ولگرد.


<ولگرد> از آدولف گِلبِر را در بهمن سال ۱۳۹۳ ترجمه کرده بودم.

چرا خدا هنوز زنده است
یکی بود یکی نبود، در زمان‎های قدیم مردی وجود داشت که از زندگی ناراضی بود و می‎گفت وضعش خوب نیست. مردم از او می‎پرسیدند: "چرا وضعت بد است؟" و او پاسخ می‎داد: "این تقصیر خداست، او از من متنفر است، و اگر من یک روز ببینمش انتقام خود را خواهم گرفت." آنها می‎گفتند: "چطور می‎خواهی از او انتقام بگیری؟" او فریاد می‎کشید: "من او را خواهم کشت! همین حالا راه می‎افتم و او را در تمام جهان جستجو می‎کنم، و بعد از یافتن خدا او را خواهم کشت!" او براه می‎افتد و خدا را در جهان می‎جوید. او همهجا فریاد می‎کشید: "پس این خدا کجاست تا او را بکشم؟"
او مدت‎ها جستجو می‎کند، سپس به محلی می‎رسد که خدا تصادفاً در بازار آنجا قدم می‎زد. مردم او را نمی‎شناختند، اما خدا چون اغلب در آنجا بود همه مردم محل را می‎شناخت. در این وقت او می‎شنود که چگونه مردِ وحشی داد می‎زند و می‎گوید: "پس او کجاست تا من بکشمش." خدا به آن سمت می‎رود و از او می‎پرسد که او چه کسی‎ست. مرد پاسخ می‎دهد: "من چنین و چنانم و از فلان و بهمان روستا از منطقه ساحور هستم." و خدا از او می‎پرسد: "و این <او > چه کسی‎ست که که قصد کشتنش را داری؟" مرد فریاد می‎کشد: "خدا را می‎خواهم بکشم!" بعد می‎دود و از آنجا می‎رود تا خدا را پیدا کند، و در واقع چنان سریع می‎دود و می‎رود که قبل از آنکه خدا بتواند او را نگهدارد ناپدید شده بود.
چند روز بعد خدا در محل دیگری دوباره با او برخورد می‎کند و او را می‎شناسد، اما مرد او را به جا نمی‎آورد و نمی‎دانست که او خداست. خدا به سمت او می‎رود و می‎گوید:
"تو، عبدالله، تو چه کسی را جستجو می‎کنی و قصد کشتن کِرا داری؟"
عبدالله پاسخ می‎دهد: "خدا را."
خدا می‎گوید: "بسیار خوب، من خدا هستم. تو مرا یافتی. حالا مرا بکش!"
مرد حیرتزده او را نگاه می‎کند و بعد از مدتی می‎گوید: "این حقیقت ندارد، تو خدا نیستی."
خدا جواب می‎دهد: "چرا، چرا، باور کن که من خدا هستم. یا اینکه باید آن را برایت ثابت کنم؟"
مرد می‎گوید: "بله، این فکر بدی نیست. خب، چطور می‎تونی اثبات کنی؟"
خدا می‎گوید: "چه اثباتی می‎خواهی؟ من توانا به هرکار هستم."
مرد می‎گوید: "اگر توانا به هرکار هستی، بنابراین ــ چه بگوئیم خوب باشد ــ آسمان و زمین را در یک دست نگهدار و در حقیقت همین حالا در برابر چشم‎هایم تا متقاعد شوم."
خدا می‎گوید: "قبول، پس نگاه کن." و دستش را دراز می‎کند، آسمان و زمین را در یک دست می‎گیرد و سپس به مرد می‎گوید: "خب، می‎بینی؟"
"بله."
"و حالا باور می‎کنی که من خدا هستم؟"
مرد می‎گوید: "بله، حالا باور می‎کنم."
خدا می‎گوید: "خب پس، حالا من در اختیار تو هستم و همانطور که قسم خورده بودی می‎توانی مرا بکشی. عبدالله، پس چرا نمی‎کشی؟ "
عبدالله پاسخ می‎دهد: "آه، حالا که متقاعد شده‎ام چنین قوی هستی باید با تو مبارزه کنم؟"
و روی خود را برمی‎گرداند و می‎رود.
و به این خاطر است که عبدالله هنوز هم خدا را نکشته است.
 
شش نان
مردی هر روز شش نان می‎خرید. روزی یک دوست از او می‎پرسد: "تو با نان‎ها چه می‎کنی؟"
مرد پاسخ می‎دهد:
"یکی را مصرف می‎کنم؛ یکی را دور می‎اندازم؛ با دو نان بدهکاریم را می‎پردازم و دو نان دیگر را قرض می‎دهم."
دوستش حیرتزده می‎گوید: "آیا مایل نیستی آن را برایم کمی بیشتر توضیح دهی؟"
مرد می‎گوید: "یکی از نان‎ها را خودم می‎خورم؛ یکی را به مادرزنم می‎دهم؛ دو نان را به پدر و مادرم که به من نان داده بودند می‎دهم، و دو نان آخر را به پسرانم قرض می‎دهم تا وقتی پیر شدم آنها وامشان را به من برگردانند."
 
پوست پلنگ
خرگوش مشغول غذا پختن بود. کفتار این را می‎بیند و خود را آهسته نزدیک می‎سازد و می‎گوید: "روز بخیر خرگوش." خرگوش از کنار چشم به او نگاه می‎کند و می‎گوید: "به همان اندازه هم روز تو بخیر باشد." و به کارش ادامه می‎دهد. کفتار متملقانه تعظیمی می‎کند و زورکی می‎خندد. خرگوش می‎پرسد: "چیزی می‎خواهی؟" کفتار می‎گوید: "از تو خواهشی دارم." ــ "چه خواهشی؟" ــ "پیش من در خانه آتش خاموش شده است. من مایلم از تو کمی آتش درخواست کنم." خرگوش می‎گوید: "بفرما" و به او یک تکه چوب مشتعل می‎دهد. کفتار آن را می‎گیرد و می‎رود، اما در بین راه آتش چوب را خاموش می‎کند و سپس برمی‎گردد.
خرگوش می‎پرسد: "دوباره اینجائی؟"
"بله، برایم اتفاقی افتاد."
"چه اتفاقی؟"
"آتش دوباره خاموش شد."
"بفرما این هم یک تکه آتش دیگر."
کفتار آن را می‎گیرد، می‎رود و دوباره آتش را در بین راه خاموش می‎کند.
وقتی دوباره برمی‎گردد خرگوش به او می‎گوید: "عزیزم، چون می‎بینی دارم غذا می‎پزم به این خاطر با آتش این همه بد میاری."
کفتار زورکی می‎خندد و می‎گوید: "اوه، نه اینطور نیست."
خرگوش می‎گوید: "چرا، چرا، من تو را می‎شناسم، تو حریصی. بنابراین من کمی از غذا را به تو خواهم داد، اما در عوض باید تو در آتش بدمی. شعله آتش خیلی کم شده و اگر تو در آتش بدمی غذا زودتر آماده می‎شود."
کفتار می‎گوید قبول و کنار آتش می‎نشیند. اما بجای فوت کردن در آتش بی‎وقفه به دیگ غذائی نگاه می‎کرد که در آن کنار بود و خرگوش قصد داشت بعد از زیاد شدن حرارت آتش آن را روی اجاق قرار دهد. خرگوش می‎گوید: "به اطراف نگاه نکن، در آتش فوت کن وگرنه بیشتر طول خواهد کشید. من قبل از پخته شدن غذا یک ذره هم از آنچه در دیگ است به تو نخواهم داد. پس به آتش نگاه کن."
سپس کفتار به درون آتش می‎دمد و در این اثنا خرگوش پوست پلنگی می‎آورد و آن را به پشت کفتار می‎دوزد. او این کار را چنان با ظرافت خاصی انجام می‎دهد که کفتار اصلاً متوجه نمی‎شود. خرگوش پس از آماده گشتن غذا مشغول خوردن می‎شود، کفتار هم سهم خود را می‎خورد. وقتی آنها غذا خوردنشان را به پایان می‎رسانند و کفتار قصد رفتن می‎کند خرگوش به او می‎گوید:
"چی، آتش را فراموش می‎کنی؟"
کفتار می‎گوید: "آه واقعاً که فراموشکارم!" و حالا دو قطعه چوب مشتعل را برمی‎دارد و به خانه بازمی‎گردد.
او جست و خیزکنان می‎رفت که ناگهان چشمش به پوست پلنگ می‎افتد و چون نمی‎دانست که آن به پشتش دوخته شده است وحشت می‎کند و فریاد می‎زند: اوخ، اوخ. و در این بین پوست پلنگ در اثر کشیده شدن بر روی زمین طوری سر و صدا به راه انداخته بود که او وحشتزده با خود زمزمه می‎کند: "پلنگ در تعقیبم است." و مدام سریع‎تر می‎دوید. به این ترتیب به خانه‎اش می‎رسد و وقتی می‎خواهد به درون خانه فرار کند نخ پاره می‎شود و پوست پلنگ از پشت او در کنار خانه‎اش می‎افتد. حالا وقتی او داخل اتاق می‎شود با وحشت تمام به زن و فرزندانش می‎گوید: عزیزانم، یک بدبختی اتفاق افتاده، یک پلنگ تعقیبم کرد و حالا در کنار در دراز کشیده است." زن و بچه‎ها با ترس به در نزدیک می‎شوند و وحشتزده زمزمه می‎کنند: "واقعاً، این یک پلنگ است که جلوی در دراز کشیده. حالا چه باید کرد؟ "   
حالا زمان می‎گذرد و آنها احساس گرسنگی می‎کنند. اما گرسنگی کشیدن خیلی دردآور است؛ و آنها دائماً می‎گفتند: "باید از کجا غذا بیاوریم اگر پلنگ از کنار در خانه‎مان تکان نخورد؟ چطور می‎توانیم از کنار او رد شویم؟" و وقتی درد گرسنگی بیشتر می‎گردد کفتار می‎گوید:
"فرزندان من، راه دیگری برایمان باقی‌نمانده است بجز آنکه ما با هم کشتی بگیریم. اگر من زمین بیفتم، کباب شما می‎شوم و اگر شماها زمین بیفتید، سپس شماها کباب من هستید". بچه‎ها با شنیدن این حرف گریه می‎کنند و می‎گویند: "پدر، اما شما قویترید" کفتار پاسخ می‎دهد: "این معلوم نیست، ما اول باید آن را امتحان کنیم". به این ترتیب او یکی از بچه‎ها را می‎گیرد، زمین می‎زند و او را می‎خورد. پس از مدتی دومین فرزند را می‎گیرد، بر زمین می‎زند و او را هم می‎خورد؛ و برای فرزند سوم و چهارم هم همین اتفاق می‎افتد، تا اینکه فقط آن دو باقی می‎مانند، زن و مرد.
وقتی او دوباره گرسنه‎اش می‎شود به زنش می‎گوید: کشتی می‎گیریم، اگه من زمین بیفتم کباب تو می‎شم، اگر تو بیفتی کباب منی." زن به او پاسخ می‎دهد: "تو اما حالا خیلی قویتری، چون تو غذا خوردی." شوهر پاسخ می‎دهد: "این معلوم نیست، باید آن را امتحان کرد."    
آنها مشغول کشتی گرفتن می‎شوند، و در این لحظه مرد وحشتزده می‎گردد، زن او را بر زمین می‎زند، می‎خندد و می‎گوید:
"حالا او مرد را می‎خورد ..."
مرد هم می‎خندد و می‎گوید: "صبر کن، ما یک بار دیگه بازی می‎کنیم."
آنها دوباره همدیگر را می‎گیرند. مرد دوباره بر زمین زده می‎شود و زن می‎خندد:
"خب، حالا او مرد را می‎خورد ..."
مرد پاسخ می‎دهد: "سرگرمی خوبی بود. صبر کن، ما برای سومین بار بازی می‎کنیم."
زن می‎گوید: "خب قبول" و وقتی زن بر زمین پرتاب می‎شود می‎خندد. اما بعد مرد او را می‎خورد.
حالا او تنها بود و می‎گفت: "بله، گرسنگی خیلی دردآور است." و چون دیگر در خانه چیزی برای خوردن نداشت، بنابراین به بیرون نگاهی می‎اندازد که ببیند آیا پلنگ عاقبت از آنجا دوباره دور شده است؟ و می‎بیند که پوست کاملاً خشک و چروکیده روی زمین قرار دارد. حالا او جرئت می‎کند و به آن نزدیک می‎شود و متوجه می‎گردد که خرگوش توسط پوست که حالا دیگر خشک شده بود او را فریب داده است."
سپس او داد می‎زند: "اوه، این خرگوش، این کلاه‎بردار، تقصیر اوست که من زن بیچاره و تمام بچه‎های خوبم را از دست دادم!. و وقتی او کفتارهای دیگر را ملاقات می‎کرد، بخاطر سنگدلی خرگوش و بدی این جهان می‎گریست.
 
چرا مُرده‌ها دوباره زنده نمی‌گردند
اما این چگونه اتفاق افتاد؟ پروردگار رحیم است و پس از آفریدن انسان‎ها چنین گفت: "من نمی‎خواهم که انسان‎ها بطور کامل بمیرند، بلکه آنها باید بعد از مُردن دوباره زنده شوند." و او آنها را بلافاصله بعد از خلق کردن به محلی می‎فرستد که باید در آنجا زندگی می‎کردند؛ اما خدا خودش چون هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن داشت در خانه می‎ماند. سپس او آفتاب‎پرست و مرغ جولا را می‎آفریند، و هر دو آنها مورد پسندش قرار می‎گیرند، اما نه کاملاً؛ زیرا پس از سه روز ماندن با آنها متوجه می‎گردد که چیزی در هر دو کم است. بخصوص در مرغ جولا؛ او کلمات زیادی می‎گفت، دروغ و حقیقت، و کلمات درستش کمتر بودند و کلمات دروغش بیشتر. و وقتی آفتاب‎پرست را تماشا می‎کند متوجه می‎گردد که او بسیار عاقل است و هرچه می‎گوید حقیقت دارد و اصلاً دروغگو نیست.
بنابراین در چهارمین روز به آفتاب‎پرست می‎گوید: "برو به آن محلی که من انسان‎ها را قرار داده‎ام و به آنها بگو که احتیاج به گریستن ندارند و تمام انسان‎ها پس از مرگ دوباره زنده می‎گردند."
آفتاب‎پرست می‎گوید: "باشه، من می‎رم."
و مرغ جولا پیش خدا می‎ماند. اما آفتاب‎پرست آهسته و کند می‎رفت؛ و وقتی خدا به پائین نگاه می‎کرد، این گاو هنوز هم در حال کند و آهسته رفتن بود. زیرا آفتاب‎پرست همیشه اینطور راه می‎رود و هنگام صحبت کردن هم تنبل و آهسته حرف می‎زند، و حالا چون خدا می‎دید که انسان‎ها آن پائین به خاطر مُردن کاملاً ناخشنودند بدرستی از دست آفتاب‎پرست عصبانی می‎شود. در این وقت او به خود می‎گوید: "آه، تو گاو کُند و آهسته، آیا مگر نمی‎توانی سریعتر بروی؟" و کاملاً از شدت عصبانیت وحشی می‏‎گردد.
اما در این وقت تسکین می‎یابد؛ زیرا وقتی به پائین می‎نگرد عاقبت آفتاب‎پرست را در پیش انسان‎ها می‎بیند و وقتی به پائین گوش می‎دهد ــ مرغ جولا اما در کنارش بود ــ می‎شنود که چگونه آفتاب‎پرست شروع به صحبت با انسان‎ها می‎کند، و در حقیقت کاملاً تنبل و کند: "به من گفته شده است ... به من گفته شده است ... به من گفته شده است ..."
و هنوز همچنان در حال گفتن: "به من گفته شده است" بود که پروردگار فریاد می‎کشد: "خب، پسر، پس این <به من گفته شده است> تو کی تمام می‎شود؟"
در این وقت پروردگار می‎بیند که مرغ جولا بال‎هایش را کمی گسترانده و چنین به نظر می‎رسد که قصد پرواز دارد، از او می‎پرسد: "کجا؟" و مرغ جولا می‎گوید: "هیچ کجا ... فقط می‎خواهم اندکی در این اطراف ... تو که اجازه می‎دی؟" و پروردگار می‎گوید: "خوب باشه." اما پروردگار سرش را هنوز نچرخانده بود که مرغ جولا خود را در هوا به نوسان می‎آورد و خیلی سریع به سمت پائین پرواز می‎کند ــ زیرا که او یک پرنده است ــ و قبل از آنکه پروردگار بتواند از رفتنش جلوگیری کند او در پیش انسان‎ها بود. و او درست زمانی به پائین می‎رسد که آفتاب‎پرست برای دهمین و یازدهمین بار به انسان‎ها گفته بود: <به من گفته شده است ... به من گفته شده است.> در این وقت مرغ جولا می‎گوید: "به ما چه گفته شده است؟ به ما گفته شده است که وقتی انسان بمیرد مانند ریشه گیاه آلوئه سپری می‎گردد و هرگز دوباره زنده نخواهد گشت!"
آفتاب‎پرست مبهوت به بالا نگاه می‎کند و می‎گوید: "دروغگو، تو داری چی می‎گی؟ به ما اما گفته شده است ... گفته شده است ... اما گفته شده است ... وقتی انسان‎ها بمیرند دوباره زنده خواهند گشت!"
اما انسان‎ها دیگر نمی‎توانستند حرف آفتاب‎پرست را بشنوند. زیرا آنها بلافاصله پس از تمام شدنِ حرف مرغ جولا با وحشت از آنجا با سرعت رفتند و همه‌جا خبر دادند که وقتی انسان بمیرد دیگر برایش زنده گشتنی وجود نخواهد داشت. و آفتاب‎پرست امروز هم هنوز <به ما گفته شده است ... به ما گفته شده است> خود را می‎گوید و انسان‎ها می‎میرند و دیگر برنمی‎خیزند.
 
ولگرد
از قرآن هیچ چیز نمی‎دانم
و من فقط فالاکوبه‎ام، یک ولگرد!
و شماها در روستاها و در بازارها به آواز بلند می‎خوانید:
فالاکوبهِ ولگرد! فالاکوبهِ ولگرد!
آری، او بی‌خانه است،
او بی‌لباس است،
گاوش از دشت فراری گشته؛
و موهایش به مانند کاه،
درهم و ژولیده است.
گرچه زارع نیستم،
گرچه تاجر نیستم،
و گرچه فالاکوبه یک ولگرد است:
اما آنها مرا به عروسی می‎خوانند،
چون آنها به خواننده محتاجند،
او در آنجا با یک قاضی‎القضات برابر است،
او در سالن‎های جشن و سرور
و در آلاچیق‎هائی که شما
جشن عروسی‎تان را بر پا می‎دارید،
با سلطان یکسان است.
آری، او فقیر است،
یک مشت ذرت غذای اوست،
بی‌خانه است،
بی‌لباس است،
اما با این وجود فالاکوبۀ ولگرد
یک سلطان است!
 
پارلمان حیوانات
یک روز راسو می‌گوید: "تو خرگوش، قایم‌موشک بازی کنیم؟" خرگوش پاسخ می‎دهد: "قبول. من با کمال میل قایم‎موشک بازی می‎کنم." راسو می‎گوید: "اما برنده کسی است که خودش را بهتر پنهان کرده باشد." خرگوش می‎گوید: "خیلی بهتر شد! وقتی من خودم را پنهان کنم همه را شکست می‎دهم." راسو می‎گوید: "اینطور فکر می‎کنی؟" خرگوش می‎گوید: "تو آن را خواهی دید، تو در قایم‎موشک بازی از من شکست خواهی خورد." راسو پاسخ می‎دهد: "بسیار خوب، راه بیفت! ما خود را پنهان می‎کنیم."
خرگوش می‎پرسد: "خب چه‌کسی شروع می‌کند؟" راسو می‎گوید: "ما هر دو همزمان شروع خواهیم کرد. تو از این طرف می‎روی و من از آن طرف؛ اما تو نباید سرت را برگردانی." خرگوش می‎گوید: "چرا؟" راسو پاسخ می‎دهد: "چون با این کار می‎تونی ببینی که من خودم را کجا پنهان می‎کنم." خرگوش می‎گوید: "قبول. من سرم را برنمی‎گردانم."
خرگوش برای پنهان کردن خود به راه می‎افتد، راسو هم به راه می‎افتد؛ اما سرش را برمی‎گرداند و می‌گوید: "آیا خودت را پنهان کردی؟" خرگوش پاسخ می‎دهد: "آره" اما در این لحظه او هم سرش را برمی‎گرداند و هر دو فریاد می‎کشند: "تو سرت را برگرداندی. نه، تو سرت را برگرداندی." عاقبت توافق می‎کنند که راسو اول خود را پنهان سازد و خرگوش او را پیدا کند، و بعد باید خرگوش خود را پنهان سازد و راسو او را پیدا کند: و برای اینکه خرگوش نبیند راسو به کجا خواهد دوید باید رویش را به سمت دیگر می‎چرخاند. راسو می‎پرسد: "موافقی؟" خرگوش می‎گوید: "موافقم."
سپس راسو می‎دود و می‎دود و به یک محل که گودالی در آنجا قرار داشت می‎رسد؛ و قصد داشت یک ــ دو ــ سه بگوید، اما در این هنگام چیزی به ذهنش می‎رسد، خود را به درون گودال پرتاب می‌کند، سپس در حالیکه خود را خوب با خاک می‌پوشاند و فقط دندان‎هایش دیده می‎گشتند فریاد می‎زند یک ــ دو ــ سه. حالا وقتی خرگوش می‎آید و به این طرف و آن طرف می‎دود و چشمش به دندان‎ها می‎افتدْ وحشت می‎کند، به عقب می‎جهد، و پس از به اطراف نگاه کردنْ دوباره چشمش به دندان‎ها می‎افتد و با وحشت می‎گوید: "اینجا از زمین دندان جوانه می‎زند!" و از آنجا می‎گریزد.
او در راه به یک فیل برخورد می‎کند. فیل از او می‎پرسد: "خرگوش، چرا از نفس افتادی؟" خرگوش با احترام سلام می‎دهد و می‎گوید: "عالیجناب، چون من همین حالا زمینی دیدم که از آن دندان جوانه زده است." فیل می‎گوید: "من حالا هشتاد سال دارم، اما هنوز زمینی را که از آن دندان جوانه زده باشد ندیده‎ام."
فیل با خرطومش هنگام صحبت کردن طوری بلند ترومپت زده بود که بوفالو آن را از راه دور می‎شنود. او به آن سمت می‎دود و با احترام به فیل می‎گوید: "عالیجناب چرا به این بلندی ترومپت را به صدا آوردی؟" فیل پاسخ می‎دهد: "چون من شگفتزده‎ام؛ اینجا زمینی وجود دارد که از آن دندان‎های دراز جوانه می‎زند."
خرگوش می‎گوید: "دندان‎ها دراز نیستند."
فیل می‎گوید: "قبول، اما دندان دندان است و من هنوز ندیده‎ام که از زمین دندان جوانه بزند."
بوفالو می‎گوید: "من هم ندیده‎ام" و از شگفتی چنان می‎غرد که گراز در جنگل آن را می‎شنود. بنابراین او هم در حال خرخر کردن به آنجا می‎آید و با تعظیم در برابر بوفالو می‎گوید: "عالیجناب چرا اینطور فریاد کشیدید؟" بوفالو ماجرا را برای او تعریف می‎کند، سپس گراز چنان خرخر می‎کند که بُزکوهی به آنجا می‎آید و می‎پرسد: "پادشاهِ من، چیزی برایت اتفاق افتاده؟" گراز پاسخ می‎دهد: "برای من چیزی اتفاق نیفتاده، فقط به این خاطر خرخر می‎کنم چون اینجا زمینی است که از آن دندان جوانه می‎زند." بُزکوهی فکر می‎کند و می‎گوید: "پدر و مادر من هم هرگز از یک چنین زمینی تعریف نکرده‎اند." و چون بقیه حیوانات می‎آمدند و همان چیزها را می‎گفتندْ بنابراین خرگوش خود را از وحشت کوچک می‎سازد و می‎گوید: "این نشانۀ خوبی نیست که من اولین کسی هستم که این زمین را دیده است."
عاقبت بُزکوهی می‎پرسد: "چه باید کرد؟ کاش می‎شد فقط آن زمین را دید!"
بقیه می‎گویند: "این درست است، پس اول تو به آنجا برو."
بُزکوهی می‎گوید: "من؟ من ضعیف‎ترین هستم. شماها اول بروید، شماها قوی‎ترید."
سپس آنها می‎گویند پلنگ باید برود؛ اما او پاهایش درد می‎کرد، و بنابراین فیل و بوفالو، گراز، بُزکوهی، پلنگ و کرگدن و همچنین بقیه حیوانات برای مشورت کردن در چمن می‎نشینند؛ و در حالیکه آنها صحبت می‎کردندْ خرگوش از وحشت حالش چنان بد می‎شود که به بوتۀ کناری می‎رود.
همانطور که او آنجا نشسته بودْ لاک‎پشت می‎آید و می‎گوید: "خرگوش، چه شده؟ تو رنگپریده دیده می‎شوی."
خرگوش می‎گوید: "من زمینی دیدم که از آن دندان جوانه می‎زند، به این خاطر رنگم پریده است، و آقایان در حال مشورت کردن هستند که برای دیدن زمین چه کسی اول برود."
لاک‎پشت می‎گوید: "مشورت می‎کنند؟ من به آنجا می‎روم!" و او می‎رود، و خرگوش هم برای نشان دادن محل به همراهش می‎رود، فقط کُندتر. وقتی آنها به محل می‎رسند، لاک‎پشت بدون آنکه خرگوش ببیندْ راسو را برمی‎دارد و در کیسه می‎کند و فریاد می‎زند: "خرگوش، پس دندان‎ها کجا هستند؟ من آنها را نمی‎بینم!" و خرگوش جستجو می‎کند و ناامیدانه می‎گوید: "پس دندان‎ها کجا رفته‎اند؟" لاک‎پشت پاسخ می‎دهد: "آه، تو حتماً خواب دیدی. برگردیم. فکر می‎کنی که من وقتم را دزدیده‎ام؟" و به این ترتیب پیش بقیه حیوانات برمی‎گردند.
وقتی به آنجا می‎رسندْ آنها هنوز هم با هم مشورت می‎کردند، و در این وقت لاک‎پشت می‎گوید: "آقایان، آیا می‎خواهید با من بیایید؟ من می‎خواهم از موزها آبجو تهیه کنم، و در آنجا به شماها بد نخواهد گذشت." آنها می‎روند، و وقتی او آبجو را در مقابل آنها قرار می‎دهدْ راسو از کیسه بیرون می‎خیزد و می‎گوید: "خرگوش بازی را باخت، چون من در قایم‌موشک او را شکست دادم، و او همچنین یک دروغگو است، چون این حقیقت ندارد که از زمین دندان جوانه می‎زند." اما حیوانات فریاد می‎کشند: "چی می‌گی، این نباید حقیقت داشته باشد؟ ... راسو بی‌تقوا است! ... او را بگیرید! ... او را بزنید!" و همگی از جا می‎جهند. و فیل با خرطومش ترومپت می‎زند، بوفالو می‎غرد، گراز خرخر می‎کند، پلنگ پایش دیگر درد نمی‎کرد و راسو فرار می‎کند و می‎گرید. لاک‎پشت اما به فرزندش می‎گوید: "حالا می‎بینی که حق با آقای خرگوش است و دندان‌ها از زمین جوانه می‎زنند."
 
زیارت مکه
یک معلمی قصد داشت برای افزودن به شایستگی‎هایش به مکه برود، زیرا او مردی بسیار متدین بود. او سوار اسب بسیار نحیفش می‎شود و می‌تازد و می‎تازد، تا اینکه اسبش کاملاً خسته می‎شود. در این وقت یک کفتار به استقبالش می‎آید و می‎گوید: "معلم، به کجا می‎خواهی بروی؟" او می‎گوید: "من در یک سفر زیارتی هستم و می‎خواهم به مکه بروم."  کفتار می‎گوید: "آسمان در این سفر حتماً با تو خواهد بود و آن را برایت آسان خواهد ساخت." معلم غمگین پاسخ می‎دهد: "آه، به نظرم می‎رسد که آسمان از من خشمگین است؛ اسب من خیلی خسته و کوفته است."
کفتار به اسب نگاه می‎کند و می‎گوید: "او واقعاً خسته است، اما این شگفت‌انگیز نیست، او کاملاً نحیف و پیر است. آیا اسب دیگری نداری؟" معلم می‎گوید: "نه." کفتار می‎گوید: "این غم‎انگیز است، تو با این اسب به مکه نخواهی رسید. بهتر است که مَرکب دیگری پیدا کنی." معلم می‎گوید: "اما از کجا باید مَرکب دیگری پیدا کنم؟" کفتار پاسخ می‎دهد: "برای این کار اگر بخواهی یک توصیه وجود دارد. بهترین کار این است که ما حیوان را بکشیم و آن را بخوریم. سپس من با کمال میل تو را بر پشتم حمل می‎کنم، زیرا من هم مشتاقم به مکه بروم. تو بعد خواهی دید که من چه سریع می‎تازم." معلم می‎گوید: "به نظرم می‎رسد که می‎خواهی مرا فریب دهی." کفتار چشم‎هایش را به سمت آسمان می‎چرخاند و می‎گوید: "این چه حرفی‎ست؟ آیا مگر در بدنم وجدان ندارم که بخواهم یک مرد مقدس را که به مکه می‎رود فریب دهم؟! ..." در این وقت معلم می‎گوید: "بسیار خوب، من حرف تو را باور می‎کنم." او از اسب پیاده می‎شود، کفتار اسب را می‎درد؛ و وقتی معلم برای تاختن قصد داشت سوار او شودْ کفتار می‎گوید: "هنوز یک لحظه صبر کن، من می‎خواهم از فرزندانم خداحافظی کنم، و چون ما با هم نمی‎توانیم تمام اسب را بخوریم، اگر تو مخالفتی نداری من مقداری از گوشت را برای خداحافظی برای فرزندانم می‌برم." معلم می‎گوید: "قبول" و سجاده‎اش را در شن پهن می‎کند تا به سمت مکه نمازش را بخواند و وقتی صورتش را برمی‎گرداند کفتار دیگر آنجا نبود. و او انتظار می‎کشد و انتظار می‎کشد. اما کفتار نیامد، و در این وقت معلم به سینه‎اش می‎کوبد.
در این هنگام یک شغال به آنجا می‌آید و از دیدن معلم که غمگین نشسته بود تعجب می‎کند و می‎پرسد: "معلم، چه اتفاقی افتاده است؟" معلم ماجرا را برای شغال شرح می‎دهد و گریه می‎کند. شغال می‎گوید: "گریه نکن، من کفتار را برایت برمی‎گردانم."
شغال زین اسب را، پتوی زیر زین را، دهنه، افسار، مهمیزها و شلاق را برمی‎دارد و با آنها می‎رود. و همچنین یک قطعه از گوشت را که کفتار باقی‌گذارده بود با خود می‎برد. در بین راه تک تک وسائل را بر روی زمین می‎اندازد تا اینکه به نزدیک خانۀ کفتار می‎رسد. حالا او پتوی زیر زین اسب را به کناری می‎اندازد، تا غار به رفتن ادامه می‎دهد و فریاد می‎زند: "بچه‎های عزیز، عمو شغال‎تان اینجاست!" او در ابتدا پاسخی دریافت نمی‎کند، زیرا کفتار به فرزندانش توصیه کرده بود: "اگر کسی برای دیدن من آمد، باید سکوت کنید و اگر راه دیگری وجود نداشتْ بگوئید که من در خانه نیستم." و وقتی شغال دوباره صدا می‎زند و می‎گوید: "بچه‎ها، عموی‎تان یک پیام مهم دارد." آنها جواب می‎دهند: "مادر ما در خانه نیست." در این وقت شغال فریاد می‎زند: "آه، مادر بیچارۀ شما اما هیچ شانسی ندارد! وقتی آدم کسی را جستجو می‎کند تا خبر خوبی گزارش دهدْ سپس بدشانسی مانع او از شنیدن آن می‎شود." بچه‎ها می‎پرسند: "این خبر چه است؟" و شغال پاسخ می‎دهد: "یک گاو بسیار چاق در جاده افتاده است. و من آمده‎ام مادرتان را صدا کنم و گاو را به او نشان دهم. و حالا شماها می‌گوئید که او در خانه نیست! بنابراین من می‎روم، خداحافظ!"
در این وقت ناگهان خودِ کفتار فریاد می‎زند: "آنجا چه خبر است؟ چه کسی من را جستجو می‎کند؟" و شغال پاسخ می‎دهد:
"من هستم، شغال. آنجا در جاده یک گاو خیلی چاق افتاده است، من یک قطعه از آن را کَندم و برایت آورده‌ام، اما فرزندانت گفتند که تو در خانه نیستی."
و کفتار می‎گوید: "هیچ خدایی جز خداوند وجود ندارد! می‎بینی، بچه‌هایم چه بچه‎های به درد نخوری هستند. همیشه چنین کارهائی انجام می‎دهند. من خوابیده بودم و آنها خیلی خوب می‎دانستند که می‎توانند من را بیدار کنند. اما نه، آنها به چیزی فکر نمی‎کنند. آنها به تو گفتند که من در خانه نیستم، این جوان‎ها." و فوری در را باز می‎کند و به شغال خوشامد می‎گوید.
شغال می‎گوید: "خب، من خوشحالم که تو را ملاقات می‎کنم. بیا این گوشت را بگیر. نظر تو چیست؟ برای من خیلی خوشمزه است." و گوشت را برابر کفتار نگهمیدارد. کفتار آن را می‎خورد و می‎گوید: "حرکت کن برویم."
آنها به راه می‎افتند، کفتار از جلو می‎رفت و شغال پشت سرش بود، بنابراین کفتار می‎پرسد: "چه شده که تو امروز اینطور آهسته راه می‎روی؟ در غیر اینصورت تو همیشه تند راه می‎روی." شغال پاسخ می‎دهد:
"من خودم هم نمی‎دانم امروز چه شده است، تمام روز پاهایم درد می‌کنند. فکر می‎کنم که رگ به رگ شده باشند."
کفتار می‎گوید: "چه بدشانسی بزرگی، آیا تا گاو راه درازی مانده؟"
"آره، هنوز مسافت زیادی مانده است."
کفتار غر و لند می‎کند: "شاید تا ما آنجا برسیم شیر بیاید و همه گوشت را ببرد. آیا واقعاً پایت خیلی درد می‌کند؟"
"وحشتناک."
"خب، بیا سوارم شو، بعد زودتر به آنجا خواهیم رسید."
شغال می‎گوید: "آه من متأسفم! آیا برایت سنگین نیستم؟"
"نه، نه، فقط زود سوار شو که وقت از دست ندهیم، من خیلی گرسنه‎ام." و در این وقت شغال بر پشت او سوار می‎شود.
شغال در تمام طول راه آه و ناله می‎کرد: "اوه، اوه ...، یک لحظه صبر کن ... من دوباره پائین می‎آیم. موهای پشت تو خیلی تیز هستند." کفتار می‎گوید: "اما نه، همانجا بمان، آیا واقعاً خیلی درد می‎آورد؟" شغال پاسخ می‎دهد: "وحشتناک! تو باید من را پائین بگذاری، آنها سوراخ سوراخم می‎کنند." در این وقت آنها به محل پتوی زیر زین اسب می‌رسند و کفتار می‎گوید: "پتو را بردار و پشت من قرار بده، بعد دیگر از موی من چیزی احساس نخواهی کرد." سپس شغال می‎گوید: "حق با توست." و پتو را پشت او می‎گذارد و دوباره سوار کفتار می‎شود. اما پس از چند لحظه دوباره فریاد می‎کشد: "هیچ خدایی جز خداوند وجود ندارد، من نمی‎توانم خودم را پشت تو محکم نگهدارم، من باید پائین بیایم، باید پائین بیایم ..." در این وقت آنها به دهنۀ اسب می‎رسند. کفتار فریاد می‎زند: "شیطان تو را ببرد! دهنه را بردار، من آن را در دهان قرار می‎دهم و تو می‎توانی افسار را در دست بگیری، اینطور بهتر خواهد بود. اما فقط سریع انجام بده، تا شیر تمام گوشت را نخورده، سریع انجام بده." حالا آنها به مهمیز می‎رسند. شغال می‎گوید: "ببین، آنها چه زیبا هستند." کفتار پاسخ می‎دهد: "وسیلۀ احمقانه‎ای هستند." شغال می‎گوید: "اما من آن را می‎خواهم، من مایلم آن را برای فرزندانم بردارم، اگر نگذاری آنها را بردارم با تو نخواهم آمد." در این وقت کفتار توقف می‌کند، شغال مهمیزها را برمی‎دارد، آنها را به پاهایش می‎بندد و تاختن ادامه می‎یابد.
حالا آنها به یک تقاطع می‎رسند و آنجا در سمت چپ محلی را که معلم نشسته بود می‎بینند، و کفتار می‎خواست به سمت راست بپیچد، که شغال می‎گوید: "چرا می‎خواهی به سمت راست بروی؟" کفتار می‎گوید: "اینجا مطلوبتر است." شغال می‎گوید: "نه، سمت چپ مطلوب‎تر است." کفتار می‎گوید: "اما چه فرقی برای تو دارد؟ من جاده را بهتر از تو می‎شناسم، اینجا بهتر می‎شود دوید." شغال پاسخ می‎دهد: "اما گاو در سمت چپ افتاده است." و حالا کفتار می‎خواست دوباره به خانه‌اش برگردد. در این وقت شغال با مهمیز طوری به او می‌زند که کفتار فریادش به آسمان بلند می‌شود، و شغال می‌گوید: "تو زائر، تو مؤمنی که خواستار رفتن به مکه‎ای، نمی‎خواهی به سمت چپ بپیچی؟ و به یاد داشته باش: <هیچ خدایی جز خداوند وجود ندارد.>"
در این هنگام کفتار نالان و گریان به سمت چپ می‌پیچدْ تا اینکه آنها به معلم می‎رسند. آنجا شغال پائین می‎پرد و می‎گوید: "بفرما معلم، بدهکارت را آوردم. حالا سوار شو، شلاقت را هم بردار و او را با آن مفصلاً کبود کن، بعد از تو اطاعت خواهد کرد. درست می‌گمْ مؤمن، هیچ خدایی جز خداوند وجود ندارد؟"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر