یک دوئل آمریکائی.


<یک دوئل آمریکائی> از آلکساندر موشکوفسکی را در آذر سال ۱۳۹۸ ترجمه کرده بودم.

یک سرقت جالب
هنگامیکه وارد خانۀ دوست نویسنده‎ام کارلهانس تسویکِل شدمْ او قصد داشت خود را با گاز مسموم سازد. دنیا فقط دو تصادفِ خوشحال کننده را مدیونِ زنده ماندن اوست. اولین تصادف بازگذاشتن تمام پنجره‎ها و دومین تصادف ساعتِ قطعِ گاز شهر بود، درست زمانیکه او قصد داشت خود را بکُشد.
نباید ناگفته بماند: او دلیل کافی برای ناامید بودن داشت. زیرا او نوشتنِ نمایشنامه‎هایِ تئاتر الهامبرا را به عهده گرفته بود و حالا مطلقاً هیچ‌چیز برای نوشتن به خاطرش نمی‎رسید. و اگر موفق نمی‎گشت که در آخرین ساعات چیز مهیجی در ذهن خلق کندْ مجبور می‎گشت مبلغ پیش‎پرداختی را که خرج کرده بود پس بدهد.
من می‎گویم: "من یک موضوعِ جالب برای شما دارم، یک موضوع بزرگِ تاریخی، مهیج و در عین حال بسیار امروزی. داستان در موردِ عجیب‎ترین سرقتی‎ست که جهان تا حال مانندش را به خود دیده است. و دارای این امتیاز است که حقیقی بودنش اثبات گشته، زیرا که این داستان را هرودوت آورده است."
نویسنده با لکنت می‎گوید: "من نجات یافته‎ام! سرقت بابِ روز است، و با آن لباس‎های باستانی، این ترکیبی از زمانِ عاشقانۀ گذشته و زمانِ حال است، چقدر من حالا به آن نیاز دارم! داستان را تعریف کنید!"
"بنابراین گوش کنید: داستان در قصرِ رامپسینیت، پادشاهِ مصرِ باستان بازی می‎شود. او دستور می‎دهد برای زر و زیورآلاتِ بی‌حد و اندازه‌اش یک گنجینه بسازند. اما معمار یک حیله به فکرش می‎رسد؛ به این شکل که او یکی از سنگ‎هایِ بنا را با هنرمندانه‎ترین شکلی متحرک می‎سازد. او اندکی قبل از مرگش این راز را برای دو پسرش فاش می‎سازد، نتیجه این می‎شود که آن دو پس از مرگ پدر هرشب از سمتِ خیابان از طریقِ سنگ چرخنده به گنجینه نفوذ می‎کردند و جواهرات را صد کیلو صد کیلو با خود می‎بردند.
در این وقت رامپسینیت برای به دام انداختن سارقِ اسرارآمیز دستور می‎دهد دورادورِ گنجینه تله قرار دهند، و پایِ یکی از دو برادر در یکی از این تله‎ها گرفتار می‎شود. برادر دیگر، سریع تصمیم می‎گیرد، سر برادرش را قطع می‎کند و با آن از آنجا می‎گریزد. مدتی بعد جسدِ سارق را می‎یابند، اما تشخیص هویتش بخاطر نداشتن سر غیرممکن بود."
تسویکِل حرف او را قطع می‎کند: "داستان واقعاً مهیج است، فقط کمبودِ نقش یک زن در آن محسوس است؛ باید یک زنِ جالب هم در این داستان حضور داشته باشد."
"زن در این داستان واقعاً در شکلِ دخترِ رامپسینیت حضور دارد. شاهزاده خانمِ مصری پس از شگفت‎انگیزترین ماجراهائی که در حال حاضر نمی‎توانم آنها را به یاد آورم در نهایت با سارق ازدواج می‎کند. اما من منبع آن را در خانه دارم و می‎توانم در روزهای بعد از طریق تلفن داستان را برایتان دقیقاً تکمیل کنم."
و من بعد از مطالعۀ نسخۀ اصلی به دوستِ نویسنده تلفن می‎کنم. البته بدیهی‎ست که من دائماً با تلفن ارتباطِ اشتباه دریافت می‎کنم، این موضوع اما در این موردِ خاص شایانِ ذکر است. صحبت تلفنی به شکل زیر انجام می‎شود:
من: من می‎خواستم برای شما در مورد سرقتی که در باره‎اش گفتگو کردیم گزارش دهم، ... آیا صدایم را می‎شنوید؟
دیگری: البته، من با دقت فراوان گوش می‎کنم.
من: من باید ابتدا یک واقعیت را تصحیح کنم. طبق تحقیقاتِ من آن سنگِ بنا قابلِ چرخش نیست؛ اما آدم می‎تواند آن را از سمتِ خیابان از دیوار بیرون بکشد.
دیگری: به نظر بسیار مهم می‎رسد.
من: در هر صورت نتیجه یکسان است. یک سرقت و غارت دائمی انجام می‎شود. این برای شروعِ کار مهم و اساسی‎ست.
دیگری: برای شروعِ کار؟
من: بله البته، ما بعد از آن می‎توانیم به مرحلۀ دوم برسیم، به اپیزودِ وحشتناکِ چاقویِ بلند.
دیگری: بنابراین باید این یک سرقتِ سنگین همراه با قتلِ از پیش برنامه‎ریزی شدۀ رقبایِ واقعی باشد.
من: اینطور هم می‎شود آن را نامید. اما نکتۀ اصلی این است که این سارق در حقیقت با جدا ساختنِ سر از بدنِ دیگری ناشناس می‎ماند.
دیگری: آیا این قتل حتماً ضروری‎ست.
من: البته. زیرا در غیراینصورت مجرم فوراً شناخته خواهد گشت، و همه‌چیز بطور ناامیدکننده‎ای از دست می ...
بررر ... تق تق! ارتباط قطع شده بود. من فکر کردم که او دوباره تماس خواهد گرفت، بنابراین گوشی را می‎گذارم و به کارهای دیگر مشغول می‎شوم.

بعد از چند ساعت، دقیق‎تر بگویم در شبِ فردای آن روز، پستچی یک دعوتنامه از دادستان برایم می‎آورد:
"برای تحقیقِ خصوصی از شما باید فردا صبح ساعت ده در اتاق شمارۀ 3407 دادگاه کیفری حضور یابید. طبق اخباری که بدست آورده‎ایم شما روز قبل یک تماس تلفنی برقرار کرده‎اید که در آن به شخصی ناشناس در موردِ یک سرقتِ برنامه‎ریزی شدۀ بی‎عیب و نقص پیام‎های مهم و ظاهراً صادقانه‎ای داده‎اید.
همراه آوردنِ شناسنامه و همچنین مدارکی که با جرم در ارتباطند برای مرحلۀ تحقیق الزامی‎ست."
من البته به آنجا خواهم رفت و بخاطر گفتگویِ جالب خوشحالم. من سخت مصممم که این داستانِ باورنکردنی را در آنجا بی‎باکانه فاش سازم.
 
کانت و خوکچۀ هندی
دانشجو: آقای پروفسور، من مایلم خواهش کنم، درس فلسفۀ دورانِ کالج را برایم گواهی کنید.
پروفسور: بله حتماً، دفتر آزمون را بدهید. گرچه من نباید این کار را بکنم. آقای دانشجو، من فکر می‎کنم که شما را در کلاس درس نظری‎ام فقط یک بار دیده‎ام.
دانشجو: می‎بخشید آقای پروفسور، شما احتمالاً اشتباه می‎کنید، این مطمئناً شخص دیگری بوده  است.
پروفسور: بنابراین شما می‎توانید عذر موجه خودتان را ثابت کنید. اما این در واقع کاملاً جای تردید دارد؛ البته نه برای شما آقای دانشجو، بلکه برای من.
دانشجو: چرا، آقای پروفسور؟
پروفسور: ببینید، من در چشم خودم یک تاجر متقلب به نظر می‎رسم. شما پول کالج را پرداخته‎اید بدون آنکه چیزی بابت آن دریافت کنید. بنابراین من بدهکار شما هستم، البته این به من فشار می‎آورد. شاید بهترین کار این باشد که من بیست مارک را به شما برگردانم.
دانشجو: آه، آقای پروفسور!
پروفسور: یا اینکه من معادلش را که حق‎تان است به شما تحویل می‎دهم. بله، ما می‎خواهیم این کار را انجام دهیم. البته طولِ درسِ نظری مهم نیست، بلکه فقط محتوی آن مهم است. آیا یک ساعت وقت دارید؟ ... خوب. کاملاً راحت آنجا بنشینید. از رشتۀ تخصصی گپ بزنیم. می‎دانید چه؟ ما در این حال سیگار هم می‎کشیم. بفرمائید یکی بردارید.
دانشجو: خیلی متشکرم آقای پروفسور!
پروفسور: و من حالا برای بیست مارک به شما فلسفه تحویل می‎دهم.
دانشجو: اوه، یک ساعت درسِ خصوصی در نزد شما باید برای من تخمین‎ناپذیر باشد.
پروفسور: ممکن است که درست بگوئید. در این وقت انواع چیزهائی به خاطرم آمده که هنوز در کالج اصلاً نگفته‎ام. چیزهائی که شاید هنوز هیچکس نگفته و فکر نکرده باشد. به اصطلاح چیزهای کاملاً اساسی. یک حرکت انقلابی در کل متافیزیک. چشم‎اندازهائی در یک آخرتِ فلسفی که بشریت هنوز اصلاً از آن هیچ خبری ندارد ... بنابراین چیزهای باورنکردنیِ قابل اثبات.
دانشجو: و می‎خواهید در بارۀ آن فقط برای من سخنرانی کنید؟
پروفسور: بله، زیرا که شما در حال حاضر اینجا هستید، و چون من بخاطر تأثیری که چنین افشائی بر روی یک کودکِ بی‌غرضِ بشر می‎گذارد کنجکاوم. اما آقای دانشجو، به من بگوئید، آیا می‎دانید که فضا چه است؟
دانشجو: بدیهی‎ست که می‎دانم. فضا به نظرِ فریدریش فیشرْ اسبابِ شروریست که آدم توسطِ نیروی آن برای قرار دادن شئی A در جائیْ باید ابتدا شئی B را از آنجا دور سازد، و زمان آن چیزی‎ست که آدم برای انجام این کار هرگز ندارد.
پروفسور: براوو! البته در حقیقت شما نمی‎دانید که یک مکانِ درس چه است، اما در بارۀ فضا بطور کلی باخبرید. اما حالا موضوع جنبۀ دیگری هم دارد، جنبۀ استعلایی. آیا خود را با کانت مشغول ساخته‎اید؟
دانشجو: به اندازۀ کافی که بدانم هیچ‌چیز از او نمی‎فهمم. من فکر می‎کنم کانت ادعا می‎کند که اصلاً فضائی وجود ندارد.
پروفسور: خب، تقریباً یک چنین چیزی. اما کمی متفاوت‎تر. بگذارید خودمان را صحیح‎تر بیان کنیم: فضا به نظر کانت تصوری فراتر و قبل از تمام تجربه‎هاست، یک نوع تفکر و دانشی مستقل از تجربه.
دانشجو: آه بله، این همانطور که معروف است اساس تزلزل‎ناپذیر کل فلسفه است.
پروفسور: و ما می‎خواهیم آن را امروز یک بار بلرزانیم. اما اساسی. به این شرط که بتوانیم ثابت کنیم که ما دارای یک حسِ دریافتِ بلاواسطۀ فضا هستیم ...
دانشجو: آیا این باید احتمالاً چشم باشد؟
پروفسور: خیر دانشجوی ممتازِ من. چشم فقط چیزهائی را رویت می‎کند که فضا را پُر می‎سازند و نه خودِ فضا را. و با حسِ لمس نیز همینطور است. اما با این وجود در نزدِ ما یک عضوِ احساسِ فضا موجود است.
دانشجو: در پایان بینی؟
پروفسور: با این حرف شما به حقیقت نزدیک‎تر می‎شویم. ما با فاصلۀ چند سانتیمتر از سمت راست و چند سانتیمتر از سمت چپِ بینیِ خود این عضو را داریم. این گوش است. و اگر حالا من به شما ثابت کنم که فضا مستقیم از طریق گوش احساس می‎شود، بنابراین مجبور خواهید گشت قبول کنید که فضا یک تصورِ خالص نمی‌باشد. و سپس فضا مانند صدا و مانند رنگ یک واقعیتِ معنادار بدست خواهد آورد؛ و امانوئل کانت ...
دانشجو: می‎‌توانست بی‌آبرو شود.
پروفسور: خیلی زیاد. سپس نقدِ عقلِ محض اهمیتش را از دست می‌داد، کل فلسفه می‎بایست شروع کند از نو بر اساس نفس خود را بنا سازد.
دانشجو: من اما برای ثابت کردن آن کنجکاوم.
پروفسور: ما برای این کار باید یک آزمایش بر روی حیوان انجام دهیم.
دانشجو: آه، زنده‎شکافی! این اما نفرت‎انگیز است.
پروفسور: من بطور کلی با شما همنظرم، به شرطی که این کار هیچ‌چیز دیگری نتیجه ندهد بجز یک کپورِ ترسان از آب، یک موش خرمای کوهیِ بیخواب، یک موشِ پوزه درازِ خود بزرگ‎بین یا یک بزکوهیِ مبتلا به ضعفِ اعصاب. اما اینجا این آزمایش مربوط به چیز جدیدی‎ست. حیوان در این آزمایش حتی عذاب نمی‎بیند.
دانشجو: من اما چنین آزمایشی را نمی‎توانم تماشا کنم!
پروفسور: شما نباید هم آن را تماشا کنید. توضیحاتِ صرف کاملاً کافی‎ست. بنابراین تصور کنید که ما چهار خوکچۀ هندی برمی‎داریم و آنها را درون یک دستگاه دَوَار قرار می‎دهیم و با سرعت فوق‎العاده‎ای در یک دایره می‎چرخانیم.
دانشجو: چرا حالا چهار خوکچۀ هندی؟
پروفسور: آن را فوراً خواهید دانست. چهار خوکچۀ هندی‌ای که باید ما را در بارۀ آخرین دانستنی‌هایِ فلسفه آگاه سازند علی‎السویه نیستند. اولین خوکچۀ هندی کاملاً سالم و نُرمال است. ما بخشی از گوش راستِ دومین خوکچه را که کارشناسان آن را <لابیرنت> می‎نامند از بین می‌بریم؛ در نزد خوکچۀ سوم این کار را با گوش چپ انجام می‌دهیم؛ و در نزد خوکچۀ چهارم هر دو لابیرنت از کار افتاده‌اند.
دانشجو: وحشتناک است! جامعۀ طرفدار فرهنگِ اخلاقی چه خواهد گفت!
پروفسور: آنها وقتی از آخرین نتایجِ این آزمایش مطلع شوند در ضمیر آگاه خود بسیار خوشحال خواهند گشت. حالا ابتدا آزمایشِ اصلی شروع می‎شود. حیوان‎ها همراه با غذای‎شان در سانتریفیوژی که توسطِ دیوارهای شیشه‎ای احاطه شده است محبوس و در معرض صدها چرخش در دقیقه قرار داده می‎شوند.
دانشجو: آقای پروفسور، از من عصبانی نشوید، منظورم شما نیستید، اما این یک رذالت است! و اینکه در این حال غذا هم جلوی‎شان قرار داده می‎شود حتی بیشتر از رذالت است. این یک افزایشِ بیفایدۀ شکنجه است. خوکچه‎های هندی چه کاری می‎توانند با غذا کنند وقتی مانند فرفره در فضا می‎چرخند و جیغ می‎کشند؟
پروفسور: آنها باید آن را بخورند. و آنها این کار را هم می‎کنند. یعنی حیوانی که از هر دو گوش عمل شده است آرام به خوردن ادامه می‎دهد، بیتفاوت از اینکه دستگاه با چه سرعتی می‎چرخد. حیوانی که گوشِ چپش عمل شده است هنگام چرخشِ دستگاه از سمتِ راست از خوردن دست می‎کشد و با چرخشِ دستگاه از سمت چپ شروع به خوردن می‎کند؛ حیوانی که گوشِ راستش عمل شده است برعکسِ این کار را انجام می‎دهد. فقط حیوانِ کاملاً سالم تا زمانیکه دستگاه در چرخش است از خوردنِ غذا خودداری می‎کند.
دانشجو: آقای پروفسور، من البته هنوز اصلاً نمی‎دانم که تمامِ این جریان به کجا منتهی می‎شود. اما یک چیز را دقیقاً می‎دانم، و آن این است که شما با چرخشِ سریع دستگاه اصلاً نمی‎توانید ببینید که آیا خوکچه‎های هندی غذا می‎خورند یا در حال روزه گرفتنند.
پروفسور: اظهار نظرتان به من نشان می‎دهد که شما از درس فیزیک هم مانندِ درس فلسفه با موفقیت بزرگی از مدرسه گریخته‎اید. بنابراین باید بدانید ترفندی وجود دارد که توسط آن با وجودِ سریع‎ترین حرکتِ دایره‎وار می‌توان چیزها را در حالتِ ایستا تماشا کرد. آدم خیلی ساده می‌تواند توسطِ یک دستگاه آینۀ چرخشی که حرکت را معکوس می‎سازد چرخش را تصحیح کند. اگر شما برای مثال روزنامه‎ای را درون دستگاهِ چرخنده قرار دهید و آن را ده بار در ثانیه دورِ محورش بچرخانید با این وجود می‎توانید روزنامه را کاملاً راحت بخوانید. بنابراین ایرادِ شما وارد نیست. ما می‎توانیم خوکچه‎های هندی را با غذایشان طوری که انگار ثابت ایستاده‎اند تماشا کنیم.
دانشجو: آه خدای من، آقای پروفسور، اما این چه ربطی به فضا و کانت دارد؟
پروفسور: خیلی زیاد! دستگاه دَوَارْ فضا را به احساس می‎رساند. این خودِ فضا است که اینجا تسلط می‎یابد، و توسطِ آزمایش سؤال می‎شود: تو چطور بر ارگانیسم تأثیر می‎گذاری؟ و ما در اینجا مطلع می‎شویم: فضای مطلق تنها بر روی گوش اثر می‎گذارد. آن خوکچۀ هندی که لابیرنتِ هر دو گوشش از کار افتاده حس فضا را از دست داده بود، اشتهای خوبش اثبات می‎کند که یک تغییرِ ناگهانی در فضا دیگر بر ادراک او بی‎تأثیر است. اگر رفتار این چهار حیوان را در نظر آورید بنابراین ناگزیر به این نتیجه می‎رسید: فضا یک چیزی‎ست که مستقیم بر یک حسِ خاص تأثیر می‎گذارد. فضا یک دانشِ مستقل از تجربه نیست بلکه آشکار است. و فضا توسطِ عضوی که در گوش نشسته است خود را به یک موجودِ زنده اعلام می‎کند.
دانشجو: می‎بخشید، چه کسی این آزمایش را انجام داده است؟
پروفسور: آزمایشِ توصیف گشته به حوزۀ پژوهشی فیزیکدانِ تواناْ ماخ تعلق دارد.
دانشجو: ماخ؟
پروفسور: یک نام، چنین غریبه برای گوش‎تان، همانطور که فضا برای او زنده است. و حالا من از شما می‎پرسم: آیا شما به اهمیتِ این دانشِ جدید پی بردید؟
دانشجو: یک چنین چیزی در تاریکی برایم با نور کمی سوسو می‎زند. اما بر من کاملاً پوشیده است که آدم باید با آن چه کند. گوش بالاخره برای شنیدن آنجا است. آقای پروفسور، آیا منظورتان این است که چیزی در فضایِ خالی وجود دارد که مدام صدا می‎دهد؟
پروفسور: بهتر است بگوئیم: آنچه خود را به گوش ارائه می‎کند. باید یک تصویرِ کیهانی از فضای بی‎کران وجود داشته باشد که توسط گوش پردازش می‎شود. این تصویر در بالاترین سطحِ پردازش به موسیقی و موسیقی به هنرِ فضا تبدیل می‎گردد.
دانشجو: اما این با نظریه‎ای که می‎گوید موسیقی از قرار معلوم در زمان حرکت می‎کند و نه در فضا در تضاد است!
پروفسور: آخ، آخ، آیا واقعاً یک چنین دورۀ آموزشی دیده‌اید! بله، براستی؛ مطابقِ مفاهیمِ رایجی که خود را با بانداژ و چسبِ <از قرار معلوم> از یک تریبون به تریبون دیگر به همدیگر مدام کمک می‎کنندْ موسیقی یک هنرِ زمانی‌ست. گوش فقط یک قسمت را ثبت می‎کند، یک قسمت پس از قسمتِ دیگر، بر خلاف چشم که برایش هنرِ ضبطِ در زمان مضایقه گشته است، و در عوض چشم ابعاد را ثبت می‎کند. اما ما باید عاقبت از این نظریه رها شویم. گوش هم می‎تواند چند بُعدی احساس کند. و در نتیجه یک قانونِ اساسیِ جدیدِ زیبائی‎شناسی تدوین خواهد گشت که عمقِ علمی خود را توسطِ آن آزمایش با خوکچۀ هندی دریافت می‎کند. آیا شما می‎توانید یک گسترشِ ملودیک را تَک‌بُعدی تصور کنید؟
دانشجو: بله، این را همه می‎توانند.
پروفسور: خوب. ما حالا ملودی را بطور هماهنگ پُر می‎کنیم. در نتیجه ملودی برندۀ پهنائی می‎شود که قبلاً آن را نداشت؛ ملودی به دومین بُعد رشد و پهنا را برای خود تسخیر می‎کند. و صداهای گوناگونی که توسط یک اکثریتِ صداهایِ مستقل پدیدار می‎گرددْ بدون ایجاد هیچ مشکلی بدن را مخاطب قرار می‎دهند. گوش ثابت می‎کند که پذیرایِ فرایندی‎ست که در سه‌بُعد اتفاق می‎افتد.
دانشجو: بله، وقتی واقعاً موسیقی نواخته می‎شود.
پروفسور: آیا فقط باید ویولن‎ها و ترومپت‎ها باشند که می‎خواهند به گوش چیزی برسانند؟ کائنات هرگز از اجرای موسیقی متوقف نمی‎شود. او حتی خود را مستقیماً توسطِ صدا آشکار می‎سازد، البته توسط صدائی که فراتر از ارتعاشاتِ صوتیِ قابل اندازه‎گیری قرار دارد. و چون این ارتعاشاتِ متعالی بیش از حد ظریفند که بتوانند توسطِ پردۀ گوش ثبت شوندْ بنابراین به حس ششم انسان که محلِ خود را در لابیرنت داراست روی می‎آورند. آنها در این محل درک می‎شوند، به شکلِ آلی شناسائی می‎گردند، تا انتها تفسیر می‎شوند، و نتیجۀ نهائیِ این تفسیر می‎گوید: فضا موسیقی‎ست و موسیقی فضا است.
دانشجو: اما موسیقی یک خوشی، یک لذت، یک احساسِ خرسندی تولید می‎کند.
پروفسور: شما دارید کم کم به من نزدیک می‎شوید: این احساسِ خرسندی که زیبائی‎شناسانِ تمام ملل بخاطر ارزیابی و توضیحش بیهوده تلاش کرده‎اند، به محض در نظر آوردنِ معادلۀ یکسانِ میانِ موسیقی و فضا به آسانی قابل درک می‎شود. تمام نیروهای محرکۀ حسی ما به سمت فضا نشانه گرفته شده‎اند. لذتِ ابتدائی در حرکت، در ورزش، در سفر، چه تفاوتی با احساسِ تشخیصِ ثبت فضا دارد؟ ما می‎خواهیم و باید ابعادِ خودمان را به جهان ارائه دهیم و ابعادِ جهان را در خودمان پذیرا شویم. شادی در کوه‎ها مطابق است با رهائی از سیاهچالِ سطحِ دوبُعدی: ما بُعد سوم را مصرف می‎کنیم، جسمانی بودنِ خودِ ما لذتبخش به ضمیر خودآگاه می‎رسد. و همۀ اینها را ما در یک مستیِ درونی و صداهائی تجربه می‎کنیم که کنسرتِ گوش از آنها هیچ‌چیز مطلع نمی‎شود. نتیجه‎گیری: فضا در محدودۀ تجربه قرار دارد و موضوع حواس است؛ او توسطِ عضوی درک می‎شود که در کارگاهِ شنوائی کار می‎کند؛ و او با یک لذتی درک می‎شود که در آخرین تحلیل با احساسِ موسیقیائی خویشاوند است.
دانشجو: خدای من! این دارای چشم‎انداز است! آیا در این باره قبلاً یک کتاب نوشته‎اید؟
پروفسور: نه؛ و من در این باره کتابی نخواهم نوشت. اما من خردمندانِ جهان و مفسرینِ هنر را که این ارتباطات را در شکلِ چاپ گشته گسترش می‎دهند بو می‎کشم. برای ریاضیدانان هم در اینجا چیزی برای برداشتن وجود دارد. فقط شجاعت، جریان ارزشمند است. زیرا آن دو مفهومی که از ابتدا باعثِ دردِ سرِ انسانِ متفکر شده است، یعنی فضا و زمان، برای اولین بار در این ردیف از تصورات با هم ملاقات و در هم نفوذ می‎کنند؛ و در حقیقت در یک مِدیومِ گویا، که هر دو را همزمان به حسِ دریافتی هدایت می‎کند.
دانشجو: آقای پروفسور، اما به نظرم می‎رسد که اینجا یک نقص وجود داشته باشد:  شما از آزمایش با خوکچه‎های هندی حرکت کردید و نتیجه را مستقیماً به انسان کشاندید.
پروفسور: این یک استدلال از طریقِ قیاس است، درست مانند بقیۀ قیاس‎هائی که آدم بی‎دغدغه و بدون آنکه خود را بخاطر احتمالات گناهکار سازدْ مجاز به شهامت کردن است. در هر حال این استدلال مانند گام برداشتن از منطقۀ معقولِ تجربه به سمتِ آخرتِ مخوفِ فیلسوفانِ کونیگزبرگ خطرناک نیست. نظریۀ نامطبوعِ دانشِ مستقل از تجربه که مانند یک نفرین بر روی همۀ پژوهش‎ها سنگینی می‎کند باید از جهان خارج شود. درس نظریِ من تمام شد. حالا متوجه شدید آقای دانشجو؟
دانشجو: فکر کنم تا اندازه‎ای: کانت، <لِه کنندۀ همه چیز> باید توسطِ خوکچۀ هندی مغلوب گردد، و در نزد پروفسورهائی که معتقد به کانت هستند لازم نیست هیچ درسی را گواهی کرد.
پروفسور: این موقتاً کافی‎ست. حالا دفتر آزمون را بدهید به من تا حضورِ کوشایِ شما در درس‎هایِ نظری‎ام را گواهی کنم.
 
وافور
چگونه من حبِ تریاک را بدست آوردم؟ این موضوعی فرعی‎ست. دانستن اینکه حبِ تریاک در دسترس بود کافی‎ست، و من حتی اجازه دارم فاش سازم که امروزه می‎توان تریاک را آسان‎تر از تنباکو خریداری کرد. سریع یک محل زیبا برای نشستن بر روی کاناپه انتخاب می‎شود، و گازهای بخار از جسم کوچکِ کُروی شکلِ گداخته می‎توانست تأثیرش را آغاز کند.
در ابتدا باید یک اشتباه تصحیح شود. همۀ تریاک‎کش‎هایِ قبلی گزارشات خود را با وصفِ پولک‎های بنفش رنگی شروع می‎کنند که رقصِ تند و تیزشان در مقابلِ چشمانِ مه‎آلود باید توهمات بسیار دلپذیری ایجاد کند. خیر، در نزدِ من هیچ ردِ پائی از آن نبود. توهم من خود را کاملاً متفاوت نشان می‎دهد. به جای پولک‎های بنفش رنگ ــ که برایم اتفاقاً جذابیت زیادی نداشت ــ یک انسان در مقابلم ظاهر می‎شود. من که تصویرش را قبلاً دیده بودم فوراً او را شناختم و برای سلام دادن از جا جهیدم، زیرا این به یک بازدیدِ فوق‎العاده استثنائی مربوط می‎گشت.
"آقای لایبنیتس، بفرمائید بنشینید، و اول از هرچیز به من توصیح دهید که چه چیز باعث افتخار دادن‎تان به من شده است ..."
او پاسخ می‎دهد: "ما نمی‎خواهیم وقت خود را به وراجی بگذرانیم، بلکه می‎خواهیم بدون تأخیر به اصل مطلب بپردازیم. من برای این گمان که شما امروز دیگر با سیستم من موافق نیستید دلیل کافی دارم."
"اگر منظور شما نظریه‎تان از <بهترینِ جهان ممکن> باشدْ بنابراین جرأت نمی‎کنم با فرضیه‎تان مخالفت کنم. اما شما در حال حاضر با تعدادِ اندکی از شهروندانِ جهان برخورد خواهید کرد که با خوشبینیِ بی‎حد و حصر شما موافق باشند."
لایبنیتس پاسخ می‎دهد: "شما واقعاً بسیار پُرمدعا هستید. همچنین ممکن است که شما از دیدنِ آخرین تحولاتِ جهان غفلت ورزیده یا خواب مانده باشید."
"منظورتان کدام تحولات است؟"
"تکامل مربوط به زمین‎شناسی، به آب و هوا، به سیاست و خلاصه به تمام تکاملات."
"استاد، از شما خواهش می‎کنم از جهان خودتان، از جهان خودمان صحبت کنید و نه از جهانِ فاخته‎ها بر روی ابرها. آیا شما اصلاً شرایطِ واقعی را می‎شناسید؟"
"من بله، اما اینطور که به نظر می‎رسد شما هنوز نه. بنابراین همراه من از خانه خارج شوید، تا با نشان دادن جهان واقعی به شما آن را برایتان توضیح دهم."
"غیرممکن است، در این هوایِ سگی!"
"بله درست حدس زده بودم. شما تغییراتِ عالم هستی را کاملاً خواب مانده‎اید. بنابراین بدیهی‎ست ندانید که جهان مدت‎های طولانی‎ست در ماهِ مِه، ماهِ لذت و شادیِ بیوقفه به سر می‎بَرد."
او دستم را می‎گیرد و من را به دنبال خود می‎کشد. ما مستقیم از میان دیوارهای اتاق و دیوارهای دیگری که خود را مانند پرده می‎گشودند می‎گذریم. یک منظرۀ ایده‎آلِ بهاری با گل‎های سحرآمیزِ مستی‎آور من را احاطه کرده بود. یک منظرۀ رویائیِ غوطه‎ور گشته در رنگ‎های درخشانِ بوکلینی. "خوب، این جهان را چطور می‎یابید؟"
من می‎گویم: "بسیار مسرت‎بخش. اما کاملاً افسون گشته؛ بدون شک در اینجا یک حس دروغین موجود است."
"به هیچوجه. فقط یک انقلاب جهانی، که شما تا حال به آن هیچ توجه‎ای نکرده‎اید. یک جابجائیِ محور زمین، که من آن را قبلاً پیغمبرانه پیشبینی کرده بودم، زمانیکه بانگ برداشتم که جهان از تمام چیزهایِ قابل تصور بهتر است. توجه داشته باشید: حالا در اروپای مرکزی اینطور دیده می‎شود. و این تازه اولش است. شما آنجا یک ازدحام می‎بینید، به نظر شما این چه می‎تواند باشد؟"
"به نظر می‎رسد که یک جشن ملی برقرار است."
"کاملاً درست است، فقط با این تفاوت که این یک جشنِ گهگاهی نیست، بلکه یک جشن دائمی‎ست. اینجا همیشه یک جشن ملی برقرار است. و مردم با داشتن دلیلِ کافی بدون توقف جشن می‎گیرند."
"در این اوضاع گرانی؟ با وجود این مشکلاتِ هستی‎مان؟"
"شما به اصطلاح از چیزهای قبل از طوفان نوح صحبت می‎کنید، از پدیده‎هائی که روح جهان قبلاً عملیاتی ساخته بوده است تا جهان را برای شادی بالغ سازد، امروزه مفاهیمی مانند نیاز و بدبختی مانند بت‎پرستی و محاکمۀ جادوگران به تاریخ پیوسته‎اند و آدم باید برای یافتن آنها به اعماقِ آثارِ مکتوب رخنه کند. برای مثال این جشن ملی بخاطر سالگردِ یادآوریِ مقرراتِ مالیاتیِ معتبرِ فعلی‎ست ..."
"با چند درصد از درآمد؟"
"اوه، درصد اندک نیست، فقط اینطور می‎توان آن را درک کرد که مردم دریافت می‎کنند و دولت می‎دهد."
"زنده باد وزیر دارائی که چنین فکری کرد! او باید صاحب چاپخانۀ اسکناس بسیار سودبخشی باشد."
"او چیز بهتری در اختیار دارد، یعنی طلای خالص. مشکلات مالی جهان می‎توانست تنها در زمانی وجود داشته باشد که تکنیک هنوز قادر به قابلِ عرضه ساختنِ گنجینه‎های موجود در بازار نبود. همانطور که می‎دانید در آبِ دریا طلا وجود دارد، گرچه طلایِ بسیار رقیق، با این حال در چنان حجمی که آدم می‎تواند با آن از لحاظ مالی تمامِ زمین را به بهشت تبدیل سازد. تا اوایلِ عصر مدرنْ با یک محاسبۀ خوبْ تقریباً 5000 بیلیون مارک طلایِ به سکه تبدیل نگشته در دامنِ سیل‌ها شنا می‌کردند. این موضوع تا اندازهای مانندِ پرتوهای خورشید است که گرمایشان بدون استفاده به داخل اتاق‌ها می‌تابد. بنابراین طبیعت به ما وسیله‌ای را در شکل الکترولیزهایِ بهبود یافته ارائه کرد تا ما را برای همیشه از هر نوع نیاز به پول رها سازد. البته دولت دارای انحصارِ استخراجِ فلز است، و ادارات مالیاتی‌اش فقط دارای این هدفند که یک قسمت از مازادِ بودجه را هر سه ماه به سه ماه به موقع در میان مردم توزیع کنند.
"کاملاً بطور مساوی؟"
"اما نه، این منجر به یکنواختی‎ای می‎گردد که در یک چنین سَبک زندگیِ رنگارنگی باید از آن اجتناب ورزید. بنابراین در اینجا هم طبقِ سوگندنامۀ مالیاتی به اصطلاح یک نوعِ خفیف از وظیفه و اجبار وجود دارد، به اینگونه که مردم در سوگندنامۀ مالیاتی خواسته‎ها و نیازهایشان را اعلام می‎کنند و نه درآمدشان را."
"لایبنیتس، ممکن است که آنجا یک ازدحامِ زیبا برقرار باشد! بیائید، ما می‎خواهیم به آنها بپیوندیم: آنجا مطمئناً بخاطر مالیات رقص پولونزیِ شاد و موزونی برپاست."
"شما در اشتباهید، آنچه شما می‎بینید محل ورود به یکی از پارک‎های بیشمار تفریحی و سرگرمی‎ست."
"می‎توانم تصورش را بکنم: سرگرمی فراوان و همه چیز مجانی."
"این دوباره نامناسب و ضد اجتماعی خواهد بود. باید در نظر گرفت که مردم دوست دارند پول خرج کنند. قیمت یک محلِ خوبِ نشستن برای سمفونی شماره نُه یک مارک است."
"چطور سمفونی شمارۀ نُه در محل تفریحی و سرگرمی می‎آید؟"
"از طریق داشتن آموزش بالایِ مردم! امروزه مردم حتی برای چرخ و فلک‌سواری و تاب خوردن هم موسیقیِ معمول تفریح‎گاه‎هایِ عمومی را نمی‎خواهند، بلکه اُپرای پارسیفال از واگنر یا شبیه به این را گوش می‎کنند."
"آیا مگر همۀ مردم وقت دارند که مشغول اینهمه سرگرمی شوند؟"
"البته. مکانیزاسیون جهان تا آنجا پیش رفته که تمام دستگاه‎ها خودشان را به تنهائی به کار می‎اندازند. این پایۀ لذت بردن از شادی را تشکیل می‎دهد، و یک بهداشتِ بهبود یافته به انسان‎ها اجازه می‎دهد که اعصاب‎شان لذت‎های بی‎پایان را تحمل کند."
"من مایلم تقریباً حدس بزنم که این جهانِ رشک‎آورْ خود را بدون بیماری‎ها مدیریت می‎کند."
"به هدف زدید. از زمانیکه طبیعت خود را به تعهداتِ اقلیمی‎اش متوجه ساخت دیگر پزشکان کار چندانی برای انجام دادن پیدا نمی‎کنند، و آن تعدادِ کمی هم که هنوز وجود دارند رشتۀ جدیدی از نو آموخته‎اند، اگر هم گهگاهی هنوز مواردِ خفیفِ آنفلونزا یا آسم خود را نشان دهد بنابراین برای مقابله با آن سیگارهای ملایم تجویز می‎شود. زیرا مشخص شده است که علت اصلیِ بیماری‎های مختلفِ بدنِ زمان ماقبل تاریخ این بوده است که به انسان‎ها به اندازۀ کافی نیکوتین عرضه نمی‎گشت. در آن زمان همچنین مردم را به جنوب تبعید می‎کردند، اما پس از آنکه طبیعتِ جنوب به خود زحمت داد و خود را به ما رساند بنابراین این تنبیه هم منسوخ گشت."
"و جریان مسافرت چگونه است؟"
"پاسخ آن را خودتان می‎توانید بدهید. مسافرت یعنی از موهباتِ اینجا فرار کردن، تا در جای دیگر آدم برای همین موهبات به زحمت افتد. اما وقتی اینجا تمام جلال و شکوه را عرضه می‎کند بنابراین چگونه جای دیگر می‎تواند جذاب باشد؟ در حقیقت انگیزۀ سفر در دورانِ ماقبل تاریخ که فقط نشانۀ یک ناخشنودی بود تا حدی کاهش یافته است که امروزه دولت یک سالنِ ویژه در اختیار هر مسافرِ قطار قرار می‎دهد. همچنین حمل و نقلِ بار به ندرت انجام می‌گیرد، زیرا ما خودمان تقریباً تمامِ مواد مورد نیاز را به وفور و کاملاً نزدیک به خود داریم."
"چه جهانِ سعادتمندی که تحت چنین شرایطی فعالیت می‎کند، وقتی من به زمانی فکر می‎کنم که کالاهای‎مان هنوز جییره‎بندی می‎گشت ..."
"دست نگهدارید. جیره‎بندی به خودی خود هیچ بدبختی نیست، فقط پرسش در این است که چه چیز توزیع می‎شود. اینجا را بخوانید."
ما در برابر یک اعلامیه ایستاده بودیم که به تنۀ یک درختِ نارگیل وصل شده بود. این اعلامیه لیستِ اجناسی بود که هر نفر در طول هفتۀ جاری می‌گرفت: دو کیلو خاویار، یک آناناس، ده متر پارچۀ زربفت، یک نَنو از پارچۀ ابریشمی، بیست تخم خروس کولی، یک کاسه سوپِ خرچنگ دریائی، یک شال زنانۀ چهار متری از جنس خز، یک جعبه عطر ریویرا، پنج پاکت آبنبات کارنوال، یک بلیط لُژ برای تئاتر و دو جفت کفش رقص.
حالا یک دسته تظاهرکننده در حال خواندنِ دسته‎جمعیِ یک قصیده به شادی از کنار ما می‎گذرند. من هم در تشویقی مستانه در داخل این گرداب می‎افتم، در مغزم چکش زده می‎گشت: "بهترینِ جهان ممکن!" من یک چوبدستی تیرسوسِ ساخته گشته از درختچۀ عشقه را که علامت مشخصۀ دیونیسوس است در دست می‎گیرم تا آن را در حال خلسه دور سرم بچرخانم، این کار به شکست می‎انجامد، من همراه با چوبدستی سکندری می‎خورم، سقوط می‎کنم و ...
و در کنار کاناپه‌ام وافور شکسته در دست قرار داشت. من با سری سرخوش بلند می‎شوم. از بیرون به پنجره ضربه می‎خورد، باران بطرز غیرقابل توصیفی مشغول تنبک زدن بر روی شیشۀ پنجره بود. من مضطرب اجازه می‎دهم نگاهم بر روی میز تحریر سیاحت کند. در آنجا هنوز رسالۀ خوشبینانۀ لایبنیتس قرار داشت، در کنار آن روزنامه‎های تازۀ عصر با جدیدترین خشم‎ها از سراسر جهان. آه، شما ترانه‎های شیرینِ روزنامه‎هاْ همچنان ادامه دهید. اشگ جاری می‎شود، زمین دوباره من را دارد!
 
کرم خاکیِ آموزش دیدۀ من
برای پرورش دادنِ یک کرم‌خاکی باید اول یک کرم‌خاکی داشت، اما داشتن یک کرم‌خاکی آنطور که به نظر می‎رسد چندان آسان نیست. البته گاهی پیش می‎آید که آدم بر روی آسفالت خیابان‎های برلین یک مارماهی پیدا کند، اما فقط به این خاطر که قبلاً از سبدِ خرید یک آشپز بیرون افتاده است. در حالیکه خیلی کم اتفاق می‎افتد که یک خدمتکار اجازه دهد کرم‌خاکی‌ها از سبدِ خریدش در خیابان به بیرون بخزند. اساساً عوضی گرفتن مارماهی با کرم‌خاکی منجر به گمراهی می‎گردد.
مدتی طولانی بیهوده سعی می‎کردم در مغازه‎های مختلف کرم‌خاکی بخرم و در یک فروشگاه بزرگ فروشندۀ بسیار نازدارِ اهلِ شهر کمنیتس پاسخ پرسشم را اینطور می‎دهد: "نه. ما کرم‌خاکی نمی‎فروشیم، اما دستکش‎های ما قیمت بسیار ارزانی دارند، مایلید دستکش بخرید؟" اما من برای خریدن کرم‌خاکی اصرار داشتم، و چون فروشندۀ جوان کنجکاو بود بنابراین برایش واقعیت امر را توضیح می‎دهم:
"دوشیزۀ عزیز، البته شما باید بدانید که این مربوط به یک کار علمی می‎شود. جدیدترین آزمایشاتِ علوم طبیعی این نظریه را به اثبات رسانده‌اند که کرم‌خاکی موجودِ بسیار باهوشی‎ست، و حالا من می‎خواهم این آزمایشات را گسترش داده و تکمیل کنم."
من در این توضیح به شدت از حقیقت پیروی کردم. در واقع دانشمندِ آمریکائی یرکز به تازگی توانائی تعلیم دیدنِ کرم‌خاکی را به این صورت تحقیق کرده بود: یک کرم‌خاکی در یک لابیرنتِ خاکی قرار داده می‎شود که یکی از شیارهایش توسطِ سیم الکتریکی مسدود شده است. کرم‌خاکی پس از چند بار احساس کردنِ شوک الکتریکی دیگر از خزیدن از میان این شیار خودداری می‎کند. بنابراین او دارای حافظه است، حافظۀ مکانی و ژرف‎نگری، دقیقاً مانند انسانی که یک بار در خیابانِ ریتر مورد ضرب و جرح قرار گرفته باشد و سپس برای اینکه دوباره در آن خیابان کتک نخورد بیراهه رفتن از خیابانِ اورانین را ترجیح می‎دهد. در این آزمایش ابتدایِ قدرت فراگیریِ کرم نشان داده شده است، و من مایل بودم در این مسیر به تحقیق ادامه دهم.
اما از آنجا که من در برلین چنین حیوانی را نمی‎توانستم بدست آورم بنابراین به توصیۀ یک دوستِ خوب به شهرِ بندری شوینوایشچه می‎رانم. راهنمائی او کاملاً درست بود، زیرا کرم‌خاکی‌ها می‎دانند که آنها آنجا برای ماهیگیری مورد نیاز هستند و به این دلیل در این شهر وجود دارند. البته کرمی را که با چانه زدن خریداری کردم خیلی گران بود، اما او یک تأثیر بسیار خوب می‎گذاست و توسط یک آموزشِ محبت‎آمیز بهترین نتایج را وعده می‎داد.
اولین کاری که من با او کردم تعیین یک نام برایش بود. من نام ماکس را بر او نهادم و خیلی زود متوجه گشتم که او با این نام موافقت دارد. سپس مشغول آزمایشات می‎شوم، و در حقیقت ابتدا آزمایش شنوائی؛ زیرا همانطور که معروف است موسیقی برای هر تربیتِ حیوانی دارای یک ارزش اخلاقی‎ست.
پذیرفتن اینکه حیواناتِ پَست هیچ صدائی تولید نمی‎کنند یک پیشداوری کاملاً متداول است. اما با قرار دادنِ ماکس بر روی یک جعبۀ کوچکِ رزونانس و مرتبط ساختن آن با یک میکروفون به زودی خلافِ آن بر من اثبات می‎شود. او در روز سوم به وضوح به صداها واکنش نشان می‎داد. البته من اجازه نداشتم برایش پیانو بنوازم، و بیتفاوت از اینکه برایش موسیقی رقص می‎نواختم یا سونات از خود نشانه‎هائی از بی‎صبری بروز می‎داد؛ بله، حتی وقتی انگشتم به پدال برخورد می‎کرد او افسرده می‎گشت و خود را خم می‎ساخت. اما وقتی ویولن می‎نواختم با خوشحالی گوش می‎سپرد. و سپس با بالا بردن قسمتِ بالایِ بدنش این گرایش را نشان می‎داد که می‎خواهد با کمک گرفتن از پائین بدنِ خود سرپا بایستد. و چند ساعت بعد به حدی به وجد می‎آمد که کلِ اندامِ کرمانه‌اش را به شکل یک کلید ویولن در برابرم قرار می‎داد.
من البته قصد داشتم به او آموزش رقص دهم. اما قصدم شکست می‎خورد، چونکه ماکس مانند تمام کرم‎های خاکی دارای پاهای درستی نبود، بلکه بجای پا فقط برآمدگی‎هائی در نتیجۀ گسترش حفرۀ بدن در پهلویش داشت. در ابتدا چنین به نظر می‎رسید که او می‎خواهد به این خاطر از من عذرخواهی کند. اما ناگهان به خود تکانی سریع و ناگهانی می‎دهد و تلاش می‎کند برخلاف سرشتِ طبیعی‎اش با پاهای جایگزین به اجرا کردن حرکاتِ رقص. صادقانه بگویم، او بد می‎رقصید، اما عدالت می‎طلبد اعتراف کنم که او از ویولن نواختن من بهتر می‎رقصید. من حتی فکر می‎کنم که آشکار شدنِ تحولاتِ او برای افراد دیگر بتواند او را بعنوان معروف‎ترین کرمِ آموزش دیده وارد دنیایِ مُد سازد.
روشن کردن میکروفون هدف خاصی را دنبال می‎کرد. از زمانیکه داروین کشف کرد که ماهیانِ آوازخوان وجود دارند من به این باورِ جزمی معتقد شده‎ام که همچنین گُنگیِ کرم‎ها باید فقط یک افسانه باشد. حالا من با خرسندی این نظر را ثابت گشته می‎یافتم. ماکس خود را به موجودی قادر به ادایِ صوت تکامل می‎دهد. البته او در ابتدا فقط قادر به یک پارس کردنِ ناهنجار بود. به زودی اما موفق می‎شود با تکامل دادن آن در گام دیاتونیک آواز بخواند، و البته همیشه چند نیم‎پرده پائین‎تر؛ اما این برای بهترین تنورخوانِ اپرا هم رخ می‎دهد.
همانطور که معروف است، آدم می‎تواند حلقه‎هایِ مختلف بدن کرم خاکی را قطع کند بدون آنکه کرم کشته شود یا حتی این کار او را به خشم آورد، و این خصوصیت برای ادامۀ آموزش مفید واقع می‎گردد. ماکسِ من خود را چنان باهوش نشان می‎داد که حلقه‎هایِ قطع گشته‎اش را نه فقط مانند سگ‎ها توسطِ فرمانِ سوت دوباره برمی‎گرداند، بلکه حتی مانند یک هنرمندِ سیرک از میان حلقه‎های قطع گشته می‎پرید. او این کار را بخصوص وقتی برای برانگیخته گشتن چند قطره لیکورِ نعناع می‎نوشید بسیار عالی انجام می‎داد. من حالا در پی آنم که در پارکِ تفریحی یک غرفه اجاره کنم تا ماکس شگفت‎انگیزِ آموزش دیده را به همگان نشان دهم. فقط امیدوارم که او دچارِ ترسِ بر روی صحنه رفتن نشود.
 
سرگذشت جووانی بوکاچو
بوکاچو اولین رفتار بی‎پروایش را در لحظۀ تولد مرتکب گشت، چونکه او در سال 1313 بعنوان پسر نامشروعِ یک بازرگانِ فلورانسی و یک زن فرانسوی بدنیا آمد. احتمالاً او خودش شخصاً بخاطر ناقابل شمردنِ آمار دولتی مانع از ازدواج قانونیِ والدینش گشت، زیرا از یک فردِ خارجیِ قرن چهاردهم می‎توان هر چیزی انتظار داشت. یکی از شرارت‎هایِ دیگرش این بود که طبق مقرارت باید در پاریس بدنیا می‎آمد و نه در فلورانس، جائیکه بجز او تعدادِ زیادی آپاچی‎های دیگر هم چشم به نور جهان می‎گشودند.
پدر تصمیم می‎گیرد که او بازرگان شود. اما از آنجا که او بدرستی از دادگاه‎های بازرگانان وحشت داشت بنابراین شش سالِ تمام <قانون کلیسائی> تحصیل می‎کند، با این هدف که بتواند بعداً با روشی مؤثر روحانیون را بدنام سازد. در بارۀ اینکه چه زمان او برای اولین بار با پلیس درگیری پیدا کرد تحقیق نشده است؛ با این حال باید او بعنوان یک پسربچه اشعارِ کوچکی سروده باشد.
در سال 1338 عشقِ او به فیامِتا آغاز می‎شود، که در نامشروع بدنیا آمدنش احتمالاً از جووانی پیشی می‎گرفت، زیرا او دختر طبیعی پادشاه رابرت از نپال بود. وانگهی فیامِتا برای تکمیل کردن رسوائی متأهل هم بود. جای تعجب نبود که در نتیجۀ این رابطۀ غیرمجاز مشکوک‎ترین غزل‎واره‎ها، اشعار قافیه‎دارِ حماسی و رمان‎های نثر پدید آیند.
در میان این آثار به ویژه نمایشنامۀ <ترویلوس و کرسیدا> قابل ذکر است، نمایشنامه‌ای که دیرتر شکسپیر را به یک سرقت ادبی فریفت، زیرا سرمشق‎هایِ بد آدابِ خوب را فاسد می‎سازند.
او چند سال بعد در نوشته‎هایش خود را ناگهان دشمن سرسخت زنان و عشق معرفی می‎کند؛ مطابق دستورالعمل همۀ قلدرهائی که همین حالا دزدی کرده‎اند و فریاد می‎زنند: دزد را بگیرید!
او در سال 1351 همراه با همدستش پتراکاْ بنیانگذارِ آن عصرِ برهنگی می‎گردد که تحت نام <رنسانس> یک شهرتِ غم‎انگیز بدست آورد. او در میان دیگر ادبیاتِ قابلِ سوختن در کتاب‎سوزانی‎هایِ اروپایِ دوران کلاسیکْ هومِر را نیز زنده ساخت. متأسفانه یک ارادۀ مصمم در ایتالیا کاملاً غایب بود تا نوشتنِ چنین یاوه‌هائی در ابیاتِ حماسی را سرکوب کند، و بنابراین رنسانس توانست به رشد خود ادامه دهد.
در همین زمان بوکاچو چندین بار در حرفۀ دیپلمات با مردانِ معروفی ملاقات می‎کند. برای مثال با مارک‎گراف لودویک، با پاپ اینوسنسِ ششم و با پاپ اوربانِ پنجم. رویدادنامه‎ها گزارش می‎دهند که او در این مقام از اعتمادِ شهروندانش برخوردار بود، و این دلیلی‎ست که این به اصطلاح شهروندان نیز مانند او کاملاً فاسد بودند. البته همه به خوبی می‎دانند که قوانین مالیاتِ گمرکی شامل حال سفیران نمی‌شود، و بنابراین این احتمال باقی‌می‎ماند که بوکاچو فقط به این خاطر سفیر گشت تا بدون پرداختن مالیاتِ گمرکی سیگار قاچاق کند.
بوکاچو قلۀ گستاخی را زمانی فتح می‎کند که با خود طاعون را به فلورانس می‌آورد تا از آن یک بهانه برای اثرِ بی‎پروایِ خود <دکامرون> به دست آورد. البته طاعون (همچنین مرگِ سیاه نیز نامیده می‎شود) به اندازۀ رنسانس بد نبود، اما با این حال در فلورانس هر روز صدها نفر می‎مردند و با مرگ خود این فرضیه را تأیید می‎کردند که در آنجا یک وضعیت ناسالم وجود داشته است. آرزویِ افرادِ شایسته‌ای که مایل بودند نام خودِ بوکاچو نیز بزودی در لیست مرگ و میر قرار گیرد متأسفانه به حقیقت نپیوست، بلکه برعکس این موجودِ وحشتناک آنقدر زنده ماند که توانست صد نوول بنویسد و توسط آنها ادبیات را آلوده سازد. اکثر این نوول‌ها چنان هرزه‌اند که برای ریشه کردن‎شان باید آنها را به تمام زبان‎های زندۀ جهان ترجمه می‎کردند.
این هتاک عاقبت به سرنوشتِ شومش می‎رسد. چندین دادگاهِ آلمانی تشخیص می‌دهند که چون <شاملِ مروز زمان گشتن> تقریبا حدود 600 سال دیگر هم قانونی نخواهد گشتْ بنابراین فروش کتابِ <دکامرون> و دیگر نشریات را طبق قانونِ مبارزه با خطرات الکل متیلیک ممنوع می‌کنند. در دستگیری کتابفروشان مخصوصاً قانونِ <لکس هاینس> که اعمالِ غیراخلاقی را در آثار هنری ممنوع می‎ساخت و فِلوت، سگِ پلیس عالی‌ترین خدمات را انجام دادند. فِلوت به تنهائی حداقل به پنجاه خُرده‎فروش پارس کرد. از آن زمان جووانی بوکاچو مُرده است و فقط اجازه دارد در تعداد زیادی از نسخه‎های لوکس فروخته شود. با سی در صد تخفیف برای خریدِ بیش از سه کتاب. باشد که بر همۀ آثارِ ماندگار چنین رَوَد!
 
دو در گشوده گشته
فردی در بارۀ یکی از این رمان‎های جدید صحبت می‎کرد. دکتر اشنایندر اعتراف می‎کند که آن را نخوانده است: برای این کار کمبود وقت داشتم، من به اندازه کافی برای احیایِ رمان‎های مثله شدۀ قدیمی کار دارم، و منبع من آرشیوهایِ کلاسیک هستند. آقایان عزیز، در آنجا برای آفرینش هوای تازه وجود دارد! ابتدا امروز دوباره یکی از شگفت‎انگیزترین داستان‎ها به دستم افتاد، یک رویدادِ واقعی که من آن را شش سال پیش در کتابخانۀ شهر راونا رونویسی کردم. این داستانِ یک مرد جوان، یک زن و یک ببر است.
یک از حاضرین این داستان را به یاد می‎آورد: آیا این داستان اثر استوکتن نیست؟
اتفاقاً مربوط به همین مورد است. استوکتن یک معما طرح کرد و من حل معما را می‎آورم. او داستانش را بیش از یک نسلِ پیش با پرسشی به پایان رساند که پاسخ آن را نه خودش و نه یکی از خوانندگانش می‎دانست، و دقیقاً اهمیت داستان در پاسخ دادن به این پرسش است؛ درونمایۀ داستانِ واقعی را این پاسخ تشکیل می‎دهد. البته این داستان کمی متفاوت‎تر از داستانی‎ست که شما در فُرم رقیق و مبالغه‌آمیزش می‎شناسید.
که اینطور، خوب تعریف کنید! جریان در اصل چطور بود؟
داستان در رُم در زمان امپراتور دومیتیان بازی می‎شود. در آنجا یک شاعر جوانِ نحیف به نام کوئینتوس ‎آگریکولا زندگی می‎کرد؛ کاملاً معنوی، کاملاً رویائی و بر این اساس سایه‎وار لاغر. دختر امپراتور، پرنسس الدوکسیا، تصادفی با اشعار او آشنا می‎شود، با این نتیجه که مایل می‎شود این نویسندۀ درخشان را در مجاورت خود ببیند. متأسفانه پرنسس طبق مقرراتِ دربار رفتار نکرد، بلکه روشِ دیدار رمانتیکِ پنهانی را برگزید. یک زن جذابِ درباری به نام بومباستا پیغامبر می‎شود، و ملاقات در باغ‎های وسیعِ تپۀ پالاسیوم در ساعتِ گرگ و میش شب انجام می‎گرفت که فقط تا بوسیدنِ خجالتی دست پیش می‎رفت. خلاصه، یک عشق افلاطونی بین آن دو برقرار می‎شود که با وجود تمام پاکی اما باید دیر یا زود به یک فاجعه منجر می‎گشت؛ زیرا شکاف طبقاتی بین شاعر پلبی که از اهالی غیر بومی رُم به شمار می‎آمد و دختر امپراتور چنان عمیق بود که او توسط استناد به افلاطون هم نمی‎توانست پُل ارتباطی برقرار سازد.
آگریکولا از خوشی در آسمان شنا می‎کرد، بدون آنکه نزدیک شدن فاجعه‎ای را احساس کند که در بومباستا جان می‎گرفت. زن درباری یک آدم شرور به معنای واقعی کلمه بود، و در حقیقت غریزه‎های سگانه در مناطق گستردۀ بدن چاقش غوطه‎ور بودند. عاشقِ شاعر جوانِ اثیری گشتنِ او هم می‎توانست طبق قوانینِ تضاد قابل بخشش باشد؛ اما در نزد او این یک عشق شهوانی بود، تیز گشته توسطِ حسادتِ بیش از حد به پرنسسِ ظریفِ خوش قلب و توسطِ هوسی شیطانی تا انفجار خشم هدایت گشته.
بنابراین بومباستا خبرچینی می‎کند. او به نزد امپراتور دومیتیان می‎رود و رازِ لطیفِ گذرگاه طاقدارِ باغ‎هایِ تپۀ پالاسیوم را گزارش می‎دهد. دومیتیان از خشم دهانش کف می‎کند و قصد داشت ابتدا شاعر گناهکار را طبق الگوی آزمایش پس داده شدۀ نِرون تبدیل به یک مشعل زنده کند. اما زن فتنه‎جویِ درباری می‎دانست که چطور به یک نقشۀ خاص که خودش طراحی کرده بود اعتبار بخشد، و امپراتور این نقشه را چنان هوشمندانه می‎یابد که به زن درباری برای تحقق بخشیدن به پروژۀ عالی‎اش وکالت تام می‎دهد.
یک جشن ملی اعلام می‎گردد که همزمان توسط ظرافتِ ایدۀ اصلی و همچنین توسط شقاوتِ برنامه از تمام جشن‎های گذشته پیشی می‎گرفت. هشتاد هزار زن و مردِ رُمی به پله‎های کولوسئوم که در آمفی‌تئاترش فقط یک انسان وجود داشت هجوم می‎برند. شاعر ‎آگریکولایِ گمگشته مانند یک نقطه در فضا آنجا ایستاده بود و انتظار سرنوشتی را می‎کشید که باید خودش آن را تعیین و خودش آن را تحمل می‎کرد. آیا باید او با یک گلادیاتور وحشی بجنگد؟ این ممکن نبود، زیرا برای چنین هدفی باید به دستِ شاعر بی‎بنیه یک سلاحی داده می‎گشت. نه، برای او چیزی خطرناکتر در نظر گرفته شده بود.
دو درِ آهنی، یکی به رنگ سفید و دیگری به رنگ سبز، که هر دو بسته و توسطِ طاق‎های کنارۀ آمفی‌تئاتر پوشانده شده بودند توجه را به خود جلب می‎ساخت. محکوم باید پس از لحظۀ کوتاهی فکر کردن یکی از این دو در را با انگشتِ دراز کرده انتخاب می‌کرد؛ سپس در گشوده می‎گشت و یک ببر غول‎پیکرِ نیمه گرسنه و یا یک زن تزئین گشته اجازه خروج می‎یافت؛ اما انتخاب کاملاً آزادِ محکوم برای نشان دادنِ در با انگشت دارای هیچ پشتیبانی بجز تصادف محض نبود.
اگر او دری را که ببر از آن خارج می‎گشت نشان می‎داد بنابراین در چند دقیقه خُرد و بلعیده می‎گشت. اگر خدایان به دادش برسند که او به درِ دیگر اشاره کند بنابراین زنده می‎ماند و در حقیقت بعنوان شوهرِ زنی که باید از در خارج می‎گشت. کاهنان آماده ایستاده بودند تا فوراً به این پیمانِ ازدواج رسمیت بخشند.
آگریکولا در حال لرزیدن فکر می‎کرد، نگاهش با ترسِ فراوان در فضایِ آمفی‌تئاتر می‎چرخید تا خود را به جایگاه امپراتوری ثابت نگاه دارد. پرنسس الدوکسیا آنجا در کنار امپراتور نشسته بود. البته پرنسس را از راز آگاه ساخته بودند، و از آنجا که او شاعر را دوست می‎داشت بنابراین حتماً به او علامتِ بیسر‌ و صدائی می‌داد، اما کدام علامت؟ آیا پرنسس می‎توانست نابودی معشوق را آرزو کند؟ این بعید بود؛ آیا می‎توانست او را برای زن دیگری بخواهد؟ این هم بعید بود. بنابراین این کار فقط منجر به یک خیره نگاه کردنِ عذاب‌دهنده بین شاعر و دختر امپراتور می‎شود، و داستانِ قدیمی با این پرسشِ بی‎پاسخِ <چه خواهد گشت؟> به پایان می‎رسد، که محصولِ واقعی آن اینجا برای اولین بار گزارش می‎شود.
مهلت فکر کردن تمام شده بود و آگریکولا باید تصمیم می‎گرفت. هر دو در کاملاً همشکل بودند، درِ سفید رنگ می‎توانست با همان ضریبِ احتمالِ درِ سبز رنگْ ببر را استفراق کند. مردِ بیچاره با ترسی ناشناخته بازوهایش را برای کمک گرفتن به سمتِ خدایان بلند می‎کند، هر دو بازو را همزمان. نگهبانانِ آمفی‌تئاتر اما این بالا بردن بازوان را اشتباه می‎فهمند، و آن را برای علامتِ مورد انتظار به حساب می‎آورند، و در نتیجۀ این اشتباه هر دو در همزمان باز می‎شوند.
عروسِ از قبل تعیین گشته از درِ سبز رنگ قدم بیرون می‎گذارد، و او خودِ بومباستا بود، خودنمایِ مکاری که به دلیل داشتن وکالتِ تام از طرف امپراتور این نمایشِ دراماتیک را ترتیب داده بود. از درِ سفید رنگ ببر عظیم‎الجثه با نفس نفس‌زدنِ خشنی به بیرون می‎جهد تا بیدرنگ به ماجرا چرخشی برخلاف تصمیمِ مسبب این نمایشِ متأثر کننده بدهد. زیرا انتخاب برای ببر سختیِ کمتری از سختیِ شاعر در انتخابِ یکی از دو در داشت. ببر شاعرِ لرزان را شایسته هیچ نگاهی نمی‎یابد و حواسش آشکار متوجه گوشت پُر چرب بود. ببر بخاطر تفریح هشتاد هزار تماشگر با جهشی ناگهانی به زنِ فربۀ درباری هجوم می‎برد و از او یک غذای خوشمزه برای خود فراهم می‎سازد.
جانورِ راه راهْ اشباع شده و راضی به زیر طاق سرپوشیده‎اش بازمی‎گردد. اما جمعیت حالا برای شاعر بخاطر استقامت در برابر وحشتِ مرگْ خواستارِ جبران خسارت به اندازه کافی می‌شود. دومیتیان از جایگاه خود با تکان دست موافقش را اعلام می‎کند. البته مقرراتِ سختِ دربار اجازۀ پا از حد فراتر نهادن را نمی‎داد، مقرراتی که ورود به کلوبِ خانوادگی طبقاتِ بالا را حتی برای فرماندهان سپاه مجاز نمی‎شمرد، چه رسد به یک شاعر با منشاء تیره. اما آنها به یک وسیلۀ جایگزین متوسل می‎شوند: آگریکولا توسط انتصابِ ویژهْ کتاب‎خوانِ دربارِ پرنسسِ هنردوست می‎گردد.
منبع من در کتابخانۀ شهر راونا حتی بیشتر آشکار می‎سازد و به این موضوع اشاره می‎کند که آن دو خود را به خواندن و گوش سپردن اشعار و لذت بردن از آنها راضی نساختندْ بلکه آنها تصمیم گرفتند مشترکاً یک کار کوچک به سبکِ <هنر عشقورزیِ> اووید منتشر سازند.
 
پژوهش جنسی
پروفسور شِمولِ مشهور حالا به کشف عمیق‎ترین راز خلقت نزدیک شده بود. و به این ترتیب او هنگام پژوهش جنسی با این پرسش ژرف روبرو می‎گردد: آیا می‎توان طبیعتِ زنده را از نظر جنسی از نو شکل داد؟ آیا می‎توان حیوان مذکر را به حیوان مؤنث و برعکس تبدیل ساخت؟ و در آزمایشگاهِ خود پاسخِ تجربی را می‎یابد: این کار شدنی‎ست! و در واقع توسط پیوندِ غدۀ جنسیِ خاص. طبیعت اینطور می‎خواهد، دانشمند طور دیگر، و البته دانشمند پیروز می‎شود. زیرا فقط او مقصودِ غدد را می‎شناسد: این غدد در حقیقت فقط به این خاطر وجود دارند که بیرون کشیده و در سرنگ‎های ضدعفونی گشته جا داده شوند:
او به شیمی نیاز دارد، او به عمل جراحی نیاز دارد،
و از <مرد> یک <زن> می‎شود.
شیوۀ کار می‎طلبد که ابتدا بر روی حیوان آزمایش انجام شود، بنابراین پروفسور شِمول به عنوان روش‎شناسی دقیقْ آزمایش را با یک خروس آغاز می‎کند؛ در اصل به این خاطر، چونکه در توانائی نرینۀ عالیِ این خروس جای هیچ شکی نبود. آدم نمی‎تواند حالا دقیقاً ادعا کند که این عمل باعث یک لذتِ خاص برای خروس گشت. اما این موضوع در این رابطه دارای اهمیت کمتری از عمل کردنِ پروفسور بدون جلبِ رضایت از خروس بود. این عمل طبق انتظارات با موفقیت انجام می‎شود. پس از گذشت چند ساعت وضعیتِ صدای قوقولی قوقویِ باشکوهِ تنور مردانۀ سابق مانند غلغل کردن آب سماور به صدایِ سوپرانویِ زنانه تغییر می‎کند، و بعد از چند روز نتیجۀ کاملِ عمل جراحیِ جنسی خود را نشان می‎دهد. خروس شروع می‎کند به احساس مادر بودن و تکاملِ یک باروریِ فوق‎العاده. او تمام آزمایشگاه را با تخمگذاری پُر می‎سازد تا آشکار سازد که لباس قدیمیِ حضرت آدم را کاملاً از تن درآورده تا با تمام وجودش رختِ یک جنسِ جدید بر تن کند.
بنابراین یک شالودۀ مطمئن فیزیولوژیکی بدست آمده بود، و پروفسور حالا اجازه داشت به آن فکر کند که این آزمایش را به حوزۀ بالاتر، یعنی جامعۀ بشری گسترش دهد. البته در ابتدا یک مشکل خود را نمایان می‎سازد. زیرا در بین دوستانِ هیئت علمی دانشگاه حتی یک نفر هم پیدا نگشت که بخواهد نقش خرگوش آزمایشگاهی را بپذیرد. همۀ آنها به اوراق مربوط به ادارۀ ثبت احوال‎شان استناد می‎کردند و از مواجه گشتن با مشکلات پلیسی به خاطر پرتاب شدن ناگهانی‎شان به وضعیت ابدی زنانه می‎ترسیدند، به ویژه که آنها در لیستِ سرشماریِ تغییرناپذیرِ اخیر جنسیت خود را شخصاً <مذکر> نوشته بودند. پروفسور شِمول برایشان مزایای دگرگونی جنسی را بیهوده معرفی می‎کرد؛ بخصوص از کسب بی‌حد و حصرِ حقوق سیاسیِ زنان و از این چشم‎انداز می‌گفت که شاعرانِ معاصر بخاطرشان شعر خواهند سرود و بالاتر از آن می‎توانند هزینۀ گرانِ اصلاح ریش را پس‎انداز کنند. او پس از شنیدن جواب‎های منفی پی در پی با این خطر جدی روبرو شده بود که اجباراً ادامۀ تحقیقات و تمام لوازمش از قبیل چاقوی جراحی، نخ بخیه، سرنگ‎های ضد عفونی شده و غدد جنسی تأکید گشته را به میخ آویزان کند.
خوشبختانه دستیار خودش این منفذ را پُر می‎سازد‎. دکتر آلویز کنارّه از بزدلی دیگران خشمگین بود و برای این آزمایش داوطلب می‎شود. او می‎گوید: "آقای پروفسور، قسم به مردانگی‎ام وقتی شما مشغول تبدیل کردنم به یک زن هستید همه چیز را تحمل خواهم کرد و تکان نخواهم خورد. من سالیان درازی مذکر بودم، این کافی‎ست. تنوع باید باشد!"
بنابراین پروفسور با احتیاطِ کامل یک جراح برجسته مشغول کار می‎شود، و عمل پیوندِ عضو بدونِ درد و بدون تب با موفقیت به انجام می‎رسد. دکتر آلویز کنارّه بطور قابل ملاحظه‎ای زنانه می‎شود و حالا می‎توانست با داشتن دلیل کافی بجای نام آلویز حتی برای خود لقبِ آلویزیا را انتخاب کند. تمام فضایلی که از راحیل همسر حضرت یعقوب در کتاب مقدس، از ناوسیکائا دختر آلکینوئوس در اسطوره‎های یونان تا موجودِ پری مانند در اثر گرهارد هاوپتمن ستایش می‎شوندْ در او از لحاظ جسمانی و روحی با چنان سرعتی تکامل میابند که خیاطِ زنانه به سختی قادر بود لباس‎های ضروریِ این تحولِ سریع را تحویل دهد.
او، یعنی پژوهشگرْ دوشیزۀ باکرهْ یعنی دستیارش دکتر آلویز کنارّه را با گونه‎های متواضع و خجالتی در مقابل خود ایستاده می‎بیند. و به ویژه از چشمان <زن> یک سحر و جادو پخش می‎گشت، همانطور که یک بار از چشمان کلئوپاترا ساطع گشتند و حواس سزار را مغشوش ساختند. راوی در اینجا دستپاچه می‎شود، زیرا او در واقع باید می‎گفت: از چشمان <مرد>. همانطور که اصولاً ضمایر شخصی در یک داستانِ پیوندِ عضو که در آن تفاوت‎های جنسیتیِ مرسوم معنا و مفهوم خود را از دست می‎دهند بد طور به مشکل برخورد می‌کنند.
اما پروفسور شِمول کمترین سؤالی در این باره نمی‎کند. اولاً بعد از بیرون آمدن از شوکِ بزرگ تغییر صداْ دستور زبان برایش بیتفاوت گشت، ثانیاً و کاملاً بخصوص همسرش روزائورا که بیست و سه سال پیش با او ازدواج کرده بود حالا در مقایسه با دکتر کنارّه دیگر دلچسب و به اصطلاح زنانه به نظرش نمی‎رسید. زیرا روزائورا بر روی لبِ بالایش چیزی بین کُرک و فرچۀ زبر حمل می‎کرد، دارای یک عضوِ گفتاری مانند یک سرگُردِ بازنشسته بود و اصولاً بطور غریزی به اصطلاح پدیده‎های جنسی از خود نشان می‎داد. درگیریِ وجدان در روانِ پروفسور شِمول به این نحو به پایان می‎رسد که او زن یائسه‎اش را از خانه بیرون می‎اندازد و همراه با دستیارش به ادارۀ ثبت احوال می‎رود، با این نیت که با <او> یا بهتر است گفته شود با <دوشیزه> پیوندِ جدید زناشوئی را به ثبت رساند.
از دیدگاه صرفاً فیزیولوژی بر ضدِ این کار جای هیچ اعتراضی نبود. اما یک کارمندِ ادارۀ ثبت احوال کارشناس فیزیولوژی نیست، بلکه انسانی‎ست که به دستور و گواهینامه محکم چسبیده است، و از مدارک هویت خیلی زیاد می‎فهمد، اما برعکس از غدد هیچ‌چیز نمی‎داند. خلاصه، داستان هنوز تمام نشده است. زیرا قبل از آنکه دکتر کنارّۀ تبدیل به زن گشته واقعاً بتواند با پروفسور شِمول ازدواج کند باید ابتدا هنوز برای چیز دیگری تصمیم گرفته شود؛ یعنی این پرسش پژوهش جنسی:
"آیا این کار سزاوار مجازات است؟"
 
افسوس، افسوس! اعتراف نجیب‌زادگان
این داستان یک پسزمینۀ محرمانه دارد و از راوی هم درجه بالائی از رازداری می‎طلبد. خودم شخصاً از آن فقط توسطِ نقضِ فاحش پیمان‎شکنی مطلع گشتم و باید خود را متعهد می‎ساختم که آن را برای افراد غیرمجاز فاش نسازم. من هم این کار را کردم، به این نحو که به نمام قول دادم: "مطمئن باشید که من هم به همان اندازۀ رازداری شما راز نگاه خواهم داشت. من حتی فراتر از آن هم می‎روم: من فقط از اسامی کوچک خانم‎ها و آقایانِ داستان نام خواهم برد."
این داستان در خانۀ بارونِس ماگدا بازی شده بود، یک بیوۀ جوانِ عجیب با یک درکِ نسبتاً آزاد از زندگی، که حالا حلقه‎ای از آقایانِ برگزیده را برای نوشیدنِ چایِ ساعتِ پنج عصر در نزد خودش می‎دید. تعدای ستایشگر و داوطلبانِ کم و بیش امیدوار به التفاتِ بارونِس. آنها از این صحبت می‎کردند که آیا یک خانمِ مستقل مجاز خواهد بود به تنهائی با یک آقا سفر کند. و پس از تصویبِ پاسخِ آری به این پرسشِ اولیهْ خانم ماگدا باید شخصی را مشخص می‎کرد که برای سفر تابستانی به عنوان همراه و جنتلمنِ خدمتگذار خود می‎پذیرفت.
خانم توضیح می‎دهد: "من با این امتیاز آن کسی را سعادتمند خواهم ساخت که حالا به بهترین وجه از یک وضعیت دشوار سود ببرد. این مربوط به یک بازی دسته‎جمعی می‎شود که دستورالعمل آن را من در یکی از رمان‎های داستایفسکی پیدا کرده‎ام، و او آن را بعنوان یک <بازی کوتاه> توصیه می‎کند. من خود را بعنوان جایزۀ این بازی نشانده‎ام، و من همچنین نقش داور را که برنده را تعیین خواهد کرد بر عهده می‎گیرم. موافقید؟"
"البته! با هزار شادی! اما بازی اصلاً چطور انجام می‎شود؟؟"
"آقایان محترم، دقت کنید. حالا هر یک از شما با کلمات کوتاه یک داستان تعریف خواهید کرد، یک رخدادِ واقعی از زندگی خود. و حالا اولین دشواری می‎آید: کاملاً صادقانه، بدون هیچگونه پرده‎پوشی و رتوش؛ کاملاً صادقانه، همانطور که انسان وقتی با خودش صحبت می‎کند همیشه راست می‎گوید."
"خانم ماگدا، شما گفتید که این اولین دشواری‎ست. بنابراین باید دشواری دومی هم وجود داشته باشد، این دومین دشواری چیست؟"
"بله، حالا تکلیف اصلی می‎آید، و این واقعاً کمی مشکل است. هر یک از آقایان باید شرافتاً و وجداناً آن عملی را گزارش دهد که به نظر خودش یک رذالت بزرگ است. فقط یک فرد ریاکار می‎تواند به خودش این دروغ را بگوید که هرگز مرتکب هیچ رذالتی نمی‎شود. اما هسته اصلی بازی ما صداقت است. بنابراین بزک نکرده و بدون دروغ. اعتراف‎هایتان را بکنید! یک آدم رذل فردی است که از خودش هیچ رذالتی برای تعریف کردن نداند. و البته: همه‌چیز در این چهاردیواری باقی‌می‎ماند. این قولِ شرف البته برای تمام حضار صدق می‎کند. آقای هاینس آیا مایلید شروع کنید؟"
"احتمالاً برایم هیچ چاره‎ای باقی‌نمی‎ماند. زیرا گرچه من هیچ نمونه‎ای از پاکدامنی نیستمْ اما نمی‎خواهم اجازه دهم به بزدلی هم متهم شوم: حداقل نه در حال حاضر. من با شجاعت اعتراف می‎کنم که ابتدا در همین چند ماه پیش یک بار بزدلی کردم. من آن زمان در ایالت تورینگن پشت فرمان ماشینم بودم و بدشانسی آوردم و با یک صنعتگر جوان تصادف کردم. من او را نکشتم اما بدون شک بسیار آسیب رساندم. مرد جوان پشت سرم فریاد می‎کشید اما من نمی‎خواستم زحمت و مشکلی برایم پیش آید، بنابراین با دو برابر کردنِ سرعت در نور کم شب فرار کردم. البته من بعداً بخاطر رفتارم شرمنده بودم، و امروز این عمل برایم غیرقابل درک به نظر می‎رسد. اما من مجبور بودم که بدترین عمل زندگی‎ام را تعریف کنم، و از آنجا که برایم یک چنین جایزۀ ارزشمندی دست تکان می‎دهد بنابراین هدف وسیله را تقدیس می‎کند. همچنین فکر نکنم که یکی از آقایان بتواند از من در صداقت پیشی گیرد."
نفر بعد در پاسخ به او می‎گوید: "ما صبر خواهیم کرد و نتیجه را خواهیم دید!" و بعد چنین ادامه می‎دهد: "من در آخرین اظهارنامۀ مالیاتی‎ام کار تقریباً قوی‎ای انجام دادم. و برای حفظِ کامل حقیقت باید بگویم که رقم 20050 بود. این مقدار گیلدن هلندی را من در یک معاملۀ کالای هلندی به دست آوردم و در اظهارنامۀ مالیاتی با کمی گستاخی بجای گیلدن هلندی نوشتم مارک آلمانی. و من همچنین واقعاً به یاد نمی‌آورم که هرگز در تمام عمر کاری شبیه به آن را انجام داده باشم."
دکتر هاینریش چنین گزارش می‎دهد: "بدترین چیزیکه من می‎توانم در مطبم بخاطر آورم موردِ زیر است: من در زیر میکروسکوپ یک باسیلوسِ جدید کشف کردم، و در این وقت شیطانِ آزمایشگر بر من چیره می‎شود، من سخت مشتاق بودم بدانم که تأثیر این باکتری چیست. و به این خاطر به زیر پوستِ بیماری که برای هدفِ کاملاً متفاوتی بیهوش ساخته بودم میزان معینی از آن را تزریق کردم. نتیجه: یک نوع تیفوس. البته این مرد توانست عاقبت به سختی از دست مرگ بگریزد، اما در هر حال این یک عمل رذیلانه از طرف من بود."
بازی با مراعات قوانین ذکر گشته ادامه داشت. تازه وقتی که وجدان وراج شود بعد انواع چیزها را برای تعریف کردن می‎داند، و اعترافِ هر نفر الهامبخش اعترافِ نفر بعدی می‎شود. در مجموع دسته‌گل زیبائی از جرم‎ها بدست آمد، و صداقت که در غیراینصورت چنین کم به خود پاداش می‎داد پیروزی را جشن گرفته بود.
آیا همه بازی کرده‎اند؟ نه، هنوز یک نفر بازی نکرده است، مشاور کوچک اندامِ دولت به نام آیتلکونو. مگر او تا همین حالا در اتاق نبود؟ چنین به نظر می‎رسید که آقای ظریفِ کوچک اندامِ دارای شخصیتِ ضعیف از زیر بارِ بازی کردن شانه خالی کرده باشد.
اما آقای مشاور پس از دو دقیقه دوباره در اتاق ظاهر می‎شود. او فقط چند لحظه را در راهرو گذرانده بود.
"شما هنوز تعریف کردن داستان‎تان را به ما بدهکارید! فقط بخاطر نگرانی بهانه نیاورید! بفرمائید اعتراف کنید!"
"فوراً خانم گرامی. این کار را خواهم کرد. آیا باید من بزرگ‎ترین رذالت زندگی‎ام را گزارش دهم؟ من نیازی ندارم در گذشتۀ دور جستجو کنم، این رذالت کاملاً تازه است."
"آقای مشاور واضحتر توضیح دهید. مگر چه کار کرده‎اید؟"
"خیلی ساده، من همین حالا در راهرو به دادستان تلفن کردم و اسامی، آدرس و جرم انجام دادۀ تک تکِ آقایان را به او اطلاع دادم. احتمالاً فردا همۀ آقایان احضاریه دریافت خواهید کرد و دادگاه جنائی ما کار ارزشمندی در پیش دارد."
این اوج رذالت است!
 
شگفتا، ساعت سیزده ضربه زد
دعوت به شامِ آقایان مزایای خود را دارد. موضوعاتِ گفتگو خود به خود تنظیم می‎گردند، غذا اجازۀ تمرکز کردن می‎دهد، و وقتی غذا خوردن تمام می‎شود آدم نیازی ندارد هیچ خانمی را به خانه برساند. این بار ما به ویژه جمع جالبی بودیم، زیرا در بین حاضرین سه فردِ مشهورِ روز وجود داشتند که به تازگی به یک موفقیت بزرگ با بازتابی گسترده دست یافته بودند. هر سه با هم.
یکی از سه نویسنده در پشت میز غذا سمت راست من نشسته بود. من در او آقائی را شناختم که بالدوین بِرچ نامیده می‎گشت و می‎توانست مقدار زیادی خاویار بخورد. او همچنین در برابر تبریک فراوانم که بسویش جاری می‎ساختم رفتاری پذیرنده داشت، زیرا که نمایشنامۀ این کمپانیِ سه نفره واقعاً مورد علاقه‎ام واقع شده بود.
من قبل از خوردن سوپ از او می‎پرسم: "آقای بِرچ، بگوئید که واقعاً چطور این کار را سه نفره انجام می‎دهید؟ من فکر می‎کنم که این کاری بسیار سخت باشد. من همکاری دو نویسنده را می‎توانم تصور کنم؛ آنها می‎توانند همیشه در یک خطِ میانی به هم برسند؛ اما سه نفر؟ این باید منجر به مشکلاتِ بزرگی شود."
او پاسخ می‎دهد: "این کار آنطور که شما تصور می‎کنید چندان هم سخت نیست. هنرِ چاپ هم توسط سه مرد اختراع گشت. همچنین کشف آمریکا فقط پس از آنکه سه کاپیتان با هم تلاش کردند توانست با موفقیت انجام شود. البته این روش برای نوشتن یک نمایشنامه خیلی راحت نیست. اما آدم با قطعی گشتن عنوانِ نمایشنامه در نهایت در موردِ بقیه جریان به توافق می‎رسد."
"بله، این را باید آدم بگوید: عنوانِ نمایشنامۀ شما بسیار عالی‎ست: <شگفتا، ساعت سیزده ضربه زد!>؛ این در ذهن حک می‎شود، طنینی مردم‌پسند دارد و مانند بُمب اثرگذار است. آدم قبل از آنکه نمایش شروع شود شروع به خندیدن می‎کند."
بِرچ اضافه می‎کند: "ضمناً ناگفته نماند که عنوانِ نمایشنامه از من است. شرکای من در ابتدا پیشنهادات کاملاً متفاوتی داشتند. بین خودمان بماند، ما نمی‎توانستیم با آن پیشنهادات هیچ سگی را برای بیرون آمدن از پشت اجاق تحریک کنیم. اما ناگهان عنوانِ نمایشنامه کاملاً شفاف در مقابلم ایستاده بود. و البته بلافاصله پس از خارج گشتن آن کلماتِ نجاتدهنده از دهانم دیگر هیچ اختلافِ نظری بین ما وجود نداشت. ما مانند همیشه در این نقطه نظر هم به یک وحدت کامل رسیدیم."
"و بعد فوراً شروع کردید به نوشتنِ صحنه به صحنۀ نمایشنامه؟"
"فوراً نه؛ در مخیلۀ همکارم دانیل داکس یک تراژدی در اشعاری شش بیتی در نوسان بود. همکار دوم من به نوبه خود می‎خواست یک اپرا از عنوانِ نمایشنامه خلق کند. من در این گیر و دار تصمیم می‎گیرم که این باید یک نمایشِ کمدیِ برلینی شود. و همینطور هم شد."
"اما همانطور که موفقیت ثابت کرده است این بسیار به نفع نمایشنامه گشت. و سپس چه هوشمندانه شما سه نفر مطالبِ سیاسیِ باب روز را در این نمایشنامه در هم آمیختید! من به ویژه افشایِ ژزوئیتِ عبوس را عالی یافتم."
"امروزه عاطفه در همۀ نمایشنامه‎های دراماتیک دارای اهمیت است. البته همکارم والدمار واتسکی از ارزش‎های جاودانِ بی‎عاطفگی برای خود افسانه می‎بافت. من اما رأیش را کاملاً زدم. وانگهی من باید تأیید کنم که همکارم داکس پس از آنکه من شخصیتِ اصلی را ساختم از من پشتیبانی کرد. و به این ترتیب ما در موردِ سناریو هم همانطور که در ابتدا توسط من ترسیم و بعد دقیقاً تکمیل گشت خیلی سریع به توافق رسیدیم."
پس از پایان غذا برای نوشیدن قهوه در گروه‎هایِ مختلف تقسیم می‎شویم. من همچنین به آقای دانیل داکس که کنار هم قرار گرفته بودیم صمیمانه تبریک می‎گویم و به ویژه ظرافتِ دیالوگ‎هایِ نمایش را برجسته می‎سازم.
نویسنده پاسخ می‎دهد: "بله، این را برخی به من گفته‎اند، چه می‎توانست به سر دیالوگ‎ها بیاید اگر همکارانم فقط یک هجا در آنها تغییر می‎دادند! زیرا که رمز و رازِ ویژگی‎ها در دیالوگ نهفته است، که در این نمایشنامه کاملاً از من است. در این مورد بِرچ و واتسکی خود را بسیار عالی به اثبات رساندند، به این نحو که آنها دستم را کاملاً باز گذاشتند. این واقعاً همکاریِ کاملاً مطلوبی بود."
"من خودم تقریباً باور دارم که هرگز یک فرد به تنهائی نمی‎تواند چنین کاری خلق کند. این فراوانیِ نکاتِ ظریف و کلمات شوخ! برای خلق چنین کاری باید یک فرد همیشه ایده اصلی را داشته باشد، فرد دوم آن را تراشه دهد و فرد سوم با آن هرطور که مایل است توپ‌بازی کند؛ در غیر اینصورت این جرقه و درخششِ پایدار غیرقابل توضیح می‎گشت."
"شما تقریباً به هدف زده‎اید. فقط من باید فرضیه شما را به این محدود کنم که تمام کلماتِ شوخ و برجسته از من هستند، و در واقع کلمه به کلمه. هرجا که من یک چنین کلمۀ کلیدی قرار دهم، او در آنجا مانند آهنی سخت می‎ایستد. و ما سرانجام نتیجه را دیدیم: هرشب چهار هزار مارک بلیط فروخته می‎شود و بیشتر از هشتاد صحنۀ نمایش در شهرستان. من نمی‎توانم از دو همکارم به اندازه کافی برای کیاستِ تیزبینانه‎شان تشکر کنم که آنها را قادر ساخت به هر یک از ابتکاراتم براوو بگویند."
بعد از نیمه‌شب مشخص می‎شود که مسیر خانۀ من و فردِ سوم یکی‎ست. ما در خیابان در بارۀ نمایشِ مشهورِ جشن گرفته گشته بسیار هیجانزده گپ می‎زدیم. من در این حال از دهانم خارج می‌شود که تمام ایده‎ها از ذهنِ آقای بِرچ نشأت گرفته‎اند.
آقای والدمار واتسکی بلند می‎گوید: "<شگفتا، ساعت سیزده ضربه زد!>؟ من واقعاً نمی‎خواهم خودم را با فشار به جلوی صحنه بکشانم، و کلمه‎ای از آن نمی‎گویم که تمام صحنه‎آرائی و آتمسفر و تمام روش به پایان رساندن صحنه‎ها از من هستند. اما آنچه مربوط به ایده کُل ماجرا می‎شود ــ البته به شرط باقیماندن این راز بین خودمان ــ این نمایشنامه یک کُمدیِ اغراق‎آمیزِ بسیار قدیمیِ فرانسوی از سال 1813 است که من تابستانِ قبل در پاریس کشف کردم. و یقیناً فهمش راحت است که ایده ترجمۀ این نمایشنامه‎ قطورِ غبار گرفته و گردگیری و مناسبِ باب روز ساختن آن از من است!"
 
هیچکس آن را نمی‌داند
حدود ساعت نُه شب آقای محترمی در هتل ظاهر می‎شود و بهترین و گرانترین اتاق را درخواست می‎کند. در ضمن کارکنان هتل مشاهده کرده بودند که او به راننده‎ای که وی را از ایستگاهِ قطار آورده بود دو مارک انعام داده است. این دلیلی کافی بود تا او در مرکز توجهِ تمام کارکنان هتل قرار گیرد. او بر روی ورقه مشخصات سریع می‎نویسد "دکتر اویلِن‎اشپیگل" و سپس برای خوردن غذای مختصری فوراً به سالن غذاخوری می‎رود.
او پیشخدمتِ جوانی را که نزدیکش ایستاده بود با حرکتِ دست نزد خود می‎خواند: "بروید به آشپزخانه و برایم یک دندۀ گوساله سفارش دهید. اما بدون سبزیجات، همچنین بدون سُس برنیز بلکه با <زوفلاین‎فلازن>."
پیشخدمت جوان با چهره‌ای احمقانه خود را دور می‎سازد. بعد از چند دقیقه یک پیشخدمت بزرگسال اما بسیار خجالتی ظاهر می‎شود: "ببخشید، حضرت آقا بجز دندۀ گوساله چه سفارش داده‎اند؟"
میهمان با حرکتِ توضیحی انگشتان مانند آشپزها پاشیدن چیزی را نمایش می‎دهد: "من <زوفلاین‎فلازن> مایلم. اما در آشپزخانه حتماً اضافه کنید که آن را بیشتر از پنج دقیقه تَفت ندهند." پیشخدمت با پریشانیِ آشکاری ناپدید می‎گردد. به زودی سرپیشخدمتِ با ابهتی جایگزین او می‎شود که بخاطر پیشخدمتِ قبلی عذرخواهی می‎کند و می‎گوید: کارکنان اینجا تقریباً هنوز تازه‎کارند و آموزش کامل ندیده و هیچ‌چیزی درک نمی‎کنند. حضرت آقا احتمالاً یک اُملتِ سوفله سفارش داه‌اند؟
"کاملاً برعکس؛ <زوفلاین‎فلازن>! آشپزِ شما حتماً آن را می‎شناسد. و یک چیز دیگر: به خدمتکارِ هتل بگوئید که باید فوری چمدانم را <پونتیلیرن> کند!"
سرپیشخدمت که تا چند لحظۀ قبل دارای ابهت بود درهم می‎شکند. چشم‎هایش حالتِ غازی را به خود می‎گیرند که با چماق به سرش کوبیده باشند. او خود را ساکت و ناامید دور می‎سازد.
هیجان بر هتل مسلط شده بود. کارکنان درهم زمزمه می‎کردند و در تلاش بودند معما را کشف کنند. دیگر هیچکس جرأت نمی‎کرد خود را به میهمان که دستوراتِ دشواری می‎داد نزدیک سازد. عاقبت مدیر هتل تصمیم می‎گیرد شخصاً پیش میهمان برود: "از شما بخاطر تکرار مزاحمت معذرت می‎خواهم، همه‌چیز در چند ثانیه انجام خواهد گشت. آیا آقای دکتر در مورد چمدان دستور ویژه‎ای دارند؟"
"بله، خدمتکار هتل باید آن را فوری <پونتیلیرن> کند. او می‎تواند در حالی که من اینجا دندۀ گوساله با <زوفلاین‎فلازن> می‎خورم این کار را انجام دهد."
پاسخ در گلوی مدیر هتل می‎میرد و برایش آشکار می‎گردد که خدمت کردن به این میهمان انجام ناگشتنی‎ست؛ و از قضا خدمت کردن به میهمانی که بهترین و زیباترین اتاق هتل را دارد! شهرتِ هتل در آستانۀ لکه‎دار گشتن بود. در این لحظه میهمان چنین ادامه می‎دهد: "من فکرم را عوض کردم. بجای <زوفلاین‎فلازن> ترجیح می‎دهم سیب‎زمینی سرخ شده داشته باشم. و چمدان را هم خودم به تنهائی می‎توانم <پونتیلیرن> کنم."
مدیر هتل از شادی با جهشی از سالن غذاخوری به لابی هتل می‎رود. شش دقیقه دیرتر بخار سیب‎زمینی‎های سرخ گشته در برابر آقای سختگیر بالا می‎رفت، و از چشم خدمتکار هتل قطرات اشگِ شادی بر روی چمدانِ اسرارآمیز می‎چکید. روز بعد مرد غریبه هنگام عزیمت انعام‎های شاهانه می‎دهد، اما منظور خود را از <زوفلاین‎فلازن> و <پونتیلیرن> فاش نمی‎سازد. به همین دلیل ما هم از آن هرگز مطلع نخواهیم گشت.
و این واقعاً جای تأسف دارد. زیرا <زوفلاین‎فلازن> در صورت وجود خارجی داشتن باید واقعاً خیلی خوشمزه باشد، و یک چمدانِ <پونتیلیرن> گشته در مقابل یک چمدان <پونتیلیرن> نگشته بدون شک دارای مزیت نو بودن است.
 
وقتی که کارآگاه شدم
من سال‎ها پیش در یک گوشه از واگونِ مخصوص سیگار کشیدن آسوده نشسته بودم. من بعنوان تنها مسافر کوپه برای گذراندنِ وقت ساعت‎ها با لذت یک جلد از شرلوک هولمز می‎خواندم، و مرتب عمیقتر به دایره ایده‎های نویسندۀ باهوش می‌افتادم. من اینطور فکر می‎کردم که هر انسانی با قوی ساختن قوه ادراکش و درک بهتر رابطه بین چیزها باید قادر باشد از انبوه کوچکترین سرنخ‎ها برنده نتایج مهم شود، شاید نبوغ یک کارآگاه در برابر بیتفاوتی کامل ما به مشاهداتمان اصلاً خیلی عجیب نباشد. من تصمیم می‎گیرم در آینده بیشتر مراقبت کنم، همنوعان را دقیقتر زیر ذره‎بین ذهنی قرار دهم، این کار باید اغلب نتایج جالب و غیرمنتظره‎ای داشته باشد. البته این کار در شلوغی خیابان قابل اجرا نیست. اما کوپه قطار محل آزمایش خوبی خواهد بود؛ اینجا می‎شود یک مسافر ناشناس را بدون آنکه متوجه شود برای مدتی طولانی مطالعه کرد و از بیان ظاهراً جزئی شخصیتش به شغل و به ویژگی‎های واقعیت او پی برد.
من اما، همانطور که قبلاً گفتم، در کوپه کاملاً تنها بودم و هیچ فرصتی برای تحقق اهداف کارآگاهیم نداشتم.
پس از چندین ایستگاه وضع تغییر می‎کند. دو آقا سوار می‎شوند و در کنار پنجره مقابل من بر روی نیمکت می‎نشینند. آنها کمترین توجه‎ای به من نمی‎کنند، و به نظرم می‎رسید که این کاملاً در خدمت هدف من است. من آنجا دو سوژه برای زیر نظر گرفتن داشتم، و می‎توانستم آزمایشم را بر رویشان انجام دهم. بنابراین در اینجا باید به نشانه‎های ذهنی فکر می‌کردم!
با هم بودن آن دو آشکار بود. من این را وقتی نتیجه گرفتم که یکی از آنها دو بلیط به مأمور قطار نشان داد. آنها تمایل زیادی به حرف زدن نداشتند، اما پس از چند کیلومتر یک گفتگو در شکل جملات کوتاه که توسط مکث‎های قابل توجه‎ای از هم پاره می‎گشتند شروع می‎شود. آنها آهسته و محرمانه صحبت می‎کردند، طوریکه فقط گهگاه یک کلمه بیربط برایم قابل شنیدن می‎گشت. این برای پروژه‎ام خیلی بهتر بود. من نمی‎خواستم مستقیماً بدانم، بلکه می‎خواستم رابطه بین چیزها را درک کنم و حدس بزنم.
یکی از آنها بلوند و باریک اندام بود، صورت صاف اصلاح شده‎ای داشت و عینک قاب مشگی زده بود، همسایه‎اش یک شکل ملایم داشت، حالت چهره‎اش خیرخواهانه بود و ریش قهوه‎ایِ کوتاه و کمی سفید شده‎ای به چهره‎اش وقار خاصی می‎بخشید.
همکار؟ همکاران شغلی؟ این قابل پذیرفتن نبود. زیرا آنها به زودی در گفتگو به نقطه‎ای می‎رسند که منافع‎شان بحرانی می‎شود، و آدم می‎توانست این را از تأکید بلندتر صدا متوجه گردد. اینجا اما همه‌چیز در لحن خاموش بیان جریان می‎یابد، قطعاتِ کوتاهِ گفتگوها به زحمت چیز بیشتری از یک سکوتِ تمدید گشته بود؛ این فرض که آنها سفر تفریحی می‎کنند نمی‎توانست صحیح باشد، و من از آن نتیجه گرفتم که در نجواهای آهسته‎شان باید رازی نهفته باشد. روش اصول تجربی تا این حد من را پیش برده بود.
من فرد بلوندِ باریک اندام را دقیقتر زیر نظر می‎گیرم، در مقابل چشم ذهنی‎ام یک ذره‎بین بسیار قوی قرار می‎دهم و خود را در فُرم سرش عمیق می‎سازم. من برای این کار از روش معتبر اپتیک هندسی استفاده کرده و با تخمین نظری خطوط صورت چهره را می‎کِشم: یک خط را از گوش تا فک بالا، و از آنجا خط دوم را به سمت پیشانی. زاویه هر دو خط در نزد یک فرد معمولیِ اروپائی تقریباً هشتاد درجه است، در نزد فرد مقابلم به زحمت می‌توانستم هفتاد و پنج درجه تشخیص دهم، کاملاً مشکوک! آدم یک پیشانی قوی رو به عقب رفته را معمولاً فقط در نزد نژادهای پایین‎تر پیدا می‎کند، یا در نزد نژاد قفقازیِ زمان انحطاط. اتفاقاً من اخیراً نوشته‎های لومبروزو را مطالعه کرده بودم و به یادم مانده بود که زاویه کوچک صورت اغلب بعنوان مشخصه نوع افراد تبهکار شیوع دارد.
اما من با این گمانه‌زنی نمی‎توانستم موفق باشم. زیرا اگر فرد بلوند یک تبهکار باشد، بنابراین فرد همراهش، این مرد موقر ریش قهوه‎ای که رفتارش با او محرمانه است هم باید به گروه تبهکاران متعلق باشد، و این کاملاً غیرممکن بود. نه، این سوءظن فقط به فرد بلوند محدود می‎گشت، به ویژه که او دارای نشانه مشخص استخوانِ برجسته گونه هم بود. اما حالا این سوءظن خود را به ردپای دیگری جهت می‎دهد. زیرا این انحراف از فرم معمولی فقط در نزد مجرمین بروز نمی‎کند، بلکه در نزد اشخاصی که جنون‎شان ارثی و یا اکتسابی‎ست هم رخ می‎دهد. این روان است ــ  تحت شرایط خاص روانِ معیوب ــ که جسم را برای خود شکل می‎دهد. من این را از آثار گریزینگر، کرافت‎ـ‎ابینگ و روانپزشکان دیگری می‎دانستم. برای کشف ارتباطات پنهان هیچ‌چیز بهتر از یک آموزش کامل نیست!
بنابراین حالا من بر روی ردپائی که به دنبالش می‎گشتم ایستاده بودم؛ البته هنوز کمی سست و نه کاملاً متقاعد گشته، زیرا دریافت‌هایم برای اثبات کافی نبودند. فرد بلوندِ باریک‌اندام می‎توانست به احتمال خیلی زیاد یک دیوانه باشد، بنابراین به سادگی می‎شد با اطمینان کامل به این نتیجه رسید که همسایه‎اش پزشک او است. اولاً فرد ریش قهوه‎ای تقریباً مانند یک پزشک دیده می‎گشت، و دوماً این فرض رفتار آهسته و محرمانه آن دو را توضیح می‎داد. من خیلی مایل بودم بدانم که آنها به کجا سفر می‎کنند، چون این می‎توانست به حدسی که زده بودم کمک کند. این امکان هم وجود داشت که یک پرستار متخصص بیمار دیوانه خود را به یک آسایشگاه می‎برد. اما مقصد آنها برای من به طور موقت در تاریکی می‎ماند.
در این بین تشخیص من توسط بازی عجیب تابش نور در چشمان فرد بلوند می‎چسبد. من می‎توانستم این را از میان عینک دقیقاً دنبال کنم. این آقا اصلاً قادر نبود نگاهش را بر روی شیء مشخصی حتی برای سه ثانیه متمرکز سازد: نگاهش مبهوت بود و دائماً به این سمت و آن سمت حرکت می‌کرد؛ از درِ کوپه به سمت نوک پاهای من، از دسته ترمزِ اضطراری به سمت اهرم شوفاژ و از آنجا به سمت دست همراهش، و در آن حال به نظرم چنین می‎رسید که انگار مردمک چشم‎هایش بدون هیچ علت بصری به تناوب تنگ یا گشاد می‎گردند. همچنین رفتار فرد به اندازه کافی جلب توجه می‎کرد. حالا او یک جعبه را باز می‎کند، از داخل آن یک سیگاربرگِ ظاهراً گران قیمت خارج می‎سازد، آن را روشن می‎کند و بعد از دو پک از پنجره به بیرون پرتاب می‎کند. حالا او یک روزنامه از جیب کتش بیرون می‎کشد و آن را برعکس مقابل چشم نگاه می‎دارد، تماماً علائم یک اختلال که به تشخیص من باید اسکیزوفرنی یا پارانویا باشد.
او چند بار داخل راهرو می‎شود تا برای شستن دست به توالت برود. فرد دیگر بطور منظم قدم به قدم همراه او می‎رفت، و این نشان می‎داد برایش مهم است که فرد دیگر حتی برای یک لحظه هم بی‎کنترل نماند. حدس من مرتب به یقین نزدیکتر می‎گشت و چنین به نظر می‎رسید که دیگر تردید کردن غیرضروری‎ست.
حالا مأمور قطار می‎آید تا آن دو را متوجه مقصدشان سازد: "آقایان می‎خواستند به پیرنا بروند؟ ایستگاه بعدی ... پنج دقیقه دیگر!"
آیا باید این ندا: "پیرنا" مشکل قضاوت کردن را حل کند؟ آدم از اروپای مرکزی در آنجا چه‌چیز جستجو می‎کند؟ این فصل از سال و این آب و هوا برای سفر تفریحی به بخش ساکسونِ سوئیس ابداً مناسب نبود. من سریع کتاب راهنمای سفرم را در دست می‎گیرم و می‎خوانم: پیرما ــ کلیسای کاتولیک زیبا ــ بنای یادبود بیسمارک ــ کارخانه ظروف لعابدار فلزی ــ نه، این مکان‎های دیدنی به عنوان مغناطیس مسافرتی نمی‎توانستند در نظر گرفته شوند. یک سطر بالاتر می‎خوانم: قصر کوهستانی زونِن‎اشتاین با آسایشگاه روانی استان.
بنابراین چه مبتکرانه اجازه دادم حدس‌هایم از شعاع وسیع تا به مرکز غیرقابل انکار جریان پیدا کند! این یک پیروزی بزرگِ کارآگاهی بود. دیگر لزومی برای پیگیری نمی‎دیدم و فقط دیرتر از روی یک نیازِ قابل درک به دانستن مطلب به مأمور قطار مراجعه می‎کنم و او را با یک مشت پول فلزی به صحبت کردن مشتاق می‎سازم.
"می‎بخشید، آیا شما می‎توانید به من تصادفاً بگوئید آن دو آقائی که در پیرنا پیاده شدند چه کسانی بودند؟"
"من می‎توانستم این را به شما بگویم، اما اجازه ندارم. من این را از لوکوموتیوران می‎دانم که آن دو آقا رسماً معرفی شده‌اند، و چنین چیزی جریان اداریست و باید محرمانه بماند."
من دوباره با یک مشت پول فلزی او را راغب‎تر می‎سازم و می‎افزایم: "در واقع جواب پرسشم را خودم می‎دانم. من توسط مشاهدات ویژه‎ای به این نتیجه رسیدم که مرد بلوندِ عینکی یک بیمار روانیست و توسط مرد دیگر به تیمارستان زونِن‎اشتاین برده می‎شود."
مأمور قطار با چشمانی گشاد گشته می‎گوید: "خدای من! اما شما چه مرد باهوشی هستید. و تقریباً درست هم نتیجه گرفته‎اید. بسیار خوب، حالا چون شما ماجرا را می‎دانید بنابراین جریان دیگر محرمانه نیست: بله این انتقال یک بیمار بود. فقط شما یک اشتباه کوچک کرده‎اید: مرد بلوندِ عینکی دکتر تیمارستان است؛ و مرد ریش قهوه‎ای در جمجمه‎اش یک پیچ شل شده است!"
 
یک دوئل آمریکائی
... در این روز فقط سه نفر در سالن سبز کلوب حضور داشتند: دو پلی‎بوی به نام‌های نوکس و بروکس و دوست مشترک‌شان، دکتر اشپیگل‎بِرگ. بین نوکس و بروکس بخاطر یک رقصنده مشاجره درمی‌گیرد، که احتمالاً برای هر دو سوگند وفاداری ابدی یاد کرده بود، اما به معنای واقعی کلمه به آن پایبند نمی‌ماند. یک موضوع حساس که در رد و بدل کردن پرخاشگرانۀ کلمات تشدیدی شرورانه‌ای می‎یافت. اهانت‌هائی در هوا پرواز می‎کردند که فقط با خون می‎توانستند شسته شوند: و پایان مشاجره این تصمیم وحشتناک بود: یک دوئل آمریکائی باید مشخص می‎کرد کدامیک از آقایان برای بدست آوردن رقصنده اجازه زنده ماندن دارد.
یک چنین دوئلی باید در اصل بدون شاهد انجام شود. با این حال آدم می‎تواند با توافق از این رسم چشم‎پوشی کند. از دکتر اشپیگل‎بِرگ خواسته می‎شود بعنوان یک داور بیطرف عمل کند و توجه نماید که مراسمِ دیگر این اقدامِ هولناک دقیقاً رعایت شود.
ــ گارسون! دو قطعه قند بیاورید!
در این وقت اولین مشکل بروز می‎کند. گارسون توضیح می‎دهد که در کلوب فقط شکر وجود دارد. یعنی ماده‎ای که برای دوئل آمریکائی اصلاً مناسب نیست.
داور بیطرف راه چاره را می‎دانست: "من اینجا در مقابل کلوب زندگی می‎کنم و وسایل ضروری را در خانه دارم، اگر آقایان فقط دو دقیقه صبر کنند من وسایل مورد احتیاج‎تان را می‎آورم."
به زودی مواد ضروری حاضر بود. داور بیطرف حتی یک هفت‌تیر با خود آورده بود تا با آن پایانِ دراماتیکِ این نمایش بتواند بلافاصله انجام گیرد.
نوکس و بروکس مقابل هم پشت میز می‎نشینند، در برابر خود بر روی میز یک قطعه قند قرار می‎دهند و انتظار مگسی را می‎کشند که باید می‎آمد. قرعه مرگ به این وسیله ساده مشخص می‎گشت: فردی که مگس اول بر روی قندش می‎نشست باید با شلیک گلوله خود را می‎کشت.
اما هیچ مگسی نمی‎آمد. هر دو آقا نیم ساعت به قندِ روبروی خود بیهوده خیره نگاه می‎کردند، نوکس بیقرار می‎گردد: "چه کلوب عالی‌ای، حتی یک مگس هم در آن پرواز نمی‎کند! دکتر لطفاً پنجره را باز کنید، شاید از بیرون یکی بیاد."
در این وقت چیزی در هوا وزوز می‎کند، و لحظه‎ای بعد یک موجود بالدار بر روی قند نوکس می‎نشیند.
بروکس می‎گوید: "کارتان تمام است! هفت‌تیر آنجا قرار دارد، شروع کنید!"
داور بیطرف مداخله می‎کند: "دست نگهدارید، من اینجا مگسی تشخیص ندادم، او فقط یک زنبور بود."
بروکس می‎گوید: "آه، این اصلاً مهم نیست. معنی مهم است، یک حشره مانند بقیه حشرات است!"
اشپیگل‎بِرگ پافشاری می‎کند: "به هیچوجه! قرار داد دوئل باید به معنای واقعی کلمه اجرا شود. ما اینجا تقلب نمی‎کنیم."
زنبور پرواز کرده بود، دوباره یک ربع ساعت در انتظار وحشتناکی می‎گذرد، در این هنگام ناگهان صدای "زززز، زززز" به گوش می‎رسد. یک مگس واقعی در فضا آهسته و سریع در پرواز بود. مگس به دور قطعه قند آقای بروکس پرواز می‎کند، دایره پروازش را تنگ‌تر و تنگ‎تر می‎سازد، حالا مگس با پاهای کوچکش به وضوح فقط برای یک ثانیه قند را لمس می‎کند، سپس به وزوز ادامه می‎دهد، از میان پنجره خارج می‎شود و دیگر بازنمی‎گردد.
"خب بروکس، لطفاً به خودتان شلیک کنید! مگس نزد شما بود."
"اما او درست ننشست، و اصلاً نچشید، او فقط از کنار قند پرواز کرد."
"داور بیطرف، نظرتان را بگوید: آیا مگس بر روی قند نشست؟"
اشپیگل‎بِرگ توضیح می‎دهد: "رأی من آری است: او براستی بر روی قند نشست، گرچه فقط برای یک لحظه کوتاه. اما با این وجود بروکس مجبور نیست خود را بکشد. شرط این بود که مگس بر روی یک قطعه قند بنشیند، اما این اصلاً قند نیست. این یک گچ است."
این استنباط باعث کاهش قابل توجه‎ای از هیجان می‎گردد. دوئل آمریکائی متوقف می‎گردد و تمام احتمالات به این اشاره دارند که این دوئل آمریکائی در یک دور بازیِ ورقْ میان سه شرکت کننده بدون خونریزی ادامه یافت.
 
سرقت از خانه شلهمیل
این داستان در زمان غم‎انگیز ده سال پیش رخ داده است.
دوست من، آقای شلهمیل* در واقع در برابر سرقت بیمه بود، اما با این وجود مانند بعضی از کسان دیگر در آن روزها قربانی دزدان قوی‌هیکل شده بود. و او این حادثه را همانطور که در اینجا آورده می‎شود خودش برایم تعریف کرد:
من پس از کشف این داستان ناخوشایند به کمیساریای منطقه برای شکایت رفتم. چون برای تماس تلفنی موفق نشده و خط ارتباطی بدست نیاورده بودم بنابراین مجبور شدم شخصاً به آنجا بروم.
کمیسر یک دسته پرونده در مقابل خود داشت، در آن ورق می‎زد و بداخلاق بود. وقتی من خود را معرفی کردم او خشک گفت: پس این شخص شمائید! من اینجا تصادفاً، ــ واقعاً کاملاً تصادفی پرونده شخصی شما را بر روی میز دارم، ــ اما این فعلاً مهم نیست. خب، شما چه درخواستی دارید؟
ــ دیشب دزد به خانه‎ام آمده است. دزدها چیزهای زیادی را ربوده‎اند، یک جعبه نقره‎ای، پالتوی خزم را، یک گرامافون و انواع لوازم دیگر.
کمیسر می‎گوید خیلی قابل تأسف است! و چرا این را شب گذشته گزارش نکردید؟
ــ من خیلی دیر به خانه برگشتم، ابتدا ساعت سه صبح؛ و اتصال تلفن شبانه کار نمی‎کرد.
حالا امیدوارم اظهارات شفاهی شما بهتر کار کند. آیا فهرست سارقین را همراه آورده‎اید؟
ــ منظورتان چیست؟
خدایا، آیا شما دیر درک می‎کنید؟ من مایلم از شما بشنوم که دزدها چند نفر بودند، آنها چه نامیده می‎شوند و کجا زندگی می‎کنند.
ــ اما، آقای کمیسر، این را شما باید کشف کنید.
من؟ شما وضعیت را بد قضاوت می‎کنید. وظیفه من این است که تبهکاران را با توجه به اطلاعات کافی‎ای که بتواند منجر به دستگیری شود بازداشت کنم. بدست آوردن این اطلاعات کار خودتان بود. آقای محترم، دزد به خانه شما دستبرد زده است و نه به خانه من! آیا حداقل می‎دانید که سرقت در چه ساعتی اتفاق افتاده است؟
ــ حدس می‎زنم بین ده و یازده شب.
و شما در چه ساعتی خانه را ترک کردید؟
کمی بعد از نه و نیم شب.
آیا در این ساعت بر روی پله‎ها متوجه چهره‎های مشکوک شدید؟
ــ نه، من هیچ انسانی ندیدم. اگر کسی آنجا بود من قطعاً متوجه می‎شدم، چون پلکان توسط چراغ روشن بود.
و بعد شما کجا رفتید؟
ــ به یک مهمانی کوچک نزد آشنایان.
چند نفر در مهمانی شرکت داشتند؟
ــ اما این ربطی به موضوع ندارد.
این به موضوع بسیار ربط دارد و حتی برایم بسیار هم مهم است. و من به شما هشدار می‎دهم که فقط حقیقت را بگوئید، زیرا اینجا یک پروتکل نوشته می‎شود. خب، مهمان‎ها چند نفر بودند؟
ــ فکر کنم حدود شصت نفر.
و شما این را یک مهمانی کوچک می‎نامید؟
ــ آه، ما فقط کمی موسیقی شنیدیم.
فقط موسیقی؟ آیا نرقصیدید؟
البته که رقصیدیم، اما بسیار کم.
بنابراین کمتر از آنچه در خانه خود می‎رقصید، وقتی مهمانی می‎گیرید؟
ــ به مراتب کمتر، ... ... نه، بیشتر ... ... اَه من دارم اینجا چه می‎گویم، در خانه من هرگز کسی نمی‎رقصد.
شما اما توضیح دادید که یک گرامافون از شما سرقت شده است. بنابراین این فرضیه منطقی است که شما هم در خانه‎تان چنین مهمانی‎هائی برگزار می‎کنید؟
ــ آقای کمیسر، من به شما اطمینان می‎دهم ...
بیهوده اطمینان ندهید، بلکه به این فکر کنید که شما اینجا تحت سوگند گواهی می‎دهید!
ــ اما آقای کمیسر، من فقط اینجا آمده‎ام تا یک سرقت را اطلاع دهم.
به همین خاطر هم حاشیه‎روی‎های شما بیشتر سزاوار سرزنش‎اند. یک بار دیگر سؤال می‌کنم، گرامافون کجا قرار داشت؟
ــ بر روی میز.
دیگر چه چیزهائی بر روی میز قرار داشت؟
ــ مقداری وسائل برنزی و یک جاسیگاری بزرگ مسی که آن را هم بردند.
و پالتوی خز به سرقت رفته کجا قرار داشت؟
ــ در راهرو، البته.
این اصلاً طبیعی نیست، پس چرا آن را هنگام خروج از خانه بر تن نکردید؟
ــ آه، من بسیار گرمم بود؛ خدمتکارم خانه را بیش از حد گرم ساخته بود ...
از چه زمان این خدمتکار پیش شما کار می‎کند؟
ــ از هشت یا نه روز پیش.
و آنطور که من در این پرونده می‎بینم شما هنوز این را به پلیس گزارش نکرده‎اید. خب، حالا باید به پایان برسیم، هوم، هوم! بله! من نمی‎توانم از شما پنهان کنم که این قضیه برای شما خوب پیش نمی‎رود.
ــ منظورتان این است که شناسائی سارقان سخت خواهد گشت؟
آقای محترم، شما دوباره حاشیه می‎روید، توجه کنید لطفاً: من سارقین را ندارم، بنابراین نمی‎توانم بر علیه آنها اقدام کنم اما شما را دارم، ... تفاوت اینجاست. اول از همه به اعتراف خودتان ثابت شده است که شما به عنوان صاحبخانه اجازه داده‎اید در پلکان خانه‎تان چراغ‎ها را تا نیمه‌شب روشن بگذارند. آیا شما مقررات را می‎شناسید؟ آیا می‌دانید که نباید طبق قانون در استفاده از برق اسراف کرد؟ اگر نه، باز هم جهالت شما را از مجازات محافظت نمی‎کند. همچنین ثابت شده است که شما نقره، برنز و وسائل مسی نگهداری می‎کرده‎اید، در حالیکه طبق قانون وظیفه داشته‎اید این اشیا را به محل مخصوص فلزاتِ رایش تحویل دهید. و پالتوی خز سرقت شده هم برای شما مشکل بزرگی ایجاد می‎کند. شما اعتراف کردید که به خاطر گرم بودن بیش از حد خانه‎تان پالتوی خز را بر تن نکردید، بنابراین نه تنها پالتوی خز خود را از دست داده‎اید، بلکه بخاطر اسراف در مواد گرمازا هم مجازات خواهید شد. گزارش نکردنِ داشتنِ خدمتکار را می‎شود در پایان با یک مجازات متوسطِ پلیس تمام کرد؛ اما آنچه جرم شما را سنگینتر می‎کند اعتیاد تقریباً فاسدِ شرکت کردن در جشن‎های هوس‎انگیز است، آن هم در چنین زمان جدی‌ای، بله حتی خود شما هم باید یک چنین ضیافت‌هائی برپا کرده باشید. ما باید تحقیق کنیم که آیا شما ممنوعیت رقص را آشکارا نقض کرده‎اید یا نه. این مقدار برای امروز. چیزهای دیگری هم پیدا خواهند شد.
از این ماجرا می‎شود چنین دریافت که قربانیِ یک سرقت گشتن به هیچوجه خوشایند نیست، مخصوصاً  وقتی آدم دارای بدشانسیِ خاصِ یک شلهمیل بودن هم باشد.
_________________
شلهمیل* در فرهنگ عبری معنی بدشانس یا دلقک می‎دهد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر