بانوی سبزپوش.


<بانوی سبزپوش> از فردِریک بوتِه را در آبان سال ۱۳۹۵ ترجمه کرده بودم.

تراژدی راننده تراموا
صحنهْ یک تراموا را به تصویر می‎کشد که در شبی زمستانی در یک ناحیه عجیب و غریب خارج از شهر سریع می‎راند. این تراموا بسیار بزرگ است، کاملاً زرد رنگ و توسط برق حرکت می‎کند. او با سر و صدائی مانند غرش رعد می‎راند و جرقه‎ها و زوزۀ بادهای خشمگین در سر پیچ‎ها تراموا را محاصره می‎کنند.
درون تراموا به شرح زیر اشغال شده است: در ردیف سمت راست: یک مرد جوان کارمند فروشگاه؛ یک مرد که خوابیده است؛ دو راهبه که در حال تسبیح چرخاندن دعا می‎کنند؛ یک بانوی بسیار چاق خوش لباس که انگشت در بینی فرو می‎کند. این بانوی چاق که پهن و متین آنجا نشسته است نه تنها محل خودش را بلکه همچنین قسمت بزرگی از محل همسایه‎اش را اشغال کرده است، یک مرد جوان خجالتی که با وجود رسماً تحت فشار بودن نه جرأت حرکت دادن به خود دارد و نه شکایت کردن، زیرا او بعنوان هفتمین و آخرین مسافر نشسته در ردیف سمت راست از سمت چپ توسط اسلحه یک سرباز فشار داده می‎گشت. ردیف سمت چپ با یک دختر جوان فروشنده کالاهای مُدرن شروع می‎شود که در راه بازگشت به خانه پیش مادرش است؛ یک پسر جوان با لباس ژنده که کاملاً در خواندن یک جزوه سیاسی عمیق شده است؛ یک مادر خانواده با یک سبد خرید و یک کودک چهار ساله. در کنار کودک مردِ سبُک‌مغزِ اتوبوس‎ها نشسته و عاقبت پیرمردی که همیشه در حال شکایت کردن است.
در جلو تراموا که توسط شیشه‎های ضخیم عایق شده است راننده که مسئولیت بزرگی بر عهده دارد بر روی سکو ایستاده است. او یک پالتوی خز بر تن دارد و بر علیه قدرت عناصر می‎جنگد.
در عقب تراموا کمک‌راننده اقامت دارد؛ او یک کودک از خلق است، یک کلاه خدمت بر سر و یک گالش بر پا دارد. گاهی اوقات میان تراموا گشتی می‎زند و بلیط‎های کوچک توزیع می‎کند، اغلب اما با مسافر بی‎باک در باره هوا صحبت می‎کند که در پشت سر او ایستاده است و سیگار می‎کشد و از آن دسته افراد شجاعی‎ست که غرورشان در این است که از هر آنچه بی‎خطر است هیچ وحشت ندارند.
در طبقه دوم بی‎سقف تراموا مسافران درجه دو اقامت دارند، از ارث محروم گشتگان جامعه که گاهی به خاطر منجمد نگشتن از سرما با پاهایشان به سقف می‎کوبند و به این وسیله حضور خود را به یاد دیگران می‎اندازند؛ آدم بجز این سر و صدا صدای خفه پروانه موتور، زمزمه راهبین که در حال تسبیح چرخاندن دعا می‎کنند و صدای خر و پف مردِ خوابیده را می‎شنود. کودک بسیار مؤدب است.
هوا وحشتناک سرد است، برف با دانه‎های متراکم می‎بارد، و باد زوزه می‎کشد.

صحنه اول
تراموا در کنار یک ایستگاهِ متروکه که در کنار مرزِ جهانِ مسکونی قرار دارد توقف می‎کند. یک بازرس با ظاهری وحشی که خواب‎آلود دیده می‎شود و از سرما می‎لرزد خشمگین از خیمۀ گرمش هجوم می‎آورد، با کمک‌راننده چند نشانه کابالا مبادله می‎کند و از سرباز می‎پرسد که آیا او یک فرد نظامی است. هیچکس نه سوار می‎شود و نه پیاده. تراموا دوباره حرکت می‎کند.
استراحت کوتاه.
سپس راننده تراموا می‎خواند:
"به پیش! به پیش، همیشه به پیش! این آخرین ایستگاه است. حالا دیگر هرگز توقف نخواهم کرد. دیگر از این رانندگی به جلو و عقب خسته شده‎ام. آیا فکر می‎کنند می‎توانند مرا با این حقوق مسخره‎ای که می‎گیرم برده خود سازند؟ من بیش از حد طولانی به شور و شوقم افسار زدم. حالا عاقبت می‎خواهم از زندگی به روش خودم لذت ببرم. من با تراموایم تا پایان جهان پرواز خواهم کرد. به پیش، به پیش، به پیش!"
او به سرعتِ تراموا می‎افزاید. هیچکس صدای او را نشنید. خدای آرام امنیت در میان مسافران نشسته است؛ او بازوانش را بر اعتماد انسان‎ها به اختراعاتِ خودش و بر بی‎خبری‎اش از خطرِ نزدیک شونده تکیه می‎دهد، و سرش را بر بی‎قیدی مشهور انسان‎ها هنگامیکه دیگران ابتکار عمل و مسئولیت را بدست می‎گیرند می‎گذارد.
در این بین:
مرد جوان کارمند فروشگاه: او خجالتی دختر جوان فروشنده کالاهای مُدرن را نگاه می‎کند، اما با چشمان مسرور به خود می‎گوید:
چه دختر جذابی! آه! این مژه‎های بلند قهوه‎ای رنگ که بر روی گونه‎هایش سایه می‎اندازند. آه، این دهان و شکل دلربای بالاتنه‎اش. چه زیاد من دوستش دارم! از سه ماه پیش هر شب با او سوار تراموا شده‎ام. آیا باید جسارت به خرج دهم و با او صحبت کنم؟
دختر جوانِ فروشنده کالاهای مُدرن: او زیباست ... او واقعاً بسیار زیباست ... براستی، او چیز بسیار شیکی در خود دارد ... و همینطور چیزی بسیار جدی ... مدت‎هاست که با او هر شب می‎رانم ... من مطمئنم که او باید خیلی خوب سرگرمم کند ... ریشش چه فرفری و لطیف است و چه کراوات زیبائی بسته ... او جسارت نمی‎کند به من نگاه کند ... اگر با من صحبت کند آیا با وجود تمام چیزهائی که مامان به من گفته است احتمالاً به او گوش می‎دادم؟ ...
دختر پنهانی مرد جوان را تماشا می‎کند، مرد جوان هم همین کار را می‎کند.
چشمان آنها همدیگر را ملاقات می‎کنند. آنها به هم نگاه‎های درخشان می‎اندازند.
مادر خانواده به کودکش: تیتی، تین‎تین، بیا پیش مامان لالا بکن.
کودک که نام واقعی‎اش کنستانتین است:
او آسوده خاطر خود را جا به جا می‎کند و در آغوش مادر می‎خوابد.
مردی که به خواب رفته است: او خُر و پُف می‎کند.
راهبین: آنها در حال تسبیح چرخاندن دعا می‎کنند.
پسر جوانی که مقاله سیاسی می‎خواند، در حال زمزمه از میان دندان:
این حکومتِ خوک صفت!
مردِ سبُک‌مغز: من مردِ سبُک‌مغز اتوبوس‎ها هستم. من اجازه نمی‌دهم توسط هیچ‌چیز مزاحم آسایشم شوند و راضیم اگر بتوانم بر روی نیمکتم بنشینم. من مردِ احمق اتوبوس هستم.
پیرمرد در حال شکایت: این یک رسوائی‎ست! این وسائل نقلیه الکتریکی را حتی بدرستی هم گرم نمی‎سازند. چنین چیزی فقط می‎تواند در فرانسه اتفاق بیفتد. (او خود را برای بررسی لوله حرارتی خم می‎سازد و سپس مردِ سبُک‌مغز را مخاطب قرار می‎دهد.) آقای عزیز، شما باید اعتراف کنید که این لوله حرارتی کاملاً سرد است. آه، در آمریکا چنین چیزی تحمل نخواهد گشت. مسافرین چنین چیزی را تحمل نخواهند کرد و سپس ...
ادامه یک صحبت غیر جالب و فریبکارانه.
بانوی چاق در حال ادامه با انگشت در بینی جستجو کردن:
من یک بانوی خوش‌لباس چاق هستم و دارای یک موقعیتم ... من ثروتمندم، بدیهی‎ست، و من می‎توانستم بجای با یک تراموای الکتریکی طور دیگر سفر کنم، اما پول پول است، و من بعداً تعریف می‎کنم که از با ماشین راندن وحشت می‎کردم ... من مایلم برای اینکه به من حسادت کنند تصویر یک بانوی بسیار ثروتمند از خودم برجا بگذارم، و همزمان برای اینکه فقط هیچکس از من تقاضای پول نکند تصویر یک زن کاملاً فقیر را نمایش دهم.
مرد جوان خجالتی: بانوی چاق در سمت راست نشسته خیلی وحشتناک است، من از چاقی او له خواهم شد. سرباز نشسته در سمت چپم با زره فلزی‎اش به طرز وحشتناکی به من فشار می‎آورد. وضع من خیلی نفرت‎انگیز است ... خدایا، چرا من اینطور خجالتی‎ام که جرأت نمی‎کنم خودم را حرکت دهم یا یک جای دیگر جستجو کنم؟
سرباز: لعنت بر شیطان، چقدر اینجا سرد است ... اگر آدم می‎توانست حداقل یک قطره درست و حسابی به دست آورد ... آیا باید آن را امتحان کنم؟ ...
کمک‌راننده بر روی سکو به مسافر بی‎باک:
برف سفید رنگ است و از آسمان تاریک می‎بارد. این برای زراعت خوب نیست.
مسافر بی‎باک: او سیگار دوم را روشن می‎کند:
من در طول سفر خطرناکِ تحقیقاتی‎ام چیزهای بدتری دیده‎ام: شیر، ببر، گرسنگی، تشنگی، سرما، گرما و خرس‎های سفید یا مردم سیاه پاپوآ، هیچ‌چیز نمی‎توانست باعث وحشتم شود.
مسافران طبقه دوم بی‎سقف: ما مسافران رنگپریده با پاهای یخزده طبقه دومِ بی‎سقف هستیم. آه، چرا ما خود را در چنین وضعیت فلاکتباری میابیم؟ چرا ما بالای نردبان اجتماعی نایستاده‎ایم تا اجازه داشته باشیم در طبقه پائین تراموا برانیم، جائیکه خشک و از رفتار شرورانه هوا در امان است؟ آه، بیعدالتی، نابرابری بی‎رحمانۀ موقعیتِ انسان‎ها. آه، آیا این مجازات به این دلیل است که پدران ما پادشاهان را سرنگون ساخته‎اند؟ ...

صحنه دوم
تاریکی. طوفانِ برف، سرمای وحشتناک. تراموا با سرعتی مرتب رو به افزایش از میان مناطق ناشناخته، از کنار دشت‎ها، از کنار کوه‎ها و جنگل‎هائی که پوشیده از برف در زیر آسمان سیاه قرار دارند می‎راند و می‎گذرد.
راننده تراموا: سریعتر، سریعتر! من سرما و شب را شکست خواهم داد! مرگ نباید به من برسد. در مقابلم فضای بی‎پایانی که هیچ مرزی ندارد قرار دارد، من خودم را در آن سرنگون می‎کنم. در پشت سرم سر و صدای شکایت مسافرانِ وحشتزده شنیده می‎شود، این شکنجه‎گران زندگیِ سگی‎ام ... من هیچ اهمیتی به آن نمی‎دهم ... اگر از این کار خوششان می‎آید می‎توانند صد هزار بار بلندتر فریاد بکشند ... من دیگر آنها را نمی‎شناسم ... در این ساعت تنها آرزوی زندگیم، ایده ثابت پایداری که مرا در طول تمام دوران حرفه‎ام تعقیب می‎کرد تحقق پیدا می‎کند، و من هفده سال خدمت را پشت سر گذاشته‎ام ... آرزوی سرکوب شده‎ام یک بزرگی دیوانه‎وار به خود می‎گیرد. سریعتر، مدام سریعتر، سریعتر!
اهریمنِ وحشتِ سیاه: پیشانی او از عرق پوشانده شده است و چشمانش از اشگ پُر است؛ او با آرواره‎های لرزان مسافران را که درک کرده بودند همه‌چیز آنطور که باید باشد نیست می‎لرزاند.
مسافران: او را نگه دارید، او را نگه دارید! او می‎خواهد ما را بکشد ... کمک‌راننده، او را نگه دارید! آه این وحشتناک است، وحشتناک!
کمک‌راننده: رهبر، که بعد از خدا سرور قطار خودش است باید مست یا دیوانه باشد، او حالا با زندگیِ ما بازی می‎کند ... از هیچکس کاری ساخته نیست ...
مردی که به خواب رفته است: او بیدار می‎شود  می‌گوید:
آنچه باید بشود می‎شود.
او دوباره می‎خوابد.
مرد جوان کارمندِ فروشگاه به دختر جوانِ فروشنده کالاهای مُدرن: من در این خطر کشتی‎هایم را پشت سرم می‎سوزانم! آه نارنگی، اسم من آدولف است! من دوستت دارم، فرشته شیرین، بیا به کنار قلبم که برای تو ملتهب است! ... اگر چنین است که باید غرق شویم پس بگذار حداقل در دقایق باقیمانده بهترین کار را انجام دهیم، و مرگ می‎تواند ما را در آغوش عشق بیابد ... با تو مرگ برایم شیرین خواهد بود ...
دختر جوانِ فروشنده کالاهای مُدرن: آقای محترم، شما چی می‎گید؟ خدای من، واگن با چه سرعت وحشتناکی حرکت می‎کند، مامان، من می‎ترسم ... آدولف نجاتم بده ...
دختر خود را در آغوش او می‎اندازد.
مادر خانواده به کودکش: تین‎تین، واگن سقوط خواهد کرد. (سر و صدا در سبد خریدش.) بفرما، تخم‎مرغ‎ها شکستند، جهان در حال نابود شدن است.
کودک، خسته: تین‎تین می‎خواد بخوابه.
راهبین که دندان‎هایشان از وحشت به هم می‎خورد: خدای آسمان، بهشت خوب و زیباست، اما لطفاً تا جائیکه ممکن است دیرتر. علاوه بر این ما هنوز اعتراف نکرده‎ایم ... مادر باکره مقدس، جاده ناصاف است ...
آنها ناامیدانه در حال تسبیح چرخاندن دعا می‎کنند.
پسر جوان ژنده‎ پوش: این حکومتِ خوک صفت! آدم می‎بینه که از انحصاراتشون چی بیرون میاد.
مرد سبُک‌مغز: من اصلاً نمی‎تونم بگم که تمام این چیزها برای من چه بی‎تفاوت است! من به هیچ‌چیز فکر نمی‎کنم، من به هیچ‌جا نمی‎رم ... چشم‎های من دارای چنان نگاه بی‎تأثیری هستند که وحشت ایجاد می‎کنند ... من آدم بدبخت بی‎دست و پائی هستم، مرد سبُک‌مغز اتوبوس‎ها.
پیرمرد: اما حالا کافی‎ست، من می‎خواهم که وسیله نقلیه را متوقف کنند. کمک‌راننده من شکایت خواهم کرد! واقعاً ... این رسوائی‎آور است ... در آمریکا ...
بانوی چاق: اینکه من یک بانوی چاق و بسیار ثروتمندم چه سودی در این خطر به حال من می‎کند؟ آیا باید بمیرم و همه‌چیز را ترک کنم؟ ... این راننده مطمئناً یک جنایتکار شریر است، اگر او خودش را بکُشد و همۀ دیگران را با خود به ویرانی بکشد بنابراین من این را خیلی خوب درک می‎کنم، اما مرا، مرا، کسی را که شصت هزار فرانک حقوق بازنشستگی می‎گیرد. مطمئناً او این را نمی‎داند، یا اینکه باید یک آنارشیست باشد ... خدای من، تراموا مرتب سریعتر می‌راند. نظامی ... نظامی ... نظامی ... کمک، کمک!
مرد جوانِ خجالتی: بانوی چاق کنار من از وحشت چنان شدید عرق کرده است که قطرات عرقش غرقم می‎سازند. سرباز به طرز وحشتناکی مضطرب است و دیگر مانند قبل فشار نمی‎آورد ... شاید من تنها فردی باشم که ترس ندارد ... من برای ترسیدن بیش از حد خجالت می‎کشم.
سرباز: لعنتی، اگر رئیس این پسر بودم برایش دستور بازداشت چهار روز در سلول تاریک صادر می‎کردم. من شرط می‎بندم که همین حالا از کنار پادگان گذشتیم. و این بانوی چاق طور عجیبی به من نگاه می‎کند ... شاید باید برای کمک کردن به او عجله کنم.
مسافر بی‎باک: من می‎ترسم! من می‎ترسم!
او خود را از سکو به پائین پرتاب می‎کند و خود را می‎کُشد.
مسافران طبقه دوم بی‎سقف: راندن بر روی طبقه دوم بی‎سقف برای ما واقعاً کافی‎ست ... هوا در این سفر مرگ‎آور سردتر و سردتر می‎شود ... قندیل‎های یخ از دهان‎مان آویزانند ... پاها دیگر ما را نمی‎کِشند، دماغ‎مان یخ زده است و مانند میوه رسیده‎ای خواهد افتاد ... این بیش از حد است ... مُردن ما در اینجا حتمی‎ست ... این بیش از حد است ... در مواجه گشتن با مرگ موقعیت‎های اجتماعی محو می‎شوند.
اما اگر باید که بمیریم، بنابراین باید حداقل در طبقه اول تراموا بمیریم، جائیکه هوا گرم، خشک و روشن است. حرکت، بیائید برویم پائین.
آنها به طرف پله‎ها هجوم می‎برند.
کمک‌راننده: او میله آهنی‎ای را در دست می‎گیرد که با آن در زمان‎های عادی ریلِ راه‎آهن را تمیز می‎کند.
من اینجا با میله آهنی‎ام پای پله‎ها ایستاده‎ام. هیچکس اجازه پائین آمدن ندارد. من به وظیفه‎ام آگاهم و آن را انجام می‎دهم ... به خدا قسم اولین کسی را که پائین بیاید می‎زنم و می‎کشم، و دومین نفر را ... و ...
مسافران طبقه دوم بی‎سقف: انسان خشن وحشی، با وجود این ما پائین خواهیم آمد.
کمک‌راننده در حال کوبیدن وحشیانه میله آهنی به اطراف خود:
آیا از زندگی‎تون خسته شدید؟
مسافران طبقه دوم بی‎سقف: او جرأت نخواهد کرد ما را بزند و بکشد. دوستان، بریم پائین.
آنها از پله‎ها پائین می‎روند. اولین نفری که بر روی سکو ظاهر می‎شود ضربه میله آهنی کمک‌راننده بر سرش می‎خورد. او کشته می‎شود و به پائین سقوط می‎کند. دیگران وحشتزده چند پله به بالا عقب می‎کشند.
حالا آنها به التماس می‎افتند.
کمک‌راننده، تو قویتر هستی، این حقیقت دارد. اما رحم داشته باش. ببین ما چطور رنج می‎کشیم، و به اشگ‎های ما رحم کن که بر روی گونه‎های ما یخ می‎زنند ... ما آن بالا در یک جهنم یخزده‎ای هستیم. آن پائین جا به اندازه کافی وجود دارد ... بگذار پائین بیائیم ... خدا برای این کار به تو پاداش خواهد داد.
کمک‌راننده: خدا کوچکترین ربطی به مقرراتی که برای من معین کرده‎اند ندارد ... شماها مسافرین طبقه بالا هستید، شماها سه سنت پرداخته‎اید و در نتیجه حق صندلی‎های پائین را ندارید، بنابراین حرکت، دوباره برید بالا.
مسافران: قراردادی که تو به آن استناد می‎کنی ماهیت دوگانه دارد. در حالی که این تراموا ما را بسیار دورتر از مقصد می‎راند، راننده تعهدی را که در این قرارداد به ما داده شده است زیر پا گذارده است. بنابراین باید به ما اجازه داده شود که ما هم قرارداد را نادیده بگیریم.
کمک‌راننده: این اصلاً به من مربوط نیست. شماها می‎تونید نامه بنویسید و شکایت کنید. تحت هیچ شرایطی شماها حق پائین آمدن ندارید.
مسافران: رحم داشته باش ... ببین، ما هم مانند تو از فرزندان خلقیم ... ما هم مانند تو شیر تلخ فقر را نوشیده‎ایم. ما تحت بیعدالتیِ سرمایه‎داران، کارخانه‎داران و مدیران سخت رنج برده‎ایم. ما هم مانند تو در خانه‎های قابل ترحم زندگی می‎کنیم. ما در روزهای یکشنبه در مقابل درِ خانه‎هایمان با همدیگر گپ زده‎ایم. ما با همدیگر در میخانه اول شراب بعد ابسنث نوشیده‎ایم. آدم خوبی باش! بگذار پائین بیائیم ... به برادرهایت رحم کن.
کمک‌راننده: من برادر شماها نیستم. من یک کلاه با نشان بر سر دارم ... سریع، دوباره بروید بالا.
مسافران: آنها بالا می‎روند.
این مرد قلب ندارد. خوش‌شانسیِ داشتنِ یک چنین موقعیت آبرومندانه او را سخت و خشن ساخته است. ما همه هلاک خواهیم شد.
آنها در طبقه دوم بی‎سقف تا حد امکان تنگ کنار هم می‎نشینند، اما سرمای وحشتناک آنها را منجمد می‎سازد، و آنها یخ می‎زنند و همگی با هم می‎میرند.

صحنه سوم
دشتِ ناشناس تاریکِ غم‎انگیزی که تراموا مانند گلوله‎ای از میانش پرواز می‎کند.
راننده تراموا: سریع، سریع، سریع! هورا، هورا، هورا! همه‌چیز لذتم را افزایش می‎دهد: سرما، سرعت، باد، برف، جرم و جنایت، مرگ! من با مرگ عناد می‎ورزم، و من با او بازی می‎کنم، چه عیبی دارد؟ من به دور دنیا سفر می‎کنم. چه شکوهی! با یک تراموا! نبوغ من چند انسان خرده بورژوا کوته فکر را، اشخاص بی‌فرهنگ عامی را با خود به پرتگاه سقوط می‎دهد، چه اهمیتی دارد؟ این یک خوشبختی برای آنهاست. کارهای مهمی است که من انجام می‎دهم و آنها بدون آنکه بخواهند در آن شرکت می‎کنند. سرنوشت اینطور می‎خواهد، و اجازه سقوط کردن با یک قهرمان را داشتن رحمت خدایان است. من اما یک قهرمانم! من می‎دانم چه می‎خواهم و به این خاطر خوشحالم. سریع، سریع! هورا!
در این ضمن فرشته زیبای عادت که چهره‎اش حالت قطع امید را حمل می‎کند و ظاهرش خود را با شرایط اطرافش سازگار ساخته است تأثیر آرامبخشش را بر مسافرانِ نشسته درون واگن اعمال می‎کند. آنها دوباره شروع می‎کنند به علاقه‎مند شدن به امور خود و دیگران.
مرد جوانِ کارمندِ فروشگاه با کمک چند سنجاق پالتوی خود را با شال دختر جوانِ فروشندۀ کالاهای مُدرن به هم می‎بندد و به این وسیله با آن یک پرده عایق تشکیل می‎دهد که دو زوج جوان را از مسافران دیگر جدا می‎سازد و به او یک جای کوچک دنج اعطاء می‎کند که آنها آن را بعنوان اتاق زناشوئی در نظر می‎گیرند. آدم هیچ‌چیز نمی‎بیند ــ اما آدم می‎شنود!
صدای مرد جوانِ کارمندِ فروشگاه در حال دکلمه:
آه، تو معجزه یک بدن ایده‎آل زن. آه تو معجزه الهی.
صدای دختر جوانِ فروشنده کالاهای مُدرن: آه چه دردی دارد! مامان! مامان!
بقیه مسافران به این درام کهنه همیشه تازه اهمیت نمی‎دهند و هرکس به امور شخصی خود فکر می‎کرد.
مادر خانواده: او سبد خریدش را باز می‎کند تا به پسرش که تازه و لبخندزنان از خواب بیدار گشته است چیزی برای خوردن بدهد.
تیتی. تین‎تین بیا پیش مامان، بیا کمی بخور.
کنستانتین: تین‎تین خوردن دوست دارد.
پسر جوان ژنده‌پوش که توسط جزوه سیاسی‎اش بسیار هیجان‎زده است: زنده باد آنارشیسم.
آقائی که همیشه شکایت می‎کند: رذل کوچک! در آمریکا تو را با صندلی الکتریکی اعدام می‎کردند ...
جوانک ژنده‌پوش با جلو دادن سینه: بگید ببینم، شما اصلاً فکر می‎کنید من که هستم؟
مرد سبُک‌مغز: من مرد سبُک‌مغز اتوبوس‎ها هستم. تراموا می‎راند، می‎راند، همه‌چیز می‎راند! مهم نیست، برایم اصلاً مهم نیست.
مردی که به خواب رفته است ــ او خواب می‎بیند:
مزرعه سبز ... خورشید زیبا ... علف تازه ... دوست دختر شیرین ... گل‎های پامچال متکاهای ما هستند ...
در یک بی‌قیدی  جذاب بدنش را کش می‎دهد و سپس سرش را آسوده‌خاطر بر روی سینۀ راهبه‎ای که همسایه‎اش است می‎گذارد.
راهبه مرعوب و وحشتزده:
رحمتِ مسیحی مرا منع می‎کند این سرِ در خواب رفته را از سینه‎ام به کنار هُل دهم، عِفتم من را منع می‎سازد اجازه دهم سرش را بر روی سینه‎ام قرار دهد ... چه باید بکنم؟
راهبه دیگر: ساعت عبادت شب‎بیداری جشن‎های بزرگ نزدیک می‎شوند ... گوشتِ خود را با ریاضت و روزه گرفتن بکُشیم.
اولین راهبه با این حال می‎گذارد سرِ مرد را که بعلاوه جوان و زیبا است بر روی سینه‎اش استراحت کند. و از خود می‎پرسد:
آیا با این کار گوشتم را می‎کُشم؟
هر دو راهبه در حال تسبیح چرخاندن دعا می‎کنند.
بانوی چاق: من یک زن چاق شیک‎پوش هستم. به نظر می‎رسد که این سرباز خون‎گرم و بسیار قوی باشد، و من مردان زیبا را دوست دارم ... بعلاوه او در سواره‎نظام خدمت می‎کند ... من یک کار بعنوان باغبان با چهل و پنج فرانک حقوق ماهانه به او پیشنهاد خواهم کرد ... با استفاده رایگان از شخص من. این مقرون به صرفه و همزمان بسیار بامزه خواهد گشت ... برای بیشتر تحریک کردن او به او قول خواهم داد که در وصیتنامه از او هم نام ببرم، به این نحو که او را بعنوان سرپرست و مراقب ترو‎ـ‎ترو، پودل خودم معین می‎کنم ... ... بعلاوه امیدوارم که طولانیتر از او و ترو‎ـ‎ترو زندگی کنم.
مارس پسر ژوپیتر مهربانانه از بالای بدن شکنجه دیدۀ مردِ خجالتی خود را مهربانانه خم می‎سازد و برای بانوی چاق آغوشش را می‎گشاید، بانو چنان چاق است که او به سختی می‎تواند وی در آغوش گیرد. اما جریان به او لذت می‎دهد.
سرباز: این زن چیز بدی نیست، لعنت بر شیطان! چیز بدی نیست!
مردِ خجالتی: آدم دیگر از او چیز بیشتری بجز یک پا نمی‎بیند که او آن را متشنج در جنگ با مرگ حرکت می‎دهد. صدای او شبیه به یک نفس نفس زدن است.
آیا باید حتماً بر بالای بدنِ من هوس خود را ارضاء کنند؟ من ... من ... می‎میرم ... از این بیشرمی.
و روح با آخرین نفس از جانش خارج می‎شود.
کمک‌راننده، متفکرانه به خود می‎گوید: آیا نباید یک پول اضافه برای تمام صندلی‎ها مطالبه کنم، چون تراموا مدت‎هاست که از مقصد توافق شده خیلی دورتر رانده است؟ چرا باید آنها یک سواری رایگان داشته باشند؟
ارواح: ارواح انتقامجو مسافران یخزده طبقه دوم بی‎سقف به دور فرد خشن مسبب مرگشان یک رقص جهنمی می‎کنند.
کمک‌راننده، کمک‌راننده! به درون خود برو، به خاطر آنچه انجام دادی پشیمان شو! ما ارواح قربانیان سنگدلی تو هستیم! حالا ما بعد از آنکه به لطف ظلم تو یخ زدیم در حال سوختن در آتش جهنیم.
کمک‌راننده: این صورت‎های خیالی نفرت‎انگیز چه هستند؟ و آنها از من چه می‎خوهند؟ من می‎ترسم! وجدانم به جنبش افتاده، و با این حال من اما فقط وظیفه‎ام را بی‎رحمانه انجام دادم.
ارواح: وظیفه از تو ظلم وحشیانه درخواست نمی‎کند. آدم باید با افراد نظیر خودش خوب و دوستانه رفتار کند.
کمک‌راننده: وظیفه یعنی خود را دقیقاً در کنار قوانینِ داده شده نگهداشتن ... و هیچ مقرراتی برای یک چنین موردی وجود نداشت ...
ارواح: با ما به ساحل غم‎انگیز تاریک بیا تا مزد جرم و جنایت خود را دریافت کنی و بفهمی که وظیفه واقعی یعنی چه.
کمک‌راننده بیهوده با ارواح می‎جنگد، که او را به پائین می‎کشند و به جهنم می‎کشانند.
آیا مگر دو نوع وظیفه وجود دارد؟
ارواح: تو یک شریر بدجنس ملعونی.
آنها به کشیدن او ادامه می‎دهند.

صحنه چهارم
در حالیکه تراموا مانند سگ هاری از میان این منطقۀ خلوت از طوفانِ برفِ پُر شده شبِ وحشتناک به سرعت می‎راند، آدم از دوردست سر و صدای کوبیده شدن امواج دریا به صخره‎ها را می‎شنود ــ زیرا هر مسیر زمینی به سمت دریا منتهی می‎گردد.
راننده تراموا: فکر کنم که یک اشتباه انجام داده‎ام. من آرزوی سفر تا پایان جهان را نمی‎توانم برآورده سازم، زیرا تراموایم قطعاً بر روی آب نمی‎راند ... من به این فکر نکرده بودم ... در ضمن این برای من اساساً بسیار بی‎تفاوت است ... تا پایان جهان راندن ... چرا باید این کار را بکنم؟ اصلاً نباید از آن صحبت کرد که من به طور مدام وظیفه‎ام را نقض می‎کنم و رؤسایم را فریب می‎دهم ... بعلاوه جهان گرد است ... و پایانی ندارد که بتوانم تا آنجا برانم ... بنابراین من خیلی ساده دوباره به نقطه حرکت می‎رسم ... این کاملاً مسخره است ... سواری سرگرم کننده بود، اما حالا ما به نزدیک دریا رسیده‎ایم، که برایم امشب به طرز عجیب و غریبی ناآرام به نظر می‎رسد ... بنابراین برمی‎گردیم. به عقب! تراموای من، به عقب!
تراموا: نه! تو به من آموختی که وظیفه چه معنا دارد. من هم مانند تو به خاطر تحت فرمان شخص دیگری کار کردن رنج برده‎ام، اما من فکر می‎کردم که باید اینطور باشد ... تو به من آزادی را نشان دادی. من سهم خودم را از آن برمی‎دارم. من می‎خواهم مُردن را به همچنان مانند برده زندگی کردن ترجیح دهم!
تراموا این را می‎گوید، و با مقاومت در برابر تلاش‎های راننده برای به توقف واداشتنش سریع به سمت جلو می‎راند و به داخل دریا سقوط می‎کند و دریا او را با تمام سرنشینانش می‎بلعد.
 
بانوی سبزپوش
پی بردن به اینکه در چه زمانی لوسی دارگِل برای اولین بار با <بانوی سبزپوش> که چنین نقش مهمی در زندگیش بازی می‎کرد آشنا گشته است غیر ممکن بود. لوسی به عنوان دختری کاملاً کوچک به مادرش از او تعریف می‎کرد و مادر مطلقاً نمی‎فهمید منظور دخترش چیست.
خانم دارگِل که بیوه بود و تنها فرزندش را مانند بت می‎پرستید می‎گفت: "این کوچلو چه مضحک است. او یک قدرت تخیل عجیب و غریب دارد ... شما باورتان نخواهد شد که او وقتش را به وسیله گپ زدن با شخصی می‎گذراند که بانوی سبزپوش می‎نامدش و کسی بجز خودش قادر به دیدن او نیست ... طبیعی‎ست، زیرا او فقط در تخیل دخترم زندگی می‎کند ... او به بانوی سبزپوش سلام می‎دهد و خداحافظی می‎کند، از حالش می‎پرسد و برایش مانند یک فرد واقعاً زنده از ماجراهای کوچک تعریف می‎کند ... داشتن یک چنین تخیل سرزنده‎ای مطمئناً ابلهانه است! این کودک بیش از حد باهوش و عصبی است ... من باید حتماً در این باره با دکتر صحبت کنم ..."
دکتر مشاور خانم دارگِل در حقیقت مرد شایسته‎ای بود که بطور قابل قبولی بیماری‎های جسمانی را می‎فهمید اما از اختلالات روانی کوچکترین چیزی نمی‎دانست و به بانوی سبزپوشِ لوسیِ کوچک کمترین اهمیتی نمی‎دهد. او می‎گوید تک فرزندانی که دارای خواهر و برادر نیستند و بیش از حد به حال خودشان رها می‎شوند اغلب چنین دوستِ خیالی برای خود خلق می‎کنند. و توضیح می‎دهد دختر کوچک که او از بدو تولد می‎شناسدش دارای یک سلامتی قابل تحسین است، چیزی که درست هم بود. دکتر به خاطر خوشحال کردن خانم دارگِل برای لوسیِ کوچک داروی ضعیف آرامبخشی تجویز می‎کند و اطممینان می‎دهد که تخیلش با رشد سریع دختر کوچک مرتبط است و به سرعت به پایان خواهد رسید.
با این حال این تخیل به پایان نمی‎رسد، اما لوسی به زودی پنهان ساختن حضور بانوی سبزپوش را می‎آموزد. وقتی او متوجه می‎شود هنگام صحبت در باره بانوی سبزپوشی که فقط او می‎دید و دیگران نمی‎دیدنش مادر و همشاگردان کوچکش او را حیرتزده نگاه می‎کنند دیگر برایشان از این فرد اسرارآمیز و نامرئی تعریف نمی‎کند. او به هیچوجه درخواست توضیحی نمی‎کرد و خودش هم توضیحی نمی‎داد؛ اما این کاملاً مسلم است که او مانند قبل با بانوی سبزپوش معاشرت می‎کرد، زیرا مادرش اغلب می‎دید که چگونه او کاملاً راحت، با صدای نیمه‌بلند، اما کاملاً معقول با خلاء روبرویش صحبت می‎کند.
بانوی سبزپوش در طول تمام دوران دبستان لوسی را همراهی می‎کرد، و وقتی بزرگ شده بود و توسط مادرش با جهان آشنا می‎گردد آنجا هم همدم اسرارآمیزش را دوباره میابد. لوسی به یک دختر زیبای شگفت‎انگیز تبدیل شده بود، او تا اندازه‎ای خجالتی، ملایم، بسیار باهوش، جدی و با نزاکت بود. تنها چیز غیر عادی در او بانوی سبزپوش بود، او از حضور بانوی سبزپوش صحبت نمی‎کرد اما آن را پنهان هم نمی‎ساخت. وقتی او در جائی مهمان بود یا وقتی به پیاده‎روی می‎رفت، آدم او را می‎دید که ناگهان به سمت یک صندلی خالی یا یک گوشه متروکه سر را کمی خم می‎کند، با صدای نیمه‌بلند سلام می‎دهد و احوالپرسی می‎کند. دوستان و آشنایانش چنان به این کار او عادت کرده بودند که دیگر به این خاطر تعجب نمی‎کردند. اگر یک غریبه این را متوجه می‎گشت و متعجب از او می‎پرسید با چه کسی صحبت می‎کند، اغلب بدون آنکه جواب بدهد می‎خندید، گاهی اما کاملاً آرام می‎گفت:
"من با چه کسی صحبت می‎کنم؟ خب، البته با بانوی سبزپوشی که اینجاست!"
بسیاری از مردم فکر می‎کردند این یک نوع ژست است که لوسی مایل بود توسط آن خود را فرد خاصی نشان دهد؛ اما دوستان صمیمی دختر جوان به این خاطر دیگر نگرانش نبودند؛ همچنین برای مادرش هم این رفتار عجیب و غریب دیگر مهم نبود و لوسی با وجود بانو سبزپوش از نظر روانی و جسمانی کاملاً تازه و سالم به نظر می‎رسید.
هنگامیکه لوسی تقریباً بیست ساله بود ازدواج می‎کند. او شوهرش را عاشقانه دوست می‎داشت؛ او یک وکیل جوان بلند پرواز بود که وقتش کاملاً صرف شغل می‎گشت. او لوسی را می‎پرستید، و از آنجا که خانم دارگِل، وقتی مرد جوان از لوسی خواستگاری کرد فکر می‎کرد موظف است او را در جریان ویژگی دخترش قرار دهد، بنابراین به او از یک دوست نامرئی می‎گوید که دخترش از دوران کودکی همیشه در اطراف خود می‎دید. در این وقت مرد جوان صمیمانه می‎خندد. لوسی چنان زیبا بود، چنان مهربان و معقول که این چیز عجیب و غریب برای مرد جوان تقریباً مانند یک دلربائی بیشتر دختر به نظر می‎رسد.
بنابراین او به شوخی می‎گوید: "خب، پس او یک دوست دختر دارد که حداقل مانند زن‎های‎ کوچکی که با آنها در ارتباط است و مانند طوطی‎اند زیاد پُر حرف و سطحی نیست. بعلاوه شما خواهید دید که چه سریع او این مزخرفات را فراموش خواهد کرد."
و در واقع چنین به نظر می‎رسید که لوسی در ماه‎های اولیه ازدواجش ــ در اثنای سفر ماه عسل به مصر و زمان شادِ پس از آن که با تنظیم خانه جدید و اولین مهمانی رفتن‎های زندگی مشترکشان کاملاً وقت لوسی را به خود مشغول ساخته بود ــ بانوی سبزپوش را کاملاً فراموش کرده باشد. فقط پس از مراسم ازدواج بی‎تردید بانوی سبزپوش بر او ظاهر گشته بود. زیرا هنگامیکه مهمانان در هنگام به اصطلاح مراسم تبریک گفتن از کنار زوج جوان رژه می‎رفتند متوجه می‎شوند که چگونه عروس ناگهان دستش را دراز می‎کند و با چند کلمه مهربانانه به خاطر تبریکی که  هیچ موجود زنده‎ای آن را نگفته بود تشکر می‎کند.
اما در زمستان بعد بانوی سبزپوش بازمی‎گردد. لوسی غمگین بود، زیرا وقتِ شوهرش کاملاً توسطِ امور سیاسیِ یک نبردِ وحشی انتخاباتی صرف می‎گشت و او برخلاف میلش به زن خود کم توجه می‎کرد. در یکی از روزهائی که لوسی مهمانی داده بود چنین اتفاق می‎افتد که با یک حالت تعجب به سمت شخصی می‎رود که کسی او را نمی‎دید. او به آن شخص یک صندلی تعارف می‎کند، با صدای نیمه‌بلند با او حرف می‎زند و یک فنجان چای برای او بر روی میز کوچک قرار می‎دهد. مادرش در میان تمام حاضرین تنها کسی بود که این رفتار غیرمنتظره را متوجه می‎شود، اما او چنان به چنین چیزهائی عادت داشت که به این خاطر تعجب نمی‎کند.
از آن به بعد دوباره بانوی سبزپوش مرتب می‎آمد. لوسی اغلب با او صحبت می‎کرد، اما با چنان صدای آهسته‎ای که آدم نمی‎فهمید چه می‎گوید؛ گرچه چنین به نظر می‎آمد که این پدیده اسرارآمیز در ابتدا برای زن جوان لذتبخش بوده است اما این خیلی زود تغییر می‎کند، و حالا بانوی سبزپوش باعث به وجود آمدن یک احساس ناگوار در لوسی می‎گشت. به نظر می‎رسید که انگار بانوی سبزپوش او را خسته و سوءظن مبهمی در او زنده می‎سازد. او مانند زنی که توسط غمی مبهم رنج می‎برد ناراضی و تحریک‌پذیر می‎گردد. گرچه شوهرش هنوز او را مانند روزهای اولِ ازدواجشان عاشقانه دوست می‎داشت، اما او در این زمان چنان غرق مسائل شغلی بود که باید زنش را تا اندازه‎ای زیاد به خود رها می‌ساخت. بدون هیچ تردیدی مشخص است که بانوی سبزپوش حتی وقتی این دو زوج جوان با هم تنها بودند می‌دانست چطور مزاحم شود، سپس لوسی ناگهان بدون هیچ دلیلی ناآرام و بی‎تاب می‎گشت و زمزمه می‎کرد:
"چی، او دوباره اینجاست! اما او می‎توانست ما را کمی تنها بگذارد، من همسرم را زیاد پیش خودم ندارم ..."
اما یک روز در حال نگاه کردن تیز به شوهرش به آن اضافه می‎کند:
"البته طبیعی است، وقتی باعث لذت تو می‎شود؟ ..."
مرد به آن جواب نمی‎دهد. او به مدیریت یک گروه از افراد پارلمان فکر می‎کرد که به حزب‎شان تعلق داشت.
دو روز بعد لوسی با چهره رنگپریده و چشمان سرخ شده از گریه در برابر همسرش ظاهر می‎شود و غیردوستانه می‎گوید:
"تو او را زیباتر از من می‎دانی، درست می‎گم؟"
او با تعجب می‎پرسد: "چه کسی را؟"
زن جوان به تلخی زمزمه می‎کند: "اوه! خواهش می‎کنم، خودت را به آن راه نزن؛ من دقیقاً می‎دانم در این مورد چه باید فکر کنم!" ...
زن کلمه دیگری به آن نمی‎افزاید. مرد ارزشی برای اضطراب او قائل نمی‎شود، او فکر می‎کرد که باید یک حالت عصبی زودگذر باشد یا یکی از خویشاوندان از او مظنون گشته و حسادت زنش را برانگیخته است. از آنجا که او، همانطور که تمام مردان اینطور هستند، بسیار راضی بود که یک حسادت هرچند کاملاً ناموجه برانگیخته است، اما همزمان از دیدن ناخرسندی زنش صادقانه غمگین بود، بنابراین رفتارش را مهربانانه‎تر و دوستانه‎تر کرد، به او قول داد که در آینده دیگر اختصاراً برای شغلش زندگی نکند و از سرگرمی‎ها و سفرهای زیبای مشترکشان با او صحبت می‎کرد. به نظر می‎رسید که لوسی واقعاً تسلی یافته و به شوهرش مهربانانه لبخند می‎زد، اما بعد از آنکه او می‎رفت ناامیدانه می‎گریست، انگشتان دست‎هایش را در هم می‎فشرد و زمزمه می‎کرد:
"من او را بیش از حد دوست دارم ... من نمی‎توانم این را تحمل کنم ... من نمی‎توانم ..."
سه روز بعد ــ بانوی سبزپوش ظاهراً در این بین ظاهر نشده بود ــ ناگهان لوسی بعد از ظهر به خانه بازمی‎گردد، با آنکه قبلاً با اطمینان اعلام کرده بود که ابتدا زمان صرف شام دوباره در خانه خواهد بود. او با عجله به سمت اتاق کار شوهرش که تنها آنجا نشسته بود می‎رود، زن به داخل اتاق هجوم می‎برد. سپس صدای یک فریاد عصبی شنیده می‎شود و بلافاصله پس از آن صدای دو گلوله.
او را در حالیکه هنوز طپانچه در دست کوچکش قرار داشت و در حالیکه شوهرش در دریائی از خون افتاده و آخرین نفس‎هایش را می‎کشید دستگیر می‎کنند.
زن خیلی ساده می‎گوید: "من او را بیش از حد دوست داشتم و او به من خیانت کرد. من همین حالا او را با معشوقه‎اش غافلگیر کردم ... معشوقه‎اش بانوی سبزپوش است که در آن گوشه ایستاده و مرا مسخره می‎کند." و با انگشت گوشه خالی اتاق کار را نشان می‎دهد.
 
سفر به شهر مردگان
هدف زندگی ما مرگ است؛ اگر مرگ ما را به وحشت اندازد بعد چطور ممکن است بدون ترس یک گام به جلو برداشت؟ این مشخص نیست که مرگ کجا به سراغ ما می‎آید: بنابراین همه‌جا در انتظار او هستیم ... آدم باید هم از چیزها ماسک را بردارد و هم از اشخاص ...
(میشل دو مونتِنی)
 
او از لحظه عبور از مرز کشوری که توسط مُردگان حکومت می‎گردد تا کنون هنوز دوباره نور روز را ندیده بود، با وجود آنکه تعداد بیست و چهار ساعت چندین بار تکرار شده بود.
عاقبت پس از گذشتن از یک جنگل کوچکِ سرو که قله یک تپه را در تسلط خود داشت در زیر ابرهای سربی و خونین شهری را می‎بیند که مُردگان در آن زندگی می‎کردند.
او برای استراحت کردن بر روی یک سنگ می‎نشیند.
یک هیجان عمیق او را در بر می‎گیرد.
این مرد یک فیلسوف بود و عطش دانش اجازۀ یافتن مسیر به اینجا را به او داده بود. او تمام رازهای زندگی و روح انسان را می‎شناخت، اما رمز و راز گور گرچه خود را بطور مدام با آن مشغول می‎ساخت بر او پوشیده مانده بود. موضوع تأملات او مرگ بود. او تمام آنچه در طی قرون در این باره نوشته شده بود را خوانده و می‎دانست. او تمام ادیان انسان را می‎شناخت، اما او خودش هرگز قادر به باور کردن نبود؛ شک و تردید همواره همراه جدائی‌ناپذیرش بود و او همیشه به این خاطر رنجی وصف‎ناگشتنی می‎برد.
او پس از مأیوس گشتنِ کامل از یافتن پاسخ در کتاب‎ها در بیمارستان‎ها کنار بسترهای مرگ به مطالعه پرداخت؛ او صدای آخرین نفس‎ها، صدای نفس نفس زدنِ مرگ انسان‎ها را استراق‌سمع کرده بود. او سپس علم احضار ارواح را مورد استفاده قرار داد تا درگذشتگان را احضار کند و آنها را برای آشنا ساختنش با رمز و راز مرگ قسم دهد ــ اما این کار هم بیهوده بود.
روح قوی‎اش هر چیزی که نمی‎توانست خود را کاملاً روشن برایش به اثبات برساند نفی می‎کرد. با وجود عدم موفقیت تحقیقاتش با گذشت سال‎ها به طور فزاینده‎ای این تمایل در او رشد می‎یافت که عاقبت حقیقت را کشف کند، و این تمایل به چنان نیرو و شور و شوقی می‎رسد که او قربانی یک ناآرامی شدید و رنج روانی می‎گردد که مدام قویتر می‎گشت. بنابراین چنین اتفاق می‎افتد که او وقتی در پایان زندگی خود ایستاده بود، بخاطر کنجکاوی برای دانستن تصمیم می‎گیرد با وجود تمام خطرات و رنج‎های این کار، سفر شگفت‎آور به شهری را انجام دهد که توسط مُردگان حکومت می‎گردد، با این تصمیم راسخ که رمز و راز مرگ را کشف کند و حجاب از معمائی کنار بزند که آسایشش را می‎ربود و روحش را روز و شب به خود مشغول می‎ساخت و او را از تردید و اندوه پُر می‎ساخت.
او مدت درازی غرق در تفکر بر روی سنگ می‎نشیند. زحمت سفر او را به علت پیری بسیار خسته ساخته بود. تصمیمش اما تزلزل‎ناپذیر باقیمانده بود، و گرچه هدفی که بزودی به آن می‎رسید او را از وحشت پُر می‎ساخت، اما هیچ چیز در جهان نمی‎توانست این مرد را به بازگشت وادارد.
او عاقبت از جا برمی‎خیزد و به آرامی از سراشیبی تپه به سمت شهر پائین می‎رود. به دور شهر دیواری با ارتفاع سرگیجه‎آور کشیده شده بود که در چهار جهتِ اصلیِ آن چهار دروازه یافت می‎گشت.
از هر یک از این دروازه‎ها یک خیابان بزرگ و پهناور تا مرکز شهر امتداد داشت. فضای گسترده میان این چهار مسیر اصلی توسطِ خیابان‎های کوچکتر و تو در تو فراوانی پُر شده بود و از طریق آنها آدم به میدان‎های مختلفی می‎رسید که آنها هم توسط دیوارهای سیاهی احاطه شده بودند و ارتفاع‎شان اما کوتاهتر از دیوارهای خارجی بود؛ با این حال اینجا هم چهار دروازه در مسیر هر چهار جهت اصلی یافت می‎گشت که کاملاً باز بودند.
بر روی تمام شهر اما یک ابر سنگین بی‎حرکت اردو زده بود که رنگ سرب و دودی داشت و لکه‎های سرخ خونین رنگی در آن نفوذ کرده بودند.
ابر بقدری پائین آویزان بود که لبه دیوارهای احاطه کرده شهر را لمس می‎کرد، ابر مانند سنگِ فشرندۀ یک گور بر روی شهر قرار داشت. یک هوای راکدِ سنگین، مانند هوائی که از مرداب و باتلاق برمی‎خیزد و یک روشنائی وهم‎آورِ شبتاب از آن برمی‎خاست. یک بوی منزجر کننده از جوّی پُر شده از رطوبت به بیرون می‎خزید. از ابر اما دائماً یک باران فوق‎العاده سرد می‎بارید. مسافر که از این باران خیس شده بود متوجه می‎شود که باران قرمز رنگ است و مانند خون دیده می‎گردد. زمین قهوه‎ای و سخت این باران را می‎نوشید، در حالیکه در این حال اما سخت و بقدری سرد باقی می‎ماند که موجودات در حال حرکت بر آن گهگاهی یک آه دردناک می‎کشیدند.
مسافر متوجه تعداد زیادی موجودات انسانی در اطراف خود می‎شود. آنها یک شباهت خاص با همدیگر داشتند، زیرا که همه دارای یک چهره رنگپریده و یک حالت پریشان و رنجدیده بودند. آنها همه ردای بلندی بر تن داشتند، سرهایشان پوشیده نبود، و از موهایشان یا خیلی بیشتر از جمجمه‎هایشان باران نفرت‎انگیز چسبنده قرمز می‎چکید.
اکثر آنها یا با کندی کسل‌کننده یا با عجله گیج‌کننده‎ای به این سمت و آن سمت می‎رفتند؛ بسیاری هم بی‎حرکت آنجا ایستاده بودند و به نظر می‎رسید که در افکار وحشتناکی غرق گشته‎اند. شکل طبیعی چهره‎هایشان تغییر کرده بود. بسیاری در امتداد دیوار بر روی زمین دراز افتاده بودند، در حالی که دیگران شکست‌خورده از یک خستگیِ ناگهانی بر روی زمین چمباته زده بودند. دیگران مانند دیوانه‎ها بی‎هدف گاهی اینجا و گاهی آنجا می‎رفتند.
آدم در یک نورِ ضعیف و نامطمئن همه‌جا می‎دید که چگونه بسیاری ناامیدانه با دست‎هایشان تقلا می‎کردند، در حالیکه چهره‎های متشنج‎شان از شکل طبیعی خارج می‎گشت، که چگونه دیگران بر روی زمین در تشنجی شدید به اینسو و آنسو می‎غلطیدند. سکوت مسلطِ آن اطراف فقط توسط ناله‎ها، آه‎های بلند و به هم خوردن دندان‎ها قطع می‎گشت. اما در همه‌جا وحشت حاکم بود ...
مسافر از میان همه این موجوداتِ تیره‎بختی که  به نظر می‎رسید او را نمی‎بینند می‎گذرد. خود او از وحشت پُر بود، زیرا آنچه را که در آنجا می‎دید درک نمی‎کرد.
او به یکی از میدان‎های احاطه شده از دیوارهای به رنگ مه داخل می‎شود. دیوارها به اندازه‎ای مرتفع بودند که آدم با نگاه کردن به بالای آن تصور می‎کرد که انگار خود را در یک چاه عمیق می‎یابد. دقیقاً در وسط میدان یک سه‌پایه بزرگِ آهنی قرار داشت که بر رویش یک گلدان از جنس همان آهن قرار گرفته بود. از دهانه گلدان یک شعلۀ مخروطی شکل فوران می‎کرد. این شعله بدون آنکه باران بر آن تأثیر بگذارد با نور بنفش رنگی می‎درخشید و خود را با نور سرخ آسمان متحد می‎ساخت.
بسیاری از ساکنین این شهر در اطراف میدان ایستاده و یا چمباته زده بودند. چنین به نظر می‎رسید که همه در رنج و اندوهِ عمیقی غرق شده‎اند. با صدائی غمگین و با زبانی که برای فیلسوف ناشناخته بود از بدبختی خود شکایت می‎کردند، با این حال او محتوای حرف‎هایشان را خیلی خوب می‎فهمید.
آنها می‎گفتند: "او نزدیک می‎شود، اکنون او اینجاست، حالا آنجا و همه‌جا. ابر قطرات خونین بر سر ما می‎باراند. آیا باید مدام اینگونه باشد؟ ... آیا تا ابد ادامه خواهد داشت؟ اما نه، نه ... او می‎آید و ما را در اختیار خواهد گرفت. ما برده‎های او هستیم، اما چه کسی وجود او را برایمان آشکار خواهد ساخت؟ رمز و رازی که او را محصور می‎سازد ما را عذاب می‎دهد ... تهدیدات او ما را به وحشت می‎اندازند! ... او کدام یک از ما را به چنگ خواهد گرفت؟ او، کسی که همیشه در میان ما حضور دارد بدون آنکه او را بشناسیم! آه، کدام خدا را باید ما صدا کنیم. آیا مگر او خدای یکتا نیست؟ ..."
"توبه؟ ... آه، آیا توبه و بخشش برای اشتباهات و سرگردانی ما که دارای انواع مختلفی بودند عاقبت کافی نیست، زیرا با آنکه طبیعتِ ما مختلفند اما همه‌جا شبیه به هم هستند، زیرا که ما همه انسان بودیم. اما حالا چه هستیم؟ برای زندگان ما مُرده‎ایم، اما ما به خوبی می‎دانیم که ما واقعاً نمرده‎ایم، زیرا که او هنوز خود را بر ما آشکار نساخته است. ما فقط می‎دانیم که ما خود را در امپراتوری و تحت قدرت او میابیم، که ما رعیت اراده او هستیم، بدون آنکه قدرت فرار از دست او را داشته باشیم. باران خونین مانند ناامیدی بر شانه‎های ما سنگینی می‎کند، سردی قدرت مانند یخِ او مغز استخوان ما را منجمد می‎سازد، و بوی نامشخص و بخار تهوع‎آوری که از او نشأت می‎گیرد ما را خفه می‎کند."
"چه کسی را باید صدا کنیم و بگوئیم که او خود را نرم نمی‎سازد؟ برای گریختن از خشونت او چه باید بکنیم؟ آه، پس ما گرفتار قدرت چه کسی هستیم! ..."
"تمام رنج‎ها قابل تحملند ... فقط نه آن رنج‎هائی که او تحمیل می‎کند: او، کسی که ما نمی‎شناسیمش."
"او نزدیک می‎شود. نفسش ما را لمس می‎کند. او اینجاست، اینجاست، در همه‌جاست. آه، او بالای سر ما است ..."
آنها لمس گشته از وحشت و اضطراب از جا برمی‎خیزند، و ناتوان برای ترک کردن آن محل بی‎هدف از یک سمت به سمت دیگر سرگردان بودند، آنها دست‎هایشان را حرکت می‎دادند، صورت‎شان را با ناخن می‎دریدند و بر سینه خود می‎کوبیدند. آنها فریاد می‎کشیدند، هق هق می‎کردند و زار زار می‎گریستند، اما اشگ‎هائی که آنها می‎چکاندند اشگ‎های خونینی بودند. مسافر نگاهش را به پیرمردی می‎دوزد که کنارش ایستاده بود و به نظر می‎رسید دچار روان‎آشفتگی‎ست و ناامید ریش خود را می‎کشید.
اما ناگهان یک سکوت حاکم می‎گردد و همه در سر جایشان بی‎حرکت می‎مانند. باران قطع می‎شود. شعلۀ روشن بر روی سه‎پایه آهنی در خود فرو می‎رود و خاموش می‎گردد. سکوت عجیبی در اطراف حاکم می‎شود. یک احساس سرگیجه غیرقابل تحمل و یک تنش و ترس بی‎حد بر روح‎ها مسلط می‎شود. آدم حضور قدرت مرموز را احساس می‎کرد.
فیلسوف می‎بیند که چگونه پیرمرد در کنار او صورتش را به سمت آسمان بلند می‎کند، یک صورت که دیگر هیچ حالت انسانی نداشت، بلکه از یک جنبش ماوراء طبیعی حیرت‎انگیز پُر شده بود، سپس پیرمرد ناپدید می‎گردد و ردای سیاهش که دیگر به آن محتاج نبود بر روی زمین می‎افتد.
در همین لحظه شعله گلدان آهنی دوباره به شدت نورانی می‎گردد. باران شروع به باریدن می‎کند. موجودات انسانی که از ترس مانند مجسمه‎ها شده بودند تأثیر بیگانه را که فلج‎شان ساخته بود از خود می‎پراکنند و از هر سمتی پا به فرار می‎گذارند.
آنها فریاد می‎زدند: "او آن را می‎داند! او حالا آن را می‎داند! او پیرمرد را در پنجه‎هایش دارد، و پیرمرد حالا او را چهره به چهره می‎بیند."
"ما اما هنوز هم طعمۀ ترسیم، زیرا که ما بطور مستمر کنار پرتگاهِ این رمز و راز ایستاده‎ایم، زیرا که وحشت از ناشناخته‎ها ما را پاره می‎سازد."
"آیا باید در نهایت برای به یقین رسیدن امیدوار به ورودش باشیم؟ اما نه، دانستن یعنی وحشت، زیرا او خودِ وحشت است! ..."
فیلسوف در حالیکه اندیشناک ردای پیرمرد را که بر روی زمین باقیمانده بود تماشا می‎کرد می‎شنید که چگونه صدای آنها در دوردست محو می‎گردد. او گیج شده بود. کنجکاوی بسیار بزرگی او را می‎جَوید. در این هنگام زن کاملاً لختی را می‎بیند که باران سرخ بر بدنش جاری بود. زن با ناامیدیِ غم‎انگیزی ردای بر زمین قرار گرفته را برمی‌دارد، خود را با آن می‎پوشاند و آنجا چمباته می‎زند. در حالیکه مسافر از میان خیابان‎ها به رفتن ادامه می‎داد از میان چهار دروازه ورودی تازه‎واردانی به داخل هجوم می‎آوردند که بیوقفه شکایت می‎کردند.
او بسیاری از میدان‎های دیگر را می‎بیند که همه شبیه به میدان اولی بودند. او اندامِ از ترس لرزانی را می‎بیند که باران خونین بر رویشان می‎بارید و نور شعله سرخ گلدان آهنی آنها را روشن می‎ساخت. در این محل تیره‎بختانِ بسیاری سرگردان بودند و به نظر می‎رسید که بدبختی‎شان بی‎حد و مرز باشد. و همه‌جا آن نیروی نامرئی و وحشتناک قدرتش را بر آنها اعمال می‎کرد، به این نحو که ناگهان یکی از آنها را می‎گرفت و محو می‎ساخت، در حالیکه عذابِ باقیماندگان در نتیجۀ آن همیشه بیشتر می‎گشت. با آنکه این نیروی ناشناخته مرتب یکی از آنها را محو می‎ساخت اما از تعداد آنها کم نمی‎شد، زیرا بیوقفه اندام‎های جدید از دروازه‎های باز به داخل هجوم می‎آوردند. آنها نسبت به تک تک کسانیکه با محو گشتن به رمز و راز آشنا می‎گشتند حسادت می‎کردند، در حالیکه آنها مجبور بودند هنوز هم در سیاهی جهل باقی‌بمانند. عذابِ تردید آنها را می‎جَوید، آنها از وحشت در یک هیستری زندگی می‎کردند، هیچ پرتو امیدی ساکنین شکنجه دیدۀ شهر مُردگان را روشن نمی‎ساخت.
بنابراین فیلسوف این شهر را اینگونه یافت؛ او بدون استراحت کردن شصت ساعت در آن شهر می‎رفت، بدون آنکه موفق شده باشد به مرکز شهر که مرگ در آنجا اقامت داشت برسد.
مرکز شهر توسط یک دیوار مدور بزرگ ساخته شده از مرمر باشکوهی احاطه شده بود که چهار مسیر بزرگ اصلی شهر در آنجا به هم می‎رسیدند. در درون این دیوارِ مدور یک دیوار دیگر وجود داشت که اما فقط دارای دو درِ ورودی بود و در واقع یکی به سمت طلوع خورشید و یکی به سمت غروب خورشید. هنگامیکه فیلسوف به داخل گام می‎نهد خود را در مقابل یک گنبد عظیم می‎یابد که به نظر می‎رسید درِ ورودی ندارد. او پُر از هجوم غیرقابل مقاومتِ یک اکتشاف به دورِ گنبد می‎گردد و عاقبت متفکرانه می‎ایستد. در این لحظه چند سنگ در مقابلش محو می‎گردند و روزنه کوچکی در گنبد ایجاد می‎شود که امکان ورود او را ممکن می‎ساخت. او داخل می‎شود و خود را در زیر گنبد فوق‎العاده مرتفعی می‎یابد که در رأس آن یک سوراخ گرد وجود داشت و از میانش باران و نور قرمز رنگ آسمان به درون نفوذ می‎کردند. قطراتِ خونین یک صفحه بزرگ فلزی سرب رنگ روی زمین را پوشانده بود.
پس بنابراین این مرکز شهر بود.
پس از رسیدن مسافر به آنجا صفحه فلزی آرام از جا بلند می‎شود و پلکان سنگی‎ای را نمایان می‎سازد که خود را در تاریکی گم می‎ساخت. او شجاعت به خرج می‎دهد و از پله‎ها پائین می‎رود؛ صفحه فلزی بلافاصله در پشت سر او با صدای خفه‎ای می‎افتد. او در محاصره تاریکی مدت بسیار طولانی از پله‎های باریکِ مارپیچ پائین می‎رود.
عاقبت به یک سرسرای کوچکِ حک شده در سنگ می‎رسد که توسط یک پرتگاهِ عمیق احاطه شده بود.
در آنجا شبِ جاودانه زندگی می‎کرد. سکوت مرگباری در اطراف حاکم بود؛ از پرتگاه یک سرمای نابود کننده صعود می‎کرد.
گرچه چشمان پیرمردِ متجاوزِ دلیر قادر به تشخیص اطرافش نبودند، اما او یک آگاهی روشن از اینکه کجا است داشت. از جهاتی حتی بطور کامل می‎دانست که عاقبت به مقصدِ سفرش رسیده است. او نیرویش را جمع می‎کند و خود را کاملاً بر روی پرتگاهِ مرگ خم می‎سازد تا از او سؤال کند.
او هیچ چیز نمی‎دید. پرتگاه از تاریکی و مه متراکمی پُر بود.
ناگهان خشم دیوانه‎واری او را در برمی‎گیرد.
او فریاد می‎کشد: "ظالم، تو ظالم! حامل وحشت! جلادِ هرآنچه که هست، تو نباید طولانی‎تر کسی مانند من را مسخره کنی. تو فقط برای کسانیکه بر روی زمین راه می‎روند یک رمز و رازی، اما من حالا با انداختن خود به درون پرتگاه رازت را کشف خواهم کرد. حالا تو خودت را به من نشان خواهی داد ... من می‎خواهم بمیرم ... اما بدانم ..."
سپس این انسان تلاش می‎کند خود را به درون پرتگاه مرگ پرتاب کند ــ اما پرتگاه او را نمی‎پذیرفت! ــ تاریکی از گشودن خود برای او خودداری می‎کرد، و او با وجود انرژی خشمگین قادر نبود بر انجمادی غلبه کند که ناگهان هر حرکت اعضای بدنش را فلج ساخته بود:
در این لحظه او سرنوشت وحشتناکی که دچارش شده بود را می‎شناسد. او محکوم شده بود در آن راه باریک که در محاصره امپراتوری مرگ بود باقی‌بماند، بدون آنکه بتواند بمیرد یا به سرزمین زندگان بازگردد، محکوم به چرخیدن به دور پرتگاه تا ابد شده بود، محکوم شده بود خود را بر روی تاریکی پرتگاه خم سازد و بیهوده برای یافتن مرگ به مه درون آن چشم دوزد و در این حال یک کنجکاویِ مدام در حال رشد روحش را بخورد، و توسط وحشت و تردیدی بی‎پایان شکنجه گردد و بانگ شکایت ناامیدانه‎اش ناشنیده در تاریکی انعکاس یابد.
سرنوشت حتمی او هنوز مانند مرگ خیلی دور بود.
 
قتل یک آمریکائی
در 12 ماه نوامبر در میان اخبار مختلف خبر مهیج زیر وجود داشت:
"یک درام اسرارآمیز در میدان تئاتر فرانسه.
در سپیده دم دیروز، شنبه، رهگذرانِ اندکی که از میان مه سرد با عجله می‎گذشتند توسط یک فریاد بلندِ ترسناک به وحشت افتادند. در همان لحظه بدن یک انسان از پنجرۀ هتلِ جهان‎وطن واقع در گوشه خیابان اپرا بر روی پیاده‎رو سقوط می‎کند.
مردم با عجله به آن سمت می‎روند تا به فرد زخمی که با سرِ شکافته و اعضای شکسته آنجا افتاده بود و دیگر هیچ نشانه زندگی از خود نشان نمی‎داد کمک کنند. مرگ باید فوری رخ داده باشد. کارمندان هتل جسد را شناسائی می‎کنند، او یک آمریکائی به نام هایزوا ویلسون بود که همراه پسرعمویش به نام توماس ویلسون در طبقه پنجم هتل زندگی می‎کرد.
مأمورین پلیس بلافاصله به آپارتمان این آقا می‎روند و او را نیمه لباس پوشیده، بسیار هیجانزده و در حال پانسمان کردن چندین جای زخم در صورت می‎یابند. او از هرگونه توضیح در باره درامی که اتفاق افتاده بود شدیداً خودداری کرد، اما افزود که در این قتل بیگناه است. با این وجود او فوراً دستگیر می‎شود.
تحقیقات نشان می‎دهند که هر دو مردِ آمریکائی از دو ماه پیش در هتل جهان‎وطن زندگی می‎کرده‎اند. آقای توماس ویلسون که به زبان فرانسوی تسلط کامل دارد یک مرد تقریباً چهل ساله ثروتمندی است که به نظر می‎رسد دوست بزرگ لذت بردن باشد. پسرعمویش، قربانی بیچاره، هفت یا هشت سال از او کوچکتر بود؛ و به نظر می‎رسید که کاملاً به او وابسته بوده و در موقعیت یک <خویشاوند فقیر> در نزد او زندگی می‎کرده است. قربانی فقط به زبان انگلیسی صحبت می‎کرد، بسیار سنگین گوش و ساکت بود و به نظر می‎رسید که شخصیت تقریباً انسان‎گریزی داشته است.
او بیشترِ زمان را در اتاقش تنها می‎گذراند، جائیکه خود را حبس می‎کرد، سیگار می‎کشید، کتاب می‎خواند یا افسرده از پنجره به خیابان نگاه می‎کرد.
فقط یک شخص وجود داشت که ظاهراً موفق شده بود خود را کمی به او نزدیک سازد. این شخص یک دختر جوان انگلیسی به نام ایتل کومپبل بود که مسئول عوض کردن ملافه اتاق‎های هتل است. هایزوا موفق شده بود در مقابل این دختر جوان بر کمروئی بزرگش غلبه کند، و این احتمال وجود دارد که بین این دو یک عشقبازی کوچک رخ داده باشد، زیرا هنگامیکه دختر جوان انگلیسی از مرگ وحشتناک مرد آمریکائی آگاه می‎شود دچار یک بحران شدید عصبی می‎گردد. او را باید به تختخواب می‎بردند و برایش دکتر می‎آوردند.
سپس رئیس پلیس برجسته این منظقه، آقای اگلونتاین آپارتمان آن دو مردِ آمریکائی را با دقت کامل جستجو می‎کند. آنطور که به نظر می‎رسد این دو مرد آمریکائی منحصراً خود را با چیزهای علمی مشغول کرده بودند، زیرا رئیس پلیس در یک کمدِ با دقت قفل شده ابزار فیزیکی و خازن‎های الکتریکی فراوانی کشف می‎کند.
آقای آنگله، قاضی معروف، موظف به تاباندن نور به این جریان تقریباً مبهم می‎شود.
توماس ویلسون را بعد از پانسمانِ جراحات نه چندان عمیق به بازداشتگاه می‎برند. آنطور که گفته می‎شود، آقای توماس ویلسون از وکیل مشهور آقای کابرول خواهش کرده دفاع از او را بپذیرد.
جسد قربانی برای کالبدشکافی به سردخانه منتقل شده است.
طبق خبری که بدست ما رسیده است باید متهم به قتل با نام مستعار توماس ویلسون همان دانشمندی باشد که به خاطر اکتشافات علمی شگفت‎انگیزش در آمریکا و همچنین در اروپا از شهرت قابل توجه‎ای برخوردار است. ما فعلاً از انتشار نام حقیقی این شخصیت برجسته خودداری می‎کنیم؛ اگر این خبر غیرمنتظره که بدست ما رسیده است حقیقت داشته باشد بنابراین این حادثه توجه عمومی گسترده‎ای را به خود جلب خواهد ساخت."
 
بدیهیست که گزارش قتل مرد آمریکائی مخاطبین را هیجانزده ساخته بود، به خصوص وقتی معلوم گشت خبر رسیده بدست خبرنگاران حقیقت دارد. روزنامه‎های شبانه نام واقعی توماس ویلسون را منتشر می‎کنند. او دکتر جفریز مشهور از نیویورک بود. روزنامه‎ها پرتره او را، زندگینامه و ردیفی از اکتشافاتش را چاپ می‎کنند. اما هیچکس نمی‎توانست کوچکترین اطلاعاتی در مورد آنچه به قربانی مربوط می‎گشت، در باره شخص او و علت این واقعه غم‎انگیز بدهد.
از آنجا که روز بعد از این ماجرا روز یکشنبه بود، بنابراین تحقیقات پیش نمی‎رفت. ایتل کومپبل جوان حالش بهتر شده بود؛ او دوباره می‎توانست وظایفش را انجام دهد، اما به نظر می‎رسید که عمیقاً متزلزل باشد و پاسخ او به سؤالات همکارانش در رابطه با قتل فقط یک سکوت لجبازانه غم‎انگیز بود.
 
در صبح روز دوشنبه دکتر گسپورد، پزشک قانونی برای انجام کالبد شکافی به سردخانه می‎رود، و در همان ساعت مرد آمریکائی متهم به قتل برای اولین بار توسط قاضی بازپرسی می‎شود، و در واقع در حضور وکیلش آقای کابرول.
آقای آنگله یک نگاه نافذ به مرد آمریکائی که صورت بی‎ریشش هنوز کاملاً با باندِ سفید رنگ احاطه شده بود می‎اندازد. در این لحظه اما وقتی قاضی دهانش را می‎گشاید تا بازپرسی را شروع کند متهم حرف او را قطع می‎کند و می‎گوید:
"آقای قاضی، من نمی‎توانم دیگر این مسئولیت را بپذیرم و ببینم که دادگستری فرانسه طولانیتر از این در مسیر اشتباه برود. من در حضور آقای کابرول که مساعدت ارزشمندش را به من وعده داده‎اند برایتان این حقیقت را صادقانه توضیح می‎دهم که بیگناهم."
قاضی در کمال ادب می‎گوید: "من کاملاً مایلم این را از شما باور کنم، اما ظاهر امر بر علیه شما شهادت می‎دهد، و همه چیز دلالت بر آن می‎کند فردی که این جنایت را مرتکب شده است شما هستید."
مرد آمریکائی اطمینان می‎دهد: "اما در اینجا اصلاً هیچ قتلی انجام نگرفته است."
"بله، بله، من می‎دانم، فقط یک خودکشی! حداقل این را ادعا می‎کنید! اما زخم‎هائی که شما از آن برداشته‎اید این واقعیت را که شما با مقتول در اتاق بوده‎اید ..."
مرد عجیب آمریکائی یک بار دیگر با لحن قانع کننده‎ای حرف قاضی را قطع می‎کند: "اما هیچ انسانی نمرده است. بدنی را که مردم در میدان تئاتر فرانسه در زیر یکی از پنجره‎های هتل جهان‎وطن ــ من با کمال میل اعتراف می‎کنم که خودم او را از پنجره به بیرون پرتاب کرده‎ام ــ از زمین بلند کردند بدن یک انسان نمی‎باشد ... نه، نه، من اینجا نقش یک دیوانه را بازی نمی‎کنم، من فقط حقیقت ساده و خالصی را ادعا می‎کنم که اثباتش برایم بسیار آسان خواهد بود: آنچه را که من از میان پنجره به بیرون پرتاب کردم یک روبات بود که ظاهر یک انسان را داشت و من آن را خودم سال گذشته ساختم."
یک مکث کوتاه بر قرار می‎گردد.
عاقبت قاضی زمزمه می‎کند: "خب، شوخی کافیست، این مزخرف است ... این غیرممکن است ... وگرنه آدم باید بلافاصله متوجه آن شده باشد ..."
مرد آمریکائی با لبخند گشوده‎ای شروع به صحبت می‎کند: "آقای قاضی، در کمال تعجب خود من هیچکس حتی کوچکترین چیزی متوجه نگشت، من فکر نمی‎کردم که اثرم چنین کامل است ... آیا <حوا در آینده> اثر ویلیرز را خوانده‎اید؟"
در این لحظه یک اغتشاش کوچک در کنار در ایجاد می‎شود و دکتر گسپورد به درون اتاق هجوم می‎آورد.
او فریاد می‎زند: "این بی‎سابقه است، می‎دانید چه چیزی را آنجا برایم بر روی میز کالبدشکافی قرار داده‎اند؟ یک چیز مصنوعی! یک نوع عروسک که می‎تواند توسط برق به حرکت افتد. دستیاران آزمایشگاه به این خاطر وحشت کرده بودند! آنها ابتدا بعد از سرد شدن بدن این را متوجه گشتند، اما جرأت نمی‎کردند چیزی از آن بگویند. زیرا به نظر می‎رسد که این دستگاه تا وقتی نیروی محرکه کار می‎کند درجه حرارت بدن یک انسان را دارد. من به شماها می‎گویم که این یک اثر هنریست! این فوق‎العاده است! این انسان مصنوعی دارای یک قلب، مغز، ریه و خون در شریان‎ها است! بدون شک باید به یک دستگاه گیرنده الکتریکی هم مجهز شده باشد! این واقعاً حیرت‎انگیز است!"
مرد آمریکائی می‎گوید: "همکار عزیز، تحسین شما من را عمیقاً تحت تأثیر قرار می‎دهد."
"دکتر جفریز! شما دکتر جفریز هستید! استاد گرانقدر من! همکار مشهور من!"
دکتر گسپورد کاملاً به شوق می‎آید.
مرد آمریکائی مؤدبانه به آقای آنگله می‎گوید: "من امیدوارم که شما مرا به خاطر زحمتی که برایتان ایجاد کردم ببخشید، اما من به عبث می‎کوشیدم شما را مطمئن سازم که بی‎گناهم، کسی نمی‎خواست حرفم را باور کند. و در اصل این کاملاً به نفع من بود. من برای معرفی اختراعم به جهان به یک ماجرای پُر هیجان احتیاج داشتم ... در آمریکا من را کاملاً می‎شناسند، در آنجا می‎توانستند فوری به من مشکوک شوند، در حالیکه اینجا وضعیت کاملاً متفاوت است. یک جنایت جنجالی، یک دستگیری، مقاله روزنامه‎ها، و بعد ناگهان حقیقت مانند بمب منفجر شده‎ای در میان همه این سردرگمی‎ها ... این، همانطور که شما باید اعتراف کنید،یک تبلیغ عالی است که به زحمت می‎توان عالیتر از آن را تصور کرد. از نظر دور ندارید که من برای خلق یک روباتِ کاملاً شبیه به انسان بیش از بیست سال کار کرده‎ام. و من قبل از موفق گشتن در تولید این روبات که او را هایزوا نام نهادم پنج روبات ساختم و دوباره آنها را نابود کردم! خازن‎ها مشکلات بی‎نهایتی برایم به وجود آوردند، ما خیلی کم در باره الکتریسیته می‎دانیم ... اما من فرصت پیدا خواهم کرد به شما تمام اینها را تا کوچکترین جزئیات توضیح دهم. من مقاله‎ای در این باره نوشته‎ام و آن را به جهان علمی گزارش خواهم داد ... و همزمان بدن روبات را نشان خواهم داد ..."
آقای آنگله حرف او را قطع می‎کند: "اما، ببخشید، در باره زخم‎های صورتتان چه می‎گوئید، آنها از کجا آمده‎اند؟"
مرد آمریکائی کمی مکث می‎کند: "زخم‎هایم؟" و سپس توضیح می‎دهد: "خب، او باید این زخم‎ها را به من زده باشد. من قبلاً به شما گفتم که مصمم بودم تصور انجام یک قتل را زنده سازم، و برای راه اندازی اختراعم یک ماجرای مهیج ایجاد کنم. اما به علت هراس همیشه این کار را به تعویق می‎اندختم. من در برابر ویران ساختن این روبات که محصول مطالعات بی‎پایان و سال‎ها کارم بود و اولین موفقیت کاملم معنا می‎داد مقاومت می‎کردم ... که بعلاوه وقتی با چشمان بزرگ شفافش به من نگاه می‎کرد به طور شگفت‎انگیزی مانند انسان دیده می‎گشت ... عاقبت، در شب قتل (او لبخند می‎زند و خود را تصحیح می‎کند)، در شب آن ماجراجوئی برای شجاعت دادن به خودم یک گیلاس ویسکی بیش از حد نوشیدم. من خیلی دیروقت به خانه رفتم، بسیار هیجانزده بودم اما سخت مصمم که نقشه‎ام را اجرا کنم. من دقیقاً نمی‎دانم چه اتفاقی افتاد، ــ ویسکی، آیا اینطور نیست؟ ــ من باید قبل از به بیرون  پرتاب کردن او از پنجره فراموش کرده باشم نیروی محرکه‎اش را خاموش کنم ــ اما این مسلم است که او از خود دفاع کرد ــ چون من جای زخم بر صورتم دارم ..."
قاضی کاملاً متحیر می‎پرسد: "او از خود دفاع کرد؟"
مرد آمریکائی پاسخ می‎دهد: "نه! منظورم فقط این است که من ناشیانه رفتار کردم. من واقعاً بیش از حد ویسکی نوشیده بودم. آقایان محترم، بیائید، بگذارید که ما به سردخانه برویم. بعد شما متقاعد خواهید گشت که او یک روبات است."
"و خدمتکار کوچک انگلیسی؟"
"خدمتکار کوچک؟ بله، خب! حالا، این یک آزمایش از طرف من بود. من مایل بودم مطمئن شوم که آیا روباتم می‎تواند تأثیر کمی عمیقتر بگذارد. البته من می‎توانستم توسط جریان الکتریکی او را به حرکت اندازم و سپس دستوراتم را که او مطیعانه انجام می‎داد به او بدهم. من او را سه یا چهار بار به این بهانه که باید در اتاق دیگر کاری انجام دهم با دختر جوان تنها گذاشتم ... پس از این آزمایش وقتی می‎دیدم که چگونه دختر جوان به این روبات ــ آنطور که من فکر می‎کنم با او نامزد شده بود ــ لطیفترین نگاه‎ها را پرتاب می‎کند نمی‎توانستم واقعاً جلوی خنده‎ام را بگیرم ... او واقعاً یک روبات خوب بود."
در این هنگام آقای کابروله می‎گوید: "من از دادگاه درخواست می‎کنم که موکلم از بازداشت آزاد شود."
این جمله کوتاه تمام آن چیزی بود که وکیل مشهور در این قضیه عجیب گفت، اما این کافی بود تا شهرت قابل توجه‎اش بیشتر تحکیم شود.
 
اشتهار دکتر جفریز به طرز شگفت‎انگیزی سریع گسترش می‎یابد. از یک روز به روز بعد او و روباتش موضوع صحبت تمام جهان متمدن می‎گردد. روزنامه‎ها در توضیح جزئیات جالب در باره این روبات از هم پیشی می‎گرفتند. مردم روبات‎های تاریخی را به یاد می‎آوردند و از روبات‎های آلبرت کبیر، ووکنسن، میتسل و هوفمن صحبت می‎کردند. دانشمندان نظرات مختلفی داشتند. سرمایه‎داران مبالغ عظیمی در اختیار او گذاشتند و پیشنهاد تأسیس شرکت‎هائی برای تولید خدمتکاران مصنوعی و مجسمه‎های زنده می‎دادند. دکتر جفریز عضو افتخاری بسیاری از جوامع علمی می‎شود، به او مدال‎های زیادی اهداء می‎گردد، هزاران کارت‌پستال از پرتره او چاپ و پخش می‎کنند که در بسیاری از آنها عکس هایزوا ویلسون تیره‌بخت هم دیده می‎گشت.
او شدیداً توسط سقوط آسیب دیده بود؛ علاوه بر آن دکتر گسپورد او را در لحظات اولیه تعجب و هیجان خیلی بیشتر مثله کرده بود. در نهایت این جسد مصنوعی بیچاره در معرض دید عمومی قرار داده می‎شود و جمعیت از کنار این دستگاه عجیب و غریب رژه می‎رفتند و با حیرت این بدن رقت‎انگیز را که بسیار شبیه به انسان بود و  زخم‎های وحشتناکی بر بدن داشت و پیروزی نبوغ خلاق انسان بود تماشا می‎کردند.
در میان افراد کنجکاو یک دختر جوان بلوند و بسیار رنگپریده وجود داشت که چنین به نظر می‎رسید ــ آنطور که نگهبانان این را دیرتر متفق‎القول توضیح دادند ــ دچار یک حالت هیجان شدید و تحریک بیش از حد اعصاب باشد. دختر بدون آنکه نگاهش را از او بردارد چند دقیقه‎ای در مقابل روبات نابود گشته می‎ایستد. سپس با خنده آهسته هیستریک رو برمی‎گرداند و خود را دور می‎سازد.
دکتر جفریز در این بین آپارتمان خود را با یک آپارتمان بسیار بزرگتر در طبقه اول هتل عوض کرده بود و در نظر داشت چند روز دیگر بخاطر سخنرانی و نمایش بدن هایزوا ویلسون در پایتخت‎های مختلف اروپا پاریس را ترک کند. او همزمان ساخت یک هایزوا جدید را شروع کرده بود. در شب همان روزی که ما از آن همین حالا صحبت کردیم و دکتر جفریز در نیمه‌شب به خانه بازگشته بود ناگهان صدای باز شدن درِ سرسرا را می‎شنود.
او بلند می‎شود تا ببیند چه کسی می‎آید که ناگهان در سالن نیمه‌تاریک طرح ظریف یک سایه با یک پیشبند سفید را در مقابل خود می‎بیند. او بلافاصله پیشخدمت کوچک انگلیسی را به یاد می‎آورد. او می‎خواست صحبت کند، او می‎خواست عمل کند، اما وقتی برای این کار برایش باقی‌نمی‎ماند.
دختر از میان دندان‎های بر روی هم فشرده نیمه بلند فریاد می‎کشد: "دروغگو، دروغگو، قاتل!"
دختر دستش را بلند می‎کند. صدای سه گلوله شنیده می‎شود. دکتر جفریز از جلو با سر به زمین سقوط می‎کند. خون از دهانش جاری می‎شود و سپس می‎میرد.
 
پیروزی واقعی
"و من با عزرائیلِ مخوف مأیوسانه می‎جنگیدم ــ ــ"
(ادگار آلن پو: ــ لیژیا)
 
شب بود؛ در اسکله دورافتاده مردی پوشانده شده در پالتوی سیاه در امتداد رودخانه گام برمی‎داشت.
آب در سمت راستِ انتهای ساحل در امتداد دیوارها عمیق و آرام مانند آب یک کانال جریان داشت. اینجا و آنجا یک پله مورب رو به پائین به سمت رودخانه منتهی می‎گشت. فانوس‎های آویزان بر تیرک‎های کشتی‎های لنگرانداخته مانند ستارگان سرخ می‎درخشیدند. ساحل مقابل فقط توسط لکه‎های دور فانوس‎های زرد و چند پنجره روشن خانه‎های نامرئی قابل تشخیص بود.
سمت چپ اسکله بزرگ بناهای قدیمی با نمای خاکستری قرار داشتند. درِ خانه‎ها با کلون‎های آهنی قفل بودند؛ اکثر پنجره‎های بلند و باریک توسط کرکره‎ها بسته و تاریک بودند، فقط به ندرت یک نور ضعیف از میان پرده‎های ضخیم یا شکاف کرکره‎ها به بیرون نفوذ می‎کرد، آدم فقط به ندرت اینجا و آنجا در یک اتاق نیم روشن پرتره‎های جدی آبا و اجدادی و مبلمان سنگین از مُد افتاده از چوب بلوط را می‎دید. اکثر این بناهای قدیمی توسط باغ‎هائی از هم جدا شده بودند که به نظر می‎رسید شاخه‎های درختان بر روی دیوارهای در حال خراب گشتن‎شان کنجکاوانه به رهگذران می‎نگرند. فانوس‎های آویزان به زنجیرهای آهنی یک نور مات پخش می‎ساختند. اینجا و آنجا تابلوی نشسته بر بالای خانه‎ای همچنین نسبت ساختمان به یک خانواده اصیل این شهر قدیمی را نشان می‎داد.
شب فرا رسیده بود؛ این یک شب سرد مه‎آلود ماه نوامبر بود، ابرهای سربی رنگ مانند یک گله رویائی خارق‎العاده توسط طوفان در آسمان تاریک در حرکت بودند.
بنابراین این منطقه قدیمی شهر، اسرارآمیز و در سکوت عمیق مختل ناگشتنی در سایه شب قرار داشت.
چنین به نظر می‎رسید که تمام این چیزها برای مرد که سریع به آن سمت نزدیک می‎گشت چیزهای آشنائی هستند، گام برداشتن مرد سریعتر می‎گردد. حالا او از یک پل می‎گذرد و سپس در برابر یک خانه باریک توقف می‎کند، درِ تزئین شده با آهن را با یک کلید باز می‎کند. او داخل یک راهرو بزرگ می‎شود که توسط یک لامپ قرمز کم‌نور آویزان از سقف روشن شده بود. در پسزمینه یک پلکان پهن رو به بالا می‎رفت. او بالا می‎رود و به طبقه سوم و آخرین طبقه خانه می‎رسد. در برابر یک در که با مجسمه‎های ظریف چوبی تزئین شده و بر بالایش یک لامپ روشن بود می‎ایستد، سه بار به در می‎کوبد. یک لحظه می‎گذرد. او یک بار دیگر در را به صدا می‎آورد و وقتی صدای کشیده شدن قدم‎ها را از داخل می‎شنود کلاهش را از سر برمی‎دارد و پالتویش را درمی‎آورد. نور کم چراغ به صورتش می‎افتد، او بسیار رنگپریده بود، در حالیکه چشم‎ها، ابروها، ریش و مو کاملاً سیاه بودند. حالا در در یک پنجره بسیار کوچک باز می‎شود، و سپس صدای باز کردن کلون و زنجیر پشت در به گوش می‎رسد.
او داخل می‎شود؛ در برابرش یک پیرزن ایستاده بود که یک کت بدوی و لباسی از پارچه پشمی زمخت بر تن داشت. زن کلاه و پالتوی تازه‎وارد را می‎گیرد؛ لباس مرد کاملاً سیاه بود، و در انگشت‎های دست‎های سفیدی که دستکش را از آنها خارج می‎ساخت انگشترهای تزئین شده با سنگ‎های قیمتی برق می‎زدند.
او موی سیاه بلند افتاده بر پیشانی‎اش را بالا می‎زند و پرسشگرانه به زن سالخورده نگاه می‎کند.
پیرزن می‎گوید: "بله، بله، دختر کفن شده انتظار شما را می‎کشد. اما چرا باید این را برای شما هر بار تکرار کنم؟ آه، آیا مگر نمی‎دانید که او همیشه در  کفنش انتظار شما را می‎کشد؟ که او همیشه آماده است، و اینکه من پیرزن بیچاره او را برای این کار آماده می‎سازم، برای کاری که من قطعاً برای قرن‎ها در جهنم باید عذاب بکشم، که شما هم اما بی چون و چرا به آنجا خواهید آمد ... اما چه کسی قادر به مقاومت در برابر شماست ... چرا من این را به شما می‎گویم؟ شما به سختی کلمات من را می‎شنوید ... اما مواظب باشید ... می‎تواند چنین اتفاق بیفتد که این بازی یک روز کاملاً به واقعیت مبدل شود."
مهمان بدون کوچکترین توجه به صحبت پیرزن از کنارش می‎گذرد. او به یک اتاق کوچک داخل می‎شود که دیوارهای آینه‎کاری شده‎اش توسط شمع‎های بلند روشن شده بود. او برهنه می‎شود، جامه ابریشم نرم سیاه بلندی می‎پوشد، به خود ادکلن می‎زند و اتاق را ترک می‎کند.
به نظر می‎رسید که مرد در هیجان بزرگی باشد، زیرا او رنگپریده‎تر از قبل بود؛ او لب‎هایش را محکم به هم می‎فشرد و دست‎هایش می‎لرزیدند. تأثیر تریاکی که قبل از آمدنش به اینجا مصرف کرده بود مغزش را گیج و او را از یک اشتیاق گداخته رویائی پُر می‎ساخت.
حالا او خود را در یک اتاق چهارگوش می‎یابد که با کوسن‎ها و مبلمان آبنوس مجهز شده بود. سقف و دیوارها از پارچه ابریشمی بنفش رنگی پوشیده شده بودند، و همچنین پرده آویزان بر پنجره و در هم از جنس همان پارچه ابریشمی بود. در سمت راست یک آینه بزرگ قرار داشت، سمت چپ یک ساعت دیواری پایه‎دار که کار نمی‎کرد؛ گلدان‎های بزرگ برنزی پُر از گل رز بودند. فرش مناسب رنگ و نقش پرده انتخاب شده بود. بر روی میز کوچکی یک آباژور صورتی رنگ نور خفیفی می‎پراکند.
مرد به کنار تختخواب می‎رود، پرده‎های دور آن را کنار می‎زند و یک تختخواب تقریباً کاملاً از عاج فیل ساخته گشته آشکار می‎گردد که دارای متکاهای باشکوه، لحاف ابریشمی و ملافه‎های سفید و پاک بود.
بر روی این تختخواب زن جوان بسیار زیبائی دراز کشیده بود.
لحاف ابریشمی مانند برف سفید تا زیر پستان‎ها که برجستگی آن توسط پیراهن چسبانی از جنس ابریشم سفید نقره‎ای به وضوح قابل تشخیص بودند بالا کشیده شده بود. یک گردنبند مرواریدِ سه ردیفه گردن باریک را در احاطه خود داشت، پارچه ابریشمی سفید رنگی مو و صورتش را پوشانده و رنگپریدگی شفافش را افزایش داده بود. زن جوان بدون حرکت و با دست‎های صلیب کرده بر روی سینه آنجا دراز کشیده بود؛ به نظر می‎رسید که انگار هیچ نفسی سینه‎اش را منبسط نمی‎سازد. بر روی تختخواب گل‎های رز سفید رنگ پاشیده شده بود، بر روی سینه‎اش یک صلیب از عاج قرار داشت. نور ملایم نقره‎ای یک لامپ بر روی زن زیبا می‎تابید. هوای اتاق بسیار گرم و از رایحه عطر قوی‎ای پُر بود.
مهمانِ شبانه زن جوان را تماشا می‎کند، و درد فوق‎العاده‎ای که با اشتیاق داغ شهوانی همراه بود سینه‎اش را پُر می‎سازد، زیرا که معشوقه‎اش بی‎نهایت خواستنی بود و تصویر کامل مرگ را ارائه می‎داد! به نظر می‎رسید که انگار این چشمان بزرگ هرگز دوباره پلک‎های شفافشان را باز نخواهند کرد، که انگار این لب‎های کامل بسته نگشته‎ای که در پشت‎شان دندان‎های مانند مروارید سفید می‎درخشیدند خود را دیگر هرگز برای بوسیدن نخواهند گشود، که انگار این بازوهای برهنه برای در آغوش گرفتن کسی که زن جوان دوست می‎داشت ــ که دوست داشته بوده است دیگر هرگز گشوده نخواهند گشت.
آیا زن جوان در زیر نور ماتِ این لامپ آخرین نفس را کشیده بود؟ آیا گل‎های پاشیده شده بر روی تختخواب گل‎های مرگ نبودند؟ آیا نباید صلیب بر سینه قرار گرفته‎اش را با خود به گور می‎برد؟ آیا زن جوان را برای متحد شدن با فرشته مرگ نیاراسته بودند؟ مرد در مقابل تختخواب زانو می‎زند و می‎گذارد نگاه پُر شورش بر معشوق استراحت کند. تأثیر تریاک، گرمای درون اتاق و رایحه قوی عطر یک گیجی و وجد در او برمی‎انگیزد و به تدریج آگاهی از واقعیت را از دستش می‎رباید. یک ناامیدی عمیق قلبش را پُر می‎سازد و همزمان میل آتشین شهوانی‎ای در او بیدار می‎گردد که با گذشت هر ثانیه رشد می‎کرد. او گریه می‎کند. او یکی از دست‎های زن جوان را در دست می‎گیرد، او بازوی برهنه لخت را می‎بوسد و نوازش می‎کند. احساس ناامیدی و عشق و شهوت در او نفوذ می‎کردند.
حالا او پارچه سفید ابریشمی را که صورت و موهای سیاه زن جوان را پوشانده است کنار می‎زند. او این چهره زیبا را تماشا می‎کند و ناگهان امیدی قلبش را پُر می‎سازد که همزمان میل شهوانی‎اش را افزایش می‎داد و در او خواهش سزاوار سرزنشِ تصاحب فوری معشوقه را بیدار می‎ساخت. او خود را در کنار زن جوان بر روی تختخواب می‎اندازد، او لب‎های کمی باز زن جوان را می‎بوسد، او بدن ظریف و دوستداشتنی زن جوان را عاشقانه در آغوش می‎گیرد. طره‎های موی زن جوان بر روی متکای باشکوه می‎افتند و پارچه ابریشمی به کنار رفته زیبائی اسرارآمیزش را نمایان می‎سازد. مرد فکر می‎کند: "فردا چه اهمیتی می‎تواند برایم داشته باشد؟ او در این شب هنوز زیباست و کاملاً به من تعلق دارد، و من چنان زیاد دوستش دارم که بر مرگ پیروز خواهم گشت."
و در یک هذیان شهوت‎انگیز که توسط تأثیر تریاک افزایش یافته بود زن جوان را در اختیار می‎گیرد. در این وقت چنین اتفاق می‎افتد که لب‎های زن برای پاسخ به بوسه‎های مرد آهسته باز می‎گردند، که بازوانش برای در آغوش گرفتن مرد گشوده می‎گردند، که اشگ‎های شهوت‎انگیز از میان مژه‎ها می‎درخشند و اینکه چشمان بزرگ شفافش خود را کاملاً می‎گشایند! و تمام بدن زیبای الهی زن عطر فریبنده عشق تنفس می‎کرد.
مرد اما وقتی زندگی را در زیر بوسه‎های آتشینش بیدار احساس می‎کند خود را تسلیم شهوت بی‌حد و مرزی می‎سازد. غروری بی‎نظیر سینه مرد را متورم می‎سازد، او فکر می‎کند:
"این عشق من است که او را از گور نجات داده است. یک بار دیگر او را زنده ساختم! یک بار دیگر! ... من پروردگار مرگم."
 
و این مرد شب‎های بسیاری را مانند این شب گذرانده بود. مست از تریاک در این اتاق سفید نفوذ کرده بود، جائیکه زن بیچاره در عنفوان جوانی و زیبائیش مانند یک مُرده در تابوت بر روی تختخواب قرار داشت و بوسه مرد را پاسخ می‎داد. مرد این بازی عجیب و غریب را چندین بار تکرار کرده بود، و ابتدا در شب آخر این سال بود که او برای آخرین بار به آنجا می‎رفت.
برف می‎بارید و شب بسیار تاریک بود. دانه‎های نرم برف همه‌چیز را در سفیدی باکره‎ای پوشانده بودند. آنها در آب سیاه رودخانه که ساکت مانند آب یک کانال به نرمی جریان داشت بی‌صدا سقوط می‎کردند. آرامش عمیقی بر روی منطقه قدیمی شهر قرار داشت.
او در بوران برف به آن سمت گام برمی‎داشت؛ تریاکی که او امروز بخصوص فراوان مصرف کرده بود می‎گذاشت رؤیاهای عجیب و غریب در مقابلش زنده شوند.
او از پُل می‎گذرد، به داخل خانه نفوذ می‎کند، از پله‎ها بالا می‎رود. او در را به صدا می‎آورد و طبق معمول از طرف پیرزن پذیرفته می‎شود. به نظر می‎رسید که پیرزن وحشتزده‎تر و هیجانزده‎تر از معمول است. اما مهمان شبانه چنان در افکار خود غرق بود که متوجه آن نمی‎شود.
پیرزن می‎گوید: "چی، شما هستید؟ ... من امیدوار بودم که شما امروز نیائید ... من نمی‎دانم که چرا این امید را داشتم، زیرا خیلی خوب می‎دانم که زن جوان باید امشب انتظار شما را می‎کشید، و همچنین می‎دانم که شما همیشه می‎آئید.
اما امروز اجازه ندارید پیش او بروید ... او مانند همیشه پیچیده شده در کفن بر روی تختخواب قرار دارد، آماده، برای به سمت گور برده شدن، فقط ... اینکه او امشب واقعاً مُرده است. او همین امروز فوت کرده است، آه، خدای من، همین امروز! و من پیرزن بیچاره مانند همیشه به او کفن پوشاندم، اما او و من به لعنت ابدی دچار خواهیم گشت اگر که امروز به شما اجازه رفتن پیش او را بدهم. و اما، من می‎دانم که کلماتم بیهوده‎اند ... شما اصلاً به من گوش نمی‎دهید و پیش او خواهید رفت، زیرا چه کسی می‎تواند در برابر شما مقاومت کند؟ اما بفهمید که من چه به شما می‎گویم، امشب این مُردن واقعی است!"
او واقعاً به آنچه پیرزن می‎گفت گوش نمی‎داد، و از کنارش می‎گذرد. پیرزن شاکی همانجا باقی‌می‎ماند. او به اتاق بنفش رنگ وارد می‎شود و پرده آویزان به دور تختخواب را به کنار می‎زند. همه چیز دقیقاً مانند همیشه تنظیم گشته بود.
زن جوان بی‎حرکت مانند یک مجسمه مرمری بر روی یک گور دراز کشیده و توسط نور ملایم نقره‎ای لامپ روشن شده بود. او مانند یک مُرده رنگپریده و بی‎حرکت بود. زن جوان همانطور بود که مرد او را همیشه یافته بود. گرچه لب‎هایش کمتر گلون، پلک‎هایش سفیدتر و بازوان لختش با وجود هوای بسیار گرم و از رایحه خوش بارور گشته سردتر از همیشه بودند، اما این را معشوقِ زن جوان متوجه نمی‎گردد. و او همان کاری را که همیشه می‎کرد انجام می‎دهد، ابتدا یک یأس عمیق جستجو می‎کند، آن را می‎یابد و سپس از اشتیاق سوزان لمس می‎گردد.
زن جوان در آغوش او قرار داشت، او زن را از بوسه‎های آتشین می‎پوشاند. اما او بیهوده می‎کوشید که لب‎هایش را با این دهان رنگپریده به ازدواج درآورد، لب‎ها نمی‎خواستند خود را باز کنند. بیهوده بدن زیبایش را با نوازش‎های شهوت‎انگیز می‎پوشاند، زن نمی‎لرزید و بازوانش نمی‎خواستند به دور مرد بپیچند. پلک‎های شفاف بر روی چشم‎های بزرگ آبی محکم چسبیده و پاهای کوچکش مانند یخ سرد بودند. اعضای بدنش مدام سخت‎تر می‎گشتند، سردتر و سخت‎تر، و زیبائیش مُهر تغییرناپذیر مرگ را برخود داشت، همان مرگی که زن جوان به خاطر خواسته‎های منحرف این مرد عجیب اغلب شبیه‎سازی کرده بود.
شاید به این دلیل بود، زیرا که او در این شب با وجود نوازش‎های شهوانی‎اش به زن به اندازه کافی عشق نورزیده است؟ شاید، زیرا زن که اغلب مرگ را بازی کرده عاقبت کنجکاو شده بوده آن را واقعاً بشناسد یا شاید، زیرا زن از این بازی وحشتناک خسته شده و واقعاً می‎میرد تا به آن پایان دهد. مسلم این است که مردِ بدبختِ ناراضی به زودی به اندازه کافی به این درک رسیده بود که کلمات پیرزن به هیچوجه فریبنده نبودند، بلکه کاملاً حقیقت داشتند. او از وجدِ گیجش بیدار و حالا تازه متوجه می‎شود که ناامیدی واقعی و دردِ به خاطر از دست دادن چیزی جبران‌ناپذیر چه معنا می‎دهد! تمام امیال نفسانی خاموش گشته و مُرده بودند ...
چنین بود که انگار آخرین نخ‎هائی که این مرد را هنوز به زندگی متصل می‎ساختند قطع گشته‎اند. او سنگ یکی از انگشترهایش را کنار می‎زند و سم وحشتناک و فوری کشنده مخفی در آن را خارج می‎سازد. یک بار دیگر زن جوان را که دیگر به مرگ دروغ نمی‎گفت در آغوش می‎گیرد ... او لب‎هائی را که بسیار دوست می‎داشت می‎بوسد. و سر خسته مرد در آخرین گیجی و در آخرین مستی بر روی سینه لخت زن جوان می‎افتد ...
فرشته مرگ اما آن کسی بود که آخرین پیروزی واقعی را از آن خود ساخت ...
 
گوش یوسوئا فلینت
یکی بود یکی نبود، روزگاری مرد بسیار فقیری زندگی می‎کرد.
او اَونس نامیده می‎گشت و با کفش کاملاً پاره در خیابان‎های نیویورک ول می‎گشت. شلوارش نخ‎نما، کتش پاره پاره و کلاهش در حالت اسفناکی بود. پریشانی‎اش تقریباً دیده می‎گشت، زیرا که از صبح زود هیچ‌چیز نخورده بود.
او در گوشه یک دیوار می‎نشیند. او شروع می‎کند به قبول اینکه برایش هیچ محلی در زندگی نیست، باوجود استعدادهای مختلفش، انرژی و خوش‎بینی قوی‎اش که او را تا آن زمان هرگز تنها نگذاشته بوده است، حالا اما مردد می‌گردد، زیرا او هرگز اجازه هماهنگ ساختن خویش با گام‎های واقعی چیزها را به خود نداده بود.
بنابراین اَونس سر را تکیه داده بر دست‎ها گرسنه در گوشه خیابانش نشسته بود. او واقعاً احساس می‎کرد که عمیقاً ضعیف گشته است. او به خود می‌گوید: "من می‎دانم که نیرومند هستم و با این وجود از گرسنگی خواهم مُرد." ضعفش آنقدر بزرگ بود که شجاعت او را ترک می‎کند. او احساس می‎کرد که چیزی مرطوب در چشمانش بالا می‎آید، و او یک قطره اشگ به خاطر خودش می‎ریزد.
ناگهان یک صدا از او می‎پرسد: "می‎خواهید ده هزار دلار کاسب شوید؟"
اَونس بیدرنگ پاسخ می‎دهد: "بله."
او بلند می‎شود و پرسش‎کننده را ورانداز می‎کند. او مردی تقریباً چهل ساله بود، خوش‎لباس و با ظاهری مصمم و زیرک. مرد بدون جلب توجه اَونس که کاملاً در بدبختی‎اش غرق گشته بود خود را به او نزدیک ساخته و با دقت او را تماشا کرده بود. مرد با خود زمزمه کرده بود: "او می‎تواند مورد استفاده قرار گیرد." و سپس به او پیشنهاد ده هزار دلار را داده بود.
مرد تکرار می‎کند: "آیا واقعاً می‎خواهید این پول را کاسب شوید؟"
اَونس با اطمینان بزرگی می‎گوید: "بله، برای آن چکاری باید بکنم؟"
مرد سریع پاسخ می‎دهد: "گوش راست خود را به من بفروشید."
"گوشم را؟"
"بله. گوشتان را. من آن را از شما می‎خرم. آره یا نه؟"
"می‎خواهید با آن چه کنید؟"
"شما حتماً این را درک می‎کنید که من به پرسش‎تان به هیچوجه پاسخ نخواهم داد، نام من ریزلی است، جراح. من خودم آن را خواهم برید، اما شما لازم نیست به این خاطر هیچ ترسی به خود راه بدهید. بله یا خیر؟"
اَونس می‎گوید: "بله، البته."
"بسیار خوب. با من بیائید."
کلینیک ریزلی مشهور، مهمترین و برترین جراح، پادشاه فیزیولوژی تجربی که شهرتش سراسر آمریکا را پُر ساخته و از آنجا خود را به اروپا گسترش داده بود، بطور درخشانی منظم و مجهز به پیشرفته‎ترین وسائل جراحی بود.
اَونس بدنبال جراح که دیگر با او صحبت نمی‎کرد می‎رود و در کنار او از یک دهلیز، یک راهرو و چند سالن بزرگ بسیار چشمگیر نظافت گشته‎ای می‎گذرد که فکر کردن به اینکه باکتری‎ها و میکرب‎ها می‎توانند در اینجا زندگی کنند را غیرممکن می‎ساخت.
دیوارهای یکی از این سالن‎ها دارای محل‎های تو رفته کوچکی بودند که در آنها انواع موجودات غیرعادی می‎خزیدند و ظاهرشان کاملاً با آن چیزی که طبیعت به این حیوانات عطا کرده و تحت آن برای ما آشنا هستند متفاوت بود. آنها تولیدات چاقوی وحشتناک ریزلی بودند، قربانی‎ها و پیروزیش، طبیعت تنظیم گشته! جراح لحظه‎ای در برابر یکی از این تورفتگی‎های دیوار که در آن چیز عجیب و غریبی خود را حرکت می‎داد و شباهت بزرگی با دو موش صحرائی از پهلو به هم جوش خورده داشت توقف می‎کند. اَونس هم می‎ایستد و سپس ناگهان احساس می‎کند که چگونه یک زبان گرم دستش را می‎لیسد. او یک سگ در برابر خود می‎بیند که یک سمت از بدنش سفید و دارای یک موی کوتاه و سمت دیگرش سیاه و دارای موی بلند بود. سر این حیوان سفید بود با یک گوش ایستاده در سمت سیاه بدن، در حالیکه در سمت سفید بدن یک گوش مایل به قرمز رو به پائین آویزان وجود داشت. دُم که دوستانه به این طرف و آن طرف تکان می‎خورد شباهت به دُم یک خوک داشت و به سمت بالا حلقه زده بود. صدای ریزلی اَونس را از مشاهداتش بیدار می‎سازد. او بی‎صبرانه می‎پرسد: "عجله می‎کنید؟ می‎آئید؟"
اَونس سرش را بلند می‎کند. او بسیار رنگپریده دیده می‎گشت.
اَونس با صدای گرفته و خشن می‎پرسد: "می‎خواهید به جای گوش چه چیزی به سرم بنشانید؟"
ریزلی فریاد می‎زند: "هیچ‌چیز، کله‌پوک. من فقط گوش شما را می‎برم، چون من آن را لازم دارم، این همه‌چیز است."
"آیا این کاملاً حتمی‎ست؟ مطمئن باشم که شما یک حیوان زنده یا چیز دیگری به من نخواهید دوخت؟"
"مطمئن باشید. بعلاوه شما قرارداد را خواهید دید."
آنها به یک اتاق کار بزرگ می‎رسند. به اَونس یک صندلی داده می‎شود. در این لحظه زنگ تلفن به صدا می‎افتد.
یک دستیار ریزلی به اَونس که به زحمت می‎توانست از به هم خوردن دندان‎هایش ممانعت کند می‎گوید: "شما مدت درازی انتظار نخواهید کشید، بیمار فوراً حاضر می‎شود." سپس دکتر ریزلی و یک دکتر دیگر به او مشغول می‎شوند و او را با گوشی پزشکی با دقت معاینه می‎کنند. ریزلی نیمه‌بلند زمزمه می‎کند: "او سالم است." و دکتر دیگر مانند انعکاس صدای او تکرار می‎کند: "او سالم است."
بیست دقیقه بعد یک آقای بزرگ و قوی که یک سمت سرش پانسمان شده بود داخل می‎شود. بدون نگاه کردن به اَونس بازویش را می‎گیرد و به کنار پنجره می‎برد و گوش او را تماشا می‎کند. سپس پانسمان را از سر باز می‎کند. در سمت راست یک زخم وحشتناکِ هنوز جوش‎نخورده وجود داشت. گوش کاملاً از بین رفته بود و فقط تکه کوچکی آنجا دیده می‎گشت. آقای قوی با آینه در دست به گوش باقیمانده‎اش نگاهی می‎اندازد و سپس آن را با گوش اَونس مقایسه می‎کند.
عاقبت مرد قوی می‎گوید: "گوش او بزرگ‎تر است و نه چندان ظریف، اما من فکر می‎کنم کفایت کند." حالا عاقبت اَونس می‎فهمد و رنگش مانند مُرده‎ها می‎گردد.
ریزلی با صدای محکمی می‎پرسد: "می‎خواهید قرارداد را امضاء کنید؟"
اَونس می‎خواند. آن یک قرارداد فروش در بهترین شکل بود. او گوشش را می‎فروشد و برای آن ده هزار دلار می‎گیرد.
او بدون آنکه یک کلمه بگوید قرارداد را امضاء می‎کند.
چند دقیقه دیرتر اَونس پس از شسته و اصلاح گشتن بر روی تخت جراحی بیهوش قرار داشت و گوش خود را بدون آنکه متوجه گردد از دست داده بود. این زینت سر او با نخ ظریفی به جمجمه آقای قوی که همچنین بیهوش بر روی یک تخت دیگر قرار گرفته بود دوخته می‎شود.
پس از آنکه اَونس با دقت پانسمان می‎شود و از بیهوشی بیدار می‎گردد، اثر کلروفرم هنوز چنان قدرتی داشت که او کاملاً گیج بود و اصلاً نمی‎توانست به یاد آورد برایش چه اتفاق افتاده است.
او نیمه‌بلند با یک حرکت چانه به سمت مردی که همین حالا با یک قسمت از شخص خود او تزئین شده بود می‎پرسد: "او چه کسی‎ست؟"
دستیار دکتر هم با صدای نیمه‌بلند پاسخ می‎دهد: "او مولتی میلیونر یوسوئا فلینت، سلطان گوشت کنسرو است. "
"آیا تصادف کرده است؟"
"نه، نزاع کرده است. او به سختی مست بود. یک ضربه با آجر به صورتش خورده است! او باید یک ماه دیگر با یک دختر بسیار زیبا ازدواج کند. البته او گذاشت خود را قبلاً تعمیر کنند. شما می‎فهمید ..."
اَونس می‎گوید: "من می‎فهمم."
او در کلینیک ریزلی می‎ماند تا اینکه کاملاً شفا میابد. او چنان علاقه زیادی برای حیوانات پیوند زده شده و به موش‎های به هم دوخته شده از خود نشان می‎دهد که استاد مشهور به او پیشنهاد می‎کند کاملاً پیش او بماند و دستیارش شود. اما اَونس این را نمی‎خواست. موی او سریع رشد می‎کند و زخمش را مخفی می‎سازد. اولین خروجش در همان روزی صورت می‎گیرد که در آن یوسوئا فلینت ازدواج می‎کند، و او برای دیدن مراسم ازدواج به کلیسا می‎رود. او در آنجا متقاعد می‎شود که گوش پیوند خورده او به جمجمه میلیاردر خیلی خوب برازنده است. این واقعیت باید احتمالاً به اَونس یک لذت خاص داده باشد، زیرا او در خودش آهسته می‎خندد.
با ده هزار دلارش در جیب و پروژه‎های شجاعانه‎اش در سر دوباره اَونس داخل زندگی می‎گردد.
*
یوسوئا فلینت در یک صبح زمستانی خشک و سرد ده سال بعد از این ماجراهائی که من همین حالا تعریف کردم در یکی از سالن‎های بانک بزرگ نیویورک بود و می‎خواست با مدیر بانک در مورد یک جریان بسیار با اهمیت صحبت کند.
او برای لحظه‎ای انتظار می‎کشد، او، کسی که روزی می‎گذاشت مردم زیادی انتظارش را بکشند.
سلطان گوشت کنسرو واقعاً خود را کمی تغییر داده بود. او زودتر از موعود پیر شده بود. پیشانی‎اش طاس بود، گونه‎هایش بنفش و چشمانش سرخ رنگ دیده می‎شدند، اما جای زخمی که دکتر ریزلی جراحی کرده بود هنوز هم با یک خط صورتی گوش راستش را که برای آن ده هزار دلار پرداخته بود کمی می‎کشید. حالا ریزلی، این جراح مشهور دیگر زنده نیست؛ او فوت کرد، زیرا او، کسی که می‎توانست دیگران را به خوبی جراحی کند نتوانست اما خود را عمل کند، گرچه این کار به زندگیش بستگی داشت.
یوسوئا فلینت با حالتی افسرده و هیجانزده به این سمت و آن سمت می‎رفت. او وحشت داشت؛ او از این آگاه بود و می‎ترسید در هم بشکند. عاقبت او پذیرفته می‎شود.
کاملاً در پسزمینه یک اتاق کار فوق‎العاده بزرگ مدیر بانک بر روی یک صندلی در پشت یک میز تحریر نشسته بود.
یک سکوت طولانی نافذ برقرار می‎گردد.
یوسوئا فلینت به مدیر نگاه می‎کند. مدیر اما با هیچ نگاهی به او ارج نمی‎نهد، و یوسوئا فلینت ناگهان احساس می‎کند حسی که تا حال هرگز آن را نمی‎شناخت بر او چیره شده است: احساس حس خجالت. عاقبت به خود می‎آید و شروع می‎کند:
"اصلاً شما چه می‎خواهید؟ چرا بر علیه من هستید؟ چرا چنین سفت و سخت با من بدون آتش‎بس مدام در جنگید؟ شما تمام دشمنانم را در یک گروه وحشتناک متحد ساخته‎اید، و شما کسی هستید که بر علیه من شروع به جنگ کرده‎اید. تمام بدبختی‎های من فقط از سوی شما می‎آید؛ من این را مطمئنم، و شما می‎دانید که اینطور است. این شما هستید که مرا همه‌جا مظنون شمرده‎اید، و شما پول زیادی هزینه کرده‎اید تا از محصولات کارخانه‎ام تحقیق به عمل آید. شما اشتهار جهانی قوطی‎های کنسرو من را متزلزل ساخته‎اید، شما ادعا کردید که گوشت حیوانات مُرده در اثر بیماری را در قوطی کنسرو من یافته‎اید. شما آن کسی هستید که توانسته شایعات ناپسندیده را گسترش دهد، شما گفته‎اید مردم می‎توانند هر روزه انگشتان انسان و پارچه‎های زخم‎بندی در گوشت‎های کنسرو من پیدا کنند. شما مخترع این داستان مسخره هستید که سوسیس‎های من از خاک رس و زردپی خُرد گشته ساخته می‎شوند. شما گذاشتید که در سالن تلگرافخانه آن تجزیه و تحلیل نفرت‎انگیز از عصاره گوشت تولید شده کارخانه‎ام را همزمان با آن دُم موش صحرائی‎ که کسی ادعا کرده در یکی از پاته‎های تولیدی من کشف کرده است به نمایش بگذارند. شما توانستید مخاطبین را متقاعد سازید که چند سگ شما به این دلیل مُرده‎اند زیرا آنها را مجبور ساخته بودند یکی از محصولاتم <صبحانه برای محصلین> را بخورند. شما توانستید کمک سیاستمداران را بخرید تا بر علیه من به جنگ برخیزند و برای یک عملیات تحقیقی بر علیه محصولات کارخانه‎ام تلاش کنند. مرا تعقیب کردند، به من بی‎حرمتی کردند، و رسوائی فراتر از دو جهان گسترش یافت. و در حالیکه من مرتب بیشتر غرق می‎گشتم شما صعود می‎کردید. شما قدرت خود را بر ویرانه‎های قدرت من ساخته‎اید، این حقیقت دارد، اما هدف شما، هدف نهائی شما فقط این بود که مرا به تباهی پرتاب کنید، زیرا شما برای ویران ساختن من پول زیادی از دست دادید."
یوسوئا فلینت چنان توسط شدت احساساتش ربوده شده بود که مجبور گشت برای نفس تازه کردن حرف خود را قطع کند. مدیر بانک بزرگ ساکت با چشمان بسته آنجا نشسته بود و توسط هیچ نشانه ظاهری لو نمی‎داد که کمترین علاقه‎ای به آنچه فلینت برایش می‎گفت احساس نمی‎کند.
سلطان بیچاره سابق گوشت کنسرو گاو چند بار نفس عمیق می‎کشد و سپس ادامه می‎دهد:
"آقای عزیز، من حالا اینجا آمده‎ام تا رک و راست با شما صحبت کنم. من ارزش شما را بطور کامل درک می‎کنم، اما این دلیل نمی‎شود که شما به ارزش من اینطور نگاه کنید. من مستقیم به قصدم می‎پردازم. آیا نمی‎خواهید بجای جنگیدن با من شریک شوید؟ شما به خوبی می‎دانید که من در حال برنامه‎ریزی یک شرکت واقعاً باشکوه هستم: من قرارداد با تمام اتحادیه‎های آفریقای مرکزی را در دست دارم، و من تصمیم دارم اینجا تمام انواع کنسروهای وحشی را تولید و با قیمت‎های بدون رقابت تمام بازارها را با آن اشباء کنم. در این پروژه مبلغ هنگفتی برای برنده شدن وجود دارد، اما احتمالاً قبل از پا گرفتن از طرف شما با آن جنگیده خواهد شد، و شما خواهید گذاشت همه‌جا جار بزنند که پاته من در اینجا تهیه و با باورنکردنی‎ترین و نفرت‎انگیزترین آشغال‎های گوشت تولید شده‎اند و من آنها را کاملاً آماده به آفریقا می‎فرستم تا آنها را از آنجا به اروپا و آمریکا صادر کنم. من به این خاطر پیش شما آمده‎ام تا خواهش کنم حملات غیرضروری‎تان را کنار بگذارید ... من آمده‎ام تا به شما بگویم با من توافق کنید، اگر ما دست در دست هم بگذاریم می‎توانیم به سودهای کلان برسیم."
مدیر بانک بزرگ هنوز چشمانش را باز نکرده بود. او هیچ کلمه‎ای نمی‎گفت و فقط به نشانه اینکه تمایلی به دادن پاسخ مثبت به پیشنهاد او ندارد سرش را تکان می‎داد.
یوسوئا فلینت که کاملاً بنفش رنگ شده بود فریاد می‎کشد: "نه؟ نه؟ و چرا نه؟ این احمقانه است، کودکانه است، این در تضاد با منافع شماست! این یک کینه‎توزی خالص است، یک کینه‎توزی بی‎پایه و غیرقابل توضیح! من به شما چه کرده‎ام؟ شما اصلاً چه می‎خواهید؟ خب صحبت کنید ... چرا نمی‎گوئید از من چه می‎خواهید؟"
در این لحظه مدیر بانک بزرگ برمی‎خیزد. با دست راست موی بلند و به پائین آویزان شده را به کنار می‎زند، یک زخم وحشتناک در سمت سرش را هویدا می‎سازد، خود را به سمت یوسوئا فلینت که او را حالا شناخته بود خم می‎سازد و با صدای خفه و پر از نفرت می‎گوید:
"گوشم را به من پس دهید."

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر