سفر زیارتی من به مکه. (2)

3. جده
بنابراین جدهْ مادربزرگ معنی می‎دهد، و حواْ مادر مادرِ نژادِ بشرِ گناهکار باید آخرین زمانِ زندگی‎اش را در اینجا گذرانده و گورش را یافته باشد. حضرتِ آدم یک محراب در مکه بنا می‎کند، او در نزدیکی کوهِ عرفات همسر خود را پس از یک جدائی صد و بیست ساله دوباره می‎یاند؛ حوا عاقبت در جده می‎میرد، پس از آنکه قبلاً هفت بار به دورِ خانهُ مقدس در مکه چرخیده و ماهِ رمضان را روزه گرفته بود. البته سپس حضرتِ آدم مهاجرت می‎کند و در کشور سیلان می‎میرد.
جده به یکی از کمترین شهرهایِ مسلمانان تعلق دارد که مانندِ بقیهُ شهرها کاملاً رو به زوال و خراب شدن نیست، بلکه رفاهِ خودش را هنوز تا اندازه‎ای حفظ کرده است. از داخلِ کشتی تصویر دلپذیری به من ارائه می‎گشت که بیابانِ بیکرانْ قاب آن را تشکیل می‎داد. شهر بر رویِ بلندیِ ملایمی قرار دارد و در کنار ساحل توسطِ دو دیوارِ بلند و در سمتِ دیگر توسطِ دیوارهایِ قلعه محصور می‎شود، که از آنها اینجا و آنجا برج‎هایِ نگهبانی با جانپناه‎هایِ کنگره‎دار و توپ‎هاْ صعود کرده‎اند. آنجا یک ردیف خانه‎هایِ سفیدِ و زیبایِ ساخته شده از سنگ‎هایِ مرجان قرار دارد که از بالایشان دو مسجدِ اصلی با گنبدهایِ بادگیر و مناره‎هایِ باریک صعود می‎کنند. ــ حالا وقتی ما از <مادرِ صلح> با تأثر و از ناخدایِ دچار بیماریِ پوست با تأسف خداحافظی کردیم و گذاشتیم ما و اموال‎مان را با قایق‎هایِ کوچک به خشکی برسانند، و وقتی حالا ما عاقبت به کنارِ یکی از دو دیوارِ بندر رسیدیمْ در این وقت خوشحالی من بزرگ بودْ زیرا من خود را در شهری می‎یافتم که توسطِ رونق و ترددش یک کم اروپا را به یاد می‎آورد.
اما من باید قبل از آنکه از خودِ شهر گزارش دهمْ از نوعِ استقبالی تعریف کنم که از ما زائرانِ بیچارهُ غارت گشته و اذیت و آزار دیدهْ اینجا در ادارهُ گمرک به عمل آمد. طوریکه انگار زائرینِ بدبخت به اندازهُ کافی از بویِ تعفن، حشراتِ موذی، تب، گرمازدگی، سرماخوردگی و اسهال رنج نبرده‎اند که همچنین دولتِ ترکیه تلاش کرده که آنها در اینجا هم نفرت‎انگیزترین مراحلِ گمرک را تحمل کنند. ما احرام‎پوشانِ بیچاره که در زیرِ بار چمدان نفس نفس می‎زدیم و عرق می‎کردیمْ بلافاصله پس از رسیدنْ توسطِ یک گروه از پلیس‎هایِ غیر قابل تحمل، گستاخ و فرومایهُ تُرک و سربازانِ ادارهُ گمرک استقبال می‎شویم. به من در کشتی از سرقت‎هایِ این مأمورانِ پلیس و کارمندانِ گمرک هشدار داده بودند. از آنجا که زائر پولش را در چمدانش حمل می‎کند و نه با خود، از آنجا که جامهُ احرام دارایِ جیب نیست و حملِ کیفِ پول مجاز نیستْ بنابراین نگهبانانِ گمراهِ گمرک فوری می‎بینند که چه مقدار پول هر نفر همراه دارد، و اگر آنها موفق به سرقت نشوندْ بنابراین می‎توانند درخواستِ انعام را کاملاً با پولِ کم یا زیادِ زائر مناسب سازند. این بهانهُ معمولی زائرین که پول را فقط قرض گرفته‎اندْ همیشه توسطِ کارمندانِ گمرک با یک لبخندِ مشرکانه مواجه می‎شود؛ از این بهانه بودارتر در اینجا وجود ندارد، و زائر نمی‎تواند کار دیگری انجام دهد، او باید انعام را بدهد یا چمدانش را در دستان آنها بگذاردْ تا اینکه موفق شود در شهر یک دوست ثروتمند پیدا کند که او را از چنگال‎هایِ نگهبانانِ گمرک نجات دهد.
حالا ابتدا یک ستوانِ تُرکِ چاق به سمت من می‎آید و برای هراساندم با لحنِ بسیار خشن درخواستِ برگهُ اجازه ورودم را می‎کند. برگهُ ورودم کاملاً بی‎اشکال بودْ و من فکر می‎کردم فقط احتیاج دارم آن را به او نشان دهم و بعد می‎توانم فوری به راه خود بروم. اما مأمور به محض دیدن برگهُ ورودِ نوشته شده به زبانِ فرانسویْ در برابرم تعظیمی تمسخرآمیز می‎کند و به من توضیح می‎دهد که باید ابتدا کنسولِ فرانسه که در شهر زندگی می‎کند آن را امضاء کند. اما حالا وقتی می‎خواستم با بارم و به همراهی یک مأمور پلیس آنجا را برای پیدا کردنِ کنسول ترک کنمْ در این وقت یک کارمندِ گمرک سر راهمان سبز می‎شود، تمام وسایلم را می‎گیرد و ادعا می‎کند که اجازه ندارم به هیچ وجه آنها را با خود ببرم. حالا باید چه می‎کردم؟ چمدان را نمی‎توانستم در ادارهُ گمرک بگذارمْ اگر که نمی‎خواستم برایِ بقیهُ سفر بدون پول باشم؛ زیرا بدونِ شک پلیس‎ـ‎و کارمندانِ گمرک پول و اموالم را بین خود تقسیم می‎کردند، و هیچ قدرتی در جهان نمی‎توانست دوباره آنها را به من برگرداند. هنگامیکه من از کارمندِ گمرک تقاضا کردم که ابتدا بازرسی از چمدان را انجام دهدْ با تمسخر پاسخ می‎دهد: ابتدا در برابر پلیس اثبات بیگناهی خود را توجیه کن! بنابراین من به زودی متوجه می‎شوم که هر دو طرفِ بازی کارت را تقسیم کرده بودند و فقط می‎خواستند یک انعامِ تا حد امکان بالا از من بیرون بکشند. بنابراین من همراهِ کارمندِ گمرک پیشِ ستوان برمی‎گردم و شروع می‎کنم با او بخاطر مبلغِ انعام به مذاکره کردن. پولِ درخواستی این شخصِ بلند مرتبه ابتدا چنان مسخره بود که من شک داشتم قادر باشم هرگز با او به توافق برسم. اما عاقبت پس از بحثِ زیاد و پس از چانه زدنِ فراوان توافق می‎کنیم که او به مبلغ صد پیاستر (آن زمان تقریباً هجده مارک) رضایت دهد. زائرین دیگر همه فقط حداکثر بیست پیاستر پرداختند.
این اما فقط مقدمهُ بازی بود. حالا گمرک می‎آید، جائیکه معاملهُ اصلی باید انجام می‎گشت. تقریباً ده کارمندِ گمرک با ولع به جانِ چمدان و سه یا چهار بسته‎ام که در آنها لباس و کالا پیچیده شده بود می‎افتند. چمدان بلافاصله باز و تمام وسائلم پراکنده بر روی زمین افتاده بودند. اما این کافی نبود، این گمرکچی‎هایِ بَربَر هنوز یک شکنجهُ دیگر برای مسافرین در نظر گرفته بودند. بلافاصله پس از باز کردن چمدان و ریختن لباس‎هایم بر روی زمینْ اینطور نشان می‎دهند که انگار در سمتِ دیگرِ اداره کار بسیار مهمتری پیش آمده و همگی از آنجا می‎روند و مرا در میانِ تمام چیزهائی که بر روی زمین ریخته شده بود تنها می‎گذارند. من حتی اجازه نداشتم وسائلم را دوباره در چمدان قرار دهم تا آنها را در برابر سرقتِ زائران و ساکنانِ شهر که کاملاً نزدیک من بودندْ یا حداقل از لگدمال شدن محافظت کنم. البته به دنبالِ کارمندانِ گمرک هم نمی‎توانستم بروم. خوشبختانه من علی را داشتم. من به او دستور می‎دهم به دنبال کارمندان برود و به هر کارمندِ گمرک مخفیانه وعدهُ پول بدهد، و در واقع به کارمندانِ مافوق پولِ بیشتر و به کارمندانِ مادون پول کمتر. او پس از نیمساعت برمی‎گردد و اعلام می‎کند که در واقع کارمندان با مبلغ ذکر شده راضی‎اند اما همچنین پول را فوری می‎خواهند. و ابتدا پس از دادنِ پول به علیْ که حدود دویست پیاستر (تقریباً سی و هفت مارک) بودْ این مردانِ صادق برمی‎گردند، یک بار دیگر چمدان را زیر و رو می‎کنند، یک عمامه، یک شال، چند دستمالِ ابریشمی، چند جفت دمپائی می‎دزدند و بالاخره من را آزاد می‎کنند. حالا اجازه داشتم وسائلم را از روی زمین جمع کنم و دوباره در چمدان قرار دهم، و در این بین متوجه می‎شوم که توسطِ گمرکچی‎ها، توسطِ زائرانِ مؤمن، و همچنین توسطِ ساکنینِ حاضرِ شهر جدهْ روی هم به ارزش پانصد پیاستر از من جنس دزدیده شده است. بنابراین من باید خوشحال می‎بودم که با یک ضرر به مبلع هشتصد پیاستر (آن زمان در جده تقریباً صد و چهل و هفت مارک) توانستم از چنگالِ پلیس و کارمندانِ گمرک آزاد شوم.
عاقبت من آزاد بودم. من نفس راحتی می‎کشم و سریع ضرر بزرگم را که در ضمن انتظارش را می‎کشیدمْ فراموش می‎کنم. حالا می‎گذارم چمدانم را علی و بسته‎هایم را یک باربرِ ژنده‎پوشِ هندی حمل کنند، و سپس آهسته و باوقار به سمتِ شهر به حرکت می‎افتیم تا یک مأوا پیدا کنیم.
از خیابان‎هایِ شهرْ دو خیابان به ویژه قابل ذکرند، یک خیابانِ بندری و یک خیابانِ اصلی قرار گرفته در پشتِ آن. خانه‎هایِ این خیابان‎ها اغلب باشکوهند، تعدادی از سنگ‎هایِ مرجانی، تعدای از سنگِ خارا ساخته شده‎اند و دارایِ رنگِ سفید بسیار روشن‎اند که هر ساله از نو رنگ می‎شوند؛ آنها معمولاً دو طبقه‎اند و بجایِ بام دارای تراس‎هایِ زیبا و پنجره‎های تقریباً بزرگی هستند که در تابستان اما اجازهُ ورودِ گرمای زیادی را به خانه می‎دهند. همچنین راهرویِ این خانه‎ها که من اغلب داخل آنها گشته‎امْ بسیار زیبا گچکاری و تزئین شده‎اند. زمین با بوریاهایِ زیبایِ هندی و دیوارها در بعضی از خانه‎ها کاملاً و در بعضی دیگر تا نیمه با صدف پوشانده شده‎اند، آدم اغلب می‎تواند میزهای چینی با عالی‎ترین رنگ، گلدان‎های ژاپنی، کارهای ساخته شدهُ هندی از عاج فیل و خلاصه زیورآلاتی که از سراسرِ شرق گردآوری شده‎اندْ را در این خانه‎ها ببیند. جده همچنین نباید کمتر از دوازده میلیونر داشته باشد، یعنی موجوداتی که در بقیهُ مناطق شرق، یا حداقل در میانِ مسلمانان باید برایِ موجوداتِ افسانه‎ای به شمار آیند. در میانِ این میلیونرها حتی باید دو نفر وجود داشته باشند که دارای کشتی بخار هستند! یک مسلمان که صاحب یک کشتی بخار است، یک مسلمان که میلیونر است، یک مسلمان که صاحب یک خانهُ تمیز و تزئین شده است، اینها چیزهائی هستند که من نمی‎توانستم قبل از آنکه آنها را در جده ببینم باور کنم. ــ در پشتِ خانه‎هایِ این تجارْ که هر کدام دارای یک مخزنِ آب با آبِ نوشیدنی کافی هستندْ انبارهایِ کالا قرار دارند، ساختمان‎هایِ بزرگِ شبیه به طویلهْ هستند که حیاطِ بزرگِ درونشان از تالارها و سالن‎هائی با سقف‎های گنبدی شکل احاطه شده است. ــ زندگی در بندر رنگارنگ است. اگر چه فقط کوچک‎ترین کشتی‎ها می‎توانند بلاواسطه کنار دیوار ساحلی قرار بگیرند؛ اما کشتی‎هائی که دورتر قرار دارند باید کالاهایِ متنوع را بارگیری یا تخلیه کنند. آب دریا در تمام فصولِ سال یکسان بالا نیست. اصولاً تمام دریایِ سرخ در زمستان سطح آب بالاتری از تابستان دارد که از بادِ شمالی غالب در تابستان ناشی می‎شود و آب را با حرکتِ شتابزده‎ای از طریق تنگهُ باب المندب به اقیانوس هند هدایت می‎کند، در حالیکه در زمستان بادِ موسمی که از سمت هند می‎وزدْ درست برعکس این کار را انجام می‎دهد. بنابراین برای مثال مسیر میانِ بندر بزرگ و غرفه‎های بندر در تابستان، حتی در زمان مد دریاْ خشک و در زمستان برعکس با آب پوشیده است. ــ جده از سه سمت توسطِ دیوارِ هفت تا هشت متری احاطه شده است که هر چهل قدم به چهل قدم برج‎های نگهبانی با کنگره و سوراخ‎هایِ تیراندازی واقع شده‎اند. هنگامیکه بربرهایِ وحشیِ بیابان‎هایِ شبه‎جزیرهُ عربستان می‎خواستند در سالِ 1817 به شهر حمله کنندْ در این وقت به هر خانواده از جدهْ دفاع از یک قسمتِ دیوارِ شهر سپرده می‎گردد، و هنوز هم سنگ‎هایِ بزرگِ جلو آمدهُ دیواره که همیشه مرز میانِ مناطق دفاعی خانواده‎ها را مشخص می‎ساختندْ یادآور آن روزها هستند. محمد علیْ نایب‎السطنه از مصر (او در نزد ما معمولاً مَمَد نامیده می‎شود، یعنی محمدِ کوچک، محمدِ کوچولو) همچنین دستور داده بود که یک قصر برایِ امنیتِ بیشتر شهر و بندر بسازند، که اما حالا از سال 1845 دوباره تحتِ بی‎دقتی و بی‎ارزشی حکومتِ تُرک‎ها در حالِ از بین رفتن‎اند و به زودی به خرابه‎ای تبدیل خواهند گشت که هر شهر ترکیه دارایِ بسیاریِ از آن می‎باشد.
پس از آنکه من در جستجویم برای یافتنِ یک خوابگاهْ تصویری تقریبی از شهر به دست آوردمْ سرانجام پس از تلاش‎هایِ بی‎ثمر به یک خوابگاهْ می‎رسم، جائیکه می‎توانستم سر خسته‎ام را زمین بگذارم و دستیارانمْ بار سنگینی را که تقریباً یکساعت از میانِ خیابان‎ها و کوچه‎هایِ با کفِ وحشتناک‎شان (زیرا اینجا به کوچه و خیابانِ سنگفرش شده نمی‎شود فکر کرد) با خود حمل کرده بودندْ بر زمین بگذارند. زمانِ قریب‎الوقوعِ سفرِ زیارتی به سمتِ کوهِ عرفات که فقط یک بار در سال می‎تواند انجام گیردْ تعدادِ زیادی زائر را به اینجا هدایت کرده بود، طوریکه تمام خوابگاه‎ها بسیار گران و اغلب بیش از حد پُر بودند، در نتیجه بسیاری از زائرین در پیش بادیه‎نشینان و سیاهپوستان در کلبه‎هایِ فقیرانهُ ساخته شده از نیْ جایِ خواب جستجو می‎کردند. عاقبت یک خوابگاه می‎یابیم که تقریباً خالی بودنش باعثِ تعجبم می‎شود. خوابگاه تشکیل شده بود از یک حیاطِ داخلی کثیف که با شتر، قاطر و الاغ پُر شده بود، و در اولین طبقه حدود بیست اتاق کوچک و بزرگ قرار داشتند. من توانستم یکی از اتاق‎های کوچک را پس از چانه زدن برای مبلغ بیست و پنج پیاستر (چهار و نیم مارک) در روز اجاره کنم، یک مبلغ فوق‎العاده بالا که فقط بخاطر ازدحامِ شدید در شهر قابل توضیح بود. من اما همچنین از ترس اینکه خودم را لو دهمْ جرأت نمی‎کردم با همان خشونتی عمل کنم و همان سیل کلماتِ فحشی را به اطراف پرتاب کنم که عرب‎هایِ واقعی می‎کنند. بنابراین من همانی می‎مانم که می‎خواستم باشم، یعنی یک مغربی، یعنی عضوِ خلقی که توسطِ حماقتش معروف است، و آدم حماقت را در نزد یک مغربی هرچقدر هم بزرگ باشد غیر طبیعی نمی‎یابد. بنابراین می‎گذارم چمدانم را به اتاق کوچک، کثیف و کاملاً خالی ببرند و باربرِ هندی را مرخص می‎کنم، او با انعامِ بسیار کمی راضی بود و این باعث تعجبم گشت. و تعجبم زمانی از بین می‎رود که کشف می‎کنم او توسطِ سرقتِ وسائلِ مختلف از بارمْ از پیش جبران کرده بوده است.
عاقبت من در اتاقم تنها بودم، یک لذت که از قاهره نصیبم نشده بود. پس از آنکه می‎گذارم علی به این بهانه که تشنه‎ام برایم آب بیاوردْ فوری او را به بازار می‎فرستم. حالا دربِ اتاق را قفل می‎کنم و مشغول به دو کار می‎شوم که برای یک زائر که جامهُ ارحام بر تن داردْ تقریباً جایتکارانه هستند و می‎توانستند مرا قطعاً به عنوان مرتد، بله شاید به عنوان کافر لو دهند. این دو کار قابل مجازاتْ یکی این بود که من حشراتِ موذیِ بیشماری را که همسفرم مرا به آنها آلوده ساخته بودْ با انرژیِ شدیدی شکار و تا آخرین شپش نابود کردم، و دیگری این بود که من خود را از سر تا پا شستم، یک لذت که هیچ زائری اجازهُ انجام آن را ندارد، زیرا با این کار حشرها می‎توانند در آب غرق شوند. حالا من خود را شسته و پاک شدهْ مانند تازه متولد شده احساس می‎کردم، و یک جامهُ تمیز ارحام بر تن می‎کنم و چون این کار هم ممنوع استْ بنابراین دو تکه پارچهُ کثیف را مخفی می‎کنم تا کسی آن را پیدا نکند. حالا بردهُ من بازمی‎گردد و برای هر دو نفرمان بر روی اجاق کوچک‎مان غذایِ ساده‎ای آماده می‎سازد. اما من قبل از پایانِ غذا باید ناگهان به نحو بسیار نامطلوبی متوجه می‎گشتم که در چه خوابگاهی افتاده بودم.
زیرا ناگهان در اتاق کناری چنان سر و صدائی بلند می‎شود که من به گوشم اعتماد نمی‎کردم و می‎اندیشیدم که دستگاه شنوائیم باید مختل شده باشد. این صدایِ یک ضجه، فریاد، شِکوه و شکایت، یک آه کشیدن، صدای شادی کردن، زاری کردن، شلوغ کردن، یک جیغ و فغان بود که گاهی بلند و گاهی آرام به گوش می‎رسید. این جار و جنجالِ وحشتناک چه معنی می‎دهد؟ من باید به زودی آن را متوجه می‎گشتم. وقتی آدم به دقت گوش می‎دادْ بنابراین یک ریتم خاص کشف می‎کرد، بله وقتی آدم به خود زحمت می‎دادْ می‎توانست حتی تک تکِ کلمات را تشخیص دهد که در لحن‎هایِ مختلف با چهچهه زدن، با صدای بَم، با فریاد، با ناله و خس خس خوانده می‎گشتند. کلماتِ بسیار آشنا اینها بودند: "جز آفریدگار یگانه خدائی نیست و محمد رسول خداست". پس این بود! این دعاهایِ اسلامی بود که توسطِ زائرانِ بخصوص مذهبی، توسطِ به اصطلاح دراویشِ گریانْ از گلو خارج می‎گشت. پس من به چنین جائی افتاده بودم؟ آیا باید روز و شب این سر و صدایِ وحشتناک را در نزدیک خود بشنوم؟ این درویش‎ها همچنین بخاطر شیوهُ زندگیِ نامنظم‎شان انگشت‎نما بودند. همچنین وقتی هوا تاریک می‎شود ارازل و اوباش مختلفی نزد آنها می‎آیند. بنابراین من نمی‎توانستم از ترسِ اینکه تمام اموالم توسط ارازل و اوباش سرقت شوندْ تمام شب اتاقم را ترک کنم. تمام شب فریادِ وحشتناکِ دراویش ادامه داشت، و نعرهُ شترها و الاغ‎ها در حیاط به آن افزوده شده بود و نیش زدنِ هیولاهایِ جهنده که از تمام گوشه‎ها و دیوار اتاقم به من حمله می‎کردندْ عذابِ این شب را به راستی وحشتناک ساختند.
هنوز سپیده صبح ندمیده خودم را آماده می‎کنم تا این خوابگاهِ وحشتناک را ترک کنم. ابتدا علی را به پیش دوستِ ارجمندم شیخ مصطفی می‎فرستم، من امیدوار بودم بتوانم توسطِ توصیه‎اش یک اتاق دیگر به دست آورم. پس از گذشتن شاید دو ساعت علی برای شاد کردنِ من به همراهِ مصطفی و سه برادرزاده‎اش برمی‎گردد. این مردم خوبْ من را گم شده در نظر گرفته بودند، زیرا شیخ مصطفی شب قبل من را در تمام قهوه‎خانه‎هایِ جده جستجو کرده بود، و از آنجا که هرگز پیش نمی‎آید یک زائر شب را در یک چنین اتاقی بگذراندْ بنابراین فکر می‎کرد که برای ما اتفاقی رخ داده است. خوشبختانه اتفاقی رخ نداده بود. تا زمانیکه درب اتاق باز بود و درویش‎ها می‎توانستند شیخ مصطفی را زیر نظر داشته باشندْ او بسیار با ادب مقابل این متظاهرین بیچاره رفتار می‎کرد؛ اما وقتی درب اتاقم بسته شد و یکی از برادرزاده‎ها در بیرون برای نگهبانی دادن می‎ایستد، در این وقت پیرمردِ خوب دیگر نمی‎توانست خود را کنترل و به من می‎گوید: در چه محل کثافتی باید تو را پیدا کنم، برادرم! در چه غار دزدهائی تو سقوط کردی! عجله کن که از این جهنم بیرون بیائی! عاقبت توافق کردیم که مرا به محل خودش ببرد. سه برادرزاده‎اش بارهایم را بر دوش می‎نهند و به این نحو همه با هم به طبقهُ پائین می‎رویم. یک مزاحمت هنوز در برابرِ درب انتظارم را می‎کشید، یعنی صاحبخانه، او اجارهُ سه روز را از من طلب می‎کرد. اما در این وقت من مقاومت می‎کنم، به این نحو که به فریادِ صاحبخانه با فریادِ بلندتری پاسخ می‎دهم، با این کارِ من چهار مصری تشویق شده و از من دفاع می‎کنند. بنابراین صاحبخانه باید عاقبت تسلیم می‎گشت، او به یک جریمهُ کوچک رضایت می‎دهد و می‎گذارد که ما برویم. سه برادرزاده اما به او فریاد می‎زنند، با بزدلیِ واقعیِ مصری از فاصلهُ دور مقداری فحش می‎دهندْ که در بین‎شان <سگ> و <خوک> از لطیف‎ترین‎شان بودند. از آنجا که صاحبخانه از آستانهُ خانه‎اش این نام‎های تملق‎آمیز را با بهره بازمی‎گرداندْ اما تلاشی نمی‎کرد به سوی ما بیایدْ بنابراین آن سه همچنان مانندِ قبل شجاع باقی می‎مانند و کنسرتی از فحش رد و بدل می‎کنند که فقط عرب‎ها می‎توانند آن را تنطیم کنند. من و پیرمرد با زحمتِ زیاد موفق می‎شویم به این نمایش خاتمه دهیم. و حالا به قهوه‎خانه‎ای می‎رویم که مصطفی در آن ساکن شده بود، و من می‎توانم شب را بر رویِ یک نیمکت و در میان آشنایانم تا اندازه‎ای بدون مزاحمت بگذرانم.
در سه یا چهار روزی که باید ما هنوز در جده می‎گذراندیمْ توانستم با کمک دوستانِ مصری‎ام هنوز چند آشنائی جالب انجام دهم. من با یک برده‎فروش به نام محمد رئیس آشنا شدم که دوستانه ما را در خانه‎اش پذیرا گشت، جائیکه برده‎هایِ جوانِ سیاهپوست در فنجان‎هائی با لبه‎هایِ تزئین شده با مرواریدهایِ ظریفِ از سرامیکِ چینی با نعلبکی‎های نقره‎ایْ عالیترین کار هندِ شرقیْ قهوه در برابرمان قرار می‎دهند. ما در دوستداشتنی‎ترین اتاقی نشسته بودیم که دیوارهایش کاملاً با صدف پوشانده شده بود، که بر رویش آینه‎های کوچک و اینجا و آنجا لوح‎های طلائی با نوشته‎هایِ رنگیِ آیاتِ قرآن زده شده بود. بر روی زمین بوریایِ برگِ نخل قرار داشت، از سقف یک چراغ زیبایِ چینی به پائین آویزان بود، نیمکتی که ما باید بر رویش می‎نشستیم با شال‎های گرانبهایِ کشمیری پوشانده شده بود. ثروت این خانه، همانطور که گفتم از تجارتِ بَرده به دست آمده بود. البته دولت‎ها تجارتِ با انسان را ممنوع ساخته‎اند، اما مدیرانِ تُرک بسیار بی‎دقت نظارت می‎کنند، می‎گذارند همچنین به آنها رشوه داده شود و سپس بسیار چشم‎پوشی می‎کنند، بنابراین این تجارت مانند قبل، البته مخفیانه، انجام می‎شود. چرا که نه، این کار حتی در قرآن تأیید شده است! محمد رئیسْ حیله‎های زیادی از زندگیش می‎توانست تعریف کند.
یک بار او در کنار سواحلِ آفریقائی با یک مبلغِ مذهبیِ انگیسی آشنا می‎شود که تلاش می‎کرد سیاهپوستان را توسطِ پول، مواد غذائی یا تنباکو به <دین بی‎خدایش> بکشاند. او می‎گذاشت باهوش‎ترین پیروانِ جدیدش یک هنر بیاموزد، که توسطِ آن برای کسی که او را به خدمتِ خود می‎گرفت بسیار ارزشمند می‎گشت. به این ترتیب او دو جوانِ سیاهپوست را به دین خود ارشاد می‎کند و به یکی پیشهُ نجاری و به دیگری آهنگری تعلیم می‎دهد، و هر دو جوان خود را هوشمند نشان دادند، طوریکه مردِ انگلیسی تصمیم می‎گیرد آنها را به انگلستان بفرستد. مهماندارمان در ادامه تعریف می‎کند: "بنابراین او آنها را به عدن می‎فرستد، جائیکه کافرانِ لعنتی یک مستعمره دارند، و از آنجا باید آنها با یک کشتی بادبانیِ انگلیسی به سفر ادامه دهند. خوشبختانه من از ماجرا باخبر می‎شوم، همچنین می‎شنوم که این کشتیِ بادبانی در جده لنگر خواهد انداخت، و تصمیم می‎گیرم با یک ترفندْ دو جوان را از آنِ خود کنم. من همچنین شنیدم آن دو جوان که برای مسیحی‎هایِ خوب به حساب آورده می‎شدندْ تنها به سفر می‎رفتند. آنها فقط به ناخدایِ کشتی، یک کنیاک‎نوشِ خوشخو سپرده شده بودند. بنابراین من به سادگی موفق شدم آنها را در جده به خشکی بفریبم، در حالی که من تحتِ تظاهر به یک معاملهْ داخل کشتی خزیدم و به آنها توصیف‎هایِ درخشان از زندگیِ شاد در قهوه‎خانه‎هایِ دمشق، از رقاصه‎ها و لذت‎های دیگر تعریف کردم، طوریکه جوان‎ها نتوانستند مقاومت کنند و با من سوار قایقِ کوچکی می‎شوند که من را به شهر بازمی‎گرداندْ تا در جده چند ساعت را در شادیِ بزرگ بگذرانند. اولین کاری که بعد از پیاده شدن انجام دادم این بود که آنها را به خانهُ خودم بردم و زندانی کردم، و آنها را از آن به بعد برده‎های خود در نظر گرفتم. حالا فقط لازم بود کاپیتانِ انگلیسیِ کشتی را فریب دهم، و این نمی‎توانست کار سختی باشد. من می‎گذارم تمام بَرده‎هایِ سیاهپوستم جلو بیایند و واقعاً دو نفر در بین آنها با دو جوانِ سرقت شده یک شباهت خاص داشتند. این شباهت اجازه داد خود را کمی بیشتر سازد، به این شکل که من موهایشان را مانندِ آن دو جوان کوتاه کردم و گذاشتم همان گوشواره‎ها را به گوش‎شان آویزان کنند که آن دو داشتند؛ سپس آنها لباس‎هایِ دو جوان را می‎پوشند، و حالا آنها را به کشتیِ بادبانیِ انگلیسی می‎فرستم، بعد از آنکه به آنها دستور می‎دهم قبل از خروج از جده یک کلمه هم حرف نزنند، زیرا فقط اینطور می‎توانند شانس بیاورند و اشتباهاً به انگلیس بُرده شوند، جائیکه آنها خوشمزه‎ترین زندگی جهان را خواهند گذراند. به نظر می‎رسد که شیطان‎هایِ بیچاره نقش‎شان را خوب بازی کرده باشند، زیرا من هرگز نشنیدم که این کلاهبرداری کشف شده باشد. اما ممکن است آدم در انگلستان بسیار تعجب کرده باشد که بجای دو جوانِ کارآموزِ باهوشْ دو کودکِ خام را می‎بینند که از شغلی مفیدْ کوچکترین اطلاعی ندارند. من اما با دو جوانِ به سرقت بردهْ یک معاملهُ بسیار سودآور انجام دادم، به این شکل که آنها را به چهار برابر قیمت در مکه فروختم، جائیکه هیچ فردِ انگلیسی آنها را پیدا نخواهد کرد، زیرا همانطور که می‎دانیدْ هیچ کافری اجازهُ ورود به آن شهرِ مقدس را ندارد."
این و چنین داستان‎هائی را محمد رئیسْ تحتِ کف زدنِ مصری‎ها تعریف می‎کرد، که من هم مجبور بودم برای آنکه توجه را به خود جلب نکنم در کف زدن شرکت کنم. پس از آنکه ما هنوز می‎بایست مدتِ درازی به شکایتش از اینکه تجارتِ با بردهْ بخصوص با بردهُ سفیدپوست بدتر و بدتر می‎شودْ خانهُ مهمانوازش را ترک می‎کنیم و داخلِ خیابان‎هایِ جده می‎شویم.
ما در پیاده‎رویِ طولانی‎مان در شهرْ همچنین صرافی‎ها را هم می‎بینیم. در اینجا آدم می‎تواند تقریباً انواعِ سکه‎هایِ جنوبِ اروپا و غربِ آسیا را پیدا کند؛ لیرهُ ترکیه و همچنین سکه‎های دو فرانکی فرانسوی، دوکاتِ اتریشی، فلودی قدیمی ونیزی، دوبلونِ اسپانیائی، بله حتی پوندِ گینه‎ایِ انگلیسی. سکه‎هائی که دیگر در اروپا معتبر نیستندْ هنوز در اینجا از محبوبیتِ بزرگی برخوردارند، ارزشِ پیاستر مدام در حالِ کاهش است. مقصر بخصوص دولت است که می‎گذارد پیاسترِ بدتر و همیشه بدتری را ضرب کنند. تاریخِ پیاسترِ ترکی کاملاً شبیه به تاریخِ امپراتوریِ ترکیه است.
اجناسِ اصلیِ تجارت در مغازه‎هاْ شکر، لوبیا، نان دانهُ آفتابگردان، گوشت و ماهی‎دودی و کمپوت است. این اجناس توسطِ تاجرانِ عرب فروخته می‎شود، توسطِ مردمی که به عنوانِ نوکر، باربر و کارگرِ ساده در شهر مستقر شدند و توسطِ پس‎انداز و سعی و کوشش به تدریج ترقی کرده و مغازه‎دار شدند. آنها دارایِ رنگِ تیره، بینی عقابیِ درازِ جسورانه و موهایِ سیاهِ ژولیده و گاهی بسیار زیبا هستند. اجناسِ هندی برعکس توسطِ مسلمانانِ هندی فروخته می‎شود، یعنی شکر، رنگِ نیل، انواع ادویه، پنبه، حنا، مرجان، سنگ‎هایِ قیمتی، پارچه‎هایِ ابریشمی، شالِ کشمیری، بوریا از برگ درخت خرما، آثار هنری از عاج و کالاهایِ چینی. تاجرانِ هندی که اینجا زندگی می‎کنندْ لباس ملی خود را می‎پوشند، پیراهن گشاد و دراز تا پاها، رداهایِ سفید یا رنگی از جنس کتان، شال و عمامه. آنها دارایِ صورت‎های منظمِ تیرهُ زیبا، چشم‎هایِ بزرگِ سخنگو و اندام باریک هستند. در میان آنها ثروتمندترین افرادِ جده پیدا می‎شود. ثروتمندترین آنها که به من نشان داده شدْ قبلاً برده بوده است، او آزادی‎اش را و همچنین به تدریج یک ثروت که در میانش دو یا سه کشتی بخار وجود دارندْ به دست می‎آورد؛ اما او هنوز همچنان مانند دورانِ بردگی‎اشْ لباس‎هایِ کثیف می‎پوشید. همچنین بسیاری از برده‎هایِ سیاهپوستِ فقیرِ سابق یا همچنین برده‎هایِ فراری در شهر وجود دارند که برای کار کردن تنبل هستند و از غذاهایِ دور ریخته شده و توسطِ دزدی و گدائی تغذیه می‎کنند و توسطِ عرب‎ها کاملاً تحقیر می‎شوند. بادیه‎نشینان، ساکنین واقعی بیابانْ اینجا در کلبهُ ساخته شده از نیْ مغازه‎هایِ کوچک‎شان را دارندْ که در آنها شیر گاو و شتر، خوراکِ اسب، ماکیان، تخم مرغ، کره و میوه و به ویژه خرما می‎فروشند.
از زن‎ها نمی‎توانم چیز زیادی بگویم، چون البته مانندِ همه جایِ دیگر شرقْ زنانِ نجیب اغلب در خانه می‎مانند و وقتی آنها به خیابان بروندْ چنان خود را محکم می‎پوشانند که آدم فقط چشم‎هایشان را می‎بیند. بادیه‎نشینان اغلب بسیار لاغر هستند و در پانزده سالگی شروع می‎کنند به پژمرده گشتن. آنها هم مانندِ زنانِ مصری فکر می‎کنند با رنگ کردن پوست‎شان خود را زیبا می‎سازند، و داشتن کف پا و کف دستِ سیاه را بسیار جذاب می‎یابند. همچنین پیشانی، سینه و گونه را با خطوطِ مصنوعی رنگ می‎کنند، بعلاوه با حناْ بازوان و پاهایشان را به رنگِ قرمزِ ملایمی درمی‎آورند، سپس صورت‎شان را با رنگِ سفید بزک می‎کنند و بر رویش آرایش قرمزِ ضخیمی می‎نشانند، برای این کار ورقه‎هایِ نازکِ طلائی بر رویِ پیشانی و ابروها می‎چسبانند، و عاقبت بر رویِ تمام این رنگ‎ها یک لایه کَرهُ مایع می‎مالند. به این ترتیب آنها فکر می‎کنند زیباتر و زیباتر می‎گردند و عاقبت اما جادوگرانِ واقعی می‎شوند که آدم می‎تواند در برابرشان به وحشت افتد.
در روز دومِ نقل مکانم از خوابگاه به اتاق در قهوه‎خانهْ همراه با آشنایانِ مصری به زیارتِ گور مادر مادر نژادِ بشر می‎روم. این گور تقریباً در دو و نیم کیلومتریِ مسیر شمالی جده قرار دارد؛ مسیرِ به آنجا از میانِ باب‎الجدید می‎گذرد، و زائر مؤمنی که اینجا برای زیارت آمدهْ فوری در برابر دروازه از دعا کردنش متوقف می‎شود. در اینجا تقریباً پنجاه آلونکِ ساخته شده از تخته و نیِ برنج قرار دارند که در آنها روز و شب سر و صدایِ کر کننده بلند می‎شود. طبل زده می‎شود، فلوت نواخته می‎شود، صداهایِ فریادِ شادِ جیغ مانندِ زنان در آن بین شنیده می‎شود. ما به زودی در یکی از این آلونک‎ها می‎نشینیم، و حتی شیخ مصطفیِ شریف راضی بود که در اینجا قهوه‎اش را جرعه جرعه بنوشد. انسان‎هائی که اینجا زندگی می‎کردند به قبیلهُ سوکین تعلق داشتند که بزرگترین خانه به دوشان شبه‎جیزیرهُ عربستان هستند و شایسته‎اند که با کولی‎هایِ اروپا مقایسه شوند. تقریباً در تمامِ شهرهایِ بزرگتر شبه‎جزیرهُ عربستان چنین سوکینی‎هائی وجود دارند که تقریباً همیشه مانند اینجا در کلبه‎هایِ فقیرانه در مقابل دروازه‎ها زندگی می‎کنند. آنها دارایِ بدترین شهرت هستند و من فکر می‎کنم که شایسته آن هم باشند، زیرا آنها خود را تسلیمِ نامنظم‎ترین زندگی می‎کنند و شرم‎آورترین شغل را دارند. به ویژه آنچه باعث می‎شود که آنها در چشم مسلمان‎ها بخصوص بی‎خدا دیده شوندْ علاقهُ شدید آنها به نوشابه‎هایِ مست کننده است، که آنها آن را اصلاً پنهان نمی‎سازند. بخصوص بوزاْ یک مشروب بسیار مست کننده که نوعی از براندی و بسیار محبوب است. حالا همراهان من، این زائران مؤمنْ دشمن این نوشیدنی بیخدا بودند یا به آن تظاهر می‎کردند و با فحش‎هایِ بد به دنبال این شیطان‎هایِ بیچاره افتاده بودند. به ویژه شیخ مصطفی نمی‎توانست مقاومت کند و برای مردها، جوانان و رقاصه‎هائی که به دور ما جمع شده بودندْ یک موعظهُ خشن ایراد نکند:
"آه شما نمونهُ کاملِ تمامِ ناشایسته‎ترین گناهان! آه شما خانه به دوشانِ بیخدا! آه شما بوته‎های جهنم! آیا خجالت نمی‎کشید صورت‎هایِ بی‎خدایتان را به خورشید نشان دهید؟" و غیره! ــ عجیب‎ترین چیز این بود که این موعظه از سویِ سوکین‎ها کاملاً آرام، بله من مایلم بگویم، با یک احترام خاص شنیده می‎گشت، و وقتی او عاقبت هشدارهایِ طولانی و فحش دادنش را به پایان می‎رساندْ آدم اینجا و آنجا می‎شنید که گفته می‎شد: "ماشاءالله، این مرد یک مردِ مقدس است!" ــ من البته فکر نمی‎کنم که این موعظه میوهُ زیادی به بار آورْد، اما من خوشحال بودم از اینکه شاهدِ این گشتم که در اسلام هنوز تمام چیزهایِ خوب نمرده‎اند.
عاقبت ما کلبهُ سوکین‎ها را ترک می‎کنیم و حالا در مسیرمان صحرایِ کاملاً متروکه را در پیش می‎گیریم که جده را از همه طرف احاطه کرده است. در اینجا آدم بیهوده باغ‎ها، درخت‎ها و محل‎هایِ سبز را جستجو می‎کند؛ فقط آدم اینجا و آنجا به چند اقاقیایِ معیوب برخورد می‎کند که نشان می‎دهندْ امکان دارد اینجا قبلاً یک چشمه وجود داشته است. پس از تقریباً نیمساعت راه رفتن در این صحرایِ متروک چند کلبهُ فقیرانه و چادرهایِ قهوه‎نوشی به چشم‎مان می‎خورد که از وسط‎شان یک گُنبد صعود کرده بود. این ساختمان‎هایِ فقیرانهْ محل مقدسی را نمایش می‎دادند که امروز هدفِ زیارت ما را تشکیل می‎داد. صدها زائر مؤمن قبل از ما آنجا آمده بودندْ که حالا در مقابل دروازهُ یک دژ ایستاده و انتظار می‎کشیدند که به دروازه به رویشان باز گردد. آنطور که من با وحشت از زبان این مردم متوجه گشتمْ تعدادی مغربی در میان‎شان بود. اما خوشبختانه من در جامهُ احرام بودم و بنابراین تفاوتی از بقیه نداشتم؛ شیخ مصطفیِ محترم اما فوری من را متوجهُ برادرانم می‎کند، من به او می‎گویم که اینها تونسی هستند، حشیشی‎های فرومایه‎ای که باید از اجتماع‎شان اجتناب کرد، و او نیز با این پیشنهاد موافقت می‎کند.
بالاخره پس از آنکه ما در برابر دروازهُ گور مادر مادرِ نژاد بشر ایستادیم و برایِ فراخواندنِ نگهبانان به دیوارهایش مشت کوبیدیم، و ُپس از آنکه تقریباً از اشعه‎هایِ سوزانِ خورشیدْ گرمازده شده بودیمْ شیخ به یادِ استفاده از یک وسیلهُ مؤثرتری می‎افتد که می‎توانست نگهبان سنگین‎گوش را به آنجا احضار کند. او با صدایِ بلند شعار معروفِ زائرانْ <لبیک> را فریاد می‎کشد، و به زودی این شعار توسط دویست زائر تکرار می‎شود، چنان بلند و یکنواخت که حتی کرترین نگهبان هم نمی‎توانست از شنیدن آن شانه خالی کند. عاقبت نگهبان ظاهر می‎شود، و حالا من هم متوجه می‎شوم که علت واقعیِ سنگین‎گوش بودنِ فرضی از چیست. او فقط زمانی دروازه را باز کردْ که ابتدا هر زائر به او یک انعام که بین پنج و بیست و پنج پیاستر نوسان داشت به او تحویل می‎دهد. پس از آن ما به جایگاهِ مقدس هجوم می‎بریم.
گورْ محل بزرگی را نمایش می‎دهد که دورادورش دیوار کشیده شده است. این باید یک مسجدِ بسیار بزرگ بوده باشد که قادر بوده بر رویِ مردهُ بزرگی طاق بزند که بالاتنه‎اش آنطور که گزارش می‎شود تقریباً سیصد پا و پائین‎تنه‎اش دویست پا درازا داشت. فقط بر روی وسطِ بدن یک عبادتگاهِ کوچک خود را بلند می‎سازدْ که از سنگ‎هایِ مرجانِ خام ساخته گشته و با رنگِ سفیدِ بسیار روشنی نقاشی شده است. ما از میانِ تنها دربِ به سمتِ غرب واقع گشته داخل می‎شویم، اما در میان دیوارهایِ کاملاً لخت هیچ چیز بیشتر از یک سنگِ چهارگوش بر روی زمین نمی‎بینیمْ که دقیقاً وسطِ بدنِ مادر مادرِ نژادِ بشر را که در زیر آن به گور سپرده شده بودْ مشخص می‎کرد. این سنگِ ناف، آنطور که مردم آن را می‎نامیدندْ با سنگ‎نوشته‎هایِ حک شده پوشانده شده بود، اما با گذشتِ طولِ قرن‎هاْ توسطِ بوسه‎هایِ فراوانِ لب‎هایِ چربِ زائرین چنان کثیف شده بود که حالا سنگ‎نوشته‎هایِ حک گشته، بله حتی نوع سنگ را فقط بسیار ناواضح می‎توان تشخیص داد. ما باید این سنگِ مقدس را طبق دستورالعملِ نگهبانِ دماغ دراز با بوسه‎هایِ پر حرارت بپوشانیم و در کنار آن یک دعایِ کوتاه بخوانیم. سپس همچنین باید در کنار بقیهُ قسمت‎هایِ بدنِ مادر مادرِ نژادِ بشرْ از سر تا پاهاْ که تا حدودی توسطِ بلوک‎هایِ بزرگِ سنگی مشخص می‎شوندْ نماز خوانده شود. همچنین در مسیر از سر به پاها به محلی می‎رسیم که باید محل یک برآمدگی را مشخص کند که از ضرب و شتمی ناشی می‎شود که مادر مادرِ نژادِ بشر از حضرت آدم، از همسرش به دست آورد. همچنین ما پاها را که طرح بسیار بزرگی داشتندْ می‎بوسیم، سپس دعا می‎خوانیم، و با آنْ تمامِ کار مذهبی به پایان رسیده بود. هر مسلمانِ مؤمنی معتقد است که نمازخانهُ کوچکِ حوا شش هزار سال قبل توسطِ فرزندانش ساخته شده و فقط بعد از آنکه طوفانِ نوح مقداری به آن آسیب رساندْ کمی تعمیر شده است. او همچنین مانندِ یک مسلمانِ واقعیْ با صورتِ به سمتِ مکه به گور سپرده شده است، که البته در زمانِ او نمی‎توانست مکه وجود داشته باشد.
پس از یک غیبتِ پنج ساعتهْ دوباره داخل جده می‎شویم، جائیکه ما حالا شروع می‎کنیم برایِ سفرِ فردا به سمتِ مکه خود را آماده سازیم. من برایِ این سفر سه شتر کرایه کردم، یکی برای خودم، یکی برای علی و سومی را برای حمل کردن وسائلم. تقریباً تمام مصری‎ها می‎خواستند سفر زیارتی را پیاده انجام دهند، فقط تعدادی از آنها الاغ‎هایِ کوچکی کرایه کردند. سپس ما در بازار ماهی‎فروش‎ها ماهی، و در بازار کره‎فروش‎ها نیم کیلو کرهُ شیرین به قیمتِ پانزده فنیگ و نیم کیلو کرهُ شور به قیمتِ بیست و پنج فنیگ می‎خریم. سپس پیش قصاب و نانوا می‎رویم و حالا آمادهُ سفر بودیم. من البته نمی‎دانستم که تمامِ سفرها در این سرزمین در شب انجام می‎گیرندْ وگرنه خریدِ ماهی را به روز بعد موکول می‎کردم. اما از آنجا که همراهانم من را متوجهُ آن نساخته بودندْ بنابراین حالا صاحبِ مقدارِ زیادی کالایِ تازه بودم که در گرما به راحتی خراب می‎گشتند.
ناتمام

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر