پیشگو.

در اتاقِ بیضی شکلِ با پرده‎های سبز رنگ ساکت شده بود. پروانه‎های کوچک در اطراف لامپ پرواز می‎کردند و با حرکات کوچکِ تندی رو به پائین بر روی رومیزی سقوط می‎کردند؛ دختر جوان به برادرش که تلاش می‎کرد میز را از وجودشان پاک کند می‎گوید: "نه، حیوان‎های بیچاره را راحت بگذار!"
مردِ نشسته میان آن دوْ شگفت‎زده به دختر نگاه می‎کند. مرد دیگر جوان نبود، موی کوتاه فرفری‎اش اندکی خاکستری دیده می‌گشت؛ احساس فریبنده‎ای بر او چیره شده بود، او باید قبلاً آنچه را می‎دید و می‎شنید و آنچه که او را احاطه کرده بودْ یک بار تجربه کرده باشد؛ و او آن را بیان می‎کند. حاضرین همه به تجربه کردن توهم مشابهی اعتراف می‎کنند، اما او سرش را تکان می‎دهد و در حالیکه به اطراف و به افراد نشسته به دور میزْ یکی پس از دیگری با مهربانی نگاه می‎کرد می‎گوید: "من واقعاً فکر می‎کنم که چنین است، من می‎توانم برای شما یک داستان تعریف کنم ..."
با این حال او دیگر صحبت نمی‎کند و به فکر فرو می‎رود. پسر و دختر به همدیگر نگاهی می‎اندازند و جام مهمان را پر می‎کنند؛ آنها می‎دانستند که او سپس خوش‎صحبت‎تر می‎شود، و مادر هم می‎خواست داستان را بشنود. او اما با لبخندی بر لب به دختر جوان یک نگاه خاصِ محبت‎آمیز می‎اندازد که دختر را که فقط چند بار او را دیده بود تقریباً دستپاچه می‎ساخت و همزمان سر حال می‎آورد؛ سپس مرد می‎گوید:
"شغل من ایجاب می‎کند که اغلب محل کارم را عوض کنم تا در محل جدیدی همان کار را انجام دهم؛ و به این ترتیب به آنجائی رفته بودم که خانه قرار داشت، و چیزهائی رخ دادند که من امروز چنین واضح به یاد می‎آورم. این مطمئناً تصادفی است ... فقط به من اجازه دهید که تعریف کنم. من آنجا در جنگل گردش می‎کردم و یک مرد بلند قامت و لاغر را می‎بینم که جلوی من در همان مسیر می‎رفت. او دائماً خم می‎گشت و بر روی زمین کاری انجام می‎داد؛ و چون بطور قابل توجه‎ای بزرگ بودْ بنابراین این کار عجیب‎تر دیده می‎گشت. من کمی سریع‎تر می‎روم و به زودی متوجه می‎شوم که تعداد زیادی حلزون‎های کوچکْ پس از باران بر روی زمین مرطوب می‎خزند. او آنها را با احتیاط برمی‎داشت و در بوته‎ها قرار می‎داد، ظاهراً برای آنکه به آنها صدمه‎ای نرسد. من دیرتر متوجه شدم که او مورچه‎ها را هم لگد نمی‎کند، و دیدم که از پروانه‎های اطراف لامپ محافظت می‎کند.
چند روز بعد در مهمانخانه‎ام نشسته و مشغول نهار خوردن بودم که همان مرد داخل می‎شود. مدل لباسش قدیمی بود. یقه آهاردار بخاطر دراز بودن گردنش بسیار بالا ایستاده و کراوات تیرۀ پهناوری به دورش بسته شده بود؛ پالتوی خاکستری رنگ در ناحیۀ کمر تنگ‌تر دوخته شده بود و شلوار تنگی به پا داشت. چهره‌اش توسط موی سیاه زیبای آویزان در کنار شقیقه قاب شده بود و ریش کوتاهِ گونهْ تأثیر از مد افتادگی را افزایش می‎داد.
او با تعظیم کوتاهی سلام می‎دهد و در محل خود می‎نشیند و ابتدا با دقت شروع به پاک کردن کارد و چنگالش با یک پارچه ابریشمی می‌کند. سپس تقریباً بدون آنکه به جائی نگاه کند شروع به خوردن می‎کند و دوباره می‎رود.
در این هنگام من نام او را می‎شنوم، زیرا رفقایم، مهندس راه‎آهن و برخی دیگر از آقایان از شهرْ از اینکه مشاور دورنیوس درمهمانخانه غذا خورده است تعجب می‎کردند.
در میان شنوندگان یک جنبش خاص به وجود می‎آید. بچه‎ها به مادر ملتمسانه نگاه می‎کردند. راوی توقف می‎کند و می‎پرسد که آیا این نام برایشان آشنا است.
مرد جوان پاسخ می‎دهد: "خیلی کم، و لطفاً ادامه دهید!"
"به من گفته شد که او یک انسان ساکت و کم حرف است و تیتر یک شغل دولتی را که دیگر مشغول به آن نیست حفظ کرده است و در پیش مادرش زندگی می‎کند.
یک شب از کنار خانه‎ای که به من گفته شده بود خانۀ او است عبور می‎کردم؛ خانه بالاتر از خیابان قرار داشت؛ یک شیب پوشیده از چمن تا پرچینِ باغ بالا می‎رفت، در پشت آنْ خانۀ سفید رنگ کم ارتفاعی با پنجره‎های چوبی سبز رنگ قرار داشت؛ آدم از پائین فقط می‎توانست بام خانه را ببیند. من در حال رفتن از سمت دیگر خیابان یک تابش نور را رویت می‎کنم؛ پس از نزدیک شدن به آن صدای نواختن زیبای ویولن را می‎شنوم. من توقف می‎کنم و سپس تقریباً بی‎اراده مسیر کوتاه و باریک شیب پوشیده از چمن را که به سمت درِ کوچکی در حصار منتهی می‎گشت بالا می‎روم: من در کنار این درِ کوچک کاملاً ساکت می‎ایستم و استراق سمع می‎کنم. پنجره باز و پرده کشیده شده بود، طوریکه من فقط نور کمی می‎دیدم، اما صدای ساز را می‎توانستم کاملاً خوشایند بشنوم.
صدای ویولون روحم را ریوده بود، من نمی‎دانستم کجا هستم: من خود را در اتاق کوچک داخل خانۀ کوچک احساس می‎کردم؛ من شعلۀ نرم داخل شومینه را می‎دیدم؛ تصویر زن‎ها، خاطرات صعود می‎کردند؛ من در حال استراق سمع و رؤیا دیدن ایستاده بودم و نمی‎دانستم زمان بی سر و صدا به کجا رفته بود.
ناگهان نواختن قطع می‎شود و من دوباره سایۀ تاریکِ چمن سبز رنگ را که احاطه‎ام کرده بود، حصار و مسیر شنی و در فاصلۀ دورْ نورِ ماتِ رودخانه را می‎دیدم. اما حالا یک سایه به روی پرده می‎افتد؛ پرده به کنار کشیده می‎شود و یک صدا می‎گوید: <آنجا چه کسی است؟>
نوازنده نمی‎توانست من را دیده و یا شنیده باشد، ــ و با وجود این باید توسط سر و صدای اندکی که خود من متوجه آن نشده بودم مزاحمش شده باشم. من عذرخواهی می‎کنم و می‌گویم موسیقی من را شکست داد و به استراق سمع کردن واداشت.
مرد از کنار پنجره پاسخ می‎دهد: <خواهش می‎کنم داخل شوید، اگر می‎خواهید گوش کنید، در قفل نیست.>
دعوت چنان ساده و مهربانانه گفته شده بود که من مقاومت نکردم. درِ خانه باز بود، و از یک راهرو کوچکِ تقریباً خالی به اتاقی شبیه به اتاقی که چند لحظۀ قبل در رؤیا دیده بودم می‌رسم: ساکت، با شعلۀ کوچک در شومینه با وجود شب بهاری، با کاغذ دیواری گلدار و پرده‎های روشن، با کمدهای قدیمی و تصاویر، و در اتاق انسانی باریک و بلند در لباس خانه و با کفشی نرم در مقابل میز با ویولنش ایستاده بود.
او می‎گوید: <من کاملاً تنها هستم> و با چشمان بزرگ عجیبش من را نگاه می‎کند. <آیا شما نوازنده‎اید؟ ... بله!>
من می‎گویم: <من اندکی ویولن‎سل می‎نوازم. اما اجازه دهید خواهش کنم مزاحمتم را فراموش کنید و بگذارید به شنیدن ادامه دهم.>
او به نواختن ادامه می‎دهد. من در مقابل او نشسته بودم؛ ما در طول استراحت در بارۀ آنچه نواخته شده بود صحبت می‎کردیم. او پس از مدتی نواختنْ ویولن را کنار می‎گذارد؛ یک خدمتکار می‎آید و بر روی میز کوچک غذاهای سرد و شراب و دو شمع روشن قرا می‎دهد. ما تقریباً فقط در بارۀ موسیقی صحبت می‎کردیم، سپس او می‎گوید: <حالا باید بروم و مادر و خواهرم را از ایستگاه قطار به خانه بیاورم.>
من این کلمات را به عنوان درخواستِ ترک کردن خانه درک می‎کنم و می‌روم. اما خود به خود اتفاق می‎افتد که ما دوباره همدیگر را می‎بینیم؛ و او در گفتگوهائی که ما انجام می‎دادیم مانند انسانی که می‎توانست کاملاً خاک و حیوانات را درک کند چیزهای عجیبی از طبیعت و منطقه، حتی از ابرها و آب و هوا و گیاهان تعریف می‌کرد. اما بیشتر از هر چیز در بارۀ موسیقی صحبت می‎کردیم. من خودم می‎خواستم موسیقیدان بشوم، و گرچه من به استعدادم به اندازه کافی باور نداشتم که حرفه‎ام را بر روی آن بنا کنمْ اما عاشق پُر شور موسیقی باقی ماندم. من این را برایش تعریف کردم، و او یک روز از من درخواست می‎کند با او بنوازم، و ما یک سه‎نوازی اجرا می‎کنیم که خواهرش با پیانو ما را همراهی کرد. من در نواختن با آن دو قابل مقایسه نبودم، مخصوصاً با مشاور، اما در هر صورت ما بد ننواختیم و این حداقل برای من یک لذت غیرقابل وصف بود.
من شبِ قبل از اجرای سه نفره با خانم‎ها آشنا شده بودم؛ با مادر که یک بانوی رنگ‎پریده با موی سفید بود و با خواهرِ مشاور که کلیر دورنیوس نام داشت.
کلیر دختری نبود که آدم بتواند او را زیبا نامید؛ اما لطیف و باریک بود و چیزی دوستداشتنی در وجودش بود؛ و او بی‎نهایت پاک و خوب دیده می‎گشت ... من می‎خواهم فوری بگویم که عاشق او شدم، بدون آنکه بدانم نزدیکی او، صدایش، کلمات خوب و کمی خجالتیش شیرین بودند.
هنوز امروز هم تصویر دخترِ باریک اندام و لباس سفید با نوارِ قرمز یا سبزی که مانند کمربندی به دور کمرش می‎بست مرا تعقیب می‎کند. آن زمان این تصویر من را در کار روزانه همراهی می‎کرد و مرا خوشحال و غمگین می‎ساخت. این زمانی بود که آدم بخاطر دلتنگی ثانیه‌ها را برای هر ملاقات می‎شمرد و هر دیدار دوباره‎ای را بی‎صبرانه انتظار می‎کشد.
در این روزها چیز شگفت‎انگیزی برایم اتفاق می‎افتد. من ظهر از میان شهر می‎آمدم و در مسیرم به دورنیوس برخورد می‎کنم؛ من به او می‎پیوندم و با او از میان خیابان گردآلودِ خلوتی به سمت ایستگاه قطار می‎رویم؛ این یک خیابان دراز و خسته‌کنندۀ شهر کوچک بود، و ما در تمام مسیر از سمتی از خیابان می‎رفتیم که خانه‎ها بنا شده بودند، در این وقت دورینوس ناگهان از پیاده‎رو و از کنار خانه‌ای که در حال ساخته شدن بود و ما باید از کنارش می‌گذشتیم به خیابان می‎رود و مرا هم با اجبارِ ملایمی به سمت دیگر خیابان می‎کشد. و من در وسط گفتگوئی که ما آن را قطع نکرده بودیم فکر می‎کردم که او بخاطر گرد و خاک یا افتادن ملاتِ ساختمانی بر روی کت و شلوارش ترسیده است، و می‎خواستم به او بگویم که در ساختمان اصلاً کار نمی‎شود و هیچکس بر روی داربست نمی‎باشد، اما این را نگفتم، زیرا گفتگوی ما این فکر را بلافاصله دوباره به عقب رانده بود. تمام اینها یک دقیقه هم طول نکشید و ما به سمت دیگر خیابان رفته بودیم که ناگهان من صدای سنگین سقوط آوار را می‎شنوم و ریزش آجر و قطعات دیوار و گرد و غبار چرخانِ آهک را در اثر سقوطِ داربست می‎بینم. ما بدون شک می‌توانستیم در زیر آوار دفن شویم، و من مضطرب به مردی نگاه می‎کنم که یک چنین غریزۀ فوق‎العاده یا تصادف او و من را نجات داده بود. او آرام می‎گوید: <چه خوب که ما به این سمت آمدیم!>
من می‎گویم <گوش کنید، آیا از داربست متوجه چیزی شدید؟>
او در حال طفره رفتن پاسخ می‎دهد <من نمی‎دانم ... چنین به نظرم رسید ...> و به گفتگوی قبل ادامه می‎دهد.
من در مقابل ایستگاه راه‎آهن از او جدا می‎شوم و برمی‎گردم. او به من گفت که انتظار یک مهمان را می‎کشد، و سپس در حقیقت با یک مرد جوان خوش‎پوش از کنارم می‎گذرند.
تا آن زمان من در خانه او مهمان دیگری را ندیده بودم. و گرچه اغلب اتفاق می‎افتاد که وقتی موسیقی نواخته می‎گشتْ رهگذارن در کنار خیابان برای گوش دادن می‎ایستادند، اما هرگز دوباره پیش نیامد که مشاور درخواست کند یکی از آنها به خانه داخل شوند.
هنگامیکه من دو روزِ بعد پیش دورینوس می‎رومْ جوان غریبه را با یک کتاب در دستْ نشسته در اتاق می‎بینم؛ او بلند می‎شود و ما به هم سلام می‎دهیم. او بلند قامت بود، با حرکات نجیبانه؛ موی سیاه و چشمانی بسیار زیبا داشت؛ اما نگاهش برایم خوشایند نبود؛ من مایلم بگویم که چیزی ناپایدار و غیرواقعی در چشمانش قرار داشت.
معلوم می‌شود که او در مهمانخانه‎ای که من ساکن بودم اقامت دارد، اما من او را در مهمانخانه ندیده بودم، زیرا ما ساعت و عادات مختلف داشتیم. او دو تا سه هفته آنجا می‎ماند و من او را هر بار که پش دورنیوس می‎رفتم ملاقات می‎کردم.
در تمام این مدت، از زمانیکه من به خانه در رفت و آمد بودمْ هرگز از امور و روابط خانوادگی سخن به میان نیامده بود، طوریکه آنها خیلی بیشتر در بارۀ من می‎دانستند تا من در بارۀ آنها؛ فقط از تصاویر قدیمی اجدادِ بر روی دیوار گاهی صحبت شده بود و نه از زنده‎ها.
من در این روزها احساس می‎کردم که در خانه چیزی اتفاق می‎افتد. من همچنین باید بگویم این مرد جوان طوری بود که آدم نمی‎توانست او را به آسانی نادیده بگیرد و یا فراموش کند، اما همچنین او را به آسانی تحمل کند. او چیز تمسخرآمیزِ فکر شده‎ای در نوع صحبت کردنش داشت، گرچه او همیشه مؤدب بود و به نظر می‎رسید که فقط خودش یا هموطنانش را تمسخر می‎کند؛ او متولد انگلستان بود، اما خیلی خوب آلمانی صحبت می‎کرد و ادوارد لاین نام داشت. من نمی‎توانستم تشخیص دهم که او چه رابطۀ نزدیک یا دوری با دوستانم دارد، و پرسش در این خانه کمتر از جاهای دیگر معمول بود. مشاور همیشه با او آرام و به سردی صحبت می‎کرد، کلیر کم صحبت می‎کردْ طوریکه مرد جوان همیشه مشغول حرف زدن بود، و سخنان شوخ و تعریف‎هایش گفتگو را در حرکت نگه می‎داشت. او هندوستان را دیده بود و با ملامت از حاکمیتِ هموطنانش بر بومیان صحبت می‎کرد؛ او یک بار گفت دلش می‎خواست در آنجا یک قیام بی‎رحمانه‎تر به راه می‎انداخت و بخصوص تمام زنان انگلیسی را نابود می‎ساخت. حرف‎های جدی‎اش همیشه به مسخره کردن تبدیل می‎گشت. گاهی من متوجه می‎شدم که مشاور با مخالفت و تعلیمی با او صحبت می‎کرد، چیزی که ادوارد لاین همیشه مؤدبانه می‎پذیرفت.
اما من احساس می‎کردم که چیزی در جریان است؛ و این نباید ناگفته بماند که من به او که همیشه وقت داشت و تمام روز را در خانه می‎گذراند یک حسادتِ مخصوص احساس می‌کردم، در حالیکه من فقط شب‎ها به آنجا می‎آمدم؛ و خیلی بیشتر به این خاطر که دختر توسط هیچ چیز به من متصل نبود. این مهمانِ تازه من را به شدتِ احساسم به کلیر آگاه می‎ساخت.
هنگامیکه شبِ در نظر گرفته شده برای سه‌نوازی فرا می‌رسدْ او مؤدبانه برای دوشیزه دورنیوس نُت‎ها را ورق می‎زد. موسیقی یک پیوند بین ما به نظر می‎رسید که  او در آن شریک نبود؛ اما بعداً وقتی ما در بارۀ قطعه‎ای که نواخته بودیم صحبت می‎کردیمْ او پشت پیانو می‎نشیند و شروع به نواختن می‎کند؛ و در این لحظه من می‎دانستم که در این کار هم از بقیه هیچ کم ندارد.
گاهی پیش می‎آمد که من و او با هم به مهمانخانه می‎رفتیم، اغلب در سکوت و گاهی در حال گفتگو در باره چیزهای غیر مهم. و در یکی از این شب‎ها چون نمی‎توانست بخوابد از من خواهش می‎کند با او همصحبت شوم. او می‎گذارد شرابی عالی برایمان بیاورند. من تصور می‎کردم که او قصد دارد ــ من نمی‎خواهم در باره او بی‎عدالتی کنم ــ افکارم در بارۀ خانه دورنیوس را بداند، بنابراین من از خودم محافظت می‎کردم؛ او خودش از آدولف دورنیوس خیلی ستایش می‎کرد؛ من در آن زمان این را متوجه شدم و دیرتر اما دلیل زیادی داشتم که طور دیگر فکر کنم.
من روز بعد به آنجا می‎روم و بدون آنکه داخل خانه شوم و یا آمدن خود را خبر دهم در باغ می‎مانم تا لولۀ آبی را که طبق دستورم کار گذاشته شده بود بررسی کنم. من در این هنگام می‌بینم که ادوارد با علائم خشمی سرکش در چهره از خانه خارج می‌شود و با زدن لگد خشمناکی یک بوته گل رز زیبا را می‌اندازد و لگدکوب می‎کند؛ خشم او و لگدکوب کردن گل‎های لطیف در این خانۀ ساکت و باغ قدیمیْ وحشتناک‎تر و وحشیانه‎تر دیده می‎گشت. او چند لحظۀ بعد من را می‎بیند و به سمتم می‎آید و طوریکه انگار من چیزی ندیده‎ام و او هیچ کاری انجام نداده است با یک لبخند مصنوعی سلام می‎دهد.
چند روز بعد پس از بازگشت از کار به مهمانخانهْ او را با همان چهره‎ای که در حال لگد زدن به بوتۀ گل رز دیده بودم آمادۀ سفر می‎بینم. به اسب‎ها دهنه زده می‎گشت و خدمتکاران اسباب او را بار می‎کردند. او با خونسردی دستورالعمل می‎داد؛ او من را می‎بیند و سریع به سمتم می‎آید تا تقریباً متواضعانه از من خداحافظی کند؛ او امیدوار بود که من را دوباره ببیند. من خروج درشکه از دروازه و راندن بر روی جاده را با یک احساس عجیب و غریب می‎دیدم، من از رفتن او هم احساس راحتی می‌کردم و هم احساس اندوهی سنگین و غیرقابل درک.
من بعد مستقیم پیش دورنیوس می‎روم، اما فقط مادر را در خانه می‎یابم که به من می‎گوید مشاور و کلیر به ایستگاه قطار رفته‎اند تا از دوست‎شان خداحافظی کنند. من در پیش خانم سالخورده نشسته باقی می‎مانم، برایش می‎نوازم و با او صحبت می‎کنم. او هم در واقع کم صحبت بود و غالباً به درون خود نگاه می‎کرد. در این شب اما آشکارا هیجانزده بود، بدون آنکه من بتوانم تشخیص دهم که آیا این هیجان از شادی یا اندوه است؛ یک بار او آه سنگینی می‎کشد و وقتی من به او نگاه می‎کنم می‎گوید: <بچه‎ها، دوست عزیز، آه بچه‎ها!> وقتی من از او می‎پرسم او طفره می‎رود و پاسخ می‎دهد: <بچه‎ها همیشه برای یک مادر نگرانی می‎آورند.>
بچه‎ها ابتدا دیرتر وقتی من آماده رفتن بودم به خانه بازمی‎گردند، و کلیر بلافاصله به اتاقش می‎رود و دیگر ظاهر نمی‌شود.
هنگامیکه به مهمانخانه برمی‎گشتم دوباره اندوه سختی بر من مستولی می‎شود، گرچه من هیچ دلیلی برای آن نمی‎دانستم.
روز بعد یکشنبه بود و من برای صرف نهار دعوت شده بودم. ما در اتاق غذاخوری سفید رنگ با پرده‎های سبز نشسته بودیم؛ صحبت زیادی نشد و آنچه گفته می‎شد فقط صحبت‎های بیتفاوتی بودند، خیلی بیشتر به نظر می‎رسید که همه بیشتر از همیشه در خود غرق گشته‎اند، تا اینکه مشاور یک کلمه در بارۀ انسان‎ها بطور کلی می‎گوید، اما در واقع می‎خواست آن را به چیز ویژه‎ای که برایم ناشناخته بود ربط دهد؛ کلیر به هر حال آن را به خود می‎گیرد، زیرا قاشق نقره‎ای را از دست به روی میز می‎گذارد، ــ او با ظرافت زیادی غذا می‎خورد، برایم تماشای غذا خوردنش همیشه یک خوشحالی بود، ــ و برای پاسخ دادن چیزی از <زندگی بدون وحشت> می‎گوید، و مشاور پاسخ می‎دهد: <همچنین در مقابل وجدان؟>
کلیر می‎گوید: <هیچ چیز وجدانی وجود ندارد!>
مشاور می‌گوید: <که اینطور؟> و ساکت می‌شود. دختر در این وقت کاسه‎ها را حمل می‎کرد. مشاور بی‎حرکت نشسته و به خواهرش چشم دوخته بود. مدتی همه سکوت کرده بودند؛ کلیر با درهم کردن دست‎هایش بر روی سینهْ برای فرار از مقابلِ نگاه برادر گاهی صورتش را به سمت پنجره و گاهی به سمت دیوار می‎چرخاند؛ مادر نگران و ناآرام از یک فرزند به فرزند دیگر نگاه می‎کرد. من احساس عجیب و غریبی داشتم.
ناگهان کلیر در حالیکه دست‎هایش را مدافعانه در مقابل خود و بر علیه او تکان می‎داد فریاد می‎کشد: <چرا نگاه می‎کنی؟ نگاه نکن! تو نباید نگاه کنی!>
و او پاسخ می‎دهد: <من باید نگاه کنم!>
من هنوز کلیر را می‎بینم که می‎جهد و با دست‎های با هم در مجادله می‎گوید: <چی؟! ــ نه، من نمی‎خواهم هیچ چیز بدانم!> و سپس در حال گریستن از اتاق به بیرون هجوم می‎برد.
برای مدتی سکوت برقرار بود؛ دورنیوس دست‎هایش را بر روی هم قرار داده بود و آنها را به این سمت و آن سمت حرکت می‎داد، تا اینکه کلیر از اتاقِ کناری بلند صدا می‎زند: <آدولف!> و یک بار دیگر سخت‎تر: <آدولف!> و او بلند می‎شود و به دنبال صدا می‎رود.
دختر میوه و قهوه می‎آورد. خانم دورنیوس با من به دور میز باقی می‎ماند. او به من می‎گوید: <شما باید فرزندانم را ببخشید. تلخی‎ای از گذشته وجود دارد، و حالا دوباره! ...>
من به خوبی می‎دیدم که کلیر بخاطر وظیفۀ مهمان‎نوازی و بخاطر من پیش ما می‎نشیند، در حالیکه اشگ در چشمانش جمع شده بود و گوشه‎های دهانش می‎لرزیدند؛ من به این خاطر به بهانه‎ای برای رفتن بلند می‎شوم و کلیر مانع از رفتنم نمی‎شود.
من در روز بعد دوباره پیش آنها می‎روم و تنها کلیر را در آنجا می‎بینم. ما از میان باغ می‎رویم، و من با کمال تعجب بوته گل رزی که ادوارد لاین با لگد از ریشه جدا ساخته بود را در همان جائی که بود افتاده می‎بینم. کلیر به آن توجه‎ای نمی‎کند.
ما در حال گپ زدن داخل اتاقی که در آن پیانوئی قرار داشت می‎شویم و او پشت پیانو می‎نشیند. او با بازوی ظریفِ لخت، در حال نگاه کردن به بالا و با انگشت‎ها بر روی کلاویه‎ها نشسته بود، در اتاقی که در آن دیگر نور خورشید نبود؛ در باز مانده بود و رنگ سبز باغ مانند دیوار در برابرمان قرار داشت، آنچه را که او بر زبان نمی‎آورد در نواختن می‎نشاند. همدردی با اندوهی که بر روی خانه نشسته بود، رنج و زیبائی دختر که خود را بدون کلمات بر من می‎گشود و همچنین این شب تاریک دست به دست هم دادند و ... در این شب من به او گفتم که او را دوست دارم. این لحظه برای وجودِ هر دو ما نزدیکی‌ای سوزاننده بود. ابتدا هنگامیکه دستش را گرفتم من را درک می‎کند، و آن را انگار که در آتش قرار دارد کنار می‌کشد و مانند روز قبل آنها را در حال مجادله با هم بلند می‎کند و بلند می‎گوید: <آه خدای من! این هم بهش اضافه شد! این هم بهش اضافه شد! او نمی‎تواند این را ببیند!>
او مشوش من را نگاه می‎کند، و طوریکه انگار باید تمام چیزهای ممکن را در ذهنش درک کند و متحد سازد یک لحظه می‎ماند، بعد خیلی مؤدبانهْ اما مانند کسی که باید مؤدب باشد به من دست می‎دهد و با عجله می‎رود.
من تنها در اتاق می‎مانم و به بیرون نگاه می‌کنم؛ من سعی می‎کردم بر خودم مسلط شوم و به این خاطر که چرا سکوت نکرده بودم لبم را به دندان می‎گیرم؛ من بطرز دردناکی متأسف بودم ــ این را از من باور کنید ــ که چرا این موجود بیچاره را بیشتر ناراحت ساخته‎ام. در این وقت صدای آرامی می‎شنوم و به اطراف نگاه می‎کنم: هیبتِ بلند آدولف دورنیوس در اتاق ایستاده بود. من باز شدن در را نشنیده بودم: او هرگز اینطور زیبا  و اینطور ترسناک مانند حالا بی‎حرکت در نور تاریکِ غروب، با چهرۀ رنگ‎پریده‎اش، با لب‎های نازک به هم فشرده، مانند شبحی از یک زمان گذشته به نظرم نرسیده بود.
اما او دوستانه و غمگین صحبت می‎کند: <هنوز از پیش ما نروید. اگر خدا می‎خواست می‌توانستید با ابراز علاقه خود در پیش کلیر موفقیت داشته باشید. او سه روز پیش با لاین نامزد شد، البته بر خلاف میل من و این را کلیر می‎داند. در خانوادۀ ما بخاطر روابطِ ناخوشایند بدبختی و رنج وجود داشته است. و من می‎دانم که همچنین این نامزدی برای کلیر باید رنج به بار آورد و برای ما همراه او، من می‎توانم این را ببینم، ــ متأسفانه ببینم، زیرا این دیدن هیچ فایده‎ای برایم ندارد.>
گرچه استعداد ترسناکش برایم ثابت شده بود، اما این برایم غریبه، ناگوار و باورنکردنی بود. در حالیکه بسیاری از احساسات در من می‎جنگیدند پرسیدم: <شما چه می‎بینید؟>
<آنچه، سعادت و بدبختی می‎آورد، ارواحی که انسان‎ها را تعقیب می‎کنند.>
<... تعقیب می‎کنند؟>
<بله، اینها را من می‌توانم ببینم؛ البته اگر بخواهم نه همیشه، ــ اما گاهی مجبورم. و این مرد را شکلک‎ها و هیولاهای بسیار وحشتناکی تعقیب می‎کنند، عناصری که وجودش آنها را تولید یا به سمت خود جذب کرده و سرنوشت او گشته‌اند. و اگر کلیر با او ازدواج کند نمی‎تواند از دست آنها بگریزد. کلیر خودش به نحوی آن را احساس می‎کند، در غیر اینصورت دو سال نمی‎جنگید.>
او با وجود آنکه چهره‎اش تغییر کرده بود بسیار ساده و آرام صحبت می‎کرد. و تصورش را بکنید، در حالیکه او صحبت می‎کرد به نظرم می‎رسید که انگار من هم آن هیولاها را آن زمان وقتی ادوارد بوتۀ گل رز را لگدمال می‎کرد با چشمان غیر مادی دیده یا احساس کرده‎ام.
او هنوز می‎گوید: <شما را چیز زشت و ناپاکی تعقیب نمی‎کند. به این خاطر شما برایم فوری خوشایند بودید. من از شما خواهش می‌کنم دوباره پیش ما بیائید!>
من مشوش و هیجانزده می‎روم، اما این احساس به من فشار می‎آورد که توسط رفت و آمد به این خانه در یک جو مبهم وحشتناکِ روحی داخل شده‌ام که شروع به عادت دادنم کرده بود. هنگام بازگشت به مهمانخانه یک پرنده در کنارم پرواز می‎کرد که مرتب از بوته‎ها و از درختان فریاد می‎کشید و مرا عصبانی و ناراحت می‎ساخت. سکونت در مهمانخانه که در آن هر کسی زندگی می‌کرد برایم ناگوار بود.
شغلم مرا تا زمستان در آن منطقه نگاه داشت. من مانند قبل پیش دورنیوس می‎رفتم، گرچه کمتر، زیرا عبور از کنار خانه و اجتناب از ورود به خانه می‎توانست زجرآورتر و ناگوار باشد. کلیر دیگر وقتی من آنجا می‎رفتم مانند گذشته زیاد به باغ یا اتاق مهمانی نمی‎آمد، و در نوازندگیِ شبانۀ ما دیگر شرکت نمی‎کرد. من در بارۀ چیز عجیب و غریبی که در اتاقِ درون باغ به او گفته بودم دیگر صحبت نکردم. من در برابر آن مقاومت می‎کردم، و اما وقتی به خانۀ ساکتِ سفید می‎رفتم در یک جهان دیگری بودم؛ موسیقیِ لرزان، وقتی دورنیوس می‎نواخت، بخصوص وقتی او تنها در اتاق می‎نواخت، و من در یک اتاق دیگر و یا از باغ گوش می‎دادمْ مانند آن شبِ اول برایم شروع به داشتن چیزی شبح مانند می‎کرد، و در اطراف زنِ رنگ‎پریدۀ سالخورده ــ آنطور که من باید آن را بنامم ــ، یک لایه هوایِ بیگانۀ عجیب قرار داشت. فقط کلیر مانند همیشه دوستداشتنی و طبیعی به نظرم می‎رسید.
کلیر در این روز یک لباس مانند لباس‎های تصاویر روی دیوار پوشیده بود: لباس سفید ـ‌‌ صورتی رنگ، با ریسمانی در زیر پستان که مانند کمربند بسته شده بود، با آستین‎های بسیار کوتاه چیندار و بازوان لخت، و من هنوز صدای کمی عمیقش را می‎شنوم. چیزی مستقیم و قابل اعتماد از این صدا و گاهی یک اشتیاق پنهانی به گوش می‌رسید. بنا به سخنان برادرْ امیدِ آرامی در من زندگی می‎کرد، و در عین حال احساس می‎کردم کلیر به آن دسته از مردمی تعلق دارد که احساسات‎شان عمیق‎تر از آن است که راحت آنها را عوض کنند.
در ماه سپتامبر در کوه‎ها برف فراوانی باریده بود، سپس باران‎های سنگین می‎بارد و در نهایت هوای بسیار گرم می‎آید. همه جا آب‎ها طغیان کرده بودند؛ در پیش ما هم رودخانه به جوش می‎آید و چمنزارها را می‎پوشاند و بوته‎ها مانند جزایر از درون آب دیده می‎گشتند. آدم می‌توانست از پنجره‎های خانه دورنیوس چرخش و رفتن آب رودخانه را در فاصله نه چندان دور ببیند؛ شاخه‎ها و بته‎ها، الوار، بقایای حصار و پله‎های چوبی مدام در حال چرخش بر روی امواج طوفانیِ خاکستری رنگ رودخانه سریع می‎گذشتند. یک قسمت زیاد از کار ما نابود شده بود؛ اقدامات ایمنی با عجله صورت می‎گیرند؛ من شب و روز کار داشتم. وقتی من می‎توانستم تا حد مرگ خسته به خانه بروم، از نزدیک‎ترین راهْ از کنار یک خانۀ قدیمیِ کنار آب و از یک راهرو چوبی عبور می‌کردمْ که اما حالا کاملاً نزدیک سطح سیل قرار داشت، این راهرو چوبی با یک مسیرِ پُر شیب به خیابان متصل می‎گشت و به ما در صرفه‎جوئی کردن از رفتن یک بیراهۀ طولانی کمک می‎کرد. یک فانوس آنجا آویزان قرار داشت، اما در این شب باد آن را خاموش کرده بود.
در حالیکه من در تاریکیْ با دست کشیدن به پرچینِ کنارِ راهرو چوبیْ کورمال جاده را جستجو می‎کردم، کاملاً نزدیک من و پائین پاهایم آب به شدت به بالا می‎جهید و می‎غرید، در این وقت ناگهان یک نوع اضطراب یا یک چنین احساسی که نمی‎توانم آن را توضیح دهم بر من مستولی می‎شود: من باید برمی‎گشتم. من فاصله زیادی را برمی‎گردم، تا اینکه با یکی از نگهبانانِ خودمان مواجه می‎شوم و ما با یک مشعل به محل می‎رویم: آخرین قسمت راه باریک چوبی را سیل برده بود، و ادامه رفتنم از آن مسیر می‎توانست باعث مرگم شود.
من هیجانزده به مهمانخانه می‎روم و قبل از آنکه چراغ را روشن کنم مدتی در اتاق تاریکم می‎مانم. سپس پنجره را باز می‎کنم. بلافاصله می‎شنوم که از پائین نام من را صدا می‎زنند؛ من از پنجره خودم را به جلو خم می‎سازم: یک سایۀ دراز پائین ایستاده بود.
من رو به پائین فریاد می‎زنم: <دورنیوس؟>
<بله! ــ شما امشب دیگر بیرون نمی‎روید؟>
<نه! چرا؟>
<خوب بنابراین شب بخیر! من بخاطر شما نگران بودم!>
او خطر را دیده و آمده بود! وقتی من روز بعد برایش حادثه را تعریف می‎کنم، او متعجب نبود و چیز زیادی نگفت؛ از سوی دیگر متوجه می‎شوم که کلیر بسیار هیجان‎زده بود.
سپس به زودی هوای بد و یخبندان شروع می‎شود. در آغاز ماه نوامبر کارها متوقف می‎شوند و من برای کار دیگری احضار می‎شوم.
هنگامیکه من برای شامِ خداحافظی پیش آنها رفته بودمْ در اتاق سفید با پرده‎های سبزْ شمع‎های روشن و گل‎های فراوانی بر روی میز قرار داشتند. آدولف دورنیوس و من یک موسیقی باشکوهِ قدیمی را نواختیم. گفتگو در دور میز اغلب کوتاه اما پر از صمیمیت بود.
دورنیوس جامش را بلند می‎کند و به سلامتی من می‎نوشد و می‎گوید: <خداحافظ و به امید دیدار همیشگی! چیزی در ما جداناشدنی باقی می‎ماند!>
خانم سالخورده هنگامیکه من دستش را می‎بوسیدم می‎گوید: <شما برای ما دوست عزیزی شده‎اید که ما فراموش نخواهیم کرد.>، فقط کلیر که بسیار رنگ‎پریده بود در حال دست دادن کلمه‎ای نمی‎گفت. من در دور میز متوجه شده بودم که مرتب من را نگاه می‎کند و همچنین اغلب افکارش جای دور بودند.
این تابستان و حوادث آن من را به این انسان‎ها عمیقاً وصل ساخته بود. با این وجود ما برای هم زیاد نامه نمی‎نوشتیم و در زندگی فقط دو بار همدیگر را دیدیم. من دیرتر متوجه گشتم که کلیر پس از آن حادثۀ سیل که جانم را تهدید می‌کرد و مشار آن را از فاصلۀ دور احساس کرده بودْ دوباره کاملاً تکان خورده و هشدارِ خاموش برادرش بخاطر لاین همیشه در مقابلش بود؛ نامه‎ها و دیدار جدید من را به این نتیجه رساند؛ همچنین ممکن است که او در بارۀ لاین چیز بدی شنیده باشد، لاین در هر صورت عاقبت بر ضد برادر و دیوانگی و خودخواهیش خشم می‎گیرد: یک صحنه‎ای بین آن سه نفر اتفاق می‎افتد که کلیر را زخمی ساخته، چیزی را در او شکانده و نامزدی‎اش را قطع کرده بود.
اما این کار همچنین چیزی را در او پاره کرده و روحش را خسته ساخته بود.
هنگامیکه من دوباره پیش آنها رفتم یک چهرۀ رنگ‎پریده و لاغر دیدم؛ او لباس سیاهِ سادۀ بدون هیچ زیور و تزئینی بر تن داشت. برادرش به من می‎گوید: <کلیر در عبادات عرفانی خودش را نابود می‎سازد. او قدرتش را از دست می‎دهد و در اثر خونریزی می‎میرد.>
از آنجا که برایم وحشتناک بود کلیر را که بسیار دوست داشتم در این دریایِ غریبۀ تاریک غرق شده ببینمْ تلاش می‎کنم او را دوباره برای زندگی برنده شوم؛ اما این بیهوده بود. او با جدیتِ خاصی به من می‎گوید: <من می‎دانم که نیت شما خوب است، اما شما کاملاً از من فاصله دارید. و شما شیرینی آن جهان را که من را می‎پذیرد نمی‎شناسید.>
او دارای چهره‎ها و اشباح بود، و من در نهایت مطلع می‎شوم که به یک صومعه رفته است.
همچنین آدولف دورنیوس هم دیگر زندگی نمی‎کند. مادر خیلی قبل‎تر از او مُرده بود. اما زمان‎هائی وجود دارند که من بطرز عجیبی این انسان‎ها را به یاد می‎آورم. یک بار در یک جائی یک قطعه موسیقی می‎شنوم که دورنیوس هم آن را می‌نواخت، و این برایم مانند آن زمانی بود که من در حال استراق سمع در باغ ایستاده بودم، و انگار یک صدا از یک زندگیِ دیگر مرا صدا می‎زد که من اما باید از کنارش عبور می‌کردم.
من حالا دقیقاً می‎دانم چه چیز امروز مرا به این شدت به آن یادآوری کرد و مجبورم ساخت این داستان را که تا حال برای کسی تعریف نکرده بودم برایتان تعریف کنم." راوی به اطراف نگاه می‎کند؛ همه ساکت بودند. "این دقیقاً همان اتاق نیست، زیرا آن اتاق در خانۀ بر روی تپۀ کوچکْ بیضی شکل نبود، اما آن اتاق گوشه‎های گرد عجیب و غریبی داشت؛ همچنین چوب‎های کف اتاق کاملاً شبیه به کف این اتاق بود، فقط باریکه‌های کنار دیوار متفاوت بودند. اما مبل‎ها و پرده‎های سبز دقیقاً یکسان هستند! و شماها مانند آنها اینجا نشسته‎اید؛ خواهر و برادر در کنار مادر، و شما از پروانه‎ها محافظت کردید، همانطور که همیشه آنجا اتفاق می‎افتاد! این برای من خیلی تعجب‎آور است!"
او سکوت می‎کند؛ شنوندگان به همدیگر نگاه می‎کنند؛ پسر می‎خواست بسیار هیجانزده چیزی بگویدْ اما مادر از او پیشی می‎گیرد: "اجازه دارم قبل از آنکه دیگران بگویندْ آن را به شما توضیح دهم؟ این ارتباط یک چیز کاملاً طبیعی است. من یک دورنیوس هستم. پدرِ دوستان شما و پدرِ من پسرعمو بودند. و مبل‎ها و پرده‎ها هم همانهائی هستند که شما در خانۀ مشاور دورنیوس دیدید و لمس کردید! ما آنها را به ارث بردیم. دختر من کلیر نامیده می‎شود، گرچه او را اینطور صدا نمی‎زنند، نام تعمیدی او کلیر الیزابت است، اما ..."، او می‎خندد: "ما چهرۀ دومی نداریم!"
او با احساس عجیبی به دختر جوان نگاه می‎کند و می‎گوید: "نه! خدا را شکر شما در سلامتی خوشحال کننده‎ای آنجا نشسته‎اید!" و دختر عمیقاً سرخ می‎شود. این اما فقط یک لحظه بود. مرد با کشیدن دست به مویش آن را صاف می‎کند و با کمی لرزش بخاطر هیجان می‎گوید: "بنابراین احساسی که من تمام اینها را تجربه کرده بودم خیلی اشتباه نبود."
مرد جوان می‎گوید: "ما از شما بخاطر تعریف کردن‎تان بسیار سپاسگزاریم." و مهمان که قصدش را خوب احساس می‎کرد به او لبخند می‎زند و می‎پرسد: "آیا از بقیه هم عکس دارید؟"
"بله، ما آنها را وقتی دوباره بیائید به شما نشان خواهیم داد."
دختر برای او میوه می‎آورد و پسر جامش را پر می‎سازد. همه به خود برای او مانند یک دوست قدیمی زحمت می‎دادند. آنها پس از رفتن مرد هنوز مدت‎ها در باره او و داستانش صحبت می‎کردند، و کلیر الیزابت در شب بدون آنکه بتواند هیجانش را درک کند به تلخی می‎گرید. برادرش مشتاقانه و خوشحال انتظار دیدار بعدی را می‎کشید.
اما مهندس دوباره نیامد. او در راهِ خانه به موی سفیدش اندیشیده بود و به اینکه کلیر الیزابت هنوز بسیار جوان بود.