مسافر.


"فقط خدا می‎داند، چه مدت این سفر
هنوز ادامه خواهد یافت."
ایوان تورگنیف

ما، شکاربان پیر و من،  محتاط و تفنگ بر دوش، از میان جنگل بکر و انبوهی که به شکل توده سنگین تاریکی پای کوه‎مان اردو زده و اعضای غول پیکرش را در دشت تا دوردست گسترده است گام برمی‎داشتیم. شب منطقه بظاهر نامحدود درختان صنوبر باکره سیاه را تیره‎تر و خاموش‎تر از همیشه به نظر می‎رساند؛ تا دوردست صدای هیچ جانداری، هیچ آوازی، خش‎خش نوک هیچ درختی به گوش نمی‎آمد، و تا فاصله دور هیچ نوری بجز نور طلائی پریده رنگی که خورشیدِ در حال غروب گاهی بر روی خزه‎ها و گیاهان پهن می‎کرد دیده نمی‎گشت.
آسمان آبی رنگ باخته و بی ابر فقط از میان نوک‎های شایان احترام و بی‎حرکت بعضی از صنوبرها قابل مشاهده بود. یک بوی شدید مرطوب پوسیدگی در برگ‎های سوزنی و ساقه علف‎های بسیار بزرگ شناور بود، حتی از زیر پاهای‎مان هم صدای خش‎خش به گوش نمی‎آمد. ما بر روی فرش نرم و انعطاف‎پذیری راه می‎رفتیم. گاهی آدم یک قطعه از آن صخره‎های در اثر مرور زمان خرد گشته با پوشش سبز را می‎دید که در دامنه کوه‎های کارپات Kárpát در عمق جنگل‎ها و حتی تا سطوح غلات زرد به پائین پراکنده‎اند؛ شاهدان خاموش آن زمان نیمه فراموش گشته‎ای که یک دریای بزرگ جزرهایش را در برابر سواحل ناهموار کوه‎های ما هدایت می‎کرد، و انگار که باید این ما را به آن روزهای خلقت باشکوه یکنواخت هشدار دهد، ناگهان یک باد شدید برمی‎خیزد و امواج خروشان نامرئیش را در میان نوک سنگین درختان به راه می‎اندازد، برگ‎های سبز لرزان سوزنی، هزاران هزار علوفه و گیاهان با فروتنی در برابرش تعظیم می‎کنند.
شکاربان پیر توقف می‎کند، موهای سفیدش را که جریان وحشی هوا پریشان ساخته بود با دست مرتب می‎کند و لبخند می‎زند. بالای سر ما یک عقاب در اتر آبی رنگ در نوسان بود.
پیرمرد دست را بالای چشم‎ها قرار می‎دهد، ابروهای سنگینش را درهم می‎کشد و به عقاب نگاه می‎کند.
او با زحمت و کند می‎گوید: "می‎خواهید به او شلیک کنید؟"
من جواب می‎دهم: "این چطور ممکن است."
پیرمرد بدون آنکه تغییر حالت بدهد زمزمه می‎کند: "طوفان او را به پائین می‎آورد". واقعاً نقطه بالدار سیاه بالای سر ما ثانیه به ثانیه رشد می‎کرد، تا اینکه من درخشش بال‎هایش را می‎بینم. ما خود را به یک قسمت روشن خالی از درخت که از صنوبرهای تیره احاطه شده بود نزدیک می‎ساختیم، که در بینشان تک و توک درختان سفید غوچ مانند استخوانبندی یک موزه تشریحی ایستاده بودند و اینجا و آنجا توت‎های سرخ رنگ می‎گداختند.
عقاب بر بالای سر ما دور می‎زد.
"حالا شلیک کنید."
"تو شلیک کن، پیرمرد."
شکاربان چشم‎هایش را تا نیمه می‎بندد، مدت کوتاهی چشمک می‎زند، سپس تفنگ زنگزده‎اش را از شانه برمی‎دارد و چخماق آن را به عقب می‎کشد.
"آیا واقعاً من؟"
"البته! من در هر حال به هدف نمی‎زنم."
"پس به نام خدا."
پیرمرد تفنگ را آرام کنار گونه‎اش قرار می‎دهد، شلیک می‎کند، زمین پوشیده از جنگل صدای تیراندازی را کینه‎ورزانه برمی‎گرداند.
پرنده بال‎هایش را می‎بندد و برای یک لحظه به نظر می‎آمد که توسط هوا رو به بالا حمل می‎شود، سپس مانند یک سنگ به سمت زمین سقوط می‎کند.
ما با عجله به آن سمت می‎رویم.
ناگهان از بیشه  صدائی قدرتمند مانند صدای خدا، وقتی که در بهشت با اولین انسان یا با آن ملعون که خون برادرش را ریخته بود صحبت می‎کرد، به سمت ما طنین می‎اندازد: "قابیل! قابیل!"
در مقابل ما یک شبح از غرابت و توحش فوق بشری ایستاده بود.
یک مرد در بوته بلند و راست ایستاده بود، یک پیرمرد با اعضای بسیار بزرگ، سر برهنه، با موهای مواج سفید، ریش و ابروانی سفید. چشمانی بزرگ، تیره و تهدید کننده که او آنها را مانند یک انتقام‎جو، یک قاضی بر ما دوخته بود. چندین جای لباس پشمی‎اش وصله خورده و پاره بود، از روی شانه‎اش یک قمقمه کدوئی آویزان بود، او به یک عصای پیاده‎روی تکیه داده و سرش را با تأسف تکان می‎داد. سپس او از بوته بیرون می‎آید، عقاب مرده را برمی‎دارد، خون گرم بر روی انگشتانش جاری می‎شود، و او به عقاب ساکت نگاه می‎کند.
شکاربان بر روی سینه‎اش صلیبی می‎کشد، با تنفسی مهار گشته زمزمه می‎کند "او یک مسافر است. یک قدیس" و سپس آهسته تفنگش را به شانه آویزان می‎کند و در میان درختان قهوه‎ای صد ساله ناپدید می‎گردد.
پای من بر خلاف اراده‎ام در زمین ریشه دوانده بود، و من تقریباً ناگزیر بودم به این پیرمرد هولناک نگاه کنم.
من اغلب به اندازه کافی از این فرقه عجیب و غریب که او خود را از آن به حساب می‎آورد و در نزد مردم ما از اعتبار بسیار بزرگی برخوردار است شنیده بودم. حالا می‎توانستم کنجکاویم را خشنود سازم.
مسافر پس از مدتی رو به من می‎گوید: "قابیل، حالا این چه سودی برایت دارد! شهوت خونخواریت ارضاء گشت، از نوشیدن خون برادرت سیراب شدی!"
من فوری پاسخ می‎دهم: "آیا عقاب یک غارتگر نیست؟ آیا همنوعان کوچک‎تر و ضعیف‎ترش را به قتل نمی‎رساند، آیا کشتن او یک عمل بسیار خوب به حساب نمی‎آید؟"
پیرمرد آه می‎کشد: "بله او یک قاتل است، او مانند همه کسانی که زندگی می‎کنند خونریز است، اما آیا باید به این خاطر ما هم خونریز باشیم؟ من این کار را نمی‎کنم تو اما ــ بله ــ بله ــ تو هم از قبیله قابیل هستی، تو این نشانه را دارائی."
من حرفش را قطع می‎کنم: "و تو، مگر تو که هستی؟"
"یک مسافر."
"این چه است؟"
"مسافر کسی‎ست که از برابر زندگی در گریز است."
"عجیب!"
پیرمرد زمزمه می‎کند "عجیب، اما این حقیقت است"، عقاب مرده را به آرامی روی زمین می‎گذارد و به من دلسوزانه نگاه می‎کند، و حالا ناگهان چشمانش بی‎نهایت ملایم و آرامبخش بودند.
او با صدای لرزان و هشدار دهنده‎ای ادامه می‎دهد: "به درونت برو، خودت را از میراث قابیل جدا ساز، حقیقت را بشناس، چشم‎پوشی کردن را بیاموز، بیاموز زندگی را خوار بشماری و مرگ را دوست بداری."
"چطور باید از حقیقت پیروی کنم، وقتی من آن را نمی‎شناسم. به من آموزش بده."
او پاسخ می‎دهد: "من قدیس نیستم، چطور می‎توانم به تو حقیقت را تعلیم دهم، اما می‎خواهم آنچه را که من می‎دانم به تو بگویم."
او خود را چند قدم به تنه یک درخت فاسد شده که در قسمت خالی جنگل افتاده بود نزدیک می‎سازد، بر روی آن می‎نشیند و من خود را نزدیک به او بر روی سنگی پوشیده از خزه می‎نشانم؛ او سر شایان احترامش را بر روی هر دو دستش تکیه می‎دهد و به مقابل خود نگاه می‎کند، و من دست‎ها را روی زانویم می‎گذارم و خود را آماده شنیدن سخنانش می‎کنم.
او شروع می‎کند: "من هم یکی از فرزندان قابیلم، یکی از نوادگان کسانیکه از درخت زندگی خوردند، و باید کفاره آن را بدهم و مسافر گردم ــ سفر کنم تا لحظه‎ای که از زندگی رها شوم. من هم زندگی کرده‎ام و بخاطر حضورم احمقانه خوشحال بودم، و آن را با منجوق‎های زرق و برق دار مسخره احاطه کردم، همچنین من! من هم هر آنچه که یک انسان با اشتیاقِ تا ابد ناراضیش ممکن است جمع‎آوری کند را مال خود نامیدم، و تجربه کردم که اساساً چه در آن است. من عاشق شدم و مورد تمسخر واقع گشتم، و هنگامیکه با تمام قلبم عاشق گشتم زیر پا قرار گرفتم، و وقتی با احساسات دیگری، با سعات غریبه‎ها ظالمانه بازی کردم ستایش گشتم، ستایش مانند یک خدا! روحی را که با روح خودم متحد می‎پنداشتم و بدنی را که برای عشقم مقدس می‎انگاشتم در شنیع‎ترین تجارت مانند یک کالا فروخته گشتند. من زن عقدی‎ام را، مادر فرزندانم را در آغوش مردی غریبه دیدم. من برده زن بودم و خدای زن بودم، و مانند ملک سلیمان که زنان زیادی را دوست می‎داشت بودم. من در فراوانی بزرگ گشتم و از نیاز و فلاکت انسان‎ها هیچ نمی‎دانستم، اما به یکباره ثروت خانه ما ناپدید می‎گردد، و هنگامیکه باید پدرم را به خاک می‎سپردم به سختی پولی برای خرید تابوت داشتم. من سال‎ها بخاطر زنده ماندن جنگیدم، نگرانی و اندوه، گرسنگی و بی‎خوابی شبانه و وحشت و بیماری را شناختم. من با برادرانم بخاطر دارائی و سود مجادله کردم، فریب دادم و فریب خوردم، غارت کردم و غارت گشتم، زندگی دیگران را گرفتم و خودم هم به مرگ نزدیک بودم، تمام این کارها بخاطر طلای شیطانی و اموال، و من کشوری را که شهروندش بودم و مردمی را که زبانشان را صحبت می‎کردم عاشقانه دوست داشتم، من لباس منصب و وقار پوشیدم، به پرچم کشورم قسم یاد کردم و با شور و شوقی خشمگینانه به میدان جنگ رفتم، متنفر از دیگران تعقیب‎شان می‎کردم و می‎کشتم، فقط به این خاطر که آنها یک زبان دیگر صحبت می‎کردند، و برای عشقم تنها شرم حاصلم گشت، و برای شور و شوقم تحقیر و ریشخند.
من هم مانند فرزندان قابیل این را فهمیدم که به هزینه دیگران و از عرق زحمت برادرانم زندگی کنم، کسانی که مانند برده و ابزارم پست می‎شمردم، و از پرداخت خون دیگران بخاطر لذت‎ها و سرگرمی‎هایم پروا نمی‎کردم. اما من همچنین بیش از یک بار یوغ را حمل و شلاق را احساس کردم، برای دیگران به خود زحمت دادم، و خستگی ناپذیر در پی سود بودم، و بدون استراحت از صبح تا شب کار کردم، و در رویاهای پر وحشت شب هنوز ارقامم را جمع و تفریق می‎کردم، و هنگام روز و شب، در خوشی و ناخوشی، در تنگدستی و فراوانی همیشه فقط از یک چیز در وحشت بودم ــ از مرگ. من در مقابل مرگ می‎لرزیدم؛ هنگام اندیشه به نابودی و جدا گشتن از این هستی دوستداشتنی اشگ‎ها ریختم و خود و تمام خلقت را نفرین کردم. اوه! من تا زمانیکه هنوز اندکی امید داشتم ترس و شکنجه وحشتناکی را تحمل کردم.
اما شناخت به من روی آورد. من جنگ میان زندگان را دیدم ــ من زندگی انسان‎ها و جهان را آنطور که است دیدم."
پیرمرد سر سفیدش را تکان می‎دهد و به اندیشه فرو می‎رود. من پس از یک مکث می‎گویم: "و به کدام شناخت دست یافتی؟"
او ادامه می‎دهد: "اولین شناخت عمده این است که شما انسان‎های بیچاره نادان در این توهم زندگی می‎کنید که خدا این جهان را با خردش، با لطف و قدرت مطلقش تا آنجا که ممکن بود خوب خلق کرد و یک نظم اخلاقی در آن نشاند، و هرکس که شرور است و کار شرورانه می‎کند این نظم و این جهان خوب را برهم می‎زند و گرفتار عدالت دنیوی و ابدی می‎گردد. یک اشتباه مرگ‎بار غم‎انگیز! حقیقت این است که این جهان خوب و کامل نیست و هستی یک نوع کفاره است، یک آزمایش دردناک، یک زیارت غم‎انگیز، و هر آنچه در جهان می‎زید از مرگ و از غارت دیگران زنده است!"
"بنابراین به نظر تو انسان فقط یک جانور وحشی‎ست؟"
"بدون شک! او باشعورترین، خونخوارترین و بی‎رحم‎ترین جانور وحشی‎ست. هیچ جانور دیگری چنین مبتکرانه برادران خود را غارت نمی‎کند، برده نمی‎سازد، و به هر کجا که نگاه کنی اینچنین است، در نژاد بشر مانند در طبیعت، مبارزه برای بقاء، زندگی به هزینه دیگران، قتل، غارت، دزدی، تقلب، برده‎داری. مرد برده زن، پدر و مادر برده کودکان، فقرا بنده اغنیا، شهروند بنده دولتش. تمام تلاش‎ها و تمام وحشت‎ها فقط بخاطر این بقاء است که هیچ هدفی بجز هدف خود ندارد. زندگی! زندگی! زیرا هر کس می‎خواهد گذران زندگی خود را فقط طولانی‎تر سازد و این وجود اسفبار را در دیگران تکثیر کند. و دومین شناخت عمده ــ اما تو مرا درک نخواهی کرد، قابیل!"
"شاید قادر باشم."
پیرمرد با مهربانی به من نگاه می‎کند.
او جدی و ملایم ادامه می‎دهد: "دومین حقیقت این است که لذت بردن هیچ چیز واقعی نیست، هیچ چیز به خودی خود، فقط یک رهائی از نیازی جونده است، از رنجی که این را ایجاد می‎کند. و اما هر کس در تعقیب لذت و شادی‎ست، و در نهایت اما بدون اهمیت دادن به اینکه روزهایش را در ثروت یا فقر به پایان می‎رساند فقط گذران زندگی را طولانی‎تر می‎کند. اما به من اعتماد کن، محرومیت دلیل بدبختی ما نیست، فقط در این امید به سعادت همیشه بیداریست که هرگز نمی‎آید، هرگز قادر به آمدن نیست! و این سعادت چیست که از گهواره تا گور همیشه نزدیک و ملموس و در عین حال تا ابد دور و غیر قابل دسترس در برابرمان در نوسان است؟ به من جواب بده، اگر می‎توانی."
من سرم را تکان دادم و پاسخی نیافتم.
پیرمرد ادامه می‎دهد: "سعادت چیست، من آن را در نزد زن جستجو کردم، در دارائی، در مردمم، همه جائی که نفَس و زندگی می‎وزد ــ و همه جا خود را فریب خورده و مورد تمسخر یافتم.
بله سعادت؟ شاید سعادت آرامشی باشد که ما اینجا بیهوده می‎جوئیم، جائیکه فقط جنگ است، و تحقق آن مرگی‎ست که ما چنین زیاد از آن در وحشتیم. سعادت! چه کسی آن را بیش از هر چیز در عشق جستجو نکرده، و چه کسی در آن تلخ‎ترین اغواها را تجربه نکرده است؟ چه کسی در این توهم گرفتار نگشته که ارضای این اشتیاق مافوق انسانی او را مملو می‎سازد، تصاحب زن محبوب باید برایش کاملاً کفایت کند و سعادتی استثنائی آورد، و چه کسی در آخر متأسفانه در مورد شادی‎های خیالی خویش نخندیده؟ این برای ما یک شناخت شرم‎آور است که طبیعت این اشتیاق را تنها به این خاطر درونمان کاشته تا ما را وسیله ابزار کور و بی‎اراده خود سازد، زیرا که ما برای طبیعت بی‎اهمیتیم، طبیعت می‎خواهد جنس ما را تکثیر کند! ما می‎توانیم هلاک شویم، اگر ما فقط قصد او را برآورده سازیم و جاودانگی گونه خود را تضمین سازیم، و طبیعت زن را با جذابیت‎های فراوان مجهز ساخته است، فقط برای اینکه ما را به سمت خود مجبور سازد، یوغ به گردن‎مان بیاویزد و بتواند به ما بگوید: برای من و فرزندانم کار کن.
عشق جنگ جنسیت‎هاست که در آن زن و مرد به این خاطر با هم مجادله می‎کنند که یکی دیگری را به زانو درآود، به برده‎اش، به حیوان باربرش تبدیل سازد، زیرا که مرد و زن به طور طبیعی دشمن یکدیگرند، مانند تمام زندگان، برای زمان کوتاهی توسط اشتیاق، غریزه تکثیر خویش، در لذت شیرین فقط به یک تن متحد گشته، تا سپس در دشمنی خشمگینانه‎تر شعله‎ور گردند، و شدیدتر و بی‎مبالات‎تر بخاطر سلطه مبارزه کنند. آیا تو نفرت بزرگ‎تری از نفرت میان انسان‎هائی که روزی عشق آنها را به هم پیوند می‎داده است دیده‎ای؟ آیا تو در جائی ظلم بیشتر و رحمت کمتری از میان زن و مرد پیدا کرده‎ای؟
شما کورها! شما دیوانه‎های احمق. شماها یک پیمان ابدی میان زن و مرد تأسیس کرده‎اید، انگار شماها در موقعیتی هستید که طبیعت را طبق افکار و تصورات خود تغییر دهید و به گیاه بگوئید: شکوفا شو، اما هرگز شکوفا نمی‎شود و میوه‎ای به ثمر نمی‎رساند."
پیرمرد مسافر لبخند می‎زند، اما در این لبخند آفتابی نه بدی بود و نه تحقیر و تمسخر، هیچ چیز بجز شفافیت بی‎صدای شناخت.
او به صحبت ادامه می‎دهد: "من همچنین لعنتی را شناختم که در دارائی و در هر نوع از تملک قرار دارد و از طریق قتل و غارت، از طریق دزدی و کلاهبرداری به وجود می‎آید، و به همین کار هم تحریک می‎کند، و نفرت و نزاع، قتل و غارت، دزدی و کلاهبرداری را تا ابد ترویج می‎دهد! انگار که دانه بر روی مزرعه قرار ندارد، انگار که میوه بر روی درخت‎ها نمی‎روید و شیر حیوانات برای همه نیست. اما در کودکان قابیل یک حرص شیطانی برای مالکیت است، یک ستمگری که همه چیز را برای خود غصب کند، و حتی اگر هم فقط به این خاطر باشد که دیگران نتوانند آن را به دست آورند. و این کافی نیست که هر فرد توسط خشونت یا حیله فقط برای خود اموالی را در اختیار می‎گیرد که با آنها صدها، بله اغلب هزاران نفر می‎توانند زندگی کنند، بلکه اینطور است که انگار هر کس می‎خواهد خود و نوزادانش را برای ابد در این جهان اسکان دهد، و به این ترتیب آن را برای کودکانش به ارث می‎گذارد، به نوادگانش که زباله‎هایشان را بر روی مخده ابریشمی خالی می‎سازند، در حالیکه کودکان کسانیکه هیچ چیز ندارند رقت‎انگیز از بین می‎روند. یکی به دنبال به دست آوردن است و دیگری به دنبال محکم نگاه داشتن آنچه که دارد. نادار بر ضد مالداران می‎جنگد، یک مبارزه بی پایان، یکی بالا می‎آید، دیگری می‎افتد و دوباره از نو شروع به بالا رفتن می‎کند. و هرگز نه یک تعادل، نه یک عدالت، هر روز یوسف توسط برادرانش فروخته می‎شود، هر روز قابیل خون برادرانش را می‎ریزد، خونی که بر علیه او به آسمان فریاد می‎کشد."
پیرمرد دست‎هایش را مانند دفاع در خشمی متعالی به اطراف دراز می‎کند.
او ادامه می‎دهد: "اما فرد بیش از حد ضعیف است که بر علیه تعداد زیاد برادرانش بجنگد، بنابراین فرزندان قابیل برای غارت و قتل از جوامع، ملت‎ها و کشورها متحد گشتند. البته آنجا خودخواهی هر فرد در بسیاری از افراد محدود می‎گردد و میل غارت و خونخواریش را کنترل می‎کند، اما همان کتاب‎های قانونی که باید در برابر جنایات جدید محافظت می‎کردند، همزمان ابتدا مجرمان نسل قبلی و فعلی را به شغلی انتصاب و به آنها قدرت اعطاء می‎کنند. همچنین در دولت هم نه فقط خودخواهی اجباری است، بلکه ما را ــ بر حسب اهدافی که حاکمین تعقیب می‎کنند ــ به یک ایمان بیگانه، یک زبان و یک اعتقاد غریبه مجبور می‎سازند، یا اینکه ایمان، زبان و اعتقاد ما را تحت فشار قرار می‎دهند و پژمرده می‎سازند؛ ما را به خدمت نیاتی که ما از آنها بیزاریم می‎گمارند و مانع تلاش ما می‎گردند؛ با عرق ما، بله با خون ما پول سکه می‎زنند تا امیال نفسانی آنانی را بپردازند که چرخ دولت را می‎چرخانند، این امیال نفسانی ممکن است شکوه یا توانگری، شکار و زن، سربازها، علوم، یا هنرهای زیبا نامیده گردند. هیچ چیز مقدس نیست، انواع قراردادها بسته و و بدون هیچ دلیل عاقلانه‎ و خجالتی دوباره نقض می‎گردند. چند بار تا حال آینده یک ملت فدای یک لحظه فریب شاهزاده‎ای نگشته است! جاسوسان خود را دزدکی وارد خانواده می‎کنند و تمام بندهای روابط روحی و اخلاقی را از بین می‎برند، زن مرد را می‎فروشد، پسر پدر را، دوست دوست را، حقیقت جعل می‎گردد، آموزش و پرورش مردم، تنها وسیله یک تحول عمومی، با بودجه تحقیرآمیزی رفع تکلیف می‎گردد، و به این ترتیب دانش و شناخت در محافل تنگ به تبعید فرستاده می‎شوند. آن کسانیکه ملت را با کلمات و قلم نمایندگی می‎کنند تحت تعقیب قرار می‎گیرند، به زنجیر کشیده می‎شوند، نابود یا توسط رشوه به رسولان دروغ مبدل می‎گردند. اما آن کسانیکه به او خدمت می‎کنند، تحت پوشش دولت فقط سودشان را می‎جویند، و حتی از دولت هم که آن را خدای خود می‎نامند می‎دزدند، و وقتی در نهایت ملت بردگی‎اش، شرم و احمق بودنش را با ورشکستی می‎پردازد، و مأیوسانه از ابزار صلح اسلحه بر علیه ستمگرانش می‎سازد، به این ترتیب قیام از بند رها می‎سازد ــ ممکن است پیروزی یا شکست در پایان باشد ــ فقط احساسات، جانورخوئی توده‎ها، و جواب خون با خون، غارت با غارت. آیا آنچه بعنوان عشق به ملت و به وطن چنین زیاد مورد ستایش قرار می‎گیرد همان خودخواهی نیست؟
ملت‎ها انسان‎های بزرگی‎اند، و همزمان تاراجگرانی کوچک و تشنه به خون. البته ــ کسی که نخواهد به زندگی آسیب برساند ــ نمی‎تواند زندگی کند. از مرگ دیگران زندگی کردن را طبیعت برای همه ما معین کرده است، اما به محض اینکه فقط حق استفاده موجودات پست‎تر بخاطر نیاز غریزی حفظ خود داده شود، نه فقط انسان اجازه دارد حیوان را در پرواز به تور اندازد یا بکشد، بلکه همچنین قوی‎تر ضعیف‎تر را، بااستعدادتر آدم کمتر مستعد را، نژاد سفید قوی‎تر رنگین‎پوستان را، آدم‎های لایق‎تر و تحصیل کرده‎تر فرد نالایق را، یا مردم توسعه‎یافته‎تر مردم کمتر توسعه‎یافته را.
آنچه در داخل جامعه بورژوائی با زندان یا گردن زدن مجازات می‎شود، آن را یک ملت انجام می‎دهد، یک کشور به کشور دیگر، بدون آنکه آدم در آن یک جرم و جنایت یا یک فساد ببیند، آنها همدیگر را بخاطر زمین و دارائی می‎کشند، و یک ملت سعی می‎کند به ملت دیگر اجحاف کند، آنها را مطیع و برده خود ساخته مورد استفاده کامل قرار دهد یا از بین ببرد، مانند رفتار یک انسان با انسان دیگر.
جنگ چه است ــ که در آن اغلب، توسط ادعاهای دروغ و یک شور و شوق فریبکارانه عمل می‎کند، که بهترین‎های یک ملت را جذب می‎کند ــ بعنوان جنگ بخاطر بقاء برای غارت کشورها و نسل‎کشی، همراه با بردگی خدمت زیر پرچم، جاسوسی، خیانت، آتش‎سوزی، تجاوز که منجر به بیماری و قحطی می‎گردد!
آیا اینجا در آن میلیون‎ها غریزه مهلک ادامه نمی‎یابد که دائماً مشغول وول خوردن در تمام وجود انسان است؟"
پیرمرد مدتی سکوت می‎کند.
سپس او با آرامشی موقرانه می‎گوید: "آیا باید اسرار بزرگ بقاء را برایت فاش سازم؟"
"برایم بگو."

"راز این است که هرکس می‎خواهد از طریق دیگران زندگی کند، از طریق غارت و قتل، اما باید توسط خودش زندگی کند، توسط کار خودش. فقط کار ما را از تمام فقرها رها می‎سازد. تا زمانیکه هر کس تلاش کند و بگذارد دیگران برایش کار کنند،  و بدون زحمت میوه‎های زحمت دیگران را بچیند، تا زمانیکه یک قسمت از بشریت باید به خاطر لذت بردن دیگران در فراوانی بردگی و تنگدستی را تحمل کند، تا آن زمان هیچ صلحی در جهان وجود نخواهد داشت.
کار ادای احترام ما به هستی‎ست: کسی که می‎خواهد زندگی کند و لذت ببرد باید کار کند. و همه آنچیزهائی که از سعادت به ما اعطا شده است در کار و پیگیری‎ست. فقط در جنگی مردانه و دلیرانه بخاطر بقاء می‎توان بر آن غلبه کرد، کسی که کار نمی‎کند و به این خاطر خوشحال است، در انتها فریب‎خورده اوست، زیرا آن نارضایتی آزار دهنده‎ای به سراغش می‎آید که اتفاقاً بیشتر در قصرهای اشراف و اغنیاء در خانه است، همان انزجار عمیق در زندگی که زجرآورترین عذاب‎ها به آن متصل است.
"بله! این مرگ است که همه ناراضیان، همه بدبخت‎ها، و حتی اکثر آنهائی که صحت هستی را شناخته‎اند ترسان می‎سازد ــ مرگ با رفقای شریر شکنجه‎گرش به شک و وحشت می‎اندازد.
به سختی کسی به یاد می‎آورد، و می‎خواهد زمان را، بی‎نهایت را به یاد آورد، زیرا که او هنوز نبوده است. هر کس در برابر آن دومین بی‎نهایتی که در آن نباید او دیگر باشد می‎لرزد. چرا باید از آنچه ما روزی بودیم، و برای مدتی طولانی بودیم، وحشت کنیم، یک حالت که با آن ما خود را چنین محرم ساخته‎ایم، در حالیکه حالت فعلی ما بخاطر کوتاه بودنش ما را به وحشت می‎اندازد، توسط هزاران معمای ضالمانه عذاب می‎دهد.
همه جا مرگ در اطراف ما است، مرگ ممکن است ما را ناگهان در لحظه تولد، یا دیرتر، با خشونت یا پس از درد و رنج طولانی و بیماری ملاقات کند، و با این حال هر کس دائماً فکر می‎کند و به خود زحمت می‎دهد از این ملاقات اجتناب ورزد، بقاءش را طولانی‎تر سازد، بقائی که باید زودتر یا دیرتر دقیقاً رقت‎انگیز و مسخره به پایان برسد.
تعداد بسیار اندکی درک می‎کنند که فقط مرگ می‎تواند برایمان رستگاری، آزادی و صلح بیاورد، تعداد بسیار اندکی از زندگی به ستوه آمده این شجاعت را دارند که مرگ را داوطلبانه و شاد ملاقات کنند. البته بهتر این است که هرگز آدم متولد نشود، و اگر حالا متولد گشته، آرام، با لبخندی تحقیرآمیز تصاویر سوسو زن و دروغی خود را تا به آخر تصور کند، تا برای همیشه در آغوش طبیعت غوطه‎ور گردد."
پیرمرد دست‎های قهوه‎ای و در اثر آب و هوا خراب شده‎اش را بر روی صورت پوشیده از چین‎های عمیق و غمگینش می‎گذارد، و به نظر می‎رسید که خودش در حال رویا دیدن است.
من در این وقت به او می‎گویم: "تو به من آنچه برایت در زندگی شناخت شده است را گفتی، آیا نمی‎خواهی برایم همچنین از حقایق ابدی‎ای که آموزش‎هایت را ساخته‎اند صحبت کنی؟"
پیرمرد می‎گوید: "من حقیقت را دیدم، و دیدم که سعادت تنها در شناخت نهفته است، و دیدم بهتر این است که این نژاد قابیل بمیرد، من دیدم که بهتر است مرد از گرسنگی و تشنگی بمیرد تا اینکه کار کند، و گفتم: من نمی‎خواهم دیگر خون برادرانم را بریزم و غارتشان کنم، و من خانه و زنم را ترک کردم، و عصای سفر در دست گرفتم. شیطان بر جهان مسلط است، و بنابراین حضور در کلیسا، یا در نمازهای جماعت، یا در دولت یک گناه است. و همچنین ازدواج نیز یک گناه کبیره است.
و این شش: عشق، دارائی، دولت، جنگ، کار و مرگ میراث قابیلند، که برادرش را کشت و خون برادرش به آسمان به فریاد آمد، و خدا به قابیل گفت: «تو باید در زمین نفرین شده باشی و فراری و سرگردان.»
فرد عادل هیچ چیز از این میراث لعنتی، هیچ چیز از پسران و از دختران قابیل درخواست نمی‎کند. فرد عادل بی‎وطن است، او در حال فرار از برابر جهان و از انسان‎هاست، او باید سفر کند، سفر کند. سفر کند."
من می‎پرسم: "تا چه مدت؟" و از صدای خود به وحشت می‎افتم.
پیرمرد پاسخ می‎دهد: "تا چه مدت؟ چه کسی این را می‎داند! و وقتی دوستش، مرگ،  خود را به او نزدیک می‎سازد، سپس باید او شاد در زیر آسمان، در مزرعه یا در جنگل انتظار او را بکشد، تا بمیرد، همانطور که او در زمان فرار زیسته بود.
من امشب حالم طوری بود که انگار مرگ در کنارم ایستاده است ــ جدی، مهربان و آرامبخش، اما مرگ از کنارم گذشت، بنابراین می‎خواهم عصایم را بردارم و به تعقیبش بروم، و من او را خواهم یافت."
پیرمرد از جا برمی‎خیزد، عصای پیاده‎رویش را برمی‎دارد و می‎گوید:
"اولی، از زندگی فرار کردن است" و یک خوبی خیرخواهانه در چشمانش می‎درخشد، "ــ مرگ را آرزو کردن و آن را جستجو کردن، دومی‎ست". و او عصا را بلند می‎کند و به سفر ادامه می‎دهد. و در زمان کوتاهی بیشه او را می‎بلعد.
من در انزوای عمیق جنگل تنها می‎مانم، و در اطرافم شب می‎شود.
در مقابلم یک درخت پوسیده قرار داشت. چوب فاسد آن شروع به درخشیدن می‎کند، و یک جهان کاملاً بی‎قرار و فعال از گیاهان، خزه‎ها و حشرات بر روی آن قابل مشاهده می‎گردد.
من در خودم فرو می‎روم. تصاویر روز مانند امواج به سرعت از کنارم می‎گذشتند، حباب‎هائی که آب پرتاب می‎کند و دوباره می‎بلعد؛ من آنها را بدون نگرانی می‎دیدم، بدون وحشت، اما همچنین بدون شادی.
من شروع به درک خلقت کردم، من دیدم که مرگ و زندگی بیشتر رفقای دوستانه همدیگرند تا دشمن، نه متضادی که یکدیگر را لغو می‎کند، بلکه خیلی بیشتر یکی از دیگری تغییر جاری هستی‎ست. من احساس می‎کردم از جهان جدا گشته‎ام، مرگ دیگر وحشت‎انگیز به نظرم نمی‎آمد، بله مرگ کمتر از زندگی برایم وحشتناک شده بود. و در واقع هرچه من بیشتر در درونم پائین می‎رفتم، به همان نسبت نیز همه چیز در اطرافم زنده و خوش صحبت می‎گشت و در روحم نفوذ می‎کرد.
درختان، بوته‎ها، ساقه‎ها جوانه‎ها، بله سنگ و زمین دست‎هایشان را به سویم دراز می‎کنند:
"تو می‎خواهی از ما فرار کنی، نادان؟ بیهوده است، تو قادر به این کار نیستی. تو مانند ما هستی و ما مانند توئیم. نبض تو فقط در ضربان نبض طبیعت می‎تپد. تو باید بروز کنی، رشد نمائی و مانند ما سپری گردی، زندگی کنی، بمیری و در مرگ زندگی تازه دهی، این سرنوشت توست فرزند خورشید، بر ضد آن مقاومت نکن، این هیچ کمکی به تو نمی‎کند."
یک غرش عمیق و باشکوه درون جنگل می‎وزد، بالای سرم شعله‎های جاودانه رفیع و آرام می‎گداختند.
و حال من طوری بود که انگار در مقابل الهه تاریکی، سکوت، خالق ابدی و بلعنده ایستاده‎ام و او با من شروع به صحبت می‎کند:
"تو می‎خواهی خود را بعنوان یک هستی در مقابل من قرار دهی، نادان غمگین! آیا موج روشن گشته از مهتاب به این خاطر که برای یک لحظه زنده‎تر نور می‎دهد به خود مغرور می‎گردد؟ یک موج مانند امواج دیگر است. همه از من می‎آیند و به سمت من بازمی‎گردند. در حلقه برادرانت صبورانه و متواضع فروتنی بیاموز. اگر عمرت طولانی‎تر از آن حشره یکروزه به چشمت می‎آید، اما زمان زندگی تو در من که در آن نه آغازیست و نه هیچ پایانی یک لحظه است.
پسر قابیل! تو باید زندگی کنی! تو باید بکشی، تو باید بکشی تا زنده بمانی، و بکشی وقتی نخواهی زندگی کنی، زیرا که فقط خودکشی می‎تواند تو را رها سازد.
بنابراین بیاموز که خود را به قوانین سفت و سختم تسلیم سازی. مقاومت به خرج نده و غارت کن، مانند تمام کودکانم دست به قتل بزن. درک کن که تو یک برده‎ای، یک حیوان که باید زیر یوغ برود؛ که تو نانت را باید در قبال عرق پیشانیت بخوری. بر این وحشت کودکانه از مرگ غلبه کن، بر این لرزی که به تو با دیدن من دست می‎دهد.
من مادر تو هستم، ابدی، بی‎نهایت و غیر قابل تغییر، همانطور که تو فانی و تغییرپذیر توسط فضا محاصره گشته‎ای و به زمان تسلیمی.
من حقیقت هستم، من زندگی هستم. من هیچ چیز از وحشت تو نمی‎دانم و مرگ یا زندگیت برایم بی‎تفاوت است. به این خاطر مرا بی‎رحم ننام، چونکه من تو را، آنچه را که تو برای ماهیت واقعی خویش می‎پنداری، زندگی‎ات را مانند دیگر برادرانت به دست پیشامد می‎سپرم. تو ــ مانند همه آنها، شماها از من می‎آئید و به سوی من بازمی‎گردید، زودتر یا دیرتر.
چرا باید من از آن جلوگیری کنم، یا شماها را در مقابل آن حفاظت کنم، یا بخاطر شماها سوگواری کنم. شماها من هستید و من شماها، این چیزی که شماها بخاطرش می‎لرزید، فقط سایه زودگذریست که من می‎اندازم. ماهیت واقعی شماها نمی‎تواند توسط مرگ از بین برود، همانطور که این ماهیت در هنگام به دنیا آمدن‎تان به وجود نیامده است.
به برادرانت نگاه کن که چگونه در پائیز به دور خود پیله می‎تنند، طوریکه انگار فقط نگرانند تخم‎هایشان را مطمئن به بستر ببرند، بدون نگرانی برای خود و همه آرام به مرگ می‎روند تا در بهار برای یک زندگی جدید بیدار شوند.
در قطرات آب نگاه کن، در درخشش آفتاب ظهر هر روز یک جهان نو پدید می‎آید و در سرخی شب می‎میرد.
آیا خودت هر روز پس از مردن کوتاهی به زندگی جدید برنمی‎خیزی و در برابر خواب آخر نمی‎لرزی!
من پائیز به پائیز ریختن برگ‎ها را، جنگ‎ها، طاعون‎ها، مرگ شمار زیادی از کودکانم را بیتفاوت تماشا می‎کنم، زیرا هر مرده‎ای در موجود جدیدی به زندگی ادامه می‎دهد، و به این ترتیب من در مرگ زنده هستم، در سپری گشتن ابدی و فناناپذیر.
مرا درک کن و تو دیگر از من وحشت نخواهی داشت، مرا دیگر متهم نخواهی ساخت، مرا، مادرت را.
تو از برابر زندگی به سمت من در دامانم که از آن برای عذابی کوتاه ظاهر شده‎ای خواهی گریخت. تو دوباره به بی‎نهایتی بازخواهی گشت که قبل از تو بوده و پس از تو نیز خواهد بود، در حالیکه زمان هستی تو را محدود می‎سازد و می‎بلعد."
او به من اینها را گفت.
سپس دوباره هیچ چیز بجز یک سکوت عمیق و غم‎انگیر در اطرافم نبود. طبیعت شفیقانه در خود فرو می‎رود و افکاری را که قادر نبود مرا از آنها رها سازد به من می‎سپرد.
من دیدم که چطور دروغ‎های مقدس کورمان ساخته‎اند، که چطور ما بجای اربابان میراث قابیل بودن برعکس برده‎های آن هستیم، میراثی که برای اهداف غیر شفاف خود به ما نیاز دارد، به کساینکه او این وحشت زندگی و تولید مثل کردن را تلقیح کرده تا به خدمات و بیگاری سخت‎شان، و بردگی ناامیدانه‎شان مطمئن باشد.
مرا برای رها ساختن و گریختن از او لرزشی غریب در برمی‎گیرد. من به زحمت از جا بلند می‎شوم و سعی می‎کنم برنده فضای آزاد شوم. افکار، بیم‎ و تردیدها سایه‎وار و بی‎صدا مانند خفاش‎ها در اطراف سرم وزوز می‎کردند. بنابراین من از دشتی که آنجا مسالمت‎آمیز در زیر نور نرم و شفاف آسمان شب و چراغ‎های بیشمارش قرار داشت شتابان می‎گذرم. در فاصله دور دهکده و نور خفیف مهربان پنجره خانه‎ام را می‎بینم. آرامشی عمیق بر من مستولی می‎گردد و در من ساکت و باشکوه، اشتیاقی مقدس برای شناخت و حقیقت شعله‎ور می‎گردد، و هنگامیکه من در مسیر کاملاً آشنای میان چمنزار و مزارع قدم گذاردم، در این لحظه ناگهان یک ستاره بزرگ در آسمان ایستاده بود، بزرگ و شفاف، و به نظرم چنین می‎آمد که انگار این ستاره از جلوی من می‎رود، همانطور که روزی از جلو سه پادشاه که نور جهان را می‎جستند می‎رفت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر