پسرها و قاتلین.(3)

من راه درازی برای رفتن نداشتم. مهمانخانه‎ـ‎میخانه «به سمت جرس» که من در آن بعنوان کارآموز باید مشغول کار می‎گشتم تقریباً پنج دقیقه از شفاخانه فاصله داشت. زیرا که من می‎خواستم گارسون شوم. به نظرم می‎آمد که این حرفه به مراتب امیدبخش‎تر از بقیه حرفه‎ها است و بیشتر وسوسه‎ام می‎کرد. شاید صبحانه خوردن جلینک در رستوران و صحنه‎های روزانه قبل از ظهر در شفاخانه باعث گردیده بود تا من حرفه‎ای برای خود انتخاب کنم که با اقامت دائم در یک رستوران ربط داشته باشد و آن را به نظرم وسوسه انگیز سازد. در هر حال من بعنوان کارآموز میخانه‏چی در نزد خانم گلنن Glenen که بیوه بود مشغول گشتم.
بیوه گلنن زنی پیر و مو سفید بود. او چاق و استوار و چشمش کمی چپ بود. آدم می‎توانست از چهره‎اش بخواند که او قادر است از عهده مهمان‎های مست و خدمت‎کارها برآید.
مهمانخانه دراز و تاریک بود و به هیچ وجه محترمانه دیده نمی‎گشت. مردم کلاه بر سر، بوی چپق، کف تف انداخته شده زمین، فریاد آدم‎هائی که ورق بازی می‎کردند، و بعلاوه یک دستگاه گرامافون که بیهوده سعی در پیشی گرفتن از سر و صدای داخل مهمانخانه می‎کرد. در یک گوشه بیوه گلنن احاطه شده از بطری‎ها، گیلاس‎ها و شیرهای درخشنده که از آنها مشروب در گیلاس‎ها ریخته می‎شد در پشت پیشخوان کوچک می‎نشست. هر که می‎خواست مغازه را ترک کند باید از کنار او رد می‎شد و او با آرامشی بدیهی سکه‎های نقره‎ای و ورشوئی قرار داده شده روی پیشخوان را در صندوق پول می‎انداخت.
کار من این بود که از میزی به میز دیگر بروم و گیلاس‎ها را بعد از رفتن مشتریان جمع کنم و در پشت پیشخوان در  یک سطل بشورم، بعد با اشاره خانم گلنن سریع به زیرزمین بروم و این و آن بطری مشروب را بیاورم. بعلاوه سائیدن زمین، خرد کردن چوب و گرم ساختن اجاق مغازه، پاک کردن کفش و لباس، خلاصه هر کاری که برای انجام شدن وجود داشت به عهده من بود، در حالیکه فرانس Franz کارآموز قدیمی‎تر در زیر نگاه‎های دقیق زن که چشم‎هایش را از او برنمی‎داشت گیلاس‎هائی را که مهمان‎ها یا من روی پیشخوان قرار می‎دادیم را پر می‎کرد و بعلاوه مسؤل کنترل نظم و پاکیزگی در اسطبل و حیاط بود.
کاری که من باید انجام می‎دادم کار آسانی نبود، و شب‎ها چنان خسته بودم که بر روی پشته‎ای از کاه که برای خودم در مهمانخانه درست کرده بودم می‎افتادم و بخواب می‎رفتم. به این خاطر دراوایل شروع کار به شفاخانه نمی‎رفتم، حتی برای فکر کردن به اشتازینکا به زحمت وقت پیدا می‎کردم. ابتدا دیرتر، وقتی به کار عادت کردم و آموختم از زیر این کار و آن کار در بروم، کمی مانده به غروب از «جرس» فرار می‎کردم و از میان باغ‎های غریبه و از روی دیوارها به باغ شفاخانه نفوذ می‎کردم. بعد آنجا در میان بوته‎ها می‎ایستادم و انتظار می‎کشیدم تا اشتازینکا بیاید. وقتی او می‎آمد من آهسته جلو می‎رفتم و مانند قدیم چرخ چاه را برایش می‎چرخاندم. او اجازه این کار را می‎داد. هرگز به نظر نمی‎آمد که او از این کار به نحوی متعجب گشته باشد، من از پشت باسن آهسته در حرکتش را نگاه می‎کردم و وقتی او در خانه ناپدید می‎گشت من هم از راهی که آمده بودم بازمی‎گشتم.
کار در «به سمت جرس» نمی‎توانست برای مدت درازی مورد علاقه‎ام باقی بماند. من هدف بالاتری در سر داشتم. رستوران‎های پر مشتری‎ای که فرانس از آنها برایم تعریف کرده بود در برابر چشمانم در نوسان بودند، رستوران‎های غرق در نوری که او در پایتخت دیده بود. من خود را با یک کت سیاه تنگ می‎دیدم که از میان میزهائی که مردم محترم نشسته بودند رد می‎گشتم و یک جیب پر از پول خرد داشتم. فرانس پول‎هایش را پس‎انداز می‎کرد تا بتواند به شهر برود و آنجا به دنبال شغل بگردد، و من تصمیم گرفتم با او بروم. البته من نمی‎توانستم با کرویتسرهائی که گاهی از یک خدمتکار بخاطر کمکی که به او می‎کردم می‎گرفتم به پس‎اندازی چهل کرونی که طبق محاسبه فرانس در ابتدا لازم داشتیم فکر کنم. اما من بخاطر پول نگرانی نداشتم. و وقتی فرانس شبی به من خبر داد که او صبح دو روز دیگر قصد رفتن دارد، من هم قصد همراهی کردن او را به اطلاعش می‎رسانم.
من احتیاج به آماده  ساختن خود نداشتم.  فقط آنچه که بر تن داشتم دارائیم بود. بجز اشتازینکا لازم نبود از کسی خداحافظی کنم و این کار را می‎خواستم در آخرین شب انجام دهم.
فرانس در شب قبل از سفر برای خداحافظی از اقوام و آشنایانش می‎رود. من می‎مانم. خانه کاملاً در سکوت فرو رفته بود. خانم گلنن در سومین اتاق محکم خوابیده بود. فقط اینجا و آنجا از اصطبل‎ها صدای جرنگ جرنگ زنجیری که اسبی می‎کشید شنیده می‎گشت.
من از تخت کاهی خود بلند می‎شوم و بدون روشن کردن چراغ کور مال به سمت پیشخوان می‎روم. من به طرف صندوق پول می‎روم و تیغه چاقویم را در شکاف باریک کشوی صندوق فرو می‎کنم تا با فشار به آن کشو را بیرون بکشم. اما این کار ساده‎ای نبود، بنابراین شروع کردم به باز کردن پیچ‎های قفلی که کشوی چوبی را به صندوق وصل کرده بودند. بعد سعی کردم با تکان دادن قفل آن را شل سازم. این کار مؤفقیت آمیز بود و من با فشار کمی کشوی صندوق پول را بیرون می‎کشم.
من دویست کرون اسکناس را که منظم روی هم قرار داده شده بودند برمی‎دارم و کشوی صندوق را می‎بندم. بعد برای خداحافظی از اشتازینکا از مهماخانه خارج می‎شوم.
من در تمام زندگی خود دو بار دزدی کردم. این اولین دزدی من بود، از دومین دزدی باید دیرتر تعریف کنم. قبلاً اما باید بگویم که دزدی دوم من چون خوب می‎دانستم عمل بدی را انجام می‎دهم از دزدی بار اولم که مطلقاً خالی از این اندیشه بود خود را کاملاً متمایز می‎سازد. آن زمان اجازه برداشتن این پول از صندوق کاملاً طبیعی به نظرم می‎آمد، زیرا که من به آن پول به شدت محتاج بودم. و من امروز فکر می‎کنم ــ از آنجائیکه من در باره خیلی از چیزهائی که در زندگی‎ام انجام داده‎ام امروز طوری دیگر از زمان انجام آن فکر می‎کنم ــ که من با اولین دزدی واقعاً کار بدی انجام نداده‎ام؛ بی تکلفی‎ای که من با آن دست به دزدی زدم مرا در برابر خودم تبرئه می‎سازد.
بنابراین من پول را برای خود برمی‎دارم و می‎روم تا از اشتازینکا خداحافظی کنم. مانند همیشه از میان باغ‎ها و از روی دیوارها می‎روم تا اینکه به باغ شفاخانه می‎رسم و جلوی پنجره اشتازینکا می‎ایستم. شبی گرم تابستانی بود و پنجره اشتازینکا باز بود. من آهسته داد می‎زنم "اشتازینکا ... اشتازینکا" و چون خبری نگشت، مشتی شن برمی‎دارم و به داخل اتاق پرتاب می‎کنم.
سر اشتازینکا خواب‎آلود و پریشان از پنجره خارج می‎گردد. من آهسته می‎گویم: "اشتازینکا، بیا پائین ... من به سفر می‎رم ... من می‎خواهم چیزی به تو بگم."
او ناپدید می‎گردد. چند دقیقه‎ای می‎گذرد، من با ترس فراوان در میان امید و ناامیدی می‎لرزیدم. عاقبت گام‎های سنگین اشتازینکا بر روی پله‎ها مرا نجات می‎دهد.
او از خانه خارج می‎گردد. بدنش به زحمت توسط پارچه اندکی پوشیده شده بود.
من می‎گویم: "اشتازینکا، من به سفر می‎رم، من آمدم از تو خداحافظی کنم."
او ساکت می‎ماند. من خودم را به او می‎فشرم. این آگاهی که او را مدت‎ها و شاید هم هرگز نخواهم دید به من جسارت داده بود.
من کاملاً نزدیکش ایستاده بودم و می‎گویم: "اشتازینکا، من به سفر می‎رم، گوش می‎کنی. من هنوز با تو بی حساب نشدم." اینکه او ساکت و بی تفاوت آنجا ایستاده بود مرا عصبانی می‎ساخت. "حالا دیگه نمی‎تونی منو مثل یک کودک بلند کنی، نه، تو نمی‎تونی! گوش می‎کنی، دیگه نمی‎تونی منو بلند کنی!"
من او را به در می‎فشرم. اشتازینکا استقامت نمی‎کرد و تسلیم بود.
ما در جلوی تاریک خانه ایستاده بودیم. من در را پشت سر خود می‎بندم و می‎گویم: "اشتازینکا، حالا به تو نشون می‎دم چه کسی قوی‎تره! می‎خوای ببینی؟".
نور ماتی از پنجره نرده کشی شده کنار در به اندامش تابیده بود. هیچ صدائی بجز نفس کشیدن سنگین و مرتب اشتازینکا شنیده نمی‎شد.
حالا کمرش را محکم می‎گیرم. او دستش را برای دفاع از خود بلند می‎کند و به سمت من می‎آورد. "پس می‎خواهی دوباره منو عقب بزنی، به کناری هل بدی، آره؟ اشتازینکا؟ تو!"
من پایم را به پشت زانویش می‎برم و او را روی زمین می‎خوابانم. چشمانش مرا غریبه و بدون حرکت نگاه می‎کردند. من بر روی او زانو می‎زنم. وقتی پستان‎هایش را می‎گیرم، سعی می‎کند خود را با یک حرکت ناگهانی از زیر دستم نجات دهد. من دستم به سوی گلویش می‎رود.
من می‎گویم "عروس من" و خودم را بر روی او می‎اندازم.
او دستش را بلند می‎کند، انگار که بالا را نشان می‎دهد. نگاهش مات به بالا خیره مانده بود، انگار که چیز وحشتناکی دیده باشد.
من رویم را برمی‎گردانم و ربینگر را می‎بینم که صورتش را به پنجره فشرده بود و مانند حیوانی افسانه‎ای دیده می‎گشت.
من از جا می‎جهم و به خارج می‎دوم. او آنجا ایستاده بود و دست‎هایش میله‎های نرده را در آغوش گرفته بودند. من از پشت سر به او نزدیک می‎شوم.
من احساس می‎کردم که انگار دست‎های به دور گردن نازک ربینگر قفل شده‎ام یک گازانبر آهنی است. من لرزش ابدی بدنش را شهوت انگیز در میان انگشتانم احساس می‎کردم و هنگامیکه لرزش متوقف گشت گذاشتم که بدنش بر روی زمین بیفتد.
بعد آزاد، مانند به پایان رساندن کاری بزرگ به خانه برمی‎گردم. اما اشتازینکا دیگر آنجا نبود.
من از پله‎ها پاورچین بالا می‎روم. من می‎دانستم که اگر در را با فشاری ناگهانی باز کنم زنگوله کنار در به صدا نمی‎آید. در صدای آرام و کوتاهی داد و باز گشت.
درب آشپزخانه قفل شده بود. من مانند سگی به درب آشپزخانه چنگ انداختم. سپس گوش سپردم و نفس کشیدن بلند اشتازینکا را که در خواب بود شنیدم.
هنگامی که از میان باغ می‎گذشتم اندام ربینگر را در نور کم آغاز صبح می‎بینم که تلو تلو خوران و نامطمئن با دست کشیدن به دیوار خود را کورمال کورمال به خانه می‎رساند.
به این ترتیب من شفاخانه و اشتازینکا را ترک می‎کنم. برای آخرین بار از روی دیوارها می‎خزم و از میان باغ‎ها می‎گذرم و بدون آنکه به پشت سرم نگاه کنم آهسته به سمت راه‎آهن می‎روم.
در شهر در محله تاریک و کثیفی اتاقی پیدا می‎کنیم. با ما سه مرد دیگر هم در اتاق می‎خوابیدند. هر شب افراد مختلفی. روزها برای پیدا کردن کار از هتلی به هتل دیگر می‎رفتیم.
نقشه‎های فرانس، حداقل برای شروع، مانند نقشه‎های من بلندپروازانه نبودند. او از هتل‎های کوچک شروع کرد و از اینکه پس از چهار یا پنج روز در هتلی ارزان قیمت کاری بعنوان کارگر روزمزد بدست آورد راضی بود، هتلی که گفته می‎شد به دلیل داشتن مشتریان مختلف سود خوبی می‎کند. من نقطه نظر فرانس را درک می‎کردم. او فقط چهل کرون پول داشت و من هنوز تقریباً دویست کرون از پولم باقی مانده بود. من می‎توانستم به خود اجازه دهم که مشکل پسند باشم.
من همیشه خودم را در کت تنگ سیاه رنگ چسبانی می‎دیدم که در حال عبور سریع از میان میزهائی هستم که در پشت آنها مشتریان محترمی نشسته‎اند. حالا نمی‎خواستم از هدفم دست بکشم، و حداکثر می‎توانستم این کت سیاه چسبان را با لباس کار پسرانی که آرام در سالن هتل‎های شیک می‎ایستادند عوض کنم. اما حاضر نبودم آن را با هیچ قیمتی در جهان با لباس کار فرانس، با آن پیراهن آستین بالا زده و آن کلاه آبی رنگ و حروف طلائی بر روی آن عوض کنم.
بنابراین بدون مؤفقیت همچنان از هتلی به هتل دیگر می‎رفتم. به تدریج متواضع‎تر شده و در کافه‎ها و رستوران‎ها هم به دنبال کار می‎گشتم. شاید من هم مانند فرانس بزودی در یک هتل ارزان قیمت کارگر روزمزد می‎گشتم اگر که آشنا شدنم با فردی مرا از این کار نجات نمی‎داد.
_ ناتمام _

پسرها و قاتلین.(2)

ربینگر عادت داشت بعد از ظهرها بر روی نیمکت زیر درخت گردو بنشیند. او دستش را بر روی عصای زمخت خود تکیه می‎داد و برای خود زیر لب غر می‎زد. و وقتی اشتازینکای خدمتکار با یک سطل کوچک آب، با نگاه بی فروغ چشمان به جلو دوخته شده و با پاهای قوی در دمپائی‎های چوبی آهسته از آنجا عبور می‎کرد، او برایش سر تکان می‎داد. چشمانش بر روی پستان‎های سنگین و چاق اشتازینکا که با هر گام به این سو و آن سو به حرکت می‎افتادند دوخته می‎گشت. من برای اشتازینکا چرخ چاه را می‎چرخاندم. و من نگاه‎های ربینگر را می‎دیدم و پستان‎های اشتازینکا را و احساس می‎کردم که ربینگر چیزی می‎داند که برایم ناشناس می‎باشد.
اشتازینکا بدون کلمه‎ای تشکر همانطور که آمده بود می‎رفت. ربینگر از پشت رفتن او را نگاه می‎کرد، لب‎های در هم فرو رفته‎اش به لبخند تب‎آلودی باز می‎گشت و آب دهانش بر روی کت کثیفش جاری می‎شد.
من سال‎ها با اشتازینکا در زیر یک سقف زیستم و بی تردید با او زیاد صحبت کردم. اما، اگر هم عجیب به گوش آید: همانقدر که من دقیقاً می‎توانم حرکاتش، نگاه‎هایش، گام برداشتن و اندامش را به خاطر آورم، و همانقدر که امروز هم وقتی به او فکر می‎کنم می‎توانم به وضوح بویش را در بینی‎ام احساس کنم، ولی اصلاً نمی‎توانم آهنگ صدایش را به یاد آورم. چنین به نظرم می‎‎رسد که انگار من هرگز صدایش را نشنیده‎ام و هرگز صدای خنده‎اش به گوشم نخورده است. اشتازینکا در خاطرم گنگ است. من صدای نفس کشیدنش را که او با صدای بلند از بینی خارج می‎کرد می‎شنوم، من صورت بی رنگ او را و حتی نقش لباسش را می‎بینم، اما کلمه‎ای از آنچه گفته بود را نمی‎شنوم.
زمانی که اشتازینکا خدمت در شفاخانه را شروع کرد شاید من هشت ساله یا کمکی مسن‎تر بودم. من فکر نمی‎کنم که اشتازینکا از همان لحظه اول در من هیجانی برانگیخت. این باید احتمالاً به تدریج در من اتفاق افتاده باشد. وقتی خوب به آن فکر می‎کنم، احساس می‎کنم اگر ربینگر وجود نمی‎داشت شاید من، من می‎گویم شاید، کاملاً بی تفاوت از کنار اشتازینکا عبور می‎کردم. ربینگر چشمان مرا گشود و امروز هم هنوز آن لحظه‎ای را که این اتفاق افتاد کاملاً شفاف می‎بینم.
من در باغ ایستاده بودم تا سیب‎های نیمه فاسد از درخت افتاده شده را پنهانی از روی زمین جمع‎آوری کنم. ربینگر روی نیمکت خود نشسته بود و به خورشید چشمک می‎زد. در این لحظه اشتازینکا با سطل‎های کوچکش از میان باغ می‎آید و به سمت چاه می‎رود. من چند قدم از ربینگر فاصله داشتم، می‎دیدم که لب‎هایش تکان می‎خورند، می‎دیدم که چگونه او در حال لرزیدن عصایش را به زمین می‎فشرد و طوریکه انگار می‎خواهد از جا بلند شود حرکتی می‎کند و می‎گوید "آه تو عروس چاق" و پس از هر کلمه مکثی می‎کرد تا نیرو برای کلمه بعدی بدست آورد: " تو، عروس چاق!"
من سیب دندان زده را دور می‎اندازم. من چهره از شکل طبیعی خارج شده ربینگر را می‎بینم و نگاه خیره چشمانش را تعقیب می‎کنم و شگفت زده خدمتکار را انکار برای اولین بار می‎بینم. لکنت زبان ربینگر در گوشم می‎پیچید: عروس من! من این کلمه را تا حال هرگز نشنیده بودم و از آن هیچ چیز نمی‎دانستم.
وقتی من در رد نگاه ربینگر اشتازینکا! یا همان عروس چاق را  شناختم چیز تازه‎ای در من زنده گشت. من هرگز زنی را نه طور دیگر مشغول انجام کار سخت دیده بودم و نه حتی در لطافت مادرانه. حالا ناگهان جوشش یک چشمه خاموش و دست نخورده در من هراسانم ساخته بود.
من دست‎هایم را بالا اتداخته و فرار می‎کنم.
من احساس می‎کنم که انگار باید اولین تأثیر حس‎های بیدار گشته جاودانه باشد، که انگار هر کس به اولین زنی که با او روبرو می‎گردد برای همیشه ویران می‎گردد، اگر هم شاید فقط خود را در یک عشق، یک مذهب و آداب و رسوم شیفتگی مانند عشق به یک مادر نشان دهد. علاقه من به اشتازینکا هرگز خاموش نگشت، گرچه اشتازینکا گنگ و بی فروغ باقی ماند، با این حال من هم اجازه دیدن اوج زندگی را داشتم.
اولین نتیجه دیدار در باغ ترس فریبنده‎ای بود در برابر حضور اشتازینکا و خصومتی فروزان بر علیه ربینگر. من بیدار روی تختخواب می‎نشستم و با چهره‎ای وحشتزده و شهوانی به شروع درد شبانه ربینگر گوش می‎سپردم. من حتماً بدون آنکه درخواست کمک کنم می‎گذاشتم که او با سرفه کردن‎هایش خفه شود. من حدس می‎زدم و احساس می‎کردم که ربینگر، این پر حرف، این پیرمرد غرق گشته در شب زندگی‎ام را از مدار خود خارج کرده و آن را تسلیم گناه و ویرانی ساخته است. نفرت و شرارت در برابر رنج ربینگر در من قوی‎تر می‎گشت.    
گرچه حضور اشتازینکا و نگاه او عمیقاً روحم را می‎ترساند و اعضای بدنم را از وحشت در برابر چیزی نامشخص و تهدید آمیز می‎لرزاند، اما رویاهایم پر بودند از اشتیاق دیدار وی. من روزها در راهروی تاریک کمین می‎کردم تا بوی او و لباسش هنگام خارج شدن از آشپزخانه لمسم کنند. من کنار چاه می‎نشستم و انتظار می‎کشیدم تا او برای بردن آب می‎آمد. هر وقت ربینگر را روی نیمکت در زیر درخت گردو نشسته می‎دیدم خودم را در میان بوته‎ها مخفی می‎ساختم و چشم از صورتش برنمی‎داشتم. من نمی‎توانستم بدون مخفی ساختن خود در جلوی او بایستم، وگرنه در این لحظه می‎توانست نفرتم به قاتلی مبدل گردد. من فقط باید از جا می‎جهیدم و گلویش در بین انگش‎های سختم اگر که برگ‎ها و شاخه‎ها در بین من و او مانعی نبودند حتماً می‎شکست. من از ترس در برابر خودم به مخفیگاه می‎گریختم.
وقتی اشتازینکا می‎آمد من چرخ چاه را لرزان می‎چرخاندم. او به من نگاه نمی‎کرد. چشمان حیوانی‎اش بی روح به تماشای زنجیر که داخل چاه می‎گشت می‎نشست. او تشکر نمی‎کرد و می‎رفت.
نیروی بیرحمی مجبورم می‎ساخت که در کنار او باشم. من ساکت شروع به انجام کارهایش می‎کردم. او در این هنگام بی حرکت می‎ایستاد و یا می‎نشست، نفس‎های سختش را از بینی بیرون می‎داد و می‎گذاشت که کار را انجام دهم. من اما هنگام خرد کردن چوب نگاهم را با ترس به پستان‎های آویزانش که آهسته بالا و پائین می‎رفتند می‎دوختم.
در آن زمان شروع به کسب اولین کرویتسر خود کردم. به این نحو که من از اداره پست روزنامه‎ها را می‎گرفتم و به در خانه مشترکین می‎بردم. زیرا یکشنبه‎ها در ناحیه ما پست تعطیل بود. من در هفته بیست تا سی کرویتسر کاسبی می‎کردم. با آن من شیرینی، یک روبان رنگی و یک شانه براق می‎خریدم و جلوی اشتازینکا قرار می‎دادم و او ساکت آنها را برمی‎داشت.
با گذشت زمان مؤفق می‎شوم در آشپزخانه‎ای که در حقیقت به آپارتمان آقای مایر تعلق داشت رفت و آمد کنم. شب‎ها وقتی خانم و آقای مایر برای خوابیدن می‎رفتند من درب آشپزخانه را آهسته باز می‎کردم و داخل می‎گشتم. اشتازینکا آنحا ایستاده بود و بشقاب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها را می‎شست یا کارهای روز بعد را آماده می‎ساخت. من نزدش می‎رفتم و کارهایش را انجام می‎دادم.
به این ترتیب زمان درازی گذشت و من در شفاخانه با سه پیرمرد و یک خدمتکار رشد کردم.
دیگر زمان زیادی به لحظه‎ای که باید من در چهارده سالگی شفاخانه را ترک می‎کردم نمانده بود که دوباره رویداد دیگری با شفافیتی خاص در خاطرم نقش بست.
شبی در آشپزخانه این اتفاق رخ داد. چراغ نفتی کوچک بر روی میز آشپزخانه روشن بود. اشتازینکا و من بر روی زمین چمباته زده و مشغول برداشتن عدس‎ها شسته شده از درون یک کاسه بودیم. اشتازینکا کاملاً نزدیک من نشسته بود. من جرأت حرکت دادن به بازو و پاهایم را نداشتم و به زحمت دست‎هایم را حرکت می‎دادم. فقط انگشتانم مانند وسیله غریبه‎ای داخل کاسه می‎گشت و عدس‎های نامرغوب را خارج می‎ساخت. انگار که حضور فیزیکی اشتازینکا باری است که با سنگینی بر روی من و روی او و وسائل آسوده بود.
من صدای نفس‎هایش را کنار گوش و گونه‎ام احساس می‎کردم. بینی‎ام بوی گرم بدنش را به داخل می‎کشید. او مانند حیوان بزرگ و خسته‎ای با انبوه گوشت تنبل خود آنجا چمباته زده بود، چشم‎هایش بی فروغ بودند و دست‎های بزرگش در کنار دست‎های من درون کاسه قرار داشت.
پاهایم شروع به لرزیدن می‎کنند. من احساس می‎کردم بدنم کنترل خود را از دست داده و در حال سقوط است. اما من از نزدیک کردن خود به اشتازینکا حتی به پهنای یک مو هم چنان وحشتناک می‎ترسیدم که انگار بعد بدون شک برایم اتفاق وحشتناکی رخ خواهد داد و مرا از بین خواهد برد.
من به نوسان می‎افتم. عضلات گرفته‎ام متشنج می‎گردند. من احساس می‎کردم که چگونه شانه‎ام به شانه‎اش نزدیک می‎گشت، احساس می‎کردم که انگار شانه‎ام یک مسیر طولانی را می‎پیماید. حالا بدنم بدنش را لمس می‎کرد.
اشتازینکا اما با فشار مرا از خود دور می‎سازد و دستش را دوباره آرام در عدس‎ها فرو می‎برد.
در این لحظه شهوت در من می‎شکفد. خجالت جوانی ناپدید می‎گردد، حیوان، هیجان و خون در من فریاد می‎کشند. من آزاد بودم. من آماده بودم آقا باشم. هنوز دست‎هایم چند ثانیه درمانده سرم را لمس می‎کردند، سپس دست‎ها خود را دراز می‎کنند. من از جا می‎جهم و پستان‎های پر و چاق اشتازینکا را که بالا و پائین می‎رفتند می‎گیرم.
اشتازینکا ساکت از جا برمی‎خیزد. مرا بغل و مانند بار سبکی بلند می‎کند. درب را باز می‎کند. با مشت سنگینش به دنده‎ام می‎کوبد و مرا در آستانه در روی زمین می‎اندازد. سپس با آرامش در را پشت سر خود می‎بندد.
من اما در آنجا افتاده، در حال پیچیدن به خود، متحمل اولین رنج عشق گشتم.
آخرین ماه‎های اقامتم در شفاخانه دیگر به اشتازینکا در کارهایش کمک نکردم. من مراقب او بودم و تعقیبش می‎کردم. من دیگر نمی‎خواستم به اشتازینکا خدمت کنم. من می‎خواستم از او قوی‎تر باشم.
من شب‎ها در کنار در آشپزخانه می‎ایستادم و به صدای خواب آرامش گوش می‎سپردم. من گوشم را به در می‎چسباندم و هنگام انجام وظایف انسانی‎اش پنهانی به او گوش می‎کردم و از شهوتی به سختی مهار گشتنی می‎لرزیدم. من به دنبال او به زیر زمین می‎رفتم و در انتظار ساعتی می‎ماندم که بتوانم پستان‎های چاقش را بگیرم. اما من از نگاه بی فروغ وجود گنگ‎اش می‎ترسیدم.
به این ترتیب، آخرین روزهای درد و رنج در شفاخانه با خشم بخاطر امیال برآورده نگشته‌ام گذشتند. مدرسه را قبلاً ترک کرده بودم و روزی که باید از جوانی‎ام خداحافظی می‎کردم، داخل جهان می‎گشتم، تنها، کاملاً بر روی پاهای خودم، و می‎دیدم که چطور می‎توانم به خودم کمک کنم مرتب نزدیک‎تر می‎گشت.
خداحافظی برایم سخت انجام نگشت. بیشتر به این خاطر که من موقتاً باید در محله‎مان می‎ماندم و رفتنم خداحافظی برای همیشه نبود. هر روز بعد از کار اگر چیزی مرا به رفتن به شفاخانه می‎خواند می‎توانستم به آنجا بروم، اما من به هیچ وجه احساسی برای خانه و ساکنین آن نداشتم، حتی حسی از شاکر بودن. من از ترک کردن خانه کودکی غم‎انگیزم، پیرمردان و آقای مایر خوشحال بودم، خوشحال از اینکه نباید دیگر عکس فرد نیکوکار را در برابرم ببینم و روحم پر بود از عکس‎های آینده سعادتمندی که در آن من دیگر نباید تحمل می‎کردم، بلکه آقا بودم و بالادست دیگران.
اشتازینکا، دختر خدمتکار البته آنجا باقی ماند، در حالیکه من باید از آنجا می‎رفتم. وقتی خانه را ترک کنم دیگر نخواهم توانست در مسیرهای خانه به دنبالش بروم و حضورش دیگر در اطرافم نخواهد بود. اما من این را می‎دانستم که یک بار دوباره خواهم آمد و بعنوان یک آقا که در دستانش قدرت قرار دارد، قدرت بر طلا، قدرت بر مردم در برابر اشتازینکا خواهم ایستاد و با خنده او را مجبور خواهم ساخت جلوی پاهایم به خاک افتد.
دو رور قبل از ترک شفاخانه به نزد مدیر خانه، یک شهروند محترم خوانده شدم. او برایم یک سخنرانی کرد که من از آن خیلی نفهمیدم، زیرا تجمل اتاقی که من در آن پذیرفته گشتم حواسم را پرت ساخته بود. فقط تا این حد می‎دانم که او مرا نصیحت کرد فرد خیرخواه و عمل نیک او را برای زندگی آینده‎ام از یاد نبرم و آنطور که امروز به نظرم  می‎رسد او سعی می‎کرد به خاطر درمانده و تنها در جهان رها ساختنم با بیان اینکه من بخاطر دانه‎هائی که در شفاخانه در سینه‎ام کاشته شده است در نبرد زندگی‎ای که در برابرم قرار دارد شکست نخواهم خورد خودش را بیشتر از من آرام سازد. او مرا با این همدردی با یک هدیه نقدی ده گولدنی Gulden که مرد نیکوکار برای پسرانی که شفاخانه را ترک می‎کردند معین کرده بود تا دیگر هرگز نگران سرنوشتم نباشند مرخص می‎کند.
در صبح روزی که باید خداحافظی می‎کردم مانند همیشه از جا برخاستم، مانند همیشه کفش و لباس‎های کلاین، جلینک، ربینگر و آقا و خانم مایر را تمیز کردم. سپس از آقا و خانم مایر خداحافظی کردم. آقای مایر چند کلمه برایم صحبت و آرزوی خوشبختی می‎کند و در تمام وقت دست‎هایم را در دستش نگاه داشته بود. چنین به نظرم می‎رسد که رها کردنم به سمت ناشناخته‎ها فقط برای او سخت است و انگار حالا بیهوده سعی می‎کرد تا به من چیز خوبی بگوید. من باید به نحو نامشخصی خوبی او را احساس کرده و به این واقعیت آگاه گشته باشم که حالا من واقعاً یک خانه را از دست می‎دادم، اگر هم خانه‎ای فقیر و بدون شادی‎ای را، زیرا من شروع کردم به زار زار گریستن. در این وقت آقای مایر پیشانی‎ام را بوسید.
سپس داخل سالن می‎شوم، جائیکه پیرمردها نشسته بودند، کت خود را در روزنامه‎ای می‎پیچم، خرت و پرت فقیرانه‎ام را برمی‎دارم، به پیرمردها دست می‎دهم و می‎روم. در حیاط زیر پنجره آشپزخانه می‎ایستم و فریاد می‎زنم:
"خداحافظ، اشتازینکا، من از اینجا می‎روم، خداحافظ!"
سر اشتازینکا از پنجره خارج می‎گردد و چشمانش مرا خسته نگاه می‎کنند.
_ ناتمام _