هنر دوست داشتن.

زن جوانِ زیبائی در باغ در حال قدم زدن است و نور خورشید باغ را طلائی رنگ کرده.
پیرمردی در ایوان نشسته و به آینه‎ای که در دست دارد نگاه می‎کند، پس از لحظه‎ای آن را طوریکه انگار عقرب دستش را گزیده باشد روی میز پرت می‎کند و به فکر فرو می‎رود.
گرچه مو و ریشِ پیرمرد کاملاً سفیدند اما او باور ندارد که پیر شده است! گاهی حتی هوس می‎کند کاش می‎توانست از جا بلند شود، توپ فوتبال زمان کودکی را از گوشه انبار بردارد و روپائی بازی کند!
پیرمرد آینه را دوباره برمی‎دارد، کنار صورتش نگاه می‎دارد و با زحمت به نیمرخ خود می‎نگرد. به پیشانیش که چین‎های زیادی آن را به پوست درخت کهنسالی شبیه ساخته‎اند خیره می‎شود؛ سعی می‎کند با بالا و پائین بردن ابرو چین‎ها را از بین ببرد، اما هر بار بر تعداد چین‎ها افزوده می‎گردد! بیهوده سعی می‎کند با نگاه کردن به ابروهایش چین‎ها را از یاد ببرد، اما نگاهش باز به سمت پیشانی می‎لغزد‎ و او دوباره بی‎اراده برای از بین بردن چین‎ها ابرویش را به بالا و پائین حرکت می‎دهد.
دلش نمی‎خواست باور کند که پیر شده است، اما برای اثبات آن باید یا آینه می‎شکست یا زن جوان را می‎کشت.
عاقبت پیرمرد تنها راه عاقلانه را در پرت کردن و شکستن آینه می‎بیند. آینه به سر زن جوان می‎خورد، آینه می‎شکند و زن جوان می‎میرد.
با این حال پیرمرد هنوز هم نمی‎خواست باور کند که پیر شده است.
***
پسربچه هر روز کنار جعبه کارش می‎نشست و با واکس زدن کفشِ مردم گذر عمرش را در برقِ کفش‎ها می‎دید.
***
هنر دوست داشتن.
هشت نشانه از نشانه‎های بی‎شمار این هنر:
1/بوسه
2/لبخند
3/آرام صحبت کردن
4/تقسیم کار
5/احترام به کودک
6/احترام به حیوان
7/غیبت نکردن
8/استفاده از کلمات محترمانه در گفتگو
***
دیوانه باز پیدایش شده بود و می‎خواست مانند هر بار مُخزنی کند. هر کلکی پیاده کردم تدبیر کار نبود. هذیان‎گوئیش ختم نمی‎گشت. از یک پله به پله‎ای دیگر می‎پرید. خودش می‎بُرید و خودش هم می‎دوخت. می‎گفت: "یک جانی بالفطره اگر بخواهد می‎تواند آنچه را که مسیح می‎گفت حتی با صدای گیراتری بیان کند، بنابراین ضرب‎المثلِ «نبین که می‎گوید، بلکه ببین چه می‎گوید» پند جالبی نیست و همان بهتر که همیشه چهار چشمی ببینی آنکه حرف خوب می‎گوید چه کسیست!!"
یا مثلاً می‎پرسید: آیا اگر شمع بال داشت بر قبیله پروانه بی‎رحمانه می‎تاخت؟
***
برای آنکه نگویند چرا شعر می‎گی كه تویِ قافيه‎اش بمونی، شعر نو می‎سرود.

فلسفه، عشق و جنون.

تو اگر برخیزی و ندانی که مقصد کجاست، یعنی که آنارشیست مسلکی!
من اگر برخیزم و ببینم که هوا بارانیست، چتر برمی‎دارم تا که خیس نشوم!

تو اگر برخیزی و بلافاصله باز بنشینی، یعنی کسی عطسه کرده و خرافه در مغزت تار بسته!
من اگر برخیزم و ببینم که تو مرتب برمی‎خیزی و می‎نشینی، اولین سؤالی که از خود خواهم کرد این است: "معنی این کار چه می‎تواند باشد!؟" و بعد به این نتیجه خواهم رسید که شاید خطری در راه است و از برخاستنم پشیمان می‎گردم.

تو اگر برخیزی و قصد دویدن کردی، فراموش نکن کفش کتانی بر پا کنی!
من اگر برخیزم و ببینم که تو در حال دویدن هستی، به خودم حتماً خواهم گفت که هوا باز پس است!

تو اگر برخیزی و بدانی به کجا میل به رفتن داری، بی ضرر خواهد بود اگر این را هم از قبل بدانی که آیا می‎خواهی با آژانس  بروی یا با تاکسی.
من اگر برخیزم و ببینم که می‎دانی به کجا قصد رفتن داری، فوری قبل از رسیدن آژانس یا تاکسی سوار ماشینم خواهم گشت تا برای سیراب کردنِ کنجکاویم به دنبالت برانم و ببینم رو به چه مقصد داری.

تو اگر برخیزی، من اگر برخیزم، آژانسی‎ها و تاکسیچی‎ها به ما با چشم دیگری خواهند نگریست! و اگر مقصد تو بابِ میلم گردد، خودم هر روز تو را با ماشینم به آن سو می‎رانم. بعد آژانسی‎ها  وتاکسیچی‎ها همگی خواهند گفت: پدر عشق بسوزد که ما را بیکار ساخت.

پادشاه جادو گشته.

در شهر قدیمی و مشهور تولِدو که در کنار کوه زمختِ سنگی مانند لاشخوری به یک صخرۀ سیاه آویزان استْ جشن معتدلی برقرار بود. <آلفونسو، مرد آهنین>، حالا به جمع پدران خود پیوسته بود و <آلفونسو، مرد رئوف> و آنطور که مردم فوراً نام محبوبِ خورشید بر او نهادند به خود زحمت داده و با وقار در حال جلوس به تخت پادشاهیِ به ارث برده بود. او در انتهای اتاقِ با طلا و مروارید تزئین گشتۀ قصرْ میان فواره‎هائی با آب خنک نشسته بود و گاهی به خطوط موزائیک نگاه می‎کرد، گاهی به دیوارِ پوشانده شده از پارچه گلدوزی شده و فرش‎های نرمی که در آنها هر سر و صدای گستاخِ روزانهْ فروتنانه می‎مرد. او گاهی دعائی زمزمه می‎کرد و گاهی یک پرتقال می‎خورد. او یک بار فکر کرد چقدر می‎توانست زیبا باشد اگر پذیرائی از اشراف و سخنرانیِ تاجگذاری را که کشیشِ اعتراف‎گیرش، مفتش اعظم، دُن پدرو متن آن را در اتاق مجاور می‎نوشتْ حالا پشت سر گذارده بود. سپس او دیگر به هیچ چیز فکر نمی‎کرد، بلکه خیلی بیشتر با وقار و خاموش آنجا نشسته بود. در این هنگام توسط دستی نامرئی پردۀ مخملی سیاه‌رنگ با ماه و ستاره‎های گلدوزی شده که نشان منطقه کاستیا بود به کنار کشیده می‎شود و دُن پدرو با پالتوی مخملیِ قرمز مایل به زرد از آستانه در که برای همه ممنوع بود داخل می‎گردد.
مفتش پس از به پایان رساندنِ قانونی گام برداشتنِ سه و نیم قدم به جلو و سه و نیم قدم به عقب شروع به صحبت می‎کند: "ای پادشاه، به چه فکر می‎کنی؟" و در حالیکه به پوست پرتقال نگاه می‎کند ادامه می‎دهد: "می‎بینم که تو خود را توسط دعا برای برنامۀ سختی که در پیش داری تقویت کرده‎ای. حالا احتمالاً به این فکر می‎کنی که چگونه مردمت را فوراً خوشحال سازی. مردم انتظار زیادی از تو دارند و بر تو نام رئوف نهاده‎اند. بنابراین باید بدون تأخیر کاری انجام شود که اذهانِ عزادر به خاطر مرگ <آلفونسو، مرد آهنین> را تازه سازد و تسلی بخشد." مرد رئوف در حالیکه یک جرقه شادی در چهره هیجان‎زده‎اش سو سو می‎زند می‎گوید: "پدرو، چطور است اگر ما دستور سوزاندن سیصد جادوگر را بدهیم؟" پدرو پاسخ می‌دهد: "پدربزرگت با این کار سلطنت بیست و پنج ساله خود را آغاز کرد. بنابراین بهتر است که ما این کار را برای سرگرمیِ جشن تولدت نگاه داریم. من برای امروز کار بهتری می‎دانم، کاری دلپذیرتر ــ یهودی‎ها." پادشاه لبخند عجیبی می‎زند و می‎گوید: "یهودی‎ها. بد نیست. این همیشه اذهان را منحرف می‎سازد. پدرو، بنابراین چه سرگرمی‎ای آماده می‎سازی: آیا می‎خواهی آنها را در کنیسه جمع کنی و بگذاری آنجا را به آتش بکشند؟ حقیقتاً چنین کاری بد نیست. بخصوص اگر در ضمنِ این کار به مردم آزادیِ غارت خانه‎شان را هم بدهیم." پدرو می‌گوید: "البته اجازه این کار را می‎دهیم، اما خون ریختن را توصیه نمی‎کنم. وگرنه ما تأثیر گاوبازیِ بزرگ را تضعیف می‎کنیم. این چطور است ــ اگر تو در همین ساعت دستور اخراج آنها از سرزمینت را بدهی؟ فرزندان ابراهیم با ریش‎های بلندشان و زلف فرفریِ آویزانِ کنار گوش‎شان، با بندهای چرمیِ دعا و طومارهای توراتشان باید امروز، در روز عید پسح از طریق دروازه شهر رانده شوند." پادشاه اظهار می‎کند: "و چه سرگرم کننده زبان و رفتارشان است وقتی که هیجان‎زده‎اند." ــ و تصور آن لبخند به چهره‎اش می‎نشاند. پدرو می‌گوید: "مردمت در پشت سر آنها از لذت پشتک خواهند زد، و فریاد <آلفونسو، محبوب خورشید>، بر همه لب‎ها خواهد بود. خودت فریاد شادمانی مردم را بشنو." ــ و او را با خود به سمت پنجره می‎برد.
یک فریادِ شادی که مرتب روشن‎تر در حال صعود از بالای حیاط و درختان انار که در زیر گرمای تابستان می‎درخشیدند قابل شنیدن می‎گردد. "پدرو، آیا تو به مردم قبلاً اطلاع دادی ــ ؟ کشیش، تو زیاد جسارت می‎کنی!" پدرو پاسخ می‌دهد: "من به خاطر آلفونسو حتی جسارت بیشتری کرده‎ام، تا پیش از آنکه او در برابر بزرگان سرزمینش وارد شود با یک بازی شاد او را سر حال آورم. یک خاخام، ساحر و معجزه‎گر، که تو به خاطرِ سر و دست تکان دادن و حرف زدنش مرحمت کرده و دوباره لبخند خواهی زد، آه پادشاه، او می‎خواهد خود را جلوی پایت بیندازد تا برای یهودی‎هایش شفقت تقاضا کند. آنجا در برابر دروازه، صورتت را به آن سمت بچرخان ــ او می‎خواهد داخل قصر شود ــ او محافظین را پس می‎زند ــ اما آنها برای تمسخر کردن او با سرنیزه با ریشش بازی می‎کنند ــ ــ" محبوب خورشید فرمان می‎دهد: "یهودی بدبخت را به اینجا بیاورید."
دو نگهبان در لباس سیاه و طلائی در میان راهرو طاق‎دار به پرواز می‎آیند، بلافاصله خاخام باروخ سایمون در مقابل پادشاهِ هر دو منطقۀ کاستیا ایستاده بود، خیلی بیشتر در مقابل او بر روی سنگ مرمر در حال جاروب کردن کاشی‎ها با انتهای ریشِ محترمانۀ پیامبرگونه‎اش دراز کشیده بود. "خاخام، من از تو شنیده‎ام. تو معجزات و کارهای جادوئی عجیبی انجام می‎دهی و مردمت تو را ستایش می‎کنند." خاخام میگوید: "من به خاطر مردمم، به خاطر خواست اسرائیلِ به بردگی گرفته شده آمده‎ام تا فقط از تو التماس کنم ــ" مفتش با یک اشاره پادشاه ناپدید می‎گردد و آلفونسو بی‎حرکت، اما مرتب شادتر به خاخام نگاه می‎کند. زیرا حالا از آنجا که سایمون به هیجان آمده بود، با حرکت دادن دست‎ها، با دست‎های سفید خوش‎شکلی که خود را از چشمان سیاه درخشان و چهره رنگ‌پریده‎اش تقریباً شبح‎وار بالا می‎کشیدند صحبت می‎کرد. در این حال صدایش گاهی به یک آواز یکنواختِ نوسان‌دار تبدیل می‎گشت، گاهی کاملاً پائین می‎رفت، گاهی صعود می‎کرد و مرتب بالاتر می‎رفت. به نظر می‎رسید که صدا خود را مانند مویِ فرفری خاخام می‎پیچاند؛ یک عادت مضحکِ حرکت دست و بیان که او در حال قدم‌زدن در تلمود، در دشت‎های شکوفانِ هگادا و بیشه‎زارِ افکارِ هلاخا فرا گرفته بود.
این سخنرانی موج‎دارِ پُر شور پادشاه را مانند پرِ طاووس غلغلک می‎داد. او فکر می‎کرد: "چه زبانی، من از لذت می‎میرم، این را باید اشراف می‎شنیدند." خاخام  با هیجان بیشتری ادامه می‎دهد: "نجات بده، نجات بده، مگر از طرف خدا داده نشده به تو قدرت برای نجات دادن، که تو باید نجات بدهی؟ ما در سرزمین تو یافتیم صلح و آرامش، خدا باید اجازه دهد سرزمینت هزار سال شکوفا گردد. حالا ما باید دوباره اینجا را ترک کنیم، ما باید اینجا را ترک کنیم و چرا؟" سایمون شکایت می‎کرد و مرتب مهیج‎تر آواز می‎خواند.
آلفونسو دیگر لبخند نمی‎زد، او دیگر قادر به مقاومت نبود، خنده‎اش ناگهان منفجر می‎گردد. در این هنگام خاخام خشمگین می‎شود: "پادشاه بزرگ، من می‎دانم که چرا تو شروع به خندیدن کرده‎ای. چون من صحبت نمی‎کنم زبان کاستیائی را درست. اما چه کسی است مقصر؟ شما! زیرا ما در این مدت طولانی بوده‎ایم در انزوا. آدم باید گریه کند، نه اینکه بخندد. آیا ما نبودیم در میان شما یک خلق وفادار، آیا به شما بهره نداده‎ایم، آیا برای شما خون نداده‎ایم؟" حرکت دست خاخام مرتب تندتر می‎گشت و پادشاه به وضوح مرتب بیشتر لذت می‎برد. "بنابراین تو نمی‎خواهی لغو کنی دستورت را؟ ما باید اخراج شویم؟" و آلفونسو بی‎حوصله و مغرورانه برای دور ساختن او با اشاره دستْ می‌گوید: "طرز صحبت کردن و رفتار شما برای ما و مردم ما یک رسوائیست." خاخام می‌گوید: "بنابراین پادشاه بزرگ، باید دعای خیر کردن برای تو باعث خشنودی من باشد" ــ حالا خاخام بدون جلب توجه لبخند می‎زد ــ "که خدا باید به تو بدهد تمام حکمت سلیمان را، که تو باید بپرهیزی از بدی و دوست داشته باشی نیکی را" ــ او سرش را به جلو و عقب تکان می‎دهد ــ و پادشاه رئوف سرش را به سمت او متمایل می‎سازد، و حالا خاخام بر بالای پیشانی او سه بار با یک حرکتِ یکنواخت علامات عجیبی می‎کشد.
پادشاه به ناگهان خواب ‎آلوده می‎شود و زمزمه می‎کند: "این را باید جانشینانم ــ" و بعد به خواب می‎رود. خاخام اما، در حال نوازشِ پیشانی او جادوگرانه می‎گوید: "آلفونسو، تو پادشاه بزرگ، وقتی تو دوباره بیدار شوی باید صحبت کنی مانند من، که به خاطرش تو چنین خندیدی، تا اینکه به دنبال من بفرستند تا طلسم را از تو بشکنم. من چه وقت خواهم شکست طلسم تو را؟ زمانیکه تو یک پادشاه عادل شوی." این را می‎گوید و در حالیکه دست‎های رنگ‎پریده را یک بار دیگر رو به آسمان برده بود در پشت یک ردیف خانم‎های با آستین‎های پف کرده و با مروارید تزئین گشتهِ در حال خنده و شوالیه‎های با کلاه‎های پَر دار و رداهای گشاد که برای شنیدن سخنرانیِ تاجگذاری سالن را پُر ساخته بودند ناپدید می‎گردد.
پادشاه در این بین بیدار شده بود و مضطرب به اطراف خود نگاه می‎کرد، طوریکه انگار هنوز اشکالِ یک رؤیای محو گشته را می‎بیند: مردان بی‎خانمان، اخراج گشته از خانه و کاشانه، زنانی که فروتنانه در اطراف خود کودکان را جمع کرده بودند، یک صفِ خاکستری از مردمِ دولا گشته‎ای که شکوه‎آمیز از مسیر صخرهای رودخانۀ تاقوس برای بالا رفتن از کوهِ پُر شیارِ برفیِ سیرّا در حرکت بودند. حالا آلفونسو مصمم از پله‎های تخت پادشاهی بالا می‎رود ــ به سمت آسمانِ از پارچه طلائی نگاهی می‎اندازد و شروع می‎کند: "مردمان من! ما، آلفونسو، به لطف خداوند پادشاه هر دو منطقۀ کاستیا، به شما رئوفتِ پدرانه خود را اطمینان می‎دهیم." بانوان شق زانو خم می‎کنند و شمشیرها با قدرت در درون غلاف‎ها به جرنگ و جرنگ می‎افتند. اما ناگهان ــ چنین چیزی را قصر هنوز تجربه نکرده بود ــ صدای آلفونسوِ رئوف تغییر می‎کند. صدا خود را می‎پیچاند، آواز می‎خواند و بالا می‎رفت، مرتب بالاتر، تا اینکه کاملاً شبیه به صدای خاخام سایمون می‎گردد، بله، صدا صد بار از صدای خاخام برتری جسته بود. پادشاه می‎گوید: "شماها پیش من آمده‎اید، با احساس اطمینان. خب، حالا چه باید بگویم به شماها؟ شماها خواهید پرداخت مالیات‎هایتان را و من برای آن به شماها خواهم داد وفاداری و ما همه با هم زندگی خواهیم کرد و سالم خواهیم بود." و او در صحبت کردن آواز می‎خواند و در آواز خواندن صحبت می‎کرد، و او با وجود نگاه داشتن عصای سلطنتی با دست‎های تزئین گشته‎اش صحبت می‎کرد. آری، پادشاه هر دو منطقۀ کاستیا، که در مقابلش سه بخش از جهان می‎لرزیدند، از بالای تخت پادشاهی به سمت پائین با یک زبان و اصطلاحاتی صحبت می‎کرد که حتی در تاریک‎ترین کوچه‎های محله یهودی‎نشین به سختی شنیده گشته بود.
حالا آنطور که مردم خواهند گفت این را خاخام سایمون برای تحقیر کردن پادشاه به او تلقین کرده بود. او هنر تحمیل کردن ارادۀ خود به شخص غریبه را در نزد یک پزشک اسپانیائی آموخته بود. هنگامیکه این اصواتِ در حالِ تورم مرتب ملودی‎تر و همزمان مرتب وحشتناک‎تر در سالنِ با طاقِ قوصدار منعکس می‎گردند، جلنگ جلنگِ شمشیرهای اشراف با وحشت از صدا می‎افتند، زنان درباری بیهوش می‎شوند و <آلفونسو، مرد آهنین>، خود را مصممانه با حرکت تندی در گور یک دور می‎چرخاند.
حالا سالخورده‎ترین اشراف، دُن مانوئل دِ قونساقا با تشریفاتِ به زحمت سرپا نگاه داشته شده پاسخ می‎دهد: "ما از اعلیحضرت تشکر می‎کنیم". اما پادشاه به او تشر می‎زند: "یعنی چه؟ چرا؟ ــ! آیا نمی‎تونی دیگر صحبت کنی به زبان کاستیائی؟ پدرو، تو هم همینطور؟" پادشاه مرتب خشمگین‎تر می‎گشت. حالا او شروع می‎کند با صدای بلند به دشنام دادن. "پادشاه شورا را احضار نخواهد کرد، قبل از آنکه شماها همگی صحبت کنید، آنطور که مناسب است، تا زمانی که من باید زنده و سالم باشم."
در این هنگام اتفاق فوق‌العاده‎ای می‎افتد. دُن مانوئل دیگر نمی‎توانست بیشتر از این بر خنده خود چیره شود. او طوری می‎خندد که به لرزه می‎افتد. دربار یخ می‎زند. اما بلافاصله از ابروی پادشاهانه رعد و برقی به مجرم اثابت می‎کند، و اعلیحضرت بلافاصله خشمگین به پشتی‎ترین اتاق برمی‎گردد. دُن مانوئل اما پس از کشیدن آه عمیقی یک قطره اشگ را پاک می‎کند. او بیهوده تلاش می‎کرد نوع صحبت کردن را تمرین کند: "من قسم می‎خورم تا زمانی که می‎خواهم زنده و سالم بمانم هرگز نخواهم توانست این زبان را بیاموزم. خورشیدِ آلفونسو دیگر برایم نخواهد درخشید، من به تاریکی تبعید شده‎ام." کشیش به او دلداری می‎دهد: "سینیور، آدم نباید فوری مأیوس شود، شاید بتوانیم هنوز خاخام سایمون را پیدا کنیم که ما را در این زبان لعنتی آموزش دهد." اشراف با شادی موافقت‌شان را اعلام می‎کنند، و از آنجا که در این بین شب فرا رسیده بود با مشعل اطراف رودخانه تاقوس را جستجو می‎کنند، تا خاخام سایمون یا مرد شایسته دیگری را که این زبان نامفهوم را صحبت می‎کند پیدا کنند. اما انگار که همه آنها از روی زمین محو شده‎اند. دُن پدرو می‎گوید: "این کار فقط از عهده یهودی‎ها برمی‎آید. وقتی آدم به آنها احتیاج داشته باشد البته آنها آنجا نیستند." آنها با قلبی غمگین به خانه بازمی‎گردند و روزهای غمگینی در تولِدو انتظار می‎کشند. چون پادشاه دیگران را نمی‎فهمید بنابراین بیشتر فقط با خودش صحبت می‎کرد، در پشتی‎ترین اتاقی که کاشی‎هایش حالا به دستور او با کتاب‎ها و آثار نوشته شده پوشانده شده بود، و در تولِدو دیگر هیچ یهودی‎ای وجود نداشت.
ابتدا به خاطر اخراج یهودی‎ها شادی بی‎پایان بود، اما به تدریج زندگی ملال‎آور می‎گردد، چنان وحشتناک ملال‎آور که به بیان نمی‎آید. داد و ستد و بازرگانی چندان رونق نداشت، حتی هنرها و علوم فاقد چاشنی صحیح بودند. حالا از آنجا که یهودی‎ها غایب بودند باید در باره چه کسی جوک تعریف کرد، و چه کسی قادر بود پیچ و تاب دادن‎هایِ مضحک به کلمات را اختراع کند؟ مردم تمام روز آه می‎کشیدند و می‎گفتند: "آه، یهودی‎ها، آخ یهودی‎ها، کاش آنها دوباره اینجا بودند." و وقتی، همانطور که چنین چیزی اتفاق می‎افتد، یکی از اهالی با خون اصیل تولِدوئی در رگ‎هایش به خاطر بازی عجیب طبیعت با یک بینیِ بخصوص خمیده یا بینی منحنی شکل که به طرز شگفت‎انگیزی به طرح چهره نوه اسحاق فرزند ابراهیم شباهت داشت بنابراین آن را با شکوه به نمایش می‎گذاشت، زیرا امیدوار بود که او را یک یهودی به حساب آورند.
در اسپانیا آنطور نبود که همزمان در رایشِ آلمان و در بسیاری از سرزمین‎های دنیای شرق بود، جائیکه آدم را بخاطر داشتن یک چنین طرح بینی‎ای به صورت شرم‎آوری دست می‎انداختند و در پایان به سیخ کشیده و کباب می‎کردند. آن زمان در تولِدو تعلق داشتن به قوم برگزیده یک افتخار محسوب می‎گشت ــ در آن روزهای سعادتمندی که خودِ پادشاه در صحبت کردن آواز می‎خواند و در آواز خواندن صحبت می‎کرد.
به زودی در تولِدو دعای شب و روز مردم این بود: "خدای مهربان، یهودی‎های دوستداشتنی و مهربان را دوباره به ما برگردان". حتی مفتش اعظم از حضور در دعاهای عمومی به خاطر بازگشت هرچه زودتر آنها غفلت نمی‎ورزید.
و از آنجا که خدای مهربان دعاها را برآورده می‎سازد، بخصوص وقتی این دعاها توسط مقدس‎ترین مفتش حمایت گردند، یهودی‎های مفقود گشته ناگهان دوباره آنجا بودند. یکی از آنها سرِ کوچکِ نوک‌تیزش را از غاری که خود را در آن پنهان نگاه می‎داشت با احتیاط بیرون آورده بود. دُن مانوئل که غمگین در جاده می‎رفت او را فوراً می‎شناسد. او را به بیرون آمدن ترغیب می‎کند، مرد یهودی قسم می‎خورد که یهودی‎ها همه رفته‎اند و فقط هنوز چند نفری از بستگانش آنجا هستند. دُن پدرو پایکوبی می‎کند: "بنابراین همه آنجا هستند، زیرا آنها همه با هم خویشاوندند."
و یهودی‎ها همه آنجا بودند و در شادی مانند گاوبازانِ پیروز به پایتخت که با هزاران پرچم و چراغ آذین گشته بود به خانه آورده می‎شوند. این یک شادی بی‎قیاس بود، آتشِ شادی روشن می‎گردد، و حتی مردم کاملاً غریبه گریه‌کنان در آغوش هم می‎افتند، زیرا مردم عاقبت یهودی‎ها را دوباره در آنجا داشتند.
خاخام باروخ سایمون را بلافاصله باشکوه تمام به قصر می‎آورند، به قصری با باغ‎های خنک و ستون‎های سنگی با اژده‎های بالدار.
در اینجا باید او فوراً اشراف را در هنرِ بسیار مهمِ <در صحبت کردن آواز خواندن> و در این حال دست‎ها را با ریتم حرکت دادن که تا حال برایش بسیار کم احترام قائل گشته شده بود آموزش دهد. خاخام سایمون یک معلم صبور بود، و چون دانش‎آموزانش، تمام ملتزمینِ دربار و در رأس‎شان مفتش اعظم، دُن مانوئل، بالاترین مقام بلند پایه، و رودریقو، وزیر هنر و آموزش عمومی بسیار با پشتکار می‎آموختند بنابراین به زودی آدم دیگر نمی‎توانست نوع صحبت کردن آنها را از استادشان تشخیص دهد. به زودی اشراف، اسقف‎ها و شوالیه‎های جوان در صحبت کردن آواز می‎خواندند و دست‎ها را با ریتم حرکت می‎دادند.
دُن مانوئل با شادی می‎گوید: "حالا دوباره برای ما خواهد درخشید پیشانی پادشاه مهربان. آمدن ما را به عالیجناب آلفونسو اطلاع بدهید." استاد مانع می‎شود: "اما اول باید تنها بگذارید من را با او". از آنجا که پادشاه در انزوای تفکر کردنش شنیده بود که خاخام سایمون آنجاست بلافاصله او را به درونی‎ترین اتاق که رایحه کندر و صمغ می‎داد می‎خواند. پادشاه خود را به طور عجیبی تغییر داده بود. یک چین از غم و اندوه در میان پیشانی با رگ‎های باریک نشسته بود، همچنین لب‎ها هم دیگر مانند گذشته خسته‌کننده و مغرورانه کشیده نشده بودند.
او مهربانانه به خاخام خوشامد می‎گوید: "چرا شما آمدید چنین دیر. من در کتاب‎های شما خواندم و فکر کردم بسیار ... و من خواندم که بر شماها رفته است در جهان بسیار ظلم". خاخام جدی می‎گوید: "رنج بسیار، نهری، سیلی از اشگ". پادشاه لجوجانه اصرار می‎ورزد: "چرا رنج؟ بی‎عدالتی! مردم به من می‎خندیدند، زیرا که نمی‎فهمیدند آنها مرا. در این وقت درک کردم من شماها را. آدم نباید مسخره کند کسی را، زیرا این بی‎عدالتی است." "و شما می‎خواهید این کار را در امپراتوریتان لغو کنید؟" آلفونسو سرش را تکان می‎دهد. "بنابراین باید از طلسم من آزاد شوید."
و قبل از آنکه فکر پادشاه که شگفت‎زده نگاه می‎کرد درست به پایان برسد دوباره به خواب جادوئی می‎افتد، و خاخام به نرمی پیشانی او را لمس می‎کند: "وقتی تو بیدار شوی، باید صحبت کنی مانند قبل، کاستیائی خالص."
بنابراین پادشاه در حال تکاندن خواب از خود به باروخ سایمون با خوشروئی می‎گوید: "خاخام، خوشامدید." چنین به نظر می‎رسید که انگار او تمام آن چیزهائی که در این بین رخ داده بود را فراموش کرده است. "اشراف من کجا هستند، حامیان تاج و تختم، مدت درازیست که من آنها را ندیده‎ام." "کجا باید آنها باشند؟ در سالن سلطنتی. اعلیحضرت، لطفاً گوش کنید به آنها." و بلافاصه اصواتی به گوش پادشاه می‎رسند که برایش به طور عجیبی غریب اما مانند یک رویایِ دور آشنا به نظر می‎رسیدند. مفتش، وزرای آموزش و اقتصاد، خزانه‎دار، آنها همه مانند خاخام سایمون صحبت می‎کردند و دست‎هایشان را تکان می‎دادند. پادشاه شگفت‎زده ایستاده بود. سایمون برایش زمزمه می‌کند: "اعلیحضرت، شما هم صحبت می‎کردید مانند اینها، تا قبل از آنکه من طلسم را بشکانم". پادشاه با ناباوری اما تحت تأثیر واقع گشته لبخند می‎زند. "خب، طلسم اینها را هم بشکن." "من نمی‎توانم انجام دهم این کار را، زیرا شما انجام می‎دادید این کار را با اراده من، اما اینها آموخته‎اند آن را با اراده خودشان." "پس چه باید کرد؟" حالا آلفونسو طوری لطیف‎تر لبخند می‎زند که تا حال هرگز کسی از او ندیده بود. "از کجا من این اصوات را فقط شنیده‎ام، آنها برایم غریبه اما با این حال بسیار آشنایند." اما لبخندش به ناگهان جدی می‎شود.
حالا با اشاره ساحر نغمه غمگین مرتب در حال اوج گرفتنی از باغ‎ها مانند از ابدیت به آن سمت بلند می‎گردد. نغمه‎ها، گریه و شادی همزمان، تمام اشتیاق‎ها و تمام دردها در مزامیری که سروهای لبنان درونش خش خش می‎کردند بودند و پادشاه در تفکر شدیدی مشغول گوش دادن بود. "این زبانی است که صحبت می‎کرد روح شما آن را، زمانیکه شما بودید تنها با نوشته‎های ما." "خاخام، به تو راجع به روح و روان قدرت داده شده است. تو باید برای مشاوره دادن نزدیک من بمانی." "پس من حالا می‎دهم مشاوره ــ." پادشاه نرمتر صحبت می‎کند: "سایمون، چه مشاوره‎ای می‎دهی؟" "اول برایم قسم یاد کن، ای پادشاه بزرگ" ــ و با احتیاط خود را عقب می‎کشد ــ "که تو مرا نخواهی گذاشت به چرخ شکنجه ببندند و بسوزانند." "من قسم می‎خورم." "بنابراین می‎دهم این مشاوره را به تو" ــ و او در مقابل آلفونسو مانند خودِ پادشاه داوود می‎ایستد ــ "انتخاب کن در آینده در شورای خودت، از نجیب‎ترین و باهوش‎ترین مردم من، برای سعادت خودتان! پادشاه بزرگ، تو باید باشی یک سرمشق."
حالا مفتش اعظم در حالیکه دست‎هایش را تکان می‎داد و تلاش می‎کرد به زبان خالص کاستیائی صحبت کند حرفشان را قطع می‎کند: "چرا؟ و زبان شماها؟ خدا نیاورد آن روز را! تا زمانیکه من می‎خواهم زندگی کنم و سالم باشم!"
اما خاخام در حالیکه لبخند می‎زد پاسخ می‎دهد: "گرچه نمی‎رسد زبان خالص به گوش، قلب‎ها اما به صدا خواهند آمد خالص‎تر."
"خاخام، شما واقعاً یک ساحر هستید، جسورتر و باهوش‎تر از آنچه به نظر می‎رسید. و اگر من واقعاً این کار را بکنم ــ"
"مردم ستایش خواهند کرد شما را در شرق و ستایش خواهند کرد در غرب ــ آلفونسو، تو محبوب خورشید!"
"بنابراین درب‎ها را باز کنید و اجازه دهید خردمندترین و باهوش‎ترین در میان شما اینجا فکر کنند و مشاوره دهند، و کسی که آنجا بخندد، به پادشاه می‎خندد! این شمشیر او را مجازات خواهد کرد!"
در این هنگام شادی مردم به داخل هجوم می‎آورد، شمشیر اشراف جلنگ جلنگ می‎کنند، موسیقی طرب‎انگیزی باغ‎ها را پُر می‎سازد.
انارها قرمزتر می‎درخشیدند، ماه نورِ سرخرنگِ خفیفی داشت، فواره‎ها آب به اطراف می‎پاشیدند، بلبل‎ها در میان ردیف‎های درختان بلوط گرم‎تر می‎خواندند، جائیکه دخترانی که از میان نگاه‎های سیاه‎شان رویاهای شرق می‎درخشید و شوالیه‎هائی که کلماتشان مانند شمشیرهایشان شجاعانه جرنگ جرنگ می‎کرد با شوق قدم می‎زدند.
در این وقت یک نور از این شب برمی‎خیزد، شادی، رفاه و فرهنگ در سرزمین شکوفا می‎گردد، همانطور که در همه جا وقتی انسان‎ها یک نفرت قدیمی را خاموش می‎کنند، خود را به سرنوشت واقعی خویش متوجه می‎سازند و روحاً برادر می‎گردند اتفاق می‎افتد.
و چنین رخ می‎دهد که آلفونسو به زودی در نزد مردم مرد عادل لقب می‎گیرد، زیرا او به هرکس مناسب با ارزشش و نه به خاطر عقیده‎اش احترام می‎گذاشت.