گناه بِلاس پیر.


<گناه بِلاس پیر> از کتیول مِندِس را در بهمن سال ۱۳۹۶ ترجمه کرده بودم.

1. بِلاس پیر و بِلاس کوچک
در سرزمین زیبای باسک‎ها در میان صخره‎های سر به فلک کشیده‎ای که بر رویشان آبشارهای خروشانِ کف‎آلود و غرنده به پائین سقوط می‎کنند دشت‎های حاصلخیزِ پُر از مراتع و درختان میوه مملو از بار وجود دارند؛ کوه‎های بلند مانع توفان‎ها می‎گردند، جریان آبی که وحشیانه از صخره‎ها سقوط می‎کند در پائین بعنوان رود ملایمی روان می‎گردد یا خود را به دریاچه‎ای مانند یک آینۀ صاف گسترش می‎دهد. یک نُرماندی کامل با ثروتِ میوه‎هایش و مراتع زیبایش در یک چنین دره و دشتی محصور شده است.
یک مزرعه در چنین مکان پُر برکتی یک دارائی لذتبخش و غرور و بلندپروازی هر زن دهقان باسکی‎ست، اگر هم از یک هکتار بزرگ‎تر نباشد، محصور شده توسط یک پرچین متراکم و زنده، با باغ‎های باشکوه میوه و سبزیجات و مرغزارهای پُر جمعیت.
خدیجه، یک کشاورز زیبا و جوان و سالم که کلاه قرمز باسکی بسیار عالی به چهره‎اش می‎آمد دارای یک چنین مزرعه‎ای بود.
کسی مانند خدیجه کوشا نبود: از صبح زود تا آغاز شب مشغول کار کردن بود، در عین حال مهربان و خوشخو در برابر خدمه مزرعه، همه دوستش داشتند و به او احترام می‎گذاشتند، هرچند اندکی هم از او می‎ترسیدند؛ زیرا او می‎توانست همچنین سختگیر باشد و افسار فرمانروائی خانه را محکم می‎کشید؛ اما در یک مزرعۀ خوب حکومت گشته باید چنین هم اداره شود، اگر باید که در آنجا نظم و برکت برقرار باشد.
قبل از سپیده صبح خدیجه در مزرعه و اصطبل مشغول کار بود. حالا به خانه بازمی‎گردد و با تعجب می‎بیند که در طبقه بالا هنوز عمیق‎ترین آرامش برقرار است، در حالی که خورشید در حال بالا رفتن است!
با تکیه دادن به نردۀ راه‎پله رو به طبقه بالا می‎گوید: "آفرین! پدر، شوهر، پسر کوچک، آیا قصد دارید تمام روز را بخوابید؟ آفتاب از بالای کوه‎ها بالا رفته، و بر روی میز شیرِ تازه دوشیده شده قرار دارد، عجله کنید، پُرخواب‎ها!"
پله‎های چوبی بلافاصله در زیر گام‎های سنگین به طنین می‎افتند: افراد نامبرده شده ظاهر می‎گردند، در جلو بِلاس پیر در حالیکه دست بِلاس کوچک را در دست گرفته بود.
یکی از آنها پدر و دیگری کودکِ خدیجه بود.
پیرمرد هفتاد و یک ساله و کودک شش ساله بود. در پشت آن دو آنتوان شوهر خدیجه می‎آمد.
بِلاسِ پیر دارای اندام قوی و عضلانی بود؛ موی سر و ریش مانند برف سفید، چهره دوستانه توسط خورشید قهوه‎ای گشته و شیارهای چروکِ بیشماری بر آن نشسته بودند. او لباس باسک‎های دشت را بر تن داشت: ژاکت کوتاه از پارچه ضخیم و کلاه قهوه‎ای با نوک دراز قرمز رنگ رو به پائین افتاده.
او در دوران جوانی سریع‎ترین مردِ کلِ دشت بود؛ بعنوان گاوباز، رقصنده و قصه‎گو همسان نداشت.
امرور البته اعضای بدنش خشک شده بودند و سرش که متمایل به شانۀ چپ حمل می‎کرد کمی می‎لرزید؛ همچنین دیگر مانند آن زمان سخنور و دارای ذهنی تازه نبود؛ اما او هنوز هم به اندازه کافی برای تعریف کردن و گپ زدن حرف داشت، بویژه وقتی او خود را با یک کوزه شراب سیب که دخترش بسیار عالی طرز تهیه آن را می‎دانست سرحال می‎آورد، به بهترین شکل برخی داستان‎های عجیب و غریب را تعریف می‎کرد که کوچک و بزرگ از آنها لذت می‎بردند، و آنچه به توانائی پیاده‎روی‎اش مربوط می‎گشت می‎توانست هنوز بدون نیاز به حمایت عصا چهار مایل را پشت سر بگذارد.
او فقط یک حامی می‎خواست: نوه خود را. از اینکه می‎تواند کودک را هدایت کند پیرمرد را تسلی می‎داد.
بِلاسِ کوچک یک پسر زیبا بود، یک کودک واقعی کوهستان، سالم، نیرومند و دارای ذهنی با نشاط، و بزرگترین لذت بِلاس پیر در این بود که سر مو سیاه فرفری را میان دستانش بگیرد و به چشمانش که مانند یک دریاچه کوهستانی آبی و عمیق بودند نگاه کند.
آنتوان پردیگو، پدر بِلاس کوچک مردی تقریباً سی ساله بود، با یک چهره جدی که تقریباً تمام ساکنین آن منطقه برای نمایش حمل می‎کردند. گام برداشتنش سنجیده بود، مانند تمام وجودش.
خدیجه با بوسه‎های صمیمانه به پدر، کودک و شوهر صبح‌بخیر می‎گوید؛ سپس به دور میز برق انداخته شده می‎نشینند و در سکوت صبحانه می‎خورند. کشاورز عادت نداشت صبح‎ها زیاد صحبت کند، او باید تمام نیرویش را برای تلاش‎های روز ذخیره کند؛ ابتدا در شب، پس از اتمام کار به خود فرصت گپ زدن، شوخی کردن و خندیدن می‎داد.
امروز آنها بویژه بخصوص عجله داشتند، آنها طولانی‎تر از معمول خوابیده بودند، و زمان پاشیدن بذر بود، زمانیکه آنتوان در مزرعه‎اش کار فراوان داشت.
همچنین پدربزرگ کار خودش را داشت، او دارای شغل نگهبانی در ایستگاه قطار آن نزدیکی بود، و وقتش رسیده بود که خود را به محل خدمتش برساند.
بِلاس پیر پس از نوشیدن شیر کاسه‎اش تقریباً با لحن خجالتی به دخترش می‎گوید: "می‎دانی، واقعاً خوب می‎شود اگر بگذاری بچه با من بیاید، او سرگرم می‎شود، باید فوری اعتراف کنم که من هم همینطور! روز برایم بسیار طولانی خواهد شد اگر من بجز آب رودخانه و قطارها که با سر و صدا از آنجا می‎رانند هیچ‌چیز نبینم. اما وقتی پسر را پیش خود داشته باشم کاملاً متفاوت است. اخیراً تمام روز باران می‎بارید؛ اما کودک در کنار من بود، من به سختی متوجه باران شدم و شب فریاد زدم: <اما امروز چه روز زیبای آفتابی‎ای بود!>" و سپس ادامه می‌دهد: "می‎دانی، برای بچه تنفس کردن هوای قوی کنار آب خوب است، و آنجا زیباترین گل‎ها را برای بازی کردن می‎یابد."
خدیجه در حال بلند شدن می‎گوید: "که اینطور؟ هوا در اینجا حتماً بد است و در باغ هم هیچ گلی وجود ندارد؟ پسر در خانه می‎ماند؛ برای سرگرمی می‎تواند از غازها نگهداری کند، اصلاً وقتش رسیده است که او خود را با کار مفید مشغول کند. نه پدر، نه، من اجازه نمی‎دهم که با شما بیاید؛ قطارهای راه‎آهن من را می‎ترسانند؛ وقتی او در کنار رودخانه بازی می‎کند من را می‎ترساند، آنجا در آن سرازیری بسیار خطرناک است؛ به محض آنکه آدم پایش را بر روی خاکِ شُل آنجا می‎گذارد خاک شروع به غلطیدن می‎کند."
بلاس کوچک بر علیه ممنوعیت مادرانه اعتراض کوچکی می‎کند. با اشتهایی کاسته نگشته صبحانه‌اش را به پایان می‎رساند؛ اما به محض هُرت کشیدن آخرین قطره شیرش از کاسه و خوردن آخرین تکۀ نانش شروع می‎کند کاملاً وحشتناک به گریستن، در حالیکه مشت‎های کوچکش را به داخل چشم می‎مالید.
مادر به او می‎گوید: "ساکت، همان که گفتم. اوه، من خیلی خوب می‎دانم که چرا تو با کمال میل با پدربزرگ می‎روی: چون او برایت داستان تعریف می‎کند، چون او اجازه می‎دهد همه‌جا پرسه بزنی، چون او تو را بدعادت می‎کند؛ اما من نمی‎خواهم که تو را بدعادت کنند! تازه دیروز در یک وضعیت زیبا به خانه آمدی، کاملاً داغ، خار در مو و با لباس پاره، من نیمی از شب را برای دوختن و تعمیر آن صرف کردم. نه! تو در خانه می‎مانی."
کودک بیوقفه می‎گریست و چشم‎های پیرمرد هم مرطوب می‎درخشید.
در این هنگام آنتوان واسطه می‎شود.
او به زنش می‎گوید: "یک بار به حساب نمی‎آید، امروز استثنائاً می‌توانی اجازه بدهی کوچولو پدربزرگ را همراهی کند."
خدیجه هنوز چیزهای بیشتری برای ایراد گرفتن داشت؛ اما عاقبت رضایت می‎دهد.
او می‎گوید: "اما امیدوارم که هر دو نفر شما عاقل باقی خواهید ماند." و مادر وقتی آنها قول می‎دهند در مسیر ریل‎های قطار راه نروند، از خود در برابر قطارها مراقبت کنند و خود را به آب هم نزدیک نسازند اضافه می‎کند: "بنابراین به نام خدا، بروید؛ اما این قطعاً آخرین بار است که اجازه می‎دهم."
پدربزرگ و نوه با خوشحالی دست در دست از آنجا می‎روند. با گام‎های آهسته و موقرانه از حیاط می‎گذرند و از دروازه خارج می‎شوند، در امتداد پرچین، برای اینکه به مادر که رفتن آنها را زیر نظر داشت نشان دهند چه زیاد آنها به حرف‎هایش گوش کرده‎اند و عاقل هستند.
اما به محض خارج شدن از دیدرس، اوه! چطور حالا ناگهان همه‌چیز متفاوت می‎شود!
بِلاس کوچک دستش را از دست پدربزرگ آزاد می‎سازد و به جست و خیز می‎پردازد؛ او به جلو می‎دود و دوباره بازمی‎گردد، از روی چاله‎ها می‎پرد و بر روی پرچین‎ها می‎نشیند، از درخت‎ها بالا می‎رود و بر روی شاخه‎ها تاب می‎خورد، در این حال کلاه کوچکش گم و شلوار کوتاهش پاره می‎شود.
و در اطراف کودک پرتوهای طلائی خورشید جاری می‎گشتند، بر روی مسیرها می‎دویدند، در میان شاخه‎ها بالا و پایین می‎جهیدند و با پسر به وجد آمده بازی می‌کردند.
و بِلاس پیر مانند یک کودک در حال بالا و پایین جهیدن به دنبال او می‎رفت و با لذت زمزمه می‎کرد: "اینطور درست است پسرکم، اینطور درست است!"
 
2. پل قطار
بِلاس کوچک به دویدن ادامه می‎داد، پیرمرد در حال خندیدن به دنبالش روان بود، به این نحو آنها به رودخانه و به پُل می‎رسند.
رودخانۀ باریک اما عمیقی که فقط کلک‎ها و قایق‎های بادبانی بسیار کوچکی که یک دکل بلند دارند می‎توانند بر رویش برانند در اینجا، در میان سرازیری ماسه‎ای و کوه‎های گرانیتی با سرعت زیادی در جریان است، و اینجا یک پُل کوچک دو ساحل را به هم متصل می‎سازد، و قطاری که از رویش به سرعت می‎راند در دهانه تونلِ کوه عظیم سیاهی که مانند گلوگاه جهنم دیده می‎شود ناپدید می‎گردد.
اینجا یک مکان خلوت و تیره است، و روزِ تازه آغاز گشته فقط در این ساعت تمام منطقه را طلائی رنگ و روشن می‎سازد.
بِلاس پیر مستقیم به سمت پُل می‎رود، پُل بالا برده شده بود ــ این یک پُل قطار بود ــ و وظیفه پیرمرد این بود که وقتی کلک‎ها و قایق‎های بادبانی از آنجا می‎گذشتند پُل را بالا ببرد و به محض به صدا آمدن ناقوس الکتریکی که آمدن قطار را اعلام می‎کرد دوباره آن را پائین آورد.
حالا او بررسی می‎کند که آیا همه‌چیز در وضعیت خوبی قرار دارد، که آیا سیم‎ها و زنجیرها توسط شبنم زنگ نزده باشند، که آیا میل‎لنگ از فشار دست بدون درنگ اطاعت می‎کند، که آیا می‎توان پُل را آسان بالا و پایین برد.
در این حال بِلاس کوچک با عجله به باغچه کوچکی می‎رود که پدربزرگ در مقابل خانه کوچکِ نگهبانیِ محاصره شده از درخت‎های تاک برای او ساخته بود؛ البته فقط برای او، زیرا مسیرها در آن چنان باریک بودند که انگار فقط کودک باید اجازه داخل شدن به آن را می‎داشت.
گل بنفشه، گل لاله، گل‎های کوچک رز در ردیف‎های منظمی قرار داشتند و در وسط آنها یک گل آفتابگردانِ بزرگِ قدرتمند نشسته بر ساقه طلائی سبز رنگ خود را بلند ساخته بود و به گل‎های کوچک مقابل پایش هیچ توجه‎ای نمی‎کرد.
پس از آنکه پدربزرگ خود را مطمئن ساخته بود که مکانیزم پُل مرتب است، بر روی سرپنجه پا آهسته، آهسته به سمت باغچه کوچک می‎رود؛ سپس ناگهان با یک جهش در پشت کودک قرار داشت و سر کوچکش را با دو دست می‎گیرد؛ پسر کوچک حیرت‎زده خود را برمی‎گرداند، اما وقتی پدربزرگ را می‎شناسد یک فریاد شاد می‎کشد و پیرمرد می‎گوید: "آه! حالا تو را گرفتم! حالا تو را گرفتم! اما من دوباره آزادت می‎کنم، آدم پرنده را اینطور می‎گیرد، مدتی او را در دست نگاه می‎دارد تا وقتی که به او دوباره اجازه پرواز می‎دهد پرنده بیشتر خوشحال شود.
"و حالا بازی کن پسرکم، با سنگ‎های رنگارنگ بازی کن، با گل‎ها خوش باش، بله، بله، حتی می‎تونی ردیف گل‎ها را خراب کنی!" او با لبخند و نیمه‌بلند به خود می‎گوید: "من کودکان را اینطور آموزش می‎دهم! اما مگر نباید چنین فرشته‎هائی حق داشته باشند شیطان‎های کوچک باشند؟"
و دوباره کودک را مخاطب قرار می‎دهد: "ببین، من آنجا در میان بوته یک لانه کشف کردم، من بعد از گذشتن قطار آن را به تو نشان می‎دهم."
حالا پسر کوچک با چیدن گل مینا و پرتاب کردن آنها به صورت پیرمرد از این بازی لذت می‎برد، شاخه‎های کوچک گل در ریش گیر می‎کردند، طوریکه پدربزرگ برای لذت بردنِ کودک می‎گذاشت یک ریشِ گُلی بدست آورد.
او بر روی نیمکت مقابل خانه کوچک نگهبانی می‎نشیند، کودک از پاهای او خود را بالا می‎کشد و بر روی زانوهایش می‎نشیند و حالا یک بازی شروع می‎گردد، آنها نخودی می‎خندند و سر به سر همدیگر می‎گذارند؛ در اطراف‎شان پرنده‎ها پرواز می‎کردند، گل‎ها می‌شکفتند و عطر می‎افشاندند و نور شفاف و طلایی بر پدربزرگ و نوه می‎تابید.
ناگهان بلاس کوچک جدی می‎شود و می‎گوید: "خب بازی کافیه، حالا یک داستان."
بِلاس پیر می‎خواست کودک را به این نقطه برساند! زیرا کودک پدربزرگ را برای هر داستان زیبا از ته قلب می‌بوسید و خود را به گردنش می‌آویخت: تعریف کردن یک داستان در برابر یک بوسه ارزشش را داشت.
اما از مدت‎ها پیش کودک تمام داستان‎ها را می‎شناخت، پدربزرگ آنها را بارها تعریف کرده بود: از تام بندانگشتی، از مرد ریش آبی، دخترک شنل قرمزی و از سفیدبرفی و از افسانه پوست خر، و بجز اینها پدربزرگ داستان دیگری نمی‎شناخت.
او حتی یک بار از یک خرده‎فروش دوره‎گرد یک کتاب ضخیم خریده بود. فروشنده ادعا کرده بود که چیزهای خوبی در آن نوشته شده است اما وقتی بِلاس پیر آن را دقیق‎تر بررسی می‎کند ــ زیرا نمی‎توانست دیگر سریع بخواند ــ فقط مقالاتی در باره تأسیس فروشگاه‎های فرانسوی در میسیسیپی می‎یابد؛ اما این ابداً مورد علاقه بِلاس کوچک نبود.
حالا که برای پدربزرگ ثابت شده بود کتابخانه‎اش بی‎فایده و اندوخته‎اش به پایان رسیده است چه چیزی باقی‌می‎ماند؟ او نویسنده می‎شود: شب‎ها به سختی می‎خوابید و شگفت‎انگیزترین داستان‎ها را می‎ساخت و سپس در طول روز آنها را برای نوه‎اش تعریف می‎کرد.
او می‎گوید: "بله، من می‎خواهم یک داستان برایت تعریف کنم، چنان داستان زیبائی که حتی شهرنشینان هرگز زیباتر از آن را نشنیده‎اند."
"پدربزرگ، اسم داستان چیه؟"
"این داستان یک پسر کوچک است که گوش نداشت، و یک سگ سیاه که یک پیپ می‎کشید!"
کودک شگفت‎زده می‎گوید: "اوه!"
پیرمرد می‎گوید: "بله، این داستان بسیار عجیبی است، فقط گوش کن!"
و بِلاس کوچک سر با موهای فرفری‎اش را بلند می‎کند و با چشمان درشت گشته با دقت پدربزرگ را نگاه می‎کند، در حالیکه بلاس پیر جدی و موقرانه داستانش را شروع می‎کند. اما او دروناً خود را نامطمئن احساس می‎کرد؛ زیرا داستان کمی پیچیده بود و پایان آن برای خودش هم هنوز مشخص نبود.
 
3. قصه پسر بی‎گوش و سگی که پیپ می‎کشید
یکی بود یکی نبود ...
"کجا پدر بزرگ؟"
"در یک کشور."
یک مرد و یک زن بودند که مانند ما کشاورزی می‎کردند، اما خیلی خوشحال نبودند؛ زیرا آنها چنان فقیر بودند که حتی قبل از رفتن به رختخواب تکه نانی برای خوردن نداشتند.
"اما سوپ داشتند؟"
"نه، حتی کاسه سوپ‎خوری هم نداشتند؛ زیرا گربه آن را شکسته بود."
بنابراین آنها خیلی خیلی فقیر بودند و چیزی که آنها را بیشتر ناخشنودتر می‎ساخت این بود که تنها فرزندشان گوش نداشت.
"نمی‎تونست بشنوه؟"
"اوه چرا!"
"چطوری؟"
"از طریق بینی‎اش یا توسط چشم‎هایش، در این باره داستان هیچ‌چیز نمی‎گوید."
بِلاس کوچک مدتی فکر می‎کند، سپس می‎گوید: "این داستان اصلاً قشنگ نیست."
"اولش اینطور است، بعداً بهتر می‎شود."
بنابراین، کودکی که گوش نداشت اما خیلی خوب می‎شنید یک روز می‎شنود که پدر برای مادر تعریف می‎کند بر روی کوه غاری وجود دارد و در آن یک جادوگر طلا و جواهرات بسیار زیادی مخفی کرده است، و این گنج به کسی تعلق می‎گیرد که شجاعت داشته باشد تحت هزار خطر برود و آن را بردارد.
پِشفوگل ــ پسر اینطور نامیده می‎گشت ــ فکر می‌کند: کاش فقط می‎توانستم گنج را بدست آورم؛ بعد دیگر لازم نبود پدر و مادر سختی بکشند و بدون غذا به رختخواب بروند.
"می‎بینی، گرچه پِشفوگل گوش نداشت اما دارای یک قلب مهربان بود."
بنابراین او تصمیم می‎گیرد کوه را پیدا کند، اما به کسی از تصمیمش چیزی نگوید؛ زیرا که می‎خواست پدر و مادرش را شگفتزده سازد.
تنها چیزی که مانع می‌گشت او فوری به راه نیفتد ترس از بختِ بدش بود؛ زیرا او در تمام اقداماتش بدشانسی می‎آورد، پسر بیچاره وقتی فکر می‎کرد کاری را خوب انجام داده است مطمئناً بد از کار درمی‎آمد! بعلاوه او برای نیت خوبش مجازات هم می‎گشت.
در زندگی هم اغلب اینطور اتفاق می‎افتد؛ افرادی وجود دارند که در هیچکاری کامیاب نمی‎شوند و بی‎گناه باید رنج ببرند.
یک روز پِشفوگل گدائی را در کنار جاده نشسته می‎بیند، و گرچه او خودش بسیار فقیر بود و فقط یک پنی داشت، با این وجود سکه را به گدا می‎دهد.
"تو حتماً فکر می‎کنی که باید گدا گفته باشد: خدا عوض بدهد! خدا تو را حفظ کند! اما نه، او سکه را به صورت پسر پرتاب می‎کند، مشتش را تهدیدکنان بالا می‎برد و فریاد می‎زند: فریب دادن فقرا یک گناه است، خدای مهربان تو را مجازات خواهد کرد."
"پدر بزرگ، چرا گدا این را گفت؟"
"چون سکه تقلبی بود، اما پِشفوگل کوچک از آن چیزی نمی‎دانست؛ او خودش هم سکه را هدیه گرفته بود."
یک بار دیگر پِشفوگل می‎شنود که مرغ در مرغدانی فریاد می‎کشد و غدغد می‎کند. آه، چه فریادی می‎کشید! او دلش به رحم می‎آید و فوری از تخت کوچکش می‎جهد ــ شب بود ــ و با عجله پیش حیوان بیچاره می‎رود.
مرغ در سبد گِردش نشسته بود و طوری شدید فریاد می‎کشید که انگار می‎خواهد کسی را به کمک بطلبد.
پِشفوگل او را نوازش می‎کند، اما مرغ به فریاد کشیدن ادامه می‎داد.
در این وقت پسر فکر می‎کند: "مطمئناً یک حیوان شرور در سبد است و مرغ بیچاره را نیش می‎زند!" و چون همیشه آماده خدمت بود بنابراین سبد را برمی‎دارد و تکان می‎دهد؛ زیرا او می‎خواست به این وسیله با بلند شدن مرغ از جایش او را از دشمن احتمالی‎اش نجات دهد.
مرغ چون توسط تکان کاملاً وحشی شده بود براستی از جا جهیده و به اطراف می‎پرید و با بال‎هایش می‎کوبید؛ بنابراین خوشبختانه مرغ از سبد خارج شده بود، اما می‎دانی، چه چیز دیگری از سبد بیرون می‎افتد؟ دوازده تخم مرغ زیبا و بزرگ، که مادر برای تخمگذاری زیر مرغ قرار داده بود، و آنها همه شکسته بودند! حالا تو می‎توانی تصور کنی که پدر و مادر چطور پسر بیچارۀ بی‎گوش را ملامت کردند، و او، او فقط قصد داشت کار خوبی برای مرغ انجام دهد!
اما درست است، من باید اول برایت تعریف کنم که پِشفوگل چطور گوشش را از دست داده است؛ زیرا او هنگام بدنیا آمدن گوش هم به همراه آورده بود.
او یک بار در جنگل بود. در آنجا یک سگ سیاه بزرگ را می‎بیند که بر روی پاهای عقبش مستقیم نشسته بود و با خیال راحت مشغول کشیدن پیپ بود.
"چی، پدربزرگ، سگ پیپ می‎کشید؟"
"بله! آدم می‎تواند در محلی که پِشفوگل زندگی می‎کرد اغلب سگ‎ها را در خیابان در حال پیپ کشیدن ببیند، در محل ما این کار کمتر رایج است."
خلاصه، سگی که پِشفوگل در جنگل دیده بود پیپ می‎کشید، یا خیلی بیشتر پیپ نمی‎کشید؛ چون آتش پیپش همان لحظه خاموش شده بود.
در این وقت پِشفوگل خوبِ ما خود را به او نزدیک می‎کند و می‎گوید: آقای سگ، اگر مایل باشید می‎توانم به روستا بروم و برایتان کبریت بیاورم.
این مطمئناً از طرف پسر خوب و مؤدبانه بود؛ اما سگ بلند می‎شود، خشمگین پارس می‎کند، به پسر بیچاره حمله می‎برد و هر دو گوش‎هایش را می‎کند، بعد به عقب می‎جهد، به میان بوته‎ها می‎دود و ناپدید می‎شود.
"گوش‎های پِشفوگل را با خود می‎برد؟!"
"بله، گوش‎ها را می‎برد."
"تو، پدربرگ، آیا او دیرتر آنها را دوباره بدست می‌آورد؟"
"این را حالا نمی‎تونم برایت بگویم، فقط گوش کن، آن را خواهی فهمید."
تو حتماً درک می‎کنی که تمام این بدبیاری‎ها پِشفوگل بیچارۀ ما را کمی مردد ساخته بود؛ اما با این وجود تمایل مفید بودن برای دیگران در او قویتر از وحشت بخاطر نتیجۀ بد دادن باقی‌می‎ماند، و بنابراین یک شب وقتی همه در کلبه در خواب عمیقی بودند او آهسته بلند می‎شود و از در خارج می‎گردد، به کوچه می‎رود و به سمت کوه به راه می‎افتد.
با آنکه هوا بسیار تاریک بود اما او اصلاً نمی‎ترسید.
کوه کاملاً سیاه بود، مانند کوهی که در مقابل ما قرار دارد، و هیچ راهی برای بالا رفتن از آن وجود نداشت.
بعلاوه پِشفوگل نمی‎دانست که در کدام سمت کوه غار جادوگر قرار دارد.
حالا او آنجا ایستاده بود و نمی‎دانست به کدام طرف باید برود، و می‎ترسید بدون کار انجام گشته مجبور شود به خانه بازگردد. در این وقت یک کلاغ سیاه غول‎پیکر از نوک کوه به پایین به پرواز می‎آید، در مقابل پِشفوگل می‎نشیند و شروع به قارقار می‎کند. اما قارقار کردنش به هیچوجه منزجر کننده و وحشتناک نبود، بلکه بیشتر اینطور به نظر می‎رسید که کلاغ سیاه منظور خوبی با پسر کوچکِ بی‎گوش دارد.
پِشفوگل او را تماشا می‎کند و به نظرش می‎رسد که انگار این سر بزرگ نوک تیز با شاخه کوچک صنوبر در منقار را یک بار دیگر دیده است.
نه، او را هنوز ندیده بود؛ اما کلاغ سیاه با شاخه کوچک صنوبر در منقار او را به یاد سگ سیاه با پیپ انداخته بود، و به این خاطر بی‎گوش می‎خواست به سرعت فرار کند، زیرا او حالا بخاطر چشم‎هایش می‎ترسید.
اما کلاغ سیاه می‎گوید: نترس و اجازه نده شجاعت‎ات کم شود. واقعیت این است که برایت فقط چیزهای ناخوشایند پیش می‎آیند، به این خاطر هم تو را بدشانس می‎نامند، اما دلسرد نشو، زودتر یا دیرتر در برابر خوبی‎هایی که انجام داده‎ای به تو پاداش داده خواهد شد؛ زیرا از هر خوبی یک پاداش رشد می‎کند، همانطور که از دانه خوشه می‎روید و از میوۀ بلوط درخت بلوط رشد می‎کند. فقط همیشه خوب و آمادۀ خدمت باقی‌بمان، همانطور که تا حال بوده‎ای و اجازه نده بقیۀ چیزها تو را مردد سازند.
و حالا بیا بر روی پشتم بنشین، من می‎خواهم تو را به غار برسانم. کلاغ این را می‎گوید و بال‎هایش را می‎گشاید. اوه، آنها بسیار بزرگ بودند! چنان بزرگ که پِشفوگل بیچاره که چون چیزی برای خوردن نداشت و به این خاطر بسیار کوچک و لاغر بود می‎توانست کاملاً راحت در میان دو بال کلاغ بنشیند.
کلاغ سیاه به هوا بلند می‎شود و با سرعتِ نور به سمت کوه پرواز می‎کند؛ اما سوارکار کوچک ما اصلاً نمی‎ترسید؛ بلکه فقط به شادی پدر و مادرش وقتیکه او با گنج به خانه بازگردد فکر می‎کرد.
عاقبت کلاغ سیاه پس از پرواز تا بالای بلندترین قله کوه خود را به زمین می‎نشاند.
دورادور پرتگاهِ عمیقِ بی‎پایانی توسط بوته‎های انبوه محاصره شده بود و در آن جغدها و مرغانِ حقِ بی‎شماری نشسته بودند که چشم‎هایشان بطرز وحشتناکی جرقه می‎زد و می‎درخشید.
پِشفوگل از پشت کلاغ پائین می‎آید و می‎گوید: متشکرم آقای کلاغ، حالا اما لطف کنید و راه غار را به من نشان دهید.
اما در حالیکه پِشفوگل صحبت می‎کرد پرنده خود را تغییر داده بود؛ او دیگر کلاغ نبود، بلکه یک کوتوله سیاه پیر و زشت بود که یک پیپ در دهان داشت و با خنده شرورانه‎ای پسر به وحشت افتاده را تماشا می‎کرد.
گرچه حالا پِشفوگل باید دوباره به سگ سیاه فکر می‎کرد، اما با این حال به خودش قوت قلب می‎دهد و می‎گوید: آقای کوتوله، ممکن است لطف کنید و به من بگوئید کجا می‎تونم گنج جادوگر را پیدا کنم!
اما حالا چیز وحشتناکی اتفاق می‎افتد!
کوتوله بجای پاسخ یک چماق بزرگ برمی‎دارد، به پِشفوگل حمله می‎برد و پسر بیچاره را بی‎رحمانه می‎زند، و جغدها و مرغانِ حق وحشتزده به آن سمت به پرواز می‎آیند، با منقارهای تیز خود او را زخمی می‎کنند و فریاد می‎کشند: برو گمشو، تو دزد، تو می‎خواهی گنج را برداری؟ حتماً به این خاطر که با آن شکلات بخری و در تیله‎بازی هدر بدهی؛ بله، بله، تو بجای مدرسه رفتن تمام روز را تیله‎بازی خواهی کرد. گمشو، تو دزد، گمشو!
پِشفوگل پاسخ می‎دهد: من دزد نیستم؛ برداشتن گنج مجاز است، چون جادوگر خودش آن را برای شجاع‎ترین فرد در نظر گرفته است. من مطمئناً نمی‎خواهم پول را به هدر بدهم، بلکه آن را به پدر و مادرم می‌دهم، برای اینکه دیگر مجبور نباشند گرسنگی بکشند و بتوانند به فقرا کمک کنند.
اما هرچه پسر از نیت خوبش اطمینان می‎داد بی‎فایده بود، کوتوله با چماقش، جغدها و مرغان حق با منقارشان به بد رفتاری با پسر بیچاره ادامه می‎دادند و او را به اطراف می‌دواندند، تا اینکه او خونین و نیمه مُرده به زمین می‎افتد و از شیبی که به سوراخ عمیقی ختم می‎گشت به پائین می‌غلطد و در آن می‎افتد.
هرکس دیگر بخاطر اینهمه رنج جسارت خود را از دست می‎داد، اما نه پِشفوگل ما؛ او فقط به پدر و مادر عزیزش فکر می‎کرد و شجاع باقی‌می‎ماند.
در سوراخی که او افتاده بود کاملاً تاریک بود، اما او می‎توانست ببیند که یک حیوان بزرگ سیاهِ شبیه به یک گرگ آنجا است و یک استخوان را می‎جود، اما اینطور دیده می‌شد که انگار یک پیپ در دهان دارد.
وقتی گرگ پِشفوگل را می‎بیند فریاد می‎کشد: گمشو از اینجا، کلاه‎بردار، من نگهبان گنجی هستم که در زیر این سنگ که بر رویش نشسته‎ام مخفی است، و من مایل نیستم به کسی توصیه کنم که آن را بردارد.
اما بی‎گوش خود را شجاعانه بر روی گرگ پرت می‎کند، و آرزویش، یعنی انجام دادن یک کار خوب چنان نیروئی به او می‎دهد که می‎تواند بر هیولا پیروز شود و او را به گوشه‎ای پرتاب کند. او سریع، قبل از آنکه گرگ بتواند به خود بیاید سنگ را به کنار زده بود؛ اما بجای طلا یک جعبه از جواهرات پُر شده می‎یابد، و این جواهرات چنان زیبا و پُر ارزش بودند که فقط یکی از آنها کافی بود قلمرو سه امپراتوری را بخرد.
حالا وقتی او قصد برداشتن جعبه سنگین را داشت گرگ خود را بلند ساخته بود و با دندان تیز پِشفوگلِ بیچاره را چنان گاز می‎گرفت که نه تنها شلوار کوتاه بلکه پوستش هم پاره می‎شود.
پسرِ خوب اما به این رنج‎های جدید هم توجه نمی‎کرد؛ او به مادر عزیزش فکر می‎کرد که حالا می‎توانست مانند خانم‎های محترم لباس‎های زیبا بدست آورد، و او را با آرایش باشکوهی در ذهن تصور می‎کرد که در مقابل خانۀ تازه ساخته‎شان ایستاده و به فقرای در حال عبور سوپ و لباس گرم می‎داد.
بله! او پسر کاملاً نادری بود؛ او به درد و رنج خودش اگر باعث سعادتمند شدن دیگران می‎گشت توجه نمی‎کرد.
عاقبت او جعبه را در دست داشت؛ او خود را خم می‎سازد و تا حد امکان سریع از سوراخ بیرون می‎آید و در میان بوته‎ها مدام توسط گرگ تعقیب و دندان گرفته می‎گشت.
تحت چنین تعقیبی به یک سرازیری می‎رسد، آن را در پیش می‎گیرد؛ اما در اینجا خود را توسط تعداد زیادی هیولا که نیمه‎حیوان و نیمه‎انسان بودند در محاصره می‎بیند؛ آنها از همه‌سو می‎آمدند، در هوا پرواز می‎کردند و با تمام نیرو فریاد می‎کشیدند: دزد را بگیرید! دزد را بگیرید!
پسر کوچکِ بیچاره از هراسِ مرگ تا جائیکه پای کوچکش به او اجازه می‎داد سریع فرار می‎کند؛ عاقبت او به دشت می‎رسد و در اطرافش همه‌چیز آرام و آرامتر می‎شود.
او کاملاً غمگین بود، پِشفوگل بیچاره؛ تمام جهان فکر می‎کرد که او بد است، در حالیکه اما او فقط بهترین را می‎خواست؛ اما بزودی به خودش هشدار می‎دهد، کلبه بومی‎اش دیگر چندان دور نبود، و او با خوشحالی به آن فکر می‎کرد که چگونه بعد از رسیدن به خانه پدر و مادرش را بیدار کند: پدر، مادر! اینجا گنج جادوگر است که برای شجاعترین فرد در نظر گرفته بود؛ من آن را بدست آوردم، خوشحال باشید، بخورید، بنوشید و ثروت خود را با فقرا تقسیم کنید.
افسوس! نباید آنطور خوب که بی‎گوشِ کوچک امیدوار بود پیش می‎آمد، تا خانه پدر و مادر هنوز مقداری فاصله باقی‌مانده بود، و او حالا چون خورشید تازه طلوع کرده بود به وضوح سه سرباز غول‎پیکر را می‎دید که مستقیم بسوی او می‎آمدند.
اوه! شمشیر و سرنیزه‎ها در نور ماه چه ترسناک می‎درخشیدند؛ آنها کاملاً نزدیک شده بودند، طوریکه او می‎توانست ببیند آن سه مرد در زیر کلاهخودهای خود صورت‎های انسانی ندارند، بلکه پوزه‎های سیاه سگی داشتند، و اینکه هر سه پیپ می‎کشیدند.
*
تا این اندازه بِلاس پیر با تعریفش پیش رفته بود که ناگهان زنگ الکتریکی به صدا می‎آید و از آمدن قطار خبر می‎دهد؛ این علامتِ آن بود که او باید پُل را پائین بیاورد.
او از جا برمی‎خیزد، اما بِلاس کوچک همان لحظه می‎پرسد: "پدربزرگ آیا سربازها سگ‎های واقعی بودند؟"
پیرمرد جواب می‎دهد: "بله! آنها سگ بودند!" و چون می‎دانست که قطار ابتدا پانزده دقیقه بعد خواهد آمد و برای پائین آوردن پُل وقت زیادی لازم نیست بنابراین ادامه می‎دهد: حداقل مانند سگ دیده می‎شدند، تو می‎دونی که در داستان‎ها مردم آنطوری نیستند که به نظر می‎رسند.
به محض آنکه سربازها پِشفوگل کوچک را می‎بینند به سمت او می‎دوند و فریاد می‎زنند: ایست! تو همان کسی هستی که در جنگل از مسافر سرقت کردی، بله درسته! جعبه هم آنجا است. و آنها آن را از او می‎گیرند.
پِشفوگل هرچه می‎خواست آنها را مطمئن سازد که او اصلاً در جنگل نبوده است بلکه از کوه می‎آید، و اینکه او جعبه گنج را سزاوارانه و  صادقانه بدست آورده است؛ اما اطمینان دادنش بی‎فایده بود و هیچ کمکی به او نمی‎کرد، سربازها او را دستگیر می‎کنند و در یک سیاه‎چال کاملاً تاریک و پُر از موش می‌اندازند.
در همین حال از سر و صدائی که سربازها ایجاد می‎کردند تمام شهر بیدار شده بود؛ همه مردم به مقابل زندان می‎دوند و در آنجا جمع می‎شوند، و پِشفوگل بیچاره می‎توانست کاملاً واضح تا سلولش بشنود که چطور مردم می‎گفتند: آیا عاقبت دزد را گرفتند؟ او چه کسی است؟
آه! آه! پِشفوگل است، بی‎گوش کوچک!
چه کسی این فکر را می‎کرد، او خیلی صادقانه دیده می‎شود و شخص بسیار ولنگاری است!
و پسر کوچک بیچاره بخاطر این حرف‎ها به تلخی گریه می‎کرد، آه! او نمی‎خواست کار بدی کند و کار بدی هم انجام نداده بود.
*
بِلاس پیر ناگهان از جا بلند می‎شود، سوت تیز قطار دو بار به صدا می‎آید، و آدم چرخ خوردن دودِ سیاه را در هوا در حال جلو آمدن می‎بیند.
پیرمرد در حالیکه کودک با سنگریزه بازی می‎کرد به سمت پُل می‎دود و با عجله میل‎لنگ را به حرکت می‎اندازد.
در پشت سر خود، هنوز تا اندازه‎ای با فاصله، صدای لوکوموتیو را می‎شنید که یک ردیف واگن بدنبال خود می‎کشید، نفس نفس می‎زد، فوت می‎کرد و می‎غرید.
این یک قطار سریع‎السیر بود که با سرعت زیادی نزدیک می‎گشت، و اگر بِلاس پیر به اطراف نگاه می‎کرد می‎توانست مسافران را در کنار پنجره‎ها ببینند؛ آنها به بیرون پنجره تکیه داده بودند تا کوه غول‎پیکری را که باید به زودی داخل آن می‎گشتند تماشا کنند.
پُل به تدریج با زحمت پائین می‎آمد، یک سوم از مسیرش را پائین آمده بود ــ  بِلاس پیر بیش از حد عجله نداشت، هنوز وقت به اندازه کافی بود و همه‌چیز مرتب پیش می‎رفت.
در این هنگام صدای یک فریاد بلند می‎شود!
آه، او آن را به خوبی می‎شناسد، این صدا! این صدای بِلاس کوچک است!
کودک که در کنار ساحل با شن و ماسه بازی می‎کرد لیز خورده بود، از سراشیبی به پائین غلتیده و در آب افتاده بود!
خدای بزرگ! او نوه‎اش را می‎بیند، بُتش را، شادی زندگیش را که در آب فرو می‎رود و ناپدید می‎گردد.
بِلاس پیر گرچه هفتاد و یکساله بود اما او قوی و یک شناگر ماهر بود. او با این قصد که خود را به دریاچه پرتاب کند میل‎لنگ را ول می‎کند ــ اوه البته، او نوه‌اش را نجات خواهد داد، در این وقت بچه دوباره ظاهر می‎شود، او سر کوچک بچه را می‎بیند، اما قطار کاملاً نزدیک شده است، اگر بِلاس پیر عجله نکند، اگر او پُل را بطور کامل پائین نیاورد سپس لوکوموتیو با تمام قدرت به پُل برخورد می‎کند، از ریل خارج می‎شود، سقوط می‎کند، واگون‎ها خُرد می‎شوند، مسافران مجروح می‎گردند، می‎میرند!
در این هنگام اما کودک دوباره ظاهر می‎شود، دست‎های کوچکش را از آب بیرون می‎آورد و فریاد می‎کشد، جریان آب او را بیشتر و بیشتر با خود می‎برد.
پدربزرگ شروع به چکار می‎کند؟
او با دست قوی میل‎لنگ را می‎گیرد.
پُل به پائین آورده می‎شود، اتصال برقرار شده بود، لوکوموتیو و واگون‎ها با سر و صدای بلند از روی پُل می‎گذرد، در تونل ناپدید می‎شوند و بعد صدا محو می‎گردد.
قطار عبور کرده و کودک غرق شده بود!
بِلاس پیر در کنار ساحل می‎ایستد و مانند یک دیوانه به رودخانه که بِلاس کوچک را برده بود نگاه می‎کند.
 
4. پس از انجام وظیفه
او در کنار ساحل ایستاده و مانند دیوانه‎ای به آبِ روان خیره شده بود.
آه! بِلاس کوچکش، فرزند شیرین و عزیزش مُرده است!
نه! این ممکن نبود، این نمی‎توانست و اجازه نداشت ممکن باشد! او باید دوباره این صورت کوچک زیبا و شاد را، چشم‎های آبی روشن آفتابی را تماشا کند، باید دوباره شادی و خنده او را بشنود!
پیرمرد بیچاره!
او در مسیر جریانِ آب براه می‎افتد، او می‎خواست به جسد کوچک برسد، او را بیرون بکشد، در آغوش گیرد و به قلبش بچسباند.
آه! او نمی‎توانست به او برسد؛ جریان آب غارتش را به فاصله دوری برده بود، او سریع می‎دود، اما چنین جسد کودکِ کوچکی بسیار سبک است!
و سپس ــ آیا او مجاز بود محل خدمتش را ترک کند؟ آیا او مانند سربازی نبود که از محلش نباید عقبنشینی کند؟ ــ آه! بنابراین حتی برایش این تسلی باقی‌نمی‎ماند تا نوۀ مُرده خود را که شاید تنه یک درخت یا نی دلرحمی او را نگاه داشته باشد دوباره ببیند؛ او باید بماند.
"آیا پائین آوردن کامل پُل کار درستی بود؟ اگر میل‎لنگ را رها می‎کردم، اگر خود را فوراً در آب می‎انداختم می‎توانستم نوه شیرین و بیچاره‎ام را نجات دهم! اما مطمئناً قطار از ریل خارج می‎گشت، خُرد می‎شد، مسافران له می‎گشتند، کشته می‎شدند. اما رنج و نفرین دیگران چه اهمیتی برای من دارد؟! آیا مگر نباید یک پدربزرگ قبل از هرچیز نوه‎اش را نجات دهد؟ اوه! من اشتباه کردم که وظیفه‎ام را انجام دادم."
بنابراین در دردِ ناامیدانه و داغش آه می‎کشید، فریاد می‎زد و در عین حال به نظرش می‎رسید که انگار او کار درستی انجام داده است؛ او در جائیکه زندگی انسان‎های بسیاری در معرض خطر بود اجازه نداشت برای صرفنظر کردن از نوه‎اش تردید کند.
آری! او کار درستی انجام داده بود، و اما در عین حال این کاری مهیب و دلخراش بود!
او به سمت خانه کوچک نگهبانی برمی‎گردد؛ او به باغچه کوچکی که برای نوه‎اش ساخته بود نگاه می‎کند، مسیرهای باریک هنوز رد گام‎های کودک را حمل می‎کردند؛ پیرمرد محلی را که دقایقی پیش آنجا نشسته بود و نوه‎اش به داستان او گوش می‎داد دست می‎کشد. در ریشش هنوز تعدادی از گل‎هائی که بلاس کوچک به سمت او پرتاب کرده بود آویزان بودند، حالا پیرمرد آنها را برمی‎دارد و در حال ریختن هزاران هزار قطرات داغ اشگ می‎بوسد.
 
5. بِلاس پیر شجاعتش می‌شکند
کوهِ گرانیتی سیاه‎رنگ در انعکاس غروب خورشید طوری به رنگ بنفش می‎درخشید که انگار در میان شعله‎های آتش ایستاده است. بتدریج تابش خاموش می‎شود، هوا تاریکتر و تاریکتر می‎گردد، ساکت‎تر و ساکت‎تر، بِلاس پیر چیز دیگری بجز شُرشُر یکنواخت و مخوف آب نمی‎شنید.
حالا وقت بازگشت به خانه رسیده بود!
بازگشت به خانه! تنها، بدون کودک!
خدای توانا! او چه باید به مادر بگوید؟
او داخل خانه کوچک نگهبانی می‎شود و یک عصا برمی‎دار، او حالا نیاز به پشتیبانی داشت.
آه! در غیر اینصورت بازگشت به خانه چه شادی‎آور بود! به غذای شبانه توسط هزاران حرف‎های شوخ چاشنی زده می‎شد! اغلب یک کوزه شراب سیب خالی می‎گشت و خلق و خو را شادتر می‎ساخت، و پسرک که پدربزرگ بهترین لقمه را به او می‎داد بر روی صندلی کوچک بلندش راضی و سیر و با گونه‎های چرب می‎خوابید.
و امروز؟
پیرمرد آهسته راه می‎رفت، مردد، مانند کسی که نمی‎خواهد به پیش برود؛ اغلب توقف می‎کرد، به درختی تکیه می‎داد و به تلخی می‎گریست. نه، او نمی‎توانست ادامه دهد!
چطور باید او به خدیجه و پدر این خبر وحشتناک را اطلاع دهد؟ فریاد دلخراش مادر وقتی او بگوید: "بِلاس کوچک غرق شده است!" از همین حالا در گوش او وحشتناک جیغ می‎کشید؛ او از همین حالا آنتوان را می‌دید که با شنیدن این خبر وحشتناک تلوتلوخوران و رنگپریده در درگاه ظاهر می‎شود.
پیرمرد نه تنها از انفجار درد مأیوسانه دختر و دامادش می‎ترسید، او همچنین سرزنش‎هایشان را ــ و از آن بیشترین ترس را داشت ــ پیشبینی می‌کرد.
اوه، او به خوبی می‌فهمید که یک پدر و یک مادر هرگز نمی‎توانند درک کنند که آدم باید اول به کودک دیگران فکر کند تا به کودک خودش. "تو باید کودک را نجات می‎دادی، و مردمی که ما اصلاً نمی‎شناسیم و به ما هیچ مربوط نمی‎شوند را می‎گذاشتی از بین بروند."
بله، خدیجه اینطور خواهد گفت، و پیرمرد که ذهنش حالا کاملاً تیره بود فکر می‎کرد که دخترش حق دارد.
این او را عمیقتر خم می‎ساخت!
او با سر به پائین انداخته و پشتی خمیده طوریکه انگار بار سنگینی را حمل می‎کند آهسته گام برمی‎داشت. او آرزو می‎کرد مزرعه کاملاً دور باشد، ده مایل، بیست مایل دور و یک کوه بلند غیرقابل صعود در برابرش قرار داشته باشد.
گرچه او بسیار آهسته راه می‎رفت اما عاقبت به مزرعه می‎رسد. کاملاً شب شده بود، با این وجود برای آنکه دیده نشود هنگام قدم برداشتن در مسیر پرچین‎ها خود را خم می‎سازد.
او هرگز با شروع روز چنان شاد مانند امروز صبح از اینجا خارج نشده بود، و حالا؟
او چنان ضعیف بود که به سختی می‎توانست دروازه ساخته شده از نرده‎های نازک چوب را باز کند و از سر و صدای زنجیری که سگ با جست و خیزش ایجاد می‎کرد می‎ترسید.
او از میان حیاط می‎گذرد؛ درِ اتاق کاملاً باز بود؛ او می‎توانست میز را ببیند که نور به آن می‎تابید و بر رویش غذای شب دعوت‌کنان بخار می‎کرد.
خدیجه در آستانه در ظاهر می‎شود و با خنده به او می‎گوید: "هی، پدر! پاهای جوان‎تان امروز کجا مانده‎اند؟ کشاورز مدتی‎ست که به خانه برگشته و غذا روی میز است؛ کلم ترش با بیکن فقط تا زمانی که گرم باشد خوب است، پدر یک کوزه کوچک شراب هم آماده است، برای تازه کردن و  سر حال آوردنتان."
پیرمرد خود را مرددانه نزدیک می‎سازد، با وحشت، مانند یک سگ که کتک در انتظارش است.
آنتوان در اتاق پشت میز نشسته بود.
حالا او به شوخی رو به بیرون می‎گوید: "به اندازه کافی گپ زدید، بیائید، بیائید، من از گرسنگی می‎میرم و سوپ بوی خوشمزه‎ای می‎دهد!"
خوشامدگوئی دوستانه، خوشبختی آرام از همه‌جا بی‎خبران بِلاس پیر را منقلب ساخته بود.
چطور با یک ضربه همه‌چیز تغییر خواهد کرد! چطور خندۀ شاد خاموش خواهد گشت، آنها گرسنگی را احساس نخواهند کرد!
حالا مادر می‎پرسد: "اما پدر پس بچه کجاست؟"
حالا آن لحظۀ وحشتناک فرا رسیده بود، حالا هیچ تردیدی دیگر کمک نمی‎کرد؛ حالا باید او پاسخ می‎داد که بچه مُرده است، غرق شده است!
او سر خمیده‎اش را با دهان باز بلند می‎کند، نگاه مشوشش چنان با وحشت به پرسش‎کننده خیره شده بود که انگار نه یک زن شکفته، بلکه مرگ، یک اسکلت زشت در مقابلش ایستاده است.
او نگاهش را پائین می‎اندازد و با لکنت می‎گوید: "بچه، او آنجا پشت پرچین است؛ او بخاطر یک لانه که ما پیدا کرده بودیم آهسته راه می‎رود. بله، او واقعاً آنجاست، مطمئناً، این حقیقت خالص است، فقط یک لحظه صبر کن، من می‎خواهم او را بیاورم."
مادر فریاد می‎زند: "هِی بِلاس!"
پیرمرد لرزان می‎گوید: "نه، نه، او گوش نخواهد کرد، او می‎ترسد که سرزنش شود، چونکه ... چونکه او خیلی دیر کرده است؛ من می‎خواهم خودم او را بیاورم، فقط بی‎تابی نکنید و پشت میز بشینید."
و بِلاس پیر برمی‎گردد، از دروازه خارج می‎شود و در حال بستن آن به خود می‎گوید: "نه، نه، من نمی‎توانم، من نمی‎توانم آن را بگویم."
و بدون قادر بودن به داشتن فکر دیگری بجز اینکه برایش غیرممکن است آن چیز وحشتناک را اظهار کند، ناامیدی دخترش را ببیند و لعنت دامادش را بشنود شروع می‎کند از میان مزارع و از میان باد و تاریکی به دویدن، مانند انسانی که مرتکب جرمی شده است، یا مانند یک حیوان خشمگین گشته.
 
6. بدخواهی مردم
او به بازگشت هیچ فکر نمی‎کرد؛ او همچنان می‎دوید و می‎دوید، از طریق دشت به سمت کوه، و وقتی پاهایش نمی‎خواستند دیگر او را حمل کنند بر روی زمین دراز می‎کشد و بر روی سنگ‎ها ناآرام و کوتاه می‎خوابد و تصاویر وحشتناکی در رؤیا می‎بیند.
به محض بیدار گشتن به فرار ادامه می‎دهد. او نمی‎توانست به اندازه کافی از رودخانه وحشتناکی که عزیزترینش را دزدیده بود و از خانه‎ای که در آن سعادت می‎زیست و حالا آنها در آن می‎گریستند دور باشد.
او به یک روستا می‎رسد، آنجا چند لقمه غذا می‎خورد، او نمی‎دانست کجا بود و چه خورد، او تشکر می‎کند و با مقدار اندکی سکه مسی که تصادفاً در جیبش پیدا می‎کند می‎پردازد.
مردم به او مشکوکانه نگاه می‎کردند؛ زیرا او بسیار رنگپریده و مشوش بود و مرتب طوری با ترس به اطراف نگاه می‎کرد که انگار از تعقیب شدن می‎ترسد.
او به پیاده‎روی‌اش ادامه می‎دهد و می‎رود و می‎رود.
در روز بعد به یک دره می‎رسد، جائیکه دیگر کسی او را نمی‎شناخت؛ زیرا کوه‎ها در سرزمین باسک‎ها مرزی می‎سازند که به ندرت از آنها عبور می‎شود.
از آنجا که دیگر پولی نداشت از یک سنگ‎شکن که در جاده کار می‎کرد می‎پرسد آیا او هم می‎تواند توسط این کار نانش را بدست آورد.
اما سنگ‎شکن پاسخ می‎دهد: "اوه! یک شغل مانند شغل من را نمی‎شود خیلی آسان بدست آورد، این کار سرپرستی لازم دارد؛ من به شما توصیه می‎کنم کار دیگری جستجو کنی. اگر شما مرد صادقی هستید، ــ خود را توسط کلمات من توهین شده احساس نکنید، همه مردمی که از سر راه می‎رسند صادق نیستند ــ بنابراین اگر شما یک مرد صادق هستید شاید بتوانید آنجا آن پائین در کارخانه چوب‎بری کار پیدا کنید، تا آنجا که من می‎دانم ارباب کارگر لازم دارد، شاید شما را بردارد."
بِلاس پیر توصیه او را می‎پذیرد، به کارخانه چوب‎بری می‎رود، درخواست کار می‎کند و عاقبت استخدام می‎شود، گرچه صاحب کارخانه ابتدا برخی مشکلات ایجاد کرد، زیرا پیرمرد هیچ برگه شناسائی نداشت و نمی‎خواست هیچ اطلاعاتی از خودش بدهد و همچنین قابل‌اعتماد دیده نمی‎گشت.
عاقبت ارباب او را استخدام می‎کند؛ اما به خودش می‎گوید: "باید مراقب این پیرمرد باشم!"
روزها و هفته‎ها می‎گذرند.
کار بِلاس پیر این بود که باید شن و ماسۀ نشسته بر بیل‎های چرخ آسیاب را با یک چاقو پاک می‎کرد.
ابتدا این کار او را بخاطر سر و صدای آب به هراس می‎انداخت، اما عاقبت به آن عادت می‎کند. او عمیق بر روی کارش خم گشته با ابزارهایش کار می‎کرد؛ اما افکارش به نظر می‎رسید جای دیگر باشند، شاید هم او اصلاً فکر نمی‎کرد.
او کُندذهن شده بود.
مرگ نوه‎اش او را نیمه‌کشته بود؛ او خودش واقعاً دیگر نمی‎دانست که آیا هنوز زنده است. ذهنش مختل و تاریک گشته بود، فقط تعداد اندکی افکار شفاف هنوز در او زنده بود: بِلاس کوچک در آب بود؛ حالا همه‌چیز، همه‌چیز به پایان رسیده بود؛ آن پائین در خانه این را می‎دانستند، می‎گریستند و او را لعنت می‎کردند.
این مرتب در ذهنش می‎چرخید؛ او از درد مانند دیوانه‎ها شده بود. آنچه را که در اطرافش می‎گذشت متوجه نمی‎شد، و نمی‎دید که کارگرها او را مشکوکانه نگاه می‎کنند، متوجه نمی‎گشت که هیچکس تا حال هرگز با او صحبت نکرده است، و اگر هم کسی او را مخاطب قرار داده به سختی می‎توانست شنیده باشد. بنابراین شایعاتی که در باره او منتشر شده بود را نمی‎شناخت.
می‎گفتند که پیرمرد دارای پول است؛ و اینکه او با این حال کار می‎کند باعث تعجب مردم نمی‎گشت، آنها معتقد بودند اغلب این اتفاق افتاده است که دزدها پس از ارتکاب جرم برای مدتی کار می‎کنند تا فقیر به نظر برسند و باعث سوءظن نشوند. زیرا بلاس پیر بیچاره را یک راهزن بحساب می‎آوردند؛ بله، آنها اعتقاد داشتند که او قربانی‎اش را به قتل رسانده است، و وقتی یکی از کارگرها شبی تصادفاً می‎شنود که او آه می‎کشد و با خود زمزمه می‎کند: "آه! خدای من، خدای من! من بِلاس کوچکم را کشته‎ام" آنها همه مجاب می‎شوند که او یک قاتل است.
این شایعات به گوش ارباب می‎رسد و او تصمیم می‎گیرد در باره پیرمرد تحقیق کند. این به اندازه کافی آسان بود، زیرا خرده‎فروشان دوره‎گردی که از دره‎ای به دره دیگر، از روستائی به روستای دیگر می‎روند چیزی را که در این مورد شنیده بودند تعریف می‎کنند.
یک روز ارباب دستور می‎دهد بِلاس پیر را پیش او بیاورند: "پیرمرد، شما باید بروید!"
او با تعجب می‎پرسد: "بروم؟ چرا؟"
"وانمود نکنید که شما آن را نمی‎دانید، مردم داستان شما را می‎شناسند."
پیرمرد می‎پرسد: "حالا؟"
ارباب پاسخ می‌دهد: "حالا، ممکن است که شما بچه را نکشته باشید ... نه، نه، من نمی‎گویم که شما آن را انجام داده‎اید ... اما ... شما با او رفته بودید، شما هر دو تنها بودید، بچه دوباره بازنگشت، و شما پا به فرار گذاشتید، بدون آنکه به پدر و مادر چیزی بگوئید."
پیرمرد به گریه می‎افتد.
آه خدای من! بنابراین مردم در باره او اینطور فکر می‎کردند؟ او باید بِلاس کوچکش را کشته باشد، کودک شیرین را، کسی را که او می‎توانست بخاطرش موی ریشش را تک تک بکند، برای کسی که او بیست بار پشت سر هم با خوشحالی می‎مُرد، کسی که خوشبختی او، شادی او و همه‌چیز او بود؟
او می‎خواست جریان را توضیح بدهد. اما داستان پُل که باید پائین آورده می‎گشت کاملاً واضح به نظر نمی‎رسید، و اینکه کودک درست لحظه‎ای در آب افتاد که قطار نزدیک شده بود هم بسیار بعید بود، و چه‌کسی باید باور می‎کرد که این پیرمرد نیمه‌دیوانه این شجاعت را داشته باشد که برای نجات زندگی غریبه‎ها نوه‎اش را قربانی کند! او در آن زمان برای خود هیچ محاسبه‎ای در باره نوع رفتارش نکرده بود؛ او فقط احساس می‎کرد که باید اینچنین و نه طور دیگر عمل کند؛ اما حالا هیچ کلمه مناسبی برای توضیح دادن نمی‎یافت و دچار تناقضات می‎گردد.
ارباب حرف او را قطع می‎کند و می‎گوید: "من می‎خواهم بیگناهی شما را باور کنم، و این من نیستم که شما را بیرون می‎کند؛ اما اگر بخواهم شما را نگهدارم همه کارگرهایم مرا ترک خواهند کرد. ببیند، آنها آنجا هستند، خودتان با آنها صحبت کنید."
کارگرها داخل می‎شوند، ارباب از آنها می‎پرسد آیا واقعاً اصرار دارند که پیرمرد باید برود.
در این وقت همه آنها مانند از یک دهان می‎گویند: "بله، بله، او باید برود، ما نمی‎خواهیم با کسی که یک کودک را کشته است کار کنیم، ما نمی‎توانیم با او دور یک میز غذا بنشینیم! آدم فقط با نگاه کردن به او می‎لرزد! پیرمرد حرکت کن از اینجا برو، و دیگر این طرف‎ها پیدایت نشود، وگرنه خدا می‎داند که با ما طرف خواهی بود."
بِلاس پیر در مقابل این فوران خشم و تهدیدات با سر به پائین خم کرده ساکت ایستاده بود، طوریکه انگار واقعاً یک جنایتکار است. سپس با دستانی لرزان در را باز می‎کند و بدون گفتن یک کلمه از آنجا می‎رود، و پس از رفتن مسافتی سرش را آرام برمی‎گرداند، او کارگرها را می‎بیند که مقابل در ایستاده‎اند؛ آنها از دور به او ناسزا می‎گفتند و با مشت‎های خود تهدیدش می‎کردند.
 
7. بی‎رحمی اشیاء
او می‎رود و می‎رود! از میان سربالائی گردنه. گردنه مسیر قدیمیِ خشک شدۀ رودخانه بود، سنگ‎های نوک‌تیزی که هرکجا پا می‎گذاشت می‎غلطیدند و پایش را به درد می‎آوردند.
آیا این ممکن بود؟ او بِلاس کوچک خود را از دست داده بود؛ او باید خانه دوستداشتنی‎اش را ترک می‌کرد و تمام اینها کافی نبود و حالا مردم هم او را برای یک قاتل بحساب می‎آوردند!
او یک وظیفه سخت را انجام داده است و مردم او را بخاطر ارتکاب یک جرم گناهکار می‎دانستند!
این اما بی‎رحمانه بود!
اما وقتی خودش شک می‎کرد که آیا صحیح عمل کرده بوده است یا نه بیشتر رنج می‎برد. بنابراین او سرگردان و شکنجه گشته توسط هزاران عذاب بی‎قرار می‎رفت و می‎رفت.
به کجا باید می‎رفت؟
آیا هرجا که صحبت کند دوباره او را بیرون نمی‎راندند؟
پیش فرزندش برگردد؟
اوه، هرگز، هرگز! در جائی که غریبه‎ها از او نفرت داشتند مشخص بود که چه نفرتی باید پدر و مادر کودک از او می‎داشتند! بله، او باید برود، همیشه برود و برود! دورتر و دورتر! اما آه! آیا این بسیار غم‎انگیز نیست که بدون هدف مجبور به پیمودن راه باشی، با قلبی پُر از اندوه و با چشمانی نیمه‌بینا از گریستن؛ آه! وقتی آدم چنین پیر است، وقتی آدم گرسنگی می‎کشد و احساس نیاز به استراحت می‎کند!
آه! جهان و سرنوشت بر علیه او چه بی‎رحمند!
رو به بالا و رو به بالا راه می‎پیمود: سنگ‎ها از روی پاهایش می‎غلطیدند، شاخه‎های درختان به صورتش ضربه می‎زدند و موهایش را می‎کندند، خارها لباسش را پاره می‎ساختند؛ آه، اشیاء هم مانند انسان‎ها به او آزار می‎رساندند!
حالا باید او به پِشفوگلِ داستانش می‎اندیشید، آری، او شبیه به پِشفوگل بود؛ پِشفوگل هم هیچکار اشتباهی انجام نداده بود و باید چنان ناعادلانه، چنان وحشتناک رنج می‎برد.
روز برایش بی‎انتها به نظر می‎آمد، پاهای پیر و خسته‎اش دیگر او را به سختی حمل می‎کردند، و با این وجود او در گردنۀ سنگی جلوتر و جلوتر گام برمی‎داشت.
شب فرا می‎رسد، بِلاس پیر نه برای استراحت توقف کرده و نه غذا خورده و نه آب نوشیده بود؛ حالا دیگر توان رفتن نداشت؛ او با دست‎های در هم فرو کرده بر روی زانو، با نگاهی خیره و قلبی پُر از ناامیدی بر روی یک سنگ می‌نشیند.
در اطراف او بلوک‎های گرانیت بزرگی قرار داشتند که از زمان‎های بسیار دور باید اینجا سقوط کرده و بر روی هم انباشته شده باشند؛ در میان صخره‎ها شاخه‎های وحشی جوانه می‎زدند، گیاهانِ خزنده خود را بلند می‎ساختند و با بوته‎های خار یک بوته‎زار انبوه تشکیل می‎دادند، و قله‎های کوه تا ابرهای آسمان می‎رسیدند!
ناگهان یک طوفان وحشی شروع می‎شود، درخت‎ها را خم می‎کند، از ریشه جدا می‎سازد، تخته سنگ‌ها را می‎لرزاند و در گرداب خشمگینی آن‎ها و شاخه‎ها را به بالا به پرواز می‎آورد.
حالا هوا منقلب می‎شود؛ تندر غوغا می‎کند، رعد پشت رعد می‎زند؛ یک رگبار از آسمان به پائین سقوط می‎کند؛ آب میان شکاف‎های کوه جمع می‌شود و مانند یک سیل از روی دیوارهای سنگی رو به پائین شلیک می‎کند و درخت‎های از ریشه قطع شده را با خود می‎برد؛ تخته سنگ‎های جدا گشته می‎غلطند، می‎جهند، سقوط می‎کنند؛ انعکاس در کوه‎ها طوری‎ست که انگار یک جهان در حال ویران شدن است.
گردباد بِلاس پیر را لمس می‎کند و او را از سنگی به سنگ دیگر، از درختی به درخت دیگر پرتاب می‎کند؛ حالا همه‌چیز، انسان، سنگ و درخت به درون پرتگاه می‎چرخیدند.
بِلاس پیر خونین، با اعضای شکسته در ته پرتگاه افتاده باقی‌می‎ماند، سنگ بر روی سنگ بر رویش سقوط می‎کند و او را در زیر بار وحشتناکی مدفون می‎سازد.
 
8. پایان داستان پسر کوچک بی‎گوش و سگ سیاهی که پیپ می‎کشید
بِلاس پیر در زیر بارِ رو به رشد قطعات سنگ که مرتب به پائین می‎غلطیدند در حال مُردن بود، و حالا وقتی که روحش در حال فرار بود درون این مرد پیر بیچاره که تا حالا چنین صبور بود خشمگین می‎شود.
نه، او هرگز در زندگی کار بدی نکرده بود، او مرتکب هیچ جرمی نشده بود، و این بیعدالتی بزرگی بود که سرنوشت، انسان‎ها و حالا تمام طبیعت با او چنین بد بازی می‎کردند و به او چنین بی‎رحمانه آزار می‎رساندند. بنابراین هیچ عدالتی و هیچ خدائی وجود نداشت!
او در زیر بار سنگ‌ها به سختی می‎توانست نفس بکشد؛ در اطراف او باد زوزه می‎کشید، سنگ‎های سقوط‌کننده و تودۀ آب می‎غریدند؛ تمام طبیعت در طغیانِ وحشی عظیمی بود.
اما به تدریج به زنده به گور یک ضعف ملایم روی می‎آورد که به او اجازه می‎داد دردهایش را کمتر احساس کند؛ یک آرامش عمیق او را در آغوش می‎گیرد، این احتمالاً ابتدای خواب ابدی بود.
غرشِ فرو ریختن سنگ‎ها و خروشِ آب در اطراف او دیگر مانند یک سر و صدا از راه خیلی دور شنیده می‎شد که بتدریج از بین می‎رود. او احساس می‎کرد که در خانه بر روی تختخوابش دراز کشیده است و سنگ‎های سنگین برایش پتوی گرم و نرمی می‎شود.
سپس او خود را در کنار ساحل می‎بیند، در کنار پُل، و بِلاس کوچک با گل‎های باغچه بازی می‎کرد.
آری، بِلاس کوچک آنجا بود و بر روی زانو و در آغوش او نشسته بود؛ بله، این بِلاس شیرین، زیبا و کوچکش بود! اما کودک بطرز شگفت‎انگیزی ناگهان تغییر یافته بود، زیباتر شده بود، درخشان مانند یک ستاره و مانند فرشتگان بالی سفید به رنگ برف داشت.
و بِلاس کوچک شروع به صحبت می‎کند: پدربزرگ، حالا من در بهشت هستم، و حتی داستان‎های زیاد زیبائی بلدم که می‎خواهم همه را برایت تعریف کنم. و تو پایان داستان زیبایت در باره پِشفوگل بیچاره را نمی‎دانستی، درست می‎گم پدر بزرگ! من اما حالا پایان داستان را می‎دانم و می‎خواهم آن را برایت تعریف کنم. گوش کن پدربزرگ عزیز!
پِشفوگل بیچاره در سیاهچالش مانند تو بسیار غمگین بود، پدربزرگ بیچاره‎ام، او هم مانند تو بی‎گناه رنج می‎کشید.
اما در حالیکه او کاملاً ناامید بود و همه‌چیز را از دست رفته می‎انگاشت ناگهان سگ سیاه با پیپ در دهان داخل سیاهچال می‎شود و می‎گوید: پِشفوگل، امتحانات تو تمام شد. گدائی که در سر راهت تو را سرزنش کرد من بودم، آن مرغ که تو برای کمک کردن به او در شب از جا جهیدی من بودم، کلاغ سیاه، کوتوله، گرگ و سربازها من بودم؛ اما در اصل من هیچکدام از اینها نیستم، یک سگ سیاه هم نیستم که پیپ می‎کشد، بلکه من یک پری هستم، یک پری خوب.
پِشفوگل، به بالا نگاه کن!
و ناگهان زندان دیگر زندان نبود، بلکه یک باغ بزرگ زیبا با گل‎های درخشان بود، و در برابر پسر شگفتزده یک بانوی بسیار زیبا ایستاده بود، تابنده مانند یک خورشید: تو در تمام امتحانات قبول شده‎ای و خوب باقیمانده‎ای؛ خوشحال باش، زیرا حالا در بهشت هستی، جائیکه تو با فرشتگان کوچک تا ابد اجازه بازی کردن داری.
پری ناپدید می‎گردد، اما یک دسته کودک زیبا ظاهر می‎شوند که پِشفوگلِ کوچک در تمام زندگیش زیباتر از آنها ندیده بود، کودکان او را در میان می‎گیرند و از او دعوت می‎کنند در بازی‎شان شرکت کند. و حالا او خشنود است، زیرا هیچ‌چیزِ زیباتری از اجازه داشتنِ بازی در بهشت با فرشتگان برای کودکان خوب وجود ندارد.
بِلاس کوچک که یک فرشته بالدار بود به بِلاس پیر که در زیر پاره سنگ‎ها به گور سپرده شده بود اینطور تعریف می‎کند.
و مرد بیچاره حالا پی می‎برد که یک عدالت و یک خدای مهربان وجود دارد؛ او فرشته کوچک را به قلبش می‎فشرد و بدون درد و خوشحال می‎میرد: پدربزرگ پیر برای رفتن به بهشت و شنیدن داستان‎های زیبائی که بِلاس کوچکش قصد داشت برایش تعریف کند عجله داشت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر