نگاهی خاص به هفت‌سین.

من و دوست صبورم
چند سالی‎ست از سفرهُ رایجِ هفت‎سین خسته شده‎ام و از اینکه هر ساله این حرفِ <س> تلاش می‎کند سی و یک حرفِ دیگر را در چشمم بی‎اهمیت جلوه دهدْ واقعاً ناخشنودم. چرا باید حرفِ <ش> با وجودِ داشتنِ سه نقطه از <س> ارزشش کمتر باشد؟ حرفِ <چ> آنقدر زیباست که حتی در <چلچله> خود را دو بار نمایان می‎سازد! آیا برایِ چنین حرفی ارزشِ اندک قائل گشتن رواست؟ آیا حرفِ <ق> در <قصه، قاصدک و قانون> مهم‎تر از حرفِ <س> در <سنجد و سمنو و سرکه> نمی‎باشد؟ کدام عقلِ سلیمی وقتی قِر در کمر گیر می‎کند می‎تواند حرفِ <ق> را از واجباتِ هر روزه به شمار نیاورد؟ نه، من دلم اصلاً نمی‎خواهد امسال را با هفت <س> شروع کنم؛ نه اینکه با حرفِ <س> اختلاف داشته باشم، ابداً اینطور نیست، مثلاً اگر سرکه نباشد خیلی از مردم دیگر به سراغ کاهو نخواهند رفت، زیرا که آنها بجای سکنجبینْ کاهویشان را با فرو کردن در ظرفِ سرکه نوش جان می‎کنند، یا مگر ممکن است که کسی از سکه بدش بیاید؟! عده زیادی از مردمْ دیوانهُ سنجد هستند و اگر سنجد نباشد معلوم نیست که سراغِ چه باید بروند تا از خماریِ نبودنِ سنجد خود را رها سازند. سُنبل هم گل خوشبوئی‎ستْ اما من شخصاً گل رُز و گل یاس را بیشتر از گل سُنبل دوست دارم، خُب، بنابراین وقتی گل یاس برایم خوش‎ شکل و بو است پس چرا نباید با آن سالِ جدیدم را آغاز کنم؟ این هفت <س> که از صدها سالِ قبل خود را به طرزِ وحشتناک تغییرناپذیری بر ذهنِ میلیون‎ها نفر حک کردهْ آیا لباسِ متحدالشکلِ مردمِ چین در سالیانِ اختناق و سرنیزه را به خاطر نمی‎آورد؟ سرکه، سماق، سنجد و سمنو چه مشکلی از مشکلاتِ بشر را تا حال حل کرده‎اند که بقیهُ حروف نتوانند توانا به انجام آن باشند؟! آیا خنده‎دار و حیف نیست که روزِ اولِ سال با چنین اقلامِ غیر قابل استفاده‎ای شروع شود؟ مطمئناً اگر این اقلام با هر حرف دیگری هم شروع می‎گشتند باز چیزی به غیرضروری بودن‎شان افزوده نمی‎گشت. بله، می‎شود چنین پنداشت که این هفت جنس در نزدِ نیاکان ما در زمانِ خودش کاربردِ اساسی داشته و به این خاطر جایگاهِ به حقِ خود را قرن‎ها بر رویِ سفرهُ هفت‎سین مردم حفظ کرده‎اند، کاش لااقل این سین‎ها در طولِ سال به مردم فایده‎ای می‎رساندند؛ که اگر اینطور می‎بودْ دیگر جایِ اعتراض برای افرادی مانندِ من باقی نمی‎ماند. مثلاً اگر مردم می‎توانستند با گذاشتنِ سکه بر رویِ سفرهُ هفت‎سین‎شانْ به افزوده گشتن دارائی خود در سالِ جدید مطمئن گردندْ بد نبود، اما مگر به چشم خود اطمینان نداریم و نمی‎بینیم که این سکه حامله نمی‎شود و در طولِ این قرن‎هایِ متمادی هم هرگز برای کسی بجز ملانصرالدین و تعدای از افرادِ زرنگِ حرفه‎ای سکه نزائیده است. به راحتی می‎شود تصور کرد که خالقِ سفرهُ هفت‎سین باید وزیرِ کشاورزیِ زمانهُ خود یا زمیندار و باغداری بوده باشد که به این وسیله محصولاتش را تبلیغ و مردم را به کاشتنِ این اقلام تشویق می‎کرده است؛ اما امروز چطور؟ آیا مردم در حیاطِ خانه‎هایشان درخت سیب دارند؟ آیا قلک‎شان از سکه پر است؟ آیا اصلاً کسی سمنو می‎خورد؟
از آنجا که معتقدم آداب و رسوم هم باید مانند افکار هر لحظه آمادهُ نو شدن باشندْ بنابراین امسال سفرهُ تحویل سال را با هفت حرفِ مختلف شکل دادم: برای اولین ظرفِ کوچکِ سفرهُ هفت‎سین <سنجد> را انتخاب کردم (دلیلِ انتخابِ سنجدْ تنبلی بیش از حد من است، آشنائی‎ام با سنجد به زمانِ کودکی و شروع تنبیلم بازمی‎گردد و <همکشیدن> تنها خاصیتِ این میوهُ جادوئی برایم بوده و است، گرچه هنوز که هنوز است این خاصیت در من تأثیرش را به اثبات نرسانده و همان آدمِ تنبلی هستم که بودم، اما چون سخت خرافاتی‎امْ بنابراین بد ندیدم که امسال هم با کمک گرفتن از سنجدْ امیدم را برای زرنگ شدن و به حرکت افتادن از دست ندهم)، در ظرفِ دوم با احتیاط دو پسته قرار می‎دهم تا یادم نرود که نوعِ خندانِ پسته ارزشش بالاتر است ولی این پستهُ سربسته است که حکایت‎ها در خود نهان دارد. داخلِ ظرفِ سوم یک اسکناس پنج یوروئی را که با تا کردن به شکل قلب درآورده‎امْ قرار می‎دهم تا شاید مانندِ سکه نازا نگردد و برایم در این سالِ جدید هر روز اسکناس‎هایِ پنجاه و پانصد یوروئی به دنیا آورد. در ظرفِ چهارم چند تخم آفتاب‎گردان می‎ریزم تا با کاشتن آن خودکفا گردم و برای خوردنِ تخمه‎ آفتاب‎گردان و گذراندنِ ایام عمر به خوشیْ محتاجِ دیگران نشوم. در ظرفِ پنجم چند عدد تخمِ انگور قرار می‎دهم تا با کاشتن‎شان شراب و کِشمش در سال جدید یار و غمخوارم باشد. در ظرفِ ششم یک شاخه گلِ یاس قرار می‎دهم و درون ظرف هفتم مقداری سماق می‎ریزم که اگر سنجد در این سالِ جدید باز هم بی اثر ماندْ لااقل مانندِ سالِ قبلْ سماق برای مکیدن داشته باشم.

سفر زیارتی من به مکه. (6)

7. کوه مقدس
در این بین روز مقدس نزدیک شده بود، روزی که در آن همهُ زائرین بر رویِ کوهِ عرفات جمع می‎شوند و باید عنوانِ مقدسِ حاجی را به ما اعطاء می‎کرد، که آدم آن را فقط در این روز و فقط بر روی این کوه به دست می‎آورد و تاجِ کُلِ سفرِ زیارتی‎ست.
در بعدِ از ظهرِ هفتمین روزِ ماهِ ذیحجه همه چیز در خیابان‎هایِ مکهْ زندگی و فعالیت بود. شمارِ زیادی از زائرین به سویِ مسجد می‎رفتند تا در آنجا برای سفرِ زیارتی به سمتِ کوهِ عرفات جمع شوند و آخرین تمریناتِ مذهبی برای این راهِ مهم را انجام دهند. من هم به همراهِ صادق و پسرش، علی، شیخ مصطفی که توسطِ سه برادرزاده‎اش بیشتر حمل می‎گشت تا هدایتْ و عُمر چاق که برای بردنِ من دنبالم به خانهُ حمدان آمده بودندْ به مسجدِ پُر شده از زائرین می‎روم. ما در اینجا در حالِ انجام تمریناتِ مذهبی تا یک ساعت قبل از غروبِ خورشید انتظار می‎کشیم. سپس معبد را ترک می‎کنیم و با پیمودنِ چند خیابانْ به دشتی شنی در شمالِ شهر می‎رسیم. اینجا مسیرِ زیارت آغاز می‎گردد که طول آن تقریباً سه مایلِ آلمانی است و معمولاً در دوازده ساعت طی می‎شود.
در این لحظه کاروانِ زائرینِ سوری به حرکت می‎افتد. در رأس آن شترِ مقدس قدم برمی‎داشت و پرچمِ به اصطلاح پیامبر را که هنوز در غلافی محصور بود حمل می‎کرد؛ مقاماتِ بلند مرتبه و تودهُ بزرگ زائرین به دنبالِ شتر حرکت می‎کردند. زائرین ثروتمندتر، پاشا و کلانتر که هر بار در سفر زیارتی شرکت می‎کنند و زنانِ محترم در کجاوه‎ها نشسته بودند. کجاوه‎ها توسطِ دو شتر که یکی از جلو و یکی از عقبِ کجاوه می‎رفتندْ حمل می‎گشت و در میان‎شانْ بخصوص کجاوهُ زنان و شترهائی که آن‎ها را حمل می‎کردند تزئین شده بودند، بعضی از آنها کاکلی از پَرِ بوقلمون بر رویِ سر داشتند و بعضی هلال‎هایِ کوچکِ ماه از جنس نقره. زائرینِ کمتر ثروتمند در کجاوه‎هایِ کوچک‎تری نشسته بودند که بر پشتِ فقط یک شتر بسته شده بودند؛ آنها بطورِ خنده‎داری به اینسو و آنسو تاب می‎خوردند، و زائرینِ نشسته در این کجاوه‎ها باید مطمئناً با دریازدگی آشنائیِ کاملی داشته باشند. گاهی هم یک شتر دو کجاوه حمل می‎کرد، یکی را در سمتِ راست و دیگری را در سمتِ چپ، اما این روش خطرناک شناخته می‎شود، و من خودم شاهد بودم که چطور دو کجاوه که به این شکل به یک شتر بسته شده بودند سقوط می‎کنند و دو پیرزنِ زائر از دمشقْ تقریباً توسطِ کاروانِ پشتی می‎توانستند لگدکوب شوند. به دنبالِ این زائرین ثروتمندترْ زائرین فقیرتر می‎آمدند، تعدای از آنها بر رویِ الاغ‎هایِ کوچکِ اجاره شده در مکه، قسمتِ بزرگتری اما پیاده می‎رفتند و بیشترشان با پای برهنه. این جمعیتِ کاملاً مغشوش اما توسطِ بادیه‎نشینانِ اسب‎سوار و اغلب شترسوارْ احاطه می‎شدند، و مایهُ خوشحالیِ چشم‎ها می‎گشتند، بخصوص توسطِ ظاهرِ باشکوه و تحرکِ چالاک‎شان.
من با جمعیتِ مصری‎ام و صادق و پسرش که مانندِ گیاهِ باباآدم به من چسبیده بودند به کاروانِ سوری‎ها می‎پیوندم. ما همه بر رویِ الاغ‎هایِ کوچکی نشسته بودیم، به استثنایِ دو تن از برادرزاده‎هایِ شیخ مصطفی که در دو سمتِ پیرمرد که حالا بسیار ضعیف شده بود می‎رفتند و او را بر رویِ الاغش راست نگاه می‎داشتند، زیرا پیرمردِ بیچاره در حال حاضر مانند مُرده‎ها چنان ضعیف شده بود که مطمئناً بدونِ کمکِ برادرزاده‎هایش از الاغ سقوط می‎کرد. اما این مانع نشده بود که او این سفرِ زیارتیِ مقدس را با وجودِ بیماری و ضعف از دست بدهد.
بعد از انتهایِ شمالیِ شهرِ مقدسْ بلافاصله یک دشتِ شنیِ بزرگ آغاز می‎شود که از میانش کانالِ آبِ مکه می‎گذرد و شهر را با آبِ فراوان اما تا اندازه‎ای بد و غیر قابل نوشیدن تأمین می‎کند. تقریباً در موازاتِ کانالْ جادهُ زیارتی پیش می‎رفت. جاده ابتدا از میانِ دو مخزنِ بزرگِ آب می‎گذرد؛ سپس از سمتِ چپْ گورستانِ بزرگِ مکه پشت سر گذارده می‎شود که یک جنگلِ واقعی از درختانِ بزرگِ سرو را تشکیل می‎دهد، زیرا عرب‎ها تمایل داشتند که بر رویِ هر گور یک چنین درختی بکارند که در واقع محافظت نمی‎گردندْ اما همچنین آسیب نمی‎بینند و با گذشتِ زمان بطور قابل توجهی رشد می‎کنند. در مقابل گورستانْ قصرِ بزرگ کلانتر و در مقابل این قصرْ پادگانِ بزرگِ ترکیه قرار دارد، که اکثر سربازهایش در این لحظه آماده بودند در سفرِ زیارتی شرکت کنند و در حیاطِ پادگانْ با حامهُ احرام بر تنْ آماده ایستاده بودند تا به کاروان بپیوندند. ما پس از پادگان به آخرین حومهُ مکه می‎رسیم که از خانه‎هایِ کوچک و کلبه‎هایِ مسافرتی تشکیل شده است و در آنها بسیاری از زنانِ بادیه‎نشینْ نان، کره و میوه برای فروش به زائرین عرضه می‎کنند. در این حومهُ شهرْ جادهُ اصلی به دو بخش تقسیم می‎شود؛ از سمتِ شرق به سویِ کوهِ مقدس و از سمتِ شمال به سویِ مدینه و سوریه می‎رود. ما در انتهایِ حومهُ شهر یکی دیگر از قصرهایِ کلانتر را می‎بینیم، احتمالاً بیستمین قصری که از زمان ورودم به مکه دیده بودم. در مقابلِ این قصر حالا اتفاقاً اردوگاهِ زائرینِ مصری قرار داشت. کاروانِ مصری در واقع کوچک است، چون اکثر مصری‎ها سفرِ دریائی را به سفرِ دشوارِ زمینی ترجیح می‎دهند؛ اما این کاروان یک اهمیت خاص دارد، زیرا با این کاروان هر بار یک شترِ مقدس هم به سمتِ مکه می‎آید و هدیه‎ای از سلطان برای مکه است که در میان چیزهای دیگرْ چادرِ سیاهِ مقدس را حمل می‎کند. توسطِ فریادِ بلندِ لبیکِ تعدادِ بی‎شماری زائرْ به این شترِ مقدس خوشامد گفته می‎شود و سپس او را به کنار رفیق سوری‎اش در رأسِ صفِ زائرین می‎برند.
در این بین کاملاً شب شده بود. اما از آنجا که هنوز ما چند ساعت از نورِ ماه را داشتیمْ بنابراین می‎توانستم حداقل تا اندازه‎ای منطقه را تشخیص دهم. ما در اثنایِ دو ساعتِ اولیه به یک درهُ گسترده می‎رسیم که تقریباً چیزی در آن رشد نکرده بود؛ بیابان خود را با وسعتی بی‎اندازه گسترانده بود، که در آن فقط اینجا و آنجا یک درختِ رویائی به هوا صعود کرده بود. سپس به دره‎ای وارد می‎شویم که خود را به تدریج تنگ می‎ساخت و عاقبت دارایِ دیوارهایِ صخره‎ایِ بلندِ شیبداری می‎شود و به یک تنگهُ واقعی تبدیل می‎گردد. در اینجا دستهُ زائرین دچار یک اقامت بزرگ می‎شود، زیرا حالا باید همهُ زائرین دو به دو، بله حتی در بعضی از محل‎هاْ یکی پس از دیگری و پشت سر هم می‎گذشتند. در این تنگه روستایِ مقدسِ منا قرار دارد که با فریادِ بلند به آن سلام داده می‎شود. فریادِ لبیک مانندِ صدایِ رعد از تمام سنگِ دیوارها طنین می‎اندازد و در میانِ تمام دره انعکاس می‎یابد.
تقریباً ساعتِ پنج صبح، پس از درنگ‎هایِ زیادْ آهستهْ اما با این حال مرتب رو به جلو رفته بودیم و حالا از تنگهُ صخره‎ای خارج می‎شویم و چون حالا روز شده بودْ بنابراین دشتِ پایِ کوهِ عرفات را به وضوح در برابر خود می‎بینیم. این دشت یک بیابان بود که به نظر نمی‎رسید چیزی در آن رشد کرده باشد، نه حتی هیچ بوتهُ خارِ خشکی، بیابانِ پُر از سنگ‎ریزه‎هائی بود که از آنها تپهُ کوتاهِ عرفاتْ تقریباً مانند توده‎ای سنگِ کاملاً لختْ خود را غمگین بلند ساخته بود، من چنین بیابانِ ترسناک و غم‎انگیزی هرگز ندیده بودم.
وقتی ما می‎رسیمْ اکثر زائرین چادرهایِ خود را زده بودند، طوریکه ما حالا در یک اردوگاهِ بسیار شلوغ خود را می‎یافتیم. بسیاری از زائرین روزِ قبل رسیده بودند و شب را یا در چادرِ خودشان یا در یکی از قهوه‎خانه‎ها و کلبه‎هایِ مسافریِ فراوانی که مکه‎ای‎ها در اینجا می‎سازند به سر می‎بُردند. در میانِ چادرها تعداد بی‎شماری شتر، قاطر و الاغ اردو زده بودند که توسطِ بادیه‎نشینانِ ژنده‎پوش محافظت می‎گشتند. اینجا و آنجاْ هلالِ طلائی ماهْ که از پارچهُ سرخ و زرد رنگ ساخته شده و با زیورآلاتِ زیادی تزئین شده بودْ بر رویِ چادرِ برخی از مکه‎ای‎هایِ ثروتمندْ در نور خورشیدِ صبحگاهی می‎درخشید. در شرقْ اردوگاهِ اصلیِ نظامی بود که در آن چادرهایِ سبز کلانتر و شخصیت‎هایِ برجسته قرار داشتند. در اینجا هم شترهایِ مقدس محلِ استراحتِ خود را یافته بودند و پرچم‎های ابریشی سبزی که حمل می‎کردندْ تحتِ نفس بادِ شرقْ خود را باشکوه تکان می‎دادند. در مجموع تقریباً سی هزار زائر آنجا بودندْ که حداکثر یک چهارم آنها بخاطر خستگی داخل چادرها استراحت می‎کردندْ در حالیکه بقیه در میانِ غرفه‎ها و چادرها جمع شده بودند. اینجا آدم می‎توانست انواعِ کالاها را بخرد، البته با قیمتی ده برابر؛ در اینجا تعدادِ زیادی قهوه‎خانه و آرایشگاه وجود داشت؛ اینجا اما همچنین اتاق‎هائی وجود داشت که در آنها مخفیانه نوشیدنی‎هایِ الکلی فروخته می‎گشت یا حشیش کشیده می‎شد؛ اینجا همچنین دوباره مقدار زیادی از ارازل ول می‎گشتند؛ اینجا اما همچنین چیزهایِ زیادی برای دیدن وجود داشتْ طوریکه ما تمام روز احتیاج نداشتیم لحظه‎ای بابتِ ملالت شکایت کنیم. ما گاهی بازی‎هایِ خطرناکِ شعبده‎بازانِ هندی را تماشا می‎کردیم و گاهی یک رام کنندهُ مار را. در اینجا به یک گروهِ موسیقی عرب گوش می‎دهیم که با فلوت و ضرب سر و صدا به راه انداخته بودند؛ آنجا به آواز مذهبیِ یک رقاصِ بسیار نامقدس گوش می‎دهیم؛ سپس از اردوگاهِ بادیه‎نشینان دیدن می‎کنیم و به آواز یک شاعرِ بادیه‎نشین گوش می‎دهیم که به زبانِ فصیحِ عربیْ اعمالِ اجدادش را ستایش می‎کرد.
عاقبت شب شروع می‎شود و با آن یک نمایشِ شگفت‎انگیز، زیرا تمامِ اردوگاه با چراغ‎های کوچکِ بی‎شمار و بالن‎هایِ رنگی روشن شده بود. در مقابلِ بسیاری از چادرها آتش روشن بود، همه جا نورانی و درخشان بود، و در این دریایِ نورْ اموجِ زائرین تا نیمه شب بالا و پائین می‎رفت. ما ابتدا پس از ساعتِ یک توانستیم در اتاقِ قهوه‎خانه از یک استراحتِ کوتاه لذت ببریم که اما ساعت پنج صبح توسطِ شلیکِ توپ که روزِ مقدس را اعلام می‎کردْ قطع گشت. پس از خواندنِ نماز صبح در فضایِ آزاد، چون محلِ خوابِ شبانهُ ما پُر بودْ بنابراین یک قهوه‎خانهُ دیگر جستجو می‎کنیم، اما در آنجا هم غیر ممکن بود چیزِ قابل خوردن به دست آوریم و به زحمت توانستیم یک محل برای نشستن پیدا کنیم. اما چون این مکان بسیار مرطوب و کثیف بودْ بنابراین من به زودی با دو همراهِ جدائی‎ناپذیرمْ صادق و پسرش به سرعت به فضایِ آزاد گریختیم تا از کوهِ مقدسِ عرفات دیدن کنیم.
بلافاصله پس از بیرون آمدن از دربِ قهوه‎خانه یک منظرهُ غیرمنتظرهُ شگفت‎انگیز می‎بینم. اشعه‎هایِ گداختهُ سرخ خورشید در حال صعودْ کوه را با رنگ‎هایِ گرمِ بسیار زیبائی می‎پوشاند، طوریکه تمامِ تودهُ صخره‎ها مانند آتشِ سرخِ یک اجاق می‎درخشیدند. هیچ درختی آنجا وجود نداشت، حتی بوته‎ها هم کم دیده می‎گشتند؛ اما بجای آنْ کوه خود را با نقطه‎هایِ سفیدِ بی‎شمارِ ارحامِ سفیدِ زائرین تزئین می‎کرد که گاهی تَک تَک و گاهی در یک گروه در اطراف سرگردان بودند.
شور و شوق حالا مرتب بیشتر می‎گشت و خود را با فریادِ بی‎شمارِ لبیک بیان می‎ساخت. در خیابان‎هایِ شهرِ کلبه‎ای صدایِ فریادِ لبیک طنین می‎انداخت؛ از داخل چادرها صدایِ فریادِ لبیک به بیرون نفوذ می‎کرد؛ هر زائری که نمازش را به پایان رسانده بود فریاد می‎کشید لبیک؛ به این ترتیب در میانِ تمامِ دشت دوباره و دوباره صدایِ لبیک طنین می‎انداخت، و صخره‎هایِ گرانیتِ عرفاتْ فریادِ لبیک را در واقع ضعیف اما قابل شنیدن بازمی‎گرداندند. من حالا به همراهیِ صادق و پسرش از توده گرافیتی که تقریباً هشتاد متر ارتفاع دارد بالا می‎روم. قسمتی از مسیرِ رسیدن به قلهُ کوهْ از پله‎هائی تشکیل گشته که در صخره کَنده شده‎اند. ما پس از بالا رفتن از تقریباً چهل و پنج پلهْ خود را در محلی می‎یابیم که در آنجا باید آدم و حوا پس از جدائیِ طولانی دوباره همدیگر را پیدا کرده باشند. در هر صورت باید یک منظرهُ عجیب بوده باشد، وقتی این دو انسانِ عظیم‎الجثه که طبقِ نظر اسلامْ طولشان دو برابرِ بزرگی کوهِ عرفات بودهْ بر رویِ تپهُ کوچک کنار هم ایستاده باشند. گرچه من با تصور کردنِ این موضوع یک کم در دلم می‎خندیدمْ اما مجبور بودم در ظاهر بزرگ‎ترین عبادت را نشان دهم و دقیقاً نمازِ تعیین شده برای این محل را تکرار کنم.
ما پس از هفتاد پلهُ دیگر به یک صفحهُ سنگی می‎رسیم که منبر نامیده می‎شود و باید بر رویش امروز یک خطبه خوانده می‎گشت. اینجا همچنین یک کتیبهُ مرمری نشانده شده در صخره وجود داشت که من اما در این زمانِ کوتاه نمی‎توانستم آن را بخوانم. از اینجا جاده مرتب شیبدارتر و تنگ‎تر می‎شود و انبوهی از زائرین آن را پوشانده بودند، طوری که ما فقط به زحمت می‎توانستیم به رأس کوه برسیم. آنجا یک نمازخانهُ کوچک وجود دارد که محمد شاگردانش را تعلیم می‎داد و در زمانِ زیارت در اینجا نماز می‎خواند و موعظه می‎کرد. اما نمی‎شد به داخلِ گشتن به نمازخانه فکر کرد، آنجا چنان از جمعیتِ زائرین پُر بود که ما باید به نماز خواندن در مقابل دربِ نمازخانه بسنده می‎کردیم.
هنگامیکه من حالا از کوهِ عرفات به پائین می‎آیمْ همه جا جمعیتِ زیادی از زائرین را می‎بینم که بی‎حرکت آنجا ایستاده و انتظار می‎کشیدند تا بتوانند از نزدیک به خطبه‎ای که ابتدا در هفت تا هشت ساعتِ دیگر باید خوانده می‎شد گوش دهند. من اما برایِ این کار هیچ تمایلی احساس نمی‎کردمْ بلکه بجای آنْ همراه با صادق از مسجدِ کوچکی در دامنهُ کوهِ عرفات بازدید می‎کنم که داخلش اما از زائرین پُر بود، بنابراین اینجا هم به رفتن به داخلِ مسجد نمی‎شد فکر کرد. بعد از آنکه متوجه می‎شوم هیچ چیز برای دیدن در این معبد وجود نداردْ قدم‎هایم را به سمتِ قهوه‎خانه‎مان برمی‎گردانم، جائیکه قصد داشتم زمانِ تا شروعِ خطبه را بگذرانم.
اینجا من دوستِ بیچارهُ قدیمی‎امْ شیخ مصطفی را در آخرین لحظاتِ زندگی‎اش می‎یابم. بیماری و ضعفش چنان بد شده بود که هر لحظه انتظار مرگش می‎رفت. اما ذهنش هنوز فلج نشده بود. درست لحظه‎ای که من داخل می‎شوم او برای سه برادرزادهُ بی‎فکرش، ــ آنطور که به نظر می‎رسید مرگش را با بی‎صبری انتظار می‎کشیدند ــ، هنوز موعظه می‎کرد و با وجودِ ضعفِ مرگشْ با عباراتِ بسیار خشن به آنها می‎گفت که اگر شیوهُ زندگی‎شان را تغییر ندهند دچار پایانِ بدی خواهند گشت. اما وقتی متوجه حضور من می‎شود به من می‎گوید: "آه عبدالرحمن! تو برادرت را نزدیک به مرگ می‎بینی. اما من به این خاطر غمگین نیستم؛ برعکس، من خوشحالم که خدا به من لطف کرد و توانستم زیارتِ مکه و کوه عرفات را انجام دهم. آه ممکن است حتی به من اجازه دهد خطبهُ مقدس را بشنوم، سپس می‎خواهم با شادی این صحنهُ زمینی را ترک کنم تا در بهشت از نعمت‎هائی لذت ببرم که برای مؤمنین تعیین شده‎اند!"
این آخرین آرزویِ دوستِ خوب و پیرم نباید متأسفانه به حقیقیت می‎پیوست. شیخ مصطفی قبل از آنکه خطیب از منبر بالا برود می‎میرد و به خاک سپرده می‎شود. بلافاصله پس از مرگِ پیرمردْ با سرعتِ معمولِ سفرهایِ زیارتیْ در کَفنش پیچیده و به جلویِ قهوه‎خانه برده می‎شود؛ آنجا یک سوراخ در شن حفر می‎کنند، جسد را داخل آن قرار می‎دهند، و از این لحظه پیرمردِ بیچاره طوری فراموش می‎شود که انگار هرگز وجود نداشته است. من شاید تنها کسی بودم که یادِ دوستانهُ او را حفظ کردم. برادرزاده‎هایش روز بعد تقریباً دیگر چیزی از او نمی‎دانستند، آنها از او صحبت نمی‎کردند، آنها مطمئناً به او فکر نمی‎کردند، و شیخ مصطفی بیچارهُ پیر با موعظه‎هایِ خسته کننده‎اش فراموش شده بود و فراموش گشته باقی می‎ماند. طوری بود که انگار این سه جوان فقط انتظارِ مرگِ عموی‎شان را می‎کشیدند تا حالا درست و حسابی یک زندگیِ غیراخلاقی شروع کنند. هنوز مدتی از به خاک سپردنِ جسد نگذشته بود که همچنین سه رقصندهْ محلِ نشستن‎شان در قهوه‎خانه را در کنارِ این سه جوان یافتند. از حالا به بعد شیوهُ زندگی‎شان درست برعکسِ زندگیِ یک مسلمانِ خوب بود، و چون به موعظه‎هایم که به عنوانِ زائر مؤمن به آنها می‎کردم با لبخندِ تمسخرآمیز پاسخ داده می‎شدْ بنابراین من خود را در گوشه‎ای از قهوه‎خانه عقب می‎کشم و انتظار شروع خطبهُ بر روی کوه عرفات را می‎کشم.
ابتدا مدتِ کوتاهی قبل از شروعِ نماز عصر در میانِ ازدحام زائرینْ نزدیکِ منبر یک محل فتح می‎کنم. کوه و اطرافش از زائرینِ منتظر مملو بود که دیواری از سرهایِ طاس و شانه‎هایِ لخت تشکیل می‎دادند. با این وجود پسر صادق موفق می‎شود با ضربه‎هایِ محکم به پهلویِ زائرین از میان‎شان به جلو آید، در حالیکه مرتب فریاد می‎کشید: "برای پسرِ شهرِ مقدس جا باز کنْ تو سگِ غریبه!" من به این ترتیب موفق می‎شوم به منبر به قدری نزدیک شوم که می‎توانستم هر چیزی را که آنجا اتفاق می‎افتادْ بشنوم و ببینم.
حالا ما مانندِ ماهیِ به هم فشرده شدهُ کنسروْ هنوز تقریباً نیمساعت آنجا ایستاده بودیم، در حالیکه بعضی از زائرین فریادِ لبیک می‎کشیدند و دعا می‎خواندند. عاقبت چنین به نظر می‎رسد که چیز مهمی رخ می‎دهد. تمام زائرین سرهایِ طاس‎شان را بالا می‎بردند و به سمتِ غرب نگاه می‎کردند؛ اما من برای مدتی طولانی فقط می‎توانستم در فاصلهُ دورْ تودهُ در هم گره خوردهُ انسان‎ها را که به سمتِ کوهِ عرفات در حرکت بود ببینم. و حالا در میانِ آنها مردی را می‎بینم که بر رویِ شتر نشسته و توسطِ عده‎ای ستایشگرِ وحشی احاطه شده بود؛ این مرد خطیبی بود که باید خطبهُ عرفات را می‎خواند. چنین به نظر می‎رسید که از تکریمِ تقریباً شبیه به عبادتی که به او می‎گشت لذت می‎برد. تعدادی درویش با دیدن او حتی خود را به روی زمین پرت می‎کنند و می‎گذارند شترها از روی پشت‎شان بگذرند. آنها سعادتمند بودند اگر توسطِ فشارِ پایِ حیوانات می‎مردند! سپس رفتن‎شان به بهشت تضمین می‎گشت!
حالا خطیب کاملاً از نزدیک من می‎گذرد. او پیرمردی با چهرهُ تیره بود و ریش سفیدِ بسیار کمی داشت. او صورتش را شَق نگاه داشته بود و خیره به آسمان نگاه می‎کرد، چشم‎هایش بی‎حرکت و  متمرکزْ خیره به سمتِ ابر نگاه می‎کردند. به اطرافِ شترش که توسطِ دو برده هدایت می‎گشتْ اصلاً اهمیتی نمی‎داد؛ به نظر می‎رسید که انسان‎هایِ اطراف اهمیتِ کمتری برایش دارند. او در جذبهُ اغراق‎آمیزی فقط به بالا نگاه می‎کرد، طوریکه انگار فقط با ساکنین آسمان رفت و آمد دارد و نه با بشر گناهکار روی زمین. معمولاً خطبهُ عرفات توسطِ خطیبِ مکه خوانده می‎شود؛ در این سال اما ملایِ دیگری جای او را گرفته بود و هیچکس نمی‎توانست دلیلِ آن را به من توضیح دهد.
عاقبت خطیب به منبر رسیده بود، جائیکه او خطبه را بدون آنکه از شترش پائین بیاید شروع می‎کند. این خطبه دو ساعت طول می‎کشد و از احادیثِ شناخته شدهُ مذهبی تشکیل شده بود که او از رویِ یک کتاب که در دست نگهداشته بود می‎خواند. این خطیب یک صدایِ تودماغیِ زیر و چنان تلفظِ ناواضحی داشت که من مطمئن بودم تقریباً یک‎ دَهُم از زائرین توانسته بودند سخنرانی را بفهمند. این اما اصلاً لازم هم نیست؛ زیرا سود در این نیست که آدم خطبه را درست بفهمدْ بلکه در این است که وقتِ خوانده شدنِ خطبهْ آدم در کوهِ عرفات حضور داشته باشد. من در واقع تمامِ خطبه را خوب می‎شنیدمْ اما فقط گهگاه یک کلمهُ واضح بیان شده را می‎فهمیدمْ و می‎توانستم از آن نتیجه بگیرم که در بارهُ سودِ زیارت صحبت می‎شود. گاهی خطیب متوقف می‎گشت. و از این لحظه هر بار بیست تا سی هزار زائرِ حاضر استفاده می‎کردند تا مانندِ رعد لبیک فریاد بزنند، در حالیکه آنها لبهُ احرام‎شان را بالای سر نگهداشته و به سمتِ مکه تکان می‎دادند. همچنین اشگ‎هایِ احساساتی که زائرین باید بریزند بسیار ضروری‎ست. بنابراین خطیب هم هر لحظه یک دستمالِ بسیار بزرگِ قرمز رنگ در برابر چشم نگه می‎داشت تا با این کار نشان دهد که زائرین نباید کمبودی از احساساتِ ضروری داشته باشند. اشگ‎ها در نزدِ بسیاری از زائرین بی‎شک واقعی بودند، در نزد دیگران قطعاً فقط اشگِ تمساح، و دوباره در نزد دیگرانی که من هم جزء آنها بودم اصلاً نمی‎خواستند گریه کنند. با این وجود من هم یک دستمالِ زرد رنگ مقابل صورت نگه می‎دارم که در پشت آن می‎توانستم چشمانِ خشک مانده‎ام را مخفی سازم. صادق و پسرش اما روشن‎ترین اشگ‎ها را می‎ریختند. منافقان بدبخت! و چطور آنها این کار را انجام می‎دادند!؟ هرچه خطبه بیشتر پیش می‎رفتْ هق هق کردن، آه کشیدن، ناله کردن و گریه کردنِ زائرین هم قوی‎تر می‎گشت. عاقبت جمعیت به وضوح از خطبه خسته می‎شود. در نزدِ بعضی بجای گریستن خمیازه کشیدن جانشین می‎گردد؛ بسیاری از بی‎صبری پا به پا می‎کردند، و در اطرافِ من مردم کمتر و کمتر می‎گشتند، زیرا بسیاری قبل از به پایان رسیدنِ خطبه از آنجا می‎رفتند.
هنوز خورشید در جهتِ مکه کاملاً غروب نکرده بود که خطیب کتابش را می‎بندد، دستمالِ بزرگِ سرخ رنگ را داخل جیب می‎گذارد و با این کار خطبه به پایان می‎رسد. حالا هنوز یک آخرین فریادِ بلندِ لبیک، آخرین حرکت دادنِ دستمال‎ها، و حالا پائین رفتن از کوه شروع می‎شود. و چه سریع این کار انجام می‎گشت! گروه‎هایِ زائرین مانندِ یک سیل از کوه رو به پائین سرازیر بودند. وای بر کسی که نمی‎توانست همپایِ دیگران برود، او مطمئناً یا در زیر پاها خرد می‎گشت یا از لگدمال شدن می‎مرد، همانطور که هر ساله در این پائین رفتنِ از کوه حوادثِ زیادی رخ می‎دهد. من هم مجبور بودم با گروه به جلو بروم؛ به سختی وقت داشتم در شهرِ کلبه‎ای الاغم را بردارم. در این شهرِ کلبه‎ای کسی اقامت نمی‎کندْ بلکه بدونِ توقف دوباره به رفتن به سمتِ مکه ادامه می‎دهد، یا خیلی بیشتر به سمتِ منا که میانِ مکه و عرفات قرار گرفته است، جائیکه آخرین ایستگاهِ مذهبی سفرِ زیارتی‎ست و هر حاجی هنگام بازگشتِ از عرفات باید دیدار کند.
شهرِ کلبه‎ای حالا یک منظره کاملاً متفاوت نشان می‎داد. تمامِ چادرها جمع شده و بر پشت شترها قرار داشتند و در حال رفتن به منا بودند.
دستهُ زائرین غیر قابلِ توقف به جلو پیش می‎رفت. چون در این بین هوا تاریک شده بودْ بنابراین تعدادِ زیادی مشعل روشن می‎شود، طوریکه آدم مسیر را خیلی خوب می‎توانست ببیند. همچنین معتکفِ من یک مشعل در دستِ راستِ پیر ضعیفش نگاه داشته بود؛ اما مشعل چنان در دستش تکان می‎خورد که او اغلب با آن زمین را لمس می‎کرد. در این وضع برای اوْ یا خیلی بیشتر برای منْ این بدبخی رخ می‎دهد که او با تکانِ شدیدِ رو به پائینِ مشعلْ ارحام من را به آتش می‎کشد. از آنجا که ارحام از جنس کتان بودْ بنابراین ناگهان مشتعل می‎گردد و ابتدا وقتی موفق می‎شوم آن را خاموش کنم که ارحام تا نیمه سوخته بود؛ و اگر تا حال نیمه برهنه بودمْ بنابراین باید حالا فقط یک چهارم از بدنم پوشیده باشد. من در این وضعیتِ تقریباً برهنهْ به زیارتم ادامه می‎دهم.
در نیمه شب به یک مسجد می‎رسیم، جائیکه ما بقیهُ شب را در فضایِ باز خوابیدیم تا در روزِ بعد نماز صبح را در مسجد بخوانیم. استراحتِ شبانهُ من اما مدت کوتاهی طول کشید، زیرا صادق ساعتِ سه مرا از خواب بیدار می‎کند تا با خود به مسجد ببرد. این روز عید قربان بود، بزرگ‎ترین جشنِ قربانی که باید ما در آن شرکت می‎کردیم. بر روی یک منبر در برابر مسجدْ همان خطیب نشسته بود. شنوندگانش اما مانند دیروز زیاد نبودند، زیرا بسیاری از زائرین بخاطر خستگی یا تنبلی در این جشنِ مذهبی شرکت نمی‎کنند. این بار سخنرانی فقط سه ربع طول می‎کشد و از همان احادیثِ تکراری بی‎معنی مانندِ خطبهُ قبلی تشکیل می‎گشت. سپس نماز صبح خوانده می‎شود و همه همدیگر را در آغوش می‎گیرند و برای همدیگر آرزویِ یک جشنِ شاد می‎کنند. همچنین من هم باید در آغوش گرفته شدن توسطِ تقریباً صد زائری که در زندگی هرگز ندیده بودم را تحمل می‎کردم، و این به هیچ وجه مطبوع نبودْ زیرا بسیاری از این مردمِ شریف بیمار بودند، چشمان آبچکان داشتند یا یک بویِ مانندِ طاعون پخش می‎کردند. سپس دوباره یک لبیکِ فریاد کشیده می‎شود و انبوهِ زائرین به سمتِ مکه به راه می‎افتد. ما تقریباً یکساعت پس از طلوع خورشید باید به مکه می‎رسیدیم. اما من قبل از حرکت باید به توصیهُ معتکفم بیست و یک سنگ از رویِ زمین جمع می‎کردم و در کیسهُ مخصوص به این کار قرار می‎دادم. من می‎دیدم که تمامِ زائرین همین کار را انجام می‎دادند، و در اینجا تقریباً یک میلیون سنگ از رویِ زمین برداشته شده بود که باید همهُ آنها به سمتِ سرِ شیطانِ بزرگ پرتاب می‎گشتند. شیطان در این دره سه بار به شکل مارْ سرِ راهِ ابراهیم در زیارتِ عرفات ظاهر شده بود تا او را از هدفِ مقدسش بازدارد. اما هر بار ابراهیم به توصیهُ جبرئیل هفت سنگ بر سرِ ابلیس پرتاب می‎کرد و پس از آن مار خود را از سرِ راهِ او کنار می‎کشید.
پس از یک سواره رفتنِ یکساعتهْ به نزدیکِ روستایِ منا در یک تنگهُ بسیار تنگ می‎رسیم، جائیکه به زودی یک ازدحامِ فوق‎العاده باید به وجود می‎آمد. تمام کاروان ناگهان در این محل توقف می‎کند، زیرا اینجا پادشاهِ تاریکی به ابراهیم ظاهر شده بود، و اینجا در نزدِ یک ستونِ باید شیطان برای اولین بار سنگسار می‎گشت. تمام زائرین یکباره به آن سو حجوم می‎برند تا اولین هفت سنگ را به سر ابلیس ملعون پرتاب کنند. اما چون در دور ستون فقط برای چند صد نفر جا بود اما هزاران نفر خود را به آن سمت فشار می‎دادند، بنابراین حالا یک بی‎نظمیِ وحشتناک نتیجهُ اجتناب‎ناپذیر بود. بسیاری از زائرین به زمین می‎افتادند و لگدمال می‎گشتند؛ دیگران با شترها، الاغ‎ها و اسب‎هایشان سقوط می‎کردند؛ بعضی از درونِ کجاوه‎ها بیرون می‎افتادند، کجاوهُ بالائی بر روی کجاوهُ پائینی. حالا واقعاً فریادهایِ گیج کننده، ناله‎ها و گریه‎ها شروع می‎شوند؛ اما حتی در میانِ این اغتشاش و فریادْ فریادِ لبیک پیروز بود. در کنار آن آدم می‎توانست بسیاری از صداهایِ نامقدس دیگر را هم بشنود. اینجا یک جوانِ قوی هیکلِ سوری در حالیکه با زدنِ مشت به سمتِ چپ و راست برای خود راه باز می‎کرد فریاد می‎کشید: "راه باز کن، تو سگ، تو پدرسگ؛ گمشو برو کنار. کثافتِ جهنمی." و چنین حرف‎هائی با کلماتِ خیلی بدتری. در کنار آن از سمتِ چپ و راست ضرباتِ مشت می‎بارید. برخی از زائرین گلویِ هم را گرفته بودند. دیگران متقابلاً سنگ‎هائی را که در اصل برایِ شیطان در نظر گرفته شده بودند به سر همدیگر پرتاب می‎کردند. خلاصه، شاهزادهُ تاریکی که البته در کنارِ نفاق، نفرت و نزاعْ بزرگ‎ترین شادی را باید داشته باشدْ درست در همانجائی که او باید سنگسار می‎گشتْ زیباترین پیروزی را جشن می‎گرفت. اینکه چطور من با بدنی کبود نشده و اندامِ شکسته نشده از این ازدحام بیرون رفتمْ هنوز امروز هم برایم یک رمز و راز است. من پس از نیمساعت هجوم به اینسو و آنسو، ضربه زدن به اینسو و آنسو و ضربه خوردنْ عاقبت تقریباً چند صد قدم جلویِ اولین ستونِ شیطان می‎رسم، یک ستونِ بدشکلِ سنگی، اما من البته از اینجا نمی‎توانستم سنگ پرتاب کنم. اما فشار زائرین بدون آنکه بتوانم کاری انجام دهم من را به جلو هل می‎داد، گاهی از سمتِ راست یک ضربه به دندهْ من را چند قدم به جلو هدایت می‎کرد و گاهی یک ضربه از سمت چپ. هنگامیکه من بیست پا از ستون دور بودمْ طبقِ دستورالعملِ صادقْ اولین هفت سنگم را یکی پس از دیگری به سمتِ ستون پرتاب می‎کنم، در حالیکه باید کلمات زیر را تکرار می‎کردم: "به نام خداوندِ قادر مطلق! من این کار را چون از شیطان نفرت دارم انجام می‎دهم. امیدوارم ننگ و مجازاتِ ابدی پاداش او باشد!" ــ برخی زائرین به این کلماتْ کلماتِ دیگری اضافه می‎کردند، برای مثال کلماتِ زیر را: "امیدوارم این سنگْ صورت شیطان را خُرد سازد و کمرش را بشکند!" به این نحو از هزار و دویست سالِ پیشْ هر ساله صورتِ شیطان را خُرد ساخته‎اند و کمرش را شکسته‎اندْ اما او در این حال همچنان خود را بهتر از قبل احساس می‎کند و اتفاقاً در میانِ زائرینِ مؤمن پیروانِ مشتاقش را دارد.
بلافاصله در پیشِ اولین ستونِ شیطانْ دهکدهُ منا که در تنگهُ تنگ قرار داردْ شروع می‎شود. این روستا تقریباً دارایِ صد خانهُ سنگی است، اما در این روز توسطِ قهوه‎خانه‎ها و مغازه‎هایِ فراوان تقریباً به یک شهر تبدیل می‎شود. کلانتر، پسرانش، خطیبِ مکه و برخی افرادِ ثروتمندتر شهر مقدسْ خانه‎هایشان را در منا دارند و در چنین روزهائی در آنها زندگی می‎کنند. بقیهُ زائرین خوابگاه‎شان را در اتاقِ قهوه‎خانه‎ها و آرایشگاه‎ها جستجو می‎کنند. بخصوص از آرایشگاها به وفور وجود دارند، چون اکثر زائرین پس از سنگسارِ شیطانْ خود را اصلاح می‎کنند تا سپس جامهُ احرام را برای همیشه کنار بگذارند.
همچنین در پیش دومین ستونِ شیطان که در میانِ روستا قرار داردْ فشار فوق‎العاده بود، و من باید به این رضایت می‎دادم که سنگ‎هایم را از راه دور به سمتِ سر ابلیس پرتاب کنم. اینکه آیا سنگ‎ها به هدف می‎خوردند را من به علتِ ازدحامِ زائرین به دورِ ستونْ نمی‎توانستم ببینم. ما در پایانِ روستا تعدادِ زیادی از اتاق‎هایِ چوبیِ آرایشگاه و چادرهایِ آرایشگاه می‎یابیم که با انبوهی از زائرین پر شده بودند و مراسم از تن خارج کردن جامهُ ارحام را انجام می‎دادند.
در مقابلِ این اتاق‎هایِ آرایشگاهْ سومین ستونِ شیطان قرا دارد که همچنین توسطِ انبوهی از زائرین احاطه می‎شود. در اینجا آخرین هفت سنگم را پرتاب می‎کنم، به شیطان یک بار دیگر لعنت می‎فرستم و سپس من تمام مراسم زیارتی را به پایان رسانده بودم. من واقعاً خود را آزاد احساس می‎کردم، حالا آخرین وظیفه از این وظایفِ مذهبیِ خسته کننده را انجام داده و راحت شده بودم. حالا می‎توانستم جامهُ زشت ارحام را از تن درآورم! به نظرم می‎رسید که انگار ناگهان یک بارِ بزرگ از روی سینه‎ام برداشته شده است.
اما گرچه حالا می‎توانستم جامهُ ارحام را کنار بگذارمْ اما هنوز نمی‎دانستم کجا باید این کار را انجام دهم. اگر می‎خواستم این کار را در اتاقِ یک آرایشگاه انجام دهمْ بنابراین باید تا شب انتظار می‎کشیدم. اما من می‎خواستم هرچه زودتر از وضعیتِ نیمه‎برهنه‎ام بیرون بیایمْ اما جامهُ ارحامِ من توسطِ بی‎احتیاطی صادق چیزی بیشتر از یک پارچهُ نیمه‎سوخته نبود. همچنین مایل بودم بعد از آن حمام کنم تا خودم را از تمام کثافاتِ سفر زیارتی بطور کامل رها سازم. این اما فقط می‎توانست در مکه انجام شود، و چون همچنین لباس‎هایم در آنجا بودندْ بنابراین تصمیم می‎گیرم فوری به سمت شهرِ مقدس برگردم. صادق البته با این خبر به من کمی با تعجب نگاه می‎کندْ اما عاقبت با نقشه‎ام موافقت کرد و گفت: "آه برادرم، این البته غیرمعمول استْ اما کاری که تو می‎خواهی بکنی گناه نیست. البته اگر تو یک بار دیگر به شیطان سنگ پرتاب می‎کردی ارزشمند می‎بود، اما با دینداریِ بزرگِ تو شاید یک بار هم کافی باشد. بعلاوه بهتر است که یک گوسفند یا بهتر است دو گوسفند نذر کنی، یکی برای اینکه امروز عیدِ قربان است و دیگری برای کفارهُ کوتاه ماندن در منا. گوسفند را قربانی کن! گوسفند را قربانی کن!"
من البته نذر کردم گوسفندها را قربانی کنم، پس از آن صادق کلماتِ شادی را بیان کرد: "آه مغربی! تو باید واقعاً شاهزاده باشی که می‎توانی این همه پول برای قربانی کردن بدهی!"اما ما باید قبل از حرکت کردن هنوز در مراسمِ قربانی کردنِ گوسفندِ مقدس شرکت می‎کردیم که هر ساله در این روز در درهُ منا تحتِ جشن باشکوهی انجام می‎شود و هر مسلمانی که به نحوی پولِ خریدِ گوسفند را داشته باشد باید در این روز یک گوسفند قربانی کند.
البته از آنجا که من نذر کرده بودم دو گوسفند قربانی کنمْ بنابراین حالا باید حیوانات فوری تهیه می‎گشتند. تقریباً پنج هزار گوسفند در فضایِ آزادِ نزدیک منا قرار داشتند که صاحبان‎شان مسخره‎ترین قیمت‎ها را درخواست می‎کردند. در غیر اینصورت یک گوسفند در مکه یک ریال ارزش داشت، حالا اما برای یک گوسفند چهار یا پنج ریال درخواست می‎کردند، بله حتی بیشتر؛ اما صادق موفق می‎شود دو گوسفند به مبلغ هشت ریال برایم بخرد.
به زودی پس از آن قربانی کردنِ بزرگ آغاز می‎شود. ده‎ها هزار زائر که از آنها اما تقریباً یک سوم‎شان گوسفند در مقابل خود داشتندْ بر روی دشتِ آزادِ ناهموارِ سنگیِ نزدیکِ منا ایستاده بودند. خطیبِ مکه هم که در رأس این جمعِ زائرین ایستاده بودْ یک گوسفند در مقابلِ خود داشت که کاملاً رنگ‎آمیزی شده بود. این مقامِ مذهبی پس از یک نمازِ کوتاه علامت کشتار می‎دهد، به این شکل که او سرِ گوسفندِ خود را به سمتِ مکه می‎چرخاند و بعد گلویِ او را با یک چاقویِ قوسدار می‎برد. و حالا سه هزار قربانی بر رویِ زمین می‎افتند و یک دریایِ واقعی از خون تشکیل می‎شود، این منظره حالم را طوری بد می‎سازد که من فوری با صادقْ پس از مأمور ساختنِ پسرش برای شستن دو گوسفندِ قربانی و آوردن آن به مکهْ جائی که در خانهُ حمدان باید در جشن خورده می‎شدْ حرکت می‎کنیم. این قربانی کردن طبق گفتهُ محققانِ اسلامی به یادِ قربانی کردنِ ابراهیم که قولِ قربانی کردنِ پسرش را داده بود انجام می‎گیرد. حالا من خوشی و عذابِ زیارتِ کوهِ عرفات را پشت سر گذارده و به مکه بازمی‎گردم و در آنجا جامهُ ارحام را کنار می‎گذارم و لباسم را می‎پوشم و می‎گذارم آرایشگر مؤمنی اصلاحم کند که در حین این عملْ مرتب کلماتِ ستایش را زمزمه می‎کرد.
پایان

<سفر زیارتی من به مکه> عیدی من است به تو خوانندهُ ارزشمندم.
از سال 1398 لذت ببر، گر نبری سرت کلاه خواهد رفت.
در ضمن نباید از یاد برد که لذت بردن از زندگی دوایِ درد است.