تلقین.


<تلقین> از گوستاو مایرینک را در مهر سال ۱۳۹۵ ترجمه کرده بودم.

نفت، نفت
برای محفوظ نگاه داشتن اولویت این پیشگوئی برای خودم به اطلاع می‎رسانم که داستان کوتاه زیر در سال 1903 نوشته شده است.
(گوستاو مایرینک)
 
ظهر جمعه بود، دراین وقت دکتر کونیبالد جِسِگریم محلول استریکنین را آرام در نهر می‎ریزد.
یک ماهی بر روی سطح آب می‎آید ــ مُرده ــ با شکم رو به سمت بالا.
جِسِگریم به خودش می‎گوید: "حالا می‎تونستی مثل این ماهی مُرده باشی." و خود را راست می‎کند، خوشحال از اینکه فکر خودکشی را با زهر دور ریخته است.
سه بار در زندگیش از این طریق به چشمان مرگ نگاه کرده و هر بار بخاطر این حس تیره که او برای یک انتقام بزرگ، برای یک انتقام کاملاً وحشیانه مأمور گشته است دوباره به زندگی گره خورده بود.
بار اول می‎خواست به زندگیش خاتمه دهد، هنگامیکه فردی اختراعش را دزدیده بود، سپس بار دیگر پس از سال‎ها، وقتی بخاطر دست نکشیدن از تعقیب و افشاء دزدِ اختراعش او را از کارش بیرون کردند، و حالا، زیرا ... زیرا ...
هنگامیکه فکر به رنج در کونیبالد جِسِگریم دوباره زنده می‎گردد می‎نالد.
همه چیز از بین رفته بود، هرآنچه که او بدانها وابسته بود، همه چیزهائی که روزی برایش عزیز و ارزشمند بودند. و فقط نفرت کور، تنگ‎نظرانه و بی‎پایه گروهی که توسط شعارها جاندار گشته و خود را در برابر هرآنچه در الگو نمی‎گنجید قرار می‎دادند برایش جذاب بود.
چه کارهائی انجام داده، چه فکرها کرده و چه پیشنهادهائی داده بود. هر بار مدتی از شروع کار نمی‎گذشت که باید از آن دست می‎کشید. در برابرش دیوار چین: انسان‎های مهربان دوستداشتنیِ جمعیتِ پیشانی پهن و شعار «اما».
«تازیانه خدا» ... آری، رهائی چنین نامیده می‎گردد. خدای آسمان، ای قادر مطلق، به من اجازه بده یک ویرانگر باشم ... یک آتیلا! ــ خشم در قلب جِسِگریم زبانه می‎کشید ــ
تیمور لنگ، چنگیزخان، چگونه او از میان آسیا می‎لنگد و دالان‎های اروپا را با ارتش زرد مغول ویران می‎سازد ... رهبران خرابکاری که ابتدا بر روی ویرانه هنر رُم آرامش می‎یابند ... آنها همه از جنس او بودند ... برادران قوی و زمخت و همه متولد گشته در یک لانه عقاب.
یک عشق عظیم بی‌حد و حصر به این مخلوقات خدای شیوا در او بیدار می‎گردد. او احساس می‎کرد که ارواح این مُردگان با وی خواهند بود، ــ و یک تیپ دیگر در بدنش داخل می‎گردد ــ مانند رعد و برق.
اگر او می‎توانست در این لحظه خودش را در یک آینه نگاه کند دیگر معجزه تجلی برایش یک راز باقی نمی‎ماند.
به این ترتیب نیروهای تاریک طبیعت در خون انسان نفوذ می‎کنند، عمیق و سریع.
دکتر جِسِگریم یک دانش عمیق داشت، او شیمیدان بود، و موفق شدن برایش مشکل نبود. چنین انسان‎هائی در آمریکا خوب پیشرفت می‎کنند، همچنین او نیز به زودی به پول می‎رسد، حتی به ثروت فراوان.
او در تامپیکو در مکزیک مستقر شده بود و توسط یک معاملۀ مهیج با مسکالین، یک ماده بیهوش کننده و مخدر جدیدی که او فرمول شیمیائی ساخت آن را می‎دانست میلیونها دلار سود برده بود.
او مالک ده‎ها کیلومتر مربع زمین در اطراف تامپیکو بود، و ثروت عظیم چاه‎های نفت قولِ افزایش بی‎شمار ثروتش را داده بودند.
اما این آن چیزی نبود که قلب او اشتیاقش را داشت.
سال نو در سرزمین آغاز می‎گردد. ــ
دکتر جِسِگریم فکر می‎کند <فردا اول ژانویه سال 1951 خواهد بود، و دوباره این اسپانیایی تبارهای تنبل دوباره یک دلیل خواهند داشت تا در هر سه روز تعطیل مست کنند و فاندانگو برقصند> و از بالکنش رو به پائین به دریای آرام نگاه می‎کند.
<و در اروپا هم خیلی بهتر نخواهد بود. حالا در این زمان در اتریش روزنامه‎ها منتشر می‎شوند ــ دو بار ضخیم‎تر از همیشه و چهار برابر احمقانه‎تر. سال جدید بعنوان جوانی برهنه چاپ می‎گردد، یک تقویم تازه با زن‎های در نوسان و نمادهی فراوانی و عجایب آماری: مثلاً اینکه در سه‌شنبه ساعت یازده و سی وپنج دقیقه و شانزده ثانیه ظهر دقیقاً 9 میلیارد ثانیه از زمانیکه مخترع حسابداری مضاعف چشمانش را تا ابد بست سپری گشته است، ــ و غیره.>
دکتر جِسِگریم هنوز مدتی طولانی نشسته بود و به سطح بی‌حرکت دریا که در نور ستاره‎ها برق مخصوصی می‎زد خیره نگاه می‎کرد.
تا اینکه ساعت دوازده اعلام می‎شود. ــ
نیمه شب! ــ
او ساعتش را از جیب درمی‎آوررد و آن را آرام کوک می‎کند، تا اینکه نوک انگشت‎هایش یک مقاومت در پیچ احساس می‎کند. آهسته به کوک کردن ادامه می‎دهد و مرتب قوی‎تر ... ناگهان ... صدای آهسته یک ترقِ آهسته شنیده می‎شود، فنر شکسته بود، ساعت از حرکت می‎افتد.
دکتر جِسِگریم لبخند تمسخرآمیزی می‎زند: «به این ترتیب می‎خواهم فنرهایتان را بچرخانم، شما خوبان عزیز»
یک انفجار وحشتناک شهر را به وحشت می‎اندازد. انفجار از فاصله دور می‎غرید، از جنوب، و کاپیتان‎های کشتی معتقد بودند که انفجار باید در نزدیک جزیره بزرگ ــ تقریباً بین تامپیکو و وراکروز ــ اتفاق افتاده باشد. ــ
هیچکس نور آتش را ندیده بود، همچنین برج‎های فانوس دریائی هم اعلام خطر نکردند.
رعد و برق؟ حالا؟ و در هوای آبی! غیر ممکن است. ــ بنابراین احتمالاً یک زلزله. ــ
همه بر سینه صلیب رسم می‎کردند، فقط میخانه‎چی‎ها وحشیانه دشنام می‎دادند، زیرا همه مشتریان از میخانه‎ها به بیرون هجوم برده و در ارتفاعات شهر جمع شده بودند، جائیکه آنها برای همدیگر داستان‎های هولناک تعریف می‎کردند.
دکتر جِسِگریم به تمام این چیزها توجه نمی‎کرد، او وارد اتاق مطالعه‎اش شده بود و چیزی مانند «خداحافظ، سرزمین من تیرول ...» زمزمه می‎کرد.
او حال خوشی داشت و یک نقشه از کشو میز درمی‎آورد و با یک پرگار بر روی آن چیزهائی را اندازه می‎گیرد، در دفتر یادداشتش مقایسه می‎کند و از اینکه همه‌چیز درست است خوشحال می‎شود: تا اوماها، شاید منطقه نفت‎خیز بیشتر به سمت شمال می‎رفت، دیگر در این جای شک باقی‌نمانده بود، و اینکه نفت زیرزمینی دریاها باید مسافتی به بزرگی خلیج هادسون را تشکیل بدهد، او این را می‎دانست.
او آن را می‎دانست، او آن را محاسبه کرده بود، دوازده سال تمام آن را محاسبه کرده بود.
به عقیده او تمام مکزیک بر روی صخره‎های درون زمین، که بسیاری از غارهایشان، حداقل غارهای انباشته از نفت به یکدیگر متصل بودند.
منفجر ساختن تدریجی فضاهای موجود بین غارها وظیفه زندگیش شده بود. ــ سالیان درازی به این خاطر کارگران زیادی را به کار مشغول ساخته بود، ــ و چه پول هنگفتی هزینه کرد!
میلیون‎ها دلار سود از معامله مسکالین صرف این کار شده بود.
و اگر او در نتیجه این کار فقط یک بار یک چاه نفت را منفجر می‎ساخت، ــ همه چیز تمام می‎گشت. ــ بعد البته دولتی که او همیشه مخالفش بود بلافاصله انفجار را برایش ممنوع می‎ساخت.
امشب باید آخرین دیوارها بریزند، آخرین دیوار مسیر دریاها، ــ در کنار جزیره ــ و از شمال در ادامه سان لوئیس پوتوسی.
انفجارها را دستگاه‎های اتوماتیک انجام می‎دادند.
دکتر کونیبالد جِسِگریم چند هزار دلاری را که هنوز برایش باقیمانده بود داخل جیبش می‎کند و به ایستگاه قطار می‎رود. قطار سریع‎السیر صبح زود ساعت چهار به سمت نیویورک می‎رود.
جرا باید هنوز در مکزیک بماند؟!
صحیح است، این در همه روزنامه‎ها نوشته شده بود. تلگراف کدگذاری شده از تمام نقاط ساحلی خلیج مکزیک می‎رسد:
"افرایم کلیه گوساله بلغم توت"، که ترجمه آن تقریباً چنین است: "نفت سطح دریا را کاملاً پوشانده است، دلیل نامشخص، سراسر منطقه بوی بد می‎دهد. فرماندار دولت."
یانکی‎ها فوق‎العاده علاقه‎مند شده بودند، زیرا که این رویداد بدون شک تأثیر قدرتمندی در بورس و قیمت نفت باید ایجاد می‎کرد، ــ و انتقال مالکیت نیمی از زندگی‎ست! ــ
بانکداران در وال استریت در جواب این پرسش دولت که آیا این رویداد باعث افزایش یا کاهش قیمت‎ها خواهد شد شانه‎ها را بالا انداختند و از قضاوت تا قبل از شناخته شدن علت این پدیده خودداری کردند؛ اما با این حال اگر طبق خرد برعکس بازار سهام عمل گردد احتمالاً می‎توان پول زیادی کسب کرد.
این خبر در روح اروپا تأثیر خاصی نمی‎گذارد، اولاً آدم تحت پوشش تعرفه‎های گمرکی بود، و دوماً قوانین جدید در حال نوشته شدن بودند که توسط پیشگفتار طرحریزی شده آن باید در آتش میهن‎پرستی دمیده می‎گشت و روح‎ها را برای خدمت وطیفه در نیروهای نظامی مناسب‎تر می‎ساخت.
در این حال دقیقاً همانطور که دکتر جِسِگریم محاسبه کرده بود نفت جاری بود و با سرعت از حوضچه‎های زیرزمینی مکزیکی به داخل دریا جاری می‎گشت و در سطح فوقانی آب یک لایه شیری رنگ تشکیل می‎داد که مرتب گسترده‎تر و توسط جریان آب خلیج حمل می‎گشت، و به زودی چنین به نظر می‎رسد که تمام سطح خلیج را پوشانده است.
سواحل خالی از سکنه شده و جمعیت به درون شهر عقب کشیده بود.
حیفِ شهرهای شکوفا!
در این وضع منظره دریا وحشتناک زیبا بود، یک سطح بی‎انتها، براق و خیره کننده در تمام رنگ‎ها: سرخ، سبز و بنفش، دوباره رنگ عمیقاً سیاه، مانند توهمات جهان تخیلی ستاره‎ها. نفت ضخیم‎تر از ضخامت نفت معمولی بود، و از طریق تماس با آب شور دریا تغییر دیگری بجز از دست دادن بوی تدریجی به خود نمی‎داد.
دانشمندان معتقد بودند که تحقیقاتِ دقیق علل این پدیده یکی از ارزش‎های علمی بالاست، و چون اعتبار دکتر جِسِگریم در کشور ــ حداقل به عنوان متخصص مخازن نفت مکزیک اثبات شده بود ــ مردم در شنیدن نظر او تأخیر نمی‎کردند.
نظر او کوتاه و موجز بود، اگر هم به موضوع آنطور که آدم انتظار می‎کشید مربوط نمی‎گشت:
"اگر جاری شدن نفت همچنان مانند قبل در همین حد باقی‌بماند، بنابراین طبق محاسبه من در 27 تا 29 هفته تمام اقیانوس‎های زمین از نفت پوشانده خواهند گشت و یک باران در آینده برای همیشه غایب خواهد ماند، زیرا دیگر آب نمی‎تواند بخار شود، و در بهترین حالت فقط نفت خواهد بارید."
این پیشگوئی پوچ یک امتناع طوفانی را بیدار می‎سازد، اما هر روز این پیشگوئی بیشتر به واقعیت نزدیک‎تر می‎گشت، و با گسترش فوق‎العاده سریع نفت در آب و ادامه این روند یک وحشت بر کل بشریت مسلط می‎گردد.
ساعت به ساعت گزارش‎های جدید از رصدخانه‎های آمریکا و اروپا منتشر می‎گشت، آری حتی رصدخانه پراگ که تا آن زمان همیشه فقط از ماه عکس گرفته بود شروع می‎کند به پرداختن به این پدیده جدید عجیب.
به زودی دیگر در دنیای قدیم هیچکس از لایحه نظامی جدید صحبت نمی‎کرد، و سرگرد درسل پدر طراح این قانون که در یکی از ارتش‎های اروپائی خدمت می‎کرد کاملاً به فراموشی سپرده شده بود.
صدای ارواح ناآرام مانند همیشه زمانیکه در زمان سردرگمی نشانه‎های فاجعه در آسمان خشمگین ایستاده باشند بلند می‎شود و جرأت لمس تأسیسات قدیمی را به خود می‎دهند:
"ارتش باید منحل شود، ارتشی که پول‎مان را می‎بلعد، می‎بلعد، می‎بلعد! ... ساختن ماشین‎آلات بهتر است، وسائلی اختراع کنید تا بشریت ناامید را در برابر نفت نجات دهد" اما این شدنی نیست، محتاطین تذکر می‎دادند که آدم اما نمی‎تواند این چند میلیون انسان را یکباره از نان خوردن بیندازد!
"چرا از نان خوردن؟ فقط لازم است که کارگران نفت اخراج شوند، ... هر یک از آنها چیزی آموخته‎اند، و اگر هم حتی فقط یک صنعت دستی ساده باشد."
"خب، ... خوب است ... کارگران نفت! ... اما با این تعداد زیاد افسرها چه باید کرد؟"
بدون شک این یک استدلال مهم بود.
عقاید مدتی طولانی به این سمت و آن سمت در نوسان بودند، و هیچ دسته‎ای نمی‎توانست دست بالا را برنده شود، تا اینکه پیام کدگذاری شده از نیویورک می‎رسد:
"جوجه‎تیغی نیم کیلوئی آماس پوست شکم آمریکا" و ترجمه آن چنین است:
"چاه‎های نفت دائم در حال افزایشند، وضعیت بسیار خطرناک است. بلافاصله تلگراف بزنید که آیا بوی بد در پیش شما هم غیرقابل تحمل است. با احترام! آمریکا."
این بشکه را منفجر می‎سازد!
یک سخنران معروف، یک متعصب وحشی برمی‎خیزد، ــ مانند صخره قدرتمند خیزابِ کنار آب جذاب ــ و توسط نیروی قدرت بیانش مردم را به بی‎فکرترین اعمال نیش می‎زد.
"سربازها را آزاد کنید، ... به این بازی خاتمه دهید ... افسرها باید برای یک بار هم که شده خود را مفید نشان دهند ... ما به آنها یک یونیفرم جدید می‎دهیم، اگر باعث خوشحال شدنشان می‎شود ... حتی می‎تواند لباس‎هایشان سبز قورباغه‎ای با لکه‎های قرمز باشد ... و می‎فرستیم‎شان به سواحل دریاها، و در حالیکه بشریت برای کنترل این فاجعه وحشتناک فکر می‎کند آنها باید آنجا با کاغذ خشک‎کن نفت را جذب کنند."
جمعیت فریاد تشویق می‎کشد.
این نظریه که یک چنین اقدامی نمی‎تواند اصلاً اثر داشته باشد و با مواد شیمائی خیلی بهتر می‎توان به جنگ آن رفت گوش شنوا نیافت.
گفته می‎شد: "ما می‎دانیم ... ما همه چیز را می‎دانیم ... اما پس با این همه افسر غیرضروری چه باید بکنیم ... هان؟"
 
وحشت
کلید سر و صدا می‎کند، و یک گروه زندانی وارد حیاط زندان می‎شوند. ساعت دوازده ظهر است، و آنها باید به خاطر نفس تازه کردن در یک دایره راه بروند، دو به دو، یکی در پشت دیگری. حیاط سنگفرش شده است. فقط در وسط حیاط چند محل چمنی تاریک مانند خاکریز روی گور وجود دارد. و چهار درخت باریک و یک پرچین از گیاه غمگین مندارچه.
دورادور دیوارهای زرد قدیمی با پنجره‎های کوچک میله‎کشی شده زندان قرار دارند.
محکومین در لباس خاکستری زندان‎شان به سختی با هم صحبت می‎کنند و مرتب به دور یک دایره راه می‎روند ــ یکی پشت سر دیگری. ــ تقریباً همه بیمار هستند: اسکوروی، تورم مفاصل. چهره‎ها خاکستری مانند بتونه پنجره، چشم‎ها بی‌نور. آنها با قلب‎های خالی از نشاط گام برمی‎دارند.
نگهبان با شمشیر و کلاه در کنار در حیاط زندان ایستاده و به روبرو خیره نگاه می‎کند.
زمین در امتداد دیوار لخت است. آنجا هیچ چیز رشد نمی‎کند: غم از میان دیوارهای زرد تراوش می‎کند.
یک زندانی از میان پنجره زندان با صدای نیمه‌بلند رو به محکومین در حیاط می‎گوید: "لوکاوسکی همین حالا پیش رئیس دادگاه بود." گروه دسته محکومین به قدم زدن ادامه می‎دهند. یک تازه‌کار از فرد کناری‎اش می‎پرسد: "جریان او چیست؟"
"لوکاوسکیِ قاتل به اعدام توسط طناب دار محکوم شده است، و من فکر کنم باید امروز تصمیم گرفته می‎شد که آیا حکم تأیید شود یا نه. رئیس دادگاه نامه تأیید حکم را در دفتر زندان برایش قرائت کرد. لوکاوسکی یک کلمه هم نگفت، فقط تلو‎تلو خورد. اما بیرون از دفتر دندان‎هایش را به هم سائید و دچار حالت خشم شد. نگهبانان تنگ‎پوش بر تنش کردند و او را با بند چرمی به نیمکت بستند، طوریکه تا صبح فردا نمی‎تواند هیچ یک از اعضای بدنش را حرکت بدهد. و یک شمایل عیسی مسیح بر روی صلیب هم برایش در سلول قرار داده‎اند." ــ زندانی این را تکه تکه برای افراد در حیاط فریاد زد. ــ
یکی از زندانی‎های قدیمی می‎گوید: "لوکاوسکی، او در سلول شماره 25 است." همه به سمت بالا به پنجره میله‎کشی شده سلول شماره 25 نگاه می‎کنند.
نگهبان لاقید کنار در حیاط تکیه داده و یک تکه نان خشک را که سر راه قرار دارد با پا به کنار می‎زند.
در دالان‎های تنگِ دادگاه قدیمی در سلول‎ها نزدیک به هم قرار دارند. درهای کوتاه از چوب بلوط، جاسازی شده در دیوار سنگی، با نوار آهنی و قفل‎ها و کلون‎های قدرتمند. هر در یک محفظه چارگوش میله‎کشی شده دارد، که از میانشان این خبر جدید نفوذ کرد و در امتداد میله‎های پنجره‎ها دهان به دهان چرخید: "او فردا به دار آویخته می‎شود!"
در دالان‎ها و در تمام ساختمان سکوت برقرار است، و با وجود این یک سر و صدای لطیف آهسته و غیرقابل شنیدن در آنجا جاری‎ست. فقط برای احساس کردن. ــ از میان دیوارها نفوذ و مانند دسته پشه‎ها در هوا بازی می‎کند. ــ این زندگی است، زندگی محدود، اسیر!
در میان در ورودی، آنجا که گسترده‎تر می‎گردد، یک صندوق قدیمی خالی کاملاً سیاه قرار دارد.
سرپوش بی سر و صدا و به آرامی خود را بلند می‎کند. چیزی مانند وحشت مرگ در تمام خانه جریان می‎یابد. کلمه در دهان زندانیان گیر می‎کند. در دالان‎ها دیگر هیچ صدائی شنیده نمی‎شود، طوریکه آدم ضربات قلب و زنگ زدن گوش را می‎شنود.
هیچ برگی از درخت‎ها و بوته‎ها در حیاط حرکت نمی‎کند و انگار شاخه‎های پائیزی در هوای مه‎آلود تیره‎تر شده‎اند. ــ
گروه محکومین از حرکت ایستاده‎اند: آیا کسی فریاد نکشید؟ ــ
از صندوق قدیمی کهنه یک کرم زشت به آرامی بیرون می‎خزد. ــ یک زالو به شکلی غول‎پیکر. ــ زرد تیره با لکه‎های سیاه، در امتداد سلول‎ها بر روی زمین می‎خزد. به زودی در حال چاق شدن و سپس دوباره لاغر گشتن خود را لمس‎کنان و جستجوگرانه به جلو می‎کشاند. در جانب سر از هر غار پنج مردمک چشم به هم فشرده گشته خیره نگاه می‎کنند، بدون پلک و بی‎حرکت. ــ این وحشت است. ــ
او به سمت محکومین می‎خزد و خون گرم‎شان را می‎مکد ــ در زیر گلو، آنجا که رگ بزرگ زندگی را از قلب به سر حمل می‎کند. ــ و با حلقه‎های لغزنده‎اش بدن گرم انسان‎ها را در آغوش می‎گیرد.
حالا او به سلول قاتل می‎رسد.
یک فریاد طولانی وحشتناک، بدون وقفه، مانند یک صدای پایان‌ناپذیر به حیاط نفوذ می‎کند.
نگهبان به خودش می‎آید و دروازه را باز می‎کند و فریاد می‎کشد: "حرکت، همه به سلول‎هایتان بروید." و زندانی‎ها بدون آنکه به او نگاه کنند از کنارش می‎دوند و از پله‎ها بالا می‎روند. ــ تالاپ، تالاپ، تالاپ ــ با کفش‎های زمخت میخدار.
سپس دوباره سکوت برقرار می‎گردد. باد در فضای متروک حیاط به پائین می‎راند و یک پنجره قدیمی سقف را از جا می‎کند و آن را با سر و صدا بر روی زمین کثیف پرت می‎کند و خرد می‎سازد.
محکوم فقط می‎تواند سر را حرکت دهد. او در برابر خود دیوار سفید غیرقابل نفوذ سلول را می‎بیند. فردا صبح زود ساعت هفت او را خواهند برد. هنوز هجده ساعت تا آن زمان وقت باقی‎ست. و هفت ساعت دیگر شب فرا می‎رسد. به زودی زمستان خواهد بود، و بهار می‎آید و تابستان گرم. سپس او بلند خواهد گشت ــ زود ــ در گرگ و میش ــ، و به خیابان می‎رود، چرخ‎دستی‎های حامل شیر را تماشا می‎کند و سگ را ... آزادی! ... او می‎تواند آنچه را که می‎خواهد انجام دهد ... دوباره گلویش گره می‎خورد: کاش می‎توانست فقط خود را حرکت دهد، ... لعنت، لعنت، لعنت ... و با مشت‎ها به دیوارها می‎کوبیدم. ... به خارج! ... همه‍چیز را می‎شکستم و چرم را با دندان باز می‎کردم ... او نمی‎خواهد حالا بمیرد ... نمی‎خواهد ... نمی‎خواهد! ... آن زمان اجازه داشتند او را به دار بکشند، هنگامیکه مرد را کشت، ... پیرمرد را ... که یک پایش لب گور بود. ... اما او حالا دیگر دست به این کار نمی‎زد! ... وکیل مدافع به این اشاره نکرد ... چرا او خودش آن را به هیئت منصفه نگفت؟! ... سپس آنها طور دیگری رأی می‎دادند. ... او باید آن را حالا به رئیس دادگاه بگوید ... نگهبان باید او را پیش رئیس دادگاه ببرد ... حالا فوری ... فردا صبح زود دیر است، زیرا در این وقت رئیس دادگاه ینیفرم بر تن دارد، و او نمی‎تواند کاملاً به او نزدیک شود ... و رئیس دادگاه به او گوش نخواهد داد ... سپس دیر است، آدم نمی‎تواند این تعداد زیاد افراد پلیس را دیگر به خانه بفرستد ... این کار را رئیس دادگاه نمی‎کند ...
جلاد طناب را از سر او عبور می‎دهد و به گردنش آویزان می‎کند، ــ او چشمان قهوه‎ای دارد و مرتب تیز به دهان او نگاه می‎کند. ... طناب را می‎کشند، همه‌چیز می‎چرخد ــ ایست، ایست ــ او هنوز می‎خواهد چیزی بگوید، چیزی مهم.
آیا نگهبان خواهد آمد و او را امروز از نیمکت آزاد خواهد ساخت؟ ــ او نمی‎تواند تمام هجده ساعت را اینطور اینجا باقی بماند. ــ البته که نه، اما کشیش اعتراف‌گیرنده باید بیاید، او این را خوانده بود. این قانون است. او به هیچ‌چیز باور ندارد، اما او یک کشیش درخواست خواهد کرد، این حق او است. ــ و جمجمه کشیش گستاخ را با آن کوزه سنگی آنجا خرد می‎کند. ــ زبانش خشک شده است. ــ او می‎خواهد آب بنوشد ــ او تشنه است. ــ آسمان، پروردگار! ــ چرا چیزی برای نوشیدن به او نمی‎دهند! ــ او وقتی بازرس هفته بعد بیاید از نگهبان، از این سگ لعنتی شکایت خواهد کرد. ــ بازرس این را جبران خواهد ساخت! ــ او تا لحظه‎ای فریاد خواهد کشید تا آنها بیایند و او را باز کنند، مرتب بلندتر و بلندتر، تا اینکه دیوارها فرو بریزند. ــ و سپس او در فضای آزاد کاملاً بالا قرار دارد، طوریکه وقتی در اطراف جستجویش کنند نتوانند او را پیدا کنند. به نظرش می‎رسد که او باید به جائی سقوط کرده باشد، ــ و این در تمام بدنش یک حرکت ناگهانی می‎اندازد. ــ
آیا او باید خواب باشد؟ هوا تاریک است. او می‎خواهد سرش را به دست بگیرد: دست‎هایش بسته‎اند. زمان از برج‎ قدیمی می‎غرد ــ یک، دو ــ ساعت چند می‎تواند باشد؟ ــ ساعت شش است. ــ خدای آسمان، فقط هنوز سیزده ساعت، و آنها نفس را از سینه‎اش پاره می‎کنند. ــ او باید بی رحمانه به دار آویخته شود. ــ دندان‎هایش از سرما به هم سائیده می‎شوند. ــ چیزی قلبش را می‎مکد، او نمی‎تواند آن را ببیند. ــ سپس آن چیز در رنگ سیاهی به مغزش صعود می‎کند. ــ او فریاد می‎کشد ولی فریادش را نمی‎شنود، ــ همه‌چیز در او فریاد می‎کشد، بازوها، سینه، پاها، ــ تمام بدن، ــ بدون توقف، بدون تنفس. ــ
در کنار پنجره باز دفتر زندان، تنها پنجره‎ای که میله‎کشی نشده است، یک پیرمرد با ریش سفید و یک صورت سخت تاریک داخل می‎شود و رو به پائین به فضای حیاط نگاه می‎کند. فریاد کشیدن مزاحم او می‎شود، او به پیشانی‎اش چین می‎اندازد، چیزی زمزمه می‎کند و پنجره را می‎بندد.
در آسمان ابرها حرکت می‎کنند و نوارهائی به شکل قلاب تشکیل می‎دهند. ... ... هیروگلیف پاره گشته، مانند یک خط قدیی از یاد رفته: "قضاوت نکنید آنچه را که به خاطرش شما را قضاوت نمی‎کنند!"
 
طلسم قورباغه ــ طلسم قورباغه
پهن، کمی جنبان و وزین.
«استاد آواز»
 
بر روی خیابان پاگودایِ آبی خورشید داغ هندی می‎تابد ــ خورشید داغ هندی می‎تابد.
مردم در معبد می‎خوانند و گل‎های سفید بر بودا می‎افشانند، و کاهنان باشکوه دعا می‎کنند: اوم مانی پادمی هوم؛ اوم مانی پادمی هوم.
خیابان خلوت و متروک است: امروز تعطیل عمومی‎ست. چمن‎های دراز مراتع در کنار خیابان پاگودایِ آبی داربست تشکیل داده‎اند ــ  در کنار خیابان پاگودایِ آبی.
همه گل‎ها انتظار هزارپا را می‎کشیدند که آنجا در پوست شایسته احترام درخت انجیر زندگی می‎کرد.
درخت انجیر ممتازترین منطقه بود.
او از خودش گفته بود: "من شایسته احترامم، و آدم می‎تواند از برگ‎هایم بعنوان مایوی مردانه استفاده کند ــ آدم می‎تواند از برگ‎هایم بعنوان مایوی مردانه استفاده کند."
اما قورباغه بزرگ که همیشه بر روی سنگ‎ها می‎نشست او را تحقیر می‎کرد، زیرا او رشد کرده بود، و همچنین مایوهای مردانه هم برایش کاملاً بی‎اهمیت بودند. ــ و قورباغه از هزارپا متنفر بود. او را نمی‎توانست بخورد، زیرا که هزارپا یک شیره سمی داشت، ــ شیره سمی.
به این خاطر از او نفرت داشت ــ از او نفرت داشت.
قورباغه می‎خواست هزارپا را ضایع و تیره‎بخت سازد و به این خاطر تمام شب را با ارواح قورباغه‎های مُرده به مشاوره گذرانده بود.
قورباغه از آغاز طلوع خورشید بر روی سنگ نشسته بود و انتظار می‎کشید و هر از گاهی پاهای پشتی‎اش را می‎لرزاند ــ گاهی پاهای پشتی‎اش را می‎لرزاند.
و گاهی بر روی چمن تف می‎انداخت.
همه‌چیز ساکت بود: شکوفه‎ها، سوسک‎ها، گل‎ها و چمن‎ها. ــ و آسمان گسترده، گسترده. زیرا که این روز تعطیل عمومی بود.
تنها وزغ‎های آتش‎دل در برکه ــ نامقدسین ــ ترانه کفر می‎خواندند:
"من برای گل نیلوفر آبی ارزش قائل نیستم،
من برای زندگی‎ام ارزش قائل نیستم، ــ
من برای زندگی‎ام ارزش قائل نیستم، ــ
من برای زندگی‎ام ارزش قائل نیستم ..."
در این لحظه هزارپا در پوست درخت انجیر می‎درخشد و مانند نخی از مروارید سیاه سوسو زنان به پائین می‎چکد. ــ طناز سرش را بلند می‎کند و رقص‌کنان به بازی در زیر تابش خورشید می‎پردازد.
هزارپا ــ هزارپا.
درخت انجیر با لذت برگ‎هایش را به هم می‎زد، و چمن مفتون خش و خش می‎کرد ــ مفتون خش و خش می‎کرد.
هزارپا به سمت سنگ بزرگ می‎رود، آنجا محل رقص او بود ــ یک محل روشن کوچک و شنی ــ یک محل روشن کوچک و شنی.
و بی سر و صدا با چرخش دایره‎وار به جلو می‎رفت، طوریکه همه چشم‎ها را خیره می‎ساخت و می‎بست ــ چشم‎ها را می‎بست.
در این لحظه قورباغه علامت می‎دهد و از پشت سنگ پسر بزرگش ظاهر می‎گردد و با تعظیم بلند بالائی نامه‎ای از مادرش را به هزارپا می‎دهد.
ــ او آن نامه را با پای شماره 37 می‎گیرد و از چمن می‎پرسد که آیا همه چیز درست مُهر شده است.
"البته ما از قدیمی‎ترین چمن‎های روی زمینیم، اما ما آن را نمی‎دانیم، ــ قوانین هر سال متفاوت است، ــ این را فقط ایندرا می‎داند ــ فقط ایندرا می‎داند."
در این وقت مار کبرا را می‎آورند، و او نامه را می‎خواند:
"به جناب آقای هزارپا!
من فقط یک مرطوب و لغزنده‎ام ــ یک تحقیر گشته بر روی زمین، و تخم‎ریزی‎ام در میان گیاهان و حیوانات خوار شمرده می‎گردد. ــ و من نمی‎درخشم و رنگارنگ نیستم. ــ من فقط چهار پا دارم ــ فقط چهار پا ــ  نه مانند تو هزار ــ  نه مانند تو هزار. ــ اوه شایسته ستایش! ــ سلام بر تو، سلام بر تو! ــ»
گل‎های رز وحشی از شیراز همخوانی می‎کنند: «سلام بر او، سلام بر او.»
اما در سر من خرد و دانشی عمیق ساکن است ــ و دانشی عمیق. من بسیاری از چمن‎ها را به نام می‎شناسم. ــ من تعداد ستاره‎های آسمان و برگ‎های درخت انجیر را می‎دانم، ــ و حافظه من در تمام هند در میان قورباغه‎ها نظیر ندارد.
ببین، اما من فقط وقتی می‎توانم چیزها را بشمارم که حرکت نکنند، ــ  نه زمانی که در حرکت باشند.
اما به من بگو ــ اوه شایسته ستایش، چطور امکان دارد که تو هنگام حرکت همیشه می‎دانی با کدام پا باید اول شروع کنی، و دومین کدام است، ــ و بعد سومین، ــ و کدام بعنوان چهارمین می‎آید، بعنوان پنجمین، بعنوان ششمین، ــ که آیا نوبت دهمی‎ست یا صدمی، ــ و در این حال پای دوم و هفتم چه می‎کنند، آیا حرکت می‎کنند یا نمی‎کنند، ــ آیا وقتی به پای 917 برسی باید پای هفتصدمی را بلند کنی و پای سی و نهمی را بر زمین بنشانی و پای هزارم را خم کنی یا پای چهارمی را راست سازی.
اوه خواهش می‎کنم، به من مرطوبِ لغزنده که فقط دارای چهار پا است ــ  فقط دارای چهار پا است ــ و نه هزار مانند تو ــ و نه هزار مانند تو ــ، بگو که چطور این کار را می‎کنی، اوه شایسته ستایش!
با احترام،
قورباغه."
یک گل سرخ کوچک که تقریباً در خواب بود زمزمه می‎کند: "سلام بر تو."
و چمن‎ها، گل‎ها، سوسک‎ها و درخت انجیر و مار کبرا پُر از انتظار به هزارپا نگاه می‎کردند.
حتی وزغ‎های آتش‎دل ساکت بودند ــ وزغ‎های آتش‎دل ساکت بودند.
هزارپا اما بی‎حرکت به زمین محکم چشم دوخته بود و نمی‎توانست پاهایش را حرکت دهد.
او فراموش کرده بود کدام پا را باید اول بلند کند، و او هرچه بیشتر فکر می‎کرد کمتر می‎توانست آن را به یاد آورد ــ می‎توانست آن را به یاد آورد.
بر روی خیابان پاگودایِ آبی خورشید داغ هندی می‎تابید ــ خورشید داغ هندی می‎تابید.
 
تلقین
23 سپتامبر
خب. ــ حالا سیستمم را به پایان رسانده‎ام و مطمئنم که هیچ احساس ترسی نمی‎تواند در من ایجاد شود.
هیچکس نمی‎تواند رمزنگاری را کشف رمز کند. این خوب است که آدم به همه‌چیز قبلاً با دقت بیندیشد و تا حد امکان در بسیاری از قلمروها در سطح بالای دانش ایستاده باشد. این باید برای من یک دفتر خاطرات شود؛ هیچ کس بجز من قادر به خواندن آن نیست، و من حالا می‎توانم آنچه را که برای درون‎نگری‎ام ضروری می‎دانم بدون خطر در آن بنویسم. ــ پنهان کردن به تنهائی کافی نیست، تصادف آن را فاش می‎سازد. ــ
بخصوص محرمانه‎ترین مخفیگاه‎ها ناامن‎ترین مخفیگاه‎ها هستند. ــ چه اشتباه‎اند آنچه آدم در دوران کودکی می‎آموزد! ــ من اما با گذشت سالیان آموختم که چگونه می‎توان درون چیزها را دید و من دقیقاً می‎دانم چه باید بکنم تا حتی یک رد پا از وحشت هم نتواند در من زنده گردد.
برخی از مردم می‎گویند که یک وجدان وجود دارد و برخی دیگر آن را رد می‎کنند؛ به این ترتیب این برای هر دو یک مشکل و انگیزه‎ای برای نزاع است. و اما حقیقت چه ساده است: یک وجدان وجود دارد و هیچ وجدانی وجود ندارد، بستگی به باور آدم به آن دارد. اگر من به یک وجدان در خودم باور داشته باشم بنابراین آن را به خودم تلقین می‎کنم. کاملاً طبیعی.
فقط عجیب این است که اگر به یک وجدان باور داشته باشم نه فقط به این وسیله وجدان به وجود می‎آید، بلکه می‎تواند همچنین با آرزوها و اراده‎ام مخالفت کند.
"مخالفت کند!" ــ عجیب است! ــ بنابراین آن خویشتنی که من به خودم تلقین می‎کنم به وجود می‎آید، خویشتن مقابلم، خویشتنی که خودم آن را خلق کردم، و سپس یک نقش کاملاً مستقل بازی می‎کند.
اما در واقع به نظر می‎رسد که در چیزهای دیگر هم چنین باشد. برای مثال وقتی آدم از قتل صحبت می‎کند قلبم گاهی سریع‎تر می‎تپد، و من آنجا ایستاده‎ام اما مطمئنم که آنها نمی‎توانند هرگز رد پائی از من پیدا کنند. من در چنین مواردی اصلاً نمی‎ترسم، ــ من این را دقیقاً می‎دانم، زیرا من خودم را دقیق‎تر از آن زیر نظر دارم که بتواند چیزی از چشمم پنهان بماند؛ و با وجود این احساس می‎کنم قلبم شدیدتر می‎تپد.
این ایده اعتقاد به وجدان واقعاً شیطانی‎ترین چیزی است که تا حال یک کشیش اختراع کرده است. ــ
چه کسی می‎تواند اولین کسی باشد که این فکر را در جهان آورد! ــ یک گناهکار؟ به سختی! و یک بی‎گناه؟ یک به اصطلاح عادل؟ ــ
این فقط می‎تواند اینطور باشد که پیرمردی آن را برای کودکان به عنوان کابوس وصف کرده باشد. با غریزه بی‎دفاعیِ تهدید کننده پیرمرد در برابر قدرت بی‎رحمانه در حال شکوفای جوانان. ــ
من می‎توانم خیلی خوب به یاد آورم که چگونه به عنوان جوانی بزرگ این را امکان‎پذیر می‎پنداشتم که شبح مقتولین به پاشنه قاتلین می‎چسبند و در رؤیا بر آنها ظاهر می‎شوند. ــ
قاتل! ــ چه حیله‎گرانه دوباره کلمه انتخاب و ساخته شده است. قاتل! یک چیزی در این کلمه قرار دارد که مرتب نفس نفس می‎زند. ــ
من فکر می‎کنم حرف الفبای »Ö« ریشه‎ای است که از آن چیزی مخوف برمی‎خیزد. ــ ــ
مانند کسی که مردم با تلقین‎ها تغییرش داده و  هوشمند ساخته‎اند!
اما من خوب می‎دانم که چطور چنین خطرهائی را باطل کنم. هزار بار این کلمه را به خودم در آن شب گفتم، تا اینکه وحشت برایم از بین رفت. ــ حالا این کلمه برایم یک کلمه مانند کلمات دیگر است. ــ ــ
ــ ــ من خیلی خوب می‎توانم مجسم کنم که این ایده هذیان‎آمیز که قاتل از طرف مقتولین تعقیب می‎شود می‎تواند یک قاتل آموزش ندیده را به جنون بکشاند، اما فقط قاتلی را که فکر نمی‎کند، شجاعت نمی‎کند، پیش‎بینی نمی‎کند. ــ چه کسی امروزه عادت دارد در چشمان شکننده پُر از وحشت مرگ با خونسردی نگاه کند. ــ جای تعجب نیست که یک چنین تصویری بتواند زنده شود و سپس یک نوع وجدان تولید کند که آدم عاقبت تسلیمش می‎گردد. ــ
وقتی در باره خودم فکر می‎کنم باید اعتراف کنم که من واقعاً عالی عمل کرده‎ام:
احتمالاً مسموم ساختن دو انسان یکی بعد از دیگری در فاصله کوتاه و در این حال تمام رد سوءظن‎ها را از بین بردن را افراد ابله‎تر از من هم موفق شده‎اند؛ اما گناه، احساس گناه خود را خفه ساختن، قبل از آنکه بدنیا بیاید، این فرد ــ ــ ــ من واقعاً فکر می‎کنم که این فرد فقط من هستم ــ ــ ــ
بله، وقتی یک نفر بدشانسیِ دانایِ مطلق بودن را داشته باشد برایش به سختی یک حفاظت درونی وجود دارد: ــ اما حالا من از جهل خودم عاقلانه استفاده و هوشمندانه زهری را انتخاب کردم که مسیر تولید نوع مرگش برایم کاملاً ناآشناست و باید ناآشنا هم باقی‌بماند: مورفین، استریکنین، پتاسیوم سیانید؛ ــ تمام اثراتشان را می‎شناسم یا می‎توانم تصورشان را بکنم: رگ به رگ شدن‎ها، گرفتگی عضلات، سقوط برق‎آسا، کف در اطرافِ دهان. ــ اما کوراره! من هیچ نمی‎دانم که جان کندن با این زهر چطور ممکن است دیده شود، و چگونه باید بتواند یک تجسم از آن در من شکل گیرد؟! البته من مواظب خواهم بود که در باره آن چیزی نخوانم، و مجبور به شنیدن تصادفی یا ناخواسته چیزی در باره آن نشنوم، غیرممکن است. ــ یا مگر چه کسی امروز اصلاً نام کوراره را می‎شناسد؟!
بنابراین! ــ وقتی من حتی نتوانم یک بار تصویری از آخرین دقایق دو قربانی‎ام (چه کلمه احمقانه‎ای) داشته باشم، بعد چگونه چنین تصویری می‎تواند مرا تعقیب کند؟ ــ و اگر با این وجود مجبور شوم از آن خواب ببینم بنابراین در هنگام بیدار شدن نااستواری یک چنین تلقینی مستقیماً ثابت می‎گردد. و کدام تلقین می‎تواند قوی‎تر از چنین اثباتی باشد!
 
26 سپتامبر
عجیب است، از قضا دیشب خواب دیدم که هر دو مُرده در سمت راست و چپ من در پشت سرم حرکت می‎کنند. ــ شاید چون من دیروز خواب‎دیدن‎هایم را نوشته‎ام!؟ ــ
حالا آنجا فقط دو راه برای مانع گشتن ورود چنین تصاویر خیالی وجود دارد:
یا باید برای عادت کردن همانطور که من با کلمه احمقانه «قاتل» انجام می‎دهم آن را بطور مستمر دروناً در برابر خود نگاه داشت، یا دوماً این خاطره را کاملاً از ذهن به دور انداخت. ــ
اولین؟ ــ هوم. ــ ــ تصویر خیالی بسیار نفرت‎انگیز بود! ــ ــ من دومین راه را انتخاب می‎کنم. ــ
بنابراین: "من نمی‎خواهم بیشتر به آن فکر کنم! من نمی‎خواهم! من نمی‎خواهم، به آن، به آن دیگر فکر کنم! ــ می‎شنوی! ــ تو نباید دیگر به آن فکر کنی! ــ"
در واقع این گونه: «تو نباید و غیره» کاملاً لاقیدانه است، آدم نباید آنطور که حالا من متوجه شده‎ام خود را با «تو» خطاب کند، ــ به این وسیله آدم به اصطلاح خویشتن خود را به دو بخش تقسیم می‎کند: به یک بخش من و یک بخش تو، و این می‎تواند با گذشت زمان اثرات فاجعه‎آمیز داشته باشد! ــ
 
5 اکتبر
اگر من ماهیت تلقین را چنین دقیق مطالعه نکرده بودم می‎توانستم واقعاً عصبی شوم: امروز هشتمین شب بود که من هر بار از همان تصویر خواب دیدم. ــ همیشه دو نفر بدنبالم، گام به گام. ــ ــ من امشب به میان مردم خواهم رفت و کمی بیشتر از همیشه خواهم نوشید. ــ
من ترجیح می‎دادم به تئاتر بروم، ــ اما البته از قضا امروز مکبث نمایش داده می‎شود.
 
7 اکتبر
یادگیری پایان‎ناپذیر است. ــ من حالا می‎دانم چرا باید چنین سرسختانه از آن خواب می‎دیدم. ــ پاراسلسوس به صراحت می‎گوید برای آنکه آدم به طور مدام سرزنده خواب ببیند به کار بیشتری بجز یک یا دو بار یادداشت کردن خوابش احتیاج ندارد. من دفعه بعد بطور کلی از این کار دست خواهم کشید. آیا یک چنین دانشمند مدرنی آن را می‎دانست. اما شما می‎توانید به پاراسلسوس دشنام بدهید.
 
13 اکتبر
من امروز باید دقیقاً برای خودم بنویسم چه اتفاقی افتاده است تا چیزهائی که اصلاً اتفاق نیفتاده‎اند به آن در خاطرم اضافه نشود. ــ ــ
از مدتی پیش این احساس را داشتم ــ خدا را شکر از دست خیال‎ها رها شده‎ام ــ، که انگار همیشه کسی در سمت چپ پشت سرم می‎آید. ــ
البته من می‎توانستم بچرخم و با دیدن پشت سرم خود را از توهم رها سازم، اما این می‎توانست یک اشتباه بزرگ باشد، زیرا به این وسیله به خودم مخفیانه اعتراف می‎کردم که اصلاً امکان وجود داشتن چیز واقعی می‎تواند حقیقت باشد. ــ این چند روز دوام آورد. ــ من هیجانزده مراقب بودم. ــ
حالا همانطور که من امروز صبح زود پشت میز صبحانه‎ام نشستم دوباره این احساس آزاردهنده را داشتم و ناگهان یک سر و صدا در پشت سرم شنیدم. ــ قبل از آنکه بتوانم بر خود مسلط شوم وحشت مغلوبم می‎سازد. ــ من برای یک لحظه با چشمان بیدار ریچارد اِربن مُرده را کاملاً واضح می‎بینم، خاکستری در خاکستری، ــ سپس شبح دوباره مانند برق پشت سرم فرار می‎کند، ــ اما نه دیگر چنان دور که من آن را مانند قبل فقط می‎توانستم حدس بزنم. ــ اگر من خودم را کاملاً راست نگاه دارم و چشمم را به شدت به سمت چپ بچرخانم می‎توانم طرح کمرنگی از او ببینم؛ ــ اما با چرخاندن سرم شبح نیز با همان سرعت عقب‎نشینی می‎کند. ــ
من کاملاً مطمئنم که سر و صدا فقط از پیرزن خدمتکار می‎تواند ایجاد شده باشد، که لحظه‎ای آرام نیست و همیشه در کنار درها گوش می‎ایستد.
او از حالا به بعد دیگر فقط وقتی اجازه دارد به آپارتمانم وارد شود که من در خانه نباشم. من اصلاً نمی‎خواهم دیگر انسانی در نزدیکم داشته باشم. ــ
چطور موهایم سیخ شده بودند!
و شبح؟ اولین احساس دردِ بعد از زایمان از خیال‎های قبلی بود، ــ کاملاً ساده؛ و قابل دیدن گشتنِ نامنظم توسط شوک ناگهانی پدید آمد. ــ شوک، ــ وحشت، نفرت و عشق نیروهای بزرگی هستند که خویشتن‎ها را تقسیم می‎کنند و در نتیجه می‎توانند افکار کاملاً ناخوآگاه خود را قابل دیدن سازند. ــ
من حالا اصلاً اجازه ندارم برای مدت درازی میان مردم بروم و باید خود را دقیقاً زیر نظر بگیرم، زیرا که دیگر نمی‎توان اینطور ادامه داد. ــ
اینکه باید اتفاقاً در سیزدهم ماه رخ دهد ناخوشایند است. ــ من واقعاً مخالف تعصب احمقانه به عدد سیزده که به نظر می‎رسد در من هم وجود دارد هستم، باید از همان ابتدا با قدرت جنگید. ــ در ضمن، چه اهمیتی این وضعیت بی‎ارزش دارد.
 
20 اکتبر
ترجیح می‎دادم چمدانم را می‎بستم و به شهر دیگری می‎رفتم. ــ
باز هم پیرزن خدمتکار در کنار در مشغول گوش کردن است. ــ
دوباره این سر و صدا، ــ این بار سمت راست در پشت سرم. ــ همان ماجرای اخیر. ــ حالا عموی مسموم شده‎ام را در سمت راست می‎بینم، و اگر چانه‎ام را به سینه فشار دهم و در این حال به سمت شانه‎ام نگاه کنم، ــ به هر دو سمت راست و چپ ــ پاها را نمی‎توانم ببینم. بعلاوه به نظرم می‎رسد که انگار هیبت ریچارد اِربن حالا بیشتر برجسته گشته و به من نزدیک‎تر شده است. پیرزن باید از خانه‎ام برود، ــ او برایم مرتب مشکوک‎تر می‎گردد، ــ اما من هنوز چند هفته چهره دوستانه به خود خواهم گرفت تا او مشکوک نشود. ــ
همچنین مهاجرت کردن را باید به تعویق بیندازم، این کار باید توجه مردم را جلب کند، و آدم نمی‎تواند به اندازه کافی مراقب باشد. ــ
فردا می‎خواهم دوباره کلمه «قاتل» را چند ساعت تمرین کنم ــ شروع کرده است بطور نامطلوبی به اثر گذاردن بر من ــ، تا مرا دوباره به صدا عادت دهد. ــ ــ من امروز کشف قابل توجه‎ای کردم؛ من خودم را در آینه تماشا کردم و دیدم که بیشتر از گذشته رو نوک پا راه می‎روم و بنابراین لرزش سبکی احساس می‎کنم. ــ به نظر می‎رسد که اصطلاح عامیانه «گام محکم» یک حس عمیق درونی داشته باشد، به نظر می‎رسد در درون کلمات یک راز روانشناسی قرار دارد. ــ من توجه خواهم کرد که دوباره بیشتر بر روی پاشنه پا راه بروم ــ
خدای من، چه می‎شد اگر همیشه در شب نیمی از آنچه در روز تصمیم می‎گیرم را فراموش نمی‎کردم. ــ انگار خواب همه‌چیز را محو می‎سازد.
 
1 نوامبر
من اما آخرین بار عمداً هیچ‌چیز در باره دومین شبح ننوشتم، و با این وجود او محو نمی‎گردد. ــ وحشتناک است، وحشتناک. ــ مگر هیچ مقاومتی وجود ندارد؟ ــ
من اما یک بار کاملاً به وضوح تشخیص دادم که برای عقب کشیدن خود از حوزه چنین تصاویری دو راه وجود دارد. ــ من دومی را انتخاب کردم و با این وجود دائماً بر روی اولین راه هستم! ــ
مگر آن زمان فکرم مختل بود؟
آیا هر دو هیبت انشعاب خویشتنم هستند یا زندگی مستقل خود را دارند؟
ــ ــ ــ نه، نه! ــ اما آنوقت من باید با زندگی خودم به آنها غذا بدهم! بنابراین آنها موجودات واقعی‎اند! ــ وحشتناک است! ــ اما نه، من آنها را فقط بعنوان موجودات مستقل در نظر می‎گیرم، و آنچه آدم بعنوان واقعیت در نظر می‎گیرد، این است ــ این است ــ ــ ــ خدای من، من مانند همیشه نمی‎نویسم. ــ من طوری که انگار کسی به من دیکته می‎کند می‎نویسم. ــ ــ ــ این باید از رمزنگاری‎ای بیاید که من قبل از قادر گشتن به روان خواندنش باید همیشه ابتدا آن را ترجمه کنم. ــ
فردا تمام کتاب را یک بار دیگر صحیح می‎نویسم. ــ خدای من، در این شب طولانی محافظتم کن.
 
10 نوامبر
اینها موجودات واقعی‎اند، آنها در خواب از جان کندن‎شان برایم تعریف کردند. ــ عیسی از من محافظت کن، ــ بله ــ عیسی، عیسی! ــ آنها می‎خواهند مرا خفه کنند! ــ من خوانده‎ام؛ ــ این حقیقت بود، ــ کوراره اینطور تأثیر می‎گذارد، دقیقاً اینطور. ــ آنها این را از کجا می‎دانستند اگر فقط موجودات خیالی‎اند ــ ــ ــ
خدای آسمان، ــ چرا هرگز به من نگفتی که آدم پس از مرگ به زندگی ادامه می‎دهد، ــ وگرنه من دست به قتل نمی‎زدم.
چرا خودت را در کودکی بر من آشکار نساختی؟
ــ ــ ــ من دوباره همانطور که آدم حرف می‎زند می‎نویسم؛ و من نمی‎خواهم.
 
12 نوامبر
من دوباره شفاف می‎بینم، حالا زمانیکه من تمام کتاب را رونویسی کرده‎ام. ــ من بیمارم. حالا فقط جسارت سرد و دانش شفاف می‎تواند کمک کند.
برای صبح زود دکتر وِتراِشتراند را سفارش داده‎ام، او باید دقیقاً به من بگوید که اشتباه کجا قرار داشت. ــ من همه‌چیز را دقیقاً به او گزارش خواهم کرد، او با آرامش به من گوش خواهد داد و آنچه را که از تلقین نمی‎دانم برایم فاش خواهد ساخت. ــ
او غیرممکن است بتواند در اولین لحظه موافقت کند که من واقعاً دست به قتل زده‎ام، ــ او فکر خواهد کرد که من فقط دیوانه‎ام. ــ
و من تلاشم را برای اینکه او در خانه دیگر به آن فکر نکند خواهم کرد: ــ ــ یک جام شراب !!!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر