گاو، خر، شتر.


<گاو، خر، شتر> از آلکساندر رودا رودا را در فروردین سال ۱۳۹۸ ترجمه کرده بودم.

روانپزشکی
دکتر فوردِربوکسر شروع می‎کند: "ریاست محترم دادگاه، به ندرت یک پرسشِ پزشکی قانونی چنین ساده مانند پرسشِ مسئولیتِ کیفریِ متهم توبیاس هلویگ قابل حل بوده است. وقتی مدت کوتاهی پس از دستگیری او نگرانیِ مربوط به داشتنِ عقل سلیمش افزایش می‎یابدْ بلافاصله این مأموریت به من داده می‎شود تا نظر خود را در بارۀ سلامتِ روانِ متهم اعلام کنم. از آنجا که این هلویگ، همانطور که بخوبی می‎دانید در حینِ ارتکاب جرم دستگیر شده و علاوه بر این شاهدان متعددی قتل را دیده بودندْ بنابراین موضوع برای مأمورانِ تحقیق بسیار ساده انجام گشت، چنان ساده که پرونده توانست پس از چهل و هشت ساعت تکمیل گردد. اما حالا اتفاقاً این ارتکابِ جرم ــ یک حمله در خیابان که احتمالاً از مدت‎ها قبل دقیقاً برنامه‎ریزی گشته و سپس با یک حملۀ ناگهانیِ هوشمندانه انجام گرفته شده است ــ در شرایطی رخ می‎دهد که دستگیریِ مجرم را تقریباً قطعی می‎ساخت و این امر اجازه داد تا بازپرس به عقل سالم هلویگ شک کند. ریاست محترم دادگاه! من نمی‎خواهم منکر شوم که متهم ــ بیتفاوت و ظاهراً خجالتی، آنطور که او امروز آنجا نشسته است ــ بر انسان‎های ساده (به عنوان مثال، آقایان قضات) باید تأثیر یک انسانِ ابله را بجای بگذارد. وجودِ یک ناهنجاری فیزیکیِ تصادفی مانندِ جمجمۀ کوچک غیرعادی، چشم‎های بیش از حد از حدقه بیرون زده، پیشانی کوتاه و دندان‎های رشد کرده و آروارۀ قوی، تمام اینها مناسبند تا اشخاصِ ناوارد را در موردِ ویژگی‎های روانیِ هلویگ فقط بیشتر فریب دهند. وقتی من متهم را روز بعد از ارتکابِ جرم معاینه کردم ..."
یک ژاندارم بر روی نیمکتِ شاهدین به قصد صحبت کردن از جا بلند می‎شود.
رئیس دادگاه می‎گوید: "مزاحم صحبت آقای کارشناس نشوید!"
ژاندارم دوباره می‎نشیند.
دکتر فوردِربوکسر ادامه می‎دهد:
"وقتی متهم را معاینه می‎کردم، برای من هم آن اطلاعات آشنا بودند که توسط‎شان آقای وکیل مدافع مایل است امروز اثباتِ ضعفِ روانیِ هلویگ را بر آن قرار دهند. این برای من شناخته شده بود که پدر متهم بخاطر جنونِ مستی مُرده و مادرش خودکشی کرده است. پدربزرگِ پدری فلج کامل و مادربزرگ سیفلیسی است، یک عمۀ کر و لال و چلاق دارد و والدینِ مادر از پارانویا رنج می‎برند. حتی متهم از طرف برادرزن هم گرفتاریِ ارثی دارد ..."
دادستان می‎گوید: "چه خانوادۀ باشکوهی."
"... بنابراین این دانسته‎ها به من بالاترین احتیاط و دقت را توصیه می‎کرد. بله، ریاست محترم دادگاه، من می‎توانم ادعا کنم که روز بعد از ارتکابِ جرم متهم را ..."
ژاندارم دوباره از جا بلند شده بود.
رئیس دادگاه می‎گوید: "شما، اگر شما یک بار دیگر جسارت به خرج دهید و حرفِ آقای دکتر را قطع کنید شما را جریمۀ انضباطی خواهم کرد."
ژاندارم دوباره می‎نشیند.
دکتر فوردِربوکسر ادامه می‎دهد:
"بنابراین من تقریباً با نظرِ از پیش تعیین شده که با یک دیوانه سر و کار خواهم داشت در مقابلِ مجرم قرار می‎گیرم. اما با اولین نگاه به مجرم ... ریاست محترم دادگاه، من مخلصانه از شما خواهش می‎کنم به ژاندارم یک تذکر بدهید. او بیوقفه مرا پنهانی صدا می‎زند ..."
"ژاندارم پیفِل، من رفتار شما را به فرمانده‎تان اطلاع خواهم داد ... فهمیدید؟؟ ... شما باید سکوت کنید ... می‎فهمید؟؟ ... آقای دکتر، خواهش می‎کنم ادامه دهید!"
"... این بیتفاوتی را که شما امروز در متهم می‎بینید او در روز بعد از ارتکابِ جرم حتی آزاردهنده‎تر به نمایش گذارده بود. بی‎حرکت و با چشم‎های درشت کرده بر روی تختخواب زندان دراز کشیده بود و تلاش می‎کرد بدون آنکه به پرسش‎هایم پاسخ دهد تظاهر به تشنجِ نوعی از کزاز کند، البته به شکل کاملاً ساده‎لوحانه‎ای که برای یک ثانیه هم نمی‎توانست یک کارشناس و روانپزشک را گمراه سازد. من متهم را بلافاصله بعنوان مردی وحشی شناختم، بعنوان حیله‎گری شرور و سنگدل. متمارضِ بی‎ارزشی که ظاهراً جنایتِ احمقانه‎اش هیچ‌چیز نیست بجز شروعِ یک تمارضِ احمقانه و گستاخانۀ بی‎پایه. و این نظرِ کارشناسیِ من است."
"آقای دکتر، حرفتان به پایان رسیده است؟"
"بله، آقای رئیس."
حالا ژاندارم بلند می‎شود و صحبت می‎کند: "آقای رئیس، ببخشید، اما یک اشتباهِ کوچک انجام شده است: مردی را که آقای دکتر آن زمان معاینه کردند ــ در روز بعد از ارتکاب جرم ــ مردی که آنجا سفت و محکم دراز کشیده بود و هیچ پاسخی نمی‎داد ... او فردِ به قتل رسیده بود."
 
انتقام
ارزشِ انتقام در نزدِ انسان‎ها بسیار کاهش یافته است.
انتقام قبلاً الهی بحساب می‎آمد. خدا در بابِ پنجم کتابِ موسی می‎گوید: "انتقام از آن من است؛ من می‎خواهم تلافی کنم."
با این حال انتقام قرن‎ها خوراکِ خوشمزۀ مردم باقی‌می‎ماند: "انتقام شیرین است."
لرد فرانسیس بیکن، وزیر دادگستری و محافظِ مهر و مومِ ملکۀ باکرهْ انتقام را "یک نوع عدالتِ وحشی" می‎نامید.
روشنگری و هومانیسم انتقام را رد و زیر پایش را خالی کرده‎اند. لسینگ می‎گوید: "انتقام هیچ زیوری برای یک روحِ بزرگ نیست." ناپلئون هم انتقام را "اتلافِ وقت" می‎داند.
خوب قبول، ممکن است روحِ والا نیازی به تلافی کردن نداشته باشد اما ما مردمِ دارای روح کوچک می‎توانیم ژنرال ریستو را درک کنیم:
این ژنرالِ سالخورده عادت داشت وقتی هوا اجازه می‎داد به کنار رودخانۀ جلویِ شهر برود و ماهی صید کند.
یک روز صبح مانند همیشه کنار ساحل در زیر درختان توسکا می‎نشیند، مانند همیشه مواد خوردنی‎اش را از سبدِ پیک‎نیکِ خود بیرون می‎آورد: نان، پنیر، سوسیس. یک آتشِ کوچک روشن می‎سازد، کتریِ کوچکی بر رویِ آتش آویزان می‎کند و قصد داشت مانند همیشه سوسیس‎هایش را گرم کند.
بر روی درختِ کنار او یک کلاغ لانه داشت. ژنرال ریستو کلاغ را می‎شناخت و به هیچوجه با او خوب نبود. وقتی او در ماهیگیری بدشانسی می‎آورد تقصیر را ــ به درستی یا به غلط ــ از فریادِ ناخوشایندِ کلاغ می‎دانست.
حالا در آن صبح کارِ آقای سالخورده از همان ابتدا بد شروع می‎شود. برخلافِ انتظار یک بادِ ناخوشایند برخاسته و آتشِ کوچک را خاموش ساخته بود؛ ابتدا پس از چند بار تلاش کردن ژنرال موفق می‎شود یک آتش دیگر روشن کند.
هنگامیکه او حالا بلند می‎شود تا مقداری شاخۀ خشک جمع کند کلاغ موقعیت را مناسب می‎یابد، از درخت به پائین پرواز می‎کند، با سرعتِ برق صبحانۀ آقای ژنرال را جمع می‎کند ــ نان، پنیر و سوسیس‎ها ــ و با آنها پیروزمندانه به فاصله‎ای دور پرواز می‎کند.
ژنرالِ سالخورده آنجا ایستاده بود، صبحانه نخورده و با خواسته‎هایِ نافرجامش آنجا ایستاده بود.
او نمی‎توانست شوخیِ بیمزۀ کلاغ را ببخشد، البته این می‎توانست کاری شرافتمندانه باشد.
اما ژنرال ریستو یک سرباز کهنه‎کار است، یک مرد، تغییرناپذیر توسطِ احساساتِ نرم، او به انتقام فکر می‎کند. و ژنرال ریستو نه طولانی‎تر از آنچه آدم نیاز دارد تا یک لعنت بفرستد یک تصمیم می‎گیرد.
چابک ــ چه کسی از آقای سالخورده این چالاکی را انتظار داشت؟ ــ از درخت بالا می‎رود؛ از داخلِ لانه تخم‎های کلاغ را برمی‎دارد و با احتیاط پائین می‎آورد.
آب در کتری می‎جوشید. ژنرال با چشمان درخشنده و با لبخندی اسرارآمیز بر لب تخم‎ها را در آب جوش قرار می‎دهد و آنها را می‎پزد، در حالیکه او طبق عادتِ خانم‎های خانه‎دار پنج بار دعایِ ربانی و پنج بار دعایِ درود بر مریم را می‎خوانَد و در این بین تخم‎هایِ کلاغ به اندازۀ کافی سفت پخته شده بودند.
حالا اما آقایِ سالخورده آنها را نمی‎خورد، آه نه، بلکه او با احتیاط، همانطور که آنها را پائین آورده بود، با وجود زحمتی که برایش داشت دوباره داخلِ لانۀ کلاغ قرار می‎دهد؛ بعد با رضایت از درخت پائین می‎آید، به کنار کتری‎اش می‎رود، آن را داخل سبدِ پیک‎نیک قرار می‎دهد، وسائل ماهیگیری را برمی‎دارد و به خانه بازمی‎گردد.
شاهدانِ عینی گزارش می‎دهند که کلاغِ سارقِ کُرچ پس از گذشت روزها، هفته‎ها و ماه‎ها همچنان خستگی‎ناپذیر بر روی تخم‎هایش نشسته و انتظار می‎کشد.
تابستان به پایان می‎رسد، تمام پرندگان دور هم جمع بودند و بخاطر فرزندان‎شان شادی می‎کردند، به آنها غذا می‎دادند و با خوشحالی با آنها به اطراف پرواز می‎کردند. اما آن کلاغِ سارق که ژنرالِ سالخورده را آزرده بود هنوز ساکت بر روی تخم‎هایِ سفت پخته شده نشسته بود و از خود شب و روز دلیلِ ناکامیِ غیرقابل درک و شرم‎آورش را می‎پرسید، تا اینکه شروع می‎کند به خدا و جهان شک کردن، تا اینکه بتدریج بخاطر غم و اندوه پرهایش را از دست می‎دهد و لخت و عور آنجا می‎نشیند.
اینچنین آرام و محکم یک سربازِ واقعی از دشمنش انتقام گرفت.
 
حسن مؤمن
در جده یک مرد به نام حسن زندگی می‎کرد که بخاطر دینداری‎اش در اطراف و اکناف مشهور بود.
او خود را در تمام عمر با کتاب‎هایِ عالمانه مشغول ساخته بود و به این خاطر اصلاً متوجه نمی‎گشت که خویشاوندانِ بی‎وفا اموال و طلایش را می‎دزدند. او در دورانِ پیری ناگهان فقر را در برابرش می‎بیند.
حسنِ پیر دلسرد نمی‎شود. او حالا می‎دانست که اراذلِ حیله‎گر هم به ثروت او چنگ انداخته‎اند، اما او مالکِ یک دارائی بود که هیچکس نمی‎توانست آن را از او برباید: شهرتِ نامش. و او تصمیم می‎گیرد از این به بعد توسطِ این دارائی زندگی کند.
او به بازار می‎رود، فرشش را پهن می‎کند و فریاد می‎زند:
"مردم، به من گوش کنید، شماهائی که از دندان درد در رنجید! من، حسنِ مؤمن، می‎خواهم شماها را توسطِ نیرویِ دعایم درمان کنم."
بزودی مردمی که از دندان‎ درد در رنج بودند از همه طرف به سویش هجوم می‎بَرند.
اما وقتی یکی می‎آمد و از دندان‎ درد می‎نالید حسن او را ابتدا تبرُک می‎کرد؛ سپس سه بار به دور او می‎چرخید، سه بار خود را با صورت به سمتِ مکه بر روی فرش می‎انداخت؛ او را دوباره سه بار تبرُک می‎کرد، یک بار به دورش می‎چرخید و خود را هفت بار به روی فرش می‎انداخت؛ دستش را بر روی پیشانی او قرار می‎داد و عاقبت یک انبر بسیار بزرگ بیرون می‎آورد؛ یک انبر وحشتناک.
و از بیمار می‎پرسید:
"آیا هنوز دندان‎هایت تو را آزار می‎دهند؟"
بیمار نفس راحتی می‎کشید و می‎گفت: "نه" و مردم شگفتزده می‎گشتند و بخاطرِ تدینِ حسن زیر لب او را ستایشگرانه دعا می‎کردند.
یک روز مردی با گونۀ شدیداً باد کرده خود را با فشار از میانِ جمعیتِ شگفتزده پیش او می‎رساند.
مرد غریبه می‎گوید: "عجله کن، من دردِ وحشتناکی دارم."
حسن دست‎هایش را بلند می‎کند و قصد داشت تبرُک کردن را شروع کند اما مردِ غریبه با اشاره آن را رد می‎کند.
"عجله کن، من به تو یک بار دیگر می‎گویم، من دردِ وحشتناکی دارم."
حسن با مهربانی پاسخ می‎دهد: "عزیزم صبر داشته باش، صبر، تو باید بهبود پیدا کنی." و دست‎هایش را دوباره بلند می‎کند.
در این وقت اما مردِ غریبه مانندِ حیوان درنده‎ای وحشی می‎شود.
"حسن، من به تو می‎گویم عجله کن و انبر را بردار! من ابول فدایِ مؤمن از یافا هستم و من هم در آنجا دندان ‎دردِ مردم را توسطِ دینداری‎ام درمان می‎کنم."
 
فاتحین
گوسفندها لرزان در محلِ حصارگشته ایستاده بودند و به هم فشار می‎آوردند. حواسِ از وحشت تیز شده‎شان نزدیکی حیواناتِ درنده را قبل از چوپان‎ها تشخیص داده بود، بله، حتی زودتر از سگ‎هایِ غضبناک که محل آنها را محافظت می‎کردند.
گوسفندی به نام کوجین آهسته می‎گوید:
"اینها گرگ هستند."
گوسفندِ دیگری به نام مِلِمه که از میانِ شکافِ حصار به تاریکی خیره شده بود زمزمه می‎کند: "دو گرگ."
"سه گرگ، بگذار سگ‎ها را بیدار کنیم!"
آنها بع بعِ سوزناکی می‎کنند و هوشیارترین سگ بیدار می‎شود. او گوش می‎سپرد، گرگ‎ها را احساس می‎کند و بی‎درنگ با واق واق کردنِ خشمگینی به درِ ورودیِ حصار هجوم می‎برد تا گلویِ دزد را که می‎خواست بی‌سر و صدا داخل بخزد به دندان گیرد.
اوه، چه سریع بقیۀ سگ‎ها در محل بودند، چوپان‎ها با تبر و تفنگ از تختخواب‎ها می‎جهند، گلوله‎ها شلیک می‎شوند، فریاد، صدای خر خرِ خفه گشتن، نالۀ دندان گرفته شده‎ها، زوزۀ محزونِ مرگباری در میانِ شب طنین‎ انداخته بود.
هنوز چوپان‎ها و سگ‎ها در فاصلۀ دور در برفْ گرگ‎هایِ در حالِ فرار را تعقیب می‎کردند.
گرگِ مادر درونِ گودالِ کنارِ حصار در خونش قرار داشت و ناله می‎کرد:
"وحشتِ گوسفندها از ما باعث شگفتی من نمی‎شود، زیرا آنها بخاطر جان‎شان می‎ترسند. انسان‎ها که برای شکار ما را تعقیب می‎کنند مرا شگفتزده نمی‎سازند، آنها بخاطرِ غذای‎شان خساست به خرج می‎دهند. اما سگ‎ها من را به تعجب وامی‎دارند. چه‌چیز باعث می‎شود که آنها خشمگینتر و شدیدتر از اربابان‎شان بر علیه ما باشند؟ آیا گوسفندها متعلق به سگ‎ها هستند؟ آیا سگ‎ها اجازه دارند گوشتِ گوسفند بخورند، شیر آنها را بنوشند و پشم‎شان را قیچی کنند؟ چرا سگ‎ها ما را که همجنس و خویشاوندانِ گرسنه و وحشی‎شان هستیم آزار می‎دهند؟ در حالیکه این سگ‎هایِ سیرِ خائن شکم‎شان را در بردگی فربه می‎سازند ما آزادانه و درمانده در میانِ خار و بوته پرسه می‎زنیم، و دشمنی هارتر از برادرانِ خوب‎مان، سگ‎ها  نداریم ..."
با این کلمات گرگِ مادر در درونِ گودالِ کنارِ حصار می‎میرد.
در این هنگام چوپان‎ها با باری از غنیمت بازمی‎گردند. سگ‎ها، ستیزه‎گرانه، با واق واقِ پیروزی در اطرافِ اربابان‎شان جست و خیز می‎کردند.
مسن‎ترین چوپان فریاد می‎زند: "برادرها، یک نمایشِ سخت بود، اما حالا می‎خواهیم با نوشیدنِ شراب خود را تقویت کنیم. پسر، توبره را بیار اینجا!" و آنها به دورِ آتشِ تازه مشتعل گشته می‎نشینند.
گوسفندها سرهایشان را به هم نزدیک ساخته بودند و با حرارت مشورت می‎کردند. حالا کوجین خود را با فشار از میانِ نرده‎هایِ حصار خارج می‎سازد، برابر چوپان‎ها ظاهر می‎شود و می‎گوید:
"از شما آقایانی که به ما غذا می‎دهید و از ما محافظت می‎کنید سپاسگزارم! سپاس، سپاسیِ داغ از شما و تمامِ سگ‎هائی که همین حالا ما را از خطر بزرگی نجات دادید. من از طرفِ گله از شماها تشکر می‎کنم."
چوپانِ پیر دوستانه سر تکان می‎دهد:
"چه خوب که شما گوسفندها مراقبتِ ما را به رسمیت می‎شناسید. ما زندگی‎مان را اغلب به اندازه کافی برای شماها به خطر می‎اندازیم. این هم یک وظیفه است که نیکوکاریِ ما توسطِ عشق شما جبران شود. کوجین، برو و از لطفِ ما به گله اطمینان بده."
گوسفند می‎رود.
چوپان‎ها شراب می‎نوشند، در این وقت یکی از آنها می‎گوید:
"برادرها، آیا شماها پس از شکار گرسنه نیستید؟ چطوره که ما کوجینِ پیر را ذبح کنیم؟"
و آنها او را ذبح می‎کنند.
او بعنوان یک میهن‎پرست می‎میرد.
 
گاو، خر، شتر
یک روز خلیفه دادگاه برگزار می‎کند.
در این وقت سه شاکیِ عجیب و غریب در مقابل تاج و تختِ خلیفه ظاهر می‎شوند: شتر، خر و گاو.
سخنگو البته شتر بود؛ پیش ما هم همیشه اینطور است. و شتر شروع می‎کند:
"خلیفۀ بزرگوار! ظرف و محتوایِ عدالت! ای زیورِ تاج و تخت! عصایِ اعتماد مردم! من، شتر بیچاره ... برادرم، گاو ... و پسرعموی ما، خر در برابرِ تاج و تخت طلائی‎ات حاضر شده‎ایم تا بر علیه انسان‎ها که نژادِ ما را از زمان‎های بسیار قدیم لکه‎دار می‎سازند و به آن توهین می‎کنند شکایت کنیم، به این نحو که آنها از نام‎های صادقانۀ ما برای فحش و بی‎احترامی به همدیگر سوءاستفاده می‎کنند. هرگاه یک انسان کار احمقانه‎ای انجام دهد بقیۀ انسان‎ها به او نمی‎گویند: <تو انسان!> خیر، آنها به او می‎گویند: <تو شتر!> ... خلیفۀ بزرگوار، بگو: آیا این عادلانه است؟ تا کِی می‎خواهی یک چنین بیعدالتی در حق ما را تحمل کنی؟"
خلیفه مدت درازی فکر می‎کند.
او می‎گوید: "هوم، من نمی‎خواهم به شکایتی که شماها اعلان می‎کنید بی‎توجهی کنم، اما ... ممنوعیتی که شماها درخواست می‎کنید مخالفِ با استعمالِ زبانِ کهن انسان‎هاست. ... با این حال: شانس‎تان را امتحان کنید! تو شتر، تو به سمتِ جنوب می‎روی ... تو خر، تو به سمت غرب ... و تو گاو، تو به سمت شمال ... هفت روز به سیاحت یپردازید و دقت کنید که آیا انسان‎هائی احمق‎تر از شماها پیدا می‎شوند. پس از موفقیت در این کار دوباره بیائید و نتیجۀ سیاحت‎تان را به من گزارش دهید. سپس من تصمیم خواهم گرفت که در این مورد چگونه باید در آینده عمل شود. بروید، شماها مرخصید!"
آن سه می‎روند.
پس از هفت روز آنها دوباره برمی‎گردند و گاو تعریف می‎کند:
"خلیفۀ بزرگوار، من فکر می‎کنم وظیفه‎ام را انجام داده‎ام. من فکر می‎کنم انسان‎هائی را پیدا کرده‎ام که از گاوها احمق‎ترند. من در اربیل بودم. آنجا یک مرد به اتهام دزدیدنِ یک کیسۀ طلا دست‎بسته در بازار ایستاده بود. اما آن مرد ادعا می‎کرد که بیگناه است و در زمانی که باید سرقت انجام شده باشد پیش مادرش بوده است. مردم در اربیل می‎گفتند: <خوب، جریان خیلی ساده است، بنابراین ما از مادر می‎پرسیم. او یک زنِ بسیار مؤمن و عادل است و قطعاً دروغ نخواهد گفت.> ... خلیفهُ بزرگوار، بگو: آیا این مردمی که فکر می‎کردند یک مادر برای فرزندش سوگند دروغ نخواهد خورد احمق‎تر از گاوها نیستند؟"
خلیفه می‎گوید: "تو برنده شدی. بگذار بشنویم خر چه ارائه می‎دهد!"
"من هم فکر می‎کنم که وظیفه‎ام را انجام داده‎ام. من در میان شهر گوگمل یورتمه می‎رفتم. شورشیان جمع می‎شوند و به قلعۀ حاکم شهرشان حمله می‎برند. آنها او را می‎گیرند و دادگاهی می‎کنند، زیرا او باید فاسد، رشوه‎خوار و خودپرست بوده باشد. و آنها او را در تودۀ آتش انداختند و سوزاندند. اما سپس آنها یک فردِ دیگر را بعنوان حاکم خود انتخاب می‎کنند و وقتی او به آنها قول می‎دهد که در تمام موضوعات صادقانه و فقط برای رفاهِ عمومی عمل خواهد کرد تشویقش می‎کنند. خلیفۀ بزرگوار، بگو: آیا این انسان‎هائی که فکر می‎کردند یک حاکم برای رفاهِ زیردستان عمل خواهد کرد و نه برای رفاه خودش احمق‎تر از خرها نبودند؟"
حاکم متفکرانه به ریش سفیدش دست می‎کشد و از شتر سؤال می‎کند.
و شتر می‎گوید:
"من در یک چمنزار می‎چریدم. در این وقت یک دختر جوان به همراهِ یک مرد جوان به آنجا می‎آید. مرد می‎خواست او را ببوسد، اما دختر او را از خود دور می‎ساخت. مرد می‎خواست او را در آغوش گیرد، اما دختر اجازۀ این کار را به او نمی‎داد. دختر می‎گفت که او بی‎ثبات است و فردا یکی دیگر را دوست خواهد داشت. در این وقت مرد دستش را برای قسم خوردن بالا می‎برد و می‎گوید: <هرگز عزیزم، من برای تو قسم می‎خورم تا زمانیکه زنده‎ام همیشه فقط تو را، فقط تو را دوست داشته باشم.> وقتی دختر این را می‎شنود خود را در آغوش مرد می‎اندازد. خلیفۀ بزرگوار، بگو: آیا این مرد که وفاداریِ ابدی‎اش را برای یک زن قسم خورد احمق نبود؟ و آیا دختر که داستانِ وفاداریِ ابدی او را باور کرد احمقتر از یک شتر نبود؟"
خلیفه می‎گوید: "کافی‎ست، شما سه نفر برنده شده‎اید. و قسم به ریشم: از این پس نباید در سرزمین من هیچ مسلمانی به این فکر بیفتد که احمق بودنِ یک انسان را با استفاده از نام یکی از همنوعانِ شما به اثبات برساند. بروید، شماها مرخصید!"
آن سه می‎روند.
در کنار دروازه شتر می‎گوید:
"برادرها، سر چی شرط می‎بندید؟ این خر پیر در کاخ تصور می‎کند که با حکمش به ما کمک شده است."

قصیده‌ای برای الیزا.


<قصیده‌ای برای الیزا> از یوآخیم رینگلناتس را در مرداد سال ۱۳۹۵ ترجمه کرده بودم.

خارج از جغرافیا
آقای پروزل درشکه‎چی از یکنواختی افسرده می‎گردد؛ او نمی‎توانست توسط شغلش چیزی برنده شود. خسته و با پشتی خم شده در روز یا شب بر روی نیمکت درشکه‎اش می‎نشست. اسب پیر هم که یازده سال به مالبند پروزل عادت کرده بود خسته و با کمری خم می‎ایستاد یا یورتمه می‎رفت و پس از انجام خدمت حتی پهلو به پهلو با اربابش می‎خوابید.
یک روزصبح درشکه‎چی در حال کش و قوس دادن به خود دوباره آه می‎کشد و می‎گوید: "آخ، کاش مُرده بودم!" و برای تصور اینکه مرگ چگونه است غیرارادی چشمانش را می‎بندد. اما از آنجائیکه آنها را کاملاً نبسته بود با حیرت فراوان می‎بیند که چگونه اسب پیر یک شکلک تمسخرآمیز برایش درمی‎آورد، سپس بلند می‎خندد و ناگهان طوریکه انگار بیش از حد بلند خندیده باشد ــ درست مانند کار یک انسان در چنین مواقعی ــ، سُمش را در مقابل پوزه نگاه می‎دارد.
درشکه‎چی چشم‎هایش را باز می‎کند، در این لحظه اسب پیر فوری دوباره حالت اصلی و خسته‎اش را به خود می‎گیرد. شاید آقای پروزل خواب دیده بود. این غیرممکن بود که یک اسب چنین کاری بکند و بعلاوه اربابش را مدت یازده سال فریب دهد. در هرحال باید این بررسی می‎گشت.
آقای پروزل در دفعات بعد اغلب خود را به خواب می‎زد، و در این زمان یک بار متوجه می‎شود که چطور اسبش خود را ناگهان بر روی پاهای عقب قرار می‎دهد، پاهای جلوئی را صلیب‎وار روی سینه می‎گذاد و به این شکل بی‌سر و صدا به جلو و عقب می‎رود و زیر لب زمزمه می‎کند: "اگر من یک مادیان بودم و آقای پروزل عاشقم می‎شد، بنابراین فرزندان‎مان قاطر می‎گشتند."
درشکه‎چی در حال جهیدن می‎گوید: "تو چارپای بدلی! منظورت چیه؟"
اسب آرام و با یک امنیت مهربانانه که شلاق را از دست‎های اربابش به زمین می‎اندازد می‎گوید: "من باهوشتر از تو هستم، اینطور نیست؟" و هنگامیکه آقای پروزل را درمانده می‎بیند ادامه می‎دهد: "خب، خب، اما نصیحت من برای بیرون رفتن از این وضع غلبه کردن می‎طلبد."
پروزل آه می‎کشد و می‎گوید: "من برای هر کاری آماده‎ام."
اسب بینی خود را با دو سم پاک می‎کند و می‎گوید: "تو باید از جهان بروی، از این جهان."
درشکچه‎چی با کُندی سر تکان می‎دهد: "بله، مُردن ... این بهترین کار است."
"برعکس! به من گوش کن: بلافاصله سریع به خیابان فازانن و به خانه شماره ... برو ــ اما ببخش، ما باید کمی آهسته‎تر صحبت کنیم ــ." اسب پیر بقیه حرف را آهسته کاملاً نزدیک گوش درشکه‎چی زمزمه می‎کند. این یک نصیحت عجیب و غریب بود. پروزل متناوباً سرخ و رنگپریده و آبی می‎شود. اما عاقبت مصمم برمی‎خیزد، سپاسگزارانه اسب را در آغوش می‎گیرد و می‎گذارد اسب هم او را در آغوش گیرد. سپس با عجله پیاده به سمت آن خانۀ نام برده شده در خیابان فازانن به راه می‎افتد، جائیکه او به سالن هدایت می‎گردد و به صاحبخانه می‎گوید: "قبل از آنکه چیز مهمی را به اطلاعتان برسانم، خواهش می‎کنم ... ... کجا است ... ...؟ ببخشید ... حال من کمی بد است ..."
درشکه‎چی در اتاقک را قفل می‎کند، خود را <جائی> می‎نشاند، کاری انجام می‎دهد. سپس داخل آن <جا> می‎شود، خود را راست می‎کند، دستگیره سیفون آب را می‎کشد، گرداب او را در بر می‎گیرد و کاملاً خیس و نرمش می‎سازد، او احساس می‎کند که نازکتر و درازتر می‎گردد و در یک لوله کشیده می‎شود.
هرچه پروزل درازتر می‎گشت به همان نسبت نیز سریعتر از میان لوله ظاهراً بی‎پایان رد می‎گشت و متأسفانه نه با سر بلکه بالعکس. به این دلیل چنین اتفاق می‎افتد که وقتی لوله به دو قسمت منشعب می‎گردد، او با یک پا درون یکی از لوله‎ها و با پای دیگر در لوله دیگر گیر می‎کند. از آنجا که او اما در کنار لوله سمت راست تابلوی اعلام مسیر "تصفیه‎خانه فاضلاب" را می‎خواند بنابراین با زحمت فراوان پای درون لوله راست را خارج می‎کند و فوری از لوله سمت چپ به لیز خوردن ادامه می‎دهد. دفتر خاطراتش که دیرتر در حال روایت به سمت ما بازگشت به طرز تأسفباری فراموش می‎کند نام و محل جغرافیائی سرزمین عجیب و غریبی را بیان کند که آقای پروزل عاقبت در یک محل کاسه شکلی فرود آمده بود که کاملاً شبیه به محل خروج و آغاز سفرش بود. او از آنجا خارج می‎شود، و چون هم در اتاقک و هم در کریدور را گشوده می‎یابد، و بعلاوه از آشنائی با یک غریبه که او به آپارتمانش از طریق چنین روش نامتعارفی وارد شده بود خجالت می‎کشید، بنابراین خود را سریع و پنهانی دور می‎سازد.
در این وقت او خود را در کشوری می‎یابد که زندگی در آن درست مانند زندگی پیش ما بود، بجز چند چیز اندک اما با تفاوت بسیار عمیق: آنجا در آن سرزمین هیچ‌چیز به درد نمی‎آورد.
البته یک مرد مانند پروزل ک همه‌چیز را فقط با دیدگاه محدود یک درشکه‎چی می‎بیند در موقعیتی نبود که بزرگی عواقب فاجعه‌بار یک چنین <درد نیاوردنی> را درک کند. او در این رابطه فقط از حوادث ناچیز و اغلب کاملاً ناچیز گزارش می‎دهد. مانند لذت بزرگی که او در اولین هفته‎ها با رفتن هر روزه به دندانپزشک برای کشیدن دندان‎های سالم و سپس دوباره به زور فرو کردن‎شان بدست آورده بود. یا از یکی از درشکه‎سواری‎هائی خوشش می‎آید که در آن درشکه‎چی بر روی یک زین از رنده آهنی نشسته بود و لایه‎دوزی صندلی‎های کابین درشکه از سیم خاردار بود و جوانان دائماً خود را به شوخی زیر چرخ‎های درشکه می‎انداختند.
پروزل می‎نویسد: در آنجا سقط شدن وجود ندارد، که منظور او مُردن یا مرگ است. اگر در دوئل گوش یا یک عضو دیگر قطع گردد، بنابراین در عرض هشت روز ابتدا یک گوش جدید در انسان و بعد یک انسان جدید در کنار گوش رشد می‎کند. بعلاوه ما در حال خواندن از بین خطوط با وجدان نوشته شده دفتر خاطرات متوجه می‎شویم که آنجا در آن سرزمین همچنین هیچ تولدی یا حداقل هیچ تمایلی مانند ما به حس‎های کثیف وجود نداشت. کسی که قصد تکثیر خود را داشت برای مثال یک یا دو یا ده انگشت خود را قطع و هشت روز صبر می‎کرد.
همچنین پروزل هم به این ایده می‎رسد که خود را تکثیر کند، اما در اصل فقط به این خاطر، چونکه می‎خواست یک کارخانه چرخ کابین درشکه تأسیس و تمام کارکنانش را از فرزندان قابل اعتماد خود استخدام کند تا به این ترتیب حقوق‎ها در خانواده باقی‌بماند. او بینی‎اش را در چرخ گوشت فرو می‎کند، گوشت‎های ریز بیرون آمده از چرخ گوشت را در باغ می‎پراکند و حالا به این خاطر که هر روز صبح هنگام قهوه نوشیدن از بالکن می‎دید که چطور اولاد باشکوهش در باغ رشد می‎کنند خوشحال بود. اما یک دسته کلاغ چند روز بعد لذتش را با خوردن تمام گوشت‎های ریز شده خراب می‎کنند. آقای پروزل وقتی یک بینی جدید روی صورتش رشد می‎کند خوشحال می‎شود.
او در اپیزود دیگری نزاع با یک آهنگر را به تصویر می‎کشد که با ناشیگری یک سندان را بر روی پاهای پروزل انداخته بود. گرچه درشکه‎چی کوچک‎ترین دردی احساس نکرد اما با "اوه، معذرت می‎خواهم!" گفتن آهنگر راضی نمی‎شود، بلکه یک سیلی به آهنگر می‎زند، و چون هنوز گرفتار حساسیت اغراق‎آمیز سرزمینش بود حتی یک چشم آهنگر را هم درمی‎آورد. آهنگر فرار می‎کند، چرا، قابل توضیح نبود. اما وقتی از درشکه‎چی ما فاصله کافی می‎گیرد به سرعت برق یک پایش را قطع می‎کند، آن را از زانو تا درجه خاصی خم می‎کند و مانند یک بومِرانگ چنان به هوا پرتاب می‎کند که زوزه کشان انگشت میانی پای آقای پروزل را قطع می‎کند. درشکه‎چی بدون فکر کردن به اینکه حالا او یک فرزند بدست خواهد آورد عبوسانه انگشت و بومِرانگ را از روی زمین برمی‎دارد و آنها را در خانه در کمد می‎گذارد و درش را قفل می‎کند. دیرتر دچار بی‎خوابی شبانه فراوانی می‎گردد، زیرا او تصور می‎کرد که از جائی صدای وحشتناک "باز کن، باز کن" می‎شنود.
این دفتر خاطرات نویسِ کم فکر در باره وضعیت عجیب و غریب جنگ در آن سرزمین هیچ گزارشی نمی‎دهد، در حالیکه هر فرمانده جنگ در آنجا وقتی ارتشش توسط دشمن خُرد و ریز شود باید خوشحال باشد. نه، درشکه‎چی ما فقط حوصله‎اش سر رفته و دلتنگ سرزمین و خواهرش شده بود، که هنوز سی مارک به او بدهکار بود و او صادقانه دوستش داشت. او نمی‎دانست که چگونه می‎تواند دوباره به سرزمینش بازگردد. بیهوده به اسب‎های همه درشکه‎ها چشمک می‎زد، حتی با یکی دو اسب هم صحبت می‎کند: "خب؟؟ اینطور وانمود نکن؛ من می‎دونم که تو منو می‎فهمی." اما نمی‎تواند از هیچ اسبی حرفی بیرون بکشید. تا اینکه او یک شب پنهانی به یک اصطبل وارد می‎شود، خود را کنار یک اسب بر روی کاه می‎اندازد و بلافاصله وانمود می‎کند که به خواب رفته است. اما متوجه هیچ‌چیز بجز سیب خوردن اسب نمی‎گردد، و چون اسب همزمان با خوردن سیب مگس‎ها را هم با دمش دفع می‎کرد، بنابراین مگس‎ها به سمت آقای پروزل می‎آیند و او فرار می‎کند.
با این وجود او دیرتر به نحوی دستورالعمل را بدست می‎آورد، تا دوباره، البته به نوعی که یک بار سفر کرده بود، توسط جریان آب از آن سرزمین به سمت سرزمین خودش و حتی مستقیماً در خانه خواهرش هدایت شود. تصادف چنین می‎خواست که این دختر باکرۀ کمی بیمار اتفاقاً بر روی آن چیز نشسته بود که پروزل در زیرش ظاهر می‎گردد.
او فریاد می‎کشد: "شیطان لعنتی!" و با خشم فرار می‎کند.
درشکه‎چیِ به خانه بازگشته بخاطر این کلمات خشن چنان رنجیده بود که یک ماه مانند درخت بدون هیچ کلمه‎ای همانجا ایستاده بود. سپس دفتر خاطرات را به سمتی که خواهرش رفته بود پرتاب می‎کند، مصمم دستش را دراز می‎کند، دستگیره سیفون توالت را می‎کشد و خود را دوباره توسط جریان آب به آن سرزمین مرموز که مفقودالاثر شده بود می‎فرستد.
 
دوشیزه وحشی از اوهایو
من از یکی از آن ایستگاه‎های قطار از خدا و انسان ترک شده‎ای صحبت می‎کنم که غریبه‎های معمولی اگر نتوانند در آنجاها مانند لک‎لک یک پا به خواب روند یا یک درک شاعرانه برای گوشه عزلت داشته باشند عقل‎شان را گم می‎کنند.
در حال گشودن در سالن انتظار از یکی از این نیروهای مافوق طبیعی التماس می‎کردم من را داخل جمعی نکند که در مورد کیفیت‎های آبجو یا سیاست داخلی بحث و جدل می‎کنند.
اما فقط یک مهمان حاضر بود، با ظاهر یک بارون باشکوهِ عیاش که فوری با حرکت کوتاهِ سر به من فهماند من اجازه دارم خود را جزء ارواح نامرئی بحساب آورم. این کاملاً مطابق با خواست من بود، و من به دورترین گوشه می‎روم و مانند او به وضوح بر چهره‎ام یک حالت <به من دست نزن> واضح می‎نشانم.
آقای گارسون تلاش می‎کرد خُلق و خوی بد من را در عصبی‎ترین نقطه توسط انواع اذیت و آزارهائی بپیچاند که من قصد دارم در چهار داستان کوتاه فکاهی و یک تراژدی از آنها استفاده کنم. سپس او به تدریج در کنار قفسه روزنامه به خواب می‎رود. و حالا در سالن خالی سکوت برقرار بود. فقط یک باران روستائی مالیخولیائی شیشه پنجره‎ها را مرطوب می‎ساخت.
مردِ شبیه به بارون‎ها بی‎حرکت به یک بطری شراب خیره شده بود. من احساس می‎کردم که بدون حضور او می‎توانستم یک شعر گیرا بنویسم. برای اینکه او را نبینم دست‎ها را جلوی چشم‎ها می‎گذارم و از میان شکاف انگشت‎ها می‎بینم که چهره‎اش دارای خطوط پُر انرژی و در واقع بیشتر هدفمند تا متکبر است، و یک جای زخم پهن در کنار گیجگاهش داشت که تأثیر بدی نمی‎گذاشت و اینکه او یک حلقۀ پُرشکوه و عجیب در انگشت حمل می‎کرد.
تنهائی پله‎های انبار افکار است. البته این تنهائی برای کسیکه در انبار هیچ‌چیز ندارد بی‎ارزش است. اما برای کسیکه بشکه کوچکش یا حتی بشکه‎هایش آنجا قرار دارند کشتن لحظات و ساعت‎ها در عمق این طراوت خنک‌کننده دشوار نیست.
من هم می‎خواستم بطری کوچک عرقم را بیرون بیاورم تا با آن شراب بومی را که رستوران ایستگاه راه‎آهن به قیمت زمان جنگ به من انداخته بود پالوده سازم.
بارون در اصل یک مرد کاملاً سمپاتیک بود. به نظر می‎رسید که او هم دارای خلق و خوی غم‎انگیز است و مانند من در حال مطالعه دود سیگار و خاکستر خم شده بر روی لیوانش نشسته بود.
در این هنگام در سالن انتظار باز می‎شود. یک مرد سالخورده برنزه در لباس شکار بر آستانه در می‎ایستد.
بارون فوراً او را توسط یک حرکت کوتاه سر متوجه می‎سازد که اجازه دارد خود را از چهره‎های نامرئی بحساب آورد، و من یک حالت <به من دست نزن> واضح بر چهره می‎نشانم. شکارچی اما از یک زبان برتر استفاده می‎کند. او نه به سمت بارون نگاه می‎کند و نه به سمت من، بلکه با مهارت‎های هندسی طوری حرکت می‎کند که پشتش به سمت هر دو نفر ما به طور همزمان چرخیده بود. او فوراً با شتر خطاب کردن گارسون تعارفات دل‎آزار او را قطع می‎کند.
من محیط شاعرانه‎ام را توسط یک ریش ژولیده، چشمان چرخنده بی‎پروا و یک پیپ که مانند لوکوموتیو دود می‎کرد به شدت مختل شده احساس می‎کردم.
ابتدا وقتی مردِ وحشی با یک لیوان شیر گرم آرام گرفته بود و شتر در کنار قفسه روزنامه‎ها دوباره جایش را اشغال کرده بود وضعیت <به من دست نزن> حاکم می‎گردد. این رابطه با گذشت زمان یک شخصیت بسیار صلح‎آمیز به خود می‎گیرد. طوری بود که انگار ما به یک توافق ناگفته رسیده‎ایم تا همدیگر را با مراعاتِ کامل نادیده انگاریم.
اجاق شروع می‎کند مرموزانه به ترق و تروق کردن. ما غرق گشته در تفکری عمیق همدیگر را لمس نمی‎کردیم. فقط وقتی گارسون وضعیت پایش را عوض می‎کرد سه سرِ خسته خود را برای یک لحظه بلند می‎ساختند. سپس همه چیز دوباره می‎مُرد.
آدم در چنین شرایطی احتمالاً به چه فکر می‎کند؟
این همیشه فرد به فرد متفاوت خواهد بود. من برای مثال فکر می‎کردم ... آخ نه، این کاملاً بیتفاوت است.
در هرحال سکوت ناگهان قطع می‎شود. این صدای ملودی عجیب یک ترانه بود که من آن را نمی‎شناختم و نیمه بلند از میان دندان‎ها زمزمه می‎گشت. من به شکارچی نگاه طعنه‎آمیزی می‎اندازم و تماشا می‎کنم که بارون چه رفتاری می‎کند.
او فوری سرش را برایم بلند ساخته و در ضمن همچنین یک روزنامه بدست گرفته بود، اما من متوجه گشتم که او از پشت روزنامه با کنجکاوی به شکارچی خیره شده است. سپس روزنامه را فوری به کنار می‎گذارد، گیلاسش را با یک جرعه عصبی خالی می‎کند، با انگشت‎ها بر روی میز ضرب می‎گیرد و با سوت آهسته‎ای ترانه را همراهی می‎کند.
حالا همچنین مرد وحشی به بالا نگاه می‎کند و ساکت می‎شود. بارون هم سکوت می‎کند. به نظرم می‎رسید که یک زد و خورد کوچک به پایان رسیده است.
ناگهان آقای بارون از جا بلند می‎شود، به نزد شکارچی می‎رود و می‎گوید: "آقای عزیز، به من اجازه یک سؤال بدهید: "آیا هرگز در اوهایو بوده‎اید؟"
شکارچی حیرتزده می‎گوید: "بله."
"و شما دوشیزه وحشی از اوهایو را می‎شناسید؟"
"دوشیزه وحشی؟ ... ..." چیزی مانند یک لبخند مالیخولیائی‎ـ‎سعادتمند بر چهرۀ سختِ شکارچی می‎دود. او دست راست قوی‎اش را در برابر پرسش‌کننده نگاه می‎دارد، و سپس آنها طوری به هم دست می‎دهند که من در عمرم هرگز فراموش نخواهم کرد. و حالا آنها کنار هم قرار می‎گیرند و گارسون را از چرت زدن در کنار قفسه روزنامه‎ها بیدار می‎سازند تا شامپاین و سیگاربرگ بیاورد، و سپس هر دو شروع به پرسش و تعریف می‎کنند، و در میان گفتگو گیلاس‎هایشان را چنان آتشین به هم می‎زدند که گارسون هر بار از جایش به بالا می‎جهید.
من یک نور تنها از بوته ساحلی شبِ سیاهِ اوهایو می‎دیدم که چشمک می‎زد. دوشیزه وحشی در برابرم ایستاده بود، یک زن باشکوه و خونگرم آتشی مزاج با چشمانی عمیقاً سیاه و فریبنده، و من یک رمان هیجان‌انگیز منقلب‌کننده به دورش می‎بافتم.
چشمان راویان با هیجان می‎درخشید، شامپاین‎شان کف می‎کرد و دود سیگاربرگ مانند توده‎های مه که از رودهای سردِ سیاهِ اوهایو برمی‎خیزند آنها را محاصره کرده بود. من اما تنها در گوشه‎ام نشسته بودم و یک اشتیاق نیرومند به شرکت در این تعریف خاطرات احساس می‎کردم و دلم می‎خواست پیش آنها بروم و بگویم: آقایان عزیز، من هم این ترانه، اوهایو و دوشیزه وحشی را می‎شناسم. اجازه دارم در کنارتان بنشینم؟
انسان‎های سعادتمند و حسد برانگیز!
من هرگز تنهائی را مانند این ساعت چنین تلخ احساس نکرده بودم. من تصمیم می‎گیرم از آنها بعنوان شنونده یک محل در کنارشان درخواست کنم.
در این لحظه چیزی سوت می‎کشد. یک صدای خش خش ... یک قل خوردن ... ... قطار از راه می‎رسد.
من دوباره نه شکارچی را دیدم و نه بارون را. از داستان دوشیزه وحشی از اوهایو هرگز مطلع نگشتم، اما وقتی لقبش را به یاد می‎آورم احساس زشت و فشار آزاردهنده‎ای به من دست می‎دهد.
این یک احساس نارضایتی‎ست. تقریباً مانند اینکه آدم در هنگام خواندن مطلب هیجان‎انگیزی برای پُک زدن به سیگار دستش را به سمت جاسیگاری ببرد و ناگهان متوجه شود که سیگار بطور غیرقابل توضیحی آنجا نیست ... ... نه، این احساس کاملاً متفاوتری‎ست، یک احساس بسیار عمیق‎ و کدرتر.
 
جهان را از نگاه دیگران درک کن
امانوئل آساپ با کار و کوشش، بصیرت و صداقت یک زمیندار ثروتمند شده بود. تنها فرزند او، یک پسر ساکت آرام، اِشلایش نامیده می‎گشت. او دیپلمش را گرفته بود. حال باید یک شغل انتخاب می‎کرد. وقتی پدر در این باره از او می‎پرسد، تا حدودی نامطمئن بیان می‎کند: "دریانورد". اما پدر برای منصرف کردن او بسیار بیغرضانه و صمیمی می‎گوید که زندگی دریانوردی سخت و خطرناک است. اِشلایش می‎توانست با آموزش خوبش در زمینه‎های دیگر سعادت محکمتری بدست آورد. و او پس از آن به پسرش وقت می‎دهد که در آرامش به شغل دیگری فکر کند.
اِشلایش از میان باغ به سمت دریا می‎رود و در مسیر ساحل و از میان جنگل و از روی مزارع به پیاده‎روی می‎پردازد. او به پرندگان، به ماهی‎ها و به حیوان محبوبش: یک لاکپشت غول‎پیکر که پدر برای تولدش هدیه داده بود غذا می‎دهد. برای حیوان در باغ یک محوطه ده متر مربعی را حصار چوبی کشیده بودند.
پس از چند هفته آقای آساپ از پسرش می‎پرسد: "آیا با خودت به توافق رسیدی که چکاره می‎خواهی بشوی؟"
"من مایلم خلبان بشوم."
"نه، پسرم، من این اجازه را نمی‎دهم. شغل خلبانی پُرخطر است، و شهرتش در دراز مدت انسان با استعداد را خشنود نمی‎سازد. به چیز بهتری فکر کن. من به تو برای فکر کردن تا زمانیکه بخواهی وقت می‎دهم. اما من به تو بخاطر تنبلی هشدار می‎دهم. تنبل نشو، برای مثال آنطور که لاکپشت است و تمام روز را در یک محل قرار دارد و هنوز هیچ‌چیز انجام نداده است."
پسر با خجالت پاسخ می‎دهد: "آیا مگر او با این وجود یک حیوان بزرگ نشده است؟"
اما پدر لبخندزنان می‎رود.
اِشلایش پیش لاکپشت می‎رود و از او می‎پرسد: "آیا تو سعادتمندی؟" اما لاکپشت پاسخی نمی‎دهد، بلکه سر را در لاکش فرو می‎برد.
اِشلایش از پرندگان می‎پرسد: "آیا شماها سعادتمندید؟"
"بله! بله! به مراتب بالاتر از بلندترین برج‎ها، نوک درختان و قله کوه‎ها، در میان ابرهای روشن و متغییر به شکار پرداختن، بر خلاف جریان باد پرواز کردن، توسط باد حمل گشتن، خود را معلق نگاه داشتن؛ از ارتفاع بلند خود را رها ساختن و لحظه قبل از تصادم با زمین بال‎های جمع‎گشته را گشودن و آزادانه آواز خواندن ... ... این بسیار زیباست!"
در این هنگام اِشلایش بسیار غمگین می‎گردد. صبح یک روز بدون اطلاع دادن به کسی خانه پدرش را ترک می‎کند و از آنجا پیاده می‎رود. هنگامیکه او بعد از دو روز به قله یک کوه می‎رسد خود را به پائین پرتاب می‎کند. بدون شک اگر یک پرنده بزرگ او را با بال‎هایش نمی‎گرفت می‎توانست در قعر دره خرد گردد. پرنده او را کیلومترها و کیلومترها از روی کشورها و دریاها در هوا حمل می‎کند.
اِشلایش می‎گوید: "پرواز زیباست."
"بله، پرواز کردن زیباست. اما آدم باید آن را بیاموزد و درک کند." و پرنده مرد جوان را در یک شهر دور و بزرگ پیاده می‎کند و به پرواز ادامه می‎دهد.
اِشلایش احساس می‌کرد روحیه‎ای خوب و ماجراجویانه دارد. او جستجو می‎کند و در یک شرکت حمل و نقل هوائی استخدام می‎شود و پس از چند سال یک خلبان مشهور می‎گردد. با آنکه دو بار با هواپیمایش سقوط می‎کند اما جان بدر می‎برد و سالم می‎ماند. اما به پدرش کوچکترین نشانه‎ای از زنده بودن نمی‎فرستد. قصد داشت ابتدا وقتی به او خبر بدهد که توسط نیروی خودش ثروتی بدست آورده باشد. او موفق به این کار نمی‎شود و زندگی خلبانی خسته‎اش می‎سازد. اشتیاقِ دیدار پدر در او رشد می‎کند و چنان قوی می‎شود که او یک روز به خانه بازمی‎گردد.
پدر و پسر در آغوش هم می‎افتند. آنها از شوق می‎گریند. با این وجود اِشلایش کلمه‎ای در باره آنچه تجربه کرده بود صحبت نمی‎کند. و پدر هم کلمه‎ای در این باره نمی‎پرسد، بلکه در سکوت او را عفو می‎کند. اما اِشلایش به خاطر پیر شدن زیاد پدرش کاملاً وحشتزده شده بود.
و اِشلایش جدیتر و متفکرتر می‎شود. او لاکپشت را جستجو می‎کند، او را در محل قدیمی می‎یابد و می‎پرسد: "حالت چطوره؟ آیا سعادتمندی؟"
لاکپشت پاسخ نمی‎دهد، بلکه سر را در لاکش فرو  می‎برد.
اِشلایش حصار چوبی‎ای را که لاکپشت را اسیر نگاه داشته بود از بین می‎برد. آساپِ سالخورده تصادفاً به آنجا می‎آید و با تعجب و سرزنش می‎پرسد: "چرا آنچه را که من ساخته‎ام ویران می‎کنی؟"
دوباره اِشلایش مانند قبل زندگی می‎کرد. او به پیاده‎روی می‎پرداخت و به حیوانات غذا می‎داد. یک بار وارد اتاق کار پدرش می‎شود و به آرامی به او اطلاع می‎دهد که لاکپشت فرار کرده است. آساپِ سالخورده بسیار تحریک می‎شود. او می‎خواست فوری دستور دهد تا شکارچیانش و چند نوکر فوری به تعقیب لاکپشت بروند. اِشلایش او را آرام می‎سازد: "پدر، این کار لازم نیست. من لاکپشت را تعقیب کردم. او سه پا دورتر از حصار سابق چوبی‎اش قرار دارد."
آساپِ سالخورده می‎خندد و دوستانه بر شانه پسر می‎کوبد. ناگهان دوباره جدی می‎شود و در حال برگشتن آهسته می‎گوید: "اگر آدم خود را مخفیانه دور سازد زیاد پیش نمی‎رود."
اِشلایش از ماهی‎ها می‎پرسد: "آیا شماها سعادتمندید؟"
"بله! بله! خود را توسط آبِ سرد چنین مهربانانه نرم از هر طرف شستشو دادن، اجازه حمل خود را دادن و در عمق قلمرو تاریک غواصی کردن، جائیکه معجزه چشمک می‎زند؛ بدون غرق گشتن، توسط امواج، توسط چرخش گرداب و خش خش تندوزه‎ها سفر کردن، رو به جلو سریع رفتن؛ از جریان خنک‌کنندۀ آب لذت بردن ... ... آخ، این خیلی زیباست!"
در این وقت اِشلایش بیشتر غمگین می‎گردد. او پنهانی با یک قایق به میان دریا می‎راند و در آنجا خود را برای غرق گشتن از قایق به دریا پرت می‎کند.
او می‎توانست غرق شود، زیرا او شنا کردن بلد نبود. اما حالا او همانطور که عمیقتر و عمیقتر در آب فرو می‎رفت ناگهان یک ماهی بزرگ میان پاهایش می‎راند. ماهی او را بر روی پشتش به سطح آب می‎رساند. و سپس به سفری طولانی به سمت یک کشور دور به حرکت می‎افتد. آنجا او را در آب‎های کم عمق ساحل نزدیک یکی از بنادر پیاده می‎کند.
"آخ، شنا و سفر کردن چه زیباست!"
"بله، اما باید اول آن را آموخت." با این کلمات ماهی ناپدید می‎گردد.
اِشلایش به سمت ساحل می‎رود. او پُر از انرژی و امید بود. او بزودی موفق می‎شود در یک کشتی بادبانی بعنوان کارگر کشتی استخدام شود. به این ترتیب به سواحل دریاهای دیگر می‎راند و یک دریانورد خوب می‎شود. اما دوباره هیچ خبری از خود به خانه نمی‎فرستد، گرچه او این بار اشتیاق بیشتری به دیدار پدر از زمان خلبانی‎اش احساس می‎کرد. او می‎خواست تا زمانیکه بتواند روزی بعنوان کاپیتان با پدرش روبرو شود مفقودالاثر باقی‌بماند و فقط مجدانه کار کند. این یک تصمیم راسخ بود. گاهی فکر می‎کرد که باید از دلتنگی بمیرد. همچنین شغلش با گذشت زمان دیگر راضیش نمی‎ساخت. اما اِشلایش بسرعت پیشرفت می‎کند، ابتدا یک ملوان عادی می‎شود، بعد ملوان، سپس افسر کشتی، و عاقبت کاپیتان.
در روزیکه او مجوز کاپیتانی‎اش را دریافت می‎کند یک نوکر از شهرش خود را به او معرفی می‎کند. او هم مصمم بود ملوان شود، و او حالا برای اِشلایش خبر می‎آورد که امانوئل آساپ شش ماه قبل فوت کرده است.
در این وقت پسر درد سختی را احساس می‎کند. او تا حد امکان سریع به شهرش سفر می‎کند.
او بر روی گور پدر می‎افتد و تلخ می‎گرید. سپس به فکر دیدار لاکپشت می‎افتد. او هم مُرده بود. لاک همراه با باقیمانده فاسد شده‎اش هنوز در جای قدیمی قرار داشت. اِشلایش جسد حیوان را در کنار گور آساپ سالخورده به خاک می‎سپارد.
اِشلایش ناامید دراطراف سرگردان می‎گشت، از پرندگان و ماهی‎ها می‎پرسید پس چرا آنها سعادتمندند اما او سعادتمند نیست. اما پرندگان و ماهی‎ها دیگر به او پاسخ نمی‎دادند.
بنابراین او خود را عاقبت، بی‎نهایت تنها، مشغول تنظیم املاک به ارث رسیده از پدر می‎کند. در میز کار یک دفتر یادداشت ساده کشف می‎کند. در آن پیرمرد هنوز با دستان لرزان نوشته بود:
این دوستانِ محکمند که ما را تراش می‎دهند.
کسی که هرگز نمی‎پرسد، متوجه نمی‎گردد چه از دست می‎دهد.
جهان را از نگاه دیگران درک کن.
 
سویبلسال
آقای تِرتهبالگ از نظر شغلی دکتر جادوگر، پزشک سنتی، دندانپزشک و تحت تعقیب پلیس بود. گذشته از دندان‎ها و میخچه‎ها، صدها شفا یافته وجود داشتند که جادویش را ستایش می‎کردند. لوبِهزاندِ شیشه‎گر را از طاعونِ کیسه‌صفرا نجات داده بود، فقط از این طریق که با استخوان یک اسب دو بار بر روی شکم او مالید و در این حال گفت: "بخند!". تمام: خندید ــ سالم.
متخصصینی مانند دکتر کوئیلیپی، تِرتهبالگ را یک شارلاتانِ نامطلوب می‎نامیدند.
دوربین یکچشمی در دست شارلاتان نامطلوب می‎لرزید. براستی: آن سمت در باغ یک میز کوچک باشکوه و آشکارا برای دو نفر چیده شده بود. تِرتهبالگ لباس پوشیده آماده ایستاده بود. اما نه. نه، نه! اما او می‎خواست رفتن به مهمانی و غذا خوردن با انسانی که ... که ... اگر هم نه ...، اما این فاضل ابدی، این مخترع! این مقرراتی متحجر را کنسل کند! تِرتهبالگ یک بار دیگر دوربین یکچشمی را روی جانپناه بالکن قرار می‎دهد. بله، او آنجا آن بالا نشسته بود! آقای دکتر کوئیلیپی، فاضل و دانشمند؛ آدم فقط یک قطعه از کمر خمیده او را می‎دید، اما این کمر بدون شک با بینی بدون خونش در کتاب‎های ضخیم احمقانه و بد بو با کنجکاوی نگاه می‎کرد، حالا، یک ساعت قبل از ضیافت، انواع چرندیات متحجر از رده خارج شده را از حفظ می‎آموخت که با آنها بر دیگری اثر عمیق بگذارد، شاید هم کلمات خارجی موشکافانه، خبیثانه، رذیلانه را دستچین می‎کرد، تا ... تا به شارلاتان، به شارلاتان نامطلوب در فرصت مناسب ... ... «اَه!» یک سقوط، تقریباً با سر و صدا. دوربین یکچشمی قل می‎خورد. ابتدا بر روی جانپناه و، هنگامیکه آقای تِرتهبالگ دستش را برای گرفتن آن پیش می‎برد سریع به زمین سقوط می‎کند. «عالی شد!» این برایش کافی بود. تِرتهبالگ ناگهان یک رولور در دست داشت، آن را به سمت کمر خمیده نشانه می‎گیرد و یک گلوله شلیک می‎کند. سپس از پشت به زمین می‎افتد. در اتاق. بر روی یک فرش.
پزشک سنتی استادانه نشانه گرفته بود. در این لحظه جن کوهستانی سویبِلسال اتفاقاً در حال پرواز نامرئی از آنجا می‎گذشت. او از یک بازی بیلیارد اثیری می‎آمد، و البته از آنجا که گلوله از چشم او مخفی نمی‎ماند، بنابراین مایل می‎شود با آن شوخی کند و به گلوله در حال پرواز با یک ضربه ماهرانه و محکم چوب بیلیارد نامرئی یک چرخش خوب محاسبه گشته بدهد. طوریکه گلوله باید تُند و تیز از سمت راست به دور زمین می‎گشت و بعد دوباره مسیر قدیمی‎اش را در پیش می‎گرفت.
تِرتهبالگ به دکتر شلیک کرده بود، که او را ... تنها او را ... به جشن پنجاهمین سال تولدش دعوت کرده بود. حالا فکر پزشک سنتی مانند یک سگ جوان که به استخوان دنده چربی‎دار فکر می‎کند به این واقعیت مشغول بود. او تلاش می‎کرد این واقعیت را ببلعد؛ اما دوباره ظاهر می‎گشت. هر کاری هم می‎کرد باز همانطوری باقی‌می‎ماند که بود.
آقای تِرتهبالگ خاکستری و پریشان بلند می‎شود، تلوتلو خوران به سوی خانه همسایه‎اش می‎رود، با این تصمیم که حالا نقش یک آدم بیگناه، غافلگیر گشته و وحشت کرده را بازی کند. چه نقشی!
یک نفر او را به بالا هدایت و درِ اتاق کار دکتر را باز می‎کند. تِرتهبالگ داخل می‎شود.
مشاهده به پیشواز آمدن دکتر که می‎خندید مانند یک صاعقه غیرمنتظره یا نیش یک رطیل به او برخورد می‎کند.
"خوشامدید، تِرتهبالگ، بهترین دوستم."
آقای تِرتهبالگ از عمیقترین نقطه روح خود بی‎اختیار می‎گوید: "آیا شما هنوز زنده‎اید؟"
آقای دکتر پریشان می‎پرسد: "چه فرمودید؟" و جدی به ساعت نگاه می‎کند.
تِرتهبالگ شاکرانه، شاد و دستپاچه با لکنت می‎گوید: "خدا را شکر، گلوله به هدف نخورد! هیچی، هیچی! ... منظورم ... من فکر کردم شما مُرده‎اید."
دکتر کوئیلیپی الزاماً تذکر می‎دهد: "من از آن بی‎خبرم." تِرتهبالگ به خود می‎آید. "تبریک صادقانه و صمیمانه‎ام را بپذیرید." ــ "متشکرم! متشکرم!" بانی جشن به مهمان یک صندلی تعارف می‎کند، و در حالیکه خودش دوباره در محل کارش می‎نشیند شروع می‎کند: "همسایه عزیزم، اجازه بدهید که ما قبل از اینکه برای غذا خوردن پائین برویم، اینجا بر حسب سنت باستانی کوئیوزانتول‎ها یک دراکفالکوئریبوس بنوشیم و یک کاکااشتیمتبت واقعی بکشیم."
تِرتهبالگ چنان خوشحال و متزلزل بود که این کلمات خارجی را دروناً بخشید و حتی به دکتر اعتراف کرد که او ابداً نمی‎تواند حدس بزند آنها چه معنی می‎دهند.
دکتر دوستانه می‎گوید: "چه اهمیتی دارد؟ این فقط صداقت برتر شما را ثابت می‎کند، شما می‎توانید نام‎های ساختگی بی‎معنی و مشکلم را با کلمات ساده‎تر و مناسبتر جایگزین کنید. اما بخاطر نامگذاری شما چیزی تغییر نمی‎کند و خیلی ساده یکی از مشروب‎های ساختۀ خودم از ترکیب دانه غلات و یک تنباکو کشف گشته توسط خودم از شکوفه درخت زیزفون و زنبور پودر شده باقی‌می‎ماند."
تِرتهبالگ دهانش را باز می‎کند. او آن را دوباره می‎بندد، زیرا دکتر در گیلاس‎ها مشروب می‎ریزد، پیپ را از تنباکو پُر می‎سازد، روشن می‎کند و صمیمانه از نو به صحبت ادامه می‎دهد: "من خودم را کمی با انواع کارهای عملی و اختراعات مشغول می‎سازم و کاملاً آن انسان متحجر کتابی یا نظریه‎پرداز نیستم که شما شاید من را بحساب ... ..."
تِرتهبالگ با تأکید جدی می‎گوید: "برعکس."
دکتر با یک تعظیم مهربانه ادامه می‎دهد: "و برای اثبات آن مایلم این" ــ (او یک قوطی را باز می‎کند) ــ "این ساعت را به شما هدیه کنم، که من خودم، با مقداری سختی و مطالعات قبلی ساخته‎ام."
از میان قلب پزشک سنتی چیزی ملتهب می‎گذرد و می‎گوید: "اما آقای دکتر کوئیلیپی! این نقره است! و الماس‎های بر رویشان واقعی‎ست!" دکتر که اشتباهی شنیده بود و در باره طرح و ساخت فکر می‎کرد پاسخ می‎دهد: "48 ساعت. من آن را همین حالا کوک کردم."
اشگ‎های واقعی شرم و پشیمانی بر روی الماس‎های روی ساعت می‎چکند.
دکتر اعتراض می‎کند: "اما همکار عزیز ... ..."
"نه، آقای دکتر کوئیلیپی، به من همکار نگوئید؛ من لایق آن نیستم ... ..."
دکتر بلند می‎گوید: "لایق نیستید؟ این چه حرفی‎ست؟ برایم نامطلوب بود وقتی شما مرا در صف کسانی فکر می‎کردید که ... ..."
تِرتهبالگ حرف او را قطع می‎کند: "و اما با این وجود من در اصل یک شارلاتان هستم."
دکتر می‎گوید: "صادقانه بگویم: من هم همینطور. اما ما دقیقاً به همین خاطر باید همیشه همدیگر را به جهل و ناتوان بودن‎مان یادآوری کنیم و در وفاداری مشترک به سنبل‎کاری متحد باشیم. و من به این خاطر این ساعت را به شما ..." (تِرتهبالگ ساعت را در جیب قرار داده بود) "تقدیم کردم، به نشانه احترام صمیمانه‎ام و بعنوان یادگاری ساده‎ای از یک همکار مسنتر و تحصیلکرده‎تر از شما که با این وجود همچنین ابله بوده است."
تِرتهبالگ هیجانزده می‎گوید: "خدای من!" زیرا او یک دوست پیدا کرده بود که در گذشته از او نفرت داشت ... ...
دکتر سُرفه کوتاهی می‎کند و می‎گوید: چه سریع یکی خود را به دیگری تغییر می‎دهد. اما اجازه بدهید که حالا به آن نپردازیم. بلکه: حرکت بسوی باغ برای خوردن خوراک قارچ دنبلان!!"
دکتر پس از کلمات <خوراک قارچ دنبلان> محکم از روی صندلی سقوط می‎کند. یک گلوله از راه پنجره پشتش را سوراخ کرده بود. او در حالیکه سینه‎اش را می‎فشرد فریاد می‎زند: "قلب!"
تِرتهبالگ خودش را پرت می‎کند، جلیقه او را جر می‎دهد و می‎گوید: "ریه!"
دکتر ناله می‎کند: "بین قلب و ریه!"
"بله، اما بیشتر به سمت ریه."
"چه‌کسی این کار را با من کرد؟"
"بله، چه‌کسی می‎توانست ...؟" تِرتهبالگ دچار لرزش وحشتناکی می‎شود. چه تصادفی: دو سوءقصد پشت سر هم به یک نفر.
کوئیلیپی می‎نالد: "چه‌کسی این کار را با من کرد؟"
تِرتهبالگ غیرارادی می‎گوید: "این بار من  نبودم! من پلیس را خبر می‎کنم."
دکتر با حرکت ضعیفی او را متوقف می‎سازد: "بمانید، دیگر دیر شده."
"به هیچوجه! تکان نخورید؛ من یک دکتر می‎آورم."
کوئیلیپی التماس می‎کند: "نه! شما بهترین دکتر من هستید. موفقیت‎های شما ..."
تِرتهبالگ جای زخم را پیدا می‎کند و بزاق دهانش را در آن می‎چکاند.
کوئیلیپی لبخندزنان مات می‎گوید: "آه، چه کیفی می‎دهد."
پزشک سنتی حالا با تمام وزنش بر روی زخم می‎نشیند، تا از خونریزی جلوگیری کند. او به کوئیلیپی می‎گوید: "بخند!" اما او بیهوش شده بود.
تِرتهبالگ از جایش حرکت نمی‎کرد. پس از شش ساعت فرد زیر او شروع می‎کند به هذیان گفتن. تِرتهبالگ اما گوش نمی‎کرد، بلکه در غم‎انگیزترین ندامت‎ها به شراتش می‎اندیشید، به ختم به خیر شدن سوءقصدش فکر می‎کرد و به پیشامد بی‎رحمانه غیرقابل درکی که حالا این اندام رقت‎آور و ساده دانشمند را به زمین انداخته بود.
زیرا آقای تِرتهبالگ نمی‎توانست حدس بزند که او در این ساعت بر روی یکی از موذی‎ترین قاتل‎های جنسی نشسته است، که حالا از خاطرات تهدیدآمیزی عذاب می‎کشید که به آن ساعت نقره‎ای مربوط می‎گشت. این ساعت را دکتر کوئیلیپی با اشتیاق به قتل طوری ساخته و تنظیم کرده بود که دوازده ساعت بعد از جشن تولد یک محموله نیتروگلیسیرین فشرده شده را باید منفجر می‎ساخت.
تِرتهبالگ به خود می‎گوید: من می‎خواهم همه‌چیز را برایش اعتراف کنم، بینی دکتر را لمس می‎کند و از سردی آن به وحشت می‎افتد.
کوئیلیپی بیدار می‎شود: "ساعت چنده؟" او به شدت نفس نفس می‎زد.
تِرتهبالگ به نرمی می‎گوید: "پایان نزدیک است. به این دلیل مایلم ..."
دکتر نیرویش را جمع می‎کند و خود را کمی راست می‎نشاند: "گوش کنید، من باید چیزی به شما ..."
پزشک سنتی مقاومت می‎کند: "نه! دراز بکشید. من باید چیزی به شما ..."
دکتر دستش را تند تکان می‎دهد: "دفعه بعد! ... حالا ... ساعت ... ... به حرف من گوش کنید ..."
تِرتهبالگ اصرار می‎کند: "ساکت باش! اجازه بدید من صحبت کنم!"
"نه، من باید صحبت کنم ..."
"اول من!"
کوئیلیپی تلاش می‎کند فریاد بزند: "من ..."
تِرتهبالگ برای اینکه جمله‌اش را به پایان برساند با عجله بلندتر فریاد می‎زند: "من به شما شلیک کردم!"
کوئیلیپی خود را کمی راست می‎کند: "شما؟؟ ... چطوری؟؟ شما؟؟ ... از سمت خیابان؟؟"
ساعت در این لحظه منفجر می‎گردد.
 
پیلمارتین بیچاره
از هفته‎ها پیش آگهی‎های دیواری اعلام می‎کردند که پیلمارتین فرانسوی یک چتر نجات جدید را به نمایش خواهد گذارد. در چمنزار <هفت جلاد> یک برج چوبی به ارتفاع سی متر ساخته شده بود. و در روز یکشنبه اهالی شهر کوچک با لباس‎های تمیز هجوم آورده بودند.
جشن دلپذیر، باشکوه و هیجان‎انگیز پیش می‎رفت، و هنگامیکه موسیو پیلمارتین در یک اتومبیل به چمنزار می‎رسد با کف زدن تماشاگران استقبال می‎شود. یک سخنرانی و موسیقی انجام می‎گیرد. سپس مرد فرانسوی در پائین پله‎های برج ناپدید و بعد بلافاصله آن بالا بر روی سکوی برج ظاهر می‎گردد، جائیکه او یک چتر عظیم را باز می‎کند.
سکوت مرگباری حاکم می‎گردد. فقط پسرکی به نام فیدشه پاپندیک، کارآموز آقای هومان، تاجر ماهوت پاک‎کن، مانند پسربچه بدجنس و شیطانی رفتار می‎کرد، به این نحو که دائماً بلند فریاد می‎کشید: "حرکت! خداحافظ! الوداع!"
بسیاری از تماشاگران هیس هیس می‎کردند: یکی عصبانی داد می‎زند: " ساکت! خفه‌شو!" و عاقبت: "برو بیرون آدم بی‎چشم و رو!"
اما فیدشه پاپندیک بلندتر از همه فریاد می‎کشد: "راحتم بذارید، من حالا به سمت ماه می‎رانم!" با این حرف از روی مانع می‎پرد، به داخل محوطه مسدود گشته‎ای که بجز یک دکتر، یک پلیس، یک دوچرخه، یک برانکارد و دو امدادگر هیچکس و هیچ‌چیز دیگر در آنجا وجود نداشت می‎دود. فیدشه پاپندیک سریع و چالاک بر روی دوچرخه می‎جهد، مسافتی را بر روی چمن‎زار پر از دست‎انداز می‎راند، و ناگهان ... قبل از آنکه کسی به آن فکر کند ... ناگهان ... بدون آنکه کسی متوجه شود ... هیچکس حدس نمی‎زد یا انتظارش را نداشت ... خلاصه، ناگهان دوچرخه از روی زمین بلند می‎شود، و فیدشه پاپندیک بر روی یک دوچرخه کاملاً معمولی مانند هر دوچرخه‎سوار دیگر می‎راند، اما او در میان هوا می‎راند، بر روی هوا، بر بالای هوا و به سمت بالا به درون ابرها می‎راند.
لحظه کوتاهی صدای لعنت فرستادن به گوش می‎رسد. سپس صدای یک «آه!» هزار لایه ... و بعد فریادهای شوق «براوو!»
این پدیده به طرز وصف‎ناپذیری هیجان‌انگیز، مسحورکننده و بهت‎آور بود. پس از آن همه تماشاگران ادعا می‎کردند که این یک ساعت طول کشید. و بسیار سریع انجام گرفت! زیرا فیدشه پاپندیک هنوز صد متر هم نرانده بود که از آن پائین برایش تشویق شلیک کردند و سپس او با سرعت سریع‎تری راند و بزودی در بین دو ابر سفید ناپدید گشت.
صدای لعن و نفرین بلند می‎شود. از دکتر دوچرخه‎اش، از آقای هومان کارآموزش، از پدر پاپندیک تنها فرزندش و از یک شیرینی‎پز بدهکار اصلی‎اش ناپدید می‎گردد. دیگر هیچ انسانی به فیدشه پاپندیک فکر نمی‎کرد. مرد فرانسوی به این خاطر چنان با خشم رفتار کرد که در حال لیز خوردن بدون چتر نجات از برج به پائین سقوط می‎کند؛ و حالا چون سقوط و همچنین شکستن گردنش از تماشاگران بخاطر رویداد مهمتر بی‎توجه مانده بود، بنابراین مدیر و سرمایه‎گذاران و برگزارکنندگان جشن با خشم ماجرا را باد می‎کردند. اما هیچ کمکی نمی‎کرد.
شهر، استان، پایتخت، جهان ورزش و علم خود را بیشتر و بیشتر با عروج معجزه‎آسای فیدشه پاپندیک به آسمان مشغول می‎سازند و پس از دو سال کمتر و کمتر. هیچ‌چیز هم مشخص نشد. اما بدرستی ثابت شده بود: که دکتر در بازی شرکت نداشته است، که دوچرخه‎اش کاملاً معمولی بوده و توسط پاپندیک دزدیده شده و اینکه پاپندیک از هر لحاظ یک انسان و کارآموز معمولی بوده است.
از آنجا که پدر پاپندیک پول دوچرخه و بدهی شیرینی‎پز و مقداری هم برای آرام سازی پرداخته بود، بنابراین هیچ‌چیزی باقی‌نمی‎ماند بجز خاطرۀ از شکل افتاده‎ای از یک وهمِ جمعی و از کسیکه واقعاً رفته بود.
سه سال از این واقعه گذشته بود، یک شب آقای هومان بخاطر سر و صدای خیابان و شکستن شیشه‎ها از خواب بیدار می‎شود. در بیرون فیدشه پاپندیک با دوچرخه شاد ایستاده بود.
آقای هومان فقط از روی کنجکاوی دوباره کارآموز قدیمی را می‎پذیرد و با او به اندازه یک جهان مهربان بود. فیدشه اما به تاجر و به کس دیگری، و حتی به پدر و مادرش از آنچه تجربه کرده بود، یا کجا بوده است یا چطور توانسته پرواز کند کوچک‎ترین تعریفی نمی‎کند. دادخواست‎ها، خبرنگاران، پروفسورها آمدند، با این حال اگر هومان حسود این کنجکاوان بی‎پایان را از خانه بیرون نمی‎انداخت، بنابراین کارآموزش هر مصاحبه را در نطفه خفه می‎ساخت، به این نحو که ناگهان وانمود به دیوانه بودن می‎کرد و صامت شکلک درمی‎آورد یا تمام پرسش‎ها را با تکان دادن سر پاسخ می‎داد یا حتی فرد سمج را توسط رفتار خارج از نزاکت به فرار وامی‎داشت. فیدشه پاپندیک منفورترین انسان بود.
اما با وجود آنکه هر شهروند در هر فرصتی به شهروند دیگر یک بار اطمینان داده بود که شخصاً فکر نمی‎کند صحبت کردن و خود را مشغول ساختن با یک پسر لوس نابالغ و یک حقه‎باز بازار مکاره ارزش داشته باشد، اما با این حال همه‌جا یک کنجکاوی بی‎سابقه می‎پخت و می‎خروشید. روح کل شهر در آشفتگی پُر عذابی گرفتار مانده بود. مدت‎ها از زنگ زدن دوچرخه که به کرات از آن عکس گرفته بودند می‎گذشت و چیز درخور توجهی در آن کشف نکرده بودند. کتاب‎های بی‎شماری بدون نتیجه نوشته شده بودند. و فیدشه پاپندیک ساده و خوش زندگی متوسطی را می‎گذراند؛ بدون آنکه چیزی لو دهد و بدون آنکه به علامت به ستوه آورنده سؤالی که از او در جهان به سرعت رشد می‎کرد و در اهمیت برای مثال از راز شکسپیر‎ـ‎بیکن فراتر می‎رفت توجه داشته باشد. آقای هومان کارآموزش را اخراج می‎کند.
همه شهروندان پسر جوان را نادیده می‎گرفتند. فقط وزیر بازرگانی دکتر ارنست لهوین برای اثبات علاقه به فیدشه از خود شجاعت نشان می‎دهد، به این نحو که به او یک ثروت باشکوه هدیه می‎کند؛ اما پس از آن به علت بیماری فیستول روده خیلی زود می‎میرد.
فیدشه پاپندیک ثروتمند شده بود، با این حال بسیار متفاوت‎تر از گذشته زندگی نمی‎کرد، ساده و خوش زندگی متوسطی را می‎گذراند، بدون لو دادن و بدون ملاحظه. همه به سمت او پُل آشتی بسته بودند و در خفا ظالمانه‎تر از او نفرت داشتند.
از آنجا که خفگی کل شهر را تهدید می‎کرد، بنابراین دادستان کیرش‌روت با شایستگی یک نقشه مطمئن و محترمانه برای کشف راز می‎کشد.
کیرش‌روت به سه کارگر خارجی با عرق ِ گلِ سپاسی رشوه می‎دهد. سه کارگر خارجی از فیدشه پاپندیک شکایت و او را متهم می‎کنند که:
1. دختر یکی از کارگران خارجی را ربوده و اغوا کرده است،
2. در خارج دست به جاسوسی زده است،
3. بعنوان پیرو متعصب یکی از فرقه‎های مذهبی دو کودک یتیم را با ضربات لگد کشته و از آنها سرقت کرده است.
او باید این همه را در طول سه سال غیبت پس از رفتن از چمنزار <هفت جلاد> مرتکب شده باشد.
این محاکمه بسیار پُر شور جنسی‎‎ـ‎سیاسی و سرقتی‎ـ‎جنائی باید در هوای آزاد انجام می‎گرفت. تمام اهالی شهر، دوچرخه زنگ زده و چمنزار <هفت جلاد> حضور داشتند. محاکمه پس از مقدمه معمول تقریباً به شرح زیر انجام می‎گیرد:
دادستان: شما ابتدا به کجا راندید؟
متهم: به هوا.
دادستان: آیا شما مقصد مشخصی داشتید و کدام مقصد؟
متهم: بله، ماه.
دادستان: آیا به آنجا رسیدید؟
متهم: نه، من اشتباه راندم و به ستاره ثابت گلیسرول رسیدم.
جنبش در حضار.
دادستان: آنجا چکار می‎کردید؟ چطور زندگی می‎کردید؟ چه مدت ماندید؟ ... صادقانه و صحیح تمام حقیقت را دقیقاً تعریف کنید. سکوتی از نفس افتاده در حضار.
متهم: زندگی در گلیسرول درست مانند زندگی ما در زمین است، با این تفاوت که انسان‎ها در آنجا فقط از کالباس جگر زندگی می‎کنند. شادی حضار
دادستان: و شما آنجا چکار می‎کردید؟
متهم: من شش ماه تمام کالباس جگر خوردم. سپس اسهال گرفتم، استفراق کردم و رکاب زدم و از آنجا رفتم. هیاهو و هو کردن حضار.
دادستان: چنین تظاهراتی از طرف حضار ممنوع است، وگرنه مجبورم شما را از حضور در محاکمه محروم کنم. سکوتی از نفس افتاده در حضار.
دادستان: متهم، به گزارش خود ادامه دهید، دقیق و با جزئیات. شما به کجا راندید؟ چه ملاقات کردید و چگونه؟
متهم: من به سیاره کالوبسیا رسیدم. آنجا فقط مردم محترم زندگی می‎کنند.
دادستان: بعد! بعد! تعریف کنید! چه شکلی داشتند!؟
متهم: من در تخت کلم قمری دراز کشیدم، دو سال تمام خوابیدم و سپس رکاب زدم و به رفتن ادامه دادم.
دادستان: هوم ... عجیب و غریب. اما این روش دیگر برای ما جدید نیست و ما به آن پی خواهیم برد. متهم، به صحبت ادامه دهید. به کجا؟ کدام سیاره؟
متهم: من به سیاره کناری ماه اکسلیبریس رسیدم.
دادستان: اکسلیبریس؟؟ ناآرامی حضار.
متهم: بله، اکسلیبریس. زندگی در آنجا وحشتناک بود.
دادستان: وحشتناک؟ ــ حضار سکوت کنند! ــ چرا وحشتناک؟
متهم: بله. من خسته و کوفته به آنجا رسیدم، لخت شدم، بدون آنکه به درستی بدانم چطور، لباس‎هایم را داخل کمد چپاندم، به رختخواب خزیدم و فوری به خواب رفتم. تا زمانیکه آن اتفاق وحشتناک افتاد. تمام حاضرین غیرارادی از جا برمی‎خیزند.
دادستان: چه اتفاق وحشتناکی؟ مدام خاموش نشوید و تعریف کنید.
متهم: من ناگهان از خواب بیدار شدم. چراغ روشن بود. در این وقت دیدم که از شکافِ در کمد یک بازوی لخت بیرون آمد و شلوار مچاله شده‎ام را به من داد، و یک صدای کلفت گفت: "آدم نامنظم!" موهای بدنم سیخ می‎شوند، به زیر پتو می‎خزم و شش ماه بعد دوباره از خواب بیدار می‎شوم. در این وقت به طرف زمین رکاب زدم.
دقایقی سر و صدا، سپس سکوت.
دادستان: متهم، شما تا حال گستاخانه دروغ گفته‎اید.
متهم: بله.
دادستان: ما برای اهلی ساختن شما راه و روش‎هائی داریم. اما حالا اول برای ما یک بار توضیح دهید که برای دوچرخه راندان در هوا شما چکار می‎کنید.
متهم: من کاری نمی‎کنم. من خیلی ساده روی دوچرخه می‎شینم و پرواز می‎کنم.
دادستان: مزخرف نگید! من هم ساده روی آن نشستم اما پرواز نکردم. بنابراین!؟
متهم سکوت می‎کند.
دادستان: آیا می‎توانید این کار را عملاً به ما نشان دهید؟
متهم: بله. دوچرخه زنگ زده را برایش می‎آورند. متهم در حال نشان دادن: من فرمان دوچرخه را ابتدا اینطور با دست چپ و بعد با دست راست می‎گیرم. بعد پای چپ را روی پدال چپ قرار می‎دهم. بعد نفس بسیار، بسیار عمیقی می‎کشم. همه حاضرین نفس عمیقی می‎کشند.
دادستان: این درست است، حالا دارید عاقلانه تعریف می‎کنید. ادامه بدهید!
متهم: بعد می‎رانم. او بر روی زین می‎نشیند و رکاب می‎زند. مسافتی را بر روی چمنزار می‎راند، سپس به هوا بلند می‎شود، ابتدا آهسته حرکت می‎کند، ناگهان بسیار سریع به سمت آسمان می‎راند و هرگز بازنمی‎گردد.
 
قصیده‌ای برای الیزا
"داخل شوید!"
یک آقای شیکپوش با موی مشگی، ریش بزی و عینک یکچشمی داخل می‎گردد.
"ببخشید ... من دیروز هم اینجا بودم، بدون آنکه بتوانم شما را ملاقات کنم. من بارون ... هستم ..." (من نام را نفهمیدم.)
"بازدید شما باعث افتخار من است، خواهش می‎کنم بفرمائید بنشینید. من متأسفانه فقط یک ساعت وقت دا ..."
او حرفم را عصبی قطع می‎کند: "متشکرم، متشکرم، من شنیده‎ام که شما خوب شعر می‎سرائید ..."
من حرفش را تأیید می‎کنم: "خیلی خوب."
"من از شما یک خواهش دارم که شاید تا اندازه‎ای غیرمعمولی به نظر برسد، اما اگر شما آن را قبول کنید حق‎الزحمه خوبی دریافت خواهید کرد. این کار باید یک بدیهه‎سرائی شود ..."
من می‎گویم: "گوته فقط بدیهه‎سرائی می‎کرد."
"آیا شعری در مورد همسرم می‎سرائید؟"
"با کمال میل. سرودن در باره زنان تخصص من است."
"همسرم روز دوشنبه از فلورانس بازمی‎گردد، اما فقط بیست و چهار ساعت پیشم خواهد ماند. من مایلم شعر را به او تقدیم کنم."
"کار بسیار مناسب و محترامانه‎ای‎ست."
"و آیا یک حق‎الزحمه پانصد مارکی شما را راضی می‎سازد؟"
من تعظیم بلند بالائی می‎کنم و قادر به گفتن کلمه‎ای نبودم.
بارون می‎گوید: "خوب. اما به این شرط که شما شخصاً شعر را دوشنبه به اشترلیتز بیاورید. شما می‎توانید من را بین ساعت هشت و نه صبح روز دوشنبه در هتل کایزر ملاقات کنید. من متأسفم که کار را برایتان دشوار می‎سازم، اما ... ..."
"مهم نیست. من یک کودکِ آزادِ زمانم. من فقط به برخی اطلاعات در باره همسرتان نیاز دارم." با این حرف پرسش‎نامۀ برای این منظور در نظر گرفته شده را از کشو میز بیرون می‎آورم و شروع به خواندن می‎کنم:
"مو؟"
مرد غریبه پاسخ می‎دهد: "بلوند."
"چشم؟"
"آبی خاکستری."
"قد؟"
"متوسط."
"لاغر؟"
"خیلی."
"نام؟"
"الیزا."
"آه! ... ویژگی‎های خاص یا چیزهای قابل ذکر؟"
"کلکسیون بندجوراب دارد."
"خیلی ممنون. این کافی است. دوشنبه بین ساعت هشت و نه صبح شعر دلخواه‎تان را در دست خواهید داشت."
"و من می‎توانم با وقت‎شناسی شما حساب کنم، اینطور نیست؟"
من چون چیز مناسبی به ذهنم نرسید بنابراین نقل قول می‎کنم: "هذیان کوتاه و ندامت طولانی‎ست!"
"خوبه."
"باید قسمتی را حالا نقداً ... ..."
من بی‎تفاوتی والائی را جعل می‎کنم: "خواهش می‎کنم، عجله‎ای نیست."
"بفرمائید این هم آدرس: اشترلیتز، هتل کایزر. بنابراین پیشاپیش از شما تشکر می‎کنم و خدانگهدار. ساعت هشت تا نه صبح منتظر دیدارتان هستم!"
من در راه پله‎ها با صدای بلند می‎گویم: "خداحافظ آقای بارون، افتخار دادید!" همه همسایه‎ها این را شنیدند.
شعر در باره یا بهتر است گفته شود برای الیزا در همان روز تقریباً به پایان رسید. شعر واقعاً خوبی شده بود. فقط برای بندجوراب هنوز قافیه‎ای نیافته بودم.
در این میان با تلاش فراوان متوجه شده بودم که اشترلیتز محل کوچکی‎ست که برای رسیدن به آنجا باید تقریباً دو ساعت با قطار راند و دارای ایستگاه قطار هم نیست.
دوستم کوپل، در این اینجا باید دوباره از او تشکر کنم، روز دوشنبه پول قطار را به من قرض داد. در زیر بارانِ سیل‎آسا باید پس از پیاده شدن از قطار یک ساعت و نیم در جاده خاکی تا رسیدن به اشترلیتز پیاده می‎رفتم.
هتل کایزر بهترین هتل در آنجا بود. آدم اگر مایل بود می‎توانست حتی دستمال سفره هم دریافت کند. وانگهی این تنها هتل در آن منطقه بود. بعد از رسیدن به هتل ابتدا می‎پرسم که آیا یک بارون با موی مشگی و عینک یکچشمی و شیکپوش آنجا منزل کرده است، زیرا من متأسفانه نام کارفرمایم را نمی‎دانستم. به اطلاعم می‎رسانند که آقا آنجا زندگی می‎کند، اما باید به اشتالبرگ می‎رفت و سفارش کردند که هرکس مایل به صحبت با اوست باید منتظرش بماند؛ او ساعت یازده بازمی‎گردد.
این کاری بسیار نامطلوب و ناشایست بود و فقط توسط مبلغ بالای حق‎الزحمه قابل توجیه به نظر می‎آمد.
من از ساعت نُه تا ساعت یازده هفت قطعه نان کره مالیده شده خوردم و در این مدت اندکی در شعر سوهان‎کاری کردم.
سپس بازگشت بارون را به اطلاعم می‎رسانند. یک آقای مو مشگی با عینک یکچشمی و شیکپوش ظاهر می‎شود. این اما آن کسی نبود که من جستجو می‎کردم، بلکه یک مهندس معدن از لونهبورگ بود. و بجز او کسی در هتل کایزر زندگی نمی‎کرد، و کسی از یک بارون چیزی نمی‎دانست. من خشمگین بودم و خود را در وضعیت ناگواری می‎یافتم، زیرا که یک پنی هم پول نداشتم.
در این وضع پریشان به مهندس معدن اعتماد می‎کنم، از او خواهش می‎کنم پول مورد نیاز برای بازگشت را به من بدهد، و من در عوض شعرم برای الیزا را به او تقدیم می‎کنم. او ابتدا کمی با تردید مایل بود شعر را بشنود. من آن را برایش می‎خوانم. پس از دومین مصرع پول و همچنین شعر را به من می‎بخشد و بدون آنکه منتظر تشکر کردنم بماند خداحافظی می‎کند.
در حالیکه به بارون حقه‎باز که چنین ناپسندیده قالم گذاشته بود لعنت می‎فرستادم با افسردگی به راه می‎افتم. سه روز بعد آقای بارون با من در خیابان برخورد می‎کند و قصد داشت خونسرد از کنارم بگذرد. اما من به او سلام می‎کنم.
او لحظه‎ای گیج به من نگاه می‎کند، سپس ناگهان دستم را می‎گیرد و با صدای آرامی می‎پرسد: "به من بگوئید، آیا فکر می‎کنید که گربه باله‎دار وجود داشته باشد؟"
من با خشم پاسخ می‎دهم: "خیر آقا، من فقط فکر می‎کنم که شما دیوانه باشید."
من نمی‎خواهم جزئیات را تعریف کنم.
نظر من تأیید می‎شود. برایم آشکار می‎شود که بارون یک آرایشگر دیوانه از خیابان آگوستن است که در تمام محله معروف بود و بویژه جوانان او را بعنوان آدمی استثنائی تعقیب می‎کردند. پسر خود من او را می‎شناخت و به خاطر ساده‎لوحی‎ام به من می‎خندید. ... ... خواننده عزیز، آیا فکر نمی‎کنی که این داستان بسیار زیباتر از پایانش آغاز می‎گردد؟