مرگ فردوسی.


<مرگ فردوسی> از اوتو اشتویسل را در شهریور سال ۱۳۹۵ ترجمه کرده بودم.

مزرعه پرندگان
صحبت از اشتباه قضاوت کردنِ بشر بود. در این هنگام یک مرد بسیار سفر کرده تعریف می‎کند:
"من هنگام اقامتم در برزیل مدتی در یک ملک مزروعی زیبا با مردمی مهمان‎نواز در میان یک جنگل بزرگ زندگی می‎کردم. صبح‎ها اسبم را زین می‎کردم و از راه باریکه لگدکوب شده‎ای به داخل جنگل می‎تاختم. هنگامیکه در روز اول به سمت شرق تاختم ــ جاده‎های کوچک هم به همان اندازه خوب به نظر می‎رسیدند و به دور دست در جهت مخالف امتداد داشتند ــ، بعد از تقریباً یک ساعت به خانه چوبی سیاه کاملاً متروکی که عجیب غمگین به نظر می‎آمد رسیدم. اما خانه در یک جادو شگفت‎انگیز واقع شده بود. زیرا که در اطراف جنگل توسط جیغ انواع حیوانات بزرگ و کوچک تا اندازه‎ای پُر سر و صدا اما ناموزون و شلوغ بود، طوریکه آواز لطیف پرندگان توسط حیوانات بزرگ‎تر پوشیده می‎گشتند، اما اینجا فقط شیرین‎ترین، منحصر به فردترین آواز چندصدائی تمام صداهای گرداگرد را از طنین می‎انداخت. طوری بود که انگار صدها پرنده اصیل در یک رقابت دلپذیرِ ترانه‎خوانی آواز می‎خوانند. دائماً یک صدای پُرشکوه خود را مانند یک شادی وصف‎ناپذیر یا مانند عبادت، شکایت، تبلیغ یا لذتی انفرادی ارائه می‎کرد، سپس این آواز از صدا می‎افتاد یا توسط صداهای بی‎شمار دیگری بلعیده می‎گشت که خود بعد از مدتی دوباره از سوی یک تکخوانِ دیگر که صدایش را شبیه طلوع خورشید در شکوهی وصف‌ناگشتنی بلند می‎ساخت شکست می‎خورد. به نظر می‎رسید که هزاران پرنده یکصدا در دریائی گسترده و متلاطم از آواز شناور و سعادتمند در حال رفتند.
من می‎توانستم به این معجزه بدون قطع ساختن آن ساعت‎ها گوش بسپارم. اما من یک ترس و حجب ویژه برای بررسی علت آن احساس می‎کردم، طوریکه انگار می‎توانم با این کار آن را از بین ببرم. پس از آنکه مدت کافی لذت می‎بردم به خانه بازمی‎گشتم تا با شروع گرمای بزرگ روز بتوانم آرام در ایوان دراز بکشم.
یک شب دوستان مهماندارانم از من می‎پرسند که چرا من همیشه فقط در این یک مسیر می‎تازم، در صورتیکه از سمت غرب به محل کاملاً باشکوه با چشم‎انداز آزاد بر کوه‎های بلند و با درختان تنها قرار گفته قدرتمندی می‎رسم که واقعاً وجدآورند. من پاسخ می‎دهم، مرا خانه چوبی متروکه به خاطر آوازهای فراموش‎ناشدنی‎اش مرتب به سوی خود می‎کشاند، زیرا من هرگز و هیچ کجا یک چنین آواز دلپذیر غیرقابل توضیحی که لذت جستجوی چیزهای دیگر و دیدن‎شان را از سرم به در می‎کند نشنیده‎ام. من بجز بازدید مرتب آنجا و کاملاً از ته قلب لذت بردن هیچ‌چیز دیگری آرزو نمی‎کنم.
بلافاصله پس از صحبت من در میان حضار یک سکوت عجیب و خجول برقرار می‎گردد که بتدریج ناگوار می‎شود. زن‎ها سرهایشان را پائین می‎اندازند، و من نمی‎توانستم به خودم توضیح دهم که چگونه توسط اعترافم به احساس کسی زخم زده‎ام. بعد از مدتی مهماندارم آهسته می‎گوید: <مگر از مزرعه پرندگان هیچ‌چیز نمی‎دانید؟ در این خانه چوبی دیوارها تماماً با قفس‎های کوچک اشغال شده‎اند. درون قفس‎ها مرغان مگس‎خوار و دیگر پرندگان آوازخوان با پرهای پُرشکوه اسیرند. اما به آنها غذا نمی‎دهند تا دارای روده خالی گردند و بتدریج از گرسنگی بمیرند، آنها از گرسنگی می‎میرند و از روی میله به کف قفس می‎افتند. یک بار در هفته صاحبخانه می‎آید و جسدها را از قفس‎ها خارج می‎کند، آماده ساختن آنها بسیار راحت است و برای تزئین کلاه به اروپا فرستاده می‎شوند. دوست عزیز، آن آواز باشکوهی که شما می‎شنوید و برای فریاد شادمانی، تبلیغ، سعادت یا آوازهای خجسته بحساب می‎آورید چیزی نیستند بجز فغان یک پرنده در حال مرگ که برای غذا، برای یک دانه کوچک غذا، گدائی می‎کند.>
از آن به بعد دیگر نمی‎توانستم با اسب به سوی این محل لعنتی بتازم."
 
غمزده مقدس
در یک شهر قدیمی، جائیکه مؤمنین زیادی زندگی می‎کنند، در کنار محرابِ یک کلیسای کوچکِ دورافتاده مجسمه مقدس یک زن با لباسی درخور شاهزاد‎گان تمام قد با اندام ظریف زنانه قرار دارد، فیگورِ زنانۀ مصلوب گشته‎ای که بر گونه‎های نرم و در زیر چانه لطیفش یک ریش واقعی مردانه ــ وحشتناک دیده می‎شود ــ بیرون زده است. بسیاری از مراجعین دائمی بویژه به این غمزده مقدس ــ او اینطور نامیده می‎شود ــ با اشتیاق دعا می‎کنند:
"ما اینجا در برابر مجسمه‎ات زانو می‎زنیم، آه مقدس معجزه‎گر و شهید خدا، غمزدۀ مقدس! ما خدا و همزمان تو را ستایش می‎کنیم و از او سپاسگزاریم که تو را از تاریکی کافری‎ات رهاند و به سمت نور ایمان مسیحی هدایت کرد، که چنین شگفت‎انگیز پاکی‎ات را برایت حفظ کرد و تو را در رنج بردن قوی ساخت. باکره مصلوب! غمزدۀ مقدس، ما قلب‎هایمان را به سمت تو بالا می‎بریم و تمام غم و اندوه خود را بر شانه تو قرار می‎دهیم!"
تقریباً دویست سال پس از تولد مسیح پادشاه کافر از لوزیتانی دختری زیبا به نام ویوجه‎فورچیس داشت که مخفیانه به دین و ایمان جدیدی گرویده بود که آموزشش در آن زمان هنوز در تمام جهان با دشمنی و حملات بت‎پرستان مواجه می‎گشت. در این هنگام چنین اتفاق می‎افتد که پادشاه به دلایل سیاسی و همچنین چون دختر در سنی بود که باید ازدواج می‎کرد شاهزاده از سیسیل را بعنوان شوهر برای او انتخاب می‎کند. حالا اما این مرد اصلاً مورد علاقه ویوجه‎فورچیس دوستداشتنی قرار نمی‎گیرد، زیرا که او یک کافر بود، زیرا که دختر برای خود داماد بسیار باشکوه‎تر آسمانی را انتخاب کرده بود، یا اینکه به دلایل معتبر دیگر، خلاصه، او با قاطعیت از بخشیدن دست خود به این مرد دوست‎نداشتنی امتناع می‎ورزد و به این خاطر با شجاعت به ایمان تازه خود اعتراف می‎کند. اما این به دختر کمک نمی‎کند، زیرا با وجود این پدر بی‎رحمش می‎خواست او را به این ازدواج نفرت‎انگیز مجبور سازد و روز بعد را برای ازدواج با شاهزاده از سیسیل تعیین می‎کند. در این وقت ویوجه‎فورچیس زیبا در آخرین شب مجرد بودنِ پُر از اشگش دعا می‎کند که خدا به او رحم کند و ملاحت چهره‎اش را از او بگیرد تا به این وسیله مورد انزجار خواستگار ناشایستش واقع گردد و اجازه داشته باشد همچنان به داماد آسمانیش بی‌چون و چرا خدمت کند. و چون او آنچه را که برای یک دختر باکره با ارزشترین است، یعنی، زیبائی خویش را بخاطر ایمان آماده فدا کردن بود، خدا موافقت می‎کند، و ناگهان در صبح روز بعد او را با یک ریش سیاهِ مردانه در اطراف گونه‎های گلگونش می‎یابند. هنگامیکه پدرش این تغییر وحشتناک را می‎بیند و از دلیل آن مطلع می‎گردد چنان خشمگین می‎شود که دستور می‎دهد دختر را بلافاصله زنده به صلیب میخکوب کنند، تا دختر، آنطور که پدرش می‎گفت، حالا کاملاً شبیه کریستو شود. به این ترتیب این باکره مقدس توسط بیرحمی پدر علاوه بر بدست آوردن تاج بیگناهی شهید هم می‎گردد، و مردم او را به یاد ستمی که بر او رفته بود غمزدۀ مقدس می‎نامیدند، و وقتی دچار گرفتاری غیرقابل اجتنابی می‎گشتند و یک راه نجات مأیوسانه می‎جستند برای التماس کردن با علاقه پیش او می‎رفتند.
حالا اما اتفاقات عجیبی برای غمزدۀ مقدس روی می‎دهد، گرچه دسترسی به این موقعیت ممتاز با برخی مشقت‎های همراه آن با یک زندگی سریع پُر رنج و عذاب قابل مقایسه است، اما مقدس بودن و مقدس ماندن زمانی طولانی طول می‎کشد. بنابراین غمزدۀ مقدس، ویوجه‎فورچیس قبلی، در انزوای سرد و تاریک کلیسای کوچک از فقدان اندوهگین بی‎حرکتی، مصلوب بر چوب شکنجه‎اش و در نزد عبادت عده زیادی افراد محزون قرن‎های زیادی وقت برای فکر کردن داشت. گاهی اوقات در هنگام تفکر بر روی درهای شیشه‎ای اتاق آثار مقدسین مقابل خود با وحشت چهرۀ بد شکل گشته‎اش را می‎دید و در این حال به زیبائی بی‎عیب دوستداشتنی سابقش می‎اندیشید و اینکه چگونه او بدون مطلع گشتن کامل از جهان و لذت بردن از زندگی مقدس گشته و درگذشته بوده است، زیرا همچنین برای یک انسان مؤمن میل گذراندن این زندگی کوتاه زمینی در شادی پاکدامنانه قطعاً گناه نبود. اما آنچه به بسیاری از مؤمنین و به دختر بی‌چون و چرا اجازه داده شده است که در هنگام شکوفائی خود یک مرد دوستداشتنی پیدا کنند و با به دنیا آوردن کودکان زیبا به پروردگار آسمان و به خودشان لذت ببخشند، یا همچنین فقط یک ساعت از سعادت زمینی قلبانه لذت ببرند از او مضایقه گشته بود، و حالا او برای تمام این زمان‎های طولانی با این ریش مهلک بعنوان فردی مقدس آویزان بر صلیب محبوبیتش را فقط مدیون کراهت شهادتش بود، در حالیکه هیچ انسان فانی در جای دیگری بجز اینجا مایل نبود دوستانه او را تماشا کند. این فکر که او باید هنوز چند قرن دیگر، آری تا رستاخیز اینطور با ریش در اینجا آویزان باشد به قلبش زخم می‎زد، و او بعنوان مقدس کامل گشته و تاریخی در سکوت کامل از یک شهادت بسیار تلخ‎تر از شهادت اخیر رنج می‎برد. و وقتی تصادفاً کسی در عبادتگاه کوچک برای دعا کردن پیش غمزده مقدس نبود و او احتیاج به کنترل خود نداشت می‎گریست و اشگ‎های روشن از ریشش سرازیر می‎گشت. خدا، که همه‌چیز را می‎بیند و احتمالاً مراقب مقدسینش است، زیرا آنها هم به رحمت او محتاجند، گرچه او می‎تواند از شخصیت قوی‎شان مطمئن باشد. و خدا با دیدن درد او تصمیم می‎گیرد دختر را تسلی دهد، بویژه که دختر اغلب پیش خود حتی فکر کرده بود که مایل است با شرایط بدش کنار بیاید اگر فقط بتواند برای یک بار و فقط برای پانزده دقیقه دوباره در زیبائی سابق و با جهره بی‎عیبش زنده و اجازه لذت بردن از یک آزادی پاک دخترانه را داشته باشد. خدای مهربان می‎خواست این آرزو را برآورده سازد، اما فقط یک بار، تا از درخواست‎های تعداد بیشتری از مقدسین واجد شرایط پیشگیری کند، زیرا وقتی به یک نفر امتیاز داده می‎شود بنابراین فوری دیگران هم می‎آیند و می‎خواهند چیزی داشته باشند.
خداوند عادل در یکی از شب‎ها وقتی هوا تاریک می‎شود یک نوازنده جوان را به کنار محراب خلوت غمزده مقدس هدایت می‎کند. باکره ریشو از حضور نوازنده زیبا، دوستانه، فقیر و دوستداشتنی بسیار خوشحال می‎شود. در زیر پایش برخی از هدایای آرزوهای اجابت گشته آویزان بودند: قلب‎های نقره‎ای، مجسمه‎های مومی از دست و پاهای شفا یافته و مانند اینها. نوازنده اما یک پنی هم پول نداشت تا چه رسد به یک هدیه گرانبهاتر، اما چون خود را در کنار محراب او بطور عجیبی بیش از همیشه قوی احساس می‎کرد بنابراین می‎خواست ستایش و قدردانی‎اش به غمزده مقدس را اثبات کند، نوازنده ویولنش را برمی‎دارد و شروع می‎کند برای ستایش او به نواختن. و چنان باشکوه می‎نوازد که یک جریان گرم از جوانی و ملاحت، از نور و عشق و  هوسی بهارانه از روحش به قلب ویوجه‎فورچیس نفوذ می‎کند و در تمام اندام چوبی‎اش با حرارت به حرکت می‎افتد. در این هنگام ویوجه‎فورچیس برای اولین بار از اعماق قلب به وجد می‎آید و خود را مانند قرون گذشته در زمان دختر بودنش آزاد احساس می‎کند، مانند زمانیکه در لوزیتانی با همبازی‎هایش می‎رقصید و می‎جهید و هنوز از تقدس هیچ‌چیز نمی‎دانست. به یکباره او هیچ ریشی بر چهره‎اش احساس نمی‎کند، بلکه گونه‎هایش صاف و گرد و مانند هلو شکفته بودند. ویولنیست این معجزه را که خدا توسط او به انجام رسانده بود می‎بیند و برای خود و باشکوه‎ترین مقدسین عالم و برای خدای توانای جهان که این لحظه را به او بخشیده بود می‎نوازد و می‎خواند: "غمزدۀ مقدس، تمام شادی‎ام را بر دوش تو می‎گذارم." و دختر با نگاه‎های خندانش بر او می‎تابید. اگر او به صلیب میخکوب نبود قطعاً پیش نوازنده پائین می‎رفت، ویوجه‎فورچیس در تسلیم کامل پاکی‎اش یک لحظه هم به چنین اقدام جسورانه‎ای نیندیشید، اما در پاهای ظریف قرار گرفته در کفش راحتی گرانقیمتی‎ای که او بعنوان دختر پادشاه هنگام به صلیب کشیده شدن پوشیده بود دلپذیرترین تحریک برای والس رقصیدن با چنین موسیقی‎ای را احساس می‎کند. و او دیگر به سختی می‎دانست چه می‎کند، کفش راحتی ابریشمی با سریع‎ترین حرکت از پای راستش سُر می‎خورد و مانند شکوفه‎ای از یک درختچه به پیش مرد جوان سقوط می‎کند.
با این هدیهِ متقابل فرد سعادتمند فرار می‎کند. شادمان به یک میخانه می‎رود، او قصد داشت با نواختن یک قطعه پول کاسبی کند. با حال خوشش در آنجا چنان ویولن می‎زند که او را به چند جرعه شراب دعوت می‎کنند، و شراب عاقبت حواسش را کاملاً می‎دزدد، طوریکه او با به یاد آوردن سعادت تجربه کرده خود کفش را از جیب بغلش بیرون می‎آورد و جام شرابی را که به او داده بودند داخل آن می‎ریزد و از کفش مقدس مانند سعادت آسمانی می‎نوشد. کفش گرانبهای با مروارید تزئین شده در اختیار یک پسر کاملاً فقیر توجه‎ها را به خود جلب می‎کند و سوءظن را بیدار می‎سازد، مردم به او هجوم می‎برند و او را تحت فشار قرار می‎دهند، و او مرتب به تمام جهان فریاد می‎زد که غمزدۀ مقدس خودش کفش را به او هدیه کرده است. نه، او باید آن را دزدیده و به محراب بی‎حرمتی کرده باشد. مردم او را در حالیکه می‎گریست تحت وحشتناک‎ترین تهدیدها با زور به نزد قاضی می‎برند، قاضی او را بدون توجه به تمام اعتراضاتش به اعدام با طناب دار محکوم می‎کند. با این تخفیف که او قبل از اعدام گشتن یک بار دیگر در کنار محراب غمزده مقدس اجازه دعا کردن داشته باشد، مردم معتقد بودند خواهش جوان فقیر را نباید رد کرد و صبح روز بعد محاصره گشته توسط یک دسته نگهبان، کنجکاوان، غیبت‌کنندگان و مؤمنین به محراب برده می‎شود.
در آنجا غمزدۀ مقدس بیچاره با چهره دلتنگ و غمگین، بدون کفش راحتی در پای راست، دوباره با ریش سیاه ابدی بر چهره به چوب شکنجه آویزان بود. او شب بدی را پشت سر گذارده بود. وقتی موجودی نظیر او حتی یک بار آرزوی یک ساعتِ خوب کند بر او چنین می‎رود! او باید قیمت آن را با مرگِ همنوع بیگناهِ مهربانش می‎پرداخت! و بخاطر زشتی ریش بازگشته غیرقابل فسخش به تلخی خجالت می‎کشید، زیرا چطور می‎توانست حالا به چشم جوان فقیر که دیروز او را چنین زیبا احساس کرده بود دیده شود. او دیروز برای یک ساعت ویوجه‎فورچیس دختر پادشاه بود که ثروتمند و آزاد در سعادتش به خود و همچنین به آن جوان بزرگ‎ترین تسلی را هدیه کرده بود، او امروز و از حالا به بعد تا طول تمام خاکستری‎ترین ابدیت هیچ‌چیز دیگری بجز غمزده مقدس نخواهد بود. زندانی در مقابل او زانو می‎زند، با شوق دعا می‎کند و به نظر می‎رسید ــ خدای مهربان بنده ضعیف خود را گرامی می‎دارد و برای بار دوم خاطرش را تسکین می‎دهد ــ که از زشتی او هیچ‌چیز متوجه نمی‎گردد، او برایش همان ویوجه‎فورچیس شکوفای دیروزی بود. زندانی ویلونش را به سمت سینه می‎برد و مانند یک موجود زنده نوازش می‎کند، طوریکه چوب خجسته ــ خدا در سیم‎هایش زندگی می‎کرد ــ می‎خواند و می‎نوازد، خیلی زیباتر از بار اول که برای ستایش غمزده مقدس و خدا نواخته بود و در این وقت تمام حاضرین عمیقاً تحت تأثیر قرار می‎گیرند، زیرا یک موسیقی خوب همیشه یک معجزه است.
و ویوجه‎فورچیس یک بار دیگر زنده می‎گردد، اما با احساس متفاوت‎تری از دیروز، نه برای خود و لذت بردنش، بلکه این بار برای این انسان در زیر پایش نگران بود، برای انسانی که نه دیگر بعنوان یک جوان فریبنده بلکه بعنوان یک کودک فقیرِ در معرض خطر دوست داشت. او رنگپریده و پُر از درد از آن بالا به پسر جوان مانند یک مادر نگاه می‎کرد، زیرا پس از سال‎ها مقدس بودن شبیه به یک مادر هم شده بود؛ و حالا دوباره در پاهای ظریفش کشش به حرکت اما نه به رقص احساس می‎کند. اگر او می‎توانست خود را آزاد سازد بنابراین به پیش این نوازنده پائین می‎رفت تا با کت سلطنتی‎اش او را برای محافظت بپوشاند. حالا اما او اجازه این کار را نداشت، اجازه نداشت کلمه‎ای صحبت کند و به چوبش مصلوب شده بود. در این هنگام او با یک مهربانی آسمانی، متفاوت‎تر از دیروز، کفش دیگر را از پای چپش سُر می‎دهد و می‎گذارد بعنوان نشانه گنگ قدردانی‎اش و بیگناهی جوان مانند یک قطره اشگ به پائین سقوط کند و جلوی ویولن جوان بیفتد. انسان‎هائی که به معجزه احتیاج دارند تا برتری سرنوشت را درک کنند، البته حالا جریان را می‎فهمند و برای غمزدۀ مقدس که نیرویش را برای یک مظلوم چنین باشکوه به اثبات رسانده بود فریاد شادی می‎کشند. آنها سپس ویولن‎نواز را بیرون می‎برند و تمام روز را با او جشن می‎گیرند.
البته آنها نمی‎دانستند و نمی‎توانستند در خواب هم ببینند که ویوجه‎فورچیسِ خاموش در بین این دو روز بر چه مبارزه سختی پیروز گشته است، و اینکه او قرن‎های طولانی بعد از مقدس شدنش ابتدا معجزه اصلی زندگیش را متحمل شده و از آن جان سالم به در برده است و اینکه او باید یک بار دیگر به تلخی مستحق نام غمزدۀ مقدس می‎گشت.
 
مرگ فردوسی
سرنوشت‎های زندگی ابوالقاسم منصور مشهورند، کسی که حامی‎اش سلطان محمود در بالاترین لحظات شور و شوق او را چنین می‎نامید: بهشتی ــ فردوسی، همانطور که بازماندگان او را می‎نامند.
او پسر یک مالک فقیر گشته در خراسان بود. مزرعه‎اش نزدیک شهر توس در نتیجه کمبود مدام امکانات و تنگدستی زمانه در حال ویران گشتن بود. مزرعه در کنار یک کانال قرار داشت که سابقاً برای آبیاری مراتع و مزارع و همچنین برای محافظت ساخته شده بود. مسیل نمی‎توانست دیگر منظم نگهداری و تعمیر گردد و آب هنگام جاری گشتن سیل از کانال خارج می‎گشت و زمین‎های اطرافِ خود را به مرداب مبدل می‎ساخت. کانال هنگام خشکسالی به اندازه کافی آب به مزارع و چمنزار نمی‎رساند و بطور غافلگیر کننده‎ای خاک تُرش را خشک می‎ساخت و می‎سوزاند. بنابراین خانه قدیمی و پیرامونش زوال یافته بود و فقط توسط ضخامت دیوارهای ساخته شده از سنگ‎های بزرگ خود را نگاه می‎داشت، مانند حال و وضع خود ایرانِ ویران در قرون استیلای اعراب. خدایان قدیمی، افسانه‎های قدیمی، قامت قهرمانان و حتی زبان بزرگ‎شان مانند کوه‎های دوردست در زیر مه گم شده بودند، اما وقتی یک نگاهِ خورشید گاهی حجاب را می‎درید، بعد طرح‎های آبیِ ازدواج کردۀ کوه با آسمان از فاصله دور چنان الهی می‎درخشیدند که مانند تنها حقیقت به نظر می‎رسیدند، اما زمان خستهِ حال فقط کابوس یک رؤیای گذرا را می‎دید. تصاویر با آسمان ازدواج کردۀ درخشانِ وطن، آوازهای از صدا افتاده، قهرمانان برای پسران ضمانت می‎کردند، برای جوانان، برای مردِ کنار مزرعه فقیرانه، کنار خانه متروکه پدر و مادر که او از برج سقفِ گنبدیِ آن اغلب به دوردست نگاه می‎کرد، طوریکه انگار درخشش چشمانش، صمیمیتِ عشق و اشتیاقش باید بتوانند عظمت سابق را از نو بسازند و برای آینده حفاظت کنند. آیا مگر انسان قدرت قوی‎تری از آرزویش دارد و مگر آرزوها همیشه همه چیزهای بزرگ را خلق نکرده‎اند یا دوباره به ارمغان نیاورده‎اند؟
در فکر ابوالمنصور نوسازی سرزمین پدری توسط قلبِ عاشقش و توسط قدرت خلاق کلماتش بطور عجیبی رشد می‎کند و با این مزرعه قدیمی غمگین عجین می‎گردد. او نمی‎توانست بگوید که چرا و چگونه مأموریت خود را بخصوص با این چند دیوار قدیمی که از شکاف‎هایش گیاه ناز و خزه و سرده بیرون زده‎اند پیوند خورده است، چرا و چگونه شکوه قهرمانان، زبان نجیب زمان دور برای او با درختانی کج و در هم خم گشته و بوته‎های وحشی گل رز که ساختمان را ویرانه‎تر نشان می‎دادند جوش خورده بودند. آنجا یک محل سکونت ناسالم بود، پشه‎ها و تب در اطراف کانالِ آبِ راکد که جلبک زرد ضخیم عمق کم آن خیره نگاه می‎کردند آویزان بودند. کلاغ‎ها بر روی مزرعه نحیف غار غار می‎کردند، و حتی گوسفندان و بزها هم در دامنه‎های سنگی کوه و دشت چیزی برای خوردن نداشتند. ابوالمنصور باید ساعت‎ها راهپیمائی می‎کرد تا به مراتع یا مزارع سبزتر و تازه می‎رسید، جائیکه بلدرچین‎ها و چکاوک‎ها آواز می‎خواندند یا به یک چشمه زلال و سرد کنار صخره‎ها در جنگل، جائیکه او در شب‎های پُرستاره می‎توانست آواز بلبلان را بشنود. اما از روی خانه پدری‎اش ابرها می‎گذشتند و می‎غریدند، این یک خانه از باد بود، از رگبار و سکوتی هولناک که در آن این پسر با تب زرد، با یک خدمتکارِ خاموش در کنار یک خواهر جوان‎تر رشد می‎کرد و آرزویش به تجدید عظمت باشکوه گذشته با راه‎اندازی خانه خودش انگار که این دو یکی هستند گره خورده بود، همانطور که خود او بود: یک پیشگو و کشاورزِ یک مزرعۀ قدیمی. او هرچه در میان مردم منطقه سفر می‎کرد از دهانشان در زبان مفقود گشته اما از دست نرفتنی و در خفا به زندگی ادامه‌دهنده افسانه‎هائی را می‎شنید که به آنها شکوه سابق مانند هلو به هسته گیر کرده بود، و او همیشه هرچه از این خبرها جمع می‎کرد تا با طعم شیرین عطرشان عطش تلخش را سیراب سازد اما باز به این خانه ویران ناگشتنی می‎اندیشید. باید کانال را اساسی پاک سازد و دیوارکشی کند، تا به این وسیله دوباره مانند گذشته مراتع را سبز و مزارع را بارور سازد و به خانه‎ای برای انسان‎های سالم و سعادتمند مبدل کند. سپس تعمیر خود خانه کار کوچکی بود، باید از غارهای تاریک اتاق‎های روشن بنا کند، فرش‎ها به دیوارها بیاویزد، گل‎های رز پرورش دهد، و بعد نمی‎توانست این اتفاق نیفتد که چهرۀ کل منطقه بطور سودمندی تغییر نکند.
بزودی پس از مرگ پدر و مادرش خدمتکار پیر هم می‎میرد و او با تنها خواهر خود باقی‌می‎ماند. او با یک زن روستائی ازدواج می‎کند و در این خانه غمناک با همسرش دارای یک پسر و یک دختر می‎گردد. مزرعه به زحمت خانواده را تغذیه می‎کرد، که اربابش طبق افسانه‎های باستانی بدنبال آرزوهای قدیمی مانند چوپانی بدنبال گوسفندان راه گم کرده می‎رفت. چشمانش با گذشت سال‎ها عمیق‎تر می‎گشتند، به نظر می‎رسید که مغزش در زیر پیشانی طاسش رشد می‎کند، در حالیکه مرتب به او چیزهای تازه، مرتب چیزهای قدرتمندتر و ارتباط‎شان نزدیک می‎گشتند. ابو‎المنصور پسر و دخترش و احتمالاً همسرش را هم دوست داشت، اما او رؤیایش و شعرش را که با گذشت سال‎ها مانند کوهِ آبی رنگی از پشت بخارها دیده می‎گشتند بیشتر دوست می‎داشت.
خبر تلاشش بخاطر چیزی که باعث می‎گشت او از خانه و مزرعه، از خلنگزار و کشتزار غفلت ورزد از این خانه تنگ به خارج نفوذ می‎کند. معروف است سلطان محمود که می‎خواست سلطه اعراب بر ایران را محکم سازد عاقبت او را به دربارش دعوت می‎کند تا به این وسیله اشعار پهلوانی تکمیل و تاج پیشانی خلیفه گردد. ابوالمنصور این وسوسه را می‎پذیرد. آیا او فکر می‎کرد آسودگی خاطر برای خلق کردن به آرزویش مدیون است یا این را بهترین طریق برای کمک به بازسازی و تعمیر خانه دهقانی‎اش می‎دید، آیا او، کسی که نگاهش به دوردست‎ها بود، می‎خواست در نهایت اثرش به شهرتی منصفانه برسد؟ او می‎پذیرد. او خواهر در حالِ پیر شدنش را، همسرش را، پسر عزیزش را، دختر کوچکش را که تازه قادر شده بود به او پدر بگوید ترک می‎کند و در پنجاه و هشت سالگی از توس به غزنه به دربار سلطان محمود می‎رود.
او در آنجا بزودی مورد بالاترین التفات قرار می‎گیرد، بزودی حسودان و دکانداران و مسلمانان بنیادگرا او را بعنوان بت‎پرست بدنام می‎سازند و در فشار قرار می‎دهند، اما او پیوسته و سخت با اعتماد به نفسِ سالخوردگی در آنجا اشعار پهلوانانه‎اش را به پایان می‎رساند. معروف است که سلطان به او برای به پایان رساندن هر هزار بیت به همان اندازه تومان طلائی وعده داده بود، اما فردوسی درخواست می‎کند کل مبلغ را پس از به پایان رساندن اشعارش به او بدهند، آری، زیرا با این پاداشِ اثر زندگی‎اش می‎خواست مزرعه قدیمی خود را بازسازی کند، کانال را دوباره بسازد و دوباره به زبان اجداد، به اعمال قهرمانان یک خانۀ خرم بدهد. پس از به پایان رسیدن اشعار بزرگ سلطان می‎گذارد که خزانه‎دارش او را متقاعد سازد بجای طلا به شاعر نقره بپردازد. معروف است وقتی او در حمام بود پول را برایش می‎آورند، فردوسی از این خساست خشمگین می‎گردد و تمام پاداش را میان صاحب و خدمتکاران حمام تقسیم می‎کند. فردوسی از این بی‎شرمی روا گشته به خود توسط هجونامه‎ای که باید سلطان را تا ابد مضحک و رقت‎انگیز نشان می‎داد انتقام می‎گیرد. او شعر را بدست یک واسط می‎دهد که باید پس از گذشت بیست روز و دور شدن او از آنجا آن را بدست سلطان می‎رساند.
از آن زمان به بعد همیشه پیرمرد در وحشت از انتقام حامیِ سابقش بعنوان درویش در جهان پرسه می‎زد. هیچ‌کجا او سرپناهی دائمی نیافت، زیرا شاهزادگانی که او یکی بعد از دیگری ملتمسانه در نزدشان حفاظت می‎جست خود تحت سلطه محمودِ قدرتمندتر بودند. عاقبت یا دود خشم سلطان به پایان می‎رسد یا اینکه او به اثر فوق بشری پیرمرد اندیشیده بود یا از دادگاه آیندگان وحشت داشت، در هر حال  فردوسی اجازه می‎یابد بی‌هیچ اما و اگری به مزرعه قدیمی خود به توس بازگردد.
او در آنجا خانه را مانند آن زمان غمگین و متروک می‎یابد. همسرش و همچنین پسر عزیزش مُرده بودند. او زمانی از مرگ پسر جوان آگاه شده بود که مدتی از اقامتش در زیر سایه التفات سلطنتی در غزنه و نوشتن اشعار پهلوانانه‎اش می‎گذشت. آن زمان در مورد مرگ پسرش یک شعر می‎سراید که در آن بیشتر غم و اندوه بود. اما او از پسر بجز اینکه صاحب او بوده و او را از دست داده چیز بیشتری نمی‎دانست، نمی‎دانست وقتی پسر بزرگ شده بود چطور دیده می‎گشت، نمی‎دانست که آیا جوان او را دوست داشته یا متنفر بوده یا فراموش کرده است، زیرا پسر از فردوسی پدری کردن ندیده بود. شاید اگر فردوسی پیش او مانده بود پسر جوان چنین زود نمی‎مرد. شاید ابوالمنصور باید با پسرش مهاجرت می‎کرد. به این اندیشیدن بیهوده است، هرکس کاری را می‎کند که باید بکند.
خواهر پیرش هنوز زنده بود، یک زن سالخورده مانند خود او و تنها دخترش، ازدواج نکرده، یک دختر پیر شده که چهرۀ زرد و لاغرش با چشمان سوزان معلوم نمی‎ساختند که آیا هرگز او جوان و زیبا بوده است. هر دو زن با پول اندکی زندگی را می‎گذراندند، آنها تنها مقداری از مزرعه را کشت می‎کردند که می‎شد با آن چند گوسفند، بُز و مرغ و خود را تغذیه کنند. آنها در یکی از اتاق‎های بزرگ نشیمنِ دود گرفته زندگی می‎کردند. درِ اتاق‎های دیگر قفل و کاملاً ویران شده بودند و در آنها تعداد اندک وسائل ابزاری که از زمان گذشته باقیمانده و رویشان را گرد و خاک پوشانده بود قرار داشتند. در کنار دیوارهای اتاق تختخواب‎های کوتاه با تشک فقیرانه‎ای قرار داشت، آنها آنجا در کنار دود آتش اجاق می‎خوابیدند.
هر دو زن با مرد بسیار پیری روبرو می‎شوند که بطور غیرمنتظره در مقابل در بازِ خانه‎شان ایستاده بود، جائیکه از سال‎ها قبل هیچ غریبه‎ای ظاهر نشده بود. حالا این انسان در لباس پشمی کثیفِ درویشان، بدون هیچ مالی، با موهای سر و ریش ژولیده، با چین و چروک در صورت کوچک آشفته‎ای که در زیر پیشانی طاس بسیار بلندش مانند چهره یک نوزاد گریان به نظر می‎رسید ایستاده بود. او بدون دندان چیزی را زمزمه می‎کند که آنها آن را نمی‎فهمند، و او خانواده‎اش را نشناخت، همانطور که آنها او را نشناختند، با این تفاوت که او آنها را حدس زد، در حالیکه آنها نتوانستند حدس بزنند او چه کسی است. او می‎گوید: "من فردوسی هستم." آنها سرهایشان را تکان می‎دهند. دختر و خواهرش احتمالاً این نام بزرگ را شنیده بودند، اما چه آدم رقت‎انگیزی خود را با او مقایسه می‎کرد. در این هنگام مرد سالخورده آستین دست راستش را تا شانه بالا می‎زند، جائیکه را که او یک خال قرمز به شکل یک قلب داشت نشان می‎دهد. در این حال او لبخند می‎زد. رنگ صورت دختر سرخ می‎شود، زیرا او نیز در همان محل بر روی دست خود چنین خالی داشت. فردوسی می‎گوید: "ابلیس این محل را بوسیده" و لب‎هایش را در حالیکه اشگ در چشم‎هایش جمع شده بود غنچه می‎کند. حالا هر دو زن هم با شناختنش شروع به گریستن می‎کنند، او را به اتاق نشیمن می‎برند، برایش حمام را آماده می‎سازند، می‎شویندش و از او پرستاری می‎کنند، و فردوسی در نزد آنها یک زندگی آرام و گنگ را آغاز می‎کند.
او همچنین در اینجا بهبود می‎یابد و دوباره نیرویش را بدست می‎آورد، طوریکه می‎توانست بیرون برود. او در نزدیک شهر چیزهائی را که در خانه لازم بود می‎خرید و در یک کیسه به خانه می‎آورد. آنچه می‎خرید چیز زیادی نبود، آنها پول زیادی هم نداشتند که بتوانند چیزهای زیادی بخرند. او با انسان‎ها صحبت نمی‎کرد و از آنها اجتناب می‎ورزید. به نظر می‎رسید که فردوسی از زندگیِ قبلی‌اش دیگر چیزی نمی‎داند، انگار که زندگی قبلی‌اش مانند آب از میان الکِ حافظه‎اش ریخته و محو شده است. او در حالیکه کاملاً در زندگی ساده روزانه حل می‎گشت خودش هم دیگر باور نداشت که او خودش باشد.
یک بار زن‎ها او را برای خرید به توس می‎فرستند. آنها سکه‎ای را به کمربندش گره می‎زنند، کیسه‎ای بر روی شانه‎اش آویزان می‎کنند و به او می‎گویند که چه لازم دارند، و تأکید می‎کنند که آنها را از کجا بخرد، زیرا بعنوان زنانِ سالخوردۀ لجوج معتقد بودند که حبوبات اندک یا آنچه را که نیاز داشتند فقط در نزد دکانداری که پیش او خرید می‎کردند می‎توان در کیفیت خوب، با قیمت و وزن صادقانه بدست آورد. فردوسی مطیعانه سرش را تکان می‎دهد و لبخند می‎زند: "بله، بله، فهمیدم" و بعد به توس می‎رود، چیزهای سفارش داده شده را از آن مغازه می‎خرد و قبل از به خانه بازگشتن به بازار می‎رود، جائیکه چیزهائی برای دیدن وجود داشت که هنوز هم مایه خوشحالی او می‎گشتند، گرچه او دیگر آرزویشان را نداشت: فرش‎های رنگارنگ، سلاح‎های ظریف، ظروف فلزی بلند از نقره کدر یا مسِ با چکش ضربه خورده شده، پارچه‎های ابریشمی گرانبها، حجاب‎های نازک با گل‎های افسانه‎ایِ نخدوزی شده. فردوسی غیرمحسوس خمیده، کوچک بخاطر سن و سال و توسط تمایل شخصی‎اش تا حد امکان کوچک و بدون جلب توجه آهسته از میان ازدحام کوچه‎های میان چادرها می‎گذشت، اینجا و آنجا لحظه‎ای می‎ایستاد و این‌چیز و آن‌چیز را تماشا می‎کرد. سپس در حال زمزمه چیزی از میان لب‎های باریک دوباره به رفتن ادامه می‎داد، زیرا او تمام آنها را زمانی در خانه داشته بوده است. ناگهان نزاع چند پسر که راه عبور را سد کرده بودند او را متوقف می‎سازد، آنها با همدیگر کشتی می‎گرفتند و در این حال به همدیگر دشنام می‎دادند. یک جوان که چابک به نظر می‎آمد، با موهای مجعد سیاه و چشمان گداخته از چند پسر بزرگتر شکست خورده بود، بدون آنکه بتواند از خودش در برابر نیروی برتر دفاع کند و بدنش از کتک کبود شده بود. تحمل رسوائی بسیار رنجش می‎داد، زیرا او تک به تک حتماً پیروز می‎گشت. پسر از روی زمین بلند می‎شود، لباسش را از گرد و خاک پاک می‎کند و تا جائیکه می‎توانست خود را به سمت آنها که در حال دور شدن هنوز هم مسخره‎اش می‎کردند خم می‎سازد و چند کلمه فریاد می‎کشد. فردوسی آن کلمات را می‎فهمد، اما پسرها دیگر به حرف‎های پسر توجه نمی‎کردند، بلکه می‎خندیدند و با هم شوخی می‎کردند.
کلماتی را که پسر گفتند این بود:
"تو که نه ایمان داری و نه پاکدامنی،
حتی ارزش یک قطره آبجو را هم نداری."
این یک بیت از شعر هجوی بود که او برای سلطان محمود سروده بود و پسر برای تعقیب‎کنندگانش از آن استفاده کرد؛ این کاملاً مضحک و فوق‎العاده بود که یک پسر کلماتی را می‎دانست و مانند یک سوره در این نقطه و در این وضعیت از آن استفاده می‎کرد. کلمات بجای هدفی که در نظر داشتند به یک هدف دیگر برخورد می‎کنند: به قلب درویش بسیار پیر، و او را مانند یک جرقه ناگهانی از خوابِ در بیداری این اواخر بیدار می‎سازند، او زندگی بیهوده و اشعارش، پاداشش، قصورش را می‎بیند، همه‌چیز را می‎بیند، همانطور که آدم در لحظه سقوط به پرتگاه تمام زندگی را قبل از آنکه به پایان برسد تا آخرین چین و چروکش در برابر چشم می‎بیند. فردوسی بیهوش می‎شود و به زمین می‎افتد. مردم به دورش جمع می‎شوند و تلاش می‎کنند او را به هوش آورند. تصادفاً یک همسایه آنجا بود که او را شناخت و گفت که پیرمرد چه کسی است. آنها درویش سالخورده را گاهی اوقات دیده بودند، اما هیچکس نمی‎دانست که او کیست. البته همه فردوسی را و پهلوانانی را که او زنده ساخته بود می‎شناختند.
مردم یک گاری می‎آورند، مرد بیهوش را با دقت روی آن قرار می‎دهند، همسایه او را به خانه بازمی‎گرداند و تحت مراقبت خواهر و دخترش قرار می‎دهد.
این برادر و این پدر برای زن‎ها دیگر از چرت زدنش بیدار نمی‎گردد. پیرمرد ناآرام، گاهی در حال لبخند زدن، گاهی با حالتی از غم یا خشم در چهره در حال زمزمه نارسا، آه کشیدن یا ناله آرام بر روی تخت دراز کشیده بود. او برای آن دو زن بیمار و پریشان بود، اما برای خود بیدار بود و با حداکثر آگاهی، طوریکه انگار راز کوچک هستی‎اش تازه حالا خود را بخاطر کلمات یک کودک حل ساخته و مانند یک صخره با یک ضربه از کوهش جدا گشته و به اعماق دره سقوط می‎کند. به نظر فردوسی می‎رسد: "تمام شد. من آن صخره بودم." حالا او لبخند می‎زد؛ اگر او قبلاً این را می‎دانست باید می‎گریست و سکوت می‎کرد. بنابراین او معروف بود، بنابراین کلمه او در دهان یک کودک بود. اما به این خاطر او لذت خاصی نمی‎برد، بلکه خیلی بیشتر او را مانند تشنگی شرورانه یک شرم که حالا تازه آن را احساس می‎کرد عذابش می‎داد، زیرا، اگر او این احساس را قبلاً می‎داشت بنابراین سرنوشتی دیگر می‎یافت. "من برای پول تلاش می‎کردم، من بجای طلا نقره بدست آوردم، من در اثر خشم لرزیدم و به پادشاه مانند پسر کوچکی به بزرگ‎ترها دشنام دادم. بنابراین این زندگی من بود. به این خاطر من مبارزه روشنائی با تاریکی‎ها را دیدم و من مانند خدائی نیروهای زمان‎ها را بر روح انسان‎ها باراندم، به این خاطر که قلبم را در کنار کوهی از سکه آویزان کنم، مانند میمونی که می‎دزدد و چون آن چیز دزدیده شده را نمی‎تواند بخورد از بالای درخت دور می‎اندازد. این مبارزۀ من با تاریکی‎ام بود. اینجا ابلیس مرا بوسید و از روی شانه‎هایم مارها رشد کردند. مارها مرا تعقیب می‎کردند و مرا بی‎قرار می‎ساختند و برایم هیچ خانه‎ای باقی‌نگذاشتند، هیچ پسری، هیچ دختری، هیچ مکانی، هیچ رحمتی، و نه حتی خودم را. من می‎خواستم خانه‎ام را بسازم اما حالا فقط برای این چند استخوان به اندازه کافی خوب است، من می‎خواستم زمینم را از نو بسازم اما حالا فقط به اندازه کافی برای گورم گسترده است، من واقعیت را می‎خواستم اما رؤیایم را داشتم. من می‎خواستم سعادتمند باشم و اما بیشتر از آنچه سعادت می‎توانست خود را به من ارائه دهد سعادت داشتم. من در بهشتم از تشگنی و گرسنگی مردم. من قربانی شعرم گشتم، و یک پسر می‎تواند با کلمات من یک پسر دیگر را مسخره کند. بنابراین فردوسی زنده است. اما چرا و برای چه دیگران زنده‎اند؟ ابلیس شانه هرکسی را می‎بوسد، قلب را، لب را و مارها در درون انسان‎ها رشد می‎کنند، دره‎های تب و گداها از بهشت‎ها به خانه بازمی‎گردند. آنها آنجائی هستند که از آنجا رفته بودند و زندگی می‎کردند. هرکس فقط آنچه که است خواهد گشت، هرکس فقط آنچه را که دارد می‎یابد، هرکس اشتیاق به زندگی دیگری دارد و در زندگی خود می‎میرد."
این افکار به آرامی به یک رؤیای عجیب تبدیل می‎شوند، همانطور که فردوسی در همه زمان‎ها اغلب به فرو رفتن در رؤیا عادت داشت، یعنی سهیم نبودن، یعنی نه آنطور که چیزی برای خودش اتفاق می‎افتد و از آن رنج می‎برد، بلکه آزاد و بعنوان تماشاگر و داوری‌کنندۀ تجارب فردی دیگر.
او یک ارتش در سرزمین گرسنه و متروکه می‎دید، به شدت مسلح اما بدون هیچ ذخیره مواد غذائی، گرسنه، تشنه، در فقر تلخ، بدون نظم، تودۀ پراکندۀ ناامیدی که به سمت یک چشمه، به سمت حیوان شکاری و برای یافتن میوه می‎رفتند.
در این وقت آنها ناگهان زمین را پوشیده از بوته‎های خار می‎یابند، و هنگامیکه یکی از آنها بوته‎ای را از زمین خارج می‎سازد، بقیه به تبعیت از او شروع می‎کنند به خوردن ریشه‎ها که مزه خاصی نداشتند و قابل جویدن و خوردن بودند. یک صدا می‎گوید: "شماها اجازه ندارید آنها را بخورید. این ریشه‎ها سمی‎اند و شماها با خوردن آن مانند گوسفندها از کرم پیچنده بیمار می‎شوید." اما آنها به این هشدار توجه نمی‎کردند، بلکه ریشه‎ها را می‎بلعیدند. سپس آنها به یک بیماری عجیب دچار می‎گردند و به وضعیتی می‎افتند که با وجود غم‎انگیز بودنش فردوسی با دیدن آن در رؤیا باید می‎خندید. زیرا آنها شروع کرده بودند به کاوش زمین و برای یافتن سنگ با انگشت‎شان خاک را زیر و رو می‎کردند، تا اینکه سنگی را با تلاش و ریختن عرق و تمام نشانه‎های ترس می‎چرخاندند و بیرون می‎کشیدند. سپس باید آنها سنگ را سر و ته می‎کردند و آن را با همان تلاش دوباره در زمین می‎چرخاندند و فرو می‎کردند. و وقتی این کار را با یک سنگ انجام می‎دادند فوری با سنگ دیگر شروع می‎کردند، و به این ترتیب آنها آنقدر زمین بیابان را حفر می‎کردند، سنگی را خارج می‎ساختند و دوباره آن را در زمین فرو می‎کردند تا اینکه یکی بعد از دیگری در این عذاب از خود بی‌خود گشته و می‎مُردند.
فردوسی فکر می‎کند: "اینکه من می‎توانم در این ساعت به این فکر کنم، به این معنی است که من باید بمیرم و این خوب است." با این حرف رؤیا و آگاهی از او ناپدید می‎گردند، یک لرزش کوتاه بر بدنش می‎افتد و او خاموش می‎گردد.
این خبر که فردوسی در کشور و خانه‎اش فوت کرده است به سرعت پخش می‎شود. شهر توس می‎خواست او را با بزرگ‎ترین افتخار به گور بسپارد. شیخ بزرگ از خواندن نماز مسلمانان بر سر گور او خودداری می‎کند، زیرا فردوسی باید یک آتش‎پرست بوده و عبادت‎گران آتش را ستوده و تجلیل کرده باشد. خواهش مردم فایده‎ای نداشت. شیخ راضی نمی‎شود. اما او شب بعد در خواب آن مرد باشکوه را در بهشت می‎بیند، در لباس سبز افتخار، یک تاج از زمرد بر سر. شیخ از نگهبان بهشت می‎پرسد: "چرا یک کافر را چنین بالا برده‎ای؟" نگهبان پاسخ می‎دهد: "زیرا او خدا را اینگونه ستایش می‎کرد: بالاترین در جهان و همچنین عمیق‎ترین تو هستی. من نمی‎دانم تو چه هستی، اما آنچه تو هستی آن هستی." در این هنگام شیخ با عجله به سر گور فردوسی می‎رود و نماز درگذشتگان را می‎خواند.
هنگامیکه صف تشییع‌کنندگان دروازه شهر توس را ترک می‎کند با صف مردانی در لباس‎های باشکوه نشسته بر روی اسب برخورد می‎کند. فرستادگان سلطان محمود یک لباس سبز افتخار و مبلغ بدهی طلا برای فردوسی فرستاده بود.
دختر فردوسی هدایا را رد می‎کند، او به آنها احتیاج نداشت. خواهر اما می‎گوید، آدم باید آرزوی متوفی را برآورده و کانال را دوباره بازسازی و زمین بایر را بارور سازد.
و این کار نیز باید انجام شده باشد. اما امروز منطقه مانند همیشه آرام و سوداوی‎ست و از خانه فقط برج با یک گنبد باقیمانده که گور فردوسی نام دارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر