حشیش.


<حشیش> از ایزولده کورتس را در دی سال ۱۳۹۵ ترجمه کرده بودم.

رویاهای طلائی
در یک خانواده فقیرِ بافنده دوازدهمین کودک متولد گشته بود. اما هیچ خوشامدگوئی شادی با نوزاد تقسیم نگشت، پدر با نگرانی او را تماشا می‎کرد، زیرا با درآمد ناچیز و تعداد زیادِ افراد خانواده این بارِ جدید بر روی شانه‎هایش سخت سنگینی می‎کرد؛ خواهر و برادرها که فقرِ زندگی قلب‎های جوان‎شان را سخت ساخته بود با خشم از مزاحم که سهم اندک‎شان را به اندکتر گشتن تهدید می‎کرد روی برگرداندند، و تنها چشمی که می‎توانست به او نگاهی دوستانه اعطا کند در این لحظه برای همیشه بسته شده بود.
فقط یک همسایه دلسوز خودش را با کودک که جیغ می‎کشید مشغول ساخت و سعی کرد، هرچند بیهوده، دلجوئی کند.
زن ناگهان فریاد می‎زند: "پدر بدو، بدو و کشیش را بیاور تا کودک را سریع غسل تعمید دهد، کودک در حال مرگ است؛ نمی‎بینید که رنگش کاملاً آبی شده است." و برای خود به آن می‎افزاید: "البته، این کار را باید برای این کرم بیچاره انجام داد."
پدر که متقاعد شده بود پسر ارشدش را نزد کشیش می‎فرستد و به او توصیه می‎کند برای اینکه دو بار مجبور نباشد محل کارش را ترک کند هنگام بازگشت نزد نجار سفارش یک تابوت کوچک بدهد. همسایه اما نوزاد کوچک را در یک سبد می‎گذارد و به دنبال کار خودش می‎رود.
هنگامیکه پسر با کشیش بازمی‎گشت، در بین راه یک زن خردمند با آنها برخورد می‎کند که بسیار زیبا و رئوف دیده می‎گشت، و کشیش از زن خواهش می‎کند به او در کارش کمک کند و کودک را برای غسل دادن بلند کند. زن موافقت می‎کند و وقتی پسر در کنار مغازه نجار می‎ایستد زن می‎گوید: "بیا، برادر کوچکت نخواهد مُرد."
وقتی آنها با همدیگر داخل کلبه می‎شوند مردِ بافنده به پیشوازشان می‎آید و با دیدن زن زیبا چهره‎اش بشاش می‎شود و مانند خورشیدِ پس از دو هفته هوایِ بارانی لبخند می‎زند، زیرا او امیدوار بود که زن خردمند حداقل برای فرزندخوانده‎اش یک هدیه قابل توجه باقی‌گذارد.
وقتی زن نوزاد را در آغوش می‎گیرد کودک فوراً شروع می‎کند به جیغ کشیدن. زن نوزاد را در حالیکه کشیش غسل تعمید می‎داد نگاه می‎دارد و نام یوهانس را به او می‎دهد. زن پس از تمام گشتن مراسم دوباره فرزندخوانده‎اش را درون سبد قرار می‎دهد، سپس دستش را بر روی پیشانی نوزاد می‎گذارد و چند کلمه نامفهوم زمزمه می‎کند. کودک بلافاصله چشم‎هایش را می‎بندد و به خواب عمیقی فرو می‎رود، در حالیکه دوستانه لبخند می‎زد و بارها دست‎های کوچکش را طوریکه انگار می‎خواهد چیز زیبائی را بگیرد دراز می‎کرد. سپس زنِ خردمند قصد رفتن می‎کند.
اما پدر که با خشم مطمئن شده بود بر روی متکای نوزاد هیچ هدیه‎ای قرار داده نشده است راهِ زنِ خردمند را سد می‎کند و با یأسی پنهان از او خواهش می‎کند حداقل برای فرزندخوانده‎اش یک آرزو کند، شاید به این وسیله شرایط مصیبت‎وارش بتواند در آینده راحت‎تر شود.
زنِ خردمند پاسخ می‎دهد: "مرد خوب، شما در باره من اشتباه فکر می‎کنید، من با کمال میل برای نوزادتان یک هدیه گرانبها برای غسل تعمید باقی می‎گذاشتم، اما من پول و ملک برای بخشیدن ندارم. نیمی از زندگی این کودک مانند بقیه کودکان‎تان در تنگدستی و اندوه خواهد گذشت و تغییر آن در قدرت من نیست؛ اما من برای اینکه ایستادن یک زنِ خردمند کنار گهواره‎اش برای او کاملاً بی‎فایده نبوده باشد به او بهترین چیزی را که برای هدیه کردن دارم بخشیدم: من نیمه دیگر زندگی‎اش را با طلا  اندودم."
پدر با این کلمات شگفت‎زده و خوشحال می‎شود، اما وقتی زن ادامه می‎دهد سرش بیشتر و بیشتر رو به پائین خم می‎گردد:
"به محض اینکه او چشمش را ببندد رویاهای طلائی در اطراف تخت او می‎ایستند، و همه رنج‎هائی که در روز برده است را جبران می‎کنند، و آنها او را تا زمان مرگش ترک نخواهند کرد، مگر آنکه او خودش از آنها صرفنظر کند. اما او نباید این کار را انجام دهد، زیرا این کار می‎تواند برایش اندوه سختی به بار آورد. همچنین نباید هرگز سعی کند به دیگران اجازه شرکت در آن را بدهد یا بخواهد آنها را به دیگران نشان دهد، وگرنه فقط مصیبت نصیبش می‎شود. بلافاصله وقتی او به سنی رسید که بتواند شما را بفهمد این را برایش مرتب بگوئید تا در ذهنش حک شود. و حالا خدانگهدار."
زن با این حرف می‎رود. مردِ بافندۀ دلخور دوباره به کار روزانه‎اش می‎پردازد.
او برای خودش غر و لند می‎کند: "رویاها، چه هدیه درست و حسابی‎ای. و آن هم از طلا؟ هوم، حتماً از طلای خوبی هم است، چنان واقعی مانند آنچه غروبِ خورشید بر روی دیوارهای گچی‎ام می‎اندازد. اما خب، بخشش مردم نجیب این شکلی است."
اما او در ادامه وقتی متوجه می‎شود که کودک هیچ زحمتی برایش ایجاد نمی‎کند راضی بود، زیرا که او تمام شب و نیمی از روز را در حالیکه همیشه برای خود دوستانه لبخند می‎زد بی‎وقفه می‎خوابید، بنابراین نگهداری‎اش راحت و قابل تحمل بود.
از آنجا که مردِ بافنده ذره‎ای از کلمات عجیب و غریب زن خردمند را نفهمیده بود بنابراین آن را به زودی فراموش می‎کند و دیرتر هم هرگز به این فکر نمی‎افتد به پسرش چیزی از آن بگوید.
یوهانس کوچک خوب رشد می‎یافت و احساس نمی‎کرد فاقد تمام چیزهائی‎ست که کودکی را زیبا می‎سازند. او همبازی نداشت، زیرا همه برادران و خواهرهایش باید به پدر در کار کمک می‎کردند و نمی‎توانستند خود را با او مشغول سازند؛ او بجز سنگریزه که از خیابان جمع می‎کرد و صدف که در ساحل می‎یافت هیچ اسباب‎بازی دیگری نداشت، و هیچ دستی اولین گام برداشتنش را هدایت نکرد. و گرچه خیلی ساکت‎تر از بقیه خواهران و برادرانش بود اما همیشه روحیه خوبی داشت، همچنین خیلی زود یک طبیعت حواس‎پرت در او مشاهده می‎شود که وی را در تمام دوران زندگی رها نساخت.
وقتی او به آن حد از رشد می‎رسد که پدرش فکر می‎کند حالا باید هنر بافندگی را بیاموزد، در این هنگام  سمت تاریک زندگی برایش آغاز می‎گردد، زیرا او تا حال بجز رویاهای فوق‎العاده‎اش که هر شب در کنار تخت کوچکش می‎ایستادند و او بخاطر آنها معمولاً تا ظهر می‎خوابید چیزی نمی‎شناخت. او بخاطر رویاها خیلی دیرتر از بقیه کودکان خود را با جهان اطرافش مشغول ساخته بود، زیرا او در طول روز چیزی بجز رویاهای عزیزش در سر نداشت. همچنین اغلب سعی می‎کرد به برادران و خواهرانش از آنها تعریف کند و می‎خواست رویاهایش را به آنها نشان دهد، زیرا او قلب بسیار مهربانی داشت و این برایش بزرگ‎ترین اندوه بود که نتواند به بقیه از گنجش چیزی بگوید. خواهرها و برادرها اما اصلاً نمی‎فهمیدند که او چه می‎خواهد، او را مسخره می‎کردند و حتی وقتی بیش از حد مزاحم می‎گشت احتمالاً به او کشیده هم می‎زدند. سپس او اندوهگین می‎خزید و در گوشه‎ای می‎نشست و به تلخی می‎گریست تا اینکه چشمان کوچکش بسته می‎شدند. و بلافاصله رویاها دوباره مانند طلای خالص و درخشان مقابلش می‎ایستادند و او در خواب دست‎های کوچکش را دراز می‎کرد و لبخند می‎زد.
او مهارت و استقامت بسیار کمی برای کار کردن از خود نشان می‎داد، زیرا وقتی او کنار دار بافندگی می‎نشست، بنابراین ناگهان دست‎هایش بر روی زانویش می‎افتادند و او با چشمان بزرگ به جلو خیره می‎گشت، کاری که برایش سرزنش و کتک از طرف پدر و بعضی ضربات مخفی از طرف خواهران و برادران به همراه داشت. آنها در این مواقع او را نان‎خور بی‎فایده‎ای می‎نامیدند که هرگز قادر نخواهد گشت از پدر حمایت کند یا خرج زندگی را خودش بدست آورد، و اگر سرحال بودند، بنابراین او را فقط "هانس رویائی" می‎نامیدند.
به این ترتیب سال‎ها می‎گذرند. پدر در این بین مُرده بود، خواهرها و برادرها برای پبشرفت کردن در جهان پراکنده و برخی مفقودالاثر شده بودند، و بقیه کلبه‎های خود را، همسران‎شان، تعداد زیادی فرزند و ارتشی از نگرانی داشتند. فقط یوهانس که در این بین رشد کرده و یک مرد شده بود هنوز هم در کلبه پدرش زندگی می‎کرد، زیرا بقیه برادران و خواهران که او را ضعیف‎العقل می‎پنداشتند از روی ترحم کلبه را به او واگذار کرده بودند. در این زمان او از درآمد ناچیز کارش زندگی می‎کرد، زیرا او فقط برای آنچه در یک روز احتیاج داشت کار می‎کرد و هرگز مایل نبود بیشتر از آن بدست آورد. در تمام روستا حالا همه او را "هانس رویائی" می‎نامیدند، و او این نام را کاملاً ثابت می‎کرد، زیرا فکرش همیشه سوار بر ابرها اینسو و آنسو می‎رفت و به محض اینکه برایش ممکن می‎گشت کار را به کنار می‎گذاشت تا دراز بکشد و چشم‎هایش را ببندد. اینکه او در چنین روزهایِ کاری هیچ ابریشمی نمی‎بافت را می‎توان تصور کرد، و پس از چند سال کلبه کوچکش که برای تعمیر آن هرگز یک انگشت هم تکان نداده بود چنان فرسوده می‎گردد که خورشید مهربان از شیروانی به داخل می‎تابید، و با این وجود قوی‎ترین اشعه‎های آن اغلب به سختی موفق می‎گشتند هانس را قبل از ظهر بیدار سازند. عاقبت ترحم شهردار شامل حالش می‎شود و قبل از شروع فصل باران حداقل سقف کلبه‎اش را تعمیر می‎کند. دوستانش و همچنین بقیه ساکنین روستا که بخاطر مهربانی و طبیعت جذابش خوبی او را می‎خواستند از این فرصت استفاده کرده و به او پیشنهاد می‎دهند هرچه زودتر تنبلی‎اش را کنار بگذارد و یک انسان زرنگ و مفید شود. اما هنگامیکه او از رویاهایش تعریف می‎کند که طبق ادعایش دارای اندام طلائی واقعی بودند، هنگامیکه او از چیزهائی برایشان تعریف می‎کند که مانندشان در تمام جهان اتفاق نمی‎افتد، و برای تعریف از کلماتی استفاده می‎کند که مانندش را در روستا هیچکس نشنیده بود، در این هنگام بر او خشم می‎گیرند، و وقتی او قصد متقاعد ساختن‎شان را داشت آنها با بالا انداختن شانه ترکش می‎کنند و اعلام می‎دارند که او یک آدم احمق و عاطلِ اصلاح‎ناپذیر است.
درنتیجه این شایعه به سرعت پخش می‎شود که هانسِ رویائی عقلش درست کار نمی‎کند و بنابراین نمی‎توان برایش کاری انجام داد و نمی‎شود با اطمینان به او کاری را واگذر کرد. از این زمان به بعد سفارشات در نزد او کم و کمتر می‎شوند، او مرتب در فقر عمیقتری فرو می‎رفت و از آنجا که هیچکس مایل نبود به او پول قرض بدهد و او برای گدائی کردن بیش از حد مغرور بود بنابراین وضعش حتی به گرسنگی کشیدن هم می‎کشد. اما هانس روحیه خوبش را حفظ می‎کند، وسائل کوچک خانگی‎ای را قطعه به قطعه به سمساری منتقل می‎کرد و پول بابت هر قطعه برای چند روز نان کافی بود. گرچه اطرافش مرتب لخت‎تر و فقیرانه‎تر دیده می‎گشت، اما مگر چه اهمیتی برایش داشت؟ فقط کافی بود چشمانش را ببندد و بلافاصله اطرافش چنان می‎درخشید که در هیچ کاخ سلطنتی مانندش دیده نمی‎گشت. در پایان تختخوابش را هم می‎فروشد، زیرا او مطمئن بود که رویاهای طلائیش همچنین بر روی کاه هم به سراغش می‎آیند، بله آنها حالا همچنین در طول روز هم پیش او می‎ماندند، زیرا او دیگر بخاطر کسب و کار احتیاج نداشت آنها را از خود دور سازد، و او در حال حاضر می‎توانست سعادتمندترین انسان باشد، اگر این فکر دائماً مخفیانه آزارش نمی‎داد که هیچکس نمی‎تواند بجز او از گنجش لذت ببرد. وقتی درآمد از تختخواب هم مصرف می‎شود و گرسنگی دوباره مشغول آزارش می‎گردد مدت زیادی فکر نمی‎کند و به خودش می‎گوید: "فصل تابستان است" و شیشه پنجره‎ها را برای فروش جدا می‎سازد. و دیرتر به این فکر می‎افتد درها را بکند و بفروشد، زیرا او می‎دانست که دزدها چیزی در نزد او نمی‎یابند.
او به این ترتیب تا پائیز زندگی را می‎گذراند، اما حالا تمام وسائل فروخته شده بودند و او نمی‎دانست که چطور باید به خودش کمک کند. او نمی‎خواست به برادرانش مراجعه کند، زیرا آنها هم فاقد چیزهای مورد نیاز بودند، و دیگران هم همانطور که می‎دانیم مدت‌ها بود از او بعنوان آدم عاطلِ اصلاح‎ناپذیر چشم پوشیده بودند. بنابراین او آخرین خُرده‎های نان را می‎خورد و بر روی کاه دراز می‎کشد تا از غرش معده‎اش دلجوئی کند. در شب اما طوفان زمستانی یخزده‎ای در کلبه‎اش می‎پیچد، طوفان به میان کلبه بی‌در و پنجره‎های بی‌شیشه هجوم می‎آورد، هانس بیچاره که از سرما و گرسنگی می‎لرزید خود را عمیقاً در کاه فرو می‎برد. گرچه رویاهایش وفادارانه کنارش ایستاده بودند و مانند همیشه می‎درخشیدند، اما او دیگر نمی‎توانست به آنها لبخند بزند، زیرا دندان‎هایش از سرما به هم می‎خوردند. و وقتی صبح هنگام بیدار شدن توفان سنگینی از برف به صورتش ضربه می‎زند، در این وقت دیگر بیشتر صبر نمی‎کند. او از جا بلند می‎شود، با عجله رویاهای طلائیش را با قلب سنگینی می‎گیرد، بسته‎بندی می‎کند، زیر بازو قرار می‎دهد و در طوفان برف با آنها بیرون می‎رود. او برای اینکه از تصمیمش دوباره پشیمان نشود سریع می‎دوید، و فقط هنگامی می‎ایستد که در شهر دیگری در مقابل زرگری ایستاده بود.
او داخل می‎شود و می‎گوید: "استاد، من آمده‎ام تا به شما یک معامله سودمند پیشنهاد کنم. من اینجا یک گنج دارم که با هیچ طلائی در جهان قابل پرداخت نیست، اما چون گرفتار تنگدستی بزرگی شده‎ام می‎خواهم آن را به شما به مبلغ کمی واگذار کنم."
زرگر نگاه مشکوکی به لباس نخ‎نمای او می‎اندازد و می‎گوید:
"خب، گنج باشکوهت چه است؟"
هانس در حال باز کردن بسته‎اش پاسخ می‎دهد: "رویاها! رویاهای طلائی واقعی که یک پادشاه به داشتن‎شان افتخار خواهد کرد."
در این حال رویاها از بازوهایش به پائین لیز می‎خوردند و حالا در میان اتاق آهسته در نوسان بودند. و چنان می‎درخشیدند که نورشان بر روی تمام دیوارها می‎تابید و چشم را درست و حسابی می‎زد.
اما زرگر از خنده تکان تکان می‎خورد.
او فریاد می‎زند: "رویاها، ها ها، رویاها" و مدام می‎خندید، طوریکه شکم بزرگش تکان می‎خورد و اشگ‎هایش بر گونه جاری بودند. "و برای آن باید به تو پول خوبِ نقد هم بدهم؟ چه کاسبی خوبی، ها ها ها!"
هنگامیکه هانس می‎شنود که زرگر چنین افراطی می‎خندد کاملاً شوکه می‎شود، و حالا اشگ از چشم او هم جاری می‎گردد، اما نه از شادی.
در مغازه اما نفر سومی هم وجود داشت که مشخص بود مرد ثروتمندی‎ست. آنجا یک آقای غریبه بلند قامت و باریک اندام بود که تا حال کنار پنجره یک جفت دستبندِ درخشان را مقابل آفتاب نگاه داشته و بررسی می‎کرد. او خیلی خوب متوجه شده بود که از درخشش رویاهای طلائی تمام سنگ‎های قیمتی داخل مغازه ناگهان رنگ باخته بودند. او صورت خاکی‌رنگِ لاغرش را به سمت هانس می‎چرخاند و در حالیکه چشم‎های فرورفته‎اش از حرص می‎درخشیدند می‎گوید:
"چه مبلغی برای این چیزهای طلائی درخواست می‎کنید؟ من بدون چانه زدن هر مبلغی را به شما می‎پردازم."
وقتی زرگر این کلمات را از مرد محترمی که او را برای یک خبره به حساب می‎آورد می‎شنود این فکر در او بیدار می‎گردد که این معامله می‎تواند در پایان معامله خوبی شود، و همزمان این وحشت در او می‎خزید که با دست انداختن بی‌موقع یک سود را از دست داده است. او سریع چهره‎اش را جدی می‎سازد و به هانس می‎گوید:
"ببخشید، من نمی‎خواستم به شما بخندم، گاهی یک خنده شیطانی بی‌اراده در من می‎افتد. من می‎خواهم با کمال میل با شما معامله کنم، من فقط باید توسط یک بررسی دقیق ارزش عروسک‎های طلائی کوچک شما را برآورد کنم. بگذارید یک بار دیگر آنها را ببینم ــ"
در این حال عینکش را به چشم می‎گذارد، به سمت رویاها می‎رود و می‎خواست یکی از آنها را بردارد، اما هانس پیشدستی می‎کند و فریاد می‎زند:
"اما شما نباید آنها را اصلاً داشته باشید. نه، من ترجیح می‎دهم گرسنگی بکشم تا اینکه رویاهای عزیزم را در دستان شما قرار دهم."
با به پایان رسیدن این کلمات دیدن اینکه چگونه رویاها خود به خود دوباره در زیر بازوی صاحب قانونی‎شان به خود فُرم می‎دهند و طوری به هم فشرده می‎گردند که در یک بسته کوچک جای می‎گرفتند شگفت‎انگیز بود. هانس با این بسته کوچک بدون آنکه به مردِ غریبه نگاهی بیندازد دوباره از در مغازه همانطور که وارد شده بود خارج می‎شود.
مرد غریبه اما دستبندها را مقابل زرگر که کاملاً گیج شده بود پرتاب می‎کند و می‎گوید: "استاد، یک بار دیگر می‎آیم." و با یک جهش از در خارج می‎شود و بدنبال هانس می‎دود.
هانس در حالیکه رویاهایش را محکم به خود چسبانده بود تا حد امکان تند می‎دوید. ابتدا پس از پشت سر گذاردن دروازه شهر می‎ایستد تا نفس تازه کند. در این وقت صدای یک <پیس پیس> از پشت سرش می‎شنود، و وقتی به اطرافش نگاه می‎کند چشمش به مرد غریبه می‎افتد. او حالا ابتدا مرد غریبه را دقیق‎تر نگاه می‎کند و هیچ لذتی از بودن او نمی‎برد. او صورت باریک و تیزی داشت که از آن هیچ سن و سالی قابل تشخیص نبود، یعنی او می‎توانست به خوبی سی ساله و یا شصت ساله باشد، چشمان خاکستری نفوذ کننده‎ای داشت، و یک کت و شلوار کاملاً سیاه بی‌عیب و نقص بر تن داشت که از زیر آن یک زنجیر طلای سنگین رو به بیرون می‎درخشید. او با مهربانی به سمت هانس می‎رود و بر روی شانه او می‎زند. هانس اما خود را عقب می‎کشد و سعی می‎کند خود را از شخص مخوف تا جائیکه ممکن است دور نگاه دارد.
او به هانس می‎گوید: "دوست عزیز، از اینکه زرگر قادر به برآورد کردن گنج شما نگشت نرنجید. او در عمر خود هنوز رویاهای طلائی ندیده است. من اما می‎توانم بگویم که آنچه مربوط به چنین چیزهائی‎ست خبره هستم و با کمال میل می‎خواهم با شما معامله کنم."
مرد وقتی هانس سکوت می‎کند با خنده خشنی ادامه می‎دهد: "من در واقع یک مزاحم درونی دارم، یک مزاحم که اجازه خوابیدن آرام در شب را به من نمی‎دهد، و حالا نمی‎تواند چیزی برایم بیشتر از رویاهای طلائی شما برای اینکه شب‎ها در کنار تختم بایستند خواستنی‎تر باشد. شما خودتان باید قیمت را تعیین کنید. بگوئید، چه مبلغی مایلید برای آن داشته باشید؟"
هانس مردد بود، اما گرسنگی او را بسیار سخت رنج می‎داد و مرد غریبه چنان اصرار می‎کرد و چنان پیشنهادهائی به او می‎داد که عاقبت تسلیم می‎گردد، و در حالیکه پیش خود فکر می‎کرد: "اگر من یک کیسه پُر از طلا داشته باشم بنابراین می‎توانم تمام چیزهای باشکوه این جهان را بخرم و سپس دیگر اصلاً به رویاهای طلائیم احتیاج نخواهم داشت."
بنابراین معامله بین آن دو انجام می‎گیرد و هانس یک کیسه سنگین طلا بدست می‎آورد و مرد غریبه رویاهای طلائی را. اما مرد هنگام رفتن سرش را برمی‎گرداند و به هانس آدرس خانه‎اش را می‎دهد و در پایان می‎گوید:
"اگر زمانی از این معامله پشیمان گشتید بنابراین پیش من بیائید، ما حتماً با هم کنار خواهیم آمد."
و قبل از آنکه هانس بتواند جواب دهد مرد غریبه طوریکه انگار زمین او را بلعیده باشد ناپدید گشته بود.
از این ساعت برای هانس یک زندگی جدید آغاز می‎گردد. او دیگر به روستایش بازنمی‎گردد بلکه به شهر می‎رود و در یک مهمانخانه برای خود سفارش بهترین غذا را می‎دهد. او در آنجا رفقای شوخ و دختران زیبا پیدا می‎کند، او آنها را دعوت می‎کند و تمام شب را شراب می‎نوشند. وقتی او روز بعد چشم‎هایش را باز می‎کند و خود را در یک اتاق‌خوابِ راحت بر روی یک تختخواب نرم می‎یابدْ جهان خاکستری‌رنگ و کسل‌کننده به نظرش می‎آمد، و ابتدا وقتی بیهوده برای پیدا کردن رویاهای طلائیش به دور خود نگاه می‎کند با زحمت فراوان اتفاقی که افتاده بود را به یاد می‎آورد. اما برایش وقتی برای فکر کردن باقی نمی‎ماند، زیرا بلافاصله دوستان جدیدش که شب قبل با آنها به سلامتی همدیگر نوشیده بودند ظاهر می‎شوند و او را به یک صبحانه مفصل می‎برند، که البته پول آن را او می‎پردازد. در این حال از او بخاطر شوخی‎هایش، رفتار و ظاهر خوبش بسیار چاپلوسی می‎کنند، و همچنین مهمانخانه‎چی با وجود لباس بد هانس با چنان احترام زیادی با او رفتار می‎کرد که فرزندِ بافندۀ فقیر نمی‎دانست چه اتفاقی برایش می‎افتد، و اینکه اگر هم امروز صبح بعد از بیداری هیچ لذت نبرده بود اما دوباره همه‌چیز بسیار خوب شده است. بعد از صبحانه او را به خیاطی می‎برند، او بهترین کت و شلوار را انتخاب می‎کند و بدون آنکه چانه بزند پول آن را نقد می‎پردازد. هنگامیکه دوستانش طلای زیاد او را می‎بینند به او پیشنهاد می‎دهند یک خانه زیبا بخرد و کاملاً در شهر آنها ساکن شود. این پیشنهاد مورد پسند هانس قرار می‎گیرد، خرید خانه در همان روز به انجام می‎رسد، او حالا در یک ویلای باشکوه زندگی می‎کرد، درشکه و اسب و خدمتکاران زیادی در خانه داشت و زندگی لوکسی را می‎گذراند. هر روز ضیافت بزرگی می‎داد، و این قابل درک بود که دوستان جدیدش او را برای یک ساعت هم ترک نمی‎کردند و اینکه او از این نوع دوستان بیشتر و بیشتر پیدا می‎کرد. در این حال جای تعجب بود که گرچه پول را دو دستی بیرون می‎ریخت اما کیسه‎اش هرگز خالی نمی‎گشت.
هانس ما که حالا آقای یوهانس نامیده می‎گشت در آسمان هفتم خوشگذرانی می‎کرد؛ فقط یک چیز سعادتش را ابرآلود می‎ساخت: او خیلی بد می‎خوابید، و وقتی عاقبت پس از مدت درازی بیدارکشی به خواب می‎رفت بنابراین کابوس‎های وحشتناک او را می‎آشفتند. او برای دور ساختن این ارواح شکنجه‎گر می‎گذاشت هر شب نوازندگان بیایند و با جام می و نوای ویولن شب را به صبح تبدیل می‎ساخت، طوریکه همیشه ابتدا در سپیده  دم به رختخواب می‎رفت.
همچنین به زودی در روستایش که در همسایگی قرار داشت این خبر پخش می‎شود که هانسِ رویائی ناگهان یک آقای ثروتمند و محترم گشته است. بسیاری که قبلاً در مورد او شانه‎هایشان را بالا انداخته بودند حالا به راه افتاده تا او را در شهر ملاقات کنند؛ همچنین برادرانش هم که هنوز در آن منطقه زندگی می‎کردند آمدند، و او از همه آنها با شادی بزرگ استقبال می‎کرد و به هر یک هرآنچه را که مایل بود می‎داد، برادرانش باید پیش او می‎ماندند، در خانه زیبای او زندگی می‎کردند و از تمام شادی‎هایش لذت می‎بردند. اما به شهردار روستایش که روزی سقف کهنه‎اش را تعمیر کرده بود از روی سپاسگزاری چنان هدیه قابل توجه‎ای می‎دهد که او می‎توانست نه فقط با آن سقف کهنه تمام خانه‎های روستا را تعمیر کند بلکه همچنین می‎توانست انواع کارهای خیریه عمومی نیز انجام دهد.
به تدریج پس از آنکه ماه‎های زیادی را مانند پرندگان در دانه شاهدانه زندگی کرده بود یک ناراحتی بزرگ بر او چیره می‎شود. زیاده‎روی و هرزگی، بی‎خوابی شبانه و کابوس‎ها روح و جانش را به ستوه آورده بودند، همچنین با عقل طبیعی به زودی کشف کرد که دوستانش از شهر فقط از ثروتش استفاده می‎کنند و در خفا در مورد روستائیِ احمق می‎خندند و در واقع همراهان خوبی نیستند. به این نحو هنوز چند ماه می‎گذرد و او چنان از تمام مهمانی‎ها خسته شده بود که صادقانه از زندگی منزجر می‎گردد. همچنین متوجه می‎شود که پولش هیچ برکتی به ارمغان نیاورده است. بسیاری که او ثروتمندشان ساخته بود چنان از خود راضی شده بودند که تمام خسارات ممکن را باعث گشتند و عاقبت بعنوان  جنایتکار مجازات شدند؛ خانه‎هائی که او بخشیده بود در یک شب آتش می‎گیرند و می‎سوزند، و وقتی او یک بار به یکی از دوستانش یک اسب زیبا هدیه می‎دهد، صاحب اسب روز بعد جسد یک اسب مُرده را در اصطبل پیدا می‎کند. این و جریان‎های مشابه‎ای مردم را بر علیه او می‎شوراند، مردم برای هم زمزمه می‎کردند که او یک جادوگر است، که او پول نامشروعش را از شیطان می‎گیرد، و اگر او برای دلجوئی کردن از آنها با دست‎های پُر طلا میان‎شان نمی‎پاشاند شاید حتی از شهر اخراجش می‎کردند.
حتی در یک روزِ بد دو نفر از برادرهایش به خاطر اختلاف در حال مستی، مست از خشم و از شراب دست به چاقو می‎برند و لحظه‎ای بعد یکی از آنها مُرده بر روی زمین افتاده بود. این اتفاق تأثیر عمیقی در هانس می‎گذارد، او با پول زیاد آزادی برادرش را از قضات می‎خرد، اما وقتی به زندان می‎رسد تا خبر آزادی را به برادرش برساند قاتل را با دستمالی حلق‎آویز شده می‎یابد.
او عمیقاً شوکه گشته به خانه بازمی‎گردد، خود را در تمام طول روز حبس می‎کند و هیچکس را نمی‎پذیرد. در شب اما کابوس وحشتناکی او را شکنجه می‎کند: هر جائی را که نگاه می‎کرد چهره‎های شیاطین به او پوزخند می‎زدند، مارها و عقرب‎ها بر روی تختخوابش می‎خزیدند و او نمی‎توانست خود را حرکت دهد تا آنها را براند. در این هنگام ناگهان در آهسته باز می‎شود و هر دو برادر مُرده‎اش بازو در بازو و بدون آنکه پاهایشان را حرکت دهند سُر می‎خورند و داخل می‎شوند، یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپِ تختخوابش می‎نشیند و در هر دو گوش او زمزمه می‎کنند:
"یهودا، یهودا، به خاطر نقرۀ زیبا فرشته‎های خوبت را معامله کردی!"
یوهانس که خشم به او قدرت بخشیده بود فریاد می‎زند: "شماها دروغ می‎گوئید، آن طلا بود، طلای خوب، و شماها به اندازه کافی از آن سود بردید، اما حالا باید این پایان بگیرد."
او از صدای بلند خودش از خواب می‎پرد. صبح با رنگی خاکستری و مه‎آلود از پنجره به داخل نگاه می‎کرد. یوهانس عرق ترس را از پیشانی پاک می‎کند، با عجله لباس می‎پوشد، به سمت کمدی که کیسه‎اش داخل آن قرار داشت می‎رود و آن را که مانند روز اول سنگین بود در جیبش قرار می‎دهد. یکی از مستخدمینش را به نزد کشیش می‎فرستد تا از او بخواهد برای روح برادرانش دعا کند. سپس خانه را ترک می‎کند و بدون آنکه سرش را برگرداند مستقیم به سمت خانه مرد غریبه‎ای که رویاهایش را خریده و هنگام رفتن آدرسش را به او داده بود به راه می‎افتد. او خانه را راحت پیدا می‎کند؛ خانه باشکوه بود، حتی باشکوه‎تر از خانه خودش، و چند دقیقه جلوتر از شهر کنار مسیر ورود به یک جنگل تاریک کاج قرار داشت. یک پارک باشکوه با دریاچه، گیاهان مرتفع و مجسمه‎های مرمرین خانه را محاصره کرده بودند. فقط به نظر یوهانس می‎رسید که انگار محل اقامت آقای محترم کمی غم‎انگیز و سوداوی‎ست، اما متوقف نگشت تا آنجا را از نزدیک‎تر بررسی کند، زیرا حالا فقط یک چیز برایش مهم بود: به دست آوردن دوباره رویاهایش. او در را به صدا می‎آورد و خدمتکار، یک پسر گستاخ با صورتی مکار، هانس را از میان چند دالان و پله از سنگ مرمرِ درخشان اما با سکوتِ مُردگان به اتاق مطالعه اربابش هدایت می‎کند. مرد با لباسی مانند ذغال سیاه در پشت یک میز تحریر نشسته و بر روی یک کتاب بزرگ خم شده بود. هنگامیکه هانس داخل اتاق می‎شود و چهره وهم‎انگیزی را که در آن نه سن و سال و نه احساس انسانی نوشته شده بود دوباره در مقابل خود می‎بیند قلبش کاملاً تنگ می‎شود. او ترجیح می‎داد دوباره آنجا را ترک کند، اما مرد غریبه با ورود او از جا می‎جهد و با خوشحالی فریاد می‎زند:
"سلام دوست عزیز، من مدت‎ها بود که انتظار شما را می‎کشیدم. ها، آدم می‎تواند فکرش را بکند که دلتان برای عروسک‎های زیبا تنگ شده است، من این را فوری تصور کردم. شما خودتان را خوب نگاه داشته‎اید و هنوز هم مانند همیشه زیبائید، همچنین هیچیک از رویاهایتان هم گم نشده‎اند. نگاه کنید، اینجا همه رویاها جمعند، آنها در این بین به من خدمت خوبی کردند."
مرد با این کلمات درِ اتاق مجاور را می‎گشاید و از اتاق یک نور طلائی منعکس می‎گردد و به دیوارهای غمگینِ تاریکِ اتاق مطالعه نور ملایمی می‎بخشد.
هانس با شادی فریاد بلندی می‎کشد و به سمت در هجوم می‎برد، اما مرد غریبه در را فوراً می‎بندد و می‎گوید:
"آهسته، آهسته، عجله نکنید! شما باید دوباره آنها را داشته باشید، اما من فقط قبلاً از شما خواهش می‎کنم لطف کوچکی به من بکنید. من در واقع یک دوستدار پُر شور امضاء هستم، یعنی، برای اینکه واضح‎تر بیان کنم، من بجز چیزهای عجیب و غریبِ دیگر همچنین امضاء مردان مهم را جمع‎آوری می‎کنم. از آنجا که حالا اولین صاحب طبیعی رویاهای طلائی به جالب‎ترین پدیده‎های جهان معاصر تعلق دارد، بنابراین برایم بسیار مهم است که نام شما را در مجموعه‎ام داشته باشم."
او در حالیکه کتاب بزرگ را از روی میز برمی‎داشت می‎گوید: "ببینید، شما در این کتاب برجسته‎ترین افراد را پیدا می‎کنید که نام‎شان را شخصاً اینجا نوشته‎اند، بله آنها حتی چنان مهربان بودند که به درخواست ویژه‎ام خراشی به انگشت خود انداختند و نام‎شان را با خون خود نوشتند، و حالا آنها توسط این کار در واقع در نزد من جاودانه شده‎اند. من از شما خواهش می‎کنم این کار را برایم انجام دهید و آن را رد نکنید و من در عوض رویاهایتان را به شما برمی‎گردانم."
او در این حال کتاب را با یک تعظیم مؤدبانه به او تقدیم می‎کند، در صفحه آخر کتاب یک ردیف نام با رنگ قرمز نوشته شده قرار داشت، که اما به استثنای نام آخر همه خط خورده بودند.
اما حالا هانس که در اثنای آخرین کلمات مرد غریبه رنگ از رخسارش پریده بود یک فریاد بلند می‎کشد، کتاب را می‎اندازد و در حالی که مو بر سرش سیخ شده بود می‎گوید:
"از من دور شو، شیطان شریر. من می‎دانم تو از من چه می‎خواهی، تو روحم را می‎خواهی، اما تو نباید آن را بدست آوری. تو یا خود شیطان هستی یا اما یکی از فرستادگان او. این پول حرام را هم می‎توانی داشته باشی، (و در این حال کیسه را جلوی پا پرتاب می‎کند) حالا رویاهایم را برگردان و من نمی‎خواهم دیگر با تو سر و کار داشته باشم."
مرد غریبه در حالیکه چهره رنگ‎پریده‎اش در اثر خشم از شکل افتاده بود با تمسخر پاسخ می‎دهد: "رویاهایت؟ رویاهایت را قبل از امضاء کردن نخواهی دید. تو آنها را با یک کیسه طلا معامله کردی، حالا تو خریداری و من باید قیمت آنها را تعیین کنم. اینجا یک چاقو و یک قلم است، یک خراش کوچک ــ"
اما وقتی می‎خواست به او نزدیک شود، هانس  با یک فریاد "خدایا به من کمک کن!" به سمت در هجوم می‎برد و بدون آنکه به اطراف نگاه کند از دالان‎ها  و پله‎ها می‎گذرد و از خانه بیرون می‎رود و راهی را که آمده بود بازمی‎گردد؛ هنگامیکه او به شهر می‎رسد، از دور جمعیت خشمگینی را می‎بیند، و از برخی از رهگذران که او را نمی‎شناختند نام خود را می‎شنود. او وحشت می‎کند و به کنار می‎خزد، زیرا از آنها شنیده بود که خانه آقای یوهانس ثروتمند ناگهان در روز روشن با سر و صدای زیاد سقوط کرده و مردم در هیجان بزرگی به سر می‎برند. دیرتر معلوم می‎شود که در همان ساعت تمام اموالی که او با طلا تهیه کرده بود، به استثنای چیزهای هدیه گشته برای خیره، بدون گذاشتن هیچ ردی ناپدید گشته‎اند.
یوهانس با این خبر دیگر جرأت بازگشت به شهر را نداشت، بلکه او جاده دیگری را در پیش می‎گیرد و تمام روز در جاده می‎رود تا اینکه در شب به یک آبادی غریبه می‎رسد. به نظرش می‎رسد که انگار نگاه تمام رهگذران در او نفوذ می‎کند، به این خاطر خود را در کنار جاده نگاه می‎دارد و با چشمان به زیر انداخته و بدون سؤال از کسی به رفتن ادامه می‎دهد. سپس خوابگاهی را پیدا می‎کند و دوباره یک شبِ وحشتناک را می‎گذراند، زیرا او دوباره همان کابوس از مارها و عقرب‎ها و از دو برادرش را می‎بیند که او را "یهودا" می‎نامیدند. صبح روز بعد بدون خوردن صبحانه و با عجله طوریکه انگار از طرف الهه انتقام تعقیب می‎شود به رفتن ادامه می‎دهد و دوباره به یک روستای غریبه دیگر می‎رسد، جائیکه او شب را می‎گذراند. اما چون آنجا هم کابوس‎ها تکرار می‎شوند، و از آنجا که حالا کابوس‎ها مرتب وحشتناک‎تر و آزاردهندتر می‎گردند، بنابراین یوهانس تصمیم می‎گیرد قبل از آنکه خود را کاملاً از رویاهای طلائیش جدا سازد یک بار دیگر جسارت به خرج دهد و برای بدست آوردن آنها تلاش کند.
او صبح روز بعد می‎گذارد یک گاریچی او را به نزدیک شهر بازگرداند. آنجا او خود را مخفی نگاه می‎دارد و وقتی شب فرا می‎رسد با قلبی تپنده و چندین بار صلیب کشیدن بر سینه به سمت خانه مرد غریبه که حالا او را برای یک جادوگر بحساب می‎آورد می‎رود. با یک صلیب در دست که باید در برابر جادوگر شریر از او محافظت می‎کرد از روی دیوار پارک داخل می‎شود و به پنجره اتاق مطالعه خیره می‎گردد. هنگامیکه او به دور خانه می‎خزد یک درخت سروِ بلند می‎بیند که شاخه‎هایش تا کنار پنجره‎ای رشد کرده بودند، و از این نشانه او متوجه می‎شود که شاخه‎های این درخت در برابر اتاق خواب جادوگر قرار دارد، زیرا او این درخت را دو روز قبل از همان اتاق دیده بود. سریع با احتیاط از درخت بالا می‎رود و خود را از روی شاخه‎های آن به نزدیک پنجره می‎رساند. در این وقت صدای نفس کشیدن در خواب را می‎شنود، و دیگر جای شکی برای او باقی‌نمی‎ماند. او خود را کاملاً تا پنجره بالا می‎کشد و در درون اتاق مرد غریبه را بر روی تختخواب نرمی می‎بیند که کاملاً آرام خوابیده بود، طوریکه انگار سبک‎ترین وجدان را در جهان دارد و همچنین مانند یک نوزاد کاملاً بی‎گناه دیده می‎گشت. در اطراف او اما رویاهای عزیزش براق مانند طلای ناب ایستاده بودند. وقتی هانس آن بالا در کنار پنجره ظاهر می‎شود رویاها خود را به سمتش می‎چرخانند و غمگین به او نگاه می‎کنند. هانس درون اتاق می‎پرد و می‎خواست آنها را بگیرد، اما آنها از میان دستانش می‎لغزند و سرشان را تکان می‎دهند، همزمان همچنین جادوگر نیمه‌بیدار از جا می‎جهد و هانس همانطور که با اتاق وارد شده بود فوری پا به فرار می‎گذارد.
حالا یوهانس بیچاره سال‎های زیادی مفقودالاثر می‎شود. او از شهری به شهر دیگر سرگردان بود، برای گذران زندگی اینجا و آنجا بعنوان کارگر روزمزد کار می‎کرد، زیرا او حالا کاملاً فقیر بود؛ اما او هیچ‌کجا نمی‎توانست مدتی طولانی تحمل کند، زیرا او آرام و آسایش نمی‎یافت؛ حتی زمانیکه او شب‎ها پس از کار سخت چشمانش را می‎بست کابوس او را عذاب می‎داد. عاقبت او به این فکر می‎افتد به کلبه خود در روستایش بازگردد، زیرا فقط آنجا، جائیکه در صلح به خواب می‎رفت، می‎توانست امیدوار باشد که آرامشش را دوباره بدست آورد.
او با مشکلات فراوان موفق می‎شود دوباه به روستایش برسد. اما او طوری رفتار می‎کرد که انگار کسی را نمی‎شناسد، بلکه مستقیم به سمت کلبه‎اش می‎رود. او کلبه را در همان وضعی می‎یابد که آن را ترک کرده بود، زیرا شهردار هنوز با وجود شایعات بدی که در روستا پخش شده بود به او احترام می‎گذاشت و با افتخار محل سکونت سابق او را بعنوان یادگاری دست‎نخورده نگاه داشته بود. کلبه مانند زمانیکه آن را ترک کرد فاقد در و پنجره بود و سقف هم احتیاج به تعمیر داشت. اما حالا یک شب گرم تابستانی بود و احتیاجی به ترس از طوفان برف نداشت و او در زمان سرگردانی باید گاهی به چیزهای خیلی کمتری رضایت می‎داد. بنابراین او در محل معمول خود دراز می‎کشد و برای اولین بار پس از سال‎ها بدون آزار توسط تصاویر وحشتناک کابوس سبک و شاد می‎خوابد. در شب پدر مُرده‎اش به خواب او می‎آید، پیرمرد بافنده به مقابلش می‎آید، سرش را با خشم تکان می‎دهد و می‎غرد:
"بله، با پیشکشی احمقانه چنین داستان‎های زیبائی هم اتفاق می‎افتند. اما فردا بیا پیش من، شاید بتوانم به تو کمک کنم."
وقتی هانس روز بعد تقویت گشته از یک خواب آرام بیدار می‎گردد و خواب دیشب خود را به یاد می‎آورد یک پرتو امید در او می‎دمد، گرچه اصلاً نمی‎فهمید معنی این خواب چه باید باشد. او در ساک خود مقداری نان خشک شده برای یک صبحانه فقیرانه می‎یابد و سپس به سمت گورستان می‎رود، زیرا فقط اینطور می‎توانست درخواست پدرش را درک کند. او خود را بر روی سنگ گور ساده و خراب شده در اثر آب و هوا می‎نشاند و مدت‎ها بیهوده انتظار می‎کشد تا چیزی اتفاق بیفتد. سپس او در گورستان که شبیه به یک باغ شکوفان بود بالا و پائین می‎رود و به صلیب‎ها و سنگ‎ها نگاه می‎کند. اما ساعت‎ها پس از ساعت‎ها می‎گذشتند و او هنوز هم در زیر سایه درختان تنها بود و به آواز پرندگان که بر شاخه‎ها نشسته بودند گوش می‎داد. گرچه در این حال قلبش آرام بود و همچنین به نظرش می‎رسید که انگار خوانندگان کوچک سالیان درازی‎ست که اینطور خوب آواز نخوانده‎اند، اما عاقبت با دیدن  غروب کردنِ خورشید در غرب صبرش تمام می‎شود.
او ناامید و نیمه‌بلند به خودش می‎گوید: "مُرده‎ها اینطورند! آدم نمی‎تواند به آنها اعتماد کند."
او با این کلمات برای رفتن از جا برمی‎خیزد، اما وقتی به دروازه گورستان می‎رسد یک بار دیگر به آسمان که حالا در شب طلائی درخشان شناور بود نگاه می‎کند. در این لحظه او دوباره دوستان گمشده‎اش را بخاطر می‎آورد و به تلخی می‎گرید.
در این لحظه یک زن زیبا با لباس سفید را می‎بیند که خودش را خم می‎ساخت و بر روی همه قبرها گل رز سفیدی قرار می‎داد.
زن زیبا با دیدن او توقف می‎کند و همدردانه می‎پرسد: "مردِ خوب، چیزی لازم دارید؟ آیا یکی از عزیزان‎تان را در اینجا به خاک سپرده‎اید؟"
اما زن وقتی هانس سرش را بلند می‎کند تیزتر به او نگاه می‎کند و ناگهان می‎پرسد:
"آیا شما هانسِ رویائی نیستید، پسر مرد بافنده‎ای که اینجا به گور سپرده شده است؟"
وقتی هانس با تعجب پاسخ مثبت می‎دهد، زن زیبا ادامه می‎دهد:
"من تو را خوب می‎شناسم، من تو را در کودکی در آغوش گرفته‎ام. به من صادقانه بگو چه نیازی داری، شاید بتوانم به تو کمک کنم."
در این وقت هانس تمام داستان را که چطور از گرسنگی مجبور به فروختن رویاهای طلائیش گشت و همچنین اتفاقات پس از آن را برای زن جوان تعریف می‎کند.
زن زیبا با دقت به او گوش می‎دهد و بعد با مهربانی می‎گوید:
"اگر همه نشانه‎ها  دروغ نگویند، بنابراین باید هنوز نجات رویاهایت ممکن باشد. برای اینکه آنها را برای همیشه از دست ندهی فقط چند ساعت فرصت داری. حالا اما باید آنها را سریع آزاد کنی."
و هنگامیکه هانس او را با وحشت نگاه می‎کند، زن ادامه می‎دهد:
"از هیچ‌چیز نترس، من به تو کمک خواهم کرد تا روباه پیر را فریب دهی."
در این حال از جیب لباس سفیدش یک قلم شیشه‎ای بیرون می‎آورد که از مایه سرخی پُر بود. آن را به هانس می‎دهد و دستورکار با آن را برایش دقیقاً توضیح می‎دهد. سپس خیلی جدی از او می‎خواهد که فرصت را از دست ندهد، بلکه بلافاصله به راه افتد تا قبل از غروب کردن کامل خورشید به خانه جادوگر برسد. هانس گریان از او تشکر می‎کند و با عجله به سمت خانه جادوگر می‎رود. طوری بود که انگار بال درآورده است، زیرا که با آخرین پرتو خورشید غروب کرده در مقابل درِ خانه ایستاه بود. جائیکه همان مستخدم با چهره عرق کرده او را می‎پذیرد؛ امروز اما گستاخ‎تر از سال‎ها قبل پوزخند می‎زد.
وقتی هانس با هدایت مستخدم به اتاق مطالعه جادوگر داخل می‎شود او را مانند سال‎ها قبل در برابر کتابش نشسته می‎بیند، این بار اما دیگر محترمانه دیده نمی‎گشت، بلکه کت و شلوارش کهنه و قامتش خمیده شده بود، صورتش خاکی‌رنگ و از شکل افتاده و چشمانش از وحشتِ مرگ به کتاب دوخته شده بودند، خلاصه، او شبیه به گناهکار فقیری بود که انتظار جلاد را می‎کشد. با وارد شدن هانس به داخل اتاق او با کشیدن یک جیغ به هوا می‎جهد، چهره‎اش دوباره زنده می‎شود، با زحمت به خودش مسلط می‎شود و مؤدبانه مانند همیشه به استقبال هانس می‎رود.
هانس کوتاه به او توضح می‎دهد که آمده است تا بنا به پیشنهاد سال‎ها قبل معامله را انجام دهد. در اثنای این کلمات چهره مرد غریبه می‎درخشد، چشمانش برق می‎زند و می‎گوید:
"دوست خوب، من خیلی خوشحالم که شما به موقع به فکر بهتری افتادید. من چند ساعت دیرتر دیگر در موقعیتی نبودم که بتوانم اموالتان را به شما پس بدهم. اما حالا عجله کنید که وقت بیشتری از دست ندهیم."
هانس در خفا می‎اندیشد: "آه، تو سگ جهنمی" اما کلمه‎ای نمی‎گوید، بلکه چاقوی کوچکی را که جادوگر به او می‎دهد می‎گیرد و برای زخم زدن به انگشتش به کنار پنجره می‎رود. در همین حال اما قلمش را بیرون می‎کشد، آن را می‎پیچاند و با این کار قطره‎ای مایع قرمز از نوک آن بیرون می‎آید که او آن را برای رد گم کردن به نوک انگشتش می‎چکاند. سپس با قلمش نام خود را به رنگ قرمز در کتاب می‎نویسد. مرد غریبه خواهش می‎کند که نام بالائی را خط بزند، و هانس اجابت می‎کند. این نام اما نام خود جادوگر بود که چند سال قبل به عنوان جانشینِ نفر قبل برای شیطان نوشته و حالا اما خط خورده بود. جادوگر نگاهی به کتاب می‎اندازد تا مطمئن شود که آیا همه‌چیز صحیح است، سپس آن را پوزخندزنان می‎بندد و می‎گوید:
"خوب است، رویاهای شما حالا در خدمت شما هستند؛ اما دوست عزیز اجازه بدهید یک پیشنهاد به شما بکنم. شام را امشب با من بخورید، من فکر می‎کنم، دیرتر یک نفر به جمع ما بپیوندد؛ او یک شخص بسیار بامزه است و آشنائی شما با او مرا خوشحال خواهد ساخت."
هانس که تمام روز بجز کمی نان خشک شده هیچ‌چیز نخورده بود و گرسنگی شدیدی احساس می‎کرد به این کار راضی می‎شود. جادوگر بلافاصله دستور می‎دهد یک غذای خوشمزه با بهترین شراب آماده کنند و هر دو دوستانه رفتار می‎کردند. مدت‎ها می‎گذشت که هانس دیگر چنین خوب نخورده و ننوشیده بود، و آنچه که لذتش را افزایش می‎داد این بود که رویاهای عزیزش دور صندلی ایستاده بودند و به او دوستانه لبخند می‎زدند. اما همچنین جادوگر هم انگار ناگهان عوض شده بود، او بهترین خلق و خو را داشت، شوخی می‎کرد و هزاران جوک می‎دانست، طوریکه هانس که اجازه داده بود شراب مزه خوبی به او بدهد رفتن از آنجا را کاملاً فراموش کرده بود.
به تدریج نیمه‌شب فرا می‎رسد، مرتب سر و صدای شاد هر دو در حال نوشیدن شراب بلندتر می‎گشت، و حالا خدمتکار هم در جشن‎شان شرکت داشت. آنها انواع آهنگ‎های سورچرانی را می‎خواندند، در حالیکه هانس هم از آنها عقب نمی‎ماند، تمام خاطرات خنده‎دار زندگی باشکوه شهرنشینی‎اش در او بیدار می‎گردند، چشمانش برق می‎زنند، او کاملاً فراموش کرده بود در جمع چه کسانی نشسته است و می‎خواست خود را به گردن دوستان همپیاله‎اش بیاویزد که ساعت دیواری هشدار می‎دهد. در این لحظه صدای سم اسب از دوردست طنین می‎اندازد، جادوگر از جا می‎جهد، اما فوراً دوباره می‎نشیند و می‎خواست دوباره جام هانس را پُر کند. اما دست‎هایش می‎لرزیدند، طوریکه شراب بر روی آستین هانس می‎ریزد. هانس می‎خندد، در این هنگام بر روی پله‎ها چیزی جلنگ جلنگ به صدا می‎افتد، در با یک ضربه گشوده می‎گردد و در آستانه در یک آقای غریبه در لباس شکار، با یک خوشه کامل از پرهای خروس بر روی کلاه کوچک سبز رنگی که کج بر روی موی مانند قیر سیاهش نشسته بود ظاهر می‎شود. چهره‎اش رنگ‎پریده‎تر و باریک‎تر از جادوگر بود، از چشمانش یک آتش سبز رنگ مانند آتشِ جهنم پخش می‎گشت، طوریکه چهره خائنانه جادوگر در مقایسه با چهره او مهربان دیده می‎گشت.
او در حالیکه به سمت جادوگر که حالا از جا برخاسته و به استقبال او می‎رفت با تمسخر و دوستانه می‎گوید: "شب بخیر، رفیق، من شما را در حال مهمانی جالبی می‎بینم، شماها احتمالاً می‎خواهید برای سفر خودتان را کمی تقویت کنید. خب، لااقل نمی‎توانید شکایت کنید که من شماها را منتظر گذاشتم." در این حال ساعتی را از جیب خارج می‎سازد که صفحه‎اش یک دقیقه مانده به ساعت دوازده شب را نشان می‎داد.
جادوگر با احترام ساختگی پاسخ می‎دهد: "ببخشید عالیجناب، من با کمال تأسف باید بگویم که امشب برایم ممکن نیست شما را همراهی کنم. (و با نشان دادن هانس ادامه می‎دهد) در عوض این آقا افتخار همراهی کردن شما را خواهند داشت."
مرد دیگر می گوید: "تو دروغ می‎گوئی" و دو شعله آتش روشن از چشمانش می‎درخشند. "تو برایم پوسیده شده‎ای و من بر روی این مرد هیچ قدرتی ندارم."
جادوگر در حالیکه لبخند می‎زد به سمت میز تحریرش می‎رفت پاسخ می‎دهد: "شاید عالیجناب مایل باشند خودشان را مطمئن سازند." هانس در این اثنا با یک گیلاس شراب تلو تلو خوران به سمت تازه‎وارد می‎رود و با زبان سنگین بریده بریده می‎گوید: "بنوش، برادر شیطان، تو باید بخاطر خانۀ داغت تشنگی جهنمی‎ای داشته باشی."
مرد غریبه اما به او نگاهی نمی‎اندازد، بلکه چشمان درخشنده‎اش را محکم به جادوگر دوخته بود. جادوگر با کتاب بزرگ به سمت چراغ می‎رود و آخرین صفحه آن را باز می‎کند. اما فریادی از وحشت می‎کشد و کتاب از دستش به زمین می‎افتد، زیرا نام هانس و همچنین خط‌خوردگی‎ای که باید امضای خود او را نابود می‎ساخت پاک شده بودند، دواتِ سحرآمیز این خصوصیت را داشت که پس از چند ساعت به کلی محو می‎گشت. جادوگر با رنگی مانند گچ و زانوی لرزان تا ته اتاق عقب می‌لغزد، شیطان اما شروع به خنده‎ای جهنمی می‎کند، طوریکه تمام دیوارها می‎لرزند و موی سر جادوگر سیخ می‎شود. هانس هم با چنین صدای وحشتناکی دوباره کمی به هوش می‎آید و خود را با وحشت به کنار می‎کشید، در حالی که رویاهای طلائیش خود را با وحشت به او می‎فشردند.
در این هنگام ساعت دیواری اولین ضربه را می‎زند. شیطان از خندیدن دست می‎کشد و به قربانی‎اش طوری نگاه می‎کند که یک افعی با نگاهش پرنده کوچکی را بی‎حرکت می‎سازد. توصیف این نگاه که وحشت مرگ را در چهره محکوم نقاشی می‎کرد غیرممکن است؛ اما وحشتناک‎تر از همه این بود که انگار جادوگر توسط این نگاه کشیده می‎شود، او لرزان و متزلزل پا را بلند می‎ساخت و با هر ضربه ساعت یک قدم برمی‎داشت و خود را به قاتلش نزدیک‎تر می‎ساخت.
همزمان با ضربه دوازدهم یک تصادف وحشتناک اتفاق می‎افتد و کف اتاق مانند زمین‌لرزه تکان می‎خورد.
در این هنگام هانس بیهوش می‎شود و وقتی دوباره به هوش می‎آید پاسی از شب گذشته بود و او خود را تنها در جنگل می‎یابد. اما در مقابلش رویاهای عزیز درخشانش قرار داشتند. آنها از پیش می‎روند تا مسیر رسیدن به کلبه را برایش روشن سازند.
صبح روز بعد این خبر در تمام روستا پخش می‎شود که هانسِ رویائی به روستا بازگشته و مانند گذشته در کلبه مخروبه‎اش است. همه به آنجا هجوم می‎برند، بعضی از روی کنجکاوی، برخی برای مشارکت. اما او مراقب بود و به بازدیدکنندگان داستان واقعی‎اش را تعریف نمی‎کند، بلکه فقط به آنها می‎گوید که حالا پس از فراز و نشیب‎های سرنوشت می‎خواهد زندگی‎اش را در وطن خود به پایان برساند. اما همانطور که زنِ خردمند به او دستور داده بود از پیدا کردن رویاهای طلائی‎اش چیزی نمی‎گوید.
شهردار حالا می‎گذارد کلبه‎اش را تعمیر کنند و برایش کاری تهیه می‎کند. و وقتی او پیر می‎شود و دیگر قادر به کار کردن نبود، در این وقت تمام طول روز را تنها روی صندلی کنار اجاق می‎نشست و چهره‎اش انگار که معجزه می‎بیند کاملاً طلائی می‎درخشید. اما او به هیچکس نمی‎گفت چه می‎بیند، فقط وقتی کودکان شب‎ها بعد از مدرسه از روستا برای نشستن بر زانوی او هجوم می‎آوردند تا داستان‎های زیبایش را بشنود، سپس او برای آنها از رویاهای طلائیش تعریف می‎کرد، زیرا این را زنِ خردمند به او اجازه داده بود. کودکان اما با دقت به داستان‎هایش گوش می‎دادند و مانند بزرگ‎ترها او را دست نمی‎انداختند، زیرا آنها هانس را درک می‎کردند.
به این ترتیب سال‎ها می‎گذرند، برادرانش و دوستانش همه مُرده بودند، کودکانی که او برایشان داستان تعریف می‎کرد بزرگ شده و چون کارهای دیگری داشتند بنابراین دیگر پیش او نمی‎رفتند. فقط رویاهایش به او وفادار ماندند، آنها از کنار او نمی‎رفتند و زمان پیری او را طلاکاری می‎کردند. و وقتی او پس از سال‎های طولانی به عنوان پیرمردی خسته و بدون همسر و فرزند تنها در کلبه‎اش دراز کشیده بود و فرا رسیدن آخرین ساعات زندگیش را احساس می‎کرد، در این هنگام رویاهایش خود را به بسترش نزدیک‎تر می‎سازند، او چشمان کم‎نورش را محکم به آنها می‎دوزد، یک بار دیگر لبخند می‎زند، دستش را به سمت آنها دراز می‎کند، سپس دستش به پائین می‎افتد و می‎میرد.
بر روی بدنش اما هاله نور درخشانی قرار داشت که رویاهای طلائی آن را برای دوستِ مُرده خود بعنوان وداع باقی‌گذارده بودند.
 
هاله تقدس قرض گرفته شده
روزگاری یک مرد سالخورده وجود داشت که در یک درخت تو خالی می‎زیست و فقط از عسل وحشی و ملخ تغذیه می‎کرد. او چنان متدین بود که همیشه پابرهنه راه می‎رفت و هیچ‌چیز بر بدن حمل نمی‎کرد بجز یک پالتوی پشمی نیمه پاره مانند پالتوئی که  یحیی تعمید دهنده در بیابان می‎پوشید؛ تنها دارائیش یک هاله تقدس بزرگ بسیار زیبا بود، و او آن را مهمتر از هر چیز می‎دانست و از آن توسط تمرین‎های مکرر ریاضت و پرهیز از تمام لذایذ جهانی مراقبت می‎کرد و در نتیجه مرتب تکامل می‎یافت. بزرگ‎ترین لذت او این بود که در روزهای زیبای آفتابی میان جنگل و مزرعه قدم بزند و بگذارد هاله تقدسش در زیر نور خورشید بدرخشد؛ سپس اگر در مسیر به یک نهر کوچک یا به یک گودال آب می‎رسید، بنابراین گاهی با کمال میل می‎ایستاد و خود را در آب تماشا می‎کرد. معذالک اما او در برابر افراد فانی ابداً متبکر نبود، بلکه وقتی کمترین فرد در برابر خدا و انسان از کنارش می‎گذشت و با احترام سلام می‎داد، او همیشه دوستانه و سپاسگزارانه دست را بر روی هاله تقدسش می‎گذاشت، زیرا او کلاه نداشت و همچنین نمی‎خواست کلاه داشته باشد، و مردم اطراف و اکناف شیوه زندگی پارسامنشانه و تواضعش را که توسط آن او این گوهر گرانبها را بدست آورده بود ستایش می‎کردند.
به این ترتیب او یک روز در حال نظاره درونش از جاده می‎گذشت که می‎بیند از دور گرد و غبار به هوا برخاسته است و سربازانی که نیزه‎هایشان در نور می‎درخشند نزدیک می‎شوند. در جلو گروه چند نوازنده می‎رفتند، آنها مارش آهسته‎ای می‎نواختند، پس از آنها تعدادی از اعضاء شورا با پالتوهای بلند و چهره باوقار می‎آمدند، و بدنبال آنها یک گناهکار فقیر به زنجیر کشیده شده با چشمان به پائین انداخته در محاصره سربازان به محل اجرای حکم هدایت می‎گشت. از سمت شهر دائماً ناقوس‎ها بخاطر دعا خواندن برای محکوم به صدا می‎افتادند، و جمعیتِ کنجکاوِ زیادی از پشت این گروه در حرکت بود. وقتی آنها به مرد مقدس می‎رسند فرد گناهکارِ فقیر خود را بر روی زانو به زمین می‎اندازد و از او فروتنانه و منقلبانه درخواست دعای خیر در مسیرِ سختش می‎کند. سربازها توقف می‎کنند و برای عبور او با احترام جا باز می‎کنند، مرد مقدس اما به سمت گناهکار فقیر می‎رود، هر دو دستش را بر روی سر او می‎گذارد و می‎گوید:
"بلند شو، پسرم! گناهانت بخشیده گشتند. من گناهانت را به نام کسی که آنجا نیرو دارد ببندد و باز کند بر تو بخشیدم. در صلح برو و به سعادت ابدی بپیوند."
در این حال مرد مقدس علامت صلیب را بر روی او می‎کشد و قصد می‎کند خود را دور سازد. گناهکار اما زانوی او را محکم می‎گیرد و می‎گوید: "آه پدر مقدس، من احساس می‎کنم توسط نیروی دعای خیر شما از تمام گناهان پاک و مانند یک کودک تازه متولد گشته بی‎گناه شده‎ام. اما حالا که شما چنین تحولی در من ایجاد کرده‎اید، بنابراین از شما به خاطر خدا التماس می‎کنم مرا از چوبه‌دار هم نجات دهید؛ زیرا هرگز خون بی‌گناهی را نمی‎ریزند و صالحی را به جلاد تحویل نمی‎دهند."
در این وقت مرد مقدس کمی فکر می‎کند و می‎گوید:
"می‎خواهی چه کاری برایت بکنم؟ من اما هیچ قدرتی بر مأمورین اجرای حکم ندارم."
مجرم ملتمسانه پاسخ می‎دهد:
"پدر مقدس، اگر شما هاله تقدس‎تان را فقط برای نیمساعت به من قرض بدهید، تصور کنم بشود هنوز با کمک آن کاری کرد."
در این وقت مرد مقدس می‎گذارد او قسم بخورد که بلافاصله پس از بدست آوردن آزادی گوهر گرانبهایش را باید پس بدهد، و مرد مقدس می‎خواست تا بازگشت او در جاده انتظار بکشد.
سپس مرد مقدس می‎گوید:
"بسیار خوب، تو می‎توانی آن را داشته باشی، و امیدوارم همانطور اتفاق بیفتد که تو فکر می‎کنی."
آنگاه گروه دوباره به حرکت می‎افتد. حالا هنگامیکه آنها به محل اجرای حکم، جائیکه چوبه‌دار برپا بود و همچنین مردم زیادی جمع شده بودند می‎رسند، در این وقت ابتدا طبق قانون حکم خوانده می‎شود و بعد یکی از اعضاء شورا چوب کوچک سیاهی را می‎شکند. سپس دو جلاد زیر بازوی گناهکار فقیر را می‎گیرند و به او در بالا رفتن از روی پله‎ها کمک می‎کنند. اما حالا هنگامیکه او در آن بالا ایستاده بود و تا فاصله دور برای مردم قابل مشاهده می‎گردد ناگهان یک فریاد از هزاران دهان در میان جمعیت طنین می‎اندازد. جلادها دست‎هایشان را پائین می‎آورند، اعضاء شورا برای بهتر دیدن با احتیاط عینک‎هایشان را از جلد خارج می‎سازند و بر روی بینی قرار می‎دهند، و جمعیت لال از تعجب معجزه‎ای که اینجا رخ داده بود با شگفتی نگاه می‎کردند. زیرا دور سر مرد گناهکار باشکوه‎ترین هاله تقدس در نوسان بود که خورشید پس از مُردن دوازده حواری تا حال دیده بود.
چند دقیقه همه‌چیز ساکت می‎ماند، سپس ابتدا در میان جمعیت یک زمزمه آهسته مانندِ وقتی که نفسِ یک باد از میان برگ‎ها می‎گذرد درمی‎گیرد، اما بعد بلندتر و بلندتر می‎شود و به طوفانِ خشم تبدیل می‎گردد.
آنها از هر سو فریاد می‎زنند: "خدا یک معجزه انجام داده است، برخیزید، تحمل نکنید که خون آدم صالحی ریخته شود. از پله پائین بیاوردیش، مرد مقدس را پائین بیاورید، قاضی را بکُشید و او را به خانه ببرید!"
افراد جلوئی به سمت نردبان هجوم می‎برند، مرد گناهکارِ فقیر را از پله‎ها پائین می‎آورند، او را بر روی شانه می‎گذارند و حمل می‎کنند، در حالیکه دیگران سعی می‎کردند با شادی از کوتاه‎ترین راه به شهر بروند. قاضی و مقامات که نتوانستند با فرار کردن جان خود را نجات دهند توسط مردم خشمگین کشته می‎شوند و سربازها که قادر به مقابله با این جمعیت انبوه نبودند با عجله عقب‎نشینی می‎کنند.
پادشاه به محض مطلع گشتن از ماجرا یک هنگ کامل سرباز می‎فرستد و دستور می‎دهد با سرنیزه جمیت را پراکنده سازند و شخصی را که از چوبه‎دار آزاد ساخته بودند پیش او بیاورند. پادشاه مدتی طولانی هاله تقدس زیبا را با تعجب تماشا می‎کند و سپس می‎گوید:
"گرچه تو یک آدم رذل و دروغگو بوده‎ای، اما از آنجا که خدا به وضوح یک معجزه در تو بوجود آورده است بنابراین می‎خواهم در مجازات تو اصرار نکنم. من عفو تو را با این شرط اعلام می‎کنم که تو هاله تقدس را که بر روی جمجمۀ ناپسندت به هر حال یک توهین به مقدسات است به من واگذار کنی."
در این وقت گناهکار فقیر از پادشاه بخاطر رحمتش تشکر می‎کند، هاله تقدس را از سرش برمی‎دارد و مطیعانه آن را در مقابل پای پادشاه قرار می‎دهد و با عجله از آنجا می‎رود.
اما از آنجا که او دیگر جرأت نمی‎کرد بدون هاله تقدس مقابل چشمان مرد مقدس ظاهر شود بنابراین بی‌سر و صدا شهر را ترک می‎کند و مدت کمی بعد از آن، زمانیکه تصمیم داشت از چنگ یک صراف یهودی فرار کند در مرز دستگیر می‎شود، و همچنین پس از دستگیر شدن مراسم ازدواجِ قطع گشتۀ او با دختر کوچک زایلرِ صراف تحت مراسم معمول انجام می‎گیرد.
قبل از رخ دادن تمام این ماجراها در سرزمین یک دعوای تلخ درگرفته بود. مشاورین پادشاهِ شایسته می‎دانستند که برای سگ تازه مُرده پادشاه یک مقبره باشکوه بسازند، و می‎خواستند به این خاطر در کشور یک مالیات جدید وضع کنند. اما از آنجا که برای همه‌چیز، آنچه راه می‎رفت، پرواز می‎کرد و یا می‎خزید و همچنین برای تمام اموال، تجارت، مواد غذائی و اقلام لوکس مالیات وضع شده بود بنابراین دولتمردان در تردید به سر می‎بردند، تا اینکه یک آدم باهوش این پیشنهاد را می‎دهد که هر کس با توجه به جثه‎اش برای هوائی که مصرف می‎کند باید سالیانه مالیات بپردازد.
حالا مردم به این خاطر غر و لند می‎کردند، و بلندقدترها  بلندترین فریاد را می‎کشیدند. اما در میان احزاب یک حزب وجود داشت که خود را اپوزیسیون لیبرال می‎نامید و بینی‎اش را در تمام چیزها فرو می‎کرد. این حزب از مدت‎ها قبل زندگی را برای پادشاهِ خوب و مشاورانش تُرش ساخته بود و همچنین حالا هم درست و حسابی دوباره بر علیه مالیات بر هوا سر و صدا به راه می‎انداخت. مردم در برابر کاخ جمع می‎شوند و تهدید می‎کنند که اگر پادشاه خودش بیرون نیاید و قول ندهد پنجره‎ها را خواهند شکست. در این هنگام پادشاه ردای بنفشش را بر شانه می‎اندازد، تاج را بر سر می‎گذارد، هاله تقدس را بر روی آن قرار می‎دهد و خود را به مردمش نشان می‎دهد. مردم با دیدن این منظره به زانو می‎افتند. حالا کشیش‎ها می‎آیند و وجدان مردم را مخاطب قرار می‎دهند که چطور توانسته‎اند به حرف جارچی گوش کنند و یک چنین پادشاهِ خوبی را توسط نافرمانی بیازارند. در این وقت مردم بر علیه رهبرشان خشم می‎گیرند، لیبرال‎ها را بیرون می‎کشند و سنگباران می‎کنند. مالیات هوا تأیید می‎شود و تحت غریو شادی مردم به ساختن یک مقبره باشکوه و همچنین یک مجسمه به افتخار سگِ مرحومِ شاه رأی می‎دهند. از آن به بعد توافق بین پادشاهِ خوب و فرزندان کشورش دیگر مختل نگشت. هر زمان که او خود را با هاله تقدس نشان می‎داد مردم زانو بر زمین می‎زدند و خدا را ستایش می‎کردند که یک قدیس را بعنوان پادشاه به آنها داده است. پادشاه اما دیگر هاله تقدسش را برای آنکه آن را به سرقت نبرند از سر برنداشت، حتی شب‎ها هنگام خواب هم آن را در تختخواب بر سر داشت، در حالیکه هاله تقدس همزمان بعنوان چراغ خواب هم خدمت می‎کرد.
به این نحو او یک شب در تختخواب دراز کشیده بود و نمی‎توانست بخوابد، زیرا یک فکر آزاردهنده ناآرامش می‎ساخت. زیرا او در زمان گذشته، هنگامیکه هنوز اپوزیسیون لیبرال فعالیت می‎کرد بر خلاف اراده‎اش باید اجازه تصویب قانونی را می‎داد که بر طبق آن برای رعیت‎هایش بلند ساختن ناخن‎ها تا جائیکه مایل بودند باید مجاز می‎گشت، چیزی که تا آن زمان حق انحصاری بالاترین اشراف و کاخ‌نشینان بود. این پادشاه را بسیار دلخور می‎ساخت، و چون این فکر او را راحت نمی‎گذاشت، بنابراین برمی‎خیزد، یک ربدوشامبر می‎پوشد، یک چاقوی جیبی کوچک در دست می‎گیرد و در حالیکه هاله تقدس همراهیش می‎کرد کاملاً آرام به اتاق بایگانی دولت می‎رود. آنجا در کتاب قانون محل مورد نظر را با چاقو می‎خراشد و حذف می‎کند و سپس دوباره آرام دراز می‎کشد و می‎خوابد. اما، اوه چه وحشتناک! وقتی او صبح از خواب بیدار می‎شود و می‎خواست برای انجام یک شرفیابیِ بزرگ لباس بپوشد، در این وقت متوجه می‎شود محل‎های مختلفی از هاله تقدس کاملاً تیره شده است. پادشاه کاملاً دستپاچه شده بود؛ او نمی‎توانست با یک هاله تقدس تیره شده خود را به افرادش و مردم نشان دهد، این نه تنها برخلاف تمام تشریفات بود بلکه به محبوبیتش هم صدمه می‎زد. بنابراین مستخدم مخصوصش را فرا می‎خواند، او مدتی زحمت می‎کشد تا با پودر نظافت لکه‎های تیره را پاک کند. اما وقتی تمام تلاش‎ها بی‎فایده می‎ماند هاله تقدس را پنهانی نزد زرگر می‎برد و به او به نام پادشاه می‎گوید که اگر در عرض دو ساعت درخشش قبلی را به هاله تقدس بازنگرداند جانش را از دست خواهد داد. زرگر تمام تلاشش را می‎کند؛ اما وقتی هیچیک از وسیله هنرش به او کمکی نمی‎کنند در مغازه‎اش را می‎بنند و پنهانی یک هاله تقدس جدید از طلای خالص می‎سازد که از هاله تقدس اصلی قابل تشخیص نبود. زرگر اما در هنر خود یک استاد بود و پس از به پایان رساندن کار حتی مرد مقدس هم دیگر نمی‎توانست در نگاه اول بگوید کدامیک اصلی‎ست. سپس او شاهکارش را سر موقع قبل از افتتاح شرفیابی به قصر می‎برد. پادشاه به او دستمزد سخاوتمندانه‎ای می‎پردازد و با دست خود هاله تقدس را بر روی تاجش می‎نشاند و به سالن می‎رود. هیچکس از تعویض هاله تقدس چیزی متوجه نمی‎شود، رعایا از پادشاه با تشویق و شادی همیشگی استقبال می‎کنند و هیچ عصبانی نمی‎شوند وقتی دیرتر مأمورین قانون می‎آیند و ناخن‎های تمام مردم را کوتاه می‎سازند. پادشاه با هاله تقدسِ تقلبی در صلح به حکومت ادامه می‎داد و مردمش خوشحال بودند. اما زرگر که هنوز از برملا شدن قضیه می‎لرزید مخفیانه با پول زیادش فرار می‎کند و هاله تقدس اصلی را در کوله‎پشتی همراه خود می‎برد.
در این بین مرد مقدس هفته‎های زیادی روز به روز در جاده انتظار کشیده بود تا گناهکارِ فقیر بیاید و هاله تقدسش را برگرداند. اما در نهایت وقتی انتظار کشیدنش بی‎فایده می‎ماند نمی‎توانست طور دیگر فکر کند بجز اینکه بزهکار با وجود هاله تقدس او به دار آویخته شده است و از آن بعنوان بلیت افتخاری رفتن به بهشت استفاده کرده است. بنابراین او بسیار اندوهناک از آنجا می‎رود، همچنین تحقیقات بیشتری انجام نمی‎دهد، بلکه دوباره به بیابان بی‌آب و علف و به درختِ تو خالیش برمی‎گردد. دیگر امیدی برایش باقی‌نمانده بود بجز آنکه توسط پرهیزکاریِ بزرگ‎تری و دو برابر کردن تمرین‎های ریاضت برای خود یک هاله تقدس دیگر کسب کند و آن را بتدریج دوباره به اندازه شکوه و جلال اولی برساند. اگر او قبلاً سخت روزه می‎گرفت بنابراین حالا دیگر اصلاً چیزی نمی‎خورد، و به جای زمینِ سختی که همیشه بر روی آن می‎خوابید حالا شب‎ها بر روی سنگریزه‎های تیز و گیاه گزنه‎ای که جمع‎آوری کرده بود می‎خوابید. هر روز صبح به سمت نهر می‎رفت، نه به خاطر شستن خود، زیرا به این وسیله او رشد جوانه را از بین می‎برد، بلکه تا خود را در آینه آب قانع سازد که آیا این جوانه جدید شروع به رشد کردن گذارده است. اما آه، قبل از آنکه شاخه‎های نورسته خود را نشان دهند گرسنگی و از دست دادن نیرو کار خود را به اتمام رسانده بود: مرد مقدس بیچاره تسلیم تمریناتش گشته و مُرده بود.
مرد مقدس مردد و دلشکسته در برابر دروازه بهشت ظاهر می‎گردد؛ زیرا او نمی‎دانست چگونه باید در برابر بالاترین قاضی بخاطر هاله تقدس گمشده پاسخگو باشد. او به دربان تمام جریان را تا آنجا که برای خود او آشنا بود شرح می‎دهد و از او درخواست توصیه می‎کند. دربان به پیشانی‎اش چین می‎اندازد و جریان را مشکوک می‎یابد، اما به او اطمینان می‎دهد که گناهکار فقیری را که با یک هاله تقدس درخواستِ ورود کرده باشد ندیده است. بنابراین به مرد مقدس توصیه می‎کند که بهتر است آنجا در خانه کوچکِ دربانی بماند و در کارها به او کمک کند تا مردی که هاله تقدس را دزدیده است به مقابل دروازه بهشت بیاید و حقیقت روشن شود.
مرد مقدس راضی به این کار بود: او کاملاً بی‌سر و صدا در خانه کوچک پطروسِ مقدس ماند و همراه با او مأموریت دربانی را انجام می‎داد، و آنها هر دو تقریباً بی‎کار بودند؛ زیرا جنگ و جنایت فراوانی در روی زمین وجود داشت و گرچه مرگ محصول فراوانی بدست می‎آورد اما تعداد اندکی مسیر به سمت بهشت را می‎یافتند.
به این ترتیب روزها و سال‎ها می‎گذرند، و هنوز هم مردِ مقدس بیچاره در اتاق کوچک برج پطروس نشسته بود و بتدریج از به دست آوردن اجازۀ ورود به سعادت ابدی مأیوس می‎گشت. در این وقت یک روز طناب زنگ را تند و شدید می‎کشند، و هنگامیکه پطروس و دستیارش سرشان را از پنجره بیرون می‎برند، در آن پائین عده‎ای از خدمتکاران دربار را می‎بینند که به نظر می‎رسید عجله بزرگی دارند. در پاسخ به این سؤال که چه کسانی هستند پاسخ می‎دهند آنها فرستادگان یک پادشاه ثروتمند و قدرتمند هستند و از سوی حکمران‎شان پیشایش فرستاده شده‎اند تا ورود او را اعلام و یک لژ برای او در بهشت رزرو کنند. پطروس دستور می‎دهد به هر یک از آنها لیوانی شراب برای تقویت بدهند و سپس از آنها می‎خواهد تا آمدن ارباب‎شان انتظار بکشند.
پاشاه هم مدتی بعد می‎رسد، احاطه شده در میان بالاترین محافظانی که باید زندگی‎شان را می‎دادند تا برای رساندن پادشاه به دروازه بهشت یک اسکورت باشکوه تشکیل دهند. پادشاه بجای تاجی که برای جانشینش باقی‌گذارده بود یک هاله تقدس درخشان بر روی سر حمل می‎کرد، پطروس با دیدن هاله تقدس تعظیم بلند بالائی می‎کند، در حالیکه دستیارش با فریاد "دزد! دزد!" به سمت پادشاه هجوم می‎برد و هاله تقدس را از روی سرش برمی‎دارد. حالا یک جنگ شدید درمی‎گیرد و افراد گارد شاه هم می‎خواستند خود را در آن قاطی کنند، در این وقت پطروس به میانشان می‎رود و فرمان آرامش می‎دهد. او سپس وسیله مورد اختلاف را که مرد مقدس ما آن را هاله تقدس دزدیده‎اش می‎پنداشت می‎گیرد و به هر دو دستور می‎دهد تا روشن شدن جریان سکوت را حفظ کنند. او حالا برای آن دو توضیح می‎دهد که برای ورود به بهشت هر هاله تقدسی باید اول به کمیسیونی متشکل از کارشناسان ارائه شود تا اصل بودن آن را گواهی کنند، و ابتدا پس از این مرحله پذیرش صورت می‎گیرد. سپس پطروس با هاله تقدس وارد بهشت می‎شود، در حالیکه هر دو مدعی با قلبی تپنده در انتظار صدور حکم بودند. مدت زیادی طول نمی‎کشد، پطروس بازمی‎گردد و خبر می‎آورد که کمیسیون بررسی هاله تقدس ادعای هر دو نفر را رد کرده است، زیرا هاله تقدس (همانطور که ما آن را می‎دانیم) بدلی بوده و در هنگام بررسی ذوب گشته است.
پادشاه کینه‎ورزانه عقب‎نشینی می‎کند و به مقابل دروازه بزرگ جهنم می‎رود، او در آنجا هم پذیرفته نمی‎شود زیرا در آن لحظه جای مناسب رتبه و مقام پادشاه در مدخل بزرگ جهنم خالی نبود. در عوض او مستقیم به برزخ فرستاده می‎شود، جائیکه گناهکارِ فقیر پیشتر از او رفته بود.
اما در این بین برای هاله تقدس واقعی چه اتفاق افتاده بود؟
زرگر پس از چند انتخاب اشتباهِ مسیر در هنگام فرار عاقبت به پاریس می‎رسد، جائیکه او به زودی به چنگ عده‎ای از افراد سرزنده و شاد می‎افتد و با پول او روزهای خوبی را می‎گذرانند. همچنین دختران زیبائی نیز وجود داشتند، نوشیدن و جشن گرفتن، و همیشه، وقتی موج شادی به بالاترین ارتفاع می‎رسید او هاله تقدسش را بیرون می‎آورد و تحت فریاد و کف زدن همگانی آن را بر سر می‎گذاشت. او به این نحو تزئین گشته شب‎ها را می‎گذراند و وقتی در صبح خاکستری مه‎آلود و مرطوب مسیر خانه را می‎جست بنابراین هاله تقدسش راه تا خانه را روشن می‎ساخت.
اما او برای مدت طولانی نمی‎توانست به این نحو ادامه دهد، پولش در حال تمام شدن و خود او هم به یک بیماری سخت مبتلا گشته بود. در این وقت او در بیمارستان بستری می‎شود و درخواست می‎کند فوری اعتراف کند. یک پدر روحانی درخواست او را اجابت می‎کند و به اعترافات توبه‎کارانه‎اش در مورد شیوه زندگیِ بدی که تا حال گذرانده و همچنین در مورد کسب غیرقانونی هاله تقدس گوش می‎دهد. پدر روحانی در مورد این جرمِ آخر بسیار وحشت‎زده می‎گردد، او نمی‎خواست این گناه را بر مرد بیمار ببخشد. مرد باید برای بخشیده گشتن ابتدا کاملاً توبه می‎کرد، از شیء دزدیده شده چشم می‎پوشید و نگاهداری از آن را به او می‎سپرد. سپس به او هنوز توصیه می‎کند که در این باره به شدت سکوت کند و عاقبت او را می‎آمرزد. اینکه در ادامه چه بر سر زرگر در زمین آمد را ما نمی‎دانیم، هاله تقدس اما بدست مرد روحانی منتقل می‎گردد. پدر روحانی به عنوان کشیشِ اعتراف‌گیرنده برای رفتن به خانۀ بانوی متشخصی که توسط شوهرِ حسودش در نظارت دقیق نگاهداشته می‎گشت از هاله تقدس استفاده می‎کرد. هاله تقدس اما هرگونه سوءظن را خلع‎سلاح می‎کند و برای بانو بزرگ‎ترین شهرت تدین را به ارمغان می‎آورد. دیرتر می‎بایست کشیش حتی هاله تقدس را به او واگذار کند، و هنگامیکه بانو پس از گذشت سال‎ها در بستر مرگ بود آن را به آخرین معشوقش، یک بارونِ زیبا اما تا حدودی بی‎پروا به رسم یادبود می‎بخشد. این بارون آن را علنی بر سر حمل می‎کرد، و وقتی با آن بر روی اسبِ سیاه آتشین انگلیسی‎اش می‎نشست و در مقابل پنجره برای زیبارویان رژه می‎رفت بنابراین جوانان خیابانی با سر و صدا به آنجا می‎دویدند و از او درخواست دعای خیر می‎کردند.
متأسفانه بارون بسیار هزینه می‎کرد و بدهی زیادی به بار آورده بود که قصد پرداخت‎شان را نداشت. اما طلبکارانش طور دیگر فکر می‎کردند، و وقتی او به خواسته‎های برحق‎شان گوش نمی‎دهد در این وقت آنها با مأمورین قانون ظاهر می‎شوند، به دارائی‎هایش چوب حراج می‎زنند، و تمام اموالش، بجز آنچه طبق قانون خودش لازم داشت، بدست رباخواران می‎افتد. اما یک یهودی که سر متفکری داشت قبول می‎کند با گرفتن هاله تقدس از پول خود چشم بپوشد. بارون از دست دادن اموالش را به دل نمی‎گیرد؛ با دهان خندان هاله تقدس را در دستان پسر اسحاق می‎گذارد، او هرآنچه که برایش باقیمانده بود را به هدر می‎دهد و به زودی پس از آن در یک دوئل کشته می‎شود. مرد یهودی اما یک بانک تحت نام "هاله تقدس و کمپانی" تأسیس می‎کند که اعتبار آن با تکیه بر چنین نامی سریع رشد می‎کند و به زودی شهرت این بانک به اندازه‎ای محکم می‎شود که مالک بانک دیگر به هاله تقدس نیاز نداشت. به این خاطر او آن را از سر برمی‎دارد و کنار می‎گذارد تا در مواقع بحرانی از آن استفاده کند. این کار برای هاله تقدس هم خوب بود؛ زیرا در نزد آخرین صاحبش بسیار تاریک شده بود اما با این حال هنوز چند محل نورانی در آن دیده می‎گشت، اما حالا در نزد مرد یهودی در مدتی کوتاه چنان تیره به چشم می‎آمد که دیگر به زحمت قابل تشخیص بود. بنابراین بانک رونق داشت، اما بانکدار که شکمِ بزرگِ چربی بدست آورده بود یک روز دچار سوءهاضمه می‎شود و در نتیجۀ آن می‎میرد. طبق وصیت او هاله تقدس که دیکر کاملاً سیاه شده بود باید همراهش به گور سپرده می‎گشت، و او تزئین گشته با آن مستقیم به مقابل دروازه بهشت می‎رود.
پطروس با دیدن مرد یهودی از شادی کف می‎زند و بلند می‎گوید: "خدای پدران من! ببین چطور قبیله ما خود را چنین پاک نگاه داشته است! خوش آمدید گل رز صهیون، و جوازت را نشانم بده؛ زیرا تو می‎دانی که بدون جواز هیچیک از نژاد ما حق ورود ندارد."
در این وقت مرد یهودی با افتخار به هاله تقدسش اشاره می‎کند، و پطروس عینکش را می‎زند و با کمک آن موفق می‎شود چیز تیره‎ای بر روی سر مرد یهودی کشف کند. اما از آنجا که بعد از آخرین ماجرای هاله تقدس بدگمان شده بود می‎گوید:
"آیا این هاله تقدس اصل است؟ این طور دیده می‎شود که انگار برای سر تو رشد نکرده است."
مرد یهودی خشمگین فریاد می‎زند: "یعنی چه اصل است؟ آیا مگر بیست هزار سکه طلا نمی‎ارزد؟ مگر من آن را در عوض طلبم از بارون جوان به دست نیاورده‎ام؟"
در این وقت پطروس هاله تقدس را می‎گیرد و آن را به نزد کمیسیون بررسی می‎برد. وقتی برمی‎گردد می‎گوید:
"آه هموطن، سهام تو بد دیده می‎شوند! در واقع ثابت شد که هاله تقدس اصل است، اما کمیسیون می‎گوید هاله تقدس نه فقط بخاطر گناهانِ بسیار کاملاً سیاه شده بلکه علاوه بر این برای سر تو بیش از حد تنگ است. من به تو توصیه می‎کنم که کاملاً بی‌سر و صدا از اینجا بروی و ببینی آیا می‎توانی جائی دیگر پناهگاهی بیابی."
مرد یهودی نمی‎گذارد این را دو بار به او بگویند، و قبل از آنکه حرف پطروس به پایان برسد او ناپدید شده بود.
حالا اما مرد مقدس ما با عجله بزرگی به مقابل اورنگ خداوند احضار می‎شود؛ زیرا کمیسیونِ بررسی هاله تقدس در این بین کشف کرده بود که هاله تقدس برای سر چه کسی رشد کرده است و برای خداوند یک رونوشت از آن ارائه کرده بود. مرد مقدس می‎آید، خود را بر روی زانو به زمین می‎اندازد و صادقانه می‎گوید که به چه نحو هاله تقدس را بدست آورده است. در این هنگام خداوند با قیافه‎ای جدی می‎گوید:
"پسرم، صرفنظر کردنت از هدیه‎ای که من به تو بخشیدم کار اشتباهی بود. تو با این هاله تقدس سیاه شده نمی‎توانی این بالا بمانی. بنابراین برو و توبه کن تا اینکه هاله تقدست در آتشِ تصفیه شکوه سابقش را دوباره بدست آورد."
در این وقت مرد مقدس ما غمگین آنجا را ترک می‎کند و پس از خداحافظی از پطروس مقابل دروازه برزخ می‎رود.
حالا اما برزخ به هیچوجه آنطور که دانته باور داشت یک کوه با پله‎های دورانی نیست، بلکه یک بخاریِ زیرزمینیِ داغ‌گشته است که از دهانه آن بخار برمی‎خیزد، و تأثیرش مشابه تأثیر حمام بخارِ روس‎هاست. توسط عرق کردن شدید ابتدا تمام عناصر بد دفع می‎گردند، سپس توسط افزایش حرارت گناهکار که ابتدا کاملاً سیاه بوده است به تدریج قرمز می‎گردد و در نهایت رنگش از سرخی به سفیدی مبدل می‎گردد، که این آخرین مرحله تصفیه نام دارد.
وقتی دروازه بعد از ورود مردِ مقدسِ ما بسته می‎شود و او در بخار شدید بتدریج شروع به تشخیص می‎کند، در این هنگام در میان جمعی بزرگ یک آشنای قدیمی، یعنی گناهکارِ فقیری که توسط او هاله تقدسش را از دست داده بود می‎شناسد. گناهکار فقیر با خوشحالی زیاد به او سلام می‎دهد و به همسرنوشتانش معرفی می‎کند؛ زیرا همه کسانیکه در معامله هاله تقدس شرکت داشتند در اینجا همدیگر را یافته بودند: دزد، پادشاه، زرگر، کشیش، بانوی زیبا، بارون، بانکدار و حالا خودِ مرد مقدس. آنها همه تا اندازه‎ای شوخ و سرحال بودند، فقط مرد یهودی بسیار می‎نالید، زیرا بخاطر چربی‎های بدن عرق کردن زیاد برایش بسیار سخت بود. همه با توجه به گناهانشان از اینکه باید چند میلیون سال را آنجا بگذرانند آگاه بودند و در این بین تلاش می‎کردند زمان را تا آنجا که ممکن است خوب بگذرانند. بانوی زیبا فوراً با تمام مهربانی‎اش خود را متوجه مرد مقدس می‎سازد، اما از طرف او چنان موعظه سختِ مغفرتی بدست می‎آورد که از وحشت صدها سال سکوت می‎کند. این زمان را بارونِ جوان که در غیراینصورت معمولاً باید تمام وقتش را به بانوی زیبا اختصاص می‎داد با گردش در برزخ می‎گذراند. در آنجا برای خدمت مهربان‎ترین شیاطین با دامن‎های کوتاهِ قرمزرنگ و گردنبندهای مهره کهربائی وجود داشتند؛ اینها به نوع بد تعلق نداشتند، خیلی بیشتر به خون مخلوط بودند و به این دلیل کاملاً سیاه نبودند، بلکه فقط رنگ قهوه‎ای داشتند.
بارون چشمش یکی از آنها را می‎گیرد، دختر نیز دوستانه این را می‎پذیرد و از روی خوشخدمتی یا شاید با این قصد که تحسین کننده‎اش را طولانی‎تر مهار کند چنان به آرامی آتش بارون را باد می‎زد که او فقط اندکی از گرما را احساس می‎کرد، در حالیکه دیگران از تمام منافذ بدنشان عرق می‎ریخت. مرد مقدس که هاله تقدسش پس از چند قرن چنان روشن شده بود که دوباره می‎درخشید از اینکه دوست جدیدش بارون، همچنان سیاه باقیمانده است بسیار تعجب می‎کرد؛ او این موضوع را تحقیق می‎کند و به زودی دلیل آن را می‎یابد. حالا اما بانوی زیبا پس از مطلع گشتن از دلیل آن سخت خشمگین می‎شود و به سهم خود جهنم را برای مردِ خوشگذران به انداه‎ای گرم می‎سازد که بارون هم به شدت شروع به عرق ریختن می‎کند و تصفیه او هم شروع به پیشرفت می‎کند.
هاله تقدس مرد مقدس که مدتی طولانی قرمزِ تیره دیده می‎گشت حالا رنگش به تدریج از سرخی به سفیدی گرائیده بود، و پس از سپری گشتن اولین هزاره اقامتش فرشته خداوند ظاهر می‎شود تا فرد تصویه گشته را با خود به سعادت ابدی ببرد. در این وقت مرد مقدس به اطرافش نگاه می‎کند، زیرا او می‎خواست از اصحابش خداحافظی کند؛ اما چه شگفتزده می‎شود وقتی بجای دوستان سیاهش هفت اندام متشکل از نور سفید گداخته را می‎بیند که همدیگر را شگفتزده و شاد تماشا می‎کردند. حتی شکمِ پُر چربیِ مرد یهودی و بینی سرخ کشیش که تا حال تاریکترین نقطه بدنشان بود اکنون در نوری سفید می‎درخشید. در این وقت فرشته دستش را به سمت آنها دراز می‎کند و می‎گوید:
"با من به سعادت ابدی بیائید، زیرا این فردِ صالح برای شماها کفاره داده است."
با این حرف دروازۀ برزخ گشوده می‎شود و آنها در حالیکه هاله تقدس از پیش می‎رفت و بر رویشان با پرتو خود می‎بارید بازو در بازو با همدیگر به عرصه سعادت ابدی به پرواز می‎آیند.
هر یک از آنها حالا در آسمان جای مناسبِ زندگی خود را می‎یابد. زرگر بعنوان متخصص به کمیسیون بررسی هاله تقدس می‎پیوندد، بارون معلم نجابت در موسسه آموزش فرشتگان جوان می‎گردد، مرد یهودی خود را روی زانوی ابراهیم می‎نشاند، بقیه در گروه کُر دسته‎جمعی می‎خوانند و مرد مقدسِ ما در محل درخورش سمت راستِ اورنگ جای می‎گیرد.
 
حشیش
از کاغذهای یک ناپدید گشته.
رگبار سعادت بر سراپایم نم نم می‎بارد، من بر روی کاناپه‎ام که مخده‎اش مرا مانند ابرهای سبک حمل می‎کنند دراز کشیده‎ام، یک سکوتِ سعادت برانگیز تمام وجودم را پُر می‎سازد. افکارم مانند قایقی که یک رودخانه آن را به آرامی به سمت ساحلِ پُر رونقی هدایت می‎کند به پیش می‎راند؛ این در واقع اصلاً فکر نیست بلکه من انگار از میان یک حجابِ ناگهان پاره گشتۀ سرنوشتِ اولیه تمام چیزها را تماشا می‎کنم. این باید نیروانا باشد، <سرزمین تخیل بی‌زمان> که بشر برای رسیدن به آن مانند رسیدن به یک جزیره سعادت آه می‎کشد، و در واقع هیچ تصویر واهی در من اوج نمی‎گیرد، هیچ تخیل دنیوی نمی‎آید که برایم در تماشای سعادت مزاحمت ایجاد کند. جهان برایم بی‎تفاوت است، من دیگر دارای برادران، بستگان و دوستان نیستم، این بالاترین کیفیت فلسفه و سعادت است. من از درخت ممنوعه خورده‎ام ــ درخت ممنوعه کانابیس ایندیکا نامیده می‎شود ــ من امروز تازه متولد شده‎ام ــ من مانند خدا هستم. ــ
ناگهان وضعیت تماشای سعادتم توسطِ جیغِ لولای در و توسط یک صدای بم قطع می‎شود.
این دکتر <ه> بود که با یک سیگاربرگ در دهان و یک فنجان قهوه سیاه در دست مقابلم ظاهر می‎شود. او خودش را بر روی من خم می‎کند و مچ دستم را می‎گیرد تا نبضم را بگیرد. این مرا بسیار آزار می‎داد و گرچه مایل بودم مزاحم ناخوانده را از خودم دور سازم و به عقب هُل دهم اما برای این کار وضعیتِ راحتم بیش از حد دوستداشتنی بود.
دکتر می‎گوید: "خدا را شکر که شما حداقل برایم دردسر ایجاد نمی‎کنید، آن دو نفرِ دیگر اصلاً چیزی درک نمی‎کنند و بطور کامل  از خود بی‎خودند. آقای <م> از پشت شیشه عینک به روبرو خیره شده است و ادعا می‎کند که به آن جهان منتقل گشته است و آقای <ب> می‎خواست همین حالا از پنجره به بیرون پرواز کند و من باید می‎گذاشتم توسط دو مرد او را نگاه دارند. این آزمایش لعنتی! من خیلی می‎ترسم که این کار پایان بدی پیدا کند."
این خبر می‎توانست در هر زمان دیگری تأثیر زیادی بر من بگذارد، زیرا هر دو مردِ نام برده شده از بهترین دوستانم بودند، اما حالا این خبر فقط مزاحمِ تماشای سعادتم می‎گردد.
من می‎خواستم پاسخ دهم: "این چه صدمه‎ای می‎تواند به سعادتم بزند؟" اما سکوت کردن را راحت‎تر می‎یافتم. بعد از مدتی با زحمت می‎گویم: "ساعت چند است؟" صدایم خشن و غریب و مانند از فاصله دور به  گوش می‎آمد.
اما قبل از آنکه دکتر بتواند پاسخ دهد در بازمی‎شود و دوستِ مرحومم، افسر سواره‎نظام <ف> با شلاق اسب‎سواری در زیر بازو و مهمیز در پاها وارد می‎گردد. من ابداً به خاطر ظاهر گشتنش تعجب نمی‎کنم. او با گام‎های بلند و سنگین تهدیدکنان به سمت من می‎آید و با همان لحنی که همیشه مرا به گردش صبحگاهی دعوت می‎کرد می‎گوید:
"هی، اشگول، بلند شوید و یک اسب‎سواری کوچک با من بکنید، اسب‎ها در مقابل در قرار دارند."
من پاسخ می‎دهم، اما فقط در ذهنم، زیرا من هیچ صدائی بیرون نمی‎آوردم: "اشگول شما هستید، شما تقریباً هشت سال است که مُرده‎اید."
اما با این وجود از جا بلند می‎شوم و بدنبال او می‎روم. در مقابل در در خیابان کم نور دو اسب زین گشته ایستاده بودند. او سوار اسب قهوه‎ایش می‎شود و اسب سیاهی را که کینه‎توزی‎اش هنوز در خاطرم بود به من می‎دهد.
گرچه من تردیدم را بر زبان نیاوردم اما او می‎گوید: "اصلاً نترسید، حیوان از زمانیکه به آن جهان منتقل شده خود را بطور قابل توجه‎ای اصلاح کرده است. شما می‎دانید، در شهر سدان ... زمانیکه به زیر شکمم شلیک شد."
من حالا تازه متوجه می‎گردم که صدایش برخلاف همیشه چیزی مُرده و یکنواخت دارد.
منطقه کم نور کامپانیا را که خانه‎ام در آنجا قرار داشت در حال پرواز پشت سر می‎گذاریم، به نظر می‎رسید که اسب‎ها زمین را لمس نمی‎کنند، زیرا آدم صدای سم اسب‎ها را نمی‎شنید. هنگامیکه تصادفاً رو به پائین به شکاف کوه، جائیکه شهر کوچک فیزوله قرار دارد نگاه می‎کنم، در این وقت برج کلیسا را در یک درخشش غیرمعمولی مشاهده می‎کنم و صفحه ساعتش که همیشه در شب در نور ماه می‎درخشید ناپدید شده بود.
دوست مرحومم در حالیکه با شلاق اسب‎سواری به شهر روشن اشاره می‎کرد برایم توضیح می‎دهد: "مسئولین دولت مشورت می‎کنند که آیا باید با درخواست کوچ کردن نماینده رُم موافقت کنند."
من وقت نداشتم به این خاطر متعجب شوم، زیرا یک دیوار عظیم که من قبلاً ندیده بودم ناگهان در برابر چشمانم ظاهر می‎گردد، و ما از میان راهروی باریکی می‎تاختیم که زمینش در زیر ما می‎نالید و می‎غرید.
دوست مرحومم می‎گوید: "این دروازۀ سان گالو است، ما در فلورانس قدیمی هستیم."
من با تعجب به اطراف نگاه می‎کنم، منطقه ویاله با درختان پُر گُلش، با برکه‎های کوچک و گلکاری‎هایش ناپدید گشته بود، یک توده خانه سیاهِ تنگ به هم فشرده به سمت من خیره نگاه می‎کردند، اما تعجبم وقتی به کوچه‎های تنگ تاریک می‎پیچیم رشد می‎کند. جمعیتِ خاموشی تمام خیابان‎ها و میدان‎ها را پُر ساخته بود، اندام‎های نیمه برهنه ژنده‌پوش با چهره‎های رنگ‎پریده و چشمان شیشه‎ای به خانه‎ها تکیه داده و یا بر روی زمین دراز کشیده بودند، کشیش‎ها با صمغدان‎شان از میان جمعیتِ خاموش و در واقع تبدیل به سنگ گشته با فشار می‎گذشتند، افرادی در حال حمل مشعل با برانکار و تابوت با عجله در حرکت بودند، تابوت‎ها از خانه‎ها به بیرون حمل می‎گشتند و از پنجره‎ها به بیرون پائین فرستاده می‎شدند، تابوت‎ها زمین را پوشانده بودند، تمام فلورانس یک تابوتِ بزرگ و سیاه به نظر می‎رسید. و در این وضع صدائی مانند زنگ صدها ناقوس در کنار گوشم می‎غرید، و یک هوای مرطوب و پوسیده مانند هوای گور در اطرافم می‎وزید.
دوست مرحومم می‎گوید: "این طاعون است که اینجا محصولش را برداشت می‎کند. به پیش، به پیش!"
اسب‎ها به پرواز ادامه می‎دهند، اما به نظرم می‎آمد که تمام برج‎های شهر شروع کرده‎اند به تکان دادن سر، و انگار که خانه‎ها مخالف همدیگر خم می‎گردند تا خود را مانند طاقِ یک گور بر روی سر ما ببندند. کاخ‎های بزرگ شروع به رقصیدن می‎کنند، کلیساها به جلو و عقب تکان می‎خوردند، به نظر می‎رسید که همه‌چیز از زمین جدا گشته است و در خلاء می‎چرخد. من با وحشت برج قصر وچیو را می‎جستم تا آن به چشمانم یک استراحت دهد، زیرا این تنها نقطه ثابت در این ازدحام وحشی بود.
ما پس از رسیدن به میدان قدیمی دلا سینیوریا ازدحام جمعیت را متراکم‎تر از مناطق دیگر شهر می‎یابیم. من اما دیگر هیچ بیمار طاعونی نمی‎دیدم، بلکه مردمی پُر سر و صدا و خشمگین که همدیگر را هُل می‎دادند، فشار می‎آوردند و گردن‎هایشان را دراز می‎کردند تا یک نمایش استثنائی را تماشا کنند. گرچه هیچکس متوجه ما نمی‎گشت و برای ما جا باز نمی‎کرد، اما با این وجود اسب‎های ما بدون آنکه کسی را لمس کنند از میان ازدحام متراکم جمعیت سُر می‎خوردند، طوری بود که انگار همه‌چیز فقط دود و مه و شبح بود. سربازها نیزه به دست در اطراف قصر وکّیو ایستاده بودند، اعضاء شورا با توگای موجدار به دور بدن پیچانده شده باشکوه از پله‎ها به پائین گام برمی‎داشتند و از طرف مردم با شادی استقبال می‎گشتند.
من از دوست مرحومم می‎پرسم: "این چه است؟ یک دادگاه مذهبی؟!"
او سرش را تکان می‎دهد: "آنها انتظار جیرولامو را می‎کشند. به پیش!"
اسب‎های ما به سمت رود آرنو می‎تازند. در این هنگام می‎بینم که چطور از یکی از حفره‎هائی که دیوار سالن‎های افسران را تزئین می‎کنند یک قامت نیرومند به آرامی بیرون می‎آید. او یک تاج برگ در اطراف شقیقه‎هایش حمل می‎کرد، در دست چپ یک کتاب داشت و دست راست را تهدید کننده بلند کرده بود. دوست مرحومم با احترام برایش جا باز می‎کند و به من زمزمه‌کنان می‎گوید: "کلاهت را از سر بردار، او دانته است."
گرچه در سرم همه‌چیز مغشوش دیده می‎گشت، اما این برایم چنان قوی بود که موی وجدان تاریخی‎ام از تعجب سیخ می‎گردد. همزمان یک وحشت مرگ‎آور بر من مستولی می‎شود، زیرا حالم طوری بود که انگار باید دیوانه شوم.
من داد می‎زنم: "به خاطر خدا، این چه است؟ ساونارولا، دانته، رومی‎ها در فیزوله؟ مگر ما در چه قرنی زندگی می‎کنیم؟ چه بلائی بر سر توالی زمانی آمده است؟"
همراه من مرموزانه می‎گوید: "توالی زمانی؟ این هم یکی از این تصورات محدود زمینی‎ست. همه‌چیز بطور همزمان حضور دارد، اما چون موجودات خاکی قادر به درکش نیستند بنابراین آن را به هزار جعبه کوچک تقسیم کرده‎اند. ببینید، امروز همزمان با دیروز و فردا است، مُرده‎ها هنوز زنده‎اند، زندگان همزمان مُرده‎اند و کسانیکه هنوز متولد نگشته‎اند از همان ابتدا وجود داشته‎اند. آیا مرا درک می‎کنید؟"
گرچه همه‌چیز ابلهانه بود، اما من در این لحظه فکر می‎کردم که آن را خیلی خوب درک کرده‎ام و حالم طوری بود که انگار در سرم ناگهان چراغ روشن شده است.
من هیجانزده می‎گویم: "بله، این حقیقت دارد، این اغلب مانند برق از ذهنم گذشته است، اما من نمی‎توانستم آن را نگاه دارم. حالا اما آن را کاملاً درک کردم. بله، همه‌چیز همزمان است، حال، گذشته و آینده، همه‌چیز خود را نفوذ می‎دهد، همه‌چیز یکی‎ست."
دوست مرحومم می‎گوید: "دوست بیچاره من، شما این را دیرتر هرگز درک نخواهید کرد، و اینطور خواهد گشت که انگار هیچ‌چیز تماشا نکرده‎اید."
حالا ما دیوارهای تیره شهر را پشت سر گذارده بودیم و با عجلۀ گیج‌کننده‎ای بر بالای یک زمین نرم می‎تاختیم؛ خانه‎های روستائی، مزارع، روستاها در یک ثانیه ظاهر می‎شدند و به همان سرعت در شب ناپدید می‎گشتند. من وقت نداشتم به همه‌چیز توجه کنم، من فقط مشغول بودم دانش الهی را که ناگهان بر من نزول کرده بود محکم نگاه دارم و بی‎وقفه برای خود تکرار می‎کردم: "همه‌چیز همزمان است، همه‌چیز یکی‎ست."
عاقبت یک دشت گسترده محاصره شده در صخره‎های دندانه‎دار خود را در برابر چشمان ما می‎گشاید، در دوردست دیوار ضخیم کوه آپنینی سوسو می‎زد.
دوست مرحومم می‎گوید: "ما در شهر پیستویا هستیم." تمام میدان از سربازهائی که برای حمله مجهز ایستاده بودند پوشیده شده بود. من یک سر و صدای گیج کننده می‎شنیدم، می‎دیدم که سلاح و کلاه‎خود‎ها می‎درخشند و من خود را بر روی زین به جلو خم می‎کنم تا پرچم جنگ را که شبیه به یک عقاب رومی یا فرانسوی بود تشخیص دهم.
من می‎پرسم: "آیا این سپاه ناپلئون است یا اینجا در تاریکی جنگی در آینده خود را آماده می‎سازد که هنوز در هیچ کتاب تاریخی درج نشده است؟"
جواب این بود: "ما در اردوگاه کاتلین کودتاچی هستیم. آنجا در کنار عقاب فرمانده جنگ ایستاده است و حالا دارد فرمان شروع جنگ را می‎دهد."
در این لحظه ترومپت به صدا می‎آید، سربازها با گام‎های سریع پیش می‎رفتند، سواره‎نظام دشمن از سمت دیگر در پرواز بود، سپاهیان با سر و صدای استخوان خُردکنی در هم مخلوط می‎شوند. دوست مرحومم می‎خواست مرا نگاه دارد، اما بانگ جنگ مرا به هیجان آورده بود و اسبم مرا در کنار رهبر در متراکم‎ترین ازدحام می‎برد. من کلاف مغشوشی از اسب‎ها و انسان‎ها می‎دیدم، من ناله زخمی‎ها و صدای جرنگ جرنگ زره‎ها را که به همدیگر کوبیده می‎گشتند می‎شنیدم، زیرا اینجا جنگ تن به تن بود. یک دریا از خون در مقابل چشمانم بالا می‎آید، جنگ مرا مدام به سمت خود می‎کشید، من حالا بر روی اسبی از استخوان نشسته بودم و از میان تپه‎های اجساد می‎گذشتم. ببین، چه کسی آنجا بر روی زمین بی‌روح شده است، و با چین‎های تهدیدآمیز پیشانی و با دست راست خشک شده هنوز قبضه شمشیر را در دست محکم گرفته است؟ من چهره سرکش فرمانده جنگ را می‎شناسم، دلسوزانه خود را به سمتش خم می‎سازم، در این هنگام ناگهان یک صدای تودماغی از پشت سرم می‎شنوم:
"او هنوز ضعیف نفس می‎کشید و در حالت چهره‎اش هنوز شور و شوقی را که در زندگی داشت حفظ کرده بود." من شگفت‎زده سرم را به عقب می‎چرخانم و دوست مرحومم را که کنارم ایستاده بود می‎شناسم. اما او دیگر افسر سواره‎نظام <ف> نبود، بلکه <م>، معلم قدیمی‎ام بود که با یک انفیه‎دان در دست و نشسته بر روی صندلی برای ما مورخ رومی سالوستیوس را توضیح می‎داد، در حالیکه به خاطر ملاحظات اخلاقی نقاط علامت‎گذاری شده را نمی‎خواند.
او در حال برداشتن ذره‎ای انفیه با صدای تودماغی می‎گوید: "بله، جاه‎طلبی و فساد به آن سمت می‎کشاند. آه کاتلین، تو سرباز شایسته‎ای بودی، اما به هیچوجه دارای هیچ شخصیت اخلاقی نبودی. شما جوان‎ها، مراقب باشید که از او تقلید نکنید."
من با وحشت فریاد می‎زنم: "اما حالا پائین بیائید، شاید هنوز امکان کمک کردن وجود داشته باشد." و دست مُرده را می‎گیرم.
او در حالیکه دسته چوبی کوچک شلاق را به سمتم گرفته بود فریاد می‎زند: "دور شو، شما در درس لاتین بدترین شاگرد در کُل کلاس هستید، شما هیچ حقی به این مُرده‎ها ندارید."
من وحشتزده دستِ کشته شده را رها می‎سازم، زیرا در این لحظه می‎بینم که چگونه میز معلم کوچک من گردنش را دراز می‎کند، گسترش می‎یابد، به سمت بالا ورم می‎کند و ناگهان به شکل یک شترمرغ عظیم خود را در هوا بلند می‎سازد. همزمان احساس می‎کردم که زمین در زیر پای من هم ناپدید می‎گردد، چیزی که نمی‎دانستم این بود که آیا یک بالون، یک پرنده یا اسب مرا با پروازی سرگیجه‎آور به بالا حمل می‎کرد، طوریکه به زودی مرتفع‎ترین قله‎های کوه آپنینی مانند دانه ماسه در زیر من قرار داشتند. اما وقتی به سمت زمین نگاه می‎کردم وحشت موهایم را سیخ می‎ساخت: من آشفته‎بازار دیوانه‎واری را می‎دیدم، دریاها، کوه‎ها و سرزمین‎ها از زمین جدا گشته و در ازدحامِ آشفته‎ای می‎رقصیدند، حباب‎ها می‎ترکیدند و از داخل آنها حباب‎های تازه صعود می‎کردند، همه‌چیز در هم مخلوط می‎گشت و همدیگر را می‎بلعیدند و در آن پائین یک عنکبوت غول‎پیکر نشسته بود که تارهای بی‎پایان می‎بافت و با آنها همه‌چیز را گرفتار می‎ساخت، و یکی از این تارها تا مغز من کشیده شده بود. هیچ‌کجا نقطه ثابتی وجود نداشت، فقط اعداد با تفنگ در کنار پا با نظم و ترتیب ایستاده و شبیه به یک سنگرِ سفت و سختِ نظامی همه‌چیز را احاطه کرده بودند، همانطور که سپاه بسیار منظمی یک شهر شورشی را محاصره می‎کند.
صعود مرتب سریعتر می‎گشت، من خودم هم تعجب می‎کردم که چطور بخاطر سرعت زیاد نفسم بند نمی‎آید. شکل‎های هندسیِ شناخته شده زوزه می‎کشیدند، می‎لنگیدند و بسته به وضعیت جسمانی خود را گرد می‎ساختند و از کنارم با سرعت می‎گذشتند، برخی از آنها با تمسخر برایم سر تکان می‎دادند و من تصور می‎کردم در میان آنها کسانی را می‎شناسم که در اثنای دوران دبستان برایم اکثر دردسرها را باعث شده بودند، من می‎دیدم که چگونه خطوط موازی در بی‎نهایت همدیگر را قطع می‎کنند؛ یک موجود بی‎شکلِ چهارگوش که با دو بازویش مانند بال آسیاب می‎چرخید به استقبالم می‎آید و می‎نالد و جیر جیر می‎کند: "مجموع توان‌های دوم دو ضلع در یک مثلث قائم الزاویه همواره برابر با توان دومِ وتر است ــ"
من فریاد می‎زنم: "بخاطر خدا، این قضیه فیثاغورث است، او دارد می‎آید، او می‎خواهد مجبورم سازد آن را اثبات کنم."
دوست مرحومم که من حالا او را دوباره به وضوح می‎شناسم می‎گوید: "آرام باشید، اینجا دیگر هیچ‌چیز نباید اثبات گردد، اینجا همه‌چیز به خودی خود درک می‎گردد، ما حالا در حوزه فلسفه هستیم."
اینجا نفس کشیدن برایم به وضوح سخت می‎گردد، سرگیجه مرا در برمی‎گیرد و من از دوست مرحومم خواهش می‎کنم به من اجازه دهد عقب بمانم.
او فریاد می‎زند: "نه، نه، شما حقیقت را هنوز ندیده‎اید، ما باید ادامه بدهیم، بالاتر، من شما را با خود به منطقه انتزاع خالص می‎برم."
من با وحشت تمام فریاد می‎زنم: "رحم کنید، من نمی‎توانم به منطقه انتزاع بیایم، من از گوشت و خون هستم."
"این مهم نیست، شما در آن بالا انتزاعی خواهید گشت، تمام جهان باید انتزاعی شود، آیندۀ جهان انتزاعی گشتن است. فقط شجاع باشید، ما دیگر تا رسیدن به اولین ایستگاه راه زیادی نداریم، تا آنجا اعداد کفایت می‎کنند، سپس آنها هم به پایان می‎رسند، زیرا اتر کیهانی بیش از حد نازک می‎شود."
و براستی اعداد هنوز آنجا ایستاده بودند، صعود می‎کردند و بر روی هم انباشته می‎گشتند، ما بالاتر و بالاتر صعود می‎کردیم، ایده‎های گیج‌کننده مانند برق در برابرم می‎جهیدند، من به فکر گرفتن‎شان می‎افتم، اما آنها رفته بودند. افکار مضحکی ــ من نمی‎توانم طور دیگری آنها را بنامم ــ مانند گلوله از کنارم می‎گذشتند و مانند درشکه‎چی‎های فلورانسی فریاد می‎زدند: "درشکه می‎خواهید، سینیورا، درشکه می‎خواهید؟" سیستم‎های فلسفی برای هدایت ما به منطقه انتزاع خالص خود را ارائه می‎کردند؛ دوست مرحومم آنها را با شلاق اسب‎سواری به عقب می‎راند. بر روی یک سنگ فرسنگ‎شمار یک اندام محجبه نشسته بود که برایم دست تکان می‎داد. دوست مرحومم زمزمه می‎کند: "این عرفان است، برایش جا باز کنید." تشنجی بر من مستولی می‎گردد و همزمان یک جاذبه شدید احساس می‎کنم که می‎خواست مرا به آن سمت بکشد، اما همراهم به موقع مویم را می‎گیرد و مرا به سمت مخالف می‎کشاند. یک لحظه ابرها پاره می‎شوند و من تصور می‎کنم سرِ زیبای زنی مشهور را می‎بینم، اما فوراً طرح‎ها محو می‎گردند و دوباره در اطرافم شب می‎شود.
اما ایست، آن چه چیزی است که آنجا بی‎حرکت مانند یک کیلومترشار دیده می‎شود و دستش را دراز کرده است؟ دوست مرحومم می‎گوید: "این تابلو راهنما به سمت فلک انتزاع خالص است." اما هنگامیکه من آن را از نزدیک‎تر نگاه می‎کنم یک سر انسانی را می‎شناسم و این سر فیلسوف‎ معروف کانت بود. من بلافاصله با عجله به سمتش می‎روم و او را طوریکه انگار می‎تواند مرا محافظت کند با شدت در آغوش می‎گیرم. در این وقت بر روی بازوی او این نوشته را می‎خوانم: "به سمت انتزاع خالص." دست‎هایم به پائین می‎افتند و غیرارادی اجازه می‎دهم که به کشیدنم ادامه دهند.
ناگهان دوست مرحومم می‎گوید: "به پائین نگاه کنید." من به پائین نگاه می‎کنم و کل سیستم سیاره‎ای خودمان را که در مقابل چشمانم گسترده بود می‎شناسم. حالا بجای هرج و مرج بی‎شکل به وضوح سیارات بی‎شماری را می‎دیدم که با ارتعاشات منظمی در همدیگر می‎چرخیدند، اما چهره‎هایشان رنجور بود و هزاران سیاره همزمان با صدای استخوان‌شکنی در گوشم فریاد می‎زدند.
دوست مرحومم توضیح می‎دهد: "این به اصطلاح درد جهان است، و این موسیقی را هماهنگی فلک می‎نامند."
من وحشتزده فریاد می‎زنم: "آیا این ممکن است؟ بنابراین آنها هم رنج می‎برند؟ پس آنها چه می‎کنند؟"
"همان کار افرادِ کوچک را: آنها می‎رنجانند و رنج می‎برند."
"خدای من، آنها چطور این کار را می‎توانند انجام دهند؟ آنها که دارای اراده نیستند و فقط مسیر به خصوصی را می‎پیمایند."
"آیا مگر ما دارای اراده‎ایم و مگر ما هم فقط مسیر بخصوصی را نمی‎پائیم؟ زندگی انسان از دید پرندگان فقط اینطور دیده می‎شود."
من فریاد می‎کشم: "آه خدای من، بنابراین بدبینی حق دارد و من باید تا اینجا می‎آمدم تا آن را تجربه کنم!"
او جدی می‎گوید: "بدبینی، این اساساً اشتباه و کاملاً زمینی‎ست."
"اما تمام خلقت فقط یک فریادِ نالۀ ناسازگار است."
او می‎گوید: "مزخرف است، این صداها برای گوش‎های قابل درک زیباترین ملودی‎ها هستند. آیا هرگز پیانو گربه‎ای ندیده‎اید؟ آدم دُم تعدادی گربه را با نخ می‎بندد و با کشیدن نخ‎ها گربه‎ها جیغ‎هائی با تُن‎های مختلف می‎کشند، و به این ترتیب یک کنسرت کامل اجرا می‎گردد. بنابراین این تُن‎های درد هم در آن بالا به یک آکوردِ خالص تبدیل می‎شود."
من تصور می‎کردم او را کاملاً می‎فهمم. من مجذوبانه می‎گویم: "بله، همانگی افلاک، درد جهان، پیانو گربه‎ای ... این معمائی‎ست که برای حل کردنش هزاران سال فکر شده است. کاش فقط این دانش الهی را دوباره از دست ندهم!"
من اما حالا احساس می‎کردم نفسم بند آمده است، خون از نوک انگشتانم در فوران بود و در حالیکه ما مرتب بالاتر صعود می‎کردیم درد شدیدی احساس می‎کردم.
دوست مرحومم زمزمه می‎کند: "فقط شجاع باشید، ما در حال نزدیک شدن به منطقه انتزاع خالص هستیم، ما فوری به هدف می‎رسیم."
سر و صدای بی‎حس کننده‎ای که ما را تا اینجا همراهی کرده بود بتدریج خاموش می‎گردد، اِتر آبی رنگی در من سرازیر می‎شود و نفس کشیدن را برایم غیرممکن می‎سازد. من تلاش می‎کردم تا چیزی را تشخیص دهم و همچنین واقعاً می‎پنداشتم انتزاع خالص را گاهی به شکل یک انبیق غول‎پیکر و گاهی به شکل یک پمپ هوای عظیم می‎بینم، اما چشم‎هایم از حدقه بیرون می‎زنند، شعله‎های آتش اوج می‎گیرد، من فکر می‎کردم در حال خفه شدنم. من می‎دیدم که چطور دوست مرحومم هنوز بالاتر و بالاتر اوج می‎گیرد، اما نیروئی که تا حال مرا حمل کرده بود در زیرم جا خالی می‎کند، من سریع با سر در خلاء سقوط می‎کنم، در این هنگام ناگهان یک ستاره دنباله‎دار روشن از کنارم می‎گذرد، من با ناامیدی لبه آن را می‎گیرم و انگشتانم با درد می‎سوزند و با او سریع به سمت زمین فرود می‎آیم.
وقتی چشمانم را باز می‎کنم خود را دوباره بر روی کاناپه‎ام دراز کشیده می‎یابم، در نوک انگشتان درد سوزاننده‎ای احساس می‎کردم و دکتر <ه> که با لیوانی در دست مقابلم ایستاده بود می‎گوید:
"ساعت دقیقاً نه و نیم شب است. اما لعنت بر شیطان چه کسی گفته سیگار روشن را از دستم بگیرید؟ آیا صدمه دیدید؟"
من می‎گویم: "خدای من، چه اتفاقی افتاده است و از کی شما اینجا ایستاه‎اید؟"
او نگران می‎پرسد: "حالا دیگر چه شده است؟ شما همین حالا با من کاملاً عاقلانه صحبت می‎کردید. شما از من پرسیدید ساعت چند است، بجز این دیگر هیچ اتفاقی نیفتاده است."
من او را با چشم درشت شده نگاه می‎کنم و با تعجب می‎گویم: "و چه مدت از زمان پرسیدنم سپری شده است؟"
او پاسخ می‎دهد: "فقط مدتی که من برای نگاه کردن به ساعتم احتیاج داشتم. شروع به هذیان‎گوئی نکنید. این فنجان قهوه را بنوشید، شما را هشیار می‎سازد، و خدا آن روز را نیاورد که من دوباره در یک آزمایش با حشیش لعنتی شرکت کنم."
 
کرم شبتابی که نمی‌خواست انسان شود
روزی نرینا کوچک در حالیکه یک گروه کرم شبتاب مانند بارانِ طلائی در میان باغ در پرواز بودند به پدرش می‎گوید: "هنگامیکه من هنوز یک کرم شبتاب بودم بدون آنکه وحشت کنم همیشه کاملاً تنها در جنگل پرواز می‎کردم، و حالا اگر مجبور باشم در تاریکی فقط تا چمنزار بروم می‎ترسم."
پدر لبخندی می‎زند و به مادر می‎گوید: "دخترمان چه حافظه خوبی دارد."
این کلمات نرینا کوچک دوباره زمانی به یادم می‎افتند که یک روز کرم شبتابی از روی چمن بر روی دسته‌گلی که در دست داشتم می‎پرد و صبورانه اجازه می‎دهد او را تا خانه حمل کنم. من دسته‌گل را داخل آب قرار می‎دهم، و تا زمانیکه اتاق روشنائی داشت سوسک کاملاً آرام نشسته بود، اما به محض آنکه من به رختخواب می‎روم و چراغ را خاموش می‎کنم او شروع به درخشیدن می‎کند.
من به خود می‎گویم: "که می‎داند چه چیزی درونش قرار دارد."
کرم شبتاب می‎گوید: "یک ستاره" و بر بالای تختخوابم پرواز می‎کند.
من پاسخ می‎دهم: "قطعاً هیچ ستاره‎ای، اما شاید یک انسان."
کرم شبتاب می‎گوید: "خدا به من رحم کند، این وحشتناک خواهد گشت. سپس من کرم شب‎تاب کوچکم را نخواهم دید. اما تمام اینها از هبوط آدم می‎آید."
من می‎خندم و می‎گویم: "مگر تو از هبوط آدم هم چیزی می‎دانی؟"
"چه کسی باید آن را بداند اگر من آن را ندانم؟ به خود من از این طریق آسیب رسیده است. کاش فقط به حرف مادرم گوش می‎دادم!"
من می‎گویم: "گوش کن، اگر کار بهتری نداری می‎توانی داستان هبوط خود را برایم تعریف کنی. من در عوض قول می‎دهم تو را پیش کرم شبتاب کوچکت بازگردانم."
در این هنگام کرم شب‎تاب شروع به تعریف می‎کند:
"من یک ستاره بودم، و نه یکی از بدترین ستاره‎ها، من آن بالا در آسمان نشسته بودم و وضعم خیلی خوب بود. تو نمی‎توانی درک کنی که زندگی یک ستاره چه باشکوه است. اما من بسیار گستاخ بودم. به این دلیل مادرم مدام به من می‎گفت: <خودت را در برابر هبوط حفظ کن.> و من قول داده بودم مواظب باشم و همیشه پیش او بمانم. اما با آغاز فصل پائیز سودای سفر بر من چیره گشت، بر من و هزاران نفر از رفقایم. ما دسته جمعی خود را جدا ساختیم. این یک سفر فوق‎العاده بود، ما چنان سریع پرواز می‎کردیم که هیچکس نمی‎توانست به این فکر بیفتد ما را بگیرد، و ما بسیار شاد بودیم و هر کس ما را صدا می‎زد یک آرزویش را برآورده می‎ساختیم، زیرا ما ستاره‎ها همانطور که می‎دانی قادریم در هنگام سفر هر آرزوئی را برآورده سازیم. اما من نمی‎دانم چطور شد که ناگهان دچار گردباد بزرگی می‎شوم که مرا از بقیه جدا می‎سازد و به سمت پائین می‎کشاند، و من با سر سقوط می‎کنم. وضع رفقایم هم نباید بهتر از وضع من بوده باشد، زیرا بعداً شنیدم که در آن روز هزاران ستاره دنباله‎دار سقوط کردند. اما سقوط من چنان حاد بود که نتوانستم مقاومت کنم. بعد نورم خاموش می‎شود و من می‎میرم. آیا تو هرگز مُرده‎ای؟"
من سرم را تکان می‎دهم و می‎گویم: "من چیزی از آن نمی‎دانم."
"بنابراین نمی‎توانی تصورش را بکنی که مُردن چه نامطلوب است. یک بادِ یخی جسم و روحم را طوری شکافت که نفسم بند آمد و چیزی سرد از من جدا گشت و با شدت به سمت زمین سقوط کرد. من شنیدم یک صدا در کنارم می‎گوید: <این قطعه سنگ را ببینید، کاغذنگهدار بدی نیست.>
وقتی دوباره به هوش آمدم در موی زیباترین ملکه نشسته بودم که در باغ شبانه‎اش قدم می‎زد و بسیاری از ندیمه‎ها به اطرافم هجوم آوردند و فریاد زدند: <آه ببینید، ستاره زیبا را ببینید.> من خیلی خوشحال بودم، من خود را بسیار سبک احساس می‎کردم و می‎پنداشتم که کاملاً از نور تشکیل شده‎ام. در این هنگام دیدم که یکی از ندیمه‎ها یک سنگ بزرگ سیاه در دست نگاه داشته است. آن سنگ من بودم."
در این هنگام ناگهان یک صدا می‎گوید: <آه خدای من، اینکه فقط یک کرم پیله‎ساز زشت قهوه‎ای رنگ است.>
دانشمند دربار می‎گوید: <این کرم پیله‎ساز نیست. این یک کرم شبتاب است، شب‎ها در مراتع و مزارع پرواز می‎کند و یک درخشش فسفر مانند از خود ساطع می‎سازد. ماده کرم شبتاب هم بر روی چمن می‎نشیند و می‎درخشد.>
ملکه فریاد می‎کشد: <من هیچ کرم پیله‎سازی نمی‎خواهم، من هیچ سوسکی نمی‎خواهم> و با دست به سمت من می‎زند. دست‎های فراوانی می‎خواستند مرا بگیرند، من اما خودم را تاریک ساختم، از زیر انگشتان آنها گریختم و از آنجا پرواز کردم. من در شکاف یک دیوار نشستم و بسیار غمگین بودم. ناگهان به یاد آوردم که دانشمند درباری چه گفته بود: <ماده کرم شبتاب هم در چمن می‎نشیند و به همین ترتیب می‎درخشد>. من بسیار کنجکاو شده بودم ماده کرم شب‎تاب را ببینم. بنابراین بر روی چمنزار وسیع به پرواز آمدم و در این وقت بر روی یک تیغه علف نور دلپذیری دیدم که فوراً مرا گرفتارش ساخت.
من گفتم: <شب‌بخیر، کرم شبتاب، چه درخشش دوستداشتنی‎ای داری!>
کرم شبتاب شب خوبی برایم آرزو کرد و دوستانه گفت: <من بال ندارم و همیشه اینجا می‎نشینم. نمی‎خواهی با من همصحبت شوی؟ اما بعد باید پیشم بمانی و اجازه نداری فوری دوباره پرواز کنی.>
من گفتم: <من تا زمانی که زنده‎ام پیش تو می‎مانم. زیرا که من تو را دوست دارم.>
و من این را جدی گفتم، زیرا که او بسیار دوستداشتنی می‎درخشید، حتی تا زمانیکه من هنوز یک ستاره بودم و در آسمان می‎نشستم چیز زیباتری ندیده بودم. اما در این وقت بدبختانه تو با دسته‌گل آمدی، من فقط از روی کنجکاوی به بالا پرواز کردم و بر روی گل نشستم و حالا دیگر نمی‎توانم پیش کرم شب‎تابم برگردم و باید در اینجا بمیرم ... آه مُردن بسیار دردآور است و آنچه بعد می‎آید حتی بدتر است!"
من شفیقانه می‎پرسم: "مگر پس از مرگ چه می‎آید؟"
"تو خودت آن را گفتی، و من هم آن را می‎دانم، من باید یک انسان بشوم. این از همه‌چیز وحشتناک‎تر است."
من سعی می‎کنم او را تسلی دهم: "آه، انسان بودن خیلی هم بد نیست." اما او راضی نگشت.
او ناله می‎کند: "البته که بد است. کاش فقط به حرف مادرم گوش می‎دادم! کاش مجبور نبودم انسان شوم. وقتی هنوز یک ستاره بودم به من همیشه می‎گفتند که این بدتر از همه‌چیز است. شماها نمی‎توانید پرواز کنید و همچنین نمی‎توانید بدرخشید، و اینکه در غیر این صورت وضع‎تان چگونه است را اصلاً نمی‎خواهم سؤال کنم."
من می‎گویم: "آه، پرواز کردن را می‎توانیم بیاموزیم و ما، ــ آنچه مربوط به درخشیدن می‎گردد ــ از درون خیلی زیباتر می‎درخشیم."
او می‎گوید: "بله، اما آنچه قطعی‎ست این است که من دیگر نمی‎توانم پیش مادر عزیزم برگردم، زیرا که سنگ کاغذنگهدار باید حالا آلبوم برگ‎های ندیمه را حفاظت کند؛ کاش حداقل می‎دانستم که آیا در زندگیِ دیگر ماده کرم شبتاب را دوباره پیدا خواهم کرد."
من او را تسلی می‎دهم: "شاید دوباره پیدایش کنی، و سپس او این بار یک دختر زیبا خواهد بود."
"من اما دختر زیبا نمی‎خواهم، من کرم شبتاب خودم را می‎خواهم. آه من را پیش کرم شبتابم برگردان."
در این هنگام می‎خواستم از جا بلند شوم و بگذارم کرم شب‎تاب بیرون برود، اما سرم به دیوار می‎خورد و از خواب بیدار می‎شوم. در اتاق همه چیز تاریک بود.
بلافاصله پس از شروع صبح پیش دسته‌گل می‎روم تا سوسک را پیدا کنم، اما او مُرده در یک کاسه گل افتاده و درخشندگی زیبایش خاموش گشته بود.
وقتی من از پله‎ها پائین می‎رفتم صاحبخانه با چهره درخشانی به من برخورد می‎کند و می‎گوید:
"نمی‎خواهید یک نوزاد را ببینید؟ امشب برایم یک کودک زائیده گشت."
من به خود گفتم: <بیچاره کرم شبتاب> و با او داخل آپارتمانش گشتم.
نوزاد در یک اتاقِ توسط پرده تاریک گشته در پارچه سفیدی پیچیده شده بود، اما با داخل شدن من به طرز وحشتناکی فریاد می‎کشد.
من در حالیکه نوزاد را بلند کرده و در آغوش گرفته بودم می‎گویم: "آه تو کرم بیچاره، اگر به حرف مادرت گوش داده بودی دچار گردباد نمی‎گشتی و  هنوز در آن بالا یک ستاره زیبا بودی. اما حالا تو کرم شبتابت را هم گم کرده‎ای و که می‎داند چه چیزهائی می‎تواند هنوز برایت رخ دهد."
پدر نیمه‌خندان و نیمه‌خشمگین در حالیکه نوزاد را از آغوشم می‎گرفت می‎گوید: "دارید اینجا چه موعظه می‎کنید؟"
من آهسته پاسخ می‎دهم: "آه، فکر کنم که چیزی خواب دیدم."
اما وقتی من شب از یک پیاده‎روی در مزرعه به خانه بازمی‎گشتم در این وقت یک کرم شبتاب بسیار کوچکِ تنها را دیدم که در چمن می‎درخشد. من او را با خود به خانه می‎برم و آن را آرام بر روی متکای دخترم قرار می‎دهم و کودک ناگهان می‎خندد، طوری که انگار چیزی به یاد آورده است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر