گاو، خر، شتر.


<گاو، خر، شتر> از آلکساندر رودا رودا را در فروردین سال ۱۳۹۸ ترجمه کرده بودم.

روانپزشکی
دکتر فوردِربوکسر شروع می‎کند: "ریاست محترم دادگاه، به ندرت یک پرسشِ پزشکی قانونی چنین ساده مانند پرسشِ مسئولیتِ کیفریِ متهم توبیاس هلویگ قابل حل بوده است. وقتی مدت کوتاهی پس از دستگیری او نگرانیِ مربوط به داشتنِ عقل سلیمش افزایش می‎یابدْ بلافاصله این مأموریت به من داده می‎شود تا نظر خود را در بارۀ سلامتِ روانِ متهم اعلام کنم. از آنجا که این هلویگ، همانطور که بخوبی می‎دانید در حینِ ارتکاب جرم دستگیر شده و علاوه بر این شاهدان متعددی قتل را دیده بودندْ بنابراین موضوع برای مأمورانِ تحقیق بسیار ساده انجام گشت، چنان ساده که پرونده توانست پس از چهل و هشت ساعت تکمیل گردد. اما حالا اتفاقاً این ارتکابِ جرم ــ یک حمله در خیابان که احتمالاً از مدت‎ها قبل دقیقاً برنامه‎ریزی گشته و سپس با یک حملۀ ناگهانیِ هوشمندانه انجام گرفته شده است ــ در شرایطی رخ می‎دهد که دستگیریِ مجرم را تقریباً قطعی می‎ساخت و این امر اجازه داد تا بازپرس به عقل سالم هلویگ شک کند. ریاست محترم دادگاه! من نمی‎خواهم منکر شوم که متهم ــ بیتفاوت و ظاهراً خجالتی، آنطور که او امروز آنجا نشسته است ــ بر انسان‎های ساده (به عنوان مثال، آقایان قضات) باید تأثیر یک انسانِ ابله را بجای بگذارد. وجودِ یک ناهنجاری فیزیکیِ تصادفی مانندِ جمجمۀ کوچک غیرعادی، چشم‎های بیش از حد از حدقه بیرون زده، پیشانی کوتاه و دندان‎های رشد کرده و آروارۀ قوی، تمام اینها مناسبند تا اشخاصِ ناوارد را در موردِ ویژگی‎های روانیِ هلویگ فقط بیشتر فریب دهند. وقتی من متهم را روز بعد از ارتکابِ جرم معاینه کردم ..."
یک ژاندارم بر روی نیمکتِ شاهدین به قصد صحبت کردن از جا بلند می‎شود.
رئیس دادگاه می‎گوید: "مزاحم صحبت آقای کارشناس نشوید!"
ژاندارم دوباره می‎نشیند.
دکتر فوردِربوکسر ادامه می‎دهد:
"وقتی متهم را معاینه می‎کردم، برای من هم آن اطلاعات آشنا بودند که توسط‎شان آقای وکیل مدافع مایل است امروز اثباتِ ضعفِ روانیِ هلویگ را بر آن قرار دهند. این برای من شناخته شده بود که پدر متهم بخاطر جنونِ مستی مُرده و مادرش خودکشی کرده است. پدربزرگِ پدری فلج کامل و مادربزرگ سیفلیسی است، یک عمۀ کر و لال و چلاق دارد و والدینِ مادر از پارانویا رنج می‎برند. حتی متهم از طرف برادرزن هم گرفتاریِ ارثی دارد ..."
دادستان می‎گوید: "چه خانوادۀ باشکوهی."
"... بنابراین این دانسته‎ها به من بالاترین احتیاط و دقت را توصیه می‎کرد. بله، ریاست محترم دادگاه، من می‎توانم ادعا کنم که روز بعد از ارتکابِ جرم متهم را ..."
ژاندارم دوباره از جا بلند شده بود.
رئیس دادگاه می‎گوید: "شما، اگر شما یک بار دیگر جسارت به خرج دهید و حرفِ آقای دکتر را قطع کنید شما را جریمۀ انضباطی خواهم کرد."
ژاندارم دوباره می‎نشیند.
دکتر فوردِربوکسر ادامه می‎دهد:
"بنابراین من تقریباً با نظرِ از پیش تعیین شده که با یک دیوانه سر و کار خواهم داشت در مقابلِ مجرم قرار می‎گیرم. اما با اولین نگاه به مجرم ... ریاست محترم دادگاه، من مخلصانه از شما خواهش می‎کنم به ژاندارم یک تذکر بدهید. او بیوقفه مرا پنهانی صدا می‎زند ..."
"ژاندارم پیفِل، من رفتار شما را به فرمانده‎تان اطلاع خواهم داد ... فهمیدید؟؟ ... شما باید سکوت کنید ... می‎فهمید؟؟ ... آقای دکتر، خواهش می‎کنم ادامه دهید!"
"... این بیتفاوتی را که شما امروز در متهم می‎بینید او در روز بعد از ارتکابِ جرم حتی آزاردهنده‎تر به نمایش گذارده بود. بی‎حرکت و با چشم‎های درشت کرده بر روی تختخواب زندان دراز کشیده بود و تلاش می‎کرد بدون آنکه به پرسش‎هایم پاسخ دهد تظاهر به تشنجِ نوعی از کزاز کند، البته به شکل کاملاً ساده‎لوحانه‎ای که برای یک ثانیه هم نمی‎توانست یک کارشناس و روانپزشک را گمراه سازد. من متهم را بلافاصله بعنوان مردی وحشی شناختم، بعنوان حیله‎گری شرور و سنگدل. متمارضِ بی‎ارزشی که ظاهراً جنایتِ احمقانه‎اش هیچ‌چیز نیست بجز شروعِ یک تمارضِ احمقانه و گستاخانۀ بی‎پایه. و این نظرِ کارشناسیِ من است."
"آقای دکتر، حرفتان به پایان رسیده است؟"
"بله، آقای رئیس."
حالا ژاندارم بلند می‎شود و صحبت می‎کند: "آقای رئیس، ببخشید، اما یک اشتباهِ کوچک انجام شده است: مردی را که آقای دکتر آن زمان معاینه کردند ــ در روز بعد از ارتکاب جرم ــ مردی که آنجا سفت و محکم دراز کشیده بود و هیچ پاسخی نمی‎داد ... او فردِ به قتل رسیده بود."
 
انتقام
ارزشِ انتقام در نزدِ انسان‎ها بسیار کاهش یافته است.
انتقام قبلاً الهی بحساب می‎آمد. خدا در بابِ پنجم کتابِ موسی می‎گوید: "انتقام از آن من است؛ من می‎خواهم تلافی کنم."
با این حال انتقام قرن‎ها خوراکِ خوشمزۀ مردم باقی‌می‎ماند: "انتقام شیرین است."
لرد فرانسیس بیکن، وزیر دادگستری و محافظِ مهر و مومِ ملکۀ باکرهْ انتقام را "یک نوع عدالتِ وحشی" می‎نامید.
روشنگری و هومانیسم انتقام را رد و زیر پایش را خالی کرده‎اند. لسینگ می‎گوید: "انتقام هیچ زیوری برای یک روحِ بزرگ نیست." ناپلئون هم انتقام را "اتلافِ وقت" می‎داند.
خوب قبول، ممکن است روحِ والا نیازی به تلافی کردن نداشته باشد اما ما مردمِ دارای روح کوچک می‎توانیم ژنرال ریستو را درک کنیم:
این ژنرالِ سالخورده عادت داشت وقتی هوا اجازه می‎داد به کنار رودخانۀ جلویِ شهر برود و ماهی صید کند.
یک روز صبح مانند همیشه کنار ساحل در زیر درختان توسکا می‎نشیند، مانند همیشه مواد خوردنی‎اش را از سبدِ پیک‎نیکِ خود بیرون می‎آورد: نان، پنیر، سوسیس. یک آتشِ کوچک روشن می‎سازد، کتریِ کوچکی بر رویِ آتش آویزان می‎کند و قصد داشت مانند همیشه سوسیس‎هایش را گرم کند.
بر روی درختِ کنار او یک کلاغ لانه داشت. ژنرال ریستو کلاغ را می‎شناخت و به هیچوجه با او خوب نبود. وقتی او در ماهیگیری بدشانسی می‎آورد تقصیر را ــ به درستی یا به غلط ــ از فریادِ ناخوشایندِ کلاغ می‎دانست.
حالا در آن صبح کارِ آقای سالخورده از همان ابتدا بد شروع می‎شود. برخلافِ انتظار یک بادِ ناخوشایند برخاسته و آتشِ کوچک را خاموش ساخته بود؛ ابتدا پس از چند بار تلاش کردن ژنرال موفق می‎شود یک آتش دیگر روشن کند.
هنگامیکه او حالا بلند می‎شود تا مقداری شاخۀ خشک جمع کند کلاغ موقعیت را مناسب می‎یابد، از درخت به پائین پرواز می‎کند، با سرعتِ برق صبحانۀ آقای ژنرال را جمع می‎کند ــ نان، پنیر و سوسیس‎ها ــ و با آنها پیروزمندانه به فاصله‎ای دور پرواز می‎کند.
ژنرالِ سالخورده آنجا ایستاده بود، صبحانه نخورده و با خواسته‎هایِ نافرجامش آنجا ایستاده بود.
او نمی‎توانست شوخیِ بیمزۀ کلاغ را ببخشد، البته این می‎توانست کاری شرافتمندانه باشد.
اما ژنرال ریستو یک سرباز کهنه‎کار است، یک مرد، تغییرناپذیر توسطِ احساساتِ نرم، او به انتقام فکر می‎کند. و ژنرال ریستو نه طولانی‎تر از آنچه آدم نیاز دارد تا یک لعنت بفرستد یک تصمیم می‎گیرد.
چابک ــ چه کسی از آقای سالخورده این چالاکی را انتظار داشت؟ ــ از درخت بالا می‎رود؛ از داخلِ لانه تخم‎های کلاغ را برمی‎دارد و با احتیاط پائین می‎آورد.
آب در کتری می‎جوشید. ژنرال با چشمان درخشنده و با لبخندی اسرارآمیز بر لب تخم‎ها را در آب جوش قرار می‎دهد و آنها را می‎پزد، در حالیکه او طبق عادتِ خانم‎های خانه‎دار پنج بار دعایِ ربانی و پنج بار دعایِ درود بر مریم را می‎خوانَد و در این بین تخم‎هایِ کلاغ به اندازۀ کافی سفت پخته شده بودند.
حالا اما آقایِ سالخورده آنها را نمی‎خورد، آه نه، بلکه او با احتیاط، همانطور که آنها را پائین آورده بود، با وجود زحمتی که برایش داشت دوباره داخلِ لانۀ کلاغ قرار می‎دهد؛ بعد با رضایت از درخت پائین می‎آید، به کنار کتری‎اش می‎رود، آن را داخل سبدِ پیک‎نیک قرار می‎دهد، وسائل ماهیگیری را برمی‎دارد و به خانه بازمی‎گردد.
شاهدانِ عینی گزارش می‎دهند که کلاغِ سارقِ کُرچ پس از گذشت روزها، هفته‎ها و ماه‎ها همچنان خستگی‎ناپذیر بر روی تخم‎هایش نشسته و انتظار می‎کشد.
تابستان به پایان می‎رسد، تمام پرندگان دور هم جمع بودند و بخاطر فرزندان‎شان شادی می‎کردند، به آنها غذا می‎دادند و با خوشحالی با آنها به اطراف پرواز می‎کردند. اما آن کلاغِ سارق که ژنرالِ سالخورده را آزرده بود هنوز ساکت بر روی تخم‎هایِ سفت پخته شده نشسته بود و از خود شب و روز دلیلِ ناکامیِ غیرقابل درک و شرم‎آورش را می‎پرسید، تا اینکه شروع می‎کند به خدا و جهان شک کردن، تا اینکه بتدریج بخاطر غم و اندوه پرهایش را از دست می‎دهد و لخت و عور آنجا می‎نشیند.
اینچنین آرام و محکم یک سربازِ واقعی از دشمنش انتقام گرفت.
 
حسن مؤمن
در جده یک مرد به نام حسن زندگی می‎کرد که بخاطر دینداری‎اش در اطراف و اکناف مشهور بود.
او خود را در تمام عمر با کتاب‎هایِ عالمانه مشغول ساخته بود و به این خاطر اصلاً متوجه نمی‎گشت که خویشاوندانِ بی‎وفا اموال و طلایش را می‎دزدند. او در دورانِ پیری ناگهان فقر را در برابرش می‎بیند.
حسنِ پیر دلسرد نمی‎شود. او حالا می‎دانست که اراذلِ حیله‎گر هم به ثروت او چنگ انداخته‎اند، اما او مالکِ یک دارائی بود که هیچکس نمی‎توانست آن را از او برباید: شهرتِ نامش. و او تصمیم می‎گیرد از این به بعد توسطِ این دارائی زندگی کند.
او به بازار می‎رود، فرشش را پهن می‎کند و فریاد می‎زند:
"مردم، به من گوش کنید، شماهائی که از دندان درد در رنجید! من، حسنِ مؤمن، می‎خواهم شماها را توسطِ نیرویِ دعایم درمان کنم."
بزودی مردمی که از دندان‎ درد در رنج بودند از همه طرف به سویش هجوم می‎بَرند.
اما وقتی یکی می‎آمد و از دندان‎ درد می‎نالید حسن او را ابتدا تبرُک می‎کرد؛ سپس سه بار به دور او می‎چرخید، سه بار خود را با صورت به سمتِ مکه بر روی فرش می‎انداخت؛ او را دوباره سه بار تبرُک می‎کرد، یک بار به دورش می‎چرخید و خود را هفت بار به روی فرش می‎انداخت؛ دستش را بر روی پیشانی او قرار می‎داد و عاقبت یک انبر بسیار بزرگ بیرون می‎آورد؛ یک انبر وحشتناک.
و از بیمار می‎پرسید:
"آیا هنوز دندان‎هایت تو را آزار می‎دهند؟"
بیمار نفس راحتی می‎کشید و می‎گفت: "نه" و مردم شگفتزده می‎گشتند و بخاطرِ تدینِ حسن زیر لب او را ستایشگرانه دعا می‎کردند.
یک روز مردی با گونۀ شدیداً باد کرده خود را با فشار از میانِ جمعیتِ شگفتزده پیش او می‎رساند.
مرد غریبه می‎گوید: "عجله کن، من دردِ وحشتناکی دارم."
حسن دست‎هایش را بلند می‎کند و قصد داشت تبرُک کردن را شروع کند اما مردِ غریبه با اشاره آن را رد می‎کند.
"عجله کن، من به تو یک بار دیگر می‎گویم، من دردِ وحشتناکی دارم."
حسن با مهربانی پاسخ می‎دهد: "عزیزم صبر داشته باش، صبر، تو باید بهبود پیدا کنی." و دست‎هایش را دوباره بلند می‎کند.
در این وقت اما مردِ غریبه مانندِ حیوان درنده‎ای وحشی می‎شود.
"حسن، من به تو می‎گویم عجله کن و انبر را بردار! من ابول فدایِ مؤمن از یافا هستم و من هم در آنجا دندان ‎دردِ مردم را توسطِ دینداری‎ام درمان می‎کنم."
 
فاتحین
گوسفندها لرزان در محلِ حصارگشته ایستاده بودند و به هم فشار می‎آوردند. حواسِ از وحشت تیز شده‎شان نزدیکی حیواناتِ درنده را قبل از چوپان‎ها تشخیص داده بود، بله، حتی زودتر از سگ‎هایِ غضبناک که محل آنها را محافظت می‎کردند.
گوسفندی به نام کوجین آهسته می‎گوید:
"اینها گرگ هستند."
گوسفندِ دیگری به نام مِلِمه که از میانِ شکافِ حصار به تاریکی خیره شده بود زمزمه می‎کند: "دو گرگ."
"سه گرگ، بگذار سگ‎ها را بیدار کنیم!"
آنها بع بعِ سوزناکی می‎کنند و هوشیارترین سگ بیدار می‎شود. او گوش می‎سپرد، گرگ‎ها را احساس می‎کند و بی‎درنگ با واق واق کردنِ خشمگینی به درِ ورودیِ حصار هجوم می‎برد تا گلویِ دزد را که می‎خواست بی‌سر و صدا داخل بخزد به دندان گیرد.
اوه، چه سریع بقیۀ سگ‎ها در محل بودند، چوپان‎ها با تبر و تفنگ از تختخواب‎ها می‎جهند، گلوله‎ها شلیک می‎شوند، فریاد، صدای خر خرِ خفه گشتن، نالۀ دندان گرفته شده‎ها، زوزۀ محزونِ مرگباری در میانِ شب طنین‎ انداخته بود.
هنوز چوپان‎ها و سگ‎ها در فاصلۀ دور در برفْ گرگ‎هایِ در حالِ فرار را تعقیب می‎کردند.
گرگِ مادر درونِ گودالِ کنارِ حصار در خونش قرار داشت و ناله می‎کرد:
"وحشتِ گوسفندها از ما باعث شگفتی من نمی‎شود، زیرا آنها بخاطر جان‎شان می‎ترسند. انسان‎ها که برای شکار ما را تعقیب می‎کنند مرا شگفتزده نمی‎سازند، آنها بخاطرِ غذای‎شان خساست به خرج می‎دهند. اما سگ‎ها من را به تعجب وامی‎دارند. چه‌چیز باعث می‎شود که آنها خشمگینتر و شدیدتر از اربابان‎شان بر علیه ما باشند؟ آیا گوسفندها متعلق به سگ‎ها هستند؟ آیا سگ‎ها اجازه دارند گوشتِ گوسفند بخورند، شیر آنها را بنوشند و پشم‎شان را قیچی کنند؟ چرا سگ‎ها ما را که همجنس و خویشاوندانِ گرسنه و وحشی‎شان هستیم آزار می‎دهند؟ در حالیکه این سگ‎هایِ سیرِ خائن شکم‎شان را در بردگی فربه می‎سازند ما آزادانه و درمانده در میانِ خار و بوته پرسه می‎زنیم، و دشمنی هارتر از برادرانِ خوب‎مان، سگ‎ها  نداریم ..."
با این کلمات گرگِ مادر در درونِ گودالِ کنارِ حصار می‎میرد.
در این هنگام چوپان‎ها با باری از غنیمت بازمی‎گردند. سگ‎ها، ستیزه‎گرانه، با واق واقِ پیروزی در اطرافِ اربابان‎شان جست و خیز می‎کردند.
مسن‎ترین چوپان فریاد می‎زند: "برادرها، یک نمایشِ سخت بود، اما حالا می‎خواهیم با نوشیدنِ شراب خود را تقویت کنیم. پسر، توبره را بیار اینجا!" و آنها به دورِ آتشِ تازه مشتعل گشته می‎نشینند.
گوسفندها سرهایشان را به هم نزدیک ساخته بودند و با حرارت مشورت می‎کردند. حالا کوجین خود را با فشار از میانِ نرده‎هایِ حصار خارج می‎سازد، برابر چوپان‎ها ظاهر می‎شود و می‎گوید:
"از شما آقایانی که به ما غذا می‎دهید و از ما محافظت می‎کنید سپاسگزارم! سپاس، سپاسیِ داغ از شما و تمامِ سگ‎هائی که همین حالا ما را از خطر بزرگی نجات دادید. من از طرفِ گله از شماها تشکر می‎کنم."
چوپانِ پیر دوستانه سر تکان می‎دهد:
"چه خوب که شما گوسفندها مراقبتِ ما را به رسمیت می‎شناسید. ما زندگی‎مان را اغلب به اندازه کافی برای شماها به خطر می‎اندازیم. این هم یک وظیفه است که نیکوکاریِ ما توسطِ عشق شما جبران شود. کوجین، برو و از لطفِ ما به گله اطمینان بده."
گوسفند می‎رود.
چوپان‎ها شراب می‎نوشند، در این وقت یکی از آنها می‎گوید:
"برادرها، آیا شماها پس از شکار گرسنه نیستید؟ چطوره که ما کوجینِ پیر را ذبح کنیم؟"
و آنها او را ذبح می‎کنند.
او بعنوان یک میهن‎پرست می‎میرد.
 
گاو، خر، شتر
یک روز خلیفه دادگاه برگزار می‎کند.
در این وقت سه شاکیِ عجیب و غریب در مقابل تاج و تختِ خلیفه ظاهر می‎شوند: شتر، خر و گاو.
سخنگو البته شتر بود؛ پیش ما هم همیشه اینطور است. و شتر شروع می‎کند:
"خلیفۀ بزرگوار! ظرف و محتوایِ عدالت! ای زیورِ تاج و تخت! عصایِ اعتماد مردم! من، شتر بیچاره ... برادرم، گاو ... و پسرعموی ما، خر در برابرِ تاج و تخت طلائی‎ات حاضر شده‎ایم تا بر علیه انسان‎ها که نژادِ ما را از زمان‎های بسیار قدیم لکه‎دار می‎سازند و به آن توهین می‎کنند شکایت کنیم، به این نحو که آنها از نام‎های صادقانۀ ما برای فحش و بی‎احترامی به همدیگر سوءاستفاده می‎کنند. هرگاه یک انسان کار احمقانه‎ای انجام دهد بقیۀ انسان‎ها به او نمی‎گویند: <تو انسان!> خیر، آنها به او می‎گویند: <تو شتر!> ... خلیفۀ بزرگوار، بگو: آیا این عادلانه است؟ تا کِی می‎خواهی یک چنین بیعدالتی در حق ما را تحمل کنی؟"
خلیفه مدت درازی فکر می‎کند.
او می‎گوید: "هوم، من نمی‎خواهم به شکایتی که شماها اعلان می‎کنید بی‎توجهی کنم، اما ... ممنوعیتی که شماها درخواست می‎کنید مخالفِ با استعمالِ زبانِ کهن انسان‎هاست. ... با این حال: شانس‎تان را امتحان کنید! تو شتر، تو به سمتِ جنوب می‎روی ... تو خر، تو به سمت غرب ... و تو گاو، تو به سمت شمال ... هفت روز به سیاحت یپردازید و دقت کنید که آیا انسان‎هائی احمق‎تر از شماها پیدا می‎شوند. پس از موفقیت در این کار دوباره بیائید و نتیجۀ سیاحت‎تان را به من گزارش دهید. سپس من تصمیم خواهم گرفت که در این مورد چگونه باید در آینده عمل شود. بروید، شماها مرخصید!"
آن سه می‎روند.
پس از هفت روز آنها دوباره برمی‎گردند و گاو تعریف می‎کند:
"خلیفۀ بزرگوار، من فکر می‎کنم وظیفه‎ام را انجام داده‎ام. من فکر می‎کنم انسان‎هائی را پیدا کرده‎ام که از گاوها احمق‎ترند. من در اربیل بودم. آنجا یک مرد به اتهام دزدیدنِ یک کیسۀ طلا دست‎بسته در بازار ایستاده بود. اما آن مرد ادعا می‎کرد که بیگناه است و در زمانی که باید سرقت انجام شده باشد پیش مادرش بوده است. مردم در اربیل می‎گفتند: <خوب، جریان خیلی ساده است، بنابراین ما از مادر می‎پرسیم. او یک زنِ بسیار مؤمن و عادل است و قطعاً دروغ نخواهد گفت.> ... خلیفهُ بزرگوار، بگو: آیا این مردمی که فکر می‎کردند یک مادر برای فرزندش سوگند دروغ نخواهد خورد احمق‎تر از گاوها نیستند؟"
خلیفه می‎گوید: "تو برنده شدی. بگذار بشنویم خر چه ارائه می‎دهد!"
"من هم فکر می‎کنم که وظیفه‎ام را انجام داده‎ام. من در میان شهر گوگمل یورتمه می‎رفتم. شورشیان جمع می‎شوند و به قلعۀ حاکم شهرشان حمله می‎برند. آنها او را می‎گیرند و دادگاهی می‎کنند، زیرا او باید فاسد، رشوه‎خوار و خودپرست بوده باشد. و آنها او را در تودۀ آتش انداختند و سوزاندند. اما سپس آنها یک فردِ دیگر را بعنوان حاکم خود انتخاب می‎کنند و وقتی او به آنها قول می‎دهد که در تمام موضوعات صادقانه و فقط برای رفاهِ عمومی عمل خواهد کرد تشویقش می‎کنند. خلیفۀ بزرگوار، بگو: آیا این انسان‎هائی که فکر می‎کردند یک حاکم برای رفاهِ زیردستان عمل خواهد کرد و نه برای رفاه خودش احمق‎تر از خرها نبودند؟"
حاکم متفکرانه به ریش سفیدش دست می‎کشد و از شتر سؤال می‎کند.
و شتر می‎گوید:
"من در یک چمنزار می‎چریدم. در این وقت یک دختر جوان به همراهِ یک مرد جوان به آنجا می‎آید. مرد می‎خواست او را ببوسد، اما دختر او را از خود دور می‎ساخت. مرد می‎خواست او را در آغوش گیرد، اما دختر اجازۀ این کار را به او نمی‎داد. دختر می‎گفت که او بی‎ثبات است و فردا یکی دیگر را دوست خواهد داشت. در این وقت مرد دستش را برای قسم خوردن بالا می‎برد و می‎گوید: <هرگز عزیزم، من برای تو قسم می‎خورم تا زمانیکه زنده‎ام همیشه فقط تو را، فقط تو را دوست داشته باشم.> وقتی دختر این را می‎شنود خود را در آغوش مرد می‎اندازد. خلیفۀ بزرگوار، بگو: آیا این مرد که وفاداریِ ابدی‎اش را برای یک زن قسم خورد احمق نبود؟ و آیا دختر که داستانِ وفاداریِ ابدی او را باور کرد احمقتر از یک شتر نبود؟"
خلیفه می‎گوید: "کافی‎ست، شما سه نفر برنده شده‎اید. و قسم به ریشم: از این پس نباید در سرزمین من هیچ مسلمانی به این فکر بیفتد که احمق بودنِ یک انسان را با استفاده از نام یکی از همنوعانِ شما به اثبات برساند. بروید، شماها مرخصید!"
آن سه می‎روند.
در کنار دروازه شتر می‎گوید:
"برادرها، سر چی شرط می‎بندید؟ این خر پیر در کاخ تصور می‎کند که با حکمش به ما کمک شده است."

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر