آقای <و>.

پانزده سال قبل حشره‎ای آقای <و> را در سن پنجاه و پنج سالگی می‎گزد، او به بیماری‎ای مانند رماتیسم دچار می‎گردد که عاقبت سه سال پیش وی را مجبور به استفاده از ویلچر می‎سازد.
آقای <و> بعد از این بیماری به تحصیل در رشته هیپنوتیزم مشغول می‎گردد و پس از دریافت مدرک مدت دوازده سال به شغل هیپنوتیزم کردن بیماران دراتاق‎های جراحی و مطب دندانپزشکان می‎پردازد و از سه سال پیش از طریق تلفن به این کار مشغول است.
آقای <و> برای اینکه خود را از روی چهارپایه چرخداری که در منزل رویش می‎نشیند و همسطح ویلچر است بکشاند و بر روی ویلچر بنشاند هشت دقیقه وقت لازم دارد، و من برای اینکه ژاکت بر تنش کنم و کفش بر پایش به ده دقیقه نیازمندم. ده دقیقه‎ای که توأم با عرق کردن شدید پبشانی من و گرفتگی عضلات بازو و شانه‎ام می‎گردد، زیرا دقت بیش از اندازه بخاطر ترس از به درد آوردن اندام مچاله شده‎اش در اثر بی دقتی‎ام انرژی فراوانی از من می‎گیرد.
آقای <و> فعال اجتماعی و همچنین گیاهخوار است، امروز در بین راه آنقدر از فواید سبزی و میوه و گیاهخواری صحبت کرد که من بعد از تقریباً هفت هشت ماه که از میوه نخوردنم می‎گذرد هنگام بازگشت به خانه با دیدن میوه‎های برق انداخته شده میوه‎فروشی محله‎ام ناگهان مانند زن‎های آبستن هوس میوه خوردن کردم. این هوس هم گرسنگی‎ام را بیشتر تحریک کرد و هم با دیدن انارها آب دهانم را مانند زاینده‎رود به راه انداخت.
نمی‎دانم آیا تنبلی بود یا خستگی از کار که مرا در این حال مانند فیلسوف‎ها مشغول بازی سؤال و جواب با خودم کرد.

فقط انار و انگور در میان انواع میوه‎های جلا داده شده به من چشمک می‎زدند، طوریکه دلم می‎خواست مانند مرد هرزی! که ناگهان هوس می‎کند با دختر خوشگلی که از مقابلش می‎آید همانجا بر روی آسفالت درب و داغان پیاده‎رو بدون خواندن خطبه عقد عشقبازی کند، من هم قبل از خریدن آنها مایل بودم انار را آنقدر بفشارم که آبلمبو شود و در جا محتوایش را بمکم! و حبه انگورهای یاقوتی را هم هر از گاهی مابین این کار فجیع یکی دو متر بالا بیندازم و بعد دهان سرخ شده از خون انار را باز و حبه انگور را در هوا شکار کنم.
در این بین در حال بحث با خودم از میوه فروشی چندین متر فاصله گرفته بودم و اگر شانس نمی‎آوردم با گذشن از چراغ قرمز حتماً ماشینی زیرم می‎گرفت و مرا میوه نخورده و ناکام به آن دنیا می‎فرستاد. نمی‎دانم فرشته محافظ شانه راستم بود یا چپ که گفت هووووووش.
دیدن رنگ قرمز چراغ راهنما مصمم می‎سازد که میوه خوردن را بگذارم برای چهارشنبه آخر سال. بعد از رسیدن به آن سمت خیابان مردد می‎ایستم، از خودم می‎پرسم: "مطمئنی که میوه خوردن یکی از رسم‎های چهار شنبه آخر ساله؟" او جواب می‎دهد: "فکر نکنم، این باید رسم شب چله باشه!" بعد من به این فکر می‎کنم چرا اصلاً مردمی که تقریباً هر روز میوه می‎خورند باید برای شب چله میوه بیشتری بخرند و بخورند؟  در این بین او می‎گوید: "با اینکه تو بیشتر از بقیه مستحق میوه خوردنی، اما فکر کنم چهارشنبه آخر سال رسم بر این باشه که آجیل و تخمه خورده و ترقه در بشه!" بعد از من می‎پرسد: "تو چی فکر می‎کنی، آیا به تأخیر انداختن خرید میوه به چهارشنبه آخر سال فقط به خاطر تنبلی و خستگیت بوده یا اینکه می‎تونه کمی هم به خاطر خرافاتت باشه؟"
من برای خودم احترام زیادی قائلم وگرنه به خودم می‎گفتم: "گوز به شقیقه چکار داره!؟" این حرف او اما مرا تا فاصله چند قدم مانده به خانه سخت به فکر فرو می‎برد. عاقبت مردد به خودم می‎گویم: "تو به جای من بودی چکار می‎کردی؟" او کمی فکر می‎کند و می‎گوید: "اگه من به جای تو بودم و پس از هفت هشت ماه هوس خوردن میوه می‎کردم و مثل تو از کنارشون رد می‎شدم، حتی اگر پول هم نداشتم حتماً اون دو تائی رو که به تو چشمک زدند می‎دزدیم و سریع با خودم به خونه می‎بردم!"
من با این حرف سریع عقب‎گرد می‎کنم و می‎گویم: "بزن بریم!" و با وجود خستگی با قدم‎های تندتری از خودم به سمت میوه فروشی برمی‎گردم.

من به اناری که قبلاً به من چشمک زده بود چشمکی می‎زنم، او برای اینکه در آغوشش بگیرم دستش را به طرفم دراز می‎کند، دستش را می‎گیرم و مانند بالرینی نیم متری به هوا پرتابش می‎کنم، انار پس از چند چرخ زیبا دوباره ماهرانه خود را در دستم می‎نشاند، من بدون آنکه فشارش دهم می‎بویمش و بعد از گرفتن یک بوسه از لب‎های سرخش دومین محبوب چشمک زن، یعنی خوشه انگور را برمی‎دارم، حبه‎هایش قند در دلم آب می‎کنند. داخل مغازه می‎شوم و بعد از دو سه دقیقه انتظار به کنار صندوق پرداخت پول می‎رسم که متوجه می‎شوم هیچ پولی در جیب ندارم!

در حالیکه خودم مانند آدم بزدلی خودش را در گوشه‎ای مخفی ساخته بود مثل آدم‎های لال با اشاره چشم و ابرو به من می‎گفت: "بدزدشون، بدزدشون!"
من در حال قرار دادن آن دو محبوب در جای قبلی‎شان، مانند آدم‎های دروغگوئی که می‎خواهند ثابت کنند راستگو هستند مرتب می‎گفتم: "منتظرم بمونید! من حتماً برمی‎گردم!"

خدای حاضرجواب.

جمعیتی حیران و عصبی که دیگر نه به حرف این پیامبر و نه به حرف آن رسول باور داشتند دور هم گرد می‎آیند و پای برهنه به محل مخصوص ملاقات با خدا از کوه معروف بالا می‎روند. آنها به غار می‎رسند و تا ظاهر شدن خدا می‎نشینند تا کمی استراحت کنند.
خدا پس از مشاهده این جمعیت انبوه نشسته در غار قصد بازگشت می‎کند، اما آنها خدا را می‎بینند، همه از جا بلند می‎شوند و بفرما می‎زنند.
خدا می‎نشیند و در حال نوشیدن چای بود که سؤال‎ها شروع می‎شوند.

مردم از خدا می‎پرسند پس چرا گناهکاران را نابود نمی‎سازی؟ اوضاع خیلی خراب است!
خدا می‎گوید حالا ما دیگر از وکلایتان هم که برای نجات هر دزد و جانی‎ای از طناب دار تلاش می‎کنند کمتریم!
مردم می‎پرسند پس چرا تنبیه‎شان نمی‎کنی؟
خدا می‎گوید حالا می‎خواهید ما را تا سطح قاضی‎های دادگاه‎هایتان تنزل دهید!
مردم می‎پرسند خب پس چرا این افراد را اصلاً آفریدی؟
خدا می‎گوید مرا با سیاست کنترل جمعیت و تنظیم خانواده‎تان قاطی نکنید، من فقط یک بار از روی اشتباه دوقلو زائیدم!
مردم می‎گویند پس لااقل از کارهای خلاف منعشان کن.
خدا می‎گوید باز هم دارید مرا همسطح آژدان‎هایتان می‎کنید!
مردم می‎گویند پس شما چکاره‎اید؟
خدا می‎گوید خود شماها اصلاً چه کاره‎اید!
مردم می‎گویند پس همه چیز کشک است؟
خدا می‎گوید آن هم چه کشکی! عینهو کشک آش خاله‎تون! بخورید پاتون، نخورید پاتون!
مردم می‎گویند حالا که چایت را نوشیدی لااقل قبل از رفتن یک پند کشککی به ما بده بعد برو.
خدا برمی‎خیزد و انگار که روح مسیح در او تجلی یافته باشد قبل از ترک غار می‎گوید: از میان شما فقط کسی معجزه را با چشمانش خواهد دید که تمام آنچه بوده و داشته است را به دور ریخته باشد و مانند کرم ابریشم برای شروع یک زندگی جدید سر از سوراخ پیله‎اش بیرون کند!

انتقامجو.


.I
در فاصله تقریباً شش ساعته از شمال جنوآ، در یکی از آن دره‎های تنگی که از میان‎شان حالا بر روی پل‎هایِ بی باک قطارها به سرعت می‎گذرند، در زمانیکه این حادثه رخ می‎دهد، یک مزرعه دورافتاده قرار داشت که به خانواده فابری متعلق بود، یک نوع خانه ییلاقی که از طرف مردم محل <قصر> نامیده می‎گشت. خانواده فابری اشراف فقیر گشته‎ای بودند که از املاک بزرگ و گسترده خود فقط این خانه بی‎اهمیت را نجات داده و حالا بخاطر وضعیت بدشان زندگی را در تبعیدی ضروری و سخت قابل تحمل می‎گذراندند.
حالا در یک بعد از ظهر اواخر تابستان افسری شریف و جوان به سمت این قصر می‎تاخت، او یک خدمتکار به همراه داشت که در خورجین اسب پیرش چمدان ارباب را حمل می‎کرد. افسر ریکاردو فابری نامیده می‎گشت و مردی باریک، بلند قامت و بیست و شش ساله بود و از یکی از آن جنگ‎های دلیرانه دریائی بازمی‎گشت که به اعتبار جنوآ در آن برهه از زمان بسیار زیاد افزوده بود. او به عنوان افسر نیروی دریائی در جنگ‎ها شرکت داشت و بخاطر شجاعتش شهرت یک افسر لایق و شریف را به دست آورده بود، که پس از دو سال بی خبری از خانواده‎اش مشتاق دیدار دوباره آنها بود؛ البته با یک آه مخفی، زیرا که پدرش چند سال پیش از غم فقر مرده بود و دیگر اجازه نداشت از این شادی لذت ببرد و بازگشت پر شکوه و پر افتخار پسرش را که تمام شوق دیدارش را در آغوش مادر و خواهر ریخت ببیند. او بلافاصله پس از پا گذاردن بر خشکی بدون توجه به جشن‎ها و ادای احترامی که مردم شاد جنوآ برای پسران به خانه بازگشته آماده ساخته بودند با تمام عشق قلب مهربانش آرزو داشت هرچه زودتر به خانه دورافتاده مادر و خواهرش برسد. بنابراین او دو اسب می‎خرد و خدمتکارش را با خود به همراه می‎برد، زیرا او نمی‎خواست بدون درخشش خاصی به خانه بازگردد، در یک حرکت قابل بخشش از خودپسندی، و چون او می‎دانست که زن‎ها در چه رویاهای پر زرق و برقی از شادی و ثروت در خانه زندگی ناچیزی را می‎گذرانند. او برای آنها از سرزمین‎های دوری که در آنها شمشیر زده بود باشکوه‎ترین پارچه‎های ابریشمی و بافتی به ارمغان آورده بود و در تمام مدت صحنه ظاهر شدنش و تحسین مادر و خواهر از هدایائی که با خود آورده بود خوشحالش می‎ساخت، اما او در واقع کمی از آسمان عصبانی بود که چرا هنگام بازگشت او به خانه چنین چهره غیر دوستانه‎ای به خود گرفته است و پیروزی وی را با درخشش خورشید و نور تجلیل نمی‎کند. اما او جوان‎تر از آن بود که بگذارد به این خاطر اوقاتش تلخ شود؛ او با خوشحالی برای خود آواز می‎خواند یا مهربانانه گردن اسبش را نوازش می‎کرد، اسب هم شیهه‎کشان سرش را برمی‎گرداند و با چشمانی جدی از او تشکر می‎کرد.
سپس افسر به اسب می‎گوید: "عزیزم، تو بزودی در اصطبل خواهی ایستاد. فقط تند برو و خوب مواظب جاده باش!" و رو به خدمتکارش می‎گوید: "بپینو، به نظر می‎رسد که اسب تو هم ترجیح می‎دهد به جای حمل ملوان شجاعی مانند تو در ساحل بار حمل کند. ببین سرش را چطور آویزان کرده!"
خدمتکار می‎خندد: "شاید تقصیر من باشد، سینیور، من از دوران کودکی دیگر روی زین اسب ننشستم و پاهای ملوانی من نمی‎خواهند دیگر فشار ران را انجام دهند؛ من می‎توانستم به خاطر به این سمت و آن سمت تکان خوردن خسته کننده درست و حسابی دریازده شوم!"
او با ترکه به اسب پیرش ضربه آرامی می‎زند و سعی می‎کند به اربابش نزدیک‎تر شود.
به این ترتیب آنها به تاختن ادامه می‎دهند؛ هوا تقریباً تاریک شده بود، و عاقبت آنها قصر دورافتاده بر روی تپه قرار گرفته شده را می‎بینند. قلب ریکاردو می‎تپید، او می‎بایست برای ممانعت از بروز احساسش دو سه بار آب دهان خود را قورت دهد؛ او خود را چنین احساساتی به حساب نمی‎آورد! سپس وقتی اسب‎ها هم نزدیک بودن اصطبل را بو می‎کشند سربالائی تپه را به سرعت طی می‎کنند و آنها به درب بسته خانه می‎کوبند. و عاقبت پس از آنکه چند صدا بلند می‎شود و ریکاردو صدای ماریتا پیر را از گفتن "مادر مقدس، ارباب جوان ما!" می‎شناسد به حیاط می‎تازند و آنجا با خنده از اسب‎ها پائین می‎جهند.
چه شفاف ریکاردو در شب‎های طولانی، زمانیکه او در کشتی‎اش نگهبانی می‎داد هیجان بازگشت به خانه را، هر حرکت و هر بانگی که باید او را به عنوان لطافت مادرانه و عشق خواهرانه شاد می‎ساختند نقاشی کرده بود! اما چون هنوز عشق حقیقی و واقعی را تجربه نکرده بود بنابراین تمام شوقش مختص آن دو زن بود که می‎دانست محتوای افکار آنها را نیز او پر می‎سازد. وقتی او در اتاق نشیمن که در آن او هر وسیله‎ای را می‎شناخت و حالا با حجاب شامگاهی پوشیده شده بودند بالا و پائین می‎رفت، در این وقت او واقعاً یک تلخی در برابر تاریکی که اتاق را برایش بسیار کوچک و نمدار می‎ساخت احساس می‎کرد، اتاقی را که او آن را بسیار بزرگ و باشکوه تصور می‎کرد. اما سپس وقتی ــ عاقبت ــ مادر درب را باز می‎کند و با گفتن یک "ریکاردو عزیزم، ریکاردوی عزیز!" به آغوشش می‎شتابد، در این وقت تمام احساسات دیگر از قلبش ناپدید می‎گردند، او فقط مرتب زن لرزان را در آغوش می‎گرفت و مرتب او را می‎بوسید. اشگ از چشم‎های زن جاری بود و یک تشنج اندام نحیقش را تکان می‎داد. در این وقت ریکاردو هم نتوانست بر احساسش مسلط شود، او هم در حالیکه بر گونه‎هایش قطرات درشت اشگ می‎غلطیدند فقط مرتب کلمات "مادر، مادر عزیزم" را تکرار می‎کرد.
اما این هجوم احساس در مادر فقط بخاطر خروش لطافت درونی نبود که او را به لرزش وامیداشت، بلکه همچنین یک درد عمیق تحلیل برنده بود که او را از ماه‎ها قبل در خودش شکست داده و علت آن را باید ریکاردو بیچاره بزودی مطلع می‎گشت؛ بنابراین وقتی او می‎خواست از خواهرش بپرسد مادر فقط او را با یک ترس بزرگ کاملاً تنگ‎تر به خود می‎فشرد، طوریکه انگار می‎تواند با این کار پاسخ به این پرسش دردناک را تا زمان بسیار دوری به تعویق اندازد.
اما عاقبت، چون ریکاردو را یک ناآرامی بزرگ در بر می‎گیرد و دچار این ترس می‎گردد که شاید امیلیا عزیز بیمار یا خدای نکرده در غیبت او فوت کرده باشد، بنابراین مادر را قسم می‎دهد که همه چیز را برای او تعریف کند، و در این وقت مطلع می‎گردد که چیزی بدتر اتفاق افتاده است، چیزی وحشتناک، چیزی که برای او غیر قابل درک بود و او را نابود ساخت، طوریکه او باید مدتی طولانی با چشمانی خالی به تاریکی اتاق و آینده خیره می‎ماند.
امیلی او را، خواهر باشکوهش را بی‎آبرو و اغوا کرده بودند! او دیگر کلمات مادرش را نمی‎شنید که در حال اشگ ریختن به او التماس می‎کرد بر خود مسلط شود و بخاطر خدا و شفقت مسیح مسبب این درد را امیلیا نداند، که به هر حال مجازات و بدبخت شده است: او اصلاً نمی‎دانست که حالا امیلیا در کنار او ایستاده است، تصویری از بدبختی و وحشت‎ترین تخریب که در کنار قلب او می‎گریست و ناله می‎کرد، او فقط مبهوت و بی هوش و حواس به مقابل خود به خلاء خیره شده بود. چنین به نظرش می‎آمد که انگار قلبش وحشت‎زده در سینه بی‎حرکت ایستاده است و نه زندگی‎ای وجود دارد، نه زمانی و نه مکانی، فقط تاریکی، یک تاریکی بی کران. سپس اما یک درد گداخته به جانش می‎افتد، او برای نفس کشیدن تلاش می‎کند، او بدنش را به سمت بالا کش می‎دهد، او چنگ به اطراف می‎اندازد و مدهوش در آغوش مادرش می‎افتد.
به این ترتیب بازگشت او به خانه، که بخاطرش سختی‎ها و مشکلات سال‎های گذشته را چنین خوشحال تحمل کرده بود و به او به عنوان یک فانوس دریائی با نوری شفاف راه را نشان می‎داد به غم‎انگیزترین واقعه زندگیش تبدیل می‎گردد، واقعه‎ای که تمام امیدهایش را نابود ساخت، غرورش را خم کرد، سعادتش را به تمسخر گرفت، و تمام نقشه‎هائی که برای آینده طرح ریخته بود نابود ساخت، آینده‎ای که باید مادر و امیلیا عزیزش در اتاق‎های پر زرق و برق قصری باشکوه و در سعادت از میانش می‎گذشتند.
و شب تاریکی که مرد بدبخت در آن بدون آرامش خیره شده بود فقط شروع یک ردیف از سال‎های خالی از خورشید به نظرش می‎رسید، و او در آنها باید فقط یک وظیفه می‎داشت: انتقام از اغواگر ...


.II
روزی که جایگزین این شب شوم گشت، یک روز آفتابی تابستان بود، و خورشید از آسمان می‎درخشید، طوریکه انگار جهان پر از شادی و سرور است. اما ریکاردو این خورشید را که به او خواهر بیچاره‎اش را فقط پریشان‎تر نشان می‎داد و از نشان دادن چین و چروک در چهره اندوهگین مادرش هیچ ابائی نداشت لعنت می‎کرد. وقتی او آن دو را در اتاق در حال آهسته حرکت کردن در یک بی‎قراری ابدی می‎دید، طوریکه انگار جرأت نمی‎کنند با صدای بلند وارد شوند یا در نزد کسی که چنان با حسرت انتظارش را می‎کشیدند بنشینند و او را در آغوش گیرند یک درد عمیق قلبش را پر می‎ساخت. او صبح زود بپینو را پیش خود خوانده و دستور داده بود که پارچه‎های زرق و برق دار و هدایا را بر روی زمین بگذارد تا عزیزانش را توسط لباس‎های شاد در رنج تاریک‎شان آزار ندهد؛ سپس با کلمات کوتاهی به پیشخدمت که احتمالاً از فاجعه شنیده بود توضیح می‎دهد که آنها مدت طولانی اینجا نخواهند ماند، زیرا که او باید بزودی یه یک سفر بزرگ برود. بپینو با عادت به اطاعت کردن و بدون آنکه سؤال کند سرش را در سکوت خم کرده بود، و احتمالاً با خود اندیشیده بود، چه هدفی ارباب بیچاره‎اش را دوباره به محل‎های غریبه می‎کشاند. سپس ریکاردو یک گفتگوی طولانی با مادر داشت که در آن او از روند پیشامد غم‎انگیز مطلع می‎گردد.
مادر در زمستان گذشته برای به دست آوردن خبر از پسرش همراه امیلیا در جنوآ بود. آنها در خانواده نجبای قدیمی با صمیمیتی بزرگ و شاد پذیرا می‎گردند، از آنجا که خانواده فابری خانواده‎ای شریف و با چند خانواده اشرافی خویشاوند بودند؛ بنابراین به آن دو خانم اجازه نمی‎دهند فوری به خانه دورافتاده خود بازگردند، گرچه آنها نتوانستند چیزی در باره پسرشان مطلع شوند؛ و در جشنی یک گراف جوان رُمی به نام ارمته پالما که افسر نیروی دریائی بود به آنها می‎پیوندد، که زیبائی ظریف امیلیا مفتونش ساخته بود و با اولین نگاه به او نمی‎توانست تحسین خود را سرکوب کند. و هنگامیکه سپس خانم‎ها دوباره به خانه بازگشته بودند، او اغلب با نجیب‎زادگان جوان از جنوآ با اسب به آنجا رفته بود و مادر را بخاطر رفتار خوبش و امیلیا را توسط خوشی دلیرانه‎اش مفتون خود ساخته بود، طوریکه امیلیا هم تمایلش را از او مخفی نساخته بود. سپس او همچنین تنها پیش آنها می‎آمد، و چون تأثیر یک افسر نجیب و شایسته را بر جای گذارده بود که باید از عشق واقعی و تمایلی صادقانه پر باشد، بنابراین در مادر یک امید شاد را زنده ساخته بود. اما او یکی از آن مردان جوان بیش از حد مهربانی بود که می‎پنداشت چون زنان زیبائی در زمین در گذرند باید زندگی برایشان فقط یک ارزش داشته باشد، و امیلیا در پاکی باکره‎گیش احتمالاً در چشم او یک هدف ارزشمند به نظر آمده بود، تا هنرهای فریب دادنش را بر روی او آزمایش کند، چیزی که متأسفانه کاملاً در آن موفق شده بود. اما حالا مادر در این سیه روزی که همه گرفتارش شده بودند قسم یاد می‎کرد که خواهر با وجود قدم اشتباهی که برداشته هنوز پاک و دخترانه باقی مانده است، زیرا که او تحت اجبار همه این رنج‎ها را برده بود، مانند در یک رویا که البته سپس یک بیداری وحشتناک به دنبال داشت؛ زیرا که گراف در بهار، بدون آنکه حتی یک نامه خداحافظی برای دختر بیچاره باقی بگذارد ناپدید گشت و دیگر نیامد. و همچنین در جنوآ، جائیکه او گذاشته بود با احتیاط تحقیق کنند، هیچکس نمی‎دانست که گراف پالما به کجا رفته است.
ریکاردو گفته بود: "مادر، من می‎دانم چطور او را پیدا کنم! تو می‎تونی به من اعتماد کنی، من او را، این پسر را پیدا خواهم کرد! فقط اجازه بده که من وقت از دست ندهم، انتقام امیلیا گرفته خواهد شد!"
و صبح روز بعد بدون آنکه مادر را ملامت کند یا خواهر را تسلی دهد با خدمتکارش به سمت جنوآ می‎تازد، تا رد فرد اغواگر را تعقیب کند؛ او احساس خاصی نداشت که با او چه خواهد کرد، آیا وقتی پسر را پیدا کند او را خواهد کشت یا می‎خواهد او را پیش خواهرش برگرداند؛ او فقط یک فکر داشت، در برابر او بایستد و به چشمانش نگاه کند و فقط یک هدف داشت، انتقام گرفتن از او. و وقتی در حین تاختن در حال سکوت به روبروی خود خیره می‎ماند چین میان ابروانش عمیق‎تر می‎گشت، و وقتی آهسته زیر لب کلمه شیرین انتقام را زمزمه می‎کرد نگاهش در خلاء تهدید کننده می‎گشت و صاعقه بر پا می‎ساخت. سپس شب به جنوآ می‎رسند.


III.
آنچه ریکاردو در جنوآ مطلع گشت چیز زیادی نبود؛ او در این شب در میان شادی بزرگ نجیب‎زادگان جوان ظاهر می‎شود، و به زودی به نظر می‎رسد که او شادتر و عالی‎تر از بقیه باشد؛ آنها تمام شب مشتاقانه صحبت می‎کردند و هیچ خبر نداشتند روح رفیق‎شان که شاداب کنار میز غذا نشسته و مرتب جام بر جام می‎زند و به سلامتی آنها می‎نوشد چه نابود گشته است. در مکالمه‎های دو نفره‎ای که او در این وقت با پسران اشراف‎زاده داشت فقط مطلع می‎شود که ارمته پالما رفیقی عالی، یک قهرمان در شراب نوشیدن، یک شمشیرزن بی‎پروا و سوارکار و محبوب زن‎هائی‎ست که کاملاً اسیر عشق جوانی پر برکتش بوده‎اند. بله، آنها تقریباً به خواهر ریکاردو حسادت می‎کردند، زیرا ارمته همیشه او را به عنوان یک الگوی زیبائی و دلربائی ستایش کرده و واقعاً عاشق او بود. اما هیچکس نمی‎توانست به او بطور قطع بگوید که این جوان رُمی به کجا رفته است. برخی می‎گفتند که او در یکی از قصرهای پدرش به سر می‎برد، اما دیگران مدعی بودند که او ناگهان احضار شده است تا بر روی یک کشتی رُمی در یک عملیات جنگی شرکت کند.
ریکاردو از این خبر بسیار وحشت کرد، زیرا او باید می‎ترسید که به این ترتیب موضوع انتقامش را از دست بدهد؛ اما او امیدوار بود که اطلاع دیگر رفقایش صحیح باشد، و صبح روز بعد با وجود شگفتی بزرگ و خشم جوانان جنوآئی که حضور ریکاردو برایشان یک سری جشن شاد وعده می‎داد به سمت رُم حرکت می‎کند.
او در مدت طولانی سفر به زحمت یک کلمه صحبت می‎کند؛ اما هنگامیکه آنها عاقبت رُم را در زیر پاهای خود گسترده می‎بینند نگاهش آزادتر می‎شود، گونه‎هایش سرخ می‎گردند، طوریکه انگار او برای پیروزی بزرگی جنگیده است، انگار که حالا دیگر هیچ چیز نمی‎تواند مانع انتقامش شود.
خانواده گراف پالما در آن زمان یکی از بهترین اشراف رُم بودند که با ثروت بسیار زیاد و عشق بزرگ به هنر و یک شادی سخاوتمندانه زندگی متحدانه و زیبائی را می‎گذراندند. خانواده پالاما در یک کاخ بزرگ در شهر زندگی می‎کردند؛ تمام عجایب کشورهای بیگانه که آن زمان توسط ملوانان به خانه آورده شده بودند، تمام گنجینه‎های هنر قدیمی و هنر جدید در این کاخ با شکوه جمع شده بودند، که در آن تمام مردان برجسته رُم با کمال میل و به نوع واقعاً مجلل رفت و آمد می‎کردند؛ زیرا گراف پالمای پیر یک اشراف‎زاده واقعی بود که حتی در دوران جوانیش شهرت خاصی به عنوان شاعر به دست آورده بود، البته توسط اشعاری که بیشتر از یک روح پرورش یافته شهادت می‎داد تا از یک هنرمند واقعی بودن. با این حال این اشتغال به شعر حس مشتاقش را برای هنر بیدار نگاه داشته بود، طوریکه گراف که هنوز کاملاً احساس جوانی می‎کرد یک دوست واقعی هنرمندان و حامی آنها باقی مانده و از این رو همچنین از سوی هنرمندان به گرمی مورد احترام قرار می‎گرفت. این دوستداری هنر به پسر زیاد منتقل نشده بود، گرچه همچنین او هنر را به عنوان زینت زندگی دوست داشت و با کمال میل با هنرمندان آزاداندیش رفت و آمد می‎کرد، اما بیشتر بخاطر تمایل به سرگرمی و مکالمات شوخ تا به خاطر نیاز واقعی؛ اما این هنردوستی به دخترش فرانسسکا، افتخار و شادی خانه منتقل شده بود، که با احساسی گرم و صدائی زیبا اشعار عاشقانه آن روزها را می‎خواند و با ذهن خود با شاعرانی که او را به عنوان الهه حامی خود می‎خواندند و تجلبل می‎کردند در باره اشعارشان صحبت می‎کرد.
هنگامیکه ریکاردو داخل این کاخ می‎شود و با قلبی هیجان‎زده از میان سالن‎های تزئین گشته‎ای که مناسب یک پادشاه بودند گام برمی‎دارد، در این وقت به نظرش می‎رسد که انگار احساس انتقام در برابر این شکوه و این ثروت فوق‎العاده متزلزل می‎گردد، انگار که او با نفرتش به جهانی شاد و در خور شاهزادگان داخل گشته که دور از هر نیاز زندگی قرار گرفته است، و حیرتی دردناک احساس متزلزش را در بر می‎گیرد. او خود را مانند یک گدا حس می‎کرد که می‎خواهد فقرش را به یک مرد ثروتمند توضیح دهد و متوجه می‎گردد که مرد ثروتمند نمی‎تواند حتی یک تجسم از فقرش بکند، مردم چه رقت‎انگیز می‎توانند زندگی‎شان را بگذرانند. سپس اما کینه گدایان بر علیه ثروتمندان در او دو برابر اوج می‎گیرد، نفرتش گداخته‎تر به هوا شعله می‎کشد، او دسته شمشیر خود را در دست می‎گیرد و در اثر این فکر، که او، پسر اشراف‎زاده فقیر گشته‎ای، این پسر لوس را به زور از دارائیش جدا می‎سازد و از او انتقام می‎گیرد یک رضایت سوزان احساس می‎کند. او خانه فقیرانه مادرش را در دره دور افتاده در جنوآ تصور می‎کند و هر دو زن نابود گشته را می‎بیند که در اتاق‎های متروک آهسته و نوک پا حرکت می‎کنند، خواهر بی‎آبرو گشته‎اش که احتمالاً این شهوتران را حتی برای پسر حسد برانگیزی به حساب می‎آورد، زیرا پسر او را برای آغوشش شایسته پنداشته بود! و ریکاردو دسته شمشیرش را محکم می‎فشرد، زیرا این پسر از طریق این دروازه، این سالن، این دهلیزها در این خانه می‎رفت، و او احساس می‎کرد که اگر حالا به او برخورد کند، سپس او را بدون یک کلمه صحبت خواهد کشت.
در این هنگام یک پیشخدمت به او نزدیک می‎شود و از خواسته او می‎پرسد. و او می‎گوید: "آیا می‎تواند با گراف پالما صحبت کند؟"
"نه، آقایان برای چند هفته در قصرهایشان هستند." ریکاردو اما بی‎صبرانه می‎گوید که می‎خواهد با گراف جوان صحبت کند.
پیشخدمت می‎گوید: "آه، سرور جوان ما، ایشان اصلاً حالا اینجا تشریف ندارند! ایشان در حدود چهار ماه قبل با ناوگان نیروی دریائی به آسیای صغیر رفته‎اند و احتمالاً ابتدا در پایان سال به خانه بازمی‎گردند!"
ریکاردو با عصبانیت می‎گوید: "در پایان سال؟! مرد، تو این را واقعاً می‎دانی؟ این که هیچ بهانه‎ای نیست؟" این خبر او را به تلو تلو خوردن می‎اندازد؛ زیرا او اطلاع دادن افسر در جنوآ را که ارمته شاید در رُم نباشد کاملاً فراموش کرده بود، زیرا او می‎خواست آن را فراموش کند؛ و اصلاً دیگر به آن فکر نکرد، لحظه انتقام چنین قابل لمس و در دسترس به نظرش می‎رسید. او تکرار می‎کند: "تو این را مطمئنی؟"
"کاملاً مطمئنم، آقا! در ضمن جنابعالی می‎توانید اطلاعات بیشتر از سرورمان را در سلوا نرا، جائیکه حالا تمام اشراف رُم جمع هستند به دست آورید."
ریکاردو می‎گوید "بله، بله، من این کار را می‎کنم." و او سرخورده و ناامید کاخ را با نگاهی مات ترک می‎کند، و ناتوان از طرح یک نقشه و ناخرسند مدتی طولانی در خیابان‎های رُم سرگردان بود.


IV.
حالا اشتیاقش برای انتقام مانند سم شروری شده بود که او را از درون می‎خورد. او با اندیشه به خواهر بی‎حرمت گشته‎اش در تختخواب دراز می‎کشد، او را وقتی که پسر ترکش کرده بود در خواب می‎بیند، و او را می‎بیند که دادخواهانه در خانه سرگردان است، با چشمانی به زیر انداخته و مضطرب از اینکه چشمانش به چشمان مادر عزیزش بیفتد. او خواب می‎بیند که چگونه مادر از تخته‎های تختخواب خواهرش یک تابوت می‎سازد تا زندگی از دست رفته‎اش را در آن قرار دهد، و او ناخرسند و عذاب کشیده از خواب بیدار می‎شود. سپس در اطراف رم سرگردان می‎گردد و محلی می‎یابد که از آنجا نواری از دریا را در دوردست در حال درخشیدن می‎دید. او آنجا در زیر آفتاب سوزان می‎ایستد، تلاش می‎کند ببیند که آیا کشتی‎ای که او مشتاقش دیدارش بود آنجا ظاهر می‎شود. و وقتی چشمان داغش به او یک کشتی وانمود می‎کردند، سپس دست‎هایش را بلند می‎ساخت، طوریکه انگار می‎خواهد برای غرق ساختن آن به سمت کشتی پرواز کند. سپس وقتی او خسته و پریشان به خانه فقیرانه‎اش بازمی‎گردد بپینو به خاطر اربابش وحشت‎زده می‎شود، و احتمالاً یک بار جرئت می‎کند یک تذکر خجالتی بدهد، که ارباب مهربان بهتر است بخاطر تب مراقب خود باشند و اینکه آیا بهتر نیست دوباره به جنوآ بازگردند. اما در این وقت چنان نگاه سختی از چشمان ریکاردو به وی برخورد می‎کند که او از تإثیر آن سکوت می‎کند و در حال آه کشیدن خود را عقب می‎کشد. و به این ترتیب بپینو در کوچه‎ها و میادین رُم پرسه می‎زد، تا اینکه یک روز یک ملوان دیگر از نیروی دریائی جنوآ را می‎بیند که مانند او با اربابش، یک افسر مهربان و از خویشاوندان پاپ، در رم به سر می‎بردند.
بپینو نگرانی خود بخاطر اربابش را برای او تعریف می‎کند و یک نقشه در ذهنش نقش می‎بندد، که هر دو افسر را به دیدار هم برسانند، و او همچنین با کمک رفیقش تونیو تصمیش را بسیار خوب انجام می‎دهد. تونیو به اربابش، به دی اسپادا، تعریف می‎کند که نجیب‎زاده فابری را که بسیار درمانده دیده می‎شد دیده است، و اینکه تحقیق کرده و می‎داند که او در ویا آنگوستا زندگی می‎کند؛ و اینکه آیا ارباب نمی‎خواهد یک بار در آنجا به دیدار او برود، زیرا که باید وضعش خوب نباشد. از آنجا که افسر به ریکاردو علاقه‎مند بود با کمال میل این پیشنهاد را می‎پذیرد، و به این ترتیب او روز بعد انتظار رفیق جنگجویش را می‎کشید و به هنگام خارج شدن او از خوابگاه ملاقاتش می‎کند.
او به ظاهر شگفت‎زده می‎گوید: "ریکاردو فابری، این توئی یا این سایه توست، که اینجا در میان این کوچه‎های تنگ لعنتی قدم می‎زند؟ سریع صحبت کن، وگرنه آقای عزیز چنین به نظرم می‎رسد که انگار من یک غریبه را بجای رفیقم فابری اشتباه گرفته‎ام!"
او کلاهش را از سر برمی‎دارد و تعظیم مؤدبانه برای ریکاردو می‎کند. ریکاردو ابتدا واقعاً برای یک لحظه تردید می‎کند که آیا باید صدایش را عوض کند و خود را غریبه نشان دهد. زیرا این دیدار در اولین لحظه برایش ناگوار بود، او نمی‎خواست اینجا، در این کوچه کثیف شناخته شود، همچنین او از ممانعت به خاطر اجرای نقشه‎های نامشخصش وحشت داشت. سپس اما صداقتش خیلی زود پیروز می‎گردد، همیشه او با امیلیو به بهترین وجه کنار آمده بود و حالا چهره خندان او شادی تجدید دیدار را به وضوح نمایان می‎ساخت.
عاقبت او به رفیقش نزدیک می‎شود، با او دست می‎دهد و می‎گوید: "البته که من هستم، دی اسپادا عزیزم! من بخاطر قضیه خانواده‎ام اینجا بودم و می‎خواهم بزودی رُم را ترک کنم."
و او با این کلمات دروغ نمی‎گفت، زیرا که در این لحظه خودش هم این احساس را می‎کرد که حالا باید از رُم برود.
امیلیو صمیمانه می‎گوید: "البته تو این کار را نخواهی کرد، ریکاردو، ما همیشه رفقای خوبی بودیم و تو اجازه نداری قبل از ملاقات پدر و مادرم و دیدن عظمت‎های زادگاهم از رُم بروی!"
در این ضمن به خدمتکارش که با بپینو کنار درب خوابگاه ایستاده بود اشاره می‎کند و به او سریع چند کلمه می‎گوید. سپس او بازوی ریکاردو را می‎گیرد و او را در حال خندیدن با خود می‎کشد. و او در این شب در کاخ خانواده اسپادا می‎خوابد.


V.
کاخ بزرگ دوست میزبانش مانند منقرض شده‎ها بود، زیرا پدر امیلیو فقط چند روز برای استقبال از پسرش به رُم آمده بود؛ پدر او را به شرفیابی رسمی نزد پاپ هدایت کرده و سپس دوباره به کاخ تابستانیش بازگشته بود، اما امیلیو هنوز در رُم مشغول سازمان دادن به کارهایش بود. همه اینها را ریکاردو در شب مطلع می‎گردد، هنگامیکه آن دو رفیق از طرف یک خدمتکار هوشیار بسیار خوب پذیرائی می‎گشتند، در هنگام نوشیدن یک بطر شراب ارزنده شام خود را می‎خوردند و خاطرات را تازه می‎کردند. آنها در باره آشنایان مشتر‎کشان و در باره چشم‎اندازهای بهار آینده صحبت می‎کردند، و ریکاردو دوباره همان افسر خوش و خوبی به نظر می‎آمد که رفقایش او را دوست داشتند و محترم می‎شمردند. او هیجانزده و تقریباً شاد بود، و حتی هنگامیکه دی اسپادا به نام پالما اشاره می‎کند، ناگهان این نام ریکاردو را خاموش می‎سازد و از آن صحبت می‎کند که خانواده پالما همسایه پدر و مادرش در بوسکو رادو هستند، در این وقت ریکاردو تقریباً به وجد می‎آید، او گیلاسش را بلند می‎کند و تا ته می‎نوشد، او می‎گذارد تا امیلیو که با کمال میل آماده بود مرتب از زیبائی فرانسسکا، کنتس جوان و خواهر ارمته برایش تعریف کند و کاملاً آماده بود با همرزم و دوست عزیزش امیلیو فوری در دومین روز به کوه‎ها بتازد. زیرا که شراب خوب بود و مانند آتش در رگ‎هایش می‎چرخید.
امیلیو می‎گوید: "افسوس که ارمته در خانه نیست، واقعاً افسوس! وگرنه می‎تواست هر روز برایمان یک جشن شود!"
ریکاردو در حالیکه جدی شده بود تکرار می‎کند: "بله، واقعاً حیف است! من با کمال میل می‎خواستم او را ببینم! در جنوآ خیلی از او صحبت می‎کردند!"
امیلیو تمجیدکنان می‎گوید: "و مطمئناً فقط حرف‎های خوب! مردها او را دوست دارند و رفتار با زنها را کسی بهتر از او نمی‎داند! ریکاردو، تو باید با او آشنا شوی، و اگر شانس همراهی کند، او زودتر از آنچه پدر و مادرش فکر می‎کنند به خانه بازمی‎گردد. تو با او خیلی دوست خواهی شد، شماها به هم می‎آئید!"
در این وقت ریکاردو از از جا می‎جهد، او فکر می‎کرد که دسته شمشیرش را در دست دارد و اما گیلاس شرابش را در هوا نوسان می‎داد و شراب سرخ خون‎آلود به دست‎هایش می‎پاشد. او می‎خواست چیز وحشتناکی بگوید، چشم‎هایش برق می‎زدند، اما او موفق نگشت و درمانده و از دست رفته در حال خندیدن بر روی صندلی‎اش می‎افتد.
در این وقت بپینو او را به رختخواب می‎برد.


VI.
هنگامیکه دو افسر خود را در روز بعد هنگام صرف صبحانه می‎بینند و امیلیو در حال خنده از شراب‎نوشی دو نفره شب قبل صحبت می‎کند، تازه برای ریکاردو روشن می‎شود که او آن را در خواب ندیده بوده است؛ او به خاطر ضعفش ناراحت بود و وحشت داشت که از نقشه‎ها و نیاتش در مستی چیزی گفته باشد. سپس آنها از هم جدا می‎شوند تا برای سفر روز بعد خریدهایشان را انجام دهند، که این کار را ریکاردو زود به پایان می‎رساند.
سپس او دوباره مانند قبل در رم سرگردان می‎گردد و هنگامیکه در یک میخانه ساکت پائین مونته پینسو نهار می‎خورد فکری که شب گذشته برای اولین بار مانند رعد از ذهنش گذشته بود در او زنده می‎شود.
او به خود می‎گوید: "تو فردا به سمت بوسکو رادو می‎تازی، و شاید بتوانی پس فردا در برابر پدر و مادر و خوهر کسی بایستی که خوشبختی تو و عزیزانت را ویران ساخته است. و تو آمده‎ای تا انتقام ننگی را که او بر خانواده‎ات روا داشته است بگیری. آیا وضعیتی که تو و خانواده پالما خود را در آن می‎یابید همان وضعیتی نیست که چند ماه پیش ارمته خود را در آن یافته بود، زمانیکه او قدم به خانه مادرت گذاشت؟ برادر بر روی دریا است و زنها تنها هستند، اگر از گراف پیر صرف نظر کنم. و یک انتقام دیگر وجود دارد، یک انتقام عادلانه‎تر، یک انتقام که بد را بهتر با بدی تلافی می‎کند، طوریکه انگار تو برادر به خانه بازگشته را، که حالا از شمشیرت فرار کرده است، همانطور سیه روز می‎سازی، همانطور که او تو را در تمام امیدهای مغرورت ویران ساخت؟ آنجا مادر است، آنجا خواهر و آنجا من هستم." به این ترتیب او با انگشتانش وضع را حساب می‎کرد. "اگر آن آدم رذل که از ترس من به دریا فرار کرده است آنجا می‎بود اجازه نداشت امشب را تجربه کند. اما او از برابرم فرار کرده است." این فکر عمیق‎تر خود را در ذهنش نفوذ می‎داد. "او از ترس رفته است تا از انتقام من فرار کند، زیرا او باید می‎دانست که من به زودی می‎آیم، که من به زودی ظاهر می‎شوم تا ننگ را پاک کنم. و حالا آنجا زنها هستند: چه کار دیگری برایم باقی می‎ماند، بجز آنکه بی‎عدالتی را با بی‎عدالتی پاسخ بدهم، بجز آنکه خواهرش را سیه روز سازم، همانطور که او خواهرم را برای تمام عمر بدبخت ساخت! و سپس وقتی او به خانه بازگردد باید تمام رنج‎هائی را که من در هفته‎های پیش دچار گشتم احساس کند، و سپس می‎خواهم در برابرش بایستم، باز و صادقانه، همانطور که مناسب یک نجیب‎زاده است، و او باید به من حساب پس دهد و من می‎خواهم به او حساب پس دهم!"
او با این کار زیر صورتحسابش خط می‎کشد، با این کار تک تک ارقام را با هم جمع می‎کند، با این کار وجدانش را تسکین می‎دهد، تا اینکه به خواب می‎رود. یک احساس داغ رضایت در او جریان می‎یابد، او دیگر نمی‎توانست بیکار بنشیند، او را چیزی به هوای آزاد می‎خواند و یک بی‎صبری گداخته او را در کوچه‎های رُم تعقیب می‎کرد. او به سختی می‎توانست منتظر آمدن فردا باشد و مانند یک جوان سرشار از نیرو که باید از مسابقه‎ای پیروز خارج شود به خاطر وقایع در پیش خوشحال بود. و او در حال تاختن به سمت بوسکو رادو در میان صبح بهاری باشکوه و شفاف مانند گذشته شاد و سعادتمند بود.
در حالیکه آنها از یک مسیر شیبدار می‎تاختند ریکاردو می‎گوید: "امیلیو، برای من از فرانسسکا تعریف کن، آیا او زیباست، او شایان ستایش است، آیا دارای معشوق است؟"
او باید از فرانسسکا صحبت می‎کرد، او اسبش را کاملاً به اسب سفید امیلیو نزدیک می‎سازد، او احساس می‎کرد ممکن است با پرسش خود چیزی را لو دهد، اما به ویژه این او را تحریک می‎کرد، او باید می‎پرسید:
"آیا او واقعاً خیلی زیباست، آنطور که تمام جهان می‎گوید؟ و آیا قلبش را به کسی بخشیده است؟ می‎دونی، من میل به ماجراجوئی دارم، من مشتاق شادی و عشقم!" و چون امیلیو ساکت می‎ماند او تکرار می‎کند: "و عشق!"
امیلیو ابتدا از پرسش رفیقش سرباز می‎زند؛ سپس به قسمت شانه اسبش می‎کوبد، و حالا به ریکاردو با نگاه بزرگ و جدی‎ای نگاه می‎کند، او راست و مانند از برنز ریخته گشته بر روی زین نشسته با صدائی که برای این پرسش ساده سخت بود می‎گوید:
"ریکاردو فابری، تو اشتباه می‎کنی، فرانسسکا یک اشراف‎زاده رُمی‎ست، او برای ماجراجوئی متولد نشده، او از خانواده پالما است!"
ریکاردو می‎خواست جواب بدهد: "و خواهر من یک فابری است!" اما او خود را مهار می‎کند.
او سعی می‎کند از اهمیت پرسشش بکاهد: "تو به من چیز جدیدی نمی‎گی، او از خانواده پالما است! و من هم چیز دیگری بجز اینکه آیا او زیباست یا نه نپرسیدم. تو نمی‎خواهی به پرسشم جواب بدی." و بعد شادمانه اضافه می‎کند: "تو می‎خواهی غافلگیرم کنی! من از تو سپاسگزارم!"
او به اجبار می‎خندد، اما شادی‎اش محو شده بود، او تحقیر را در کلمات امیلیو احساس می‎کرد، او احساس می‎کرد که چگونه اسپادا او را به تفاوتی هشدار می‎داد که فابری بیچاره را از کنتس پالما جدا می‎ساخت، او لب به دندان می‎گزد و چون حالا در مسیر مسطح می‎تاختند به اسبش مهمیزی می‎زند و اسب به سرعتش می‎افزاید.
اما بعد از سرعت اسبش می‎کاهد و می‎گوید: "می‎بینی، چطور این اسب‎سواری در پائیز مرا ابله ساخته! عصبانی نباش، امیلیو، ما جوانیم؛ ببین، چطور کوه‎های جنگلی خود را از آسمان آبی بالا کشیده‎اند."
و پس از اندکی سکوت نرم و تقریباً مهربان اضافه می‎کند:
" امیلیو، من هنوز حتی از تو نپرسیده‎ام که آیا دارای خواهر و برادری؟"
اسپادا می‎گوید: "بله، ریکاردو، من دارای دو خواهرم، یکی ازدواج کرده و در توسکانی زندگی می‎کند، و در خانه خواهر کوچکم را دارم، ماریای عزیز، دوست فرانسسکا، که تو بزودی خواهی دید."
او بازویش را بلند می‎کند و به ریکاردو در میان تپه جنگلی لکه روشنی را نشان می‎دهد. "آنجا بوسکو رادو است و آنجا، در فاصله کمی از آن جنگل خانواده پالما زندگی می‎کنند."
او لبخند می‎زند و دستش را به طرف ریکاردو دراز می‎کند. "تو در آنجا جواب قبل مرا خواهی فهمید!"
ریکاردو پاسخ می‎دهد: "بله، ابتدا ما آنجا همدیگر را خوب درک خواهیم کرد!"
و آنها تیز به آن سمت می‎تازند، تا هرچه زودتر به بوسکو رادو برسند.


VII.
از آنجا که آنها از میان تاریکی عمیق غروب می‎تاختند، ناگهان کاملاً در آن نزدیکی چراغ‎های بوسکو رادو که در آخرین ساعت تاختن بر آنها پنهان مانده بود برق می‎زنند، و مدت زیادی طول نمی‎کشد که آنها می‎توانند چراغ‎ها، ردیف پنجره‎ها و تمام ساختمان قصر را در نور تشخیص دهند.
اما حالا در نزدیکی قصر یک نور روشن و گسترده و توسط سایه‎ها قطع گشته دیده می‎شود، و نور هر از گاهی ناگهان رو به بالا زبانه می‎کشید، طوریکه امیلیو به وحشت می‎افتد و بدهکار پرسش ریکاردو باقی می‎ماند.
امیلیو انگار به خود می‎گوید: "آنجا بر روی تپه در کنار قصر ساختمان‎های اصطبل و آشپزخانه قرار دارند، امیدوارم که آتش‎سوزی پیش نیامده باشد، وگرنه این یک آذین‎بندی بد برای به خانه بازگشتن غیر منتظره من خواهد گشت!"
آنها سریع‎تر می‎تازند، و سپس آنها همچنین می‎بینند که سایه‎ها با نظم مخصوصی در میان نور بی سر و صدا و سریع به جائی می‎روند، و بزودی آنها صداهای بلند و خنده‎های واضحی می‎شنوند. جنگل دوباره اسب‎سواران را برای زمان کوتاهی در بر می‎گیرد، یک باد ملایم صداهای شاد را و همچنین صدای ساکت یک موسیقی عالی را به سمت‎شان می‎وزاند.
امیلیو با خیال راحت گشته‎ای می‎گوید: "آه، آنها یک مراسم روستائی را جشن گرفته‎اند! ما می‎خواهیم اول مراسم را تماشا کنیم و بعد آنها را غافلگیر سازیم. ما می‎خواهیم پنهانی میانشان برویم و بعد در نور اجازه دیدن خود را به آنها بدهیم."
او تونیو و بپینو را با اشاره به نزد خود می‎خواند و در حال پیاده شدن از اسب دستورات کوتاهش را به آنها می‎دهد. دو خدمتکار باید اسب‎ها را از بیراهه به اصطبل ببردند،  و در این کار اما اصلاً عجله نکنند. سپس هر دو اشراف‎زاده خود را کاملاً به لبه جنگل نزدیک می‎سازند و از میان درخت‎ها مراسم رویائی و به اندازه کافی عجیب را تماشا می‎کنند.
آنجا در فضای خالی میان جنگل گسترده در کنار قصر سفید باشکوه بر روی تپه یک سیلو قرار داشت و پائین در سراشیب ملایمی یک مهمانی زیبا و شاد بر پا بود، خانم‎ها و آقایان، جوان و پیر، خانم‎های محترم نشسته بر روی نیمکت‎ها و صندلی‎ها، در حالیکه آقایان خود را طبق اراده و تمایل به دور آنها جمع بودند. اما بر روی شیبی دایره‎وار، تقریباً در وسط جمعیت و سیلو، آتش چندین مشعل دیوار سفید خانه گسترده را روشن می‎ساختند. و حالا از هر دو سمت تپه دو جوانک نشسته بر روی قاطرهائی پر جنب و جوش به سمت سیلو رو به بالا می‎تاختند، و ناگهان سایه‎های عجیب و غول‎پیکرشان در حال بیرون آمدن از تاریکی خود را به طور احمقانه از شکل افتاده و تا بام ساحتمان بزرگ گشته بر روی دیوار روشن آشکار می‎سازند که سوار بر حیواناتی بی‎سابقه و افسانه‎ای در حال تاختن به سمت همدیگر بودند، و سایه‎ها چوب خرمن‎کوبی در دست داشتند که بر سر آنها اما مثانه‎های باد کرده خوک متصل بود. یک نی‎انبان در این حال می‎نالید و توسط فلوت‎ها تمسخر می‎گشت، و شوق و شادی پر سر و صدای مهمانان محترم سایه‎های عجیب و غریب و صداهای احمقانه را همراهی می‎کرد.
امیلیو توضیح می‎دهد: "اینها خدمتکاران ما هستند. آنها خود را سرگرم می‎کنند و برای ارباب‎ها شوخی‎های زیبایشان را انجام می‎دهند. آنجا مادر من در کنار کنتس پالما نشسته که من با خوشحالی می‎بینم به این جشن آمده است، و فرانسسکا پالما آنجا پیش آن سه نجیب‎زاده در کنار خواهرم ایستاده است. اما حالا صحنه را که به اوج خود رسیده تماشا کن."
ناگهان در وسط دیوار سفید قصر تصویر فوق‎العاده یک زن ظاهر می‎شود، سایه باور نکردنی یک زن با آرایشی غلیظ و بطور اغراق آمیزی خوشگذران که با دستانش به سمت دو سوار دست و پا چلفتی نشسته بر قاطر بوسه پرتاب می‎کرد. آنها در سواری خود تقریباً آن پائین در نزد تماشاچیان محترم رسیده بودند، حالا آنها ظاهر می‎شوند، توجه‎ها توسط موسیقی جلب می‎شود، و ناگهان خانم را می‎بینند، سر اسب‎هایشان می‎چرخانند و سریع به سمت تپه به بالا می‎تازند، هنگامیکه سایه‎هایشان سایه مهربان را لمس می‎کند ناگهان از سرعت‎شان می‎کاهند. زن در حرکت‎های اغواگرانه‎اش طوفانی‎تر می‎گردد، بزودی به نظر می‎رسد که او اول یکی و بعد دیگری را ترجیح می‎دهد، نی‎انبان در این حال کاملاً عالی می‎نواخت، فلوت‎ها می‎نالیدند و جمعیت به بهترین وجه خوشحال بودند و با صدای بلند نمایش عجیب و غریب را تشویق می‎کردند.
ریکاردو اما در کنار امیلیو ایستاده بود، چهره‎اش همچنان خندان بود، در حالیکه قلبش به شدت می‎تپید و نگاهش ثابت به گروهی که دوستش به او نشان داده بود خیره مانده بود؛ آنجا سه نجیب‎زاده که دو نفرشان جوان‎تر بودند و یکی پیرتر، و دو دختر ایستاده بودند و شاد و خندان نظراتشان را رد و بدل می‎کردند. اما ریکاردو ابتدا اصلاً نمی‎پرسد که کدامیک از دخترها فرانسسکا است، او فوری آن را می‎دانست، او نمی‎توانست اشتباه کند، او اصلاً به آن نمی‎اندیشد که شاید بتواند اشتباه کند؛ زیرا چشم‎ها و قلبش به او می‎گفتند که باید دختر کوچک‎تر و خوشحال‎تر فرانسسکا باشد.
چیزی در او به وجد می‎آید و تب و تاب جوانیش فوری در گوشش زمزمه می‎کند: "او بسیار زیباست! حالا انتقامت ..." اما او به این افکار ظالمانه اصلاً تا پایان نمی‎اندیشد، او خود را به فکر کردن به خواهرش مجبور می‎سازد و دست‎هایش را مشت می‎کند. "بله، او فرانسسکا است، چنین دلربا، چنین مهربان، چنین غیر قابل مقاومت! و تو خواهر بیچاره، ممکن است که برادر او هم اینطور بر تو ظاهر شده باشد، که نتوانستی از خود دفاع کنی!"
حالا او به دختر دیگر نگاه می‎کند، او بزرگ بود، خطوطی سخت اما بسیار نجیب در چهره جدی‎اش کشیده شده بود، و حتی وقتی لبخند می‎زد این جدی بودن همچنان بر چهره‎اش باقی می‎ماند، طوری که او مانند الهه شعر و موسیقی در کنار الهه افسونگر رقص در نزد دوستش ایستاده بود. اما ریکاردو مدتی طولانی به دیدن این پدیده جدی متوقف نمی‎ماند، آن دختر دیگر که کوچک بود و شاد و در لباس نورانی‎اش مانند تجسم تمام ملاحت‎ها به نظر می‎رسید چشمان او را گرم و فرخنده به سمت خود می‎کشاند، طوری که او، وقتی حالا امیلیو او را با خنده بلند به کناری هل می‎دهد صمیمانه و امیدوار به آینده با او می‎خندد، اما بخاطر یک دلیل بسیار متفاوت‎تر از دوستش که با چشمان درخشان بازی سایه‎ها را تماشا کرده بود. یکی از سوارها حالا مثانه باد کرده خوک بر سر چوب خرمن کوبی را برای ترکاندن بر سر سوارکار دیگر می‎کوبد، و او از قاطرش به زمین می‎افتد، سایه مخوف معشوقه بر روی قاطر او می‎جهد و حالا آن دو به سرعت می‎تازند، تا اینکه تصویر تحریف گشته سایه فاتح و شکار آماده به خدمتش از روی بام سیلو به سمت دامنه کوه پائین می‎رود، در این حال سایه دیگر با زحمت از زمین بلند می‎شود، آنها را تهدید می‎کند و سپس، در واقع از روی کین‎خواهی و بخاطر ریشخند جمعیت تشویق کننده به میان مشعل شعله‎ور می‎پرد و آن را با ضربات سریع خاموش می‎سازد. سایه‎بازی به پایان رسیده بود.
در حالیکه تماشاچیان شاد می‎خندیدند و کف می‎زدند، و انگار که باید از دنبال این بازی احمقانه بازی دیگری انجام شود هنوز مدتی آنجا می‎ایستند، حالا امیلیو بازوی ریکاردو را می‎گیرد و او را با خود به میان ازدحام جمعیت مهمان‎ها می‎کشد. مشعلداران سریع از قصر بیرون می‎دوند و می‎آیند، و حالا هنگامیکه آن دو در کنار دخترها ایستاده بودند و امیلیو ناگهان طوریکه انگار در تمام ساعت حضور داشته است صدایش را در گفتگو می‎آمیزد، در این وقت بلافاصله یک فریاد شادمانی و خنده جدید بلند می‎شود، در حالیکه ریکاردو بدون توجه مانده و خود را نزدیک برگزیده‎اش قرار داده بود و رایحه گردن لخت و شکوفایش را تنفس می‎کرد. یک اشتیاق داغ اجازه گداخته گشتن به او می‎دهد و در عین حال یک لحظه خود را غمگین احساس می‎کند، مانند کودکی که در محل دوری زمزمه یک موسیقی را گوش می‎دهد و ناگهان دلتنگ کلمات آشنای مادر دورافتاده‎اش می‎شود. و پدر و مادر دی اسپادا به آنها نزدیک می‎شوند و به پسرشان خوشامد می‎گویند، امیلیو حالا مودبانه دوستش را به عنوان رفیقی شجاع و دوستی مهربان به آنها معرفی می‎کند. و در حالیکه ریکاردو خود را بر روی دست مادر امیلیو خم ساخته بود او به معرفی و آشنا ساختن ریکاردو به دخترها ادامه می‎دهد، ریکاردو در برابر کنتس جوان فرانسسکا و ماریا خواهر کوچک امیلیو تعظیم می‎کند، بدون آنکه بتواند کلمه‎ای بگوید، زیرا که اشراف دیگر هم به دور آن دو دختر بودند و تعظیم‎ها و دست‎فشردن‎های جمعیت وجود داشت، تا اینکه عاقبت مهمان‎ها به سالن گسترده مقابل قصر می‎روند تا جشن را با یک غذای مقوی به پایان برسانند. ریکاردو در کنار مادر امیلیو نشسته بود و از تشویق دوستانه او و پاسخ‎های مطبوعش لذت می‎برد، در حالیکه جوانان در پائین میز در باره سایه‎بازی صحبت می‎کردند و امیلیو باید به دخترها از مهمان گزارش می‎داد.
و ریکاردو عاقبت از طرف دوستش به اتاقی هدایت می‎شود، خسته از سوارکاری طولانی و آشفته از تعداد زیاد انسان‎ها در بسترش بدون خواب دیدن و بدون آنکه دیگر به نقشه‎اش فکر کرده باشد به خواب می‎رود.


VIII.
هنگامیکه خورشید درخشان صبح روز بعد خواب‎روندگان را بیدار می‎سازد، او ابتدا خود را تسلیم احساسات مطبوع جوانی می‎کند که در شب گذشته با دختری آشنا شده یا در واقع فقط او را دیده باشد که به نظرش طوری دلربا و مظهر تمام زیبائی‎ها و خواستنی به نظر می‎آید که هرگز او آن را تا حال در خواب دیده است: دختر کاملاً در نور تابان خورشید بر او ظاهر می‎شود، ظریف‎اندام است و شاد و به نظر او وسوسه انگیزترین اسباب‎بازی‎ای می‎رسد که او مایل است مانند یک کودک خود را در آن مخفی سازد و آن را نوازش کند. او سعی می‎کند اندام دوست‎داشتنی دختر را دقیقاً به یاد آورد، از اینکه دختر کوچک‎تر از اوست و او برای گفتن چیزی مهربانانه باید خود را به سمت گوش گلگونش خم سازد خوشحال بود. او پلک‎هایش را یک بار دیگر می‎بندد تا خود را مانند در یک حمام آب ولرم کش و قوس بدهد. و وقتی تصورات شیطانی در افکارش می‎خواستند تصویر دوستانه را تیره سازند، بعد او آنها را خشمگین دور می‎ساخت، او احساس می‎کند که شوقش به تدریج به او دوست داشتن موجود مطلوب را می‎آموزد. اما افکار تاریک مرتب متراکم‎تر می‎گردند، مرتب نفوذناپذیرتر می‎سازند، و ناگهان خیالباف خود را راست می‎کند، او با خودش صحبت می‎کند، او از خودش خجالت می‎کشد.
حالا وضع ریکاردو اینطور بود که باید به حادثه هنگام اسب‎سواری دیروز فکر کند، زمانی که امیلیو به سؤال بی‎پروایش با کلمات افتخار آمیز: <او یک پالما است!> پاسخ داده بود. تصویر شاد صبح‎گاهیش ناپدید می‎گردد، او هدف بودن خود در اینجا را، تصمیمش و نقشه جدید برای انتقام گرفتنش را به خاطر می‎آورد.
او برای خود رویا می‎بیند: "آه، این خیلی سخت‎تر از آنچه فکر می‎کردم قابل اجرا خواهد گشت! او بسیار زیباست، بسیار پاک!" در این وقت اما تصویر خواهرش دوباره در مقابل نگاهش قرار می‎گیرد، درست همانطور زیبا و پاک مانند زمانیکه او بر روی کشتی به افکار دوست‎داشتنی خانه خود می‎اندیشید و او را در رویا می‎دید، و یک درد تازه‎تر و عمیق‎تر قلبش را پر می‎سازد. آیا خواهرش چنین آسان قابل تسخیر بود؟ آیا او خود را با میل و رغبت در اختیار ارمته دشمن او قرار داده بود؟ آیا شاید خواهرش هم در این جرم مقصر باشد؟
تخیل هیجان‎زده‎اش ارمته و خواهرش را کاملاً واضح به طور فیزیکی به او نشان می‎دهد، او نمی‎توانست آن تحمل کند، او از جایش می‎جهد، او فوری خود را آماده می‎سازد و خدمتکارش را صدا می‎زند. خدمتکار او را به اتاق مجاور هدایت می‎کند، جائیکه صبحانه انتظارش را می‎کشید. و سپس ریکاردو با عجله داخل باغ می‎شود، فقط پر گشته از این خواهش که از خود و از افکارش بگریزد.


.IX
هنگامیکه ریکاردو در باغ درخشان و سبز داخل می‎شود، که در زیر درختان قدیمی آن جمعیت شاد جمع بودند، در این هنگام اندوهش فوری به شادترین خوشحالی تبدیل می‎شود. او همراه با دیگران که از خواب طولانی برخاستن وی را با بانگ شادی استقبال می‎کردند و می‎گفتند که تختخواب‎های خانه اسپادا اما بهتر از تختخواب‎های کشتی‎اند می‎خندید. او با شجاعت به آن اعتراف می‎کند و می‎گوید که این را امیلیو هم می‎تواند ثابت کند، زیرا که او را هنوز در جمع نمی‎بیند.
پدر امیلیو می‎گوید: "شما اشتباه می‎کنید، او امروز حتی خیلی زودتر از رختخواب بیرون خزید و به من گفت که از شما عذرخواهی کنم. او و ماریا یک ساعت پیش برای اسکورت پالما که باید دوباره به خانه بازمی‎گشت سواره رفتند."
ریکاردو با لکنت می‎گوید: "آه، من متأسفم." و کلماتش می‎توانستند به عنوان عذرخواهی برای آن باشد که او از خانواده کنت خداحافظی نکرده است. هیچ ابری در آسمان آبی وجود نداشت، اما چهره او ناگهان کاملاً تاریک می‎شود و یکی از اشراف‎زادگان که متوجه او بود به شوخی می‎گوید:
"خب به دنبال آنها بتازید؛ اگر شما سریع بتازید، می‎توانید یقیناً قبل از آنکه آنها در سایه متراکم سلوا نرا ناپدید شوند بال بال زدن حجاب فرانسسکا زیبا در باد را ببینید!"
پدر دی اسپادا می‎گوید: "بله، امیلیو هم این خواهش را کرد، که اگر شما مایلید به پیشوازشان بتازید، مسیر را راحت پیدا خواهید کرد، و فرزندان ما در میان مسیر با شما  مواجه خواهند گشت."
ریکاردو آهسته پاسخ می‎دهد: "من می‎خواهم این کار را با کمال میل انجام دهم، فقط باید بگذارم که اسبم را زین کنند."
آقای مهربان خانه می‎گوید: "اجازه بدهید اسب شما امروز استراحت کند، اسب من زین شده در خدمت شماست."
او برای اصطبل‎بان سوت می‎زند، و بزودی یک اسب زیبا و آتشین آورده می‎شود. ریکاردو سوار بر اسب می‎شود و بعد از آنکه مسیر به او نشان داده می‎شود چهارنعل می‎تازد.
اشراف‎زده قبلی پشت سرش با شادی فریاد می‎زند: "سلام ما را به کنتس زیبا فرانسسکا برسانید!" و سپس خندان به بقیه مهمان‎ها می‎گوید: "البته کنتس او را دوباره جذب کرده است، وگرنه این موش زمستان‎خواب ــ با تمام عشق به امیلیو ــ امروز حتماً اینطور سبک سوار اسب نمی‎گشت. اما او بعنوان یک افسر دریائی بهتر از آنچه فکر می‎کردم اسب‎سواری می‎کند!"
ریکاردو هم احساس می‎کرد که او امروز سبک‎تر از همیشه بر زین نشسته است، گرچه قلبش از خبری که پدر مهربان امیلیو داد سخت مورد هدف قرار گرفته بود.
او به خود می‎گوید <من باید به او برسم، من باید یک بار دیگر او را ببینم!>
مسیر جاده در پشت قصر از میان جنگل رو به بالا می‎رفت اما در آن بالا هم جنگل را ترک نمی‎کرد، طوریکه امید ریکاردو که پس از یک تاخت سریع به قله خواهد رسید و درشکه پالما و همراهان او را خواهد دید برآورده نگشت.
او فکر می‎کند <من مطمئناً در مسیر اشتباهی نیستم، و اما آن اشراف‎زاه گفته بود که من در دوردست بال بال زدن حجاب فرانسسکا در باد را خواهم دید. شاید کمی دیرتر چشم‎انداز پدیدار شود، من تقریباً یک ساعت است که می‎تازم.>
او اسبش را به سریع‎تر تاختن وامی‎دارد، و اسب بر روی جاده شیب‎دار واقعاً مانند بر روی یک جاده صاف می‎تاخت.
حالا، هنگامیکه ریکاردو آن بالا از میان درختان جنگل به بیشه‎ای آفتابی می‎رسد، و بخاطر نور روشن خورشید چشم‎هایش را بسته نگاه داشته و در حال سریع تاختن و نزدیک ساختن خود به سایه مقابل جنگل بود ناگهان می‎شنود که نامش را می‎خوانند؛ او به اطرافش نگاه می‎کند و توسط ترسی شادانه که بدنش را به عقب کشیدن واداشته بود اسب توقف می‎کند.
در چمن‎زار اما، بر روی سنگ از خزه پوشیده شده‎ای، دختری که او مشتاق دیدارش بود نشسته و دهانه اسبش را در دست نگه داشته بود. او کلاه جسورانه‎ای را کج بر موهای قهوه‎ای روشنش قرار داده و امروز در لباس اسب‎سواریش ظریف‎تر دیده می‎گشت و صمیمانه به روز می‎خندید، زیرا که احتمالاً سوارکار پر حرارت که چنین ناگهانی اسبش را متوقف ساخته بود یک منظره واقعاً نادر ارائه می‎داد؛ و چون چهره و رفتارش پس از پائین آمدن از اسب چنان واضح غافلگیر گشتن را بیان می‎کرد و شادترین ترس را به نمایش می‎گذاشت که دختر باید فقط بلندتر می‎خندد.
او می‎گوید: "کنتس، شما عقب ماندید" ــ او می‎خواست بگوید تا منتظر من بمانید، اما جمله‎اش را کامل نمی‎کند، زیرا ماریا به سمت او می‎آمد، و حالا حالت تعجب در چهره روشن دختر کاملاً مشهود بود.
"شما به من کنتس می‎گوئید؟ آیا شما من را به جای فرانسسکا اشتباه گرفته‎اید؟"
او نامطمئن می‎گوید: "بله، آیا مگر شما کنتس پالما نیستید؟ و بعد با اطمینان کامل یک پرسش حواب داده شده از لب‎های ریکاردو این کلمات خارج می‎شوند: "پس برادرتان دیروز مرا دست‎انداخت، وقتی او مرا ..."
ماریا جمله او را کامل می‎کند: "دوستم فرانسسکا و مرا معرفی کرد؟ و شما مرا بجای دوستم پنداشتید؟ اما شما چهره مبهوتی به خود گرفته‎اید، شما از این اشتباه خیلی ناراضی به نظر می‎رسید، طوریکه من باید احتمالاً از اینکه دچار چنین اشتباهی شده‎اید از شما تقاضای بخشش کنم، شما بیچاره! اما من واقعاً فقط ماریا هستم، خواهر امیلیو، آیا می‎توانید این را بر من ببخشید؟ من مهمان‎های عزیزمان را تا اینجا همراهی کردم و برادرم یک مسیر کوتاه را هنوز با آنها می‎رود، شاید تا سلوا نرا، چون سوارکاری در چنین روز باشکوهی بسیار لذت‎بخش است. من می‎خواهم حالا دوباره به سمت خانه بروم، زیرا شما گذاشتید مدتی طولانی انتظار بکشم، و حالا من باید برایتان بدون اینکه مقصر باشم یک چنین ناامیدی ایجاد کنم!"
او دوباره در هوای درخشنده بلند می‎خندد و گردن اسب را که به اربابش با چشمانی درخشان نگاه می‎کرد نوازش می‎کند.
ریکاردو اما در مقابل او ایستاده بود، یک صدای آرام مرتب آهنگ همیشگی را می‎خواند: حالا همه چیز خوب است، حالا من باید به تو، تو دختر شیرین و عزیز، دردی نرسانم! اما صدائی دیگر او را تمسخر می‎کرد: تو شوالیه جسور، آیا به انتقامت فکر می‎کنی؟ و تو چشم‎های عاشقانه و گوش‎های عاشقانه داری و اینجا در مقابل یک موجود دوست‎داشتنی ایستاده‎ای، که مهربانی تو او را برگزیده است، در حالیکه تو به دروغ او را با افتخار به عنوان هدف انتقامت در نظر گرفته‎ای.
و شرم و احساس سخت ناحقی‎ای که او به این فرد پاک انجام داده بود چنان بزرگ بود که او ــ طوریکه انگار باید آن دختر شاد در مقابلش از تمام گناهانش مطلع باشد ــ برای بوسه زدن بر لبه لباسش در برابر دختر در چمن زانو می‎زند و با صدای خفه به او می‎گوید:
"ماریا، آیا می‎توانید مرا ببخشید، آیا می‎توانید مرا با تمام این کارها هرگز در زندگی ببخشید؟" او با تمام وجود به دختر التماس می‎کرد، او حالا همچنین کاملاً مشخص می‎دانست که دلیل اشتباه گرفتن این دو دختر با هم فقط از به وجد آمدنش با دیدن این موجود روشن سرچشمه گرفته بوده است، و اینکه او به خاطر تحسین او و از روی احساس جوانه زدن عشقش دچار این اشتباه گشته است.
ماریا خود را به روی او خم ساخته بود و هنوز خنده در کنار لب‎هایش می‎رقصید، اما حالا در چشمان او ناخرسندی می‎بیند و آن را درک نمی‎کند، و به این خاطر می‎گوید:
"سینیور ریکاردو، من شما را نمی‎شناسم، و نمی‎دانم که آیا شما هنگام یک بازی شاد، مانند این زانو زدن که احتمالاً یکی از آنها باید باشد، همیشه مانند حالا چنین ناخشنود به نظر می‎رسید. و این را هم نمی‎دانم که من به چه خاطر باید شما را ببخشم، اگر که شما این کلمه را جدی پنداشته باشید! شما دیروز از آنجا که به عنوان غریبه در یک مهمانی بزرگ داخل شده بودید ما دو دوست را با هم اشتباه گرفتید، اما نه من، و نه فرانسسکا دلیلی نمی‎بینیم که وقتی کسی ما را اشتباه بگیرد احساس اهانت کنیم. بلند شوید، سینیور، و به من بگوئید که آیا شما خود را توهین شده احساس می‎کنید اگر کسی شما را با برادرم اشتباه بگیرد؟"
دختر این کلمات را چنان طبیعی و اما چنان ملایم می‎گوید که ریکاردو گیج می‎شود. او هیچ پاسخی نداشت و فقط با لکنت می‎گوید: "شما نمی‎توانید بدانید که من چه صمیمانه بخاطر همه چیزهائی که انجام دادم یا قصد انجام‎شان را داشتم اظهار تأسف می‎کنم!"
و ناگهان زانوی دختر را می‎گیرد و با سر بالا کرده به سمت او می‎گوید: "شما نمی‎دانید که من چه دورانداخته گشته، چه بینوا و سیه روز هستم! و من نمی‎توانم به شما بگویم که چه چیز مرا ناخرسند می‎سازد! اشتباه گرفتن من اصلاً ربطی به آن ندارد، واقعاً نه، اما شما باید بر من ترحم کنید، زیرا که من بدبختم؛ اما من لایق بخشش شما نیستم، گرچه فقط شما می‎توانید مرا نجات دهید!"
صدایش چنان صادقانه بود و چشمانش چنان غمگین و ناامید به سمت ماریا که وحشت کرده بود نگاه می‎کردند که ماریا مانع از او نشد و همچنان وحشت‎زده رفتار عجیب مرد زانو زده در برابرش را دنبال می‎کرد. او بر خلاف شب پیش کاملاً تغییر کرده به نظر دختر می‎رسید، طوریکه دختر از خود می‎پرسد که آیا او واقعاً همان افسر دنیا دیده و دوست برادرش است. و در این حال با کلمات ملایمی به او می‎گوید:
"چگونه می‎توانم شما را بخاطر چیزی که من نمی‎شناسم و چیزی که مرا ناراحت نکرده است ببخشم؟ بلند شوید، سینیور، ما می‎خواهیم حالا به سمت خانه بتازیم، شاید در راه هیجان‎تان آرام گیرد، و آنجا منتظر امیلیو خواهید شد، و می‎توانید به او بگوئید که چه چیز شما را ناآرام ساخته است! آیا با این موافقید؟"
در این وقت او گیج و ناامید از زمین بلند می‎شود و با نگاهی لال از دختر تشکر می‎کند؛ و آنها مسیری طولانی در میان اسب‎ها که افسارهایشان را در دست گرفته بودند پیاده داخل جنگل می‎روند. اما سپس ریکاردو می‎ایستد، او با خودش می‎جنگید، آیا باید قلبش را برای ماریا بگشاید. و او شروع می‎کند به تعریف کردن:
"من یک خواهر در خانه دارم، ممکن است که با شما همسال باشد، و او با مادرمان در ارتفاعات جنوآ زندگی را می‎گذراند. و این دو زن در شب‎های روی آب بودن و در کشورهای دور به سر بردنم رویا، سعادت و افتخار من بودند. وقتی من به آنها فکر می‎کردم زندگیم پر محتوا می‎گشت، من می‎دانستم که اجازه زندگی دارم و باید زندگی کنم، زیرا من کسانی را داشتم که زندگی کردن بخاطرشان ارزش داشت. اما حالا وقتی من به خانه رسیدم ..."
او می‎خواست به تعریف کردن ادامه دهد، اما دختر پاک کنار خود را که به او همدردانه نگاه می‎کرد تماشا می‎کند، در این وقت او سکوت می‎کند و پس از یک وقفه طولانی می‎گوید:
"شما می‎توانید تصور کنید که امیلیو برای آمدن به خانه چه خوشحال می‎شود، که چگونه اشتیاق دیدار دوباره پدر و مادرتان و شما او را پر می‎سازد! و چه چیزی بدی می‎توانست او را غافلگیر سازد؟ او در جنوآ شنید که شماها سالم هستید و نامه‎های شماها او را آرام ساخت. اما شما می‎توانستید شاید در این بین یک مرد نجیب را با عشق خود سادتمند ساخته باشید،" ریکاردو بدون آنکه دلیل آن را را بداند تکرار میکند "با تمایل پاک‎تان سعادتمند ساخته باشید." و ادامه می‎دهد: "و این می‎توانست امیلیو را قبل از آنکه با مرد منتخب شما آشنا شود شاید چند ساعتی گیج سازد. آه، ماریا!" او ناگهان در اوج ناامیدی می‎گوید: "من نمی‎توانم بازگشتم به خانه را برای شما شرح دهم، تمام سعادت و تمام آینده‎ام را از دست داده‎ام! و وحشتناک‎ترین چیز این است که ــ و نگاه مهربان شما مرا به این شناخت رساند، این آگاهی مطمئن و ویرانگر که من دیگر نمی‎توانم خواهرم را دوست داشته باشم، که من اکنون خانه‎ام و اجازه زندگی کردن را از دست داده‎ام! آه، ماریا، در باره سرنوشت من پژوهش نکنید، اما بر من ترحم کنید و گناهم را ببخشید، گرچه شما، خدا را شکر، نمی‎توانید آن را درک کنید! من می‎خواهم اینجا در جنگل منتظر بمانم تا برادرتان بیاید، و از طرف من از پدر و مادرتان از اینکه نمی‎توانم به نزدشان برگردم عذرخواهی کنید. خدمتکارم اسب مرا خواهد آورد و من می‎خواهم به تاختن ادامه دهم. خدا نگهدار!"
او متوقف می‎شود و به ماریا دست می‎دهد. دختر در حالیکه دست راست ریکاردو را در دست خود نگاه داشته بود می‎گوید:
"با امیلیو صحبت کنید، او می‎تواند شما را تسلی دهد، من امیدوارم که او شما را پیش ما بازگرداند. از همدردی صداقانه من مطمئن باشید، زیرا من می‎بینم که شما بسیار رنج می‎برید، گرچه من نمی‎توانم علت رنج شما را درک کنم. ببینید، من بی‎نگرانی و شاد جوانیم را زندگی می‎کنم، و شما اولین مردی هستید که من از یک غم و اندوه عمیق متزلزل می‎بینم، از یک رنجی که نمی‎تواند البته خود را پنهان سازد. من مجبورم به این رنج تمام عمرم فکر کنم! و من واقعاً خوشحال خواهم شد اگر توسط امیلیو مطلع شوم که سرنوشت شما رو به بهتر گشتن تغییر کرده است. من این را با تمام قلبم برای شما آرزو می‎کنم. خدانگهدار!"
در این وقت یک بار دیگر احساس داغی در ریکاردو به خروش می‎آید و او را به سمت ماریا می‎فشرد، اما او خود را کنترل می‎کند و در سکوت دست ماریا را می‎بوسد. سپس آهسته با اسبش برمی‎گردد و مسیر جنگل را در پیش می‎گیرد تا در آنجا منتظر بازگشت امیلیو شود.


.X
اواخر بعد از ظهر بود که امیلیو به آنجا می‎رسد. بپینو در این بین اسب ریکاردو و جامه‎دان او را و یک سبد مواد غذائی و نوشابه از طرف ماریا آورده بود؛ و خدمت‎کاری که او را همراهی کرده بود با اسب دی اسپادا دوباره به خانه تاخته بود. بپینو ناخشنود در کنار اسب‎ها نشسته بود، به او در بوسکو رادو خوش می‎گذشت و او امیدوار بود که حالا عاقبت می‎تواند درست و حسابی تن‎پروی کند. اربابش اما سودازده در کنار جاده نشسته بود، اغلب آه می‎کشید، دست‎هایش را مشت می‎کرد یا مشت دست راست را به هوا می‎برد و سپس دوباره با اشتیاق به سمت سلوا نرا نگاه می‎کرد تا آمدن امیلیو را ببیند.
حالا وقتی دوستش خود را شاد به او نزدیک می‎سازد فریاد می‎کشد: "عاقبت، عاقبت! تو مدت طولانی گذاشتی انتظارت را بکشم!"
امیلیو حیرت‎زده به چهره آشفته ریکاردو نگاه می‎کند، او متعجب بپینو را با اسب‎های بار گشته می‎بیند و کنجکاو از زین به پائین می‎جهد.
او می‎پرسد: "مدت طولانی انتظارم را کشیدی؟ مگر با ماریا که ظهر به تاخت بازگشت ملاقات نکردی؟"
او هم اسب خود را به بپینو می‎دهد و به سمت ریکاردو می‎رود، ریکاردو دست او را می‎گیرد و با اشاره به خدمت‎کارش می‎فهماند که عقب بکشد.
"من با خواهرت صحبت کردم، امیلیو؛ او می‎داند که من برای خداحافظی کردن از تو اینجا انتظارت را می‎کشم؛ زیرا من باید همین امروز از اینجا بروم."
او این را چنان عجیب می‎گوید که امیلیو دچار وحشت می‎گردد:
"آیا به تو در قصر توهین کردند؟ چه اتفاقی افتاده است؟"
ریکاردو لبخند کدری می‎زند: " امیلیو، کسی به من توهین نکرده، اما من خطا کردم!"
"واضح صحبت کن، من منظورت را نمی‎فهمم! چه چیز و چه کسی باعث رنجت شده؟ این ممکن نیست! شکنجه‎ام نده، بخصوص امروز این کار را نکن!"
در این هنگام ریکاردو نگاهش را پائین می‎اندازد و با صدای هیجان‎زده‎ای صحبت می‎کند: "امیلیو، آیا در زندگیت دختر پاکی را اغوا کرده‎ای؟ ما جوانیم و داغ، و من هیچ تفاوتی با تو و بقیه نجیب‎زادگان جوان ندارم. آیا تو یک دختر را اغوا کرده‎ای و در این حال هرگز به پریشانی فرد اغوا گشته، به بدبختی مادرش، به تیره‎بختی خواهر و برادرش فکر کرده‎ای؟ هرگز این فکر به سراغت نیامده است، من این را می‎دانم. من خودمان را می‎شناسم. اما امیلیو، تو چه خواهی گفت" ــ در چشمان ریکاردو یک کمین بود، و صدای سردش ثابت می‎کرد که او این کلمات را در تمام بعد از ظهر آماده کرده بوده است ــ "تو چه خواهی گفت، تو چه خواهی کرد اگر مطلع شوی که خواهرت اغوا شده است؟"
دراین لحظه امیلیو در حالیکه شمشیرش را کشیده و آن را آماده ضربه زدن نگاه داشته بود یقه لباس او را می‎گیرد: "تو دیوانه‎ای، ریکاردو، این چیزهای ابلهانه چه هستند که تو برای خودت سریع می‎گوئی؟ تو عقلت را از دست داده‎ای! حرف بزن، وگرنه لحظه بعد را نخواهی دید!"
اما ریکاردو کوتاه و راضی می‎خندد، طوریکه انگار همه چیز مطابق میلش پیش می‎رود، و سپس در گوش امیلیو فریاد می‎کشد: "بزن، امیلیو، بزن، من خواهرت را اغوا کردم، از روی خطا اغوا کردم، من می‎خواستم فرانسسکا را اغوا کنم، خواهر ارمته را! تو می‎دونی که دیروز هنگام تاختن در راه چطور در باره او از تو سؤال می‎کردم!"
او ظالمانه و تمسخرکنان می‎خندید و یک بار دیگر فریاد می‎کشد: "بزن!"
اما امیلیو دستی که شمشیر را حمل می‎کرد پائین می‎آورد و وحشت‎زده به چهره از شکل طبیعی خارج شده ریکاردو نگاه می‎کند و شمشیر را به کناری می‎اندازد:
او در حالیکه به سختی نفس می‎کشید می‎گوید: " ریکاردو، تو عقلت را از دست داده‎ای. تو دیوانه شده‎ای!" و سپس در برابر ریکاردو که به او درمانده نگاه می‎کرد راست و مغرور می‎ایستد و تحقیرآمیز می‎گوید: "و من به خواهرم مانند عروسم مطمئنم!"
ریکاردو فریاد می‎کشد: "عروس تو؟"
امیلیو آرام پاسخ می‎دهد: "عروس من."
در این وقت دست‎های ریکاردو سست به اطراف بدنش پائین می‎افتند، او در هم مچاله می‎شود، طوریکه دوستش که هنوز بازویش را محکم نگاه داشته بود نمی‎توانست دیگر او را نگاه دارد؛ او از زانو خم می‎شود و با لبانی رنگ‎پریده می‎گوید: "تو از خواهرت مطمئنی! این را هر برادری می‎گوید! سپس همه چیز روبراه است." و با خود زمزمه می‎کند: "همه چیز روبراه است."
و در گرد و خاک جاده سقوط می‎کند.
امیلیو اما، که ساعات گذشته شادی‎ای را که مدت‎ها انتظارش را می‎کشید برایش به ارمغان آورده بود، خود را بر روی او خم می‎سازد، یک همدردی صمیمانه با رفیقش او را پر ساخته بود، او عرق سرد نشسته بر پیشانی دوستش را پاک می‎کند و سپس بلند می‎شود و بپینو را برای شراب آوردن صدا می‎زند. شراب را به ریکاردو می‎نوشانند، و آرام، آرام خون دوباره به گونه‎اش بازمی‎گردد. او بر روی دست راستش تکیه می‎دهد، به امیلیو مدت درازی نگاه می‎کند و سپس می‎گذارد بپینو دوباره برود. او سرش را طوریکه انگار باید ابتدا آهسته چیزی را به یاد آورد تکان می‎دهد، سپس دست امیلیو را می‎فشرد، آهسته می‎گوید "فرانسسکا" و سپس امیلیو را در آغوش می‎گیرد و یک هق هق سخت متولد گشته‎ای بدنش را می‎لرزاند، او قلبانه می‎گوید: "ماریا، ماریای پاک و مقدس! امیلیو، آدم باید برای بی‎حرمت ساختن هم قوی باشد، و من آدم بزدلی هستم! من را در برابر یک خطر قرار بده و من یک قهرمان هستم! و با این وجود یک بزدلم! من می‎خواستم بمیرم، من می‎خواستم تو را به خدمت دوستانه مجبور سازم، اما من در این کار موفق نشدم؛ زیرا که تو انسان خوبی هستی و من یک انسان بد. من آمده بودم تا انتقام خواهر بی‎حرمت گشته‎ام را از فرد اغواگر بگیرم ..."
او می‎خواست بگوید از <ارمته> بگیرم، اما ناگهان به یاد می‎آورد که امیلیو خواهر دشمنش را دوست می‎دارد و دختر هم عاشق امیلیو است، او برای دوستش احترام بی‎نهایتی قائل بود، برای برادر ماریا که او دوست می‎داشت، و او سکوت می‎کند.
اما امیلیو آخرین کلمات ریکاردو را شنیده بود، او گفتگو با یک دوست جنوآئی را پس از به خشکی رسیدن به یاد می‎آورد، زمانیکه او سراغ ارمته پالما را گرفته بود، احتمالاً به این خاطر که شاید از فرانسسکا چیزی بشنود. و او یکی از گفته‎های رفیق جنوآئی را به خاطر می‎آورد، که ارمته در بند خواهر ریکاردو رنج می‎برد. یک شناخت دردناک افکار مشوشش را روشن می‎سازد، او ریکاردو را در آغوش می‎گیرد و موهای مرطوبش را می‎بوسد:
" دوست بیچاره من، چه رنجی تو باید کشیده باشی! چه روزهای وحشتناکی باید تجربه کرده باشی!"
در این وقت ریکاردو می‎گوید: "من بخاطر اشگ‎هایم خجالت نمی‎کشم، آنها مرا مانند خوبی تو سر حال می‎آورند. اما من می‎خواستم در این روزها از روی ضعف و تردید مانند یک آدم رذل عمل کنم، و یک شناخت بر دانسته‎هایم افزوده شد. من دیگر دارای این ارزش نیستم که انسانی را مسئول بدانم، و همچنین لایق دوست داشتن انسان دیگری هم نیستم! امیلیو، وقتی ارمته، برادر عروست، به خانه بازمی‎گردد از این ساعت برایش تعریف کن، شاید این او را به یک مرد تبدیل کند! حالا بگذار که از هم جدا شویم!"
او از زمین بلند می‎شود و امیلیو در سکوت به او در سوار شدن بر روی اسب کمک می‎کند. او احساس می‎کرد که کلمات باید کلمات باقی بمانند و فقط دست دوستش را که رنگ‎پریده و جدی بر روی زین نشسته بود ساکت می‎فشرد.
ریکاردو به هنگام خداحافظی می‎گوید: "از طرف من به ماریا سلام برسون! بهش سلام برسون، اگر هنوز من را لایق سلام رسوندن به پاکان به حساب می‎آری. و سعادتمند باش، امیلیو، خدا نگهدار!"
امیلیو می‎خواست پاسخ بدهد "خدانگهدار!" اما فقط دست او را یک بار دیگر محکم و صمیمانه در دستانش می‎فشرد.
جنگل در پشت سر ریکاردو خود را می‎بندد، حالا بپینو هم از نگاهش ناپدید می‎گردد، و امیلیو هنوز مدتی طولانی در جاده می‎ایستد و به دوستان ناپدید گشته‎اش خیره نگاه می‎کند.
‎او می‌دانست که ریکاردو را دیگر هرگز نخواهد دید ...