جسی.


هوا هنوز کاملاً تاریک بود که او از یک خواب دیدن ناخوشایند بیدار می‎گردد: چهار میمون زشت در اتاق نشیمن او کنار میز نشسته و مشغول ورق‎بازی بودند، و وقتی او می‎خواهد بیرون‎شان کند آنها با بی‎شرمی باسن‎هایشان را به او نشان می‎دهند: او قصد داشت با عصای پیاده‎روی‎اش آنها را بزند، اما عصا در دستش بدون وزن و آهسته در هوا حرکت می‎کرد، میمون‎ها اما از هم جدا می‎شوند و بزرگ‎ترین آنها از یک کمد بالا می‎رود، یک بطری لیکور را برمی‎دارد، آن را در هوا تاب می‎دهد، از آن می‎نوشد و در این حال فریاد می‎کشد: "زنده باد آنارشیسم!"
از آنجائیکه او دیگر نمی‎توانست بخوابد، چراغ الکتریکی را روشن می‎کند و چند کلمه بر روی یکی از لوح‎های کوچک استخوانی که بر روی میز کنار تختخوابش قرار داشتند می‎نوسید، به این نحو می‎توانست بدون مزاحمت حضور خدمتکار به او دستور بدهد؛ او لوح نوشته شده را درون شکاف کوچک دیوار سمت سر تختخوابش می‎اندازد. سپس نگاهی به ساعت می‎کند؛ با تعجب می‎بیند که ساعت یازده را نشان می‎دهد. همزمان درب اتاقش زده می‎شود: خدمتکار با سینی چای که بر رویش همچنین نامه‎ها قرار داشتند بی‎صدا داخل اتاق می‎شود. سپس او ناپدید می‎شود، اما دوباره به درب می‎زند و اطلاع می‎دهد:
"آقای فون کال."
"خواهش کنید داخل شوند!"
مهمان دارای قدی متوسط و باریک بود، صورتی دراز و رنگ‎پریده و چشمانی گود رفته داشت که در زیر ابروان بی‎رنگ قرار گرفته بودند؛ همچنین بازوان و دست‎هایش هم دراز بودند؛ او لباس بسیار شیکی بر تن داشت و چین‎های یک کراوات سیاه گردن باریکش را می‎پوشاند.
او شروع می‎کند: "صبح بخیر فلیکس Felix، حالت چطوره؟" و آنها تنبلانه از رویدادهایِ بی‎تفاوت جدیدِ میان آشنایان خود صحبت می‎کنند. آقای فون کال سیگاری روشن می‎کند؛ و وقتی می‎بیند که فلیکس نیمه ناخودآگاه نامه‎ای را برمی‎دارد و نگاهش به آگهی درگذشت دوخته می‎مانند می‎گوید: "آیا خبر داری؟ جسی فوت کرده است!"
"جسی؟"
فلیکس روی تختخواب می‎نشیند و می‎گوید: "چه وقت مرد؟ تو چطور از این خبر مطلع شدی؟"
"صبح امروز فِردی Ferdi این را به من گفت. جمعه هنوز زنده بود و اسب‎سواری کرد؛ در همان شب دچار تب می‎شود و سه روز بعد می‎میرد."
فلیکس می‎گوید: "این خیلی وحشتناک است!"
"فِردی امروز صبج زود بازگشت. من او را قبل از آمدن پیش تو ملاقات کردم ..."
"چطور دیده می‎شد؟"
"کمی رنگ‎پریده بخاطر سفر ..."
فلیکس کاغذ با کناره‎های سیاه را باز می‎کند و می‎گوید: "بله، البته؛ جسی خواهرش بود ... در سی و چهارمین سال زندگیش ...". او به وضوح برای کنترل کردن خود تلاش می‎کرد.
فلیکس هنوز آگهی فوت را در دست داشت؛ سر ظریفش رو به پائین خم بود و سیبیل قهوه‎ای نوک تیزی از لباس خواب ظریف دوخت روسی‎اش توجه را به خود جلب می‎کرد.
"آیا فردی چیز بیشتری به تو نگفت؟"
"چیز دیگری بجز آن‎هائی که برات گفتم تعریف نکرد."
هر دو سکوت می‎کنند. آقای فون کال می‎پرسد: "تو مدتی طولانی جسی را ندیدی؟"
"مدتی طولای. از زمانیکه از وین نقل مکان کرد دیگر او را ندیدم."
"عجب". کال به سمت قفسه کتاب‎ها در گوشه اتاق می‎رود و در حال سیگار کشیدن تیترهائی را که می‎شناخت می‎خواند و هر از گاهی نگاهی سریع به مرد بر روی تخت می‎انداخت.
فلیکس زنگ را به صدا می‎آورد، به خدمتکار که وارد اتاق شده بود می‎گوید: "پنجره را باز کنید!"، هوای مه‎آلود زمستان از خیابان به داخل اتاق هجوم می‎آورد. کال آهسته سرفه می‎کند.
"ماکس عزیز، از من عصبانی نشو، اما ...اجازه بده که من تنها باشم ..."
کال سرش را تکان می‎دهد. چشمان نیمه بسته‎اش با دقت به دوستش نگاه می‎کردند. سپس دست او را می‎فشرد و با گام‎های خواب‎آلود می‎رود. وقتی درب پشت سر او بسته می‎شود، فلیکس بر روی تخت دراز می‎کشد و به سقف اتاق خیره می‎شود. اما فوری عصبی راست می‎نشیند و زنگ را برای آمدن خدمتکار به صدا می‎آورد. "لطفاً، پنجره را ببند! می‎خواهم بلند شوم!"
با عجله لباس می‎پوشد و در حال سیگار کشیدن در اتاق بالا و پائین می‎رود. گام‎هایش مرتب تندتر و حالت چهره‎اش مرتب بحرانی‎تر می‎گشت. عاقبت در برابر آینه متوقف می‎شود و یک ذره گرد و خاک را از پارچه کت خاکستری رنگش دور می‎سازد. در آینه چشمش به یک قفسه تیره می‎افتد که مانند یک سایه دراز کنار دیوار ایستاده بود. او به دنبال یک کلید عتیقه می‎گردد، قفسه را می‎گشاید و یک صندوقچه قفل شده را که داخل آن نامه‎ها و عکس‎ها، شانه‎های کوچک، نوارها و طلسم‎های دیگر عشق قرار داشتند بر روی میز قرار می‎دهد. او مدتی طولانی نامه‎ها را می‎خواند و به تصاویر خیره می‎شود. سپس پشت میز تحریر می‎نشیند و شروع به نوشتن یک نامه می‎کند، مدتی طولانی می‎نویسد، اما هنگامیکه نامه را به پایان می‎رساند آن را در قطعات کوچک پاره می‎کند و در اجاق می‎اندازد. سپس زنگ را به صدا می‎آورد.
"می‎خواهم بیرون بروم."
خدمتکار دراتاق نشیمن با در دست داشتن پالتوی بلند، کلاه و عصا آماده ایستاده بود.
در آن سوی خیابان فلیکس دیوار یک پارک باستانی قرار داشت؛ درخت‎ها برگی نداشتند و فقط نوک لطیف‎شان شروع به شکوفه دادن کرده بود، اما مه مرطوبِ سرد زمین را ترک نمی‎کرد و آسمان خاکستری مانده بود.
او به زودی به خانه بازمی‎گردد، پالتو بر تن به اتاق می‎رود، کلاه و عصا را کنار خودش بر روی میز تحریر می‎گذارد، گوشی تلفن را برمی‎دارد و به دوستش تلفن می‎کند. "ماکس، مایلی با من صبحاه بخوری؟ آره! ساعت دو بعد از ظهر! آمدنت برای من خیلی مهمه!" و به خدمتکار که داخل شده بود می‎گوید: "آقای فون کال برای صبحانه می‎آیند."
او در اتاقش با سری تکیه داده شده، عصبی و متفکر می‎نشیند تا کال وارد می‎شود.
کال می‎گوید: "تو اجازه می‎دی ... قبلاً ..." و یک سیگار روشن می‎کند.
فلیکس شروع می‎کند: "من به مشاورت تو نیاز دارم ..."، اما دوباره سکوت می‎کند و از آنچیزی که هر دو انتظار داشتند صحبت نمی‎کند.
کال به کمکش می‎آید: "تو می‎خواستی از ... جسی صحبت کنی ..."
فلیکس به بالا نگاه می‎کند و ادامه می‎دهد: "آره ... برام سخت است، چون این چیزهای مقدسی را لمس می‎کند!"
"مقدس ...!" لب‎های رنگ‎پریده در چهره خسته کال حالتی بدبینانه به خود می‎گیرند.
"بله. مقدس و نامقدس اغلب نزدیک هم قرار دارند."
"که اینطور. در ضمن من فکر می‎کردم شماها، تو و جسی مدت‎های طولانی‎ست که از هم جدا شده‎اید."
"این کلمه درستی نیست. من از او جدا شدم ــ من یک پایان نشاندم. به دلایل فراوان. در آن زمان موقعیت مناسبی برای من به  وجود آمده بود و من اجازه نداشتم از آن بگذرم."
"می‎دونم ..."
"این یک ضرورت تلخ بود ... در ضمن به نظرم اینطور بهتر می‎آمد. من می‎خواستم خودم را رها سازم."
کال سرش را تنبلانه تکان می‎دهد و بعد از بیرون دادن دود سیگار می‎پرسد: "و جسی؟"
در این وقت خدمتکار داخل می‎شود و اطلاع می‎دهد که میز چیده شده است.
آنها به اتاق غذاخوری که کوچک و چهارگوش بود می‎روند؛ مبل‎ها جدید بودند و از چوب سیاه. بر روی کف اتاق یک پارچه آبی رنگ پهن شده بود که گام‎ها را ملایم می‎ساخت. از میان پرده‎های ضخیم سفید رنگ اندکی نور مات نفوذ کرده بود. خدمتکار لامپی را که به پائین آویزان بود روشن می‎کند و نور آن به میز روشنائی دلپذیری می‎بخشد.
آنها پشت میز می‎نشینند و شروع به خوردن می‎کنند؛ خدمتکار گیلاس‎هایشان را از شراب پر می‎سازد.
وقتی درب بسته می‎شود فلیکس شروع می‎کند: "این مرگ ..."، اما خدمتکار دوباره فوری بازمی‎گردد، و او ساکت می‎شود.
آنها ماهی می‎خورند و شراب سفید می‎نوشند. فلیکس مالیخولیائی آنجا نشسته بود؛ کال گهگاهی اظهار نظر کوتاهی می‎کرد، و ابتدا زمانی که آنها به دور یک میز کوچک که قهوه سیاه و بطری‎های لیکور رویش قرار داشتند در صندلی‎های پهن چرمی و گود می‎نشینند او دوباره شروع به صحبت می‎کند: "تو گفتی، وقتیکه باید با جسی ازدواج می‎کردی رابطه‎ات را با او قطع کردی ..."
"آره، به موقع، قبل از ازدواج، چون طور دیگر ممکن نبود ..."
"بله، و جسی دراین باره چه گفت؟"
"جسی فوق‎العاده بود. غرورش، حرکت‎هاش، برق عجیب چشمانش در وقت حرف زدن را هرگز فراموش نمی‎کنم. این چشم‎های فلزی همیشه عجیب‎ترین چیز در او بودند. من فکر می‎کنم که ما هر دو خوب رفتار کردیم."
کال یک ژست بی‎تابانه می‎گیرد.
"امروز فکر می‎کنم: او بر من توفق داشت. من به زندگی ادامه دادم، اما او مرد. او این عشق بزرگ را مهم می‎دانست، اما از آن یک خلاء بیرون کشید. برای او همه چیز تمام شده بود."
کال می‎گوید: "بله، ما همه از اینکه او را دیگر در اسب‎سواری‎ها ... در مجالس رقص  ... جسی را دیگر در وین نمی‎دیدیم تعجب می‎کردیم ...!"
"شاید هنوز شش ماه امید داشت؛ بعد او خود را منزوی ساخت. او واقعاً یک نقطه پایان بر زندگیش نشاند."
فلیکس سکوت می‎کند و شتاب‎زده یک گیلاس شراب می‎نوشد. در این حال رویای شب قبل به یادش می‎افتد. یک لحظه وسوسه تعریف کردن رویایش را احساس می‎کند، سپس تصویر را از خودش دور می‎سازد.
آقای فون کال می‎گوید: "و تو با جسی ازدواج نکردی."
فلیکس به دستش حرکتی می‎دهد و پاسخ می‎دهد: "حالا این کاملاً بی‎تفاوت است، زنان مختلفی وارد زندگی ما می‎شوند و یک نقش کاملاً مختلف در آن بازی می‎کنند. و اگر من با کیتی ازدواج می‎کردم ... اما جسی برای من تجربه تجربه‎ها، زن زن‎ها باقی مانده است. و این آنچیزیست که حالا مرا شکنجه می‎دهد. عشق ما به همدیگر به پایان نرسیده بود. گیلاس تا ته نوشیده نشده بود. باید گیلاس هنوز یک بار دیگر به لبانم می‎خورد، این برایم بطور مقدسی تعیین شده بود. و ــ تو امروز میائی، و به من می‎گوئی که جسی مرده است!". کال سکوت می‎کند؛ فلیکس به هیجان آمده ادامه می‎دهد. "من تا حال او را زنده می‎پنداشتم، در حال فکر کردن به من در فاصله دور. این در تمام این مدت یک رابطه سری بین ما بود، با اینکه ما برای هم نامه ننوشتیم و همدیگر را ندیدم. ماکس، تو این را نمی‎دانی، ــ تو شاید هرگز اینچنین دوست داشته نشده‎ای!"
آقای فون کال پاسخ می‎دهد: "احتمالاً نه" و دوباره یک سیگار روشن می‎کند.
"کال عزیز، تو متفاوت‎تر از من زندگی می‎کنی. تو این لذت عمیق را نمی‎شناسی. تو زنانی مانند جسی را نمی‎شناسی؛ چنین پاک و قوی و گداخته؛ ... او مانند یک اسب نجیب فوق‎العاده بود! آیا هرگز او را هنگام اسب‎سواری و یا رقصیدن دیده بودی؟"
کال سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید: "او دارای نژاد بود."
"و شوخ‎طبیعی‎اش! این روح لطیف!"
"آیا دارای روح بود؟"
"تو باید نامه‎هایش را بخوانی!"
"روح در یک زن یعنی چه؟"
فلیکس یک لحظه سکوت می‎کند، سپس می‎گوید: "من به تو چیزی نشان می‎دهم!"
او دوستش را به اتاق خواب هدایت می‎کند و صندوقچه را باز می‎کند: "این را نگاه کن!"
کال به عکس نگاه می‎کند و حرکتی به سرش می‎دهد. فلیکس اما خود را بر روی قفسه خم می‎کند، یک جعبه کوچک را از آن بیرون می‎کشد و درش را باز می‎کند: عکس، یک زن باریک اندام را تکیه داده به پشتی یک صندلی سلطنتی نشان می‎داد که چند گل رز زرد رنگ در یقه کاملاً باز لباس بلند سیاه ابریشمی‎اش قرار داشت.
کال می‎گوید: "بله، این عکس اوست، این خیلی خوب است."
فلیکس لرزان پاسخ می‎دهد: "نه، این هیچ چیز نیست"، جعبه یک محفظه دیگر هم داشت. "اینجا را نگاه کن! تو سر نگهداری ... تو ساکت می‎مانی ... آیا این به اندازه کافی به تو چیزی می‎گوید؟"
کال در حالیکه با چشم‎های ریز کرده مدتی طولانی عکس را تماشا می‎کند آهسته می‎گوید: "کنداولس!" هنگامیکه او عاقبت عکس را روی میز می‎گذارد و خود را برمی‎گرداند پیروزی را در چشم‎های عاشق می‎بیند و این باعث لبخند زدنش می‎گردد.
حالا وقتی فلیکس دوباره جعبه را قفل می‎کند بین آن دو یک تنش عجیب، یک تشویش و احساس گناهی پنهانی بود. یک سکوت طولانی برقرار می‎گردد.
عاقبت فلیکس در حالیکه به ساعت نگاه می‎کرد می‎گوید: "ساعت تقریباً پنج شده است. من باید پیش ویلفسکا بروم، زمانش رسیده است."
او لباسش را عوض می‎کند و با هم بیرون می‎روند. یک حالت مالیخولیائی خسته و یک شادی بر چهره و حرکات فلیکس نشسته بود. هنگامیکه او و کال از هم جدا می‎شوند، فلیکس ناراحت و عصبانی رفتن دوستش را نگاه می‎کند، سپس از پله‎ها بالا می‎رود و به آپارتمان داخل می‎شود. بانوی پیر مرد هیجان‎زده را با یک اعتراف می‎فریبد.
بانوی پیر می‎گوید: "شما کاملاً حق دارید: مرگ پایان نیست. فلیکس، شما می‎توانید با دوست دخترتان در ارتباط باقی بمانید، البته اگر فقط شما بخواهید. بندها لازم نیست پاره شوند."
هر دو به آتش درون شومینه نگاه می‎کنند؛ اتاق نور کمی داشت؛ از مقابل عنبر چینی در حال سوختن یک ابر کوچک لطیف با رایحه خوش به بالا صعود می‎کرد.
فلیکس گوش می‎داد. بانویِ سرزنده در حالیکه دست‎های لاغر بسیار سفیدش را به لباسش به پائین نوازش می‎کرد با جدیتی قانع کننده ادامه می‎دهد: "شما باید فقط با تمام نیرو روح او را بخواهید. شما باید دوست دختر فوت کرده خود را تصور کنید، تا اینکه تصویر او دربرابرتان قرار گیرد: این اما فقط تصویر او نخواهد بود ..."
فلیکس در برابر چشمانش یک عکس می‎بیند. او کلمه‎ای نمی‎گوید. دود کوچک ابر مانند در کنار کتری ناپدید می‎گردد.
"او ابتدا در رویاها می‎آید. شما همیشه خواب‎های سرزنده و جالب می‎بیند ..."
همزمان احساس ناخوشایند مبهمی فلیکس را در بر می‎گیرد، او دلیل آن را نمی‎دانست. خانم ویلفسکا آرام به صحبت ادامه می‎دهد: "وقتی او را مرده پندارید راحت‎تر با شما تماس می‎گیرد، طوریکه انگار جسی دستش را از جائی نامرئی به سمت شما دراز کرده است، و شما فقط احتیاج به گرفتن آن دارید ..."
فلیکس سرزنده می‎گوید: "بله، باید دفترهای خاطرات، شاید نامه‎ای یا کلماتی که برای من در نظر گرفته شده بودند از او وجود داشته باشد؛ و من اما نمی‎توانم از برادرش سؤال کنم. آیا این مأیوس کننده نیست؟ پس چطور باید از آن مطلع شوم؟"
زن زیبای مو سفید با چشمان درخشان می‎گوید: "توسط خود جسی! ما حالا یک مدیوم خارق‎العاده داریم، دوشیزه الگا، شما او را می‎شناسید ..."
اما فلیکس سرش را به علامت نفی تکان می‎دهد.
"شما نمی‎خواهید راز را فاش سازید. فلیکس، شما جوانمرد هستید. بنابراین شما باید در باره جسی تحقیق کنید. دوست دختر شما باید کسی را در اطراف خودش داشته بوده باشد، فردی مورد اطمینان. جستجو کنید: شما او را پیدا خواهید کرد. فلیکس، حرف من را باور کنید، شما حسدبرانگیزید: بعد از آنکه شما در زندگی چنین دوست داشته شده‎اید، متوفی برای شما یک یاور نامرئی و مقدس خواهد بود!"
کلمات مانند یک ملودی در گوشش نفوذ می‎کنند.
آنها هنوز مدتی طولانی از پاکی و از حالات روحی و از شرایط روابط مرموز دیگری صحبت کردند؛ عاقبت او سپاسگزارانه دست زن را می‎بوسد و با هیجانی عجیب و خوشحال به خانه بازمی‎گردد.
صبح روز بعد سوار بر اسب به پارک آبجوخوری می‎تازد. اما چمن‎های مه آلود و خیابان‎های مشجر بی‎برگ او را غمگین می‎ساختند، بیشتر از آنها اما خاطرات غمگینش می‎ساختند. جسی اسب‎ها را بسیار دوست داشت و از هر اسب‎سواری بسیار لذت می‎برد، لذتی چنان وحشی که او را دچار افکار سنگین و غمگینی می‎ساخت.
او ساعت‎ها در اتاقش به این سو و آن سو می‎رود. درخواست ملاقات کال را رد می‎کند. سپس با عجله چندین کارت می‎نویسد، و او ساعت چهار در قطار نشسته بود. سفر فقط پنج ساعت طول می‎کشید؛ و او سیگاربرگ‎هایش را داشت، کتاب برای خواندن و کوپه غذاخوری را. او مشغول خواندن کتابی می‎شود که خانم ویلفسکا به او داده بود.
او به یک شهر کوچک در منطقه‎ای که هرگز در آن نبود می‎رسد و به یک هتل کوچک مضحک می‎رود. او کاملاً تنها در سالن غذاخوری نشسته بود و کتاب می‎خواند، پیشخدمت‎ها با تعجب به او نگاه می‎کردند، او از قصری می‎پرسد که برای رفتن به آنجا به این شهر آمده بود. قصر در جنگل قرار داشت، در فاصله نه چندان دور از شهر؛ اما آنطور که به او گفتند قصر بسته بود؛ خانم بارونس به طور ناگهانی فوت کرده بود.
به نظر می‎رسید که مردم بارونس را خوب می‎شناسند. با زحمت مسلط بر خود آدرس گورستان را می‎پرسد. اما به او می‎گویند که در اینجا فقط مراسم کوچکی در قصر گرفته شد؛ بارون فردیناند جسد خواهرش را در مجارستان و در آرامگاه خانوادگی به گور سپرده است. این در آگهی فوت ذکر شده و او آن را کاملاً فراموش کرده بود.
غمگین، مأیوس و خشمگین نسبت به خودش به رختخواب می‎رود و بی‎قرار و بد می‎خوابد.
صبح روز بعد یک باران غم‎انگیز نم نم می‎بارید. با این وجود او از هتل خارج می‎شود و پیاده در خیابان‎های خیس به راه می‎افتد: او ساختمان خاکستری مایل به سفید نه چندان قدیمی را از ایستگاه قطار دیده بود؛ حالا ساختمان ساکت و ترسناک با پنجره‎های بسته و کرکره‎های پائین کشیده شده در پشت یک پرچین شیبدار سیاه قدیمی قرار داشت. او در اطراف پرچین راه می‎رود و گیاهان بد بوئی را می‎بیند که خود را پیچ داده بر روی دیوارهای خیس از میان پنجره‎های تاریک بالا می‎کشیدند. او هرگز چیز غمگین‎تری ندیده بود.
در پشت خانه یک اصطبل قرار داشت؛ اما هیچ صدائی، هیچ ضربه سم اسبی به گوش نمی‎آمد؛ ظاهراً آنجا خالی بود.
او پس از تردیدی طولانی زنگ قدیمی درب باغ را می‎کشد، یعد صدای گام‎هائی را می‎شنود. یک پیرمرد زوال یافته بیرون می‎آید، او را با چشم‎های تراخمی‎اش نگاه می‎کند و با ترشروئی می‎گوید که کسی در خانه نیست، مادام مرده است، خدمتکاران رفته‎اند، او نگهبان است، اما او نمی‎تواند اجازه ورود به کسی بدهد، او اصلاً کلیدها را ندارد، کلیدها پیش محضردار در شهر است.
فلیکس برمی‎گردد. هنگامیکه او در راه بود آسمان روشن می‎شود، و وقتی دوباره داخل شهر می‎گردد یک حالت بهاری روشن بر روی خیابان‎ها بود.
فلیکس مستقیماً پیش محضردار می‎رود و با اندک هیجان رخنه کرده در کلماتش به او می‎گوید که می‎خواهد قصر را اجاره کند.
محضردار، یک مرد کوچک اندام چاق، پاسخ می‎دهد که دراین باره هیچ مأموریتی به او داده نشده است و باید ابتدا از بارون سؤال کند.
سپس فلیکس اظهار تمایل می‎کند که حداقل خانه را ببیند، و می‎گوید که به او پیشنهاد آپارتمان‎های دیگری داده‎اند و او نمی‎تواند تا رسیدن جواب از وین صبر کند.
محضردار پس از مقداری فکر کردن اعلام می‎کند که با این کار موافق است و اوایل شب می‎تواند با او به آنجا برود، و انگار برای آرام ساختن خود اضافه می‎کند: "همه چیز ضد عفونی شده است."
فلیکس در خودش فرو می‎رود.
"بله، این یک بیماری وحشتناک و ناگوار بود، یک فروپاشی در سه روز."
فلیکس به پشت صندلی تکیه می‎دهد و می‎گوید که متوفی را تا اندازه‎ای می‎شناخته است، و می‎پرسد که چه بر سر آدم‎ها و وسائل جسی آمده است.
محضردار می‎گوید که خدمتکار مخصوص و بقیه خدمتکاران زن همه رفته‎اند، و تنها نوکر بارونس در شهر مانده است.
فلیکس غیراردای می‎پرسد: "فریتس؟"
"نه، فرانس."
فلیکس متوجه می‎شود که محضردار به دلیل خاصی با بی میلی به سؤالات او جواب می‎دهد و منتظر رفتن اوست. پس از آنکه آنها ساعت ملاقات شب را تعیین می‎کنند فلیکس می‎رود.
او مردم پر حرفی را در مهمانخانه خود می‎یابد و مطلع می‎شود که افراد اخراج شده مشکل به وجود آورده و از این بابت شکایت کرده‎اند که بارون خیلی کمتر از آنچه خانم بارونس به آنها قول داده بوده است پرداخت کرده؛ نوکر حتی می‎خواهد به دادگاه برود.
ابتدا برای فلیکس طوری بود که انگار نمی‎تواند از این چیزهای زشت و مبتذلی که تصویر متوفی و روحش را نابود می‎ساختند فرار کند، بعد به فکرش می‎رسد که این نوکر آزرده خاطر باید به احتمال زیاد بیشتر از دیگران اهل صحبت باشد، می‎پرسد و پس از جستجوی کوتاهی مهمانخانه کوچکی را که مرد در آن زندگی می‎کرد پیدا می‎کند. ــ
مهمانخانه‎چی به گارسون بور و رنگ‎پریده‎ای که با یک پیش‎بند کثیف در کنار در ظاهر شده بود می‎گوید: "فرانس، برای آقا یک آبجو ببر!"
فلیکس در حالیکه پوسترهای روی دیوارها را تماشا می‎کرد می‎پرسد: "شما همان فرانسی هستید که نزد بارونس خدمت می‎کرد؟"
گارسون می‎گوید: "نه، شما حتماً منظورتان آقای آیشینگر است: او دارد می‎آید!"
یک مرد خوش تیپ با سیبیلی نظامی در برابر فلیکس ایستاده بود. چشم‎های تیز آبی‎اش پرسش‎گر را تفتیش می‎کردند. جریان به نحوی برای فلیکس نامطبوع بود. اما حق با او بود: مرد با صراحت صحبت می‎کرد: او چهار سال برای متوفی خدمت کرده، و بارونس به او قول یک بازنشستگی و یک سرمایه داده بوده، برای اینکه او بتواند با آن، همانطور که آرزوی او بود، یک مدرسه کوچک اسب‎سواری در شهر تأسیس کند، و بارون فردیناند نمی‎خواهد حرف او را قبول کند؛ اما او می‎تواند آن را قسم بخورد.
فلیکس به شکایت او گوش می‎سپارد و به او حق می‎دهد، سپس شروع می‎کند با احتیاط به پرسش از اینکه متوفی چطور زندگی می‎کرده، و آیا پذیرای مهمان می‎گشته ...
اما مرد کاملاً مشغول به خود بود. او می‎گوید: "بارونس هر روز اسب‎سواری می‎کرد. اوه، او خیلی خوب اسب‎سواری می‎کرد، و چون من هم خوب اسب‎سواری می‎کنم بنابراین بارونس همیشه مرا به همراه خود می‎برد. من بعضی از چیزها را به او نشان می‎دادم."
فلیکس در تعریف‎های مرد جسی را به یاد می‎آورد.
"دیگر چه کار می‎کرد؟ کتاب می‎خواند؟ بله، کتاب می‎خواند! نامه می‎نوشت و نامه برایش فرستاده می‎شد. اما مهمان به ندرت می‎پذیرفت."
"آیا خیلی غمگین بود؟"
"نه، نه، اصلاً. و با همه مردم دوستانه رفتار می‎کرد. بارونس به اندازه زیبائیش مهربان بود."
شیفتگی خدمتکار به اربابش برای فلیکس ناخوشایند می‎شود. اما همیشه اینطور بود. کسی که به جسی نزدیک می‎گشت ... مرد اشگ در چشم داشت. فلیکس متأثر می‎شود.
مرد می‎گوید: "بارونس به من کتاب برای خواندن داد تا من آموزش ببینم، او خیلی به من علاقه نشان می‎داد، و حالا بارون نمی‎خواهند حرف مرا باور کنند ...!"
او دوباره شروع می‎کند به صحبت در باره ادعاهایش، و برای توجیه کامل آنها به سمت فلیکس خم شده با صدای آرام می‎گوید: "من ... بله، چطور باید منظورم را برسانم؟ من این افتخار را داشتم ... آقا به تمام چیزهای خانم بارونس علاقه نشان می‎دهند ... اگر بخواهم واضح صحبت کنم ... آقا شما من را لو نخواهید داد ... من این افتخار را داشتم که مورد علاقه بارونس واقع شوم ... به عنوان یک مرد ..."
یک خنده شاد به چشمان مرد می‎افتد؛ و نمی‎بیند که فلیکس او را ابتدا حیرت‎زده و سپس شوکه گشته نگاه می‎کند.
"... این اتفاق اغلب افتاده که آدم مورد علاقه اربابان خود قرار می‎گیرد ... اما هیچ بانوئی مانند بارونس نبود ... هیچ بانوئی! آدم نمی‎تواند هرگز او را فراموش کند!"
و وقتی او چهره سفید شده فلیکس را قبل از آغاز خشمی نامحسوس می‎بیند لبخندِ خاطرات شاد از چشمانش محو می‎گردد. و حالا فلیکس از جا می‎جهد و شروع می‎کند با عصایش به زدن مرد: "چطور جرئت می‎کنید ..." اما مرد با اطمینان ضربات را دفع می‎کند و با تمسخر و وقیحانه می‎پرسد: "حضرت آقا یک رقیبند؟ ما همه در برابر زنان برابریم!"
آن دو چند ثانیه در چشمان همدیگر نگاه می‎کنند، سپس فلیکس بر خود مسلط می‎شود و می‎رود.
قطار فلیکس ساعت یازده شب در زیر باران شدید به وین می‎رسد. او کاملاً خسته، یخزده و درمانده به خانه‎اش می‎رود؛ او تلگراف نزده بود و اتاقش را گرم نساخته بودند. در اتاق نشیمن هنوز بطری شراب قرار داشت؛ او به سرعت چند گیلاس می‎نوشد. سپس به چهره رنگ‎پریده‎اش در آینه نگاه می‎کند. در پشت سر او میمون‎ها در حال پوزخند زدن چمباته روی صندلی‎ها ظاهر می‎شوند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر