داستان یک سگ.


<داستان یک سگ> از کارِل چاپِک را در دی ۱۳۹۳ ترجمه کرده بودم.

تا زمانیکه درشکه پدربزرگِ آسیابانم نان به روستاهای مجاور حمل می‎کرد و غلات با خود به آسیاب می‎آورد تقریباً همه سگ را می‎شناختند؛ شما می‎توانستید بشنوید که مردم می‎گویند: البته، این همان سگی‎ست که کنار فریتشۀ سالخورده روی صندلی درشکه‎ران می‎نشیند و اینطور به نظر می‎رسد که انگار هدایت درشکه را او به عهده دارد؛ و وقتی درشکه در سربالائی کمی آهسته‎تر برود، او شروع می‎کند به پارس کردن: و بعد چرخ‎ها فوری سریعتر می‎چرخند، فریتشه شلاقش را به صدا می‎اندازد، و لیزه و لوته، یعنی دو اسبِ پدربزرگم تندتر می‎روند؛ و بعد کمی دیرتر درشکه به داخل روستا قِل می‎خورد و رایحۀ عالی پاکِ هدیه خدا را پخش می‎سازد. به این نحو سگ همیشه در درشکه‎رانی بر روی جاده‎های منطقه حضور داشت.
بله، در زمان او هنوز این اتومبیل‎های دیوانه وجود نداشتند، در آن زمان مردم آهسته می‎راندند و منظم. هیچ راننده‎ای نمی‎تواند در اتومبیل مانند فریتشه خدابیامرز شلاقش را چنان باشکوه به صدا آورد، خدا رحمتش کند، هیچکس نمی‎توانست اسب‎ها را مانند او با صدای سوتش به تند رفتن وادارد، و هیچ سگِ باهوشی کنار رانندۀ اتومبیل نمی‎نشیند، نمی‎راند، پارس نمی‎کند، ترس برنمی‎انگیزد، هیچ‌چیز.
چنین اتومبیلی فقط سریع رد می‎شود و بوی بد می‎دهد، و شماها نمی‎توانید ببینید که اتومبیل دوباره کجاست؛ بخاطر گرد و غبارِ زیاد دیگر حتی دیده نمی‎شود. بله، سگ دقیقتر درشکه می‎راند؛ مردم درست نیمساعت قبل از ورودِ آنها گوش‎هایشان را تیز می‎کردند، بینی‎شان را بالا می‎بردند، بو می‎کشیدند و می‎گفتند: آهان! و در این وقت می‎دانستند که نان در راه است و کنار درِ خانه‎ها می‎ایستادند تا به آنها سلام بدهند. و حالا درشکۀ پدربزرک به داخل روستا قل می‎خورد، فریتشه با کمک زبانش صدائی از دهان خارج می‎سازد، سگ از روی نیمکت راننده پارس می‎کند، و ناگهان سریع بر پشت لیزه می‎پرد ــ اما چه پشت محکمی، خدا بیامرزدش، پهن مانند میزی که چهار نفر می‎توانستند بر رویش غذا بخورند ــ؛ حالا او بر پشت لیزه شروع به رقص می‎کند، از قلاده به سمت دُم می‎دود، از دُم به سمت قلاده، و قادر است دهانش را از خوشحالی جر دهد: هاف، هاف، بچه‎ها، اما کار را خوب انجام دادیم، من و لیزه و لوته؛ هورا! و پسربچه‎ها از تعجب چشم‎هایشان گشاد می‎شود؛ هر روز نان می‎آید و همیشه چنان باشکوه که انگار پادشاه خودش به آنجا آمده است. همانطور که گفته شد مدت‎هاست مردم دیگر مانند زمانه این سگ دقیق نمی‎رانند.
و سگ می‎توانست مانند یک گلولۀ شلیک شده از طپانچه پارس کند. واغ واغ! به سمت راست، طوریکه غازها از وحشت فراوان از آنجا فرار می‎کردند و ابتدا در هیرشبِرگ کنار کوه توقف می‎کردند، کاملاً متعجب که چگونه آنها چنین ناگهانی به آنجا رسیده‎اند. واغ واغ! به سمت چپ، طوریکه تمام کبوترهای روستا به پرواز می‎آمدند و در آن اطراف می‎چرخیدند؛ چنین قوی می‎توانست این سگِ کوچکِ لعنتی پارس کند، و این یک معجزه بود که دُمش هنگام پارس کردن از بدنش جدا نمی‎گشت و به پرواز نمی‎آمد، او به خاطر این خرابکاری فقط با شادیِ زیاد دُمش را تکان می‎داد. بله خب، او برای افتخار کردن دلیل هم داشت؛ چنین صدای قوی‎ای را نه یک ژنرال داشت و نه حتی نمایندگان مجلس.
و اما زمانی وجود داشت که این سگ اصلاً قادر به پارس کردن نبود، گرچه او رشد کرده و چنان دندان‎هائی داشت که بدنه چکمه پدربزرگ را پاره کرد. اما قبلاً شماها باید بدانید که چطور پدربزرگ به این سگ و یا در واقع چطور این سگ به پدربزرگ رسیده بود.
یک بار پدربزرگ از میخانه بازمی‎گشت و چون هوا تاریک و او سرحال بود، و شاید هم به دلیل خلاص شدن از شر ارواح شرور، در راه یک ترانه می‎خواند. ناگهان در تاریکی ملودی را فراموش می‎کند و برای به یاد آوردنش می‎ایستد. و همانطور که او بدنبال ملودی می‎گشت چیزی در کنار پایش وول می‎زند، ناله می‎کند و زوزه می‎کشد؛ او صلیبی بر سینه خود می‎کشد و زمین اطرافش را لمس می‎کند، این چه می‎توانست باشد. در این وقت او یک کلافِ کُرکی و گرم که مانند مخمل نرم بود با کف دستش احساس می‎کند؛ و هنوز این کلاف درست در دست او جا نگرفته بود که ناله و زوزه‎اش قطع می‎شود و شروع می‎کند به مکیدن انگشت او، طوریکه انگار انگشتش از عسل است.
پدربزرگ با خود فکر می‎کند که باید ببیند این چه می‎تواند باشد و او را با خود به خانه می‎برد. مادربزرگ، بیچاره، انتظار پدربزگ را می‎کشید تا درست و حسابی به او <شب‌خوش> بگوید، اما قبل از اینکه بتواند شروع به صحبت کند پدربزرگ می‎گوید: "هلنه، ببین برات چی آوردم." مادربزرگ چراغ روشن می‎کند ــ آه خدای من، آن یک توله‎سگ بود، یک توله‎سگِ هنوز کور و  زرد مثل یک گردویِ بی‎پوست.
پدربزرگ شگفت‎زده می‎شود: "نه، که اینطور. اما سگ کوچولو تو به چه کسی تعلق داری؟" البته سگ کوچولو هیچ چیزی نگفت؛ او بر روی میز فقط مانند توده کوچکی از بدبختی می‎لرزید، طوریکه دُمِ کوچک موشی‎اش به این سمت و آن سمت می‎رقصید و زوزه‎های شاکیانه می‎کشید؛ و در این وقت، آه تو پسر کوچک لعنتی، ناگهان استخر کوچکی در زیر او تشکیل می‎شود و مرتب رشد می‎کند.
مادربزرگ سرش را جدی تکان می‎دهد و می‎گوید: کارل، کارل، پس تو عقلتو کجا گذاشتی؟ این توله‎سگ بدون مادرش خواهد مُرد."
پدربزرگ دچار وحشت می‎شود و می‎گوید: "سریع هلنه. شیر گرم کن و یک تکه نون بیار." مادربزرگ همه‌چیز را آماده می‎کند، پدربزرگ قسمت نرم نان را در شیر فرو می‎برد، آن در گوشه دستمالش می‎پیچد، و چنان کیسه مکیدن خوبی می‎سازد که توله‎سگ آنقدر از آن می‎مکد تا شکمش مانند طبل باد می‎کند.
مادربزرگ دوباره سرش را تکان می‎دهد: "کارل، کارل. عقلتو کجا گذاشتی؟ چه کسی توله‎سگ را برای اینکه تلف نشود گرم نگهمیدارد؟" اما مخالفت با پدربزرگ بیفایده است! پدربزرگ توله‎سگ را برمی‎دارد و مستقیم به اصطبل می‎برد؛ بله، آنجا هوا گرم بود، چون لیزه و لوته با نفس‎هایشان آنجا را گرم ساخته بودند! هر دو اسب در خواب بودند، اما وقتی پدربزرگ داخل می‎شود سرهایشان را بالا می‎برند و با چشمان باهوش و مهربان‎شان به او نگاه می‎کنند.
پدربزرگ می‎گوید: "لیزه، لوته، نبینم به این توله‎سگ صدمه بزنید. ازش خوب مراقبت کنید." و با این حرف توله را در مقابل‎شان روی کاه می‎گذارد. لیزه موجود عجیب را می‎بوید و وقتی دست‎هایِ خوبِ خدا را در این کار حس می‎کند برای لوته زمزمه می‎کند: "او از خود ماست."
به این ترتیب توله‎سگ در اصطبل رشد می‎کرد، توسطِ کیسۀ مکیدن تغذیه می‎گشت، تا اینکه چشم‎هایش باز می‌شوند و او حالا می‎توانست از درونِ کاسه بنوشد. داخل اصطبل مانند نزد مادر گرم بود و بزودی او به حقه‎بازِ کوچولوئی با یک سر مضحک تبدیل می‎شود، به توله‎سگی که حتی نمی‎دانست باسنش که باید بر رویش بنشیند کجاست، خود را روی سرش می‎نشاند و بعد تعجب می‎کرد که چرا به سرش فشار می‎آید؛ نمی‎دانست با دُمش چکار کند، و چون فقط تا عدد دو می‎توانست بشمرد، بنابراین پاهایش را مدام با هم اشتباه می‎گرفت؛ و عاقبت از حیرت بر روی زمین پهن می‎گشت و زبانش را که مانند یک قطعه ژامبون رنگِ گلگونِ بسیار زیبائی داشت بیرون می‎آورد. توله‎سگ‎ها درست مانند کودکان هستند. لیزه و لوته می‎توانستند بیشتر برایتان تعریف کنند؛ آنها به شما می‎گفتند که مراقب بودن برای اینکه توله‎سگِ ابله لگدمال نشود چه عذابی برای یک اسبِ پیر دارد؛ شماها می‎دانید که سُم اسب مانند کفش خانه نیست و باید آن را کاملاً سبک و آرام روی زمین قرار داد تا چیزی در زیر سُم بخاطر درد شروع به نالیدن نکند. بله، لیزه و لوته به شماها می‎گفتند که بچه بزرگ کردن چه زحمت زیادی دارد.
توله‎سگ به یک سگِ بزرگ تبدیل شده بود، پُر جنب و جوش مانند بقیه سگ‎ها، اما چیزی در او کم بود: هنوز هیچکس از او پارس کردن و دندان‎قروچه کردن نشنیده بود. جیغ می‎کشید و ناله می‎کرد اما این پارس کردن نبود. در این وقت یک بار مادربزرگ به خود می‎گوید: چرا این سگ پارس نمی‎کند؟ او سه روز مانند جسد زنده‎ای به اینسو و آنسو می‎رفت و می‎اندیشید، و در چهارمین روز از پدربزرگ می‎پرسد: "چرا این سگ هرگز پارس نمی‎کند؟" پدربزرگ به فکر فرو می‎رود، سه روز به اینسو و آنسو می‎رود و سرش را تکان می‎دهد. در روز چهارم به درشکه‎چی فریتشه می‎گوید: "چرا سگ‎مان هرگز پارس نمی‎کند؟" فریتشه شروع می‎کند به فکر کردن؛ او به میخانه می‎رود و در آنجا سه روز و سه شب تمام فکر می‎کند؛ در روزِ چهارم سرش سنگین شده بود و قصد داشت برای خوابیدن به خانه برگردد، بنابراین میخانه‎چی را صدا می‎زند و از جیبش پول خارج می‎کند. او حساب می‎کند و حساب می‎کند، اما شیطان خودش را قاطی کرده بود و او نمی‎توانست حساب کند که پول مشروبش چقدر می‎شود. میخانه‎چی می‎گوید: "اِ اِ فریتشه، آیا مادرت حساب کردن به تو یاد نداده؟" در این لحظه فریتشه حساب کردن را فراوش می‎کند، به پیشانی‎اش می‎کوبد و پیش پدربزرگ می‎دود و در کنار درِ خانه فریاد می‎زند: "کشاورز، پیدا کردم. سگ به این دلیل پارس نمی‎کند چون مادرش این کار را به او یاد نداده است."
پدربزرگ می‎گوید: "دوست گرانبهایم، این حقیقت دارد؛ این سگ مادرش را نمی‎شناسد، او از لوته و لیزه پارس کردن یاد نگرفته است، سگِ دیگری هم در همسایگی نداریم، بنابراین این سگ اصلاً نمی‎داند که پارس کردن چه است. فریتشه تو باید به او پارس کردن یاد بدهی."
بنابراین فریتشه به اصطبل می‎رود، پیش سگ می‎نشیند و به او پارس کردن می‎آموزد. او به سگ توضیح می‎دهد: "هاپ، هاپ. توجه کن که چطور این کار رو می‎کنند؛ اول وررررر تا اینجای گلو و بعد اجازه می‌دی که بطور ناگهانی از دهان خارج بشه: هاف، هاف، ورررررر، ورررررر هاف، هاف، هاف، واغ، واغ."
سگ گوش‎هایش را رو به بالا تیز نگهمیدارد؛ این موسیقی برایش خوشایند بود، گرچه او نمی‎دانست چرا؛ و ناگهان از شادی خودش هم شروع می‎کند به پارس کردن. البته پارس کردنش کمی عجیب بود و طوری جیغ می‎کشید که انگار چاقوئی را روی بشقاب می‎کشند، اما شروع هر کاری دشوار است. شماها هم الفبا را فوری برای اولین بار یاد نگرفتید.
لیزه و لوته با تعجب گوش می‎دادند که چطور فریتشۀ پیر ناگهان شروع به پارس کردن گذارده است؛ عاقبت شانه‎هایشان را بالا می‎‎اندازند و تمام احترام‌شان به فریتشه را از دست می‎دهند. سگ استعدادِ فوق‎العاده‎ای برای پارس کردن داشت؛ آموختن برایش آسان بود، و هنگامیکه برای اولین بار با درشکه بیرون رفت، پارس کردن شروع شد! به سمت چپ، به سمت راست، مانند گلوله‎ای از طپانچه شلیک گشته؛ او تا آخر عمر از پارس کردن سیر نشد و تمام روز را پارس می‎کرد؛ و خوشحال بود از اینکه پارس کردن را به درستی آموخته است.
اما سگ بجز درشکه‎رانی به همراه فریتشه وظایف دیگری هم داشت. او هرشب یک بار به دور آسیاب و حیاط می‎چرخید تا ببیند که آیا همه‌چیز سر جای خودش قرار دارد، به مرغ‎ها هجوم می‎برد تا آنها مانند زنان در بازارْ دیگر قد قد نکنند و بخوابند و بعد خود را کنار پدربزرگ قرار می‎داد، دُمش را تکان می‎داد و با هوشمندی طوری به او نگاه می‎کرد که انگار می‎خواهد بگوید: "کارل، تو برو بخواب، من مراقب همه‌چیز هستم."
پدربزرگ او را ستایش و نوازش می‎کرد و برای خواب می‎رفت. در روز پدربزرگ اغلب به روستاهای اطراف و بازار می‎رفت تا غلات و چیزهای مختلف دیگر بخرد، برای مثال بذر شبدر، لپه و خشخشاش؛ و در این مواقع سگ همیشه با او می‎رفت، و وقتی آنها شب به خانه برمی‎گشتند کوچکترین ترسی نداشت و اگر هم پدربزرگ راه را اشتباهی می‎رفت او خانه را میافت.
یک بار پدربزرگ از مغازه‎ای بذر می‎خرید؛ او خرید می‎کند و سری به میخانه می‎زند. سگ مدتی مقابل میخانه انتظار می‎کشد؛ در این وقت رایحه‎ای به مشامش می‎رسد، بله، چنان رایحه خوشی که او باید حتماً برای دیدن به آنجا می‎رفت. آه خدای من، مردم پشت میز نشسته بودند و سوسیس سرخ‎کرده می‎خوردند؛ سگ می‎نشیند و منتظر می‎شود تا شاید تکه‎ای از این سوسیس عالی به زیر میز انداخته شود. در حالی که او آنجا نشسته بود در برابر میخانه درشکه همسایه پدربزرگ می‎ایستد، نام او چه بود، خب حالا بگوئیم نام همسایه هِنشِل بود، این هِنشِل پدربزرگ را در میخانه می‎بیند، یک کلمه بعد از کلمه دیگر گفته می‎شود، و بعد هر دو همسایه سوار درشکه می‎شوند تا با همدیگر به خانه برانند. آنها حرکت می‎کنند و پدربزرگ همانطور که گاهی مرگ از یادش می‎رود سگ را فراموش می‎کند.
وقتی غذا خوردنِ افراد خانه به پایان می‎رسد، پوست سوسیس‎ها را برای گربه به روی اجاق پرتاب می‎کنند؛ سگ پوزه‎اش را می‎لیسد و حالا تازه به یاد پدربزرگ می‎افتد. او تمام میخانه را جستجو می‎کند و بو می‎کشد، اما پدربزرگ در میخانه نبود.
میخانه‎چی می‎گوید: "سگ، صاحب تو آنجاست" و با دست راه را نشان می‎دهد. سگ متوجه می‎شود و تنهائی به سمت خانه به راه می‎افتد؛ اول از مسیر جاده می‎رود، اما بعد به خودش می‎گوید: من دیوانه‎ام؛ اینجا از راه کوه فاصله بزرگی را کوتاه می‎کنم. بنابراین از طریق کوه و همچنین از داخل جنگل می‎رود. عصر می‎شود، شب می‎شود؛ اما سگ ترسی نداشت. او می‎اندیشید، از من نمی‎توانند چیزی بدزدند. اما مانند یک سگ گرسنه‎اش بود.
شب شده بود، ماه‎کامل بالا آمده بود؛ و وقتی درخت‎ها در محلی از هم جدا می‎گشتند ماه خود را از بالای تاج درخت‎ها نشان می‎داد؛ در این وقت ماه زیبا بود، چنان نقره‎ای که قلب سگ از لذت شدیدتر می‎طپید. جنگل طوری آرام خش خش می‎کرد که انگار چنگ می‎نوازند. حالا سگ از میان جنگلِ بسیار تاریک می‎گذرد؛ اما ناگهان در برابرش نورِ نقره‌ای رنگی ظاهر می‎شود و به نظر می‎رسد که حالا چنگ بلندتر نواخته می‎گردد: تک تک موهای سگ سیخ می‎شوند؛ او خود را به زمین می‎چسباند و مانند افسون گشته‎ای زل می‎زند. در برابرش ساقه چمنی قرار داشت که نور ماه کمی آن را روشن ساخته بود، و بر رویش اِلف‎ـ‎سگ‎ها می‎رقصیدند. آنها سگ‎های سفیدِ باشکوهی بودند، کاملاً سفید، تقریباً شفاف و چنان سبک که حتی تنه‎شان به شبنم علف‎ها هم نمی‎خورد؛ بله، اینها اِلف‎ـ‎سگ بودند، این را سگ فوری شناخت، چون آنها فاقد این بویِ جذب‌کنندۀ مخصوص بودند که یک سگ توسط آن یک سگِ حقیقی را می‎شناسد.
سگ در چمنِ خیس دراز کشیده بود و می‎توانست با چشم‎هایش ببیند. اِلف‎ها می‎رقصیدند، به اطراف جست و خیز می‎کردند، با هم کشتی می‎گرفتند یا به دور دُم‎های همدیگر در دایره‎ای می‎چرخیدند، اما همه این کارها چنان سبک، چنان نرم انجام می‎گرفتند که حتی یک تیغه علف هم در زیرشان تکان نمی‎خورد. سگ با دقت تماشا می‎کند و به خود می‎گوید: اگر یکی از آنها شروع به خاراندن خود یا جویدن یک کَک کند بنابراین نمی‎تواند اِلف باشد، بلکه فقط یک سگِ سفید است. اما هیچیک از آنها خود را نخاراند یا کَکی را نجوید؛ بنابراین آنها اِلف‎های حقیقی بودند. هنگامیکه ماه‎کامل کاملاً بالا ایستاد، اِلف‎ها سرهایشان را بالا گرفتند و شروع کردند خیلی ظریف و زیبا به زوزه کشیدن و آواز خواندن؛ حتی هنرمندترین خواننده‎های ارکستر هم قادر نبودند چنین زیبا و ماهرانه بخوانند. سگ احساساتی می‎شود و می‎گرید و دلش می‎خواست همراه آنها بخواند، اما از این ترس داشت که همه چیز را خراب کند.
بعد از آنکه آنها آواز خواندن را به پایان رساندند خود را دور یک خانم سالخورده جمع می‎کنند، احتمالاً یک پریِ قدرتمند یا جادوگر. اِلف‎ها خواهش می‎کنند: "چیزی برایمان تعریف کن."
پری‎ـ‎سگی سالخورده لحظه‎ای فکر می‎کند و سپس می‎گوید: "من می‎خواهم برایتان تعریف کنم که چطور سگ‎ها انسان را خلق کرده‎اند. خداوند پس از به پایان رساندنِ آفریدنِ جهان و تمام حیواناتْ سگ را بعنوان بهترین و باهوش‎ترین آنها معین می‎کند. همه حیوان‎ها زندگی می‎کردند و می‎مُردند و دوباره در شادی و رضایت متولد می‎شدند، فقط سگ‎ها همیشه غمگین‎تر می‎گشتند. در این وقت خداوند از سگ‎ها می‎پرسد: <چرا شماها این اندازه غمگینید و حیوانات دیگر خوشحالی می‎کنند؟> و مسن‎ترین سگ جواب می‎دهد: <می‎دونی خدا، بقیه حیوان‎ها چیزی کم ندارند؛ اما ما سگ‎ها اینجا در سرمون یک قطعه کوچک عقل داریم، و با این عقل درک می‎کنیم که چیزی بالاتر از ما وجود دارد، و آن تو هستی آه خالق. ما می‎توانیم همه را بو بکشیم، فقط تو را نمی‎توانیم ببوئیم، و این جایش پیش ما سگ‎ها بسیار خالی‎ست. به این خاطر، آه خدا، بگذار خواست و اشتیاق ما جامه عمل بپوشد و برای ما یک خدائی خلق کن که ما بتوانیم بویش کنیم.> در این وقت خداوند می‎خندد و می‎گوید: <برام استخوان بیاورید، و من برای شماها خدائی خلق می‎کنم که بتوانید بویش کنید!> در این وقت سگ‎ها پخش می‎شوند و بعد از مدتی هر یک استخوانی با خود می‎آورد؛ یکی استخوان شیر می‎آورد، یکی استخوان اسب، دیگری استخوان شتر، یکی استخوان گربه، خلاصه استخوانِ تمام حیوانات آورده می‎شود بجز استخوان سگ؛ زیرا سگ نه گوشت سگ را لمس می‎کند و نه استخوانش را. یک تپه استخوان تهیه شده بود، و خدا از این استخوان‎ها انسانی را خلق کرد که سگ‎ها خدای خود می‎دانند و می‎توانند بویش کنند. و چون انسان از تمام استخوانِ حیوانات به استثنای استخوانِ سگ ساخته شده است، بنابراین تمام خصوصیات حیوانات را داراست: او قدرت شیر را دارد، فعالیت شتر را، حیله‎گری گربه و سخاوتمندی اسب را، و فقط وفاداری سگ را ندارد، فقط وفاداری سگ را!"
اِلف‎ـ‎سگ‎ها دوباره خواهش می‎کنند: "باز هم تعریف کن."
پری‎ـ‎سگِ سالخورده کمی می‎اندیشد و سپس شروع می‎کند: "حالا برایتان تعریف می‎کنم که چطور در زمان‎های خیلی خیلی دور سگ‎ها یک امپراتوری و یک قصر بزرگ بر روی زمین داشتند. اما انسان‎ها به امپراتوری سگ‎ها حسادت بردند و آنقدر جادو کردند تا اینکه امپراتوری و قصر در عمق زمین فرو می‎رود. اما اگر کسی محل مناسبی را حفر کند به غاری می‎رسد که گنج‎ـ‎سگی‎ها پنهان است."
اِلف‎ها مشتاقانه می‎پرسند: "گنج‎ـ‎سگی چه است؟"
پری می‎گوید: "بله، آنجا یک سالن بسیار بسیار زیبا وجود دارد. ستون‎ها از استخوان‎های باشکوه تشکیل شده‎اند، اما نه استخوان‎های جویده شده، چطور می‎توانند ستون‎ها جویده شده باشند؛ آنقدر گوشت به آن‎ها است که مانند پای یک غاز دیده می‎شوند. سپس پله‎هائی از چربیِ خالص به تاج و تختی از استخوانِ گوشت‌دارِ نمک خورده منتهی می‎شود. و بر روی این پله‎ها فرشی از پوستِ سوسیس پهن شده است که بر رویش قطعات ضخیم سوسیس قرار دارد."
این برای سگ بیش از حد طاقتفرسا بود. او از جا می‎جهد و می‎گوید: "هاف، هاف، این گنج کجاست؟ واغ، واغ، این گنج‎ـ‎سگی کجاست؟"
اما در این لحظه اِلف‎ـ‎سگ‎ها همراه با پریِ سالخورده ناپدید می‎گردند. سگ چشم‎هایش را می‎مالد؛ اما فقط ساقه چمن نقره‎ای رنگ در برابرش قرار داشت، حتی یکی از تیغه‎های علف هم توسط رقص اِلف‎ها ژولیده نشده و یک قطره شبنم هم به زمین نیفتاده بود. ماه‎کامل آرام بر روی علفزارِ دوستداشتنی می‎تابید و جنگل مانند دیوارِ عمیقاً سیاهی در اطراف ایستاده بود.
در این وقت سگ بخاطر می‌آورد که در خانه لااقل نانِ خُرد شده در آب انتظارش را می‌کشد، و تا جائیکه پاهایش به او اجازه می‌دادند سریع به سمت خانه می‌دود. اما از آن زمان به بعد اغلب وقتی او با پدربزرگ از میان مراتع یا جنگل می‌گذشت گنج‌ـ‌سگیِ ناپدید شده در زمین را به یاد می‌آورد؛ سپس با عصبانیت و با تمام چهار دست و پا شروع به کندن زمین می‌کرد. و چون او احتمالاً این راز را برای سگ‌های دیگرِ روستا فاش ساخته است و آنها هم به نوبۀ خود به سگ‌های دیگر و سگ‌های دیگر هم دوباره به سگ‌های بعدی، بنابراین آدم می‌تواند در نزد تمام سگ‌های جهان این را مشاهده کند که گاهی آنها در مراتع گنج و قصر‌ـ‌سگی را به یاد می‌آورند، یک سوراخ در زمین حفر می‌کنند و بو می‌کشند تا ببینند که آیا می‌توانند در اندرونِ زمین آن پله‌های چرب و برش‌های قطور سوسیسِ قصر سابق را بیابند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر