گیاهخوار.


<گیاهخوار> از توماس تئودور هاینه را در بهمن سال ۱۳۹۸ ترجمه کرده بودم.

دختری که نمی‌توانست برقصد
زیبیله لایزه‎‎کِلاین یک دختر بسیار جوان بود، زیبا و بلوند، و چشمان بسیار بزرگ و آرزومندی داشت. اما او نمی‎توانست برقصد. او نمی‎توانست آن را بیاموزد. زیرا او بسیار خجالتی بود و خیلی راحت دچار سرگیجه می‎گشت. آقایان بارها و بارها امتحان کرده بودند با او برقصند، اما این کار شدنی نبود. او مجبور بود دوباره بنشیند. حالا او آنجا می‎نشست و رقص دیگران را تماشا می‎کرد. او همچنین همصحبت خوبی نبود. وقتی یک آقا می‎خواست مکالمه‎ای شروع کند او فقط با بله و خیر پاسخ می‎داد و برای خود به نرمی لبخند می‎زد. چنین فکر می‎گشت که با گذشت زمان وضع بهتر شود. اما حالا او سال‎های زیادی بسیار ساکت و تنها در مهمانی‎های رقص دراطراف می‎نشست و دیگر هیچکس به او اهمیتی نمی‎داد. با این وجود او همیشه به مجالسِ رقص دعوت می‎گشت، زیرا پدر و مادرش افرادی محترم و ثروتمند بودند. آنها بسیار نگران بودند، زیرا زیبیلۀ آنها چنین عقده‎های حقارتی داشت. آنها همچنین به این دلیل او را یک بار نزدِ یک روانکاو فرستادند. اما او از دختر سؤالاتِ چنان وحشتناکی پرسیده بود که زیبیله گریان به خانه برمی‎گردد و وضعش بدتر می‎شود.
او بتدریج یک پیردختر می‎شود، به صورتش چین و چروک می‎افتد و بعضی از قسمت‎های مویش خاکستری رنگ می‎گردد. تمام همسالانش سال‎ها قبل ارتباط برقرار کرده و مردان خود را یافته بودند. جوان‎ها در شب‎های رقص ظاهر می‎گشتند و گاهی با تعجب به او نگاه می‎کردند و می‎گفتند: "او هنوز انتظار چه‌چیز را می‎کشد؟" مدت‎ها می‎گذشت که دیگر هیچ آقائی سعی نکرده بود با او صحبت کند یا حتی با او برقصد.
حالا او بسیار پیر و چروکیده شده بود. حالا در کارناوالِ رقصِ هنرمندان هم همانطور ساکت و افسرده در کنار میزِ انسان‎های جوان و شوخ نشسته بود. مردم کمی به پیرزن می‎خندیدند، زیرا او در لباسِ دلقک‌ها خنده‎دار دیده می‎گشت. مخصوصاً وقتی که بسیار جدی و غمگین نگاه می‎کرد.
در این هنگام یک مردِ باریک و بلند اندام وارد سالن می‎شود. او یک لباس قدیمیِ اسپانیائیِ کاملاً سیاه بر تن داشت، کلاه و پرهای رویِ آن هم سیاه بودند و صورتش توسط یک ماسکِ سیاه رنگ پوشیده شده بود، طوریکه آدم نمی‎توانست صورت او را ببیند. تمام نگاه‎ها به سمت این شکلِ قابل توجه می‎چرخد. هنگامیکه گروهِ موسیقیِ جاز دوباره شروع به نواختن می‎کند، او به سمت میزی می‎رود که زیبیله نشسته بود، با تعظیمِ عمیقی از زیبیله درخواست رقص می‎کند. زیبیله با لکنت می‎گوید: "آه، من رقص‎های جدید را نمی‎توانم برقصم. اما او احتمالاً حرف زیبیله را نشنیده بود، زیرا آن دو حالا در میان بقیه زوج‎های رقصنده مشغول رقصیدن بودند. حالا زیبیله می‎توانست برقصد ــ طوریکه انگار تمام عمرش رقصیده است. به نظر می‎رسید که مرد اسپانیائی دختران جوان را نادیده گرفته است. او فقط با زیبیله می‎رقصید. آنها هیچ رقصی را از دست نمی‎دادند. حاضرین حیرتزده می‎دیدند که زیبیله در هنگام رقص جوان می‎شود. او حالا دوباره مانند یک دخترِ کاملاً جوان دیده می‎گشت، یک دلقکِ کوچکِ شایانِ ستایش. حالا بقیه مردان هم می‎خواستند با زیبیله برقصند، اما او درخواست همۀ آنها را رد می‎کرد. زیبیله کاملاً تسلیم‌گشته و سعادتمند و به وجد آمده با شوالیه‎اش در میان سالنِ رقص در نوسان بود. این یک جشن باشکوه برای زیبیله بود، حالا او دوباره جوان و زیبا بود، و زندگی مانند بهشت در برابرش قرار داشت. زیبیله زمزمه می‎کند: "عزیزم، بگذار صورتت را ببینم." اما مرد فقط زیبیله را محکمتر در آغوش می‎گیرد و با او به سمتِ درِ خروجی می‎رقصد. بله، آنها در حال رقصیدن از میان درِ سالن بیرون می‎روند. کسانیکه به آن دو نگاه می‎کردند می‎توانستند متوجه شوند که مردِ اسپانیائی ماسک را از صورت برداشت. ــ ــ او مرگ بود.
مردم زیبیله لایزه‎کِلاین را در کنارِ رختکن افتاده بر روی زمین پیدا می‎کنند، بی‎جان، با یک لبخندِ خرسندانه به دورِ لبانِ نیمه‌گشوده.
 
رامبرانت
پروفسور شروینک، پاراروانشناس مشهور، دوباره یک مدیومِ کاملاً مناسب کشف کرده بود. جلسات حیرت‎انگیزی برگزار می‎گشتند. خانم لبرکاز بلافاصله پس از فرو رفتن به عالم خلسه می‎توانست هر روحِ ماتریالیزه شده‎ای را احضار کند. بنابراین در روزنامه‎ها گزارش شده بود که اخیراً روح ماتریالیزه گشتۀ رامبرانت در یکی از جلساتِ احضار روح ظاهر گشته و یک تصویر عالی نقاشی کرده که بلافاصله به قیمت شگفت‎انگیزی به مالکیت دلالِ آثار هنری بلاتْشاری درآمده است.
بلاتْشاری این موضوع را تکذیب می‎کند: "البته من صاحب یک شاهکار از رامبرانت هستم، اما این اثر یک میراثِ بسیار قدیمیِ هلندی است." اما به آنچه او در تکذیب‎نامۀ خود اشاره نکرد این نکته بود که او نقاشی را از یک خُرده‎فروش برای پنج مارک خریده بود، و یک نکتۀ دیگر این بود که آقای گروت، کارشناس آثارِ رامبرانت به او گفته بود که نقاشی به علت نداشتن امضاء بی‎ارزش است. این نقاشی بدون نظر یک کارشناس قابل فروش نبود. نقاشی، تصویر هندریکه استوفلز، مستخدم خانۀ رامبرانت را نمایش می‎داد که در نور شمع میخچه‎های پایش را می‎بُرید.
دلالِ آثار هنری یک ایده داشت: او در جلسۀ احضار روحِ بعدی با نقاشی رامبرانتِ خود شرکت می‎کند و از پروفسور شروینک خواهش می‎کند که نقاش را دوباره احضار کند. پروفسور با کمال میل حاضر به این کار بود، و نقاشی را در وسط میز قرار می‎دهد. همۀ حضار باید دور میز می‎نشستند و دست‎های همدیگر را می‎گرفتند. اتاق تاریک می‎شود. خانم لبرکاز کمی دورتر از آنها بر روی یک صندلی راحتی به شکل نیمه‌دراز کشیده می‎نشیند. پروفسور به نرمی پیشانی و بالای چشم‎های او را لمس می‎کند، و به او با صدای آهسته می‎گوید: "شما خسته‎اید، خسته، خسته، شما در حال خوابیدن هستید. خود را متمرکز روان‎تان سازید، با روح رامبرانت تماس برقرار کنید!" مدیوم می‎نالید و به سختی نفس می‎کشید. پروفسور باید درخواست خود را چند بار تکرار می‎کرد. سپس مدیوم یک فریاد آهسته می‎کشد و نجوا می‎کند: "او می‎آید." یک بوی شدیدِ الکل در اتاق می‎پیچد، بخارهای درخشانی که در اتاق موج می‎زدند خود را به شکل یک اندام متراکم می‎ساختند که مرتب چهرۀ رامبرانت را واضحتر نشان می‎داد، درست شبیه به آخرین پرتره‎ای که او از خودش نقاشی کرده بود.
دلالِ آثار هنری می‎پرسد: "آیا می‎شود با او صحبت کرد؟"
پروفسور زمزمه می‎کند: "آن را امتحان کنید."
بلاتْشاری روح را مخاطب قرار می‎دهد: "امیدوارم استاد من را ببخشند که بخاطر یک درخواستِ کوچک مزاحم‎شان شده‎ام. در اینجا یکی از بهترین آثار شما وجود دارد که متأسفانه آن را وقتی زنده بودید امضاء نکردید. اجازه دارم از شما خواهش کنم آن را امضاء کنید؟" رامبرانت پاسخ نمی‎دهد، قلم‎مو و پالت را که بلاتْشاری بسوی او دراز کرده بود ساکت می‎گیرد، با یک حرکت عجولانه و تقریباً عصبانی قلم‎مو را در رنگ فرو می‎برد و چیزی در گوشۀ بوم می‎نویسد. او دوباره قلم‎مو را در رنگ فرو می‎برد و روی سر طاسِ دلال شکل یک ضربدر می‎کشد. سپس تالش را به صورت پروفسور می‎کوبد، بلند و تمسخرآمیز می‎خندد و ناپدید می‎گردد.
پروفسور شروینک چراغ را روشن می‎کند و در حال پاک کردن خود می‎گوید: "او یک روح بسیار قویِ ماتریالیزه شده بود." همه می‎خواستند که امضاء را تماشا کنند، اما بلاتْشاری یک نگاه فرار به آن می‎اندازد و سپس دوباره نقاشی را در یک کاغذِ بسته‎بندی می‎پیچد، با تشکر قلبانه از پروفسور خداحافظی می‎کند و با عجله به خانه می‎رود.
بله، نقاشی حالا دارای امضاء بود، اما در کنار امضاء چنین نوشته شده بود: "این کثافت را من هرگز نکشیده‎ام. رامبرانت." با این وجود دلال بسیار راضی بود. او در حال لبخند زدن یک پارچه را در روغن تربانتین فرو می‎کند و با دقت جملۀ مزاحم را طوری از بین می‎برد که فقط امضاء باقی‌می‎ماند. حالا نقاشی به یک امضاء واقعی که جای تردید باقی نمی‌گذاشت مزین بود. او پس از خشک شدنِ کافی امضاء از کارشناسِ مشهور آقای بودِنْلوز درخواستِ نظرِ کارشناسی می‎کند. او صحتِ امضاء را تأیید می‎کند و پیشنهاد نیم میلیون دلار برای خرید آن برای موزۀ دولتی می‎دهد. اما بلاتْشاری ترجیح می‎دهد آن را به دو میلیون دلار به یک کلکسیونر آمریکائی بفروشد.
حالا او می‎دانست چطور می‎توان کمک کرد که نقاشی‎های قدیمی به نقاشی‎های واقعاً اصل تبدیل شوند. سپس در یکی از جلسات بعدیِ احضار روحِ پروفسور شروینک، روح ماتریالیزه شدۀ تیسین، نقاش ایتالیائی هویدا می‎شود.
 
لوسی
خانم آربِوگاست، همسر مدیر کارخانه، یک خدمتکار عالی داشت. به این دلیل به خانم آربِوگاست حسادت می‎شد. در مهمانیِ قهوه، خانم هرتسوگ، همسر بانکدار، به او می‎گوید: "چی؟ و این کیک را هم او پخته است! خانم مدیر، اگر من یک چنین مرواریدی مانند لوسیِ شما داشتم، نمی‌دانم برای آن چه می‎پرداختم." ــ "بله، ما خیلی از او راضی هستیم، او هر کاری را با میل انجام می‎دهد، باهوش، کوشا و سر به زیر است! وفادار مانند طلا و بدون ماجراهای عاشقانه، گرچه او بسیار زیباست. البته او ویژگی‎های خود را دارد. برای مثال به هیچوجه خوردن ماهی را دوست ندارد. و سپس شرط گذاشته که بعد از ظهرِ جمعه‎ها را کاملاً برای خودش داشته باشد. نه به این خاطر که بخواهد به گردش برود، نه، ما باید فقط به او اجازه می‎دادیم که بعد از ظهر جمعه‌ها از وان حمام ما استفاده کند، و او ساعت‎ها در وان حمام می‎گذراند. در عوض او از مرخصیِ روز یکشنبه‎اش به کلی صرفنظر می‎کند. من فکر می‎کنم که او به یک فرقۀ مذهبی متعلق باشد." خانم هرتسوگ می‎گوید: "ما هم یک چنین خدمتکاری داشتیم، او یک باپتیست بود. او هم یک مروارید بود. ما او را ده سال داشتیم، سپس دچار جنونِ مذهبی شد. خانم مدیر، باید خیلی مراقب باشید! چه مدتی شما لوسی‎تان را دارید؟" ــ "از پنجم اکتبر 1929. من این تاریخ را هنوز به خوبی به یاد دارم، زیرا در این روز به ما خبر دادند که لوترِ بیچارۀ ما با کشتی‌بخاری غرق شده است، شما می‎دانید، در سفر به هندوستان، در ماه اوت." خانم مدیر آربِوگاست چند قطره اشگ را پاک می‎کند و ادامه می‎دهد: "او با آگهی من در روزنامه خود را معرفی کرد. من در سوگواریم کاملاً فراموش کرده بودم از گواهینامه‎هایش بپرسم. او فقط گفت: <من ملویسین نام دارم> من گفتم: <ملویسین، اما این نام برای یک دخترِ خدمتکار نامناسب است، ما می‎خواهیم شما را لوسی بنامیم> ناامیدی‎ام چنان بزرگ بود که من با تمام شرایط موافق بودم، بخصوص که او فقط بیست مارک دستمزد درخواست می‎کرد. من فقط می‎خواستم آرامش داشته باشم تا بتوانم به اندازه کافی گریه کنم. و لوسی خیلی به من مهربانی می‎کرد و برایم نگران بود.
او سعی می‎کرد به من دلداری دهد. او می‎گفت: <خانم گرامی، ببینید، پسر شما حالا در یک جهانِ سعادتمندتر است. او می‎خواست که من پیش شما بیایم و مراقب‎تان باشم. لوتر داری روح خوبی است.> لوسی گاهی کارهای عجیب می‎کند. شوهرم به این خاطر ابتدا نمی‎خواست او را نگهدارد. او حتی یک عکسِ بزرگ از لوتر از من گرفت و در اتاقش آویزان کرد. بله، او ویژگی‎های خود را دارد. و سپس، آیا متوجه شده‎اید؟ این گردنبدِ ضخیمِ مرواریدی که او همیشه به گردن دارد. من به او گفتم که من نادرست می‎بینم اگر یک خدمتکار چنین گردنبندِ تقلبی را که جلب توجه می‎کند به گردن داشته باشد. در این وقت او در برابرم زانو زد و خواهش کرد که اجازه بدهم او گردنبند را به گردن داشته باشد. من هم مجبور شدم به او این اجازه را بدهم."
اقتصاد خانۀ آربِوگاست تحت نظارت لوسی مسیر خوب و منظمش را طی می‎کرد. سپس بحران بزرگ اقتصادی آمده بود.
یک روز آقای آربِوگاست هنگام نهار رنگپریده و آشفته نشسته بود و به غذا دست نمی‎زد. وقتی همسرش نگران از او می‎پرسد که آیا او بیمار است، او کاملاً درهم می‎شکند و در حال گریستن گزارش می‎دهد که تمام پولش در پیش بانکِ سکیوریتز از دست رفته است و آنها فقط به حقوق مدیریت او وابسته‎اند، حقوقی که اما حالا بخاطر کاهش تجارت باید 50 در صد کاهش می‎یافت. آنها طوری در هیجان بودند که متوجه نگشتند لوسی می‎تواند هر کلمه را بشنود. آنها وقتی متوجه این موضوع می‎شوند که لوسی به سمت آنها می‎آید و می‎گوید: "من خیلی مایلم به شما کمک کنم. لطفاً از من عصبانی نشوید، اما این را بفروشید!" او گردنبدنش را باز می‎کند و آن را بر روی میز قرار می‎دهد.
در این وقت آقا و خانم آربِوگاست با وجود وضعیت غم‎انگیز باید می‎خندیدند، و خنده‎شان تقریباً نمی‎خواست پایان گیرد. دختر بلند می‎گوید: "اما نه، اینها مروارید واقعی هستند!" آقای مدیر تقریباً نیمه‌خفه گشته از خنده پاسخ می‎دهد: "بله، اگر آنها اصل بودند می‎توانستند 000 200 مارک ارزش داشته باشند." ــ "آنها اصل هستند! خواهش می‎کنم گردنبند را بفروشید." اما آنها حرف او را باور نمی‎کردند. بعد از ظهر لوسی موفق می‎شود خانم خانه را تشویق کند با گردنبندِ مروارید به یک جواهرفروشی برود. جواهرفروش قیمت گردنبند را 000 350 مارک تخمین می‎زند و فروش آن را در ازای گرفتن کمیسیون به عهده می‎گیرد.
وقتی خانم آربِوگاست به شوهرش این جریان عجیب را گزارش می‎دهد او خیلی نگران می‎شود. آنها با هم مشورت می‎کنند و سرانجام تصمیم می‎گیرند به رئیس پلیسی که با او دوست بودند جریان را گزارش دهند. او قول می‎دهد که یک کارآگاهِ لباس شخصی برای تحقیق بفرستد. در روز بعد، که روز جمعه بود، کارآگاه می‎آید، می‎گذارد همه‌چیز را برایش تعریف کنند و جزئیات را یادداشت می‎کند. لوسی مشغول حمام کردنِ بعد از ظهرش بود.
کارآگاه اتاق دختر را بازرسی می‎کند و در کمد یک جعبه پُر از صدف‎های عجیب و غریب می‎یابد. بر روی صدف‎ها یک انگشتر قرار داشت، از جنس طلا و با یک سنگِ سبزِ قیمتی که نشان خانوادگی آربِوگاست در آن حک شده بود. خانم آربِوگاست فریاد می‎زند: "انگشتر لوتر!" و تقریباً در حال بیهوش شدن بود. کارآگاه می‎گوید: "هوم، هوم، دختر کجا است؟" او مطلع می‎شود که دختر در حمام است و احتمالاً هنوز چند ساعت دیگر را هم در آنجا خواهد گذراند. آنها به سمت حمام می‎روند. کارآگاه چند بار به درِ حمام می‎کوبد. فقط یک صدای چلپ و چلوپِ آب‎بازی قابل شنیدن بود. در گشوده نمی‎شود. بر بالای حمام از سمت راهرو اما همچنین یک پنجره با شیشۀ مات وجود داشت.
سریع یک نردبان آورده می‎شود. کارآگاه از آن بالا می‎رود. او بزودی توسطِ یک وسیلۀ شیشه‎بُری یکی از شیشه‎ها را می‎برد و سرش را از سوراخ داخل می‎کند. آقا و خانم آربِوگاست می‎شنوند که کارآگاه می‎گوید: "آه خدای من! این دیگر چیست؟" سپس او با یک جهش از نردبان به پائین می‎پرد. او رنگپریده و لرزان آنجا ایستاده بود. "من باید فوری به رئیس پلیس تلفن کنم." ــ "چه چیزی دیدید؟" ــ "بفرمائید خودتان ببینید!" خانم آربِوگاست به سختی از نردبان بالا می‎رود و به داخل حمام نگاه می‎کند. مدیر توانست درست به موقع وقتی همسرش بر روی بازنوانش می‎افتد او را بگیرد.
خیلی زود صدای آژیر ماشین‎ها از خیابان به گوش می‎رسد. تکاوران و محافظین داخل خانه می‎شوند. درِ حمام منفجر می‎گردد. لوسی با لبخندِ سعادتمندی در وان قرار داشت.
ابتدا وقتی آنها به وان نزدیکتر می‎شوند می‎بیند که چه خبر است. از کمر به پائینِ بدنِ لوسی از دُم ماهی تشکیل شده بود که سرزنده آب‎بازی می‎کرد. لباس‎هایش بر روی یک صندلی قرار داشتند. در کنار کفش‎هایش دو پایِ زنانه قرار داشت، کاملاً خالی، مانند پوستِ تخم‎مرغِ باد شده. رئیس پلیس فریاد می‎زند: "یک مورد رسوائی‎آور! این یعنی چه؟ مرواریدها و انگشتر را از کجا دزدیدید؟"
"انگشتر را لوتر آربِوگاست زمانیکه من در تَهِ اقیانوس با او ازدواج کردم به من داده است. هر زنِ دریائی می‎تواند به هر اندازه که بخواهد مروارید داشته باشد. وقتی ما به خشکی می‎آئیم این مرواریدها را با خود حمل می‎کنیم، در غیراینصورت خوشبختی ما را ترک می‎کند. و من آنها را به پدر و مادر لوتر هدیه کردم." هنگامیکه پلیس‎ها او را از درون وان بیرون می‎آوردند و با وجود پیچ و تاب خوردنِ دُم ماهی او را در حولۀ حمام می‎پیچیدند چشمان لوسی بزرگ و غمگین دیده می‎گشت. آنها او را از پله‎ها پائین می‎برند. وقتی آنها به خیابان می‎رسند لوسی صدائی شاکیانه و کشیده و ملودیک از دهان خارج می‎سازد، خود را با پیچ و تاب دادن از دست پلیس رها می‎سازد و از روی نرده‎هایِ مجاور به درون رودخانه می‎پرد. آدم هنوز می‎دید که چطور او مانند یک ماهیِ سفیدِ بسیار بزرگ در زیرِ سطح بالای آب در حال شنا کردن با سرعت از آنجا دور می‎شود. سپس او ناپدید شده بود و کسی دیگر هرگز از او هیچ‌چیز نشنید.
خانم و آقای آربِوگاست با درآمدِ حاصل از فروش گردنبند آسایش می‎یابند. آنها در اتاق لوسی متوجه شده بودند که عکس لوتر از دیوار به زمین افتاده و انگشترش هم گم شده است.
 
قو
دوشیزه لیدا یک مدلِ برهنۀ ارزشمند در تمام آتلیه‎ها بود. هیچ نقاش مشهوری وجود نداشت که او را به همراهِ قو به تصویر نکشیده باشد. اغلب در زننده‎ترین موقعیت‎ها. زیرا او با قو یک رابطۀ عاشقانه داشت.
هنرمندان آن را بسیار بدیع می‎یافتند، اما بانوانِ سالمندِ محله نسبت به این موضوع خشمگین بودند و می‌گفتند: فسخ و فجور با حیوانات ممنوع است و باید مجازات شود. از این جرم شکایت می‎شود، لیدا برای بازجوئی احضار می‎گردد. او در حال گریستن اعتراف می‎کند: "بله، این واقعیت دارد، ما همدیگر را دوست داریم. اما او در حقیقت حیوان نیست، بلکه زئوس، پادشاهِ خدایان می‌باشد که به شکل قو پیش من آمده است." آقای زئوس در روز محاکمه بعنوان شاهد دعوت می‎شود، اما غایب می‎ماند. دادگاه لیدا را به یک سال زندان محکوم می‎کند. اگر معشوقِ لیدا واقعاً یک خدا بود بنابراین می‎توانست لیدا را فوری آزاد کند. اما به نظر می‎رسد که او فقط یک قو معمولی بود؛ زیرا وقتی لیدا نمی‎توانست دیگر به او غذا دهد مجبور می‎شود بدنبال درآمدی بگردد. او یک نقاشی را که لیدا از یک نقاشِ مشهور هدیه گرفته بود می‎فروشد، و می‎تواند با پول آن یک قایق کوچک زیبایِ سفید رنگ بخرد. او قایق را به گردشگران و مسافرانِ تابستانی اجاره می‎داد، او طنابِ جلوی قایق را به گردن خود می‎انداخت و آن را بر روی آب می‎کشید. مردم بخاطر این سواریِ ابتکاری خوشحال بودند، و باید از هفته‎ها قبل قایقِ قو را رزرو می‎کردند. این یک شرکتِ سودآور برایش بود.
لوهنْگرین، خوانندۀ مشهورِ اپرا هم باید انتظار می‎کشید، اما عاقبت نوبت به او می‎رسد. لوهنْگرین می‎گذارد که قو با قایقش او را به سمتِ مقابل ساحل براند. آن سوی ساحل برابانت نام داشت. یک دختر بسیار زیبا در لباس شنا آنجا کنار ساحل ایستاده بود. آن دو فوراً عاشق همدیگر می‎شوند. خوانندگانِ تِنور اپرا و دخترها همیشه در نگاهِ اول عاشق می‎شوند.
خواننده می‎گوید: "اسم من لوهنْگرین است. من عاشق شما هستم."
دختر پاسخ می‎دهد: "نام من اِلزا است. آیا شما خوانندۀ مشهور لوهنْگرین هستید؟"
او چاپلوسانه پاسخ می‎دهد: "البته" و فوری شروع به خواندن یک <آریه> می‎کند. این احمقانه‎ترین کاری بود که او می‎توانست انجام دهد، زیرا اِلزا فکر کرده بود که خواننده به همراه او بر روی یکی از نیمکت‎هائی خواهد نشست که برای این منظور ساحل را تزئین می‎کردند. اما خواننده همچنان ایستاده باقیمانده بود و هنوز می‎خواند و می‎خواند و می‎خواند.
در این وقت حوصلۀ دختر سر می‎رود و می‎گوید: "حالا اما دست از خواندن بردارید، من صدایِ تِنور را نمی‎توانم تحمل کنم."
درست در این لحظه قو به سمت آنها آمده بود تا ببیند که چرا آنجا سر و صدا بلند  شده است. اِلزا او را در آغوش می‎گیرد و می‎گوید: "سلام بر تو، پرندۀ شیرین، تو لااقل آواز نمی‎خوانی." قو بلافاصله متوجه جریان می‎شود، بال‎هایش را به دور اِلزا می‎پیچاند و بر روی چمن دراز می‎کشند. لوهنْگرین عمیقاً رنجیده بود. او می‎گوید: "خداحافظ اِلزا، و خیلی خوش بگذرد!" و به محل کشتی‌بخاری می‎رود، و به موقع قبل از حرکت کشتی به آنجا می‎رسد.
لوهنْگرین بدون قو برمی‎گردد.
قو در برابانت در نزد اِلزا می‎ماند. اما مشخص می‎شود که ادعایِ لیدا که او یک قوِ معمولی نیست واقعیت داشت. البته او زئوس نبود، بلکه انسانِ جادو شده‌ای بود که یک کلاهبردار بخاطر انتقام با فریفتن جادوگری گذاشته بود او را به یک قو مبدل کند. حالا طلسم شکسته و قو دوباره به انسان تغییر شکل داده و یک کلاهبردارِ ازدواج شده بود. او پس از ازدواج با اِلزا با به جیب زدنِ دارائی دختر ناپدید شده بود.
آقای لوهنْگرین در هتل تجربۀ خود در برابانت را تعریف می‎کند، او به گردشگران و مسافران تابستانی گزارش می‎دهد که دیگر شرکتِ قایقرانی قو وجود ندارد و افرادی که رزرو کرده‎اند بیهوده انتظار می‎کشند. حالا او تازه مطلع می‎شود که چه جریانی بین لیدا و قو برقرار بوده است. او همچنین می‎شنود که نیمی از مجازاتِ لیدا بخاطر رفتار نمونه‎اش بخشوده شده است؛ و چند روز دیگر آزاد خواهد گشت.
لوهنْگرین با یک دسته‌گلِ بسیار بزرگ برای آوردن لیدا به کنار دروازۀ زندان می‎رود. او لیدا را بسیار زیباتر از اِلزا می‎یابد، و بلافاصله عاشق او می‎شود. اما او در اثر تجربه عاقل‎تر شده بود، برای لیدا اصلاً آواز نمی‎خواند، بلکه او را با خود به هتل می‎برد، جائیکه اتفاقاً در آن شب مجلس رقص باید برقرار می‎گشت. آنها یک شبِ فوق‎العاده را تجربه می‎کنند. البته لوهنْگرین رفتار بی‎پروایِ قو در برابانت را از لیدا مخفی نگاه نمی‎دارد.
لیدا و لوهنْگرین یک زوج خوشبخت می‎شوند، و اگر آنها نمرده باشند امروز هم هنوز زندگی می‎کنند.
 
صلح ابدی
زمانی دو امپراتوریِ قدرتمند وجود داشت. نام یکی از آنها اوستْلَند بود و نام دیگری وستْلَند. طبیعتاً آنها بعنوان کشورهای همسایه نمی‎توانستند همیشه با هم در صلح زندگی کنند و بنابراین اغلب به جنگ می‎پرداختند. وقتی اوستْلَند پیروزِ جنگ می‎گشت سپس بعد از پنج سال وستْلَند خود را به حدی بهبود می‎داد که حالا می‎توانست پیروز جنگ بعدی باشد، و به این نحو به ترتیبِ زمانی جنگ ادامه می‎یافت. هرکدام از این جنگ‎ها ردِ خود را برجای می‎گذاشت، برای مثال: هزاران گور قهرمانانِ جنگ، هزاران مردِ یک پا و قربانیان دیگرِ جنگ و هزاران مجمسۀ فرماندهان فاتح جنگ. برای مردان چلاق همیشه جائی در این دو سرزمینِ وسیع یافت می‎گشت، اما جا برای بناهای یادبود شروع به کمبود گذارده و به مشکلی سخت تبدیل شده بود. تمام محل‎های تقاطع و پارک‎ها با بناهای یادبود پُر شده بودند و آدم نگرانیِ بزرگی بخاطر جنگ بعدی داشت. باید کاری انجام می‎گرفت، پادشاه اوستْلوف و همچنین پادشاه وستْهیل به موقع به این موضوع پی برده بودند، درست زمانیکه صلحِ پنجساله دوباره به پایان رسیده بود.
این بار اوستْلَند یک اولتیماتوم داده بود. پاسخِ پادشاه وستْهیل این بود: "اعلیحضرت پادشاه اوستْلوف، حق کاملاً با شماست، خطا از ما بود. من آماده‎ام که تمام مطالبات شما را تحقق بخشم. جنگ دیگر هرگز!
پادشاه وستْهیل."
پادشاه اوستْلوف خشمگین بود. پس چطور باید تاریخ جهان به روش معمول تکامل می‌یافت؟! او پیشنهاد یک کنفراس می‎دهد. در این کنفرانس باید نمایندگانِ شهروندانِ هر دو سرزمین شرکت می‌کردند. محل برگزاری کنفراس شهر بی‎طرف ژنو انتخاب می‎شود. در اینجا نمایندگان چنان احساس امنیت می‎کردند که می‎توانستند نظر واقعی مردم را ابراز کنند. آنها می‎گفتند که مردم اعضای سالم بدنشان را به بهترین پروتزها ترجیح می‎دهند، مردم ترجیح می‎دهند افتخاری کمتر و پایِ بیشتری می‎داشتند؛ جنگ‎ها در واقع ضروری هستند، اما جنگ یک موضوع خصوصی بین حاکمین است؛ پادشاه اوستْلوف و پادشاه وستْهیل باید این موضوع را میانِ خود حل کنند، ترجیحاً از طریق یک دوئل. پادشاه اوستْلوف با شور و اشتیاق با این پیشنهاد موافقت می‎کند، و پادشاه وستْهیل هم می‎خواست نشان دهد که آماده هر فداکاری برای وطن می‎باشد و از روی ترس خواهان صلح نبوده است.
ژنرال‎های هر دو سرزمین شرایط دوئل را با کاری هشت روزه آماده می‎سازند. این دوئل باید در زیرزمین کاملاً تاریکِ شهرداری انجام می‎گرفت. از اسلحۀ گرم استفاده نمی‎شد، بلکه فقط از خنجرهای کاملاً تیز گشته. هر دو حریف باید فقط با ردایِ پادشاهی بر دوش، با تاج پادشاهی بر سر و کاملاً برهنه و بدون شاهد با یکدیگر روبرو شوند. با به صدا آمدن یک ترومپت باید درِ زیرزمین قفل می‎شد و با دومین صدایِ ترومپت دوئل شروع می‎گشت.
همه‌چیز طبق برنامه پیش می‎رفت. هر دو پادشاه جدی، اما مسلط بر خود و فقط با شنل و تاج پادشاهی برای سخت‎ترین و مهم‎ترین اقدامِ رسمیِ دوران حکومت‎شان به زیرزمین گام می‎گذارند. آنها عمیقاً متأثر از خانواده و دوستان خداحافظی می‎کنند. از آنها برای اخبار هفتگیِ سینماها عکس گرفته می‎شود. سپس با شکوهِ تمام توسط کلید طلائیِ سفارش داده شده درِ زیرزمین پشت سر آنها قفل می‎شود. حضار پس از شنیده شدن صدای دومین شیپور با حبس کردن نفس در سینه به اتفاق وحشتناکی که آنجا در تاریکی رخ می‎داد گوش می‎کردند. ــ اما هیچ صدائی شنیده نمی‎گشت.
بعد از پنج دقیقه یک نفر در زیرزمین عطسه می‎زند. بنابراین یکی از دو پادشاه هنوز زنده بود. حضار جر و بحث می‎کردند که این صدای عطسۀ پادشاه اوستْلوف بود و یا پادشاه وستْهیل. سپس پنج دقیقه انتظار به ده دقیقه کشیده می‎شود و بعد به پانزده دقیقه. همه‌جا کاملاً ساکت بود. صبرِ حضار بعد از نیم ساعت تمام می‎شود. شاید هر دو قهرمان مُرده بودند. درِ زیرزمین گشوده می‎شود. هنگامیکه آنها به تاریکیِ ساکتِ درون زیرزمین خیره می‎شوند پشت همه می‎لرزد. برانکارها آماده قرار داشتند. چراغ آورده می‎شود. یک منظرۀ وحشتناک خود را به افرادی که داخل زیرزمین شده بودند ارائه می‎دهد: در یک گوشه پادشاه وستْهیل چمباته زده بود، لخت بر روی شنلش، ظاهراً آسیب ندیده، و تاج پادشاهی که توسط کش وصل بود هنوز روی سر پادشاه می‎لرزید. خنجر در کنارش بر روی زمین قرار داشت، ظاهراً استفاده نگشته. در گوشۀ مقابل پادشاه اوستْلوف مچاله نشسته بود. او هم برهنه بود و از سرما در حال لرزیدن، خنجرش را هم به کنار انداخته بود. هر دو زنده بودند، بدون هیچ زخمی، فقط اندکی عصبی بودند. آن دو بلافاصله با پالتوی گرمی پوشانده و از زیرزمین به بیرون منتقل می‎گردند. صدای "زنده باد" برخی به گوش می‎رسد. عکاسان مطبوعات وارد عمل می‎شوند.
شب یک جشن بزرگِ شام برگزار می‎گردد. سخنرانی می‎شود و بر اهمیت تاریخی این روز تأکید می‎کنند. پادشاه وستْهیل می‎گوید: "این آخرین جنگ بود" و پادشاه اوستْلوف با عزمی راسخ فریاد می‎زند: "بله، آخرین جنگ" سپس آن دو همدیگر را در آغوش می‎گیرند و می‎بوسند.
چند مجسمه‎ساز در پسزمینه ظاهر می‎شوند و بنایِ صلحی را ترسیم می‎کنند که بر رویش باید هر دو قهرمان دست در دست بایستند.
 
سقوط شهر نِبیْشینگن
پس از فتح شهر نِبیشینگن به دست دشمن تمام کارمندان از ساختمان فوق‎العاده بزرگِ دولت فرار می‎کنند. هیچکس نمی‎دانست آنها به کجا گریخته‎اند.
مهاجمین می‎دانستند که چگونه خود را در نزد مردم محبوب سازند، و به زودی نِبیشینگنی‎ها درک می‎کنند که وضع‎شان پس از فتح گشتن خیلی بهتر از قبل است. صلح و یگانگی مسلط بود. دشمنانِ سابق بهترین دوستان می‎شوند. اما نیروهای اشغالگر آنجا را ترک می‎کنند و شهر را به اداره خویش وامیسپارند.
ساختمانِ دولت هنوز هم خالی قرار داشت، و حالا آدم می‎توانست دوباره از آن استفاده کند. اما این ساختمان برای همه یک خانه ترسناک بود. مردم دوست نداشتند به ساختمان نزدیک شوند، و هنگام گذر دایره بزرگی به دور ساختمان می‎زدند. چرا؟ چون در خانه ارواح وجود داشتند. کارمندانِ فراری باید چیزی در ساختمان جاگذاشته بوده باشند که بطرز ناخوشایندی ظاهر می‎گشت. از راهروهای طولانی، از اتاق‎های تاریک و متروکۀ دفاتر و از میان میزها و قفسه‎ها بی‎وقفه صدای خش‎خش می‎آمد. آدم صدای آهسته غرغر و دندان قروچه کردن و یک صدای خاص مانند الاکلنگ را می‌شنید، طوریکه انگار چاقوهای تیغه‎ گرد مشغول خُرد کردن گوشت هستند.
برخی از شهروندانِ شجاع به این ترس می‎خندیدند. آنها می‎گفتند: "ما از موش‎ها نمی‎ترسیم." آنها می‎خواستند تله‎موش قرار دهند و داخل ساختمان می‎شوند. بلافاصله آدم صدای فریاد کمک می‎شنود، فریادها طوری شنیده می‎شدند که انگار آنها در راهروها تحت افزایش سر و صدای چاقوهای تیغه‌ گِرد تعقیب می‎گشتند. بعد سکوت برقرار می‎شود. شهروندانِ شجاع دوباره بازنگشتند.
باید کاری انجام می‎گشت. مانند همیشه در چنین مواردی برای بررسی جریان کمیسیونی تعیین می‎شود. آنها در یک روزِ روشنِ آفتابی، شش مرد قوی، با یک نردبان آتشنشانی مقابلِ ساختمان دولت می‎روند. همسرانِ گریانِ آنها بیهوده تلاش کرده بودند شوهران‎شان را از این کار بازدارند. نردبان به دیوار تکیه داده می‎شود، و شش مرد قرعه می‎کشند که چه‌کسی از نردبان بالا برود. قرعه به نام آقای عکاس لیزهْگانگ می‎افتد. او با قلبی تپنده و بعد از کشیدنِ ضامن هفت‎تیرِ داخلِ جیبش بالا می‎رود. او از میان یک پنجره به داخل ساختمان نگاه می‎کند، دستش را داخل جیب می‎کند. آیا او می‎خواست از هفت‎تیرش استفاده کند؟ خیر، او فقط دوربین کوچکش را از جیب بیرون می‎آورد و از میان پنجره یک عکس با فلاش از داخلِ ساختمان می‎گیرد. سپس سریع از نردبان پائین می‎آید، و رفقا او را سؤال‎پیچ می‎کنند. او جدی بود، اما مسلط بر خود، و فقط می‎گوید: "عجیب است، عجیب است! صبر کنید تا عکس را ببینید." بزودی عکس ظاهر شده بود. آدم در عکس اندام‎های سیاهی را تنگاتنگ هم می‎دید. آیا آنها افرادی بودند که فراک بر تن داشتند؟ آیا آنها کرم‎های درشت اندام بودند؟ هیچکس نمی‎دانست آنها چه موجوداتی می‎توانستند باشند. عکس را به دانشکدۀ علوم طبیعی دانشگاهِ نزدیکِ شهر بُن می‎فرستند، و درخواست می‎کنند سریع اطلاع داده شود که این موجودات به کدام دسته از حیوانات تعلق دارند.
پس از هشت روز یک تلگراف می‎رسد: "اینها پاراگراف هستند. من خودم برای بازرسی می‎آیم. پروفسور اشترونْسیوس."
پروفسور اشترونْسیوس جانورشناس مشهور دانشگاه بود و بزودی همراه با دو دستیار وارد شهر می‎شود. او از سفرهای تحقیقاتی‎اش در میانِ وحشی‎ترین جنگل‎های گرمسیری می‎دانست که آدم با خطرات چگونه روبرو می‎شود، و بلافاصه پس از دیدن آنها با چشمان خود شفافیت کامل بدست می‎آورد: حیوان‎ها با زالو خویشاوندی نزدیک داشتند، در واقع هرکدام از یک زالوی نر و یک زالوی ماده تشکیل شده بودند، که با هم رشد کرده و به این ترتیب شکل مشهور پاراگراف را به خود گرفته بودند. ظاهراً آنها توسط کارمندان پرورش داده شده و هنگام فرار آنها را آنجا باقی‌گذارده بودند. گرد و غبارِ فراوانِ موجود در داخل ساختمان به آنها غذای زیادی ارائه می‎داد، و آنها توانسته بودند بدون مزاحمت خود را تکامل دهند و به ابعادِ تا آن زمان ناشناخته‎ای رشد کنند، نمونه‎هائی به طول دو متر در میانشان وجود داشت. توسط اتحادِ دائمیِ یک حیوانِ مذکر و یک حیوانِ مؤنث پیش‎شرط این افزایش عظیم فراهم شده بود، همه اتاق‎ها از پاراگراف‎ها پُر شده بودند و پاراگراف‎های جدید بی‎وقفه متولد می‎گشتند. پروفسور اشترونْسیوس هشدار می‎دهد که ساختمانِ دولت دیگر فضای کافی برای پاراگراف‎ها ندارد و توصیه می‎کند که ساختمان را بزرگ‎تر کنند. اما نِبیْشینگنی‎ها این را نمی‎خواستند، امور مالی شهر هنوز به اندازه کافی بخاطر جنگ بهبود نیافته بود.
"اما آقای پروفسور، ما چطور می‎توانیم از شر این حیوانات خلاص شویم؟ آیا نمی‎توانید یک زهر بر علیه آنها تجویز کنید؟"
او شانه‎هایش را بالا می‎اندازد. "من بررسی خواهم کرد که آیا پادزهری در ادبیات ذکر شده است. من فعلاً به بُن بازمی‎گردم، و بر روی این ماده بسیار جالب علمی کار خواهم کرد. من حتی موفق شدم یک نمونۀ کوچک را بگیرم و در الکل حفظ کنم." او یک شیشه بزرگ کنسرو را نشان می‎دهد. "شما اینجا بوضوح می‎بینید که چطور پاراگراف از دو زالو تشکیل شده است. در واقع انتهای به ظاهر فقط تزئینیِ پیچ‌خورده یک وسیله مکنده است که از آن برای مصرف غذا استفاده می‎شود، نه فقط از گرد و غبار، بلکه همچنین از خون، البته وقتی قابل دسترسی باشد. این ارگانیسم یک شیء ارزشمند برای مجموعه علوم طبیعی ما خواهد گشت. آقایان عزیز، من از طرف دانشگاه بخاطر کمک‎های دوستانه شما صمیمانه تشکر می‎کنم." و او با این حرف آنجا را ترک کرده بود و مردم شهر نِبیْشینگن دیگری هیچ‌چیز از او نشنیدند.
تمام اعتماد ناپدید شده بود. ترس شهر را می‎لرزاند. بی‎دلیل؟ خیر. چند هفته نگذشته بود که ساختمانِ دولت از پُر بودن در حد انفجار بود، شاید دیگر گرد و غبار به اندازه کافی موجود نبود تا بتواند همۀ پاراگراف‎های ساختمان را سیر سازد. فاجعه به وقوع می‎پیوندد.
هنگامیکه یک شیرفروش صبح زود با درشکه‎اش در شهر می‎راند و از کنار ساختمانِ دولت می‎گذشت متوجه می‎شود که دیوار ساختمان رو به بیرون قوس برداشته است، همزمان شیشه پنجره‎ها می‎شکستند و مارهای سیاه از آنها خارج می‎گشتند. اسب رَم می‎کند و به سرعت در خیابان‎ها می‎تازد، تا اینکه درشکه سقوط می‎کند و ظرف‎های شیر به خیابان پرت می‌شوند. مردم با عجله اسب را نگهمیدارند. شیرفروش در آخرین لحظه از درشکه پائین پریده بود و به مردم با رنگی پریده و لرزان می‎گفت: "خودتان را نجات دهید، پاراگراف‎ها می‎آیند."
مردم صدای خفیف غوغائی را می‎شنیدند: دیوارهای ساختمانِ دولت ترک برمی‎داشتند. فاجعه رو به جلو در حال طغیان بود ــ بدون سر و صدای زیاد، فقط با فش‎فش کردن آهسته، و دوباره صدای چاقوی تیغه گردِ گوشت خُردکنی قابل شنیدن بود. حالا علت این صدا خود را نشان می‎دهد: حرکت پاراگراف‎ها به روشِ اسب‎های گهواره‎ای و جلو و عقب رفتن انتهای پیچ خوردۀ آنها باعث این صدای عجیب و غریب می‎گشت. و وقتی این قسمت به کسی می‎رسید، آن فرد در زیر آن خُرد می‎گشت، و وسیلۀ مکنده حریصانه و با ملچ ملوچِ شهوت‎انگیزی خود را محکم به او می‎چسباند.
بسیاری از انسان‎هائی که کنجکاوانه و با عجله به خیابان آمده بودند حالا وحشتزده و با فریادهای ناامیدانه فرار می‎کردند، سکندری می‎خوردند و به زمین می‌افتادند. آنها هرگز تصور نکرده بودند که پاراگراف‎ها توانسته باشند خود را به این تعداد بسیار زیاد افزایش دهند. بسیاری از گریزندگان تلاش می‎کردند در خانه‎ها خود را به ایمنی برسانند. پاراگراف‎ها آنها را در آنجا هم تعقیب می‎کردند و از میان درها و پنجره‎هایِ با فشار گشوده گشته به داخل خانه‎ها می‎رفتند. فریاد کمک که به بیرون از خانه‎ها نفوذ می‎کرد بتدریج خاموش می‎گشت. جانورانِ لغزنده رقص‌کنان تا مرز شهر می‎روند، و با نشاندن محکم خود بر روی ساکنینِ بیچاره شهر خونشان را می‎مکیدند.
در خیابان‎ها سکوت کامل برقرار بود. آدم دیگر نه انسانی را می‎دید و نه صدایش را می‎شنید. پاراگراف‌ها در تمام خانه‌ها لانه کرده و زندگی را نابود ساخته بودند. آنها خوب تغذیه گشته خود را مرتب تکثیر و رشد می‎کردند.
نِبیْشینگن یک شهر مُرده شده بود. اما پاراگراف‎ها در پشت دیوار خانه‎ها فشرده‎تر و فشرده‌تر، حریص و مانند ارواح در هم می‎لولیدند.
کارمندان دولت که زمانی گریخته بودند خود را دوباره در نزدیک شهر جمع می‎سازند، با این اطمینان کامل که می‎توانند حالا پرورش دادن پاراگراف‎ها را دوباره شروع کنند و به استقبال دوران باشکوهی بروند.
 
اورسونامید
در شهرداری شهر کوچک دورْوانگ جلسه تشکیل شده بود. شهردار، دکتر گروسکوپف، شروع جلسه را اعلان می‎کند و می‎گوید: "آقایان عزیز شورای شهر، من شماها را دعوت کردم تا مشورت کنیم که به چه وسیله‎ای باید با این نیازِ تهدید کننده مقابله کنیم. همانطور که می‎دانید دوران جنگ با خود کمبودِ فاجعه‎بارِ مواد غذائی و سوخت به ارمغان آورده است. ما با نگرانیِ فراوان انتظار آمدنِ زمستان هستیم. چکار می‎توانیم بکنیم؟"
آقای معلم شِونسلیش، عضو شورای شهر، می‎گوید: "ما می‎توانیم کلاس‎های درسِ مدارس را گرم نکنیم. بهترین کار این است اعلام کنیم که دانش‎آموزان در خانه و در رختخواب بمانند، سپس می‎توانند گرسنگی را هم آسان‎تر تحمل کنند."
آقای کرینگلاین، نانوا، عضو دیگر شورای شهر، می‎گوید: "بله، گرسنگی، ذخیره آرد حتی تا کریسمس کفایت نمی‎کند. و زغال اصلاً وجود ندارد و چوب بسیار کم داریم. همچنین بزرگسالان هم باید در رختخواب باقی‌بمانند و تلاش کنند تمام زمانِ وحشت را بخوابند."
شهردار فریاد می‎زند: "به اصل مطلب بپردازید! خواهش می‎کنم پیشنهاداتِ جدی بدهید."
آقای پومکه، مشاور پزشکی، عضو شورای شهر، از جا بلند می‎شود و با ژستِ سخنرانان می‎گوید: "شهردار محترم، حضار گرامی! کلمات سخنرانانِ قبلی برای شما بعنوان بیان یک تخیل و رؤیائی غیرقابل تحقق به نظر رسید. در برابر اما باید در نظر گرفته شود که چه پیشرفت فوق‎العاده‎ای علم انجام داده است. آیا تا حال هرگز کلمۀ اورسون را نشنیده‎اید؟" همه سرهایشان را تکان می‎دهند. "بسیار خوب، این نامگذاری از واژۀ لاتینِ اورسوس، یعنی خرس، مشتق شده است. شما خواهید پرسید که <خرس با کمبود دورْوانگ چه ارتباطی دارد؟> من می‎خواهم آن را به شما بگویم: خرس با شروع فصل سرما به غارش می‎رود، در آنجا بدون کوچک‎ترین مواد غذائی و بدون شوفاژ زمستان را در خواب عمیقی می‎گذراند، تا اینکه خورشیدِ بهاری پرتوهای گرمابخشش را می‎فرستد. ما مردانِ علم موفق شده‎ایم طی سال‎های طولانی با کارهای آزمایشگاهی این پدیدۀ طبیعی را کشف و از خون حیوانِ خواب‎آلود مواد مؤثرِ اولیه را تهیه کنیم: اورسون. سپس بیوشیمی به این مشکل پرداخت، و موفق گشت آن را به شکل قرص تولید کند و این تولید اورسونامید نام دارد." او با یک ژستِ مهم از جیبِ بغلِ کتش یک شماره از هفته‎نامه پزشکی بیرون می‎آورد و گزارش در باره تأثیر این دارو را می‎خواند: این دارو به شکل قرص تولید می‎شود؛ مصرف ده عدد از آن کفایت خواهد کرد تا انسان را در خوابِ دائمِ زمستانی فرو برد. "شهر ما دویروانگ 000 180 جمعیت دارد، بنابراین ما به 000 180 بسته ده عددی قرص نیازمندیم. من درخواست می‎کنم که با پرداختِ بودجۀ لازم موافقت شود."
این درخواست مشتاقانه و به اتفاق آراء مورد پذیرش قرار می‎گیرد. برای سازماندهی اجراء پروژه یک کمیته پنج نفره انتخاب می‎شود. البته ابتدا یک ادارۀ خوابِ زمستانیِ شهری به ریاستِ ده منشیِ ارشد تأسیس می‎گردد. چند صد نفر کارمند استخدام می‎شوند که در هنگام جیره‎بندیِ مواد غذائی کار می‌کردند و در نتیجۀ فقدانِ کامل مواد غذائی بیکار شده بودند. به آنها عنوان کمیسرهایِ خواب زمستانی داده می‎شود. خواب زمستانی در آپارتمان‎های خصوصی ممنوع بود و فقط در مکان‎هائی که مقامات در اختیار قرار می‎داند باید انجام می‎گشت. ادارات جیره‎بندی که دیگر ضروری نبودند با آن قفسه‎های درازِ پرونده‎هایشان برای این کار بسیار مناسب بودند.
کارخانۀ مقواسازیِ دورْوانگ این سفارش را دریافت می‎کند که 000 180 جعبه تحویل دهد، طبق توصیۀ پزشکی باید جعبه‎ها طوری ساخته می‎شدند که یک فردِ خوابیدۀ درهم پیچیده شده در آن جامی‌گرفت؛ و از داخل باید پوشش نرمی می‎داشتند تا محل اقامتِ راحتی ارائه دهند. درِ جعبه‎ها دارای سوراخ‎های متعدد برای تنفس بود و شماره‎گذاری گشته از لیستِ نام ساکنین شهر.
اورسونامید به موقع تحویل داده می‎شود، و در تاریخ پنجم نوامبر همه‌چیز آماده بود. اهالی دورْوانگ بصورت گروهی تحت رهبری گروه موسیقی به سمت محل‎های اختصاص یافته براه می‎افتند. نظم نمونه‎ای مسلط بود، هر فرد شمارۀ جعبه‎اش را راحت می‎یافت، خود را در کنار جعبه قرار می‎داد، ده عدد قرص خود را می‎گرفت و آنها را قورت می‎داد. شهردار گروسکوپف، مشاور پزشکی پومکه و همچنین نوازندگان ترومپتِ کلیسای کوچکِ شهر هر یک فقط نُه عدد قرص دریافت می‎کنند، برای اینکه در بهار زودتر از دیگران بیدار شوند و بتوانند روز رستاخیز را به مسیر خود هدایت کنند. حالا شهردار یک سخنرانی ایراد می‎کند، کشیش می‎گذارد یک سرود مذهبی خوانده شود، سپس با به صدا آمدن یک ترومپت، هر فرد داخل جعبه‎اش می‎شود. برخی از جوان‎ها سعی می‎کردند خود را قاچاقی در جعبه‎های دوستِ دخترشان جا دهند، اما به موقع کشف می‎گشتند و به سمت جعبه‎های خودشان راهنمائی می‎شدند. شهردار و مشاور پزشکی آخرین کسانی بودند که پس از ثبتِ یک پروتکل و گذاشتن آن در گاوصندوق داخل جعبه می‎شوند. همه‌چیز بی‎عیب و نقص انجام می‎گشت. بزودی اولین صداهای خُر و پف شنیده می‎شود.
خواب زمستانی دورْوانگی‎ها در تمام جهان هیجان به پا کرده بود. روزنامه‎ها و رادیوها در این باره گزارش می‎داند. بسیاری از شهرها تصمیم می‎گیرند از این کار تقلید کنند. کارخانه‎های اورسونامید با تمام توان کار می‎کردند. در طول زمستان وضعیت اضطراریِ عمومی به وضوح بهبود یافته بود. در اوایل بهار دوباره مواد غذائی و سوختی همه‌جا به فراوانی وجود داشت. سعادتمند شهری که یک دستگاهِ اداریِ خردمند برای از سر گذراندن گرسنگی و سرما داشته باشد.
در 30 آپریل درِ جعبۀ شماره 000 180 بلند می‎شود، صورتِ هنوز کمی خواب‌آلودِ شهردار گروسکوپف از جعبه دیده می‌شود؛ سپس درِ جعبۀ شماره 999 179 بلند می‎شود و پومکه، مشاور پزشکی، چشمانش را می‎مالد. سه جعبۀ بعدی که درهایشان بلند می‌شوند متعلق به نوازندگان ترومپت بود. این پنج بیدار گشته از خواب خوشحال بودند و به همدیگر تبریک می‎گفتند. حالا آنها از چند بطر آبجو و مقداری کالباس که در زمستان برای این لحظه آماده گشته بود به بهترین شکل لذت می‎بردند.
در اول ماه مه، هنگام سپیده دم، ترومپت‎ها نواخته می‎شوند.
دورْوانگی‎ها از خواب بیدار می‎شوند، جعبه‎هایشان را ترک می‎کنند و بخاطر خورشیدِ بهاری خوشحال بودند. طولی نمی‎کشد که زندگی به روال عادی خودش ادامه می‎یابد و ردِ هر نگرانی بخاطر کمبود غذا ناپدید می‎گردد.
اما تمام مردم خیلی راضی نبودند. "چرا به ما اجازه خواب زمستانی نمی‎دهند؟" ــ "من مایلم آرامش خود را داشته باشم." ــ "در وسط بهترین چرت زدن مزاحم آدم می‎شوند!" کسانی که اینطور فریاد می‎کشیدند آقایان کارمند بودند. بسیاری از آنها فقط بیدار شده بودند تا حقوق‎شان را دریافت کنند و می‎خواستند سپس دوباره دراز بکشند و بخوابند. اما وقتی مطلع می‎شوند که دیگر خواب زمستانی ضرورتی ندارد عصبانیت در آنها شعله می‎کشد. خوشبختانه آنها طوری خوب سازماندهی شده بودند که احتیاج نداشتند با آن کنار بیایند. کارمندان تحت رهبری چهار صد کمیسرِ خواب زمستانی یک تظاهرات به راه می‎اندازند و به سمت شهرداری به راه می‎افتند. آنها تهدید می‎کردند که اگر مصرف اورسونامید را همچنین در آینده برایشان تضمین نکنند از خواب زمستانی فوراً به خواب تابستانی معمولی فرو خواهند رفت. مسئولین بیهوده تلاش می‎کردند آنها را  با دادن قولِ افزایش حقوقِ قابل توجه آرام سازند.
از آنجا که کارمندان اساس و شرطِ وجودی هر جامعه هستند، بنابراین برایشان خواب زمستانی را برای تمام زمان تضمین می‌کنند. اینکه آیا بقیۀ دورْوانگی‎ها دوباره در این خواب زمستانی شرکت خواهند کرد مبهم باقی‌می‎ماند.
 
داستان اقتصاد کنترل شده
آقای گرهارت فلایسنِر، مشاور دولت و مدیر دفتر آمار ملی، فوت کرده و به آسمان رفته بود.
فرشتۀ پذیرش مدارک او را بررسی می‎کند و سپس از او می‎پرسد که آیا درخواستِ خاصی دارد. آقای مشاور دولت می‎گوید: "البته، من می‎خواهم با مدیر این مؤسسه صحبت کنم. فرشته به تازه‎ وارد توضیح می‎دهد: "اینجا مؤسسه نیست، بلکه آسمان است و در اینجا مدیر وجود ندارد. اینجا فقط قدرت مطلق خدا حاکم است. اگر شما مایلید یک وقتِ دیدار با او داشته باشید باید در نوبت قرار بگیرید. من درخواست شما را به فرشته مقرب گابریل اطلاع خواهم داد. من از حالا می‎توانم به شما بگویم که مدتی طول می‎کشد تا شما پذیرفته شوید، همانطور که قبلاً وقتی مراجعین می‎خواستند با شما در دفتر آمار صحبت کنند."
مشاور دولت بر روی یک ابر می‎نشیند و پنج ماه انتظار می‎کشد. یک فرشته دلسوز به او یک سازِ چنگ می‎دهد تا بتواند زمان را با موسیقی و آواز سپری سازد. اما او فقط می‎توانست تعدادی سرودهای میهنی بخواند. در ماه ششم عاقبت از او پرسیده می‎شود که در چه موردی می‎خواهد با خداوندش صحبت کند. او هدف دیدار را "سازماندهی جدید" اعلام می‎کند و بزودی در برابر تخت سلطنتی خدا ایستاده بود.
خدا به او با مهربانی و جدی نگاه می‎کند و می‎گوید: "آقای فلایسنِر، مشاور دولت، درست است؟ بفرمائید، چه خدمتی می‎توانم برایتان انجام دهم؟" ــ "آیا می‎توانم اجازه داشته باشم به قادر متعال فروتنانه طرح یک پیشنهادِ کوچک در باره سازماندهی جدیدِ کنترل شده جهان ارائه دهم؟" ــ "البته که شما اجازه این کار را دارید. البته من بلافاصله پس از خلقت اطمینان حاصل کردم که همه‌چیز خوب بود. اما با این حال، آدم هرگز به اندازه کافی نمی‎آموزد." ــ "من اینجا جدولِ آماری خود را دارم."  و مشاور دولت از کیفش آن را بیرون می‎کشد. "میانگین سن انسان پنجاه سال است. او این زمان را به این ترتیب می‎گذراند: برای خواب 5300 روز، کار 4560 روز، تمرینات ورزشی و نظامی 1640 ساعت، تئاتر و سینما 1400 روز، بیماری 780 روز، غذا 760 روز، عشق 750 روز، مهمانخانه 740 روز، دین متأسفانه فقط 420 روز، مسافرت 400 روز، آموختن 390 روز، خواندن 380 روز و 320 روز او بر روی توالت می‎نشیند. تمام اینها حالا بسیار بد سازمان یافته‎اند، آنطور که عقلانیت مدرن درخواست می‎کند، انجام هر کدام از این کارها باید طوری یکی پس از دیگری همه‌جا و یکباره انجام شوند که انسان دیگر در زمان باقیمانده از زندگی خود نیازی به انجام دادن آنها نداشته باشد. این طرح فقط به فرمانِ خداوند متعال نیاز دارد، تا با یک ضربه جهان به این معنا مدرن شود و یک اقتصاد کنترل شدۀ معقول به جریان افتد." خداوند متعال مدتی فکر می‎کند، ابتدا در حال تکان دادن سر به طرح آماریِ مشاور دولت نگاه می‎کند، و عاقبت می‎گوید: "تأیید می‎شود! اما اگر از عهده آزمایش برنیائید، من نمی‎توانم دیگر به شما در اینجا احتیاج داشته باشم. سپس به جهنم می‎روید. فعلاً کارهای آماری خود را در اینجا انجام دهید، بهشت هم بدرستی سازماندهی نشده است." ــ مشاور دولت می‎پرسد: "آیا می‎توانم اقتصاد کنترل شده‎ام را قانونی کنم؟" خدا رعدآسا پاسخ می‎دهد: "آیا فراموش کرده‎اید که قادر متعال من هستم؟ به محض اینکه من چیزی بخواهم خود بخود اتفاق می‎افتد."
خدا به نشانۀ تغییر برخی از بلایایِ کوچک را به زمین می‎فرستد. زمین‎لرزه، فورانِ آتشفشان، طوفان و سیل در آن پائین غوغا می‎کردند، در حالیکه اجسام آسمانی از قبیل دنباله‎دارها و شهاب‎ها دیوانه‎وار در آسمان سریع به اطراف می‎رفتند. سپس دوباره همه‌چیز آرام می‎شود و نظم جدید شروع گشته بود. فلایسنِر اجازه داشت به پائین نگاه کند و از اینکه انسان‎ها طبق نقشه او زندگی می‎کردند خوشحال بود.
ابتدا آدم تفاوت چندانی مشاهد نمی‎کرد. فقط یک اشتیاق فوق‎العاده برای یادگیری بر بشریت مسلط شده بود. همه به مدت 390 روز بی‎وقفه روز و شب مطالعه می‎کردند و می‎آموختند، بدون آنکه یک ثانیه توقف کنند و یا خسته شوند. سپس آنها احتمالاً همه‌چیز را می‎دانستند. وظیفه‎شان در این مورد برای کل زندگی انجام شده بود. ناگهان آنها از یادگیری دست می‎کشند و شروع می‎کنند به کار کردن. بدون توقف، بدون کوچک‎ترین مکث حفر می‎گشت و چکش زده می‎شد، ماشین‎ها حرکت می‎کردند، قطارها می‎رفتند، تقریباً ½12 سال تمام، از صبح تا شب و از شب تا صبح. یک ابر ضخیم از عرق بر بالای زمین ایستاده بود. اما کاملاً ناگهانی مانند یک فرمانِ اعتصابِ عمومی کار در همه جا متوقف می‎شود. مردم می‎گفتند: "این باشکوه است. حالا دیگر احتیاج نداریم در باقیمانده عمر خود کار کنیم." همچنین خداوند هم بعد از دیدن شادی مردم خوشحال می‎شود و بر روی شانه مشاور دولت خیرخواهانه می‎کوبد. سازماندهی جدید خود را عالی به اثابت رسانده بود. حالا اما در انسان‎ها عشق با قدرت بیدار می‎شود.
یک زمانِ بسیار عالی بر روی زمین شروع می‎شود، مانند یک ماه مبارکِ ابدی. انسان‎ها مدت 750 روز کاری نمی‎کردند بجز عشق‎ورزی، از صبح زود تا دیروقت شب، از دیروقت شب تا صبح زود و از این کار خسته نمی‎گشتند. اما سپس این کار با یک ضربه متوقف می‎شود. دیگر هرگز هیچ عشقورزی‎ای!
بشریت در یک خوابِ <زیبای خفته> فرو می‎رود. همه فقط می‎توانستند خود را به تختخواب برسانند. حالا همه‌چیز در خواب بود. هرگز جهان اینطور صلح‎آمیز نبود. خُر و پُفِ عمومی مانند یک ترانۀ ستایش از آقایِ مدیر فلایسنِر به آسمان نفوذ می‎کرد. 14 سال و چند ماه خواب ادامه می‎یابد. سپس همه انسان‎ها همزمان از خواب بیدار می‎شوند.
آنها با قلبی شکرگذار نماز می‎خواندند، نماز می‎خواندند و خود را منحصراً وقف تمرینات مذهبی می‎ساختند. این کار بدون حتی یک لحظه توقف 420 روز و شب پشت سر هم طول می‎کشد. سپس این وظیفه هم برای همیشه انجام شده بود و انسان‎ها خود را وقف تمرینات بدنی و انواع ورزش‎ها و آموزش‎های نظامی می‎کنند. آنها خسته نمی‎شدند، بیوقفه، 1640 ساعت تمام جهان یک استادیوم ورزشی شده بود. سپس انسان‎ها گرسنه می‎شوند. زمان تمرینات بدنی ناگهان به پایان رسیده بود، برای همیشه. آنها شروع به خوردن می‎کنند. آنها می‎خوردند و می‎خوردند، 760 روز، یعنی بیش از دو سال، و غذا برایشان مزه خیلی خوبی داشت. سپس آنها برای تمام مدت عمرشان غذا خورده بودند، دیگر هرگز نمی‎بایست یک غذا لب‎هایشان را لمس کند. پس از آن یک زمانِ معنوی می‌آید. تمام بشریت شروع به خواندن می‎کند و بدون توقف 380 روز می‎خواند. سپس دیگر هرگز کسی نه به کتاب نگاه می‌کند و نه به روزنامه. شاید خواندن کتب اشتیاقِ دیدن جهان را در انسان‎ها بیدار ساخته بود، زیرا حالا یک زمان برای مسافرت شروع می‌شود.
همه مسافرت می‎کردند و بجز مسافرت کار دیگری انجام نمی‎دادند. هیچ انسانی در خانه خود نبود. همه بدون توقف در سراسر جهان در سفر بودند، با قطار، کشتی، اتوموبیل، هواپیما و پیاده. آنها هرگز یک لحظه هم استراحت نمی‎کردند. 420 روز و شب این کار ادامه می‎یابد، سپس سفر برای تمام زمان انجام شده بود. حالا در انسان‎ها یک علاقه برای تئاتر و سینما زنده می‎شود. تمام روز و تمام شب نمایشات دائمی وجود داشت. هیچکس حتی برای یک لحظه خود را با کار دیگری مشغول نمی‎ساخت. این زمان لذتبخش تقریباً چهار سال طول می‎کشد. بلافاصله پس از آن زمانِ رفتن به مهمانخانه شروع می‎شود. بشریت در آنجا دو سال را پشت سر هم و بدون رفتن به خانه می‎گذراند.
این مرحله توسط مرحلۀ نه چندان دلپذیری جایگزین می‎شود. تمام بشریت 320 روز و شب بر روی توالت نشسته بود و هرگز بلند نشد. همه خوشحال بودند وقتی عاقبت این زمان برای همیشه به پایان می‎رسد. اما این مرحله عواقب بسیار نگران کنندۀ بهداشتی به همراه داشت. تمام انسان‎ها، بدون استثناء حالا بیمار بودند. 780 روز باید مدام رنج می‎کشیدند. و با این کار سپس وظیفه زندگی‎شان به پایان رسیده بود. همه می‎میرند. آقای فلایسنِر می‎گذارد او را نزد خداوند ببرند و پس از تعظیم عمیقی می‎گوید: "مطیعانه به خداوند متعال گزارش می‎دهم که اقتصاد کنترل شده جهان بطور کامل انجام گشت." خداوند متعال پُک عمیقی به چپقش می‎زند و سپس می‎پرسد: "حالا چطور باید پیش رود؟" فلایسنِر می‎گوید: "البته دوباره از نو" ــ "بسیار خوب. اما، آقای مشاور دولت، شما گاو شاخدار، شما باید سالیان عشق را در آخرین دوره به انجام می‎رساندید و یا اینکه باید یک دوره برای بچه‎دار شدن در نظر می‎گرفتید. حالا بشریت منقرض گشته و من باید تمام خلقتم را دوباره انجام دهم." مشاور دولت فلایسنِر می‎خواست هنوز چیزی پاسخ دهد، اما توسط یک اردنگیِ قدرتمندِ خدا به قعر جهنم پرتاب می‎شود.
در آنجا او می‎گذارد خود را فوراً به لوسیفر معرفی کنند، تا به او پیشنهادات برای سازماندهی جهنم ارائه دهد. هرگز لوسیفر چنین نخندیده بود. "اما، مشاور خوبِ دولت، مگر نمی‎دانید؟ بله، سازمان دادن یک کارِ جهنمی‌ست."
 
مددکار
احتمالاً همه از سرزمین اشلارافیا شنیده بودند، اما هیچکس نمی‎توانست بگوید که این سرزمین کجا قرار دارد. گفته می‎شد که در آنجا یک فراوانیِ باورنکردنی از غذا وجود داشت. مردم، تنبل و چاق و خفته در اطراف دراز کشیده بودند؛ هر از چند گاهی آنها دهان‎شان را باز می‎کردند، و غذاهای خوشمزه و پُر از ویتامین بخودی خود به داخل دهان‎ها پرواز می‎کردند. البته وقتی سپس احساس تشنگی می‎کردند، باید به سمت یکی از چشمه‎های فراوانی که کاملاً نزدیکشان قرار داشت مراجعه کنند، عالی‎ترین نوشیدنی‎ها، مانند شراب، آبجو، قهوه و لیکور، به مقدار دلخواه از چشمه‌ها فوران می‎زد. این گام برداشتن به سمت چشمه تنها حرکت بدنی‌ای بود که اهالی اشلارافیا مجبور به انجامش بودند، و فکر کردن به اینکه آیا امکان انجام راحت‎تر این کار شدنیست تنها تلاش ذهنی آنها بود.
اخیراً علم موفق شده بود موقعیت جغرافیائی سرزمین اشالارافیا را دقیقاً مشخص کند و متوجه شود که این سرزمین یک جزیره کوچکِ توسط گُلف استریم اقیانوس اطلس احاطه شده است، که بطرز عجیبی تا حال نادیده گرفته شده بود. دولت بی‎درنگ کشتی بزرگ بخاری <مددکار> را به آنجا می‎فرستد تا آن جزیره را به تصرف درآورند. علاوه بر خدمه کشتی تعدادی از کارمندان کارآزموده دولت، همچنین برخی رهبران جغرافیا، علوم طبیعی و اقتصاد ملی در کشتی بودند.
هنگامیکه آنها به خشکی می‎رسند، تمام تعاریف را تأیید شده می‎یابند. حتی در ساحل زنان و مردانِ چاق به صورت انبوه در آفتاب دراز کشیده بودند. این درست در وقت نهار بود، تمام دهان‎ها کاملاً باز بود، و جوجه‎های کباب شده در قطعات مناسب داخل دهان‎ها می‎گشتند و فقط احتیاج داشتند جویده و قورت داده شوند. همچنین سبزیجات، سالاد، سیب‎زمینی سرخشده و سپس یک شیرینی ظاهر می‎گشتند و به همان روش در دهان فرو می‎رفتند.
پروفسور علوم طبیعی عصبانی می‎گوید: "از نقطه نظر فیزیولوژی این یک کثافتکاریست." اما پروفسور جغرافیا می‎گوید: "خیلی جالب است. دقیقاً همانطور که من آن را در اثر دوران‎سازم در صفحه 810 پیش‎بینی کرده بودم." اقتصاددان ملی پروفسور اویبرهورن سرش را تکان می‎دهد: "در اینجا باید چیزی درست نباشد، با نظریه‎های ما نمی‎تواند سازگار باشد."
پس از غذا یک آروغ زدنِ عمومی از سرِ رضایت طنین می‎انداخت، که اما بعد وقتی آنها باید بلند می‎شدند تا بیست قدم تا چشمه‎ها بردارند به یک آه کشیدن مبدل می‎گشت. آنها در کنار چشمه‎ها  فقط احتیاج داشتند دهان خود را کنار شیرها نگاه دارند، آنها از مایعاتِ خوشمزه لذت می‎بردند، و مهمانان غریبه را هم به نوشیدن دعوت می‎کردند. آنها این کار را کردند و نوشیدنی‎ها را دارای کیفیت عالی یافتند. در این هنگام پروفسور اویبرهورن به سمت اهالی اشلارافیا می‎رود و با صدای قدرتمند فریاد می‎زند: "ایست، اشلارافیائی‎ها! اینطور نمی‎تواند ادمه یابد. من پروفسور اقتصاد ملی هستم و مهمترین متخصص در تمام زمینه‎های خوشبختی انسان. من بدرستی به شماها می‎گویم، شماها ناخشنودترین موجودات روی زمین هستید. شماها بدون فکر خود را تسلیم لذت ساخته‎اید، بیش از اندازه از کالری‎ها، ویتامین‎ها و سایر مواد غذائی می‎بلعید، فقط برای امروز زندگی می‎کنید. چه‌کسی به شماها اطمینان می‎دهد که در آینده به اندازه کافی ذخیره غذائی وجود خواهد داشت؟ این روش شماها را حتماً به پیشواز فلاکتِ غیرقابل وصفی خواهد فرستاد. شماها مجبور خواهید گشت از گرسنگی رنج بکشید، فرزندانتان به اسکلت‎های زنده شبیه خواهند گشت، فرزندانِ فرزندانتان اصلاً بدنیا نخواهند آمد. بیماری‎های مسری شایع و نارضایتی و شورش مسلط خواهد گشت."
در این وقت اشلارافیائی‎ها می‎خندند، چاق‎ترین آنها در حین آروغ زدن‎های سبک می‎گوید: "ممنون، آقای پروفسور. چه زمان کشتی شما برمی‎گردد؟" پروفسور می‎غرد: "چیزی اصلاً برنمی‎گردد. ما اینجا می‎مانیم، برای کمک به شماها. برای امنیت!" و به کاپیتان کشتی <مددکار> اشاره می‎کند، او پیش می‎آید، پرچم کشورش را برمی‎افرازد و جزیره اشلارافیا را تصرف می‎کند، کاری که پروفسور جغرافیا فوری در نقشه‎اش به ثبت می‎رساند. مرد چاق که ظاهراً جریان برایش غیرقابل درک بود به کشتی برده می‎شود و تحت مراقبت قرار می‎گیرد. کارمندان دولت به رهبری یک ستوانِ دریائی در یک صف به سوی شهرداری به راه می‎افتند، شهردار را از خوابِ بعد از نهارش بیدار می‎کنند و دستورات لازم را می‎دهند.
روز بعد غذای سرزمین کوچک اشلارافیا طبق سیستم آزمایش شده در مسیر صحیح هدایت می‎شود. اعلامیه‎ها خبر می‎دادند که از حالا به بعد مواد غذائی فقط در برابر کارت‎های شماره‎گذاری شده و در مقادیر دقیقاً مشخص گشته دریافت می‎شود. تخلف با مجازات‎های شدید تهدید می‎گشت. در این وقت اشلارافیائی‎ها برای اولین بار در صف ایستادن را می‎آموزند؛ آنها باید در صفوف دراز به شهرداری می‎رفتند تا کارت‎های جیره‎بندی خود را دریافت کنند. همه‌جا کارمندان دقیقاً نظارت می‎کردند که به هیچکس بیشتر از سهمیه تعیین شده چیزی تحویل داده نشود. هر هفته اعلام می‎گشت که نوبت کدام شماره است.
مواد غذائی درست مانند جادو شروع می‎کنند به غایب ماندن، چشمه‎های نوشابه خشک می‎شوند. اهالی اشلارافیا دیگر سیر نمی‎گشتند و تعجب می‎کردند که چه اتفاقی با مواد غذائی باقیمانده و نوشابه‎ها رُخ می‎دهد. فراوانی سابق بزودی کاملاً ناپدید شده بود، کمبود هرچه بیشتر احساس می‎گشت.
پروفسور اوبیرهورن در یک سخنرانی اعلام می‎کند: "اشلارافیائی‎ها، حالا متقاعد شدید که نگرانی‎های من چه صحیح بودند و شماها فاقد هر امنیتی شده‎اید؟" ــ برخی او را واقعاً باور می‎کردند، دیگران غر می‎زدند: "حالا ما این امنیت را داریم که گرسنگی بکشیم." آنها دستگیر و در موتورخانه <مددکار> زندانی و به زنجیر کشیده می‎شوند.
کودکان لاغری هم که در سطل‌های زباله به دنبال باقیمانده نان‎های جویده شده می‎گشتند مجازات می‌شدند؛ زیرا این بازی کودکانه احتمالاً بعنوان یک تظاهر در برابر سیستم غذائی به نظر می‌رسید.
امنیت تأمین غذای عمومی فقط می‎توانست با کاهش بیشتر جیره‎ها تضمین شود. برای اولین بار در تاریخ سرزمین کوچک اشلارافیا این اتفاق می‎افتد که مردم گرسنه بودند. بسیاری از آنها در اثر بیماریِ سل و اسکوربوت می‎میرند.
پس از مرگِ آخرین فرد در سرزمین کوچک اشلارافیا خدمه‎های خوب تغذیه شده کشتی، کارمندان دولت و پروفسورها دوباره سوار کشتی‎شان می‎شوند و به خانه بازمی‎گردند. آنجا کاپیتان کشتی <مددکار> به دولتش گزارش می‎دهد: "جزیره" اشلارافیا کاملاً در اختیار ما است. کمک کاملاً انجام گشت."
پروفسور اویبرهورن یک مدال می‎گیرد، و حالا برای او در جزیره یک مجسمه یادبود با این سنگ‌نبشه ساده بنا می‎شود: "ناجی".
 
قلدر
قلدر قدرت را بدست گرفته بود و به تنهائی و مستبدانه بر کشور حکومت می‎کرد. او در قصر باشکوهی زندگی می‎کرد که در بالای کوه بر روی یک صخره بلند قرار داشت. او از آنجا تعیین می‎کرد که چکاری باید انجام شود. وقتی کسی جرأت اعتراض داشت، اراذل و اوباشِ قلدر او را می‎گرفتند و به ضرب گلوله می‎کشتند. بنابراین همه از او اطاعت می‎کردند. مردم نه تنها غارت اموال خود را بلکه همچنین غارت شخصیت‎شان را با صبوری تحمل می‎کردند. آنها بجای نامِ خود شماره دریافت می‎کردند، این شماره‎ها بر روی باسن‎شان با میلۀ داغ حک می‎گشت. بزودی تعداد شماره‎ها به 000 000 80 می‎رسد. به این خاطر در تمام سرزمین با سر و صدای زیادی جشن گرفته می‎شود.
قلدر از بالکن قصرش یک سخنرانی آتشین برای مردمش می‎کند. او در این سخنرانی با تأکید می‎گوید که تمام مؤسسات دولتِ قبل لغو شده‎اند، و اراده او از حالا تا ابد تنها قانون است. مردم با شور و شوق او را تشویق می‎کردند. اما افرادی که قلدر را با شور و شوق کافی تشویق نمی‎کردند توسطِ مأمورانِ پخش شده در میان مردم دستگیر می‎شدند. البته آنها دستگیرشدگان را به ضرب گلوله می‎کشتند.
در کلیساها تصاویر قلدر قرار داده می‎شوند، حالا فقط مجاز بود که به او نماز گذارده شود. کشیش‎هائی که امتناع می‎کردند کار و زندگی‎شان را از دست می‎دادند.
قلدر همچنین به کشورهای همسایه اخطار کرده بود که به نفعشان است برای محافظت خود در برابر بربریتی که دشمن فرهنگ می‎باشد باید فقط از او اطاعت کنند. اما در کمالِ تعجبش این مردمان عقب‌مانده امتناع می‎کردند. یک بار دیگر او به مردم گمراه هشدار می‎دهد که نباید اجازه دهند دولت‎های بی‎کفایت و بی‎ارزششان آنها را تحریک کنند، او هیچ‌چیز بجز صلح برایشان آرزو نمی‎کند؛ و او برای اینکه صلح باقی‌بماند سخاوتمندانه به آنها یک هفته برای فکر کردن وقت می‎دهد.
سپس او جنگ را شروع می‎کند. رعایای او از شماره 1 تا 000 000 10 قبلاً بعنوان سرباز آموزش دیده بودند، حالا اما از شماره 001 000 10 تا 000 000 30 یونیفرم ارتشی و اسلحه دریافت می‎کنند. آنها فوری شروع می‎کنند به خواندن ترانه‎های جنگی و گذشتن از مرزهای کشورهای همسایۀ دشمن. شور و شوقِ شماره‎هایِ باقیمانده 000 000 30 تا 000 000 80 در کشور بی‎حد و حصر بود، بویژه وقتی اولین پیروزی‎های بزرگِ تاریخ جهان گزارش می‎شوند.
اما در یکی از این کشورهای دشمن هوا بسیار سرد می‎شود. برف به ارتفاع چند متر باریده بود و دماسنج اغلب از پنجاه درجه زیر صفر بالاتر نمی‎رفت. این باعث مرگِ قهرمانانه بسیاری می‎شود، بنابراین حالا باید نمرات 001 000 30 تا 000 000 55 به خدمت سربازی فراخوانده شوند. حالا به زودی فقط 000 000 25 در خانه مانده‎ها با شور و شوق تمرین جنگ می‎کردند، البته شدیدتر. قلدر دستور می‎دهد سه پروفسورِ هواشناسیِ دانشگاه را به قصرش بیاورند. آنها باید مانند افراد ارتشی کنار هم خبردار می‎ایستادند. سپس او به آنها فریاد می‎کشد: "شما حرامزاده‎ها، شما می‎خواهید هواشناس باشید، شماها چیزی بیشتر از کثافت نیستید! من شماها را بدون حقوقِ بازنشستگی از کار اخراج می‎کنم، اگر که در طی سه روز هوای ملایم در جبهه‌های جنگ برقرار نشود." پروفسورها می‌گویند: "اطاعت می‎شود."
قلدر به میز تحریر بسیار بزرگش اشاره می‎کند و ادامه می‎دهد: "به آن نگاه کنید! از قهرمانان شجاع من این باقیمانده است." آنجا 000 867 جفت گوشِ شماره‎گذاری شده به ترتیب قرار داشت. قلدر فریاد می‎کشد: "یخزده!" پروفسورها در حالیکه دندان‎هایشان بهم می‎خورد تکرار می‎کنند: "یخزده؟"
قلدر سیلی سختی به آنها می‎زند و می‎گوید: "بروید!" آنها تعظیم عمیقی می‎کنند، ساکت و لرزان سالن باریابی را ترک می‎کنند. آنها در بیرون دستگیر و به زندان انداخته می‎شوند. در آنجا گوش‎های آنها را می‎برند و گوش هر یک پیچیده شده در یک کاغذ تمیز به دستش داده می‎شود.
فقط یکی از آنها، پروفسور فیزیک، وِنآوخ، شماره 391 876 3، یک پیشگام در زمینه علم هواشناسی، موفق می‎شود در این سرنوشتِ غم‎انگیز حداقل یکی از گوش‎هایش را نجات دهد. او بعد از بریده شدن یکی از گوش‎هایش ناامیدانه فریاد می‎زند: "دست نگهدارید، شما مردان عزیز! من باید هنوز یک پیام مهم به قلدر بدهم، پیامی که شاید آسایش و رنج وطن و تاریخ جهان به آن بستگی داشته باشد." او یک بار دیگر به نزد قلدر برده می‎شود. قلدر دوباره در پشت میز خود نشسته و مشغول بود که گوش‎های یخزدۀ قهرمانان را در جعبه‎های تمیزِ مقوائی بسته‎بندی کند، تا آنها را برای خویشاندانشان بعنوان آخرین سلام از جبهۀ جنگ بفرستند. او خود را برنمی‎گرداند، هنگامیکه شماره 391 876 3 می‎گوید: "امیدوارم حضرت قلدر ببخشند، که منِ بی‎ارزش یک بار دیگر جسارت کردم در مقابل چهره متعال‎شان قدم بگذارم."
ناگهان قلدر بطرز خشنی از جا می‎جهد: "چی؟! به صورت من می‎خواهی لگد بزنی؟ من تو را ـ" و به شکمِ پروفسوریِ گردِ او لگد می‎زند. پروفسور می‎گوید: "بسیار متشکرم قلدرِ من. من فقط می‎خواستم فروتنانه به خودم اجازه دهم به این نکته اشاره کنم که هواشناسی کاملاً مقصرِ هوای نامطلوب نیست. این می‎تواند خیلی بیشتر توسط قوانین طبیعی ناشی شده باشد."
قلدر فریاد می‎کشد: "کدام قوانین طبیعی؟ من که تمام قوانین را لغو کرده‎ام."
"البته قلدر من. اما حضرت والا تمام قوانین طبیعت را لغو نکرده‎اند."
"مزخرف نگو! اصلاً قوانین طبیعتی وجود ندارد. من از آنها چیزی نشنیده‎ام. احتمالاً دوباره یکی از این اختراعاتِ یهودی‎هاست."
"حضرت والا می‎بخشند. اما قوانین طبیعت وجود دارند. جهان بر آنها استوار است. با احترام کامل، برای مثال قانون پخش مولکولی وجود دارد، قانون پایستگی انرژی، قانون گرانش نیوتن."
"بهانه‎های پوچ! این هیچ ربطی به هوا ندارد."
"امیدوارم قلدر اجازه بدهند، وقتی دماسنج بالا می‎رود و پائین می‎آید، بنابراین از قانون گرانش پیروی می‎کند."
"خب، حالا به یک کثافتکاری می‎رسیم!"
او یک ورق کاغذ با مُهر رسمی برمی‎دارد، و با ژستِ یک نابغه با قلم می‎نویسد:
"از امروز تمام قوانین طبیعی به ویژه قانون گرانش نیوتن لغو می‎شود.
قلدر."
به آقای پروفسور وِنآوخ این لطف اعطا می‎شود که اجازه خواندنِ سند را داشته باشد. او تعظیم عمیقی می‎کند: "مردم جهان از شما به این خاطر که آنها را از این بردگی نجات داده‎اید تشکر خواهند کرد. چنین چیزی را فقط نابغۀ بزرگ ما قلدر می‎توانست انجام دهد."
"بله، من آن را انجام دادم. من جاودانه‎ام."
او یک زنگ را به صدا می‎اندازد. ده مرد مسلح از کمدهایِ پنهانِ دیواری خارج می‎شوند. او به یکی از آنها سند را می‎دهد: "این فوری در روزنامه دولتی چاپ می‎شود!"
بقیه محافظینِ قلدر مأمور می‎شوند به تمام خبرنگاران و مردم بگویند که باید فوری در پائینِ قصر صف ببندند، او می‎خواهد از بالکن برایشان صحبت کند.
بعد از پنج دقیقه اعلام می‎شود که تمام خبرنگاران، مردم و میکروفون‎ها آماده هستند.
قلدر وارد بالکن می‎شود، آنجا مستقیم و دست به سینه می‎ایستد، با یک حالت جدیِ معنادار در چهره، که شبیه‎اش را حاکمینِ دیگر فقط وقتی مجسمه‎شان ساخته می‎شود می‎توانند نمایش دهند. هنگامیکه خروشِ تشویق مردم کاهش می‎یابد، او شروع به صحبت می‎کند: "من دوباره موفق به یک عمل دنیوی شدم. پیروزی با ما است؛ دیگر هیچ انگشتِ پا و هیچ گوشی از قهرمانان ما یخ نخواهد زد. زیرا از این لحظه دماسنج از کار کردن می‎افتد. من قوانین طبیعت را لغو کرده‎ام. دیگر قانون گرایش نیوتن وجود ندارد. به جهان گزارش دهید که من این را به شما عملاً به اثبات رسانده‎ام."
در حالیکه قلدر خود را بر روی نرده بالکن تاب می‎داد و به پائین می‎پرید بانگِ هورا و زنده باد و ما از قلدر سپاسگزاریم از پائین به سمت او برمی‎خاست. صدای بلندِ برخورد بدنش بر روی صخره کاملاً واضح قابل شنیدن بود ــ
آقای پروفسور وِنآوخ می‎گوید: "بهتر بود که او تا چاپِ این خبر در روزنامۀ دولت صبر می‎کرد."
 
شاهِ بدون حس بویائی
متأسفانه گِرِگور، پادشاهِ خوب، کاملاً کر بود. او حتی وقتی مردم تشویقش می‎کردند یا وقتی وزرا جشن تولدش را تبریک می‎گفتند چیزی نمی‎شنید. موسیقیِ دوستداشتنیِ نظامی برای او یک عمل خاموش و بی‌معنی بود. لُژ مخصوص پادشاه در تئاتر خالی می‎ماند، حتی در اپراهائی با بلندترین صدا. او دستور می‎دهد در سرزمینش موسیقی را ممنوع کنند، اما البته این هیچ کمکی به او نمی‎کرد. بسیاری از پزشکانِ مشهور برای مشورت خوانده می‎گشتند و درخشان‎ترین تشخیص‎ها را می‎دادند و پیش‎بینی‎های خوب می‎کردند. یکی از آنها یک سمعک تجویز می‎کند که باید بطور نامحسوس به تاج وصل می‎گشت.
پادشاه کر باقی‌می‎ماند و دستور می‎دهد پزشکان را در قلعۀ گرسنگی حبس کنند. پروفسور اوریل، یک متخصصِ مشهور جهانی محتاطتر بود: او می‎گوید نمی‎تواند درمانِ گوش اعلیحضرت را به عهده گیرد؛ فقط جادو می‎تواند اینجا کمک کند. او خود را متعهد می‎سازد یک استاد مجرب در این زمینه پیدا کند. پادشاه پاسخ می‎دهد: "ضروری نیست. وزیر دارائیِ خودم بهترین ساحر کشور است." اما این ساحر هم نمی‎خواست به تنهائی پاسخگویی را به عهده گیرد بلکه یک اخترشناس را به کمک می‎طلبد. اخترشناس پس از تحقیق درمیابد که در ستاره نوشته شده است که هر پادشاه باید حداقل از یکی از حواس پنجگانه چشمپوشی کند. البته اکثر پادشاهان اجازه نمی‎دهند کسی متوجه آن شود. اگر پادشاه گِرگور می‎خواهند قدرت شنوائی خود را دوباره بدست آورند بنابراین باید از یکی از حواس دیگرشان چشمپوشی کنند. پادشاه پس از خواندنِ این نظرِ فنی ناامید می‎پرسد: "آیا ستاره‎ها درخواست می‎کنند که من نباید دیگر ببینم؟ نباید خورشید را، گل‎ها را، خانم‎های جوان تُردِ کاخ را و یونیفرم‎های باشکوهِ رژۀ سربازانِ شجاعم را ببینم؟" پاسخِ کتبیِ اخترشناس اطمینانبخش بود: "حس‎هائی کمتر با اهمیت وجود دارند که آدم می‎تواند آنها را مبادله کند، برای مثال حس چشائی را." پادشاه خشمگین می‎گوید: "آیا باید دیگر طعم خوشمزۀ گوشت سرخ‎شدۀ خوک را نفهمم، مزۀ هیچ کلمِ ترش و هیچ آبجوئی را؟ این غیرممکن است." اخترشناس این را درک می‎کند و پیشنهاد می‎دهد: "عاطفه هم می‎تواند قابل چشم‎پوشی باشد." اما پادشاه نمی‎پذیرد: "نه، بدون عاطفه هیچ عشقی وجود ندارد. همسرم هرگز نمی‎خواهد از این کارِ دلپذیر صرفنظر کند، و من باید مدام با او جدال داشته باشم." آنها بر سر حس بویائی توافق می‎کنند.
در سندِ معتبرِ محضری چنین آمده بود: "ما، پادشاه گِرِگور، شخصاً تأیید می‎کنیم که از حس بویائی خود حالا و برای تمام زمان صرفنظر می‎کنیم، به شرطی که به ما حس شنوائی‎مان دوباره برگردانده شود. جایگزینی باید همزمان انجام گردد.
پادشاه گِرِگور."
اخترشناس سند را در یک کپسول طلائی قرار می‎دهد و درِ آن را لحیم می‎کند. او آن را با خود به رصدخانه‎اش می‎برد، سپس آن را با یک موشکِ ماه‎پیما به سمت گنبدِ آسمان شلیک می‎کند. موشک به یک ستاره دنباله‎دار می‎خورد، ستاره با خشنودی دُمش را تکان می‎دهد، همه‌چیز خوب پیش می‎رفت.
گروه موسیقیِ نظامی حالا دوباره در مقابل کاخ اجازه نواختن داشت. پادشاه با خوشحالی از بالکن گوش می‎داد و با سوت ملودی را همراهی می‎کرد. او فوری ممنوع بودنِ موسیقی را در تمام سرزمین لغو می‎کند. به همسرش یک پیانوی باشکوه هدیه می‎کند و اجازه می‎دهد که معلمِ پیانو به او آموزش دهد. معلم پیانو یک مرد جوان زیبا بود. پادشاه از لُژ مخصوص خود اپرای <لوهنگرین> اثر ریچارد واگنر را گوش می‎کند، با شور و شوق دست می‎زند و فوری دستور می‎دهد به الزا، خواننده زن، یک دسته‎گل فوق‎العاده زیبا بدهند و به خوانندۀ مرد مدالِ گِرِگور اهدا کنند. و همزمان با پرتاب قطعات کیک بر روی صحنه سعی می‎کرد به قوها غذا بدهد.
هنگام شام پادشاه می‎شنود که چطور دو خدمتکار آهسته با یکدیگر زمزمه می‎کردند: "حالا گِرِگور سومین بطری را می‎نوشد." ــ "آره، خوکِ مست!" او دستور می‎دهد آنها را دستگر و سرشان را قطع کنند.
فریاد تشویق در سراسر کشور برمی‎خیزد: "پادشاهِ ما دوباره می‎شنود." ناقوس‎ها به صدا می‎افتند. به افتخار پادشاه گلوله‎های توپ‎ها شلیک می‎شوند. انجمن خوانندگان مشغول خواندن می‎شوند. او همه‌چیز را روشن و واضح می‎شنید. او هرگز اینطور خوشحال نبود. او به اخترشناس حکم اشرافیت می‎دهد.
پادشاه شب در پارکِ کاخ قدم می‎زد و به آواز بلبل‎ها گوش می‎داد. پارک بهاری بود. ــ اما این چه بود؟ امسال بهار فاقد رایحه مانده بود. شکوفه‎ها و همچنین گل‎های گیاهِ موگه و گل‎های نرگسی که پادشاه می‎چید دیگر عطر نمی‌افشاندند. او با عجله به خانه پیش همسرش می‎رود، به اتاقش هجوم می‎برد، معلم پیانو را از پنجره به بیرون پرت می‎کند و در حال گریستن بینی‎اش را میان پستان‎های چاق همسرش فرو می‎برد.
ملکه به او دلداری می‎دهد: اما گِرِگور! بی‎جهت خود را ناراحت نکن، من و معلم فقط می‎خواستیم چند تمرینِ انگشت کنیم." پادشاه آه بلندی می‎کشد: "نه، موضوع این نیست. اتفاق وحشتناکی رخ داده است. پستان‎های تو همیشه بوی خاصی می‎داد، مانند مخلوطی از عطر گل سوسن و گوشت گوزن. من دیگر بوئی حس نمی‎کنم." ملکه با سرعت به سمت میز آرایش می‎رود، یک شیشه عطر برمی‎دارد و آن را روی سر شوهرش خالی می‎کند. پادشاه شروع به گریستن می‎کند: "هیچ‌چیز، اصلاً هیچ‌چیز نمی‎توانم بو کنم. من یک کار وحشتناکِ احمقانه انجام دادم، من گذاشتم حس بویائی‎ام را به سرقت ببرند."
او در هنگام صبحانه عصبانی می‎گوید: "شماها به من قهوه تقلبی دادید. این توهین به اعلیحضرت است، همه باید به زندان بروند." سرانجام موفق می‎شوند او را متقاعد سازند که قهوه تُرکِ عالی فقط برای او بی‎بو بوده است. و هنگام نهار گوشت سرخ‎شدۀ خوک و کلم ترش و شراب بدون رایحه معمولی بودند. ــ و سپس وقتی در بعد از ظهر از گارد جاویدان بازرسی می‎کرد و دیگر نمی‎توانست هیچ‌چیز از بوی ترش و فوق‎العادۀ چرم سربازها که بسیار دوست داشت بو بکشد روحش کاملاً درهم می‎شکند. او عنوانِ اشرافیت را از اخترشناس پس می‎گیرد و دستور می‎دهد او را دار بزنند.
سپس پادشاه رسماً در برابر شورای وزرا اعلام می‎کند: "به کسی که حس بویائی‎ام را دوباره به من برگرداند، بخاطر تشکر ازدواج با دخترم را به او قول می‎دهم." ــ شاهزاده خانم یک دختر مهربانِ زیبایِ هفده ساله بود و لودمیلا نام داشت. با آنکه پیشنهاد بسیار وسوسه‎انگیز بود اما هیچکس پیدا نمی‎گشت که قادر باشد برای اعلیحضرت دوباره بو کردن را ممکن سازد. ماه‎ها می‎گذرند، پادشاه دچار ملانکولی عمیقی می‎شود. او ساعت‎ها در اطراف شهر فقط به همراهی یک خدمتکارِ وفادار قدم می‎زد.
او در یکی از این قدم‎زدن‎ها یک بی‎خانمان را دراز کشیده در کنار جاده می‎بیند، با مو و ریش ژولیده و لباس ژنده، که در حال ریختن باقیمانده عرقِ بطری در دهانِ بی‎دندانش بود. پادشاه از خدمتکار می‎پرسد: "این مرد چه کسی است؟" ــ "می‎بخشید، اعلیحضرت، این اِشمِکس است، یکی از ساکنین مشهور گداخانۀ شهر. اما بقیه ساکنین او را دیگر در گداخانه تحمل نمی‎کنند، زیرا او بسیار کثیف است، پُر از حشرات موذی، هر فنیگِ گدائی را عرق می‎خرد و در شلوار خود ادرار می‎کند و با بوی بدِ نافذش هوای اطراف خود را آلوده می‎سازد. و حالا او بی‎خانمان است، یک ولگرد." پادشاه به خدمتکار دستور می‎دهد یک سکه تالر به او بدهد. در این وقت مرد ژنده‎پوش از جا می‎جهد و برای تشکر کردن در حال تلوتلو خوردن به سمتِ اهدا کنندۀ خیرخواه می‎رود. پادشاه وحشتزده خود را عقب می‎کشد. اما ناگهان توقف می‎کند، سرش را جلو می‎برد و از راه سوراخ‎های بینی هوا را به درون می‎کشد. او ناگهان فریاد می‎زند: "اِشمِکس، من بوی تو را حس می‎کنم. تو من را شفا دادی. من به قولم وفا خواهم کرد."
هنگامیکه داماد به شاهزاده خانم لودمیلا معرفی می‎شود، او ابتدا این را برای یک شوخیِ بد از طرف پدرش بحساب می‎آورد. اما وقتی می‎بیند که موضوع جدی‎ست یک فریاد ناامیدانه می‎کشد و بیهوش می‎شود.
دوباره وزرا تشکیل جلسه می‎دهند. آنها تصممیم می‎گیرند که داماد به هزینۀ دولت تمیز و شپش‎زدائی شود. همچنین باید دندان مصنوعی به دست آورد. اِشمِکس از این پروژه خوشحال نبود، پنهان از کاخ می‎گریزد و حالا دوباره آزاد و بی‎خیال در جاده‎های سرزمین پیاده ول می‎گردد.
در این بین شاهزاده خانم لودمیلا هم فرار کرده بود و تحت حمایتِ یکی از سرزمین‌های همسایه به سر می‎برد. حاکم جوانِ این سرزمین فوری عاشق شاهزاده خانم می‎شود و با او در برابر محراب ازدواج می‎کند.  و این باعث جنگ بین دو سرزمین می‎شود. پادشاه گِرگور در این جنگ سرزمین و تاج و تختش را می‎بازد.
از او در کتب تاریخِ جهان بعنوان <گِرگور بدون حس بویائی> نام برده می‎شود.
 
پرواز اویگن
گاهی اویگِنِ کوچک سعی کرده بود تا در بازیِ همکلاسی‎هایش شرکت کند. اما او بسیار ضعیف و دست و پا چلفتی بود، طوریکه همه به او می‎خندیدند. حالا هر وقت همکلاسی‌ها در حیاطِ مدرسه فوتبال بازی می‌کردند، او ساکت و رویائی، اما نه غمگین، در کناری می‎ایستاد. یک سعادتِ درونی از چهرۀ کمرنگِ باریک و از چشمان بزرگی که زیرشان سایه تاریکی قرار داشت می‎درخشید. وقتی او به همکلاسی‎هایش نگاه می‎کرد، یک حالت از غرور و تحقیر در دور دهانش حرکت تُندی می‎کرد. اویگن می‎دانست که بیشتر از همۀ آنها شایستگی دارد. او می‎توانست پرواز کند. اما دیگران لازم نبود از آن چیزی بدانند. این راز او بود.
چگونه او این کار را آموخته بود؟ کاملاً خودبخود. هیلدا، دخترخالۀ اویگن، یک دختر فوق‎العاده زیبا، پیش آنها مهمان بود، و او می‎شنید که هیلدا تعریف می‎کند: "فردا به برلین پرواز می‎کنم."
شب، هنگامیکه مادرش او را به رختخواب می‎برد، اویگن گریان می‎گوید: "هیلدا خیلی زیباست، من مایلم با او پرواز کنم." و مادر با مهربانی می‌گوید: "حالا تو اول باید روغن کبد بخوری و بعد کاملاً مثل بچه‎های خوب بخوابی. شاید هیلدا یک بار تو را با خودش ببرد. شب بخیر کوچولوی من." سپس مادر از اتاق خارج می‎شود. بزودی اویگن چشم‎ها را می‎بندد و خیلی سریع احساس می‎کند که بدنش کاملاً سبک شده است. او از تختخواب پائین می‎آید، به خود یک حرکتِ سریعِ قوس‎دار می‎دهد، با فشارِ پا به زمین به بالا می‎پرد، دست‎هایش را مانند بالِ پرندگان تکان می‎دهد و راحت در میان اتاق شناور می‎شود. این اصلاً زحمت نداشت و احساس باشکوهی بود. او فکر می‎کرد: "آه، کاش هیلدا می‎توانست من را اینطور ببیند!"
صبح روز بعد اویگن یک بار دیگر بخاطر سردرد احتیاج نداشت به مدرسه برود. او باید در هوای تازه استراحت می‎کرد. او از خانه خارج می‎شود و تا انتهای پارک قدم می‎زند، جائیکه درخت بزرگ بلوطی ایستاده بود که او دوست داشت همیشه در زیر سایه‎اش بنشیند. سوسک‎ها وزوز می‎کردند، پروانه‎ها پرواز می‎کردند و پرنده‎ها چهچهه می‎زدند. اویگن فکر می‎کند: "حالا من دوباره امتحان می‎کنم." او چشم‎هایش را می‎بندد و حرکات پرواز را انجام می‎دهد. این کار مانند پرواز در اتاق کاملاً راحت و فوری انجام‎پذیر نبود. او باید ابتدا چندین بار با قدرت به بالا می‎پرید، عاقبت هوا در زیر بازوانش می‎افتد. با بال‎زدن‎هایِ آهسته از زمین بلند می‎شود و سپس مانند یک پرندۀ بزرگ به دور نوک درخت پرواز می‎کند. هر از چند گاهی بر روی شاخه‎ای از درخت می‎نشست تا فوری دوباره به داخل آسمانِ آفتابی پرواز کند. در این حال آسایش شگفت‎انگیزی در او به جریان می‎افتاد.
او در این وقت همکلاسی‎هایش را می‎بیند که به دلیل گرما تعطیل بودند و با معلم یک پیاده‎روی انجام می‎دادند. او آنها را صدا می‎زند. آنها با تعجب به بالا نگاه می‎کنند، اما او را نمی‌بینند. او دور از آنها در یک علفزار به پائین فرود می‎آید و به خانه می‎رود.
او به هیچکس تعریف نمی‎کند که حالا می‎تواند پرواز کند. اما شب‎ها وقتی در اتاقِ خواب تنها بود اغلب تمرین می‎کرد تا دوباره پرواز کردن را از یاد نبرد. گاهی اوقات در طول روز پنهانی به باغ کوچک‎شان می‎رفت و در آنجا پرواز می‎کرد.
او یک روز باید پای تخته‌سیاه دو عددِ یک رقمی را در هم ضرب می‎کرد. او آن را اشتباه حل می‎کند، و همکلاسی‎ها به او می‎خندیدند. همچنین معلم. در این وقت اویگن فکر می‎کند: "خیلی خوب، حالا به شماها نشان می‎دهم که من بیشتر از شماها شایستگی دارم." او چشم‎هایش را می‎بندد، فوری از زمین بلند می‎شود و تا سقف اتاقِ درس باشکوه پرواز می‎کند. او صدای تحسین‎آمیز محصلین را می‎شنید، و معلم فریاد می‎زد: "اما اویگن، اویگن، چکار می‎کنی!"
اویگن سپس کاملاً در ارتفاع کم به دور اتاق پرواز می‎کند، طوریکه تقریباً سر محصلین را لمس می‎کرد. اما آنها دست‎ها و پاهای او را می‎گیرند، او را از هوا پائین می‎آورند و بر روی نیمکت می‎نشانند. او چشم‎هایش را باز می‎کند و می‎بیند که چطور آنها همگی با تحسینی خاموش به دور او ایستاده‌اند. معلم می‎گذارد به او یک لیوان آب بدهند، سپس بیرون می‎رود و به مادر اویگن تلفن می‎زند. مادر فوراً می‎آید و او را به خانه می‎برد.
دکتر به خانه آنها می‎آید، چهره نگرانی به خود می‎گیرد و می‎گوید: "پسر باید کاملاً آرام دراز بکشد و از کمپرس سرد استفاده کند، او تب شدیدی دارد." سپس یک نسخه می‎نویسد. وقتی مادر کنار تخت می‎نشیند اویگن به او می‎گوید: "مامان، از من عصبانی نباش، چون به تو نگفتم که حالا می‎تونم پرواز کنم. تو هم باید این کار را یاد بگیری. پرواز کردن خیلی قشنگ است. وقتی هیلدا دوباره برگردد با همدیگر در پارک پرواز می‎کنیم." او با گونه‎های داغ دراز کشیده بود و نمی‎توانست بخوابد. پنجره باز بود و فقط مقدار اندکی هوای خُنک داخل اتاق می‎گشت، طوریکه پرده‎ها آرام تکان می‎خوردند. مادر می‎خواست تمام شب را در کنار او بیدار بماند. اما حدود ساعت دو صبح به خواب می‎رود. اویگن خیلی زود متوجه به خواب رفتن مادر می‎شود، چشم‎هایش را می‎بندد و دوباره شروع می‎کند به تمرین‎های پرواز. یک شاپرکِ بزرگ داخل اتاق می‎شود. اویگن در حال پرواز بدنبال شاپرک سعی می‎کرد او را بگیرد که ناگهان مقابل پنجره هیلدای زیبا را در حال پرواز می‎بیند. هیلدا با حرکات ظریف و زیبا پرواز می‎کرد و به او دوستانه لبخند می‎زد. اویگن فریاد می‎زند: "هیلدا، صبر کن، من هم می‎آیم" و از پنجره به سمت او پرواز می‎کند. این مانند یک مستی شیرین بود.
توسط فریاد اویگن مادر بیدار می‌شود و وحشتزده و در حال فریاد کشیدن به سمت پنجره می‎جهد. او فقط فرصت می‌کند یک پای اویگن را بگیرد. ــ اما او نمی‎بایست این کار را می‌کرد. اویگن تعادلش را از دست می‎دهد و فقط توانست بگوید: "مامان، بگذار من پرواز کنم!" سپس به پائین سقوط می‎کند.
 
شیطان در فروشگاه
فروشگاهِ آقای زیگفرید هاگِن با ورشکستگی روبرو شده بود. او تا دیروقتِ شب موجودی را ثبت می‌کرد و حالا بر روی کتب و دفاتر تجاری‎اش خسته و ناامید فرو رفته بود. او آه می‎کشید: "دیگر هیچ شیطانی نمی‎تواند به من کمک کند." در این وقت یک صدای آهسته از پشت سر خود می‎شنود: "شاید بتواند آقای هاگِن." او با وحشت از جا می‎جهد و یک آقای فربه با لباس شیک و تیپ عجیب و پوستِ تیره را در مقابل خود می‎بیند.
مهمانِ شبانه به این پرسش که او چطور داخل شده است پاسخ نمی‎دهد، بلکه مطیعانه تعظیم می‎کند، لبخند می‎زند و می‎گوید: "مزاحمتم را ببخشید. من نه تنها نوسازیِ کاملِ فروشگاه شما را تضمین می‎کنم بلکه همچنین شکوفائی بیسابقۀ تجارتِ شما را نوید می‌دهم. به چه طریق؟ خیلی ساده: من کلیه کالاهای با کیفیتِ عالی را کاملاً رایگان تحویل می‎دهم." در این هنگام تقریباً نزدیک بود که آقای هاگن بخندد، اما بعد عصبانی می‎شود و فریاد می‎زند: "شوخی نکنید، بلکه حرکت کنید و خارج شوید، و تا حد امکان سریع!" مهمان با پوزخندی مؤدبانه خواهش می‎کند: "فقط یک لحظه! پیشنهاد من کاملاً جدی است. البته ما هم مجبوریم که شرایط خود را مشخص کنیم: شما باید خود را متعهد سازید که هر کالای جدید را که برایتان فرستاده می‎شود ارزانتر از کالای قبلی بفروشید. شما می‎توانید این کار را خیلی راحت انجام دهید، زیرا کالاها کاملاً مجانی هستند. اما اگر شما این تعهد را خدشه‎دار کنید بنابراین طبق بندِ سیزده این قرارداد روح شما و همچنین روح تمام کارمندانتان فوری به ما تعلق خواهد گرفت." هاگن وحشتزده فریاد می‎کشد: "شما شیطان هستید!" ــ "بله، این بدون شک نام من است. لطفاً اجازه ندهید تهمت‎های رقبایمان مانع پذیرش پیشنهاد ما شود." او یک قرارداد در دو نسخه، یک سرنگ و یک خودنویس از کیفش بیرون می‎آورد و ادامه می‎دهد:
"اجازه دارم از رگِ ارزشمند شما کمی خون بگیرم؟ ــ خوب تمام شد ــ بسیار متشکرم ــ من می‎دانستم که شما یک تاجر باهوش و باتجربه هستید." شیطان با خونی که از بازوی آقای هاگن گرفته بود خودنویس را پُر می‎کند و آن را برای امضاء قرارداد بدست او می‎دهد. آقای هاگن، مانند در رؤیا، قرارداد را امضاء می‎کند. "و حالا خواهش می‎کنم به من بگوئید که چه کالاهائی برایتان بفرستیم." اما هاگن سرش را تکان می‎دهد: "من هیچ‌چیز لازم ندارم، من تقریباً هیچ فروشی نداشتم و انبار پُر از کالا است."
آقای شیطان می‎گوید: "بسیار خوب، قیمت کالاهایتان را بطرز بی‎سابقه‎ای کاهش دهید، طوریکه آنها سریع تمام شوند. ما مرتب انبار شما را خودبخود پُر می‎سازیم. در صورت نیازِ شدید یا سفارشِ جدید خواهش می‎کنم این فُرم سفارشِ شرکت ما را پُر کرده و برایمان بفرستید، به این شکل که آن را در آتش می‎سوزانید." سپس یک بوی ضعیفِ گاز سولفور پخش می‎شود و مهمان ناپدید می‎گردد.
آقای هاگن در حالیکه هنوز کاملاً مات و مبهوت بود قرارداد را در گاوصندوق قرار می‎دهد. سپس می‎غرد: "چه کلاهبرداری! اما حالا همه‌چیز بیتفاوت است." او در این شب بعد از مدت‎ها دوباره خوب می‎خوابد.
در روز بعد تمام اجناس به نصف قیمت برای فروش ارائه می‎شوند. اعلامیه بزرگِ ویترین اطلاع می‎داد: در نتیجۀ معاملاتِ ارزانتر در موقعیتی هستم که کالاهایم را بطرز شگفت‎انگیز و غیرطبیعی ارزان بفروشم.
و جریان خوب پیش می‎رفت. ابتدا قهوه تا آخرین دانه به فروش می‎رسد، سپس شکر، بعد سینه‎بند، صابون، کنسرو ساردین ــ و به این ترتیب ادامه داشت. هاگن با قلبی تپنده فُرم سفارش را پُر می‎کند و آن را آتش می‎زند. شیطان درست گفته بود، صبح روز بعد کالاهای سفارشی آنجا بودند. مشتری‎ها مانند سیل داخل فروشگاه می‎گشتند، آنها باید در صف می‎ایستادند. تمام فروشگاه‎های دیگر خالی از مشتری می‎ماندند، ابتدا فروشگاه‎های همسایه و سپس در تمام آن شهر کوچک. صندوق‎های فروش از پول پُر می‎گشتند و باید در وانِ حمام به بانک برده می‎شدند. بعد از چهارده روز تمام انبار بطور کامل تغییر کرده و نو شده بود.
کالاهای جدید با رعایتِ صادقانۀ مفادِ قرارداد همیشه کمی ارزان‎تر فروخته می‎گشتند. فقط برای کالاهائی که سخت به فروش می‎رفتند، از قبیل گلدان‎های مایولیکا و ظرفِ تُف‎ُکُنی، ده در صد تخفیف اضافی در نظر گرفته می‎گشت.
بزودی فروشگاه خیلی کوچک شده بود. یک فروشگاه بزرگِ چند طبقه طرح‎ریزی، ساخته، و تمام هزینه نقد پرداخت شده بود. شکایتِ بازرگانانِ دیگر بخاطر رقابتِ ناعادلانه به نتیجه نمی‎رسد. زیرا همسرانِ قضات شهر اگر مجبور به چشم‎پوشی از خریدِ کالاهای ارزان می‎گشتند شوهرشان را نمی‎بخشیدند. رقبای ناراضی خود را با این جمله تسلی می‎دادند: "ما خواهیم دید که تا چه مدت می‎تواند او تاب بیاورد."
هاگن ثروتمندترین مرد شهر، رئیس اتاق بازرگانی، شهروند افتخاری، صاحب یک قصر، چند ماشین لوکس و یک هواپیما می‎شود. همسرش که همیشه کمی بیمار بود دائماً توسط گران‎ترین پروفسورها درمان و عمل می‎گشت. پسرش یک کلوب گُلف و یک مؤسسه خیریه برای پوکربازانِ تنگدست تأسیس می‌کند. یکی از دخترهایش توسط خویشاندِ یکی از اعضای حاکمینِ سابق بچه‎دار می‎شود و دختر دیگرش نامزد یک مرد شیاد می‌گردد. به این ترتیب خانوادۀ واگنر در نعمت و خوشی زندگی می‎کردند.
کالاها در فروشگاه بزرگ ارزانتر و ارزانتر فروخته می‎گشتند، درآمد هر روز افزایش می‎یافت. هشتصد و شصت کارمند مشغول کار بودند. بسیاری از قیمت‎ها تقریباً به صفر کاهش یافته بودند، و این ایده می‎توانست در نظر گرفته شود که برای خریدِ برخی از کالاها به مشتریان حتی پول پرداخت شود.
در این هنگام آقای هاگن وحشتزده می‎شود. دوباره او شب‎های بی‎خوابی‎اش شروع می‎شود.
عاقبت با اعتماد به یک وکیل ماجرای ثروتمند شدنش را برای او تعریف می‎کند. آن دو مدتی طولانی مشورت می‎کنند. سپس هاگن دوباره شاد و شکوفا می‎شود.
کل شهر در هیجان به سر می‎برد: برای اولین بار از زمان تأسیس فروشگاه بزرگ تمام قیمت‎ها افزایش اندکی می‎یابند. در اطلاعیه‎ها آمده بود که افزایش قیمت‎ها بزودی ادامه خواهند یافت، بنابراین بهتر است که خریداران کالاهای مورد نیازشان را امروز تهیه کنند.
در بعد از ظهر یک مهمان می‎گذارد آمدنش را به آقای هاگن اطلاع دهند، اما او نمی‎خواست انتظار بکشد و بنابراین بدون در زدن داخل دفتر می‎شود. هاگن، ابتدا عصبانی می‌شود، اما سپس می‎خندد و می‎گوید: "آه، شمائید آقای شیطان! خواهش می‎کنم پالتویتان را دربیاورید." مهمان نه تنها پالتویش بلکه همه‌چیز را، کت و شلوار، پیراهن و کفش خود را درمی‎آورد. حالا او بعنوان شیطان در تمام وحشتش آنجا ایستاده بود. آقای هاگن می‎پرسد: "چه خدمتی می‎توانم برایتان انجام دهم؟" پاسخ این بود: "متأسفم از اینکه باید بگویم که شما قرارداد را زیر پا گذاشته‎اید." سپس غران اضافه می‎کند: "روح تو به ما تعلق دارد، همچنین روح کارمندانت." با این حرف دست‎های بسیار بزرگش را به سمت هاگن دراز می‎کند. هاگن فریاد می‎زند: "ایست! وگرنه به پلیس ضد شورش تلفن می‎کنم." شیطان می‎پرسد: "چرا؟" در این وقت هاگن می‎خندد: "من قرارداد را تا آخرین لحظه بطور کامل رعایت کرده‎ام. من چهارده روز پیش شرکت را ترک کردم. فروشگاه بزرگ حالا به همسرم تعلق دارد و دارائی من و او از هم جداست. شما می‎توانید از همسرم بپرسید که آیا او هم می‎خواهد با شما یک قرارداد ببندد."
در این وقت شیطان می‎بیند که فریب خورده است، لباس‎هایش را برمی‎دارد و با یک فحش وحشتناک در حالیکه گاز سولفور از او خارج می‎گشت فروشگاه را ترک می‎کند.
آقا و خانم هاگن اما خود را بزودی بازنشسته می‎کنند و همچنان در قصرشان بعنوان ثروتمندترین شهروندان شهر زندگی را می‎گذرانند، البته اگر که آنها در این بین نمرده و به آسمان نرفته باشند.
 
پروفسور آزینو
دکتر اشتوتْریتس، آقای معلم از شهر لایپزیگ، تعطیلات خود را در فلورانس می‎گذراند. او گنجینه‎های هنری و آثار باستانی ایتالیا را که قصد داشت در بارۀ آنها مقالاتی منتشر کند مطالعه می‎کرد.
هنگامیکه او صبح یک روز در بازار قدم می‎زد، فریادِ ملتمسانۀ یک خر را می‎شنود و متوجه دهقانی می‎شود که باضربات بیرحمانۀ یک چوب می‎خواست حیوان پیر را که کمرش در زیر بار خم شده بود به رفتن وادارد. دکتر اشتوتْریتس سعی می‎کند به کشاورز تذکر دهد کاری که می‌کند غیرانسانی‌ست، اما فقط با مخالفتِ تمسخرآمیز روبرو می‎شود، در حالیکه خر مرتب مجبور به تحملِ ضربات قویتری بود و از بسیاری از محل‎های زخم شدۀ بدنش خون جاری می‎گشت. موجود بیچاره چنان به معلم برای گرفتن کمک نگاه می‎کرد که یک تصمیم در او رشد می‎کند. او فریاد می‎زند: "دست نگهدار! دیگر کتک نزن! قیمت این خر چند است؟" شکنجه‎گر فوری از کتک زدنِ قربانی خود دست می‎کشد. بابتِ قیمت چانه زده می‎شود، و به زودی دکتر اشتوتْریتس صاحب یک خر بود.
این حالا برای او چندان آسان نبود. او باید با حیوانِ مورد حمایتش چه می‎کرد؟ او مایل نبود حیوان را به شکنجه‎گران دیگر واگذار کند. وانگهی، چشمان سپاسگزارِ حیوان به او می‎گفتند که انتظارِ اجازه ماندن پیش او را دارد. بنابراین حیوان را با خود به هتل‎اش می‎برد و می‎گذارد غذا و یک سرپناه در طویله به او بدهند.
او شب برای دیدارِ خر به طویله می‎رود و می‎گوید: "خوب رفیق، حالت چطور است؟" و با حیرت بی‎حد و حصری می‌شنود که خر پاسخ می‎دهد: "متشکرم، حالم بهتر است. شما انسان بزرگواری هستید. من سپاسم را به شما اثبات خواهم کرد. من می‎خواهم رازی را برایتان فاش سازم. هرگاه به پول احتیاج داشتید کافی‌ست بگوئید: "خر رد کن بیاد." و سه بار دُم من را می‎کشید. معلم می‎گوید: "آدم همیشه می‎تواند به پول احتیاج داشته باشد، بخصوص هنگام سفر." و کاری را که خر گفته بود انجام می‎دهد.
خر مانند اسب‎‎ها یک شیهه می‎کشد و دُمش را بلند می‎کند و از زیر دُمش صد لیر از جنسِ اسکناس به پائین می‎افتد، تا اینکه دکتر اشتوتْریتس می‎گوید: "برای امروز کافی‎ست. ما باید برای فردا هم چیزی باقی بگذاریم." او اسکناس‎ها را از روی زمین جمع می‎کند و آنها را می‎شمرد. آنها پنجاه اسکناس دو لیری بودند. او دو اسکناس را پیش خود نگهمیدارد و روز بعد بقیه پول را برای پس‎انداز کردن به بانک می‎برد. او به مطالعات باستانی خود ادامه می‎دهد. از فلورانس به رُم و از آنجا به بسیاری از شهرهای دیگرِ ایتالیا سفر می‎کند، همیشه همراه خرش. وقتی مطالعه برایش فرصت باقی‌می‎گذاشت همراه با خرش به گردش می‎رفت. ابتدا پس از پافشاری خودِ خر از او بعنوان خرِ سواری استفاده می‎کرد. دکتر اشتوتْریتس در تمام ایتالیا یک چهره کمیکِ مشهور می‎گردد و بی‌اندازه ثروتمند بحساب می‎آمد. روزنامه‎ها عکس "پروفسور آزینو" و خرش را چاپ می‎کردند. او بویژه در نپال مورد استقبالِ مردم قرار می‎گیرد.
مردم در آنجا عجیب‎ترین معاملاتِ پایاپای را به او پیشنهاد می‎دادند. یک مرد که مشکوک به نظر می‎رسید می‎خواست خر پیر را با بُزغاله معامله کند، مردی حتی قصد داشت پسر خردسالی را با خر عوض کند. معلم شگفتزده می‎شود و می‎ترسد نکند که رازش فاش شده باشد، بخصوص وقتی او متوجه می‎شود که مردم مرتب سعی می‎کردند او را هنگام ملاقات‎های شبانۀ با خر استراق‌سمع کنند. حرف رمز "خر رد کن بیاد" همیشه و بدون عیب و نقص عمل می‎کرد.
اما یک روز هنگامیکه دکتر دوباره یک بسته اسکناس برای پس‌‌‌‌انداز به بانک می‎برد از او خواهش می‎شود به اتاق مدیر بانک برود. مدیر بانک از او می‎پرسد که اسکناس‎ها را از کجا بدست آورده است. او بسیار دستپاچه می‎شود و نمی‎خواست رازش را فاش سازد. در آنجا به او گفته می‎شود که پول‎ها تقلبی هستند. یک کارآگاه او را با خود به اداره پلیس می‎برد. او دو ماه در یک زندانِ کثیف به سر می‎برد، سپس زمان دادگاه فرا می‎رسد. در این وقت دیگر برایش بحز گفتن حقیقت چاره‎ای باقی‌نمانده بود. او حتی پیشنهاد می‎دهد که این هنر را نشان دهد. اما در دادگاه به او می‎خندند. وانگهی، چندی پیش خر به سرقت رفته بود. کارشناسان همگی اعلام کرده بودند که تمام اسکناس‎ها تقلبی‎اند.
آقای دکتر برای سالیان طولانی به زندان محکوم می‎گردد.
و اگر او نمرده باشد هنوز هم در زندان است.
 
گیاهخوار
آقای آمبروسیوس، یک کارمند چهل و دو سالۀ مجرد و یک گیاهخوار پابرجا بود. او باور داشت که خوردن گوشت غیرانسانی و ناسالم است. وقتی او در سفر تابستانی‎اش گاوها را در مراتع می‎دید، درک کاملی از آن داشت که این غذا چه مزه خوبی می‎داد. او همچنین خود را به خوردن سبزیجاتِ خام عادت می‎داد، فقط نمی‎توانست در نشخوار کردن کاملاً موفق شود. او ارتباط کمی با انسان‎ها داشت، اما بزودی شروع می‎کند به درک زبان گاوها. او می‎توانست خیلی خوب در باره چیزهای ساده‎تر با آنها گفتگو کند. او با کمال تعجب متوجه می‎شود که حیوان‎ها آنطور هم که مردم فکر می‎کردند احمق نبودند، آنها در باره بسیاری از پرسش‎ها که برایشان غیرقابل توضیح به نظر می‎رسید فکر می‎کردند. آنها برای رفتن به مراتع باید از کنار گورستانی می‎گذشتند، و بزودی متوجه شده بودند که در آنجا انسان‎های مُرده را در زمین می‎کارند. چرا؟ و چرا هرگز یک گاو مُرده در زمین کاشته نمی‎گشت؟ اصلاً چه اتفاقی برای گاوهای مُرده می‎افتد؟ آقای آمبروسیوس توانست آنها را روشن کند، به آنها توضیح می‎دهد که هنوز هیچ گاوی به مرگ طبیعی نمرده است، همه توسط انسان‎ها به قتل رسیده و بلعیده شده‎اند، حتی کودکانِ کوچک در امان نمانده‌اند. او برای اثبات به آنها مِنو غذایِ یک رستوران را نشان می‎دهد که در آن کبابِ گوشت گوساله هم وجود داشت. البته گوشتِ درجه یک ورزا، استیک و شاتوبریان قیمت بسیار بالاتری داشتند. یکی از گاوها به این خاطر احساس چاپلوسی می‎کند، او آن را نوعی شهرتِ بعد از مرگ در نظر می‎گیرد. اما باهوشترها خشمگین بودند. آنها می‎پرسند: "چرا ما با این کار کنار می‎آئیم؟" آمبروسیوس پاسخ می‎دهد: "چون شماها گاو هستید. هر یک از شماها قویتر از یک انسان است. فقط کافیست که شماها با هم متحد باشید، یک جنبش براه اندازید و یک حزب تشکیل دهید." بله، این را آنها می‎خواستند، اما این کار خیلی سریع قابل انجام نبود.
دوباره کشاورز تعدادی از زیباترین گاوهای جوان را به قصاب فروخته و از گله جدا ساخته بود. آقای آمبروسیوس می‎گوید: "شماها دیگر آنها را هرگز نخواهید دید." و هیجان گاوهای باقی‎مانده به شدت افزایش یافته بود. آنها سرهایشان را به همدیگر نزدیک می‎سازند، آهسته با هم مشورت می‎کنند، و بتدریج صدایشان به یک خروش تبدیل می‎شود. عاقبت گاو غول‎پیکری که در آخرین نمایشگاه کشاورزی و دامپروری مقام اول را کسب کرده بود برمی‎خیزد، پاهای جلوئی را بر پشت گاو مورد علاقه‎اش قرار می‎دهد و می‎گذارد صدای قدرتمندش طنین اندازد.
آمبروسیوس برای تشویق کردن او دست می‎زند؛ زیرا او هر کلمه را می‎فهمید. گاو فریاد می‎کشید: "همه‌چیز توسط گاو و برای گاو! مرگ بر بردگی! ما امشب به آغل‎ها برنمی‎گردیم. حالا ما به سمت آزادی حرکت می‎کنیم." آنها مراتع را ترک می‎کنند و تقریبا تحت یک غرشِ ریتمیک به سمت جاده فرعی حرکت می‎کنند، بدون یک هدف مشخص، فقط بخاطر دور گشتن از انسان‎ها، از این قتل‎عام کنندگان. آنها به آقای آمبروسیوس اعتماد داشتند؛ او حتماً می‌توانست به آنها مسیر درست را نشان دهد.
آنها بعد از یکساعت به یک جنگل می‎رسند. آنجا مسیر فرعی با یک مسیر فرعی دیگر تلاقی می‎کرد. از این مسیر یک قشونِ خروشان به سمت آنها راهپیمائی می‎کرد. اما آنها گاو نبودند، آنها انسان‎هائی بودند که اسلحه حمل می‎کردند. گاوها با وحشت خود را پشت درخت‎ها پنهان می‎سازند و از آقای آمبروسیوس می‎پرسند: "آیا آنها می‎خواهند شلیک کنند و ما را بکشند؟" او آنها را آرام می‎سازد: "آه نه، آنها سربازانی هستند که توسطِ افسران به میدان جنگ هدایت می‎شوند. آنچه آنها فریاد می‎کشند آهنگ‎های جنگ است." ــ "و به چه خاطر آنها را به میدان جنگ هدایت می‎کنند؟" ــ "برای اینکه آنها در آنجا ذبح شوند، البته انسان برای این کار جبهه‎های جنگ خود را دارد."
گاوها نمی‎توانستند این را درک کنند. "اما، آقای آمبروسیوس عزیز، چرا آنها با این کار کنار می‎آیند. دقیقاً مانندِ گذشتۀ ما قبل از شورش؟" متأسفانه آقای آمبروسیوس برای این پرسش پاسخی نداشت، و گاوها احترام خود به خردِ او را از دست می‎دهند. گاو غول‎پیکر ناخشنود می‎گوید: "اینطور به نظر می‎رسد که ما به یک سرمایه‎گذاری بی‎هدف وارد شده‎ایم. در آنچه که خود انسان‎ها نمی‎توانند موفق شوند ما هم موفق نخواهیم شد. بهترین کار این است که ما دوباره به سمت مزرعه و به خانه برگردیم."
در حالیکه سربازها همچنان به سمت مرگِ قهرمانانه می‎رفتند گله اندوهگین به آغل بازمی‎گشت. دیگر هیچ گاوی با آمبروسیوس صحبت نمی‎کرد. او روز بعد از آنجا سفر می‎کند و می‎رود. آدم نمی‎داند که آیا او هنوز گیاهخوار است یا خیر.
 
بُمب بیوولین
ملت‎ها هاج و واج در مقابل وحشتِ شکافت هسته‎ای ایستاده‎اند، اما هنوز پُر از افتخار بخاطر این پیشرفتِ عظیم علم. بشر در هراسش فراموش می‎کند که این اختراع اصلاً چیز جدیدی نیست. اما هرکس می‎داند که قبلاً در قرون وسطی کیمیاگران فعالانه به رام کردن اتم‎ها مشغول بوده و از نظر علمی و همچنین از نظر مالی موفقیت‎های بزرگی کسب کرده بودند. جای هیچ شکی نیست که آن زمان برخی از اساتید در رام کردن نیروهای طبیعی موفق شده بودند که فلزات را طبق میل خود به چیز دیگری مبدل سازند، آنها می‎توانستند در مقادیر زیاد طلا تولید کنند. شاهزادگانِ روشنفکرِ قرن‎های گذشته افزون بر دلقکان، شاعران و نقاشانِ دربارْ همچنین دارای کیمیاگرانِ دربار هم بودند. دوک آگوست، ملقب به خوش‎قلب، یک کیمیاگرِ بسیار توانا به نام بیوولین در خدمت خود داشت. بیوولین برای تأمین تمام مخارج مورد نیازِ بوکسته‌هوده که قلمرو دوک بود طلا تولید می‌کرد. هیچکس در این سرزمین کوچک یک فنیگ هم مالیات نمی‎پرداخت. آگوستِ خوش‎قلب می‎گفت: "من می‎خواهم فقط رعیت‎های ثروتمندی داشته باشم" و به هر نیازمندی آنقدر طلا می‎بخشید که می‎توانست ثروتمند و بدون نگرانی زندگی کند. انسان‎های این سرزمین خوشبخت بودند، خیابان‎ها تمیز، مزارع سرسبز، گاوها چاق و در همه‌جا ساختمان‎های باشکوه به چشم می‌خورد. ملت می‎دانست که تمام اینها را مدیون دوکِ خود می‎باشد، آنها او را می‎ستودند و دوست داشتند.
کارگاهِ کیمیاگر کمی دورافتاده در یک غارِ صخره‎ای واقع شده و دارای سه درِ آهنی ضخیم بود، و کلید این سه در را فقط او داشت و دوک، بدون هیچ دستیاری و تحت شدیدترین پنهانکاری.
یک روزِ زیبا دوک دوباره به دیدار او می‎رود تا اطلاع دهد که چه مقدار طلا مورد نیاز است. او با علاقه به اطراف نگاه می‎کند ببیند که چه آزمایش جدیدی انجام شده است و می‎گذارد کیمیاگر همه‌چیز را برایش توضیح دهد. او می‎پرسد: "این بطریِ فلزی چه است؟" بطری از یک بطریِ شراب بزرگتر نبود. "بله، عالیجناب، این سورپرایزی است که من برای هدیه تولد شما در نظر گرفته‎ام."
"فردا تولدم است، بنابراین می‎توانی امروز راز خود را آشکار کنی."
"بسیار خوب، هرچه عالیجناب دستور می‎دهند! سرزمین بوکسته‎هوده نباید فقط ثروتمندترین کشور جهان باشد، بلکه همچنین قدرتمندترین. ما می‎توانیم با چنین بطری‎هائی سلطه بر جهان را بدست آوریم، تمام کشورهای همسایه، بله تمام کشورهای جهان را تسخیر کنیم، ویران سازیم، انسان‎هائی را که جرأت مقاومت می‎کنند بکشیم، بدون آنکه خطری متوجه ما شود."
دوک می‎خندد: "آخ، آخ، بیوولین! چه چیزها که تو نمی‎گوئی! مگر چه‌چیزی در این بطری است؟ شاید کمی باروت؟"
کیمیاگر جدی باقی‌می‎ماند: "در این بطری چیزی نیست بجز دو عنصرِ بسیار ریز، من آنها را اتم می‎نامم. اما دو اتم که دیوانه‎وار عاشق یکدیگرند و می‎خواهند متحد شوند." او بطریِ فلزی را از میان می‎پیچاند و جدا می‎سازد، و حالا دیده می‎شود که بطری از دو قسمت تشکیل گشته و هر قسمت توسط یک کفِ فلزیِ خاکستری براق پوشیده شده است. بیوولین توضیح می‎دهد: "من اتم‎ها را توسط یک لایه سرب و گرافیت از همدیگر جدا ساخته‎ام. وقتی این لایه توسط یک لرزشِ کوچک از موقعیتش خارج شود، بلافاصله دو اتم به همدیگر هجوم می‎برند. در این مرحله نیروی فوق‌العاده‎ای آزاد می‎شود، چنان قدرتمند‎ که گویی تمام آتشفشان‎های جهان همزمان فعال می‎شوند و تمام زمین و تمام موجودات زنده را نابود می‎سازند."
آگوستِ خوش‎قلب لحظه‎ای فکر می‎کند و سپس می‎پرسد: "و برای بعد از آن چه فکری کرده‎ای؟"
"خیلی ساده، عالیجناب. ابتدا از تمام جهاتِ آسمان یک بطری به کشورهای همسایه شلیک می‎کنیم. آنها فوری نابود خواهند گشت، ناتوان از مقاومت و بیشترشان خواهند مُرد. سپس ما قلمروشان را اشغال می‎کنیم و از آنجا دوباره همین کار را انجام می‎دهیم، تا اینکه تمام جهان متعلق به ما شود."
دوک مرتب مشکوکتر می‎گشت: "این یک خیالپردازی‎ست، من نمی‎توانم حرفت را باور کنم." بیوولین یک دسته کاغذ می‎آورد، آنها از طراحی‎ها، اعداد و فرمول‎های ریاضی پوشیده شده بودند. "اینها شواهد هستند. من به تمام آنچه برایم مقدس است قسم می‌خورم که حقیقت را گفتم، و آگوستِ خوش‎قلب باید فرمانروای جهان شود. علم قدرت می‎بخشد." آگوست زمزمه می‎کند: "بله، خوش‎قلب" و در حالیکه رنگ چهره‎اش پریده بود با صدای لرزان می‎پرسد: "آیا با کسی از راز خود صحبت نکرده‎ای، با هیچکس؟"
"به خدا قسم که هیچکس بجز عالیجناب و خود من از آن چیزی نمی‎داند."
"کاغذها را آنجا در آتش کوره بسوزان." بیوولین تردید می‎کند. "فوری. من، دوک، دستور می‎دهم." با بی‎میلی دستور اجرا می‎گردد. کیمیاگر خم شده در مقابل کوره ایستاده بود و کاغذها را یکی بعد از دیگری در آتش کوره می‎انداخت.
در حالیکه او به این کار مشغول بود، دوک شمشیر خود را می‎کشد و در پشت کیمیاگر فرو می‎کند، در حالیکه می‎گفت: "امیدوارم از من ناراحت نشوی، اما قلب نرمم آن را از من می‎طلبد." سپس مُرده را در کوره می‎اندازد، حرارت کوره را بالا می‎برد، تا اینکه فقط یک باقیماندۀ کوچکِ ذغال گشته‌ای از کیمیاگر دیده می‎گشت. اشگ بر چهره دوک جاری می‎شود، و یک آه و یک بانگِ غم‎انگیز اشگ را همراهی می‎کند: "این کار باید انجام می‎گشت. من بشریت را نجات دادم." او از کارگاه خارج می‎شود و هر سه در را قفل می‎کند.
روز بعد بر روی در یک اعلامیه زده می‎شود: "ورود اکیداً ممنوع است."
از بیوولینِ کیمیاگر دیگر کسی هرگز چیزی نشنید.
جهان نجات داده شده بود، اما رفاه در سرزمینِ بوکسته‎هوده در نبودِ کیمیاگر از بین رفته بود. طلا دیگر تولید نمی‎شد. بزودی باید در کشور مالیات وضع می‎گشت. رعیت‎های فقیر بیهوده از دوک درخواستِ حمایت می‎کردند. کاخ‎ها و خانه‎ها رو به زوال بودند. ابتدا بجای سکۀ طلا سکه از جنس حلبی و سپس از جنس کاغذ به گردش می‌افتد. تمام قیمت‎ها بطرز فوق‎العاده‎ای افزایش می‎یافتند. کشورهای خارجی دیگر کالا تحویل نمی‎دادند. فلاکت و نارضایتیِ ژنده‎پوشان شروع می‎شود. مردم از خود می‎پرسیدند: "چرا ما واقعاً آگوستِ خودمان را خوش‎قلب نامیدیم؟"
انقلاب شروع می‎شود. هنگامیکه جمعیت تهدیدآمیز به جلوی کاخ می‎آیند، دوک به بالکن می‎رود و در حال گریستن یک سخنرانی می‎کند: "رعیت‎های عزیز، اگر شماها می‎دانستید که من چه قربانی‎ای به نفع بشریت انجام داده‎ام، بعد شماها ..." سپس به زمین می‎افتد. یک سکته مغزی باعث مرگ ناگهانی‎اش شده بود.
شورشیان فریادکشان به داخل کاخ هجوم می‎برند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر