بوسه فرزند متولد نگشته.


<بوسه فرزند متولد نگشته> از ژادور سولوگوب را در آذر سال ۱۳۹۸ ترجمه کرده بودم.

راجا
I
در یک بعد از ظهر آفتابیِ فصل پائیز دو پسر از میان خیابان شلوغ از مدرسه به خانه می‎رفتند. یکی از آنها، دیمیتری دارموشیوک، بسیار غمگین بود، زیرا در دفتر روزانه‎اش یک نمرۀ صفر نشسته بود. در صورت لاغر با بینی بزرگ و لب‎های لطیفِ همیشه‌خندانش اندوه و ترس واضح نوشته شده بود.
دارموشیوک پسر یک آشپز بود، اما همیشه لباس تمیز و با دقت شسته شده بر تن داشت. او سیزده ساله و به نسبت سنش بطرز چشمگیری دارای اندام بزرگی بود.
پسر دیگر، نازاروف، یک ولگردِ واقعی، ژولیده و ژنده که چکمه‌های کثیف و کج شده بر پا داشت و یک کلاه بر سر که خورشید کمرنگش کرده بود. او نامتناسب ساخته شده بود، لاغر و گرسنه. صورتِ رنگپریده و تا اندازه‎ای خشک شده‎اش اغلب توسطِ یک تشنج از شکل اصلی خارج می‎گشت؛ اما وقتی او هیجانزده بود تمام بدنش می‎لرزید، با چشمانش چشمک می‎زد و زبانش به لکنت می‎افتاد.
دارموشیوک در حالیکه شانه‎های باریکش را طوریکه انگار سردش است جمع کرده و به بالا می‎فشرد می‎گوید: "چشم راستم امروز صبح زود بدون دلیل نمی‎خارید. من می‎دونستم که امروز چیز بدی تجربه می‎کنم."
نازاروف با لکنت پاسخ می‎دهد: "تو یک احمق هستی! چه‌کسی به این خرافات اعتقاد داره؟ می‎دونی چیه؟ صفحه رو از دفتر نمره جدا کن!"
دارموشیوک با کنجکاوی‎ای خجالتی می‎پرسد: "چطور؟"
نازاروف هیجانزده، در حالیکه صورتش از حالت اصلی افتاده بود و دست‎هایش را بطرز عجیبی حرکت می‎داد می‎گوید: "مگه تو اینو نمی‎دونی؟ تو صفحه با نمرۀ شش رو از دفتر جدا می‎کنی و بجاش با یک صفحه تمیز که از دفتر دیگه‎ای جدا می‎کنی می‎دوزی. دفتر نمره رو به مادرت نشون می‎دی و بعد صفحه قدیمی رو دوباره تو دفتر نمره می‎دوزی."
نازاروف می‎خندید، یک زانو را بلند می‎کرد و با دست بر رویش می‎کوبید.
دیمیتری با ناامیدی می‎پرسد: "اما از کجا باید یک صفحۀ تمیز تهیه کنم؟"
نازاروف در حالیکه چشمش را با ترس به همه جهات می‎چرخاند آهسته می‎گوید: "من می‎خوام یکی از صفحه‎های دفترمو بهت بفروشم. من تو خونه می‎گم که دفتر نمره‎مو گم کردم، و بعد برای خودم یک دفتر نو می‎خرم. آیا اینو می‎فهمی؟"
دیمیتری پاسخ می‎دهد: "اما آدم می‎بیند که من صفحۀ نمره را جدا کردم."
نازاروف با لبخندِ مطمئنِ یک متخصص باتجربه می‎گوید: "آدم می‎تونه صفحه رو طوری از دفتر بیرون بکشه که پاره نشه."
دیمیتری ناباورانه می‎پرسد: "این حقیقت داره؟"
و لبخندِ یک امیدِ ضعیف بر روی لب‎های کمرنگش پاورچین عبور می‎کند.
نازاروف با اطمینان می‎گوید: "به خدا! فقط باید صفحه رو از بالا و پائین پاره کرد. من می‎خوام فوری بهت نشون بدم. دفتر نمره رو بده. می‎خوای اینجا داخل این گذرگاه بشیم؟"
دیمیتری در حالیکه چشمانش را در مقابل بادی که ابرهای گرد و خاک را از روی سنگفرش‎ها می‎چرخاند بسته بود مردد می‎گوید: "من می‎ترسم."
نازاروف اما از کیفش دفتر نمره را بیرون کشیده بود، ــ یک دفتر برای تمام روزهای سالِ تحصیلی که برای ثبت کردن تکالیفِ خانه و نمره‎های امتحان برای اطلاع والدین اختصاص داشت. دوستان در محل ورودی یک خانۀ بزرگ قدم می‎گذارند و می‎ایستند. دارموشیوک برای رسیدن به خانه باید از این حیاط عبور می‎کرد؛ نازاروف اما بدنبال او می‎رود و به او یک صفحه از دفتر نمرۀ خودش را برای فروش ارائه می‎کند. صدای‎شان در زیر گنبدِ محل ورودی انعکاس بلندی داشت، و این انعکاس دیمیتری را به وحشت می‎انداخت.
نازاروف می‎گوید: "براش پونزده کوپک بده! دفتر بیست کوپک می‎ارزه، و من نمی‎‌تونم دیگه با دفتری که یک صفحه ازش بیرون کشیده شده هیچ کاری بکنم. من این صفحه رو به تو اینطور ارزون می‎فروشم چون شاید بتونم خودم روزی ازش استفاده کنم. در هر صورت، خودت می‎دونی!"
دارموشیوک در حالیکه با حسادت به دفتر نمرۀ نازاروف نگاه می‎کرد می‎گوید: "این گرونه."
نازاروف با عصبانیت فریاد می‎کشد: "گرونه؟ کله‌پوک! برو، یک صفحه پیدا کن که ارزونتر باشه!" و برای دیمیتری زبانِ درازِ نازکش را بیرون می‎آورد.
"من اصلاً به صفحه احتیاج ندارم."
دیمیتری دور می‎شود و برای سرکوبِ تمایل بزهکارانه به خود زحمت می‎دهد.
نازاروف با صدای دوستانه دوباره شروع می‎کند: "خب، لااقل ده کوپک بده! پنج کوپک؟ تند بزن قدش، وگرنه فردا بیست کوپک می‎فروشمش!"
نازاروف دست دارموشیوک را با انگشتان سردش به چنگ می‎گیرد و شکلک وحشتناکی درمی‎آورد.
دیمیتری در حال سرخ شدن با لکنت می‎گوید: "این یک گناه است."
نازاروف با هیجان می‎گوید: "چی؟ یک گناه؟ و این شاید هیچ گناهی نیست که برای آدم خیلی ساده یک نمرۀ صفر در دفتر بنویسن؟"
آدم می‎توانست خیلی ساده در دیمیتری ببیند که او دیگر در برابر وسوسه نمی‎تواند بیشتر از این مقاومت کند. نازاروف اما دوباره عصبانی شده بود و یک دهن‎کجی‎ای می‎کرد که باید تلخ‎ترین تحقیر را نشان می‎داد.
او از عصبانیت در حالیکه مانند یک عروسک خیمه‎شب‎بازی بالا و پائین می‎جهید فریاد می‎زند: "برو به جهنم!" و سپس دفتر نمره را دوباره در کیف مدرسه می‎گذارد و می‎دود و می‎رود.
دیمیتری آهسته و متفکرانه از میان حیاط می‎گذشت. مسیر حیاط طولانی، باریک و بد سنگفرش شده بود. در ساختمان‎های پُشتی یک دروازه به گذرگاهِ خیابان دیگر خمیازۀ تاریکی می‎کشید. از وسط حیاط یک پیاده‎رو باریکِ تشکیل شده از صفحاتِ سنگی می‎گذشت. ساختمان‎های سه طبقه با دیوارهای کثیف زرد و قهوه‎ای رنگ از سمت راست و چپِ این پیاده‎رو بالا رفته بودند. زنانِ ساده با روسری و صنعتگران از کنارش می‎گذشتند. اینجا و آنجا در اطراف هنوز زباله قرار داشت. در وسطِ حیاط یک بشکۀ شکسته قرار داشت و در کنار آن بچه‎های پابرهنۀ کثیف شاد و خندان بازی می‎کردند. آنجا بوی نمناک و منزجرکننده‎ای می‎داد.
آه، کاش مجبور بود که دفتر نمره‎اش را فقط به مادر نشان دهد! اما او باید آن را به خانم خانه هم نشان می‎داد ... او در برابر خانم خانه که بطور وحشتناکی زیاد حرف می‎زند، خود را خیلی مهم جلوه می‎دهد، با لباس ابریشمی‎اش خش خش به راه می‎اندازد و بوی شدید عطر می‎دهدْ یک ترس ناشناخته دارد.
او باید همچنین به مادرش فکر کند. دیمیتری می‎داند که او سرزنش و گریه خواهد کرد. او بسیار خشن و بسیار فقیر است. او کار می‎کند، و دیمیتری می‎داند که باید چیزی بیاموزد تا بتواند به مادر در زمان پیری یک سرپناه بدهد.
در خیابان چرخ‎دستی‎ها سر و صدا  می‎کردند. دیمیتری احساس می‎کرد که چگونه سنگ‎هایِ سنگفرش در تمام استخوان‎هایش می‎لرزیدند، و این لرزش همچنین مانند غرش خفه‎ای او را به وحشت می‎انداخت.
ناگهان از یکجائی در بالا یک خندۀ لطیف و یک صدای روشن و کودکانه می‎شنود. دیمیتری چشمش را بالا می‎برد. او در طبقۀ سوم ساختمانِ پشتی در کنار پنجره یک دختر تقریباً چهار ساله را می‎بیند، و در اولین نگاه از دختر خوشش می‎آید. دختر که توسط نور خورشید روشن شده بود، بر روی لبۀ پنجره دراز کشیده و خود را با دست‎های کوچکِ چاق به صفحۀ قرمز آهنی لبۀ پنجره محکم نگاه داشته بود و با چشمان درخشان به دخترانِ کوچکی که آن پائین در حیاط خندان به اطراف می‎دویدند نگاه می‎کرد. دختر در آن بالا بخاطر کودکانی که در پائین بازی می‎کردند خوشحال بود. دختر خود را به پائین خم می‎کرد، می‎خندید و چیزی فریاد می‎زد که آدم در حیاط نمی‎توانست آن را بفهمد.
ناگهان قلب دیمیتری فشرده می‎شود. او در اولین لحظه اصلاً نمی‎توانست درک کند که چه‌چیز چنین سخت او را به وحشت می‎انداخت. سپس این فکر به سراغش می‎آید که کودک می‎تواند به پائین سقوط کند، که کودک بلافاصله به پائین سقوط خواهد کرد. رنگ دیمیتری می‎پرد و مانند میخکوب‌گشته‌ای توقف می‎کند. یک سردردِ بسیار آشنا شقیقه‎هایش را به سمت همدیگر می‎فشرد.
پنجره بسیار بلند است، و دختر خود را به بیرون خم می‎کند، فریاد می‎زند و می‎خندد. این پنجره بسیار بلند است و فقط یک نوار فلزیِ سراشیبیِ باریک کودک را از پرتگاهِ خمیازه‎کش جدا می‎سازد. دیمیتری فکر می‎کند که باید دختر به سرگیجه بیفتد. و با وحشت به خود می‌گوید: او نخواهد توانست خود را نگهدارد. و در این لحظه به نظرش می‎رسد که دختر دیگر نمی‎خندد، که او حالا همچنین ترس دارد.
یک فکرِ بد برای یک لحظۀ کوتاه بر او مسلط می‎شود و او را به لرزش می‎اندازد: او این میلِ سوزان را احساس می‎کرد که کاش دختر سریعتر به پائین سقوط کندْ تا او دیگر نیازی به تحمل این وحشت نداشته باشد. اما به محض رویت این آرزو در خود، و وقتی همچنین می‎بیند یا خیلی بیشتر احساس می‎کند که چطور کودک تعادلش را از دست داد، که چطور با دست‎های ضعیفش دیگر قادر نیست خود را به لبۀ فلزیِ پنجره محکم نگاه دارد، با دست‎های به جلو گشوده برای گرفتن دختر به سمت خانه می‎دود. در همان لحظه دختر فریاد می‎کشد، در هوا کله معلق می‎زند و مانند بسته‎ای پَرت‌گشته از اتاقِ زیر شیروانی با گذشتن از کنار پنجره‎ها به پائین پرواز می‎کند.
دیمیتری در حال دویدن مانند میخکوب گشته‎ای توقف می‎کند و می‎گذارد دست‎هایش ناتوان به پائین خم شوند. دختر با پشت گردن بر روی سنگفرش‎ها برخورد می‎کند. دیمیتری به وضوح می‎شنود که چطور جمجمه دختر به زمین برخورد می‌‏کند. صدا خیلی آهسته بود، طوریکه انگار پوستۀ یک تخم‎مرغ شکسته باشد. سپس نرم بر روی پشت می‎افتد، با دست‎های به دو سو گشوده گشته و در یک حالتِ خمیدۀ عجیب در برابر پاهای دیمیتری بی‌حرکت باقی‌می‎ماند؛ با چشمانی نیمه‌بسته و لب‎هائی که به طرز دردناکی از شکل افتاده بودند.
دو پسر که سقوط را ندیده بودند هنوز هم در حال خندیدن در حیاط می‎دویدند، و صدای‎شان بسیار عجیب طنین می‎انداخت. دخترها اما لرزان از ترس خاموش آنجا ایستاده و به کودک که بسیار غیرمنتظره جلوی پای‎شان سقوط کرده بود خیره نگاه می‌کردند. هوا هنوز روشن بود، در حیاط بازتاب رنگپریدۀ پرتوهای خورشید قرار داشت و خود را در پنجره‎های طبقات بالا منعکس می‎ساخت. و خون آهسته از زیر موهای بور دختر بیرون می‎زد و خود را با گرد و غبار و آشغال مخلوط می‎کرد.
یکی از دخترها که بسیار ضعیف و شکننده به نظر می‎رسید، ناگهان با دو دستِ کوچک به سرش می‎کوبد و یک فریاد نافذِ بدون کلمه می‎کشد. صورتش سرخ شده و از حالت عادی افتاده بود، قطرات کوچک اشگ از چشمان تنگ کرده‎اش می‎چکید و بر روی گونه‎های باریک جاری می‎گشتند. بیوقفه در حال فریاد کشیدن با بازوان دراز کرده و گرفتار ترس خود را به کنار می‎کشد. تنه‎اش به تنه دیمیتری می‎خورد، در حال تلوتلو خوردن عقب می‎رود و در حال فریاد کشیدن و گریستن می‎دود و فرار می‎کند.
شخصی آهسته و خجالتی می‎نالد. پسرها که تا حال هنوز بازی می‎کردند در کنار دیمیتری ایستاده بودند و به دختر با کنجکاوی نگاه می‎کردند. در یکی از پنجره‎ها یک زن چاق با پیشبندِ سفید ظاهر می‎شود و شروع می‎کند با هیجان و سریع به صحبت کردن. همچنین از پنجره‎های دیگر مردم به بیرون نگاه می‎کردند. دستیار سرایدار، یک جوان با چهرۀ سفید با یک ژاکت بافتنی قرمز، آهسته و بیتفاوت به آنجا می‎آید، با چشم‎های بزرگ خالی‎اش به دختر نگاه می‎کند، خود را با هر دو دست به چوبِ جارو تکیه می‎دهد و به ردیف پنجره‎ها نگاه می‎کند. هنگامیکه او با بالا بردن آهستۀ سر نگاهش به آخرین ردیف پنجره می‎افتد، بر روی صورت پُف کرده‎اش بیانِ ابریِ یک احساس مبهم می‎دود.
مردم فریادکشان در اطراف دختر جمع می‎شوند. یک صنعتگر با دمپائی، با تکان دادن دست‎ها فریاد می‎کشید:
"یک پلیس خبر کنید!"
یک مادربزرگ کوچک اندام در حال نگاه کردن از بالای شانه او می‎نالید: "این گناه، این فاجعه!"
یکی از زن‎های عصبانی با روسری خاکستری می‎گوید: "مادر مراقب نبود!"
سرایدرِ اصلی با کت کوتاهِ سیاه، با ریش سیاه و چهرۀ از وحشت رنگپریده آهسته به آنجا می‎آید.
او به دستیارش می‎گوید: "سریع به آنجا بدو!"
جوانِ سفید چهره آهسته به سمت دروازه می‎رود.
شخصی از پشت دیمیتری زمزمه می‎کند: "کسی بدنبال پلیس رفته است!"
یک صدای خشنِ مردانه می‎گوید: "چه سودی دارد؟ کودک از بین رفته است!"
دیمیتری شگفتزده بود که کودک مُرده آنجا قرار داشت.
ناگهان از بالا یک ضجحۀ وحشی و مرتب در حال رشد طنین می‎اندازد. ضجحه مرتب نزدیک‎تر می‎گشت. یک زن رنگپریده از در خانه در حال فریاد کشیدنی وحشی و با دست‎های لرزانِ به جلو دراز کرده هجوم می‌آورد و بر روی دختر مُرده می‎افتد.
زن فریاد می‎زند: " راجیتچکا! راجیتچکا!" و شروع می‎کند با لبان لرزان بر روی دست‎های کوچک دختر به دمیدن. هنگامیکه سرمای این دست‎ها را حس می‎کند وحشتزده می‎شود، شانه راجیتچکا را می‎گیرد و تلاش می‎کند او را بلند کند. سر راجیتچکا اما بیجان به عقب می‎افتد. مادر مأیوس فریاد می‎کشد و مانند دختر کوچک که قبلاً قرمز شده بود قرمز می‎شود.
مادربزرگ از پشت دیمیتری زمزمه می‎کند: "مادر!"
سنگفرش‎ها با عبور گاری‌ها در خیابان شروع به لرزیدن می‌کنند. دیمیتری ناگهان می‎ترسد و از آنجا می‎گریزد.
II
دیمیتری در حال نفس نفس زدن بخاطر دویدن طولانی، بر روی پاگردِ یک پلۀ باریک کثیفِ طبقۀ دوم توقف می‎کند. بخار آشپزخانه از درِ باز به سمتش می‎وزید. او صدای عصبانی مادرش را می‎شنید. دیمیتری مردد داخل آشپرخانه می‎شود، جائیکه بویِ کرۀ ذوب شده، پیاز و بخار اجاق می‎داد و در آستانۀ در می‎ایستد. دوباره احساس آشنایِ بی‎خانمانی در این خانه که برایش غریبه بود و با این حال بعنوان سرپناه خدمت می‎کرد بر او غلبه می‌کند.
مادرش، آزینجا، خشمگین، با بازوان برهنه قرمز، با پیشبندِ کهنه سوخته در مقابل اجاق ایستاده بود و چیزی سرخ می‎کرد، چیزیکه در ماهیتابه فش فش به راه انداخته بود و کره به اطراف می‎پاشاند. شعله‎های کوچکِ نازک مانند خونِ جاریِ راجیتچکا بسیار سرخ از درِ محکم بسته نشدۀ اجاق به بیرون می‎زدند. پنجره و درها باز بودند و هوا در آشپزخانه کورانی بود. آزینجا به خانم خانه، به زندگی خودش، به کباب و هیزم لعنت می‎فرستاد.
دیمیتری احساس می‌کرد که کج خلقی مادرش به او سرایت کرده. او می‎دانست که مادر عصبانیتش را سر او خالی خواهد کرد.
آزینجا چهرۀ سرخِ عصبانی با چشمان گریان را که بر رویشان موی نازکِ بافته شده می‎لرزیدند به سمت دیمیتری می‎چرخاند و فریاد می‎کشد: "چرا اونجا در آستانه در ایستادی؟ چرا شیطان تو را به اینجا کشانده؟ وضع من بدون تو هم به اندازه کافی بد است!"
دیمیتری به اتاق کوچکِ مجاور آشپزخانه می‎رود که در آن با مادر زندگی می‎کرد. از آشپزخانه هنوز هم زمزمۀ خشمگین آزینجا از میان فش فشِ کره در ماهیتابه شنیده می‎گشت:
"من تمام عمر مانند یک روح لعنتی در کنار اجاق به خودم زحمت می‎دهم، ... خدا من را بخاطر کلمات گناه‎آلود ببخشد! ... و وقتی پسر روزی بزرگ است به مادرش فکر هم نخواهد کرد! آیا چنین پسری به من غذای خوبی خواهد داد!"
دیمیتری با ناراحتی اخم می‎کند، بر روی چمدان کوچکِ سبز رنگ در گوشه اتاق می‎نشیند و در افکار و خاطرات غمگینش غرق می‎شود. او به راجیتچکا می‎اندیشید که با سرِ خُرد شده بر روی سنگفرش قرار داشت ...
به این نحو چند دقیقه می‎گذرد. آزینجا در را باز و به داخل اتاقک نگاه می‎کند.
شرمنده زمزمه می‎کند: "دیمیتری، بیا اینجا!"
حالا به پسر با مهربانی نگاه می‎کرد، و این به چهرۀ خشن نازیبایش نمی‎آمد. دیمیتری نزدیک‎تر می‎رود.
آزینجا در حالیکه به او یک خاگینۀ هنوز گرم می‎داد می‎گوید: "بیا، عجالتاً این را بخور!" سپس دوباره در آشپزخانه ناپدید می‎شود.
دیمیتری یک اندوه ناگهانی را احساس می‎کرد و چشمانش خیس می‎شوند. هنگام خوردن خاگینه استخوان آرواره‎هایش به درد می‎آمدند، و او به زحمت می‎توانست آنها را حرکت دهد: چنین زیاد اشگ‎ها او را خفه می‎ساختند. در درون دیمیتری یک همدردیِ دردناک با مادر که از شکایت و محبت نامطبوعش زنده شده بود با ظریف‎ترین نخ‎ها به همدردی با راجیتچکا پیوند داشت ...
آزینجا پسرش را با عشقی دردناک دوست داشت، که در نزد فقرا خیلی از اوقات پیش می‎آید و در این دوست داشتن هر دو طرف سخت رنج می‎برند. زندگیِ فقیرانه و پُر نگرانش وی را از ترس پُر می‎ساخت و به او این فکر را می‎داد که از دیمیتری، وقتی بزرگ شود، یک میگسار خواهد گشت؛ که دیمیتری به این دلیل هلاک خواهد گشت و او را در دوران پیری تنها خواهد گذاشت. اما اینکه چطور از این فاجعه جلوگیری کند، چطور از دیمیتری یک انسان شایسته تربیت کند را او نمی‎دانست. او فقط این احساس مبهم را داشت که پسرش در آشپزخانه به سختی می‎تواند چیز درست و حسابی بشود. او غمگین و خشمگین بود، از همه‌چیز می‎ترسید و دائماً آه می‎کشید.
دیمیتری خاگینه را تا به آخر می‎خورد، انگشت‎هایش را با لبۀ کت پاک می‎کند و به کنار پنجره می‎رود. منظره از پنجره کسل‌کننده و بیرنگ بود. او آشپزخانه‎های بسیاری را که در آنها آشپزی می‎گشت، سقف‎ها، دودِ دودکش‎ها و یک آسمان آبی را می‎دید. دیمیتری بر روی لبۀ پنجره می‎نشیند و به پائین به حیاطِ سنگفرش شده نگاه می‎کند. او باید دوباره به راجیتچکا و به آن پنجره در طبقه سوم فکر می‌کرد، و پس از مدتی به خود می‎گوید:
"بنابراین هرکس می‎تواند سقوط کند."
او نیمه‌هشیار، اما پُر از وحشت همین حالا برای اولین بار فکر به مرگ را به خودش ربط داده بود. این فکر بسیار بعید و وحشتناک بود؛ خیلی وحشتناکتر از فکر کردن به اینکه راجیتچکا سقوط کرده و مانند شیشۀ یک لامپِ پرتاب گشته بر روی سنگفرش خُرد شده بود.
دیمیتری لرزان از لبه پنجره پائین می‎پرد. او یک درد در شقیقه‎ها و پشت سرش احساس می‎کرد. او در حالیکه دست‎هایش را سریع و بی‌معنی در هوا تکان می‎داد به آشپزخانه می‎رود. آزینجا در مقابل اجاق ایستاده بود، سر را به یک دست تکیه داده و عصبانی به آتش نگاه می‎کرد. دیمیتری می‎گوید:
"مادر، اگر می‎دانستی که هنگام آمدن به خانه در گذرگاه حیاط چه دیدم!"
مادر بدون آنکه سرش را به طرف او بچرخاند می‎پرسد: "خب چی دیدی؟"
"یک دختر از طبقه سوم با سر به پائین سقوط کرد."
آزینجا فریاد می‎زند: "چه چیزهائی می‎گی!"
صدای وحشتزده مادر دیمیتری را می‎ترساند و همزمان این صدا برایش خنده‎دار به نظر می‎رسید. او با پوزخند و گاهی با لوس خندیدن جریان سقوطِ راجیتچکا را با جزئیاتِ فراوان برای مادر تعریف می‎کند. آزینجا وحشتزده و متأثر آه می‎کشید و به پسر با چشمان گردِ متعجب خیره نگاه می‎کرد. دیمیتری هنگام گزارش اینکه چطور راجیتچکا فریاد کشیده بود فریادِ ضعیف او را تقلید می‎کند، رنگش می‎پرد و چمباته می‎زند.
آزینجا با کینه شروع می‎کند: "باید آدم یک چنین مادری را ..." او جمله‎اش را تمام نمی‎کند و آه می‎کشد. سپس در حال پاک کردن اشگ‎ها با پیشبندِ کثیف همدردانه می‎گوید: "این فرشتۀ کوچک! خدا او را پیش خود برده است، در پیش او وضع بهتری خواهد داشت."
دیمیتری متفکرانه می‎گوید: "چه برخوردی با زمین کرد!"
مادر دوباره پیشبند را رها می‎کند. صورت از اشگ خیس شدۀ بی‎حرکتش بر پسر تأثیر شدیدی می‎گذارد. او شروع به گریستن می‎کند. قطرات بزرگ اشگ به سرعت از گونه‎های کمرنگش به پائین جاری می‎گشتند. اما او به خاطر گریه کردنش خجالت می‎کشید. او سرش را برمی‎گرداند، می‎گذارد سرش به پائین خم شود، به اتاق کوچک برمی‎گردد، بر روی چمدان سبز رنگ در گوشه اتاق می‎نشیند، صورتش را با دست‎ها می‎پوشاند و دوباره شروع به گریستن می‎کند.
شب شده بود و همه‌چیز روال معمولی خود را طی می‎کرد. دیمیتری بسیار ناآرام بود. حالا چیزهای مختلفِ بی‎اهمیتی که او در گذشته اصلاً توجه نکرده بود به یادش می‎آمدند و روحش را شگفتزده می‎ساختند. او این نیاز را داشت که داستان راجیتچکا را هنوز برای کسی تعریف کند و هنوز کسی را با آن منقلب سازد. هنگامیکه دارجا، خدمتکار خانه، یک دختر پیراسته با حالتِ شیطنت در چهره به آشپزخانه می‎آید، او برایش ماجرا را با تمام جزئیات تعریف می‎کند. دارجا اما بیتفاوت به او گوش می‎داد و در مقابلِ آینه کوچکِ آزینجا به مویش که رنگ سوسک‎های آشپزخانه را داشت و بوی شدید پماد مو می‎داد دست می‌کشید و آن را صاف می‌کرد.
دیمیتری می‎پرسد: "آیا برای دختر متأسف نیستی؟"
دارجا احمقانه و در حال خنده پاسخ می‎دهد: "آیا مگه دختر کودک من بود؟"
مادر می‎گوید: "آدم چه شکایتی می‎تواند بکند؟ خدا کند که ما همه بزودی به آن جهان برویم! از تو چه خواهد شد وقتی روزی بزرگ شده باشی؟ یک صنعتگرِ مست."
دیمیتری از خود می‎پرسد ــ و اگر راجیتچکا بزرگ می‎گشت؟ ــ سپس او مانند دارجا یک دختر خدمتکارِ خانه می‎گشت، پماد مو می‎زد و همچنین از گوشۀ چشم زیرکانه به همه طرف نگاه می‎کرد.
دیمیتری برای نشان دادن نمرات هفتگی‎اش به نزد خانم خانه می‎رود. خانم خانه علاقه نشان دادن برای پسر آشپزش را کار خوبی بحساب می‎آورد.
بوی مطبوع اما عجیبِ کُندر که در اتاق مسلط بود تمام افکار به راجیتچکا را از او دور می‎ساخت. دیمیتری با کمروئی به سمت خانم خانه می‎رود که در سالن روی کاناپه نشسته بود و تکنفره ورق بازی می‎کرد.
خانم ایروتین صورتِ بسیار سفیدی داشت: این بخاطر کرم پوست و پودر بود. فرزندانش ــ پسر دبیرستانی‎اش آجا و دخترش لیدیا ــ هم در سالن حضور داشتند. آجا زبانش را به دیمیتری نشان می‎داد. او چشم‎های بیرون‌زده و یک صورت قرمز داشت. لیدیا کمی بزرگتر بود و شباهت زیادی با برادرش داشت. مویش بر پیشانی تکیه داده بود. آزینجا و دارجا عادت داشتند در گفتگوهای خود این موی نشسته بر پیشانیِ لیدیا را یال اسب بنامند.
خانم خانه نمره صفر را در دفتر دیمیتری می‎بیند و او را ملامت می‎کند. دیمیتری دست او را می‎بوسد، ــ بنابراین حالا نشان دادن نمره یک بار انجام شده و به خیر گذشته بود.
در اتاق همه‌چیز بسیار زیبا و مجلل بود. فرش‎های نرم صدای قدم‎ها را تخفیف می‎دادند، پرده‎ها با چین‎های سنگین به پائین آویزان بودند، مبلمان بسیار راحت بودند و تصاویر ارزشمند در قاب‎های طلائی جا داشتند. تمام اینها همیشه بر دیمیتری تأثیر بزرگی می‎گذاشت. وقتی او احضار می‎شد با ادب فراوان وارد اتاق می‎گشت، یا وقتی آقایان و خانم‎ها در خانه نبودند و او اجازه داشت تمام این چیزهای باشکوه را تحسین کند.
امروز اما زیبائی اتاق او را عصبانی می‎ساخت. او با خود می‎اندیشید: راجیتچکا احتمالاً هیچگاه در چنین اتاقی بازی نکرده بوده است!
دیمیتری از خود می‎پرسد آیا این زیبائی همچنین واقعی است؟ در حالیکه خانم ایروتین به او مدتی طولانی و خسته کننده توضیح می‎داد که کاهلی چه شرم‎آور است، و او چه زیاد باید سپاسگزار باشد که خانم خانه خود را برای او علاقه‎مند نشان می‎دهد، دیمیتری به این فکر می‎کرد که احتمالاً یکجائی ــ شاید فقط در نزد تزار ــ باید اتاق‎هائی وجود داشته باشند که زیبائی واقعی در آنها حاکم است، جائیکه شکوه پایان‌ناپذیر است و جائیکه مانندِ قصرهای پادشاه سلیمان بوی ادویه‎های کشورهای خارجی و اَنگُم می‎دهد. آه، کاش راجیتچکا می‎توانست در چنین اتاق‎هائی بازی کند!
هنگامیکه دیمیتری قصد داشت دوباره به آشپزخانه برود خانم خانه می‎گوید:
"دارجا به من گفت که تو سقوط کردن دختری را از پنجره دیدی. آن را برایم تعریف کن."
دیمیتری در مقابل لحنِ فرمان‌دهنده و خشنِ خانم خانه مانند همیشه مچاله می‎شود و شروع می‎کند به تعریف کردن. از کمروئی زیاد شانه‎هایش به شدت تکان می‎خوردند، اما او با جزئیات فراوان و در حالیکه کلمات را با حرکات دست همراهی می‎کرد شروع می‎کند به تعریف کردن، و بتدریج به وجد می‎آید. در پایان او دوباره همان فریاد ضعیف راجیتچکا را تقلید می‎کند و دوباره چمباته می‎زند. داستانش بر خانم خانه و فرزندانش تأثیر گذاشته و سرگرم‎شان ساخته بود.
لیدیا با تقلید از یک دختر جوانِ آشنایش و با فشردن دست‎هایش در هم بلند می‎گوید: "او چه خوب آن را تعریف کرد! بچۀ بیچاره! آیا او فوراً مُرد؟"
دیمیتری می‎گوید: "بله، فوری مُرد."
خانم خانه یک آبنبات شیرین و چسبناکِ پیچیده شده در یک کاغذ چیندار به او می‎بخشد. دیمیتری عاشق همه‌چیزهای شیرین بود و خیلی خوشحال می‎شود.
III
دیمیتری کنار پنجرۀ اتاق در مقابل میز رنگ نشدهْ پشت کرده به مادر که ساکت یک جوراب می‎بافت نشسته بود. او صورت کمرنگش را با لب‎های لرزان و بینی بزرگ بر روی کتابِ درسی خم ساخته بود و به سختی تلاش می‎کرد تکالیف مدرسه را انجام دهد، اما باید مدام به راجیتچکا فکر می‌کرد. او یک چنین همدردیِ بزرگی با کودک بیچاره داشت! مادر دختر باید آدم احمقی باشد که خوب مراقبت نکرده بود!
او سردرد داشت. دیمیتری فکر می‎کرد بخاطر بخارِ آشپزخانه است که حالا برایش بعد از آنکه رایحه‎های خوبی را که در اتاق‎های باشکوه تنفس کرده بود بویژه توهین‌آمیز به مشام می‌رسید.
دیمیتری ناگهان از خود می‎پرسد که بزرگی راجیتچکا چه اندازه می‎توانست بوده باشد: احتمالاً می‎توانست قدش تا کمربند او برسد.
حواسش مرتب از آموختن پرت می‎گشت. دارجا وارد اتاق کوچک می‎شود و برای آزینجا از معشوقش صحبت می‎کند ... دیمیتری اما برای اینکه دوباره یک نمرۀ صفر نگیرد مجبور بود تکالیفِ مدرسه را انجام دهد. در آشپزخانه با صدای بلند بسته می‎شود، ــ دارجا دوباره رفته بود.
آزینجا بلند می‎گوید: "این عروسک شیطان!"
دیمیتری نشنید که آن دو در باره چه چیزی دعوا کردند. او به مادر نگاه می‎کند. آزینجا می‎بافت و لب‎ها را با عصبانیت به هم می‎فشرد.
دیمیتری در حال لبخند زدن برای خودش تکرار می‎کند: عروسک شیطان! ... این احتمالاً یک عروسک بزرگ است، ــ او با خود فکر می‎کند، به اندازه یک انسان بزرگ، و شیاطین شب‎ها با او بازی می‎کنند. و در روز؟ در روز احتمالاً مانند بقیه انسان‎ها زندگی می‎کند. شاید هم اصلاً نمی‎داند که شب‎ها چه کسی او را با خود خواهد برد. آه، اما اگر آدم می‎توانست ببیند که شیطان چطور با دارجا بازی می‎کند. شاید او را به یک گربه جادو می‎کند، او را به بام خانه حمل می‌کند و مجبورش می‎سازد به اطراف بدود و میو میو کند ... این افکار او را سرگرم می‎کردند و حواسش را منحرف می‎ساختند. او اصلاً متوجه نبود که مادر چطور از اتاق خارج شده بود. ناگهان درِ راهرو سر و صدا می‎کند.
دیمیتری به اطراف نگاه می‎کند. آجا با یک حالتِ کنجکاوی هیجانزده در چشمانِ بیرون زده‎اش در آستانۀ در ایستاده بود. او با تکان دادن عجیب و غریب دست‎ها بر روی نوک پا به سمت دیمیتری می‎رود و می‎پرسد:
"تو تنهائی؟"
دیمیتری پاسخ می‎دهد: "بله، تنها."
آجا آهسته از اتاق خارج می‎شود و بعد از مدتی با لیدیا برمی‎گرد. دختر جوان لبخند می‎زد و هیجانزده به نظر می‎رسید.
آجا زمزمه می‎کند: "گوش کن، بک بار دیگه از دختری که از پنجره کله‌معلق شد برای ما تعریف کن."
لیدیا بخاطر اصطلاحِ کله‌معلق بریده بریده می‎خندید، او می‎دانست که آجا آن را از قصد به کار برده است.
دیمیتری می‎گوید: "باشه قبول" و بلند می‎شود.
لیدیا بر روی یک صندلی می‎نشیند، دست‎هایش را بر روی زانو روی هم قرار می‎دهد و به دیمیتری ثابت نگاه می‎کند. آجا بر روی چمدان سبز رنگ می‎نشیند. او با مشت‎ها بر زانو می‎کوبید و شکلک درمی‎آورد. دیمیتری داستان را همانطور که قبلاً تعریف کرده بود تعریف می‎کند. هنگامیکه او در پایان به یاد می‎آورد که چگونه مادر راجیتچکا گریه کرده بود ناگهان می‎خندد. دختر جوان عصبانی می‎شود و می‎گوید:
"آدم چطور می‎تواند فقط اینطور بی‎احساس باشد؟ فکرش را بکن که دختر باید چه دردی کشیده باشد. و تو به آن می‎خندی!"
آجا با لحنی تعلیم دهنده می‎گوید: "بله عزیزم، تو دارای احساساتِ لطیف کمی هستی. آدم اجازه ندارد در باره دختری که از پنجره کله‌معلق شده و سقوط کرده بخندد."
دیمیتری باید دوباره به آن فکر می‎کرد که چطور راجیتچکا دست‎هایش را از هم گسترده بود، که چطور جمجمه‎اش ترک خورده و چطور خونش مانند نهرِ باریکی در گرد و خاکِ خاکستری رنگ جاری شده بود. اشگ از چشم‎هایش می‎چکد. آن دو او را نگاه می‎کردند، نگاه‌شان را با هم رد و بدل می‎کردند و لوس می‎خندیدند. آنها خود را کمی ناراحت احساس می‎کردند. آنها نمی‎دانستند که از چه صحبت کنند و چطور بروند. خانم خانه به کمک آنها می‎آید.
او متوجه غیبت آن دو در اتاق شده و به جستجویشان آمده بود.
هنگامیکه او صدای آنها را در آشپزخانه می‎شنود، ابتدا برای چند لحظه در راهرو تاریک مکث می‎کند. ناگهان درِ اتاق را باز می‎کند و در آستانه در ظاهر می‎شود. مستقیم ایستاده، سر را کمی به عقب انداخته و ابروهای ضخیم سیاه را به بالا کشیده بود، طوریکه موی صافش را تقریباً لمس می‎کردند، چیزی که به او ظاهری احمقانه و خنده‎دار می‎بخشید. او مدتی در آستانه در می‎ایستد، و هر سه کودک در زیر نگاه‎های سوزانش مانند سنگ بی‎حرکت شده بودند، آجا و لیدیا انگشت‎های دست‎شان را به یک روش در هم فرو برده و بر روی زانو قرار داده و با ترس و با لبخندی اجباری به مادر نگاه می‎کردند. دیمیتری خانم خانه را با ترشروئی نگاه می‎کرد، در حالیکه اشگ‎های درشتِ شفاف آهسته از گونه‎های لاغرش به پائین می‎غلطیدند و بر روی ژاکتِ خانۀ رنگ و رو رفته‎اش می‎ریختند.
عاقبت خانم خانه می‎گوید: "بچه‎ها، بروید به اتاق‎تان! شماها اینجا هیچ کاری ندارید. اینجا هیچ محل مناسبی برای شماها و هیچ مهمانی‎ای نیست."
بچه‎ها بلند می‎شوند. خانم خانه می‎گذارد که آنها خارج شوند و بعد دنبال‎شان می‎رود.
دیمیتری صدای عصبانی او را می‎شنید که در فاصلۀ دور محو می‎گشت.
او به خود آزرده می‎گوید ــ یک محل نامناسب! ــ و به دیوارهای لختِ چوبی اتاق نگاه می‎کند، به اثاثیۀ فقیرانه، به هر دو چمدان، ــ به چمدان بزرگ قهوه‎ای‎ـ‎قرمز و به چمدان کوچک سبز رنگ، ــ و به پنجره که از آن آدم فقط بام‎ها، دودکش‎ها و تکه‎ای از آسمان کمرنگ را می‎توانست ببیند. همه‌چیز بسیار فقیرانه، غمگین و خشن بود.
دیمیتری به خانم خانه فکر می‎کند که چطور دزدکی نزدیک شد! آدم در برابر او هرگز در امان نیست: او مانند یک جادوگر است.
از سمت حیاط، از یکی از پنجره‎ها صدای پُر اشتیاق یک فلوت می‎آمد و مانند صدای گریۀ راجیتچکا شنیده می‎گشت.
IV
دیمیتری لباسش را درمی‎آورد و به محل خوابش که مادر برایش بر روی چمدان بزرگ آماده ساخته بود می‎رود؛ مادر خودش بر روی تختخوابی می‎خوابید که در گوشۀ اتاق میان دیوار چوبی و در راهرو متصل بود و با یک پرده رنگی از جنس کتان پوشانده شده بود.  آزینجا هنوز در آشپزخانه بود: خانم خانه مهمان داشت و او باید هنوز برای آنها شام آماده می‎کرد. از میان شکاف‎های تخته‎های اتاق از سقف و از کفِ اتاق نور به داخل نفوذ می‎کرد. دیمیتری از تاریکی وحشت داشت و لحاف را بر روی سر کشیده بود.
زمانی او عادت داشت، وقتی دراز کشیده بود به انواع چیزهای غیرممکن فکر کند: به اعمال قهرمانانه، به شهرت، به چیزهای لطیف و رقت‎انگیز. امروز اما تمام افکارش متوجه راجیتچکا بود. حالا ممکن است وضعش چطور باشد؟ در تاریکی بسیار وحشتناک بود که دختر خود را مُرده تصور کند. فکر کردن به این بسیار وحشتناک بود که مردم بر روی جسدشْ مراسم آمرزش‎خوانی اجرا کنند: شمع‎های زرد خواهند سوخت، ابرهای آبی رنگ صمغ به هوا صعود خواهند کرد، و سپس او را به خاک خواهند سپرد ... دیمیتری باید اما مدام به آن فکر می‎کرد.
ــ او در زیر خاک وضع بهتری خواهد داشت! ــ این کلماتِ مادر ناگهان به ذهنش خطور می‎کنند. ــ او از خود می‎پرسد که چرا او وضع بهتری خواهد داشت؟ ناگهان شناختِ شادی به سراغش می‎آید: او دوباره زنده خواهد گشت و با فرشته‎ها خواهد بود!
تصویر راجیتچکا مرتب واضح‎تر در برابرش در نوسان بود، طوریکه انگار کسی آن را با خطوط خاکستریِ مداد مدام تکمیل می‎کرد، هر خط تازه دیمیتری را با احساس متفاوتی از ترس، لذت و همدردی پُر می‎ساخت.
آزینجا در آشپزخانه یک چاقو را با سائیدن به کنارۀ اجاق تیز می‎کرد. این صدای ناراحت‌کننده نمی‎گذاشت او بخوابد. او سرش را از زیر لحاف خارج می‎سازد و آهسته صدا می‎زند:
"مادر، مادر!"
مادر می‎پرسد: "چی می‌خوای؟"
دیمیتری می‎پرسد: "آیا مادرِ راجیتچکا نباید بمیرد؟"
"کدام مادر؟"
"مادری که دخترش در اثر سقوط کردن مُرد."
مادر بداخلاق و خشن می‎پرسد: "چه اتفاقی برای او افتاده؟"
"من می‎پرسم که آیا نباید مادرِ دختر بمیرد؟"
"چرا باید او بمیرد؟"
دیمیتری در حالیکه قطرات اشگ از گونه‌اش به پائین می‌غلطیدند و صورت و متکا را خیس می‎کردند آهسته می‎گوید: "بخاطر دردِ مرگِ راجیتچکا!"
آزینجا عصبانی می‎گوید: "بخواب، تو پسر دیوانه، بخواب اگر در تختخوابی. اگر تمام انسان‎ها بخاطر چنین دردی بمیرند بنابراین بزودی در کل روسیه دیگر انسانی باقی‌نمی‎ماند."
دیمیتری در حال گریستن می‎پرسد: "این فقط چطور ممکن است؟"
"بخواب، بخواب، من بدون تو هم به اندازه کافی سختی دارم!"
دیمیتری ساکت می‎شود. اشگ‎ها او را خسته ساخته بودند، و او شروع می‎کند به چرت زدن. در گوش‎های خسته‎اش ابتدا صدای لطیفِ بالایِ غیرقابل تحملِ یک فلوتِ چوپانی طنین می‎اندازد، سپس غرشِ خفه ناقوس یک کلیسا، بعد همه‌چیز در هم مخلوط می‎شود و ناپدید می‎گردد. اما راجیتچکا در ارتفاعِ سرگیجه‌آوری از یک پنجره شاد و خوشحال می‎خندید. دیمیتری با خوشحالی به خود می‎گوید: او زنده گشته است! و راجیتچکا بریده بریده چیزی می‎گفت، چیزی که بسیار شاد بود، چیزی مانند پیامِ رستاخیز.
V
دیمیتری عضو گروه کُر مدرسه بود که در یک کلیسای نزدیک در هنگام عبادت آواز می‎خواند. برای او بخاطر قدرت خوبِ شنوائی و صدای روشن و قویِ بمِ مردانه‎اش ارزش قائل بودند. آواز خواندن برای خودش هم لذت بزرگی داشت. بویژه دوست داشت در مراسم ازدواج و مراسم تشیع جنازه آواز بخواند. آوازهای مراسم عروسی برایش سرگرم‌کننده بودند، و آوازهای مراسم خاکسپاری اندوه شیرینی را در او بیدار می‎ساختند.
دیمیتری روز یکشنبه قبل از مراسم عبادتِ دسته‎جمعی به کلیسا می‎آید. جماعت تازه جمع شده بودند. صدای زنگ ناقوس از میانِ هوای صافِ پائیزی باشکوه می‎گذشت. پسرهای گروه کُر در دالان و پشتِ دیوارِ کلیسا با شادی می‎دویدند و سر و صدا می‎کردند. دوشیزینِ کوچکِ ظریف با صدای کودکانۀ روشنش دشنام‎های وحشتناکی را فریاد می‎زد، در حالیکه چهره‌اش یک بیانِ بیگناه و ملایم را حفظ می‏‌کرد. در این وقت رهبر گروه کُر هم می‎آید، معلم گالوش، یک مردِ کوچک اندام و لاغر با لکه‏‏‏‌های قرمزِ آجری رنگ بر روی گونه‎ها و ریش بلندِ نازکی که به نظر می‌‏رسید آن را به صورتش چسبانده است. او کاملاً ناگهانی، انگار از زمین شلیک شده باشد ظاهر شده و ناگهان در دروازۀ دیوار کلیسا ایستاده بود. پسرها به دالان می‎دوند و در برابر معلم تعظیم می‎کنند، برخی با ترسِ اغراق‎آمیز، برخی بی‎نظم و ترشرو. دیمیتری درمانده کلاهش را از سر برمی‎دارد: او مردد به نظر می‎رسید که آیا مجبور است اصلاً این کار را بکند. او یک بار کلاه را به گونه خود می‎مالد، به معلم نگاه می‎کند، چشمانش را انگار که نور خورشید به آن می‎تابد گره می‎زند، کلاه را دوباره بر سر می‎گذارد و آن را به سمتِ پشت گردن می‎کشد. گالوش در دالان باقی‌می‎ماند. دیمیتری به سوی او می‎رود.
معلم در حال سرفه کردن با صدای بالا و تا اندازه‎ای به اصطلاح  شکسته می‎پرسد: "چه می‎خواهی؟"
دیمیتری آهسته و خجالتی خواهش می‎کند: دیمیتری دمنجویچ اجازه دهید که من به خانه بروم.
گالوش در حال خیره نگاه کردن به دیمیتری فریاد می‎زند: "این عالی‌ست! با چه کسی باید اینجا بمانم اگر همه بروند؟"
دیمیتری با تغییر دادن به حالت چهره‌اش با صدای شکوه‎آمیز توضیح می‎دهد: "دیمیتری دمنجویچ من سردرد دارم."
صورت کمرنگ و لب‎های آبی‎اش تأیید می‎کردند که او حقیقت را می‎گفت.
گالوش با رد کردن درخواست او و خاراندن ریشش می‎پرسد: "چرا سردرد داری؟"
دیمیتری با خجالت پاسخ می‎دهد: "من نمی‎دانم."
گالوش با صدای نافذ فریاد می‎زند: "من همین حالا چه سؤالی از تو کردم؟"
دیمیتری خجول ساکت می‎ماند.
"تو یک ابله هستی، آقای محترم، این همه‌چیز است. من همین حالا از تو چه پرسیدم؟"
دیمیتری سؤال را تکرار می‎کند: "چرا من سردرد دارم."
"بله، و نه اینکه آیا تو آن را می‎دانی یا نمی‎دانی! پس چرا سردرد داری؟ جواب بده!"
دیمیتری نمی‎دانست چه بگوید و لبخند مرددی می‎زد.
کارگانوو گونه سرخ می‎گوید: "او با بینی چوب خُرد کرده است." و به پیشانی‎اش چین می‎اندازد تا به خنده نیفتد.
پسرهائی که به دور دیمیتری و معلم فشار می‎آوردند با صدای بلند شروع به خندیدن می‎کنند. میشِجیف، یک پسر کوچک با سر و چشمان بزرگ آهسته به دیمیتری می‎گوید:
"به دلیل نامعلوم."
گالوش فریاد می‎زند: "خب، می‎خواهی بگوئی چرا سردرد داری؟"
دیمیتری می‎گوید: "به دلیل نامعلوم."
"اینطور درست است. تو اجازه داری بروی."
دیمیتری بعد از تعظیم کردن کلیسا را ترک می‎کند. اما او به خانه نمی‎رود. او از مطیع بودنِ ابدی سیر شده بود و می‎خواست برای اولین بار در زندگی صبح را به میل خودش بگذراند. هنگامیکه معلم به او اجازه رفتن می‎دهد، او در لحظه اول احساس شادی و رهائی می‎کرد اما سردرد و احساس وقوعِ یک امرِ کدر شادی‎اش را خیلی زود تیره می‎سازند.
دیمیتری خیابان سنگفرش شده و پُر سر و صدا را ترک می‎کند و بسوی حومۀ شهر می‎رود. یک باد سرد می‎وزید. آسمانِ بدون ابر، صاف و غمگین، خیلی خسته بر روی زمین آویزان بود. درخت‎های گرد و خاک گرفته و کسل‎کننده آنجا ایستاده بودند. باد ابرهای گرد و غبار را می‎پیچاند، و دیمیتری تقریباً نمی‎توانست هیچ‌چیز ببیند و فقط با زحمت زیاد به جلو حرکت می‎کرد ...
او در گوشۀ دورِ گورستان، جائیکه محل گورهای ارزان بود، گور پدر خود را جستجو می‎کرد. او مدتی طولانی بر روی گور می‎نشیند، صلیب سفید رنگ را در چنگ می‎گیرد و به راجیتچکا و به خود می‎اندیشد. به نظر می‎رسید که گورها، صنوبرها و صلیب‎ها خود را به سمت بی‎نهایت می‎کشند، و سکوت عمیق فقط گاهی توسط قار قار یک کلاغ یا خش خش برگ‎ها در باد قطع می‎گشت.
دیمیتری تصویر راجیتچکا را کاملاً واضح در برابر خود می‎دید. او می‎خواست دختر را واضحتر ببیند و چشمانش را می‎بندد ... موهای فرفریِ بورِ راجیتچکا از شانه‎هایش به پائین آویزانند. او یک لباس کوتاهِ زرد رنگ پوشیده و کفش گرد و خاکی بر پا دارد و کاملاً رنگپریده آنجا در مقابل او ایستاده است. یک جریانِ باریکِ خون از گونه‎هایش به پائین می‎ریزد. راجیتچکا هیچ دردی احساس نمی‎کند، ــ او بلافاصله پس از سقوط کردن مُرده بود و حالا دوباره زنده گشته است. اما چرا او چنین بی‎حرکت است؟
دیمیتری تمام نیروی خیالبافی‎اش را جمع می‎کند: او خیلی دلش می‎خواست که راجیتچکا لااقل چشمانش را باز کند. ممکن است چه نوع چشمانی داشته باشد؟
ناگهان به نظرش می‌رسد که انگار دختر چشمانش را باز کرده است ــ چشمانش مانند آسمانِ آفتابی آبی و کاملاً آرام بودند ــ، و همچنین در روح دیمیتری ناگهان همه‌چیز همانطور آفتابی و باشکوه بود. به نظرش می‎رسید که راجیتچکا آهسته بر روی سنگ‎ها گام برمی‎دارد و دامن کوتاه زردِ به سختی محسوس‎اش در باد پَر پَر می‎زند.
دیمیتری چشم‎هایش را باز می‎کند، ــ و چهرۀ دوستداشتنی راجیتچکا خیلی سریع ناپدید شده بود. او دوباره خود را توسط چیزهای فانی و زمینی محاصره شده می‎دید. دیمیتری با سر خمیده و پُر گشته از افکار غمگین به راجیتچکا آهسته گورستان را ترک می‎کند.
او از دروازۀ پشتی گورستان خارج می‎شود و در خیابانِ غبارآلودِ خالیِ آنسوی دیوارِ گورستان سرود کلیسائی را تمرین می‎کند: "من در برابر خدا نمازم را می‎خوانم و اندوهم را به او اعلام می‎کنم، زیرا روحم پُر از درد است ..."
صدای قویِ بم مردانه‎اش مانند نقره طنین می‎انداخت. درخت‎ها استراق‌سمع می‎کردند، چمن در زیر پاهایش خش خش می‎کرد، نویدِ غیرقابل درکِ یک سعادتِ وصف ناگشتنی از آسمانِ روشن و از خورشید به پائین می‎تابید ...
VI
مدرسه برای دیمیتری کسل‌کننده بود. ساعات درس جالب نبودند، و او همیشه وحشت داشت که از او سؤال سختی شود و دوباره نمرۀ صفر بگیرد. همچنین در زنگ‎های تفریح هم احساس اندوه می‎کرد.
دانش‎آموزانِ کلاس‎های مختلف مانند همیشه در زنگ تفریح در سالن ورزش جمع شده بودند و شاد به اطراف می‎دویدند. برخی بر روی نیمکت‎ها در امتداد دیوارها نشسته بودند و با هم صحبت می‎کردند. سالن کوچک و تاریک بود: سالن در طبقه همکف قرار داشت و نورِ روز توسط درخت‎های باغ و دیوار لختِ بدون پنجرۀ خانه بزرگ همسایه پوشیده می‎گشت. در گوشه‎ای زیارتگاهِ تاریک با تصاویر مقدسین قرار داشت و در پشت آن تاریکی متراکم بود.
پسرها در اینجا مانند یک گله گوسفند در اصطبل به هم فشار می‎آوردند. آنها همدیگر را به زمین می‎انداختند، به اطراف می‎دویدند، بازی می‎کردند و همدیگر را هُل می‎دادند. برخی صبحانۀ خود را می‎خوردند، ــ که یا از خانه نانِ کره زده شده با خود آورده یا در پیش سرایدارِ مدرسه یک بروتشن خریداری کرده بودند. هوا پُر از گرد و غبار بود، و آدم به زحمت می‎توانست نفس بکشد. از میان فریاد یکنواخت و سر و صدا گهگاه یک جیغ نافذ بلند می‎گشت.
دیمیتری در میان پسرها، جائیکه بیشتر به هم فشار می‎آوردند بر روی یک نیمکت نشسته بود. او فکر می‎کرد که تصویر نورانیِ دست‎ها و صورتِ راجیتچکا را در میان ابرهایِ گرد و غبار می‎بیند. موهای بورش در نور خورشید درخشش ماتی داشت، پرتوهای بامزه رنگین‎کمان از او منشعب می‎گشتند، صدایش طنین روشنی داشت، ــ و ناگهان در گرد و غبار تجزیه و ناپدید می‎گردد.
پسرها یک نفر را بر زمین انداخته و شیشه یک پنجره را شکسته بودند و حالا هورا می‏‌کشیدند.
فریاد آنها تا اتاق معلمین نفوذ می‎کرد. معلم آردالجون زرججویچ کاروبیزین، کمرنگ، با صورت صاف اصلاح کرده، بلند قد و لاغر آهسته به سمت سالن ورزش می‎رود. با ظاهر شدن او پسرها کمی ساکت‌تر می‎شوند. همه از کنار پنجره‎ای که شکسته شده بود فرار می‎کنند. اما فوری داوطلبان خائن پیدا می‎گردند و مقصرین بزودی شناسائی می‎شوند.
شوماکین، پسری که صورت کک‎مکی‎اش همیشه یک حالت نگرانی نشان می‎داد به سمت دیمیتری می‎دود و برایش زمزمه می‎کند:
"بیا کاروبیزین را دست بندازیم!"
دیمیتری خوشحال می‎پرسد: "چطور؟"
"صدای فیش مار دربیاریم!"
بلافاصله پس از ورود کاروبیزین به راهرو، جائیکه دانش‎آموزان فشار می‎‎آوردند و لگد می‎زدند شوماکین و بقیه پسرها که در سالن ورزش باقیمانده بودند شروع می‎کنند به فیش کشیدن. کاروبیزین برمی‎گردد و در آستانۀ در توقف می‎کند. شوماکین که نمی‎توانست او را ببیند به فیش کشیدن ادامه می‎داد.
او در حال مخفی ساختن خود در پشت دیمیتری زمزمه می‎کند: "تو هم فیش بکش، او ما را نخواهد دید!"
دیمیتری شروع می‎کند به فیش کشیدن. کاروبیزین نمی‎دانست که آیا باید برود و یا اینکه باید بماند و اراذل را آرام سازد. برای او هر دو کار بیتفاوت بود. اما او به وسط سالن ورزش می‎رود، به همه جهات نگاه و احساس می‎کند که به چنگ آوردن مقصرین غیرممکن است: دانش‎آموزان وقتی او به آنها نگاه می‎کرد صلح‎آمیز با همدیگر صحبت می‎کردند، و وقتی او نگاهش را به گروه دیگری از اراذل می‎انداخت فیش کشیده می‎شد. کاروبیزین ناگهان از خشم سرخ می‎شود.
دیمیتری در این بین کمی جلو رفته بود. او لبخند می‎زد و بدون اندیشیدن به آنچه انجام می‌داد فیش می‎کشید. در این وقت بدنِ کاروبیزین تقریباً به او برخورد می‎کند.
کاروبیزین با عصبانیت می‎گوید: "دفتر نمره‎ات را بده!"
دیمیتری وحشتزده بود.
او تلاش می‎کند خود را توجیه کند: "من هیچکاری نکردم!"
کاروبیزین در حال فشردن دندان‎ها به هم مصرانه تکرار می‎کند: "دفتر نمره را بده به من!"
دیمیتری گرفتار گشته در خشمی ناگهانی می‎گوید: "شما می‎تونید از بقیه سؤال کنید: من اصلاً فیش نکشیدم."
کاروبیزین با خشم فراوان فریاد می‎کشد: "دفتر نمره!"
صدایِ کاروبیزین طنینِ جیغِ زیرِ سقف کوتاهی را می‎داد. دیمیتری برای آوردن دفتر نمره آهسته به کلاس درس می‎رود، و در حال رفتن می‎غرید:
"بدون هیچ دلیلی برای آدم یک نمرۀ تنبیهی در دفتر می‎نویسند!"
کاروبیزین این را می‎شنود و از خشم می‎لرزد.
او پشت سر دیمیتری فریاد می‎کشد: "تو الاغ! حالا چیزی را تجربه می‎کنی! با دفتر نمره‎ات بیا به اتاق معلمان."
و کاروبیزین به اتاق معلمان می‎رود، بدون آنکه به پسرهائی که پشت سرش فیش می‎کشیدند توجه کند. برای او دوباره همه‌چیز بیتفاوت بود.
VII
دیمیتری به مادر می‎گوید که باید به یک تمرینِ گروه کُر برود. به این ترتیب او از ساعت چهار تا هشت شب را آزاد بود. او از خانه خارج می‎شود. اما او اصلاً خوشحال نبود. صدای ناقوس کلیساها که مردم را به عبادت می‎خواند او را از اندوه پُر می‎ساخت. آسمان مانند یک پارچۀ ژنده آبیِ رنگپریده بر بالای بام خانه‌‏ها آویزان بود و ابرهای خاکستری آهسته به اطراف نقل مکان می‎کردند.
دیمیتری سردرد خفیفی داشت. او دوباره راجیتچکا را کاملاً واضح در برابر خود می‎دید، ــ و او فکر می‎کرد که دختر از تمام انسان‎ها متفاوت‎تر است. موهایش بر روی پشتش سرازیر بودند. همه‌چیز در پشت بدنٍ شفافش عبور می‎کرد و او بی‎حرکت باقی می‎ماند، بدون آنکه جهان را بپوشاند و بدون آنکه در جهان ذوب شود. به نظر می‎رسید که او از همه‌چیز منزوی‎ست. گهگاه به نظر دیمیتری می‎رسید که دختر کاملاً به او نزدیک می‎شود و با سر تقریباً سینۀ او را لمس می‎کند.
او مدتی طولانی و سریع غرق گشته در افکاری که برخلاف اراده‎اش به ذهن می‎آمدند از میان خیابان‎های شهرِ بزرگ و غیر دوستانه می‎گذشت و هیچ احساس خستگی نمی‎کرد. گردبادی از گرد و غبار، ستون‎های دود و ابرهْ خود را در برابر چشمانش به تصویر راجیتچکا شکل می‎دادند. گردباد آرام می‎گیرد، دود ناپدید می‎گردد، ابرها از آنجا دور می‎شوند، و زندگیِ زشتِ روزمرۀ مشقت‎بار دوباره در برابرش ایستاده بود.
تصویر شفاف و سبک راجیتچکا یک بار دیگر به نوسان می‎آید، و دیمیتری فکر می‎کرد که او را در یک لباس و کفش سفید، با یک روبان سفید بر روی کمربند و با گل سفید به سینه در حال گذر می‎بیند. دختر با اندامی به شکل نور می‎گذشت، دختر او را صدا نمی‎کرد، اما به نظر می‎رسید که به نوعی با او همدردی دارد، و دیمیتری بدنبال دختر می‎رفت ...
دیمیتری به یکی از خیابان‎ها وارد می‎شود. او از راه دور متوجه معلم کاروبیزین می‎شود که عصبانی مانند همیشه بسیار سریع می‎رفت. دیمیتری وحشت می‎کند و به راهروی ورودی اولین خانه هجوم می‎برد. در زیر سقفِ طاقدار که با طرحی از نردۀ کمرنگ نقاشی شده بود تاریک بود و هر صدائی را بلند منعکس می‎ساخت. او می‎خواست صبر کند تا کاروبیزین از آنجا بگذرد. اما اگر معلم متوجه او شده باشد، اگر که او به همین راهرو داخل شود، دیمیتری را بگیرد و به سرش فریاد بکشد، چه باید کرد؟
دیمیتری نمی‎توانست دیگر در راهرو بیشتر از این تحمل کند و داخل حیاط می‎شود. به نظرش می‎رسید که کاروبیزین در راهرو ورودی خانه است. دیمیتری سریع از حیاط عبور می‎کند و خود را کنار پله‎های ساختمانِ پُشتی مخفی می‎سازد.
او بلافاصله پس از توقف کردن صدای قدم بر روی سنگفرش‎های حیاط می‎شنودو از پله‎ها به سرعت بالا می‎رود، صدای قدم‎ها در پشت سرش بر روی پله‎ها سخت و منظم طنین می‎انداحتند، و دیمیتری مرتب از پله‎ها بالاتر می‎رفت. از خستگی و وحشت زانوهایش خم می‎گشتند.
عاقبت به زیر شیروانی می‎رسد. در قفل نبود. دیمیتری آن را باز می‎کند و داخل یک دالان تاریک می‎شود. قدم‎هائی که او را تعقیب می‎کردند در آخرین پله توقف می‎کنند. یک در باز می‎شود و پشتِ سرِ فردی که داخل می‌ر‌ود دوباره بسته می‎شود. دیمیتری خود را آزاد و پُر گشته از یک شادیِ ناگهانی احساس می‎کرد. او پی می‎برد که تعقیب کننده نه کاروبیزین بلکه یکی از ساکنین خانه بوده است. دیمیتری از در به بیرون نگاه می‎کند، و بعد از مطمئن شدن از اینکه دیگر کسی بر روی پله نیست می‎خواست دوباره پائین برود که ناگهان یک صدای آهسته می‎شنود. کسی در آن نزدیکی چیزی را می‎خواند. دیمیتری به اطراف نگاه می‎کند. او یک در کشف می‎کند که نیمه‌باز بود و به سمت سقف‌کاذب منتهی می‎گشت. رگه‎ای نور خاکستری از میان در به دالان می‎افتاد، و همزمان با نورْ یک صدای روشن، آهسته و سریع از آنجا می‎آمد.
دیمیتری مدتی در برابر در می‎ایستد، سپس آن را کاملاً باز می‎کند و داخل انبار زیرشیروانی می‎شود. او باید خود را کاملاً خم می‎کرد تا سرش با شاه‎تیرهای چوبیِ سقف تصادف نکند.
درکنار پنجرۀ انبار یک پیرزن و یک دختر تقریباً پانزده ساله نشسته بودند. پیرزن جوراب می‎بافت و دختر برایش از رویِ یک کتاب قطور می‎خواند. آن دو در برابر هم نشسته بودند، پیرزن بر روی یک چمدان کوچک و دختر بر روی یک صندلی تاشو سبُک. نور از پنجره به میان آن دو افتاده و خود را بر روی زانوهای‎شان نشانده بود. میل‎های بافندگی آهسته سر و صدا می‎کردند و در دستان ماهرِ پیرزن مات می‎درخشیدند.
دیمیتری یک قدمِ بزرگ از روی یک شاه‎تیرِ چوبیِ ضخیم برمی‎دارد. به نظر می‎رسید که پیرزن و دختر در اینجا زندگی می‎کنند: اینجا بسیار مرتب و تمیز جارو شده بود.
دخترِ کمرنگِ نازیبا چشم از کتاب برمی‎دارد و به دیمیتری آرام و دوستانه نگاه می‎کند. دیمیتری با تعجب به دختر نگاه می‎کند. دختر چنان کمرنگ و لاغر بود که در نور نیمه‌تاریک در پشت ستونِ نوری که از پنجره به کتاب می‎افتاد تقریباً بی‎اندام به نظر می‎رسید. ترقوه‎های ظریف از پوست بیرون زده بودند. دختر یک سارافون و یک پیراهن بر تن داشت که بازوان و شانه‎هایش را نمی‎پوشاند. سارافونِ سبز کمرنگِ از جنس چلوار برایش کوتاه بود. دست‎ها و پاها زرد بودند، طوریکه انگار از موم فُرم گرفته‎اند. دختر گونه‎هائی باریک، یک دهان بزرگ و چشمان خاکستری داشت. موها بور بودند، صاف و باریک بافته شده که تا کمربند می‎رسید. دختر به ندرت نفس می‎کشید، مانند فردی بی‎جان آرام آنجا نشسته بود و به نظر دیمیتری بسیار زیبا می‎رسید. قلبش فوری خود را به سمت دختر جذب‌گشته احساس می‎کرد.
دختر با کنار گذاشتن کتاب آهسته اما واضح می‎گوید: "بشین پسر، استراحت کن. اینطور که می‎بینم تو خسته‎ای."
دیمیتری بر روی شاه‎تیر چوبی کنار دختر می‎نشیند. و همه‌چیز در اینجا به نظرش عجیب می‎رسید. از آنجا که سقف تقریباً سرش را لمس می‎کرد بنابراین چنین به نظرش می‎رسید که انگار خود را در ارتفاع سرگیجه‎آوری می‎یابد.
پیرزن می‎پرسد: "تو از کجا می‎آئی؟"
دیمیتری گزارش می‎دهد: "من به پیاده‎روی رفته بودم، و معلم ما من را دید ــ من در مدرسه تحصیل می‎کنم ــ بنابراین من فرار کردم و به اینجا رسیدم ... وگرنه او من را به شدت توبیخ می‎کرد."
پیرزن می‎گوید: "حقه‎باز!"
او دوباره شروع به بافتن می‌کند، و طوری آرام آنجا نشسته بود که انگار از خستگی چرت می‎زند. صورتش بی‎حرکت بود، تیره و پُر از چین و چروک. پیرزن و دختر بسیار آهسته صحبت می‎کردند، و به نظر می‎رسید که صدای‎شان از راه دور می‎آید.
دختر می‎گوید: "باید او استراحت کند، چه اهمیتی برای ما دارد. اسم من دانجا است و اسم تو چیه؟"
"دیمیتری. و نام خانوادگی دارموشیوک."
دختر بدون آنکه لبخند بزند تکرار می‎کند: "دارموشیوک، و نام خانوادگی ما ولاسوف است."
دیمیتری شگفتزده و خوشحال می‎گوید: "نه، واقعاً؟ من یک بار معلمی به نام ولاسوف داشتم، او خیلی خوب بود، اما مُرد." و پیرزن را مخاطب قرار می‎دهد: "و نام شما چیست؟"
پیرزن لبخند آرامی می‎زند و می‎گوید: "فقط نگاهش کنید، چقدر دوست دارد آشنائی برقرار کند!"
دانجا بجای او جواب می‎دهد:
"کاترینا واسیِونا."
دیمیتری می‎پرسد: "و شماها اینجا چکار می‎کنید؟"
دانجا توضیح می‎دهد: "مامان و من اینحا زندگی می‎کنیم. مامان حالا بیکار است. یکی از آشنایان که اینجا در ساختمان آشپز است ما را به اینجا راه داده، اما خانمِ خانه‎اش هیچ‌چیز از آن نمی‎داند."
"و وقتی اینجا لباسِ شسته آویزان می‎کنند چکار می‎کنید؟"
دختر آرام پاسخ می‎دهد: "بعد به یک انبار زیر شیروانی دیگر می‎رویم."
"اما کجا می‎خوابید؟"
"اگر ممکن باشد در آشپزخانه، در غیراینصورت اغلب اینجا. وقتی ما شب‎ها اینجا می‎خوابیم، باید زود برای خواب برویم: ما اجازه نداریم اینجا چراغ روشن کنیم، بخاطر خطر آتش‎سوزی."
پیرزن می‎گوید: "حتی آدم اجازه ندارد یک چراغ کوچک مقابل تصویر قدیس روشن کند."
در گوشه انبار تصویر یک قدیس آویزان بود، اما بدون چراغ کوچک در مقابل آن. تصویر چون در ارتفاع بسیار کوتاهی آویزان بود عجیب به نظر می‎رسید.
دانجا می‎گوید: "مهم نیست، شب‎ها اینجا ستاره‎ها نور به داخل می‎تابانند. هر ستاره مانند یک چراغ کوچک از کریستال است."
دختر چشمان آرام و شادش را به سمت پنجره نشانه می‎گیرد و با دستِ لطیفش به آنجا اشاره می‎کند. دیمیتری اشارۀ دست او را دنبال می‎کند، نگاهش به کنار پنجره می‎رود و به آسمانِ نزدیک و شفاف نگاه می‎کند و قلبش از شادی می‎لرزد.
او آهسته می‎گوید: "آسمان در اینجا چه نزدیک است!" و به دانجا نگاه می‎کند.
دختر آنجا نشسته بود، با دست‎های روی هم قرار داده شده بر زانو، آرام و مانند افراد بی‎جان. نگاه دیمیتری دوباره به سمت پنجره می‎رود.
یک آسمانِ نزدیکِ خالی ... و در فاصلۀ دور بام‎ها و دودکش‎های فراوان ... و همه‌جا بسیار ساکت بود، طوریکه انگار در آن نزدیکی هیچکس نیست و هیچکس نفس نمی‎کشید. بسیار وحشتناک ساکت!
دیمیتری نگاهش را از پنجره دور می‎سازد. آن دو ساکت آنجا نشسته بودند. سر و صدای آهستۀ میل‎های بافتنی مانند وزوز یک مگس طنین می‎انداخت. دیمیتری ناگهان کمی احساس ترس می‎کند. پیرزن و دختر به او نگاه می‎کردند.
دیمیتری می‎گوید: "اینجا در پیش شما چه ساکت است!"
آن دو سکوت می‎کنند. این دیمیتری را گیج می‎ساخت. او تجسم می‎کرد که اینجا در شب چه وحشتناک باید باشد. تاریکی در گوشه‎های انبار کمین کرده بود. سقف گهگاه جرنگ جرنگ می‎کرد، طوریکه انگار کسی با قدم‎های سبُک بر روی آن می‎دود. از روی پله‎ها گاهی انعکاس صدای قدم‎ها طنین می‎انداخت و صدای بستن درها بالا می‎آمد.
دیمیتری می‎پرسد: "آیا شماها اصلاً نمی‎ترسید؟"
دانجا دوستانه می‎پرسد: "از چه‌کسی، تو پسر احمق؟"
دیمیتری شرمنده لبخند می‎زند و می‎گوید:
"از جن‎ها."
دانجا لبخندِ آرامی می‎زند و پاسخ می‎دهد: "جن‎ها به ما آسیبی نمی‎رسانند. اما از سرایداران باید از خود مراقبت کنیم که ما را بیرون نکنند، و همچنین از صاحبخانه‎ها. اگر آنها بخواهند کسی را بیرون کنند بنابراین آدم نمی‎تواند دیگر با هیچ جادوئی بر علیه آنها کاری انجام دهد."
پیرزن می‎گوید: "و وقتی آدم می‎خواهد شب را در پناهگاهِ شبانه بگذراند بنابراین باید فوری برای هر نفر پنج کوپک بپردازد، هر شب ده کوپک برای ما دو نفر، گفتنش آسان است!" و صدایش ناگهان وحشتزده طنین می‎اندازد.
دیمیتری می‎گوید: "شما احتمالاً بزودی یک کار پیدا خواهید کرد. سپس می‎توانید از اینجا اسبابکشی کنید."
پیرزن آه می‎کشد و می‎گوید: "هرچه خدا بخواهد، هرچه خدا بخواهد!"
دیمیتری مدتی سکوت می‎کند و می‎اندیشد که با چه‌چیز می‎تواند دانجا و مادر دانجا را دلداری دهد. او از خود می‎پرسید: "آیا باید برایشان ماجرای راجیتچکا را تعریف کنم؟"
VIII
دیمیتری پس از مدت کوتاهی اندیشیدن شروع می‎کند: "اگر شماها می‎دانستید که من به تازگی چه دیدم."
و او از راجیتچکا تعریف می‎کند. دانجا می‎لرزید و او را با چشمان وحشتزده نگاه می‎کرد. هنگامیکه دیمیتری به پایان می‎رسد، دختر با وحشتی در چشم و در صدا می‎گوید:
"زن بیچاره، او حتماً خیلی غمگین است!"
دیمیتری با تعجب می‎گوید: "منظورتون مادر دختر است؟"
دانجا ساکت سرش را تکان می‎دهد.
دیمیتری پاسخ می‎دهد: "مادر خودش مراقب نبود، مادر خودش مقصر بود! اما دختر می‎تواند آدم را واقعاً متأسف سازد ... این خیلی وحشتناک است!"
او مچاله می‎شود: او ناگهان درد خفیفی در گردن احساس می‎کرد.
دانجا می‎گوید: "من اصلاً به دختر فکر نمی‎کنم، خدا او را پیش خود برده و از گناهان نجات داده است، او در حال خندیدن و بازی کردن مُرده است. مادر چطور می‎توانست از او مراقبت کند؟ او باید برای بدست آوردن نان‎شان کار می‎کرد! ..."
پیرزن حرف او را قطع می‎کند: "آدم نمی‎تواند با داشتن قوز درآمد زیادی کسب کند. آدم نمی‎تواند پرستار بچه داشته باشد. فقط خدا از فرزندان ما محافظت می‎کند. و وقتی خدا بچه‎ای را پیش خود می‎برد، بنابراین اراده مقدس او است. زندگی ما چه است؟ ما زندگی نمی‎کنیم، ما فقط زجر می‎کشیم."
دیمیتری چشم‎هایش را می‎بندد و دوباره راجیتچکا را در برابر خود می‎بیند. دختر لبخند می‌زد و در حالت نوسان دست‎های سفیدش را بسوی او دراز کرده بود. صورتش از سعادت می‎درخشید. رنگپریده و آغشته به خون بود اما هیچ دردی نداشت. موی بور فرفری‎اش مانند اَنگُم رایحه شیرینی می‎داد.
دانجا در حال نگاه کردن به آسمان کمرنگ آهسته می‎گوید: "ما انگار در رویا زندگی می‎کنیم. و ما نمی‎دانیم که برای چه زندگی می‎کنیم. ما حتی نمی‎دانیم که آیا اینجا هستیم یا نه. فرشته‎ها یک رؤیای وحشتناک خواب می‎بینند، و این تمام زندگی ما است."
دیمیتری به دانجا نگاه می‎کرد و با خوشحالی و فروتنی لبخند می‎زد. او حالا احساس می‎کرد که مُردن اصلاً دردی ندارد: آدم فقط نیاز دارد همه‌چیز را با فروتنی بپذیرد.
او آهسته می‎گوید: "اما راجیتچکا امروز بر من ظاهر شد."
دانجا نفس عمیقی می‎کشد، و دیمیتری با شادی فراوان به خودش می‎گوید: راجیتچکا نفس می‎کشد! اما او بلافاصله نظرش را عوض می‎کند و درک می‎کند که دانجا نفس کشیده بوده است.
دانجا به او توصیه می‎کند: "خب دعا کن!"
دیمیتری می‎پرسد: "برای راجیتچکا؟"
دانجا می‎گوید: "برای خودت. راجیتچکا در هرحال وضعش خوب است." و چهره‎اش در یک لبخندِ غمگین و شاد می‎درخشید.
دیمیتری مدتی ساکت می‎ماند و سپس شروع می‎کند به صحبت کردن در باره معلم‎هایش، که چطور او از آنها وحشت دارد و چطور آنها بر سرش فریاد می‎کشند.
"و چطور گاهی یک چنین معلمی می‎تواند ناگهان ظاهر شود! من از میان خیابان می‎گذرم، به هیچ‌چیز فکر نمی‎کنم، و ناگهان یکی آنجا ایستاده است و بر سرم فریاد می‎زند!"
دیمیتری دست‎هایش را حیرتزده از هم باز می‎کند و می‎خندد. او حالا مانند آنها آرام صحبت می‎کرد، و آنها می‎شنیدند که او چه می‎گوید: آنها به صحبت کردن آهسته عادت کرده بودند.
دانجا می‎گوید: "من هم به مدرسه رفته‎ام، تا کلاس دهم دبیرستان. حالا دیگر به آنجا نمی‎روم. اگر خدا بخواهد دیرتر برای شش ماه به مدرسه خواهم رفت و امتحان معلمی خواهم داد. بعد جائی در یک روستا معلم می‎شوم و مامان را با خود می‎برم."
پیرزن عصبانی می‎گوید: "بله به این خاطر است، زیرا ما چیزی برای پوشیدن نداریم؛ اگر این خسیس‎هایِ ما حداقل با یک دامن به ما کمک می‎کردند!"
دانجا آرام پاسخ می‎دهد: "ما بدون آنها هم زندگی‎مان را می‎گذرانیم" و برای دیمیتری توضیح می‎دهد: "منظور مادرم یکی از خویشاوندان‎مان است، شوهرش یک شغل خوب دارد. اما آنها پول‌شان را خودشان احتیاج دارند: آنها دارای فرزند هستند."
پیرزن تحریک گشته می‎گوید: "اما زمانی که آنها نیازمند بودند من به آنها کمک کردم، و من و دانجا اغلب خودمان کم داشتیم. اما من برای نیازهای مردم غریبه بسیار حساس هستم. و حالا او ناگهان همه‌چیز را فراموش کرده است. این چیزی است که من را عصبانی می‎کند. آیا این وحشتناک نیست؟ به محض اینکه انسان خوب کسب درآمد کند بعد فقط به خودش فکر می‎کند."
دیمیتری می‎پرسد: "آیا می‎خواهید یک بار پیش آنها بروید؟"
پیرزن در حال لبخند زدن عصبانی پاسخ می‎دهد: "من به تازگی با دخترم آنجا بودم، آنها خیلی خوب از ما استقبال کردند، من نمی‎خواهم این را انکار کنم." و به گزارش خود ادامه می‎دهد: "مهمان‎نوازی حتی بسیار زیبا بود. چه‌چیزهائی که به روی میز آورده شد! اما وقتی ما رفتیم، حتی به ما یک پارچۀ کهنه هم ندادند!"
دانجا با اندکی سرزنش می‎گوید: "مامان!"
پیرزن بدون آنکه به دانجا گوش کند ادامه می‎دهد: "آنها می‌دانند که خواهر تنی‎شان از تنگدستی رنج می‎برد اما آنها نمی‎توانند با پنج یا ده روبل به ما کمک کنند! آنچه جلوی ما گذاشتند شاید ده روبل ارزش داشت، و ما از گرسنگی در حال مُردنیم."
دانجا کمی بلندتر و مصرانه‎تر می‎گوید: "مامان!"
پیرزن شکایت‎هایش را می‎نالید و در این حال خم گشته بر روی میل‎های بافتنی طوریکه انگار در حال نیمه چرت است مشغول بافتن بود.
پیرزن می‎گوید: "همه‌چیزی را که ما داشتیم گرو گذاشتیم و فروختیم! این یک طاعون است! بله، وقتی آدم در زندگی شانس نداشته باشد ... آنها اغلب ما را دعوت می‎کنند: آنها می‎گویند، بیا پیش ما، ما همیشه خوشحال می‎شویم که تو و دانجایت اینجا بیائید، زیرا ما شماها را دوست داریم و شماها را تحسین می‎کنیم. آنها همیشه اینطور صحبت می‎کنند. نه، واقعا! اگر تو واقعاً من را دوست داری پس لطفاً آن را نشان بده! نه، این دوست داشتن نیست، این فقط ریاکاری است."
یک خاطرۀ تاریک از ذهن دیمیتری عبور می‎کند: آیا او در گذشته شکایت یکسانی را از کسی نشنیده بود؟
دانجا مستقیم و بی‎حرکت آنجا نشسته بود، انگشت دست‎ها را فرو کرده درهم و قرار داده بر روی زانو، چشم‎ها نیمه‌بسته، و به نظر می‎رسید که چُرت می‎زند. آرامشِ صورتش که توسط آخرین پرتوهای خورشید روشن شده بود حالتِ صلح‎آمیزِ چهرۀ راجیتچکا را به یاد می‎آورد.
دیمتری می‎پرسد: "و اگر کاری پیدا نکنید؟"
پیرزن با ناآرامی در صدا می‎گوید: "چطور نباید کاری پیدا کنم! خدا نکند!"
دانجا آرام اضافه می‎کند: "خدای مهربان ترتیب آن را خواهد داد، و اگر او بخواهد ما را پیش خود خواهد برد. ما اغلب فکر می‎کنیم که دیگر هیچ چاره‎ای نداریم و وقت رفتن کاملاً نزدیک است."
دانجا با دستِ لطیفِ کمرنگ به آسمانِ در حالِ غروب اشاره می‎کند. دیمیتری به سمت پنجره به بیرون نگاه می‎کند. پیرزن همچنان می‎نالید. دانجا او را با چشمان روشنش جدی نگاه می‎کند و می‎گوید:
"مامان، شکایت نکن! خدا با آنها باشد، ما هم بدون آنها زندگی‎مان را می‎گذرانیم."
پیرزن با بالا بردن صدایش عصبانی می‎گوید: "و تو به من یاد نده. من حدس می‎زنم مدت‎هاست که ادبت نکرده‎ام!"
دانجا آرام پاسخ می‎دهد: "مامان، بنابراین تو باید خشمت را سر من خالی کنی و نه اینکه آنها را سرزنش کنی."
پیرزن فوری آرام می‎گیرد، صلح‎آمیز و البته هنوز کمی بد خُلق می‎گوید:
"خدا برای هر فرد مجازات خود را دارد. مردم ثروتمند فرزندان بی‎تربیتی دارند که به اندازه کافی نگران‎شان می‎سازند. من اما فقط یک کبوتر مهربان دارم که نمی‎توانم حتی عصبانیتم را سرش خالی کنم."
دانجا لبخند می‎زد، و چهره‎اش ناگهان از شادی می‎درخشید. دیمیتری فکر می‎کرد:
"راجیتچکا فقط می‎تواند اینطور لبخند بزند!"
و این قلبش را خوشحال می‎سازد.
دانجا می‎پرسد: "دیمیتری، می‎خواهی که من به تو عکس‎هایم را نشان دهم؟"
دیمیتری می‎گوید: "آره، آنها را به من نشان بده."
دانجا بلند می‎شود ــ او کمی بزرگ‎تر از دیمیتری بود ــ، در حال خم کردن خود در زیر سقف کوتاه به گوشه انبار می‎رود، مدتی در چمدان می‎گردد و بزودی با یک پوشه برمی‎گردد. پوشه قدیمی بود، با گوشه‎های شکسته، و روبان‎هائی که به دور پوشه گره زده شده و کاملاً شکننده بودند. دانجا اما آن را با دقت فراوان در دست نگاه داشته بود و به آن چنان نگاه می‎کرد که دیمیتری فوری به خود می‎گوید که او حتماً ارزشمندترین و عزیزترین چیزهایش را در آن نگهداری می‎کند. دانجا بر روی شاه‎تیر چوبی در کنار دیمیتری می‎نشیند، بار را بر روی زانو قرار می‎دهد، روبان‎ها را آهسته باز می‎کند و پوشه را با لبخندی شاد می‎گشاید. پوشه حاوی تصاویر زرد گشته، تا حدودی پاره شده از مجلات مصوّر قدیمی بود. دانجا با انگشتان ظریف کمرنگش آنها را ورق می‎زند. او بیشتر از همه عکس زرد گشته و کاملاً پاره‌ای را جستجو می‎کرد ــ آن یک عکسِ حکاکی بر چوب از یک نقاشی قدیمی بود ــ و پس از یافتنْ آن را بدست دیمیتری می‎دهد.
دانجا با اطمینان می‎گوید: "عکس‎ها خوب هستند! من آنها را بجای عروسک دارم. من آنها را خیلی دوست دارم."
دیمیتری به دختر نگاه می‎کند. دختر با شرمندگی چشم‎هایش را پائین انداخته بود و بر روی گونه‎هایش ناگهان ردی از سرخی کمرنگ قرار داشت. دیمیتری به عکس نگاه می‎کند. عکس در مقابلش مانند در مه از هم جدا می‎شود. یک احساس تلخ گلویش را غلغلک می‎داد. این مانند همدردی‎ای دردناک بود. دیمیتری عکس را می‎اندازد، صورتش را با دست‎ها می‎پوشاند و شروع می‎کند به گریستن، او خودش هم دلیل آن را نمی‎دانست.
دانجا در حال خم شدن به سمت او می‎پرسد: "چه شده عزیزم؟"
دیمیتری در حال گریستن زمزمه می‎کند: "راجیتچکا!"
دانجا دستش را بر روی شانه او قرار می‎دهد. دیمیتری خود را به او می‎چسباند، او را درآغوش می‎گیرد و در حالیکه خودش به تلخی می‎گریست قطرات خاموش اشگ‎های دانجا را بر روی گونه‎هایش احساس می‎کرد.
دانجا آهسته می‎گوید: "دیمیتری، ناراحت نباش. می‎خواهی برایت یک ترانه کوتاه بخوانم؟"
و دانجا با ترانه کوچکش او را تسلی می‎دهد ...
IX
هنگامیکه او از نزد خانواده ولاسوف می‎رود شب شده بود. آن بالا در انبار زیرشیروانی هنوز نور کمی وجود داشت و کلمات مورد اعتماد در سکوت به صدا آمده بود، اما در پائین هوا سریع تاریک می‎گشت و مردم چراغ‎ها را روشن می‎کردند.
همه‌چیز غیرواقعی و مانند شبح به نظر می‎رسید.
شعله‎های گاز در فانوس‎ها ساکت می‎سوختند؛ گاری‎ها بر روی سنگفرش‎ها خروشان می‎راندند. ویترین مغازه‎ها روشن می‎درخشیدند؛ انسان‎های زائد و زشت بدون آنکه توقف کنند می‎گذشتند و با چکمه‎های خود بر روی پیاده‎روهای سنگی سر و صدا راه می‎انداختند. دیمیتری عجله بزرگی داشت. زنگِ ترامواهائی که توسط اسب کشیده می‎گشتند و فریاد درشکه‎چی‎ها او را گاهی از جهانِ تصاویر رویائیِ در نوسان بیدار می‎ساختند که در برابر او از چیزهای خاموش در نوری نامطمئن و مه‎آلود دوباره زنده می‎گشتند.
انسان‎ها اصلاً مانند انسان دیده نمی‎گشتند: او الهه‎های دریائی با چشمان فریبنده را می‎دید، با چهره‎های عجیب سفید رنگ و خندۀ آهسته؛ اندام‎هائی با لباس سیاه، بدجنس و شیطانی را می‌دید که به نظر می‎رسید از جهنم به بیرون تف شده‎اند؛ جن‎ها در دروازه‎ها کمین کرده بودند، و کسان دیگری هم هنوز بودند، اندام‎های راست قامتی که مانند گرگ‎ها دیده می‎گشتند.
دیمیتری می‎خواست دانجا را تصور کند، اما تصویرش با تصویر راجیتچکا در هم مخلوط می‎گشت، با وجود آنکه او می‎دانست دانجا چهره‎ای کاملاً متفاوت دارد. و ناگهان او تردید داشت: شاید دانجا هم یک آفریدۀ تخیلش بوده باشد؟
او فوری به خود می‎گوید: نه، دانجا زنده است و همچنین یک مادر دارد. اما پیرزن چطور دیده می‎گشت؟
دیمیتری می‎توانست تک تک حرکات پیرزن را به یاد آورد ــ شکاف‎های عمیق چین و چروک در صورت را، موهای سفید زیر روسری را، گونه‎های فرو رفته را، دهان بزرگ و دست‎های لرزانِ چروکیده را ــ، اما نمی‎توانست موفق شود یک تصویر کامل خلق کند.
هنگامیکه دیمیتری در هوای نیمه‌تاریک شب از پله‎ها بالا می‎رفت راجیتچکا را می‎بیند. راجیتچکا به سرعت از پای پله‎ها در حال رفتن بود و آرام به او لبخند می‎زد. او شفاف بود، و همه‌چیز در اطراف با ظهورش بدون تغییر باقی‌می‎ماند. راجیتچکا ناپدید می‎گردد، و دیمیتری نمی‎توانست درک کند که آیا دختر را واقعاً دیده و یا فقط به او فکر کرده است.
X
دیمیتری صبح روز بعد نیمساعت زودتر از همیشه از خانه خارج می‎شود. تازگیِ صبح او را خوشحال می‎ساخت. خورشید خیلی درخشان نبود، و یک حجابِ به زحمت قابل رویت از مه بر روی افقِ باریکِ شهر قرار داشت. انسان‎های زیادی با چهره‎های نگران سریع می‎گذشتند، و اولین پسرهای دانش‎آموز خود را در خیابان‎ها نشان می‎دادند. دیمیتری در اولین گوشه خیابان می‎پیچد و بجای رفتن به مدرسه به طرف دیگری می‎رود. او عجله می‎کند تا با همشاگردی‎ها و معلمانش برخورد نکند.
او دیروز به مسیر اصلاً توجه نکرده بود، اما مسیر کاملاً خودبخود در ذهنش ثبت شده بود. دیمیتری خیلی زود به محلی می‎رسد که دیشب از آنجا به خانه بازگشته بود. او احساس می‎کرد که این مسیر صحیح است، و او به دانجا و مادر دانجا فکر می‎کرد.
او فکر می‎کرد: "بیچاره‎ها! آنها احتمالاً مدتی طولانی بیکار هستند و در انبار زیرشیروانی‎شان گرسنگی می‎کشند. به این خاطر آنها اینطور کمرنگ هستند، دانجا کاملاً زرد شده است، پیرزن بر روی وسائل بافتنی طوری خم می‎شود که انگار خوابیده است، و هر دو چنان آهسته صحبت می‎کنند که انگار چُرت می‎زنند و یا خوابیده‎اند."
خیابان‎ها، خانه‎ها و سنگفرش‎ها، فاصله دور مه‎آلود، همه‌چیز هنوز در خواب بود. آدم این تصور را داشت که همۀ چیزها می‎خواهند خواب را از خود تکان دهند و قادر به این کار نیستند، که انگار چیزی مرتب آنها را به زمین فشار می‎دهد. فقط دود و ابر گهگاهی از چرت زدن بیدار می‎گشتند و به بالا صعود می‎کردند.
از میان سر و صدای گاری‎ها و صداها گاهی صدای راجیتچکا طنین می‎انداخت: صدا بلند می‎گشت و دوباره ساکت می‎شد. نفس راجیتچکا گاهی مانند یک بادِ آرام صبحگاهی بر او می‎وزید. او دوباره راجیتچکا را زیبا و از نور در برابر خود می‎دید. تصویر سبک و مه‎آلودش در پرتوهای کم نورِ آفتاب و در نورِ مایل به آبیِ صبح در نوسان بود ...
دیمیتری چنان سریع راه می‎رفت که سرش به سقف یک بالکن برخورد می‎کند. از درد رنگش می‎پرد. اما او لبخند می‎زند و به رفتن به سوی خانواده ولاسوف ادامه می‎دهد.
دانجا در کنار پنجره موی بورش را دم اسبی می‎بافت. مادر و دختر مانند دیروز در مقابل هم نشسته بودند. مادر در حال بافتن بود، و میل‎های بافتنی در میان دست‎های عجولش آهسته سر و صدا می‎کردند. مادر نافذ به دیمیتری نگاه می‎کند و می‎گوید:
"دوست دیروزی‎مان صبح خیلی زود پیش‎مان آمده است!"
دانجا می‎گوید: "دیمیتری، اینجا آدم باید خیلی مواظب باشد. آیا به مدرسه می‎روی؟ بشین، استراحت کن، اگر هنوز وقت داری."
پیرزن زمزمه می‎کند: "ما محل سکونت زیبائی اینجا داریم، در ابتدا ما هم هرلحظه سرمان به جائی برخورد می‎کرد."
پرتوهای خورشید از پنجره به داخل می‎تابیدند. یک ستون گرد و غبار در خورشید می‎درخشید. ذرات ریز گرد و غبار در تمام رنگ‎های رنگین‎کمان سو سو می‎زدند. تاریکی در گوشه‎های انبار اردو زده بود. دیمیتری بر روی شاه‎تیر نشسته و به دست‎های باریک و زیبای دانجا نگاه می‎کرد. صورت دانجا خسته به نظر می‎رسید، و چشمان خاکستری‌اش غمگین نگاه می‎کردند. او آرام و آهسته صحبت می‎کرد. دیمیتری گوش سپرده بود و بدون آنکه به کلماتش توجه کند از صدایش شاد می‎گشت، ناگهان پیرزن می‎گوید:
"خب، دوست عزیز، آیا وقتش نرسیده به مدرسه بروی؟"
دیمیتری در حالیکه سرخ شده بود با لکنت می‎گوید:
"من ترجیح میدم برای مدتی اینجا بمانم، من مایل نیستم به مدرسه برم."
پیرزن آرام پاسخ می‎دهد: "مهم نیست که دوست داشته باشی یا نداشته باشی، اما باید به مدرسه بری!"
دانجا می‎گوید: "دیمتری، حق با مامان است، بدو برو مدرسه. وگرنه دیر می‎شود: نگاه کن خورشید چقدر بالا آمده است!"
دیمیتری اصلاً به این فکر نکرده بود که در اینجا به او مدتی طولانی اجازه نشستن نخواهند داد. او شرمنده خداحافظی می‎کند و خارج می‎شود. در حالیکه در دالانِ تاریک پایش را به زمین می‎کشید ناگهان در میان چوب‎ها یک شکاف می‎یابد و کتاب‎هایش را داخل آن می‎گذارد.
هنگامیکه او در خیابان بود؛ احساس می‎کرد که اصلاً به تمام چیزهائی که او را در این شهر بزرگِ غیردوستانه احاطه کرده بود احتیاج ندارد ــ خیابان‎های طولانی با خانه‎های بزرگ، انسان‎ها، سنگ‎ها، هوا و سر و صدای خیابان ــ. اینجا بسیار کسل‌کننده است و او باید از میان خیابان‎ها برود و خوب مراقب باشد تا به یکی از معلمان یا همشاگردی‎هایش برخورد نکند ...
دیمیتری شگفتزده به خود می‎گوید: دانجا نمی‎خواهد که من از مدرسه فرار کنم! او واقعاً عجیب است! این برای راجیتچکا کاملاً بیتفاوت است که من چطور هستم: که آیا به مردم دروغ بگویم یا نه. و وقتی اصلاً یک غم و اندوه وجود داشته باشد، بنابراین این غم و اندوه راجیتچکا نیست، بلکه غم و اندوه دورادورِ راجیتچکا است.
یک بارانِ سبک بر روی شهر مانند گریستن بخاطر راجیتچکا می‎بارید. اما بعد از نیمساعت دیگر اثری از آن نبود ...
دیمیتری به بازار بزرگِ خالیِ حومه شهر رسیده بود که با سنگ‎های بزرگی سنگفرش شده‎اند. در میان بازار یک ردیف تیرهای سیاهرنگِ فانوسِ خیابانی قرار دارد. در اطراف انبارهای ساخته شده از آجرهای قهوه‎ای رنگ، نرده‎ها و خانه‎های کوچک سنگی و چوبی قرار دارند. در گوشۀ بازار یک خانۀ کوتاهِ یک طبقۀ زرد رنگ با پنجره‎های کوچک خود را بالا می‎کشد. سقف از آهن است و قرمز رنگ گشته. در بازار سه پلۀ کوچک به یک در منتهی می‎شود که بر بالای آن یک تابلوی سفید رنگ آویزان است که با رنگ سیاه بر رویش نوشته شده: "پناهگاهِ خوابِ شبانۀ شمارۀ دو دولتی."
دیمیتری آنجا ایستاده بود و با دقت به این ساختمان زشت نگاه می‎کرد.
او در حالیکه به نوع عجیب و غریبی راجیتچکا و دانجا را با هم اشتباه گرفته بود فکر می‎کرد: در این خانه شاید راجیتچکا و مادرش هم مجبور شوند شب را بگذرانند، برای پنج کوپک در شب. افکار سنگین به او فشار می‎آوردند. و چه‌کسی دوست دارد شب‎ها، وقتی آنجا بوی عرق و کثافت می‎دهد، در پشت این دیوارهای خام بر روی تخت‎های چوبی کثیف و چسبناک بخوابد؟ جائیکه اراذل مست می‎خوابند، اراذلی مانند این مردِ کاملاً ضعیف و ژنده‎پوشی که در کنار در میخانه ایستاده و با چشمان چرک کردۀ ابله‎هانه‎اش به روبروی خود خیره شده و با تلاش به چیزی فکر می‎کند. و در چنین جائی باید راجیتچکا شب را بگذراند!
دیمیتری نگاهش را از مرد مست برمی‎گرداند و دوباره به دیوار کثیف زرد رنگ می‎اندازد. او فکر می‎کرد که در پشت دیوارها تختخواب‎ها را می‎بیند. آنها خالی‎اند. تنها راجیتچکا بر روی تخته‎های برهنه دراز کشیده است؛ او خود را مانند یک کاموا درهم پیچیده و مشت‎های کوچکش را به زیر سر برده بود، موهای فرفری بر روی تخته‎ها به پائین آویزان بودند، و تخته‎ها چنان برایش سفت و سخت بودند که او به دهان کوچکش یک ژست در حال گریه داده بود ...
XI
دیمیتری در قایق نشسته بود. او می‎خواست بگذارد او را به آن سوی ساحل ببرند و سپس از آنجا از روی پُل برگردد. رودِ گستردۀ اسنوف قایقِ قرمز رنگ شده را اندکی تاب می‎داد، و یک باد سبک آب را می‎چرخاند. خورشید خود را مانند یک خط گستردۀ براق، متحرک و خوشحال در رود منعکس می‎ساخت؛ نگاه کردن به آن چشم را به درد می‎آورد. بجز دیمیتری چهار مسافر دیگر هم در قایق نشسته بودند: دو دختر جوانِ خرده‎بورژوا با روسری‎های رنگارنگ، چاق، با گونه‎های سرخ، پُر حرف و شوخ؛ یک پیرمرد اخمو و یک پسر جوان مو بور با یک کلاه سفت و سخت که مدام با دو دختر جوان لاس می‎زد، اما یک صورت شرور با چشمان چپ و لب‎های نازک داشت. قایقران قوی هیکل، با ریش سیاه و پیراهن صورتی رنگ ساکت و تنبل پارو می‎زد. کشتی‎های بخاری که مردم را برای تفریح آورده بودند به شهر می‎بردند و از شهر عده دیگری را به روستا برمی‎گرداندند. گهگاهی یک یدک‎کش سیاه با باری از شاه‎تیرهای زمخت ظاهر می‎گشت. وقتی قایق از روی موجی که کشتی‎های بخاری ایجاد می‎کردند به پائین بر روی سطح آب سقوط می‎کرد قلب دیمیتری از کار می‎افتاد، و این احساسِ سرگیجه اصلاً نامطبوع نبود.
دیمیتری انتظار می‎کشید. به نظر می‌رسید که در تابشِ باشکوهِ خورشید و در روزِ شاد یک نویدِ مطمئن قرار دارد. او انتظار می‎کشید، و روحش آماده بود که معجزه را در کمال عبادت و احترام دریافت کند.
کسی آهسته آرنج او را لمس می‎کند. این شادی! ... اما نه، این راجیتچکا نبود: او فقط دختر خرده‎بورژوایِ جوان بود که تخمه آفتابگردان می‌شکاند و پوست‎هایش را در آب می‎انداخت.
دیمیتری دوباره به خطوط درخشان بر روی آب نگاه می‎کند. راجیتچکا خود را به قایق نزدیک می‎ساخت. دیمیتری از خود می‎پرسید: آیا مگر او زنده است؟ و سپس فوری به خود می‎گوید: بله، او پس از مرگ زنده شده است. چه اهمیتی دارد که او را دفن کرده و فراموش کرده‎اند؟! در این وقت دختر خود را در درخششی باشکوه نزدیک می‎کند، سفید، جدی، و هیچ‌چیز بجز او وجود ندارد. او یک لباس عروس بر تن دارد، یک حجاب سفید که با گل‎های سفید و برگ‎های سبز تزئین شده است. موها تا کمر به پائین آویزان، او کاملاً سبک است، مانند از مه بافته گشته.
دیمیتری زمزمه می‎کند: "راجیتچکا!" و سعادتمندانه لبخند می‎زند.
راجیتچکا می‎خندد و می‎گوید:
"من دیگر راجیتچکا نیستم، من بزرگ شده‎ام. اسم من حالا راجا است، زیرا که من در بهشت زندگی می‎کنم."
صدایش طوری بود که انگار باد و آب سیم‎های موسیقیِ نقره‎ای را به طنین انداخته‎اند. دیمیتری اما نمی‎توانست درک کند که کلماتی را که می‎شنید راجیتچکا واقعاً می‎گفت یا اینکه او فقط آن را تصور می‎کرد و راجیتچکا کاملاً چیز دیگری می‎گفت. راجیتچکا، تشکیل شده از نور و رنگ‌های مختلف خود را در حال تکان دادن سر و لبخند زدن در پرتوهای روشن خورشید دور می‎ساخت. سپس شروع می‎کند به سوختن و تبدیل گشتن به گلولۀ طلائی درخشانی که خورشید را به یاد می‎آورد، اما چشم را بیشتر خوشحال می‎ساخت. گلوله مرتب کوچکتر می‎گشت، و بزودی خود را به یک نقطۀ درخشنده تبدیل می‎کند، و این هم خاموش می‌‌گردد. همه‌چیز مه‎آلود و تاریک می‎شود، و ناگهان خورشید کدر می‎تابد.
XII
دیمیتری آهسته از پله‎ها بالا می‎رود، کتاب‎هایش را از شکاف تخته‎های کفِ دالان بیرون می‎کشد و در انباری زیرشیروانی ظاهر می‎شود، طوریکه انگار تازه از مدرسه برگشته است. دانجا و مادرش مانند دیروز در برابر هم نشسته و حالا هر دو در حال بافتن بودند، و میل‎های بافتنی در دست‎های سریع‎شان سر و صدا می‎کرد.
دیمیتری می‎گوید: "سلام راجا!"
دانجا با چشمانش که به اندازۀ چشمان راجا روشن بودند به او نگاه می‎کند و پاسخ می‎دهد:
"من دانجا هستم."
دیمیتری سرخ می‎شود و شرمنده می‎گوید:
"من اشتباه کردم. دانجا تو مانند راجیتچکا دیده می‎شوی."
دانجا سرش را آهسته تکان می‎دهد. بلند می‎شود، وسائل بافتنی را بر روی میز می‎گذارد، به کنار پنجره می‎رود و صدا می‎زند:
"دیمیتری!"
دیمیتری به سمت او می‎رود. دانجا دستش را بر روی شانه او می‎گذارد و آهسته می‎گوید:
"آدم از اینجا آسمان را می‎بیند. آسمان خیلی قشنگ است!"
دیمیتری با شادی لمس کردن دستش توسطِ دست دانجا را احساس می‎کرد. او با خود فکر می‎کرد: "راجیتچکا روزی کوچک بود، اما او رشد می‎کند!"
پیرزن می‎غرد: "خبر خوب کم است! ما می‎توانیم برایت خبرِ خوب کم تعریف کنیم: جیغ‌جیغو اینجا بود و چنان به سرمان فریاد کشید که تقریباً کر شدیم."
دانجا دوباره مشغول بافتن می‎شود و به دیمیتری آرام توضیخ می‎دهد: "سرایدار اینجا بود."
دیمیتری مبهوت و وحشتزده می‎پرسد: "خب بعد؟"
پیرزن می‎گوید: "او آمد اینجا و فریاد زد: گم شوید! اما ما باید کجا برویم؟ من مایلم فقط یک چیز را بدانم: ما باید کجا برویم؟ ما که خانه نداریم."
اشگ از چشمان پیرزن می‌ریزد و مانند مادر راجیتچکا بسیار سرخ و چروکیده می‎شود. دانجا مستقیم و رنگپریده آنجا نشسته بود و به مادرش نگاه می‎کرد، در حالیکه میل‎های بافتنی در دستان سریعش آهسته سر و صدا می‎کردند. دیمیتری می‎دانست که قلب دختر بخاطر مادرش به درد آمده است. اما او هیچ همدردی احساس نمی‎کرد، و او با همان بیتفاوتی دردِ شدید در شقیقه‎ها و اندوه ساکتِ دانجا را احساس می‎کرد.
پیرزن گریان و در حالیکه میل‎های بافتنی در دستان لرزانش سر و صدا می‌کردند می‎گوید: "خدای من! مردم باید ببینند که ما را فقر مجبور به چنین کاری کرده است!"
دیمیتری هنوز مدتی ساکت آنجا می‎نشیند و سپس به خانه می‎رود.
XIII
دیمیتری دوباره تصمیم می‎گیرد به مدرسه نرود. او برای غیبت قبلی‎اش از نازاروف یک صفحه تمیز برای دفتر نمره‎اش خریده بود. حالا فقط لازم بود که نوشتۀ "غیبت بخاطر بیماری" دستخطِ خانم خانه جعل شود: مادرش آزینجا، نه می‎توانست بخواند و نه بنویسد، و یادداشت و امضاء کردن در دفتر نمرۀ دیمیتری توسط خانم خانه انجام می‎گرفت. نازاروف به عهده می‎گیرد که این صفحه و دفتر نمرۀ دیمیتری را پیش یکی از دوستانش که در جعل دستخطِ دیگران بسیار ماهر بود ببرد و فردا آن صفحه و دفتر نمره را برگرداند.
دیمیتری روز را برای خود به این ترتیب تقسیم می‎کند: صبح به پیاده‎روی خواهد رفت، سپس به خانه برمی‎گردد، نهار می‎خورد، بعد از نهار به مادر می‎گوید که او باید دوباره در یک تمرینِ گروه کُر شرکت کند، و بعد بجای رفتن به تمرین گروه کُر پیش دانجا می‎رود. او صبح به سمت گورستان می‎رود.
در کلیسای گورستان اجساد قرار دارند و بوی جسد غالب است. دیمیتری بر روی زمینِ با سنگِ فرش شدۀ مقابل محراب زانو می‎زند و دعا می‎کند. ابرهای آبی صمغ به بالا صعود می‎کنند و کلیسا را پُر می‎سازند. راجا در کنار محراب، نیمه‌شفاف و سبک بالا و پائین می‎رود. راجا از شادی می‎درخشد. او لباس سفید بر تن دارد، بازوانش لخت‎اند، موهایش در رشته‎های پهنِ روشن تا کمر آویزان است. یک گردنبند مروارید به گردن دارد، و همچنین وسیلۀ تزئین رویِ سرش هم مرواریددوزی شده است. هیچ موجود زنده‎ای مانند او چنین سفید رنگ و زیبا نیست.
راجا با چشم‎های سیاه، شاد و همزمان جدی به دیمیتری نگاه می‎کند، و دیمیتری آرزوی مُردن را احساس می‎کند. آیا راجا خودِ مرگ نیست. مرگ زیبا! بنابراین برای چه او باید هنوز زنده باشد؟
صدای راجا بسیار روشن و واضح شنیده می‎شود. دیمیتری نمی‎شنید که راجا چه می‎گوید. او با اشتیاق انعکاس کلماتِ راجا را در درون خود گوش می‎دهد، و از میان رنجِ ناشی از سردردْ کلمات آهستۀ نرم دمیده گشتۀ او را می‎شنید:
"نترس!"
او خوشحال است که همه‌چیز مانند چشم‎های راجا سیاه خواهد گشت، که همه‌چیز آرام خواهد گشت ــ دردها، دلتنگی و ترس. او باید مانند راجا بمیرد و مانند او باشد.
این بسیار شیرین است، در دعا و در نگاه به محراب، در رایحه صمغ و در حضور راجا بمیرد و خودش را و سنگ‎ها را و تمام ارواح وحشتناکِ زندگیِ فریبنده را فراموش کند.
راجا کاملاً نزدیک است.
دیمیتری آهسته می‎پرسد: "چرا تو سفیدی؟"
و راجا هم آهسته پاسخ می‎دهد:
"فقط ما سفید هستیم، همۀ شماها قرمز هستید."
"چرا؟"
"شماها خون دارید."
صدای راجا مانند زنجیرِ صمغدانِ مقابل محراب روشن و آهسته طنین می‎اندازد. راجا در دودِ آبی، کاملاً شفاف و آبی، به سمت گنبدِ کلیسا صعود می‎کند. همه‌چیز در برابر چشمان دیمیتری خود را در مه‎ای آبی رنگ می‎پوشاند. در پشت دیوارهای کلیسا وحشتِ بزدلی است، ارواح سیاهی در کمین او هستند، و او نمی‎تواند از دست آنها بگریزد.
XIV
بر روی انبار زیرشیروانیِ دانجا هیچ چراغی وجود نداشت، اما بوی روغنِ چراغ و چوبِ سرو می‎آمد. صلح و عبادت در روح می‎دمیدند.
دانجا و مادرش دوباره بر روی محل معمولِ خود نشسته بودند، و دانجا کتاب می‎خواند. او پایان کتاب <ژرمینال> امیل زولا را می‎خواند. دانجا برای دیمیتری خلاصۀ محتوای کتاب را تعریف می‎کند. سپس از فاجعۀ در معدن به خواندن ادامه می‎دهد. او کاملاً واضح و با احساسِ فراوان می‎خواند، گرچه گاهی همچنین با حالتی اغراق‎آمیز.
دیمیتری چشمانش را می‎بندد. به نظرش می‎رسید که در گوشه انبار و در مقابل تصویرِ قدیس یک چراغ کوچک می‎سوزد و به دانجا نور سفید می‎پاشاند ... یک نفر دیگر هم به کتابخوانی گوش می‎دهد ... مانند او بسیارند، ــ اندام‎های از نور و زانو زده، ... دیمیتری با سرِ به پائین انداخته پارسامنشانه سکوت کرده بود.
دانجا به پایان رسیده بود. او دست‎هایش را بر روی دامن قرار می‎دهد و بی‎حرکت آنجا می‎ماند. پیرزن هق هق می‎گریست و هر از گاهی آب بینی‎اش را بالا می‎کشید. دیمیتری لبخند می‎زد، اما بر روی گونه‎هایش قطرات بزرگ شفاف اشگ جاری بود.
دانجا می‎گوید:
"دختر چه بدبخت بود! برای چه باید او هنوز زندگی می‎کرد؟ چه خوب که او مُرده است. این خوب است که مرگ وجود دارد."
و دانجا ناگهان شروع به گریستن می‎کند. او مستقیم و بی‎حرکت نشسته بود، دست‎های کمرنگ را بر روی دامن قرار داده، با حالت آرام و شاد معمولی چهره، اما سیل اشگ ناگهان از چشم‎های سیاه گشته بر روی گونه‎های باریک جاری می‎شود و بر روی بازوان لخت می‎ریزند.
دیمیتری در حالیکه قلبش از اندوه و درماندگی به هم فشرده می‎گشت می‎پرسد: "چرا گریه می‎کنی؟"
دانجا آهسته بدون حرکت دادنِ لب‎ها مانند افراد پریشان‎خیال می‎گوید: "او خیلی زیبا بود، و او روح یک فرشته را داشت. او را در یک سوراخ قرار داده بودند، و او در آنجا مانند یک موش در تله مُرده بود. اینها چه نوع انسانی هستند: گاهی باعث تأسف می‎گردد که آدم در این زمین بدنیا آمده است!"
دیمیتری می‎پرسد: "مگر چه‌چیزهای خوبی بر روی این زمین وجود دارد؟"
دانجا مدتی سکوت می‎کند. اشگ‎هایش خشک شده بودند. سپس از جا بلند می‎شود و می‎گوید:
"دیمیتری، ما می‎خواهیم با هم دعا کنیم."
آنها در مقابل تصویرِ مقدس بر روی کف خاک‎آلود و کثیفِ انبارِ زیرشیروانی زانو می‎زنند. دانجا دعاها را با صدای بلند می‎خواند و دیمیتری تک تک کلمات را بدون هیچ حسی تکرار می‎کرد و خجالتزده لبخند می‎زد. به نظر می‎رسید که دیمیتری با چهرۀ لاغر و بینی دراز تمسخرآمیز لبخند می‎زند. دانجا از اندوه می‎گریست، و دیمیتری فقط احساس سردرد می‎کرد و نمی‎توانست درک کند که چرا دانجا اینطور گریه می‎کند.
به نظر دیمیتری چنین می‎رسید که آنجا بر روی صندلیِ کنار پنجره در پشت دعاکنندگان راجا نشسته است، دست‎های سفیدش آرام حرکت می‎کردند و نخِ سفیدِ درازی را گلوله می‎کرد. دو ابر کوچک شفاف بر بالای شانه‎هایش می‎لرزیدند. راجا از پیرزن می‎پرسید:
"چرا گریه می‎کنی؟"
پیرزن در حال گریستن پاسخ می‎داد: "آدم می‎تواند خیلی ساده از گرسنگی بمیرد! من به خودم فکر نمی‎کنم، اما برای دانجا حیف است!"
راجا لبخند شادی می‎زد و آهسته نخ‎های دراز را گلوله می‎کرد.
XV
دیمیتری در کلاس درس نشسته بود. ساعت درس تاریخ بود، و معلم کونوپاتین به درس پس دادنِ دانش‎آموزان گوش می‎کرد.
کونوپاتین یک مرد کوچک اندامِ چاق و چابک با چانه تراشیده و ریش بلند سفید بر روی گونه بود. او با کمال میل سرزنش می‎کرد و در واقع دو چهره داشت: یک آدم شیرین و مفید برای همکارانش و یک آدم سختگیر برای دانش‎آموزان. دیمیتری از او بیشتر از معلمان دیگر می‎ترسید، بویژه از زمانیکه کونوپاتین بازرس شده بود.
دیمیتری از اینکه معلم او را صدا بزند از وحشت می‎لرزید، و حوصله‎اش سر رفته بود، زیرا او نشسته است و باید در سکوت چیزهای ناخوشایند را گوش کند. این یک تأثیر خسته‌کننده و خواب‎آوری می‎گذاشت، و برایش طوری بود که انگار دیگر هیچ اراده‎ای ندارد. انبوهی از افکار از ذهنش می‎گذشتند و او هیچ قدرتی نداشت که آنها را از خود دور سازد.
ساخاروفِ کوچکِ مو سرخ درس پس می‎داد. او کلمات را بلند ادا می‎کرد و لب پائین را مانند یک زبانه جلو می‎آورد تا کلمات بر رویش به بیرون بپرند. با تکیه دادن دست راست به کمربند. او بسیار بامزه است ...
راجا نیمه‌شفاف و سبک ظاهر می‎شود. نگاه پُر اشتیاقش آرام است. دیمیتری به او لبخند می‎زند، و چهره‎اش ناگهان از شادی می‎درخشد ...
سپس نوبت وودوکراسوفِ بلند قد با چهرۀ تیره می‎شود؛ او درس را خوب یاد نگرفته بود و می‎خواهد چیزهای فراموش شده را به یاد آورد. شاگردی آهسته جواب را به او می‎گوید و مواظب بود که معلم متوجه آن نشود.
دیمیتری به راجا لبخند می‎زند و زمزمه می‎کند:
"چرا اینقدر دور هستی؟ نزدیکتر شو!"
کونوپاتین صدایِ کمک رساندن را می‎شنود و می‎بیند که لب‎های دیمیتری تکان می‎خورند. او فکر می‎کند که دیمیتری جواب را به وودوکراسوف گفته است.
او عصبانی فریاد می‎زند: "دارموشیوک، تو جرئت می‎کنی جواب را برسانی؟! دفتر نمره‎ات را بده!"
دیمیتری وحشتزده در هم مچاله می‎شود، دفتر نمره‎اش را از کیف بیرون می‎آورد و آن را به سمت معلم حمل می‎کند. اما هنگامیکه دفتر نمره در دستان معلم بود ناگهان به یاد می‎آورد که صفحه با گزارشِ جعلی و صفحه اصلی برای آن هفته هر دو در دفتر قرار دارند و او فراموش کرده صفحه اصلی را بردارد. دیمیتری وحشت می‎کند و دستش را دوباره به سمت دفتر نمره می‎برد، اما دیگر دیر شده بود. کونوپاتین از حرکتِ وحشتزده و چهرۀ گناهکارانه او متوجه می‎شود که اشکالی وجود دارد، و دفتر نمره را با دقت بیشتری نگاه می‎کند. دو صفحه برای همان هفته، یکی از صفحه‎ها به دفتر متصل نبود، اما نخ‎های باز، و شکاف در پائین و بالای آن برای راحت‎تر گره زدن به دفتر، ــ او فوری متوجه تمام اینها می‎شود.
کونوپاتین با صدای کشیده می‎گوید: "آآآهان! این چه جادوئی است؟ آه، تو گاو! تو جرأت می‎کنی دفتر نمره را جعل کنی؟!"
سیلی از کلماتِ پُر از سرزنش بر روی دیمیتری می‎بارد.
XVI
جرم دیمیتری توسطِ نامه به مادرش اطلاع داده می‎شود. نامه صبح روز بعد زمانیکه دیمیتری هنوز در مدرسه بود می‎رسد.
هنگامیکه دیمیتری از مدرسه به خانه می‎رود از طرف مادر با فحش و نیشگون استقبال می‎شود. خانم خانه فریاد آزینجا را می‎شنود و مانند یک کرکس به آشپزخانه هجوم می‎آورد.
خانم خانه در حال هجوم بردن بسوی دیمیتریِ وحشتزده و گرفتن شانه‎های او فریاد می‎زند: "تو چطور جرأت کردی؟ نه، فوری به من بگو، چطور جرأت کردی از مدرسه فرار کنی؟! همینجا به من بگو!"
دیمیتری نمی‎دانست چه بگوید و از وحشت می‎لرزید.
آزینجا فریاد می‎کشید: "سرکش، بیفایده! تو نمی‎خواهی انگشتت را تکان بدهی، و مادرت باید برای تو زحمت بکشد! تو خودت این را می‎بینی، تو خودت دقیقاً این را می‎بینی!"
دارجا می‎گوید: "تو باید به خودت زحمت بدهی، تو دیگر کودکِ کوچکی نیستی. تو بدتر از هر گاوی هستی!"
هر سه در برابر او ایستاده بودند و او را سرزنش می‎کردند. آنها چهره‎های خشمگینی داشتند و در چشم دیمیتری وحشتناک و زشت به نظر می‎رسیدند.
مادر نالان می‎گوید: "تو را از مدرسه بیرون خواهند کرد، تو بیفایده! بعد باید با تو چکار کنم، تو آدم بیفایده؟ بعد کجا باید تو را بفرستم، تو بی‎ریخت دماغ دراز؟"
دیمیتری با خود فکر می‎کرد: من مانند راجا خواهم مُرد. او چیزی نمی‎گفت و می‎گریست، در حالیکه شانه‎هایش انگار از سرما می‎لرزیدند. در آستانۀ در آجا و لیدیا ایستاده بودند. آنها می‎خندیدند و شکلک در می‎آوردند، دیمیتری اما متوجه آنها نبود. آجا با زمزمۀ بلند او را دست می‎انداخت:
"از مدرسه فراری! فرار‎ـ‎فرار‎ـ‎فراری! فراری ... چاپلوس! ولگرد!"
خانم ایروتین آن را می‎شنید و با رضایت لبخند می‎زد: او به هوش آجا افتخار می‎کرد.
خانم خانه موقرانه توضیح می‎دهد: "من می‎خواهم خودم فردا به مدرسه بیایم!" و با وقار بزرگی آشپزخانه را ترک می‎کند.
کلمات خانم خانه تأثیر بزرگی گذارده بود. آزینجا آه شدیدی می‎کشد، از بزرگواری خانم خانه و از فساد پسرش تقریباً لِه شده بود. دارجا عصبانی و پُر از سرزنش می‎گوید:
"خانم خانه خودش! بخاطر یک چنین مدفوعی!"
دیمیتری در مقابل کتاب‎های درسی‎اش نشسته بود و به تلخی می‎گریست. او با خود فکر می‎کرد: آیا تمام اینها یک رؤیا نبود، مدرسه، خانم خانه و تمام این زندگیِ خام؟
او به یاد می‎آورد که آدم برای بیدار شدن باید چکار کند، و شروع می‎کند به نیشگون گرفتن پایش. درد شدید اما او را بیدار نمی‎سازد. حالا او می‎دانست که تمام این چیزهای وحشتناک را مجبور است واقعاً بچشد. تمام روز سرش غیرقابل تحمل درد می‎کرد. کاش این سردرد فقط کمی آرام می‎گشت! راجا به او دلداری می‎داد. پس از تاریک شدن هوا اما زمانیکه هنوز هیچ چراغی روشن نشده بود راجا در نورِ نامشخصِ اسرارآمیزی از آخرین پرتوها و با گام‎های سبک در هوا ظاهر می‎شود. او برای همه بجز دیمیتری نامرئی بود. او نیمه‌شفاف بود، و تمام چیزها از میان او دیده می‎گشتند، مانند از میان قطرات سبکِ اشگ که جهان لرزان و متحرک به نظر می‎رسند. او مانند یک شاهزاده خانم جوان، در لباس باشکوه سفید با مروارید گلدوزی شده، و گوشواره از مرواریدهائی که در زیر گوش‎هایش می‎لرزیدند و شانه‎ها را با صدای جلنگ جلنگ لمس می‎کردند، او در مقابل دیمیتری ایستاده بود و با نگاه‎های عمیق او را دلداری می‎داد. مرواریدها مات و زرد با یک انعکاسِ صورتی مانند ابرهای سفید در آسمان هنگام خاموش گشتنِ آخرین شعلۀ سرخِ شب می‎درخشیدند.
دیمیتری با وحشت فراوان فکر می‎کرد: مرواریدها معنی قطرات اشگ می‎دهند.
راجا بی‎صدا پاسخ می‎دهد: "قطرات اشگِ من شیرین هستند!"
دیمیتری زمزمه می‎کند: "راجا، بگذار دست سفیدت را ببوسم."
راجا در حال تکان دادن سر با صدای لطیفی پاسخ می‎دهد: "این کار حالا شدنی نیست: ما بیش از حد متفاوتیم."
گوشوارهای مروارید شروع به لرزیدن و جرنگ جرنگ صدا دادن می‎کنند، و راجا کمی خود را عقب می‎کشد. دیمیتری می‎دید که راجا با او متفاوت است. راجا از نور بود و قوی، او اما تیره و ضعیف؛ او مانندِ در یک جنازه محصور گشته بود، راجا اما زنده بود و در تمام رنگ‎ها و نورها در حال درخشیدن، و زیبائی غیرقابل وصفش سردردِ غیرقابل تحمل سر بیچارۀ او را آرام می‎ساخت.
دیمیتری زمزمه می‎کند: "راجا، پیش من بمان، از پیشم نرو!"
راجا ملایم پاسخ می‎دهد: "از هیچ‌چیز نترس، من پیش تو خواهم بود، من زمانیکه وقتش برسد خواهم آمد. سپس بدنبالم بیا."
"من می‎ترسم!"
راجا او را دلداری می‎داد: "نترس! فقط فکر کن: تمام این چیزها دیگر نخواهند بود. این خیلی آسان است! و یک آسمانِ تازه خود را بر بالای سرت خواهد گشود!"
دیمیتری خجول می‎پرسد: "و دانجا؟ و مادر؟"
راجا لبخند می‎زد و از شادی می‎درخشید، مرواریدهایش مات برق می‎زدند و جرنگ جرنگ صدا می‎دادند. نگاه عمیق راجا به دیمیتری می‎گفت که او باید اعتقاد داشته باشد و از هیچ‌چیز نترسد، و انتظار کسی را بکشد که خواهد آمد، و مطیعانه بدنبال او از این پلۀ بلند بالا برود.
پله‎ها سفید هستند و گسترده. آن‎ها با فرش‎های مانندِ خون قرمز پوشیده‎اند. راجا مرتب بالاتر صعود می‎کند و به اطراف نگاه نمی‎کند. پاهایش در کفش‎های سفید از روی پله‎های سرخ آهسته بالا می‎روند. آنجا یک پنجره است، و در پشت آن یک خیابان روشن، نورها و ستاره‎ها. دیمیتری بال دارد، او پرواز می‎کند و در هوا فرو می‎رود و در فراموشیِ شیرین غرق می‎گردد.
ناگهان صدای خشن مادر طنین می‎اندازد.
مادر فریاد می‎زند: "فقط خرناس بکش، عزیزم! بیشتر خرناس بکش: تو در طول روز به اندازه کافی پیاده‌روی کرده‌ای!"
بیداری، وحشت و اندوه. دیوارهای زرد رنگ، نور کدر چراغ، پرده کتانی، چمدان‎ها، سماور. قلب دیمیتری سنگین می‎شود.
XVII
روز آفتابی با اندوه می‎گذرد. دیمیتری از مدرسه به خانه می‎آید. مادر ساکت و بد خُلق در کنار اجاق در آشپزخانه مشغول کار بود. دارجا با چهره‎ای عصبانی و مرموز بیرون می‎رود و دوباره فوری به آشپزخانه بازمی‎گردد. در پشت سرش سرایدار دِمنتیشِ عبوس خود را به آشپزخانه می‎کشاند. او دارای موی قرمز رنگ بود و در زیر ابرویِ پُر پشتِ به هم پیوسته چشمان بی‎حرکتی داشت. او در کنار درِ آشپزخانه بی‎حرکت می‎ایستد. خانم خانه از راهرو به سمت سرایدار به آشپزخانه می‎آید؛ هنگام عبور از کنار اتاق کوچک به دیمیتری اصلاً نگاه نمی‎کند. دِمنتیش در برابر خانم خانه تعظیم می‎کند.
خانم خانه با صدای ضعیف می‎گوید: "سلام، دِمنتیش عزیز!" و با مخاطب قرار دادن آزینجا و دارجا که کنار همدیگر ایستاده بودند و به نظر می‎رسید انتظار چیزی را می‎کشند می‎پرسد: "و دیمیتری کجا است؟" و دستور می‎دهد: "دیمیتری را به اینجا بخوانید!"
دیمیتری خودش از اتاق کوچک به آشپزخانه می‎رود. همه خصمانه به او نگاه می‎کردند، و او به وحشت می‎افتد.
خانم خانه با اشاره به دیمیتری به سرایدار می‎گوید: "خوب گوش کن، دِمنتیش عزیز، این آدم بیفایده را ..."
دِمنتیش می‎گوید: "هرچه دستور بفرمائید!" و به سوی دیمیتری می‎رود.
خانم خانه ادامه می‎دهد: "او را پیش خودت به پائین ببر."
دِمنتیش می‎گوید: "خانم گرامی، هرچه شما دستور بفرمائید!"
"و با ترکش او را کتک مفصلی می‎زنی. این کار در اینجا ممکن نیست، من این کار را نمی‎توانم، من عصبی هستم، تو که خودت باید این را درک کنی، من آدم دلرحمی هستم!"
خشم و هیجان در خانم خانه نمایان بود.
دِمنتیش مطیعانه می‎گوید: "هرچه دستور بفرمائید، خانم گرامی، نگران نباشید!"
خانم خانه می‎گوید: "تو باید یک انعام دریافت کنی." و آه می‎کشد.
دِمنتیش با خوشحالی فریاد می‎کشد: "خاضعانه‎ترین تشکر! شما می‎توانید مطمئن باشید، من این کار را خوب انجام خواهم داد."
او بازوی دیمیتری را می‎گیرد. دیمیتری کاملاً رنگپریده آنجا ایستاده بود، می‎لرزید و درست درک نمی‎کرد که چه اتفاقی برایش رخ می‎دهد. ناگهان یک وحشت بر او مسلط می‎شود، طوریکه انگار چیزی نابودنی در کمین اوست.
دِمنتیش می‎گوید: "بیا، پسر!"
دیمیتری با عجله به سمت خانم خانه می‎رود.
او با لکنت زبان، در حالیکه خود را خم ساخته بود و با چشمان گریان به خانم خانه نگاه می‎کرد می‎گوید: "بخشنده، عزیزترین، کبوتر، بخاطر مسیح، این کار ضروری نیست!"
خانم خانه در حال دور ساختن او از خودش می‎گوید: "برو، برو! من نمی‎توانم، من دارای عصبم! من، خانم خانه، از تو مراقبت می‎کنم، و تو چطور به من پاداش می‎دهی؟ نه، امکان ندارد، برو!"
آزینجا غمگین آنجا ایستاده بود، مدام نفس‎های عمیق می‎کشید، و چشمانش حالت انسانی را داشتند که تا ابد هر سعادت و امید را از دست داده است. دارجا از گوشۀ چشم به دیمیتری نگاه می‎کرد و بدجنسانه و خوشحال لبخند می‎زد. دیمیتری زانو می‎زند، در مقابل خانم خانه تا زمین خم می‎شود، کفش او را که مانند خودِ خانم خانه بوی شیرین و لطیفی می‎دادند می‎بوسد و کلمات ناامید و بی‎ربطی را با لکنت می‎گوید.
خانم خانه فریاد می‎زند: "او را ببرید، من نمی‎توانم!" اما در آشپزخانه می‎ماند و پاهایش را کنار نمی‎کشد.
او نمی‎توانست بخاطر آورد که کسی در مقابلش با چنین التهابی زانو زده باشد؛ و گرچه حالا این فرد فقط یک پسر کوچک فقیر بود، اما او از آن لذت می‎برد.
آزینجا و دِمنتیش به تلخی به دیمیتری حمله می‎برند و او را از کنار خانم خانه می‎کشند و دور می‎سازند. دیمیتری هق هق می‎گریست، التماس و مقاومت می‎کرد، خود را به لبه پنجره و در می‎چسباند، اما دِمنتیش او را سریع به بیرون به سمت پله‎ها هُل می‎داد.
دیمیتری احساس می‎کرد که مقاومت کردن و گریستن شرم‎آور است: مردم غریبه می‎توانستند این را ببینند و بشنوند. و دِمنتیش را مخاطب قرار می‎دهد:
"دِمنتیش، حداقل این را برای کسی تعریف نکن!"
دِمنتیش لبخند می‎زند و پاسخ می‎دهد: "موافقم، چرا باید آن را تعریف کنم؟ فقط وول نخور، تو خودت خوب می‎دانی که باید آرام باشی. به این نحو ما این کار را بدون جنجال انجام می‎دهیم، خیلی با احترام!"
دیمیتری به خود زحمت می‎داد که قطرات اشگ را نگهدارد و یک حالت بیتفاوت به خود بگیرد. دِمنتیش آرنج دست او را محکم گرفته بود.
دیمیتری زمزمه می‎کند: "دِمنتیش عزیز، تو از پشت سرم بیا، من خودم به آنجا می‎روم!"
دِمنتیش می‎پرسد: "نمی‎خواهی که از دستم فرار کنی؟"
دیمیتری ترشرو می‎گوید: "به کجا باید فرار کنم؟ آیا شاید باید به داخل آب بروم؟"
دِمنتیش با دلسوزی به او نگاه می‎کند و سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید:
"دوست عزیز، تو باید قبلاً به کاری که کردی فکر می‎کردی!"
دِمنتیش کمی عقب می‎ماند اما چشمانش مراقب دیمیتری بودند. هنگامیکه دیمیتری از حیاط می‎گذشت آزینجا و دارجا رفتن او را از بالا از پنجرۀ آشپزخانه نگاه می‎کردند. دیمیتری چشم‎هایش را بالا می‎برد و نگاه‎های سخت و خصمانه آنها را ملاقات می‎کند. او به سرعتِ قدم‎هایش می‎افزاید. او مشوش به خود می‎گوید: این خوب است که راه دور نیست. از راه‎پله گوشۀ حیاط فقط چند قدم تا خانه جلوئی باقیمانده است، و سپس بلافاصله دروازۀ ساختمان قرار دارد ...
راه ورودی به خانۀ سرایدار در مسیر به سوی دروازۀ ساختمان قرار داشت. هنگامیکه دیمیتری در جلوی پله‎های باریکی که به پائین می‎رفتند توقف می‎کند ناگهان وحشتی بر او مسلط می‎شود. آنجا، در پشت این در ... آیا او با رضایت داخل خواهد گشت؟
او به عقب تلو تلو می‎خورد، اما بلافاصله در چنگ‎های دِمنتیش می‎افتد.
دِمنتیش فریاد می‎کشد: "کجا؟"
چشمانِ در زیر موهای قرمز و ابروهای مسقیم به هم پیوسته و سخت به او خیره شدهْ دیمیتری را هیپنوتیزم می‎کردند. دِمنتیش او را مانند یک گونی بلند و از چند پله به پائین حمل می‎کند و به داخل خانه‎اش می‎برد.
در اینجا بویِ ترش پوست‎های گوسفند و سوپِ کلم از اجاقِ بسیار بزرگِ پخت و پز او را احاطه می‎کند. آنجا تنگ و کثیف بود. یک آکاردئونِ بزرگ در قابل رویت‎ترین محل دیده می‎گشت. واسیلیش، کمک سرایدار، که به تازگی از روستا آمده بود در کنار پنجره کتش را درمی‎آورد. او با پیراهن قرمز، دستان قوی، گونه‎های سرخ، آراواره‎های پهن و چشمان احمقانه‎اش دیمیتری را به وحشت بزرگی می‎انداخت و یک جلاد را به یاد می‎آورد. همسر دِمنتیش یک بچه شیرخواره در آغوش داشت و با ترشروئی در کنار اجاق آشپزی می‎کرد، بچه کاملاً بی‎حرکت و زرد مانند یک عروسک مومی بود و چشمانی آبی سفت و سخت مانند پدرش داشت. دِمنتیشْ دیمیتری را روی زمین قرار می‎دهد. دیمیتری به سختی نفس می‎کشید و با وحشت به اطراف خود نگاه می‎کرد. زیرزمین با سقف کوتاه، با کف آجری، با پنجره‎های کوچک و با اجاق بزرگ مانند سوراخی به نظر دیمیتری می‎رسید که در آن ارواحِ شرور زندگی می‎کردند. زن به شوهرش نگاه غمگینی می‎اندازد.
دِمنتیش می‎گوید: "خانم بزرگوار از خانه شمارۀ پنج به من دستور داده‎اند به این پسر کتک مفصلی بزنم."
دِمنتیش خوشحال به نظر می‎رسید و دندان‎های سفید قوی‎اش را نشان می‎داد.
کمک سرایدار می‎پرسد: "واقعا؟ این را؟ این دماغ دراز را؟"
دِمنتیش تأیید می‎کند: "بله، این را."
همسرش با کنجکاوی می‎پرسد: "آیا او کاری کرده است؟"
زن ناگهان شوخ می‎شود و گونه‎هایش سرخ می‎گردند. چشم‎هایش می‌درخشیدند. او به دیمیتری کاملاً نزدیک می‎شود، طوریکه دیمیتری می‎توانست نفس گرم او را احساس کند، و با خوشحالی می‎پرسد:
"پسر، چه خرابکاری‎ای کردی؟"
دیمیتری سکوت می‎کند. ترحم کردن بر خودش ناگهان به قلبش خنجر می‎زند.
دِمنتیش بجای او پاسخ می‎دهد: "باید کاری کرده باشد که سزاوار مجازات است."
کمک سرایدار در حال خندیدن می‎گوید: "حالا، ما می‎تونیم این سعادت را به پسر بدیم!"
دِمنتیش دیمیتری را مخاطب قرار می‎دهد: "برو روی نیمکت بشین و کمی صبر کن."
دیمتری مشوش بر روی نیمکت می‎نشیند. او به شدت خجالت می‎کشید. در اطراف او کسی چیزی می‎گفت و از میانِ ترکه‎ها که خش خش می‎کردند یکی را انتخاب می‎کرد. زن خود را در کنار دیمیتری بر روی نیمکت می‎نشاند و در حال پوزخند زدن به صورت او نگاه می‎کند. دیمیتری سرش را کاملاً پائین انداخته بود و با انگشتان لرزان با دکمه‎های بلوزش بازی می‎کرد. او احساس می‎کرد که صورتش بسیار سرخ شده است، چشمانش می‎سوختند، یک مه به رنگ خون همه‌چیز را در برابرش پنهان می‎ساخت، و تپش رگ‎های گردنش بسیار دردناک بود.
دِمنتیش به سمت دیمیتری می‎رود ...
XVIII
آزینجا در آشپزخانه دیمتری را با خنده‎ای خشن و کلمات پُر از سرزنش استقبال می‎کند.
آزینجا کینه‎جویانه می‎گوید: "افتخار تبریک گفتن دارم، نوش جان! آه، تو گاو دماغ دراز! کاملاً به پدر دائم‎الخمرت رفته‎ای. من مجبور بودم بخاطر او عذاب بکشم، حالا اما یکی دیگر را نشسته روی گردنم دارم!"
تماشا کردن چهرۀ عصبانی مادر وحشتناک بود. در این وقت دارجا هم داخل آشپزخانه می‎شود، تا به دیمیتری بخندد و او را دست بیندازد.
"تبریک، حضرت آقا! یک افتخار بزرگ برایتان رخ داده است. احمق، چرا اینطور آنجا ایستادی؟ می‎ترسی که بتواند سرت بیفتد؟ چرا در برابر مادرت تعظیم نمی‎کنی؟"
دیمیتری دوباره سردرد داشت، همه‌چیز در اطرافش تاریک بود و دایره‎وار می‎چرخید.
آزینجا در حالیکه با مشت به سوی پسر هجوم می‎برد با عصبانیت فریاد می‎زند: "تعظیم کن، تو کُندۀ درخت!"
دیمیتری سریع در برابر مادر تعظیم می‎کند، با لمس کردن زمین با پیشانی شروع می‎کند از درد آهسته به نالیدن.
سپس او را پیش خانم خانه می‎برند. خانم خانه در سالن بر روی کاناپه نشسته بود و با ورق فال می‎گرفت. مادر دیمیتری را مجبور می‎کند که در مقابل خانم خانه هم تا زمین تعظیم کند، اما خانم خانه می‎گوید که این کار ضروری نیست و برای دیمیتری یک موعظه طولانی می‎کند.
فرزندان شوخ و گونه سرخِ خانم خانه به آنجا می‎دوند. آنها می‎دانستند که دیمیتری همین حالا چه‌چیزی را تجربه کرده بوده است. دوشیزه فکر می‎کرد که این برای دیمیتری چیز مهمی نبوده است. اما وقتی متوجه می‎شود که او گریه می‎کند و مانند یک حیوانِ شکار گشته بسیار بیچاره دیده می‎شود به لبخند زدن پایان می‎دهد و شفیقانه به او نگاه می‎کند. دیمیتری باعث تأسفش شده بود.
آجا به شدت می‎گوید: "این دهاتی گستاخ سزاوار کتکی بود که به او زده شد!"
لیدیا عصبانی می‎شود.
او به برادرش می‎گوید: "تو بد و احمق هستی!"
آجا هر دو مشتش را به خواهر نشان می‎دهد و شروع می‎کند آهسته به دست انداختن دیمیتری:
"حشره! بی سر و پا!"
از آنجا که دوشیزه مهربان با دیمیتری همدردی داشت بنابراین مادر او را مجبور می‎سازد که دست دوشیزه را هم ببوسد. لیدیا راضی بود: ــ من چه خوب هستم: حتی با پسر یک آشپز هم همدردی دارم! ــ
دیمیتری برای خود تکرار می‎کرد: "شما لعنتی‎ها! لعنتی‎ها! من هرگز با شماها نخواهم بود، هیچکاری به اراده شماها انجام نخواهم داد!"
XIX
هوا تاریک می‎گشت. دیمیتری در محل همیشگیِ خود در کنار پنجره نشسته بود، به کتاب درسیِ گشوده نگاه می‎کرد و هیچ‌چیز نمی‎دید. او سردرد وحشتناکی داشت و همه‌چیز به دور او می‎چرخید. اشیاء مانند ارواح ظاهر و دوباره فوری ناپدید می‎گشتند. به نظر می‎رسید که همه‌چیز در نوسان است و تعادل خود را از دست داده، و هر بار پرده قرمز رنگِ کتانیِ مقابلِ تخت مادرش تکان می‎خورد، او فکر می‎کرد که همه‌چیز سقوط خواهد کرد و همه هلاک خواهند شد. هیولاهای بی‎چهره بر بالای سرش شناور بودند، او را مسخره می‎کردند و صدای‎شان طنین‎انداز بود. دیمیتری اشگ‎های تلخ می‎ریخت.
او ناگهان صدای آهسته‎ای می‎شنود:
"دیمیتری!"
او چشم‎هایش را بالا می‎برد، ــ راجا در مقابل او ایستاده بود، سفید، فروزان و باشکوه. الماس‎های تاج کوچکش در رنگ‎های شگفت‎انگیز می‎درخشیدند، او یک کت بلند بنفشِ گلدوزی شده با زمرد و یاقوت پوشیده بود. چهره رنگپریده باشکوه‎اش آرام و فروزان بود. نفَسِ لطیفش هوا را با شیرینی وصف‎ناپذیری پُر می‎ساخت. راجا کاملاً نزدیک او ایستاده بود و تقریباً زانوی او را لمس می‎کرد. کلمات شگفت‎انگیز آهسته از لب‎های کمرنگش خارج می‌گشتند. او از آسمانی تازه صحبت می‎کرد که خود را در پشت آسمانِ وحشتناکِ پوسیده گسترش می‎داد.
دیمیتری بلند می‎شود و با لب‎ها چشمان راجا را لمس می‎کند.
راجا خود را عقب می‎کشد. دیمیتری یک قدم بسوی او می‎رود، اما پایش به یک چمدان می‎خورد.
اینجا چه تنگ است! چه زندگی محقرانه‎ای ...
و دیمیتری درک می‎کند که راجا با او نیست و هرگز با او نخواهد بود ...
XX
روز بعد یکی از روزهای تعطیل بود. دیمیتری در کلیسا آواز می‎خواند.
پسران گروه کُر ازدحام کرده بودند، خادمِ بد خُلق کلیسا بالا و پائین می‎رفت، ابرهای آبی رنگِ صمغ در هوا شناور بودند. راجا از کنار محراب شناور می‎گذشت و چشمانش می‎درخشیدند. تصاویر قدیسان جدی نگاه می‎کردند. نور صبحگاهی از میان پنجرۀ بلند و گسترده به داخل می‎تابید و چشم‎ها را می‎زد. پاشنه چکمه‎ها بر روی کفِ سنگی سر و صدا می‎کردند.
دیمیتری احساس می‎کرد سردردش شدیدتر می‎شود.
لباس راجا توسط یک نفَسِ ماوراءطبیعی به تکان افتاده و پَر پَر می‎زد. بال‎های سبکِ شفافی در کنار شانه‎هایش می‎لرزیدند. او مانند شفق می‎درخشید و ملایم می‎گفت:
"دیگر خیلی طول نخواهد کشید!"
او بال‎هایش را می‎گشاید و آرام به سمت دیمیتری شناور می‎شود. دیمتری انتظار او را می‎کشید، او خود را به دیمیتری می‎چسباند و داخل او می‎شود. قلب دیمیتری می‎سوخت ...
از جهانِ غیرضرور، تنگ و وحشتناک آوازهای کلیسائی طنین می‎انداخت. دیمیتری آواز می‎خواند، و صدایش برای خود او غریب به نظر می‎رسید. صداها به سمت گنبدِ کلیسا شناور بودند و در آنجا یک پژواک را بیدار می‎ساختند.
انسان‎ها بر روی کاشی‎های سنگی مانند ارواح حرکت می‎کردند. خانم خانه در گروه کُر بود. خانم خانه دیر به کلیسا آمده بود؛ او عمداً این کلیسا را انتخاب کرده بود تا مطمئن شود که آیا دیمیتری پس از مراسم عشای ربانی واقعاً به خانه می‎رود. او افتخار می‎کرد که چنین سخاوتمندانه به این پسر توجه می‎کند و نگاه سخت و جدی‎اش را از او برنمی‎دارد. دیمیتری فکر می‎کرد که امروز موفق نخواهد گشت پیش دانجا برود. او بسیار وحشت داشت: شاید دانجا را در این بین از انبار زیر شیروانی بیرون کرده یا نابود کرده باشند و او دیگر هرگز قادر به دیدن او نشود.
او فکر می‎کرد: خانم خانه چقدر بد است! همه بد هستند!
همه چیزها بسیار خشن و تهدیدآمیز نگاه می‎کردند ...
راجا از سمت محراب مانند یک فرشته خود را نزدیک می‎ساخت. بال‎های شگفت‎انگیزش می‎لرزیدند و می‎درخشیدند، نگاه‎هایش می‎گداختند، و دوباره به نظر دیمیتری می‎رسید که راجا خود را به او می‎چسباند و داخل او می‎شود، و قلب او شعله می‎کشید ...
زنجیرِ صمغدان جرنگ جرنگ صدا می‎داد، و دود آبی و معطر به بالا صعود می‎کرد ...
XXI
دیمیتری در زنگ تفریح کنار درِ سالن ورزش ایستاده بود. ابرها از کنار خورشید می‎گذشتند و آسمان خود را کدر می‎ساخت. دیمیتری تمام صبح را سردرد داشت و خانم خانه و شلوغی باعث شدید‎تر شدن سردرد می‎گشتند.
کارگانوفِ گونه سرخ بسوی دیمیتری می‎رود و گرچه یک سر و گردن کوتاه‎تر از دیمیتری بود اما مانند یک فرد بالغ بر روی شانه او می‎زند و لبخندزنان در حالیکه گوشه‎های لبش بطرز زشتی به پائین آویزان بودند و دندان‎ها حریصانه پوزخند می‎زدند می‎پرسد: "برادر، چرا اینطور غمگینی، چرا می‎گذاری سرت پائین بیفتد؟ احتمالاً کتک مفصلی به تو زده‎اند؟ مهم نیست، تا زمان عروسی دوباره خوب خواهد شد! چند روز پیش من را هم پدر کتک مفصلی زد، اما من اهمیتی به آن نمی‎دهم!"
دیمیتری با دقت به کارگانوف نگاه می‎کرد. او فکر می‎کرد که رده‎ای آبی رنگ از سیلی‎های پدرانه بر روی گونه‎های سرخش می‎بیند. دیمیتری با دیدن این گونه‎های سرخ، لب‎های پُر مربع شکل و چشمان گستاخ اما ناآرام و مرعوبش تجسم می‎کرد که چه دلخراش باید کارگانوف هنگامیکه پدر او را کتک می‎زد احتمالاً گریه کرده باشد. دیمیتری با کارگانوف احساس همدردی می‎کرد و می‎خواست به او دلداری دهد.
دیمتری آهسته می‎پرسد: "من می‎خوام چیزی برات تعریف کنم، آیا به کسی نمی‌گی؟"
کارگانوف در حالیکه نگاه حریصانه‎اش را به معنای واقعی کلمه در او حفر می‎کرد قول می‎دهد:
"چرا باید من آن را تعریف کنم؟! فقط نترس و تعریف کن!"
آنها در کنار همدیگر بر روی یک نیمکت می‎نشینند. دیمیتری زمزمزه‌کنان برایش تعریف می‎کند که چطور او را مجازات کرده‎اند. کارگانوف مشتاقانه گوش می‎داد.
سپس او می‎گوید: "خب، خب، در پیش سرایدار، ... این واقعاً اصیل است!" و می‎خندد.
دیمیتری پس از رفتن کارگانوف ناگهان عصبانی می‎شود که چرا جریان را برایش فاش کرده است. به یاد می‎آورَد که کارگانوف اصلا در موقعیتی نیست که این موضوع را برای خود نگهدارد و آن را برای تمام مدرسه تعریف خواهد کرد. او حدس می‎زد که بزودی او را به این خاطر دست خواهند انداخت.
چنین هم گشت. کارگانوف بزودی از یکی به پیش دیگری می‎رفت و با خنده به همه اطلاع می‎داد:
"سرایدار دیروز دیمیتری را کتک مفصلی زده است!"
همه با هیجان می‎پرسیدند: "نه، واقعاً؟"
کارگانوف تأکید می‎کرد: "بخدا، او خودش برام تعریف کرد!"
پسرها خوشحال بودند، تمام چهره‎ها سرزنده می‎شود و برای کسانی که این را نشنیده بودند تعریف می‎کنند:
"آیا این را شنیده‎ای؟ دیمیتری در پیش سرایدار کتک مفصلی خورده است!"
این خبر به سرعت در میان دانش‎آموزان پخش می‎شود. پسرها کمربندهایشان را محکم‎تر می‎بستند و فریاد می‎زدند:
"بریم دیمیتری را دست بندازیم!"
آنها خوشحال، هیجانزده، پیروزمندانه و شلوغ بسوی دیمیتری می‎دوند و دور او جمع می‎شوند. دوشیزینِ ظریف با چشمان مهربانِ خاکستری رو به بالا به دیمیتری نگاه می‎کرد و با صدای لطیف چیزهائی در بارۀ ترکه می‎گفت.
پسرها با صورت‎های سرخ شده و از شادیِ صمیمانه سرزنده گشته بسوی دیمیتری هجوم می‎آوردند و او را با نگاه‎های بی‎امان سوراخ می‎کردند. بعضی از دانش‎آموزان از خوشحالی می‎رقصیدند؛ بقیه دو به دو با گرفتن دست همدیگر به دور گروهی که به دور دیمیتری جمع شده بود می‎دویدند و فریاد می‎زدند:
"در پیش سرایدار! چه لذتبخش است!"
دیمیتری خود را بی‎پروا به همه سمت می‎انداخت. او ساکت بود، چشمانش را به زیر انداخته و مانند گناهکاران لبخند می‎زد. پسران کوچک از همه طرف به او فشار می‌آوردند. وقتی دیمیتری می‎بیند که نمی‎تواند دیگر از حلقۀ آنها خارج شود از تلاش برای رها ساختن خود دست می‎کشد و حیرتزده و رنگپریده با چشمان به زیر انداخته آنجا می‎ایستد. او مانندِ مجرمی دیده می‎گشت که برای تمسخر گشتن در میان افرد شرور قرار داده شده بود. عاقبت خوشحالی به نقطه اوج خود می‎رسد و  یک نفر فریاد می‎زند:
"هورا! دیمیتری، هورا!"
و تمام پسرها با صدای بلند فریاد می‎کشند:
"هورا! هوراااا!"
فریاد شادِ کودکانه در سراسر ساختمانِ مدرسه و در خیابان می‎پیچید. کونوپاتین از اتاق معلمان به بیرون هجوم می‎آورد. برخی از دانش‎آموزان به سمت او می‎دوند و گزارش می‎دهند:
"دارموشیوک را در پیش سرایدار کتک مفصلی زده‎اند! همه او را دست می‎اندازند، و او مانند یک جغد آنجا ایستاده است و با چشم‎هایش چشمک می‎زند!"
صورت پُف کردۀ معلم از شادی می‎درخشید و یک لبخند گسترده بر روی لب‎هایش بازی می‎کرد.
او با صدای خندان می‎گوید: "خدای من، دوباره! پس او کجاست؟ او را به من نشان دهید!"
دانش‎آموزان کونوپاتین را پیش گروهی که در اطراف دیمیتری جمع شده بودند می‎برند. آنها برای معلم راه باز می‎کنند. کونوپاتین در حالیکه با خوشحالی لبخند می‎زد شانه دیمیتری را می‎گیرد و به اتاق معلمان می‎برد. تمام دانش‎آموزان بدنبال آنها می‎رفتند. پسرها دیگر جرأت نمی‎کردند بلند فریاد بکشند، آنها شوخ و از هیجان سرخ‌گشته با صدای آهسته دیمیتری را دست می‎انداختند.
معلمان هم تقریباً مانند دانش‎آموزان خوشحال بودند و به نوبه خود دیمیتری را مسخره می‎کردند ...
XXII
دیمیتری روز بعد در ساعت معمول با کتب درسی از خانه بیرون می‎رود و تمام روز آهسته و خسته در خیابان‎ها سرگردان بود. همه‌چیز تیره و وحشتناک به نظر می‎رسید. سردردِ در حال رشد می‎گذاشت که او در یک خودفراموشیِ شدید غرق شود.
او دیرتر از وقت معمول، کمی قبل از غروب آفتاب به نزد خانواده ولاسوف می‎رسد. ابتدا هنگامیکه او بالا بود و از روی شاه‎تیر قطوری قدم برمی‌دارد متوجه می‎شود که چطور پاهایش از خستگی درد می‎کنند و چه اشتیاق زیادی برای نشستن بر روی یک صندلی یا نیمکت دارد.
خانواده ولاسوف در هیجان شادی به سر می‎برد: پیرزن یک کار پیدا کرده بود و آنها حالا مشغول بسته‌بندی اموال اندک‎شان بودند. آن دو دست‎هایشان از خوشحالی می‎لرزید، و طوریکه انگار هنوز به شانسی که آورده بودند اطمینان ندارند خجول لبخند می‎زدند.
قلب دیمیتری از وحشت سرد می‎شود. آنها به او چیزی می‎گفتند اما او نه می‎توانست کلمات‎شان را درک کند و نه اینکه در چه ارتباطی گفته می‎شوند. او فکر می‎کرد که می‎خواهند آنها را از انبار زیرشیروانی برانند. اگر قرار است که آنها در خیابان و بر روی سنگ‎های سخت زندگی کنند پس چرا مانند دیوانه‎ها می‎خندند؟
دانجا بخاطر ترک کردن انبار زیرشیروانی متأسف بود. او آهسته می‎گفت:
"تمام تابستان را در اینجا گذراندیم و همیشه تنها بودیم. ما در واقع اغلب هیچ‌چیز برای خوردن نداشتیم، اما در عوض ما تنها بودیم. حالا بر ما چه خواهد گذشت وقتی مجبوریم در میان مردم زندگی کنیم؟!"
همدردی چنان دردناک به قلب دیمیتری زخم می‎زد که او شروع به گریستن می‎کند. دانجا او را دلداری می‎دهد:
"گریه نکن عزیزم، اگر خدا بخواهد ما همدیگر را خواهیم دید. پیش ما بیا، وقتی بهت اجازه بدهند. چرا گریه می‎کنی، پسر احمق؟"
دانجا با یک مداد بر روی یک تکه کاغذ آدرسش را می‎نویسد و به دیمیتری می‎دهد. دیمیتری کاغذ را می‎گیرد و غیرقابل فهم در دست می‎چرخاند. سرش چنان وحشتناک درد می‎کرد که نمی‎توانست هیچ‌چیز را درک کند. دانجا با لبخندی دوستانه می‎گوید:
"کاغذ را داخل جیبت بگذار، وگرنه آنرا گم می‎کنی!"
دیمیتری کاغذ را در جیب قرار می‎دهد و فوری آن را فراموش می‎کند ...
او دیر به خانه برمی‎گردد. مادر در وسط آشپزخانه بر روی چارپایه نشسته بود، عصبانی و غمگین می‎گریست و اشگ‎هایش را با پیشبند پاک می‎کرد. او در چشم دیمییتری بسیار زشت و مخوف به نظر می‎رسید. مادر شروع به لعنت کردن و زدن او می‎کند. دیمیتری نمی‎دانست برای چه و سرسختانه سکوت می‎کرد.
چراغ کوچک کم نور می‎سوخت. بوی بُخار و نفت می‎آمد. همچنین خانم خانه هم به آشپزخانه می‎آید تا بر سرش فریاد بکشد و مسخره‎اش کند. صدای فریادهای او در گوشش مانند ضربات چکشِ سنگینی بر روی سرش طنین می‎اندخت. فرزندان خانم خانه از درِ آشپزخانه به داخل نگاه می‎کردند. آجا دهن کجی می‎کرد و او را دست می‎انداخت. دانجا او را به وجدانش مراجعه می‎داد. سایه‎ها بر روی دیوار می‎جهیدند، به نظر می‎رسد که دیوار تکان می‎خورد و سقفِ اتاق در حال پائین آمدن است. همه‌چیز مانند یک رؤیای تب‎آلود بود.
دیمیتری با خود فکر می‎کرد: "چرا وقتی دانجا نابود می‎شود باید جهان هنوز وجود داشته باشد؟!"
XXIII
صبح روز بعد مادر خودش او را به مدرسه می‎برد. مادر در بین راه گریه می‎کرد، فحش می‎داد و با آرنج دست به دیمیتری می‎زد. دیمیتری به این دلیل قوز کرده را می‎رفت و مرتب سکندری می‎خورد. او تقریباً هیچ‌چیز از آنچه او را احاطه کرده بود نمی‎دید، و هیچ‌چیز بجز سردردِ غیرقابل تحمل احساس نمی‎کرد. لحظاتی که هوشیاری‎اش بیدار می‎گشت بسیار آزاردهنده بودند، و این سرش را مرتب به سمت سنگ‎های سخت می‎کشاند تا سردردِ بی‎رحم را خُرد سازد.
او در مدرسه تمسخر دانش‎آموزان و معلمان را با بیتفاوتی پذیرا می‎شود. او مانند روزِ تیرۀ بارانی تاریک بود. او احساس بدی داشت. گهگاه به دانجا فکر می‎کرد. او فراموش کرده بود که آنها انبار زیر شیروانی را ترک کرده‎اند، و می‎ترسید که دانجا در آنجا از سرما و گرسنگی بمیرد.
دیمیتری در زنگ تفریح یکساعت قبل از پایان درس، بدونِ جلب توجه فرار می‎کند. او کتاب‎هایش را در مدرسه باقی‌می‎گذارد. یک میلِ شدیدِ آگاهانه برای فرار از تعقیب و جستجو او را به دورترین خیابان‎های دور از مدرسه می‎کشاند. او خستگی‎ناپذیر و بی‎قرار در آنجا سرگردان بود. او داخل حیاط‎ها و باغ‎ها می‎گشت، در یک کلیسا، جائیکه مردم مشغول دعا کردن بودند پرسه می‎زد، بدنبال یک نوازندۀ ارگ‌دستی می‎رفت، تمرینات سربازان را نگاه می‎کرد و با سرایدان و پلیس‎ها به گفتگو می‎پرداخت. و او در لحظه بعد همه‌چیز را که قبلاً انجام داده بود فراموش می‎کرد.
گهگاه مانند از یک آبکشِ ظریف باران می‎بارید. برگ‎های خیسِ زرد رنگ از روی درخت‎ها پائین می‎افتادند.
تب حالا تمام طبیعت را فراگرفته بود، همه‌چیز مانند ارواح و فانی بود، اشیاء ناگهان در برابر نگاه‎ها تشکیل می‎گشتند و همانطور ناگهانی می‎مُردند. نگاه دیمیتری گاهی می‎درخشید و دوباره فوری خاموش می‎گشت ...
دیمتری عاقبت به خانه‎ای می‎رسد که در آن خانواده ولاسوف زندگی می‎کردند. در زیر شیروانی ناگهان وحشت بر او چیره می‎شود: درِ انبار قفل بود. دیمیتری بر روی آخرین پله ایستاده بود و ناامید به قفل خیره نگاه می‎کرد. سپس شروع می‎کند با مشت به در کوبیدن. در این لحظه سرایدار از آپارتمانِ طبقه آخر بیرون می‎آید، یک مرد ترشرو ریش سیاه با حرکاتِ تنبل.
او در حالیکه مشکوکانه به دیمیتری نگاه می‎کرد می‎پرسد: "اینجا چکار می‎کنی؟ در یک پلکان غریبه چه می‎خواهی؟"
دیمیتری خجول می‎گوید: "در اینجا خانواده ولاسوف زندگی می‎کردند، من پیش آنها آمده‎ام."
سرایدار پاسخ می‎دهد: "اینجا کسی زندگی نمی‎کرد! آدم اصلاً نمی‎تواند اینجا زندگی کند: اینجا انبار زیرشیروانی است."
دیمتری شروع به پائین رفتن می‎کند، در حالیکه خود را با دست‎ها ناشیانه به نرده آهنی محکم نگاه داشته بود. سرایدار ایستاده بر روی پله به او نگاه می‎کرد و پشت سر او چیزی برای خود می‎غرید. احساس کردنِ نگاهِ سوراخ‌کننده سرایدر بر پشتش او را به درد می‎آورد.
دیمیتری نمی‎خواست باور کند که دانجا و مادربزرگش دیگر آنجا نیستند. او از خود می‎پرسید: "کجا ممکن است رفته باشند؟ آیا آنها در انبار زیر شیروانی مُرده‎اند. ارواح شریر آنها را تا حد مرگ شکنجه داده‎اند. این مرد ریش سیاه قفل را به در زده و نگهبانی می‎هد."
هنگامیکه دیمیتری دوباره از میان خیابان می‎رفت انبار زیرشیروانی را کاملاً واضح در برابر چشم می‎دید. او احساس می‎کرد که صدای خفیفِ خس خسِ نفس کشیدن می‎شنود. و او دانجا و مادرش را در محل همیشگی نشسته می‎دید. دانجا گرسنه و نیمه‌یخزده در مقابل مادرش نشسته بود، صورتِ مُرده و کور را به پشت گردن انداخته، با دست‎های مُشت کردۀ گشوده، و هر دو آهسته مُرده و یخ زده بودند ...
حالا آنها مُرده‎اند. بی‎حرکت و سرد در مقابل هم نشسته‎اند. باد از شکافِ سقف بر پیشانی زرد پیرزن می‎وزید و موهای خاکستری لطیفی را که از زیر روسری بیرون زده بود حرکت می‎داد.
دیمیتری شروع به گریستن می‎کند. اشگ‎هایش آهسته و سرد جاری بودند. حالا گرسنگی هم شروع کرده بود به عذاب دادنش.
XXIV
دیمیتری با تکیه آرنج دست به نرده‎های چوبی در ساحل رودخانۀ باریکِ تیره ایستاده بود و با چشمان بیتفاوت به جلو خیره نگاه می‎کرد. یک هیکل آشنا ناگهان نگاهش را به خود جلب می‎کند. او به دوردست نگاه می‎کرد، در آن سمت رودخانه مادرش را در حال رفتن می‎بیند. او از کوچه کناری آمده بود و به سمت پُل می‎رفت. مادر باید بزودی به او می‎رسید و از کنارش می‎گذشت. به علت بازنگشتن دیمیتری به خانه مادر با ترس به مدرسه رفته بود. آنجا به او گفته بودند که دیمیتری قبل از تعطیل شدن مدرسه گریخته است. سپس مادر او را در نزد تمام آشنایان جستجو کرده بود.
دیمیتری به سمت دیگر خیابان می‎رود و خود را در دروازه یک خانه از برابر مادر مخفی می‎سازد. او چشمش را به شکاف درِ چوبی فشار می‎دهد و ساکت انتظار می‎کشد. مادر از کنار دروازه می‎گذرد. او یک کت کهنه پوشیده و در یک پارچه بزرگ خاکستری پیچیده شده بود. صورت چروکیدۀ به سمتِ زمین خم ساخته‎اش بی‎حرکت و نگران بود ...
دیمیتری همدردی دردناکی با مادر احساس می‎کرد. اما بجز مخفی ساختن خود از او چه می‎توانست بکند؟
مادر سریع می‎رفت و به جلوی خود سخت و عصبانی نگاه می‎کرد. دیمیتری از مخفیگاه خود بیرون می‎آید، رفتن مادر را نگاه می‎کند و لبخند احمقانه‎ای می‎زند. مادر خود را برنگرداند و به محل دوری رفت که در پشت حجابِ مه‎‎‎آلود باران قرار داشت. دیمیتری پس از ناپدید شدن مادر در مهِ مرطوب از فکر کردن به او دست می‎کشد و مادر را کاملاً فراموش می‎کند. فقط قلبش هنوز از همدردی می‎سوخت.
دوباره افکار غم‎انگیز بر او چیره می‎شوند. جائیکه قبلاً بسیار صلح‎آمیز و بسیار ساکت بود و جائیکه حالا چنین تاریک و سرد است آنها مُرده در مقابل یکدیگر نشسته‎اند. دانجا دست‎ها را بر روی زانو قرار داده و با چشمان سفید و کور نگاه می‎کند. پلک‎های نازک نمی‎توانند دیگر چشم‎هایش را بپوشانند؛ او بسیار لاغر شده است. او مُرده است. چراغ کوچک مقابل تصویر قدیس دیگر نمی‎سوزد. سکوت، سرما و تاریکی بر انبار زیر شیروانی مسلط است.
XXV
دیمیتری تمام شب را در خیابان‎های متروک می‌گذراند. او در اینجا و آنجا یک سرایدار را می‎دید که در یک اتاق کوچک در دروازه ورودیِ ساختمانی خوابیده است یا یک درشکه‎چی را در حال چرت زدن می‎دید. ابتدا فانوس‎های خیابانی روشن بودند. سپس مأمور فانوس‎ها می‎آید و آنها را خاموش می‎کند. ناگهان هوا تاریک و وحشتناک می‎گردد. دیگر پناهگاهی وجود نداشت تا او خود را در برابر زندگی، باران، سرما و خستگیِ بزرگ نجات دهد. کوچه‎های بن‎بستِ ناامیدی از خیابان‎ها منشعب می‎گشتند، و آدم سخت می‎توانست از آنها خارج شود. دیمیتری به سمت تمام درها و دروازها می‎رود و سعی می‎کرد با احتیاط آنها را باز کند. بیفایده ــ انسان‎ها همه‌چیز را قفل می‎کنند. در شهر، جائیکه نه ببر و نه مار کمین کرده است انسان‎ها می‎ترسیدند که قبل از مسدود کردن همه‌چیز بر روی همنوعان خود به خواب بروند.
باران می‎بارید. گاهی باران نم نم می‎بارید و گاهی بسیار شدید. دیمیتری در مقابل باران در زیر لبه بام‎ها و در درگاهِ ساختمان‎ها از خود محافظت می‎کرد. گاهی مردم جلویش را می‎گرفتند و با تعجب از او می‎پرسند که چرا در این ساعت سرگردان است، و او تقریباً ناخودآگاه اما با کلمات مناسب پاسخ می‎داد. و چون او دروغ می‎گفت بنابراین مردم حرفش را باور می‎کردند. در مقابل در ورودیِ خانه‎ای که دیمیتری کنارش ایستاده بود یک درشکه توقف می‎کند و از آن یک آقا و یک خانم پیاده می‎شوند. خانم در خانه را به صدا می‎آورد، و دربان می‎گذارد که آنها داخل شوند. دربان جوان بود و کنجکاو. او در حال خمیازه کشیدن می‎پرسد:
"پسر، چرا اینجا ایستادی؟"
دیمیتری بدون آنکه به او نگاه کند پاسخ می‎دهد: "انتظار می‎کشم تا بارون بند بیاید."
"کجا می‎خوای بری؟"
"منو بدنبال یک قابله فرستاده‎اند."
دربان با نگرانی می‎گوید: "تو کله‌پوک، اگر تو رو برای آوردن قابله فرستادن، خب، سریع بدو به اونجا! تأخیر در چنین کاری صلاح نیست!"
دیمیتری آرام می‎گوید: "آره می‎رم."
دربان با تعجب می‎پرسد: "و قابله کجاست؟"
"او با یک درشکه رفته است."
"و تو رو با خود نبرد؟"
"نه، او منو با خود نبرد."
دربان کاملاً مصمم می‎گوید: "چه قابله دیوونه‎ای! یک چنین آدمی می‎خواد قابله باشه!"
دیمیتری گزارش می‎دهد: "او خودش داخل درشکه نشست و به من گفت: تو می‎تونی پیاده به خونه برگردی."
"آیا قابله تو درشکه جاش تنگ بود؟"
"آره، احتمالاً جاش تنگ بود."
دربان در حال خمیازه کشیدن با همدردی می‌گوید‎: "پسر، تو حتماً می‎خوای بخوابی؟"
دیمیتری لبخندزنان می‎گوید: "من بزودی به رختخواب می‎رم."
دیمیتری در میان باران در حال پریدن از روی چاله‎های آب می‎دید و از سرما و خستگی می‎لرزید ...
XXVI
در سپیده‌دَم ابرها خود را می‎پراکندند. خورشید آهسته در پشت جنگل آبیِ دوردستِ آنسوی رودِ اسنوف بالا می‎آمد. مه بر روی رودخانه ساکت آویزان بود. حومه‎های شهر در پشت رودخانه آرام و بی‎صدا در رویاهای طلائی و بنفش استراحت می‎کردند.
دیمیتری خسته و رنگپریده با دست‎های تکیه داده به نرده در کنار رودخانه ایستاده بود، و از به پایان رسیدن شب، از طلوع کردن خورشید و از صعودِ طراوت و مهِ رودخانه خوشحال بود. پسر خستهْ شب و تمام اتفاقاتش را فراموش کرده بود. او خوشحال بود و لبخند می‎زد و پُر از عشق به انسان‎های خوبِ ناشناسی بود که آنجا در پشت رودخانه در رویای بنفش طلائی زندگی می‎کردند. او سرما و یک خستگی شیرین را احساس می‎کرد، و آب، خورشید، آسمانِ روشن و افقِ گسترده در او یک احساس از تازگی و قدرت بیدار می‎ساختند ...
یکجائی در دوردست چرخ‎ها بر روی سنگفرش‎ها می‎چرخیدند و سر و صدای‎شان تمام تاریکی ذهن و همچنین سردرد شدیدش را بیدار می‎ساختند. خاطراتِ بد مانند مهِ دلهره‎آوری از سنگ‎های سرد و مرطوب برمی‎خاستند. دیمیتری می‎لرزید.
او با خود فکر می‎کرد: من اما باید دروازه را پیدا کنم، پله و پنجره را، جائی را که راجا بود! چرا راجا اینجا نیست؟ چرا من بر روی این سنگ‎های سخت تنها هستم؟
او با چهره ناامیدِ رنگپریده از میان خیابان‎ها می‎دوید، و خیابان‎ها پشت سرش می‎مُردند. قطرات بزرگ عرق بر روی صورت سردش جاری بودند، قلبش می‎سوخت و بخاطر سریع دویدن تند می‎زد و یک انعکاس مشقت‎بار در سرش بیدار می‎ساخت. صفحات سنگی در زیر پاهایش بلند طنین می‎انداختند.
عاقبت او خسته توقف می‎کند و شانه‎هایش را به تیرِ چوبیِ یک فانوسِ خیابانی تکیه می‎دهد. در اولین لحظه منطقه را دوباره نمی‎شناخت. و هنگامیکه او آن را می‎شناسد بسیار خوشحال می‎شود.
این همان گذرگاه به سمت حیاط است. یک کمک سرایدارِ جوانِ خواب‎آلود با به سر و صدا انداختن کلیدها دروازه خانه را باز می‎کند، به خیابان قدم می‎گذارد، پشتش را به خانه تکیه می‎دهد، با صدای بلند خمیازه می‎کشد و در حال باز و بسته کردن چشم‎هایش به خورشید نگاه می‎کند. ــ دیمیتری با احتیاط دزدکی داخل حیاط می‎شود.
عاقبت آنجا پله‎های راجا است. راجا بر روی پله ایستاده است و انتظار او را می‎کشد. دیمیتری از شادیِ ناگهانی پُر گشته از پله‎ها بالا می‎رود. پله‎های نیمه تاریکِ آشپزخانه از بالا توسطِ نورِ درخشنده لباسِ راجا روشن شده بود. راجا از جلوی دیمیتری مشغول رفتن بود. بر روی لباس سفیدش گل‎های سرخ شکوفا می‎گشتند، و موی بافته شده‎اش مانند موج‎های سبکِ شعله‎ور به پائین جاری بودند. راجا خود را برنمی‎گرداند و از جلو می‎رفت، و وقتی پله یک پیچ می‎خوردْ دیمیتری می‎توانست صورت رو به پائین گرفته‎اش را ببیند. چهره باشکوهش به نیمه‌تاریک یک نور اسرآمیز لطیف می‎پاشاند، و چشم‎هایش در این نور مانند دو ستاره در شب می‎درخشیدند. گل‎های سرخ درخشنده از لباسش می‎افتادند و دیمیتری با احتیاط از میان آنها قدم برمی‎داشت. گل‎های سرخ به دور دیمیتری شعله‎ور بودند و یک آتش ابدی مغز او را می‎خورد ...
... دیمیتری رنگپریده، خسته، وحشتزده و در حال نگاه کردن به اطراف از پله‎های آشپزخانۀ کنار درهای بسته می‎گذشت و بالا می‎رفت. چهره‎اش بیانی از ناامیدی و خستگی‎ای کُشنده داشت، نگاه‎هایش در اطراف سرگردان بودند و نمی‎توانستند اشیاء را از هم تشخیص دهند. سینه‎اش به سختی و نابرابر بالا و پائین می‎رفت. او تلو تلو می‎خورد، گهگاه سکندری می‎خورد و ناتوان و ناشیانه تلاش می‎کرد خود را به دیوارهایِ از رطوبت لیز گشته محکم نگهدارد. اما از ضعف در ضمیر خودآگاهِ تاریکش رویاهای شیرین شکوفا می‎گشت ...
... یک سر و صدای وحشتناک همزمان با دیمیتری به بالا صعود می‎کرد. او فکر می‎کرد که زمزمه و خنده مردم بسیاری را آن پائین بر روی پله‎ها می‎شنود: معلمان و دانش‎آموزانی عصبانی او را تعقیب می‎کردند. آنها فریاد وحشتناکی می‎کشیدند، شکلک درمی‎آوردند، زبان تیزشان را نشان می‎دادند و دست‎های سرخ زشت‎شان را به سوی او دراز می‎کردند. او وحشتزده تلاش می‎کرد از آنها بگریزد. پاهایش سنگین می‎شوند. هنگامیکه آنها به او می‎رسند و دیمیتری نفسِ شرورانۀ آنها را پشت خود احساس می‎کند ناگهان راجا می‌ایستد، شعله می‎کشد و می‎گوید:
"نترس!"
صدای راجا جهان را مانند رعد و برق تهدید می‎کرد، و این رعد و برق تحتِ دردی وحشتناک و همزمان لذتی بی‌حد و حصر در سر دیمیتری متولد شده بود. راجا دست او را می‎گیرد و از میان یک دروازه باریک بر روی یک مسیرِ نورانی هدایت می‎کند، جائیکه گل‎های سرخ شگفت‎انگیز شکوفا می‎گشتند ...
... دیمیتری رنگپریده و با زحمت فراوان بر روی لبه پنجره طبقه سوم بالا می‎رفت. پنجره باز بود. او با دست‎هایش چوب میانی پنجره را محکم می‎گیرد، صورتش را به سمت پله‎ها و پشتش را به سمت حیاط می‎چرخاند و شروع می‎کند به خارج گشتن. پاهایش بر روی لبه باریک فلزی پنجره تکیه‎گاهی نمی‎یافتند و لیز می‎خوردند. پُر گشته از یک وحشت ناگهانیْ تلاشی ناموفق می‎کند که خود را محکم نگاه دارد. اما او با شروعِ سقوط فوراً یک رهائی درونی احساس می‎کند. یک احساس سریعِ شیرین و رو به رشدِ سرگیجه‎آور در زیر قلب ضمیر خودآگاهش را قبل از آنکه او سنگ‎ها را لمس کند خاموش می‎سازد. او در حال سقوط فریاد می‎کشید:
"مادر!"
گلویش ناگهان انگار گره خورده بود، فریاد کوتاه بود، ضعیف و بُرنده، و بلافاصله پس از آن در حیاطِ خالی و ساکت صدای آهسته اما واضح اصابتِ استخوان‎های دیمیتری بر روی سنگ‎ها طنین می‎اندازد.
 
مسیر به سمت امائوس
I
در خانوادۀ شینِگوروف همیشه در طولِ هفتۀ مقدس کاملاً مانند هر سال پُر جنب و جوش پیش می‎رفت. جوانترین اعضای خانواده، لنوشکا ده ساله و برادرش وولودیا دوازده سالۀ دبیرستانی خوشحال‎ترین بودند.
برای آنها مشارکت در تولیدِ تخم‎مرغ‎های رنگیِ عید پاک لذتبخش بود: برخی از تخم‎مرغ‎ها توسطِ پارچۀ کوچکِ رنگی رنگ زده می‎شدند و برخی با عکسبرگردان‎های کوچک تزئین می‎گشتند. دیدنِ حل شدن خونِ سرخِ قرمزدانه در آب جوش بسیار جالب بود. چشیدن از خمیرِ شیرینیِ خام نیز خوشایند بود، که البته هنوز در ظرفِ شیرینی‎پزی ریخته نشده بود و باید ابتدا با قاشق چوبی بزرگ از دیگ بیرون آورده می‎گشت و بسیار خوشمزه بود.
مادر نگرانِ هدایای خویشاوندان و نامه‌رسان بود: اینکه فقط همه راضی باشند و خیلی زیاد هم هزینه نشود. پدر که با تکان دادنِ اسکناس‎ها خش خشِ آهسته‎ای به راه انداخته بود با اخم و دهانِ کج ساخته غرغر می‎کرد.
او در حالیکه شانۀ قرمزِ زیر موهایِ خاکستری را می‎مالید می‎گوید: "آه، این تعطیلات! من از آنها سیرم. من واقعاً خوشحالم که می‎خواهند یک بخش از تعطیلات را لغو کنند. اسقف اعظم نیکون از وولوگدا هرچه دوست دارد می‎تواند بگوید، اما تعدِاد تعطیلات باید حتماً کاهش یابند."
وولودیا کاملاً جدی اعتراض می‎کند:
"عید پاک را اما به هیچ عنوان برای ما حذف نمی‎کنند. این روزِ تعطیل باید باقی‌بماند."
الکساندر گالاکسیونوویچ شینِگوروف که به چهرۀ آسوده‌خاطر، لُپ قرمز و لبخندِ مکارانۀ پسرش با حسادتی ناخودآگاه نگاه می‎کرد با عصبانیت می‎گوید:
"نه، من اتفاقاً اول از همه این تعطیلی را لغو می‎کردم. آدم در هیچ روزی مانند این روز پول هزینه نمی‎کند."
همسرش، یکاترینا کونستانتینوونا حرف او را قطع می‎کند:
"ساشا، بخاطر خدا! تو چطور می‎تونی در حضور بچه‎ها چنین حرفی بزنی! این اصلاً برازندۀ تو نیست، و تو اصلاً اینطور خسیس نیستی. تو خودت این جشن را قبلاً خیلی دوست داشتی!"
II
در این لحظه نینا آلکساندروونا، دختر بزرگِ شینِگوروف داخل اتاق می‎شود، یک دختر کمرنگِ باریک اندام با چشمان سیاه. او پس از مدتی گوش سپردن به گفتگو لبخند غمگینی می‎زند و آهسته می‎گوید:
"بله، من در این مورد با پدر کاملاً موافقم. این جشن برای ما چه است؟ به چه‌کسی می‎تونیم بگوئیم <مسیح دوباره زنده گشته>؟ چه کسی را می‎تونیم عاشقانه در آغوش بگیریم؟"
یکاترینا کونستانتینوونا وحشتزده فریاد می‎زند:
"نینوتچکا، نینوتچکا، تو چی می‎گی! تو چطور می‎تونی بپرسی ما چه‌کسی را در آغوش می‎گیریم؟ خب، معلومه، همدیگر را، خویشاوندان، دوستان و آشنایان را."
نینا آهسته و غمگین پاسخ می‎دهد:
"آه، مادر عزیز! تو می‎گوئی: خویشاوندان، و آشنایان ... اما این یک تعطیل جهانی‎ست، یک جشن برای همۀ انسان‎ها. ما در کلیسا بودیم، صحبت کردیم و باید دشمنان‎مان را می‎بخشیدم، تمامِ کسانی را که به ما آزار رسانده‎اند. و من؟ داماد من را اعدام کرده‎اند، در قلب من دیگر نفرتی وجود ندارد، و من آن را بخشیدم. قاضی و جلاد را ... خدا همراهشان! اما چطور باید دست‎هایم را بگشایم، من چطور باید ببوسم؟"
مادر جدی می‎گوید:
"نینا، مسیح اما زنده گشته است، و اگر ایمان داشته باشی بنابراین تو هم تسکین خاطر می‎یابی."
نینا لبخند می‎زد، او می‎دانست که نه مادر و نه فردِ دیگری می‎توانست به او کلماتِ دلداری دهنده‎ای را بگوید که خودش هم آنها را نمی‎دانست. و او ساکت به اتاقش می‎رود.
III
تو ایمانِ قدیمیِ خردمندی که توسطِ عقل قابل توجیه نیستی اما بر آن پیروزی، پس چرا من را دلداری نمی‎دهی؟
در آنجا دوستم را اعدام کرده‎اند، و او در مرگِ تحقیرآمیزی رفت، در محل اجرای حکم اعدام، پُر شده از امیدهای غرورآمیز، درست همانندِ بسیاری از افرادِ دیگر که قبل از او با امیدِ به روز رستاخیز به استقبال مرگ رفتند. اما در قلبم اندوه تاریکی‎ست، و آیا من تنها کسی هستم که در اشتیاقی مدهوش می‎سوزد؟
خاطرات قدیمیِ دورانِ کودکی در روح بیکارِ خودخور بیدار گشتند. و ناگهان این آرزو بر او مسلط می‎شود که یک صفحه از بشارت در باره مسیح را بخواند.
نینا کتاب کوچک را می‎یابد و مبحثِ انجیلِ لوقا را باز می‎کند. او گزارشی را می‎خواند که چطور مسیح در مسیرِ از اورشلیم به سمتِ امائوس بر دو حواریونش ظاهر شده بود، گزارشی ساده و قابل توجه.
"آیا قلب‎های‎مان در ما شعله‎ور نمی‎گشت؟"
نینا کتاب را می‎بندد. تحتِ یک ناآرامیِ شیرین و غیرقابل درک هدایت گشته کلاه بهاره خود را بر سر می‎گذارد، بالاپوش سبکی بر تن می‎کند و قدم به خیابان می‎گذارد.
IV
شنبه در هفته مقدس. هوا تاریک شده است.
دو مرد جوان با انبوهی مویِ فر داده و پمادِ مویِ فراوان زده شده از یک آرایشگاه خارج می‎شوند و به نظر می‎رسید که بسیار خوشحالند. سرایداران در میان تیرهای چراغ برق برای روشنائی جشن سیم برق می‎کشیدند که لامپ‎های کوچکِ رنگی به آنها آویزان بود. دختران جوان در حال نخودی خندیدن می‎گذشتند. کالسکه‎چی‎ها مست بودند و صورت‎های سرخی داشتند.
یک کارمند جوانِ ادارۀ پست و تلگراف دو دختر را که ظاهراً در لباس کوتاهِ جشن سردشان بود به جائی همراهی می‎کرد و با آنها حرف می‎زد:
"در کلیسایِ ما خیلی قشنگتر است، اصلاً قابل مقایسه نیست! بنابراین اجازه بدید!"
دختران جوان چیزی می‎گفتند، هر دو همزمان، اما باد کلماتِ آنها را با خود می‎بُرد و نینا نمی‎توانست حرف‎شان را بفهمد.
همه‌چیز مانند هرسال در شبِ عید پاک است. شرکت کردن مردم در مراسم جشن قدیمی. در جشنِ جشن‎ها، و این روز که باید یک جشنِ همۀ جشن‎ها شود البته به یک روزِ تعطیل قانونی تبدیل خواهد گشت، به یک وسیلۀ ضروریِ این زندگی کسل‌کننده.
اما آیا قلبم در درونم شعله‎ور نمی‎گردد؟
V
در کنار تقاطع دو خیابانِ پُر سر و صدا مردی از روبرو به نینا نزدیک می‎شود که آشنا به نظرش می‎رسد. اما بر روی حافظه‎اش یک مه قرار دارد، در مقابل چشمانش یک حجاب نامرئی اما سنگین در نوسان است. اراده‎اش توسط اندوه و بیحوصلگی فلج است، و حتی این تمایل را احساس نمی‎کند که بخاطر آورد که این همراهِ غیرمنتظره را کجا دیده بوده است.
در مرد هیچ‌چیزِ عجیب و غریبی وجود ندارد، چیزی که او را به نحوی از بسیاری از آشنایانش متمایز سازد ــ لباس معمولی شهری، یک چهرۀ هوشمند. اما چشم‎های عمیقِ سیاه چنان پژوهشگرانه نگاه می‎کردند که به نظر نینا می‎رسد که انگار نگاه‎های مرد در اعماق روحش نفوذ می‎کنند. و قلبش شعله‎ور می‎گردد.
مرد آهسته از او می‎پرسد:
"چرا اینقدر متفکر هستید؟ چرا اینقدر غمگین؟"
و نینا پاسخ می‎دهد:
"چرا تعجب می‎کنید که من اینقدر غمگینم؟ آیا مگر نمی‎دانید که در نزد ما در این چند سالِ گذشته همه‌چیز چطور می‎گذرد؟"
مرد می‎پرسد:
"مگر چطور می‎گذرد؟"
نینا مدتی طولانی با او صحبت می‎کند، شکایت می‎کند، و فکر می‎کند که با خودش صحبت می‎کند. چشمانش به تاریکیِ پاره گشته توسطِ زخم‎های آتشِ سرخِ خیابانِ پُر سر و صدا نگاه می‎کنند. قلبش می‎لرزد و شعله‎ور می‎گردد.
و بعد از پایان صحبتشْ مرد شروع می‎کند به صحبت کردن با او؛ آهسته، اما بسیار صریح، مانند کسی که دارای قدرت است:
"آیا این عدم شجاعت و ارادۀ ضعیف نیست؟ اتفاقاً حقیقتِ ما باید اینطور در جهان بیاید، فقط اینطور: در رنج‎هائی که برای افراد ضعیف غیرقابل تحمل‎اند، در اعمالی که از پیمانۀ قدرت‎های انسانی لبریز می‎شود. یا در آن هنگام که مردم به کلماتِ معلم و خردمندشان گوش سپرده بودند آیا شما چیزی مطبوع و آسان انتظار داشتید؟ و آیا آن سخنان به شما این حقیقت را نیاموخته‎اند که بر روی زمین هیچ قدرتی وجود ندارد که بتواند حرکتِ مسیر رویدادهایِ از پیش تعیین گشته و  در کتاب‌ها پیشگوئی شدۀ سرنوشت را متوقف سازد؟"
و مرد کلماتی از کتاب‎ها را نقل‌قول می‎کند و آنها را برایش توضیح می‎دهد. و قلب دختر در درون شعله‎ور گشته بود.
دختر با خجالت از مرد می‎پرسد:
"و او؟ داماد عزیز من، که اعدامش کرده‎اند؟ او کجاست؟"
و او صدای ملایم مرد را می‎شنود:
"او با تو است."
دختر نگاه متعجبش را به همراهش می‎دوزد و گوش می‎سپارد:
"من همیشه با تو هستم، عروس عزیزم، آسوده خاطر باش! یا اینکه من را نشناختی، من را که ناآشکار می‎آیم؟"
نینا با هیجانی شاد می‎پرسد:
"تو کی هستی؟"
در کنارش دیگر کسی نبود. همراهش در جمعیتِ فعال، در نیمه‌تاریکِ گیج‌کننده و بی‎آرامِ خیابانِ پُر سر و صدا ناپدید شده بود. یک دانشجو با ریش کوتاهِ سیاه خود را در حالِ لبخند زدن به سمت او می‎چرخاند، اما هنگامیکه فریادِ به وجد آمدۀ او را می‎شنود در حال پُک زدن به سیگار بیتفاوت از کنارش می‎گذرد.
اما در قلب نینا شادی بود، و چشمان سیاهش از شادمانی می‎درخشیدند. دامادش با اوست، دامادش همیشه با اوست. در قلبش، در افکارش، در اعمالش، محبوبش همه‌جا است! او اجازه ندارد بترسد، اجازه ندارد بگذارد شجاعت غرق شود، و باید ایمان داشته باشد و آن کاری را بکند که دامادش می‎کند، آنچه را دوست داشته باشد که دامادش دوست می‎داشت و با داماد غمِ شکست‎ها و شادیِ پیروزی‎ها را به اشتراک بگذارد. با داماد، همیشه با داماد!
VI
نینا با طنینِ شادیبخشِ ناقوس عید پاک به خانه می‎رود و از خوشی می‎گداخت، و از خوشحالی و اندوهی شیرین می‎گریست. به شعله‎های درخشان جشن، به باد که با وعدۀ شگفتی‎هائی شاد به او می‎وزید کلماتِ دیوانۀ مبارک را زمزمه می‎کرد:
"آه، من آدم خوشبخت! همچنین من در مسیر به سمت امائوسِ خودم بودم، و او در مسیر تاریکم با من صحبت کرد، کسی که در سکوت و ناآشکار پیشم آمد، و من، عروس خوشبختِ خوشبختْ او را در امائوسِ خود یافتم!"
 
بوسه فرزند متولد نگشته
پادوِ شرکتِ بزرگِ سهامی یک یونیفرم تنگِ تزئین شده با دو ردیف دگمه از جنس برنج بر تن داشت که چون رنگش خاکستری بود آدم نمی‎توانست بر رویش هیچ گرد و غباری ببیند. او درِ اتاقی را که پنج ماشین‎نویس در آن نشسته بودند و پنج ماشین‎تحریر سر و صدا می‎کردند باز می‎کند، خود را تنبلانه به چارچوب در تکیه می‎دهد و به یکی از خانم‎ها می‎گوید:
"نادشدا آلکسیونا، خواهرتان پشت خطِ تلفن است."
پادو از آنجا می‎رود. صدای قدم‎هایش بر روی فرشِ نمدیِ خاکستری رنگی که در راهروی تنگ قرار داشت قابل شنیدن نبود. نادشدا آلکسیونا، یک دختر زیبا و باریک اندام حدود بیست و هفت ساله، با حرکاتِ مطمئن و آرام و نگاهِ عمیق و شفافی که مانندش را فقط انسان‎هائی دارند که متحمل رنجِ فراوانی شده‎اند سطر را تا پایان تایپ می‎کند، آرام از جایش بلند می‎شود و در هشتی به سمت کیوسک تلفن می‎رود. او در حال رفتن از خود می‎پرسد:
"دوباره چه شده است؟"
او به آن عادت کرده بود که هر وقت خواهرش تاتیانا آلکسیونا نامه می‎نوشت یا تلفن می‌کرد در خانه‎اش یک فاجعۀ جدید وجود داشت: یا یکی از بچه‎ها بیمار شده بود، یا اینکه شوهر خواهر در سر کار دردسر داشت، یا برای بچه‎ها در مدرسه اتفاق ناخوشآیندی رخ داده بود، یا اینکه نیاز شدید پول در میان بود. نادشدا آلکسیونا هر بار با تراموا به حومۀ دوردستِ شهر می‎راند و تا حدی که برایش مقدور بود کمک می‎کرد یا دلداری می‎داد. خواهر ده سال بزرگتر از او بود و از مدت‎ها پیش ازدواج کرده بود. با وجود آنکه آنها در یک شهر زندگی می‎کردند اما به ندرت همدیگر را می‎دیدند.
نادشدا آلکسیونا داخل کیوسکِ تنگِ تلفن می‎شود، جائیکه همیشه بوی آبجو، تنباکو و موش می‎داد، گوشی را در دست می‌گیرد و می‎گوید:
"من اینجا هستم. تانیا، آیا توئی؟"
صدای گریان و هیجانزدۀ خواهر به گوش می‎رسید، دقیقاً همانطور که نادشدا آلکسیونا انتظارش را می‎کشید. خواهر می‎گوید:
"نادیا، بخاطر خدا، فوری بیا اینجا. فاجعۀ بزرگی اتفاق افتاده. زرجوشا مُرده است. او خودش را با گلوله کشت."
نادشدا آلکسیونا در اولین لحظه نمی‎توانست خبر وحشتناکِ مرگ خواهرزادۀ عزیز پانزده ساله‎اش را اصلاً باور کند. او با لکنت زبان می‎گوید:
"تانیا، عزیزم، چی می‎گی؟! چه وحشتناک! به چه دلیل؟ کِی این اتفاق افتاد؟"
او بدون آنکه منتظر پاسخ باشد سریع اضافه می‎کند:
"من فوری می‎آیم، فوری."
او فراموش می‎کند گوشی را به قلابِ تلفن آویزان کند، می‎گذارد گوشی توسطِ سیمِ تلفن تاب بخورد، بسوی سرپرست می‎دود و خواهش می‎کند به او بخاطر یک موضوع مهمِ خانوادگی اجازه به خانه رفتن داده شود.
سرپرست این اجازه را به او می‎دهد. در واقع چهرۀ ناراضی‎ای بخود می‎گیرد و غرغر می‎کند:
"شما خوب می‎دانید که قبل از تعطیلات چه اندازه کار وجود دارد. و مسائل فوریِ خانوادگی همیشه در نامناسب‎ترین زمان می‎آیند. اما اگر مجبور به رفتن هستید بنابراین اجازۀ رفتن دارید. فقط بخاطر داشته باشید که همۀ کارها انباشته می‎شوند."
نادشدا آلکسیونا پس از چند دقیقه در تراموا نشسته بود. افکارش دوباره متوجه نکته‎ای شده بود که همیشه وقتی گذرِ آرام روزهایش توسطِ وقایعِ غیرمنتظره‎ای که تقریباً همیشه دردناک بودند قطع می‎گردید به آن بازمی‎گشت. احساساتش مشوش و حالت روانی‎اش تحت فشار بود. قلبش از یک همدردیِ پُر درد با خواهر و خواهرزاده‎اش فشرده می‎گشت.
این فکر که زرجوشا، این پسر پانزده ساله‎ای که به تازگی به دیدارش آمده بود، این دانش‎آموز دبیرستانیِ همیشه شوخ دست به خودکشی زده باشد، این بیش از حد وحشتناک بود. همچنین فکر کردن به دردِ مادرِ این پسر که زندگی سخت و از دست رفته‎اش را مانند یک بارِ سنگین حمل می‎کرد کمتر ناراحت کننده نبود. اما در زندگی نادشدا آلکسیونا چیزی وجود داشت، چیزی که شاید خیلی سخت‎تر و وحشتناکتر بود و این فرصت را از وی می‎ربود تا خود را کاملاً متوجه سوگواری برای خواهر و خواهرزاده‎اش سازد. قلبِ از اندوهِ قدیمی افسرده‎اش قدرت نداشت که خود را در یک جریان رهایی‎بخش از همدردیِ دردناک بریزد. یک سنگِ سنگین بر روی سرچشمۀ اشگ‎های آرامبخش قرار داشت. فقط چند قطره اشگِ اندک در چشمانش داخل می‎شوند که بیانِ عادی‎شان یک ملالتِ بیتفاوت بود.
نادشدا آلکسیونا می‎بایست در فکر دوباره به مسیرهای ناشی از عشق و شوری که از میان‎شان گذشته بود بازگردد. به آن چند روزِ اندکِ فراموشی و از خود گذشتگیِ بی‌حد و حصری که چند سال پیش تجربه کرده بود.
هر روزِ آن تابستانِ خوش برای او مانند یک روزِ عید بود. باران از آسمان بر بالای منظرۀ فقیرانۀ تابستان در فنلاند خندان و شاد می‎بارید. بوی صمغِ جنگلِ گرمِ صنوبر شیرین‎تر از رایحۀ گل سرخ بود؛ در این سرزمینِ عبوس و اما دوستداشتنی هیچ گل سرخی وجود نداشت. بیشۀ جنگل با خزۀ سبز‌ـ‌خاکستری رنگش یک اردوگاه شادِ عشق بود. آبِ چشمه از میان صخره‎های خاکستری رنگی که وحشیانه بر روی هم انباشته شده بودند چنان روشن و با نشاط بیرون می‌زد که انگار می‌خواهد مستقیم به کشتزارهایِ آرکادیا جریان یابد. حرکتِ آب خنک خوش صدا و شادیبخش بود.
روزهای خوش در مستیِ عشق سریع می‎گذشتند. و سپس آخرین روز فرا می‎رسد، البته نادشدا آلکسیونا نمی‎دانست که این آخرین روزِ سعادتمندش بود. همه‌چیز دورادور او هنوز آفتابی، بی ابر و پُر از شادی بود. سایۀ گستردۀ جنگل با عطر صمغ هنوز هم خنک و رویائی و خزۀ گرم در زیر پاهایشان نرم و لطیف بود. اما پرندگان ساکت بودند: آنها برای خود لانه ساخته و جوجه‎هایشان سر از تخم بیرون آورده بودند.
بر روی چهرۀ معشوق سایۀ عجیبی نشسته بود. معشوق در این روز یک نامۀ ناخوشایند دریافت کرده بود. حداقل این چیزی بود که خودِ معشوق توضیح داد:
"یک نامۀ ناخوشایندِ وحشتناک. من مأیوسم. روزهای طولانی‎ای را باید از تو دور باشم!"
او پرسیده بود: "چرا؟"
او هنوز هم هیچ مصیبتی را احساس نکرده بود. معشوق اما گفته بود:
"پدرم نوشته که مادر سخت بیمار است. من باید فوراً به آنجا برانم."
پدر چیزی کاملاً متفاوت برای او نوشته بود. نادشدا آلکسیونا اما آن را نمی‎دانست. او هنوز نمی‎دانست که عشق را می‎توان فریفت، و لب‎هائی که بوسیده‎اند می‎توانند دروغ بگویند.
معشوق در حال نوازش و بوسیدن به او گفته بود:
"من باید بروم. کار دیگری نمی‎توانم بکنم. خیلی آزاردهنده است. من البته می‎دانم که چیز جدی‎ای نیست، اما من باید فوری پیش مادرم بروم."
او گفته بود: "این طبیعی است، وقتی مادرت بیمار است باید به آنجا بروی. اما برایم هر روز نامه بنویس. من بطور وحشتناکی دلم برایت تنگ خواهد شد."
او معشوق را مانند همیشه تا جادۀ کنار جنگل همراهی می‎کند و به تنهائی از میان جنگل به خانه بازمی‎گردد. او کمی دلتنگ بود، اما کاملاً مطمئن بود که معشوق به زودی برمی‌گردد. اما معشوق بازنگشت.
نادشدا آلکسیونا چندین نامه از معشوق دریافت می‎کند. آنها نامه‎های عجیب و مبهمی بودند، مغشوش و پُر از کنایه‎هایِ غیرقابل درک که او را می‎ترساندند. معشوق برایش کمتر و کمتر نامه می‎نوشت. نادشدا آلکسیونا احساس می‎کرد که عشقِ معشوق خاموش شده است. در اواخر تابستان تصادفاً توسطِ مردمِ غریبه مطلع می‎شود که او ازدواج کرده است.
"بله، البته! مگر هنوز نشنیده‎اید؟ هفته پیش مراسم عروسی بود، و سپس همراه همسرش فوراً به شهر نیس سفر کرده است."
"او خیلی خوش‌شانس است: او یک زن ثروتمند و زیبا را بدست آورده است."
"آیا جهیزه بزرگ است؟ خیلی بزرگ! پدرش صاحب ..."
او اما نمی‎خواست بشنود که پدر عروس صاحب چه‌چیز است و دور می‎شود.
خاطرۀ وحشتناکِ آنچه دیرتر پیش آمد غالباً در او نفوذ می‎کرد، با وجود آنکه تلاش زیادی می‎کرد آن را ریشه کن کند و در روحش خفه سازد. وقتی او از عروسی معشوق مطلع می‎شود و اولین جنبش‎های کودک را در شکم احساس می‎کند، باید فوری به مرگِ این کودک فکر می‌کرد. او باید این کودک متولد نگشته را می‌کشت!
خویشاوندانش از هیچ‌چیز مطلع نگشتند. نادشدا آلکسیونا موفق شده بود تحتِ یک بهانۀ معتبر برای چهارده روز به سفر برود. با دشواری فراوان به اندازه‎ای پول تهیه می‎کند که برای این کار شیطانی باید هزینه می‎گشت. در یک بیمارستان این کار انجام گشت. خاطرۀ جزئیات وحشتناک این کار امروز هم برایش هنوز آزار دهنده بود. او بیمار، لاغر، کم رنگ و ضعیف به خانه بازمی‎گردد و با قهرمانی‎ای غم‎انگیز این درد و وحشت را مخفی نگاه می‎دارد.
خاطرۀ جزئیات بسیار سمج بود، اما نادشدا آلکسیونا آموخته بود که پس از مبارزه کوتاهی همیشه دوباره خود را از زیر بارِ سنگین این افکار رها سازد. هر بار که این افکار مزاحمش می‎گشتند مدتی کوتاه از وحشت و انزجار می‎لرزید و بعد خود را فوری متوجه افکار دیگر می‎کرد که حواسش را منحرف می‎ساختند.
اما آنچه که برای لحظه‎ای او را ترک نمی‎کرد و علیه آن نه می‎توانست و نه می‎خواست بجنگد تصویر دوستداشتنی و همزمان وحشتناکِ پسر متولد نگشته‎اش بود.
گاهی اوقات وقتی نادشدا آلکسیونا تنها و با چشمان بسته آرام در اتاقش نشسته بود یک پسر کوچک به دیدارش می‎آمد. او حتی فکر می‎کرد که به مرورِ زمان رشد پسر را رویت می‎کند. این تصور چنان زنده بود که روز به روز و سال به سال در فکر همه‌چیز را می‎چشید، آنچه را که در غیراینصورت فقط مادرِ یک بچۀ زنده می‎چشد. در ابتدا او حتی این احساس را داشت که پستان‎هایش پُر از شیر هستند. با هر صدائی از جا می‎جهید: نکند که فرزندش به زمین افتاده و دردش آمده باشد؟
گاهی اوقات این نیاز را داشت که پسرش را بر روی زانو بنشاند، او را ناز و نوازش و با او صحبت کند. و وقتی دستش را دراز می‎کرد تا مویِ بور طلائی رنگ و مانند ابریشم نرمِ پسرش را نوازش کند دست‎ها در خلاء فرو می‎رفتند، و نادشدا آلکسیونا از پشتِ سر خود خندۀ کودک را می‎شنید که از او فرار کرده و خود را یک جائی در آن نزدیکی پنهان ساخته بود.
او چهرۀ فرزند متولد نگشته‎اش را می‎شناخت. او بسیار واضح پسر را در برابر خود می‎دید. چهرۀ پسر مخلوطی از حالتِ چهرۀ دوستداشتنی و همزمان هولناکِ آن مردی بود که عشقِ او را گرفته و دور انداخته بود، که روحِ او را دزدیده و تا تَه خالی کرده و او را فراموش کرده بود. با وجود همه اینها پسر ترکیبی از حالتِ لطیفِ دوستداشتنی پدر و حالتِ چهرۀ خود او را داشت.
چشمان خاکستریِ خندان به پدر رفته‎اند و لاله گوشِ دوستداشتنیِ گلگونش به مادر. خطوطِ نرم لب‎ها و چانه را از پدر و شانه‎های گرد و مانند یک دخترِ جوان لطیف را از طرف مادر دارد. موی بور طلائی و کمی فرفری را از پدر و گودی کوچکِ دوستداشتنی روی گونه‎هایِ گلگون را از مادر دارد.
نادشدا آلکسیونا دقیقاً ویژگی‎ها و اندام و تمام حرکت‎ها و عادات پسرش را می‎شناخت. طرز نگهداشتن دست‎ها و نوع قرار دادن پاها به پدر رفته بود، با وجود آنکه پسر متولد نگشته هرگز پدر را ندیده بود. خنده و سرخ گشتنِ خجالتی و لطیف را از طرف مادرش داشت.
این بسیار شیرین و همزمان بسیار دردناک بود، طوریکه انگار یک انگشتِ لطیفِ گلگون دردِ یک زخم عمیق را بیرحمانه و محبت‎آمیز تازه می‎کرد. این دردآور بود، او چطور توانست اما پسرش را از خود جدا کند؟
"پسر متولد نگشته‌ام، من نمی‎خواهم اصلاً تو را از خود برانم. حداقل طوری زندگی کن که می‎توانی. این زندگی تنها چیزی‎ست که من می‎توانم به تو بدهم ..."
"این زندگیِ رؤیاها است. تو فقط در رؤیاهای من زندگی می‎کنی. تو فرزند عزیزِ بیچارۀ من! تو نمی‎توانی هرگز از بودنِ خودت خوشحال شوی، نمی‎توانی برای خودت بخندی و بخاطر خودت اندوهگین شوی. تو زنده‎ای و تو نیستی. تو در جهانِ زندگان در میان انسان‎ها و چیزها نیستی. تو زنده‎ای، بسیار دوستداشتنی و شاد هستی و تو نیستی. من این جنایت را با تو کردم!"
نادشدا آلکسیونا گاهی به خود می‎گفت:
"حالا او هنوز کوچک است و آن را نمی‎داند. اما وقتی بزرگ شود و از همه‌چیز مطلع گردد سپس مقایسه‎ای بین خود و زندگان انجام خواهد داد و بر علیه مادرش شکایت خواهد کرد. و بعد باید من بمیرم."
او اصلاً به آن فکر نمی‎کرد که تمام افکارش اگر که یک عقلِ سلیمِ انسانی، این قاضیِ وحشتناک و دیوانۀ تمامِ اعمال ما بخواهد آنها را قضاوت کند دیوانه به نظر خواهند رسید. او به آن فکر نمی‎کرد که نطفۀ کوچکِ زشتِ چروکیدۀ جدا گشته از او فقط یک تودۀ بیجان بوده است، یک قطعه مُرده، یک مادۀ بی‎روح. فرزند متولد نگشته در فکر او زندگی می‎کرد و مدام قلبش را شکنجه می‎داد.
پسر کاملاً نور بود و یک لباس نورانی بر تن داشت. دست‎ها و پاهایش نور بودند، چشمان بیگناهش نگاه شادی داشتند، و یک لبخندِ معصومانه بر روی لب‎هایش بازی می‎کرد. صدای خنده‎اش روشن و شاد بود. وقتی او می‎خواست پسر را در آغوش گیرد، گرچه پسر می‎گریخت و خود را مخفی می‎ساخت اما همیشه جائی در نزدیک او می‎ماند. اما وقتی با چشمان بسته تنها در اتاقش می‎نشست پسر خودش گردن او را با بازوانِ کوچکِ گرم و نرمش در آغوش می‎گرفت و گونه‎اش را به آرامی با لب‎های خود لمس می‎کرد. اما دهانش را هرگز نبوسیده بود.
نادشدا آلکسیونا به خود می‎گوید: "او بزرگتر خواهد شد و همه‌چیز را درک خواهد کرد. او از من رو برمی‎گرداند و مرا برای همیشه ترک خواهد کرد. و سپس من خواهم مُرد."
همچنین حالا، هنگامیکه او در سر و صدایِ یکنواختِ تراموای پُر از مسافر در میان افرادِ غریبۀ در پالتویِ خز پیچیده شده‌ای که خریدهای کریسمس را در برابر خود بر روی زانو قرار داده بودند با چشمان بسته نشسته بودْ پسرش را در مقابل خود می‎دید. او چشمان شادِ پسر را می‎دید و صدایش را می‎شنید، بدون آنکه به کلماتش که آرام زمزمه می‎کرد توجه کند. به این نحو تا ایستگاهی که باید از تراموا پیاده می‎گشت می‎گذرد.
نادشدا آلکسیونا از تراموا پیاده می‎شود و از میان خیابان‎های برفی حومۀ شهر، از کنار خانه‎های کم ارتفاع، باغ‎ها و نرده‎ها می‎گذرد. او تنها می‎رفت. مردمی که او به آنها برخورد می‎کرد برایش بیگانه بودند. موجودِ دوستداشتنیِ وحشتناک دیگر او را همراهی نمی‎کرد. او می‎اندیشید:
"گناهم همیشه با من است. من نمی‎توانم از آن فرار کنم. من برای چه هنوز زنده‎ام؟ زرجوشا هم دیگر زنده نیست."
یک دردِ تیره روحش را سوراخ می‎کرد، و او نمی‎دانست که چطور باید به این پرسش پاسخ دهد: چرا من زنده‎ام؟ و برای چه خواهم مرد؟
او فکر می‎کرد:
"پسر کوچکم همیشه با من است. حالا او هشت ساله است و خیلی چیزها را درک می‎کند. اما چرا او از من عصبانی نمی‎شود؟ آیا او اصلاً دوست ندارد با کودکان دیگر بازی کند، از آن تپه برفی به پائین سُر بخورد؟ آیا زیبائی زندگی زمینی ما، زیبائی‎ای که من در کنارش روزی مست می‎گشتم، زیبائی محسورکننده و گاهی دروغینِ این زمینِ دوستداشتنی فریبش نمی‌دهد؟"
در حالیکه نادشدا آلکسیونا از میان خیابان غریب به رفتن ادامه می‎داد این افکار به عقب رانده می‎شوند. او حالا به خانوادۀ خواهرش فکر می‎کرد: به شوهر خواهرش که در زیر بار کار در حال شکستن است، به خواهر همیشه خسته‎اش، به دستۀ بزرگِ کودکان پُر سر و صدا، بی‎ادب و همیشه در حالِ التماس کردن، به آپارتمانِ کوچک و کمبودِ مدام پول. به خواهرزاده‎هائی که او دوست‎شان می‎‎داشت. و به زرجوشایِ دبیرستانی که خودش را کشته بود.
چه‌کسی انتظار چنین کاری را داشت؟ او پسر بسیار زیرک و شوخی بود.
او هنوز گفتگوئی را که هفتۀ قبل با زرجوشا داشت را به یاد می‎آورد. پسرِ جوان غمگین و هیجانزده به نظر می‎رسید. صحبت از حادثه‎ای هولناک و غم‎انگیز بود که پسر در یک روزنامۀ روسی خوانده بود، زرجوشا گفته بود:
"زندگی در خانه به اندازه کافی سخت است، و وقتی آدم روزنامه‎ای در دست می‌گیرد بنابراین چیزی بیشتر از وحشت و انزجار در آن نمی‎بیند."
نادشدا آلکسیونا در این باره چیزی پاسخ داده بود که خودش به آن اعتقاد نداشت. او می‎خواست خواهرزاده‎اش را از افکارِ تیره منحرف سازد. زرجوشا اما غمگین لبخند زده و گفته بود:
"خاله نادیا، اما فکرش را بکن که چقدر همه‌چیز زشت است! فکرش را بکن که در اطراف ما چه می‎گذرد! این بیش از حد وحشتناک است، وقتی یکی از بهترین انسان‎ها، یک چنین پیرمردی از خانه فرار می‎کند و یک جائی در طبیعت می‎میرد! او واضحتر از ما تمامِ وحشتی را احساس کرده بود که ما در آن زندگی می‎کنیم، و او نمی‎توانست آن را تحمل کند. او فرار می‎کند و می‎میرد. این بیش از حد وحشتناک است!"
او مدتی سکوت کرده و سپس کلماتی را گفته بود که نادشدا آلکسیونا را بسیار ترسانده بود:
"خاله نادیا، من باید این را کاملاً صریح به تو بگویم. تو خیلی مهربانی و من را درک خواهی کرد. برای من زندگی کردن تحتِ تمام این چیزهائی که در اطراف ما جریان دارند بسیار سخت است. می‎دانم که من هم به اندازۀ دیگران ضعیف هستم و اینکه نمی‎توانم چیزی را تغییر دهم. احتمالاً خودِ من هم روزی به سمتِ تمام این چیزهای انزجارآور کشیده خواهم گشت. خاله نادیا، اما نیکولای نکراسوف چه صحیح گفته است: جوان مُردن فوق‎العاده است!"
نادشدا آلکسیونا بسیار وحشتزده بود و مدتی طولانی برای زرجوشا صحبت کرده و عاقبت فکر کرده بود که باعث تغییر عقیده‎اش شده است. پسر لبخند شوخی به او زده بود ــ این همان لبخندِ بی‎خیالِ همیشگی بود ــ و گفته بود:
"باشه، قبول! ما خواهیم دید که زندگی در ادامه چه می‎آورد. پیشرفت همه چیزها را به حرکت می‎اندازد، و حرکتِ پیروزمندانه‎اش غیرقابل توقف است."
شاعرِ محبوبِ زرجوشا نه یاکوولویچ نادسون بود و نه دمیتری‎یویچ بالمونت، بلکه نیکولای نکراسوف.
حالا زرجوشا دیگر نیست. او خود را با گلوله کشته است. او نمی‎خواست دیگر زندگی کند و پیروزیِ پیشرفت را ببیند. حالا مادرش چه می‎کند؟ آیا دست‎های زرد شدۀ پسر مُرده‎اش را می‎بوسد؟ یا برای بچه‎های گرسنه، وحشتزده و گریان کره به نان می‎مالد، که از صبح زود هنوز هیچ‌چیز نخورده‎اند و در لباس‎های کوتاهِ نخنما شده بسیار درمانده دیده می‎شوند؟ یا اینکه بر روی تختش دراز کشیده و گریه می‎کند، بدون پایان گریه می‎کند؟ او چه خوشبخت است، وقتی می‎تواند گریه کند! آیا شیرینتر از اشگ‎ها وجود دارد؟
نادشدا آلکسیونا عاقبت به مقصد رسیده بود. او چنان سریع از پله‎ها تا طبقۀ چهارم بالا می‎رود که از نفس می‎افتد و باید برای نفس تازه کردن در مقابلِ درِ آپارتمان توقف می‎کرد. او در حال نفس نفس زدن آنجا ایستاده بود و با دستِ راستِ پوشیده شده با دستکشِ بافتنیِ گرمی نردۀ آهنی پله را محکم نگاه داشته و به در خیره نگاه می‌کرد. او هنوز زنگ در را نزده بود.
درِ آپارتمان با نمد و پارچۀ مشمع سیاه رنگی بر روی آن پوشانده شده بود. پارچۀ مشمعی بخاطر زیبائی یا دوام به شکل ضربدر با نوارهایِ سیاه اشغال شده بود. یکی از این نوارها پاره شده و به پائین آویزان بود. پارچۀ مشمائی در این محلِ پارگی یک سوراخ داشت که از میانش نمدِ خاکستری رنگ به بیرون نگاه می‎کرد. نادشا آلکسیونا با دیدن این منظره به شکل دردناکی غمگین می‎شود. شانه‎هایش می‎لرزیدند. او دست‎ها را به صورتش می‎فشرد و شروع می‎کند به زار زار گریستن. یک ضعف ناگهانی بر او غلبه می‎کند، او بر رویِ آخرین پلۀ راهروی ساختمان می‎نشیند و می‎گذارد قطرات اشگ فرو ریزند. از چشمانِ بسته سیلی از اشگِ غیرقابل توقف در زیر دستکش بافتنیِ گرم به راه می‎افتد.
هوا بر روی پله سرد، ساکت و تاریک بود. سه در آپارتمان در کنار هم بسته و لال قرار داشتند. نادشدا آلکسیونا بر روی پله نشسته بود و می‎گریست. ناگهان صدای گام‎هایِ سبکِ آشنا را می‎شنود. او میخکوب شده و پُر از انتظار بود. پسرش به سمت او می‎آید، گردنش را در آغوش می‎گیرد و صورتش را به گونه او می‎فشرد. سپس پسر با دستان کوچکِ گرمش دستِ دستکش پوشیدۀ او را از صورت به کنار می‎زند، با لبانِ لطیفش گونه او را لمس می‎کند و می‎گوید:
"چرا گریه می‎کنی؟ مگر تو مقصری؟"
او در سکوت به کلماتِ پسرش گوش سپرده بود و برای اینکه پسر ناپدید نشود جرأت نمی‎کرد خود را حرکت دهد یا چشمانش را باز کند. او می‎گذارد دستِ راست که پسر آن را از صورتش برداشته بود بر روی زانو سقوط کند و دستِ چپ را همچنان بر روی چشم نگاه می‎دارد. او تلاش می‎کرد جلوی ریختنِ اشگ‎هایش را بگیرد، برای اینکه گریه‎اش، گریۀ زشتِ نازیبایِ زن بیچارۀ زمینی پسر را نَرَماند.
پسر می‎گوید:
"تو مقصر نیستی."
پسر دوباره گونه او را می‎بوسد و کلمات وحشتناکِ زرجوشا را تکرار می‎کند:
"من نمی‎خواهم اینجا زندگی کنم. من از تو متشکرم مادر عزیز."
سپس پسر دوباره می‎گوید:
"باورم کن مادر عزیز، من اصلاً نمی‎خواهم زنده باشم."
این کلمات از دهان خواهرزاده‎اش زرجوشا بسیار وحشتناک به گوش رسیده بود، اما همین کلمات از دهان پسرِ متولد نگشته‎اش مانند یک خبرِ خوش به گوش می‎رسید. او برای اینکه کلماتِ زمینی پسر را نترسانند از پسر آهسته و به زحمت قابل شنیدن می‎پرسد:
"فرزند عزیزم، آیا مرا بخشیده‎ای؟"
و پسر پاسخ می‎دهد:
"تو مقصر نیستی. اما اگر تو می‎خواهی، من تو را می‎بخشم."
احساسِ پیشبینیِ یک شادیِ غیرمنتظره ناگهان قلب مادر را پُر می‎سازد. او هنوز جرأت نمی‎کرد امیدوار باشد و نمی‎دانست که چه پیش خواهد آمد. او آهسته و خجالتی دستش را دراز می‎کند، و ناگهان فرزند متولد نگشته بر روی زانویش نشسته بود، او بر روی شانه‎هایِ خود بازوانِ سبُکِ پسر را و بر روی لب‎هایش لب‎های او را احساس می‎کرد. او پسر را مرتب می‎بوسید، و برایش طوری بود که انگار نگاهِ فرزند متولد نگشته‎اش مانندِ نور خورشید بر جهانی پرهیزکار روی چشمان او آرمیده‎اند. او اما چشمانش را همچنان بسته نگاه می‎دارد، تا آنچه را که یک فردِ فانی اجازه دیدن ندارد نبیند و به این علت نمیرد.
بازوانِ کودکانه از گردن او باز می‎شوند، و بر روی پله‎ها دور شدنِ قدم‎هایِ سبک به گوش می‎رسد. پسر کوچک رفته بود. نادشدا آلکسیونا بلند می‎شود، اشگ‎های چشم را پاک می‎کند و زنگ در خانۀ خواهرش را می‎زند. پُر گشته از آرامش و سعادت به نزدِ از اندوه خَم گشتگان می‎رود تا کمک کند و دلداری دهد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر