عزرائیل.


<عزرائیل> از لئوپولد فون زاخر ـ مازوخ را در اسفند سال ۱۳۹۸ ترجمه کرده بودم.

گالِب یِکاریم
دو نوع نور در اتاق کوچک و تاریکِ زیرشیروانی با هم در نبرد بودند: نورِ شمعِ از پیه ساخته شده که تا ته سوخته بود، و نور صبح که از میانِ پردۀ سبز رنگ به داخل نفوذ می‎کرد. در اینجا مانندِ آخرین سوختنِ نامنظمِ شعلۀ یک شمعِ در حال مرگ بود و در آنجا مانندِ نفسِ تازۀ یک نوزاد. یک روحِ در حال عزیمت و یک روح که از خواب بیدار می‎گشت.
نور کمرنگِ ناآرامِ شمع بر روی صفحات زرد گشتۀ کتابِ بزرگی که گشوده بر روی میز قرار داشت بازی می‎کرد، در حالیکه نور خفیفِ سرخ رنگِ روزِ جوان بر پیشانی رنگ‎پریدۀ مردِ جوان می‎تابید که در صندلی راحتیِ فقیرانه‎اش عمیقاً به فکر فرو رفته بود.
اندام باریک مرد در یک خرقۀ نخ‎نخی شده پیچیده شده بود، از زیر کلاهِ کوچک مخملی موی سیاه فرفری بیرون زده و افسرده بر صورتی افتاده بود که بهار جوانی هرگز در آن شکوفا نگشته بود، یک صورت، که در آن رنج، رویگردانی و مطالعه خطوطِ تیز خود را برجا گذاشته بودند، صورتی که در آن فقط چشم‎های بزرگ می‎درخشیدند، چشمان سیاهی که آسمان را جستجو می‎کردند، چشمانی که روی خود را از زندگی به یک جهان دیگر برگردانده بودند، به آن گوشۀ عزلتی که در آن هر رنگ می‎پژمرد، هر صدائی می‎میرد، دست خلاء را لمس می‎کند و فقط فکر مسلط است؛ برجسته، تنها و نامحدود.
او فقیر و بیمار بود، این گالِب یِکاریمِ رنگ‌پریده، کسی که شب‎ها را در مقابل کتاب‎هایش تا صبح بیدار می‎ماند، و با این وجود سعادتمند بود. او مادر نداشت و لب‎هایش هرگز دهانِ سرخ یک زن را لمس نکرده بود، اما او یک معشوق یافته بود، زیباتر از تمام زنان روی زمین، و زیباتر تزئین گشته از همسرانِ تمام سلاطین. هیچ‌چیز مالِ خودش نبود، حتی تلمود، این کتاب مقدس و تنها منبع شادی او، اما وقتی او خود را در صفحاتِ زرد گشتۀ کتاب غرق می‎ساخت، و در این هنگام طوری بود که انگار بال‎هایش رشد و او را به بالا حمل می‎کردند، بالا، مرتب بالاتر، تا اینکه عاقبت او در دریائی از نور شنا می‎کرد، در ژرفایِ زیر او دودِ غلیظ و شلوغی شهرها بود، دره‎های تنگ و تاریک، زمین گسترده که خیش از میانش می‎گذرد، بیابان مرطوبِ اقیانوس با کشتی‎های بادبانی.
در این لحظه او همه‌چیز را فراوش می‎کرد، فقرش را، تنهائیش را، این اشتیاق سوزان برای عشق در قلبش را، این اشکال رؤیائی شادی را که در شب‎های ساکت او را در آغوش می‎گرفتند، او دردها و تبِ خزنده‎ای که عذابش می‎داد را از یاد می‌برد، او فقط یک چیز را فراموش نمی‎کرد.
وقتی خورشید از میان پردۀ سبز نفوذ می‌کرد و دیوار فقیرانه طلاکاری می‎گشت، در این هنگام طوری بود که انگار دستی نامرئی با حروفِ شعله‎ور، بر روی این دیوار کلمات شاعر بزرگ یهودی را می‎نویسد، که روزی اسپانیا زاده بود، مصرع یهودا بِن هَلَوی را: اورشلیم، هرگز فراموشت نخواهم کرد!
و وقتی ماه اتاق کوچک را با نور پاکِ خود پُر می‎ساخت، سپس در این هنگام یک انگشتِ نقره‎ای ظاهر می‎گشت و همان کلمات را بر روی شاه‎تیرها جادو می‎کرد، و وقتی او در نور کم شب در گورستان می‎نشست و رؤیا می‎دید، در این وقت صدای ارواح در نوکِ درختانِ سرو زمزمه می‎کرد: "اورشلیم، هرگز فراموشت نخواهم کرد!"
یک دلتنگی سوزان و ضعیف کننده او را تسخیر کرده بود، یک دلتنگی برای دیدن سرزمینِ پدرانش که او هرگز ندیده بود و فقط از توصیفِ کتاب مقدس آن را می‎شناخت. این دلتنگی عاقبت قویتر از او بود، از وطنش، از خانواده‎اش، و این دلتنگی حتی ضعف و فقرش را بر او غالب می‎ساخت.
او از عشق خواهرش زندگی می‎کرد، که به او یک اتاق کوچک و غذا داده بود، او هیچکس را نداشت که به او خرج این سفر بزرگ را بدهد، اما او با این حال تصمیم گرفته بود در این شب عازم شود، و هنگامیکه روزِ جوان مناطق وسیع را با نور طلائیش می‎پوشاند کلاه را بر سر می‎گذارد، چوبدستی‎اش را برمی‎دارد و بدون خداحافظی می‎رود، به جهانِ غریبه، به جهانِ خصمانۀ دوردست، به سمت سرزمین موعود، به سمت اورشلیم!
*
گالِب از میان باغ دزدکی می‎رود، از میان درِ کوچک از منزل خارج می‎شود و سپس از میان ساقه‎های در نوسانِ گندم از مسیر باریک رهگذران به رفتن ادامه می‎دهد.
در کنار جنگل یک کلبۀ کوچک قرار داشت که در آن یهودی‎ها زندگی می‎کردند. مردها زمین را کشت می‎کردند، و میداتیا دختر سالمون که مزرعه به او تعلق داشت گاوها را در بیشه می‎چراند.
هنگامیکه دختر گالِب را می‎بیند، شلاقش را در هوا به صدا می‎اندازد و با چشمان سیاهش نیمه‌همدلانه و نیمه‌مسخره نگاه می‎کند.
دختر می‎گوید: "تو حق داری که یک بار از خانه خارج شوی. گونه‎هایت بسیار رنگ‎پریده هستند، تو بیش از حد مطالعه می‎کنی، گالِب، تو در میان کتاب‎هایت هلاک می‎شوی."
گالِب سرش را تکان می‎دهد، اما توقف می‎کند. او می‎دانست که دختر خوبیِ او را می‎خواست و همچنین چیزی قلبش را بخاطر این موجودِ زیبای سالم تکان می‎داد.
او می‎گوید: "میداتیا، تو من را نمی‎فهمی، من را یک وظیفه مقدس به راه انداخته است."
دختر می‎گوید: "آه! من می‎دانم کمبود تو چیست. یک زن، یک زن مانند من. من قصد داشتم تو را سر عقل بیاورم."
گالِب غمگین لبخند می‎زند، برای دختر سری تکان می‎دهد و داخل جنگل می‎شود. هنگامیکه او دوباره از جنگلِ انبوه خارج می‎شود خورشید از میان ابرها بیرون آمده بود و پرتوهایش را در خوشه‎های گسترده درخشان بر روی توده مهِ سفید رنگ می‎ریخت. این یک نمایش واقعاً عالی بود و در این حال این سکوتِ طبیعت، این جشن!
گالِب یِکاریم با صدای بلند با خودش صحبت می‎کرد: "آنجا خدا است!" و سپس دست‎هایش را بلند می‎کند و با چرخاندن صورتِ کمرنگش به سمت خورشید شروع می‎کند به دعا کردن.
*
گالِب یِکاریم پیاده می‎رفت، با آن شجاعت و استقامتی که یک ایدۀ بزرگ در انسان برمی‎انگیزد. او خورشید را تعقیب می‎کرد. آنجا، جائیکه خورشید در ظهر ایستاده بود، دریا قرار داشت و آن سمتِ دریا اورشلیم بود. او از میان منطقه گالیسیا و منطقه بوکوفینا عبور می‎کند و داخل مولداوی می‎شود. پرتوهای داغ خورشید فرق سرش را می‎سوزاند، باران و تگرگ بر گردنش شلاق می‎زدند، رعد و برق در اطرافش سریع در حرکت بودند، تمسخر و نفرت به گوش‎هایش سیلی می‎زدند، اما هیچ‌چیز نمی‎توانست مانع او شود. او خستگی‎ناپذیر به رفتن ادامه می‎داد.
وقتی شب فرا می‎رسید، او برای جای خواب و مقداری غذا از خانه‌هائی که در کنار در طومارِ کوچک با یک گفته از تلمود آویزان بود گدائی می‎کرد. زائرِ فقیرِ یهودی همه‌جا درها و قلب‎های باز می‎یافت.
اغلب همچنین در یک بوته‎زار یا مخفیگاهی شب را می‎گذراند که شیارهایِ زمین شخم‎زده شده به او ارائه می‎داد.
او در یک دره کوچکِ کوه‎های کارپات به دست دزدها می‎افتد. او به این فکر نمی‎کرد که از خود دفاع کند. وقتی خود را در محاصرۀ مردان وحشی می‎بیند آرام می‎گوید: "من یک زائر هستم و به سمت اورشلیم می‎روم."
چه‌چیز در این چهره رنگ‎پریده بود که مردانِ قاتل را منقلب ساخت؟
فرمانده گروه سارقین تکرار می‎کند: "به سمت اورشلیم." همه با کنجکاوی‎ای که در آن یک نوع احترام مخلوط بود به او نگاه می‎کردند. سپس فرمانده به او اشاره می‎کند که بدنبال آنها برود.
این مطرودین در یک غارِ صخره‎ای که در برابرش یک آتش بزرگ زبانه می‎کشید به او یک تخت برای خواب می‎دهند و از او دعوت می‎کنند با آنها غذا بخورد. هنگامیکه او صبح روز بعد قصد داشت به رفتن ادامه دهد فرمانده می‎گوید: "وقتی به آنجا می‎رسی برای ما هم دعا کن، فقط یک خدا بر بالای سر همۀ ما وجود دارد."
عاقبت دانوب، دریا. در مقابل او کویرِ نمناک قرار داشت، با درخشش نقره‎ای‎اش، با کشتی‎های بادبانی‎اش و با ساحل‎هایش که خود را در فاصلۀ دور گم می‎ساختند.
یک کاپیتانِ تُرک او را در کشتی‎اش می‎پذیرد. چون او نمی‎توانست پول بپردازد بنابراین باید به عنوان ملوان خدمت می‎کرد. اما در دومین شب یک طوفان برمی‎خیزد. کشتی دکل‎هایِ بادبانش را از دست می‎دهد و کشتیِ صدمه دیده توسط یک دزدِ دریائی از طرابلس ربوده می‎شود.
گالِب یِکاریم توسط دزدان دریائی به عنوان غنیمتِ خوب در نظر گرفته می‎شود و او را در یک شهر کوچکِ کنار ساحل آسیای صغیر به بازار برده‎فروش‎ها می‎برند. اینجا یک مسلمانِ ثروتمند او را می‎خرد و به باغبانی می‎گمارد، او را، کسی را که هرگز به گلِ دیگری توجه نمی‎کرد بجز آن گلی که از آیاتِ کتاب مقدس یا در میان افسانه‎های تلمود شکوفا می‎گشتند.
*
باغ جنگلی کوچکِ پُر از درخت سرو و گل و پُر از رایحه بود و شسته شده توسط امواج آبی رنگ دریا. هر بار، وقتی گالِب یِکاریم از میان درختان پرتقال و لیمو آینه درخشانِ دریا را می‎دید که بر رویش یک کشتی بادبانی شناور بود آه می‎کشید: "اورشلیم، هرگز فراموشت نخواهم کرد!" وقتی ماه، الهۀ دوستداشتنی محافظِ نوزادان در آسمانِ آبی رنگ بالا می‎آمد و پل‎هائی نقره‎ای تا آن سمت دریا می‎ساخت اشگ‎های داغ از گونه‎های فرو افتاده‎اش جاری می‎گشتند.
گالِب پس از غروب آفتاب بیش از یک بار با زنی برخورد کرده بود که با یک شنلِ کلاه‎دار و پیچیده شده در یک چادرِ سفید شبیه به یک شبح در میان شاخ و برگ قدم می‎زد. چشمان سیاه‎رنگِ زن هر بار بر برده استراحت می‎کرد او خود را در برابرش به زمین می‎انداخت و سرش را به زمین می‎چسباند.
در یک شبِ روشن مهتابی، هنگامیکه او در کنار ساحل نشسته بود و دعا می‎خواند، زنِ تُرک ناگهان دست سفید کوچک را بر روی شانه‎اش قرار می‎دهد و زمزمه می‎کند: "ساکت! سریع به سؤالم جواب بده. تو ناخشنود هستی. آیا یک زن داری، یک نامزد در وطنت که دوستش داری؟"
گالِب یِکاریم سرش را تکان می‎دهد.
"پس چرا گریه می‎کنی؟"
گالِب پاسخ می‎دهد: "هنگامیکه دزدها اسیرم کردند در راه زیارت به اورشلیم بودم، احساس می‎کنم که فرشتۀ مرگ به من نزدیک است، و من قبل از آنکه زمینِ مقدس را نبوسیده و در سرزمین وعده داده شدهْ خدا را فریاد نکشیده باشم نمی‌توانم بمیرم."
زنِ ترک با تعجب او را نگاه می‎کرد، سپس آهسته چادرش را کنار می‎زند و دگمه‎های پیراهن طلادوزی شده را باز می‎کند.
زن می‎پرسد: "آیا من زیبا نیستم؟"
گالِب پاسخ می‎دهد: "بله، تو زیبائی."
"پس قلبت را به من هدیه کن، زیرا من تو را دوست دارم."
زن دست‎های از حلقه‎های طلا پوشیده شده خود را به دورش می‎اندازد و او را می‎بوسد.
گالِب می‎لرزد و زمزمه می‎کند: "زندگی‎ام را از من بخواه، اما قلبم را نه. قلبم آنجاست که دیوارِ معبد به سمت آسمان بلند است و مؤمنان را به یاد یَهُوَه می‌اندازد. من اجازه ندارم تو را دوست داشته باشم."
زن تُرک سرش را غمگین پائین می‎اندازد، سپس ناگهان از جا برمی‎خیزد، صورتش را می‎پوشاند و با اشاره به گالِب می‎گوید که بدنبالش برود. در جنگل به او یک قایق نشان می‎دهد که یک پارو در آن قرار داشت.
زن می‎گوید: "اگر تو شجاع هستی، فرار کن، خود را نجات بده."
گالِب در مقابل او زانو می‎زند، لبش را به پای کوچک زن می‎فشرد، درون قابق می‎پرد و شروع به پارو زدن می‎کند.
برای مدتی طولانی زنِ تُرک در ساحل می‎ایستد و چادرش را برای او تکان می‎دهد. سپس همه‌چیز، زن زیبا، درخت‎ها و خانۀ روستائی در نورِ کمِ نقره‌ای رنگِ ماه ناپدید می‎گردد، و در اطراف او چیزی جز دریا و آسمانِ درخشان نبود.
*
یک کشتی انگلیسی زائر را می‎پذیرد و او را در شهرِ یافا به خشکی می‎رساند.
پیاده‎روی دوباره در مسیرهای سنگی شروع می‎شود، که بر رویشان آفتاب داغ فشار می‎آورد، در میان خارهای کاکتوس و در میان صخره‎های متروکِ لخت و غمگین به ندرت یک روستا خود را نشان می‎داد، و هر از گاهی یک مخزن آب وجود داشت که زائر می‎توانست عطش خود را فرو نشاند.
تب در رگ‎هایش می‎گداخت، نیروهایش تقلیل می‎یافت، اما با این وجود او به جلو می‎رفت. او جرأت نداشت مدتی طولانی استراحت کند، او می‎ترسید بخوابد و دیگر از خواب بیدار نشود، اما او این جسارت را داشت که از درخشش خورشید بخاطر گرسنگی، تشنگی و خستگی تسلی درخواست کند.
او در شب صداهائی می‎شنید که به او دلداری می‎دادند، و به نظر می‎رسید که یک شکل سفید، یک فرشتۀ آسمانی در مقابل او در نوسان است و مسیر را نشانش می‎دهد.
و عاقبت، در صبح، دیوارهای شهر مقدس.
اورشلیم!
گالِب یِکاریم خود را با صورت به زمین می‎اندازد و زمین مقدس را می‎بوسد. سپس بلند می‎شود و با عجله به جلو می‎رود. او دیگر احساس خستگی، گرسنگی و تشنگی نمی‎کرد. گنبندهای طلائی در نور صبح می‎درخشیدند. حالا در مسیر او درختان میوه بودند، جنگلی از کاکتوس، گل‎های آتشینِ سرخ رنگ و یک رنگِ سبزِ تازه، اینجا یک راهرو از شقایق‎ها، طوسک‎ها، زنبق‎ها و آنجا یک جنگل کوچک از گل‎های خار بزرگِ رنگی. بر بالای سر او آسمانِ پاک می‎درخشید و در اطرافش این هوای خوش‌عطر از گلِ رز و انگور از کنعان بود.
اورشلیم!
او نه به سمت راست نگاه می‎کرد و نه به سمت چپ، او با عجله به پیش می‎رفت.
هنوز صد قدم!
آنجا دیوار مقدس بود، یک باقیمانده از آن تراس‎های بلندِ پُر قدرتی که بر رویشان روزی معبد قرار گرفته بود.
او در پای این دیوار به زمین می‎افتد.
او یک بار دیگر بلند می‎شود، تا با تکیه به سنگ‎ها، با صدای بلند دعایش را بخواند، که مانند یک آهنگِ شاد از تمام وجود طنین می‎انداخت، و سپس یک بار دیگر به سمت زمین سُر می‎خورد، تا دوباره دیگر بلند نشود.
در برابر او هادی‌اش با بال‎های سفید در حال درخشیدن ایستاده بود، و از آسمان صدای آواز طنین می‎انداخت ...
گالِب پشتش را به دیوار مقدس تکیه می‎دهد، و آخرین کلمه‎ای که از لبانش مانند یک نفس، یک آهِ مبارک خارج گشت این بود: اورشلیم!
 
عزرائیل
یک شبِ یخبندانِ ماه دسامبر بود. زمستان کوهستانِ آپِنینی را به دیوارهای درخشانِ یخی مبدل کرده و تمام دره‎ها را از برف پُر ساخته بود. باد در میان نوکِ درختان می‎وزید و قندیل‎های یخی را مانند هزار زنگولۀ طنین‎انداز تکان می‎داد. ارتشِ ستاره‎ها آسمانِ گسترده را می‎پوشاند. اشکالِ سفید رنگ مرموزانه و مانند شبح در جاده ایستاده بودند. و همه جا سکوتِ مرگ بر قرار بود.
با این وجود یک مرد از میان این منطقۀ وحشی می‎گذشت، از میان این شبِ پُر وحشت. پیچیده در یک لباس پشمی، با تکیه بر یک چوب، زِرویا نِبوکس فقط با زحمت خود را به جلو می‎کشید؛ اما او نه از یخبندان می‎ترسید، نه از خستگی، نه از بهمن‎هائی که از کوه سقوط می‎کردند و نه از پرتگاه‎هائی که گاه به گاه در کنار مسیرش قرار داشتند. او خود را در آن پیاده‎رویِ وحشتناکی می‎یافت که یهودی آن را آوارگی می‎نامد و انسان را همدمِ گرگ و پرنده شکاری می‎سازد.
او سه روز و سه شب پیوسته روزه گرفته بود، حتی یک قطره آب به لبش نرسیده و همان مدت هم در زیر هیچ سقفِ انسانی استراحت نکرده بود. پاهایش او را هنوز به جلو می‎بردند، اما او احساس می‎کرد که نیروهایش به پایان رسیده‎اند. یخبندان بدن خسته‎اش را عذاب می‎داد، برفِ نرم او را به خواب دعوت می‎کرد. او می‎دانست که فقط با یک لحظه استراحت کردن یخ خواهد زد، و بنابراین او به جلو می‎رفت، در حالیکه یک نوع موسیقی لطیفِ بی‎حس کننده در گوش‎هایش طنین می‎انداخت و در اطراف او یک درخشش آسمانی بود، مانند در مقابل چشمان شکنندۀ یک فردِ در حال مرگ.
عاقبت واق‎واقِ سگ طنین می‎اندازد و سقف یک خانه که از آن دود آبی رنگی صعود می‌کرد دیده می‌شود.
زِرویا دیگر نمی‎توانست به رفتن ادامه دهد. او خود را به ساختمان نزدیک می‎سازد، یک مزرعه باشکوه، او درِ یک انبارِ کاه را باز می‎یابد، داخل می‎شود و خود را بر روی کاه می‎اندازد.
هنوز هم درخششِ عجیب در اطراف او بود، هنوز هم در گوش‎هایش صدا می‎داد. او به خود می‎گوید که پایانش نزدیک است، او کتاب زوهر، کتاب مقدس کابالاتیست‎ها را از زیر لباسش بیرون می‎آورد و در حال خواندن دعا انتظار مرگ را می‎کشد.
ناگهان درِ انبار باز می‎شود و در آستانه در یک شبح باشکوه نمایان می‎گردد. یک زن با زیبائی کتاب مقدس، در جامه سفید، با موهای سیاهی که بر روی شانه به پائین موج می‎زد و با یک شمشیر کج در دست راست.
زرویا فریاد می‎زند: "سلام بر تو، فرشته مرگ!" و سرش به عقب می‎افتد. حواسش ناپدید شده بود.
*
هنگامیکه کفاره‎دهنده دوباره چشم‎هایش را باز می‎کند خود را در یک اتاق بزرگ بر روی یک تختِ نرم می‎یابد. در برابر او یک مرد سالمند با یک چراغ کوچک در دست ایستاده بود، و زن زیبائی که او برای فرشته مرگ بحساب آورده بود تلاش می‌کرد او را با کمک اسانس‎های مختلف به زندگی برگرداند.
زرویا می‎پرسد: "من کجا هستم؟"
مرد به زبان عبری پاسخ می‎دهد: "در خانۀ یک پرهیزگار یهودی." او سالامونه بولوگنا نام داشت و در روستا صاحب یک خانه، کشتزار و میخانه بود. دخترش، سولامیت، که توسط واق‎واق سگ مشکوک شده بودْ صدای بسته شدن درِ انبار کاه را می‎شنود، و چون فکر می‎کرد که یک دزد به انبار خزیده، بنابراین با یک شمشیر قدیمی در دست خارج می‎شود و زائرِ تا حد مرگ خسته را می‎یابد.
دختر می‎پرسد: "شما از کجا می‎آئید؟"
"از لهستان."
"و به کجا می‎روید؟"
زرویا پاسخ می‎دهد: "آیا یک انسان می‎داند که به کجا می‎رود؟ من خدا را جستجو می‎کنم، نمی‎دانم که آیا او را خواهم یافت." او در بالش فرو می‎رود و می‎خوابد.
زرویا بعد از ظهر روز بعد دوباره بیدار می‎شود. او به سرعت لباس می‎پوشد، چوبش را در دست می‎گیرد و می‎خواست برود. اما دختر او را نگاه می‎دارد.
زرویا می‎گوید: "من اجازه ندارم طولانی‎تر از یک شب در زیر یک سقف بمانم."
"آیا شما دیوانه‎اید؟"
"آیا خدا به قابیل نگفت: تو باید بیقرار و فراری بر روی زمین باشی؟"
"آیا مانند قابیل برادرت را به قتل رسانده‎ای؟"
"نه، اما هر انسانی گناهکار است، و وقتی من کفاره گناهان خودم را بدهم، بنابراین بخاطر گناهان دیگران کفاره خواهم داد."
سولامیت پاسخ می‎دهد: "تو نمی‎توانی بروی. در شب بهمن سقوط کرده است، و همه جا پُل‎ها ویران شده‎اند."
زرویا آه می‎کشد.
"و امشب شروع شبات است، تو در هنگام شبات نمی‎توانی راهپیمائی کنی."
زائر تسلیم سرنوشتش می‎شود. او بر روی یک سه‎پایه در کنار شومینۀ بزرگ که در آن یک بلوکِ بزرگِ چوب می‎سوخت می‎نشیند و به شعلۀ آتش خیره می‎شود. سولامیت یک گیلاسِ کوچک را با مایع قرمز رنگِ یک بطری پُر می‎کند و آن را به زائر می‎دهد.
او می‎پرسد: "باید با آن چکار کنم؟"
"بنوش ... این دارو است."
زرویایِ لهستانی می‎گوید: "کسی که روش صحیحِ دعا کردن به خدا را بداند نه به دکتر احتیاج دارد و نه به دارو."
دختر پاسخ می‎دهد: "اگر خدا می‎خواست که هلاک شوی، بنابراین تو را در این شب نابود می‎کرد. اما او تو را به زیر سقفِ ما هدایت کرد، برای اینکه ما تو را نجات دهیم. بیا بگیر." دختر به او نگاه می‎کند و شاید بیشتر چشمان سیاهِ اسرارآمیز و مانند کابالایش بود که او را مجبور می‎ساخت تا کلمات دختر متقاعدش سازند. او گیلاس را می‎گیرد و آن را می‎نوشد.
"و حالا باید غذا بخوری."
"بله، امشب، با شروع شبات."
سولامیت می‎گوید: "نه، همین حالا. تو می‎خواهی برای گناهِ غریبه‎ها کفاره بدهی. بیش از هرچیز مراقب باش که دیگران بخاطر تو گناه نکنند."
"چطور؟"
"تو می‎خواهی مانع ما شوی که دستورات خدا را انجام دهیم، غذا دادن به گرسنگان و خاموش ساختنِ عطشِ تشنگان را."
"بنابراین به من غذا برای خوردن بده."
*
یک هفته گذشته بود و زرویا به پیاده‎رویِ خود ادامه نداده بود. آرامش و مراقبت حال او را خوب کرده بود، آتش وحشتناک در چشمانش از بین رفته و رنگ‎پریدگی مرگ بر روی گونه‎هایِ فرو افتاده‎اش برای یک رنگ سالم جا باز کرده بود.
یک روز سولامیت می‎گوید: "من از تو راضی هستم. بدن تو به آرامی بهبود می‎یابد، امیدوارم که عقلت هم بهبود یابد."
کفاره‎دهنده پاسخ می‎دهد: "من دیوانه نیستم."
دختر می‎گوید: "روح تو بیمار است، زیرا تو در اشتباه پافشاری می‎کنی."
زرویا می‎گوید: "من می‎دانم چه می‎کنم، اجرای احکام خدا کافی نیست، آدم باید بخاطر عشقِ به خدا بیشتر از آنچه او از ما می‎خواهد انجام دهد، آدم باید حتی از چیزهای مجاز خودداری کند، هیچ‌چیزِ دنیوی اجازه ندارد یک دیندار واقعی را به خود مشغول سازد، هیچ‌کسی، هیچ‌کاری، هیچ‌لذتی. او نباید همچنین زن داشته باشد. بله او باید بدنش را بکُشد تا حیوانِ درونش را رام سازد."
سولامیت سرش را تکان می‎دهد: "و تمام اینها، این تعصب، این عذاب، بخاطر کدام هدف؟"
"برای اینکه دروازه‎های جهانِ ارواح گشوده شوند، برای اینکه روح بتواند خود را با خدا متحد سازد."
"آیا راه‎های دیگری برای خشنود کردن خدا وجود ندارد؟"
زرویا می‎گوید: "فقط یک راه وجود دارد، کفاره: دعا کردن، مراقبه شبانه، روزه، تازیانه، تحمل عذاب و راهپیمائی."
"و تو با این روش کفاره دادی؟"
"بله، من در زمستان در برف می‎غلطیدم و در تابستان بر روی خارها، من گذاشتم آنقدر تازیانه به پُشتم بزنند تا خون از بدن جاری شود، من در آستانه درِ کنیسه دراز کشیدم تا کسانیکه به معبدِ خدا داخل می‎شوند با گذاشتن پا از رویم بگذرند."
"زرویا، تو یک احمقی!"
"من همچنین عادت کرده‎ام تمسخر را تحمل کنم."
دختر می‎گوید: "چه کسی می‎گوید که من به تو می‎خندم، برعکس، من دلم برایت می‎سوزد. من مایلم تو را شفا دهم."
*
در همان شب سولامیت صدای باز شدن در را می‎شنود. نیمه‎شب بود، او از جا بلند می‎شود، سریع لباس می‎پوشد و با عجله بیرون می‎رود. اولین فکرش این بود که زرویا پنهانی خانه را ترک کرده و می‎خواهد به راهپیمائی ادامه دهد.
سولامیت او را در کنار برکه کوچکِ روبروی خانه می‎یابد، زرویا مشغول خُرد کردن یخ بود.
دختر با تعجب از او می‎پرسد: "اینجا چه می‎خواهی؟"
"می‎خواهم داخل آب شوم."
"برای چه هدفی؟"
"برای کفاره دادن. من با ادامه ندادن به راهپیمائی گناه می‎کنم، من باید برای خشنود ساختن خدا کاری انجام دهم."
سولامیت کلنگ را از دست او می‎گیرد و با اشاره‎ای حکمرانانه درِ خانه را نشان می‎دهد و فریاد می‎زند: "برو داخل، فوری."
زرویا به او نگاهی می‎اندازد و اطاعت می‎کند. سولامیت بدنبال او به اتاقِ بزرگ می‎رود، در را می‎بندد و سپس در کنار شومینه می‎نشیند.
سولامیت با لحنی کاملاً جدی و همزمان با یک دلسوزی می‎گوید: "تو می‎خواهی به خدا خدمت کنی، دیوانه! تو خدا را نمی‎شناسی. تو فقط خدایِ نفرت و انتقام را می‎شناسی که می‎خواهی خشنودش سازی، من یک خدای دیگر را می‎شناسم، خدای عشق و بخشندگی را، خدائی که رنگین‎کمان را بعد از طوفان به عنوانِ نشانۀ صلح آویزان می‎کند، خدائی که مردم اسرائیل را از مصر هدایت کرد، و خدائی که ما را در اسارتِ بابل محافظت کرد، و خدائی که امروز هم ما را ترک نکرده است، زمانیکه ما بخاطر مجازاتِ گناهانمان در سراسر زمین پراکنده گشته‎ایم."
زرویا به زمین نگاه می‎کرد و چیزی نمی‎گفت.
دختر ادامه می‎دهد: "بیشتر از آنچه خدا از تو درخواست می‎کند کاری انجام نده. چرا تصور می‎کنی ارادۀ خالقت را بهتر از خود او می‎دانی، بهتر از خدائی که در کوهِ سینا عقیده خود را توسط دهان پیامبرش بیان کرد."
زرویا زمزمه می‎کند: "من باید برای خشنود ساختن خدا کاری انجام دهم، اگر دلت برایم می‎سوزد بگذار که کفاره بدهم. دست و پاهایم را با یک زنجیرِ سنگین ببند." او با صورت خود را در برابر دختر به زمین می‎اندازد، درست مانندِ در مقابلِ قاضی‎اش و انتظار حکم او را می‎کشد.
سولامیت می‎گوید: "نه، خدا نمی‎خواهد که انسان به خودش عذاب تحمیل کند، او سهم هرکس را در این زندگی مقرر ساخته است؛ کار، غم و اندوه و درد. امتحان‎هائی را درخواست نکن که او برایت مقرر نداشته است، همه‌چیز را از خدا انتظار داشته باش و آنچه را که او برایت تصمیم می‎گیرد صبورانه بپذیر. سعی کن نه متدینتر از دیگران باشی و نه غیرتمندتر از آنان که خدا خود را بر آنها فرو فرستاده است."
زرویا سرش را بلند می‎کند، کمرش را راست می‎سازد و زانو زده با نگاه کردن به دختر زمزمه می‎کند: "من فکر می‎کنم که حق با تو باشد. من حالا آنچه که در رساله نیدا آمده است را درک می‎کنم: خدا به زن ذهن تیزتری از مرد داده است."
"خدا را سپاس، که تو را روشن ساخت."
"او همزمان من را مجازات کرد."
"چطور؟"
"چون من عذاب را جستجو می‎کردم، او هم من را با شکنجه جهنم مجازات کرد."
"من منظورت را نمی‎فهمم."
"او من را به این خانه هدایت کرد تا مرا بخاطر تعصبِ اغراق‎آمیزم مجازات کند."
دختر می‎گوید: "چه تصوراتی! تو پیش انسان‎های خوبی هستی که می‎خواهند تو را نجات دهند."
زرویا ادامه می‎دهد: "سولامیت، خداوند تو را برای تنبیه کردن من انتخاب کرده است. تو احتیاج نداری که من را به زنجیر بکشی، و تو بدون آنکه تازیانه را به نوسان آوری به من تازیانه می‎زنی. مرا عذاب بده، قلبم را از سینه بیرون بکش، خواست خدا باید انجام شود!"
سولامیت در حالیکه لبخند می‎زد می‎گوید: "این یک تقدیر است، اما یک تقدیر سعادتمند. خدا من را برای عذاب تو نیافرید، بلکه برای شادی تو."
زرویا خود را دوباره در برابر او به زمین می‎اندازد و لبش را به پای او می‎فشرد.
سولامیت در حالیکه با چشمان زیبایِ پُر اشگ رو به پائین به او نگاه می‎کرد ادامه می‎دهد: "تو من را دوست داری، قلب من هم به تو تعلق دارد، قلبم از همان لحظه اول به تو تعلق داشت، وقتی آن شب در انبارِ کاه تو را منجمد و گرسنه پیدا کردم. بلند شو!"
زرویا حرکت نمی‎کرد، در این وقت دختر خود را آهسته به سوی او خم می‎سازد، او را بلند می‎کند و سرِ با موهای فرفریِ بلوندِ او به آرامی به سینه خود می‎فشرد.
 
غذای پرهیزگاران
آدولف تیگِرزون بذله‎گویِ رسمی جامعۀ یهودیان شهر لیندنبِرگ بود. او در اسرائیل مشهور بود، آنطور که آدم در یک شهر کوچک، در یک گوشه گمشده، در بین خلنگزار و باتلاق می‎تواند مشهور باشد.
تیگِرزون برای شخصیتِ مضحکِ کمدی الهی متولد شده بود. همه چیز در او مضحک بود، اندامِ لاغرش با پاهای دراز و کج، بینی بزرگِ عقابی‎اش، چشمان بزرگ آبی رنگ کلاغی‎اش، راه رفتنش، حرکاتش، نوع صحبت کردنش و با این حال در حقیقت او جدیتر از همه کسانی بود که به چهرۀ خود یک حالت جدی می‎دادند. شاید فقط او یک فیلسوف بود که جهان از ارتفاعی که او آن را تماشا می‎کرد کوچک و مسخره به نظر می‎رسید، اما مطمئناً چیزی از یک دلقکِ شکسپیر و از پادوِ شوالیه از لامانچا در خود داشت.
استعدادهای او پایان‎ناپذیر بودند. او همزمان یک شعبده‎باز، خواننده، هنرپیشه، بندباز، نوازنده، نقاش و شاعر بود. وقتی او از حاضرین تقلید می‎کرد، وقتی او شروع به کشیدن کاریکاتور، خواندنِ فی‎البداهه شعر و آواز می‎کرد، بنابراین شادی حضار به پایان نمی‎رسید. تمام جهان او را دوست داشت، جوان‎ها او را ستایش می‎کردند. کسی که می‎خواست درخشش تیگِرزون را ببیند باید در یک جشن عروسی در لیندنبِرگ شرکت می‎کرد، او در آنجا تمام تلاشش را طبق گفته‎های تلمود انجام می‎داد: "هرکس عروس و داماد را خوشحال کند، او کار بزرگی کرده، طوریکه انگار او یکی از ویرانه‎های اورشلیم را بنا کرده باشد."
همچنین ازدواج کردن او با جالب‎ترین روش رخ می‎دهد.
در لیندنبِرگ یک دختر زیبای یهودی به نام فیشِله لووِنْهاوپت زندگی می‎کرد، الگوئی از یک دختر، اما بسیار لاغر. این دخترِ خوب یک روز ادعا می‌کند که یک چنین انسان مسخره‎ای مانند آدولف تیگِرزون نمی‎تواند هرگز یک زن بدست آورد.
هنگامیکه این خبر به بذله‎گو می‎رسد می‎پرسد: "این را چه کسی گفته است؟"
" فیشِله لووِنْهاوپت."
"که اینطور ــ اتفاقاً او با من ازدواج خواهد کرد."
مدت کوتاهی پس از آن کارنوال یهودیِ پوریم بود. فیشِله نزد دائی خود، بازرگان ثروتمند ماردِرکوپف، دعوت بود، و وقتی جوان‎ها شروع به شادی می‎کنند بذله‎گو هم ظاهر می‎شود، زیرا جشن پوریم بدون آدولف تیگِرزون چه می‎توانست باشد.
خردمندِ شاد در این جشن یک لباس ترکی پوشیده بود، یک ماسک بزرگ با بینی دراز به صورت داشت، یک عینک بزرگ و یک کلاه گیس که مانندِ رنگ روباه سرخ بود.
یک اردک‎ماهی که توسط خانم ماردِرکوپف بطرز شگفت‎انگیزی به روش نهنگ اسطوره‎ایِ لویاتان درست شده بود به بذله‎گو این فرصت را می‎دهد که با جگر شروع به قافیه سازی کند، که در آن او بخصوص ماهر بود. او بعد از کم و بیش دست انداختن تمام حاضرین فیشِله را مخاطب قرار می‎دهد و با شکلک بامزه‎ای می‎گوید:
جگر از یک اردک‎ماهی است و نه از یک خرس،
خیلی بهتر بود، اگر بعضی از دخترها می‎توانستند ساکت باشند.
جگر از یک اردک‎ماهی است و نه از یک پرتوماهی
آدم به سختی می‎تواند مردی بیابد با چیزی بجز پوست و استخوان.
فیشِلۀ بیچاره در حالیکه بقیه حضار شروع به خنده‎ای پُر صدا می‎کنند به راهرو می‎گریزد و وقتی تیگِرزون حالا از اتاق خارج می‎شود، دختر را ایستاده در گوشه تاریکی گریان می‎بیند.
*
بذله‎گو باید چند هفته سفر می‎کرد، سپس او یک روز به خانه نقاشِ ساختمان لووِنْهاوپت می‎رود، و با دیدن یک لباس سفید رنگ در پشتِ پرچین انگورفرنگی با احتیاط وارد باغ می‎شود، او درست دیده بود، او فیشِله را در آلاچیق می‎بیند، با یک کتاب و یک جوراب بافتنی.
دختر با عصبانیت به او نگاه می‎کند، مانند یک گربه که برای جهیدن خود را آماده می‎سازد، اما او توجهی به آن نمی‎کند.
او می‎گوید: "خوب، این یک شروع خوب است، شما حداقل دیگر به من نمی‎خندید."
فیشِله فریاد می‎زند: "بروید، شما یک انسان بد هستید، اگر من یک شوهر بدست نیاورم، بنابراین شما مقصرید، فقط شما."
بذله‎گو پاسخ می‎دهد: "شما یک مرد بدست می‎آورید، اما اینجا هیچ مردی با شما ازدواج نمی‎کند ... بجز من. این درست است."
"شما به اشتباه خود اعتراف می‎کنید."
"البته، اما من شما را می‎گیرم."
فیشِله به او خیره نگاه می‎کند، و سپس شروع می‎کند با صدای بلند به خندیدن.
"شما می‎خواهید با من ازدواج کنید؟ این اما خیلی خنده‎دار است."
تیگِرزون با آرامش بر روی نیمکت در کنار فیشِله می‎نشیند و سعی می‎کند دست دختر را بگیرد، اما دختر دستش را مخفی می‎سازد و خود را کنار می‎کشد.
بذله‎گو زمزمه می‎کند: "گوش کنید، حالا ما نمی‎توانیم همدیگر را سرزنش کنیم. من مضحک هستم، شما مضحک هستید، این درست است. تیگِرزون و لووِنْهاوپت هم به هم می‌آیند. آدم نمی‎تواند یک طاووس و یک غاز را با هم افسار کند، اما دو حیوانِ دلربا مانند ما یک تیم باشکوه برای کشیدن گاری تشکیل می‎دهند."
فیشِله سرش را برگردانده بود و با نگاه داشتن دستمالش جلوی دهان می‎خندید.
"آیا شما هنوز عصبانی هستید؟"
دختر پاسخ نمی‎داد، اما او دست دختر را گرفته و می‎بوسید.
"اما آدولف، من اگر همسر شما باشم مجبور خواهم شد همیشه به شما بخندم."
"این بهتر از آن است اگر شما بخاطر من گریه کنید."
"و ..."
"و چی، فیشِلۀ من؟"
"اما شما که زن‎های لاغر را دوست ندارید؟"
"من یک دکتر کوچک را می‎شناسم که لاغری شما را درمان می‎کند."
"بنابراین، شما من را واقعاً می‎خواهید؟"
"واقعاً."
"خوب قبول. من با شما ازدواج می‎کنم."
بذله‎گو با خوشحالی دست‎هایش را به هم می‎کوبد، سپس سر دختر را در دست می‎گیرد و او را می‎بوسد.
آنها در پائیز عروسی خود را جشن می‎گیرند. تمام جهان برایشان آرزوی خوشبختی و دعای خیر می‎کردند، اما همه مخفیانه می‎گفتند:
این چه ازدواجی خواهد شد؟ یک مرد و یک زن دیوانه، زیرا اگر زن دیوانه نبود که با او ازدواج نمی‎کرد.
*
و چه ازدواجی گشت؟ بهترین ازدواجی که مردم لیندنبِرگ تا آن زمان به خاطر داشتند.
مهمتر از هرچیز یک معجزه رُخ می‎دهد، فیشِله به ناگهان دیگر لاغر نبود. او بارها از دکتر کوچکی می‎پرسید که مدت‎ها انتظار آمدنش کشیده می‎شد، اما او ناگهان آنجا بود، او بذله‎گویِ کوچک بود، که در حال جیغ کشیدن در گهواره قرار داشت و به صورتش حالات خنده‎داری می‎داد، مانند پدرش، و همزمان فیشِله به یک زن زیبایِ تُپول شکوفا شده بود.
آنها مانند دو کبوتر زندگی می‎کردند. وقتی همه‌جا نزاع بود، در خانه بذله‎گو همیشه صلح برقرار بود، بله حتی از بالا بردن صدا که در یک خانواده آلمانی امری ضروری به نظر می‎رسد در آنجا خبری نبود.
یک روز واینْتراوبِ ثروتمند می‎گوید: "این احمق چطور این کار را انجام می‎دهد که همسرش هرگز از او عصبانی نمی‎شود. او اغلب طولانیتر از ما در میخانه می‎نشیند اما هرگز به این خاطر با همسرش مشکلی پیدا نمی‎کند."
این کار خیلی راحت بود. وقت ماه‎های عسل به پایان رسیده بودند، یک بار بذله‎گو از میخانه دیر به خانه برمی‎گردد. زن جوان برای خواب به رختخواب رفته بود. تیگِرزون با عجله وارد می‎شود و فریاد می‎زند: "سریع، فیشِله، بلند شو، اما خیلی سریع."
زن در حالیکه شوهرش کفش‎ها را به پای او می‎کرد با وحشت می‎پرسد: "آیا خانه آتش گرفته است؟"
"نه، نه، فقط لباس بپوش."
زن فوری ربدوشامبر آبی رنگی را که بذله‎گو برایش آماده نگاه داشته بود می‎پوشد.
بذله‎گو می‎گوید: "خب، حالا کلاه کوچک را که خیلی به تو می‎آید."
زن لبخند می‎زند و کلاه روبدوشامبر را به سر می‎گذارد.
بذله‎گو فریاد می‎زند: "نه، تو خیلی زیبا هستی! چه کسی در لیندنبِرگ چنین همسری دارد؟ هیچکس بجز آدولف تیگِرزون. خب، حالا می‎توانیم شروع کنیم."
او در مقابل زن زانو می‎زند، کف دست‎ها را بهم می‎چسباند و خواهش می‎کند: "فیشِله، یک سیلی به صورتم بزن."
"چرا؟"
"زیرا من یک کار احمقانه انجام دادم."
"چه کار احمقانه‎ای؟"
"من مدت طولانی‎ای در میخانه ماندم و در خانه یک چنین زن زیبائی دارم. آیا این یک کار بزرگ احمقانه نیست؟"
فیشِله شروع می‎کند به خندیدن؛ و دیگر عصبانی نبود.
"بنابراین ... من از تو خواهش می‎کنم ..."
زن همچنان در حال خندیدن یک سیلی به او می‎زند.
"فیشِله، یکی دیگر."
زن یک سیلی دیگر به او می‎زند.
تیگِرزون فریاد می‎زند: "اما می‎دانی که این کار در واقع اصلاً مجازات نیست؟ دست‎های کوچک نرم تو آدم را سرحال می‌آورد. من فقط به این خاطر به تو لباس پوشاندم، چون می‎خواستم مجازات را شیرین سازم، اما من می‎بینم که این غیرضروری بود، یک زن، مانند تو، می‎تواند هر کاری که می‎خواهد انجام دهد، او همیشه به مرد یک لذت خواهد بخشید."
او شروع می‎کند به بوسیدن دست‎های کوچک زن و زن اتهاماتی را که می‎خواست به او بزند فراموش می‎کند.
و این کار هر بار تکرار می‎گشت. وقتی بذله‎گو ناراحتی وجدان داشت به فیشِله می‎گفت: "من از تو خواهش می‎کنم، یک سیلی به من بزن" و زن در حال خنده به گونه او سیلی آهسته‎ای می‎زد و حتی وقتی او واقعاً یک اشتباه می‎کرد زن یک لحظه هم عصبانی نمی‎گشت.
*
بله، این یک ازدواج خوب بود و یک تجارت جالب. بذله‎گو کمدی‎های خود را در مقابل هیچ تماشاگری بجز در مقابل همسرش با چنان حرارت خنده‎داری بازی نمی‎کرد. زن تمام ایده‎های شوهرش را دست اول بدست می‎آورد.
یک شب زن چیزی بجز لوبیا که او زیاد دوست نداشت نپخته بود. در عوض او دوست داشت یک لیوان براندی بنوشد. بنابراین تیگِرزون در کنار کاسه پُر بخار لوبیا می‎نشیند و از فیشِله خواهش می‎کند که بطری براندی را روی میز قرار دهد. سپس او شروع می‎کند: "آدولف کوچولو، اگر تو لوبیا را تا آخر بخوری، یک لیوان بزرگ براندی خواهی گرفت."
پس از آنکه او مدتی شجاعانه لوبیا می‎خورد دوباره می‎گوید: "آدولف کوچولو، اگر تو لوبیا را تا آخر بخوری، تو یک لیوان کوچک براندی خواهی گرفت."
عاقبت، هنگامیکه بشقابش تقریباً خالی بود: "آدولف، اگر تو تمام لوبیاها را بخوری، یک قطره براندی دریافت می‎کنی."
آخرین تلاش، و بذله‎گو لوبیاها را خورده بود.
او در حال نوازش کردن شکمش می‎گوید: "خب، حالا تو دیگر اصلاً براندی دریافت نمی‎کنی، کله گنجشک، چرا اینقدر احمق بودی و لوبیاها را خوردی."
یک بار، روز جمعه، فیشِله یک گلوله خمیر برای شیرینی ساخته و به نانوائی برده بود. گلوله کوچک بود، و هنگامیکه به خانه بازگشت، گلوله بزرگ بود و بوی خوشمزه‎ای می‎داد.
هنگامیکه آنها پشت میز می‎نشینند تیگِرزون می‎گوید: "گلوله ما تعویض شده است."
فیشِله پاسخ می‎دهد: "این چه اهمیتی برای من دارد؟ من کنار در خانه با آشپزِ موریتس واینْتراوبِ ثروتمند برخورد کردم، این او را نخواهد کشت اگر او یک بار گلوله شیرینی کوچکِ ما را بخورد."
بذله‎گو اما با یک آه کشیدن می‎گوید: "تو حق داری." در این وقت درِ خانه آنها زده می‎شود، و یک گدا داخل می‎شود و درخواست غذا و نوشیدنی می‎کند. تیگِرزون با خوشحالی از او دعوت می‎کند که با آنها پشت میز غذا بنشیند و حتی در مهمان‎نوازی تا حدی پیش می‎رود که گلوله شیرینی را اول به گدا تعارف می‎کند. هنگامیکه غذا خوردن به پایان می‎رسد و مفتخور رفته بود، فیشِله می‎گوید: "و تو درخواست سیلی نمی‎کنی؟"
"برای چه؟"
"چون تو اول به مفتخور شیرینی را تعارف کردی."
بذله‎گو فریاد می‎زند: "آه! من به این خوب فکر کردم. وقتی واینْتراوبِ ثروتمند گلوله شیرینی کوچک ما را بر روی میز غذا ببیند، در این وقت مطمئناً فریاد خواهد کشید: اولین کسی که از گلوله شیرینی من بخورد باید خفه شود. برای همین من هم گلوله را اول به مفتخور تعارف کردم و نه به تو."
فیشِله می‎خندد و راضی می‎شود.
از آنجا که شوهرش هر بار برای لباس درآوردن و لباس پوشیدن وقت زیادی هدر می‎داد، فیشِله به او پیشنهاد می‎کند که او لباس‎هایش را هر بار به ترتیب یکی پس از دیگری قرار دهد.
بذله‎گو می‎گوید: "حق با توست" و هنگامیکه شب به خانه بازمی‎گردد، قلم و دوات و کاغذ برمی‎دارد و می‎نویسد که چطور لباس‎هایش را به ترتیب قرار داده است:
1. کلاه بر روی میز؛
2. پالتو در کمد؛
3. کت هم در کمد؛
4. جلیقه بر روی صندلی؛
5. شلوار آویزان به میخ در اتاق؛
6. چکمه‎ها در کنار تختخواب؛
7. جوراب‎ها در زیر بالش؛
8. پیراهن بر لبۀ تخت؛
9. شال گردن بر روی عکس کنار تختخواب؛
10. تیگِرزون در تختخواب قرار دارد.
هنگامیکه فیشِله شوهرش را صبح بیدار می‎کند، او می‎گوید: "حالا باید ببینی که لباس پوشیدن چه با سرعت انجام می‎شود." سپس از شماره 1 شروع به پوشیدن می‎کند. او کلاه را بر سر می‎گذارد، پالتو را می‎پوشد، روی آن کت را، بعد جلیقه و پیراهن را و عاقبت او فریاد می‎زند: "اما آدولف تیگِرزون کجاست؟ ... اینجا نوشته شده: او در تختخواب قرار دارد، اما تو می‎بینی که تختخواب خالی است. آدولف تیگِرزون کجا است؟" و او خودش را در تمام اتاق جستجو می‎کرد، در حالیکه فیشِله می‎خندید، طوریکه اشگ از چشمانش سرازیر شده بود.
*
یک روز بذله‎گو اعلام می‎کند: فردا می‌شود در پیش من اسبی را دید که به اندازۀ روزهای یک سال دارای چشم است.
تمام اهالی لیندنبِرگ روز بعد هجوم می‎آورند تا این حیوان شگفت‎انگیز را ببینند، و هر فرد با کمال میل ده فنیگ ورودی می‎پردازد.
عاقبت بذله‎گو اسبش را باشکوه تمام نشان می‎دهد.
واینْتراوب فریاد می‎کشد: "اما این حیوان که مانند بقیه اسب‎ها فقط دو چشم دارد."
بذله‎گو پاسخ می‎دهد: "من گفتم که اسبم به اندازه روزهای سال چشم دارد، و امروز هم 2 ژانویه است."
در یک صبح سرد پائیزی تیگِرزون به شهر می‎رود. فیشِله، بخاطر سلامت شوهرش نگران بود و او را مجبور می‎سازد که پالتوی خز سنگینش را بپوشد. اما به زودی خورشید بیرون می‎آید، هوا گرم می‎شود، و بذله‎گو پالتوی خزش را مانند یک بارِ سنگین نفس نفس زنان با خود حمل می‎کرد. در این هنگام در یک میخانه به ناتان فورمْاِشتِشرِ خُرده‎فروش برخورد می‎کند، که او هم قصد داشت به شهر برود.
بعد از آنکه آنها مسافت کوتاهی را می‌روند، تیگِرزون می‎گوید: "ناتان، آیا می‌توانید به من پنج تالر قرض بدهید؟"
ناتان می‎گوید: "من فقط در برابر گروئی پول قرض می‎دهم."
بذله‎گو که انتظار این پاسخ را داشت می‎گوید: "البته، بفرما این هم پالتوی خز من، من آن را تا زمانی که پنج تالر را پس بدهم پیش شما گرو می‎گذارم."
ناتان می‎گوید: "قبول" و پنج تالر از جیب درمی‎آورد به تیگِرزون می‎دهد و پالتوی او را می‎گیرد بر تن می‎کند.
حالا ناتان در زیر بارِ پالتوی خز نفس نفس می‎زد، و بذله‎گو راحت و خوشحال در کنار او تا دروازه شهر می‎رود. در این وقت او می‎گوید: "ناتان، گوش کنید، من فکرم عوض شده است، هوا می‎تواند تا شب سرد شود. من پالتوی خزم را لازم دارم، آن را دوباره به من بدهید، بفرمائید این هم پنج تالر شما."
ناتان پول را می‎گیرد و بذله‎گو پالتویش را. او به آنچه می‎خواست رسیده بود، ناتانِ ساده‎لو پالتوی سنگین را تا دروازه شهر حمل کرده و او را از زحمت و عرق ریختن نجات داده بود.
یک زمیندار بزرگ که دوست داشت شوخی‎هایش را با شوخی‎های تیگِرزون مقایسه کند، یک بار توسط یک شوخی پس از توهین به تیگِرزون او را به یک دوئل دعوت می‎کند.
تیگِرزون این دوئل را آرام می‎پذیرد.
زمیندار بزرگ فریاد می‎زند: "بنابراین ما به همدیگر شلیک خواهیم کرد."
بذله‎گو می‎گوید: "بله، شلیک می‎کنیم. فقط محل و زمان را تعیین کنید."
"بنابراین در جنگل کوچک گراف، فردا ساعت شش صبح."
بذله‎گو می‎گوید: "بسیار خوب، اما اگر من کمی دیر کردم، اصلاً خجالت نکشید، و شروع کنید."
*
اما روزی فیلسوفِ شوخ از لیندنبِرگ باید امتحان سختی می‎داد.
خاخام پیری که همیشه او را ترجیح می‎داد می‎میرد و خاخام جدید از مکتب مدرن روشنگر بود. اولین کار خاخام این بود که چون در بذله‎گو یک قطعه از تعصبات قدیمی یهودی می‎دید بنابراین او را تبعید می‎کند. تیگِرزون ناامید بود، او نباید دیگر در مراسم جشن عروسی‎ها شرکت می‎کرد و در جشن پوریم اجازه اجرای برنامه نداشت، این غیرقابل تحمل بود.
فیشِله گریه می‎کرد و بذله‎گو قسم می‎خورد که از خاخام جدید انتقام بگیرد.
هنگامیکه دوباره یک جشن عروسی برگزار می‎شود، خدمتکار در هنگام صرف غذا گزارش می‎دهد که تیگِرزون در بیرون ایستاده و خواهش می‎کند داخل شود تا بتواند یک پرسش مهم مذهبی را مطرح سازد.
خاخام ابتدا نمی‎خواست اجازه دهد، اما چون مهمان‎ها که یک شوخی اساسی از بذله‎گو انتظار داشتند بخاطر او خواهش می‎کنند، بنابراین خاخام در نهایت اجازه می‎دهد.
تیگِرزون سپس با افتخار داخل می‎شود، در برابر حضار تعظیم عمیقی می‎کند و می‎گوید:
"من می‎خواستم از آقای خاخام تقاضا کنم، من را توسط خردشان روشن کنند و به من پاسخ یک پرسش غلغلک دهنده را بدهند."
خاخام با اشاره دست به او می‎فهماند که ادامه دهد.
بذله‎گو صحبت می‎کند: "نوشته شده است که فرد مقدس، ستایش بر او!، در بهشت به همراه افراد برگزیده یک وعده غذا می‌خورد که فراتر از تمام تصورات یک فرد فانی خواهد بود. آدم گوشت فیله گاو وحشی خواهد خورد، که خدا چهل تپه پُر از چمنِ آبدار برای چریدن آنها اختصاص داده است تا خوب چاق شوند. به آدم راگو از نهنگ لویاتان در یک سُس آسمانی داده می‎شود، یک غذا که از همه غذاهائی که زمین و آب به ما از چیزهای خوشمزه تحویل می‎دهد پیشی می‎گیرد. و چیزهای فراوان دیگری در مقابل پرهیزکاران قرار داده می‎شود، فقط هیچ پرنده‎ای. در غذای پرهیزکاران از پرنده خبری نیست. این چطور ممکن است؟ این یک سؤال جدی است که جوابش را من از خاخام دانا و خردمند انتظار دارم."
خاخام شانه‎اش را بالا می‎اندازد و می‎گوید: "من شرط می‎بندم جوابش را خودت آماده داری، بنابراین بگذار آن را بشنویم."
بذله‎گو متظاهرانه می‎گوید: "آیا آقای خاخام عصبانی نخواهند شد اگر من آنچه را فکر می‎کنم بگویم؟"
"نه، نه!"
بذله‎گو ادامه می‎دهد: "من فکر می‌کنم که موضوع بسیار ساده است. در پیش بقیه حیوانات تشخیص دادن اینکه گوشت کوشر است یا نه راحت است، اما در پیش پرندگان این کار بسیار دشوار است، موارد پیچیده‎ای که فقط یک خاخام می‎تواند تصمیم درست را بگیرد. اما از آنجا که هرگز یک خاخام به بهشت نمی‎رود، بنابراین باید پرندگان را به جهنم بفرستند، و در آنجا بدون شک از طرف لعنتی‎ها خورده می‎شوند. بنابراین، من فکر می‎کنم که خدا با حکمتش پرندگان را از غذای پرهیزگاران حذف کرده است."
خاخام شروع می‎کند با صدای بلند به خندیدن و همه حضار با او، سپس او به تیگِرزون می‎گوید:
"من می‎بینم که تو بذله‎گوی معمولی‎ای نیستی، آدم می‎تواند حتی از شوخی وقتی یک هسته نجیبانه، یک فکر عمیق در آن نهفته باشد در همان لحظات اولیه خوشش بیاید. تو باید همچنان شغل شادِ خود را آزاد انجام دهی و هموطنانت را آموزش و هشدار دهی، در حالی که به نظر می‎رسد تو آنها را سرگرم می‎سازی."
بذله‎گو سپاسگزارانه تعظیم عمیقی می‎کند، و فوری از همه‌سو فریاد زده می‎شود: "تیگِرزون کنار ما بنشینید، و بهترین چیزها را به ما بدهید."
بذله‌گو یک گیلاس شراب را که به او داده بودند به سلامتی خاخام می‎نوشد و سپس شروع می‎کند:
جگر از یک غاز است و نه از یک ماهی،
آقای خاخام ما بود ابتدا بیش از حد انتقادی.
جگر از یک غاز است و نه از یک چرخ‎ریسک،
ابتدا در ادامه آدم می‎بیند که او چه مهربان است و خردمند.
 
خاخام عبدون
خورشید غروب کرده بود. مهِ شبِ تاریکِ زمستانی آهسته خود را در اطراف برج‎ها و سقف‎های شهرِ کوچکی می‎گستراند که در اعماق جنوب روسیه در میان جنگل‎های وحشی، مرداب‎ها و استپ‎ها گم شده بود. طوفان امواج مرتفع برف را به هوا بلند ساخته و مردم را در خانه‎های کوچکِ چوبی‎شان حبس ساخته بود. به نظر می‎رسید که گل‎های یخیِ بر روی پنجره‎های کوچک یک بار دیگر در آخرین پرتو شب در رنگ‎های بهار شکوفا می‎شوند.
سپس این نور ضعیف هم خاموش می‎شود و رنگ خاکستری ملال‌انگیزی اتاقِ بزرگ را پُر می‎سازد که در آن خاخام عبدونِ پیر فرو رفته در افکار و خاطرات عجیب و غریب نشسته بود.
پیرزنِ خدمتکار آهسته وارد می‎شود، چراغ را روشن می‎کند و دوباره بی‎صدا همانطور که آمده بود ناپدید می‎گردد. خاخام برای یک لحظه هم حرکت نمی‎کند. نور لرزان چراغ تمام چیزهای مقدس و اسرارآمیزی که او را احاطه کرده بودند بر روی دیوار ظاهر می‎سازد: تورات، کتاب‎های جلد چرمی تلمود،  زوهر، کتابِ روشنایی و درختِ زندگی را. اما پیرمرد امروز آنها را نمی‎دید. بدن لاغرش بی‎جان به نظر می‎رسید، صورت پوشیده از چین و چروکش مانند سنگ بی‎حرکت بود، فقط چشمان بزرگِ درشت فاش می‎ساختند که هنوز روح از بدنش نگریخته بود.
او در این لحظه از خود می‎پرسید که چرا هنوز زنده است؟ او یک زندگی بی‎عیب و نقصِ خداترسانه در پشت سر خود داشت، و او تمام رازهای کابالا را گشوده بود، سعادتِ پرهیزکاران و پاداشِ بزرگی انتظارش را می‎کشید. اما دینداری و دانش‎اش چه کمکی به او کرده بود؟ او تنها بود، منزوی در جهانی که او درک نمی‎کرد، و جهانی که او را درک نمی‎کرد، تنها گذاشته شده و بدون عشق، در میان مردمی که خود را فقط با ترسی مقدس و احترام به او نزدیک می‎ساختند.
آموزه‎های جماتریا، نوتاریکون که آدم با کمک‎شان می‎توانست معنای مخفی‎ای را رمزگشائی کند که خدا در کتاب مقدس قرار داده برای او که یک پایش لبِ گور بود چه سودی داشتند؟ چه فایده‎ای برایش داشت که او در شب‎های ساکت منبع نور را، روح و زندگی را، پنهان‎ترین چیزهای پنهان را مانند در پشت یک حجاب می‎دید؟ که او در انسان‎ها می‎توانست جهان را در مقیاسی کوچک مانند در یک آینه جادوئی تماشا کند؟ اینکه او با ده سفیروت و چهار جهان آشنا بود، اینکه فرشته‎ها در نزد او رفت و آمد داشتند؟ قدرت او بر ارواح و شیاطین چه خدمتی به او می‎کرد؟ او می‎توانست سامائیل را به زنجیر بکشد و اگر می‎خواست الهۀ طوفان لیلیتِ زیبا را مجبور سازد از فرمان‎هایش اطاعت کند، اما او در برابر مه که خود را در اطرافش متراکم می‎ساخت و در برابر صداهائی که در سکوت شب مخفیانه شروع به زمزمه می‎کردند ناتوان بود.
بله، او با گنجینه‎های مُرده خود تنها بود، و او روزی یک همسر عزیز داشت، زیبا و با فضیلت، و یک پسر ــ بله این پسر ــ او کجا بود؟ آیا او هنوز زنده بود؟ یا اینکه مانند مادرش از زمین جدا شده بود؟
زن یک موجودِ آرام و دوستداشتنی بود، این زن کوچک که وقتی او در کتابِ خود فرو می‌رفت مانند یک آهوی لاغر و خجالتی از میان اتاق او سُر می‎خورد و می‎گذشت. به ندرت لبخندِ زن مانند نور مهتاب روحش را می‎دزدید، او غالباً به زن اصلاً توجهی نمی‎کرد. زن بیهوده اندام ملیحش را می‎آراست، بیهوده می‎گذاشت صدای روشن و خنده شرمگینش در این اتاق تاریک شنیده شود.
و با این وجود زن او را دوست داشت، اما زن در تنهایی، با قلبِ سختی کشیده‎اش خیلی زود پژمرده گشت، و یک روز زن با آخرین لبخندش بر روی لب‎های سرد آنجا دراز افتاده بود.
او زن را برای همیشه از دست داده بود.
و حالا! حالا می‎توانست دمپائی کوچکِ مخملی در پایِ زن را ببوسد، اگر او فقط دوباره صدای آرام قدم‎های زن را در میان این جهان پر از گرد و غبار و کپکی که او را احاطه کرده بود می‎شنید.
*
اما پسرش! شاید او هنوز زنده بود، فقط دور از پدر، در فاصله‎ای خیلی دور.
پسر تمام غرورش بود. پسر نباید فقط وارث نام و اموالش شود، او می‎خواست یک میراث باارزشتر و مقدس برایش باقی‌گذارد، تمام خردش را، طلای علم را که ذخیره کرده بود، تمام رازهائی که جادوی کابالا برایش گشوده بود، و پسر تمام اینها را بخاطر یک دختر احمق، بخاطر تعدادی درخت سبز و بخاطر یک مزرعه غلات رد کرده بود.
سیمون کوچک برای خاخامی تعیین شده بود، اما او هوای اتاق را دوست نداشت. وقتی اولین پرتو خورشید بر روی کتابِ جلد چرمی که در برابرش نشسته بود می‎افتاد، این پرتو مانند یک نخ طلائی می‎گشت که پَری‎ای آن را بافته باشد و او را بیرون می‎کشید، و وقتی او پا به این زمین سیاه می‎گذاشت که کشاورز روس آن را بسیار دوست دارد، در آنجا فوری نفَس وفادارِ دوست را احساس می‎کرد، تنها کسی که هر مراقبت و هر خدمت ما را هزار برابر پس می‎دهد، در آنجا او در نجوای ساقه‎ها و در خش‎خش برگ‎ها صدای مادر ابدی را می‎شنید.
سپس او در حال اشاره به تلمود به پدرش می‎گفت: "آه! من یک کتاب زیبا می‎شناسم. این کتاب را خودِ خدا نوشته است و در آن جنگل سبز، خورشید، ماه و ستارگان دیده می‎شوند."
خاخام عبدون او را در هنگام کودکی با دختر مرد ثروتمندی نامزد کرده بود که از  تبار نجیبِ آقای تاجر جاناتان بن لِوی در آمستردام بود که کشتی‎هایش تا هندوستان می‎رفتند.
اما هنگامیکه سیمون بزرگ شده بود، دختر دیگری قلبش را می‎رباید.
او یک دختر فقیر به نام دارکا باریلوف بود. پدر و مادرش در حومه شهر یک میخانه فقیرانه و یک مزرعه کوچک داشتند.
سیمون در این مزرعه دختر زیبا و نیرومند را با بدن یک جودیت برای اولین بار دیده بود. او به مزارع رفته بود تا در روح کابالا فرو رود و ناگهان دختر یهودی را می‎بیند که مشغول شخم زدن زمین است، و یک اسب کوچک خیش را می‎کشید. پسر کتابِ باارزش را به کناری می‎اندازد، خیش را در دست می‎گیرد و به شیار دادنِ زمین که دارکا شروع کرده بود ادامه می‎دهد، و پس از اتمام کار آنها نشستند و با هم جدی و قابل درک صحبت کردند، در حالیکه دختر از گل‎های مزرعه یک تاج گل درست می‎کرد، و در بین آنها یک گلِ معجزۀ ناپیدا شکوفا می‎گشت، گل عشق.
خاخام پیر همچنین روزی را به یاد می‎آورد که بحث و جدلِ فاجعه‎بار با پسرش پیش آمده بود. او در این لحظه پسر را با گونه‎های کمی قرمز و چشمانِ درخشانش در برابر خود می‎دید. هنوز هم هر کدام از کلمات خشنی را که آن زمان با خشم از دهان خارج ساخت در حافظه‎اش باقیمانده بود، و او در این ساعات تنهائی پاسخِ پسرش را یک بار دیگر می‎شنید، که آرام و محترمانه، اما شجاعانه و با اشتیاق مانند یک پیغمبر صحبت می‎کرد:
پسر در آخر می‎گوید: "یهودی وضعیت ناگوارش را ــ که او امروز هم هنوز در کشورهای شرقی خود را در آن می‎یابد ــ خودش نساخته است؛ یهودی توسط تعقیب‌کنندگانش در خیابان‎های تنگ و تاریکِ گِتوها حبس و از هر کاری و حرفه‎ای محروم گشت، مجبور گشت که فقط به دلالی بپردازد. اما این تقصیر ما است اگر که امروز این دومین اسارتِ بابلی را تمدید کنیم، زنحیرها پاره گشته و موانع سقوط کرده‎اند. هرکس در باره مردمِ خود و ایمانش صادقانه فکر می‎کند این گوشه‎های تاریک را که در آنها فقط یک کسب و کار حقیرانه و یا یک علمِ تاریک و عقیم می‎تواند شکوفا شود ترک می‎کند. امروز مزرعۀ کار فکری گشوده در برابر ما قرار دارد، گشوده برای هر نوع فعالیت انسانی. مردان آگاهِ قبیله ما در شهر اودسا خود را در خط مقدم یک جنبش قرار داده‎اند، جنبشی که باید قبل از هر چیز یهودی‎ها را به کشاورزی برگرداند، کاری که مردم اسرائیل را در سرزمین موعد سعادتمند و قدرتمند ساخت.
من نمی‎خواهم عمرم را صرف نشستن کنار کتاب‎ها کنم، من نمی‎خواهم تجارت کنم و در زیر یک طاق تاریک چانه بزنم، من به هوا و نور احتیاج دارم، و می‎خواهم خودم زمینم را کشت کنم."
پدر در مقابل درخواست و دلایلش خاموش می‎ماند، و وقتی پسر بر تصمیم خود پافشاری می‎کند، او لعنت را بر روی لب‎هایش داشت، اما خدا را شکر آنها را از دهان خارج نساخت.
خاخام پیر ساکت مانده و نگاهش را از کتاب برنداشته بود.
در همان شب پسرش به همراه دارکا شهر را ترک کرده بود.
از آن زمان بیش از ده سال می‌گذشت، و او دیگر از پسرش چیزی نشنیده بود.
*
چراغ‎ها کدرتر می‎سوختند، مه در اطراف او متراکم‎تر می‎گشت، به نظر می‎رسید که چشمانش رو به خاموشی‎ست. خاخام پیر صورتش را در دستانش مخفی می‎سازد و اشگ‎های داغ از گونه‎هایش به پائین سرازیر می‎شوند.
در این لحظه در کاملاً آهسته باز می‎شود، صدای یک قدم شنیده می‎شود، بسیار ملایم و خجول مانند صدای قدم‎های همسرش در گذشته، و سپس آستینش را کسی می‎کشد، ابتدا با ترس و سپس مرتب مصرانه‎تر.
خاخام عبدون دست‎هایش را از صورت برمی‎دارد و سرش را بالا می‎آورد. آیا او هنوز رؤیا می‎دید یا اینکه این یک شبحِ خجسته بود؟ در مقابل او یک پسر ایستاده بود، بزرگ و زیبا ــ سیمون ــ پسرش ــ همانطور که در آن روزها بود، زمانیکه پیرمرد تلاش می‎کرد او را پیش تلمود و کابالا نگهدارد. خاخام عبدون با این ترس که نکند تصویرِ زیبا بتواند مانند مه و مانند یک صورت خیالی که حافظه آن برایش به آنجا آورده بود ذوب شود آهسته دست‎های لرزانش را بالا می‎آورد و پسر را لمس می‎کند.
نه او سایه نبود، او زنده بود. پیرمرد که دست‎هایش را به سمت او دراز کرده بود تا برایش دعای خیر کند، تا او را به سمت قلب خود بکشد، نام افرادِ جاودانه را می‎خواند: خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب و سپس شروع می‎کند با صدای بلند به گریستن.
حالا سیمون از میان درِ باز به داخل و به سوی پای پدر که پسر گمشده را ساکت به سینه می‎فشرد هجوم می‎آورد و زانو می‎زند، بعد دارکا دست در دست یک دختر و یک دختربچه در آغوش بدنبال سیمون داخل اتاق می‎شود.
وقتی سیمون بلند می‎شود، خاخام شگفتزده به او نگاه می‎کند، او بلند قامت، با پیراهن قرمز و بلندش بسیار قوی در برابر او ایستاده بود، و زن جوانِ یهودی چه لباس زیبائی پوشیده بود، پالتوی پولکدوزی شدۀ پوست گوسفند و کوکوشنیکِ کشاورزان روسی بر روی سر.
خاخام عبدون می‎گوید: "بچه‎های تو؟!" این اولین کلماتی بودند که از لب‎هایش برخاستند.
"بله، پدر، این سیمون است، بزرگترین فرزند من، او در هنگام کاشت به من کمک می‎کند، و وقت شخم زدن زمین اسب را هدایت می‎کند، و او همچنین تورات و تلمود می‎خواند."
خاخام می‎پرسد: "آیا شماها زمین خریده‎اید؟ با چه؟"
سیمون پاسخ می‎دهد: "از حاصل فروش کارمان. ما شخم زدیم، کاشتیم، برداشت کردیم، و پس‎انداز کردیم، و امروز ما کشاورزان ثروتمندی هستیم."
پیرمرد می‎پرسد: "و آیا کشت مزرعه برایت سخت نیست؟ آیا بدنت تحمل این کار را دارد؟"
سیمون با غرور می‎گوید: "پدر، من سرباز هم بودم. من در آسیا با ترک‎ها جنگیدم و وقتی پیاده‎نظامِ ما روس‎ها قلعۀ قارص را فتح کرد من هم شرکت داشتم."
حالا دارکا با لبخندی صمیمانه می‎گوید: "پدر، ما آمده‎ایم تا تو را با خود ببریم."
نوه او، پسر بزرگ، که در میان پاهای او ایستاده بود می‎گوید: "بله، پدربزرگ، من در حیاط یک آلاچیق برایت ساخته‎ام، ما در آنجا با هم هاگادوت خواهیم خواند، می‎خواهی؟"
پیرمرد فریاد می‎زند: "تو می‎پرسی که آیا من آن را می‎خواهم؟ البته که می‎خواهم، سیمون کوچولو."
*
امروز خاخام عبدون با فرزند و در میان نوه‎هایش زندگی می‎کند. تورات، تلمود، زوهر، کتابِ روشنایی و درختِ زندگی او را در این سفر همراهی کردند، اما او ترجیح می‎دهد در آلاچیقی که سیمونِ کوچک برایش ساخته بود بنشیند، و خیلی بهتر در سایه‎بانی از ساقه گندم که پسر بزرگ خانواده هر بار وقتی برداشت شروع می‎شود برایش می‎سازد. سپس آسمانِ آبی بر بالای سرش می‎درخشد، در اطرافش باد در ساقه‎ها و علف‎ها می‎وزد، صدای داس‎ها و آوازِ دروگران شنیده می‎شود، و او در میان این نعمت با تلمودِ خود مانند یک پاتریارش می‎نشیند.
 
مسافر
"فقط خدا می‎داند، چه مدت این سفر
هنوز ادامه خواهد یافت."
(ایوان تورگنیف)
 
ما، شکاربان پیر و من،  محتاط و تفنگ بر دوش، از میان جنگل بکر و انبوهی که به شکل توده سنگین تاریکی پای کوه‎مان اردو زده و اعضای غول پیکرش را در دشت تا دوردست گسترده است گام برمی‎داشتیم. شب منطقۀ بظاهر نامحدودِ درختان صنوبر باکره سیاه را تیره‎تر و خاموشتر از همیشه به نظر می‎رساند؛ تا دوردست صدای هیچ جانداری، هیچ آوازی، خش‎خش نوک هیچ درختی به گوش نمی‎آمد، و تا فاصله دور هیچ نوری بجز نور طلائی پریده رنگی که خورشیدِ در حال غروب گاهی بر روی خزه‎ها و گیاهان پهن می‎کرد دیده نمی‎گشت.
آسمان آبی رنگ‌باخته و بی‌ابر فقط از میان نوک‎های شایان احترام و بی‎حرکتِ بعضی از صنوبرها قابل مشاهده بود. یک بوی شدید مرطوب پوسیدگی در برگ‎های سوزنی و ساقه علف‎های بسیار بزرگ شناور بود، حتی از زیر پاهای‎مان هم صدای خش‎خش به گوش نمی‎آمد. ما بر روی فرش نرم و انعطاف‎پذیری راه می‎رفتیم. گاهی آدم یک قطعه از آن صخره‎های در اثر مرور زمان خُرد گشته با پوشش سبز را می‎دید که در دامنه کوه‎های کارپات در عمق جنگل‎ها و حتی تا سطوح غلات زرد به پائین پراکنده‎اند؛ شاهدان خاموش آن زمان نیمه فراموش گشته‎ای که یک دریای بزرگ جزرهایش را در برابر سواحل ناهموار کوه‎های ما هدایت می‎کرد، و انگار که باید این ما را به آن روزهای خلقت باشکوه یکنواخت هشدار دهد، ناگهان یک باد شدید برمی‎خیزد و امواج خروشان نامرئیش را در میان نوک سنگین درختان به راه می‎اندازد، برگ‎های سبز لرزان سوزنی، هزاران هزار علوفه و گیاهان با فروتنی در برابرش تعظیم می‎کنند.
شکاربان پیر توقف می‎کند، موهای سفیدش را که جریان وحشی هوا پریشان ساخته بود با دست مرتب می‎کند و لبخند می‎زند. بالای سر ما یک عقاب در اتر آبی رنگ در نوسان بود.
پیرمرد دست را بالای چشم‎ها قرار می‎دهد، ابروهای سنگینش را درهم می‎کشد و به عقاب نگاه می‎کند.
او با زحمت و کند می‎گوید: "می‎خواهید به او شلیک کنید؟"
من جواب می‎دهم: "این چطور ممکن است."
پیرمرد بدون آنکه تغییر حالت بدهد زمزمه می‎کند: "طوفان او را به پائین می‎آورد." واقعاً نقطه بالدار سیاه بالای سر ما ثانیه به ثانیه رشد می‎کرد، تا اینکه من درخشش بال‎هایش را می‎بینم. ما خود را به یک قسمت روشن خالی از درخت که از صنوبرهای تیره احاطه شده بود نزدیک می‎ساختیم، که در بینشان تک و توک درختان سفید غوچ مانند استخوانبندی یک موزه تشریحی ایستاده بودند و اینجا و آنجا توت‎های سرخ رنگ می‎گداختند.
عقاب بر بالای سر ما دور می‎زد.
"حالا شلیک کنید."
"تو شلیک کن، پیرمرد."
شکاربان چشم‎هایش را تا نیمه می‎بندد، مدت کوتاهی چشمک می‎زند، سپس تفنگ زنگزده‎اش را از شانه برمی‎دارد و چخماق آن را به عقب می‎کشد.
"آیا واقعاً من؟"
"البته! من در هر حال به هدف نمی‎زنم."
"پس به نام خدا."
پیرمرد تفنگ را آرام کنار گونه‎اش قرار می‎دهد، شلیک می‎کند، زمین پوشیده از جنگل صدای تیراندازی را کینه‎ورزانه برمی‎گرداند.
پرنده بال‎هایش را می‎بندد و برای یک لحظه به نظر می‎آمد که توسط هوا رو به بالا حمل می‎شود، سپس مانند یک سنگ به سمت زمین سقوط می‎کند.
ما با عجله به آن سمت می‎رویم.
ناگهان از بیشه  صدائی قدرتمند مانند صدای خدا، وقتی که در بهشت با اولین انسان یا با آن ملعون که خون برادرش را ریخته بود صحبت می‎کرد، به سمت ما طنین می‎اندازد: "قابیل! قابیل!"
در مقابل ما یک شبح از غرابت و توحش فوق بشری ایستاده بود.
یک مرد در بوته بلند و راست ایستاده بود، یک پیرمرد با اعضای بسیار بزرگ، سر برهنه، با موهای مواج سفید، ریش و ابروانی سفید. چشمانی بزرگ، تیره و تهدیدکننده که او آنها را مانند یک انتقامجو، یک قاضی بر ما دوخته بود. چندین جای لباس پشمی‎اش وصله خورده و پاره بود، از روی شانه‎اش یک قمقمه کدوئی آویزان بود، او به یک عصای پیاده‎روی تکیه داده و سرش را با تأسف تکان می‎داد. سپس او از بوته بیرون می‎آید، عقاب مُرده را برمی‎دارد، خون گرم بر روی انگشتانش جاری می‎شود، و او به عقاب ساکت نگاه می‎کند.
شکاربان بر روی سینه‎اش صلیبی می‎کشد، با تنفسی مهار گشته زمزمه می‎کند: "او یک مسافر است. یک قدیس" و سپس آهسته تفنگش را به شانه آویزان می‎کند و در میان درختان قهوه‎ای صد ساله ناپدید می‎گردد.
پای من بر خلاف اراده‎ام در زمین ریشه دوانده بود، و من تقریباً ناگزیر بودم به این پیرمرد هولناک نگاه کنم.
من اغلب به اندازه کافی از این فرقه عجیب و غریب که او خود را از آن به حساب می‎آورد و در نزد مردم ما از اعتبار بسیار بزرگی برخوردار است شنیده بودم. حالا می‎توانستم کنجکاویم را خشنود سازم.
مسافر پس از مدتی رو به من می‎گوید: "قابیل، حالا این چه سودی برایت دارد! شهوت خونخواریت ارضاء گشت، از نوشیدن خون برادرت سیراب شدی!"
من فوری پاسخ می‎دهم: "آیا عقاب یک غارتگر نیست؟ آیا همنوعان کوچکتر و ضعیف‎ترش را به قتل نمی‎رساند، آیا کشتن او یک عمل بسیار خوب بحساب نمی‎آید؟"
پیرمرد آه می‎کشد: "بله او یک قاتل است، او مانند همه کسانی که زندگی می‎کنند خونریز است، اما آیا باید به این خاطر ما هم خونریز باشیم؟ من این کار را نمی‎کنم تو اما ... بله ... بله ... تو هم از قبیله قابیل هستی، تو این نشانه را دارائی."
من حرفش را قطع می‎کنم: "و تو، مگر تو که هستی؟"
"یک مسافر."
"این چه است؟"
"مسافر کسی‎ست که از برابر زندگی در گریز است."
"عجیب!"
پیرمرد زمزمه می‎کند "عجیب، اما این حقیقت است"، عقاب مُرده را به آرامی روی زمین می‎گذارد و به من دلسوزانه نگاه می‎کند، و حالا ناگهان چشمانش بی‎نهایت ملایم و آرامبخش بودند.
او با صدای لرزان و هشدار دهنده‎ای ادامه می‎دهد: "به درونت برو، خودت را از میراث قابیل جدا ساز، حقیقت را بشناس، چشم‎پوشی کردن را بیاموز، بیاموز زندگی را خوار بشماری و مرگ را دوست بداری."
"چطور باید از حقیقت پیروی کنم، وقتی من آن را نمی‎شناسم. به من آموزش بده."
او پاسخ می‎دهد: "من قدیس نیستم، چطور می‎توانم به تو حقیقت را تعلیم دهم، اما می‎خواهم آنچه را که من می‎دانم به تو بگویم."
او خود را چند قدم به تنه یک درخت فاسد شده که در قسمت خالی جنگل افتاده بود نزدیک می‎سازد، بر روی آن می‎نشیند و من خود را نزدیک به او بر روی سنگی پوشیده از خزه می‎نشانم؛ او سر شایان احترامش را بر روی هر دو دستش تکیه می‎دهد و به مقابل خود نگاه می‎کند، و من دست‎ها را روی زانویم می‎گذارم و خود را آماده شنیدن سخنانش می‎کنم.
او شروع می‎کند: "من هم یکی از فرزندان قابیلم، یکی از نوادگان کسانیکه از درخت زندگی خوردند، و باید کفاره آن را بدهم و مسافر گردم ... سفر کنم تا لحظه‎ای که از زندگی رها شوم. من هم زندگی کرده‎ام و بخاطر حضورم احمقانه خوشحال بودم، و آن را با منجوق‎های زرق و برق‌دار مسخره احاطه کردم، همچنین من! من هم هر آنچه که یک انسان با اشتیاقِ تا ابد ناراضیش ممکن است جمع‎آوری کند را مال خود نامیدم، و تجربه کردم که اساساً چه در آن است. من عاشق شدم و مورد تمسخر واقع گشتم، و هنگامیکه با تمام قلبم عاشق گشتم زیر پا قرار گرفتم، و وقتی با احساسات دیگری، با سعادت غریبه‎ها ظالمانه بازی کردم ستایش گشتم، ستایش مانند یک خدا! روحی را که با روح خودم متحد می‎پنداشتم و بدنی را که برای عشقم مقدس می‎انگاشتم در شنیع‎ترین تجارت مانند یک کالا فروخته گشتند. من زن عقدی‎ام را، مادر فرزندانم را در آغوش مردی غریبه دیدم. من برده زن بودم و خدای زن بودم، و مانند ملک سلیمان که زنان زیادی را دوست می‎داشت بودم. من در فراوانی بزرگ گشتم و از نیاز و فلاکت انسان‎ها هیچ نمی‎دانستم، اما به یکباره ثروت خانه ما ناپدید می‎گردد، و هنگامیکه باید پدرم را به خاک می‎سپردم به سختی پولی برای خرید تابوت داشتم. من سال‎ها بخاطر زنده ماندن جنگیدم، نگرانی و اندوه، گرسنگی و بی‎خوابی شبانه و وحشت و بیماری را شناختم. من با برادرانم بخاطر دارائی و سود مجادله کردم، فریب دادم و فریب خوردم، غارت کردم و غارت گشتم، زندگی دیگران را گرفتم و خودم هم به مرگ نزدیک بودم، تمام این کارها بخاطر طلای شیطانی و اموال، و من کشوری را که شهروندش بودم و مردمی را که زبانشان را صحبت می‎کردم عاشقانه دوست داشتم، من لباس منصب و وقار پوشیدم، به پرچم کشورم قسم یاد کردم و با شور و شوقی خشمگینانه به میدان جنگ رفتم، متنفر از دیگران تعقیب‎شان می‎کردم و می‎کشتم، فقط به این خاطر که آنها یک زبان دیگر صحبت می‎کردند، و برای عشقم تنها شرم حاصلم گشت، و برای شور و شوقم تحقیر و ریشخند.
من هم مانند فرزندان قابیل این را فهمیدم که به هزینه دیگران و از عرق زحمت برادرانم زندگی کنم، کسانی که مانند برده و ابزارم پست می‎شمردم، و از پرداخت خون دیگران بخاطر لذت‎ها و سرگرمی‎هایم پروا نمی‎کردم. اما من همچنین بیش از یک بار یوغ را حمل و شلاق را احساس کردم، برای دیگران به خود زحمت دادم، و خستگی‌ناپذیر در پی سود بودم، و بدون استراحت از صبح تا شب کار کردم، و در رویاهای پُر وحشت شب هنوز ارقامم را جمع و تفریق می‎کردم، و هنگام روز و شب، در خوشی و ناخوشی، در تنگدستی و فراوانی همیشه فقط از یک چیز در وحشت بودم ... از مرگ. من در مقابل مرگ می‎لرزیدم؛ هنگام اندیشه به نابودی و جدا گشتن از این هستیِ دوستداشتنی اشگ‎ها ریختم و خود و تمام خلقت را نفرین کردم. اوه! من تا زمانیکه هنوز اندکی امید داشتم ترس و شکنجه وحشتناکی را تحمل کردم.
اما شناخت به من روی آورد. من جنگ میان زندگان را دیدم ... من زندگی انسان‎ها و جهان را آنطور که است دیدم."
پیرمرد سر سفیدش را تکان می‎دهد و به اندیشه فرو می‎رود. من پس از یک مکث می‎گویم: "و به کدام شناخت دست‌یافتی؟"
او ادامه می‎دهد: "اولین شناخت عمده این است که شما انسان‎های بیچاره نادان در این توهم زندگی می‎کنید که خدا این جهان را با خردش، با لطف و قدرت مطلقش تا آنجا که ممکن بود خوب خلق کرد و یک نظم اخلاقی در آن نشاند، و هرکس که شرور است و کار شرورانه می‎کند این نظم و این جهان خوب را برهم می‎زند و گرفتار عدالت دنیوی و ابدی می‎گردد. یک اشتباهِ مرگبارِ غم‎انگیز! حقیقت این است که این جهان خوب و کامل نیست و هستی یک نوع کفاره است، یک آزمایش دردناک، یک زیارت غم‎انگیز، و هر آنچه در جهان می‎زید از مرگ و از غارت دیگران زنده است!"
"بنابراین به نظر تو انسان فقط یک جانور وحشی‎ست؟"
"بدون شک! او باشعورترین، خونخوارترین و بی‎رحم‎ترین جانور وحشی‎ست. هیچ جانور دیگری چنین مبتکرانه برادران خود را غارت نمی‎کند، برده نمی‎سازد، و به هرکجا که نگاه کنی اینچنین است، در نژاد بشر مانندِ در طبیعت، مبارزه برای بقاء، زندگی به هزینه دیگران، قتل، غارت، دزدی، تقلب، برده‎داری. مرد برده زن، پدر و مادر برده کودکان، فقرا بنده اغنیا، شهروند بنده دولتش. تمام تلاش‎ها و تمام وحشت‎ها فقط بخاطر این بقاء است که هیچ هدفی بجز هدف خود ندارد. زندگی! زندگی! زیرا هرکس می‎خواهد گذران زندگی خود را فقط طولانی‎تر سازد و این وجودِ اسفبار را در دیگران تکثیر کند. و دومین شناخت عمده ... اما تو مرا درک نخواهی کرد، قابیل!"
"شاید قادر باشم."
پیرمرد با مهربانی به من نگاه می‎کند.
او جدی و ملایم ادامه می‎دهد: "دومین حقیقت این است که لذت بردن هیچ‌چیز واقعی نیست، هیچ‌چیز به خودی خود، فقط یک رهائی از نیازی جونده است، از رنجی که این را ایجاد می‎کند. و اما هرکس در تعقیب لذت و شادی‎ست، و در نهایت اما بدون اهمیت دادن به اینکه روزهایش را در ثروت یا فقر به پایان می‎رساند فقط گذران زندگی را طولانی‎تر می‎کند. اما به من اعتماد کن، محرومیت دلیل بدبختی ما نیست، فقط در این امید به سعادت همیشه بیداریست که هرگز نمی‎آید، هرگز قادر به آمدن نیست! و این سعادت چیست که از گهواره تا گور همیشه نزدیک و ملموس و در عین حال تا ابد دور و غیرقابل دسترس در برابرمان در نوسان است؟ به من جواب بده، اگر می‎توانی."
من سرم را تکان دادم و پاسخی نیافتم.
پیرمرد ادامه می‎دهد: "سعادت چیست، من آن را در نزد زن جستجو کردم، در دارائی، در مردمم، همه‌جائی که نفَس و زندگی می‎وزد ... و همه‌جا خود را فریب خورده و مورد تمسخر یافتم.
بله سعادت؟ شاید سعادت آرامشی باشد که ما اینجا بیهوده می‎جوئیم، جائیکه فقط جنگ است، و تحقق آن مرگی‎ست که ما چنین زیاد از آن در وحشتیم. سعادت! چه کسی آن را بیش از هر چیز در عشق جستجو نکرده، و چه کسی در آن تلخ‎ترین اغواها را تجربه نکرده است؟ چه کسی در این توهم گرفتار نگشته که ارضای این اشتیاق مافوق انسانی او را مملو می‎سازد، تصاحبِ زنِ محبوب باید برایش کاملاً کفایت کند و سعادتی استثنائی آورد، و چه کسی در آخر متأسفانه در مورد شادی‎های خیالی خویش نخندیده؟ این برای ما یک شناخت شرم‎آور است که طبیعت این اشتیاق را تنها به این خاطر درونمان کاشته تا ما را وسیله ابزار کور و بی‎اراده خود سازد، زیرا که ما برای طبیعت بی‎اهمیتیم، طبیعت می‎خواهد جنس ما را تکثیر کند! ما می‎توانیم هلاک شویم، اگر ما فقط قصد او را برآورده سازیم و جاودانگی‌گونۀ خود را تضمین سازیم، و طبیعت زن را با جذابیت‎های فراوان مجهز ساخته است، فقط برای اینکه ما را به سمت خود مجبور سازد، یوغ به گردن‎مان بیاویزد و بتواند به ما بگوید: برای من و فرزندانم کار کن.
عشق جنگ جنسیت‎هاست که در آن زن و مرد به این خاطر با هم مجادله می‎کنند که یکی دیگری را به زانو درآود، به برده‎اش، به حیوان باربرش تبدیل سازد، زیرا که مرد و زن بطور طبیعی دشمن یکدیگرند، مانند تمام زندگان، برای زمان کوتاهی توسط اشتیاق، غریزه تکثیر خویش، در لذت شیرین فقط به یک تن متحد گشته، تا سپس در دشمنی خشمگینانه‎تر شعله‎ور گردند، و شدیدتر و بی‎مبالات‎تر بخاطر سلطه مبارزه کنند. آیا تو نفرت بزرگ‎تری از نفرت میان انسان‎هائی که روزی عشق آنها را به هم پیوند می‎داده است دیده‎ای؟ آیا تو در جائی ظلم بیشتر و رحمت کمتری از میان زن و مرد پیدا کرده‎ای؟
شما کورها! شما دیوانه‎های احمق. شماها یک پیمان ابدی میان زن و مرد تأسیس کرده‎اید، انگار شماها در موقعیتی هستید که طبیعت را طبق افکار و تصورات خود تغییر دهید و به گیاه بگوئید: شکوفا شو، اما هرگز شکوفا نمی‎شود و میوه‎ای به ثمر نمی‎رساند."
پیرمرد مسافر لبخند می‎زند، اما در این لبخند آفتابی نه بدی بود و نه تحقیر و تمسخر، هیچ‌چیز بجز شفافیت بی‎صدای شناخت.
او به صحبت ادامه می‎دهد: "من همچنین لعنتی را شناختم که در دارائی و در هر نوع از تملک قرار دارد و از طریق قتل و غارت، از طریق دزدی و کلاهبرداری به وجود می‎آید، و به همین کار هم تحریک می‎کند، و نفرت و نزاع، قتل و غارت، دزدی و کلاهبرداری را تا ابد ترویج می‎دهد! انگار که دانه بر روی مزرعه قرار ندارد، انگار که میوه بر روی درخت‎ها نمی‎روید و شیرِ حیوانات برای همه نیست. اما در کودکان قابیل یک حرص شیطانی برای مالکیت است، یک ستمگری که همه‌چیز را برای خود غصب کند، و حتی اگر هم فقط به این خاطر باشد که دیگران نتوانند آن را بدست آورند. و این کافی نیست که هر فرد توسط خشونت یا حیله فقط برای خود اموالی را در اختیار می‎گیرد که با آنها صدها، بله اغلب هزاران نفر می‎توانند زندگی کنند، بلکه اینطور است که انگار هرکس می‎خواهد خود و نوزادانش را برای ابد در این جهان اسکان دهد، و به این ترتیب آن را برای کودکانش به ارث می‎گذارد، به نوادگانش که زباله‎هایشان را بر روی مخده ابریشمی خالی می‎سازند، در حالیکه کودکان کسانیکه هیچ‌چیز ندارند رقت‎انگیز از بین می‎روند. یکی بدنبال بدست آوردن است و دیگری بدنبال محکم نگاه داشتن آنچه که دارد. نادار بر ضد مالداران می‎جنگد، یک مبارزه بی‌پایان، یکی بالا می‎آید، دیگری می‎افتد و دوباره از نو شروع به بالا رفتن می‎کند. و هرگز نه یک تعادل، نه یک عدالت، هر روز یوسف توسط برادرانش فروخته می‎شود، هر روز قابیل خون برادرانش را می‎ریزد، خونی که بر علیه او به آسمان فریاد می‎کشد."
پیرمرد دست‎هایش را مانند دفاع در خشمی متعالی به اطراف دراز می‎کند.
او ادامه می‎دهد: "اما فرد بیش از حد ضعیف است که بر علیه تعداد زیاد برادرانش بجنگد، بنابراین فرزندان قابیل برای غارت و قتل از جوامع، ملت‎ها و کشورها متحد گشتند. البته آنجا خودخواهی هر فرد در بسیاری از افراد محدود می‎گردد و میل غارت و خونخواریش را کنترل می‎کند، اما همان کتاب‎های قانونی که باید در برابر جنایاتِ جدید محافظت می‎کردند همزمان ابتدا مجرمان نسل قبلی و فعلی را به شغلی انتصاب و به آنها قدرت اعطاء می‎کنند. همچنین در دولت هم نه فقط خودخواهی اجباری است، بلکه ما را ــ بر حسب اهدافی که حاکمین تعقیب می‎کنند ــ به یک ایمان بیگانه، یک زبان و یک اعتقاد غریبه مجبور می‎سازند، یا اینکه ایمان، زبان و اعتقاد ما را تحت فشار قرار می‎دهند و پژمرده می‎سازند؛ ما را به خدمت نیاتی که ما از آنها بیزاریم می‎گمارند و مانع تلاش ما می‎گردند؛ با عرق ما، بله با خون ما پول سکه می‎زنند تا امیال نفسانی آنانی را بپردازند که چرخ دولت را می‎چرخانند، این امیال نفسانی ممکن است شکوه یا توانگری، شکار و زن، سربازها، علوم، یا هنرهای زیبا نامیده گردند. هیچ‌چیز مقدس نیست، انواع قراردادها بسته و بدون هیچ دلیل عاقلانه‎ و خجالتی دوباره نقض می‎گردند. چند بار تا حال آینده یک ملت فدای یک لحظه فریب شاهزاده‎ای نگشته است! جاسوسان خود را دزدکی وارد خانواده می‎کنند و تمام بندهای روابط روحی و اخلاقی را از بین می‎برند، زن مرد را می‎فروشد، پسر پدر را، دوست دوست را، حقیقت جعل می‎گردد، آموزش و پرورش مردم، تنها وسیله یک تحول عمومی با بودجه تحقیرآمیزی رفع تکلیف می‎گردد، و به این ترتیب دانش و شناخت در محافل تنگ به تبعید فرستاده می‎شوند. آن کسانیکه ملت را با کلمات و قلم نمایندگی می‎کنند تحت تعقیب قرار می‎گیرند، به زنجیر کشیده می‎شوند، نابود یا توسط رشوه به رسولان دروغ مبدل می‎گردند. اما آن کسانیکه به او خدمت می‎کنند، تحت پوشش دولت فقط سودشان را می‎جویند، و حتی از دولت هم که آن را خدای خود می‎نامند می‎دزدند، و وقتی در نهایت ملت بردگی‎اش، شرم و احمق بودنش را با ورشکستی می‎پردازد، و مأیوسانه از ابزار صلح اسلحه بر علیه ستمگرانش می‎سازد، به این ترتیب قیام از بند رها می‎سازد ... ممکن است پیروزی یا شکست در پایان باشد ... فقط احساسات، جانورخوئی توده‎ها، و جواب خون با خون، غارت با غارت. آیا آنچه بعنوان عشق به ملت و به وطن چنین زیاد مورد ستایش قرار می‎گیرد همان خودخواهی نیست؟
ملت‎ها انسان‎های بزرگی‎اند و همزمان تاراجگرانی کوچک و تشنه به خون. البته کسی که نخواهد به زندگی آسیب برساند نمی‎تواند زندگی کند. از مرگِ دیگران زندگی کردن را طبیعت برای همه ما معین کرده است، اما به محض اینکه فقط حق استفاده موجودات پست‎تر بخاطر نیاز غریزی حفظ خود داده شود، نه فقط انسان اجازه دارد حیوان را در پرواز به تور اندازد یا بکشد بلکه همچنین قوی‎تر ضعیف‎تر را، بااستعدادتر آدم کمتر مستعد را، نژاد سفیدِ قوی‎تر رنگین‎پوستان را، آدم‎های لایق‎تر و تحصیل کرده‎تر فرد نالایق را، یا مردم توسعه‎یافته‎تر مردم کمتر توسعه‎یافته را.
آنچه در داخل جامعه بورژوائی با زندان یا گردن زدن مجازات می‎شود، آن را یک ملت انجام می‎دهد، یک کشور به کشور دیگر بدون آنکه آدم در آن یک جرم و جنایت یا یک فساد ببیند، آنها همدیگر را بخاطر زمین و دارائی می‎کشند، و یک ملت سعی می‎کند به ملت دیگر اجحاف کند، آنها را مطیع و برده خود ساخته مورد استفاده کامل قرار دهد یا از بین ببرد، مانند رفتار یک انسان با انسان دیگر.
جنگ چه است که در آن اغلب، توسط ادعاهای دروغ و یک شور و شوق فریبکارانه عمل می‎کند، که بهترین‎های یک ملت را جذب می‎کند ... بعنوان جنگ بخاطر بقاء برای غارت کشورها و نسل‎کشی، همراه با بردگی خدمت زیر پرچم، جاسوسی، خیانت، آتش‎سوزی، تجاوز که منجر به بیماری و قحطی می‎گردد!
آیا اینجا در آن میلیون‎ها غریزه مهلک ادامه نمی‎یابد که دائماً مشغول وول خوردن در تمام وجود انسان است؟"
پیرمرد مدتی سکوت می‎کند.
سپس او با آرامشی موقرانه می‎گوید: "آیا باید اسرار بزرگ بقاء را برایت فاش سازم؟"
"برایم بگو."
"راز این است که هرکس می‎خواهد از طریق دیگران زندگی کند، از طریق غارت و قتل، اما باید توسط خودش زندگی کند، توسط کار خودش. فقط کار ما را از تمام فقرها رها می‎سازد. تا زمانیکه هرکس تلاش کند و بگذارد دیگران برایش کار کنند  و بدون زحمت میوه‎های زحمت دیگران را بچیند، تا زمانیکه یک قسمت از بشریت باید بخاطر لذت بردن دیگران در فراوانیْ بردگی و تنگدستی را تحمل کند، تا آن زمان هیچ صلحی در جهان وجود نخواهد داشت.
کار ادای احترام ما به هستی‎ست: کسی که می‎خواهد زندگی کند و لذت ببرد باید کار کند. و همه آنچیزهائی که از سعادت به ما اعطا شده است در کار و پیگیری‎ست. فقط در جنگی مردانه و دلیرانه بخاطر بقاء می‎توان بر آن غلبه کرد، کسی که کار نمی‎کند و به این خاطر خوشحال است، در انتها فریب‎خورده اوست، زیرا آن نارضایتی آزار دهنده‎ای به سراغش می‎آید که اتفاقاً بیشتر در قصرهای اشراف و اغنیاء در خانه است، همان انزجار عمیق در زندگی که زجرآورترین عذاب‎ها به آن متصل است.
"بله! این مرگ است که همه ناراضیان، همه بدبخت‎ها، و حتی اکثر آنهائی که صحت هستی را شناخته‎اند ترسان می‎سازد ... مرگ با رفقای شریر شکنجه‎گرش به شک و وحشت می‎اندازد.
به سختی کسی به یاد می‎آورد و می‎خواهد زمان را، بی‎نهایت را به یاد آورد، زیرا که او هنوز نبوده است. هرکس در برابر آن دومین بی‎نهایتی که در آن نباید او دیگر باشد می‎لرزد. چرا باید از آنچه ما روزی بودیم، و برای مدتی طولانی بودیم، وحشت کنیم، یک حالت که با آن ما خود را چنین محرم ساخته‎ایم، در حالیکه حالت فعلی ما بخاطر کوتاه بودنش ما را به وحشت می‎اندازد، توسط هزاران معمای ضالمانه عذاب می‎دهد.
همه‌جا مرگ در اطراف ما است، مرگ ممکن است ما را ناگهان در لحظه تولد، یا دیرتر، با خشونت یا پس از درد و رنج طولانی و بیماری ملاقات کند، و با این حال هرکس دائماً فکر می‎کند و به خود زحمت می‎دهد از این ملاقات اجتناب ورزد، بقائش را طولانی‎تر سازد، بقائی که باید زودتر یا دیرتر دقیقاً رقت‎انگیز و مسخره به پایان برسد.
تعداد بسیار اندکی درک می‎کنند که فقط مرگ می‎تواند برایمان رستگاری، آزادی و صلح بیاورد، تعداد بسیار اندکی از زندگی به ستوه آمده این شجاعت را دارند که مرگ را داوطلبانه و شاد ملاقات کنند. البته بهتر این است که هرگز آدم متولد نشود، و اگر حالا متولد گشته، آرام، با لبخندی تحقیرآمیز تصاویر سوسو زن و دروغی خود را تا به آخر تصور کند تا برای همیشه در آغوش طبیعت غوطه‎ور گردد."
پیرمرد دست‎های قهوه‎ای و در اثر آب و هوا خراب شده‎اش را بر روی صورت پوشیده از چین‎های عمیق و غمگینش می‎گذارد، و به نظر می‎رسید که خودش در حال رویا دیدن است.
من در این وقت به او می‎گویم: "تو به من آنچه برایت در زندگی شناخت شده است را گفتی، آیا نمی‎خواهی برایم همچنین از حقایق ابدی‎ای که آموزش‎هایت را ساخته‎اند صحبت کنی؟"
پیرمرد می‎گوید: "من حقیقت را دیدم، و دیدم که سعادت تنها در شناخت نهفته است، و دیدم بهتر این است که این نژاد قابیل بمیرد، من دیدم که بهتر است مرد از گرسنگی و تشنگی بمیرد تا اینکه کار کند، و گفتم: من نمی‎خواهم دیگر خون برادرانم را بریزم و غارتشان کنم، و من خانه و زنم را ترک کردم، و عصای سفر در دست گرفتم. شیطان بر جهان مسلط است، و بنابراین حضور در کلیسا، یا در نمازهای جماعت، یا در دولت یک گناه است. و همچنین ازدواج نیز یک گناه کبیره است.
و این شش: عشق، دارائی، دولت، جنگ، کار و مرگ میراث قابیلند، که برادرش را کشت و خون برادرش به آسمان به فریاد آمد، و خدا به قابیل گفت: «تو باید در زمین نفرین شده باشی و فراری و سرگردان.»
فرد عادل هیچ‌چیز از این میراث لعنتی، هیچ‌چیز از پسران و از دختران قابیل درخواست نمی‎کند. فرد عادل بی‎وطن است، او در حال فرار از برابر جهان و از انسان‎هاست، او باید سفر کند، سفر کند. سفر کند."
من می‎پرسم: "تا چه مدت؟" و از صدای خود به وحشت می‎افتم.
پیرمرد پاسخ می‎دهد: "تا چه مدت؟ چه کسی این را می‎داند! و وقتی دوستش، مرگ،  خود را به او نزدیک می‎سازد، سپس باید او شاد در زیر آسمان، در مزرعه یا در جنگل انتظار او را بکشد، تا بمیرد، همانطور که او در زمان فرار زیسته بود.
من امشب حالم طوری بود که انگار مرگ در کنارم ایستاده است ... جدی، مهربان و آرامبخش، اما مرگ از کنارم گذشت، بنابراین می‎خواهم عصایم را بردارم و به تعقیبش بروم، و من او را خواهم یافت."
پیرمرد از جا برمی‎خیزد، عصای پیاده‎رویش را برمی‎دارد و می‎گوید:
"اولی، از زندگی فرار کردن است" و یک خوبی خیرخواهانه در چشمانش می‎درخشد، "... مرگ را آرزو کردن و آن را جستجو کردن، دومی‎ست." و او عصا را بلند می‎کند و به سفر ادامه می‎دهد. و در زمان کوتاهی بیشه او را می‎بلعد.
من در انزوای عمیق جنگل تنها می‎مانم، و در اطرافم شب می‎شود.
در مقابلم یک درخت پوسیده قرار داشت. چوب فاسد آن شروع به درخشیدن می‎کند، و یک جهان کاملاً بی‎قرار و فعال از گیاهان، خزه‎ها و حشرات بر روی آن قابل مشاهده می‎گردد.
من در خودم فرو می‎روم. تصاویر روز مانند امواج به سرعت از کنارم می‎گذشتند، حباب‎هائی که آب پرتاب می‎کند و دوباره می‎بلعد؛ من آنها را بدون نگرانی می‎دیدم، بدون وحشت، اما همچنین بدون شادی.
من شروع به درک خلقت کردم، من دیدم که مرگ و زندگی بیشتر رفقای دوستانه همدیگرند تا دشمن، نه متضادی که یکدیگر را لغو می‎کند، بلکه خیلی بیشتر یکی از دیگری تغییر جاری هستی‎ست. من احساس می‎کردم از جهان جدا گشته‎ام، مرگ دیگر وحشت‎انگیز به نظرم نمی‎آمد، بله مرگ کمتر از زندگی برایم وحشتناک شده بود. و در واقع هرچه من بیشتر در درونم پائین می‎رفتم، به همان نسبت نیز همه‌چیز در اطرافم زنده و خوش صحبت می‎گشت و در روحم نفوذ می‎کرد.
درختان، بوته‎ها، ساقه‎ها جوانه‎ها، بله سنگ و زمین دست‎هایشان را به سویم دراز می‎کنند:
"تو می‎خواهی از ما فرار کنی، نادان؟ بیهوده است، تو قادر به این کار نیستی. تو مانند ما هستی و ما مانند توئیم. نبض تو فقط در ضربان نبض طبیعت می‎تپد. تو باید بروز کنی، رشد نمائی و مانند ما سپری گردی، زندگی کنی، بمیری و در مرگ زندگی تازه دهی، این سرنوشتِ توست فرزند خورشید، بر ضد آن مقاومت نکن، این هیچ کمکی به تو نمی‎کند."
یک غرش عمیق و باشکوه درون جنگل می‎وزد، بالای سرم شعله‎های جاودانه رفیع و آرام می‎گداختند.
و حال من طوری بود که انگار در مقابل الهه تاریکی، سکوت، خالق ابدی و بلعنده ایستاده‎ام و او با من شروع به صحبت می‎کند:
"تو می‎خواهی خود را بعنوان یک هستی در مقابل من قرار دهی، نادانِ غمگین! آیا موج روشن گشته از مهتاب به این خاطر که برای یک لحظه زنده‎تر نور می‎دهد به خود مغرور می‎گردد؟ یک موج مانند امواج دیگر است. همه از من می‎آیند و به سمت من بازمی‎گردند. در حلقه برادرانت صبورانه و متواضع فروتنی بیاموز. اگر عمرت طولانی‎تر از آن حشره یکروزه به چشمت می‎آید، اما زمان زندگی تو در من که در آن نه آغازیست و نه هیچ پایانی یک لحظه است.
پسر قابیل! تو باید زندگی کنی! تو باید بکُشی، تو باید بکُشی تا زنده بمانی، و بکُشی وقتی نخواهی زندگی کنی، زیرا که فقط خودکشی می‎تواند تو را رها سازد.
بنابراین بیاموز که خود را به قوانین سفت و سختم تسلیم سازی. مقاومت به خرج نده و غارت کن، مانند تمام کودکانم دست به قتل بزن. درک کن که تو یک برده‎ای، یک حیوان که باید زیر یوغ برود؛ که تو نانت را باید در قبال عرق پیشانیت بخوری. بر این وحشت کودکانه از مرگ غلبه کن، بر این لرزی که به تو با دیدن من دست می‎دهد.
من مادر تو هستم، ابدی، بی‎نهایت و غیرقابل تغییر، همانطور که تو فانی و تغییرپذیر توسط فضا محاصره گشته‎ای و به زمان تسلیمی.
من حقیقت هستم، من زندگی هستم. من هیچچیز از‌ وحشتِ تو نمی‎دانم و مرگ یا زندگیت برایم بی‎تفاوت است. به این خاطر مرا بی‎رحم ننام، چونکه من تو را، آنچه را که تو برای ماهیتِ واقعی خویش می‎پنداری، زندگی‎ات را مانند دیگر برادرانت به دست پیشامد می‎سپرم. تو ... مانند همه آنها، شماها از من می‎آئید و به سوی من بازمی‎گردید، زودتر یا دیرتر.
چرا باید من از آن جلوگیری کنم، یا شماها را در مقابل آن حفاظت کنم، یا بخاطر شماها سوگواری کنم. شماها من هستید و من شماها، این چیزی که شماها بخاطرش می‎لرزید، فقط سایه زودگذریست که من می‎اندازم. ماهیت واقعی شماها نمی‎تواند توسط مرگ از بین برود، همانطور که این ماهیت در هنگام بدنیا آمدن‎تان به وجود نیامده است.
به برادرانت نگاه کن که چگونه در پائیز به دور خود پیله می‎تنند، طوریکه انگار فقط نگرانند تخم‎هایشان را مطمئن به بستر ببرند، بدون نگرانی برای خود و همه آرام به مرگ می‎روند تا در بهار برای یک زندگی جدید بیدار شوند.
در قطرات آب نگاه کن، در درخشش آفتاب ظهر هر روز یک جهان نو پدید می‎آید و در سرخی شب می‎میرد.
آیا خودت هر روز پس از مُردنِ کوتاهی به زندگیِ جدید برنمی‎خیزی و در برابر خوابِ آخر نمی‎لرزی!
من پائیز به پائیز ریختن برگ‎ها را، جنگ‎ها، طاعون‎ها، مرگ شمار زیادی از کودکانم را بیتفاوت تماشا می‎کنم، زیرا هر مُرده‎ای در موجود جدیدی به زندگی ادامه می‎دهد، و به این ترتیب من در مرگ زنده هستم، در سپری گشتن ابدی و فناناپذیر.
مرا درک کن و تو دیگر از من وحشت نخواهی داشت، مرا دیگر متهم نخواهی ساخت، مرا، مادرت را.
تو از برابر زندگی به سمت من در دامانم که از آن برای عذابی کوتاه ظاهر شده‎ای خواهی گریخت. تو دوباره به بی‎نهایتی بازخواهی گشت که قبل از تو بوده و پس از تو نیز خواهد بود، در حالیکه زمان هستی تو را محدود می‎سازد و می‎بلعد."
او به من اینها را گفت.
سپس دوباره هیچ‌چیز بجز یک سکوت عمیق و غم‎انگیر در اطرافم نبود. طبیعت شفیقانه در خود فرو می‎رود و افکاری را که قادر نبود مرا از آنها رها سازد به من می‎سپرد.
من دیدم که چطور دروغ‎های مقدس کورمان ساخته‎اند، که چطور ما بجای اربابانِ میراث قابیل بودن برعکس بردگان آن هستیم، میراثی که برای اهداف غیرشفاف خود به ما نیاز دارد، به کساینکه او این وحشتِ زندگی و تولید مثل کردن را تلقیح کرده تا به خدمات و بیگاریِ سخت‎شان و بردگی ناامیدانه‎شان مطمئن باشد.
مرا برای رها ساختن و گریختن از او لرزشی غریب در برمی‎گیرد. من به زحمت از جا بلند می‎شوم و سعی می‎کنم برنده فضای آزاد شوم. افکار، بیم‎ و تردیدها سایه‎وار و بی‎صدا مانند خفاش‎ها در اطراف سرم وزوز می‎کردند. بنابراین من از دشتی که آنجا مسالمت‎آمیز در زیر نور نرم و شفاف آسمان شب و چراغ‎های بیشمارش قرار داشت شتابان می‎گذرم. در فاصله دور دهکده و نور خفیف مهربان پنجره خانه‎ام را می‎بینم. آرامشی عمیق بر من مستولی می‎گردد و در من ساکت و باشکوه، اشتیاقی مقدس برای شناخت و حقیقت شعله‎ور می‎گردد، و هنگامیکه من در مسیر کاملاً آشنای میان چمنزار و مزارع قدم گذاردم، در این لحظه ناگهان یک ستاره بزرگ در آسمان ایستاده بود، بزرگ و شفاف، و به نظرم چنین می‎آمد که انگار این ستاره از جلوی من می‎رود، همانطور که روزی از جلو سه پادشاه که نور جهان را می‎جستند می‎رفت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر