حزب خران.


<حزب خران> را در اردیبهشت سال 1398 نوشته بودم.

شاید تعجب کنید، شاید هم نه! شاید بگوئید: "این کجایش تعجب دارد؟!" شاید هم نگوئید و در دل‎تان به سادگی من بخندید! شاید هم شرم و پنهانکاری را کنار بگذارید و بعد از قهقۀ بلندی بگوئید: "آقا رو ببین! چه زود شگفتزده می‎شه!"
اما تعجب کردن یا نکردن شما نه هیچ تغییری در آنچه من شنیده‎ام می‎دهد و نه می‎تواند صورتِ مسئله را مانندِ جوهر‎پاک‎کن یا مدادپاک‎کن به راحتی پاک کند!
فقط کمی صبر داشته باشید، قبل از آنکه شما از زورِ کنجکاوی منفجر گردید یا مجبور به ترکاندنم شوید خیلی سریع به اصلِ مطلب می‎پردازم:
من تازه خودم را با زحمت درونِ صندلی‎ای که هفتۀ پیش داخلش را سرتاسر با یک اسفنجِ پنج سانتیمتری پوشاندم تا استخوان‎های دنده‎ام به درد نیایند جا داده بودم که زنگ موبایلم بر روی میز در فاصلۀ دو متری‎ام به صدا می‎آید. من بعد از لحظۀ کوتاهی فکر کردن تصمیم می‎گیرم که زحمتِ بلند شدن و دوباره خود را درونِ صندلی جا دادن را به جان نخرم و به زنگِ تلفن اهمیتی ندهم و همچنان مشغولِ نوشتن بمانم.
یک ساعتِ بعد زنگِ آپارتمانم به صدا می‎آید. من که در حالِ نوشتن بودم خودم را به نشنیدن می‎زنم. لحظۀ کوتاهی می‎گذرد و صدای زنگِ در آپارتمان باز به صدا می‎آید، این بار اما کشدار! تحملِ شنیدنِ زنگِ کشدار یک بارش راحت است اما وقتی یک بار دو بار شود و آن هم کشدارتر از بار اول بعد مانند این است که آب از سرت گذشته است. برای من هم درست همینطور بود، من ناگهان احساس کردم دست و پایم طناب‎پیچ شده است، به موی سرم یک وزنۀ سنگینِ سیمانی بسته‎اند و پاهایم را گرفته و مرا از سر در دریا پرت کرده‎اند.
با شنیدنِ دومین زنگِ کشدار با تمام نیرو دست و پایم را تکان می‎دهم، با زحمت خودم را از درونِ صندلی بیرون می‎کشم و با نفسِ حبس شده در شُش‎هایم به سمتِ در آپارتمان می‎دَوَم. با باز کردنِ در آپارتمان و دیدنِ دوست دیوانه‎ام نفسِ عمیقی می‎کشم و بدون دادن جواب سلامش او را در آغوش می‎گیرم و در حالیکه به سختی نفس می‎کشیدم می‎گویم: "خدا پدرتو بیامرزه که نجاتم دادی، اگه چند دقیقه دیرتر اومده بودی حتماً خفه می‎شدم."
دوستِ دیوانۀ من برخلاف بعضی از شماها با شنیدنِ این حرف ابتدا دچار تعجب گشت و طوری به من نگاه کرد که انگار جن دیده است، اما پس از لحظه‎ای بر خودش مسلط می‎شود و می‎گوید: "خوب ما اینیم دیگه!"
 
لطفاً بی‎صبری نکنید، به اصل مطلب هم می‎پردازم! چرا همیشه مانند بچه‎ها می‎خواهید که سریع آخرِ داستان را برایتان تعریف کنند! کمی صبر داشته باشید و ماجرا را همانطور که اتفاق افتاد خوب دنبال کنید و بعد وقتی داستان به پایان رسید خودتان به من حق خواهید داد که مبالغه نکرده‎ام و آنچه رفیقم تعریف کرد واقعاً جایِ تعجب دارد!
اما به من اجازه دهید قبل از وارد شدن به اصلِ مطلب گریز کوتاهی بزنم و به معرفیِ حزبی بپردازم که نقشِ اصلی را در این داستان بازی می‎کند.
حزب خران. بله درست می‎خوانید! حزب خران حزبی است در یمن. این حزب دقیقاً یک روز بعد از اتحادِ بین دو یمنِ شمالی و جنوبی در سال 1368 توسطِ دو گورخر که خود را بجای خر جا زده بودند اعلام موجودیت کرد و امروز همچنان موجود است و بسیاری از شاعرانِ خر، نویسندگانِ خر، هنرمندانِ خر و حتی عده زیادی از سیاستمدارانِ خر عضو این حزبند و حقِ عضویت خود را هم مانند آدم سر وقت می‎پردازند.
ضمناً ناگفته نماند که این حزب در سر تا سر گیتی شعبه دارد! و هر شعبۀ این حزب از خط و مشی خود پیروی می‎کند و وابسطه به حزبِ مادر در یمن نمی‎باشد.
این مقدمه در بارۀ حزبِ خران ضروری بود تا خواننده بداند که داستان رفیق دیوانه‎ام حولِ چه محوری می‎چرخد.
بنابراین حالا من باید بعنوان راویِ این ماجرای عجیب با نقل ‎قول‎ها شروع کنم. البته سعی می‎کنم که زیاد به میل خودم در آنها دست نبرم و هرآنچه را شنیده‎ام به گونه‎ای به چشم و گوش‎تان برسانم که اگر این رفیق دیوانه‎ام تصادفاً آن را خواند به من ایراد نگیرد که واقعیت را خدشه‎دار ساخته‎ام. این شما و این هم آنچه من شنیده‎ام. و همچنین باید قبلاً به اطلاع‎تان برسانم که شنیدۀ من همان شنیدۀ رفیقم است که یکی از دوستانِ یمنی‎اش برای او تعریف کرده است، و تعریفِ این دوستِ یمنیِ رفیقم هم گفتگوئی‎ست که میان او و یکی از اعضایِ حزب خران در پنهان انجام گشته.
عبدالعزیز دوست یمنیِ رفیق دیوانه‎ام روزی پس از خشکسالی در روستایش برای تهیۀ <قات> پیاده به سفری طولانی می‎پردازد. تابش داغ خورشید پس از یکی دو روز او را به اندیشیدن واداشته بود. این فکر که چرا به عقل او و بقیۀ اهالی نرسیده بوده است که آب ذخیره کنند تا در چنین روزهائی به دادِ مزارع قات برسندْ گرمایِ خورشید را برایش داغ‎تر می‎ساخت. او به خوبی می‎دانست که دعا و التماسِ اهالی به درگاهِ خدا هیچ گره‎ای از کارشان نخواهد گشود و باید سالیان درازی از خیر قات بگذرند و دورش را خط بکشند و او همچنین به خوبی می‎دانست که زندگی کردنِ بی‎قات برای اهالی چه مرگ عذاب‎آوریست. تا اینکه عاقبت به یاد عبدالکریمْ دوست دورانِ کودکی خود می‎افتدْ که حالا باید در یکی از روستاها صاحب مزرعۀ وسیعی با بهترین گیاه قات باشد. یک نور نامرعی در قلبش می‎تابد و او را مطمئن می‎سازد که حلِ تمام مشکلات پیش این دوستِ دوران کودکی است. او بلافاصله با کج کردن مسیر خود به راست به سمت روستائی که این دوست زندگی می‎کرد به رفتن ادامه می‎دهد.
او بعد از چند روز راهپیمائی خسته و کوفته به این روستا می‎رسد و به راحتی خانۀ دوست خود را پیدا می‎کند. در خانه از او با بهترین قاتی که تا حال میان لپ نگاه داشته و مکیده بود پذیرائی می‎کنند و وقتی قات اثرش را می‎گذارد و گفتگویِ این دو گرم می‎شود، عبدالعزیز ماجرایِ خشکسالی را برای دوستش تعریف می‎کند و از او می‎خواهد که راه چاره‎ای جلوی پایش قرار دهد. عبدالکریم که با مصرفِ قات احساسِ همدردی‎اش رشد کرده بودْ بعد از ارج شدن خدمتکاران از اتاق آهسته و محرمانه یکی از ایده‎هایِ به تصویب رسیدۀ در حزب خران را برای او زمزمه‎کنان فاش می‎سازد.
حالا این شما و این هم آنچه عبدالکریم عضو حزب خرانِ یمن برای کمک به عبدالعزیز لو داد:
"عبدالعزیز، برادر خوبم. تو باید بدونی که برای اعضای حزب ما مسائلی مهمتر از خشکسالی وجود داره، قات که چیزی نیست، ما قادریم به سراسر سرزمین با شتر قات برسونیم. برادر، مهمتر از قات نفته ..."
عبدالعزیز که از نشئگیِ قات در آسمان هفتم مشغول سیر و سیاحت بود حرف عبدالکریم را قطع می‎کند و می‎گوید: "برادر عزیز، نفت به چه دردِ ما می‎خوره؟ برای ما قات از نونِ شب هم مهمتره."
عبدالکریم با شنیدن این حرف انگار باحالترین جوکِ قرن را شنیده است از خنده روده‎بر می‎شود. یک کاسه برگِ قاتِ تازه را به سمت عبدالعزیز سُر می‎دهد، خودش دسته‎ای از برگ‎های تازه را با زور در دهان می‎چپاند و با تکیه دادن به مخده خیلی جدی می‎گوید: "قات بزن، تا قاطی نکردم!"
عبدالعزیز با شنیدن این حرف طوریکه انگار از آسمان هفتم به زمین سقوط کرده باشد تکان شدیدی می‎خورد و با چپاندن مشتی برگِ قات در دهان می‎گوید: "چرا عصبانی می‎شی، مگه چی گفتم؟"
عبدالکریم که از لحنِ صدای خودش کمی خجالتزده شده بود برای دلجوئی از عبدالعزیز خنده‎ای مصنوعی می‎کند و با مهربانی می‎گوید: "دوست عزیز، آخه این چه حرفیه که تو می‎زنی؟ فایدۀ نفت کجا و ارزش قات کجا؟ هر بچه‎ای می‎تونه تو باغچۀ خونه‎شون قات بکاره، اما استخراج نفت کار هرکسی نیست. می‎فهمی؟"
عبدالعزیز اما دیگر هیچ چیز نمی‎فهمید، آنقدر از نشئگی قات لذت می‎برد که حرف عبدالکریم قادر نبود او را از این لذت بردن بیرون آورد و ذهنش را با آن درگیر سازد.
بنابراین عبدالکریم که خودش هم چنین لحظاتِ لذت‎بخشی را تجربه کرده بود و عبدالعزیز را درک می‎کردْ خدمتکاران را صدا می‎زند و دستور آوردن غذا می‎دهد.
آنها پس از غذا خوردن به جویدن قات می‎پردازند و پس از پُر شدنِ لُپ‎شان از قاتْ عبدالکریم ادامه می‎دهد: "عبدالعزیز، دوست خوبم، گوشاتو بیار جلو تا برات چیزی تعریف کنم. ما تو حزب‎مون سه سیاستمدارِ خیلی با تجربه داریم. این سه متخصصِ سیاسیِ حزب ما تو یکی از جلسات نگرانی خودشونو بخاطر امکان تحریم نفت ابراز کردن. اعضای حزب ما هم برای راه حل این مسئله دو روز تمام در سالنِ ساختمون حزب نشستن و فکر کردن که اگه نفتی را که با زحمت زیاد از چاه استخراج می‎کنیم تحریم کنن چه امکاناتی برای فروشش برامون باقی‌می‎مونه. بعد از دو روز هرکس فکری به ذهنش رسیده بود. و حالا من برای کمک به تو دوست خوبِ دوران کودکی و مردم روستایت می‎خوام تعدادی از این ایده‎ها را تعریف کنم که تو هم زود بجنبی و با استفاده از این روش‎ها بتونی سود ببری ..."
"بتونی سود ببری" عبدالعزیز را به دنیای زند‎گان بازگردانده بود. او سعی می‎کرد حواسش را جمع کند، و به یاد می‎آورد که دوستش قبل از غذا از اهمیت بیشترِ نفت از قات صحبت کرده بود. هرچه فکر می‎کند که چرا باید اهمیت نفت از قات بیشتر باشد عقلش به جائی قد نمی‎داد. بنابراین با تعجب حرف عبدالکریم را قطع می‎کند و می‎پرسد: "اگه ارزش نفت از قات بیشتره پس چرا گفتی می‎تونی شتر شتر قات به سراسر کشور برسونی و نگفتی کامیون کامیون؟ پس می‎شه نتیجه گرفت که حتی ارزش شتر هم از نفت و بنزین بیشتره، تا چه برسه به قات!"
عبدالکریم صدایش کمی بالا می‎رود و می‎پرسد: "تو اصلاً حزب خران را می‎شناسی؟"
"من تو عمرم خر زیاد دیدم، اما حزب خران را نمی‎شناسم."
لحن صدای عبدالکریم دوباره حالت عادی به خود می‎گیرد و ادامه می‎دهد: "تو که تو عمرت این همه خر دیدی بگو ببینم خر دارای چه صفاتی است؟"
"خر حیوان نجیبی است."
"اسب حیوان نجیبی‎ست و نه خر."
"خب باشه، خر حیوان سربزیر و باربر خوبی است، و اگه اذیتش نکنن اونم بیخود عرعر نمی‎کنه و جفتک نمیندازه ..."
عبدالکریم حرف او را قطع می‎کند و می‎گوید: "و حیوان باهوشی‎ست! درست مانند اعضای حزب خران! باهوش بودن یکی از صفات مشترک اعضای حزب خران است. ما در حزبمون دکتر داریم، کفاش داریم، خیاط داریم، کارگر و کشاورز داریم، بعضی‎هاشون حتی بیشتر از خر کار می‎کنن، اما همۀ این افراد باهوشن و بنابراین حرفاشون باد معده نیست. اعضای حزب ما برای همۀ امور کشور نظر مشخصی دارن که با مطالعه و فکر کردن بهش رسیدن! می‎فهمی چی می‎گم؟"
عبدالعزیز که از این پرسشِ دوستش ناراحت شده بود پاسخ می‎دهد: "آره می‎فهمم، مگه خرم که نفهمم!"
عبدالکریم سرش را با تأسف چند بار به چپ و راست تکان می‎دهد و می‎گوید: "دوست عزیز، می‎دونی چرا عضو شدن در حزب ما به راحتیِ عضو شدن در احزاب دیگه نیست؟" و بدون آنکه منتظر پاسخ دوستش بماند ادامه می‎دهد: "می‎خوای بدونی چرا؟ چون ما فقط آدمایِ دانا و باهوشو عضو حزب‎مون می‎کنیم، و تا وقتی حزب ما قدرتِ سیاسی را به دست نگیره و تا وقتی انسان‎هائی مانندِ تو وجود داشته باشن که فکر می‎کنن خر حیوان نفهمیهْ بنابراین وضع سرزمین‎مون بهتر نمی‎شه که هیچ، از همین که است خیلی هم بدتر می‎شه."
عبدالعزیز لحظه‎ای به فکر فرو می‎رود و بعد با دلخوری می‎گوید: "خب حالا، مگه من خواستم عضو حزب‎تون بشم؟ اصلاً بگو ببینم چرا اسم حزب‎تونو حزب خران گذاشتید؟ مگه میمون باهوش‎تر از خر نیست؟! خب پس چرا اسم حزبتونو حزب میمون‎ها نذاشتید؟"
"می‎دونی که چرا اصلاً حزب خران تشکیل شد؟ برای اینکه بقدری آدم نفهم تو جهان وجود داره که ما مجبور شدیم برای نجاتِ جان و کرامتِ حیوانات این حزبو تشکیل بدیم، ما هم حامیِ حقوقِ حیوانات هستیم و هم از حقوق کودکان و زن‎ها حمایت می‎کنیم. باید بدونی که برای حزب ما همونطور که انسان‎ها با هم برابر هستنْ حیوانات هم با هم برابرن و هیچ حیوانی به حیوانِ دیگه برتری نداره، و ما خر را فقط به این خاطر به عنوانِ نمادِ حیوانات انتخاب کردیمْ چون این حیوان در طول قرن‎ها بسیار مظلوم واقع شده، خودت که هر روز می‎بینی، هرجا انسان دچار مشکل می‎شه ضعفشو با توهین کردن به خر نشون می‎ده، از قبیل: <مثل خر تو گل گیر کرده>، <چرا شوخی خرکی می‎کنی؟>، <چیز خر تو چیز ننه‎ات>، <فکر کردی من خرم؟>، <اوضاع خیلی خر تو خره> ..."
عبدالعزیز که حوصله‎اش از حرف‎های بی‌سر و ته رفیقش سر رفته بود می‎گوید: "ای بابا، بسه دیگه. چه غلطی کردم گفتم خر نفهمه! ببخشید قربان، خر خیلی هم داناست، آنقدر دانا که اگه در هر کشوری خودشو برای ریاست جمهوری کاندید کنه حتماً برندۀ نود و نه در صد از آراء می‎شه. خوب شد، خوشت اومد؟ حالا بپرداز به اصل مطلب."
"خب، حالا نمی‎خواد خودتو بیش از حد عصبانی نشون بدی. ببین برادر، تو اول باید به من قول بدی که حرفای من پیش خودت می‎مونه و برای هرکس و ناکسی تعریف نمی‎کنی، در غیراینصورت برنامۀ حزب ما قبل از تصویب در دولت و اجرائی شدن لو می‎ره و آشوب به پا می‎شه!"
عبدالعزیز در حال پُر کردن دهانش از برگِ قات می‎گوید: "قول می‎دم. شروع کن!"
عبدالکریم از جایش بلند می‎شود، آرام به سمت در اتاق می‎رود و ناگهان آن را باز می‎کند، و بعد از اطمینان از اینکه کسی در پشتِ در فالگوش نایستاده است برمی‎گردد و با صدایِ آهسته‎ای می‎گوید: "تو باید به مردم روستای خودت بگی که بطری‎های یک لیتری بخرن! بعد از تصویب این ایدۀ ما در دولتْ باید هر فردِ یمنی از کوچک و بزرگ یک بطریِ یک لیتری داشته باشه."
عبدالعزیز با گشاد کردن چشم‎هایش تعجب خود را نشان می‎دهد و می‎پرسد: "بطری پلاستیکی یا شیشه‎ای؟"
"من خودم بطری پلاستیکی رو ترجیح می‎دم، اما بطری شیشه‎ای هم مزیت خودشو داره. بطری پلاستیکی می‎تونه سوراخ بشه، ولی بطری شیشه‎ای سوراخ نمی‎شهْ اما متأسفانه وزنش از بطری پلاستیکی سنگینتره."
"هم سنگینتره و هم می‎شکنه!"
"آره، و درست به این خاطر من بطری پلاستیکی رو ترجیج می‎دم."
"خب، حالا فرض می‎کنیم تمام اهالی یک بطری پلاستیکی خریدن، این چه سودی برای ما داره؟ نکنه منظورت اینه که ما باید با سوراخ کردن بطری‎ها با روش قطره‎ای مزارع قات‎مونو آبیاری کنیم؟"
"نه بابا، تو هم که تمام فکرت فقط مشغوله قاته!"
"خب اگه قات برامون مهم نبود که من نمیومدم پیشت ازت کمک بگیرم."
"من که به تو گفتم، نگران قات نباش، من خودم شتر شتر براتون قاتِ اعلاء می‎فرستم."
"دوباره می‎گه شتر شتر! مرد حسابی از این شتر شتر فرستادنت معلومه که نمی‎خوای این کار رو بکنی. بعلاوه، مگه فقط روستای ما دچار خشکسالی شده، انگار تو و حزبتون از مشکلات دنیا بی‎خبرین. مرد حسابی صدها روستا بی‌قات موندن و تو هی می‎گی شتر شتر برات قات می‎فرستم. خب، پس چرا تا حالا نفرستادی؟"
عبدالکریم که از نفهمی دوستش کمی عصبانی شده بود می‎گوید: "دوست عزیز، چرا نمی‎خوای اهمیت ماجرا رو درک کنی؟ آبیاریِ قطره‎ای چیه!؟ من و بقیۀ اعضایِ حزب‎مون داریم شب و روز عقلامونو می‎ذاریم رو هم ببینیم چه خاکی می‎شه به سرمون بریزیم که مردم سر و صداشون بلند نشه و تو مرتب به قات فکر می‎کنی! تو خودت خوب می‎دونی که ما داریم با پولِ فروش نفت این سرزمینو می‎چرخونیم، حالا تصورشو بکن که نفت ما رو تحریم کنن، خب بعد چی پیش میاد؟"
"چی پیش میاد؟ خب معلومه چی پیش میاد، اینو هر بچه‎ای می‎دونه که اگه نفت نفروشیم چی پیش میاد! نفت می‎مونه رو دست‎مون، فاسد می‎شه، بعد باید بریزیمش دور یا اینکه باید دوباره بریزیمشون تو همون چاه‎هائی که نفت رو ازشون بیرون کشیدیم!"
عبدالکریم می‎گوید: "چه پیشنهاد جالبی! اما ما نگران فاسد شدن نفت نیستیم، نگرانی ما بخاطر بلند شدنِ سر و صدای مردمه. می‎دونی اگه دولت نفت نفروشه نمی‎تونه حقوقِ کارمنداشو بده؟ و وقتی کارمند حقوق دریافت نکنه سر و صداش می‎ره بالا! خیلی‎هایِ دیگه هم سر و صداشون می‎ره بالا! بنابراین چارۀ دیگه‎ای برای دولت باقی‌نمی‎مونه بجز اینکه نفت رو قاچاقی و با قیمت ارزون بفروشه. اما اعضایِ حزب ما بعد از فکر کردنِ طولانی به این نتیجه رسیدن که این چه کاریه! اگه قراره نفت قاچاقی به فروش برسه خوب پس چرا خودِ مردم این کار رو نکنن؟ اوضاع اقتصاد هم با فروش بطریِ یک لیتری سر و سامون می‎گیره و بیکاری کاملاً ریشه‎کن می‎شه، و به این ترتیب دولت خیالش از بالا رفتنِ سر و صدای مردم راحت می‎شه. آیا این ایدۀ باحالی نیست؟! تو هم حالا با باخبر شدن از این ایده می‎تونی دست به کار بشی و با راه‎اندازی یک کارخونۀ بطری‎سازی و فروش‎شون در سراسر کشور سود زیادی ببری."
شنیدنِ <سود زیاد> عبدالعزیز را برای لحظه‎ای از فکر کردن به قات خارج می‎سازد و به پولی که در این کاسبی بدست خواهد آورد فکر می‎کند و ناگهان با صدای بلند می‎پرسد: "مردم باید با بطری‎های یک لیتری‎شون چکار کنن؟!"
صدای عبدالکریم آهسته‎تر می‎شود: "دولت پس از تصویب این ایدۀ ما به هر فرد از شیرخواره تا افرادِ دمِ مرگ روزی یک لیتر نفتِ مجانی می‎ده. به این ترتیب که هرکس یک بطریِ خالی تحویل می‎ده و یک بطریِ یک لیتریِ نفت دریافت می‎کنه. مثلاً یک خانوادۀ پنج نفری رو در نظر بگیر: یکی از افرادِ این خانواده با پنج بطری یک لیتری صبح به ادارۀ مربوطه مراجعه می‎کنه و با تحویلِ پنج بطریِ خالی پنج بطری نفت می‎گیره. حالا بستگی به توانائی افراد این خانواده داره که آیا این پنج بطری تا روز بعد بفروش می‎رسه یا نمی‎رسه، اگه بفروش برسه که روز بعد یکنفرشون با پنج بطری خالی میاد، بطری‎های خالی رو تحویل می‎ده و با دریافت پنج بطریِ نفت دوباره اداره رو ترک می‎کنه و ..."
عبدالعزیز که شگفتزده شده بود حرف رفیقش را قطع می‎کند و می‎پرسد: "خوب این چه سودی برای دولت داره؟ دولت که در این بین سودی نمی‎بره تا بتونه حقوق کارمنداشو بده؟"
"ناراحت سودِ دولت نباش، عده زیادی از کارمندایِ دولت بعد از مدت کوتاهی متوجۀ سوددهیِ این شغل می‎شن، بعد استعفا می‎دن و شغل نفت‎فروشی رو انتخاب می‎کنن، می‎دونی چرا؟ چون کارمندای دولت هوش و حواس‎شون تو این کارها بهتر از بقیه مردم کار می‎کنه و خم و چمِ کارِ تجارت زودتر دست‎شون میاد و می‎تونن سودِ خوبی ببرن، و با کمتر شدنِ کارمندایِ دولتی دستِ دولت هم بازتر می‎شه و پس از فروش قاچاقیِ سهمِ نفتِ خودشْ حقوقِ کارمنداشو می‎پردازه."
عبدالعزیز با نگرانی می‎پرسد: "خب، حالا اگه کسی تاجر خوبی نبود و نتونست نفت روزانه‎شو بفروشه باید چکار کنه؟ نفتو که نمی‎شه خورد و سیر شد."
"این دیگه به دولت ربط نداره. هر فردِ یمنی باید یک بطریِ یک لیتری داشته باشه و فروشندۀ خوبی باشه. در ضمن نفت‎های فروش نرفته رو هم می‎شه تو خونه انبار کرد و روزهای بعد فروخت."
عبدالعزیز که شوکه شده بود می‎پرسد: "و قات؟ قات چی می‎شه؟ وقتی آدم نتونه نفت‎شو بفروشه باید از کجا پول بیاره قات بخره ... نون و پنیر بخره!"
"دوست عزیز، برای چنین اشخاصِ بی‎عرضه‎ای که قادر به فروختنِ نفت‎شون نباشن متأسفانه راه زیادی باقی نمی‎مونه. همونطور که گفتم اگه کسی نتونست سهمِ روزانه رو بفروشه یا باید نفت‎شو انبار کنه و یک روز گرسنگی بکشه یا از همسایه‎اش پول قرض بگیره و روز بعد سعی کنه بجایِ یک بطری دو بطری نفت بفروشه تا بتونه بدهکاری‎شو برگردونه، و یا اگه نتونست گرسنگی رو تحمل کنه می‎تونه معاملۀ پایاپای بکنه؛ مثلاً یک فنجون نفت بده یک قالب پنیر بگیره یا نیم لیتر نفت بده بجاش نون و دو تا تخم مرغ بگیره، و ..."
عبدالعزیز که همزمان با تمام شدنِ صبرشْ نشئگی قات هم از سرش پریده بود با بی‎حوصلگی می‎پرسد: "خب حالا ما فرض می‎کنیم که همۀ مردم فروشنده‎های خوبی هستن، حالا این مردم باید هر روز نفتشونو کجا و به چه کسی بفروشن؟ مردم یمن که همه خودشون نفت دارن ..."
"ما در این مورد از سیستم بازار آزاد استفاده می‎کنیم، یعنی مردم آزاد هستن هرکجا و به هرکس که دوست دارن نفتشونو بفروشن. در اصل بهترین محل برای فروشِ نفت لبِ مرزهاست. اما اگه فروشنده در اثرِ دوری راه نتونه خودشو به لب مرز برسونه می‎تونه نفت‎شو به همسایه‎اش که صاحب خر یا شتره ارزون‎تر بفروشه یا بعد از ده دوازده ساعت پیاده‎روی کمی گرون‎تر به مردم روستائی که به مرز نزدیک‎تر هستن بفروشه، بهترین قیمتِ فروش اما لب مرزهای عمان و عربستانه، ولی در کنار مرزهای آبی هم قیمت فروش چندان بد نیست."
در این هنگام عبدالکریم که ناگهان چشمش به کاسۀ خالی قات افتاده بود چشمکی به دوستش می‎زند و سپس با صدای بلند می‎گوید: برای مهمان عزیزم یک کاسه قات بیارید. پس از لحظۀ کوتاهی در اتاق گشوده می‎شود و یک خدمتکار با کاسه‎ای پُر از برگ‎های تازه و براق قات داخل می‎شود، کاسۀ قات را کنار آنها قرار می‎دهد و به سرعت از اتاق خارج می‎شود.
عبدالعزیز به شوخی می‎گوید: "خدمتکارت چه سریع اومد، مثل جن اومد و مثل جن هم غیب شد!"
عبدالکریم که از این تعریف دوستش خوشش آمده بود می‎گوید: "خدمتکارای من با سه شماره دستورات منو بدون هیچ پرسشی انجام میدن!"
عبدالعزیز در حالیکه چشمانش از فکری که از ذهنش در حال عبور بود برق می‎زد با زیرکی می‎گوید: "من که باورم نمی‎شه بتونن تمامِ دستورات تو رو با سه شماره انجام بدن! مثلاً اگه بگی یک بارِ طلا سوار شتر کنن، خدمتکارات می‎تونن با سه شماره شتر رو با بار طلا آماده کنن؟!"
عبدالکریم قاه قاه می‎خندد و می‎گوید: "نه، در این موردِ استثنائی قادر به این کار نیستن، چون من طلا ندارم و خدمتکارا اینو خوب می‎دونن، در غیراینصورت تمام صد شترمو سه سوته با بار طلا آماده می‎کردن!"
چشمان عبدالعزیز گشاد می‎شوند، ایده‎ای که از ذهنش می‎گذشت به پایان خود رسیده بود، و او با ناباوری می‎پرسد: "تو صد شتر داری؟"
عبدالکریم با افتخار تمام می‎گوید: "دوست خوبم، من هم صد شتر دارم و هم تعداد زیادی خر و بُز و گاو و گوسفند ..."
 
خوانندۀ عزیز، من تقریباً به پایان داستان نزدیک شده‎ام و از شما به این خاطر که هنوز شگفتزده نشده‎اید طلب بخشش می‎کنم. خود من هم وقتی تا اینجایِ داستان را شنیدم اصلاً تعجب نکردم، اما دوستم به من گفت کمی صبر کن شاید آخر داستان شگفتزده‎ات کند. من هم فقط می‎توانم حرف این دوست دیوانه‎ام را برایتان تکرار کنم و امیدوار باشم که شما هم مانند من با شنیدن آخر داستان کمی شگفتزده شوید.
 
هنوز کلمۀ گوسفند از دهان عبدالکریم تماماً خارج نشده بود که دستِ عبدالعزیز همراه با کاسۀ بزرگ و سنگینِ مسیِ قات بالا می‎رود و محکم بر سر عبدالکریم فرود می‎آید!
عبدالعزیز که عطای فروش نفت را به لقایش بخشیده بود با بیهوش شدن رفیقش نفس عمیقی می‎کشد، برگ‎های ریخته شده بر روی زمین را به سرعت جمع می‎کند و در جیبش قرار می‎دهد، سپس با تقلیدِ صدایِ رفیقش بلند می‎گوید: "برای رفیق عزیزم عبدالعزیز دو شتر آماده کنید، یک شتر برای سواره رفتن مهمانم و یک شتر با بار فراوانی از عالی‎ترین قات."
 
در اینجا داستان ما به پایان می‎رسد و من باید از تو خوانندۀ گرامی به این خاطر که نتوانستم نقل قول‎هایم را مانند نویسندگان زبردست به هم ببافم و تقدیمت کنم عذرخواهی کنم. من نمی‎دانم که آیا بالاخره با خواندنِ آخرِ داستان تعجب کردی یا نه، من تعجب کردم و تعجبم به این خاطر بود که عبدالعزیز، این عاشقِ واقعیِ قات که نشئگی را به سود بردن از طریق فروش نفت ترجیح دادْ چرا با آن نقشۀ جالبی که کشیده بود بجای یک شتر دستورِ ده شتر با بار قات نداد!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر