناشه رخ می‎دهد ببیند. تمام شاهکار به رویِ بام رفتن است. این کار برای من سخت نیست. خانۀ مِندل کاملاً نزدیک خانۀ ما قرار دارد و خیلی پائین‎تر است. فقط کافی‎ست که آدم از انبار زیرشیروانی ما خود را بالا بکشد، من این کار را بدون نردبان انجام می‎دهم و با گذاشتن پا از پنجرۀ کوچک به بیرون ــ بعد آدم بر روی بام خانۀ مِندل است. آدم آنجا می‎تواند هرطور که بخواهد دراز بکشد: با شکم به سمت بالا یا به سمت پائین، نکتۀ اصلی این است که آدم دراز بکشد، زیرا در غیراینصورت می‎تواند دیده شود. بهترین زمان برای من حدود شب است، یعنی زمانیکه من باید در کنیسه باشم. من برایتان قسم می‎خورم، سپس باغ برای آدم مانند یک بهشتِ واقعی هویدا می‎گردد.
وقتی تابستان فرا می‎رسد و درخت‎ها در باغ خود را با گل‎های سفید می‎پوشانند، سپس آدم اجازۀ این انتظار را دارد که بوته‎هایِ کوچک خاردار خیلی زود پُر از انگورفرنگی شوند. این اولین حبه‎ها را باید آدم نوبر کند. آدم‎هائی وجود دارند که قادرند برای بزرگ شدنِ حبه‎های انگورفرنگی انتظار بکشند. این کله‎پوک‎ها نمی‎دانند که حبه‎های سبز و سختِ انگورفرنگی‎ها خیلی بهتر مزه می‎دهند. البته آنها ترش هستند و دندان‎ها را کُند می‎سازند، اما آدم در دهان یک خنکی مطبوعِ تُرش احساس می‎کند، و برای مقابله با کُندی دندان‎ها نمک بهترین وسیله است: آدم بر روی دندان‎ها نمک می‎مالد و نیمساعت تمام آن را در دهان نگهمیدارد، سپس تمام کُندی از بین می‎رود، و آدم می‎تواند از نو انگورفرنگی‎ها را بخورد. بعد از انگورفرنگی‎ها تمشک‎ها می‎آیند، تمشک‎های کوچکِ سرخ با نقطه‎های سیاه و دانه‌های زرد؛ بر روی هر شاخه تعداد زیادی از آنها نشسته است. وقتی آدم یکی از این شاخه‎های کوچک را از میان لَب‌ها می‎کشد بنابراین دهان پُر از تمشکِ معطر ترش می‎شود. وقتی آنها رسیده می‎شوند مادر برای یک گروشن لهستانی یک قابلمه تمشک می‎خرد، که از آن برایم بر روی نان می‎مالد.
در باغِ خانم دکتر مناشه دو ردیف درختچۀ کم ارتفاع وجود دارد که کاملاً نزدیک تمشک‎ها رشد کرده‎اند. در زیر نور خورشید یک درخشندگی سرخ از آنها برمی‎خیزد. کاش می‎شد یک شاخۀ کوچک یا حداقل فقط یک حبه تمشک را با دو انگشت چید و در دهان گذارد! حرفم را باور کنید، فقط کافیست که من از تمشک‎ها یا انگورفرنگی‎ها صحبت کنم و آب در دهانم به راه می‎افتد.
سپس فصل گیلاس فرا می‎رسد. گیلاس‎ها مدت زیادی سبز باقی‌نمی‎مانند، آنها سریع رسیده می‎شوند.
وقتی من بر روی پشت‎بامِ خانۀ مندل دراز می‎کشیدم گیلاس‎ها را تماشا می‎کردم: آنها صبح هنوز سبز بودند، در خورشیدِ ظهر رنگ قرمز به خود می‎گرفتند، و در عصر کاملاً سرخ بودند.
در باغِ دکتر مناشه به اندازۀ ستاره‎های آسمان گیلاس وجود دارد. من سعی می‌کردم بشمرم که بر روی یک شاخه چند گیلاس نشسته است، اما من به پایان نمی‎رسیدم. گیلاس‎ها محکم بر شاخه نشسته‎اند. فقط به ندرت یکی به زمین می‎افتد، آن هم وقتی بیش از حد رسیده و مانند یک آلو رنگِ آبی‌ـ‌سیاه داشته باشد. هلوها اما برعکس وقتی به سختی زرد شده‎اند به زمین می‎افتند. آه، هلوها! من بیشتر از همه مشتاق آنها هستم. من فقط یک بار یک هلو خورده‎ام، این در سال پیش بود، زمانیکه من هنوز پنج سالم نشده بود، پدرم هنوز زنده بود، و همۀ وسائل خانه هنوز آنجا بودند: کمدِ آینه‎دار، کتاب‎ها، مبل کوچک و لحاف‎ها. در آن روز، وقتی پدر از کنیسه به خانه بازمی‎گردد، من و برادر اِلیا را صدا می‎کند، دستش را به پشت جیب عقبش فرو می‎بَرد و می‎گوید: "بچه‎ها، آیا هلو می‎خواهید؟ من برایتان هلو آورده‎ام!" و با این کلمات چند هلوی بزرگ، گرد، معطر و آبدار را در برابر ما نگهمیدارد. اِلیا، پسر شکمو هنوز دعا را به پایان نرسانده هلو را در دهان داخل می‎کند. من زیاد عجله نداشتم، من ابتدا با آن بازی کردم، آن را تا حد سیر شدن نگاه کردم و سپس آن را آهسته در قطعاتِ کوچک با نان خوردم. از آن زمان به بعد من دیگر هلو نخورده‌‏ام، اما من هنوز مزۀ آن را به یاد دارم. اما حالا من یک ردیف درختچۀ هلو در برابرم دارم. من بر روی شکم دراز کشیده‎ام، تماشا می‎کنم و می‎بینم که چطور هلوها یکی پس از دیگری به زمین می‎افتند؛ یک هلوی زرد‌ـ‌قرمز می‎ترکد، طوریکه هستۀ محکم درخشان آن به بیرون می‎پرد. خانم مناشه با این همه هلو چکار خواهد کرد؟ ... او احتمالاً از آنها مربا درست خواهد کرد، یا آنها را در انبار اغذیه قرار خواهد داد، در زمستان آنها را به زیرزمین خواهد برد و آنها در آنجا خواهند ماند تا اینکه به شکر تبدیل شوند یا کپک بزنند.
به زودی آلوها هم رسیده می‎شوند. در باغ مناشه دو نوع آلو وجود دارد: آلوی سفت، شیرین و سیاه و نوع دیگر با پوست نازک، لغزنده و دارای مزه آبدار؛ آنها در سطل فروخته می‎شوند، اما آنها بد نیستند، من آنها را با کمال میل برمی‎دارم. اما خانم مناشه به مردمِ سخاوتمند تعلق ندارد. عاقبت نوبت سیب‎ها می‎شود، سیب‌ها! ــ گلابی نه. گلابی ــ حتی بهترین گلابی‎های گِرد ــ تا زمانیکه رسیده نباشد هیچ مزه‎ای ندارد؛ درست مانند آنکه آدم چوب می‎جود. در پیش سیب‎ها کاملاً طور دیگری‎ست. هرچقدر هم یک سیب سبز باشد، هرچقدر هم دانه‎ها سفید باشند، باز هم دارای یک طعم است ... وقتی آدم به آن دندان می‎زند طعم ترش احساس می‎کند. به نظر من یک سیب سبز بهتر از دو سیبِ رسیده است. آدم برای سیبِ رسیده باید انتظار بکشد اما سیب سبز همیشه آماده است. تنها تفاوت در بزرگی آنهاست، اما یک سیب بزرگ هم همیشه خوشمزه نیست، گاهی سیب‎های کوچک از سیب‎های بزرگ خوشمزه‎ترند.
در این سال برداشتِ سیب عالی است.
خانم مناشه به آقای راوین، تاجر سیب که برای دیدن باغ آمده بود می‎گوید: "آنقدر سیب وجود خواهد داشت که آدم می‎تواند آنها را با گاری به خارج حمل کند". راوین می‎خواست زمانیکه درختان سیب و گلابی تازه گل داده بودند میوه‎ها را بخرد. او یک متخصص بزرگِ سیب و گلابی است. او از پیش می‌داند که یک درخت چه مقدار می‎تواند میوه دهد، و هرگز اشتباه نمی‎کند، حداکثر وقتی طوفان بیاید یا کرم و شته به درخت‎ها حمله کنند. این را یک انسان نمی‎تواند پیش‎بینی کند. این را خدا می‎فرستد. اما چرا اصلاً کرم و شته وجود دارد؟ شاید به این خاطر که خانوادۀ راوین چیزی برای غذا خوردن نداشته باشد؟ راوین می‎گوید که او از یک درخت چیزی بیشتر از یک قطعه نان درخواست نمی‎کند، او زن و بچه دارد و آنها غذا برای خوردن می‎خواهند. خانم مناشه اما نه فقط برای نان بلکه برای گوشت هم تضمین می‎کند.
خانم مناشه اضافه می‎کند: "اینها درخت نیستند بلکه طلا هستند! باور کنید، من دشمن شما نیستم. باید آنچه را برای شما آرزو می‎کنم بر سرم بیاید."
راوین با یک لبخند بر روی صورتِ سرخ و توسط خورشید سوزانده شده پاسخ می‎دهد: "آمین! به من تضمین بدهید که هیچ طوفانی، کرمی و شته‎ای وجود نخواهد داشت، سپس من به شما حتی بیشتر از آنچه درخواست می‎کنید خواهم پرداخت."
خانم مناشه با صدای باس به او پاسخ می‎دهد: "شما به من تضمین می‎دهید که در مسیر بازگشت به خانه لیز نمی‎خورید و پایتان نمی‎شکند؟"
راوین با لبخندی مهربانانه می‎گوید: "هیچکس نمی‎تواند از دست سرنوشت فرار کند! هرکس می‎تواند به زمین بخورد، حتی فرد ثروتمند زودتر از فرد فقیر، اما ثروتمندان برای درمانِ خود سرمایه دارند."
خانم مناشه با هیجان پاسخ می‎دهد: "زبان آدم موذی‎ای که برای انسان‎ها آرزوی شکستن پا می‎کند باید خشک شود."
راوین اعتراف می‎کند: "البته ممکن است که خشک شدنِ زبان صحیح باشد، اما نه در نزد مردم فقیر."
جای تأسف است که باغ به تاجر میوه تعلق ندارد، در غیراینصورت می‎توانست برایم خیلی خوشایند باشد. گاهی از درخت یک سیب به زمین می‎افتد که دیگر به درد نمی‎خورد، کرم‎خورده و مانند صورت یک پیرزن چروکیده است؛ اما با این وجود خانم مناشه خم می‎شود، آن را برمی‎دارد و به انبارِ زیرسقف یا به زیرزمین می‎برد. سال قبل سیب‎های زیادی در پیش خانم مناشه فاسد شدند. نه، از یک چنین جادوگری سیب‎ها را برداشتن و بردن ...، این را خودِ خدا هم اجازه می‎دهد ... اما چطور؟ بهترین راه این است که هنگام شب وقتی همه خوابیده‎اند به درون باغ خزید و جیب‎ها را پُر از سیب کرد. اما سگ ساکت نخواهد ماند. با وجود این سیب‎ها در باغ از آدم طوری التماس می‎کنند که انگار می‎خواهند بگویند: "رحم کن، ما را بتِکان!" کاش یک حرف رمز می‎دانستم و سیب‎ها پیش من می‎آمدند! عاقبت یک راه حل می‎یابم: یک چوب، یک چوبِ دراز با یک میخ در یک سرِ آن. فقط کافی‎ست میخ را به یک شاخۀ سیب‎دار گیر داد و آن را به سمت خود کشید، و سیب مال آدم است. برای اینکه سیب به زمین نیفتد باید آدم چوب را ماهرانه به کار بَرد. اگر هم سیب به زمین بیفتد اتفاق بدی رخ نمی‌دهد. باد می‎تواند آن را به زمین انداخته باشد. فقط آدم اجازه ندارد آن را با میخ سوراخ کند، در غیر این صورت صاحب سیب متوجه جریان می‎شود. در پیش من هیچ سیبی به زمین نخواهد افتاد، این را می‎توانید از من باور کنید؛ من در این کار تمرین دارم ... مهم این است که آدم نباید این کار را با عجله انجام دهد ... این کار مانند درآوردنِ سیب‎زمینی از میان آتش نیست. آدم به اندازۀ کافی وقت دارد، بنابراین آدم سیب را کاملاً آهسته به سمت خود می‎کشد، آن را با خیال راحت می‎خورد و بعد از مدت دیگری دومین سیب را آرام به جلو می‎کشد و از شاخه می‎چیند. به این نحو ممکن نیست کسی به این کار پی ببرد.
تنها در صورتی که جادوگر سیب‎ها را بر روی درخت‎ها بشمرد می‌تواند به آن پی ببرد. و حقیقتاً باید خانم مناشه آنها را در روز شمرده باشد! هنگامیکه او صبح روز بعد متوجه می‎شود که چند سیب کم شده است خود را در انبارِ سقفِ خانه مخفی ساخته و کمین کرده بود. من نمی‎توانم طور دیگر تصور کنم که او چطور  به این فکر افتاد که من بر روی بامِ مندلِ قصاب دراز کشیده‎ام و با چوب کار می‎کنم ... کاش مرا بدون شاهد به چنگ می‎آورد، بنابراین شاید از او خواهش می‎کردم که من را ببخشد؛ شاید چون من یک بچه یتیم هستم دلش به رحم می‎آمد. اما نه! او پیش مادرم می‎رود، همسایه‌مان پچه و زن قصاب را می‎خواند و هر سه نفر آنها را به انبار زیرشیروانی ما می‎کشاند. من اجازه نمی‎دادم که چوب با سیب بیفتد ــ نه، سیب خودش از دستم می‎افتد. من به زحمت می‎توانستم خود را بر روی پاها نگهدارم. اگر از سگ نمی‎ترسیدم خودم را از شرم به باغ پرتاب می‎کردم و می‎کشتم. بدتر از همه اشگ‎های مادر بود. او از گریه و شکایت کردن دست برنمی‎داشت: "وای بر من! چه باید ببینم! من فکر می‎کردم بچۀ یتیمم شب به کنیسه می‎رود و برای پدر دعای میت می‎خواند، در حالیکه او بر روی یک بامِ غریبه دراز کشیده و سیب غریبه را از باغ غریبه می‎چیند ... خدا من را بکشد!"
جادوگر با صدایِ باسِ خود مادرم را تشویق می‎کند: "باید یک چنین حقه‎بازی را کتک زد! کتک! شلاق زد تا خونین شود، تا اینکه بداند سیب مردم را دز ..."
مادر نمی‎گذارد که او کلمۀ دزدیدن را به پایان برساند.
مادر به زن دکتر مناشه می‎گوید: "اما او ... یک پسر یتیم است!" بعد دست‎های او را می‎بوسد، برای بخشیدن من خواهش می‎کند و قول می‎دهد که دیگر چنین چیزی تکرار نخواهد شد. "این آخرین بار بود ... اگر یک بار دیگر تکرار شود می‎توانید مرا دفن کنید ..."
خانم مناشه که هیچ ردی از همدردی با یک بچۀ یتیم در او دیده نمی‎شود می‎گوید: "نه! او باید قسم بخورد که دیگر به داخل باغ هرگز نگاه نخواهد کرد."
من می‎گویم: "دست‎هایم باید خشک شوند، چشم‎هایم باید کور شوند." و با مادرم به سمت خانه می‎روم، من صدای گریه کردن مادر را می‎شنوم و خودم هم گریه می‎کنم.
مادر در حالیکه اشگ بر روی گونه‎اش می‎غلتد به من می‎گوید: "من مایلم فقط یک چیز را بدانم، که از تو چه چیزی باید بشود؟"
او به برادرم از کارهای خلافم تعریف می‌کند. اِلیا به گزارش گوش می‎دهد و از شدت خشم رنگش می‎پرد. مادر این را متوجه می‎شود و از اینکه او بتواند مرا کتک بزند و بکشد به وحشت می‎افتد. او به برادرم یادآوری می‎کند که من یک بچه یتیم هستم و کسی اجازه ندارد من را بزند.
اِلیا می‎گوید: "کسی به او دست نزده است، من فقط مایلم یک چیز را بدانم، که از او چه چیزی باید بشود؟"
اِلیا در حال دندان‎قروچه کردن از من می‎پرسد: "چه باید از تو بشود؟" و منتظر پاسخ من می‎ماند.
من چطور باید آن را بدانم؟ خوانندۀ خوب، آیا تو آن را می‎دانی؟
 
برگی از ترانۀ ترانه‌ها
بوسجا یک یا دو سال بزرگتر از من است. من و او روی هم هنوز دوازده سالمان نشده است. لطفاً خودتان زحمت بکشید و محاسبه کنید که من چند سال دارم و بوسجا چند ساله است.
اما فکر می‎کنم که این مهم نباشد. من ترجیح می‎دهم بیوگرافی او را کوتاه برایتان تعریف کنم.
برادر بزرگتر من بنجا در روستا زندگی می‎کرد، جائیکه او یک آسیاب اجاره کرده بود. او با تفنگ استادانه تیراندازی می‎کرد، اسب‎سوار ماهری بود و مانند یک ماهی شنا می‎کرد. او یک بار در تابستان خود را در رودخانه می‎شوید و غرق می‎شود. ضرب‎المثل <همۀ شناگرانِ خوب غرق می‎شوند> در مورد او تحقق می‎یابد. او آسیاب، دو اسب، یک بیوۀ جوان و یک کودک را برای ما به ارث می‎گذارد. آسیاب را ما اجاره دادیم، اسب‎ها را فروختیم، بیوه دوباره ازدواج کرد و به شهر دوری رفت اما کودکش را پیش ما گذاشت.
این دختر کوچک بوسجا بود.
*
درک این موضوع که چرا پدر و مادر من بوسجا را چنین زیاد دوست دارند و او را نازپروده بار می‎آورند آسان است: آنها بخاطر مصیبتِ بزرگشان در بوسجا یک تسلی می‎یافتند.
اما من؟ چرا وقتی من از مدرسه برمی‎گردم و بوسجا را نمی‌بینم غذا از گلویم پائین نمی‎رود؟ بوسجا فقط لازم دارد که ظاهر شود و همۀ گوشه‎ها و زوایا روشن می‎گردد. چرا وقتی بوسجا با من صحبت می‎کند چشم‎هایم را پائین می‎آورم؟ چرا وقتی بوسجا من را دست می‎اندازد گریه می‎کنم؟ و وقتی بوسجا ...
*
من بی‎صبرانه انتظار فرا رسیدن جشن باشکوه و دوستداشتنی عید پاک را می‎کشیدم. سپس من آزاد خواهم بود. من با بوسجا بازی خواهم کرد، در خیابان به اطراف خواهیم دوید و از کوه تا رودخانۀ کوچک بالا خواهیم رفت. آنجا من به او نشان خواهم داد که آدم چطور <اردک‎ها> را بر روی آب قرار می‎دهد. وقتی من برایش از آن تعریف می‎کنم حرفم را باور نمی‎کند. او می‎خندد. او البته چیزی به من نمی‎گوید؛ او فقط می‎خندد. من دوست ندارم کسی من را مسخره کند. بوسجا باور نمی‎کند که اگر مایل باشم می‎توانم از بلندترین کوه بالا بروم. بوسجا باور نمی‎کند که اگر مایل باشم می‎توانم اسب‎سواری کنم. بوسجا باور نمی‎کند که می‎توانم تیراندازی کنم.
اما حالا عید پاک می‎آید، عید پاکِ دوستداشتنی، و ما می‎توانیم در خیابان بازی کنیم و بدون نظارت پدر و مادر در فضای آزاد گردش برویم، ــ بعد من تردستی‎هائی نشان خواهم داد که او از تعجب به وجد آید.
*
عید پاک دوستداشتنی خوب فرا رسیده است.
هر دو نفر ما را تمیز می‎شویند، لباس‎های باشکوهِ تعطیلات به ما می‎پوشانند. چیزهائی که ما بر تن داریم می‎درخشند و خش‎خش می‎کنند. من به بوسجا نگاه می‎کنم و به <ترانۀ ترانه‎ها> می‎اندیشیدم که ابتدا قبل از عید پاک آموخته بودم. من خط به خطِ آن را در ذهنم مرور می‎کنم:
"آه تو ای معبود زیبایم، تو زیبائی! چشمان تو در میان گیسوی بافته‎ات مانند چشمان کبوتر است. موی تو مانند گله‎های بُز است که به کوه گیلاد هدیه شده‎اند. دندان‎هایت مانند گله‎های گوسفندِ پشم قیچی شده‌اند که از برکه می‎آیند. لب‎هایت مانند نخی صورتی رنگ‌اند."
به من بگوئید که چرا من به <ترانۀ ترانه‎ها> می‎اندیشم؟ که چرا وقتی من <ترانۀ ترانه‎ها> را می‎آموزم تصویر بوسجا را در افکارم می‎بینم؟
*
یک روزِ نادرِ قبل از عید پاک. روزی روشن و گرم است.
بوسجا از من می‎پرسد: "می‎خواهی برویم؟ آره؟"
من کاملاً آتشم. مادر مقدار زیادی گردو به ما می‎دهد. ما تمام جیب‎هایمان را با گردو پُر می‎کنیم. مادر از ما قول می‎گیرد که آنها را قبل از شب نشکنیم. اما اجازه داشتیم با آنها بازی کنیم.
ما به راه می‎افتیم. گردوها به هم می‎خوردند و صدا می‎دادند. خیابان چه قشنگ و باشکوه است! خورشید در آسمان بسیار دور است و در آن سر شهر رو به پائین به شهر نگاه می‎کند. دورادور دوردستِ گستردۀ آزاد و روشن. بر روی تپۀ پشت کنیسه اینجا و آنجا علفِ سبز لطیف رو به بالا جهیده است. گروه بزرگی از چلچله‎های کوچک در حال سوت و چهچهه زدن از بالای سر ما پرواز می‎کنند و می‎گذرند. من دوباره <ترانۀ ترانه‎ها> را به یاد می‎آورم:
"گل‎ها در سرزمین سر از خاک بیرون آورده‎اند، بهار آمده است، آواز کبوترها در سرزمین‎مان شنیده می‎شود." قلب آدم سبک است! به نظرم می‎رسد که بال دارم. من در لحظۀ بعد بلند خواهم گشت و از آنجا پرواز خواهم کرد.
در شهر شلوغی عجیب و غریبی برقرار است. هوا می‎غرد و می‎خروشد. روزهای نادر قبل از جشن عید پاک. هوا روشن و گرم است. تمام جهان در چشمانم ظاهر متفاوت‎تری می‎یابد. حیاط ما مانند یک قصر است و خانۀ ما مانند یک کاخ. من پرنس هستم، بوسجا پرنسس. تنه‎های درخت که در برابر خانه انباشته شده است سرو و شمشادی هستند که در <ترانۀ ترانه‎ها> از آنها صحبت می‎شود. گربه‎ای که در مقابل در دراز کشیده و خود را در آفتاب گرم می‎سازد یکی از <آهوان مزرعه> از <ترانۀ ترانه‎ها>ست. کوهِ پشت کنیسا لبنان است. زن‎ها و دخترانی که در حیاط ایستاده‎اند، می‎شویند، اطو می‎کشند و برای جشن عید پاک همه چیز را تمیز می‎کنند دختران اورشلیم هستند. همه‌چیز، همه‌چیز از <ترانۀ ترانه‎ها>.
من می‎روم، دست‎ها در جیب‎ها، و گردوها را تکان می‎دهم. بوسجا با گام‎های آهسته در کنار من می‎رود. این مرا بالا می‎کشد. من می‎خواهم خود را در هوا نوسان دهم، به عنوان عقاب در هوا پرواز کنم. من می‎دوم، بوسجا به دنبال من می‌دَود. من از روی تنه‎های انباشتۀ درخت‎ها می‎پرم، از یک تنه به تنۀ دیگر. بوسجا پشت سر من از روی تنه‌ها می‎پرد. من ــ به بالا، او ــ به بالا؛ من ــ به پائین، او ــ به پائین. چه کسی زودتر خسته می‎شود؟ ... من آن را حدس می‎زنم!
بوسجا از من می‎پرسد: "وقت استراحت کردن نرسیده؟"
من با کلماتِ <ترانۀ ترانه‎ها> به او پاسخ می‎دهم.
"روز در اطراف نفس خُنَکی می‎کشد و سایه عقب می‎نشیند."
ها ــ ها ــ ها ــ! تو خسته‎ای و من خسته نیستم!
*
من خوشحالم، من سعادتمندم که بوسجا آنچه را من می‎دانم نمی‎داند. اما در عین حال برایش متأسف هم هستم. قلبم از درد بهم فشرده می‎گردد. به نظرم می‎رسد که او غمگین است. در نزد بوسجا همیشه اینطور است: او شاد و سر حال است اما ناگهان به گوشه‎ای می‎خزد و آهسته گریه می‎کند. هرچقدر هم مادرم او را تسلی بدهد و هرچقدر هم پدرم او را ببوسد هیچ کمکی نمی‎کند. بوسجا باید به اندازه کافی گریه کند. بخاطر چه کسی او گریه می‎کند؟ بخاطر پدر که بسیار زود مُرده بود؟ یا بخاطر مادر که دوباره ازدواج کرده، به راه دوری رفته و او را فراموش کرده بود؟ آه، مادرش، مادرش! اگر آدم در حضور بوسجا از مادرش صحبت کند او دگرگون می‎شود. او نظر بدی در باره مادرش دارد. بوسجا هیچ حرف بدی در مورد مادرش نمی‎گوید، اما من مطمئنم که او مادرش را دوست ندارد. من نمی‎توانم تحمل کنم که بوسجا غمگین باشد. من بر روی تنۀ درخت کنار او می‎نشینم و تلاش می‎کنم غمش را دور سازم.
*
من دست‎هایم را درون جیب‎هایم نگاه می‌دارم، گردوها را تکان می‎دهم و به او می‎گویم:
"حدس بزن که اگر من مایل باشم چکار می‎تونم بکنم؟"
"تو چکار می‎تونی بکنی؟"
"من اگر مایل باشم تمام گردوهای تو پیش من می‎آیند."
"آیا آنها را بَرنده خواهی شد؟"
"نه، ما حتی شروع به بازی کردن هم نخواهیم کرد."
"پس چطور، آیا می‎خواهی با زور آنها را از من بگیری؟"
"نه، آنها خودشان پیش من خواهند آمد."
او چشم‎های زیبایش را به سمت من بالا می‎آورد، چشم‎های زیبای آبی رنگ از <ترانۀ ترانه‎ها> را. من به او می‎گویم:
"تو فکر می‎کنی من شوخی می‎کنم؟ تو کوچولوی نادان، من یک حرف رمز می‎دانم ... من یک کلمه می‎گویم ..."
او چشمانش درشت‎تر می‎شود. من ناگهان خود را به عنوان یک قهرمانِ بزرگ احساس می‎کنم و با افتخار به او توضیح می‎دهم:
"ما پسرها قادریم همه کار بکنیم. من یک همشاگردی دارم که او را شایکایِ کج می‎نامند، او همه‌چیز می‎داند. چیزی در جهان وجود ندارد که شایکا از آن نداند. او حتی کابالا را می‎شناسد. آیا می‎دانی کابالا چه معنی می‎دهد؟"
نه، چرا باید او آن را بداند؟ من خیلی خوشحالم که می‎توانم برایش توضیح دهم که کابالا چیست.
"کوچولوی نادان، کابالا چیزی است که می‎تواند مفید باشد. من می‎تونم با کمک کابالا قادر باشم تو را ببینم و تو من را نبینی. من با کمک کابالا می‌تونم از یک سنگ طلا بسازم و از یک دیوار شراب تولید کنم. با کمک کابالا می‎تونم کاری کنم که ما هر دو در این لحظه در هوا پرواز کنیم، تا ابرها، حتی بالاتر از ابرها! ..."
*
یکی از داغ‎ترین آرزوهایم پرواز با بوسجا با استفادۀ از کابالا تا بالای ابرها بر روی دریا بود! آنجا، در آنسوی اقیانوس سرزمینِ کوتوله‎هائی شروع می‎شود که فرزندان‎شان قهرمانانِ زمان پادشاه داوود هستند. این کوتوله‎ها انسان‎های باشکوهی هستند، آنها از شیرینی‎جات و شیر بادام تغذیه می‎کنند، تمام روز عود می‎نوازند و می‎رقصند. آنها به هیچکس توهین نمی‎کنند و بسیار مهمان‎نوازند. آنها اگر کسی مانند ما یک بار آنجا برود به او غذا و آب می‎دهند و بهترین لباس‎ها و طلا و نقره‎جات فراوان به او هدیه می‎کنند. هنگام خدافظی جیب‎های آدم را از الماس و برلیان پُر می‎سازند. آنجا در خیابان‎ها همانطور که پیش ما کثافت غلت می‎زند برلیان‌ها قِل می‎خورند.
بوسجا وقتی برایش از کوتوله‎ها تعریف کردم از من می‎پرسد: "آیا واقعاً آنجا این همه برلیان وجود دارد؟"
"باور نمی‎کنی؟"
"و تو آن را باور می‎کنی؟"
"چرا نباید باور کنم؟"
"کجا از آن شنیدی؟"
"یعنی چی کجا؟ ... در مدرسه."
"آهان، در مدرسه؟ ..."
خورشید مرتب پائین‎تر و پائین‎تر می‎رود و به حاشیۀ آسمان یک روبانِ قرمز‎ـ‎طلائی رنگ آویزان می‎کند. طلا در چشمان بوسجا منعکس می‎گردد و آنها در طلا شناور می‎شوند.
*
من مشتاقانه مایلم که متدهای شایکا و تردستی‎هائی که من با کمک کابالا می‎توانم انجام دهم مورد علاقه بوسجا واقع شود. اما بوسجا فقط می‎خندد. او چرا باید دندان‎های کوچک مرواریدش را نشان دهد؟ ...
من خود را توهین گشته احساس می‎کنم و از او می‎پرسم:
"تو حرفم را باور نمی‎کنی؟"
بوسجا می‎خندد.
"فکر می‎کنی که خیالبافی می‎کنم؟"
بوسجا بلندتر می‎خندد. من باید به او بفهمانم! من می‎دانم چطور. من به او می‎گویم:
"جای تأسف است که تو نمی‎دونی کابالا چه معنی می‌دهد. اگر آن را می‎دونستی بعد دیگر نمی‎خندیدی. من با کمک کابالا اگر مایل باشم می‎تونم مادرت را به اینجا احضار کنم. بله! اگر تو خیلی خواهش کنی همین امشب برای تو سوار بر یک جارو ظاهر می‎شود."
بوسجا فوراً دست از خندیدن می‎کشد. ابر سبکی بر روی صورتِ روشن بسیار زیبایش کشیده می‎شود. برایم طوری بود که انگار خورشید ناگهان ناپدید شده است. من احساس می‎کردم که زیاده‎روی کرده بودم. من نمی‎بایست نقطۀ زخمش ــ مادر ــ را لمس می‎کردم. چه زیاد من از کرده‎ام پشیمانم! من باید تقصیرم را حتماً جبران و عذرخواهی کنم. من خود را به او نزدیکتر می‎سازم. او رویش را برمی‎گرداند. من می‎خواهم دست‎هایش را بگیرم. من می‎خواهم با کلماتِ <ترانۀ ترانه‎ها> به او بگویم:
"دوباره بازگرد، دوباره بازگرد، سولامیس! خودت را به سمتم بچرخانْ بوسجا!"
ناگهان یک صدا از خانه می‎شنوم:
"شایمک! شایمک!"
شایمک من هستم. مادر من را صدا می‎زند. وقتش رسیده با پدر به کنیسه بروم.
*
آیا می‎تواند لذت بزرگتری از شبِ قبل از عید پاک با پدر به کنیسه رفتن وجود داشته باشد؟ من از سر تا پا چیزهای کاملاً نو پوشیده بودم، من می‎توانم خود را به رفقایم نشان دهم. و سپس عبادت شبانه و نماز اولین شب عید پاک! آه! چه شادی زیادی خدا برای کودکان یهودی خلق کرده است!
"شایمک! شایمک!"
مادر عجله دارد! من می‎روم، من فوری می‎روم، آمدم. من فقط باید دو کلمه به بوسجا بگم. فقط دو کلمه ...
من به بوسجا می‎گویم. من به او اعتراف می‎کنم که حقیقت را نگفته‎ام. با کمک کابالا ممکن نیست یک نفر دیگر را به پرواز درآورد. خود آدم می‎تواند پرواز کند، این چیز دیگریست، این را من اگر مایل باشم می‎توانم. ابتدا وقتی تعطیلات تمام شوند، بعد آن را به او نشان خواهم داد. من خود را در برابر چشم‌های او از روی همین محل که رویش نشسته‎ایم، از روی تنۀ درخت به هوا به نوسان خواهم آورد. در یک لحظه تا بالای ابرها به پرواز خواهم آمد. از آنجا به سمت راست دور خواهم زد، در آنجا ... می‎بینی؟ ... آنجا خشکی به پایان می‎رسد، آنجا اقیانوس منجمد شروع می‎شود.
*
بوسجا با دقت گوش می‎دهد. خورشید غروب می‎کند. آخرین پرتوهای خورشید زمین را نوازش می‎کنند.
بوسجا از من می‎پرسد: "این اقیانوس منجمد چه است؟"
"تو اقیانوس منجمد را نمی‎شناسی؟ این یک اقیانوس است که از یخ پوشیده شده. آبِ آنجا کاملاً ضخیم و مانند ماهیِ شور بسیار نمکدار است. کشتی‎ها نمی‎توانند بر روی این دریا شناور باشند، انسان‎هائی که راهشان به آنجا می‎افتد دیگر هرگز برنمی‎گردند."
بوسجا با چشم‎های کاملاً گشاد گشته گوش می‎دهد.
"پس تو چرا می‎خواهی به آنجا بروی؟"
"بروم؟ من می‎خواهم به آنجا پرواز کنم! من در مسیر آسمان مانند یک عقاب پرواز می‎کنم. در چند لحظه بعد من دوباره بر روی زمینم. آنجا در ردیف‎های درازی دوازده کوه بلندِ آتشفشان وجود دارد. من بر قله دوازدهمین کوه خواهم نشست. من دوازده مایل پیاده خواهم رفت و به یک جنگل انبوه خواهم رسید. سپس مدتی طولانی از میان جنگل خواهم رفت. از یک جنگل به جنگل دیگر. عاقبت به یک رودخانه می‎رسم. من به آن سمتِ رودخانه شنا می‎کنم و هفت بار تا عدد هفت می‎شمرم. سپس یک پیرمرد با ریش بلند ظاهر می‎شود و از من می‎پرسد: «چه آرزوئی داری؟» من به او جواب خواهم داد: «من را پیش پرنسس ببر»."
بوسجا از من می‎پرسد: "پیش کدام پرنسس؟" به نظرم می‎رسد که او وحشت کرده است.
"پیش پرنسس، پرنسسِ زیبائی که از محراب ربوده شده، جادو گشته، به اینجا آورده و در یک قصر بلوری محصور گردیده. هفت سال است که او در این قصر محبوس است ..."
"پرنسس چه ربطی به تو دارد؟"
"پرنسس چه ربطی به من دارد؟ من باید او را نجات دهم."
"تو باید او را نجات بدهی؟"
"پس چه کسی باید او را نجات بدهد؟"
"تو نباید به آن دور دست‎ها پرواز کنی؛ به حرف من گوش کن، تو نباید ..."
*
بوسجا دستم را می‎گیرد. من سرمایِ دست‎های کوچکش را احساس می‎کنم. من به چشم‎های او نگاه می‎کنم. من می‎بینم که چطور خورشیدِ طلائی که از اولین روزِ روشنِ شروع عید پاک خداحافطی می‎کرد خود را در آنها منعکس می‎سازد. این روز کاملاً آهسته می‎میرد. خورشید مانند یک شمع خاموش می‎گردد. شلوغی‎ای که در طول روز حاکم بود کاهش می‎یابد. آدم در خیابان تقریباً دیگر هیچ انسانی نمی‎بیند. نور شمع‎ها از پشت پنجرۀ اتاق‎ها زبانه می‎کشند. یک سکوت عجیب و مقدس ما را احاطه می‎کند، من و بوسجا را. ما خود را با این سکوتِ روز عیدْ ذوب گشته در هم احساس می‎کنیم.
"شایمک! شایمک!"
*
برای سومین بار مادر مرا صدا می‎کند. وقتش رسیده است با پدر به کنیسه بروم. آیا مگر خودم نمی‎دانم که آدم باید به کنیسه برود؟ من هنوز یک لحظه می‎مانم. هنوز یک دقیقه، نه بیشتر. بوسجا می‎شنود که من را صدا می‎زنند، و دستش را می‎کشد. او به من متذکر می‎شود که عجله کنم:
"شایمک، تو را صدا می‎زنند! برو! وقتش رسیده است، برو، برو!"
من خود را برای رفتن آماده می‎کنم. روز به پایان رسیده و خورشید خاموش شده است. طلا خود را تبدیل به خون ساخته است. یک بادِ سبکْ نرم و خنک می‎وزد. بوسجا مرا به عجله کردن وامی‎دارد. من آخرین نگاه را به او می‎اندازم. این یک بوسجایِ کاملاً متفاوت از قبل است. او در این شبِ سحرآمیز چه باشکوه دیده می‎شود. این فکر از ذهنم می‎گذرد: <یک پرنسس سحرآمیز!> اما بوسجا به من اجازه نمی‎دهد مدت طولانی فکر کنم. او مرا به عجله کردن وادار می‎سازد. من می‎روم و خود را به سمت پرنسس سحرآمیز می‎چرخانم. او کاملاً در شبِ مقدسِ سحرآمیز قبل از شروع عید پاک ذوب شده بود. همچنین من هم مانند سحرگشته‎ای توقف می‎کنم. او با تکانِ دست با من خداحافظی می‎کند: برو! برو! به نظرم می‎رسد که صدایش را می‎شنوم. او با من صحبت می‎کند، او با کلماتی از <ترانۀ ترانه‎ها> با من صحبت می‎کند.
"آه تو محبوبم، سریع برو، مانند یک آهو یا گوزنی جوان در مسیر کوهسارها!"
 
هنوز چند برگ از ترانۀ ترانه‎ها
من در شبِ قبل از عید پنجاهه با گرفتن دست بوسجا می‎گویم: "سریع‎تر، بوسجا، سریع‎تر!" و ما سریع رو به پائین می‎دویم.
"کوچولوی نادانْ روز ساکت نمی‎ایستد!"
ما باید از یک کوه رد شویم، و بعد از کوه از یک رودخانۀ کوچک. بر روی رودخانه یک پُل کوچک کشیده شده است. آب در رودخانه در جریان است، قورباغه‎ها آواز می‎خوانند، شاه‎تیرها در زیر پاها تکان می‎خورند.
اما آنجا، آنسوی پُل، بهشت واقعی شروع می‎شود.
"بوسجا، اموال من آنجا شروع می‎شود."
"اموال تو؟"
"بله، چمنزار آبدار من. یک چمنزار عظیم بی‎پایان در آنجا وجود دارد، بدون هیچ مرزی، پوشانده شده با یک فرش سبز رنگ، با لکه‎های زردِ کوچکِ پراکنده، غوطه‎ور در گل‎های کوچکِ قرمز! و تو آنجا رایحه‎ای احساس خواهی کرد، رایحۀ زیباترین گل حنا در جهان. همچین یک جنگل دارم، با درختان وحشتناک بلندِ پر شاخ و برگ. در آنجا یک کوه کوچک به من تعلق دارد که بر رویش اقامت می‎کنم. اگر مایل باشم آنجا می‎نشینم، و اگر مایل باشمْ یک اسم مقدس را نام می‎برم و مانند یک عقاب تا بالای ابرها پرواز می‎کنم، از روی مزارع و جنگل‎ها، از روی دریاها و بیابان‎ها، از روی کوه‎های سیاه ... از آنجا به پائین می‎آیم."
بوسجا حرفم را قطع می‎کند: "سپس تو هفت مایل پیاده می‎روی و به یک رودخانه می‎رسی؟ ..."
"نه، به یک جنگل انبوه ... من باید برای رسیدن به رودخانۀ دوستداشتنی مدتی طولانی از میان جنگل بروم."
"سپس از میان رودخانه شنا می‎کنی و هفت بار تا عدد هفت می‎شمری ..."
"و در برابرم یک پیرمرد با ریش بلند ظاهر می‎شود ..."
"او از تو می‎پرسد: <چه آرزوئی داری؟>"
"و من به او می‎گویم: <مرا پیش پرنسس ببر.>"
بوسجا دستش را از دستم بیرون می‎کشد و از کوه بالا می‎رود. من به دنبالش می‎دوم.
"بوسجا، چرا اینطور می‎دوی؟"
بوسجا جواب نمی‎دهد، بوسجا عصبانی است. او پرنسس را دوست ندارد. همۀ قصه‎ها را دوست دارد، فقط قصۀ پرنسس را دوست ندارد ...
*
ها، ها، ها! همه فکر می‎کنند که من و بوسجا خواهر و برادر هستیم. او پدرم را پاپا می‎نامد و مادرم را ماما. ما با هم مانند خواهر و برادر زندگی می‎کنیم و همدیگر را مانند خواهر و برادر دوست داریم. مانند خواهر و برادر؟ ــ پس چرا بوسجا در برابر من خجالت می‎کشد؟
ما یک بار هنگام غروب خورشید در خانه تنها مانده بودیم. پدر به کنیسه رفته بود تا برای برادرِ فوت شده‎اش بنجا دعا بخواند، مادر رفته بود کبریت بخرد.
من با بوسجا به گوشه‎ای خزیده بودم. من برایش قصه تعریف می‎کردم، قصه‎های زیبا از هزار و یک شب. او خود را کاملاً به من نزدیک ساخته بود؛ دست او در دست من استراحت می‎کرد.
"تعریف کن شایمک، تعریف کن."
شب بی‎صدا رو به پائین خم می‎گشت. بر روی دیوار سایه‎ها آهسته می‎لغزیدند، آنها می‎لرزیدند، بر روی زمین می‎خزیدند و در آنجا پاره پاره می‎گشتند. ما به سختی به همدیگر نگاه می‎کردیم. اما من احساس می‎کردم که دست کوچک او می‎لرزد؛ من می‎شنیدم که چطور قلب کوچکش می‎تپد؛ من می‎دیدم که چطور چشمانش در تاریکی می‎درخشند. او ناگهان دستش را از دستم بیرون می‎کشد.
"بوسجا، چی شده؟"
"این مجاز نیست."
"چی مجاز نیست؟"
"دست تو را نگهداشتن."
"چرا نه؟ چه کسی آن را به تو گفته؟"
"من خودم آن را می‎دانم."
"مگر ما با هم غریبه‎ایم؟ مگر تو خواهرم نیستی؟"
بوسجا آهسته می‎گوید: "آه، اگر ما می‎توانستیم برادر و خواهر باشیم ..."
من در کلماتش انعکاسِ <ترانۀ ترانه‎ها> را می‎شنوم:
"آه، کاش تو برادرم بودی!"
*
حالا ما به بالای کوه می‎دویم. بوسجا از جلو و من از پشتِ سر او. بوسجا هنوز هم عصبانی است. اما عصبانیت بوسجا مدت زیادی طول نمی‎کشد. چشم‎های بزرگِ روشن متفکرانه‎اش دوباره آرام می‎گیرند. او موهایش را به پشت پرتاب می‎کند و به من می‎گوید:
"شایمک، آه شایمک! فقط نگاه کن! فقط آسمان را نگاه کن! تو هیچ‌چیز نمی‎بینی!"
"کوچولوی نادان، من می‎بینم، من آسمان را می‎بینم، من نفس گرم نسیم را احساس می‎کنم، من می‎شنوم که چطور پرنده‎هایِ کوچک چهچهه می‎زنند و از بالای سرمان پرواز می‎کنند. این آسمانِ ماست، بادِ ماست، ابرهایِ ماست ــ همه چیز مال ما، مال ما، مال ما! ــ بوسجا دستت را بده به من!"
نه. او دستش را به من نمی‎دهد. او خجالت می‎کشد. چرا او از من خجالت می‎کشد؟ چرا او سرخ شده است؟
بوسجا می‎گوید: "آنجا" و فرار می‎کند، "آنجا، آنسوی رودخانه! ..." و به نظرم می‎رسد که انگار او با کلماتِ سولامیس از <ترانۀ ترانه‎ها> صحبت می‎کند: "دوست من بیا، بگذار که ما از میدان خارج شویم و در روستاها بمانیم؛ که برای رفتن به تاکستان زود بیدار شویم، که ببینیم آیا خوشه‎های انگور شکوفا گشته، که آیا درختان انار جوانه داده‎اند؟"
ما به پُل می‎رسیم.
*
رودخانۀ کوچک در جریان است، قورباغه‎ها آواز می‎خوانند، نِی در آب تکان می‎خورد، می‎لرزد. بوسجا هم می‎لرزد.
"آه بوسجا، چرا اینطور شدی ... از چه می‎ترسی؟ من را محکم نگهدار، یا بیا، ما می‎خواهیم همدیگر را بغل کنیم."
پُل به پایان رسیده است.
ما بازو در بازو کاملاً تنها به این بهشت می‎رویم. بوسجا مرا محکم نگه می‎دارد، خیلی محکم. او سکوت می‎کند، اما به نظرم می‎رسد که انگار کلمات را از <ترانۀ ترانه‎ها> می‎شنیدم:
"دوست من مالِ من و طرفدار من است."
چمنزار خود را بی‎پایان و بی‎مرز گسترده است. و ما بازو در بازوی هم در این بهشت می‎رویم.
بوسجا به چشم‎هایم نگاه می‎کند و خود را به من نزدیک‎تر می‎سازد و به من می‎گوید: "شایمک، کی شروع می‎کنیم به سبزه چیدن؟"
من به او می‎گویم: "کوچولوی نادان روز هنوز دراز است!" من نمی‎دانم چه چیزی را باید اول نگاه کنم: به کلاهِ آبی آسمان یا به فرشِ کستردۀ سبز چمنزار یا به افق، جائیکه زمین خود را با آسمان متحد می‎سازد ... یا باید به صورتِ روشن کوچکِ بوسجا نگاه کنم، به چشمان زیبایِ بزرگش که مانند آسمان بسیار عمیقند و مانند شب متفکرانه؟
چشم‎های او همیشه متفکرانه و اندوهی عمیق در آنها مخفی‎اند. اضطراب در آنها اردو زده‎اند. من اندوه او را می‎شناسم. او یک دردِ بزرگ در سینه دارد، او به مادرش به خاطر اینکه با یک پدرِ غریبه ازدواج کرده و او را برای همیشه مانند یک غریبه ترک کرده است کینه می‎ورزد. در خانه اجازه نیست از مادرش نام برده شود، انگار که او اصلاً مادرش نیست. مادرم مادر اوست، پدرم پدرش. آنها او را دوست دارند، بخاطر او می‎لرزند، تمام خواسته‎هایش را از چشمان او می‎خواندند. برای آنها هیچ‌چیز برای بوسجا بیش از حد گران نیست.
بوسجا می‎گوید مایل است با من بیاید و سبزه برای عید پنجابه بچیند؛ ــ من او را به این فکر انداخته بودم. پدر از بالای شیشه‎های عینکِ خود نگاه می‎کند، ریش دراز نقره‎ایش را صاف می‎کند و از مادر می‎پرسد:
"در این باره چه فکر می‎کنی؟"
میان پدر و مادر در بارۀ قدمزدن ما به بیرون از شهر و آوردن سبزه یک گفتگو بافته می‎شود.
پدر: تو در این باره چه می‎گوئی؟
مادر: تو در این باره چه می‎گوئی؟
پدر: آیا باید به آنها اجازه رفتن بدهیم؟
مادر: چرا نباید به آنها اجازه رفتن بدهیم؟
پدر: مگر من گفتم نروند؟
مادر: پس منظورت چیست؟
پدر: من فقط می‎پرسم که آیا ارزشش را دارد به آنها اجازه رفتن بدهیم؟
مادر: چرا آنها نباید بروند؟
و غیره. من می‎دانم جریان از چه قرار است: بیست بار پدر به من هشدار می‎دهد، سپس مادر هشدار می‎دهد که آنجا یک پُل است و در زیر پُل ــ آب، رودخانۀ کوچک، یک رودخانۀ بامزۀ زیرک ...
*
من و بوسجا مدتی‎ست که پُل، آب، و رودخانۀ کوچک را فراموش کرده‎ایم. ما بر روی چمنزارِ گستردۀ آزاد در زیر آسمانِ گستردۀ آزاد در حال رفتنیم. ما بر روی چمن سبز می‎دویم، سقوط می‎کنیم، بر رویِ چمن معطر می‎غلتیم، ما بلند می‎شویم، دوباره می‎دویم، سقوط می‎کنیم و می‎غلتیم. هنوز به سبزه چیدن فکر نمی‎کنیم. من بوسجا را هدایت می‎کنم، اموالم را به او نشان می‎دهم و در برابر او به اموالم افتخار می‎کنم.
"آیا آنجا آن درخت را می‎بینی؟ آن ماسه را می‎بینی؟ آن تپه را می‎بینی؟"
بوسجا به من می‎گوید: "و تمام اینها مال تو هستند؟" و چشمانش می‎خندند. برای من ناگوار است که او می‎خندد. من اخم می‎کنم و خود را دور می‎سازم. بوسجا حدس می‎زند که من عصبانی هستم. او از جلو نزدیک می‎شود، به چشمانم نگاه می‎کند، دستم را می‎گیرد و به من می‎گوید: "شایمک!"
عصبانیت محو می‎شود، ــ همه چیز فراموش شده است. من دستش را می‎گیرم و او را به سمت تپه‎ام هدایت می‎کنم، جائیکه همیشه در هر سال عادت به نشستن دارم. من اگر مایل باشم ساکت می‎نشینم، اگر مایل باشم اسم مقدس را نام می‎برم و بعد مانند عقاب تا ابرها پرواز می‎کنم، بر روی مزارع و جنگل‎ها بر روی دریاها و بیابان‎ها ...
*
ما آنجا بر روی تپه نشسته‎ایم، من و بوسجا، و قصه تعریف می‎کنیم: من تعریف می‎کنم و او گوش می‎دهد. من برایش در این باره تعریف می‎کنم که از ما روزی چه خواهد شد. با گذشت زمان، وقتی من بزرگ هستم و او بزرگ است، و من او را می‎گیرم ... ما <کلام مقدس> را خواهیم گفت و بعد فوری تا ابرها به نوسان خواهیم آمد و تمام جهان را پرواز خواهیم کرد. قبل از هر چیز ما به دیدارِ تمام سرزمین‎هائی خواهیم رفت که اسکندر مقدونی روزی زندگی کرده بود. سپس ما به سمت سرزمین مقدس می‎رویم، ما آنجا همۀ کوه‎های خوشبو و تمام کوه‎های انگور را بازدید خواهیم کرد و در آنجا جیب‎ها را از انگور، انجیر و انار پُر می‎کنیم و به پرواز کردن ادامه می‎دهیم. و همه‌جا برای اینکه کسی ما را نبیند چیز دیگری فکر خواهیم کرد ...
بوسجا می‎پرسد: "آیا کسی ما را نخواهد دید؟" و دستم را می‎گیرد.
"هیچکس! هیچکس! ما همه را خواهیم دید، اما ما را هیچکس نخواهد دید!"
"شایمک، پس من یک درخواست از تو دارم."
"یک درخواست؟"
"یک درخواست کوچک ..."
من می‎دانم این چه درخواستی است: او می‎خواهد که ما به جائیکه مادرش زندگی می‎کند پرواز کنیم، و به ناپدری‎اش حقیقت را کاملاً بگوئیم ...
من به او می‎گویم: "چرا که نه؟ ... با کمال میل، تو می‎تونی به من اعتماد کنی. من به آنها حقیقت را طوری خواهم گفت که آن را از یاد نبرند ..."
بوسجا از من خواهش می‎کند: "به آنها نه، بلکه فقط به ناپدری!"
اما من خیلی آسان اجازه نمی‎دهم که از من خواهش کنند. وقتی کسی مرا عصبانی کند، سپس ــ مواظب باش! من نمی‎توانم این را به مادر ببخشم! چه چیزهائی یک زن می‎تواند به خود اجازه دهد! با یک پدرِ غریبه ازدواج و فرزند را ترک کند، و نه حتی یک نامه بنویسد! آیا چنین چیزی مجاز است؟ کجا آدم یک چنین رسوائی شنیده است؟! ...
*
من نباید اینطور عصبانی می‎شدم. من حالا از آن پشیمانم، اما گذشته است. بوسجا صورت را با هر دو دست پوشانده است. او گریه می‎کند! من می‎توانستم خودم را قطعه قطعه کنم: من چرا زخم او را لمس کردم؟ چرا از مادرش صحبت کردم؟ من به خودم خشن‎ترین فحش‎ها را می‎دهم: "احمق، گاو، الاغ، گوسفند!" من خودم را به او نزدیک‎تر می‎سازم و دستش را می‎گیرم.
"بوسجا! بوسجا!" من مایلم به او با کلماتِ <ترانۀ ترانه‎ها> بگویم: <چهره‎ات را به من نشان بده، اجازه بده صدایت را بشنوم ...>
ناگهان ... از کجا پدر و مادرم ناگهان ظاهر شدند؟
*
عینک نقره‎ای پدرم از دور می‎درخشد. ریش بلند نقره‎ایش در باد در احتراز است. مادر از راه دور برایمان دستمال تکان می‎دهد. ما هر دو، من و بوسجا مانند آدم‎های منجمدگشته نشسته‎ایم. چرا آنها به اینجا آمده‎اند؟ آنها آمده‎اند ببینند نکند اتفاقی برای ما افتاده باشد؟ چه کسی می‎داند چه فاجعه‎ای می‎توانست اتفاق افتد! ــ پُل، آب، رودخانه، رودخانه، رودخانه ...
من پدر و مادر عجیبی دارم.
"سبزه‎ها کجا هستند؟"
"چه سبزه‎ای؟"
"سبزه‎هائی که شماها وعده داده بودید برای تعطیلات بچینید؟ ..."
ما هر دو، من و بوسجا به همدیگر نگاه می‎کنیم. من نگاه او را درک می‎کنم. به نظرم می‎رسد که انگار با کلماتی از <ترانۀ ترانه‎ها> می‎گوید:
"آه، کاش تو برادرم می‎بودی! ... چرا برادر من نیستی!"
پدر در حال لبخند زدن می‎گوید: "خب، ما برای تعطیلات یک‌طوری سبزه تهیه خواهیم کرد!" و ریش نقره‎ای رنگش در زیر پرتوهایِ روشن خورشیدْ طلائی می‎درخشند.
"خدا را شکر که بچه‎ها سالم هستند و اتفاقی برایشان رخ نداده است!"
مادر پاسخ می‎دهد: "خدا را شکر." و عرق نشسته بر صورتِ سرخش را با دستمال پاک می‎کند. و هر دو راضی هستند. نقش یک لبخند در چهره‎هایشان منعکس می‎گردد.
من پدر و مادر شگفت‎انگیزی دارم.
بنابراین ما برای تعطیلات عیدِ پنجابه سبزه می‎چینیم.
 
عید پاکِ تباه شده
"رب اسرائیل، آیا می‎توانید به من قول بدهید که کت و شلوار را تا عیدِ پاک برای پسرم آماده می‎سازید؟" مادرم به رب اسرائیلِ خیاط با تمام توان فریاد می‎کشید، زیرا اسرائیل مانند یک دیوار کر بود.
اسرائیل، یک یهودی بلند قامت با یک صورت درازْ کمی لبخند می‎زند و به دست یک حرکت می‎دهد، طوریکه می‎خواست بگوید: "چرا نباید آن را تمام کنم؟"
"پس لطفاً اندازه او را بگیرید، اما فقط با این شرط که کت و شلوار تا عید پاک تمام شود."
اسرائیلِ خیاط مادر را طوری نگاه می‎کند که انگار می‎خواهد بگوید: "یک زنِ عحیب، وقتی آدم یکبار می‎گوید کافی‎ست. در همان لحظه از جیبش مترِ دراز کاغذی و یک قیچیِ بزرگ انگلیسی بیرون می‎کشد، سپس شروع می‎کند از همه طرف به اندازه‌گیری؛ مادر در کنار ایستاده بود و فرمان می‎داد:"
"بلندتر، هنوز کمی بلندتر! ... پهن‎تر، کمی پهن‎تر! شلوار را بیش از حد تنگ نگیرید و کت را برای جست و خیز کردن چند انگشت پهن‎تر بگیرید! ... هنوز کمی بیشتر! نکند خدای نکرده جلوی کت بیش از حد کوتاه شود! بیشتر، هنوز بیشتر! در پارچه صرفه‎جوئی نکنید! یک بچه رشد می‎کند!"
اسرائیلِ خیاط خودش می‎دانست که یک بچه رشد می‎کند، بنابراین بدون پاسخ دادن به کار خود ادامه می‎دهد. پس از آنکه او اندازه‎ام را دقیقاً می‎گیرد یک فشار به من می‎دهد، طوریکه انگار می‎خواهد بگوید: "تو می‎توانی بروی! تو آزادی!"
من خیلی دلم می‎خواست که کت طبق مد روز یک چاک و یک جیب می‎داشت، اما من نمی‎دانستم به چه کسی باید این را می‎گفتم. اسرائیلِ کَر متر را به دور دو انگشت می‎پیچاند و با کلمات بریده با مادر صحبت می‎کند: "زمانۀ سختی است ... قبل از عید پاک! هوای کثیف! ماهی‎ها ... گران قیمت ... پول سیب‎زمینی را باید با طلا پرداخت ... تخم‌مرغ نمی‎شود به دست آورد ... کار وجود ندارد ... کت و شلوارِ تازه سفارش داده نمی‎شود ... فقط وصله زدن و وصله زدن ... حتی رب یهوشوا هِرش می‎گذارد پالتوی قدیمی‎اش را پشت و رو کنم و از نو بدوزم! یهوشوا هِرش! ... عجب زمانه‎ای شده، درست است؟ ... جهان در حال نابود شدن است! ..."
مادر از حرف‎های او شگفت‎زده نشده بود، او اجازه نمی‌دهد حواسش را پرت سازند، بلکه حرف او را قطع می‎کند و می‎گوید:
"شما برای این کار تقریباً چقدر درخواست می‎کنید؟"
اسرائیلِ کَر از جیب یک قوطی انفیه خارج می‎سازد، انگشت شست دست چپ را طوری خم می‎کند که میان انگشت شست و انگشت اشاره یک گودی تشکیل می‎شود، کمی انفیه در گودی می‎ریزد، سپس دست را آهسته به سمت بینی می‎برد و انفیه را چنان سریع به بینی می‎کشد که ذره‎ای از آن بر روی سبیلش نمی‎ریزد. سپس به دستش حرکتی می‎دهد و می‎گوید:
"آه، نگران نباشید! ما به این خاطر نزاع نخواهیم کرد! ... می‌فهمید، رب یهوشوا هِرش می‎گذارد پالتوی قدیمی‎اش را پشت و رو کنم و از نو بدوزم ... اوضاع افتضاح شده است!"
مادر ادامه می‎دهد: "رب اسرائیل، به این فکر کنید که من از شما چه خواهش می‎کنم، نه بیش از حد تنگ و نه بیش از حد کوتاه و کمی گشادتر برای جست و خیز کردن!"
من می‎خواستم اضافه کنم: "و یک چاک!"
مادر می‎گوید: "ساکت، بذار حرفم را تمام کنم!" و مرا با آرنج هُل می‎دهد و دوباره با خیاط صحبت می‌کند: "بنابراین به یاد داشته باشیدْ نه بیش از حد کوتاه و نه بیش از حد تنگْ و جا برای جست و خیز کردن در نظر بگیرید!"
من دوباره سعی می‎کنم میان حرف مادرم بگویم: "و یک جیب!"
مادر به من می‎گوید: "آیا نمی‎خواهی عاقبت ساکت بشی! یک کودک باید عادت داشته باشد که وقتی بزرگ‎ترها صحبت می‎کنند مداخله نکند!"
اسرائیل یک عدل پارچه زیر بغل می‎گذارد، <طومار مزوزا>یِ آویزان به درب را با دو انگشت لمس می‎کند و از آستانۀ در می‎گوید:
"آیا باید حتماً تا عید پاک تمام شود؟ تعطیلات مبارک باشد!"
*
"آه، رب گدالیه آنجاست! وقتی آدم از مسیح حرف بزند او هم می‎آید! من می‎خواستم همین حالا کسی را پیش شما بفرستم و خواهش کنم که اینجا بیائید!"
گدالیه یک کفاش یهودی بود، یک سرباز خدمت کرده، بدون دندان‎های پیش، با یک ریش خاکستریِ گرد، و آدم هنوز متوجه می‎گشت که در گذشته، در دوران سربازی از وسط تراشیده می‎گشت.
مادر به او می‎گوید: "رب گدالیه، آیا می‎توانید به من قول بدهید برای پسرم یک جفت کفش تا عیدِ پاک بدوزید؟"
گدالیهُ کفاش مردِ عجیب خنده‎داری بود که عادت داشت هنگام حرف زدن ورجه ‎وورجه کند.
او از مادر می‎پرسد: "آیا باید کفش را حتماً تا عید پاک داشته باشید؟ چه خوب! چیزها را همه برای عید پاک می‎خواهند! من به خایلهْ همسر رب موتل هم قول داده‎ام تا عید پاک دو جفت چکمه، یک جفت برای او و یک جفت برای دخترش بدوزم! جوسیلْ پسر رب شیمله چهار جفت چکمه سفارش داده است، آنها را هم باید تمام کنم ... و به فیگلهْ همسر رب آبراهامْ مدت‎هاست که قول ساختن یک جفت چکمه داده‎ام. کاریش نمی‎شود کرد، همه چیز باید سر وقت به موقع تمام شود، و اگر هم سنگ از آسمان ببارد! مویشۀ خیاط می‎خواهد تا عید پاک یک جفت کفش نو داشته باشد، من نمی‎توانم آن را رد کنم؛ برای سیامِ نجّار باید یک زیره کفشِ تازه بسازم، همه را برای عید پاک، کاریش نمی‎شود کرد! آسنهْ دختر زنِ بیوه به من فشار می‎آورد که من برایش بخاطر خدا ..."
مادر حرف او را قطع می‎کند: "کوتاه بگید، آیا نمی‎تونید کار را تا عید پاک تمام کنید؟ پس من پیش کفاش دیگری می‎روم!"
گدالیه در حال ورجه‎ وورجه کردن می‎گوید: "چرا نباید بتونم تا آنوقت کار را تمام کنم؟ بخاطر شما تمام کارهای دیگر را کنار می‎گذارم، چکمه‎های شما تا عیدِ پاک تمام خواهد شد! شما می‎تونید به حرف من اعتماد کنید!"
گدالیۀ کفاش از جائی یک کاغذ آبی می‎آورد، زانو می‎زند و پایم را اندازه می‎گیرد.
مادر می‎گوید: "کمی درازتر، هنوز درازتر! چه پس‎اندازی از چرم می‎کنید؟ ... اینطور خوبه! ... تا خدای نکرده کفش به پایش فشار نیاورد!"
گدالیه غرغر می‎کند: "فشار نیاورد."
"و بهترین چرم را مصرف کنید، می‎شنوید رب گدالیه، بهترین چرم."
گدالیه می‎گوید: "بهترین چرم."
"و زیره کفشِ محکمْ که زود پاره نشود ..."
گدالیه زمزمه می‎کند: "... فوری پاره نشود."
"و پاشنه‌ها خدای نکرده نیفتند ..."
گدالیه زمزمه می‎کند: "نیفتند ..."
مادر به من می‎گوید: "حالا می‎تونی به مدرسه بری."
"تو دیدی که مادر چه هزینه‎ای برای تو می‎کند، تو باید لااقل سخت درس بخونی تا انسان بشی! وگرنه چه باید از تو بشود؟ هیچ‌چیز، یک شکارچیِ سگ! ..."
من چه می‎دانستم چه باید بشوم ... یک انسان ... هیچ‌چیز؟ ... شکارچیِ سگ؟ ... من فقط یک چیز را می‎دانستمْ که در این لحظه مشتاقانه آرزو می‎کردم کفش تازه‎ام غژغژ کند ... این داغ‎ترین آرزویم بود.
مادر به من می‎گوید: "چرا اینجا مانند یک ستون ایستادی؟ چرا به مدرسه نمی‌ری؟ برو، اینجا دیگه کاری نداری!"
گدالیه به راه می‎افتد، اما دوباره برمی‎گردد و می‎پرسد:
"باید حتماً تا عید پاک تمام شود؟ ... تعطیلات مبارک باشد!"
*
من در راه بازگشتِ از مدرسه به خانه بخاطر چاک و جیبِ کت پیش خیاط می‎روم.
اسرائیلِ کَر در مقابل میز بزرگ ایستاده بود، با شال دراز یهودی بر دوش، عمیق شده در کار خود. به دور گردنش نخ‌کوک آویزان بود، به جلیقه‎اش سوزن فرو کرده بود؛ او خطوطی با گچ می‎کشید، با قیچیِ بزرگ پارچه را می‎برید، با انگشت میانی خم شده گردنش را از پشت یقه می‎خاراند و همانطور که عادت داشت با کلمات بریده با خودش صحبت می‎کرد: "هرکس چیز مخصوصی می‎خواهد! ... راحت ... فراوان ... اما از کجا بیارم؟ ... از هوا! ... آدم انگشت‎هایش را از کارِ زیاد خونین می‎کند! باز هم آدم نمی‎تواند نه این را تمام کند و نه آن را! ..."
کنار میز چند شاگرد نشسته بودند و در حالِ دوختن آواز می‎خواندند. سوزن‎ها در پرواز بودند، یک جوانک مو بور با کک و مک در صورت و بینی پهن با صدای خوشی آواز می‎خواند و نخ را با ریتم می‎کشید.
 
"آه، تو می‎روی!
و مرا تنها می‎گذاری!"
بقیه پسران جوان هماواز می‎شوند:
"پس با خنجر خودم را می‎کشم.
خودم را دار می‎زنم.
خودم را غرق می‎سازم!
بلائی به سر خود می‎آورم!"
 
اسرائیلِ خیاط از من می‎پرسد: "چه می‎خواهی پسر؟"
من پاسخ می‎دهم: "یک چاک!"
خیاط می‎گوید "چی؟" و یک گوش خود را به من نزدیک می‎سازد.
من داد می‎زنم: "یک چاک!"
"یک چاک؟"
"بله، یک چاک!"
"کجا یک چاک؟"
"پائین!"
"چی؟ پائین؟"
"یک چاک و یک جیب!"
"چه چاکی؟ چه جیبی؟" باسیا همسر خیاط، یک زن کوچک اندام که در کنار میز نشسته و سه کار را همزمان انجام می‎داد: با پا بچه را در گهواره تکان می‎داد؛ با دست‎ها یک جوراب می‎بافت و با دهان دشنام می‎دادْ مداخله می‎کند: "او باید یک چاک داشته باشد! و جیب! تو پارچه‎ات برای جیب کجاست؟ تو قول یک جیب را دادی؟ بنابراین مادر باید پارچه را بدهد! چه ایده‎ای! جیب!"
اسرائیل خیاط از من می‎پرسد: "پس می‎خواهی حتماً یک چاک داشته باشی؟" و قوطی انفیه را خارج می‎سازد. "بسیار خوب پسرم."
من با چهره‎ای خواهش کننده می‎پرسم: "و جیب؟"
"پسر، برو به خانه، من همه چیز را طبق میل تو انجام می‎دهم."
من تا جائیکه پاهایم قادر بودند سریع از آنجا می‎دوم و با عجله و پُر از شادی بخاطر غژغژ کردن کفش به پیش گدالیۀ کفاش می‎دوم. اما من او را نمی‎بینم. کارپۀ کارآموز بر روی چارپایۀ او نشسته و مشغول ساختن یک زیره کفش بود. کارپهْ یک جوانک قویِ چهارشانه بود، با صورتی با جای زخم آبله که یک بند چرمی به دور سرش بسته بود.
او تا جائیکه می‎توانست به زبان ییدیش از من می‎پرسد: "پسر چه می‎خواهی؟"
من به زبان روسی به او جواب می‎دهم: "من می‎خواهم با استاد گدالیه صحبت کنم."
کارپه دوباره به زبان ییدیش پاسخ می‎دهد: "استاد به یک جشن ختنه‎سوران رفته است، که بچه‎بازی دربیاورد و عرق بخورد." و برای اینکه من بهتر او را بفهمم حرکتی به نشانۀ نوشیدن به دستش می‎دهد. من در مقابل او بر روی یک چارپایۀ چرمی می‎نشینم، و شروع می‌کنم به یک گفتگویِ مفصل در بارۀ چرم، چکمه، زیره ‎کفش، تعمیر کفش، تا اینکه عاقبت به غژغژ کردنِ کفش می‎رسم. او به زبان ییدیش صحبت می‌کرد و من به زبان روسی. وقتی من را نمی‎فهمید بنابراین با دست‎ها به او نشان می‎دادم.
من به او می‎گویم: "آدمِ دیر فهم، من اما به زبان خودت با تو صحبت می‎کنم. به من توضیح بده که چرا کفش غژغژ می‎کند."
کارپه در حالیکه بر روی زیره کفش با یک سوزن سیاهِ ضخیم یک خط می‎کشید پاسخ می‎دهد: "بهتره که ییدیش صحبت کنی."
"به چه دلیل کفش‎ها غژغژ می‎کنند؟ شماها چکار می‎کنید که آنها غژغژ می‎کنند؟"
"آهان، منظورت غژغژ کردن است ... برای غژغژ کردنِ کفش‎ها باید شکر مصرف کرد."
"فقط شکر؟ چطوری؟"
"بله فقط شکر! با قدم گذاشتن روی شکرْ کفش غژغژ می‎کند."
من جواب می‎دهم: "آهان، آدم شکر را خرد می‎کند و کفش غژغژ می‌کند. و نباید چیز دیگری داخل آن کرد؟
کارپه می‎گوید: "براندی، یک کم براندی."
من می‎پرسم: "براندی؟ چرا براندی؟ اینکه شکر غژغژ می‎کند را می‎تونم بفهمم، اما براندی چکار می‎تونه بکنه؟"
کارپه برای اینکه به زبان ییدیش توضیح دهد چرا براندی لازم است زحمتِ زیادی می‌کشد. او ادعا می‎کند که قبل از ریختن شکر بر رویِ زیره کفش باید آن را به خوبی با براندی مرطوب ساخت، در غیراینصورت شکر هیچ تأثیری نخواهد کرد.
من به زبان روسی جواب می‎دهم: "آهان، حالا فهمیدم. وقتی آدم براندی مصرف نکند شکر هم سودی ندارد، و وقتی آدم شکر به کار نبرد کفش‌ها غژغژ نمی‎کنند." و اضافه می‎کنم: "کسی که غذا برای خوردن ندارد نمی‎تواند تحصیل کند." و برای اثبات اینکه استدلال‎هایش را فهمیده‎ام کیف پولم را باز می‎کنم و دارائیم را، تمام آنچه را که در عید حنوکا و پوریم هدیه گرفته بودم به او می‎دهم. سپس خیلی دوستانه از او خداحافظی می‎کنم. کارپه با دستِ زمختِ کثیفش به من دست می‎دهد و مشغول کارش می‎شود.
من به خانه می‎روم، به سرعت چیزی می‎خورم و سریع به مدرسه برمی‎گردم تا آنجا در برابر بچه‎ها لاف بزنم که در عید پاک یک کت و شلوارِ نو با یک چاک و جیب و یک جفت کفش غژغژ کننده، بلند غژغژ کنندهْ خواهم گرفت.
من چند روز قبل از عید پاک در بازگشت به خانه با این خبر که ما تعطیل شده‎ایم فریاد می‎زنم: "مادر! من آزادم!"
مادر که مشغول آماده سازی عید پاک بود پاسخ می‎دهد: "مادربزرگ باید از این خبر خوشحال شود! امیدوارم یاد بگیری و خبرهای بهتری برایم بیاری." او به دور سر دو دخترِ خدمتکار پارچه بسته و به دست‎شان برس و دستمال مرطوب داده بود، خودش هم یک دستمال به دور سر بسته بود، و حالا هر سه نفر تمیز می‎کردند و می‎سائیدند، می‎شستند و برق می‎انداختند و همه چیز را برای عید پاک آماده می‎ساختند.
من نمی‎توانستم جائی برای نشستن برای خود پیدا کنم. هرجا که می‎ایستادم و می‎رفتم سر راه بودم؛ هیچ کجا احساس آرامش نمی‎کردم.
مادرم با خشم طوری به من فریاد می‎کشید که انگار آتش و پودر با خود دارم: "از کنار میز مخصوص پسح برو کنار با آن لباس‎های کثیفت. مواظب باش، به کیسۀ مخصوص پسح نزدیک نشو! به آنجا نگاه نکن! آنجا سوپ چغندر پسح قرار دارد!"
من سکندری می‎خوردم، دوباره مرا هُل می‎دادند و بیرون می‎کردند.
"باید به معلم‎تان لعنت کرد! آیا نمی‎تونست یک روز دیگر هم شماها را در مدرسه نگهدارد! سپس تو اینجا جست و خیز نمی‎کردی! همینطوری هم به اندازه کافی کار دارم! جاهای دیگر بچه‎ها یکجا می‎نشینند! پسر بزرگی مانند تو، به زودی نه ساله، باید کاری انجام دهد! می‎تونی چهار سؤال عید پاک را برای خودت تکرار کنی!"
من می‎گویم: "مادر، من آن را حفظم!"
"خوشحالم! هزینه زیادی هم برداشت!"
عاقبت شب نزدیک می‎شود و پدر با یک شمع، با یک قاشق چوبی و یک پَر غازْ طبق آداب مذهبی خانه را برای پیدا کردن چیزهائی که با عید پاک مناسبت نداشت جستجو می‎کند. من به او کمک می‎کردم تا تکه‎های نانی را بیابد که او خود بر روی لبۀ پنجره قرار داده بود ...
من با خود فکر می‎کردم <هنوز یک شب و یک روز دیگر و من مانند یک پرنس چیزهایم را می‎پوشم! کت نو با چاک و جیب و کفش‎های غژغژ کن را ... مادر حتماً خواهد پرسید که این غژغژ چه معنی می‎دهد، و من سپس وانمود خواهم کرد که از هیچ‌چیز خبر ندارم ... سپس شبِ عید پاک با چهار سؤال فرا می‎رسد، چهار بار نوشیدنِ شراب و غذای عید پاک، کوفته سیب‎زمینی، غذاها و چیزهای خوشمزۀ دیگر. وقتی من به آن فکر می‎کنم دهانم آب می‎افتد، زیرا من تمام روز را هیچ‌چیز نخورده‎ام.>
مادر می‌گوید: "دعای شبت را بخوان و برو بخواب. امروز، در شبِ قبل از شروع عید پاک شام خورده نمی‎شود ..."
من به رختخواب می‎روم و خواب می‎بینم که عید پاک است ... پدر مرا با خود به کنیسه می‎برد و ما دعا می‎کنیم ... لباس‌های تازۀ من خش‎خش و کفش‎هایم غژغژ می‌کردند ... تعدادی مردم غریبه می‎پرسند: "چه کسی آنجا راه می‎رود؟ ... این مُتل است پسر مویشه خایم آبراهام هرش روبین ... ناگهان یک سگ نمی‎دانم از کجا ظاهر می‎شود، یک سگ سیاه که به من هجوم می‎آورد و در حال پارس کردن کتم را به دندان می‎گیرد. پدرم در آن کنار ایستاده بود و وحشت داشت نزدیکتر بیاید، او دست‎هایش را تکان می‎دهد و فریاد می‎کشد: "گمشو! گمشو برو!" اما سگ به او گوش نمی‎داد و کتم را از محل چاک و جیب می‎کشد، نیمی از پشتِ کت را پاره می‌کند و بعد پا به فرار می‌گذارد. من با تمام توان بدنبالش می‎دوم، در این حال یکی از کفش‎هایم را از دست می‎دهم و در باتلاق با یک کفش و یک پایِ لخت گیر می‎کنم. من شروع به گریستن و فریاد زدن می‎کنم: کمک! کمک! ... در این هنگام از خواب بیدار می‎شوم و دختر خدمتکار را در کنار تختخوابم می‎بینم که چطور لحاف را از رویم کنار می‎زد و یک پایم را می‎کشید.
"ببین چطور خوابیده، نمی‎شه بیدارش کرد! نمی‎خوای از تخت بیائی بیرون! مادرت می‎گوید که باید فوری بیائی! آخرین تکۀ نان باید از روی لبۀ پنجره برداشته شود!"
*
پدر قاشق چوبی و پَر غاز را در اجاق می‎اندازد و آخرین بقایای نان را می‎سوزاند. در اتاق حال و هوای عید پاک برقرار بود. همه چیز از تمیزی می‎درخشید، میز چیده شده بود، چهار لیوان از راه دور به من لبخند می‎زدند، ... چند ساعت دیگر، و عید پاک آغاز می‎گشت! ... فقط چند ساعت دیگر، و من لباس‎های عیدم را خواهم پوشید! ... مادر قبل از آنکه خیاط و کفاش چیزهایم را تحویل دهند آخرین آماده‎سازی را انجام می‎داد. او سرم را با آب گرم و زردۀ تخم مرغ می‎شوید، مویم را شانه می‌کند و دراین حال موهایم را می‎کَند، و وقتی من خودم را خم می‎ساختم با آرنج یک فشار به من می‎داد یا یک کشیده می‎زد.
"نمی‎خواهی عاقبت از چرخیدن مثل یک کِرم دست بکشی؟ آیا نباید یک کودک بتواند ساکت بماند! آدم برایش کار خوب انجام می‎دهد و او هنوز راضی نیست!"
شانه کردن خدا را شکر به پایان رسیده بود. من حالا با لباسِ زیر پشت میز نشسته بودم، انتظار لباس‎های جدید را می‎کشیدم و در این حال به پدرم نگاه می‎کردم که از حمام بیرون آمده بود و هنوز طره‎های فرفری کنار گوشش مرطوب بودند. او مقابل کتاب ضخیمی می‎نشیند، سپس آهسته برای خود زمزمه‎کنان می‎خواند، و در این حال بالاتنه‎اش را تکان می‎داد.
او تلمود می‎خواند، من به پدر نگاه می‎کردم و به نظرم می‎رسید که در تمام جهان یک چنین یهودیِ مؤمنی مانند پدرم وجود ندارد، که هیچ‌جا عید پاک به این شدت برگزار نمی‎گردد و هیچ پسری چنین چیزهای زیبا و تازه‎ای مانند من به دست نمی‎آورد. اما چگونه است که چیزها هنوز اینجا نیستند؟ چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد؟ شاید آنها خدا نکرده برای عید پاک تمام نشده باشند؟ ... من مایل نبودم به این فکر کنم ... پس چطور می‎توانستم به کنیسه بروم؟ دوستانم چه خواهند گفت؟ چطور باید پشت میزِ شب عید پاک بنشینم؟ من نمی‎خواهم به ساعتی فکر کنم که در آن می‎توانست این اتفاق بیفتد! من نمی‎توانستم از آن جان سالم به در ببرم!
من غمگین و غرق گشته در این افکارِ وحشتناک آنجا نشسته بودم که در باز می‎شود و اسرائیلِ خیاط با لباس‌ها داخل می‎شود.
من از خوشحالی چنان با نشاط به هوا می‎جهم که همراه با صندلی سقوط می‎کنم و نزدیک بود تقریباً گردنم را بشکنم. مادر از آشپزخانه با یک قاشق در دست پیش من می‎دود.
"این چه سر و صدائیه؟ چه کسی افتاد؟ تو افتادی؟ بچه لعنتی! تو یک شیطانی نه یک بچه! آیا دردت آمد؟ حقت بود! دفعۀ دیگر نمی‌پری و نمی‌دَوی، بلکه مانند یک انسان خواهی رفت!" سپس اسرائیل را مخاطب قرار می‎دهد:
"رب اسرائیل شما به قول‎تان عمل کردید! من می‎خواستم همین حالا کسی را پیش شما بفرستم!"
اسرائیل کمی لبخند می‎زند و حرکتی به دستش می‎دهد، طوریکه انگار می‎خواهد بگوید: "من باید به قولم عمل نمی‎کردم!" مادر قاشق را کنار می‎گذارد و به من کمک می‎کند شلوار تازه را بپوشم، سپس کت را به من می‎پوشاند و از اینکه به اندازه کافی گشاد و راحت بود خوشحال می‎شود. من خودم را لمس می‎کنم، اما ای وای! چه شوک و چه بدبختی‎ای! نه اثری از یک چاک و نه یک جیب! دورادور کت کاملاً  محکم دوخته شده بود!
مادر ناگهان به اسرائیلِ کَر فریاد می‎زند: "این چه چروکی است!" و مرا به همه سو می‌چرخاند.
اسرائیلِ کر قوطی انفیه‎اش را بیرون می‎آورد، انگشت شستش را خم می‎کند، کمی انفیه در چالِ میان انگشتِ شست و انگشتِ اشاره می‎ریزد و آن را به بینی می‎کشد.
مادرم تکرار می‎کند: "این چه چروکی است؟" و مرا می‎چرخاند.
اسرائیل پاسخ می‌دهد: "کجا یک چروک دیده می‌شود؟" و مرا می‌چرخاند. خودِ شما گفتید که برای جست و خیز جا بذارم! شما خواهش کردید که کمی گشادتر ... آیا فراموش کردید؟"
مادر می‌گوید: "این اما خوب دوخته نشده! خیلی زشت دیده می‌شود." و من را می‌چرخاند.
خیاط بدون توجه به حرف مادر کت و شلوار را از بالا تا پائین نگاه می‎کند و مانند یک پرفسور کاملاً آرام می‎گوید: "خیلی عالی بر تن نشسته است! بهتر از این اصلاً نمی‎تواند باشد! چنین کاری در پاریس هم پیدا نمی‎شود! کت عالی دیده می‎شود، قسم به یهودی بودنم واقعاً باشکوه دیده می‎شود!"
مادر از من می‌پرسد: "تو هم لباس را باشکوه می‎یابی؟" و مرا به سمت پدر هدایت می‎کند.
او از پدر می‎پرسد: "تو در باره این چیز باشکوه چه می‎گوئی؟"
پدر من را به همه طرف می‎چرخاند، به لباس با دقت نگاه می‎کند و متوجه می‎شود که شلوار بلند است. خیاط دوباره قوطی انفیه‎اش را درمی‎آورد و به پدر یک ذره تعارف می‎کند.
پدرم می‎گوید: "رب اسرائیل، شلوار یک کم بلند است."
"چی؟ چطور؟ منظورتان این است که بلند است. آیا نمی‎دانید وقتی شلوار بلند باشد آدم چکار می‎کند؟ آدم آنها را بالا می‎زند."
پدر می‎گوید: "شاید حق با شما باشد. اما وقتی گشاد باشند و مانند دو کیسه دیده شوند چه باید کرد؟"
اسرائیل می‎گوید: "پهن بودن ضرری نمی‎رساند، درست مانند یک عروس که هرگز نمی‎تواند بیش از حد زیبا باشد." و دوباره انفیه به بینی می‎کشد. "پهن؟ بیش از حد تنگ هزار بار بدتر از بیش از حد گشاد بودن است."
من در تمام مدت از لمس کردن و دنبال چاک و جیب گشتن دست نمی‎کشیدم.
مادر می‎گوید: "آنجا دنبال چی می‎گردی؟ روز گذشته را؟"
من دزدکی به خیاط چشم دوخته بودم و با خودم زمزمه می‎کردم: <دروغگوی پیر. تو روباه حیله‎گر! تو فرزند شیطان!>
اسرائیلِ کَر به من می‎گوید: "لباس را به سلامتی بپوشی!" و حساب می‎کند چه مقدار باید بگیرد. پدر دوباره کتابش را در دست می‎گیرد و می‌خواند. او می‎خواند که چگونه آقای خانه یک <نان مصا> را کنار می‎گذاشت و بعد از شام به عنوان دسر میان افرادِ دور میز تقسیم می‎کرد.
مادر پس از رفتن خیاط به من می‎گوید: "به سلامتی بپوشی!" او کت و شلوارم را تحسین می‎کند. "اما مواظب باش! تو اجازه نداری با پسران خیابانی کشمکش کنی! سپس تو لباس‎هایت را برای مدتی طولانی و امیدوارم که در سلامتی خواهی پوشید."
مادر می‎گوید: "رب گدالیه هم اینجاست! غیرمنتظره مانند مسیح! آیا کفش‎های پسرم تمام شده است؟"
گدالیه در حال ورجه ‎وورجه کردن پاسخ می‎دهد: "و آن هم چه تمام شدنی!" و با دو انگشت کفشِ نو و درخشان را طوری نگاه می‎دارد که انگار همین حالا ماهی تازه از رودخانه گرفته است. او ادامه می‎دهد: "چیز عجیبی است که همه مردم کفش‎هایشان را برای عید پاک می‎خواهند ... من تا جائیکه قادر بودم کار کردم و هیچ شبی را نخوابیدم؛ اما وقتی من قول بدهم به آن هم عمل می‎کنم، حتی اگر رعد و برق بزند!"
مادر چکمه را در پایم اندازه می‎گیرد، از همه طرف آن را لمس می‎کند و  می‎پرسد خدای نکرده به جائی از پایم فشار نمی‎آورد؟
گدالیه می‎گوید: "آیا باید فشار بیاورد؟ من فکر می‎کنم که دو جفت از چنین پائی مانند پایِ پسرتان در آن جا بگیرد!"
مادر به من می‎گوید: "بسیار خوب، قدم بزن!"
من محکم قدم می‎زنم، به زیره کفش فشار می‎آوردم و می‎خواستم بشنوم که آیا غژغژ می‎کند. اما هیچ صدائی شنیده نمی‎شد!
مادر می‎گوید: "چرا اینطور فشار می‎دی؟ تو هنوز وقت داری! سال به اندازه کافی طولانی است! من به تو تضمین می‎دم که تا عید پاکِ دیگر کفش‎ها از بین می‎روند! و حالا با پدر پیش یخیلِ دباغ برو، او باید برایت یک کلاه برای تعطیلات انتخاب کند! اما مواظب کفش باش، با زیره کفش محکم به زمین نکوب، آنها از آهن نیستند!"
دباغ در خانۀ مجاور زندگی می‎کرد. ما با عجله از حیاط به سوی مغازه‎اش می‎رویم. یخیل به طور طبیعی یک یهودی مو بور بود، اما چون کلاه سیاه می‎ساخت بنابراین مویش همیشه در لکه‎های سیاه غوطه‎ور بود. هر دو سوراخ بینی‎اش سیاه و انگشت‎هایش انگار رنگ شده بودند.
دباغ از ما دوستانه استقبال می‎کند: "سلام بر شما آقای همسایه، خوش آمدید! برای چه کسی باید کلاه تعطیلات باشد؟ برای شما یا برای پسر؟"
پدرم با افتخار پاسخ می‎دهد: "برای پسرم، اما به من چیز محکمی نشان دهید."
یخیل در حال نگاه کردن به قفسه‎ها می‎گوید: "من می‎دانم."
پدر با نگاه کردن به دست‎های او پاسخ می‎دهد: "بسیار خوب نشان دهید. کلاه باید زیبا، محکم و ارزان باشد، شما درک می‎کنید؟"
یخیل پاسخ می‎دهد: "من از قضا چیزی آنجا دارم که مناسب شماست" و تعدای کلاه از قفسه پائین می‎آورد. هر کلاهی که او در دست می‎گرفت سحر گشته در میان انگشتانش می‎چرخید. هر لحظه او یک کلاه دیگر را بر روی سرم امتحان می‎کرد، نیم متر به عقب می‎رفت، به من نگاه می‎کرد، لبخند می‎زد و به پدر می‎گفت:
"یک چنین سال خوبی مایلم داشته باشم، کلاه چه به او می‎آید! خب، کلاه چطور به نظرتان می‎رسد؟ یک کلاه زیبا!"
پدر به انگشتش حرکتی می‎دهد و می‎گوید: "نه، رب یخیل، منظورم چنین کلاهی نیست. من کلاهی می‎خواهم که یهودی دیده شود، می‎فهمید، اما مدرن باشد، نه اینطور آراسته، بلکه محکم، می‎فهمید؟"
دباغ می‎گوید: "یک چنین چیزی می‎خواهید!" و با یک چوب دراز از بالاترین طبقه یک کلاهِ گرد با لبۀ نرم از پارچه شطرنجی پائین می‎آورد و آن را با یک انگشت به پدر می‎دهد؛ کلاه مانند یک آسیاب می‎چرخید: سپس او آن را روی سرم قرار می‎دهد، کاملاً با دقت، طوریکه انگار سرم از شیشه است و او می‎ترسید آن را بشکند. در این حال او برای خود دوباره سال خوبی آرزو می‎کند و آنقدر خوش‎شانسی که این کلاه مناسب من باشد. او از این جنس هنوز یکی دیگر هم دارد ... تا در حقیقت برایش اتفاق بدی نیفتد! ... پدر مدت درازی با او چانه می‎زند، یخیل قسم می‎خورد که فقط بخاطر ما می‎خواهد کلاه را ارزان بفروشد، تقریباً زیر قیمت! همانطور که او در واقع عید پاکِ مؤمنانه و همه چیز خوب را آرزو می‎کند!
من می‎دیدم که کلاه مورد پسند پدر واقع شده است، زیرا او مرتب پیش من می‎آمد، آن را با لذت نگاه می‎کرد و موهای آویزن کنار گوش‎هایم را نوازش می‎کرد.
پدر می‎گوید: "اگر لااقل این تابستان را دوام بیاورد!"
در حالیکه یخیل با عجله به سمت پدر می‎رفت بلند می‎گوید: "دو تابستان. سه تابستان دوام می‎آورد ... یک چنین سالی را برای خودم آرزو می‎کنم، آنطور که کلاه اوست! او باید همیشه در سلامتی آن را بر سر بگذارد!"
هنگامیکه من به خانه بازگشتم کلاه بر روی گوش‎هایم نشسته بود، من احساس می‎کردم که کلاه برایم بزرگ است.
مادر در حالیکه کلاه را تا بینی‎ام پائین می‎کشید می‎گوید: "چه بدبختی‎ای! خوبیش این است که تنگ نیست! تو نباید اما هر لحظه آن را از سرت برداری و دوباره بر سرت بگذاری و نباید همیشه با دستت آن را لمس کنی! آن را سالم نگهدار!"
*
اوایل شب با پدر برای دعا کردن به کنیسه می‎روم و در آنجا تمام همکلاسی‌هایم را می‌بینم: ایتسیگ، بِرْل، لایبل، آیزک، زودیک، ولْول، اشمایه، کاپیو، مایر، خایم شولِم، شاخنَه، شپسِل و بسیاری دیگر. همه لباس‎های تعطیلات پوشیده بودند، همه کت‎های نو داشتند، چکمه‎های نو، کلاه‎های نو، اما هیچکس چنان کت بلند و پهنی مانند من نداشت، هیچکس چنین کفش غول‎پیکری مانند من به پا نکرده بود، و من پیش هیچکس کلاهی گشاد مانند کلاه خود ندیدم. از چاک و جیب و غژغژ کفش اصلاً صحبت نمی‎کنم، من را فریفته بودند، به من خیانت کرده بودند.
پسرها با دیدنم مرا دست می‎اندازند.
"اینها چیزهائی هستند که تو لاف‌شان را می‎زدی؟! چاک کجا مانده است؟ و جیبی که تو از آن صحبت می‎کردی؟ چرا صدای غژغژ کفش شنیده نمی‎شود؟ ..." من روحیه‎ام بدون این حرف‎ها هم چندان جالب نبود و حالا آنها بر روی زخمم نمک می‎پاچیدند. هر یک برای مسخره کردنم چیزی می‌گوید:
ایتسیگ می‎گوید: "کلاه زنانه!"
بِرْل: "ردا!
لایبل: "شلوار کهنه!"
آیزک: "پارچه کهنه!"
زودیک: " کت کهنه!"
ولْول: " کت زنانه!"
اشمایه: "زیردامنی آهاری!"
کاپیو: "نگاه کنید چه شلواری پوشیده، پائینشو زده بالا!"
مایر: "چه کلاهی!"
خایم شولِم: "نی نی!"
شاخنَه: "قابلمه ماکارونی!"
شپسِل: "زباله‎دانی!"
من چنان هیجانزده بودم که اصلاً نمی‎توانستم بشنوم چگونه هیرش‎ـ‎بِرِ پیشنماز دعا می‎کرد. من افکارم را ابتدا موقعی دوباره جمع می‎کنم که مردم برای هم <عید پاک مبارک!> آرزو می‎کردند. با قلبی سنگین و خیالی پریشان با پدر به خانه بازمی‎گردم. من خودم را فقط همینطور می‎کشاندم. یک آتش قلبم را می‎سوزاند. من نه به چهار لیوانی که باید می‎نوشیدیم فکر می‎کردم، نه به چهار سؤالی که باید برای پدر مطرح می‎کردم، نه به دعاهائی که باید می‎خواندیم، نه به ماهی‎های فلفل زده شده و قطعاتِ کوچک نانِ فطیر، نه به کوفته‎های داغ و دیگر غذاهای خوشمزۀ عید پاک که باید می‎خوردیم ــ همه چیز برایم بیتفاوت، نفرت‎انگیز و تباه شده بود!
*
در شب عید پاکْ پدر ــ پادشاه ــ، با یک روپوش سفید، یک کیپای مخملی بر روی سر، بر جایگاه مخصوص که با یک بالش بلندتر شده بود می‎نشیند. در کنار او مادر نشسته بود ــ ملکه ــ با یک لباس عتیقه از پارۀ مواره، با یک شال ابریشمی و یک گردنبند مروارید که تزئین باشکوهی به او داده بود. در مقابل آنها من نشسته بودم ــ پرنس ــ، از سر تا پا در چیزهای نو. در سمت راست من بلا نشسته بود، دختر خدمتکار، با یک لباس تازه از جنس کتان، با یک پیشبند سفید آهار داده شده که مانند نان فطیر ترق‎ترق و خش‎خش می‎کرد. در سمت چپ من براینۀ آشپز نشسته بود، با یک دستمال زرد رنگ به دور سر؛ او صورتش را با یک دست پوشانده بود، تکان می‎خورد و انتظار شروع <خروج> را می‎کشید، داستانِ خروجِ از مصر که در شب عید پاک خوانده می‎گشت.
"به این نحو نان بینوا ..." پادشاه با صدای بلند می‎خواند، در حالیکه ملکه با چهرۀ درخشان کاسۀ محتوی غذای سمبولیک را به بالا بلند می‎کرد. بلا دست‎های سرخش را در زیر پیشبندِ سفید که مانند کاغذ خش‎خش می‎کرد مخفی می‎سازد. هنگامیکه براینه کلمات عبری را می‎شنود، چهره‎اش حالتی مؤمنانه و گریان به خود می‎گیرد. همه دارای روحیۀ شاد تعطیلات بودند، فقط پرنس دارای خلق و خوی خوبی نبود. قلبش مانند سنگ شده و چشمانش را پرده‎ای از اشگ تار ساخته بود. اگر شب عید پاک نبود او شروع به گریستن می‎کرد؛ اگر او می‎توانست به اندازه کافی گریه کند قلبش سبکتر می‎گشت ...
"فعلاً ما بَرده‎ایم ... " پادشاه خواندنش را با آواز به پایان می‎رساند ... "حالا ما بَرده‎ایم، اما در سال دیگر انسان‎های آزادی هستیم."
سپس پادشاه می‎نشیند و به پشت صندلی تکیه می‎دهد. پس از او همه سر جاهای خود می‎نشینند و انتظار چهار سؤالی را می‎کشند که پرنس باید مطرح می‎کرد و پادشاه به آنها باید پاسخ می‎داد. پرنس اما ناتوان نشسته بود و نمی‎توانست خود را از جایش تکان دهد.
پادشاه با یک حرکت دست می‎گوید: "خب؟"
ملکه می‎گوید: "بلند شو! و چهار سؤال را بپرس!"
پرنس اما حرکت نمی‎کرد؛ احساس می‎کرد که کسی گلویش را با انبردست می‎فشرد، او سرش به سمتی خم می‎شود، چشمانش انگار می‎خواستند از صورت بیرون بجهند، دو قطره اشگ از گونه‎هایش می‎غلطند و بر روی کتاب می‎ریزند.
ملکه می‎پرسد: "چی شده؟" و لحظه‎ای بعد عصبانی از هیجان فریاد می‎کشد: "گریه کردن در میان جشن چه معنی می‎دهد! این تشکر کردن تو برای چیزهای تازه‎ای است که برای تعطیلات بدست آوردی؟"
پرنس می‎خواست به گریه کردن خاتمه دهد، اما نمی‎توانست. گریه به او فشار می‎آورد و خفه‎اش می‎کرد، و ناگهان در او یک چشمۀ خروشان و پایان‎ناپذیر بازمی‎گردد.
"بگو، چی شده؟ جائیت درد می‎کنه؟ چرا سکوت می‎کنی؟ جواب بده! یا اینکه می‎خوای پدر درازت کند و به افتخار شب عیدِ پاک کتک بزند؟ ..."
پرنس بلند می‎شود و با لکنت می‎گوید:
"سؤال، من می‎خواهم چهار پدر از تو بپرسم! ... من ... منظورم ... پدر، من می‎خواهم از تو چهار سؤ .. سؤ ... سؤ ..."
پاهای پرنس می‎لرزیدند، او سرش را روی رومیزیِ سفید قرار می‎دهد و می‎گرید و مانند یک کودکِ کوچک هق هق می‎کند.
جشن عیدِ پاک برایش تباه شده بود!
 
یک دیدار
ماکس برلند بسیار در سفر بود. او در سال مدام از ووج به مسکو و از مسکو به ووج سفر می‎کرد. او با تمام فروشندگان بوفه ایستگاه‌های قطار آشنا بود و با تمام بازرسان قطار ارتباط نزدیکی داشت. همچنین به دورترین مناطقی می‎رفت که برای یهودیان فقط یک اقامت بیست و چهار ساعته مجاز بود، او در ایستگاه‎های پلیس آزار می‎دید و باید برخی تحقیرها، برخی ناراحتی‎ها را تحمل می‎کرد. تمام اینها بخاطر یهودیت! نه به این خاطر که چون یک یهودیت وجود داشت، بلکه فقط به خاطر اینکه او بدبختانه یک یهودی بود، علاوه بر این او ظاهری واقعاً یهودی داشت، با چهره‎ای شبیه به خدا، بله، شبیه به خدا خلق گشته: با چشمان کاملاً سیاه و براقِ یهودی، موهای کاملاً سیاه مجعدِ یهودی، با تلفظ کاملاً پُر سر و صدای یهودی و علاوه بر آن یک بینی، اوه، یک بینی! ...
با این وجود قهرمان ما بخاطر شغلش مجبور بود بینی خود را به تمام جهان نشان دهد، باید صحبت می‌کرد، همیشه دوباره صحبت می‎کرد، خود را همه‌جا نشان می‎داد و صحبت می‎کرد، ــ زیرا این آدمِ قابل تأسف ــ مسافر بود.
البته او آنچه را که امکان داشت انجام داده بود: ریشش را قربانی کرده بود، دو نوک سبیلش را به بالا پیچانده بود، مانند یک دختر جوان خود را می‎آراست، ناخن‎های بلند داشت و از عجیب و غریب‎ترین کراوات‎هائی استفاده می‎کرد که نظیرش در جهان پیدا نمی‎گشت. او همچنین به غذاهائی عادت کرده بود که در بوفه ایستگاه‎های قطار جلویش قرار می‎دادند، و خشمش را فقط وقتی گوشت خوک سرخ شده را برای اولین بار خورد، با لعنت کردن نه چندان بدی ابراز کرد.
ماکس برلند اما با تمام این تلاش‎ها موفق نمی‎گشت اصل و نسبش را از یهودی‎ها و معتقدانِ ادیان دیگر انکار کند. آدم او را مانند یک شیلینگ تقلبی، مانند قابیلِ ملعون فوری می‎شناخت: قدم به قدم می‎گذاشتند احساس کند که او چه کسی‎ست و چه است. خلاصه، او واقعاً آدم قابل تأسفی بود.
*
اگر ماکس برلند قبل از مسافرت به کیشینو یک انسان قابل تأسف بود، پس از این مسافرت اصلاً انسانی بدبخت‎تر از او وجود نداشت. فقط کسی می‎تواند درک کند که حمل کردن یک دردِ شدید در عمق قلب و خجالت کشیدن بخاطر اصل و نسب چه عذابِ جهنمیست که این عذاب را خودش تجربه کرده باشد.
ماکس بخاطر شهر کیشینو خجالت می‎کشید، طوریکه انگار شهر به او تعلق دارد. با این وجود مدت کوتاهی پس از وقایع در کیشینو اتفاقاً در آن منطقه به بیسارابیا فرستاده می‎شود. او احساس می‎کرد که در معرض عذاب‎های جدید قرار خواهد گرفت. او دقیقاً می‎دانست که در آنجا باید به جزئیاتِ داستان‎های پیچیده، به ناله و گریه همکیشان خود و به اظهارات تمسخرآمیز غریبه‎ها گوش دهد؛ هرچه او به آن منطقه نزدیک‎تر می‎گشت دلش بیشتر می‎خواست می‎توانست از خودش فرار کند.
بعد از توقف قطار می‎خواست هنوز در کوپه‎اش نشسته باقی بماندْ اما فکر بهتری به ذهنش می‎رسد، با بقیه مسافران از قطار پیاده می‎شود، داخل سکوی ایستگاه راه‎آهن می‎گردد، طوری بدون اجبار به سمت بوفه می‎رود که انگار دارای بهترین خلق و خو است، یک گیلاس عرق می‎نوشد، در این حال از چیزهای خوبی می‎خورد که خوردنشان در واقع برای یهودی‎ها ممنوع بود، یک سیگاربرگ روشن می‎کند و به سمت میزِ فروش روزنامه‎ها و کتاب‎ها می‎رود ... نگاهش به "استاندارد" می‎افتد، یک روزنامۀ ضد یهودیِ خوب که توسط شخصی به نام کروشیوانْ یک ضد یهودِ خوب منتشر می‎گشت ... روزنامه معمولاً دست‎نخورده آنجا باقی می‎ماند، زیرا هیچ انسانی آن را درخواست نمی‎کرد. یهودی‎ها آن را در دست نمی‎گرفتند، زیرا که آن نفرت‎انگیز بود، و غیریهودی‎ها از خواندنش سیر شده بودند. بنابراین روزنامه آرام آنجا قرار داشت و فقط به جمعیت یادآوری می‎کرد که یک آقای کروشیوان وجود دارد که نمی‎خوابد و استراحت نمی‎کند و همیشه بدنبال منابع جدید است تا از جهان در مقابل بیماری‎ای به نام <یهودیت> حمایت و محافظت کند.
بنابراین ماکس برلند تنها انسانی بود که یک شماره از "استاندارد" درخواست می‎کند. برای چه منظوری؟ چرا او این کار را می‎کند؟ شاید به همان دلیلی که قبلاً گذاشته بود به او در بوفه میگو و خرچنگ بدهند؟ یا اینکه می‎خواست واقعاً آن را بخواند و مطلع شود که آن سگ در باره یهودیان چه می‎نویسد؟ ...
گفته می‎شود که روزنامه‎هایِ ضد یهودی بیشتر توسط یهودیان خوانده می‎شود. این را ناشرانِ چنین روزنامه‎هائی خیلی خوب می‎دانند، به نظر آنها یهودیان هیچ ارزشی ندارند، اما پول‎شان دارای ارزش است.
*
ماکس برلند یک شماره از <استاندارد> می‎خرد، آن را به درون کوپه‎اش می‎برد، بر روی نیمکت دراز می‎کشد و خود را با روزنامه می‎پوشاند، طوریکه انگار آن یک پتوی نازک از پشم است. ناگهان این فکر به ذهنش خطور می‎کند:
اگر حالا یک یهودی سوار شود و ببیند که یک انسان خود را با <استاندارد> پوشانده است چه فکر خواهد کرد؟ او به هیچ وجه این انسان را برای یک یهودی به حساب نمی‎آورد ... بخدا قسم این یک ایدۀ خوب است! یک وسیلۀ عالی برای خلاص شدن از دست یهودی‎هاست و آدم می‎تواند تمام شب مانند یک اربابِ بزرگ بر روی نیمکت دراز کشیده باقی بماند! ...
اربابِ ما اینطور فکر می‎کرد. همچنین برای اینکه هیچکس نتواند تشخیص دهد چه کسی بر روی نیمکت دراز کشیده است روزنامه را بر روی صورت می‎کشد و بینی، چشم‎ها، موها، خلاصه کل تصویر خدا را مخفی می‎سازد. سپس او تجسم می‎کند که چطور در شب یک یهودی با تعداد زیادی چمدان سوار قطار می‎شود، یک محل برای نشستن جستجو می‎کند و ناگهان متوجه انسانی می‎شود که بر روی نیمکت دراز کشیده و خود را با <استاندارد> پوشانده است ...
یهودیِ بیچاره فکر خواهد کرد: <یک مسیحی محترم و یک دشمن بدِ یهودیان، شاید هم خودِ کروشیوان شخصاً ...> بنابراین او دوباره با چمدان‎هایش سریع برخواهد گشت و سه بار استفراغ خواهد کرد؛ ماکس اما مانند یک گراف دراز کشیده بر روی نیمکت باقی خواهد ماند. ها، ها، ها!
اما شماها می‎دانید یک انسان که خوب خورده و نوشیده، یک سیگاربرگِ خوب کشیده و در اواخر شب مانند یک گراف بر روی نیمکت دراز کشیده است به تدریج در یک خواب سبک و در آخر در یک خواب عمیق غرق می‎گردد. هیس! ساکت! قهرمان ما ماکس برلند مسافری که از ووج به مسکو و از مسکو به ووج سفر می‎کند کاملاً تنها بر رویِ نیمکت دراز کشیده است، پوشیده شده با <استاندارد> و به آرامی خوابیده است. ما نمی‎خواهیم مزاحم او شویم.
ماکس برلند البته یک یهودیِ باهوش است، اما این بار متفاوت‎تر از آنچه او تصور می‎کرد بود.
یک مسافر نفس نفس زنان با چمدان وارد کوپه می‎شود، یک مرد چاقِ قوی. او خود را به ماکس نزدیک می‎سازد، او را تماشا می‎کند و متوجه <استاندارد>ی که ماکس را پوشانده بود می‎شود، اما او نه سه بار استفراغ می‎کند و نه از کوپه خارج می‎شود. او به این انسانِ عجیب، به این انسانِ ضد یهود با بینیِ یهودی دقیق نگاه می‌کند. زیرا روزنامه از صورت ماکس به پائین سُر خورده بود، و افتضاح، یعنی بینی در تمامِ شکوه و جلالش از زیر روزنامه بیرون زده بود.
مسافر جدید مدتی با چهرۀ خندان توقف می‎کند، چمدانش را بر روی نیمکت مقابل قرار می‎دهد، دوباره از قطار پیاده می‎شود و پس از مدتی با یک شماره از <استاندارد> در دست داخل کوپه می‎شود. سپس چمدانش را باز می‎کند، یک بالش، کفش خانه و یک شیشۀ کوچک اُدکلن خارج می‎سازد و پس از به پا کردن کفشِ خانه راحت بر روی نیمکت دراز می‎کشد، یک سیگاربرگ روشن می‎کند و مشغول خواندن <استاندارد> می‎شود. تا اینکه اول یک چشم و بعد چشم دیگرش بسته می‎شود و او در خواب سبکی غرق می‎گردد. او خیلی زود شروع می‎کند به خُر و پُف کردن و بریده نفس کشیدن، همانطور که اغلب وقتی آدم شب با قطار سفر می‎کند و واگون تکان می‎خورد و چرخ‎ها تلق تلق صدا می‎کنند اتفاق می‎افتد! ...
ما حالا می‌گذاریم هر دو مسافرِ پوشانده شده با <استاندارد> بخوابند و خواننده را با دومین مسافر آشنا می‎سازیم.
او ژنرال است ... نه یک ژنرال ارتش و همچنین نه یک فرماندار، بلکه بازرس کل، یعنی نمایندۀ یک شرکت. او نیمتچک نامیده می‎گردد ... نام کوچک او خائیم است، اما او نامش را آلبرت می‎نویسد و پتی صدایش می‎کنند ... ممکن است عجیب و غریب به نظر برسد اما به این ترتیب از یک اردک یک بوقلمون ساخته می‎شود. اما اینکه او پتی نامیده می‎گردد و بازرس کل است این واقعیت را تغییر نمی‎دهد که او یک یهودی مانند بقیۀ یهودیان است، که او یهودیان را دوست دارد و در روز شباتِ یهودی مشتاق ماهی‎های یهودی، زن‎های یهودی و حکایات یهودی است.
پتی نیمتچک بخاطر حکایات یهودی‎اش معروف است. اما آدم اجازه ندارد اطمینان دادن هر باره‎اش به اینکه او خود حکایات مربوطه را تجربه کرده است به معنای واقعی کلمه قبول کند، حتی اگر سوگند یاد کند: زیرا او فراموش می‎کند که او آن حکایت را هر بار در یک محل دیگر تجربه کرده است. پتی نیمتچک حقیقت را همیشه دقیق نمی‎گوید، او گاهی اوقات دوست دارد کمی غلو کند، با اجازه باید بگویم که او آنطور که پیش ما می‎گویند یک دروغگو است. شماها اجازه ندارید برنجید اگر ما خودمان را یک کم خشن بیان می‎کنیم، در واقع لازم بود که فقط گفته شود او نماینده یک شرکت است؛ زیرا آنچه نماینده یک شرکت می‌تواند باشد را شماها خودتان می‎دانید.
حالا ما بازرس کل پتی نیمتچکْ این ضد یهود شمارۀ 2 را به حال خود رها می‎سازیم و به نزد ماکس برلندِ مسافرْ ضد یهود شمارۀ 1 بازمی‎گردیم.
*
ماکس برلند شبِ بدی داشت. غذاهای خورده شده در بوفۀ سکوی ایستگاهِ راه‎آهن مقصر بودند، زیرا عجیب‎ترین و گیج کننده‎ترین رویاها از مغزش می‎گذشتند. برای مثال به نظرش می‎رسید که او ماکس برلند نیست بلکه آقای کروشیوان ناشرِ <استاندارد> است، و او با قطار به سفر نمی‎رود بلکه بر روی یک خوک سفر می‎کند و از دوردست یک ناله و شیون می‎شنود: کی‌ـ‌شی‌ـ‌نو. یک نسیم نرم در گوش‎هایش زوزه می‎کشید، او صدای خش‎خش برگ‎ها را می‌شنید؛ او می‎خواست چشم‎هایش را باز کند اما موفق نمی‎گشت، او دستش را به سمت بینی‎اش می‎برد اما بینی آنجا نبود، بینی بدون ردِ پائی ناپدید شده بود؛ او بجای بینی <استاندارد> را لمس می‎کند. او نمی‎دانست که کجا است. او می‎خواست خود را حرکت دهد اما نمی‎توانست، او می‎خواست فریاد بکشد اما نمی‎توانست. او به خوبی می‎دانست که خواب می‎بیند اما نمی‎توانست بر خواب غلبه کند. او در عذابی وحشتناک و با کابوسی سنگین بر روی سینهْ درمانده آنجا دراز کشیده بود. او احساس می‎کرد که نیروهایش ناپدید می‎گردند. عاقبت به خود یک حرکت تند می‎دهد و یک آهِ آهسته می‎کشد که آن را بجز خودش هیچکس نمی‎شنود. سپس او یکی از چشم‎ها را نیمه‎باز می‎کند و متوجه یک پرتو نور و یک اندام انسانی می‎شود که مانند خود او بر روی نیمکت دراز کشیده و <استاندارد> او را پوشانده بود ... ماکسِ ما از وحشت در هم مچاله می‎شود. طوری بود که انگار او خودش را بر روی نیمکت دیگر می‎بیند، اما برایش مبهم بود که چرا او می‎تواند آنجا قرار داشته باشد، و چطور یک انسان می‌تواند خود را بدون آینه ببیند ... او احساس می‎کرد که موهای بدنش سیخ می‎شوند و یک رگبار سرد از سر تا پایش را کاملاً خیس می‎سازد.
او به تدریج افکارش را جمع می‎کند و می‎فهمد مردی که بر روی نیمکت مقابل دراز کشیده است نه خود او بلکه کس دیگری می‎باشد. اما او هنوز هم نمی‎توانست به خودش توضیح دهد که مردِ مسافر به چه نحو به کوپۀ او داخل گشته و چرا خود را اتفاقاً با <استاندارد> پوشانده است.
این چه می‎توانست معنی دهد؟
او خود را حرکت می‌دهد و روزنامه‌اش خش‌خش می‌کند؛ در همان لحظه می‎شنود که مسافرِ دراز کشیده بر روی نیمکتِ مقابل هم خود را تکان می‎دهد و روزنامۀ او هم خش‎خش می‎کند. ماکس خاموش به مسافر نگاه می‎کند و متوجه می‎شود که مردِ مسافر هم لبخند زنان او را تماشا می‎کند.
به این ترتیب هر دو ضد یهودِ ما در مقابل هم دراز کشیده بودند و ساکت به همدیگر زل می‎زدند. گرچه آنها هر دو کنجکاو بودند بدانند که آن دیگری چه کسی‎ست اما خود را به سکوت کردن مجبور می‎ساختند. ناگهان یک فکر هوشمندانه به ذهن پتی می‎رسد: او ملودیِ یک ترانۀ مشهور یهودی را آهسته با سوت می‌زند:
"در اجاق آتش می‎سوزد ..."
ماکس آهسته با سوت او را همراهی می‎کند:
"در اتاقِ کوچک هوا بسیار گرم است."
حالا هر دو مردِ پوشانده شده توسط <استاندارد> بلند می‎شوند و دست همدیگر را می‎فشرند.
"شالوم علیخم!"
"علیخم شالوم!"
 
چاقوی کوچک
"تو نباید دزدی کنی!"
گوش کنید، من می‎خواهم داستانی از یک چاقوی کوچک تعریف کنم، یک داستان واقعی که خودم تجربه کرده‎ام.
من به هیچ‌چیز در جهان مانند داشتن یک چاقوی کوچک، یک چاقوی کوچکِ مخصوص به خود رغبت نداشتم. بزرگ‎ترین آرزویم در این جهان داشتن یک چاقوی کوچک بود. چاقوی کوچک باید در جیبم قرار داشته باشد، ــ برای اینکه هر وقت مایل باشم آن را بیرون بیاورم و با آن هرچه بخواهم ببُرم، ــ برای اینکه همۀ همکلاسی‎هایم بدانند که من یک چاقو دارم!
هنگامیکه من به کلاس اول رفته بودم معلمم فوسِل بود و من در این زمان صاحب یک چاقوی کوچک بودم، یعنی چیزی شبیه به یک چاقوی کوچک. من به تنهائی آن را برای خودم ساختم، به این شکل که یک پَر از غاز کَندم، یک سر آن را قطع و سر دیگر را تیز کردم و به خودم چنین تلقین نمودم که آن یک چاقوی کوچک است و می‎شود با آن کاغذ بُرید.
پدرم یک مرد بیمار با صورتی زرد و پژمرده و سرفۀ دائمیْ با صدائی گرفته از من می‌پرسد: "لعنت بر شیطان، این چه پَری است! چرا چنین پَری را با خودت به اطراف می‎بری؟ یک بازی جدید با پَر غاز!" بعد سرفه می‎کند: اوهو، اوهو!
مادرم یک زن کوچک اندام با یک پارچه ابریشمی بر روی سر به او پاسخ می‎دهد: "بازی کردن بچه چه مزاحمتی برای تو دارد؟ فقط به این خاطر که خودت را عصبانی کنی!"
دیرتر، زمانیکه من شمردن و پنج کتاب موسی را آموختم صاحب یک چاقوی کوچک تقریباً واقعی بودم، یک چاقوی کوچکی که خودم ساخته بودم. من یک قطعه فلز از دامن ژپونِ مادرم برداشتم و آن را کاملاً فنی در یک قطعه چوب نشاندم. فلز را با لبۀ یک گلدان تیز کردم و در این حال تمام انگشت‎هایم زخمی شدند.
پدر فریاد می‎کشد: "ببین، ببین که چطور خونریزی می‎کند" و در این حال انگشتانم را با چنان خشمی در چنگ می‌گیرد که آدم صدای استخوان‎ها را می‎شنید. "یک پسربچۀ خوب! اوهو، اوهو!"
مادر فریاد می‎زند: "آه، باور کردنی نیست!" بعد چاقوی کوچکم را برمی‎دارد و بدون آنکه به گریستنم توجه کند آن را در اجاق می‎اندازد. حالا جریان به پایان رسیده بود! آه وای بر من!
اما بزودی پس از آن یک چاقوی کوچک دیگر به دست آوردم، یک چاقوی کوچکِ کاملاً واقعی، با یک دستۀ چوبی گِرد، مانند یک بشکه، و یک تیغۀ پهن که می‎توانست باز و بسته شود. آیا می‎خواهید بدانید که چطور این چاقوی کوچک را به دست آوردم؟ من کوپک‎هایم را که برای غذای ظهر به من می‎دادند پس‎انداز کردم و آن را از یکی از همشاگردی‎هایم خریدم: سه و نیم کوپک به او نقد پرداختم و سه کوپک به او بدهکار شدم.
آه، این چاقوی کوچک برایم چه عزیز و ارزشمند بود! وقتی گرسنه، خسته، خواب‎آلود و کتک خورده از مدرسه به خانه می‎آمدم، (ــ من تازه شروع کرده بودم در پیش <موتل، فرشتۀ مرگ> به یادگیری تلمود: "یگ گاو نر به یک گاو ماده لگد می‎زند" و چون یک گاو نر به گاو ماده لگد زده بود باید من کشیده بخورم ــ) بنابراین وقتی من کتک‌خورده از مدرسه می‎آمدم اولین کاری که می‎کردم بیرون کشیدنِ چاقوی کوچک از زیر کمدِ سیاه رنگ بود. چون من اجازه نداشتم آن را با خود به مدرسه ببرم بنابراین چاقو تمام روز آنجا زیر کمد قرار داشت؛ در خانه اما کسی اجازه نداشت به هیچوجه بداند که من صاحب یک چاقو هستم. من ابتدا یک ورق کاغذ را با آن می‎بریدم، سپس یک کاه را، عاقبت نانم را در تکه‎های کاملاً کوچکی می‎بریدم، بعد نوک چاقو را در تکۀ کوچک نان فرو می‎کردم و آن را داخل دهان قرار می‎دادم.
قبل از رفتن به رختخواب چاقوی کوچک را تمیز می‎کردم و می‎سابیدم، و با تف کردن بر روی سنگِ چاقو‎ـ‎تیز‎ـ‎کنی‎ای که در انبارمان پیدا کرده بودم با دقت مشغول تیز کردن تیغۀ آن می‎گشتم ...
پدر، با یک کلاه کیپا بر سر نشسته بود، کتاب می‎خواند و سرفه می‎کرد. سرفه می‎کرد و کتاب می‎خواند.
مادر در آشپزخانه مشغول پختن نان روزِ شبات بود. من نمی‎گذاشتم مزاحم تیز کردن چاقویم شوند. ناگهان پدرم مانند از یک خواب عمیق بیدار می‎گردد.
"چه چیز آنجا صدا می‎کند؟ چه کسی آنجا در روزِ شبات کار می‎کند؟ تو آنجا چکار می‎کنی شیطانِ رذل!"
او به سمت من می‎آید، خود را بر روی سنگِ چاقو‎ـ‎تیز‎ـ‎کنی‎ام خم می‎سازد، گوشم را می‎گیرد و شروع می‎کند به سرفه کردن.
پدر می‎گوید: "آهان! فهمیدم! تو یک چاقوی کوچک داری! که اینطور! که اینطور!" و چاقو و چاقو‎ـ‎تیز‎ـ‎کنی را از من می‎گیرد. "آدم بی‎شرم! برای خواندن یک کتاب تنبل است! اوهو، اوهو، اوهو ..."
من شروع می‎کنم با صدای بلند به گریه کردن. در این وقت پدرم چند کشیده به من می‎زند و مادر با آستین‎های بالا زده و فریادکشان از آشپزخانه با عجله می‎آید.
"ایست! ایست! چه اتفاقی افتاده است؟ چرا او را می‎زنی؟ به خاطر خدا! از بچه چه می‎خواهی؟ وای بر من!"
پدر فریاد می‎کشد: "او با چاقو بازی می‎کند!" و شروع می‎کند به سرفه کردن. "یک بچۀ کوچک! ... یک چنین رذلی! اوهو، اوهو، اوهو ... قادر نیست یک کتاب بردارد و بخواند ... یک پسر هشت ساله ... من به تو حالی خواهم کرد ... با چاقو بازی می‎کند، آدم تن‎پرور! ... اوهو ... اوهو ... اوهو ..."
ای وای! او از جان چاقوی من چه می‎خواهد!
چرا او چنین عصبانی است؟!
تا جائیکه می‎توانم به یاد آورم پدرم تقریباً همیشه بیمار، همیشه رنگ‎پریده و زرد رنگ و همیشه خشمگین از تمام جهان بود. بخاطر کوچکترین چیزی عصبانی می‎گشت و ممکن بود مرا بکشد. شانس داشتم که مادر از من محافظت می‎کرد و مرا از دستش بیرون می‌کشید.
چاقوی کوچک من ناپدید می‎گردد، چنان اساسی ناپدید می‎گردد که من هشت روز تمام بی‎وقفه جستجو کردم و آن را نیافتم. من بخاطر چاقوی کوچکِ عزیزِ خمیده شِکلم عزا گرفتم و به تلخی گریستم. و چطور قلبم در مدرسه سنگین می‎گشت وقتی به آن فکر می‎کردم که چون یک گاو نر به یک گاو ماده لگد زده بود باید من با چهرۀ متورم و گوش‎های قرمز گشتۀ پُر دردی که مدیون معلم‎مان <موتل، فرشتۀ مرگ> بودم به خانه بازگردم. در پیش چه کسی باید پناه می‎جستم؟ ... بدون چاقوی کوچک خمیده شِکلم آدم تَرک گشته‎ای بودم! درمانده مانند یک بچۀ یتیم! وقتی شب‎ها از مدرسه می‎آمدم و به رختخواب می‎رفتم هیچ انسانی اشگ‎هائی را که پنهانی می‎ریختم نمی‎دید. من در سکوت می‎گریستم، چشمانم را خشک می‎کردم و می‎خوابیدم. صبح روز بعد دوباره به مدرسه می‎رفتم، دوباره داستانِ گاو نری که به گاو ماده لگد زده بود پیش می‎آمد، دوباره از <موتل، فرشتۀ مرگ> کتک می‎خوردم، دوباره صدای سرفۀ پدر و لعنت کردن مادر می‎آمد. هیچ لحظۀ آزادی، هیچ چهرۀ بشاشی، هیچ لبخندی، ... و نه حتی یک صورت خندان! ــ بدبخت و تَرک گشته در تمام جهان!
*
از آن زمان یکسال یا یکسال و نیم می‎گذرد ... من چاقوی خمیده شکل را تقریباً بطور کامل فراموش کرده بودم. اما به نظر می‎رسید برایم از آسمان چنین معین شده بود که در طول تمام دوران کودکی‎ام بخاطر چاقوی کوچک رنج ببرم. زیرا بخاطرِ بدشانسی من یک چاقوی دیگر ظاهر می‎شود، یک چاقوی کاملاً نو، یک چیز گرانبها، خدای من یک چاقوی باشکوهِ دو تیغه، از فولادی گرانبها، تیز مانند یک چاقوی سلاخی، با یک دستۀ برنجی و یک سرِ کوچکِ استخوانی سفید که با میخ‎های برنجیِ سرخ پَرچ شده محکم وصل شده بود ... من به شما می‎گویم، یک قطعۀ ارزشمند، یک چاقوی زولینگِ واقعی.
چگونه من به یک چنین چاقوی گرانبهائی که بسیار کم با کلبۀ فقیرانه‎ام مناسبت داشت رسیدم؟ بله این یک داستان است، ... یک داستان غم‎انگیز اما زیبا! لطفاً با عقل‎تان گوش کنید!
شما می‎توانید تصور کنید که مستأجر یهودی/آلمانیِ ریش تراشیدۀ ما آقای هرتس هرتسن‎هرتسِ پیمانکار چه تأثیری بر من می‎گذاشت ... او با زبان ییدیش صحبت می‌کرد اما کلاه کیپا بر سر نمی‎گذاشت، ریشش را می‎تراشید و طره مویِ بلند و آویزانِ کنار گوش نداشت. با اجازه باید بگویم که او بجای کتِ دراز یهودی کت کوتاه می‎پوشید. من از شما می‎پرسم، آیا این ممکن بود که وقتی <غیر یهودیِ یهودی> یا <یهودیِ غیر یهودی> با من فقط با زبان ییدیش صحبت می‎کرد، یک ییدیش عجیب و غریبْ من به خنده نیفتم.
او یک روز از من می‎پرسد: "خب، پسر عزیز، قرار است در این هفته چه بیاموزید؟"
"ها، ها، ها!" من شروع می‎کنم به خندیدن و دستم را در برابر صورتم نگاه می‎دارم.
"خب بگو پسرم، حالا چه بخشی را می‎آموزید؟"
"ها، ها، ها! ... بخش <بالاک پادشاهِ شهر کوچک موأب> را" و در حال منفجر شدن از خنده فرار می‎کنم.
این در آغاز رخ داد، هنگامیکه من او را هنوز کم می‎شناختم. اما دیرتر وقتی من با مرد آلمانی آقای هرتس هرتسن‎هرتس خوب آشنا شدم، ــ او بیشتر از یکسال در خانۀ ما زندگی می‎کرد ــ چنان به او علاقه‎مند گشتم که دیگر نماز نخواندن و با دست‎های نشسته غذا خوردنش برایم اهمیتی نداشت. در ابتدا اصلاً نمی‎توانستم درک کنم که او اجازه زندگی کردن دارد، که چطور خدا او را در جهان تحمل می‌کند، چرا او هنگام غذا خوردن خفه نمی‎شود، چرا موهایش از سرِ بدون کلاهِ کیپا نمی‎ریزد. من از دهان معلمم <موتل، فرشتۀ مرگ> شنیدم که مرد یهودی/آلمانی برای مجازات گناهان قبلی‎اش برای دومین بار بدنیا آمده است، یعنی، مرد یهودیِ لعنتی پس از مرگ دوباره زنده شده و به یک آلمانی تبدیل گشته بود، تا شاید دیرتر به یک گرگ، یک گاو، یک اسب یا حتی به یک اردک تبدیل شود ... بله، به یک اردک ...
من اما به خود گفتم: "ها، ها! یک داستان زیبا!" اما در واقع برای مرد آلمانی احساس تأسف می‎کردم. فقط یک چیز را درک نمی‌کردم: چرا پدرم که مردی واقعاً متدین بود برای این مرد آلمانی حرمت خاصی قائل می‌گشت و به چه خاطر تمام یهودی‎هائی که پیش ما می‎آمدند با او چنین با احترام  فراوان رفتار می‎کردند.
آنها می‎گفتند: "صلح بر شما، آقای هرتس هرتسن‎هرتس! خوش آمدید، آقای هرتس هرتسن‌هرتس! بفرمائید بنشینید، آقای هرتس هرتسن‎هرتس."
من یک بار از پدرم در این مورد پرسیدم، اما او من را به بیرون هُل داد و گفت:
"برو گمشو، این به تو ربطی نداره! چرا اینجا می‎خزی شیطانِ رذل! آیا نمی‎تونی یک کتاب برداری و بخوانی؟ اوهو، اوهو، اوهو ..."
دوباره یک کتاب! خدایا، خدای من! اما من هم می‎خواستم بدانم که در خانه چه می‌گذرد. بنابراین به اتاق بزرگ می‎روم، به گوشه‎ای می‎خزم و استراق‌سمع می‎کنم؛ من می‎شنیدم که چطور آقای هرتس هرتسن‎هرتس بلند می‎خندید، من می‎دیدم که چطور او سیگاربرگِ کلفت و سیاهی می‎کشید. ناگهان پدرم به سمت من می‎آید و یک کشیده به من می‎زند.
"تو دوباره اینجائی، تو آدم تنبل بیکار! از تو آدم رذلِ بی‎خدا چه باید بار بیاید! ای وای، از تو چه باید بار بیاید! اوهو، اوهو، اوهو!"
آقای هرتس هرتسن‎هرتس به پشتیبانی از من دخالت می‎کند: "بگذارید اینجا بماند!" اما این هیچ کمکی نکرد. پدرم مرا از اتاق بیرون می‌کند. من یک کتاب در دست می‌گیرم، اما هرچه تلاش می‌کردم نمی‌توانستم به داخل کتاب نگاه کنم. باید چه می‎کردم؟ من از یک اتاق به اتاق دیگر می‎روم تا اینکه به زیباترین اتاقی می‌رسم که آقای هرتس هرتسن‎هرتس در آن زندگی می‎کرد. اوه، این اتاق چه عالی و زیبا بود! چراغ‎ها روشن بودند، آینه‎ها می‎درخشیدند! بر روی میز یک دوات نقره‎ای بزرگ با یک قلم زیبا قرار داشت و در کنار آن قطعات مختلف هنری از جنس بلور و در میان آن‎ها ــ یک چاقو قرار گرفته بود. اوه، چه چاقوی باشکوهی! ... چه می‌شد اگر می‎توانستم چنین چاقوئی داشته باشم! بعد چه اندازه می‎توانستم سعادتمند باشم! چه چیزهائی می‎توانستم با آن ببُرم! من می‎خواهم یک بار امتحان کنم که آیا چاقو تیز است! اوه، خیلی تیز! به این می‎گویند چاقو! ...
چاقو را در دست نگاه می‌دارم، بعد از بررسی کامل سعی می‌کنم برای یک لحظه آن را در جیب قرار دهم. دستم می‎لرزید. قلبم چنان شدید می‎زد که صدای ضربانش را می‎شنیدم: تیک، تیک، تیک ... صدای قدم‎هائی می‎شنوم، قدم‎های پُر سر و صدا ... مطمئناً آقای هرتس هرتسن‎هرتس بود ... ای وای، چه باید بکنم! من اینطور فکر می‎کنم <چاقو می‎تواند در جیبم باقی بماند ... من آن را بعداً بر روی میز قرار خواهم داد>. حالا باید بروم! باید از اینجا دور شوم! فرار! دویدن!
*
هنگام شام نمی‎توانستم حتی یک لقمه بخورم. مادر سرم را لمس می‎کند، پدر با چشمان خشمگین به من نگاه می‎کند و مرا برای خوابیدن می‎فرستد ... خوابیدن؟ ... من نمی‎توانستم چشمانم را ببندم ... من مانند مُرده‎ها بودم ... باید با چاقو چه می‎کردم؟ ... چطور می‎توانستم آن را دوباره سر جایش قرار دهم؟
*
صبح روز بعد پدرم به من می‎گوید: "بیا اینجا جواهر من! آیا جائی چاقو را دیده‎ای؟" من در لحظه اول به شدت می‎ترسم. من فکر می‎کردم که همۀ مردم از جریان خبردار شده‎اند. تقریباً می‎توانستم خودم را لو دهم و می‎خواستم بگویم: <چاقو؟ اینجاست!> اما گلویم به معنای واقعی به هم فشرده شده بود، و من لرزان جواب می‎دهم:
"چه چاقوئی؟ ... کجا؟"
پدرم از من تقلید می‎کند: "چه چاقوئی؟ ... کجا؟ چه چاقوئی؟ ... کجا؟ ... چاقوی طلائی ... چاقوی مهمانمان ... تو آدم بی‌شرم! تو آدم مشمئزکننده! ... اوهو، اوهو، اوهو ..."
مادرم خود را دخالت می‎دهد: "چه چیزی از بچه می‎خواهی! بچه هیچ خبری ندارد، و تو او را با چاقو به سرگیجه می‎ندازی!"
پدرم خشمگین پاسخ می‎دهد: "یعنی چه او از چاقو بی‎خبر است! او تمام صبح شنیده است که چطور از چاقو صحبت می‎شود، از هیچ‌چیز دیگر بجز از چاقو ... تمام اتاق را برای پیدا کردن چاقو جستجو کرده‎اند و او می‎پرسد: چه چاقوئی؟ کجا؟ ... برو حالا، خودت را بشور، تو آدم به درد نخور! تو آدم رذلِ بی‎خدا! ... اوهو، اوهو، اوهو ..."
خدای عزیز من از تو سپاسگزارم که مرا تفتیش نکردند ... اما بعد چه باید بشود؟ ... باید چاقو را در جای خوبی پنهان کرد ... اما کجا ... می‎دانم ... در اتاق زیر شیروانی ... من سریع آن را از جیب خارج می‎سازم و داخل چکمه‎ام سُر می‎دهم ... من صبحانه‎ام را می‎خورم، اما نمی‎دانستم چه می‎خورم ... لقمه در گلویم گیر کرده بود.
پدر از من می‎پرسد: "چرا اینطور با عجله می‎خوری، رذلِ لعنتی!"
من پاسخ می‎دهم: "من باید به مدرسه بروم" و احساس می‎کنم که صورتم مانند آتش سرخ شده است.
پدر می‎غرد: "ناگهان زرنگ شده است! محصل کوشا را نگاه کنید!" و خشمگین به من نگاه می‎کند.
عاقبت صبحانه را به پائین قورت می‌دهم و دعایم را می‌خوانم.
پدر دوباره می‎پرسد: "خب، پس چرا به مدرسه نمی‎روی دانشمند؟"
مادر اظهار نظر می‎کند: "چرا او را هُل می‎کنی؟ بگذار بچه یک لحظه استراحت کند."
اما من در این بین در اتاق زیرشیروانی بودم ... حالا چاقوی سفید در تهِ اتاق در زیر شاه‎تیر قرار داشت ... چاقو آنجا قرار داشت و ساکت بود.
"تو در اتاق زیرشیروانی چکار می‎کنی، تو آدم بی‌شرم، تو رذل، تو بردۀ هیزم‌شکن! اوهو، اوهو، اوهو!"
من پاسخ می‎دهم: "من اینجا چیزی جستجو می‎کنم" و تقریباً نزدیک بود که از وحشت از آن بالا به پائین سقوط کنم.
"چیزی؟ ... یعنی چه؟ ... این چیز چه می‎تواند باشد؟"
من با لکنت می‎گویم: "یک ... ک‎ـ‎ت‎ـ‎اب ... یک کت‎ـ‎ابِ ق‎ق‎ق‎ـ‎دیمی ت‎ت‎ت‎تل‎ـ‎موود ..."
"چی؟ ... یک کتاب تلمود در اتاق زیرشیروانی؟ تو آدم سرکش! بیا پائین تا به خدمتت برسم! ... تو بردۀ مهتر، آدم به درد نخور! اوهو ... اوهو ... اوهو ..."
من دیگر به خشم پدر هیچ اهمیتی نمی‎دادم، من فقط از ترس می‎لرزیدم نکند بتوانند چاقو را پیدا کنند. چه کسی می‎داند، شاید از قضا امروز بخواهند رخت‎های شسته شده را اینجا آویزان کنند ... من فکر می‎کردم <باید چاقو را دوباره بردارم و یک محل دیگر برای مخفی کردن جستجو کنم!> من در حال لرزیدن پائین می‎آیم؛ به نظر می‎رسید که هر نگاه پدرم می‎خواست بگوید که همه‌چیز را می‎داند و من انتظار می‎کشیدم که او لحظۀ بعد از چاقو بپرسد ... یک مخفیگاه به نظرم می‎رسد، یک محلِ عالی! ... کجا؟ ... در زیر خاک ... من می‎خواستم آن را در کنار دیوار چال کنم و محل را برای شناسائی با کاه بپوشانم.
پس از بازگشت از مدرسه به حیاط می‎روم و با احتیاط چاقو را از جیبم خارج می‎سازم. اما هنوز چاقو را درست و حسابی نگاه نکرده بودم که فریاد پدر را می‎شنوم:
"پس کجا هستی؟ چرا نمی‎روی دعا کنی، تو درشکه‎چی، تو حمال! اوهو ... اوهو ... اوهو ..."
هرچه هم زیاد پدرم مرا آزار و شکنجه می‎داد، هرچه هم زیاد معلم من را ضرب و شتم می‎کرد، اما تمام اینها در مقایسۀ با احساسِ شادی‌ای که پس از بازگشتِ از مدرسه و دیدنِ چاقو هیچ بودند. اما این لذت متأسفانه با غم و اندوه همراه، توسط افکارِ غمگین تلخ و توسطِ وحشت آشفته گشته بود.
*
تابستان بود. خورشید پائین می‎رفت، هوا خنکتر شده بود، چمن رایحۀ خوش پخش می‎کرد، قورباغه‎ها آواز می‎خواندند، و در آسمان تعدادی ابرهای بدون باران طوریکه انگار می‎خواهند ماه را ببلعند از کنارش در حرکت بودند. ماهِ سفیدِ نقره‎ای هر لحظه ناپدید و دوباره ظاهر می‎گشت. با وجود آنکه آرام در یک محل ایستاده بودْ اما به نظر می‎رسید که انگار در حرکت است.
پدر بر روی چمن می‎نشیند، با یک پیژامای نازک، نیمه لخت، یک پارچۀ سفید بر روی بدن. او یک دست را بر روی سینه نگهداشته بود و با دست دیگر زمین را چنگ می‎انداخت، در این حال به آسمانِ بدونِ ستاره نگاه می‎انداخت و سرفه می‎کرد. صورتش در زیر نور ماه مانند مُرده‎ها دیده می‎گشت. او بدون کوچکترین حدس زدنی درست جائی نشسته بود که چاقو چال شده بود. اوه، اگر او آن را می‎دانست چه می‎گفت! ... چه بلائی به سر من می‎آمد! ...
من در سکوت فکر می‎کردم <آه! تو چاقویِ خمیده شکلم را دورانداختی، حالا یک چاقوی بهتر دارم، یک چاقوی زیباتر ... تو روی آن نشسته‎ای و از آن کاملاً بی‌خبری ... آه، پدر، پدر! ...>
پدر عصبانی به من می‎گوید: "چرا تو مانند گربه‎ها به من خیره شدی! چرا مانند یک مردِ خوب دست به سینه گذاشته و آنجا نشستی! نمی‎تونی کاری برای انجام دادن پیدا کنی؟ و آیا دعای شب را به پایان رساندی؟ پسربچۀ بدذات! نمی‎خواهی کاری انجام بدهی؟ ..."
اینکه او مرا پسربچۀ بدذات نامید نشانۀ این بود که عصبانیتش خیلی بزرگ نیست، برعکس، این نشانۀ این بود که دارای خلق و خوی خوبی است. آیا این یک معجزه بود؟! آیا آدم اصلاً می‎تواند در چنین شبِ باشکوهِ تابستانی عصبانی باشد، زمانیکه همه برای هوایِ گرم و تازه بیرون می‎روند، هوای نرم باشکوه؟! همۀ انسان‎ها بیرون بودند: پدر، مادر و بچه‎های کوچکتر که در شن و ماسه بازی می‌کردند.
آقای هرتس هرتسن‎هرتس در حیاط قدم می‎زد، بدون کلاه کیپا بر سر، در حال کشیدن سیگاربرگ، در حال خواندن یک ترانۀ آلمانی؛ او به من نگاه می‎کرد و لبخند می‎زد، احتمالاً چون پدر مرا مدام به کاری وامی‎داشت. من اما به همه می‎خندیدم. بزودی بقیه برای خواب خواهند رفت، سپس می‎خواستم پنهانی به حیاط بروم ــ من در راهرو می‎خوابیدم، زیرا گرمای اتاق غیرقابل تحمل بود ــ و با چاقویم بازی کنم.
عاقبت همه می‎خوابند. در اطراف سکوت برقرار بود. من آهسته از جا بلند می‎شوم و مخفیانه مانند یک گربه چهار دست و پا به حیاط می‎خزم. شب آرام و هوا خنک و با طراوت بود. من با احتیاط به سمت محلی که چاقو چال شده بود می‎خزم، پس از حفر زمین در نور ماه به چاقو نگاه می‎کنم. چاقو مانند طلا و الماس می‎درخشید ... من چشمانم را بالا می‎برم و می‎بینم که چطور ماه از آن بالا به من و به چاقو نگاه می‎کند. چرا ماه اینطور به من نگاه می‎کرد؟ ... من خودم را می‎چرخانم ــ او همچنان به من نگاه می‎کرد؛ من چاقو را زیر پیراهنم مخفی می‎کنم ــ او همچنان به من نگاه می‎کرد؛ ماه مطمئناً می‎دانست آن چه چاقوئی بود و من آن را از کجا برداشته‎ام. من آن را دزدیده بودم. این کلمۀ وحشتناک از زمانیکه من صاحب چاقو بودم برای اولین بار به ذهنم آمد: "دزدیدن" بنابراین من یک دزد بودم، یک دزد عادی. در کتاب مقدس در ده فرمان با حروف بزرگ  نوشته شده است:
"تو نباید دزدی کنی."
و من دزدی کرده بودم. با فردی مانند من در جهنم چه می‎کنند؟ ای وای، دستم را که دزدی کرده است قطع خواهند کرد! با میله‎های آهنیِ آتشین مرا شلاق خواهند زد! مرا به سیخ می‎کشند و کباب می‎کنند! تا ابد، تا ابد سوزانده خواهم گشت ... من باید چاقو را پس بدهم ... من باید آن را دوباره سر جایش بگذارم ... آدم اجازه ندارد یک چاقویِ دزدیده شده را نگهدارد ... فردا آن را دوباره در محل قبلی‎اش قرار خواهم داد ...
پس از این فکر چاقو را در جیب پیراهنم مخفی می‎سازم و احساس می‎کنم که چطور چاقو من را می‎سوزاند ... یا اینکه بهتر است تا فردا دوباره آن را در خاک چال کنم؟ ... ماه از آن بالا به من نگاه می‎کرد. چرا او اینطور نگاه می‎کرد؟ ... ماه همه‌چیز را دیده بود ... او یک شاهد است ... من با احتیاط دوباره به خانه می‎خزم، به سمت محل خوابم می‌روم و دراز می‌کشم. اما نمی‎توانستم بخوابم. من از یک پهلو به پهلوی دیگر می‎غلطیدم و خواب را نمی‎یافتم ... ابتدا پس از روشن شدن هوا به خواب می‎روم. من از ماه خواب می‎بینم، از میله آهنیِ آتشین و از چاقو. صبح پس از بیدار گشتن با حرارت نماز می‎خوانم، صبحانه را به سرعت بر روی یک پا ایستاده می‌بلعم و با عجله به مدرسه می‌روم.
پدر می‎گوید: "چرا برای رفتن به مدرسه عجله می‌کنی؟ چه چیز باعث این عجله شده است؟ اگر دیرتر بروی چیزی از دست نمی‌دهی! دعایت را درست و حسابی و بدون آنکه کلمات را جا بیندازی بخوان! برای ورجه وورجه کردن وقت کافی داری، تو بدجنس، تو مرتد! اوهو، اوهو، اوهو ..."
*
"چرا دیر آمدی؟ به اطرافت نگاه کن!" معلمم من را نگاه می‎دارد و با انگشت دوستم بریل پسر روتکوپف را نشان می‎دهد. او با سر به زیر انداخته در گوشۀ اتاق ایستاده بود. معلم به من می‎گوید: "می‎بینی آدم بی‎ارزش. به یاد داشته باش، او از امروز به بعد دیگر مانند همیشه <بریل روتکوپف> نامیده نمی‎شود، بلکه او از حالا به بعد یک نام زیباتری به دست می‎آورد: <بریلِ دزد>. بچه‎ها همه با هم بلند بگید: بریلِ دزد! بریلِ دزد!"
معلم این کلمات را با لحن کشداری بیان می‌کرد، دانش‎آموزان دسته‎جمعی فریاد می‎زنند: "بریلِ دزد! بریلِ دزد!"
من منجمد شده بودم، یک لرزش تمام بدنم را متشنج می‎سازد ... من نمی‎دانستم که این باید چه معنی می‎داد.
معلم من را مخاطب قرار می‎دهد: "تو پسربچۀ بدذات، چرا سکوت کردی؟" و در همان لحظه بطور غیرمنتظره یک کشیده به من می‎زند. "چرا تو سکوت می‎کنی، تو مرتد! نمی‎شنوی که همه می‎خوانند! تو هم بخوان: بریلِ دزد! بریلِ دزد!"
دست‎ها و پاهایم می‎لرزیدند، دندان‎هایم به همدیگر می‎خوردند، و  من می‌خوانم: "بریلِ دزد!"
معلم فریاد می‎زند: "بلندتر، تو بی‎دست و پا! قوی‎تر! قوی‎تر!"
من و گروه کُر با صداهای مختلف می‌خوانیم: "بریلِ دزد! بریلِ دزد!"
معلم ناگهان فریاد می‎کشد: "هیششششششش! ساکت!" و با دست بر روی میز می‎کوبد و با کشیدن کلمات می‎گوید: "ساکت! حالا به <حکم دادن> می‎رسیم!"
او با کشیدنِ کلمات می‎پرسد: "خب، بریل، دزد، بیا اینجا، پسرم! سریع‎تر! حرکت کن! بگو ببینم پسرم، تو را چه می‎نامند؟"
"بریل."
او سؤالش را تکرار می‌کند: "چه می‎نامند؟"
"بریل ... بریلِ ... دزد ..."
"خب، پسر عزیزم، بنابراین تو یک پسر خوب هستی. و حالا، بریل باید سالم باشد و اعضای قوی‎ای داشته باشد، لطفاً لباس‎هایت را بکَن ... خب ... سریع، سریع ... من از تو خواهش می‎کنم، سریع ... خب ... بریل کوچولو، عزیزم ..."
بریل مانند تازه متولد شده‎ای لخت آنجا ایستاده بود ... چنان سفید دیده می‌گشت که انگار هیچ قطره خونی در بدن ندارد؛ هیچکدام از اعضای بدنش حرکت نمی‌کردند، او چشم‌هایش را به زیر انداخته و مانند مُرده‎ها بود.
معلم با صدای بلند و با کشیدن کلمات یکی از مسن‎ترین دانش‎آموزان را صدا می‎زند.
"هِرشلِ بزرگ سریع از پشت میزت پیش من بیا!! خب! و حالا تمام ماجرا را که بریل چطور دزد شده است از اول تا به آخر تعریف کن. بچه‎ها با دقت گوش کنید!"
هِرشلِ بزرگ شروع می‎کند به تعریف کردن از این که چگونه بریل به جعبۀ اعاناتِ <رابی مایر بال نس> که مادرش قبل از شروع شبات عادت داشت یک یا گاهی دو کوپک داخل آن بیندازد دستبرد زده است؛ که چگونه او خود را به جعبه نزدیک ساخته، که چگونه او با یک کاهِ در قیر فرو کرده کوپک‎ها را تک تک بالا می‎کشید و از جعبه خارج می‎ساخت؛ که چگونه مادرش <هایزر گولد> یک روز درِ جعبه را باز می‎کند و یک کاهِ قیری گشته درون آن می‎یابد؛ که چگونه <هایزر گولد> این را به معلم گزارش می‎کند، که چگونه بریل بلافاصله پس از اولین ضرب و شتمِ معلم اعتراف کرده بود که او یک سال تمام کوپک‎ها را از جعبۀ اعانات خارج ساخته؛ که چگونه او با پول‌ها در هر یکشنبه دو شیرینی زنجفیلی خریده است ... و غیره و غیره ...
"حالا بچه‎ها برایش حکم تعیین کنید! شماها خوب بلد هستید! شماها این کار را برای اولین بار نمی‎کنید! هر نفر از شما باید حکمش را در بارۀ کسی که کوپک‎ها را از جعبۀ اعانات دزدیده است اعلام کند. هِرشلِ کوچک! تو اول بگو، حکم کسی که کوپک‎ها را از جعبۀ اعانات دزدیده است چیست؟"
معلم سرش را به سمت یک شانه‎اش خم می‎کند، چشم‎هایش را می‎بندد و گوش راست را به سمت هِرشلِ کوچک نگاه می‎دارد.
هِرشلِ کوچک با صدای بلند پاسخ می‎دهد: "کسی که کوپک‎ها را از جعبۀ اعانات بدزدد مستحق است که تا حدِ خونین شدن کتک بخورد."
"موشِله، حکم تو در بارۀ کسی که کوپک‎ها را از جعبۀ اعانات می‎دزد چیست؟"
موشِله با صدای گریان پاسخ می‎دهد: "یک دزد؟ یک دزد که کوپک‎ها را از جعبه اعانت بردارد مستحق این مجازات است که دو نفر سرش و دو نفر پاهایش را محکم بگیرند و دو نفر با ترکه‎های در نمک خوابانده شده او را شلاق بزنند."
"توپل توتریتو! کسی که کوپک‎ها را از جعبۀ اعانات بدزد حکمش چیست؟"
کوپل کوکریکو یک پسر که <ک> و <گ> را نمی‎توانست تلفظ کند بینی‎اش را پاک می‎کند و با صدای جیغ جیغی‎اش حکم را اعلام می‎کند: "یک دزد که توپت‎ها (کوپک‌ها) را از جعبۀ اعانات بیرون می‎تشد (می‌کِشد)، مستحق این است ته (که) همۀ یهودی‌ها تاملاً  (کاملاً) نزدیت (نزدیک) او شوند و سه بار به صورتش بتویند (بگویند): تلاه‎بردار (کلاه‎بردار)، تلاه‎بردار (کلاه‎بردار)، تلاه‎بردار (کلاه‎بردار)!"
دانش‎آموزان شروع می‎کنند با صدای بلند به خندیدن. معلم مانند یک پیشنماز با انگشت‎های ضخیمش گلوی خود را می‎گیرد و طوری مرا صدا می‎زند که انگار پسر جوانی را مقابل تورات فرا می‎خواند.
"بلند شو <شولم رب نوخمز> و آخرین بخش تورات را بخوان. حُکمت را اعلام کن پسر عزیز، کسی را که کوپک‎ها را از جعبۀ اعانات می‎دزدد چطور مجازات می‎کنند؟"
من می‎خواستم پاسخ دهم اما زبانم موفق نمی‎گشت. من مانند آدم‎های تب‎زده می‎لرزیدم، گلویم به هم فشرده شده بود؛ عرق سرد مرا از بالا تا پائین پوشانده بود؛ چیزی در گوش‎هایم زوزه می‎کشید. من نه معلم را می‎دیدم نه بریل لخت و دزد را و نه دانش‎آموزان را. من فقط تعداد زیادی چاقو در برابرم می‎دیدم، تعداد بی‌شماری چاقو، چاقوی سفید، چاقوی باز شده با تیغه‎های فراوان. ماه در حال لبخند زدن و مانند یک انسان از آسمان به من نگاه می‎کرد. در سرم همه‌چیز به چرخش افتاده بود: اتاقِ درس با میز، کتاب‎ها، دانش‎آموزان، ماه که به نظر می‎رسید انگار به در آویزان است و انواع چاقوها. من احساس می‎کردم که چطور پاهایم خم می‎شوند. من می‎توانستم یک دقیقۀ دیگر به زمین بیفتم. اما من خود را با تمام نیرو نگاه می‎دارم و خودم را مجبور می‎سازم که سقوط نکنم ... نزدیک شب به خانه بازمی‎گردم و احساس می‎کردم که چگونه صورتم می‎سوزد. گونه‎هایم می‎گداختند. من می‎شنیدم که با من صحبت می‎کنند، اما نمی‎دانستم که چه گفته می‎شود. پدر صحبت می‎کرد و فحش می‎داد و مرا با کشیده تهدید می‎کرد. مادر از من به گرمی پشتیبانی می‎کرد و مانند مرغی که برای محافظت از جوجه‎ها بال‎هایش را باز می‎کند پیشبندش را جلوی من نگاه می‌داشت. من هیچ‌چیز نمی‎شنیدم، من نمی‎خواستم هیچ‌چیز بشنوم، من فقط مایل بودم که شب شود تا بتوانم ماجرایِ چاقو را به پایان برسانم. باید چکار می‎کردم؟ اعتراف می‎کردم و چاقو را پس می‎دادم؟ سپس مانند بریل مجازات می‎گشتم ... باید آن را به جائی پرتاب می‎کردم؟ سپس می‎توانستم در حین انجام این کار گرفتار شوم ... من می‎خواستم آن را دور بیندازم تا از شرّش خلاص شوم! اما به کجا می‎توانستم آن را بیندازم که پیدا نشود؟ ... بر روی بام؟ ... آدم می‎توانست صدای آن را بشنود ... در باغ؟ ... آنجا حتماً آن را پیدا می‎کردند! آه، من می‎دانم، من یک ایده دارم: من آن را در آب می‎اندازم! یک ایدۀ خوب، واقعاً! در آب! در چاهِ آبی که در حیاط قرار دارد! ... این فکر چنان مورد علاقه‎ام قرار گرفت که دیگر احتیاج نداشتم مدت درازی فکر کنم. من چاقو را برمی‎دارم و بطرف چاه آب می‎دوم ... به نظرم می‎رسید که انگار بجای چاقو چیزی منزجرکننده در دست دارم، یک موش صحرائی که می‎خواستم تا حد امکان سریع از شرش خلاص شوم. اما این باعث تأسفم بود ... یک چنین چاقویِ با ارزشی ... یک لحظه در فکر فرو می‎روم، و به نظرم می‌رسد که چیز زنده‎ای در دست نگاه داشته‎ام ... قلبم فشرده شده بود ... ای وای! ترس بر من چیره می‎شود! این چه شکنجه‎ای بود! اما من به خودم جرأت می‎دهم و ناگهان می‎گذارم چاقو از میان انگشت‎هایم در آب سُر بخورد: چاقو در آب می‎افتد. صدای ضعیفی از آب بلند می‎شود و قطرات به اطراف پاشیده می‎شوند، سپس دیگر صدای چیزی به گوش نمی‎رسید. چاقو دیگر آنجا نبود! من هنوز یک لحظه کنار چاه آب می‎مانم و گوش می‎سپارم ... هیچ صدائی به گوش نمی‎آمد! خدا را شکر، من از شر چاقو خلاص شده بودم ... با وجود آنکه قلبم به درد آمده بود ... یک چنین چاقوئی، ای وای، چه چاقوئی!
من به محل خواب شبانه‎ام می‎روم و احساس می‎کردم که چطور ماه به من نگاه می‎کند. به نظرم می‎رسید که او از همه کاری که من انجام داده بودم با خبر است. و من از راه دور یک صدا می‎شنیدم: تو با وجود تمام این کارها یک دزد هستی ... او را بگیرید! او را بزنید! او یک دزد است! یک دزد! ... من پاورچین به اتاق می‎روم، و با به خواب رفتن در رختخوابم خواب می‎بینم که می‎دوم، در نوسانم، در هوا چاقو به دست در پروازم و ماه به من نگاه می‎کند و فریاد می‎زند: "او را بگیرید! او را بزنید! او یک دزد است ... یک دزززززد!"
یک خواب طولانیِ طولانی ... یک خواب سنگینِ سنگین. آتشی در من می‎سوخت، در سرم چیزی می‎غرید؛ هرچیزی را که می‎دیدم مانند خون سرخ بود. میله‎های آتشین به بدنم شلاق می‎زدند، من در خون غلط می‎زدم. دورادورم مارها خود را به من نزدیک می‎ساختند و افعی‎ها با دهان باز می‎خواستند من را ببلعند. بلافاصله پس از آن صدای شیپور می‎شنوم: دوو! دوو‎ـ‎دوو! دوو! دوو‎ـ‎دوو! کسی بالای سرم ایستاده بود و با صدای بلند فریاد می‎کشید: بزنیدش! بزنید! او را بزنید! او یک دزد است! من خودم فریاد می‎کشیدم: ای وای! ماه را دور کنید! چاقو را دوباره به او بدهید! از بریل چه می‎خواهید! او بی‎گناه است! دزد من هستم! من!" آنچه در ادامه آمد را من دیگر نمی‎دانستم. ــ ... ...
*
من ابتدا یک چشم را باز و سپس چشم دیگر را باز می‎کنم. من کجا هستم؟ ... آنطور که به نظر می‎رسید در یک تختخواب ... من اینجا چکار می‎کنم؟ چه کسی در کنار تختخوابم بر روی یک صندلی نشسته است؟ "آه، تو هستی! مادر! مادر!" او صدایم را نمی‎شنید. "مادر! مادر! مااادر! ..." این چه معنی می‎داد؟ به نظرم می‎رسید که انگار من بلند فریاد می‎کشم ... من گوش می‎دهم ... مادرم گریه می‎کرد. کاملاً آهسته. همچنین پدر را با چهرۀ زردِ بیمار می‎دیدم. او در حال خواندن یک کتاب بود، در حال آهسته غرغر کردن و آه کشیدن. به نظر می‎رسد که من مُرده‎ام. مُرده؟ ... من ناگهان احساس می‎کنم که در اطرافم سفید می‎گردد، من یک سبُکی در سر و در اعضای بدن احساس می‎کردم؛ گوش‎هایم شروع به زنگ زدن می‎کنند، ابتدا یک گوش و سپس گوش دیگر، عاقبت من عطسه می‎کنم.
"عافیت باشد! زندگیِ طولانی ... یک نشانۀ خوب! خدا را شکر! خدا را ستایش رواست!"
"واقعاً عطسه کرد؟ خدا را شکر!"
"خدای ما بزرگ است! پسر با کمکِ خدا سالم خواهد شد!"
"دعا و ستایش خدا را رواست!"
"بگذارید مینسۀ قصاب سریع اینجا بیاید! او چشمِ بد را می‎ترساند و دور می‎سازد."
"دکتر را باید خبر کرد! دکتر را!"
"دکتر را؟ برای چه؟ چرند! <او> بهترین دکتر است! خدا تنها دکتر است! تحسین و ستایش او را رواست!"
" آقایان و خانم‎ها کمی کنار بروید! اینجا وحشتناک گرم است! به خاطر خدا کنار بروید!"
"خب من به شماها نگفتم که باید بر روی او موم بپاشیم؟! حالا چه کسی حق داشت!"
"خدا را شکر! خدایِ جاودان را ستایش رواست! آه، خدای من، ستایش و تحسین تو را رواست!"
مردم در اطرافم به هم فشار می‌آوردند، به من نگاه می‎کردند، سرم را لمس می‎کردند، یک ورد می‎خواندند، در گوشم زمزمه می‎کردند، پیشانیم را می‎لیسیدند، تُف می‎کردند و مرا زیر نظر می‎گرفتند. در دهانم سوپ گوشت می‎ریختند و کمپوت میان دندان‎هایم قرار می‎دادند. همه در حال انجام کاری به این سمت و آن سمت می‎رفتند و مانند تخم چشم از من محافظت می‎کردند. به من مانند یک کودکِ کوچک سوپ گوشت و جوجه می‎دادند و مرا تنها نمی‎گذاشتند. مادرم از کنارم تکان نمی‎خورد و تعریف کردنش قطع نمی‎گشت، برایم تعریف می‎کرد که چطور مرا بیهوش بر روی زمین پیدا کرده‎اند، که چطور من چهارده روز تمام در تبِ شدید در بستر افتاده بودم، چطور فریاد می‎کشیدم و مرتب از ضرب و شتم و چاقو رؤیاپردازی می‎کردم. مردم فکر می‎کردند که من ــ خدای نکرده ــ مُرده‎ام ... در این وقت من شروع به عطسه زدن کرده بودم، و پس از هفت بار پشت سر هم عطسه زدن از مرگ به زندگی بازگشتم.
مادرم با چشمان گریان تعریف را به پایان می‎رساند: "می‌بینی چه خدائی داریم، نامش سزاوار تحسین و ستایش است. تو می‎تونی ببینی، وقتی آدم خدا را واقعاً صدا کند سپس خدا خواهش‎ها و گریه‎هایِ گناه‎آلود ما را برآورده می‎سازد ... پدر و من اشگ‎های فراوانی ریختیم تا اینکه خدا به ما رحم کرد. چیزی نمانده بود که ما ... خدای نکرده یک فرزند از دست بدهیم ... خدا کند بجای تو من همیشه بیمار شوم! و چرا تمام اینها اتفاق افتاد؟ بخاطر یک پسر، یک دزد، یک پسر به نام بریل که معلم او را در مدرسه تا حد خونریزی ضرب و شتم کرد! ... وقتی تو از مدرسه آمدی مانند مُرده‎ها بودی ... من دعا می‎کردم خدا بجای تو همه‌چیز را به جان من اندازد ... یک چنین دزدی! یک چنین قاتلی! خدا باید جزایش بدهد! ... نه فرزندم اگر خدا به تو زندگی ببخشد و بتوانی دوباره سالم به اطراف بروی بعد ما تو را به یک معلم دیگر خواهیم داد، نه به این جلاد، به یک چنین قاتلی مانندِ این <فرشتۀ مرگ>! باید نامش ریشه کن شود!"
این آخرین خبر مرا بینهایت خوشحال می‎سازد. من مادر را در آغوش می‎گیرم و می‎بوسم.
"مادر گرانبهای عزیزم!"
پدر با احتیاط خود را به من نزدیک می‎سازد، دست بی‎رنگِ سردش را روی پشانی‎ام قرار می‎دهد و بدون کوچک‎ترین خشمی به نرمی به من می‎گوید:
"پسر تو اما ما را به وحشت انداختی! اوهو، اوهو، اوهو!"
آلمانی/یهودی یا یهودی/آلمانی، آقای هرتس هرتسن‎هرتس با یک سیگاربرگ در دهان، با صورتِ صاف اصلاح شده خود را بر روی تختخوابم خم می‎سازد، مرا نوازش می‎کند و به زبان آلمانی می‎گوید: "زیباست که تو دوباره سالم هستی!"
*
چند هفته بعد وقتی از بستر بیماری بلند شده بودم پدر مرا پیش خود می‎خواند.
"خب، پسرم، حالا به مدرسه برو، دیگه به چاقو و چیزهای مشابهِ بی‎معنی فکر نکن ... حالا وقتش رسیده که تو یک انسان بشوی. سه سال دیگر با کمک خدا به سن بلوغ می‎رسی ... تو باید تا صد و بیست سال زندگی کنی ... اوهو، اوهو اوهو! ..."
پدر با این کلماتِ شیرین مرا نزد معلم دیگری به مدرسه می‌فرستد، نزد <رب چایم کاتر>.
من چنین کلماتِ نرم و خوبی را برای اولین بار در زندگی از پدرم شنیدم. و در همان لحظه اذیت و آزارهای قبلی‎اش را، لعنت کردن‎ها و کشیده‎هایش را فراموش کردم، طوریکه انگار هرگز اتفاق نیفتاده بودند. اگر من خجالت نمی‎کشیدم او را می‎بوسیدم ... اما یک پدر را که آدم نمی‎بوسد!
مادر برای مدرسه به من یک سیبِ کامل و دو گروشنِ لهستانی می‎دهد؛ همچنین مردِ آلمانی هم چند کوپک به من هدیه می‌دهد، گونه‎ام را فشگون می‎گیرد و به زبان آلمانی می‎گوید: "پسر خوب! خیلی خوب!"
من تلمود را در دست می‎گیرم، طومار لوله‌ایِ آویزانِ کنار درِ خانه را با حرارت می‎بوسم و مانند تازه بدنیا آمده‎ای با قلبی پاک و تسکین یافته، با ذهنی روشن و آزاد، با افکاری نو، با شجاعتی تازه، صادقانه و شاد به مدرسه می‎روم. خورشید به پائین نگاه می‎کرد و با پرتوهایِ گرمش به من سلام می‎داد، یک بادِ سبک پاورچین پشتِ موهای آویزانِ کنار گوش‌هایم می‎وزید، پرنده‎ها آواز می‎خواندند ... من احساس می‎کردم به هوا صعود می‎کنم، من دلم می‎خواست می‎توانستم بدَوَم، بپرم، برقصم! ... آه چه زیبا است زندگی کردن و صادق بودن، دزد نبودن، فریبکار نبودن!
من تلمود را به قلبم می‎فشرم و با لذت و شادی به مدرسه می‎روم و به تلمود قسم می‎خورم که هرگز به وسائل دیگران دست نزنم، هرگز دزدی نکنم و هرگز دروغ نگویم، و همیشه یک انسانِ باز و صادق باشم.
 
این یک دروغ است
"شما احتمالاً به کولومیا سفر می‎کنید؟"
"شما این را از کجا می‎دانید؟"
"وقتی شما با بازرس قطار صحبت می‎کردید آن را شنیدم. آیا شما یک کولومیائی هستید، یا فقط به آنجا سفر می‎کنید؟"
"من یک کولومیائی هستم ... چطور؟"
"من همینطوری سؤال کردم ... من مایلم بدانم که آیا کولومیا یک شهر زیبا است؟"
"یک شهر زیبا یعنی چه؟ این یک شهر مانند تمام شهرهای دیگر در گالیتسین است ... یک شهر کوچک زیبا، یک شهر کوچک بسیار زیبا ..."
"منظورم این است که آیا آنجا مردم فراوان خوبی وجود دارد، منظورم آدم‎های ثروتمند است ..."
"در آنجا آدم‎های مختلفی وجود دارد، ثروتمند و فقیر، و طبق معمول بیشتر فقیر تا ثروتمند!"
"پیش ما هم درست همینطور است. در برابر هر مرد ثروتمند هزار فقیر می‎آید ... اما در کولومیا یک مرد ثروتمند به نام فینکل‎اشتاین وجود دارد."
"بله، یک فینکل‎اشتاین در کولومیا زندگی می‎کند. چطور؟ آیا او را می‎شناسید؟"
"من او را نمی‎شناسم. من فقط از او شنیده‎ام. آیا او رب شاجه نامیده نمی‎شود؟"
"بله او رب شاجه نامیده می‎شود، چطور؟"
"من همینطوری می‎پرسم. آیا این رب شاجه آنطور که گفته می‎شود واقعاً بسیار ثروتمند است؟"
"آیا مگر من آن را می‎دانم؟ من که ثروتش را ‎نشمرده‎ام. چرا اصلاً شما اینها را می‎پرسید؟ آیا بخاطر گرفتن وام می‎خواهید این را بدانید؟"
"نه، فقط همینطوری. او باید یک دختر داشته باشد."
"او سه دختر دارد. آیا بخاطر یک ازدواج است؟"
"آیا شنیده‎اید که او چه مقدار جهیزه می‎خواهد بپردازد؟"
"قضیه مربوط به جهیزه نیست، می‎فهمید، بلکه بخاطر خانه است."
"مگر چه خانه‎ای او هدایت می‎کند؟ او چگونه زندگی می‎کند؟"
"چه خانه‎ای باید او هدایت کند؟ او مانند بقیۀ مردم زندگی می‎کند. او یک خانۀ یهودی را هدایت می‎کند، یک خانۀ خوب، مؤمنانه و بسیار خوب. البته گفته می‎شود که یهودی بودن در نزد او در این اواخر ... اما این، یک دروغ است ..."
"این دروغ چه است؟"
"همه چیزهائی که مردم می‎گویند دروغ است ... شما باید بدانید که کولومیا یک شهر پُر از دروغ است."
"بنابراین تازه جالب است که آدم بداند خانه‎اش دارای چه شهرتی است."
"مردم می‎گویند که حالا در خانۀ او دیگر مانند گذشته نیست. در گذشته در زمان عیدِ پسح در خانه‎اش نان فطیر وجود داشت، او خودش هر سال دو بار پیش رابی سفر می‎کرد ... اما امروز، امروز دیگر آنطور نیست ..."
"فقط همین؟"
"بیشتر از این چه می‎خواهید؟ شاید باید او بگذارد ریش و موهایِ کنار گوش‎ها را بزنند و آشکارا گوشت خوک بخورد؟"
"وقتی شما گفتید که مردم در باره او صحبت می‎کنند، من فکر کردم خدا می‎داند که مردم چه فکر می‎کنند ... نکته اصلی این است که آیا این مرد یک انسان است، منظورم این است که آیا رب شاجه فینکل‎اشتاین یک مرد خوب و مرتب است ... منظورم این است."
"یعنی چه یک مرد خوب؟ او مانند همۀ انسان‎ها یک انسان است. یک انسان خوب. چرا باید انکار کنم؟ یک انسان بسیار خوب. البته مردم در پیش ما می‎گویند که او کمی ... اما این یک دروغ است."
"چه چیز یک دروغ است؟"
"هرچیزی که در باره او گفته می‎شود دروغ است. کولومیا شهری است که مردمِ آن دوست دارند در باره همدیگر صحبت کنند. من مایلم نیستم آنها را تکرار کنم، این شایعه معنی می‎دهد."
"وقتی شما می‎دانید که این حرف‎ها دروغ هستند بنابراین دیگر نمی‎تواند معنای شایعه بدهد!"
"مردم می‎گویند ... که او ... یک متوهم کوچک است."
"متوهم؟ ... هر یهودی یک متوهم است. آیا شما یک متوهم نیستید؟"
"یک متوهم و یک متوهم با هم یکی نیستند. مردم در باره او می‎گویند ... آیا من را می‎فهمید ... اما این یک دروغ است."
"مگر مردم در باره او چه می‎گویند؟"
"من به شما گفتم که این یک دروغ است."
"اما من مایلم این دروغی را که مردم می‎گویند بشنوم."
"مردم ادعا می‎کنند که او سه بار ورشکست شده است، ... اما این یک دروغ است، من فقط از یک بار ورشکست شدن او باخبرم."
"فقط همین؟ آیا تاجری می‎شناسید که یک بار ورشکست نشده باشد. یک تاجر تا لحظۀ برخورد با مشکل کسب و کار می‎کند؛ مُردنِ یک تاجر بدون ورشکست شدن نشان می‎دهد که او زود مُرده است. آیا اینطور نیست؟"
"ورشکست شدن داریم تا ورشکست شدن ... اما او باید یک ورشکستگی بسیار زشت انجام داده باشد، او گذاشت پول به جیب خودش بلغزد و برای جهان زبانش را خارج ساخت. می‎فهمید؟"
"اینن کار ابداً ابلهانه نیست ... دیگر چه؟"
"بیشتر از این چه می‎خواهید؟ آیا باید او انسان‎ها را بکُشد، باید مرتکب جرم شود؟ مردم هیچ‌چیز خوبی از او برای همدیگر تعریف نمی‎کنند، اما این ... یک دروغ است. "
"برای مثال چه چیزی تعریف می‎کنند؟"
"یک چیزی با یک مالک زمین، اما این دروغ است."
"مگر ماجرای مالک زمین چه است؟"
"یکی از این مالکین زمین ... حرف را عوض کنیم ... من می‎دانم که آدم در کولومیا چه می‎تواند فکر کند ... همه اینها دروغ است ... من مطمئنم که این دروغ است."
"اگر شما مطمئنید که همه چیز دروغ است بنابراین نمی‎تواند به او زیانی بزند."
"او باید با یک مالک زمین معامله کرده و در آن بسیار سود برده باشد، سود فراوان. یک روز مالک زمین می‎میرد؛ در این وقت او برخی از برگ‎های بدهکاری او را به گردش می‎اندازد. حالا یک خشم عمومی در شهر اوج می‎گیرد، که او چگونه این اسناد را بدست آورده است، زیرا مردم می‎دانستند که مالک زمین در تمام طول زندگی‎اش هیچ کاغذی را امضاء نکرده بوده است ... باید شما بدانید که کولومیا شهری‎ست که مراقبت می‎کند."
"خب؟"
"خب. بنابراین باید او بارش را بر دوش بکشد."
"فقط همین؟ هر یهودی‎ای باید بارش را بر دوش بکشد. آیا یهودی‎ای دیده‎اید که نباید بارش را بر دوش بکشد؟"
"اما او آنطور که مردم به همدیگر می‎گویند بر شانه‎هایش سه بار داشت."
"سه بار؟ دیگر چه چیزهائی باید هنوز مرتکب شده باشد؟"
"او باید در رابطه با یک آسیاب کاری انجام داده باشد ... آنجا باید اتفاقی افتاده باشد ... اما این قطعاً یک دروغ است."
"احتمالاً آسیاب آتش گرفته و مردم می‎گویند که او در آتش زدن دست داشته است؟ که آسیاب قدیمی بوده و او آن را خوب بیمه کرده تا بتواند یک آسیاب جدید بسازد؟"
"شما از کجا می‎دانید که داستان اینطور اتفاق افتاده است؟"
"من این را نمی‎دانم، من فقط فکر می‎کنم که باید اینطور بوده باشد."
"نزد ما در کولومیا مردم اینطور تعریف می‎کنند، اما ... این یک دروغ است، من می‎توانم قسم بخورم که این یک دروغ است."
"و اگر حققت می‎داشت باز هم مزاحم من نمی‎گشت. دیگر مرتکب چه گناهی شده است؟"
"در شهر گفته می‌شود که ... اما این فقط بخاطر این است که در باره او چیزی گفته باشند، این یک تهمت است، یک تهمت آشکار!"
"یک تهمت؟ حرف جعلی؟"
"خیلی بدتر."
"چه چیز می‎تواند هنوز بدتر باشد؟"
"تعریف کردن از اینکه مردم در کولومیا چه چیزهائی فکر می‎کنند مایه شرمساری‎ست! کله‌پوک‎ها، ... آدم‎های تنبل و بیکار! احتمالاً یک جریان برنامه‎ریزی شده بود تا پول از آن بیرون بکشند! شما خوب می‎دانید، در یک شهر کوچک یک مرد ثروتمند دارای دشمن است!"
"او حتماً قصد داشته با دختر خدمتکار کاری انجام دهد؟"
"شما این را از کجا می‎دانید؟ آن را برای شما تعریف کرده‎اند؟"
"کسی برایم تعریف نکرده است، اما من می‎توانم آن را تصور کنم. این تهمت حتماً برای او مبلغ زیادی پول هزینه برداشت؟"
"من آرزو می‎کردم، ما هر دو ــ و من دشمن شما نیستم ــ می‎توانستیم هرهفته مقدار پولی را که او برای این جریان هزینه کرد کسب می‎کردیم، هرچند او یک برۀ بی‎گناه است. مردم در یک شهر کوچک برای یک یهودیِ ثروتمند که اوضاعش خوب است چیز خوبی آرزو نمی‎کنند!"
"ممکن است! آیا او فرزندان مهربانی دارد، فرزندان خوبی؟ به نظرم می‎رسد که شما گفتید سه دختر دارد؟"
"بله. دو نفرشان ازدواج کرده‎اند و یکی مجرد است. دخترانی مهربان، دختران بسیار خوب! البته در بارۀ دختر بزرگ گفته می‎شود ... اما ... این یک دروغ است ..."
"مگر در باره او چه گفته می‎شود؟"
"اما من به شما می‎گویم که این یک دروغ است."
"من می‎دانم که این یک دروغ است اما می‎خواهم این دروغ را بشنوم."
"اگر شما بخواهید تمام دروغ‎هائی را که در کولومیا گفته شده‎اند بشنوید سپس سه روز و سه شب هم کافی نیست. مردم در بارۀ دختر بزرگ تعریف می‎کنند که او کلاه‌گیسِ مذهبی را برداشته است و با موهای خودش در انظار ظاهر می‎شود. من اما می‎توانم شهادت دهم که این یک دروغ است، زیرا او چنین فاضل نیست که بتواند با موهای خودش ظاهر شود. در بارۀ دختر دوم این شایعه پخش شده است که او هنوز به عنوان دختر ... اما مردم در شهر کولومیا چه چیزهای تصور می‎کنند ... این یک دروغ است ..."
"شنیدن اینکه نزد شما در کولومیا چه چیزهائی تصور می‎شود واقعاً ارزش دارد!"
"اما من به شما می‎گویم که کولومیا یک شهر پُر از دروغ است، یک شهر پُر از افراد تهمت‎زن و زبان‎دراز. شما خوب می‎دانید که وقتی یک دختر در یک شهر کوچک هنگام شب در خیابان‎های تاریک به تنهائی قدم بزند، سپس مردم از آن یک موضوع بزرگ می‎سازند: چه معنی دارد که یک دختر جوان در کولومیا هنگام شب به تنهائی با داروخانه‎چی قدم بزند؟ ..."
"فقط همین؟"
"بیشتر از این چه می‎خواهید؟ آیا باید با داروخانه‎چی در روزِ آمرزش به چرنویتس بگریزد، آنطور که مردم در بارۀ سومین دختر می‎گویند؟ باید یک چنین کاری می‎کرد؟"
"مگر جوان‎ترین دختر چه کاری کرد؟"
"تعریف کردن تمام کارهای احمقانه‌ای که نزد ما در کولومیا اتفاق می‎افتد واقعاً ارزش ندارد. من دوست ندارم از داستان‎های دروغی که گفته می‎شوند صحبت کنم."
"شما که این همه دروغ تعریف کردید، این یک دروغ را هم تعریف کنید."
"آقای عزیز، من دروغ‎های خودم را تعریف نمی‎کنم، بلکه دروغ‎های دیگران را. من اصلاً نمی‎فهمم که چرا شما از تک تک چیزها طوری سئوال می‎کنید که انگار دادستان هستید. اینطور به نظرم می‎رسد که شما به دسته‎ای از مردم تعلق دارید که از دیگران همه چیز را تا آخرین قطرۀ خون بیرون می‎کشند و خودشان وحشت دارند حتی یک کلمه بگویند ... از من ناراحت نشوید که من حقیقت را به شما می‎گویم، آیا شما احتمالاً یک یهودیِ روسی هستید؟ یهودیانِ روسی یک عادت خیلی بد دارند: آنها با چکمه‎های کثیف‎شان تا قلب دیگران می‎خزند ... اینطور که به نظرم می‎رسد یهودیانِ روسی شایعه‌پراکن هستند ... وانگهی ما خیلی زود به کولومیا خواهیم رسید ... وقتش رسیده که وسائلم را جمع و جور کنم ... می‎بخشید!"
 
همه حامی ما هستند
شما می‎گوئید که یهودیان همه جا دشمن دارند، شکار، رانده و تعقیب می‎شوند؟ اما من به شما می‎گویم که از قضا برعکس است: همه حامی یهودیان هستند. من می‎خواهم برای اثبات یک داستان از دو برادر تعریف کنم، و بعد خواهیم دید که شما بعداً چگونه در این مورد فکر می‎کنید.
دو برادر وجود داشتند، یکی به نام ... چه اهمیتی دارد که او چه نامیده می‎گشت؟ تصور کنید که یکی مایر نام داشت و دیگری اشنایر. این داستان جائی در لهستان یا در لیتوانی به وقوع پیوسته است، درست در آغاز انقلاب و جنایات بزرگی که با خود به همراه آورد. شایعه هجوم و دستگیری پخش شده بود، یک هجوم و دستگیری کاملاً معمولی یهودیان که باید به زودی اتفاق می‎افتاد ... گرچه این دو برادر ما بجز زندگیِ لخت‎شان هیچ چیز دیگری برای از دست دادن نداشتند، هیچ چیز، زیرا آنها نه صاحب خانه بودند و نه یک کسب و کار داشتند، نه دارای ثروتی بودند و نه حتی زن و بچه، با این وجود نگران بودند زندگی‎شان را از دست بدهند.
آنها صبح زودِ یک روزِ زیبا از خواب بیدار می‎شوند و به سمتی که چشم‎ها آنها را هدایت می‎کردند به راه می‌افتند. فرار با عجلۀ زیادی رخ می‌دهد. چرا آنها اینقدر عجله داشتند؟ ... چون شایعۀ یک هجوم و دستگیری پخش شده بود. آیا باید آدم بلافاصله از آنجا فرار می‎کرد؟ پاسخ می‎توانست این باشد: احتمالاً مردم در شهرِ کوچک متوجه یک فعالیتِ متشنج شده بودند، شاید قزاق‎ها حتی با شلاق چرمیِ دسته کوتاه در دست به اطراف می‎تاختند .... قزاق‎ها در یک شهر کوچکِ آرام چکار دارند، در یک شهر کوچک یهودی، دو هزار و پانصد کیلومتر دورتر از منچوری؟ ... اما تصور کنید که واقعاً یک هجوم و دستگیری اتفاق افتاده بود!
دو برادرِ غول‎پیکر ما، مایر و اشنایر مانند تیرِ رها گشته از یک کمان پرواز می‎کردند. آنها در عجلۀ بزرگ احتمالاً فراموش کرده بودند یک پیراهن، یک کت و شلوار، یک بالش و چیزهای مختلف دیگری که یک انسان در سفر باید داشته باشد همراه خود ببرند، برای مثال همچنین نان. من حتی از مواد غذائی دیگر مانند سوسیس، زبانِ دود داده شده، یک کنسرو ماهی صحبت نمی‌کنم، نه، من فقط از یک قطعۀ کوچکِ نان صحبت می‎کنم، از نان روزانه که ما بخاطرش شکر نعمت می‎کنیم، و هیچ انسانی اگر هم تا پایان جهان بدود نمی‎تواند از آن صرفنظر کند. لحظه‎ای نزدیک می‎شود که معده تقاضای غذا می‎کند ــ ممکن است که شما یک دانشمند یا یک فیلسوف باشید، ــ با اجازه باید بگویم که قبل از پُر ساختن شکمتان آرام نخواهید گرفت. خداوند انسان‎ها را چنین خلق کرده است، بر علیه آن هیچ کاری نمی‎توان کرد. آیا اینطور نیست؟ خودتان بگوئید!
اما ما در کجایِ داستان‎مان متوقف شدیم؟ در پیش دو برادر. بنابراین مایر و اشنایر از صبح زود خستگی‎ناپذیر و در حال نفس‎نفس زدن پیاده می‎رفتند؛ فقط گاهی پس از توقف کوتاهی نفس تازه می‎کردند و دوباره به رفتن ادامه می‎دادند، گهگاهی لحظه‎ای استراحت می‎کردند و بعد با عجله سریع به رفتن ادامه می‎دادند، طوریکه انگار آنها توسط سارقین تعقیب می‎شوند یا اینکه بازار مکاره را از دست خواهند داد. تمام روز به این نحو می‎گذرد؛ ابتدا پس از نزدیک گشتن شب قدم‎هایشان را آهسته می‎سازند و عاقبت توقف می‎کنند.
در این هنگام برادر بزرگتر به برادر کوچک‎تر می‎گوید:
"اشنایر، می‎دونی من به تو چه خواهم گفت؟"
"چه، مایر؟"
"چه؟ ... من بجز قلب درد خستگی زیادی احساس نمی‎کنم. من گرسنه‎ام."
"من هم همینطور."
بعد از آنکه دو برادر این کلمات را رد و بدل می‌کنند متوجه چیزی در فاصله دور می‎شوند. شماها فکر می‎کنید که آن چه بود؟ شاید یک چشمه با آب سرد و مانند کریستال شفاف؟ یا یک کیک میوه‎ای خوش رایحه که همین حالا از اجاق خارج گشته؟ یا ماهی در کره سرخ گشته؟ یا سوپ گوشت با سیب‌زمینی و شلغم و سیری که عطرش به بینی صعود می‎کند؟ هیچکدام از اینها.
آنها متوجه دو قزاق می‎شوند که در وسط مزرعه نشسته بودند، قزاق‎های واقعی با شلاق‎های چرمی دسته کوتاه، با شلوارهای استوانه‎ای شکل قرمز رنگ. آنها در حالیکه کلاه را از یک سمت بر روی یک گوش پائین کشیده و در سمت دیگر موهای براق‎شان به پائین آویزان بود در حالت نیمه دراز کشیده و با تکیه به آرنج نشسته بودند. به یک گوش یک گوشواره نقره‎ای آویزان بود. صورت‎هایشان از نور خورشید سوخته و سرخ رنگ شده و دندان‎هایشان سفید مانند رنگ شیر بود. در دهان یک چپق نگاه داشته بودند. در نزدیک آنها اسب‎هایشان ایستاده و چمن می‎خوردند؛ بر روی آتشی که روشن کرده بودند یک دیگ کوچک بر روی سه میلۀ به هم وصل شده آویزان بود. چه چیز در دیگ پخته می‎گشت؟ ماهی، گوشت، سوسیس یا بلغور؟ به هیچوجه نمی‎توانست چیز بدی باشد، این را رایحه لو می‎داد. اما آیا این غذا بطرز صحیح مذهبی تهیه شده بود؟ ...
"اشنایر، می‎دونی من چه خواهم گفت؟"
"چه، مایر؟"
"چه؟ ... ما چه چیزی ریسک می‎کنیم؟ بهتر است بجای آنکه بگذاریم آنها پیش ما بیایند ما پیش آنها برویم."
"من هم اینطور فکر می‎کنم."
آن دو برادر پس از این کلمات خود را به قزاق‎ها نزدیک می‎سازند. اگر این کار را داوطلبانه نمی‎کردند بنابراین قزاق‎ها آنها را به این کار مجبور می‎ساختند. زیرا به محض اینکه قزاق‎ها متوجه یهودی‎ها می‎شوند سریع از جا می‎جهند برایشان دست تکان می‎دهند و به آنها با لهجۀ روسی/یهودی می‎گویند:
"هی! اسحاق! حییم، بیائید اینجا!"
و حالا یک گفتگو میان قزاق‎ها و برادرها درمی‎گیرد که حتی یک انسان با هجده سر قادر نیست آن را توصیف کند. تصورش را بکنید، صحبت به زبان یهودی برای قزاق‎ها سرگرم کننده بود، گرچه آنها این زبان را همانقدر خوب می‎دانستند که آن دو برادر زبان روسی را می‎دانستند. برادرها فقط یک کلمه به زبان روسی می‎دانستند: < از کجا؟>، و از این کلمه ترس وحشتناکی داشتند. از قضا این اولین کلمه‎ای بود که از قزاق‎ها شنیدند. البته اجازه نداشتند به قزاق‎ها لو دهند که آنها از برابر یک هجوم و دستگیری می‎گریزند، زیرا این می‎توانست به قیمت جانشان تمام شود ... یک قزاق از هجوم و دستگیری چه می‎داند؟ ...
دو برادر ما سریع میان خود به توافق می‎رسند و طوری وانمود می‎کنند که یک کلمه روسی هم نمی‎فهمند. آنها بجای پاسخ به پرسش قزاق‎ها با انگشت دیگ را که در آن غذایِ خوشمزه می‎پخت نشان می‌دهند؛ در این حال آب دهانشان راه افتاده بود طوریکه انگار می‎خواستند بگویند: "ما گرسنه‎ایم، ما مایلیم غذا بخوریم، و شما با پرسش‎هائی که نمی‎فهمیم ما را به سرگیجه می‎اندازید."
به نظر می‎رسید قزاق‎ها متوجه شده‎اند که یهودی‎ها گرسنه هستند، آنها تصمیم می‎گیرند پرسش <از کجا؟> را برای بعد بگذارند و شروع می‎کنند به مهمان‎نوازی کردن، اما به نوع قزاق‎ها. این چطور دیده می‎گشت؟
آنها ابتدا آن دو را بخاطر کُتِ درازِ یهودی و زلف‎های فر خوردۀ آویزان کنار گوش‎هایشان دست می‎اندازند، یکی را اسحاق و دیگری را حییم نام می‎نهند و به آنها بلغور با گوشت خوک تعارف می‎کنند. زیرا غذا دادن به یک یهودی با گوشت خوک همزمان سرگرم کننده و سزاوار بود. آنها دو یهودی را میان خود تقسیم می‎کنند. یکی از آنها اسحاق را به عهده می‎گیرد و نفر دیگر حییم را؛ سپس آنها بر روی زمین می‎نشینند، دو کاسه با بلغور داغ و چرب و دو قاشق چوبی در برابر یهودی‎ها می‌گذارند و به نوع قزاقی فرمان می‎دهند:
"بخور یهودی!" که در زبان ما به این معنی است: "بیائید بخورید، کودکان یهودی! نوش جانتان!" اما از لحن صدائی که آنها "بخور یهودی!" را گفتند باید آدم اینطور می‎فهمید: "شما خواهید خورد، مهم نیست که بخواهید یا نخواهید!"
اجازه نیست فراموش شود که هر دو برادر تا حد مرگ گرسنه بودند. آنها مدتی بی‌حرکت آنجا می‎نشینند، با وجودیکه بوی داغ و چربِ بلغور به بینی‎شان داخل می‎گشت و آنها احساس می‎کردند که انگار دل و روده‎شان را نیشگون می‎گیرند. قزاق‎ها ظاهراً حدس زده بودند که یهودی‎ها این مشکلِ جدی را هنوز حل نکرده‎اند؛ آنها می‎دانستند که چه چیز باعث تردید آنها شده است، و برای آخرین بار با یک صدائی که قلب یهودی‎ها را به لرزش انداخت فرمان به خوردن می‎دهند. در این وقت برادر بزرگ‎تر به برادر کوچک‎تر می‎گوید:
"اشنایر، می‎دونی من به تو چه خواهم گفت؟"
"چه، مایر؟"
"چه؟ ... ما باید بخوریم، وگرنه جانمان را ریسک می‎کنیم!"
سپس آنها قاشق‎ها را برمی‎دارند، بلغور داغ را تند تند مانند ماکارونی شب‎های جمعه می‎بلعند، لب و زبانشان را می‎سوزانند و مانند غازها با صدای بلند قورت می‎دهند؛ آنها به هیچ وجه به این فکر نمی‎کردند که باید مانند مهمان رفتار کنند و غذا هم به طریق مذهبی تهیه نشده است.
بلغور برایشان طعم یک غذای بهشتی را می‎داد، اما این طبیعی نبود که چطور آنها شتابزده به غذا حمله می‎بردند و آن را می‎بلعیدند؛ حتی قزاق‎ها به این خاطر تعجب کرده بودند و به زبان خود این گفتگو را انجام می‌دهند:
"وانجوشا، در باره حییم خودت چه می‎گوئی، چه با حرارت می‎خورد؟"
"نه پاولوشا؛ تو اشتباه می‎کنی، این اسحاق تو است که تمام غذا را می‎بلعد!"
دو برادر طوری وانمود می‎کردند که انگار هیچ چیز نمی‎فهمند و با تلاش خستگی‎ناپذیر به خوردن ادامه می‎دادند.
"وانجوشا، به حییم خودت بگو که او نباید اینطور با عجله غذا بخورد! اگر او را بگیرم، او را خواهم کشت!"
"اگر دست به حییم من بزنی بعد اسحاق تو را لِه می‎کنم!"
در همین لحظه پاولوشا قاشق را از دست یهودیِ وانجوشا می‎گیرد و به پهلویش ضربه‎ای می‎کوبد، طوریکه او سه بار معلق می‎زند. این کار باعث خشم فراوان وانجوشا می‎گردد، او از جا می‎جهد و با مشت به دندان‎های یهودیِ پاولوشا می‎کوبد، طوریکه در برابر چشمان او ستاره‎ها به چرخش می‎افتند. پاولوشا با خشم سه کشیده آتشین به یهودیِ وانجوشا می‎زند. در این وقت وانجوشا خود را راست می‎سازد و با چهرۀ پر از خشم فریاد می‎کشد:
"برای اینکه تو یهودیِ من را می‎زنی، من هم یهودیِ تو را می‎زنم."
وانجوشا و پاولوشا از یهودیان خود دفاع می‎کردند و آنها را بخاطر بی‎عدالتی‎ای که بر آنها روا می‎گشت چنان بی‎رحمانه کتک می‎زدند که غذایِ مسیحی حالشان را بد می‎سازد. اما یهودی‎ها شانس می‎آورند و از آنجا فرار می‎کنند.
آنها مانند افراد بیدار گشته از یک خواب دیدنِ بد بدون آنکه به اطراف خود نگاه کنند، با این وحشت که تعقیب می‎شوند از آنجا می‎گریختند. آنها می‎دویدند و می‎دویدند، تا اینکه عاقبت خسته می‎شوند و قدم‎هایشان را آهسته می‎سازند، یک لحظه توقف می‎کنند و می‎نشینند. حالا به تدریج حواس‎شان را جمع می‎کنند و بخاطر می‎آورند که چه اتفاق افتاده است. سه حادثه: اولاً از هجوم و دستگیری گریخته‎اند، دوماً گوشت خوک خورده‎اند، سوماً ضرب و شتم گشته‎اند. عاقبت یکی از آنها با لکنت می‎گوید:
"اشنایر، می‎دونی چه به تو خواهم گفت؟"
"چه، مایر؟"
"چه؟ ... یک یهودی چیز بی‎اهمیتی نیست ... حتی یک قزاق نمی‎تواند خونسرد بایستد و کتک خوردن یک یهودی را تماشا کند ... وقتی بر ما ستم روا می‎گردد همه از ما پشتیبانی می‎کنند ... همه حامی یهودیان هستند و از آنها دفاع می‎کنند."

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر