سفر زیارتی من به مکه. (4)

5. کعبه
حسن که همیشه پیشِ من مانده بودْ با من و علی مسیرِ به سمتِ شهر را پیاده می‎آید و ما را از میانِ ازدحامِ انسان‎ها وحیواناتِ مقابلِ مسجد می‎گذراند و تا دروازهُ دارالسلام هدایت می‎کند. اینجا همچنین تقریباً صدها مکه‎ای ایستاده بودند که اکثرشان معتکفین بودند. معتکف یک راهنمایِ زاهد مسجد است که از آن برایِ خود یک کسب و کار درست می‎کند، زائر را به تمامِ محل‎هایِ مقدس راهنمائی می‎کند و به او می‎آموزد که چه دعاهائی باید آنجا انجام شوند. اما او آنها را فقط در میانِ مسجد راهنمائی نمی‎کندْ بلکه همچنین به همهُ مکان‎هایِ مقدس دیگرْ به ویژه به کوهِ عرفات هدایت می‎کند، همچنین به زائر عجایبِ مکه را نشان می‎دهد، او را به قهوه‎خانه و سلمانی می‎برد، معامله در مغازه‎ها و تهیهُ یک خانه را برایش انجام می‎دهد و او را حتی در تمام لذایذِ سؤال برانگیز همراهی می‎کند.
در میان این معتکفینِ دستمزدگیرِ مذهبی همچنین یک مردِ کوچک اندامِ بسیار باریکی بود، یک اسکلتِ متحرک با ریش اندکِ سفید رنگ و یک جفت چشمانِ درخشانِ سیاهِ ترسناک. مردِ کوچک اندام از نظر نیرویِ جسمانی نمی‎توانست با همکارانش که در جمعیتِ انبوهِ زائرین نفوذ می‎کردند برابری کندْ و مجبور بود آرزومندانه ببیند که چگونه آنها چرب‎ترین لقمه‎ها را یکی پس از دیگری می‎قاپند. اما حسن بلافاصله پس از دیدنِ پیرمردِ نحیفْ ناگهان با بازوانِ قوی و مشت‎هاْ معتکفینِ گستاخ را به کناری پرتاب می‎کند و با باز کردن راهْ و رساندن خود به پیرمردْ او را با لطافتی کودکانه در آغوش می‎گیرد. سپس بین آن دو یک گفتگویِ سرزنده آغاز می‎شود، اینطور به نظر می‎رسید که حسن به پیرمرد چیز مهمی اطلاع می‎دهد. بلافاصله پس از آنْ آنها هماهنگ با فشار از میان جمعیتِ معتکفین به جلو می‎آیند و موفق می‎شوند سی معتکفی را که به من کاملاً نزدیک شده، فریاد می‎کشیدند و نزدیک بود جامهُ نازکِ احرامم را از تن بدرندْ پراکنده سازند؛ و سپس حسن پیرمرد را بعنوانِ پدرش به من معرفی می‎کند، بعنوانِ صادق ابن حنیفه (حنیفه باید زنِ مقدسی بوده باشد). من از اینکه دو انسان پیش خودم دارم که می‎خواستند به من کمک کنند خوشحال بودم، زیرا همسفرانِ مصریِ من همه در ازدحامِ جمعیتِ کنار باب السلام از کنارم به جاهای دیگر هُل داده شده بودند؛ فقط یک فرد، عُمرِ چاق پیشم مانده و تصمیم گرفته بود از معتکفم به هزینهُ من استفاده کند. حسن حالا پس از آنکه ما یک محلِ ملاقات تعیین می‎کنیمْ سریع خداحافظی می‎کند و ما سپس داخل مسجد می‎شویم.
بزرگ‎ترین قسمتِ مسجد را یک محل بزرگِ چهارگوش تشکیل می‎دهد که در آن ده یا دوازده جایگاهِ مقدسِ اسلام قرار دارد، و از هر چهار طرف توسطِ یک سقفِ قدرتمندِ نشسته بر ردیفی از ستون‎ پوشیده می‎شود. بر روی تراسِ سقفِ صافِ دالان که ستون‎هایش از سنگ‎هایِ مختلف ساخته شده و تعدادی از آنها با کتیبه‎ها پوشانده شده‎اندْ یک ارتش از گنبدهایِ کوچک با رنگِ سفیدِ بسیار روشنْ در خطی طولانی خود را بلند می‎سازند.
تمامِ ساختِ مسجد بسیار نابرابر است، گاهی یک قسمت در اینجا و یک قسمت در آنجا تعمیر شده است. دالانِ ستون‎دار در مجموع هجده درب دارد که کاملاً بینظم در چهار سمتش تقسیم شده‎اند. در کنار دالان همچنین هفت مناره قرار دارند که کاملاً نابرابر ساخته و شکل داده شده‎اند. بر رویِ هر هفت مناره اما هلال طلائی قرار دارد، و علاوه بر این بر روی آنها در زمانِ هر پنج وقتِ نمازْ در ساعتی که مؤذن‎ها بالایِ برج‎ها می‎روند و با آواز بلند ایمانِ به اسلام را به گوش می‎رسانندْ یک پرچمِ سفید و در جمعه‎هاْ یکساعتِ تمامْ یک پرچمِ سبزِ مقدس برافراشته می‎شود. وقتی آدم در یکی از پنج نمازخانه در حیاطِ مسجدِ بزرگ ایستاده و ناگهان هفت پرچمِ سفید همزمان به رأس برج‎ها صعود می‎کنند، بعد تعدادِ زیادی از مؤذن‎ها بر رویِ بالکن‎ها ظاهر می‎شوند و با آواز خواندنِ درهم‎برهمِ خود تأثیر عجیبی می‎گذارند، و من اغلب برای دیدنِ این نمایش به مسجد می‎رفتم.
اما من در این صبح که هفت بار چرخیدنِ باشکوه به دورِ کعبه باید انجام می‎گشتْ فقط یک لحظه توانستم در تماشایِ مسجد عمیق شوم. قبل از نزدیک شدن به کعبه باید ابتدا دو رکعت نماز می‎خواندم که اولین رکعتْ برای سلامِ زائر به حرم مطهر خوانده می‎شود؛ سپس معتکفِ من دست راستم را می‎گیرد، عُمرِ چاق در سمت چپْ من را همراهی می‎کندْ و هر دو من را مستقیم به وسطِ حیاط هدایت می‎کنند، جائیکه کعبه، این جایگاهِ مقدسِ شگفت‎انگیزِ اسلام جلوس کرده بود.
او آنجا قرار داشت، یک تودهُ سنگینِ تیرهُ چارگوش، ساخته شده از قطعه سنگ‎هایِ بد. آنجا کعبه قرار داشت، هدفِ سفرِ زیارتیِ منْ مرکز اسلام. او بالاتر از همه صعود کرده بود، بلندتر از ستون‎هایِ دالان، بالاتر از همهُ محراب‎هائی که در حیاط ساخته شده بودند. اما کعبه که مربع شکل نامیده می‎شودْ مربع نیستْ زیرا ارتفاعش تقریباً دو برابر طول و عرضش است؛ بنابراین مانند یک برجِ چارگوشِ بربرانه بریده شده به نظر می‎رسد. این شکلِ عجیب و غریب و به علاوه رنگِ سیاه، و به علاوه تعدادِ زیادی زائرین مجنونِ نیمه‎ برهنه که گاهی در مقابلش به خاک می‎افتند، گاهی به بالا می‎جهند تا محراب را به قلب و لب فشار دهند و گاهی با سرعتِ سریعی به دور آن می‎دوند ــ تمام اینها باعث یک تأثیرِ قدرتمند و وحشتناکی می‎گردند، زیرا این چیزی بجز شُرک و بت‎پرستی نیست! اما به زودی معتکفم مرا با تکان دادن از فکر کردن بیرون می‎آورد و به وظایفِ زیارتم یادآوری می‎کند.
اولین وظیفه این بود که من باید در پیش دومین باب ‎السلام (زیرا دربِ دومی هم وجود دارد که در حیاط قرار گرفته است) به افتخار کعبه دو بار تعظیم می‎کردم. سپس من از میانِ این دربِ کاملاً باز به سویِ جاپایِ ابراهیم قدم بیرون می‎گذارم تا در آنجا دعایم را بخوانم. حالا دو خدمتکارِ مسجد با کوزهُ پر از آب از سمتِ چپِ جاپای ابراهیم که چاهِ آبِ زمزم قرار گرفته است می‎آیند و به ما از مایعِ مقدس برای نوشیدن می‎دهند، و البته آنها برای آن یک پاداش دریافت می‎کردند. این آب که باید خواصِ شگفت‎انگیزی داشته باشد اما مهمترین خاصیت را ندارد، نه مطبوع است و نه قابل هضمْ بلکه تلخ است و سنگین بر معده می‎نشیند. اما فعلاً بازدیدِ از چاهِ آبِ زمزم جزء برنامه نبود، ابتدا باید سنگِ سیاه را می‎بوسیدم و چرخیدن به دور کعبه را انجام می‎دادم. بنابراین ما خود را به گوشهُ شرقیِ کعبه نزدیک می‎سازیم، جائیکه سنگِ سیاهی در دیوار کعبه جا داده شده است، من در ابتدا بخاطرِ ازدحام شدید نمی‎توانستم آن را اصلاً ببینم و همچنین به نظر می‎رسید که کاملاً غیر ممکن است در برابر محاصرهُ زائرینِ بوسه‎زنْ به آن برسم. بدن‎هایِ این زائرین مانندِ یک دیوارِ غیر متحرک طوری آنجا ایستاده بود که از آن بجز شانه‎هایِ استخوانی، سرهایِ طاس و ارحامِ کثیفْ چیزِ بیشتری دیده نمی‎گشت. آدم البته چیز بیشتری هم احساس می‎کرد؛ زیرا حشراتِ موذیِ دندان‎زن و نیش‎زن، خزنده و جهنده از سراسر جهان در اینجا جمع می‎شوند و آدم در برابرشان کاملاً بی‎دفاع است.
پس از یک ربع انتظار کشیدن و تکرارِ دعاهایِ مرسومْ عاقبت بی‎صبرانه از معتکفم می‎پرسم که آیا وسیله‎ای وجود ندارد تا این زائرین را از محراب دور سازد. صادق جواب می‎دهد: "آه بله، یک ترفند وجود داردْ اما این برای تو یک ریال (دو مارک) خرج برمی‎دارد." با کنجکاوی یک ریال را به او می‎دهم، و حالا او به سمت چاهِ آبِ زمزم می‎رودْ اما به زودی دوباره بازمی‎گردد، و در واقع به همراهِ چهار جوانِ تنومند که با اشارهُ صادق شروع می‎کنند با صدایِ بلند به فریاد زدن: "آه شما زائرین، یک مسلمانِ مؤمن برای حرم مطهر یک قربانی کرده است، بنابراین همهُ شماها از آب وقف گشتهُ چشمه رایگان بنوشید. بیائید زائرین! هرکس که می‎خواهد آبِ مقدس را بنوشدْ بیاید! الله این آب را به شماها هدیه کرده است!" این ترفندِ خوبی بود، زیرا اکثر زائرین مردمِِ فقیری بودند که نمی‎گذاشتند این فرصتِ زیبایِ نوشیدنِ رایگانِ آبِ مقدس از دست‎شان در رودْ بلکه در گروهِ بزرگی به سمتِ چاه هجوم می‎برند. به این ترتیب من توسطِ افرادِ پشتِ خود به جلو هُل داده می‎شوم، و حالا خودم را در اولین ردیف می‎یافتم و در تماسِ مستقیم با نقطهُ اصلیِ بزرگ‎ترین جایگاهِ مقدسِ اسلام ایستاده بودم. این سنگ خودش یک فرشته است که از زمانِ خلقتِ جهان در کعبه غنوده است و در هنگامِ تخریبِ معبد توسطِ سیلْ به آسمان پرواز کرده و وقتی ابراهیم و پسرش اسماعیلْ معبد را دوباره ساختندْ این سنگ سیاه توسطِ جبرئیل به دیوارِ کعبه اضافه شده است. در اصل او مانندِ شیر سفید بود، اما بخاطر گناهانِ بشر از وحشت رنگ خود را تغییر داده و حالا مانندِ مرکب سیاه است. این حتمی است که این سنگ قبل از زمانِ محمدْ مانند خدا پرستش می‎گشت و محمد جرأت نکرد آن را از دینش دور نگهدارد؛ در عوض خود او هم سنگ را می‎بوسید و داستان‎هایِ شرح داده شده از سنگِ سیاه را او اختراع کرد.
حالا من این سنگِ مشهور را کاملاً در نزدیک خود می‎دیدم. سنگ رنگِ سیاه‎قهوه‎ای دارد، تقریباً بیست سانتیمتر درازا و پانزده سانتیمتر پهنا دارد و ظاهراً از چند قطعه تشکیل شده است که توسطِ بتونه محکم به هم چسبیده نگهداشته می‎شوند. سطح روئی سنگ توسطِ بوسه‎هایِ فراوانِ لب‎هایِ کثیفِ زائرین و مالیدنِ دست‎هایشان بر روی آن کاملاً جلا خورده و با یک پوستهُ چربِ براق پوشانده شده است، طوریکه حالا تقریباً سنگ مانندِ مرمرِ سیاه‎قهوه‎ای یا سیاهِ جلا داده شده دیده می‎شود.
گرچه بسیار مشمئزکننده به نظرم می‎رسیدْ اما من هم باید این هیولایِ سیاه را می‎بوسیدم، هر دو دست را به آن می‎مالیدم، آن را با پیشانی، گونه‎ها و چانه لمس می‎کردم و یک دعایِ کوتاه می‎خواندم که توسطِ صادق از پیش بلند خوانده می‎شد. سپس سنگ را یک بار دیگر می‎بوسیم، لمس می‎کنیم و بعد خود را از میانِ ازدحامِ فشرنده خارج می‎سازیم تا حالا فوری چرخیدن به دورِ کعبه را انجام دهیم.
مسیر کاملاً از نزدیک خانه می‎گذرد؛ اما همچنین به یک نیمه دایره از سی و دو ستونِ طلائی به دورِ معبد هدایت می‎کند که در میان‎شان شب‎ها چراغ آویزان می‎شود. البته در مسیر راه باید کنار تمامِ مکان‎هایِ قابل ملاحظه دعا خوانده شود، همچنین در کنار دربِ کعبه که تقریباً هفت پا بر بالای زمین قرار دارد و با یک نردبان از آن بالا رفته می‎شود باید دعا خواند. اما بازدید از خودِ محراب بصورت غیر عادی اصلاً به وظیفه زائر تعلق ندارد، بله درونِ آن خیلی کمتر از سنگِ سیاه و بقیه محراب‎ها مقدس است، و بیشتر از رویِ کنجکاوی بازدید می‎شود.
جاپایِ ابراهیم که از آن صحبت شدْ یک فرورفتگیِ بزرگِ افسانه‎ای‎ است که تقریباً ده قدم دورتر از کعبه در زمینِ یک معبد قرار دارد و زمانی توسطِ پای ابراهیم بوجود آمده است که او قصد داشت پسرش اسماعیل را قربانی کند. بر رویِ جاپایِ عظیم اما همیشه یک جعبهُ چوبی قرار دارد که رویش را با یک فرشِ سرخِ ابریشمی پوشانده‎اند، و همچنین زائرین اجازه ندارند داخلِ نمازخانهُ کوچک شوندْ بلکه باید بیرون در کنار یک نرده بایستند.
پس از رفتن از یک محراب به محرابِ دیگر و خواندنِ دعاهای‎مانْ همچنین از یک محلِ زیارتی در قسمتِ جنوبی کعبهْ به اصطلاح سنگِ سفید بازدید می‎کنیم که اما خاکستری دیده می‎شود و از عبادتِ کمتری از همکار سیاه رنگش برخوردار می‎گردد، پس از به پایان رساندنِ دور اولِ چرخیدن به سویِ سنگِ سیاه بازمی‎گردیم و آن را مانندِ بار اول در محاصرهُ زائرین می‎بینیم. به دور کعبه چرخیدن باید در مجموع هفت بار انجام شود و در واقع سه بارِ اول سریع و تقریباً در حالِ دویدن و چهار دورِ دیگر اما آهسته و مناسب و متفکرانه. ابتدا پس از انجام تمام اینها آزاد بودم و می‎توانستم به خانهُ مقدس پشت کنم.
یک تصادفِ خوشحال کننده می‎خواست که من کعبه را در اولین دیدار همانطور ببیتم که واقعاً است، یعنی لخت‎گشته از پارچهُ سیاهی که تمامِ طول سال به استثناء چهارده روز می‎پوشاندش. کعبه در اثناء این زمانْ لخت است و آدم می‎تواند سنگ‎هایِ زمختِ نامنظمش را که برخی راست ایستاده‎اند، برخی بر روی عرض قرار داده شده‎اند و با یک ملاتِ ضخیم به هم متصلندْ با فراغتِ کامل تماشا کند. وقتی کعبه در پارچهُ ابریشمی سیاه پیچیده شده استْ بنابراین بسیار باشکوه‎تر دیده می‎شود، اما همچنین بسیار تیره‎تر و من مایلم بگویمْ وحشت‎انگیز به نظر می‎رسد. برخی معجزات به این حجاب ربط داده می‎شود. مثلاً حجاب گاهی خوشش می‎آید حرکت کند، چیزی که البته مردمِ فانیْ معمولی به حسابِ باد می‎گذارند، اما طبقِ عقیدهُ مسلمان‎هاْ هفتاد هزار فرشته هستند که در حالِ رقصیدنْ بال‎هایشان را چنان به حرکت می‎اندازند که حجاب به ارتعاش می‎افتد. سپس در یک چنین رویدادی در بین زائرین یک هیجانِ فوق‎العاده درمی‎گیرد؛ آنها فریاد می‎زنند <لبیک> و فرشته‎ها بر روی صورت به زمین می‎افتند و دعا می‎خوانند، هق هق می‎کنند و می‎گریند. هفت معجزه‎ای که کعبه را از بقیهُ مکان‎هایِ زمین متمایز می‎سازد از این قرارند:
اولین معجزه: قلبِ تمام مؤمنان توسطِ کعبه مانند یک آهنربا جذب می‎شود.
دومین معجزه: کعبه مسیر نماز را تعیین می‎کند و هر مسلمانِ مؤمنِ واقعی کاملاً سریع آن را تشخیص می‎دهد. (اما اکثر مردم از یک قطب‎نمایِ کوچک که با خود حمل می‎کنند کمک می‎گیرند.)
سومین معجزه: ویران ساختنِ کعبه و سنگ سیاه ممکن نیست. (چیزی که البته، همانطور که تاریخ نشان می‎دهد دو بار رخ داده است.)
چهارمین معجزه: حتی پرندگان به کعبه احترام می‎گذارند و از نشستن بر روی آن اجتناب می‎ورزند. (یک معجزه که نادرست بودن آن به خودِ من ثابت شده بود، زیرا من دیدم که یکی از کبوترها که توسط زائرین غذا داده می‎شدندْ بر روی کعبه نشسته است.)
پنجمین معجزه: کعبه می‎تواند با وجودِ کوچک بودن زائرین بیشماری را همزمان بپذیرد، چون فرشته‎ها طبقِ میل خود آن را بزرگ یا کوچک می‎سازند.
ششمین معجزه: هر که کعبه را می‎بیندْ باید از شوق اشگ بریزد. (یک معجزه که برای من خود را به اثبات نرساند.)
هفتمین معجزه: مقدسین از جهانِ دیگر می‎آیند تا چرخیدنِ خود به دورِ کعبه را انجام دهند. (آنچه مربوط به اشباح می‎شودْ آدم می‎تواند به اندازه کافی از آنها ببیند، اما آنها اشباحی زنده‎اند، یعنی گداهایِ بدبخت، نزار و نیمه گرسنه‎ای که از زائرین با صدایِ ضعیف و تقریباً در حال مرگ صدقه التماس می‎کنند.)
در گذشته در کعبه تعداد زیادی مجسمه از بُت‎ها قرار داشت. همچنین مجسمهُ ابراهیم و مریم باکرهُ مقدس با عیسی در دامانش در آن پیدا می‎گشت؛ و یک مجسمه از کفترِ مقدسی که نوح از کشتی پرواز داده بود. ابتدا محمد به این بت‎پرستی پایان داد و با دستان خود این مجسمه‎ها را شکست.
گرچه کعبه اغلب توسطِ جنگ، آتش‎سوزی و کمبودِ آب باید رنج می‎بردْ اما تاریخ فقط از یک تخریبِ کاملِ خانهُ مقدس گزارش می‎دهد. این در سال 1626 هنگامیکه یک سیلِ بزرگ به مکه هجوم آورد اتفاق می‎افتد. یک رگبارِ شدید باعثِ طغیانِ رودخانه می‎شود که از کوهِ نور گِل‎ها را به پائین سرازیر می‎کند و بلافاصله با پُر ساختنِ حیاطِ مسجدْ پانصد زائر را که در آنجا حضور داشتند غرق می‎سازد و با چنان خشونتی به جریان ادامه می‎دهد که سه طرفِ کعبه را با خود می‎برد. در نتیجه چهارمین قسمتِ دیوار چنان صدمه می‎بیند که ضروری بود قبل از ساختن کعبهُ جدیدْ آن را هم بشکنند.
پس از آنکه تحتِ هدایتِ معتکفم هفت دور چرخیدن را به پایان رساندم و تمامِ دعاهایِ تجویز شده را در تک تکِ نقاط تکرار کردمْ صادق من را پیش چاهِ آبِ زمزم که من هنوز واردِ ساختمانش نشده بودم می‎برد. این خانه چارگوش و بسیار دست و پا گیر است؛ آدم از میانِ یک درب به درونِ تماماً از سنگِ مرمر پوشیده شدهُ آن داخل می‎شود، جائیکه آدم دیوارِ چهار/پنج پائیِ دورادورِ چاه را می‎بیند که ضخامتِ فوقالعادهُ آن اجازه می‎دهد خادمینِ معبد که امتیاز آب برداشتن را صاحب هستندْ بتوانند خود را بر روی آن نگاه دارند. این آب‎بردارها از نسل پیامبرند و اغلب به عنوانِ افرادِ مقدس شمرده می‎شوند؛ آنها یک قطره هم از آبِ چاه به کسی که برایش پول پرداخت نکند نمی‎دهند؛ آنها برای دادنِ آبِ رایگان به فقراْ مبلغ بزرگی از زائرین دریافت می‎کنندْ و با این وجود تا آنجا که ممکن است آب دادنِ رایگان را کم انجام می‎دهند.
هنگامیکه من خسته از هفت بار چرخیدن به دورِ کعبه تا حدِ خم شدن و افتادن، و توسطِ اشعه‎هایِ خورشید که سرِ لخت و تقریباً اندامِ لختم را بیش از یکساعت تماشا می‎کردْ تا حد تبْ داغ گشته بودمْ با گلویِ خشک شده، تشنهُ آب و له‎له زنان برای یافتنِ سایهْ به کنار چاهِ آبِ زمزم رسیدم، در آنجا هوایِ خنکِ بینهایت آرامبخشی که فضایِ ساختمان را پر ساخته بود از من استقبال می‎کند. یک جوانِ تنومندِ مکه‎ای و کاملاً شبیه به یک دهقانِ خشنْ حالا در جلویِ من رویِ دیواری که چاه را احاطه می‎کند ایستاده بود و با دیدنِ قیافهُ نحیفم احتمالاً با من احساس همدردی می‎کند. بعد از آنکه او مقدارِ متنابهی از آبِ مقدس اما بد مزه از سطل چرمی‎اش برایِ نوشیدن به من می‎دهد، مکه‎ای که توسطِ انعام سرحال آمده بود می‎خواست هنوز با کار خاصی من را شاد سازد. او سطل سطل از چشمه آب خارج می‎ساخت و بدون آنکه از من بپرسدْ یکی پس از دیگری بر روی سرم خالی می‎کرد، طوریکه من یک حمام اساسی کردم و این باعث گشت که دچار تب یا گرمازدگی نشوم. البته زائرین دیگر هم یک چنین حمامی به دست آوردند؛ اما بر رویِ سر من حداقل ده سطل آب ریخته می‎شود، در حالیکه دیگران باید به دو سطل آب رضایت می‎دادند. یک انعامِ خوب چه کارها که نمی‎تواند بکند!
مسلمان‎ها از زمانِ پیدایشِ چشمه این داستان را برای همدیگر تعریف می‎کنند: هنگامیکه هاجرْ خدمتکار سارا برای ابراهیم یک پسر، یعنی اسماعیل را بدنیا می‎آوردْ در این وقت به دستورِ سارا از خانه بیرون رانده می‎شود و جبرئیل او و فرزندش را از طریقِ آسمان به درهُ مکه می‎برد، به محلی که در آن زمان نه شهری قرار داشت و نه تا فاصلهُ دور و گسترده یک نهرِ کوچک و کمی سبزه. هاجر بیچاره مردد به دنبالِ یک چشمه می‎گشت؛ اما تمامِ جستجوهایش بیهوده بود، با وجود آنکه او هفت بار چرخیدن به دورِ کعبه را انجام داده بود (که البته هنوز در آن زمان کعبه وجود نداشت!) و هفت بار ناامیدانه میانِ تپهُ صفا و مروه بالا و پائین رفته بود. هنگامیکه او عاقبت پیشِ کودکِ بر روی زمین قرار گرفته‎اش بازمی‎گرددْ با شگفتی متوجه می‎شود که از میانِ پاهایِ کودکْ آب به بالا می‎جهد و نمی‎خواهد پایان گیرد. او کودکش را بلند می‎کند، و حالا می‎بیند که یک چشمه از زمین بیرون می‎زند. آه معجزه، آه سعادت! هاجرِ بیچارهُ رانده شدهْ در بیابانِ بی‎ آب و علف یک چشمه پیدا کرده بود؛ آن هم چه چشمه‎ای! همان چشمهُ کاملاً معروف زمزم!
البته آبِ زمزم دارایِ ویژگی‎هایِ فوق‎العاده‎ای است. اصلی‎ترین آنها عبارتند از: اولین معجزه: آبِ زمزم هرگز کم نمی‎شود. میلیون‎ها انسان می‎توانند از آن بنوشند و هرگز آدم نمی‎تواند یک کاهش از میزانِ آبِ آن کشف کند.
دومین معجزه: آدم می‎تواند تمام روز بیوقفه از آبِ زمزم بنوشد بدون آنکه صدمه ببیند.
سومین معجزه: آبِ زمزم تمام بیماری‎ها را درمان می‎کند. اگر بیمار بهبود نیابدْ یا اگر حتی بمیرد، این به هیچ وجه دلیلی برای نفیِ قدرتِ شفابخشِ آب نمی‎باشدْ بلکه فقط به این دلیل است که بیمار به مقدارِ کافی از آب ننوشیده است.
چهارمین معجزه: آبِ زمزم نمی‎تواند برای پختن یا شستشویِ لباس مورد استفاده قرار گیرد؛ زیرا تعدادِ زیادی ارواح در این آبِ معجزه‎آسا ساکن‎اند که معمولاً بسیار بی‎آزارند، اما می‎توانند خود را به بدترین شیطان تبدیل سازند و با آدمِ بدجنسی که می‎خواهد آبِ زمزم را جوش دهدْ شرورانه‎ترین شوخی‎ها را انجام دهند.
من پس از تازه ساختنِ خود توسطِ نوشیدن و حمام کردن در کنار چاهِ آبِ زمزمْ با همان حالتِ خیس به راهم از میانِ مسجد ادامه می‎دهم. بعلاوه من یک ربع بعد دوباره کاملاً خشک شده بودم. ما باید هنوز چندین اماکن متبرکه را زیارت می‎کردیم و بعد من عاقبت آزاد بودم. ما از میانِ دربِ خانهُ پیامبر خارج می‎شویم و خود را به زودی در خیابانِ اصلی بزرگ زیبایِ ال امسا می‎یابیمْ که در آن زائرین مانند هاجر هفت بار پالا و پائین رفتن از تپهُ صفا و مروه را انجام می‎دهند. من هم باید در حقیقت حالا این چهارنعل رفتنِ مقدس را فوری انجام می‎دادم؛ اما از آنجا که بیش از حد خسته و کوفته بودمْ بنابراین بخاطرِ بیماری از انجام آن خودداری کرده و قول می‎دهم برایِ این گناه یک گوسفند قربانی کنم. سپس با صادق به سمتِ قهوه‎خانه می‎روم، جائیکه حسن انتظارم را می‎کشید تا مرا به خوابگاهم هدایت کند.
ناتمام

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر