وصیتنامه یک کودک.


<وصیتنامه یک کودک> از ژان مارنی را در بهمن سال ۱۳۹۳ ترجمه کرده بودم.

مادر
(صحنه: آپارتمانِ ماکسیم کلاویه، دستیارِ جوانی که توسط همکارانش در دفترِ وکیل مشهور موسیو <لو تاون> فقط <کلاویۀ زیبا> نامیده می‎شود.
این یک اتاق کوچک در ناحیۀ باتینیول است، خیابان دو مون‎ـ‎دور. مبلمان تشکیل شده است از یک کتابخانۀ زیبا، یک میز تحریر از چوب درخت گردو، سه صندلی نابرابر و یک مبل ابریشمی زرد رنگ که معمولاً کتاب‎ها، کاغذها و توده‎ای از پرونده بر رویش قرار دارند.
امروز ــ بعد از ظهر فصل بهار و ساعت پنج و نیم است ــ تمام کتاب‎ها و کاغذها بر روی زمین قرار دارند و بجای آنها یک خانم بر روی مبل نشسته است. او مادام دو بروور نام دارد، کمی میانسال اما هنوز هم زیبا است. آرایش موهایش کمی نامنظم است و گونه‎هایش می‎درخشند. او مشغول بستن شکمبندِ کمی تنگش و بستن دگمۀ پشتِ یقۀ مخملینش است.)
ماکسیم: "اجازه دارم به شما کمک کنم؟"
مادام دو بروور: "بله، اما مواظب باشید. موهایم را نکشید."
ماکسیم: "شما واقعاً یک گردن بسیار زیبا دارید!"  (او دگمۀ پشتِ یقه را می‎بندد.)
مادام دو بروور (لبخند زنان): "پس من مورد علاقه شما هستم."
ماکسیم: "بیشتر از آنچه بتوانم بگویم."
مادام دو بروور: "و شما حالا خود را خوشبخت احساس می‎کنید؟"
ماکسیم: "بسیار خوشبخت. به من قول می‌دهید اگر چیز احمقانه‎ای بگویم به من نخواهید خندید."
مادام دو بروور: "البته."
ماکسیم: "من چنان خوشحالم که دلم می‎خواهد گریه کنم ... این خیلی کودکانه است."
مادام دو بروور: "اما به هیچوجه. این فقط ثابت می‎کند که شما بسیار حساس هستید."
ماکسیم: "و عصبی ... بطور وحشتناکی عصبی."
مادام دو بروور: "بله، این حقیقت دارد. شما یک دهانِ عصبی دارید، لب‎هایتان با کوچک‎ترین هیجانی به لرزش می‎افتند ... این واقعاً بسیار هیجان‎انگیز است."
ماکسیم: "واقعاً؟"
مادام دو بروور: "آه بله. ... دستکش‎هایم کجا هستند؟" (و خود را برای برداشتن آن از روی زمین خم می‎سازد.)
ماکسیم: "به خودتان زحمت ندهید، خواهش می‎کنم ... من آن را برایتان برمی‎دارم." (او چهار دست و پا بر روی فرش فقیرانۀ نخنما شده زانو می‎زند.)
مادام دو بروور: "آه صبر کنید، من آن را برداشتم. خیلی ممنون."
ماکسیم (دوباره بلند می‎شود و با تحسینی عاشقانه به مادام دو بروور نگاه می‎کند.): "آیا می‎خواهید بروید؟"
مادام دو بروور: "من باید بروم."
ماکسیم: "بمانید هنوز ... فقط یک دقیقه."
مادام دو بروور: "شدنی نیست، من ساعت شش یک قرار ملاقات دارم و حالا یک ربع به شش است."
ماکسیم: "یک قرار ملاقات؟ با چه کسی؟"
مادام دو بروور: "آیا حسادت می‎کنید؟ ... از حالا؟"
ماکسیم: "بله، من حسادت می‎کنم ... این چه قرار ملاقاتی است؟"
مادام دو بروور: "با رئیس شما ... رئیس مشهور و وحشت‎انگیز شما ... شما فکر نمی‎کنید که من با این هیولا به شما خیانت خواهم کرد؟"
ماکسیم: "برای چکاری؟"
مادام دو بروور: "بخاطر دعوای من و شوهرم. او وقتی دید که من به این خاطر آمادۀ هزینه کردن هستم برای قبول وکالت از من مبلغ هنگفتی درخواست کرد. اما من به آن فکر نمی‎کنم، نه، من واقعاً در این کار به خودم فکر نمی‎کنم."
(ماکسیم اغلب از رابطۀ سابق او با آلکسی گروا، یک خوانندۀ اپرا شنیده بود، که باید برای مادام دو بروور هزینه زیادی برداشته باشد.)
ماکسیم: "نه، البته نه ... اما در هرحال مراقب باشید، رئیسم آدم بسیار گستاخی است."
مادام دو بروور: "شما می‎توانید کاملاً آرام باشید. بعلاوه من در هرحال نمی‎توانم مردان زشت را تحمل کنم." (او حجاب توری‎اش را بر روی صورت می‎کشد.)
ماکسیم: "ما کِی دوباره همدیگر را می‎بینیم؟"
مادام دو بروور: "کِی مایلید من را ببینید؟"
ماکسیم: "در اسرع وقت ... فردا؟"
مادام دو بروور: "و کجا؟"
ماکسیم: "هرجا شما بخواهید."
مادام دو بروور: "بسیار خوب، دوباره اینجا. اینجا مطمئنترین جا است."
ماکسیم (در حالیکه کتاب‎ها و پرونده‎ها را دوباره بر روی مبل قرار می‎داد): "آه، اینجا راحت نیست."
مادام دو بروور (به درِ اتاق دیگر اشاره می‌کند): "آن اتاق خواب شماست؟"
ماکسیم: "بله، اما ..."
مادام دو بروور: "خب، اما چه؟"
ماکسیم: "در حال حاضر یکی از دوستانم که بطور موقت در پاریس است پیش من زندگی می‎کند. من نمی‎توانستم او را نپذیرم."
مادام دو بروور: "خب، و آیا این دوست شما تمام روز در خانه است؟ هرگز بیرون نمی‎رود؟"
ماکسیم: "آه چرا، اما او هرلحظه می‎تواند دوباره به خانه بازگردد، درست نمی‎گویم؟"
مادام دو بروور (خیلی سرد): "خوب، اگر شما حضور دوست‎تان را بر حضور من ترجیح می‎دهید بنابراین من هم دیگر بیشتر از این اصرار نمی‎کنم." (و به سمت در می‎رود.) "خداحافظ!"
ماکسیم (کمر او را می‎گیرد و سعی می‎کند او را نگاه دارد): "لوسی، لوسی عزیز."
مادام دو بروور (خود را رها می‎سازد): "نه، ولم کنید."
ماکسیم (او را محکمتر به خود می‎فشرد): "لوسی، من از شما خواهش می‎کنم (آهسته)، من التماس می‎کنم، بمان ... با خشم از پیش من نرو. من به تو اطمینان می‎دهم ... من برایت قسم می‎خورم که این ممکن نیست. می‎شنوی من به تو چه می‎گویم. من نمی‎تونم از تو در اتاقم پذیرائی کنم. این غیرممکن است. آیا فکر می‎کنی اگر امکان داشت من این شادی غیرقابل وصف را از دست می‌دادم؟"
مادام دو بروور: "بنابراین شما یک معشوقه دارید؟"
ماکسیم: "نه."
مادام دو بروور: "البته که یک معشوقه دارید. شما به من دروغ گفتید وقتی اخیراً ادعا کردید که شما آزاد هستید ... آیا هنوز می‎دانید آن زمان به من چه گفتید وقتی در اتاق انتظار موسیو لو تاون شروع به لاس زدن با من کردید؟ یا اینکه دوباره آن را فراموش کردید؟"
ماکسیم: "من گفتم که شما را دوست دارم و این یک حقیقت است."
مادام دو بروور: "شما همچنین به من گفتید که شما هرگز عاشق زنی نشده‎اید ... که شما تنها هستید ... و کار خوبی است اگر من به دیدارتان بیایم، سپس شعری از فرانسوا کوپه برایم خواندید. خلاصه، شما جریان را طوری برایم به نمایش گذاشتید که من واقعاً تصمیم گرفتم از چهار پله خانۀ شما بالا بیایم، ابتدا یک بار، سپس یک بار دیگر و دوباره امروز ... امروز ... زمانی که من چنین احمق بودم و اجازه هر کاری را به شما دادم."
ماکسیم: "حالا از آن پشیمانید؟"
مادام دو بروور: "تقریباً. شما برای نشان دادن سپاسگزاریتان یک راه و روش بسیار خاصی دارید. شما این را کاملاً بدیهی می‎یابید که مادام دو بروور ... همسر فرماندار بروور ... جوانی‎اش را که تا حالا به شدت از آن محافظت کرده است برای شما قربانی کند. شما در نهایت تصور می‎کنید که چون شوهرم درخواست طلاق کرده است ... بعلاوه بی‎پایه بودنش را موسیو لو تاون در دادگاه اثبات خواهد کرد ... من هم زندگی‎ام را از حالا به بعد به هر وکیل جوانی از پاریس اختصاص خواهم داد؟ ... آه، عزیزم، شما من را بد می‎شناسید. آنچه که من امروز انجام دادم، عملی بود که من به ندرت ... من اجازه دارم با وجدانی آسوده بگویم ... که من هرگز در زندگی‎ام چنین عملی انجام نداده بودم."
ماکسیم: "من از آن کاملاً مطمئنم. کاملاً مطمئن. کاملاً مطمئن! چنین افکاری از من کاملاً دورند. لوسی زیبای من ... دست‎هایتان را به من بدهید، دست‎های جذابتان را ... خب ... و گوش کنید من به شما چه خواهم گفت. ابتدا قبل از هرچیز از شما خواهش می‎کنم حرفم را باور کنید، و سپس ... اگر من نمی‎توانم در پیش خودم از شما پذیرائی کنم، آنطور که شما مایلید و من هم به طرز سوزانی آن را مایلم ... دلیلش این است ... ببینید، من اینجا به تنهائی نمی‎توانم تصمیم بگیرم ... من ... (او یک لحظه مکث می‎کند) من تنها نیستم."
مادام دو بروور: "بفرما، من که گفتم شما یک معشوقه دارید، من این را فوری فهمیدم. و حدس زدن اینکه این معشوقه چه کسی است خیلی سخت نیست. او زنی است که درِ خانه را برایم باز کرد، وقتی من آمدم ... او خیلی مشکوک و خصمانه به من نگاه کرد. بخصوص آنطور که او از بالا به پائین من را ورانداز کرد. من نمی‎توام از شما بخاطر این انتخاب تعریف و تمجید کنم ... این زن تقریباً بیست سال بزرگتر از شماست. و سپس ... آن هم یک خدمتکار خانه ... خدای من. من از رقابت با این پریِ آشپزخانه صرفنظر می‎کنم. من ترجیح می‎دهم میدان را ترک کنم." (او ژست رفتن می‎گیرد.)
ماکسیم (بدنبالش می‎رود، بدون آنکه او را نگهدارد): "شما اشتباه می‎کنید، شما اصلاً حدس نمی‎زنید که چه اشتباه بزرگی می‎کنید."
مادام دو بروور: "نه، من اشتباه نمی‎کنم. غریزه‎ام به من می‎گوید که این زن فقط یک خدمتکار سادۀ خانه نیست و او باید در گذشته بسیار زیبا بوده باشد. اما چیزی در پشت آن مخفی است، من از آن مطمئن هستم. آیا هنوز می‎دانید وقتی من دو روز پیش اینجا بودم و تشنه‎ام شد از شما یک لیوان آب خواهش کردم. شما اصلاً نمی‎خواستید که من زن را صدا کنم ... واقعاً این چیز مهمی نبود که او را صدا کنم و بگویم: یک لیوان آب بیاورید! اما شما نمی‎خواستید که من این کار را بکنم. سپس خودتان رفتید و آب آوردید. من خیلی خوب درک می‎کنم که شما می‎خواستید از خوار گشتن زن بخاطر خدمت کردن به من جلوگیری کنید ... وانگهی من قصد داشتم از او تشکر دوستانه‎ای بکنم. وقتی من بار دیگر آمدم و او دوباره درِ خانه را به رویم گشود من یک سکۀ کوچک کف دستش قرار دادم ... آن ده فرانک بود. او هیچ‌چیز نگفت، اما سکه به زمین غلطید و او با پا آن را دورتر پرت کرد ... و سپس ..."
ماکسیم (او رنگش مانند رنگ مُرده‎ها شده است): "شما به مادرم انعام دادید؟"
مادام دو بروور: "چی ... این ... زن ...؟"
ماکسیم: "بله، او مادر من است ... غرور نفرت‎انگیزم مانع گشت آن را فوری به شما بگویم ... این زن با پیشبند آبی رنگ مادر من است. و می‎خواهید بدانید چطور توانست این اتفاق بیفتد که شما او را برای خدمتکار خانه بحساب آورید؟ پس از آنکه او سالیان طولانی با بزرگترین فداکاری همه چیزش را برای بزرگ کردن و تحصیل من از دست داد دیگر برایش راهی باقی‌نماند و با قربانی کردن غرورش مثلاً برای من کار می‌کند ... ... و او این کار را روز به روز انجام می‎دهد." (او ساکت می‎شود، هیجان راه گلویش را می‎بندد.)
مادام دو بروور (خجالتزده): "من واقعاً متأسفم. اما من نمی‎توانستم آن را بدانم."
ماکسیم: "نه، این مشخص است. این فقط تقصیر من است ... من فقط مقصرم ..." (او در را باز می‎کند.) "خداحافظ مادام."
مادام دو بروور: "خداحافظ آقای عزیز." (او آهسته از پله‎ها پائین می‎رود و منتظر است که ماکسیم بدنبالش بدود و او را بازگرداند. اما ماکسیم دیگر به او فکر نمی‎کند. او به آشپزخانه می‎رود و حالا در برابر یک زن که لباس ساده‎ای بر تن دارد و پیشبند را مقابل صورت گرفته و آهسته می‎گرید زانو می‎زند. او دست‎های سرخ ترک برداشتۀ او را می‎بوسد و مرتب زمزمه می‎کند: "مادر من را ببخش، مادر من را ببخش."
 
عمو
آنری شورسا، 32 ساله.
اِما شورسا، 26 ساله.
خیابان ویکتور ماسه، یک آپارتمان کوچک در طبقه پنجم رو به حیاط.
یک شب تابستانی‎ست. اِما در یک ربدوشامبر راه راه صورتی که در اثر شسته شدن بسیار کم رنگ شده مشغول چیدن میز غذا است که آن را به پنجره نزدیک ساخته. آشپزخانۀ تاریک که در آن فقط یک چراغ نفتی روشن است از میان درِ باز دیده می‎شود.
آنری تازه به خانه بازگشته است و لباسش را عوض می‎کند. او یک ژاکت کتانی می‎پوشد و در این حال برای خود سوت می‎زند.
آنری: "ماما، بگو ببینم!"
اِما: "چی، عزیزم؟"
آنری: "آیا می‎توانیم حالا بزودی غذا بخوریم؟"
اِما: "دو دقیقۀ دیگر ... گشنه‎ای؟"
آنری: "خیلی زیاد! امروز چیز خوبی برای خوردن داریم؟"
اِما: "من مرغ خریدم."
آنری: "خدای من!"
اِما: "آه، گران نبود."
آنری: "حراج بود؟"
اِما: "تصورش را بکن، این فقط دو و نیم فرانک هزینه برداشت. با برنج و سُس گوجه‌فرنگی یک غذای بسیار کافی‎ست. تو خواهی دید."
آنری: "آیا چیز سردی هم در کنارش داری؟"
اِما: "سالاد لوبیا."
آنری: "اما امیدوارم بدون پیاز؟"
اِما: "بله، بدون پیاز. ... آیا می‎خواهی بعد از غذا هنوز بیرون بروی؟"
آنری: "من باید برای لحظه‎ای پیش ماکس ژولیان بروم، من قبلاً به او برخورد کردم. او می‎خواهد من را با آقای کاره، مدیر تئاتر <اپرا کمیک> آشنا کند. این مرد باید خیلی بانفوذ باشد و می‎تواند به هر حال یک آشنائی سودمند برای من بشود."
اِما: "آیا مگر آقای کاره حالا در پاریس است؟"
آنری: "نه، فکر نکنم. اما ماکس به محض بازگشت او برایش از من تعریف خواهد کرد، می‎فهمی؟"
اِما: "آه، اما آقای کاره باید حداقل نام تو را بشناسد؟"
آنری: "به سختی."
اِما: "اما خواهش می‎کنم. مگر او هفتۀ پیش یکی از شاگردانت را استخدام نکرد؟ او می‎داند که شاگرد پیش چه‌کسی آموخته. اما او باید بداند که چه‌کسی آهنگساز <والس گره‎لون> است!"
آنری (لبخندزنان): "تو فوق‎العاده‎ای. آیا واقعاً فکر می‎کنی که او برایش جالب است بداند خوانندگان کُر او در نزد چه‌کسی تحصیل کرده‎اند؟"
اِما: "اولاً مادمازل کایل خواننده کُر نیست. او در نقش‎های کوچک مشغول بازی خواهد شد، و سپس، عزیز من ... اما آهنگسازِ یک والس که در سراسر پاریس شنیده می‎شود یک مردِ بزرگ ناشناخته نیست. یک مدیر اپرا اصلاً حق ندارد تو را نشناسد."
آنری (به شوخی): "این خانم کوچک را نگاه کنید که چطور از مردش حمایت می‎کند. (او اِما را در آغوش می‎گیرد.) به جهنم اگر من دوباره یک استعدادِ معروف نشوم با کیسه‎ای پُر از پول ... سپس این مطمئناً گناه تو نیست. (او با انگشت بر پیشانی خود می‎کوبد.) نه، سپس دیگر واقعاً هیچ‌چیز در این سر ندارم، سپس من فقط یک کوتوله هستم، یک کوتولۀ بی‎استعداد. (او یک بار دیگر اِما را در آغوش می‎گیرد.) تو کودک طلائی ... خب، اما حالا به ما غذا بده، من دارم از گرسنگی می‎میرم."
اِما: "بله، همه چیز تمام شده است ... آه عزیزم، اما من فراموش کردم به زیرزمین بروم. لطف می‎کنی این کار را برای من انجام بدهی؟"
آنری: "با کمال میل. فقط سبد و کلید را به من بده. (اِما آنها را به او می‎دهد. و در زمانی که او رفته است نان را خُرد می‎کند و در سوپ می‎ریزد، تُنگِ آب را بر روی میز می‎گذارد و همه‌چیز را آماده می‎سازد. و زیر لب همان ملودی‎ای را زمزمه می‎کند که شوهرش با سوت زده بود. البته این والس گره‌لون است.)"
آنری (بازمی‎گردد، او سبد را بر روی زمین می‎گذارد و یک نامه را در هوا تکان می‎دهد): "ماما، یک خبر تازۀ بزرگ."
اِما: "یک خبر خوب؟"
آنری: "حتی درخشان ... عمو سیلوان مُرده است."
اِما (اندوهگین): "نه، واقعاً؟"
آنری: "بله، شب جمعه ساعت ده، بیا نگاه کن."
اِما (نامه را باز می‎کند): "آه ... از وکیل" و بلند آن را می‎خواند:
"مادام،
من مفتخرم به اطلاع شما برسانم که عموی‎تان، موسیو سیلوان دووال، دیروز، جمعه، ساعت ده شب در آپارتمانش در خیابان دِ ریوولی شماره 378 فوت کرده است.
از آنجا که شما تنها وارث آن مرحوم هستید، ثروت نه چندان اندکی از او به شما می‎رسد. از شما خواهش می‎کنم که دوشنبه یا سه‌شنبه در دفتر کارم حضور یابید.
با احترام فراوان
سیریل آنووآ، دفتر اسناد رسمی."
(مکث. اِما نامه را دوباره بطور خودکار تا می‎کند): "بنابراین عمو سیلوان واقعاً مُرده است!"
آنری: "خب، حالا یک آدم پیر بی‎ارزش در جهان کمتر شده است."
اِما: "آه آنری!"
آنری: "چرا <آه آنری> ... آیا عمویت آدم پیر بی‎ارزشی نبود؟"
اِما: "خب بله، اما حالا، وقتی که او مرده است ..."
آنری: "احترام به استخوان‎هایش، درست است؟
نه، عزیزم، می‎بینی، این چیزی است که می‎تواند من را واقعاً عصبانی کند ... اگر آدم مجبور باشد برای یک فرد نفرت‎انگیز فقط به این خاطر که او مُرده است ناگهان احترام قائل شود ... شب جمعه یک ربع مانده به ساعت ده عمویت سیلوان هنوز بزرگترین تبهکاری بود که آدم می‎تواند فکرش را بکند ... یک مرد که مردم بیچاره را بی‎رحمانه استثمار کرد، که پول را بدون داشتن ذره‌ای همدردی از جیب‎شان ربود ... آیا من حق دارم یا نه؟ ... و از ساعت ده به بعد او یک شخص محترم برای من است. خوب به من بگو چرا؟ فقط، چون او مُرده است، چون او برای اولین بار کاری کرده است که به دیگران ضرر نمی‎زند ... و آن هم یک کار غیرداوطلبانه ... نه، کودک من ... ...
خب، حالا بیا و مقداری سوپ به من بده، حالا حتماً سرد شده است."
(آنها به دور میز می‎نشینند. اِما سوپ را به او می‎دهد، آنها شروع می‎کنند در سکوت به خوردن. هر دو ظاهراً با افکارشان کاملاً مشغولند.)
آنری: "من اما مایلم بدانم که منظور موسیو آنووآ از یک <ثروت نه چندان اندک> چه می‎تواند باشد."
اِما: "من هم نمی‎توانم آن را حدس بزنم."
آنری: "از دو تا سیصد هزار فرانک، شاید هم بیشتر. اوضاع‎مان کاملاً خوب می‎شود (او بشقابش را به کنار هُل می‎دهد). خنده‎دار است، من دیگر اصلاً گرسنه نیستم. این داستان به معنای واقعی معده‎ام را به هم ریخته است ... فکر کردن به این که حالا ما ناگهان مردمان ثروتمندی هستیم خیلی عجیب است."
اِما (در حالیکه تکه‎ای از مرغ می‎برد): "آیا قصد داری ارث را بپذیری؟"
آنری: "چی را؟"
اِما (در حالیکه برایش مرغ می‎گذارد): "ثروت عمو سیلوان را."
هنری: "خب البته! چرا که نه؟ حالا که تو تنها وارث او هستی."
اِما: "آه تو که خوب می‎دانی این پول برای من هیچ اهمیتی ندارد. (او برایش سُس در بشقاب می‎ریزد). من همانطور که تا حالا زندگی کرده‎ایم را دوست دارم."
آنری: "چی ... با این کمبود ابدیِ پول."
اِما: "من این را کاملاً جدی می‎گویم. من خود را اینطور کاملاً خوشبخت احساس می‎کنم ... آیا باید نظرم را آشکارا به تو بگویم؟ قول می‎دهی که به من نخندی؟"
آنری: "بله، قول می‎دهم."
اِما: "می‎بینی، من خیلی بیشتر خوشحال می‎شوم اگر تو یکی دو تا شاگرد بیشتر می‎داشتی، تا اینکه ما به این صورت ناگهان ثروتمند شویم. آیا این فکر بطرز وحشتناکی احمقانه است؟"
آنری (متفکرانه): "فقط فکر کن که با سیصد هزار فرانک چه می‎توان کرد."
اِما (در حالیکه سالاد را تهیه می‎کند): "قبل از هرچیز می‎توان آن را به مردم بیچاره‎ای داد که عمویم آنها را فریفته و به بدبختی کشانده است. سپس شادی واقعی‎ای از آن خواهیم برد."
آنری: "این را جدی می‎گوئی؟"
اِما: "بله کاملاً."
آنری: "آیا دیوانه شده‎ای؟ گوش کن، تو مانند یک کودک شش ساله صحبت می‎کنی. آیا برای مثال هرگز دیده‎ای که آدم در یک فروشگاه پولش را دوباره پس بگیرد."
اِما: "اما خودت همین حالا گفتی که عمو سیلوان بزرگترین تبهکار بود و مردم بیچاره را استثمار می‎کرد. آیا واقعاً می‎توانی تصمیم بگیری پولش را که به آن اشگ‌های زیاد، خون فراوان و بدبختی چسبیده است قبول کنی؟ ... اَه نه، من از آن وحشت می‎کنم. آنری، من خوب می‎دانم که تو هم مانند من احساس می‎کنی. تو بیش از حد خوب هستی، تو اصلاً قادر نیستی که از داشتن پولی که بسیاری را بدبخت کرده است خوشحال شوی. نه آنری، من تو را می‎شناسم، تو هم نمی‎توانی این پول را قبول کنی، تو از قبول کردن آن شرم داری."
آنری (کاملاً مضطرب): "واقعاً اینطور فکر می‎کنی؟"
اِما: "من کاملاً از آن مطمئن هستم. (او بلند می‎شود و بر روی زانوی آنری می‎نشیند.) عزیزم به همسر کوچکت اعتماد کن ... به همسر کوچکت که به تو بسیار افتخار می‎کند. بله، من به این افتخار می‎کنم که همسر مرد درستکاری هستم که تمام جهان به او احترام می‎گذارد و تحسینش می‎کند. اگر تو بدانی که با خود حمل کردن نام یک هنرمند چه زیباست، هنرمندی که همه می‎گویند: او استعداد دارد و یک انسان شایسته است. نه، تو اجازه نداری این سعادت را از من بدزدی." ... (او آنری را می‎بوسد و چشم‎هایش از اشگ پُر می‎شوند.)
آنری (اندوهگین): "آه تو دیوانۀ کوچک." (او بدون آنکه کلمه‎ای بگوید اِما را آرام نوازش می‎کند.)
اِما: "خب؟"
آنری: "من می‎خواهم کاری را بکنم که تو صحیح می‎دانی ... زیرا در اصل ..."
اِما (تابان): "در اصل؟ ..."
آنری: "من کاملاً با تو همنظرم. من فقط نمی‎خواستم به آن اعتراف کنم. می‎بینی، ما چنان یک روح در دو پیکریم که یکی همان چیز را احساس و فکر می‎کند که دیگری می‎کند. و به این خاطر ما همدیگر را همیشه دوست خواهیم داشت، زیرا آدم هرگز از خودش خسته نمی‎شود ... (او ناگهان آهنگ صدایش را تغییر می‎دهد.) آیا چیزی هم برای دِسر وجود دارد؟"
اِما: "بله، عزیزم ... زردآلو. من می‎خواستم از زردآلوی تازه استفاده کنم اما بیش از حد گران است." (او بلند می‎شود و میوه‎ها را سریع روی میز می‎گذارد، در حالیکه آنری پُر از عشق و تحسین به او نگاه می‎کند.)
 
مقالۀ او
آندره والون، سی ساله، زیبا؟ ... آه، نه، اما گیرا و خوش برخورد. او نویسنده است و با وجود جوان بودنش معروف است. نوشته‎هایش مدرن هستند و تقریباً چیزی بیمارگونه در آنها قرار دارد.
ژورژت والون، بیست و پنج ساله، دختر شاعر معروف لئوپولد برونس، که پایان تراژیکش شناخته شده است. او مانند پدرش یک چهرۀ خوشتراش دارد، با چشمان بزرگ رویائی و دهان کودکانۀ خوش فُرم.
صحنه: باغ یک ویلایِ کوچک در شهر ری‌ـ‌ملمیزون است که در کنار یک ایستگاه تراموایِ بخاری قرار دارد. تابستان است. به دنبال روزِ طوفانی شب ملایم گشته است. گل‎ها تازه آبپاشی شده‎اند و حالا هوا را هزار بار بیشتر با عطر مطبوع‎شان پُر می‎سازند.
در زیر یک درخت کالسکه‎ای قرار دارد که در آن نوزادی خوابیده است. یک دختر کوچکِ چهار/پنج ساله بر روی زمین با یک عروسکِ بزرگ بازی می‎کند و در کنارش یک دایه با کلاه لبه‎دار سفید نشسته و در حال دوختن است.
ژورژت به استقبال شوهرش که از تراموا پیاده شده است می‎رود:
"خب؟"
آندره: "همه‌چیز درست است."
ژورژت: "قرارداد بسته شد؟"
آندره: "بله، من یک قرارداد یکساله امضاء کردم ... چهار مقاله در ماه ... درست همانطور که من می‎خواستم. آیا راضی هستی؟"
ژورژت: "آه بله، خیلی."
(آندره داخل باغ می‎شود و در را پشت سر خود می‎بندد، سپس با قرار دادن بازویش به دور کمر همسر خود به او یک بوسه می‎دهد.)
آندره: "بچه چکار می‎کند؟" (او می‎خواهد بسوی بچه برود.)
ژورژت: "آه بیدارش نکن، آندره. ماری و من خیلی به خود زحمت دادیم تا اینکه به خواب رفت. طوفان صبح او را عصبی کرده بود و اصلاً نمی‎خواست بخوابد. اما او خیلی خوب شیر نوشید و کاملاً سیر است."
آندره (به دختر کوچکش که کاملاً غرقِ در بازی‎ست و اصلاً متوجه آمدن او نگشته است نگاه می‎کند): "و سوزان؟"
ژورژت: "او <مادر بازی> می‎کند. همانطور که می‎بینی بسیار سربراه است ... می‎خواهی اینجا در بیرون بمانی یا داخل بروی؟"
آندره: "آه، من دوست دارم هنوز مدتی اینجا بمانم." (او بر روی یک نیمکت می‎نشیند، همسرش خود را در کنار او جای می‎دهد و سپس از سبدِ دوخت و دوزی که در کنارش بر روی میز قرار دارد یک پارچۀ گلدوزی برمی‎دارد. آندره در حال باد زدن خود با کلاه چهرۀ آرام او را ساکت تماشا می‎کند.)
آندره: "خدای من، هوا گرم است! هوا در تراموا تا حد بیهوش شدن گرم بود."
ژورژت: "می‎خواهی چیزی بنوشی؟" (و می‎خواهد بلند شود.)
آندره: "آه نه، به خودت زحمت نده. بعداً می‎نوشم! (مکث.) اما عزیزم بگو ..."
ژورژت: "چی؟"
آندره: "تو واقعاً عجیبی. اصلاً خوشحال نیستی که من همکار روزنامه شده‎ام، آن هم  اولین روزنامۀ پاریس؟"
ژورژت: "اما من به این خاطر کاملاً خوشحالم، آندره."
آندره: "خوشحال؟ اما آدم این را در تو نمی‎بیند ... تو حتی از جزئیات جریان نمی‎پرسی؟"
ژورژت: "اما من می‎دانم که تو از سؤالات زیاد خوشت نمی‎آید."
آندره: "از پرسش‎های غیرضروری. اما امروز چیز دیگری است. هزار و دویست فرانک بیشتر یا کمتر در ماه، این چیز کوچکی نیست!"
ژورژت: "برای هر مقاله این مقدار پول می‎گیری؟"
آندره: "برای هر مقاله سیصد فرانک، درست همان اندازه که من درخواست کردم."
ژورژت: "و البته نوشته‎هایت در صفحۀ اصلی چاپ می‎شوند؟"
آندره: "خب البته."
ژورژت: "و در یک روز مخصوص؟"
آندره: "بله، در روز یکشنبه. هر یکشنبه مقاله‎ای از من منتشر می‎شود ... این مناسب‎ترین روز است. تمام مردمی که در طول هفته برای روزنامه خواندن وقت ندارند روز یکشنبه آن را جبران می‎کنند. و در این وقت آدم سریعتر شناخته می‎شود."
ژورژت: "آیا سردبیر مهربان بود؟"
آندره: "حتی بطرز باور نکردنی مهربان! او به خاطر آورد که ما زمانی در <هفته‌نامۀ کشاورزی> همکار بودیم."
ژورژت: "خب بله، از آن زمان شما دو نفر راه خودتان را رفتید. به ویژه تو ... امیدوارم که او چیزی در بارۀ استعدادت گفته باشد؟"
آندره (به شوخی): "آه، او گفت که من یک نابغه هستم و سپس من را <استاد جوان> نامید." (او دست‎هایش را بلند می‎کند و مهیج می‎گوید): "یک نا‎بغه! ... حالا عزیزم، اما من باید برای نابغه بودن یک پاداش بگیرم. بیا، به شوهر نابغه‎ات یک بوس زیبا بده."
ژورژت (خود را بر روی آندره خم می‎سازد و با لطافت و تقریباً مادرانه پیشانی او را می‎بوسد): "تو مرد خودپسند ... حالا، کی برای روزنامه شروع به کار خواهی کرد؟ از این هفته؟"
آندره: "آه نه. ابتدا ماه دیگر. باید ابتدا کمی تبلیغ بشود. تو که می‎فهمی: <ما خوشبختانه در موقعیتی هستیم به خوانندگان‎مان اطلاع دهیم که نویسندۀ با ذوق آندره والون را بعنوان همکار روزنامۀ خودمان برنده گشته‎ایم.> و غیره. وانگهی من هنوز با نمایشنامه‎ام <تراژدی یونانی> تمام نشده‎ام. راستی، آیا تو تصادفاً یک عکس پیدا نکردی؟"
ژورژت (لرزان): "یک عکس؟"
آندره: "خب بله."
ژورژت (با صدای تغییر کرده): "عکس یک زن لخت؟"
آندره (حرف او را تصحیح می‌کند): "در لباس کش‌باف."
ژورژت: "بله، من آن را پیدا کردم ... وقتی پالتویت را برای خاک‎گیری تکان می‎دادم ..."
آندره: "مانند یک درخت آلو که آدم با تکان دادن آن میوه بدست می‎آورد ... کِی پیدا کردی؟"
ژورژت: "دوشنبۀ قبل."
آندره: "چرا آن را دوباره فوری به من ندادی؟"
ژورژت: "زیرا ..."
آندره: "من آن را همه جا جستجو کردم ... و اگر من خودم از آن نمی‎گفتم ..."
ژورژت: "آه، ممکن است که تو کاملاً ساکت باشی. عکس نمی‎توانست گم شود. من قصد داشتم امروز آن را به تو بدهم ... می‎بینی (او در سبدِ دوخت و دوزش جستجو می‎کند و بعد به او یک پاکت می‎دهد)، بفرما این هم عکس."
آندره (پاکت را می‎گیرد، بدون آنکه به عکس نگاه کند): "متشکرم. (مکث.) تو حتماً فکر می‎کنی ..."
ژورژت (کوتاه): "بله!"
آندره: "اما تو اشتباه می‎کنی. جریان آنطور نیست که تو فکر می‎کنی. بگذار برایت توضیح دهم ..."
ژورژت (نرم): "نه، هیچ چیز به من توضیح نده. خواهش می‎کنم هیچ‌چیز به من نگو، اینطور برای من بهتر است ..."
آندره: "اما من می‎خواهم آن را برایت توضیح دهم. (او عکس را از پاکت خارج می‎سازد.) این یک هنرپیشۀ آمریکائی است که می‌خواهد در نمایش <تراژی یونانی> نقش بازی کند. به این خاطر برایم نامه نوشته و همراه آن عکس خود را فرستاده است. من می‎خواهم نامه را به تو نشان دهم تا به تو ثابت شود ..." (او می‎خواهد کیفش را از جیب خارج کند، اما ژورژت مانع او می‎شود.)
ژورژت: "به چه خاطر؟ اما تو که می‎دانی من در نهایت همۀ گناهانت را می‎بخشم. بگذار که بیشتر از آن صحبت نکنیم."
آندره (خشک): "هرطور تو می‎خواهی. من فقط تعجب می‎کنم که تو دو روز تمام از عکس یک کلمه هم حرف نزدی. می‎دانی عزیزم، وقتی تو خود را طور دیگر نشان می‎دهی من احساس خوبی نمی‎کنم."
ژورژت (کاملاً نرم): "آندره عزیزم، اولاً من عکس را نه دو روز بلکه پنج روز تمام بدون آنکه به تو از آن چیزی بگویم نگهداشتم. تو آن را شب دوشنبه گم کردی و امروز جمعه است. بنابراین من پنج روز تمام سکوت کردم. بله، من توانستم موفق شوم این مدت سکوت کنم ... باید به تو بگویم، چرا؟"
آندره (کمی طعنه‎آمیز): "بله، لطفاً."
ژورژت: "من سکوت کردم، زیرا تو کار می‎کردی. تو باید پنجشنبه مقاله‎ات را به هیئت تحریره تحویل می‎دادی و من می‎ترسیدم اگر از تو یک توضیح درخواست کنم ممکن است جر و بحث درگیرد و نتوانی دیگر کار کنی. من خوب می‎دانم که تو چقدر عصبانی هستی و چقدر همه‌چیز تو را به هیجان وامیدارد. فقط به آن فکر کن که روز پنجشنبه در چه شرایطی بودی، تو حتی نهار نخوردی و چون فکر می‌کردی مقاله‌ات خوب نشده است تمام  شب را بسیار غمگین و ناامید بودی. آیا هنوز می‎دانی، ما تا ساعت دو صبح بدون چراغ در سالن نشسته بودیم و تو مرتب به من می‎گفتی: <می‎بینی، دیگر کاری از دستم برنمی‌آید، من دیگر نمی‎توانم هیچ‌چیز بنویسم>. من تو را در آغوش گرفتم و احساس کردم که چطور قلب بیچاره‎ات می‎تپد. فکر می‎کنی آیا من شجاعت داشتم تو را دراین لحظه با یک صحنۀ حسادت عذاب دهم، در حالیکه تو آنطور خسته و ناامید بودی؟ نه، من این کار را نمی‎توانستم. صبح روز بعد دوباره برای نوشتن مقاله‎ات نشستی و این بار موفق شدی. آه و تو بسیار راضی بودی! آیا من باید این لحظه را که تو در آن پس از آنهمه عذاب، پس از آنهمه تلاش عاقبت نفس راحتی می‎کشیدی و این شادی سخت بدست آورده را دوباره از بین می‎بردم؟ نه من این را نمی‎خواستم، آندره!"
آندره: "و پنجشنبه؟"
ژورژت: "تو تمام روز پنجشنبه را در پاریس بودی ... من در صبح به آن فکر کردم با تو در باره عکس حرف بزنم اما دوباره دلم نیامد این کار را بکنم، من خوب می‎دیدم که تو با چه نگرانی به نتیجۀ مذاکره‎ات با سردبیر فکر می‎کردی، که چطور تو از  شکستِ احتمالی این مذاکره وحشت داشتی."
آندره (تلخ): "اگر تو من را واقعاً دوست می‎داشتی ..."
ژورژت: "اگر من تو را دوست می‎داشتم؟ (با گرما) آندره، من تو را خیلی دوست دارم ... تو دیگر از من چه می‎خواهی؟ ... آیا می‎خواهی که من با تو جر و بحث راه بیندازم؟"
آندره (همچنین با گرما): "بنابراین فقط برای اینکه مزاحم کارم نشوی؟"
ژورژت: "بله، برای اینکه مزاحم کارت نشوم. من مدیون کار تو هستم که فرزندانم اجازه دارند اینجا این هوای باشکوه را تنفس کنند ... و سپس به این هم فکر کردم که چقدر یک شاعر بزرگ دیگر ... پدر بیچاره‎ام ... باید عذاب می‎کشید. مادرم هیچ احترامی برای کار او قائل نبود ... مادرم با اتهام زدن و با استهزاء کردنِ دائمیش چه عذابی به او داد. تو همچنین می‎دانی که پایان او چطور بود. پدر بیچاره‎ام خود را کشت."
(حالا ژورژت رنگپریده از هیجان از جا برمی‎خیزد و دخترش را صدا می‎زند. سوزان با عجله می‎دود و خود را به گردن پدرش آویزان می‎کند.)
آندره: "سلام سوزان."
سوزان: "سلام پاپا. (بعد او به عکس اشاره می‎کند:) پاپا، اون چیه؟"
آندره (کودک را بر روی زانویش می‎نشاند، سپس عکس را هزار تکه می‎کند): "هیچ‌چیز، عزیز من!"
 
مجرم و عشق
مادام دِکلِه، چهل و شش ساله،
موسیو دِکلِه، پنجاه ساله،
ویکتوریا.
صحنه: یک آپارتمان شیک زیبا در بولوار مالِزرب، ساعت هفت شب در نیمۀ زمستان. در بیرون برف می‎بارد.
مادام دِکلِه در اتاقش مقابل میز تحریر نشسته است و یک نامه می‎نویسد. او برای بیرون رفتن لباس پوشیده است ــ لباسی ساده، آرایشی اندک، کلاه سیاه. بر روی صندلی در کنار او یک چمدان سفر و یک پالتوی خز.
ویکتوریا به این سو آن سو می‎رود و اتاق را مرتب می‎کند.
 
مادام دِکلِه (می‎نویسد): ... ... "به خاطر آن زن، به خاطر فرزندان‎مان خانه‎ات را ترک می‎کنم. فرزندان‎مان برای انجام این کار از من خواهش کردند. گابریل امشب پس از پایان کارش برای بردنم می‎آید. او نمی‎خواهد بیشتر تحمل کند که من اینجا بمانم و بدون آنکه بدانم تو اصلاً کجا هستی هفته‎ها انتظار آمدنت را بکشم. ... او می‎گوید که من به اندازه کافی رنج برده‎ام، او دیگر نمی‎خواهد رنج کشیدنم را ببیند. ... حالا دیگر کافی‎ست و باید یک نقطه پایان بر آن گذاشته شود. ... و ژان هم مانند برادرش فکر می‎کند. آنها می‎خواهند از حالا به بعد با من زندگی کنند. بنابراین من بقیۀ زندگی‎ام را، گرچه نمی‎توانم دیگر تا آخر عمر سعادتمند باشم، اما حداقل در آرامش و محترمانه می‎گذرانم. دلم می‌خواست می‎توانستم تمام این چیزها را شفاهاً به تو می‌گفتم ... اما تو یازده روز است که به خانه نیامده‎ای. اگر نمی‎گذاشتی که پوشاک و لباس‎هایِ زیر از خانه برایت بیاورند بنابراین باید فکر می‎کردم که تو مُرده‎ای. دیروز تو را همراه با مادام فرتیل در مسابقه اسب‎سواری دیده‎اند. ... در برابر این زن مراقب خودت باش ... او زیبا است، او جذاب است، اما به این فکر کن که چطور او موسیو از سایرس را به خاک سیاه نشاند. او از یأس یک گلوله به سر خود شلیک کرد. چطور می‎خواهی برای این زن پول خرج کنی؟ من دیگر نمی‎توانم به تو پول بدهم، من دیگر پولی ندارم. تو همه‌چیز را فروختی، جهیزیه‎ام را، جواهراتم را ... همه‌چیز را. من فکر می‎کنم که مبلمان را به نام من خریده باشی. ...
اگر می‎توانی آنها را بفروشی بنابراین بفروش. من با خدمتکاران تسویه‌حساب کرده‎ام. ژوزف هزار فرانک از من طلب کرد، او ادعا می‌کرد که این مبلغ را به تو قرض داده است. این حقیقت دارد که تو این پول را به او بدهکاری؟ من در موقعیتی نیستم که این پول را به او برگردانم. من دیگر پول زیادی ندارم. سیصد فرانک برای خود برمی‎دارم ... این تمام پولی است که من دارم. این برایم بسیار ناخوشایند است که نمی‎توانم به ژوزف پول بدهم. این انسان شخصیت بدی دارد و وراج است. او باید زشت‎ترین چیزها را در بارۀ تو گفته باشد. من به تو توصیه می‎کنم که وقتی به خانه برگشتی هرچه زودتر پول او را دوباره بپرداز و بعد بگذار فوری برود. ... اما چه وقت می‎خواهی به خانه بازگردی؟"
ویکتوریا: "مادام!"
مادام دِکلِه: "بله، چه خبر است؟"
ویکتوریا: "فکر می‎کنم موسیو می‎آیند."
مادام دِکلِه: " موسیو گابریل؟"
ویکتوریا: "نه، موسیو!"
(در این لحظه در سریع باز می‎شود و موسیو دِکلِه ظاهر می‎شود. ویکتوریا خود را دور می‎سازد.)
مادام دِکلِه: "چی؟ ... چی ... این توئی؟"
موسیو دِکلِه: "بله، من هستم. (او رنگش مانند مُرده‎ها پریده و ظاهراً هیجانزده است. سایۀ عمیقی در زیر چشمانش قرار دارد، او وحشتزده و مشوش به زنش نگاه می‎کند.) کسی سراغ من را نگرفت؟"
مادام دِکلِه: "نه."
موسیو دِکلِه: "کاملاً مطمئنی؟"
مادام دِکلِه: "بله، کاملاً."
موسیو دِکلِه (در یک صندلی راحتی می‎نشیند): "آه ... من دیگر نمی‎توانم. (سپس دو دستش را برابر صورت خود نگاه می‎دارد.) آه!" ...
(مکث. ... مادام دِکلِه ساکت به شوهرش که کاملاً شکسته آنجا نشسته بود نگاه می‎کند. سپس شانه‎اش را آرام بالا می‎اندازد، نامه را تا می‎کند، آن را در پاکت قرار می‎دهد و روی میز می‎گذارد. سپس پالتویش را برمی‎دارد و به سمت در می‎رود. موسیو دِکلِه نگاهش را بالا می‎آورد.)
موسیو دِکلِه: "کجا می‎خواهی بروی؟ می‎خواهی ترکم کنی؟"
مادام دِکلِه: "بله، من از اینجا می‎روم."
موسیو دِکلِه: "چی؟ تو می‎روی ... کاملاً می‎روی؟"
مادام دِکلِه: "بله."
موسیو دِکلِه: "برای مدت طولانی؟"
مادام دِکلِه: "برای همیشه."
موسیو دِکلِه: "تو می‎خواهی من را ترک کنی ... حتماً از من سیر شده‎ای؟"
مادام دِکلِه: "بله."
موسیو دِکلِه: "حق با توست. برو. این بهترین کاری‎ست که می‎توانی. بخصوص در این لحظۀ (تلخ) ... بله، درست در این لحظه. ... خب، پس چرا نمی‎روی؟ هنوز منتظر چه هستی؟"
مادام دِکلِه: "من منتظر گابریل هستم، او باید برای بردنم بیاید."
موسیو دِکلِه: "تو می‎خواهی پیش او بروی؟"
مادام دِکلِه: "بله، پیش او و ژان. ما سه نفر می‎خواهیم از حالا به بعد با هم زندگی کنیم. (مکث.) خدانگهدار لوسین!"
موسیو دِکلِه (سرد): "خداحافظ!"
(مادام دِکلِه چند قدم می‎رود و با رسیدن به آستانۀ در سرش را برمی‎گرداند و آخرین نگاه را به شوهرش می‎اندازد. او دوباره صورتش را با دو دست پوشانده بود، انگشتانش می‎لرزیدند و صدای هق هق گریۀ خفه‎ای از سینه‎اش شنیده می‎شد)
مادام دِکلِه (بدون آنکه خود را به او نزدیکتر سازد): "چرا گریه می‎کنی؟ چیزی از دست دادی؟"
موسیو دِکلِه: "چیزی نیست، چیزی نیست ... چیزی نیست، من را تنها بگذار ... برو فقط."
مادام دِکلِه: "چه اتفاقی برایت رخ داده؟ بگو، چه اتفاقی برایت رخ داده؟"
موسیو دِکلِه (دست‎هایش را پائین می‎آورد، صورتش بخاطر ترسِ وحشتناکی از شکل اصلی افتاده بود): "من به تو می‎گم من را تنها بگذار ... من باید تنها باشم. ... برای تو چه اهمیتی دارد که آیا برای من اتفاقی افتاده است. تو خودت را برای همیشه از من جدا ساختی. ... خب برو ... برو."
مادام دِکلِه (متفکر): "بله ... بله ... من ... من می‎رم (او هنوز در آشیانۀ در می‎ماند)، اما نمی‎تونم واقعاً هیچ کمکی به تو کنم؟"
موسیو دِکلِه: "نه ... حالا دیگر نه."
مادام دِکلِه (هنوز هم ایستاده در آستانۀ در): "این را کاملاً مطمئنی ... (او پاسخ نمی‎دهد.) ببین، وقتی تو گریه می‎کنی یعنی باید چیز بسیار جدی‎ای برایت اتفاق افتاده باشد. تو به سادگی گریه نمی‎کنی. بنابراین به من اعتماد کن. چرا گریه می‎کنی؟ نمی‎خواهی به من بگوئی؟"
موسیو دِکلِه: "نه ... تو باید از پیش من بری. ... تو باید من را ترک کنی ... من را کاملاً تنها بگذاری ... بخصوص در لحظه‎ای که یک خطر بزرگ ..."
مادام دِکلِه: "خطر؟ چه خطری؟"
موسیو دِکلِه: "آیا نمی‎تونی فکرش را بکنی؟ آیا هیچ‌چیز ندیده ... هیچ‌چیز حدس نزده‎ای؟ (او بلند می‎شود با گام‎های بلند در اتاق بالا و پائین می‎رود.) تو می‎دونستی که من یک زندگی ماجراجویانۀ دیوانه‎وار می‎گذرانم ... آیا هرگز به آن فکر نکردی که می‎تونم در این کار یک روز گردنم را بشکنم؟ ... حالا، خوشبختانه زمانش فرا رسیده ... کار من تمام شده است. من این اتاق را دوباره ترک نخواهم کرد. این یک معجزه است که زودتر از این رخ نداد. پسران من مانند تو ساده لوح نیستند، آنها خوب می‎دانند جریان از چه قرار است و به همین دلیل هم از اینجا نقل مکان کردند ... آنها نمی‎خواهند دیگر هیچ‌چیز از پدرشان بدانند، آنها فقط تنفر از خانۀ پدری‎شان احساس می‎کنند. آه، آنها این را سریع درک کردند. ... اما حالا موضوع به این مربوط نمی‎شود. ... آیا واقعاً می‎خواهی بدانی چه اتفاقی افتاده است؟"
مادام دِکلِه: "بله."
موسیو دِکلِه: "خب، من منتظرم که بیایند و دستگیرم کنند ... این می‎تواند هر لحظه اتفاق بیفتد. شاید همین امشب ... اما در هرحال تا فردا صبح."
مادام دِکلِه: "دستگیر کنند؟ چرا؟ چکار کردی؟"
موسیو دِکلِه: "من دزدی کردم. ... آه خواهش می‎کنم از جزئیات نپرس. فقط به این واقعیت اکتفا کن ... و من نمی‎توانم آن را انکار کنم، زیرا من را در حین ارتکاب جرم گرفتار ساختند. (هر دو سکوت می‎کنند.) خب ... تو جیغ و فریاد نمی‌کشی ... تو از ترس بیهوش نمی‎شوی؟"
مادام دِکلِه (با چهرۀ مانند مُردگان رنگپریده و چشمان گشاد گشته و در حالیکه صدایش آهسته به گوش می‎رسد): "ساکت باش ... کسی در سالن است. شاید این ... (تمام اندامش می‎لرزد) شاید این پلیس باشد. می‎شنوی؟ (هنوز آهسته‎تر) می‎شنوی؟"
موسیو دِکلِه (همچنین در حال لرزیدن): "آره، آره، می‎شنوم." (او بطور غریزی دست زنش را می‎گیرد و خود را به او تکیه می‎دهد. یک دقیقه ترسی وحشتناک ... سپس در باز می‎شود و ویکتوریا ظاهر می‎شود)
ویکتوریا: "مادام، موسیو گابریل آمده‎اند."
مادام دِکلِه (نفس راحتی می‎کشد): "آه، بگذارید در سالن یک لحظه انتظار بکشد."
ویکتوریا: "آقای جوان دوباره پائین رفتند. و گذاشتند به مادام بگویم که او پائین در ماشین منتظر است."
موسیو دِکلِه: "به او گفتید که من اینجا هستم؟"
ویکتوریا: "بله، موسیو."
موسیو دِکلِه: "خب، چمدان سفر را به پائین ببرید. مادام بعد از شما خواهند آمد."
ویکتوریا می‎خواهد چمدان را بردارد اما مادام دِکلِه بازوی او را می‎گیرد.
"بگذارید چمدان هنوز آنجا بماند."
ویکتوریا (شگفتزده): "اما مادام!"
مادام دِکلِه: "چمدان را همانجا بگذارید."
موسیو دِکلِه: "آیا تصمیمت را دوباره عوض کردی؟"
مادام دِکلِه: "بله."
موسیو دِکلِه: "تو نمی‎خواهی بروی؟"
مادام دِکلِه: "نه."
موسیو دِکلِه: "پس باید بگذاری حداقل این را به گابریل خبر دهند."
مادام دِکلِه (کوتاه): "این درست است. (به ویکتوریا) بروید پائین و به پسرم بگوئید که من نمی‎توانم بیایم. من برایش خواهم نوشت."
ویکتوریا (عصبانی): "خوب، مادام. ... و چمدان بزرگ؟"
مادام دِکلِه: "بگذارید که آن را دوباره بالا بیاورند."
(ویکتوریا یک نگاهِ مشکوکانه به آن دو می‎اندازد و آهسته از در اتاق خارج می‎شود.)
 
وصیتنامه یک کودک
در دفتر کار موسیو اُنوا، یک وکیل معروف پاریسی، ساعت یازده صبح، در یک روز بهاری.
موسیو اُنوا 62 ساله، با صورتی گلگون، چاق و صاف اصلاح کرده و یک سبیل کوتاه و سفید. نگاهش هوشمندانه و در عین حال خیرخواهانه است.
امیلی رِدِه، یک دختر باریک اندام و بلند بالای هفده ساله. موی انبوه و ضخیم خاکستری رنگ او تقریباً برای صورت باریک رنگ پریده‎اش سنگین به نظر می‎رسد. لباس پارچه‎ای آبی رنگ خوشدوختی بر تن دارد با شالی از پرهای سیاه و یک کلاه حصیری کوچک تزئین شده با گل گندم بر سر. تمام آرایش تأثیری برجسته می‎گذارد، تأثیری که در عین حال برخوردار از سادگی‎ست.
امیلی همین حالا وارد دفتر کار وکیل شده است، موسیو اُنوا از او می‎خواهد که بنشیند و در این بین پرسشگرانه و با کمی تعجب به او می‎نگرد.
امیلی: "موسیو اُنوا، آیا دیگر من را نمی‎شناسید؟"
اُنوا: "من البته فکر می‎کنم که این افتخار را داشته‎ام." (او تلاش می‎کند به یاد آورد.)
امیلی: "ما همدیگر را ماه پیش نزد پدر و مادر دوستم آلیس دویلِم ملاقات کردیم ... ..."
اُنوا: "بله، صحیح ... می‎دانم ... می‎دانم ...  مادمازل رِدِه، درست است؟"
امیلی: "بله، آقای محترم."
اُنوا: "وقتی سکرترم آمدنِ شما را اطلاع داد، من نام شما را مادمازل بیِه فهمیدم. ــ زیرا مادمازل بیِه یکی از ارباب رجوع‎های نیمه‌فلج من است که چهل و دو سال می‎شود اتاقش را ترک نکرده است. خب، حالا شما می‎توانید تعجب کردنم را تصور کنید."
(او لبخند می‎زند ... امیلی هم لبخند می‎زند، اما چهره‎اش غمگینی و اضطراب خود را حفظ می‎کند.)
اُنوا: "من فکر می‎کردم که شما با مادر محترم‎تان دوباره به شهر آنژه بازگشته باشید. حالِ مادر محترم‎تان چطور است؟"
امیلی: "اوه ممنون، حال مادرم خیلی خوب است."
اُنوا: "آیا شما کاملاً تنها آمده‎اید؟"
امیلی: "بله، با یک درشکه. ... مامان در خیابان لازار پیش بونیفاس است. می‎دانید ... آرایشگر بونیفاس."
اُنوا (کاملاً جدی): "بونیفاس؟ ... بله، بله، می‎دانم. بنابراین مادر‎تان ..."
امیلی: "او می‎خواهد موهایش را رنگ بزند. ... در آنژه آرایشگر خوب پیدا نمی‎شود و وقتی ما در پاریس هستیم مامان از موقعیت استفاده می‎کند ... ... و چون همیشه این کار نسبتاً طول می‎کشد، بنابراین او مرا پش لودی می‎فرستد ..."
اُنوا: "پیش چه کسی؟"
امیلی: "نمی‎دانید، کلاهدوزی ..."
اُنوا (لبخندزنان): "گوش کنید، اینکه باید بونیفاس را بشناسم برایم خیلی زیاد است ... حالا باید همچنین بدانم که لودی چه کسی‎ست ... شما واقعاً نمی‎توانید این را از من بخواهید."
امیلی (همچنین لبخندزنان): "بله، این درست است ... بنابراین هنگام رفتن به کلاهدوزی به نزدیک محل کار شما رسیدم و به خودم گفتم که یک لحظه پیش‎تان بیایم و از شما خواهش کنم به من مشاوره کوچکی بدهید ..."
اُنوا: "از من درخواست مشاوره می‎کنید؟ مگر مادرتان در آنژه وکیل ندارد؟"
امیلی: "آه بله دارد، موسیو پاکی."
اُنوا: "پس چرا به این آقا مراجعه نکردید؟"
امیلی: "او در حال حاضر در سفر است، و بعد ..."
اُنوا: "خب، و بعد؟"
امیلی: "می‎دانید، من فکر می‎کنم که موسیو پاکی کاملاً رازنگهدار نیست."
اُنوا: "که اینطور؟ و مرا رازنگهدار می‎دانید؟"
امیلی: "بله."
اُنوا: "به نظر می‎رسد که شما اعتماد زیادی به من داشته باشید."
امیلی: "بله، اینطور است. آلیس برایم خیلی از شما تعریف کرده است. او به من گفت که شما خیلی خوب هستید ... او شما را مانند پدری دوست دارد."
اُنوا: "بهتره بگید مانند یک پدربزرگ. من هم او را خیلی دوست دارم، آلیس کوچولو را. ... اما حالا به من بگید جریان از چه قرار است؟"
امیلی: "آه، من فکر می‎کنم که داستان کاملاً ساده‎ای باشد، اما من در این کارها خیلی ابلهم. (با لحنی کودکانه.) من در واقع مایلم وصیت کنم ... آیا امکانش است؟"
اُنوا: "چند سال دارید؟"
امیلی: "هفده سال. من تازه هفده سالم شده است. اما آدم در هفده سالگی هم می‎تواند وصیتش را بکند ... من برای این کار دیگر جوان نیستم، درست نمی‎گم؟"
اُنوا: "اوه نه، ... اما چرا می‎خواهید این کار را بکنید؟"
امیلی: "برای اینکه مامان بعد از مرگ من دچار دردسر نشود. من باید برایتان توضیح دهم که من از پدرم و پدر‎بزرگ و‎ مادربزرگم ثروت بزرگی به ارث برده‎ام. مامان فقط بهره ارثم را می‎گیرد ... و اگر من بدون وصیت کردن بمیرم ..."
اُنوا (با آرامشی حرفه‎ای): "اگر شما بدون وصیت‎نامه فوت کنید، نیمی از ثروت شما به مادرتان می‎رسد."
امیلی: "فقط نیمی ... بله منظور من هم همین است. نیمی از آن کافی نیست. من مایلم مامان تمام ثروتم را به ارث ببرد. او به پول خیلی زیاد محتاج است، او نیازهای زیادی دارد. ببینید، روزی نمی‎گذرد که به من نگوید: <اگر من به اندازه تو ثروت داشتم این و آن کار را می‎کردم ... اگر من مانند تو ثروتمند بودم برای خودم این و آن چیز را می‎خریدم، این و آن لذت را از خودم دریغ نمی‎کردم> ... خلاصه، مامان باید زیاد پول داشته باشد، پول خیلی زیاد ... درک می‎کنید؟ او بدون پول نمی‎تواند وجود داشته باشد. ... البته تا وقتیکه من زندگی می‎کنم او به اندازه‎ای پول خواهد داشت که مایل است ... در واقع آن اندازه‎ای که من دارم. ... اما وقتی من بمیرم ..."
اُنوا: "اما شما نمی‎توانید تمام دارائی را برای مادرتان به ارث بگذارید."
امیلی: "اوه، اما باید راهی وجود داشته باشد. ... من از شما خواهش می‎کنم، به من بگید، آیا نمی‎شود کاری انجام داد؟"
اُنوا: "تا زمانیکه شما هنوز نابالغید، خیر. ... اما چه کسی شما را به این فکر انداخت که وصیت کنید؟ چطور به این تصمیم عجیب رسیدید ... یک کودک مانند شما؟"
امیلی (او ناگهان سرخ/تیره رنگ می‎شود): "آه، من دیگر کودک نیستم. من حتی بالغم. مامان سه ماه پیش اجازه داد که منو بالغ اعلام کنند."
اُنوا: "البته، من درک می‎کنم. ... اما این کار چه سودی می‎تواند برایتان داشته باشد؟"
امیلی (انگار که مشغول درس جواب دادن است): "به این خاطر که مامان بتواند دارائیم را در اختیار گیرد."
اُنوا (سرزنده): "در اختیار؟ اما اینها به هم ربطی ندارند ... به هیچوجه. کسی که این را به شما گفته مزخرف تعریف کرده است. آیا این شخص مادرتان نبوده است؟"
امیلی: "بله، مادرم این را به من گفت. پس او اشتباه کرده؟"
اُنوا: "اما کاملاً. بالغ بودنتان تنها به شما این حق را می‎دهد که درائی خود را شخصاً مدیریت کنید، اما نه اینکه آن را در اختیار بگیرید. خدا نکند، بنابراین جریان بیش از حد راحت می‎گشت. داشتن اجازه مدیریت دارائی‎تان هم حتی خیلی زیاد است. (سکوت، سپس او با لحنی نرم ادامه می‎دهد.) و آیا بلافاصله بعد از بالغ اعلام گشتن به فکر وصیت کردن افتاده‎اید؟
امیلی: "بله، و بعد ..." (او مکث می‎کند.)
اُنوا: "خب، چه می‎خواهید بگوئید؟"
امیلی: "و بعد، چون من اخیراً چیزی شنیده‎ام ... کاملاً برحسب تصادف، البته شنیدن آن خواست من نبود. اما من تصادفاً چیزی شنیدم که مرا در همان لحظه بطور دردناکی متأثر ساخت ... اما فقط برای یک لحظه."
اُنوا: "خب، مگر چه شنیدید؟"
امیلی: "اوه، آن یک صحبت بین مامان و موسیو پاکی بود ... و آنها در باره من حرف می‎زدند."
اُنوا: "آنها در باره شما چه گفتند؟"
امیلی: "اول شنیدم که مامان می‎گفت: <این کوچولو هم همون بیماری پدرش را دارد و می‎تواند یک روز غیرمنتظره فوت کند. و اگر او بمیرد من ویران می‎گردم.> موسیو پاکی پاسخ می‎دهد: <بگذارید که او را بالغ اعلام کنند و یک وصیتنامه به نفع شما بنویسد>"
اُنوا: "آه. ... (مکث.) بنابراین به سفارش مادرتان امروز پیشم آمده‎اید؟"
امیلی: "اوه نه، قطعاً نه. هیچکس نمی‎داند که من به دیدار شما آمده‎ام. مامان هرگز حتی یک کلمه هم نگفت که من باید یک وصیت‎نامه بنویسم. ... من کاملاً تنهائی این تصمیم را گرفتم."
اُنوا: "آیا این واقعاً حقیقت دارد؟ می‎خواهید با وجدانی آسوده ادعا کنید که مادرتان شما را به اینجا نفرستاده است؟" (او بادقت به امیلی نگاه می‎کند.)
امیلی (با آشفتگی فراوان و قطرات اشگ در چشم): "اما آقای محترم، من که به شما گفتم مادرم هیچ‌چیز در این باره نمی‎داند ... که او حتی یک چنین حدسی هم نمی‎زند. او پیش بونیفاس است ..."
اُنوا: "برای آرایش کردن ... می‎دانم. ... نه، فرزندم ... شما نمی‎رنجید اگر من شما را اینطور بنامم؟"
امیلی: "نه، البته نه."
اُنوا: "بسیار خوب، ببینید فرزندم، از آنجا که هنوز کسی بخاطر وصیت کردن نمُرده است، بنابراین من هم با آن مخالفتی ندارم. اما این کار را در خانه بکنید، در آرامش کامل، زمانیکه هیجان‎تان کمی فروکش کرده است."
امیلی: "آیا نمی‎توانید آن را برای من حالا بنویسید ... همین حالا؟"
اُنوا: "نه، قطعاً نه. شاید من بخواهم به نحوی شما را تحت تأثیر قرار دهم و من نمی‎خواهم اینطور شود."
امیلی: "اگر من از شما به این خاطر مصرانه خواهش کنم؟"
اُنوا: "نه، نه، به هیچوجه. (مهربانانه و شوخ.) اگر شما بخواهید قرارداد یک ازدواج را ثبت کنید من همیشه در اختیارتان هستم، اما این را ... نه ... (او بلند می‎شود.) از آشنائی‎تان خوشحال شدم ..."
امیلی (همچنین از جا برخاسته است): "پس خواهش می‎کنم مرا از اینکه مزاحم‎تان شدم ببخشید و از شما ممنونم ..."
اُنوا: "اما به چه خاطر؟ بالعکس، من متأسفم که نتوانستم به شما خدمت کنم."
(او امیلی را تا در همراهی می‎کند و با تعظیم عمیقی او را به خدا می‎سپارد.)
(حالا هنگامیکه امیلی تنها بر روی پله است، اشگ‎هایش را که بر گونه به پائین جاری‎اند خشک می‎کند، سپس ناامیدانه می‎اندیشد):
"حالا مامان چه خواهد گفت؟ او البته فکر خواهد کرد که من آن را درست انجام نداده‎ام یا اینکه اصلاً مایل به این کار نیستم."
 
رنج عاشقی آناتول
آناتول لورسا، 55 ساله. همه در پاریس این شاعر چاق با سر بزرگ طاس، با چهره همیشه خندان و چشمان شوخ چشمکزن را می‎شناسند. همه می‎دانند که ما «مادام و میگرن»، «کیش و مات» و «تراژدی فولی» را مدیون قلم او هستیم.
مادام لورسا، 40 ساله، در عین حال با ظاهری هنوز مطلوب، چهره‎ای باز و تازه و با رنگی شفاف و دهانی جوان. آستین‎های بالا زدۀ لباس خوابش بازوان خوش فرم و سفید او را آزاد می‎گذارد.
ساعت یک نیمه‌شب است. موسیو و مادام لورسا از تئاتر به خانه بازگشته‎اند و در حال حاضر بر روی بستر مشترک‎شان استراحت می‎کنند. یک فاصله حدوداً چهل سانتیمتری آن دو را از هم جدا می‎سازد. اما این قطعه باریک کتان سفید رنگ هم هدفش را خوب انجام می‎دهد، انگار رودخانه پهناوری‎ست که میان آنها شر شرکنان در جریان است. یک فشار صمیمانه دست در صبح‎ها و شب‎ها برای یک لحظه نوعی پُل دوستی از یک ساحل به ساحل دیگر برقرار می‎سازد. موسیو لورسا گزارش تئاتر را در تمپس می‎خواند. چنین به نظر می‎رسد که خواندن ظاهراً راضیش می‎سازد، با این حال او عاقبت مجله را می‎بندد، آه عمیقی می‎کشد و چراغ را خاموش می‎کند.
مادام لورسا: "خسته‎ای؟"
آناتول: "بله."
مادام لورسا: "آیا سارسه امروز خسته کننده است؟"
آناتول: "بالعکس، خیلی جالبه."
مادام لورسا: "مگه چی می‎گه؟"
آناتول: "آه، هیچ‌چیز خاصی."
مادام لورسا: "شب‌بخیر، دوست من."
آناتول: "شب‌بخیر، کلر."
(پل دوستی. ... مکثی طولانی. ... مادام لورسا بی‌حرکت آنجا دراز کشیده و در حال فکر کردن با چشمان کاملاً باز به تاریکی نگاه می‎کند. آناتول خود را ناآرام به این سمت و آن سمت می‎چرخاند، او می‎شنود که آناتول در زیر بالشش بدنبال دستمال می‎گردد، بینی‎اش را آهسته پاک می‎کند و سپس نفس راحتی پس از اشگی سرکوب گشته می‎کشد.)
مادام لورسا: "آناتول."
آناتول: "چیه؟"
مادام لورسا: "گریه می‎کنی؟"
آناتول: "نه."
مادام لورسا: "چرا تو داری گریه می‎کنی، من می‎شنوم. چرا گریه می‎کنی خیکی من؟"
آناتول: "نه، من گریه نمی‎کنم، من فقط سرماخوردگی دارم. من دیشب وقت برگشتن به خانه سرما خوردم."
مادام لورسا: "اکثر نمایش‎های اوژن پیستویه غم‎انگیزند، اینطور نیست؟ سالن تقریباً خالی بود، و آن هم در یکشنبه، بخصوص در دومین سانس ... این نمایشِ اسفبار هشت اجرا هم تجربه نخوهد کرد ... آیا تو اینطور فکر نمی‎کنی؟"
آناتول (غمگین): "به سختی."
مادام لورسا: "چرا آن را اینطور غمگین می‎گی؟ مگه به این خاطر خوشحال نیستی؟"
آناتول (با صدائی که انگار از راهی دور به آنجا می‎رسد): "در زندگی ساعاتی وجود دارند که حتی سقوط کردن یک همکار برای آدم بی‎تفاوت می‎شود."
مادام لورسا: "اما چنین ساعاتی بسیار نادرند. و در پیش تو تقریباً همیشه یک عشق نافرجام پنهان است. عزیز بیچاره من، آیا باز هم عاشق شده‎ای؟"
آناتول (با صدائی ضعیف): "خدا نکند، چه ایده‎ای!"
مادام لورسا: "بله، بله، تو دوباره عاشق شده‎ای ... تو دیشب تقریباً چیزی نخوردی. و این در پیش تو بازگو کننده خیلی چیزهاست. (نگران.) کاش فقط این بار مانند مادلن اِبه نباشد ...  او تو را واقعاً به اندازه کافی بیچاره ساخت."
آناتول: "خجالت ندارد، راحت باش و بگو: ما را بیچاره ساخت. تو خیلی به او حسادت می‎کردی (با خشمی ساده و بی‎تکلف)، او در آن زمان باعث بیمار شدن تو گشت ... این زن لعنتی. من این را هرگز به او نخواهم بخشید. نه، نه، خدا را شکر این بار هیچ مادلن اِبه‎ای در کار نیست."
مادام لورسا: "پس چه کسی، آناتول؟"
آناتول: "او ... ... اما ... (او طوری نشان می‎دهد که انگار بخاطر حس لطیف نمی‎خواهد از آن صحبت کند) من درک نمی‎کنم چرا ... به نظرم می‎رسد ..."
مادام لورسا: "اما به چه دلیل؟ تو قبلاً گریه می‎کردی ... تو کاملاً غمگینی ... خب به من بگو ... صحبت کردن حالتو بهتر می‎کنه."
آناتول: "اگر همعصرانم می‎توانستند این را بشنوند بنابراین در باره‎ام به شدت قضاوت می‎کردند. این در واقع عادی نیست که آدم به زنش اعتماد کند و چنین داستان‎های عشقی‎ای را در میان بگذارد."
مادام لورسا: "به زنش شاید نه. ... اما عزیزم، من سه سال است که دیگر زن تو نیستم. من خواهر تو هستم، دوست تو و مادر پیرت. آیا در آن زمان، وقتی ما کاملاً جوان بودیم همیشه نمی‎گفتی که رفتارم با تو مانند رفتار یک مرغ پیر با جوجه‎هایش است؟"
آناتول: "و من همیشه مانند یک دلقک رفتار می‎کردم ... بله واقعاً مانند یک دلقک واقعی."
مادام لورسا: "خدای من، اما تو می‎بینی که من خودم را تغییر نداده‎ام، من هنوز هم همان مرغ پیرم که از جوجه‎هایش محافظت می‎کند، مادری که بچه‎هایش را باید تسلی دهد. ... خوب، حالا چه کسی دلقک است؟ ... به من بگو که او چه کسی‎ست. ... طبیعی‎ست که باید یک هنرپیشه باشد؟ ... درست نمی‎گم؟"
آناتول: "نه، من از آنها سیر شده‎ام. و بعد در این باره دارای همان نظری هستم که دوما (پسر) دارد ... تو حتماً گفته معروفش را می‌شناسی؟ ... (در لطیفه‎هایش.) یک روز دوما به این متهم می‎گردد که او با دختر بسیار زیبای نمایشنامه‎هایش رابطه نامشروع دارد. او با این کلمات از خود دفاع کرد: <شماها خودتان می‎دانید که یک معمار هرگز با بناءهایش عقد برادری نمی‎بندد.>"
مادام لورسا: "این چه چیزی را ثابت می‎کند؟ حداکثر این را که او انسانی ناسپاس بوده است، چون ... ..."
آناتول: "خب بله، اما در اصل او حق داشت. ... آیا مگر فراموش کردی که من چه دردسرهائی با آندره سیلووی داشتم؟"
مادام لورسا: "آه بله، با او و با بقیه. با مادلن اِبه هم که قبلاً ذکر خیرش شد اصلاً نباید حرفش را زد."
آناتول: "آه، آیا هنوز هم دردسرهایش را فراموش نکرده‎ای؟"
مادام لورسا: "نه، اما سریع‎تر فراموش کردن تو را کاملاً درک می‎کنم. ... خب، اما این بار طرف چه کسی‎ست؟ احتمالاً یک فاحشه؟"
آناتول: "اوهو، فاحشه! تو فوری چه فکرهائی می‎کنی. تو همیشه اینطور مبالغه می‎کنی. خدای من، البته او یک شاهزاده‌خانم نیست، اما به این خاطر لازم نیست که فاحشه باشد. او یک زن مستقل، با تفکری آزاد است. (مکثی کوتاه.) ... و او امشب همراه با یکی از دوستانش به روسیه سفر می‎کند، دوستش او را به سادگی به رفتن مجبور ساخته."
مادام لورسا: "او یک زن روسی‎ست؟"
آناتول: "نه، یک سیاهپوست است، اما دوستش می‎خواهد زمستان را در روسیه بگذراند."
مادام لورسا: "و چرا می‎رود ... ... این خانم با او؟"
آناتول: "آه چرا؟ داستان همیشه همین بوده. چرا آدم کاری را می‎کند که ترجیحاً میلی به انجام آن ندارد؟ ... چرا؟ تو جوابش را مانند من خیلی خوب می‎دانی. خب زندگی اینطوری‎ست ... این زندگی لعنتی! زن بیچاره باید این کار را می‎کرد. او که نمی‎تواند فقط از ابیات زندگی کند. آدم باید کمی هم منصف باشد."
مادام لورسا: "تو احتمالاً منظورت این است که او  نمی‎تواند فقط با ابیات تو زندگی کند؟"
آناتول: "خلاصه. او باید با مرد می‎رفت. (با صدای تغییر یافته.) او حالا باید از مرز بلژیک گذشته باشد. ... خدای من، چه وقت اولین تلگراف او را به دست خواهم آورد؟"
مادام لورسا: "فردا صبح زود."
آناتول: "آیا واقعاً اینطور فکر می‎کنی؟"
مادام لورسا: "اما البته."
آناتول: "به شرطی که بتواند اصلاً برایم تلگراف بزند. مرد سیاهپوست مانند آرگوس صد چشم از او مراقبت می‎کند، بیوقفه در کمین است و وقتی فقط کوچک‎ترین شکی ببرد ... شَتَلَق یک کشیده می‎زند. زن بیچاره باید بگذارد که او را مانند یک فرش بکوبند."
مادام لورسا: "و مرد به تو مشکوک نیست؟"
آناتول: "نه، من بیش از حد چاقم، او اعتماد نامحدودی به من دارد، چون من چنین چاقم و ..."
مادام لورسا: "و تو از اعتمادش اینطوری سوءاستفاده می‎کنی؟"
آناتول: "خوب، همیشه اینطور است."
مادام لورسا: "و بنابراین تمام این ماجرا واقعاً باعث لذت تو می‎شود؟"
آناتول (تقریباً گریان): "آیا مانند انسانی دیده می‎شوم که خوشبخت است؟ ... اوه خدا، نه. من در عذابم، من بطور کاملاً وحشتناکی در رنجم. کلر خوب و عزیزم، من به این خاطر خیلی رنج می‎برم، چون احساس می‎کنم که من با وجود اینکه پنجاه سال از سنم می‎گذرد، با وجود سر طاس و ریش سفیدم از درون هنوز چنین مأیوسانه جوان مانده‎ام. بله، من خیلی جوان مانده‎ام، من هنوز هم مانند یک پسر نوجوانم. همه‌چیز بر من اثر می‎گذارد، همه‌چیز مرا مجذوب خود می‎سازد. و تو، عزیزم، تنها خانم من، تو تمام زندگیت را صرف این کردی که به حماقت‎های من سرپوش بگذاری، آنها را دوباره جبران کنی و مرا همیشه ببخشی. و تو تمام این کارها را با یک ریتم، یک لطافت و یک سخاوتی که ... ..." (او درمانده سکوت می‎کند).
مادام لورسا (متأثر): "آناتول! بیا عزیز من، آرام بگیر. (مکث) ... آیا واقعاً او را خیلی دوست داری؟"
آناتول (آتشین): "من در او کاملاً از خود دور می‎شوم. او خیلی شیک است. زنی را تجسم کن که بر روی سینه‎اش یک مدال لاکپشت از یاقوت و زمرد به ارزش 5000 فرانک حمل می‎کند و به دور کمر تعداد زیادی زنبق سیاه رنگ ..."
مادام لورسا: "این قطعاً مایه افتخار مرد سیاهپوست است."
آناتول: "و تمام اینها با عطر و طعم بسیار. این زن اصلی‎ترین چیزی‎ست که آدم می‎تواند تصور کند. منظورم را درک می‎کنی؟"
مادام لورسا: "اوه بله، خیلی خوب."
آناتول: "و فکر کردن به اینکه او حالا دور از اینجاست و من نمی‎توانم او را حتی در فکرم همراهی کنم ... این بخصوص خیلی وحشتناک است!"
مادام لورسا: "اما اگر تو دفترچه برنامه حرکت قطارها را بررسی کنی ... بعد می‎توانی او را در فکرت دنبال کنی."
آناتول: "این هم فکری‎ست. (او سریع از تخت پائین می‎رود.) پس این دفترچه برنامه حرکت قطارها کجاست؟"
مادام لورسا: "در اتاق کارت، بر روی میز کوچک کنار پنجره."
آناتول: "فوری می‎آورم. (او چراغ را روشن می‎کند.) کلر، آیا خیلی خسته‎ای؟"
مادام لورسا: "نه، چرا می‎پرسی؟"
آناتوله: "چون مایلم ازت خواهش کنم که به من در بررسی برنامه حرکت قطارها کمک کنی. من با این چیزهای لعنتی اصلاً نمی‎تونم کار کنم."
(مادام لورسا پاسخ نمی‎دهد. او بر روی تخت می‎نشیند و با لذت آماده است تا با شوهرش مسیرهای مهم فرار از پاریس به سمت برلین را دنبال کند.
 
گور او
(در گورستان متصل به کلیسای مومارت. ساعت ده صبح یک روز استثنائاً بدون باران ماه ژوئن است.
مادام مِل 39 ساله. او با وجود موهای سفید گشته زود هنگامش هنوز هم زیباست.
مادام دالیس 35 ساله، زنی باریک اندام، زیبا و بور، با چشمان خشن خاکستری رنگ و یک حالت لجوجانه در اطراف دهان.
هر دو خانم عمیقاً ماتم‎زده‎اند، آنها دسته‎گل‎های بزرگی متشکل از گل سرخ، گل نرگس، گل زنبق و گل بنفشه حمل می‎کنند. آنها در برابر در ورودی گورستان با همدیگر مواجه می‎گردند.)
مادام مِل: "شما اینجا؟ و در این وقت روز؟"
مادام دالیس: "هماطور که می‎بینید. ... صبح به خیر، عزیزم."
مادام مِل: "صبح به خیر، مادلین. من فکر می‎کردم که شما به روستا رفته‎اید؟"
مادام دالیس: "ما زمان حرکت را دوباره به تعویق انداختیم. هوا واقعاً خیلی بد بود. ... حال دخترتون چطوره؟"
مادام مِل: "ممنون، حالش خیلی خوبه. او با دوشیزه روبرتز در لوور هستند."
مادام دالیس: "لوور؟ ... در مجله؟"
مادام مِل: "نه، در موزه."
آنها در حین صحبت کردن به رفتن ادامه می‌دهند. سپس مادام مِل متوقف می‎شود و می‎گوید: "من باید اینجا به سمت چپ بپیچم."
مادام دالیس: "من هم باید به سمت چپ بپیچم."
مادام مِل: "شما هم؟ من فکر می‎کردم گور پدر شما در سومین خیابان سمت راست قرار دارد؟"
مادام دالیس: "بله، همینطور است (او به خیابان کوچک مشجری اشاره می‎کند)، اما من آنجا یک گور دیگر هم برای تزئین کردن دارم."
مادام مِل: "بنابراین مسیرمان یکی‎ست."
آنها در سکوت به رفتن ادامه می‎دهند. سپس ناگهان مادام دالیس در برابر یک نرده آهنی ساده‎ای توقف می‎کند: "خب، همینجاست."
او زانو می‎زند و یک دسته‎گل بزرگ از گل زنبق بنفش رنگی را بر روی سنگ ساده گور قرار می‎دهد.
بر سنگ گور چنین حک شده بود:
در اینجا
بونیفاس روشه غنوده است،
پروفسور.
وفات در سن 63 سالگی.
برایش دعا کنید!
مادام مِل (چهره شگفتزده‎ای به خود می‎گیرد و کاملاً آهسته می‎گوید): "مادلین، بونیفاس روشه چه کسی‎ست؟"
مادام دالیس (همچنین آهسته): "او ... من بعداً براتون تعریف می‎کنم ... یک لحظه صبر کنید."
(او سرش را پائین می‎آورد و دعا می‎خواند. بر روی درختی در آن نزدیکی یک پرنده آواز می‎خواند. در این بین مادام مِل به سمت مقبره کوچکی می‎رود که توسط چهار درخت کاج تیره تقریباً سیاه محاصره شده است. سپس مادام دالیس بلند می‎شود و بدنبال او می‎رود.)
(حالا مادام مِل بدون آنکه داخل مقبره شود زانو می‎زند، یک دسته‎گل بسیار بزرگ به دروازه مقبره می‎بندد.
سکوتی طولانی. خیابان کاملاً خلوت است، از دور صدای خفه جرینگ جرینگ درشکه‎ها به گوش می‎رسد، گهگاهی یک شاخه خشک ترق و تروق می‎کند.)
مادام دالیس (خود را به مادام مِل نزدیک می‎سازد و آرام شانه‎اش را لمس می‎کند): "هنریته."
(مادام مِل خود را جمع می‎کند): "بله!"
(سپس صلیبی بر سینه می‎کشد و بلند می‎شود.)
مادام دالیس: "می‎آئید حالا؟"
مادام مِل: "الساعه."
(او نگاه دیگری به مقبره می‎اندازد، سپس بدنبال دوستش می‎رود.)
مادام دالیس (انگار که با خودش حرف می‎زند): "نه، من نمی‎توانستم این کار را بکنم."
مادام مِل: "چکاری را؟"
مادام دالیس: "من نمی‎تونستم مثل شما رفتار کنم."
مادام مِل: "منظورتان چیست؟"
مادام دالیس: "شما برای گور معشوقه شوهرتان گل می‎آورید."
مادام مِل: "نه، عزیزم، برای معشوقه نه ... گل‎ها برای شوهرم است."
مادام دالیس: "خب، البته ... اما از آنجا که هر دو در یک گور خفته‎اند، بنابراین گل‎ها به او هم تعلق می‎گیرند." (مکثی کوتاه.)
"اوه هنریته، چطور توانستید قبول کنید؟ او را ... یک زن مانند او را! چطور توانستید اجازه دهید که این آدم غریبه را اینجا در کنار شوهرتان دفن کنند؟"
مادام مِل: "شوهرم این را از من تقاضا کرد. ... آنها هر دو مشترکاً مرگ را جستند. من در خودم این حق را احساس نکردم آنها را پس از مرگ از همدیگر جدا سازم. ... شما هم اگر جای من بودید همین کار را می‎کردید."
مادام دالیس: "هرگز."
مادام مِل: "بله می‎کردید ... ... شما حتماً نمی‎توانستید کار دیگری انجام بدهید."
مادام دالیس: "اما باور کنید که من این کار را نمی‎کردم. من قادر نیستم چنین بزرگوارانه عمل کنم. اگر رفتار شوهرم نسبت به من مانند رفتار شوهرتان نسبت به شما بود و اگر شوهرم را مانند شما دوست می‎داشتم ... بنابراین او را حداقل پس از مرگش برای خودم می‎خواستم. این واقعاً خواست زیادی نیست که آدم نخواهد بعد از مرگ شوهرش او را با کس دیگری قسمت کند!"
مادام مِل: "مادلین، من یک بار دیگر براتون تکرار می‎کنم، او از من خواهش کرد، التماس کرد که او را دیگر از آن زن جدا نسازم. و من از حرفش اطاعت کردم ... هرچند عشق و غرورم با این کار زخمی گشت."
مادام دالیس: "و مارگریت؟"
مادام مِل: "دخترم هم مثل من فکر می‎کند!"
مادام دالیس: "آیا او هم به اینجا می‎آید؟ به کنار گور؟"
مادام مِل: "بله، به دفعات زیاد."
مادام دالیس (متأثر): "من بزرگی روح‎تان را تحسین می‎کنم ... ای کاش من هم مانند شما و دخترتان بودم. (مادام مِل توقف می‎کند.) شما می‎خواهید دوباره بروید؟"
مادام مِل: "بله، من باید قبل از صبحانه خرید زیادی کنم. چون ما هم قصد داریم فردا به سفر برویم ... به آنژو.‎"
مادام دالیس: "یک لحظه صبر کنید. صحبت کردن با شما حالم را خیلی خوب می‎کند. آیا می‎خواهید چند دقیقه به من هدیه دهید؟"
مادام مِل (لبخندزنان): "اما با کمال میل."
مادام دالیس هیجانزده با دقت به او نگاه می‎کند.
"رک و پوست کنده به من بگوئید ... شما قطعاً فکر می‎کنید که من زن کاملاً بدجنسی هستم ... شما فکر می‎کنید که من زنی خشن و سرد هستم، اینطور نیست؟"
مادام مِل: "اما خدا نکند. چطور به این فکر افتادید؟ شما برایم نه بدجنسید، نه خشن و نه سرد. بالعکس، من فکر می‎کنم که شما بطور غیرعادی صادق، خوب و نجیبید."
مادام دالیس: "و شما فکر می‎کنید که من زن خیلی ... خیلی نجیبی هستم؟"
مادام مِل (با اعتقاد راسخ): "بله."
مادام دالیس: "خب شما در این مورد اشتباه فکر می‎کنید ... من آنطور هم که شما فکر می‎کنید عفیف نیستم. شما حتماً چنین فکری نمی‎کردید؟"
مادام مِل (نرم): "حالا، این در واقع شگفت‎زده‎ام می‎کند."
مادام دالیس: "بله، در زندگی من چیزی بوده است ... یک راز ... و من می‎خواهم آن را برای‎تان فاش کنم."
مادام مِل: "چرا؟"
مادام دالیس: "چون مایلم قلبم را برای‎تان بتکانم. ... شما گوری را که من قبلاً در آنجا نرگس بنفش رنگ قرار دادم دیدید؟"
مادام مِل: "بونیفاس ... ...؟"
مادام دالیس: "بله، بونیفاس روشه. هنریته، حالا من سرخ نشدن چهره‎ام در برابر شما را مدیون این مرد با کفایت هستم. او مرا از انجام یک گناه که هرگز نمی‎توانست جبران گردد حفظ کرد."
مادام مِل: "چه گناهی؟"
مادام دالیس: "من می‎خواهم برایتان تعریف کنم که چطور شروع شد. ... یک روز، وقتی شوهر شما پیش من بود ... ..."
مادام مِل: "آه."
مادام دالیس: "او برایم خیلی جذاب بود ... شوهر شما ... من واقعاً به او علاقه داشتم. او همچنین مردی فریبنده بود، درست نمی‎گویم؟ و در آن زمان من کمی عاشق او بودم ... اوه نه خیلی زیاد، اما اندکی عاشق. بنابراین همانطور که گفتم در آنروز او به ملاقاتم آمد. این در ساعت گرگ و میش عصر بود ... من نگذاشتم چراغ بیاورند، خودم هم نمی‎دانم چرا. من احساس نوعی سستی عجیب و غریبی می‎کردم و نمی‎توانستم برای احضار خدمتکار تصمیم بگیرم. بنابراین ما در اتاق نیمه تاریک نشستیم ... شوهر شما و من، بدون کلمه‎ای حرف زدن. سپس او ناگهان دستم را گرفت. من می‎دانم، هنریته، من باید مانع این کارش می‎گشتم. من می‎دانم که کارم درست نبود، اما احساس قرار داشتن دستم در دست او چنان زیبا بود، چنان از آن لذت می‎بردم که آن را در اختیارش قرار دادم. من حتی از این هم جلوتر رفتم، من دستم را محکم به دستش می‎فشردم. ... البته این کار او را تشویق می‎کرد ... او مرا به طرف خودش کشید و لب‎هایمان تقریباً در حال تماس گرفتن بودند که ناگهان در اتاق باز می‎شود. این بونیفاس روشه بود، استاد ریاضیات پسرم. آن زمان، در آن لحظه من از پدر بونیفاس خوب و سالخورده عصبانی بودم، حتی خیلی عصبانی، اما دیرتر متوجه گشتم که او چه خدمتی بدون آنکه خودش آن را حدس بزند در حق من انجام داده است، من در سکوت به این خاطر از او سپاسگزار بودم و بعد ... ..."
مادام مِل: "و به این خاطر امروز بر سر گورش گل بردید؟ ... بخاطر سپاسگزاری؟"
مادام دالیس: "بله ... او مرا از ارتکاب یک عمل پست نجات داد، این عمل می‎توانست نقض اعتماد وحشتناکی از طرف من گردد، زیرا که من دوست شما بودم ... من هنوز هم دوست شما هستم (تا حدودی مردد)، درست است، آیا من هنوز دوست شما هستم؟"
مادام مِل (دست او را می‎فشرد): "بیش از هر زمان."
(هر دو عمیقاً هیجانزده سکوت می‎کنند. ابتدا مادام مِل به خود می‎آید و چند قدم به جلو پیش می‎رود. مادام دالیس بدنبال او می‎رود): "پس شما فردا به آنژو سفر می‎کنید؟"
مادام مِل: "بله. و من امیدوارم که شما در ماه سپتامبر برای چند روز پیش ما بیائید، می‎آئید؟"
مادام دالیس: "بله البته، من هنگام فرا رسیدن شکار خواهم آمد، شاید هم زودتر. ... خداحافظ هنریته عزیز، مارگریت را از طرف من ببوسید، اما این را فراموش نکنید."
مادام مِل: "نه، من آن را فراموش نمی‎کنم." (بعد به گل‎هائی که مادام دالیس در دست نگاه داشته است اشاره می‎کند.)
"آیا تمام این گل‎ها را برای گور پدرتان در نظر گرفته‎اید؟"
مادام دالیس: "بله."
مادام مِل: "می‎دانید شما باید چکار کنید؟ ... ببینید، شما باید تعدای از این گل‎های بنفشه زیبای مخملی سیاه رنگ را آنجا آن پائین قرار دهید."
مادام دالیس: "آن پائین؟ منظورتان جائی‎ست که شوهرتان خفته است، به همراه ..."
مادام مِل: "با معشوقه‎اش ... بله."
مادام دالیس (به شدت سرخ می‎گردد): "اوه هنریته."
مادام مِل (با لبخندی غمگین): "مادلین، مگر می‎خواهید بیشتر از من حسادت بورزید؟"
(آنها یک بار دیگر دست‎های همدیگر را می‎فشرند، سپس از همدیگر جدا می‎شوند. نقش دردناک و متفکرانه‎ای بر چهره مادام مِل می‎نشیند و آهسته به سمت در خروجی می‎رود.
مادام دالیس رفتن او را نگاه می‎کند، سپس مرددانه زیباترین بنفشه‎ها را می‎جوید، عطر سبک و مبهم آن را بو می‎کشد. یک لحظه به فکری عمیق فرو می‎رود و سپس گل‎ها را با حرکت شدیدی بر روی زمین پرتاب و آنها را لگدمال می‎کند.)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر