رؤیائی از یک کارگر روزمزد.


<رؤیائی از یک کارگر روزمزد> از سِلما لاگِرلوف را در آذر سال ۱۳۹۵ ترجمه کرده بودم.

کتاب مقدس چوبی
در قصبه سوارتخو استان ورملاند انسانی وجود دارد که بسیار سعادتمند است. این شخص نه کشیش خانۀ زیبای کشیشان است، نه همچنین هیچیک از کشاورزان با موقعیت خوب، و نه هیچیک از دختران باکره هفده ساله، این انسان سعادتمند پیرزن فقیر بولا اوستلَند در خانه سالخوردگان است.
او خوشبخت است، زیرا که از زمان هشت سالگی یک هدف در زندگی دارد. زندگی برایش هرگز خالی و بیهوده نبود. او صاحب چیزی بود که بسیاری از کسانیکه بیشتر از او هستند فاقد آن می‎باشند. و اما از آنجا که او هرگز موفق نگشته است به این هدف جامه عمل بپوشاند بنابراین چشمه شادی‎اش همچنان می‎جوشد. این هدف چنان برایش مهم است که آدم به سختی می‎تواند برایش چیز بهتری بجز آنکه هرگز او آن را به انجام نرساند آرزو کند.
هنگامیکه او هشت سال داشت مادرش او را یک بار با خود به کلیسا می‎برد. همانطور که او در کنار مادر در راهروی کلیسا به جلو می‎رفت متوجه کتاب مقدس بزرگی می‎شود که بر روی محراب قرار داشت. کتاب ضخیم بود و شایسته اکرام، سیاه و براق. بر روی آن یک BIBLIA با حروف طلاکاری شده می‎درخشید و لبه صفحات کتاب نور خفیف طلائی می‎داد. این او را به یک گیجی لذتبخش می‎اندازد. او نه چلچراغ را می‎دید و نه شمع‎ها را، او بجز کتاب مقدس هیچ‌چیز نمی‎دید. هنگامیکه او بر روی نیمکت می‎نشیند مشخص می‎شود به اندازه‌ای کوچک است که زن نشسته در جلوی او دیدن کتاب مقدس را برایش ناممکن می‎سازد. بنابراین مادر او را بلند می‎کند و می‎گذارد روی نیمکت بایستد، و او در تمام مدت عبادت همانجا ایستاد، ایستاد و به کتاب مقدس بزرگ کلیسا خیره گشت.
همچنین در خانه در اتاق کوچک مادر هم یک کتاب مقدس کوچک وجود داشت، و آن هم یک کتاب زیبا و شایسته اکرام بود. اما این کتاب مقدس در کلیسا احتمالاً دو برابر ضخیم‎تر بود. در کتاب مقدس مادر فقط تعداد اندکی عکس وجود داشت. اما در این کتاب مقدسی که دو برابر ضخیم بود چه چیزهائی می‎توانست انتظار آدم را بکشد؟ چه موسیِ توانائی، چه مریم باکره تابانی، چه داوود پادشاه باشکوهی، چه جالوت عظیمی! و او تمام این چیزها را در برابر خود می‌دید. تصاویر از آغوش کتابِ بسته جدا می‎گشتند و خود را به او نشان می‎دادند ...
بر روی کتاب مقدس یک شمعدان دو شاخه نقره‎ای قرار داشت. این کار به نظرش عجیب می‎آمد، بله تقریباً ناشایست به نظر می‎رسید. چرا شمعدانی بر روی کتاب مقدس قرار داشت؟ آیا مگر این کتاب مقدس‎تر از آن نبود که آدم اجازه داشته باشد یک شمعدانی نقره‎ای روی آن قرار دهد؟
*
او روز یکشنبه بعد و یکشنبه‎های فراوان دیگری خواهش کرد که همراه مادر اجازه رفتن به کلیسا را داشته باشد. او می‎خواست به آنجا برود تا هنگام گشودن کتاب بزرگ حضور داشته باشد. او هیچ شکی نداشت که این در یکی از تعطیلات بزرگ اتفاق خواهد افتاد. اما کتاب مقدس کاملاً آرام در زیر شمعدان باقی می‎ماند و هیچکس آن را لمس نمی‎کرد.
یک روز تمام شجاعتش را جمع می‎کند و از مادر می‎پرسد که آیا می‎داند چه زمان کشیش عکس‎های کتاب بزرگ در کلیسا را نشان خواهد داد.
مادر می‎پرسد: "چه کتابی؟"
"همان کتابی که بر روی محراب قرار دارد."
"فرزند عزیز، آن فقط یک جعبه چوبی‎ست و آنجا قرار دارد تا بتوانند شمعدانی را بر رویش قرار دهند."
این یک ناامیدی وحشتناک بود. یک چنین درد بزرگی را او هرگز تجربه نکرده بود. اشگ از چشم‎هایش جاری می‎گردد. مادر او را کاملاً مات و مبهوت نگاه می‎کند.
"خدای من، چرا گریه می‎کنی؟"
او برای جواب دادن صادقانه دلیل گریه کردنش به خاطر ندیدن عکس‎های زیبا بیش از حد خجالتی بود. او به جای آن می‎گوید از این وحشت دارد که خدا به این خاطر که آنها یک کتاب مقدس تقلبی بر روی محراب قرار داده‎اند خشمگین شود.
مادر با عصبانیت می‎گوید: "این چه پرت و پلائی است که تو می‎گوئی! خدای مهربان خوب می‎داند که جریان از چه قرار است. در اینجا هم مانند کلیساهای دیگر یک کتاب مقدس چاپی قرار داشت اما یک روز کلیسا آتش می‎گیرد و کتاب مقدس هم می‎سوزد، و ساخت دوباره کلیسا به اندازه‎ای گران بود که دیگر قادر نبودند یک کتاب مقدس مناسب تهیه کنند."
هنگامیکه دختر کوچک این را می‎شنود به او الهام می‎شود و او یک تصمیم بزرگ می‎گیرد. همزمان چنان خوشحال می‎شود که اشگ‎ها متوقف می‎گردند. او به خود می‎گوید تا زمانیکه زنده است به این لحظه بیشتر از هر چیز با ارزش‎تر در زندگیش فکر خواهد کرد، و می‎پرسد:
"قیمت یک کتاب مقدس چقدر است؟"
"من این را دقیقاً نمی‎دانم. منظورت یک کتاب مقدس کلیسائی‎ست؟"
"بله، یکی از آن کتاب‎های مقدس با عکس‎های زیاد در آن."
"چنین کتاب مقدسی گران است، شاید پنجاه کرون."
پنجاه کرون! این مبلغ برای دختر کوچک بزرگ و وحشتناک به نظر می‎رسید، اما او در تصمیمش راسخ بود. او می‎خواست به محض بزرگ شدن و مشغول کار گشتن این پنجاه کرون را پس‎انداز کند و برای کلیسا کتاب مقدس مناسبی که بتوانند آن را بر روی محراب قرار دهند بخرد. ــ ــ ــ
بنابراین این هدفی بود که در زندگی همراهیش می‎کرد و او را غنی و زیبا ساخته بود. افراد دیگر رشد می‎کردند، زندگی را می‎گذراندند و می‎مردند، بدون آنکه بدانند چرا. شاید، این دلیلی بود که بسیاری از آنها از یاد رفته‎اند. اما در نزد او متفاوت بود. او می‎دانست که چرا خدا او را به جهان آورده است.
*
وقتی او هر بار به کلیسا می‎رفت، سپس بخاطر روزی خوشحال می‎گشت که در آن کتاب مقدس بر روی محراب قرار گرفته و هیچ کودکی دیگر احتیاج نداشته باشد از عکس‎های در یک جعبه چوبی خالی خواب ببیند. آدم نمی‎تواند بداند افکارش چه مبالغه‎ای می‎کردند. او قطعاً انتظار داشت که رحمت خداوند وقتی دیگر کتاب مقدس تقلبی‎ای بر روی محراب قرار نداشته باشد با وفور بیشتری بر این منطقه ببارد.
او هم مانند دیگران نگرانی‎های خود را داشت، اما ذهنش همیشه آرام بود، زیرا او توسط قید و بندهای معمولی زمینی محدود نگشته بود. اما یک ناآرامی او را رنج می‎داد، و آن این بود که یک نفر بتواند از او سبقت بگیرد. مانند آن زمانی که کلیسا پس از آتش‎سوزی تعمیر گشت، یا هنگامیکه چند زن متحد گشتند تا یک روانداز برای محراب تهیه کنند. در این هنگام تا قبل از مطمئن گشتن از اینکه هیچکس به فکر هدیه کردن یک کتاب مقدس واقعی به کلیسا نیفتاده است هیچ ساعت آرامی نداشت.
اما اگر او از سبقت گرفتن دیگران چنین وحشتزده بود پس چرا عجله نمی‎کرد؟ چرا او پنجاه کرون را پس‎انداز نمی‎کرد؟
آه، این کار چند بار انجام شده بود. حقوق اولین کارش بیست کرون در سال بود. بعد از پنج سال پنجاه کرون پس‎انداز شده بود. اما قبل از آنکه او بتواند به شهر برود و کتاب مقدس را بخرد مادرش می‎میرد و پول پس‎انداز شده برای تابوت و اکسپاری باید مورد استفاده قرار می‎گرفت.
و همیشه پول پس‎انداز گشته باید در راه دیگری خرج می‎گشت. یک بار باید برادرش به بیمارستان می‎رفت، بار دیگر باید به یک همسایه فقیر کمک می‎گشت که تنها گاوش را از دست داده و مجبور به خرید یک گاو جدید بود.
علاوه بر این او در یک روز زیبا ازدواج می‎کند. شوهرش یک سال بعد از ازدواج مُرده و او را با یک کودک خردسال تنها گذشته بود. آدم می‎تواند تصورش را بکند که یک چنین چیزی مانع از پس‎انداز کردن می‎گردد.
زندگی برای کسی که یک هدف برای جامه عمل پوشاندن دارد بسیار کوتاه است! او خودش هم نمی‎دانست چطور شد که او در این هنگام به مرحله‎ای رسیده بود که باید به خانه سالمندان مهاجرت می‎کرد.
دیدن غمگین نشستن افراد سالمندی که در آنجا اقامت داشتند و شنیدن اینکه آنها بجز آمدن مرگ انتظار دیگری ندارند برایش عجیب بود. نزد او قطعاً چنین نبود. او شاد و سرحال بود. او با زندگی تمام نشده بود. او هنوز هم برای تهیه کتاب مقدس پول پس‎انداز می‎کرد.
اما حالا کسی که در خانه سالمندان اقامت دارد چطور می‎تواند پنجاه کرون پس‎انداز کند؟ اما، این کار اگر آدم دختری در آمریکا داشته باشد انجامپذیر است. دختر در فواصل طولانی همیشه یک بسته روزنامه می‎فرستد. در خانه سالمندان فرستادن روزنامه‎های آمریکائی دختر برای مادرش باعث خنده می‎گردد. اما مادر پیر اینطور فکر نمی‎کند، بلکه روزنامه را خوب بازرسی می‎کند. گاهی لابلای روزنامه یک دستمال ابریشمی رنگی و گاهی هم یک اسکناس دو دلاری می‎یابد. اگر اتفاق بیفتد که پول در بین روزنامه باشد باید زنان سالمند را به یک مهمانی کوچک کیک و قهوه دعوت کند. اما دو دلار، این پول زیادی است. مقداری از آن را می‎تواند در کیف پول کوچک چرمی‎اش که در زیر لباسش محکم دوخته قرار دهد.
به این ترتیب مبلغ پس‎انداز گشته رشد می‎کرد، و در این تابستان قصبه سوارتخو می‎توانست یک کتاب مقدس مناسب بدست آورد. اما در این هنگام بولا اوستلَند پیر کاملاً بر حسب تصادف از خانواده سونسبین که از روسیه دوباره به وطن بازگشته بودند می‎شنود.
مردم در ابتدا کوچک‎ترین توجه‎ای به آنها نمی‎کردند. شاید هم آنها حتی این انسان‎ها را که خانه و مزرعه، وسائل خانه و گاو، مدرسه و کلیسا و گور مُردگان خود را ترک کرده و به سرزمینی آمده بودند که یک کلوخ هم از زمینش صاحب نیستند آدم‎های احمقی بحساب می‎آوردند.
*
اما یک روز کسی برایش از کتاب مقدس خانواده سونسبین که سیصد سال قدمت داشت تعریف می‎کند، او به هیجان آمده بود، کتاب‎های مقدس، این چیزی بود که همیشه در قلبش جای داشت.
این کتاب مقدس که سیصد سال قدمت داشت چطور دیده می‎گشت؟ آیا با حروف طلائی چاپ شده بود؟ شاید در یک قطع بزرگ به اندازه آرنج یک دست بود و در هر صفحه عکس رنگی داشت؟
اما حالا این خانواده فقیر که سقفی بالای سر خود نداشتند کجا باید چنین گوهری را حفاظت کنند؟
در او چه می‎گذشت؟ شاید چیزی را تیره به یاد می‎آورد که در کودکی در کتاب مقدس مادر خوانده بود، از یک مهاجرت عجیب از طریق بیابان به سرزمین موعود؟ شاید برایش چیزی از کوه سینا یا خیمه به نوسان آمده بود. شاید تصور می‎کرد که این کتاب مقدس ‎بود که هموطنانش را از اسارت و بدبختی به خانه رسانده بود؟ آیا فکر می‎کرد که نیروهای سرّی در پوشش چرمی آن قرار داشتند و باید به این کتاب به نوع خاصی حرمت گذاشت و به آن افتخار کرد؟
یا خیلی ساده حالا اینطور بود که چون مرتب چیزی مانع از خریدن این کتاب می‎گشت و او به آن عادت کرده بود، بنابراین نمی‎توانست از این فکر دست بردارد که حالا این دوباره خواست خداست و باید پول خود را که به خاطرش تمام عمر پس‎انداز و کار کرده بود برای چیز دیگری خرج کند؟ ــ ــ ــ
*
یک روز در فصل پائیز دوشیزه امانلسون، یک معلم سالخورده دبستان که به تمام کودکان منطقه خواندن آموخته بود به خانه سالمندان می‎آید. او یک لیست جمع‎آوری اعانه برای خانواده سونسبین به همراه داشت و آمده بود بپرسد که آیا رئیس می‎خواهد برای دادن چند کرون نامش را در لیست بنویسد.
البته او نمی‎توانست به ساکنین خانه سالمندان چنین پیشنهادی بدهد، اما از آنجا که حالا در این خانه بود می‎خواست با کمال میل ساعت کوتاهی با آنها گپ بزند. او از یک اتاق به اتاق دیگر می‎رفت، و به این ترتیب به اتاق بولا اوستلَند که آراسته و خوب در کنار یک پنجره پُر از گل نشسته بود می‎رود. او زیبا بود، مانند یک انسان خوشبخت که در هفتاد و پنج سالگی می‎تواند زیبا باشد، با گونه‎های سرخ کمرنگ، یک پیشانی که کاملاً بدون چین و چروک بود، و یک درخشش شاداب در چشم‎ها.
افراد مسن در خانه سالمندان یک ضعف کوچک برای دانستن آنچه در جامعه اتفاق می‎افتد دارند، و زن سالخورده تا زمانیکه نمی‎دانست چرا معلم به آنجا آمده است راضی نگشت. اما به محض اینکه شنید موضوع چیست خواهش می‎کند اجازه دیدن لیست را داشته باشد. او پس از آنکه عینکش را بر چشم می‎گذارد و مبالغ اندکی را که در آن یادداشت شده بود بررسی می‎کند کمی می‎خندد.
او می‎گوید: "شاید خانم معلم نمی‎خواهد نام من را در لیست داشته باشد، چون پول‌خُردی را که یک ساکن خانه سالمندان می‎تواند بدهد احتمالاً خیلی کم است و لیست خانم معلم را زشت می‎سازد."
اما ببیند، البته دوشیزه امانلسون چنین نظری نداشت. نام بولا اوستلَند بهترین نامی بود که می‎توانست او در لیست داشته باشد.
پیرزن کمی تعارف می‎کند، اما سپس قلمی را که دیگری همراه داشت برمی‎دارد، نام خود را در لیست می‎نویسد و عدد پنج و صفر را در اولین ردیف اعداد می‎نوسید.
هنگامیکه معلم لیست را دوباره می‎گیرد کمی مشکوک به آن نگاه می‎کند.
او می‎گوید: "بولا، شما احتمالاً اشتباه نوشته‎اید؟ نباید احتمالاً اعداد در ردیف دیگر نوشته می‎شدند؟" بولا اوستلَند متوجه می‎شود معلم فکر می‎کند که او می‎خواسته پنجاه پنی بنویسد و دراین وقت شروع می‎کند با صدای بلند به خندیدن و می‎گوید:
"خانم معلم، همانطور که آنجا نوشته شده است کاملاً درست است." و با این حرف شروع می‎کند به درآوردن یکی پس از دیگری اسکناس‎ها.
*
معلم سالخورده در زندگیش هرگز شگفتزده‎تر نگشته بود، و با اطمینان کامل می‎گوید قبل از آنکه نداند بولا پول‎ها را از کجا آورده نمی‎تواند آن را قبول کند. و چون آنها اتفاقاً در اتاق تنها بودند بنابراین تمام داستان برایش تعریف می‎شود، هم از کتاب مقدس چوبی‎ای که پیرزن در تمام عمر تلاش می‎کرد آن را از کلیسا خارج کند، و هم از کتاب مقدس عجیب خانواده سونسبین که آن را از سرزمین اسارت با خود به همراه آورده بودند و حالا باید این کتاب کلیسا و محراب خودش را داشته باشد تا بر روی آن استراحت کند.
هنگامیکه دوشیزه  امانلسون به خانه سالمندان آمده بود کاملاً افسرده بود، زیرا دریافته بود که با جمع‎آوری اعانه بیش از حد آهسته پیش می‎رود؛ و او هیچ مخالفتی نداشت که با پنجاه کرون در لیست دوباره از آنجا برود، اما از آنجا که روح خوبی داشت تحت تأثیر بولا اوستلَند قرار گرفته بود. او شروع می‎کند به متقاعد ساختن پیرزن تا پولش را در راهی که در اصل در نظر داشته است مصرف کند. برای اینکه قضیه را جذابتر سازد برایش ترسیم می‎کند که چه روز زیبائی خواهد گشت وقتی او به کلیسائی برود که کتاب مقدسش بر روی محراب قرار دارد.
کشیش قطعاً از منبر چند کلمه در مورد اهداءکننده خواهد گفت و نام او را خواهد برد. و در پایان از اینکه حالا بولا هفتاد و پنج سال دارد می‎گوید. به او تذکر می‎دهد که شاید دیگر فرصت نداشته باشد بار دیگر پنجاه کرون پس‎انداز کند و سپس تمام زندگیش فنا می‎گردد.
اما خیر! این توصیه پذیرفته نمی‎شود. بولا اوستلَند تصمیمش را گرفته بود. پول را باید خانواده سونسبین داشته باشد.
معلم می‎گوید: "بولا، اما شما باید به خود بگوئید که پنجاه کرون برای ساختن یک کلیسا کافی نیست، با این پول فقط یک قطعه سنگ دیوار کلیسا می‎توان خرید."
حالا پیرزن دیگر نمی‎خندید. این او را رنجانده بود.
او می‎گوید: "بله، البته، ما مردم سالخورده اینجا در خانه سالمندان خیلی ابلهیم، اینطور نیست؟ و خانم معلم بسیار هوشمند است. اما حالا من کار خودم را کردم، و تکمیل کردن آن را به عهده او می‎گذارم که آسمان و زمین را از هیچ خلق کرده است. و ما خواهیم دید که آیا او قدرت انجام آن را دارد."
اما پس از گفته شدن چنین کلمات قدرتمندی معلم پی می‎برد که در اینجا کار دیگری نمی‎شود کرد بجز آنکه سپاسگزارانه پنجاه کرون را قبول کند.
*
دوشیزه امانلسون کمی بعد در بعد از ظهر پیش قاضی منطقه اینگلزود می‎رود. او حالا دیگر افسرده نبود. او در راه به بولا اوستلَند فکر می‎کرد، و هرچه بیشتر به او فکر می‎کرد قلبش بیشتر شجاع و شاد می‎گشت. به این دلیل بسیار شجاعانه به پیش قاضی منطقه می‎رود و لیستش را در برابر او قرار می‎دهد.
قاضی منطقه هم فوری به کنار میز تحریرش می‎رود، قلمش را در دواتدان فرو می‎کند و بعد نام خود را می‎نویسد. سپس اندکی فکر می‎کند چه مقدار باید بدهد. او فکر می‎کند دو کرون کافی باشد، اما بعد به این فکر می‎کند که او مرد توانائی در  قصبه است و بنابراین یک عدد پنج در ردیف اول اعداد می‎نویسد.
ابتدا وقتی این انجام می‎شود به فکرش می‎رسد ببیند چه نام‎هائی در لیست قرار دارند.
او بلند می‎گوید: "این بولا اوستلَند کیست که پنجاه کرون داده است؟"
هنگامیکه زنش می‎شنود که کسی پنجاه کرون داده است کنجکاو می‎شود. او خود را در پشت شوهرش قرار می‎دهد و لیست را نگاه می‎کند.
"اما آیا مگر اینجا در قصبه کسی دیگری بجز پیرزنی که در خانه سالمندان است بولا اوستلَند نامیده می‎شود؟"
حالا معلم می‎گوید: "و همچنین کس دیگری بجز او پنجاه کرون هدیه نکرده است." و سپس تمام داستان کتاب مقدس چوبی و کتاب مقدس خانواده سونسبین را تعریف می‎کند.
زن در میان تعریف خودش را به سمت شوهرش خم می‎سازد و زمزمه می‎کند: "این کمی خنده‎دار دیده می‎شود: پنجاه کرون از بولا اوستلَند در خانه سالمندان و پنج کرون از نیلز آندرسن قاضی منطقه اینگلزود. وانگهی این دو عدد پنج و پنجاه کاملاً نزدیک همدیگر قرار دارند و به راحتی می‎توان متوجه تفاوت آنها گشت!"
قاضی منطقه قلم در دست ساکت آنجا نشسته بود و با دقت گوش می‎داد. اما اینجا و آنجا با یک چشم چشمک می‎زد، سرش را می‎چرخاند و نگاهی به لیست می‎انداخت. هنگامیکه تعریف دوشیزه امانلسون به پایان می‎رسد او دستش را پائین می‎برد و با اضافه کردن عدد یک آن پنج قبل را پانزده می‎سازد.
زن با لحن نامطمئن و مرددی می‎گوید: "بله، این تقریباً بهتر شد."
قاضی منطقه خودش هم چندان راضی نبود. او هنوز قلم در دست آنجا نشسته بود. سرش را به اینسو و آنسو می‎چرخاند، با یک چشم چشمک می‎زد و به نظر می‎رسید که در مورد آنچه بر روی کاغذ در برابرش می‎دید کاملاً عصبانی است.
زنش برای کمک کردن به او می‎گوید: "بله، اما حقیقت این است که ما هم یک چنین کتاب مقدس چوبی قدیمی‎ای داریم که با کمال میل می‎خواهیم از دستش خلاص شویم. منظورم پنجره جلو آمده قدیمی خانه ما است که کج و فرسوده دیده می‎شود. ما بارها از آن صحبت کردیم که باید آن را خراب کنند تا به جایش بتوانیم یک بالکن زیبای شیشه‎ای بسازیم. قرار بود که چند روز دیگر این کار شروع شود، اما من به سهم خود پیش از آنکه لازم باشد از یکی از ساکنین خانه سالمندان خجالت بکشیم می‎گویم که پنجره موقتاً باید همانطور که است باقی بماند."
هنگامیکه زن این را می‎گوید قاضی منطقه دستش را آرام رو به کاغذ پائین می‎آورد و در کنار پنج یک صفر می‎گذارد.
او می‎گوید: "نظرت چیست؟" و رقم نوشته شده را به زنش نشان می‎دهد.
زن می‎گوید: "من فکر می‎کنم که پنجاه کرون بولا برکت می‎آورد."
*
معلم سالخورده مدرسه با گام‎های سبک در راه بود. دیگر هنگام به خانه رفتن فرا رسیده بود، اما از آنجا که فکر می‎کرد در این روز شانس با اوست بنابراین می‎خواست قبل از بازگشت به خانه با دکاندار روستا وستآنخو هم به خاطر اعانه صحبت کند.
هنگامیکه او داخل مغازه می‎گردد دکاندار خود را بر روی پیشخوان خم کرده بود و با چند دختر جوان صحبت می‎کرد. آنها آنا و امیلی دختران قاضی منطقه اینگلزود بودند. آنها دوچرخه‎سواری می‎کردند و باید در اینجا پیاده می‎شدند تا چراغ‎های چرخ‎شان را که سوخته بود عوض کنند. هنگامیکه دوشیزه امانلسون داخل مغازه می‎شود آنها در حال توضیح دادن بودند و دکاندار بسیار خوب گوش می‎داد، این طبیعی بود، زیرا قاضی منطقه یکی از بهترین مشتریانش بود.
در پشت آنا و امیلی، بله تقریباً در کنار در، یک دختر جوان دیگر ایستاده بود که اصلاً در گفتگو شرکت نمی‎کرد. او دوشیزه بیورکپو بود، صاحب فروشگاه دیگر روستای وستآنخو. او همراه با دخترها از اینگلزود براه افتاده بود و به این دلیل با آنها داخل مغازه شده بود. او و دکاندار دوستان خوبی نبودند، آنها هرگز با هم صحبت نمی‎کردند، طوریکه دوشیزه امانلسون کمی متعجب بود از اینکه او را در فروشگاه رقیب می‎دید.
آنا و امیلی فوراً برای معلم پیرِ خود جا باز می‎کنند، و دوشیزه امانلسون مستقیم به سمت پیشخوان می‎رود و لیستش را به دکاندار می‎دهد. و گرچه حالا متوجه شده بود که صاحب چه لیست قدرتمند و فوق‎العاده‎ای است اما مانند همیشه متواضع و بی‌تکلف می‎گوید: "من یک لیست اعانه برای خانواده سونسبین آورده‎ام. آقای یوهانسون شما خیلی مهربان هستید، آیا نام خود را با چند کرون می‎نویسید؟"
بازرگان مؤدبانه می‎گوید: "البته، به خاطر شما دوشیزه." و لیست را می‎گیرد.
او فوراً نگاه می‎کند ببیند چه نام‎هائی در آن نوشته شده است و فریاد می‎زند:
"بولا اوستلَند چه کسی‎ست که پنجاه کرون هدیه کرده است؟"
امیلی  آندرسن می‎گوید: "بجز بولا اوستلَند در خانه سالمندان بولا اوستلَند دیگری در این منطقه وجود ندارد."
معلم کاملاً مانند دیدار قبلی‎اش توضیح می‎دهد که در واقع بولایِ پیر در خانه سالمندان بود که پنجاه کرون را هدیه کرده است، و سپس برای آنها کل داستان کتاب مقدس چوبی و بالکن شیشه‎ای قاضی منطقه را تعریف می‎کند.
دکاندار و سه دختر ابتدا کمی با حواس پرت گوش می‎دادند، اما وقتی شنیدند چگونه همسر قاضی منطقه شوهرش را تشویق کرد که صد و پنجاه کرون هدیه کند بسیار مشتاق گشتند. هر دو دختر از رضایت می‎درخشیدند، و دختری که همراهشان بود نزدیکتر می‎شود.
دکاندار پس از شنیدن داستان در حالیکه قیافه هوشمندانه‎ای گرفته بود می‎گوید: "بله، این چیز دشواریست، آدم با کمال میل می‎خواهد نشان دهد که وضعش کمی بهتر از بولا اوستلَند است. اما حالا اگر یک دکاندار فقیر بخواهد همان مبلغی را بنویسد که آقای قاضی منطقه هدیه کرده است بنابراین شاید ناشایست دیده شود."
آنا آندرسن می‎گوید: "آه، پدرمان از این کار ناراحت نخواهد شد."
دکاندار دوباره به لیست نگاه می‎کند و سرش را تکان می‎دهد، و آدم احتیاج نداشت بسیار باهوش باشد تا متوجه شود که او از اشتیاق می‎سوزد تا به حاضرین نشان دهد می‎تواند با آقای قاضی منطقه در مورد آنچه به پول مربوط می‎گردد برابری کند.
یک صدای تمسخرآمیز می‎گوید: "شاید آقای یوهانسون هم یک چنین کتاب مقدس چوبی‎ای داشته باشند که بتواند تا سال دیگر انتظار بکشد."
دکاندار سرش را بالا می‎کند. بله، این دوشیزه بیورکپو بود، رقیبی که حرفش را گفته و حالا آنجا ایستاده بود و بر روی تمام صورت زیبایش لبخند تمسخرآمیزی دیده می‎گشت.
*
دکاندار در جواب دادن به او تنبل نبود. او به اتاق کناری می‎رود و قلم و دوات می‎آورد.
او در حال نشان دادن قلمش می‎گوید: "بفرما، کتاب مقدس چوبی‎ام اینجاست. بله، این همان است، من دیگر نمی‎دانم چه مدت است که تمام آرزو و تلاشم این بوده است که یک ماشین تحریر را جایگزین این قلم کنم. اما حالا باید این قلم یک سال دیگر به من خدمت کند."
او با این حرف خود را بر روی لیست خم می‎سازد و رقم صد و پنجاه کرون را می‎نویسد.
پس از انجام این کار لیست را با دو دست لوله می‎کند و می‎گوید:
"اما حالا نوبت دوشیزه بیورکپو است که فکر کنند آیا یک چنین کتاب مقدس چوبی‎ای ندارند که تا سال آینده بتواند صبر کند." و همزمان لیست از روی سر آنا و امیلی به سمت دوشیزه بیورکپو به پرواز می‎آید.
اما دوشیزه بیورکپو با این حرف دکاندار رنگش کاملاً می‎پرد و لبخند تمسخرآمیزش ناپدید می‎گردد. زیرا هیچکس بهتر از او نمی‎دانست که اگر آقای یوهانسون یک ماشین تحریر می‎خرید نتیجه‎اش چه می‎توانست بشود. چه شهرتی به مغازه‎اش می‎توانست بدهد وقتی آدم فقط از در داخل می‎گشت و صدای تلق تلق کردن یک ماشین تحریر را می‎شنید. چگونه می‎توانست موقعیت او را تقویت کند وقتی صورتحساب‎هایش تایپ شده توسط ماشین تحریر فرستاده می‎گشتند؟ این یک وزنه بی‎سابقه می‎گشت. دوشیزه بیورکپو احساس می‎کرد که چگونه از درون می‎لرزد.
او در حالیکه به سمت پیشخوان می‎رود و قلم را می‎گیرد می‎گوید: "بله، کتاب مقدس چوبی من، ساز چوبی قدیمی لوت است که گهگاه آن را می‎نوازم و مدت‎های طولانی‎ست که می‎خواستم آن را با یک رادیو عوض کنم. اما حالا باید این فکر را برای مدتی از سر دور کنم."
دکاندار آنجا ایستاده بود و به او که نامش را در لیست می‎نوشت نگاه می‎کرد. او می‎دانست که دوشیزه بیورکپو عادت داشت برای مشتریان خود بخواند و بنوازد، و این برای او کاملاً خطرناک بود. و اگر حالا دوشیزه بیورکپو برای خود یک رادیو خریداری می‎کرد چه اتفاقی می‎توانست بیفتد؟ سپس او باید حتماً مغازه‎اش را می‎بست.
وقتی دوشیزه بیورکپو نوشتنش تمام می‎شود سرش را بلند می‎کند و به آقای یوهانسون لبخند می‎زند و می‎گوید:
"آقای یوهانسون شما یک خط زیبا دارید، شما به ماشین تحریر احتیاج ندارید."
آقای یوهانسون پاسخ می‎دهد:
"دوشیزه بیورکپو کسی که مانند شما چنین صدای زیبائی دارد واقعاً نیازی به تهیه یک رادیو ندارد."
با این حرف نگاه چشمان آن دو در حیرتی غیرقابل بیان عمیقاً در هم غرق می‎شود.
دوشیزه بیورکپو اولین کسی بود که نگاهش را می‎دزد. او لیست را برمی‎دارد و به دوشیزه امانلسون می‎دهد.
دوشیزه امانلسون تعظیم می‎کند و می‎گوید: "من باید بسیار تشکر کنم، من باید متواضعانه از شما تشکر کنم."
دکاندار می‎گوید: "خانم معلم، دیگر هرگز با این لیست در اطراف نچرخید، وگرنه شما تمام قصبه را ورشکست می‎سازید. این لیست سحرآمیز است."
معلم می‎گوید: "این یک قلب پیر دوستداشتنی‎ست که این سحر از آن نشأت می‎گیرد." و با تعظیمی از در مغازه خارج می‎شود.
 
آخرین کنسرت لیلیه‌کرونا
انسان‎هائی که مدتی طولانی با همدیگر زندگی کرده‎اند معمولاً یک توانائی خاص برای خواندن افکار همدیگر دارند. آدم هر روزه متوجه این موضوع می‎گردد و اغلب باعث هیچ تعجبی نمی‎گردد. فقط آدم می‎گوید، نه، چه عجیب، می‎دونی که من هم همین حالا به همین چیزی فکر می‎کردم که تو از آن صحبت می‎کنی؟
گاهی آدم جریان را اینطور توضیح می‎دهد: خب، کسی که همان زندگی را زندگی می‎کند و به تجربه‎های یکسان دست می‎یابد می‎تواند خیلی آسان به چیزی یکسان هم فکر کند، یا معتقدند که دیگری نظرات و خُلق و خوی ما را می‎شناسد و بنابراین می‎تواند راحت نتیجه بگیرد که ما چه فکر می‎کنیم.
اما گهگاهی آدم متوجه می‎گردد که دلایل این توضیحات کافی نیستند، طوریکه باید از خود بپرسد آیا آن چیز عجیب و غریبی که تله‎پاتی می‎نامند اینجا در جریان نبوده است.
از تمام انسان‎هائی که من برخورد کرده‎ام هیچکس مانند مادر پیرم توانائی خواندن افکارم را نداشت. او مرا در بیست سال آخر عمر زندگیش که ما با هم ابتدا در لاندسکرونا، سپس در فالون و عاقبت در مزرعه مورباکا زندگی می‎کردیم بارها و بارها با گفتن چیزهائی که نشان می‎دادند خوب می‎داند من به چه فکر می‎کنم شگفتزده می‎ساخت. اما من همیشه موفق می‎گشتم یک توضیح طبیعی برای آنها پیدا کنم و اغلبِ این تجارب کوچک حالا به فراموشی سپرده شده‎اند.
اما من می‎توانم یک نمونه کوچک از این نوع  به اصطلاح <تله‎پاتی‎ها> که به خاطر عجیب بودنش هنوز در حافظه‎ام باقیمانده است ذکر کنم.
در سال 1895 قرارداد شغلی‎ام با مدرسه در لاندسکرونا را فسخ کرده و بنابراین آزاد بودم هرجا که مایلم ساکن شوم، اما من هنوز چند سال در آن شهر زندگی کردم، زیرا من در منطقه زیبای سون احساس راحتی می‎کردم و در واقع درست نمی‎دانستم در غیر این صورت کجا باید ساکن شوم.
در بهار سال 1897 مادر برای دیدار خواهرم که در فالون زندگی می‌کرد به آن شهر می‎رود و من در لاندسکرونا تنها می‎مانم. در این وقت در یک بعد از ظهر شروع به این فکر می‎کنم که آیا بهتر نیست در شهر فالون ساکن شوم. من در آنجا خواهرم، شوهر خواهرم و فرزنداندانشان را داشتم. ساده‎ترین و طبیعی‎ترین کار این بود که در نزدیکی خویشاوندانم زندگی کنم. این تصمیم نه تنها برای من بلکه به خصوص برای مادر پیرم هم خوب بود.
من مدتی جوانب مثبت و منفی این کار را سنجیدم، اما قبل از آنکه روز به پایان برسد تصمیمم را گرفته بودم. در همان شب نامه‎ای برای مادرم نوشتم تا نظر او را در این باره جویا شوم.
تمام این چیزها کاملاً عادی بودند. اما آن چیز تعجب‎آور نامه‎ای بود که من دو روز بعد از فالون دریافت کردم. هنگامی مادرم این نامه را فرستاد که هنوز نامه من به دستش نرسیده بود، با این وجود من پاسخ آنچه را که در نامه‎ام نوشته بودم دریافت کردم. نامه مادرم اینطور شروع شده بود:
"ما امشب نشسته بودیم، گِردا و من، و در این باره صحبت کردیم که چه زیبا خواهد شد اگر تو هم به فالون اسباب‎کشی کنی ..."
و سپس برای اینکه متقاعدم سازد مهاجرت به این شهر بهترین کاری‎ست که می‎توانم انجام دهم چند صفحه نوشته بود.
من می‎توانستم چنین حساب کنم که مادر و خواهرم کنار هم نشسته‎اند و درست در زمانیکه من به اسباب‎کشی فکر می‎کردم آنها نیز در باره کوچ کردنم به فالون صحبت کرده‎اند، و اینکه نامه‎های ما در یک شب نوشته شده‎اند.
این کاملاً امکان‎پذیر است که تمام این چیزها می‎تواند یک اتفاق معمولی و تصادفی بوده باشد، اما باید اعتراف کرد که پدید آمدن این دو فکر و نوشته شدن این دو نامه در یک زمان کاملاً عجیب بود.
یک مثال دیگر. این مورد خیلی دیرتر در ماه پائیز رخ داد، هنگامیکه ما به  مورباکا اسبابکشی کرده بودیم.
مادرم در این وقت در سن بالای هشتاد سالگی کاملاً سالم زندگی را می‎گذراند، اما البته نیروهای جسمانی و ذهنی‎اش آشکارا رو به کاهش بودند. من در این پائیز مشغول به پایان رساندن یک رمان بودم که به آن نامِ <وطن لیلیه‎کرونا> دادم؛ اما اطلاع دادن از محتوای آن به مادرم ممنوع بود. این بیش از حد برایش طاقت‎فرسا بود که یک چنین نمایش طولانی‎ای را دنبال کند.
اما با این وجود او خیلی خوب می‎دانست که من روز و شب مشغول نوشتن یک کتاب هستم، و هر روز از من می‎پرسید که آیا به زودی نوشتنم تمام می‎شوم، و برایم تأسف می‎خورد که باید در زندگی این همه به خودم زحمت بدهم
در یک بعد از ظهر اما من به آخرین فصل می‎رسم. من نوشتم که چگونه لیلیه‎کرونا در مقابل پنجره معشوقه‎اش ویولن می‎نواخت و داستان را با آشتی و نامزدی آن دو به پایان می‎رسانم و بلافاصله پس به زمین گذاردن قلم پیش مادرم می‎روم.
من فکر می‎کردم که باید به او بگویم که نوشتن کتاب تمام شده است و این او را خوشحال خواهد ساخت.
همینطور هم شد، او از شنیدن این خبر خوشحال گشت و به من تبریک گفت، اما او هم چیزی برای تعریف کردن به من داشت.
او گفت: "امشب خیلی زیباست. یک نوازنده اینجا در کنار پنجره ایستاده بود و خیلی زیبا ویولن می‎نواخت."
مادرم واقعاً بسیار هیجانزده دیده می‎گشت، گونه‎هایش کمی سرخ شده بودند و زندگی در چشمانش موج می‎زد.
من از او پرسیدم:"یک ویلون‎نواز اینجا بود؟"
او با تعجب از اینکه من چیزی نشنیده‎ام می‎گوید: "بله البته، او همین حالا مدتی طولانی کنار پنجره ایستاده بود. می‎دونی، این واقعاً زیبا بود."
من به طرز توصیف‎ناپذیری متحیر شده بودم، بنابراین با عجله از پله‎ها پائین می‎روم تا در آشپزخانه از مستخدم بپرسم که آیا امروز بعد از ظهر یک نوازنده به خانه ما آمده بوده است. اما نه، هیچکس به آنجا نیامده بود. این فقط چیزی بود که مادرم تصور می‎کرد.
آیا او بر روی صندلی‎اش به خواب رفته و خواب دیده بود، یا این ویولن‎نواز بزرگ لیلیه‎کرونا در کتابم بود که به درون ضمیر خودآگاه مادرم رخنه کرده و به این ترتیب برای آخرین بار در برابر معشوقه قدیمی‎اش یک کنسرت داده بود؟
 
تله‌موش
یک
روزگاری مرد دوره‎گردی وجود داشت که تله‎موش‎های کوچک می‎فروخت. او خودش آنها را در ساعات فراغتش می‎ساخت و مواد اولیه را از خرت و پرت فروشی‎ها یا در مزارع بزرگ با التماس بدست می‎آورد، طوریکه هزینه‎های تولید تا جائیکه امکان داشت اندک بود. با این وجود اما کسب و کار چندان سودآور نبود و او مجبور می‎گشت برای گذران زندگی گاهی اوقات گدائی یا دزدی کند. اما این هم نمی‎توانست کاملاً کفایت کند. همیشه لباس ژنده گشادی بر تن داشت، گونه‎هایش فرو رفته بودند و گرسنگی از چشمانش می‎درخشید.
هیچکس نمی‎تواند تصور کند که زندگی یک چنین دوره‎گردی چه خسته‌کننده و یکنواخت سپری می‎گردد، اما گاهی برایش این و آن ماجرا اتفاق می‎افتاد که زندگی‎اش را اندکی روشن می‎ساخت. بنابراین به این نحو هنگامیکه او یک شب در راه بود یک کلبه کوچک خاکستری می‎بیند که کاملاً در نزدیک جاده قرار داشت، او در می‎زند تا جای خواب درخواست کند. درخواست او رد نمی‎شود. آری، چنین به نظر می‎رسید صاحبخانه که یک پیرمرد مهربانِ بدون زن و فرزند بود از اینکه کسی می‎خواهد همصحبت تنهائی‎اش گردد بسیار خوشحال است، بویژه وقتی دیگ سوپ بلغور را روی آتش قرار می‎دهد و او را به شام دعوت می‎کند. سپس پیپ خود و مرد غریبه را از توتون پُر می‎سازد و عاقبت یک ورق بازی کهنه می‎آورد و با مهمان تا زمان خواب پاسور بازی می‎کند.
همچنین اعتماد کردن پیرمرد مانند توتون و سوپ بلغورش سخاوتمندانه بود. مهمان حتی قبل از آنکه آب در دیگ به جوش آید مطلع می‎گردد که مهماندار چه مردی‎ست و وضعش چگونه است. او در زمانی که نیرو داشت در مزارع دهکده رامخا کارگر روزمزد بود. حالا، زمانیکه دیگر قادر نبود کار کند این گاوش بود که به او غذا می‎داد. او در میان بازی چندین بار ورق را به کنار می‎گذارد تا از این گاو که بی‎اندازه شیر می‎داد صحبت کند. او تعریف می‎کند که هر روز گاو را به کارخانه لبنیات می‎برد و ماه پیش حتی سی کرون تمام به دست آورده است.
مرد غریبه با شنیدن این خبر باید احتمالاً یک چهره مشکوک به خود گرفته باشد، زیرا پیرمرد فوری از جا می‎جهد، به سمت پنجره می‎رود و یک کیسه چرمی را که به میخی در بالای پنجره آویزان بود پائین می‎آورد. او سه اسکناس ده کرونی مچاله شده از کیسه بیرون می‎آورد، آنها را در برابر چشمان مهمان نگاه می‎دارد، سرش را پُر معنا تکان می‎دهد و آنها را دوباره در کیسه می‎گذارد.
در روز بعد هر دو مرد صبح زود از خواب بیدار می‎شوند. پیرمرد عجله داشت شیر گاوش را بدوشد و به کارخانه لبنیات ببرد، و مردِ دیگر این را درست نمی‎دانست که وقتی مهماندار از خواب بیدار گشته و برخاسته است هنوز دراز کشیده باقی‌بماند و به خوابیدن ادامه دهد. بنابراین هر دو همزمان از خانه خارج می‎شوند. پیرمرد در را قفل می‎کند و کلید را در جیبش قرار می‎دهد. مرد فروشندۀ تله‎موش می‎گوید خیلی ممنون و خدانگهدار، و هر یک از سمت مختلفی از آنجا می‎روند.
اما وقتی نیم ساعت می‎گذرد دستفروش ژنده‎پوش دوباره در برابر کلبه ایستاده بود. او سعی نمی‎کرد داخل کلبه شود، بلکه فقط به سمت پنجره می‎رود، یکی از شیشه‎های پنجره را می‎شکند، دستش را داخل می‎کند و کیسه حاوی پول را برمی‎دارد. سپس سه اسکناس ده کرونی را از آن درمی‎آورد و در جیبش می‎گذارد. سپس کیسه چرمی را منظم به میخ آویزان می‎کند و در جنگل ناپدید می‎گردد.
هنگامیکه فروشنده تله‎موش با پول در جیبش به رفتن ادامه می‎داد رضایت همیشگی یک نیرنگ را احساس نمی‎کرد. او آهی می‎کشد: "این یک زندگی سگی‎ست، لعنت بر شیطان، باید برای زنده ماندن دزدی کرد. از دهقان‎ها و ارباب‎ها چیزی دزدیدن برایم مهم نیست، اما دزدی کردن از کسی که تقریباً آدم فقیری مثل خود من است مزه کاملاً تلخی در دهان ایجاد می‎کند."
بر احساس ناراحتی او این فکر نیز افزوده می‎گردد که حالا باید برای مدتی از جاده بزرگ اصلی اجتناب ورزد و برای رسید به آن سمت دهکده از مسیرهای متروکِ میان جنگل دزدکی حرکت کند.
او زمزمه می‎کند: "بله، بله، اینطور است، وقتی آدم همیشه فقط به نان روزانه فکر کند، آیا این مردک نمی‎توانست آنقدر عقل داشته باشد که وقتی از خانه بیرون می‎رود پولش را با خود ببرد! من هیچ دشمنی با او نداشتم، او بهتر از هر کس دیگر با من رفتار کرد، اما وقتی پول را سر راهم می‎ریزد بنابراین مجبورم آن را بردارم."
او در طول روز بیشتر از یک بار دلیل داشت که اینطور شکایت کند، زیرا او به جنگلی بزرگ و سرگردان‌کننده داخل شده بود. البته او سعی می‎کرد تمام مدت مسیر مشخصی را حفظ کند، اما مسیر به این طرف و آن طرف پیچ می‎خورد. او تقریباً این احساس را داشت که مرتب در یک دایره می‎چرخد و اصلاً جلو نمی‎رود.
او تمام روز را بدون آنکه جنگل روشن شود می‎رفت و می‎رفت. در اواخر ماه دسامبر، همانطور که حالا بود، هوا ساعت پنج بعد از ظهر تاریک می‎گشت، و حالا یک راهپیمائی واقعاً ناگوار در تاریکی بر روی چوب و سنگ، باتلاق و لجنزار شروع می‎گردد. مرد تا جائیکه می‎توانست مقاومت می‎کرد و خود را سرپا نگاه می‎داشت، اما عاقبت کاملاً حل گشته در خستگی بر کف جنگل می‎افتد.
اما در همان لحظه که او سرش را بر روی زمین گذارده بود صدائی می‎شنود. یک صدای کوبیدن سخت و منظم. امکان شک کردن وجود نداشت. او می‎نشیند و می‎گوید: "این صدای چکش آهنی است. باید در این نزدیکی مردم باشند."
با به کار بردن آخرین نیروی باقیمانده بر روی پاهایش بلند می‎شود و  خود را تلو تلو خوران به سمت صدا می‎کشاند.

دو
معدن زغال‎سنگ دهکده رامخا در قدیم با کوره‎های ذوب‌آهن، کارگاه آهنگری و ریخته‎گری در شکوفائی کامل بود. کرجی‎های سنگین و قایق‎های مسطح در فصل تابستان بر روی آب کانال مرتب در رفت و آمد بودند و در زمستان گرد و غبار زغالِ گاری‎هائی که از آنجا عبور می‎کردند جاده‎های اطراف را سیاه می‎ساخت.
در یک شب دراز تاریک قبل از کریسمس آهنگر و دستیارش در کارگاه آهنگریِ از دود سیاه گشته نشسته بودند و انتظار می‎کشیدند تا آهنی که در کوره داغ می‎گشت برای بر روی سندان قرار داده شدن به اندازه کافی از گداختگی سفید شود. گاه به گاه یکی از آنها برمی‎خاست تا زغال در کوره بریزد، یا میله بزرگی در توده گداخته فرو کرده و آن را زیر و رو کند، و سپس پس از چند لحظه با آنکه طبق رسم چیز بیشتری بجز یک پیراهن بزرگ و یک جفت کفش چوبی چیزی نپوشیده بود عرق کرده بازمی‎گشت.
تمام وقت کارگاه آهنگری از سر و صدا پُر بود. دستگاه بزرگ دَم‌دِهی صدای بلندی داشت و زغال‎های سوزان ترق و تروق می‎کردند. گاری پسر زغال حمل کنی که پی در پی زغال به داخل می‎آورد و آنها را در گودالِ انبار می‎ریخت دارای چرخی بود که سر و صدای زیادی به راه می‎انداخت.
در برابر دیوارهای کارگاه جریان شدید آب نهر می‎غرید و یک باد خشن شمالی شُر شُر رگبار را بر روی سفال سقف آهنگری پرتاب می‎کرد.
بنابراین جای تعجب نبود که مردها ابتدا وقتی متوجه می‎شوند که یک آواره در را باز کرده و داخل آهنگری شده است که او کاملاً نزدیک آنها ایستاده بود.
اما قطعاً این برای آنها اصلاً چیزی غیرمعمولی نبود که خانه به دوشان بیچاره‎ای که محل خواب بهتری نمی‎یافتند توسط نوری که از شیشه‎های سیاه شده کارگاه به بیرون می‎تابید جلب می‎گشتند و به داخل می‎آمدند تا از گرمای کوره لذت ببرند و چند ساعت بر روی زمین گرم پوشیده شده از قطعات کوچک زغال دراز بکشند و استراحت کنند. آنها به تازه‎وارد فقط نگاه بی‎تفاوتی می‎اندازند. بله، بله، دوباره یکی از انواع همیشگی بود، ریش بلند، با لباس پاره و کثیف، با کفش‎هائی که خود را از پاها جدا می‎سازند و قصد امتناع از ادامه خدمت دارند.
و آنها بیشتر از این توجه‎ای به او نمی‎کنند. وقتی یک مرد که بیشتر از چهل سال به نظر نمی‎رسد و علاوه بر آن دارای هیکلی بزرگ و خوب ساخته شده است بجای استفاده از دست‎ها برای کار کردن از طریق گدائی زندگی را بگذراند بنابراین چنین برخوردی کاملاً حقش است. مردها جواب سلام کردنش را نمی‎دهند و پاسخ آهنگر به این پرسش که آیا او اجازه دارد مدت کمی آنجا بماند و خود را گرم کند فقط تحقیرآمیزترین نگاه بود.
این خیلی به مرد دوره‎گرد کمک نمی‎کند وقتی او تله‎موش‎هایش را که بر روی شانه چپ آویزان بودند طوریکه انگار یک مدال افتخار را صاف و مرتب می‎کند از قفسه سینه گسترده‎اش بالاتر می‎کشد. خیر، آهنگران به هیچوجه نمی‎خواستند خود را متقاعد سازند که او چیزی غیر از یک گدای معمولی‎ست و قبول نمی‎کنند به او یک کلمه هدیه کنند.
فروشنده تله‎موش هم سکوت می‎کند. آنچه برایش اهمیت داشت ماندن در آهنگری و گرم ساختن خود بود و نه گپ زدن.
اما آن زمان کارخانه ذوب‌آهن دهکده رامخا توسط صاحب باشکوهی هدایت می‎گشت که جاه‎طلبی بالاتری از اینکه آهن واقعاً خوب به بازار عرضه کند نداشت، و روز و شب مراقبت می‎کرد که کار در کارگاه به بهترین نحو انجام گیرد. و حالا او اتفاقاً برای یک سرکشی شبانه معمولی به کارگاه آهنگری می‎آید.
البته اولین چیزی که او می‎بیند خانه به دوش بلند قدی بود که چنان نزدیک کوره چمباته زده بود که بخار از لباس ژنده نمناکش صعود می‎کرد.
و او مانند آن دو آهنگر نگاه بی‎تفاوتی به او نینداخت، بلکه کاملاً نزدیک می‎رود و او را جستجوگرانه تماشا می‎کند. و ناگهان کلاه مرد را که تا بینی را پوشانده بود از سرش برمی‎دارد تا بتواند بهتر به چشمانش نگاه کند.
او فریاد می‎زند: "اما این تو هستی، نیلس اولاف، چرا اینطور دیده می‎شوی!"
فروشندۀ تله‎موش هرگز در زندگی کارخانه‎دار دهکده رامخا را ندیده بود و حتی نمی‎دانست که نام او چیست، اما فوری به خودش می‎گوید این آقای محترم که او را به جای یک آشنای قدیمی اشتباه گرفته است شاید بتواند چند کرون به او هدیه بدهد، و بنابراین نمی‎خواست او را فوراً از اشتباه دربیاورد.
او می‎گوید: "بله، خدا می‎داند که وضعم چطور بد شده است و به سراشیبی گرفتار شده‎ام."
مالک می‎گوید: "تو نباید هرگز از هنگ سواره‎نظام خداحافظی می‎کردی. تمام اشتباه این بود. اگر من هنوز فعال بودم اجازه نمی‎دادم که این اتفاق بیفتد. اما حالا البته با من می‎آئی و به خانه‎ام می‎رویم؟"
اما رفتن به خانه مالک و آنجا بعنوان رفیق قدیمی هنگ سواره‎نظام مورد استقبال قرار گرفتن چندان با سلیقه فروشندۀ تله‎موش مطابقت نداشت.
او در حالیکه بسیار وحشتزده دیده می‎گشت می‎گوید: "اما نه، اما نه، این اصلاً ممکن نیست ..."
هنگامیکه مردِ دیگر می‎بیند که او اینطور تعارف می‎کند شروع به خندیدن می‎کند.
او می‎گوید: "تو اجازه نداری فکر کنی که پیش من در خانه چنان پُر زرق و برق است که نتوانی خود را در آنجا نشان دهی، شاید شنیده باشی که الیزابت فوت کرده است، پسرها در خارج از کشور هستند و فقط من و دختر بزرگم در خانه زندگی می‎کنیم. ما از قضا از این شکایت می‎کردیم که در تعطیلات کریسمس کاملاً تنها خواهیم بود. بیا حالا، بعد حداقل غذای کریسمس لطف بیشتری خواهد داشت!"
اما مرد غریبه همچنان پیشنهاد را رد می‎کند و با نه، نه، نه گفتن بر روی حرف خود باقی‌می‎ماند، و به نظر می‎رسید که او وقتی مالک اصرار می‎کند مایل به فرار کردن است. در این وقت مالک متوجه می‎شود که اصرارش بیفایده است.
او به آهنگر می‎گوید: "اشترن‎اشتروم، به نظرم می‎رسد که جناب سروان ترجیح می‎دهد به عوض پیش من آمدن امشب پیش تو بماند، بنابراین باید به او یک محل خواب بدهی."
او با این حرف در حالیکه آهسته می‎خندید به راه خود می‎رود، و آهنگرها که او را خوب می‎شناختند می‎دانستند که هنوز آخرین حرفش را نزده است.
و هنوز نیم ساعت نگذشته بود که آنها صدای چرخ‎های کالسکه را می‎شنوند و یک مهمان جدید از در داخل می‎گردد. اما این بار کسی که آمد خود مالک نبود، بلکه او دخترش را فرستاده بود، ظاهراً با این انتظار که هنر متقاعد ساختن دخترش بزرگتر باشد. دختر همراه با خدمتکاری که یک پالتوی خز بلند در دست داشت داخل می‎شود. نمی‎شد به هیچوجه دختر را زیبا نامید، او زیبا نبود و خجالتی دیده می‎گشت، و نگاهی جدی و سوداوی داشت.
درون کارگاه آهنگری تقریباً مانند قبل دیده می‎گشت. آهنگر و دستیارش هنوز بر روی نیمکت‎هایشان نشسته بودند و آتش در کوره شعله‎ور بود و زغال‎ها ترق و تروق می‎کردند. مرد غریبه بر روی زمین دراز کشیده بود، سرش بر روی توده‎ای آهن قرار داشت و کلاه صورتش را پوشانده بود.
وقتی چشم دختر مالک به او می‎افتد به سمتش می‎رود و کلاه را از صورتش بلند می‎کند. مرد احتمالاً از آن نوع آدم‎هائی بود که عادت دارند فقط با یک چشم بسته بخوابند، او فوری از خواب بیدار می‎شود و بلافاصله در برابر دختر می‎ایستد.
دختر جوان می‎گوید: "من ادلا ویلمنسون نامیده می‎شوم، پدرم گفت که شما می‎خواهید امشب اینجا در آهنگری بخوابید، و من خواهش کردم به من اجازه دهد به اینجا بیایم و شما را با خود به خانه بیاورم. من خیلی متأسفم که شما به وضعیت سختی دچار شده‎اید. پدرم گفت که شما هنگ سواره‎نظام را به خاطر تردید وجدان ترک کرده‎اید."
دختر نگاه عمیقش را با همدردی تحسین‎آمیزی به او می‎دوزد. و مرد ژنده‎پوش با خودش فکر می‎کرد وقتی آنها این همه به خود زحمت می‎دهند که او پیش آنها برود احتمالاً به تعارف ادامه دادن ناسپاسی خواهد بود. یک بار در زندگی بر روی یک تختخواب اربابی خوابیدن می‎توانست خیلی زیبا باشد.
او می‎گوید: "من هرگز فکرش را هم نمی‎کردم که دوشیزه مهربان به خودشان زحمت بدهند و بخاطر من در شب به کارگاه آهنگری بیایند، بله، بنابراین به همراهتان می‎آیم."
با این حرف او پالتوی خزی را که خدمتکار با تعظیم به او می‎دهد می‎گیرد، آن را بر روی لباس ژنده‎اش می‎پوشد و بدون نگاه کردن به آهنگرهای شگفتزده همراه با دختر جوان کارگاه را ترک می‎کند و به سمت کالسکه می‎رود.

سه
روز بعد شب کریسمس بود. و هنگامیکه مالک ویلمنسون برای صبحانه به سالن غذاخوری می‎آید، با انتظار لذتبخشی به رفیق قدیمی خود فکر می‎کرد که به موقع و مناسب سر راه او قرار گرفته بود.
او به دخترش که چیزی بر روی میز غذا قرار می‎داد می‎گوید: "او باید حالا اول پیش ما خوب غذا بخورد، بعد می‎خواهم برایش کار بهتری از دوره‎گردی و تله‎موش فروختن پیدا کنم."
دختر می‎گوید: "این عجیب است که چه سریع وضعش خراب شده است. دیروز اصلاً هیچ‌چیز بر این امر دلالت نمی‎کرد که او یک مرد تحصیلکرده است."
پدر می‎گوید: "فرزندم، فقط صبر کن، وقتی ابتدا لباس مرتب بر تن کند تو طور دیگر در باره او صحبت خواهی کرد. او دیروز خجالت می‎کشید، می‎فهمی؟ کردار یک خانه به دوش با لباس‎های خانه به دوشی در ارتباط است."
درست زمانیکه مالک این را می‎گوید در باز می‎شود و فروشنده سابق تله‎موش داخل می‎گردد. بله، این مطمئناً او بود. لباس آراسته بر تن داشت. خدمتکار موهای او را اصلاح کرده، ریش صورتش را تراشیده و او را حمام کرده بود. او چنان تمیز و پاک شده بود که رسماً می‎درخشید. وانگهی کفش و جوراب سالمی پوشیده بود و پیراهن سفید یقه آهاردار و یک کت و شلوار زیبای مهمانی بر تن داشت که مالک دهکده رامخا به او قرض داده بود.
با وجود آنکه او را خوب آراسته بودند اما به نظر می‎رسید که ارباب خانه کاملاً راضی نیست. او با ابروهای به هم نزدیک ساخته مهمانش را با دقت تماشا می‎کند.
زیرا آدم باید در نظر داشته باشد که وقتی او مرد غریبه را در نور لرزان آتش کارگاه آهنگری دید البته می‎توانست او را به راحتی اشتباه بگیرد، اما حالا وقتی مرد غریبه را تمیز و بدون ریش در نور کامل روز مقابل خود می‎دید، بنابراین دیگر برایش ممکن نبود او را بعنوان یک آشنای قدیمی بحساب آورد.
او به مرد غریبه فریاد می‎زند: "این چه معنی می‎دهد؟"
فروشنده تله‎موش دیگر تلاشی برای پنهان‎کاری نمی‎کند. او فوری متوجه می‎شود که حالا شکوه به پایان رسیده است.
او می‎گوید: "بله، آقای مهربان، من هیچ تقصیری در این قضیه ندارم، من هرگز خودم را بجز بعنوان یک فروشنده بیچاره تله‎موش بجای کس دیگری معرفی نکردم، و من خواهش و التماس کردم که بگذارید در آهنگری بمانم. و حالا هم هیچ فاجعه‎ای اتفاق نیفتاده است، من دوباره لباس‎های پاره‎ام را می‎پوشم و به راه می‎افتم."
مالک کمی کشدار می‎گوید: "خب، اما باید قبول کنی که این یک اقدام صادقانه نبود. و شاید قاضی دهکده هم باید یک کلمه در باره این موضوع صحبت کند."
خانه به دوش حالا چند قدم نزدیکتر می‎شود و با مشت به یک صندلی می‎کوبد.
او می‎گوید: "من به قاضی خواهم گفت که داستان چطور است. تمام جهان چیزی نیست بجز یک تله‎موش بزرگ. تمام دارائی‎هائی را که به کسی می‎دهند فقط تکه‎های پنیر و چربی‎ای هستند که داخل تله‎موش می‎گذارند تا شیطان بیچاره‎ای را فاسد سازند. و حالا وقتی قاضی دهکده بیاید و اگر هم مرا به زندان بیندازد سپس باید آقای مهربان فکرش را بکند که: می‎تواند روزی فرا برسد که او هم به یک قطعه زیبای چربی مایل شود و خود را در تله‎موش بزرگ بیندازد."
مالک دهکده می‎خندید.
"تو حقه‌باز. این چندان هم بد گفته نشد. ما ترجیح می‎دهیم در شب کریسمس برای قاضی دهکده مزاحمت ایجاد نکنیم. اما حالا برو پی کارت!"
اما هنگامیکه مرد به سمت در می‎رود دختر جوان مالک می‎گوید: "من فکر می‎کنم که او باید امروز پیش ما بماند. من نمی‎خواهم که او برود." و با این حرف جلو می‎رود و خود را در سر راه خانه به دوش قرار می‎دهد.
پدر می‎پرسد: "دختر چکار می‎کنی؟"
دختر با گونه‎های سرخ گشته آنجا ایستاده بود و به درستی نمی‎دانست که چه باید بگوید. ببینید، دختر در صبح برای خود به زیبائی تجسم کرده بود که چطور خوب برای مرد بیچاره گرسنه‎ای که در شب کریسمس پیش آنها آمده بود همه‌چیز را آماده کند. دختر نمی‎توانست خود را چنین ناگهانی از این افکار جدا سازد، و بنابراین خواسته بود که خانه به دوش بیچاره اجازه ماندن پیش آنها را داشته باشد تا بتواند کریسمس را همراه‎شان جشن بگیرد.
دختر جوان می‎گوید: "من به این مرد آواره فکر می‎کنم. او تمام سال را می‎رود و می‎رود، و مطمئناً بر روی تمام زمین نقطه‎ای وجود ندارد که او آن را مال خود بداند، هیچ محلی وجود ندارد که در آن به او خوشامد بگویند و در آرامش استراحت کند. احتمالاً هرجا که می‎رود بیرونش می‎کنند. همیشه از اینکه او را بگیرند و آزادی‎اش را بدزدند وحشت دارد. من اما آرزو داشتم که او اینجا پیش ما یک روزِ با آرامش پیدا کند. فقط یک روز در تمام سال."
ویلمنسون چیزی در زیر سبیلش زمزمه می‎کند. او نمی‎توانست تصمیم بگیرد با دختر مخالفت کند.
دختر جوان می‎گوید: "این درست است که همه‌چیز یک اشتباه بود، اما با این وجود فکر می‎کنم ما نمی‎توانیم کسی را که پیش خود دعوت کرده‎ایم و به او یک شادی جشن کریسمس وعده داده‎ایم از خود برانیم."
مالک می‎گوید: "تو بهتر از یک کشیش موعظه می‎کنی. قبول، من فقط امیدوارم که از آنچه انجام می‎دهی پشیمان نشوی."
در این وقت دختر مالک دست مرد غریبه را می‎گیرد و او را به سمت میز غذاخوری هدایت می‎کند.
دختر که می‎بیند مقاومت پدر شکسته است می‎گوید: "حالا بشین و با ما غذا بخور."
فروشنده تله‎موش در تمام این مدت یک کلمه هم صحبت نکرد، و حالا هم ساکت بود. اما فقط مرتب به دختر جوان که از او چنین پشتیبانی کرده بود نگاه می‎کرد. کار فوق‎العاده‎ای که دختر برای او انجام داد او را کاملاً لال ساخته بود.
سپس این شب کریسمس در دهکده رامخا تقریباً مانند بقیه شب‎های کریسمس می‎گذرد. آنها با مهمان غریبه مشکل زیادی نداشتند، زیرا او واقعاً کاری بیش از خوابیدن انجام نمی‎داد. او تمام صبح را بر روی مبل در اتاق مهمانی یکسره دراز کشید و خوابید. ظهر او را بیدار ساختند تا بتواند با آنها از غذاهای کریسمس بخورد، اما بعد از غذا دوباره به خوابیدن ادامه می‎دهد. طوری بود که انگار سال‎ها و روزها قبل از آمدن به این خانه خواب خوب و فرحبخشی نکرده بوده است.
بعد از ظهر، پس از روشن ساختن شمع‎های درخت کریسمس او را دوباره از خواب بیدار می‎سازند، و او در آنجا لحظه‎ای می‎ایستد و با باز کردن و بستن چشم به شمع‎های درخت کریسمس نگاه می‎کند، و وقتی موزیک رقص پولکایِ کریسمس پخش می‎شود یک دور در اطراف می‎رقصد. اما چشمانش در این حال بسته می‎شوند و او دوباره ناپدید می‎شود. چند ساعت بعد دوباره مزاحمش می‎شوند و می‎گویند که باید برای خوردن ماهی و سوپ بلغور با آنها به سالن غذاخوری برود.
اما هنوز مدتی از خوردن غذا نگذشته بود که او با دست دادن به آنها تشکر می‎کند و شب‌بخیر می‎گوید.
هنگامیکه او به دختر جوان می‎رسد دختر به او می‎گوید، پدرش مایل است که او لباس‎هائی را که بر تن دارد به عنوان هدیه کریسمس در نظر گیرد. او مجبور نیست آنها را پس بدهد. و اگر او بخواهد شب کریسمس سال آینده در خانه‎ای باشد، جائیکه در آرامش استراحت کند و مطمئن باشد که اتفاق بدی برایش رخ نخواهد داد، بنابراین می‎تواند پیش آنها بیاید.
مرد به این حرف جوابی نمی‎دهد. او فقط به دختر مالک با حیرت فوق‎العاده و هراس نگاه می‎کرد.
در روز بعد مالک ویلمنسون و دخترش صبح زود از خواب بیدار می‎شوند تا برای مراسم مذهبی کریسمس به کلیسا بروند، مهمان آنها هنوز خوابیده بود، و چون مزاحم خواب او گشتن بی‎رحمانه بود بنابراین می‎گذارند که به خوابیدن ادامه دهد.
هنگامیکه آنها حدود ساعت ده صبح به خانه بازگشتند، دختر سرش را بیش از همیشه به پائین خم ساخته بود. او در کلیسا شنیده بود که پول یکی از کارگران سابق روزمزد توسط یک فروشنده دوره‎گرد تله‎موش دزدیده شده است.
پدر می‎گوید: "بله، تو شخص خوبی را به خانه آوردی، من مایلم بدانم چه مقدار قاشق نقره‎ای هنوز در بوفه ما باقیمانده است."
به محض ایستادن کالسکه در کنار پلکان ساختمان، مالک با عجله از خدمتکار می‎پرسد که آیا مرد غریبه هنوز در خانه است، و اضافه می‎کند که آنها در کلیسا شنیده‎اند که او یک دزد است. خدمتکار جواب می‎دهد که مرد غریبه رفته است، اما او چیزی همراه خود نبرده بلکه بر عکس یک پاکت کوچک هم اینجا گذاشته است که دوشیزه باید لطف کنند و آن را به پیرمردی بدهد که سابقاً کارگر روزمزد بوده و حالا در آنسوی جنگل در کنار جاده اصلی زندگی می‎کند.
خدمتکار می‎گوید: "او خواهش کرد که دوشیزه مهربان باید ابتدا پاکت را باز کند."
دختر جوان پاکت را باز می‎کند و از شادی فریاد کوچکی می‎کشد. او یک تله‎موش کوچک در پاکت می‎یابد که داخلش سه اسکناس لوله شده ده کرونی قرار داشت.
دختر می‎گوید: "می‎بینی پاپا، او بدون شک به تله افتاده است، اما این بار موفق گشت دوباره بیرون بخزد."
 
علت طول عمر پاپ
این داستان در آغاز دهه نود در رُم رخ می‎دهد. پاپ لئون سیزدهم در اوج شهرت و اعتبار خود بود. همه کاتولیک‎های با تقوی موفقیت‎ها و پیروزی‎های او را که در حقیقت فوق‎العاده بودند تحسین می‎کردند.
حتی برای کسانی که نمی‎توانستند رویدادهای مهم سیاسی را درک کنند بدیهی بود که جریان کلیسا دوباره در حال پیشروی‎ست. همه می‎توانستند ببیند که همه‌جا صومعه‎های جدید ساخته می‎شود و زائران دوباره مانند زمان‎های قدیم به سمت ایتالیا به حرکت افتاده‎اند. مردم در بسیاری از نقاط می‎دیدند که کلیساهای قدیمی مخروبه و موزائیک‎های ویران گشته را مرمت می‎کنند، و خزانه کلیساها توسط وسائل با الماس تزئین گشته مراسم نیایش و صندوقچه‎های طلا برای نگهداری از یادگار مقدسین پُر می‎شوند.
مردم رُم در میان این دوره از موفقیت توسط این خبر که پاپ بیمار شده است شوکه می‎شوند. گفته می‎شد حال پاپ باید بسیار بد باشد و یک شایعه حتی ادعا می‎کرد که او رو به موت است.
وضعیت بیماری او بسیار جدی بود. اطلاعیه‎هائی که پزشکان پاپ صادر می‎کردند امید زیادی نمی‎بخشیدند. در اطلاعیه‎ها به سن بالای پاپ تأکید می‎گشت ــ او در آن زمان هشتاد ساله بود ــ تقریباً چنین به نظر می‎رسید که امکان شکست دادن بیماری برای او وجود نداشته باشد.
این بیماری پاپ البته باعث جنبش بزرگی گشت. مردم در تمام کلیساهای رُم برای بهبودی او شروع به دعا می‎کنند. روزنامه‎ها از اخبار روند بیماری پاپ پُر می‎شوند و کاردینال‎ها خود را آماده انتخاب پاپ جدید می‎کنند.
همه‌جا از مرگ قریب‎الوقوع شاهزاده درخشان شکایت می‎گشت. مردم از این بیم داشتند که سعادتی که با بودن پاپ لئون سیزدهم به جریان کلیسا منگنه گشته است توسط جانشینش از بین برود. بنابراین بسیاری امیدوار بودند که این پاپ در برنده گشتن رُم و دولتِ کلیسا موفق شود. دیگران احتمالاً خواب می‎دیدند که او یکی از بزرگترین کشورهای پروتستانت را در آغوش تنها کلیسای واقعی سعادتبخش کاتولیک رُم برگرداند.
با گذشت هر لحظه ناآرامی و انده افزونتر می‎گشت. بسیاری با فرا رسیدن شب به بازگشت به خانه و خوابیدن فکر نمی‎کردند. کلیساها مدتی طولانی بعد از نیمه‎شب باز بودند تا مردم اندوهگین فرصت داخل شدن و دعا کردن داشته باشند.
قطعاً در میان این جمعیت دعاخوان بیشتر از یک روح فقیر وجود داشت که می‎گفت: "خداوندا، زندگی من را بجای زندگی او بگیر. بگذار او زندگی کند، او می‎تواند کارهای زیاد انجام دهد و بجای شعله زندگی‎اش شعله کوچک زندگی مرا خاموش ساز که برای کسی مؤمنانه نمی‎سوزد."
اما اگر فرشته مرگ یکی از این دعاکنندگان را جدی می‎گرفت و ناگهان برای تحقق نذر او با شمشیر در مقابلش ظاهر می‎گشت آدم احتمالاً می‎تواند فکرش را بکند که چگونه او در این وقت رفتار می‎کرد. قطعاً او چنین نذر عجولانه‎ای را فوری پس می‎گرفت و التماس می‎کرد که اجازه داشته باشد تمام سال‎هائی را که از ابتدا برایش در نظر گرفته شده است زندگی کند.
در این زمان در یکی از کلبه‎های تاریک ساحل کنار رودخانه زن سالخورده‎ای زندگی می‎کرد. او به آن دسته از مردم تعلق داشت که چنین خلق گشته‎اند تا خدا را هر روز برای زندگی شکر کنند. او صبح‎ها در بازار می‎نشست و سبزیجات می‎فروخت و این شغل را بسیار دوست می‎داشت. او عقیده داشت که هیچ‌چیز مانند یک بازار در صبح نمی‎تواند شادتر باشد. تمام زبان‎ها در کارند تا محصولات را به فروش برسانند، و خریداران در برابر میزهای فروش هجوم می‎آورند، انتخاب می‎کنند و در حالیکه برخی کلمات شوخ بین آنها و فروشندگان تبادل می‎گردد مشغول چانه‎زدن می‎شوند. پیرزن گاهی کل اجناسش را می‎فروخت و کاسبی خوبی می‎کرد، اما فروش یک تُرب در تمام طول روز هم فقط بخاطر در هوای تازه صبحگاهی در زیر گل‎ها و سبزه بودن خوشحالش می‎ساخت.
او در شب دوباره یک شادی دیگر، یک شادی بزرگتری داشت. در شب پسرش برای دیدار او به خانه می‎آمد. پسرش یک روحانی بود، اما او در یک کلیسای بی‎اهمیت در یک محله فقیرنشین خدمت می‎کرد. روحانیان بیچاره‎ای که در آنجا کار می‎کردند چیز زیادی برای زندگی کردن نداشتند، و مادر می‎ترسید که پسرش از گرسنگی رنج ببرد. اما این همچنین شادی بزرگی را در او رشد می‎داد، زیرا موجب می‎گشت شکم پسرش را وقتی به دیدار او می‎آمد با غذاهای خوشمزه‎ای که برایش می‎پخت پُر کند. پسر مقاومت می‎کرد و می‎گفت که به یک زندگی سخت عادت کرده است، اما وقتی او نه می‎گفت مادر چنان مأیوس می‎گشت که پسر باید همیشه تسلیم می‎گشت. زن سالخورده درحالیکه پسر غذا می‎خورد در اتاق راه می‎رفت و از تمام چیزهائی که صبح در بازار اتفاق افتاده بود و بسیار دنیوی بودند حرف می‎زد. گاهی بخاطر می‎آورد که می‎تواند با چنین تعاریفی سبب رنجش پسرش گردد، بعد حرفش را در وسط یک جمله قطع می‎کرد و در باره موضوعات جدی و اخروی حرف می‎زد، اما این کار باعث خنده دستیار کشیش کلیسای کوچک می‎گشت و می‎گفت: "نه، نه، مادر کونچنسا، فقط همانطور که مایلی صحبت کن. مقدسین تو را می‎شناسند. آنها می‎دانند که تو چه در سر داری."
پیرزن هم سپس می‎خندید و می‎گفت: "حق واقعاً با توست پسرم، فریب دادن خدای مهربان ارزش ندارد."
اما هنگامیکه بیماری پاپ شروع می‎شود سهمی هم از پریشانی عمومی نصیب سینیورا کونچنسا می‎گردد. پیرزن به خودی خود قطعاً به این ایده نمی‎افتاد که خود را نگران مرگ پاپ سازد، اما وقتی پسرش پیش او آمد قادر نبود یک لقمه غذا بخورد یا به مادرش که پُر از تعریف کردن بود حتی یک لبخند بزند. البته پیرزن در این لحظه وحشت می‎کند و از او می‎پرسد چه شده. پسر جواب می‎دهد: "پدر مقدس بیمار شده است."
زن سالخورده ابتدا نمی‎توانست باور کند که این تنها دلیل بدخُلقی او باشد. البته این خبر غمناکی بود، اما مادر می‎دانست که وقتی یک پاپ بمیرد یک پاپ دیگر جانشین او می‎گردد. او به پسرش یادآوری می‎کند که آنها هم برای پاپِ خوب، پاپ پیوس نهم سوگواری کرده‎اند. اما بعد دیدند که جانشین او یک پاپ بزرگتری بود. مطمئناً کاردینال‎ها این بار هم موفق خواهند گشت برایشان یک پاپ به همان اندازه مقدس و حکیم انتخاب کنند.
در این وقت پسر شروع می‎کند در باره پاپ با او صحبت کردن. پسر به خود اجازه نمی‎داد از فعالیت‎های خصوصی پاپ حرف بزند، اما به مادرش داستان‎های کوتاهی از کودکی و جوانی پاپ تعریف می‎کند. همچنین از دوران اسقف اعظم بودن او چیزهائی برای گزارش دادن وجود داشت که مادر می‎توانست آن درک کند و شایسته بداند، برای مثال اینکه چطور او در آن زمان در جنوب ایتالیا به تعقیب راهزنان می‎پرداخته است، و چگونه او در سال‎هائی که در پروجا اسقف بود برای همه گران تمام گشت.
در حالیکه چشم‎های پیرزن زن از اشگ پُر بود می‎گوید: "آه، کاش او بسیار سالخورده نبود، کاش می‎توانست هنوز سال‎های زیادی زندگی کند، چون او مرد بزرگ و مقدسی است!"
پسر آهی می‎کشد و می‎گوید: "بله، کاش او فقط بسیار سالخورده نبود."
اما سینیورا کونچنسا که در این بین اشگ چشم‎هایش را پاک ساخته بود می‎گوید: "تو باید به این موضوع واقعاً با آرامش نگاه کنی، توجه داشته باش که طول عمرش قطعاً به سر رسیده است. جلوگیری از مرگ و چیره گشتن بر آن غیرممکن است."
اما دستیار کشیش یک مشتاق بود. او کلیسا را دوست داشت، و او خواب دیده بود که کلیسا توسط پاپ بزرگ به پیروزی‎های مهم و تعیین کننده‎ای خواهد رسید.
پسر می‎گوید: "اگر می‎توانستم با دادن جان خود به او زندگی تازه بدهم این کار را می‎کردم."
مادر فریاد می‎زند: "تو چی گفتی! آیا تو واقعاً او را خیلی دوست داری؟ اما تو به هیچوجه اجازه نداری چنین آرزوهای خطرناکی را به زبان بیاوری. تو باید برعکس مراقب باشی که یک زندگی طولانی کنی. که می‎داند هنوز چه اتفاق خواهد افتاد؟ تو چرا نباید یک روز پاپ بشوی؟"
یک شب و یک روز بدون آنکه حال پاپ بهتر شود می‎گذرد. هنگامیکه سینیورا کونچنسا در روز بعد پسر را ملاقات می‎کند او را کاملاً آشفته می‎یابد. پیرزن متوجه می‎شود که پسرش تمام روز را به روزه و دعا گذرانده است و شروع می‎کند به عصبانی گشتن.
پیرزن می‎گوید: "من فکر می‎کنم که تو قصد داری واقعاً خودت را به خاطر این پیرمردِ بیمار بکشی."
این پسر را اذیت می‎کرد که مادر را دوباره بدون همدردی می‎دید، او تلاش می‎کند مادر را برای شرکت در غم و اندوهش کمی به حرکت اندازد و می‎گوید:
"تو باید واقعاً بیشتر از هر کس دیگر آرزو کنی که پاپ زنده بماند. اگر او همچنان به حکومت ادامه بدهد، کشیشم را قبل از پایان یک سال به اسقفی منصوب خواهد کرد، و در اینصورت شانس با من خواهد بود، زیرا بعد کشیشم به من یک محل خوب در کلیسای جامع خواهد داد. بعد تو مرا دیگر در قبای نخنما نخواهی دید. من مقدار زیادی پول بدست خواهم آورد و می‎توانم به تو و تمام همسایه‎های فقیرت کمک کنم."
سینیورا کونچنسا که نفسش بند آمده بود می‎پرسد: "اما اگر حالا پاپ بمیرد؟"
"اگر پاپ بمیرد، سپس هیچکس نمی‎تواند چیزی بداند. اگر کشیشم مورد التفات جانشین پاپ واقع نگردد من و تو هم باید سال‎ها همانجائی بمانیم که فعلاً هستیم."
سینیورا کونچنسا خود را در مقابل پسرش قرار می‎دهد و او را نگران نگاه می‎کند.  به پیشانی او که پُر از چین بود، و به مویش که شروع به خاکستری شدن گذارده بود نگاه می‎کند. پسر خسته و نحیف دیده می‎گشت. واقعاً ضروری بود که هرچه زودتر این محل کار در کلیسای جامع را بدست می‎آورد.
پیرزن فکر می‎کند، امشب به کلیسا خواهم رفت و برای پاپ دعا خواهم کرد. او اجازه ندارد بمیرد.
او بعد از شام شجاعانه بر خستگی‎اش غلبه می‎کند و به خیابان می‎رود. سیل جمعیت در خیابان جاری بود. بسیاری از آنها فقط به خاطر کنجکاوی بیرون آمده بودند تا در شنیدن خبر مرگ حضور داشته باشند، اما بسیاری هم غمگین بودند و برای دعا کردن از یک کلیسا به کلیسای دیگر می‎رفتند.
هنوز مدتی از به خیابان آمدن سینیورا کونچنسا نگذشته بود که دخترش را که با یک لیتوگراف ازدواج کرده بود می‎بیند.
دختر می‎گوید: "آه مادر، چه کار خوبی کردی که برای دعا کردن برای پاپ بیرون آمده‎ای. تو نمی‎توانی تصور کنی چه فاجعه‎ای خواهد بود اگر او بمیرد. فابیانوِ من وقتی خبر بیماری پاپ را شنید نزدیک بود خودش را بکشد."
دختر تعریف می‎کند که شوهرش دستور داده بود که صد هزار عکس از پاپ چاپ کنند. حالا اگر پاپ بمیرد او نمی‎تواند نصف عکس‎ها را هم بفروشد، بله حتی یک چهارم آنها را. تمام سرمایه‎اش در خطر است و با مردن پاپ فابیانو ورشکست خواهد شد.
دختر برای شنیدن اخبار جدید با عجله به رفتن ادامه می‎دهد تا بتواند با آنها شوهر بیچاره‎اش را که جرأت نمی‎کرد بیرون برود بلکه در خانه نشسته بود و به بدبختی‎اش فکر می‎کرد تسلی دهد. اما مادرش در خیابان ایستاده باقی‌می‎ماند و با خود زمزمه می‎کند: "او نباید بمیرد. او واقعاً نباید بمیرد."
پیرزن داخل اولین کلیسائی که می‎بیند می‎شود. زانو می‎زند و برای زنده ماندن پاپ دعا می‎کند.
وقتی او دوباره برمی‎خیزد که برود چشمش به یک عکس کوچک اختصاص داده شده به یک قدیس می‎افتد که درست بر بالای سرش به دیوار آویزان بود. عکس تصویر مرگ را نشان می‎داد که یک شمشیر وحشتناک دو لبه را دراز کرده بود تا یک دختر جوان را به قتل برساند، در حالیکه مادر پیر دختر خود را در سر راه مرگ قرار داده بود و بیهوده تلاش می‎کرد ضربه بجای خوردن به کودک به او بخورد.
پیرزن مدتی طولانی در مقابل عکس متفکر می‎ایستد، سپس می‎گوید: "استادِ مرگ یک حسابرس دقیق است، آدم هرگز نشنیده که او پذیرفته باشد یک زندگی جوان را در عوض یک زندگی پیر آزاد کند. شاید اگر آدم به او پیشنهاد دهد که در عوض یک زندگی پیر یک زندگی جوان را بگیرد کمتر سنگدلی کند و آن را بپذیرد."
او به یاد حرف پسرش می‎افتد که گفته بود می‎خواهد به جای پاپ بمیرد، و این فکر که اگر مرگ حرف او را جدی بگیرد لرزشی بر اندامش می‎اندازد.
پیرزن زمزمه می‎کند: "نه، نه، استادِ مرگ، تو اجازه نداری حرف پسرم را باور کنی. تو خودت خوب درک می‎کنی حرفی را که او بر زبان راند جدی نبود، پسرم می‎خواهد زندگی کند، او نمی‎خواهد مادر پیرش که او را دوست می‎دارد تنها بگذارد."
حالا برای اولین بار این فکر از ذهن پیرزن می‎گذرد که اگر قرار است کسی خود را برای پاپ قربانی کند بهتر است که او آن را به عهده گیرد، زیرا که او پیر بود و زندگی‎اش را کرده بود.
هنگامیکه او کلیسا را ترک می‎کند به تعدادی راهبه با ظاهری بسیار محترمانه برخورد می‎کند که از اهالی شمال کشور بودند. آنها به کونچنسا می‎گویند: "ما واقعاً به کمک احتیاج داریم. صومعه ما به اندازه‎ای قدیمی و مخروبه بود که طوفان شرور زمستان قبل آن را ویران ساخت. بیماری پاپ برای ما یک فاجعه است. ما نمی‎توانیم نزدش شرفیاب شویم و درخواست‎های خود را به اطلاعش برسانیم. اگر او بمیرد ما دست خالی باید به خانه بازگردیم. جانشین او سال‎های زیادی به چیزهای دیگری بجز تعمیر صومعه برای راهبه‎های بیچاره فکر خواهد کرد.
همه کسانیکه در خیابان بودند از چنین افکاری پُر بودند. آدم خیلی آسان می‎توانست با هر کس که دلش می‎خواست صحبت کند. همه خوشحال بودند که می‎توانند نگرانی‎هایشان را به همدیگر قرض بدهند. و مادر کونچنسا از مردم اطراف خود می‎شنید که می‎گویند مرگ پاپ برایشان یک فاجعه وحشتناک خواهد بود.
و پیرزن با شنیدن این حرف بخاطر دیگران برای خودش یک بار تکرار می‎کند: "این حقیقت دارد، حق با پسرم است. مرگ پاپ واقعاً غیرقابل تحمل است."
یک پرستار در وسط یک دسته انسان ایستاده بود و بسیار بلند صحبت می‎کرد. او به اندازه‎ای هیجانزده بود که اشگ از گونه‎هایش جاری می‎گشت. او تعریف می‎کرد که پنج سال قبل این دستور را دریافت کرده است به سفر برود و در بیمارستان جذامی‎ها که در یک جزیره بسیار دور در آنسوی جهان قرار داشت خدمت کند. البته او باید از این دستور اطاعت می‎کرد، اما او این کار را با اکراه انجام داده است. او ترس وحشتناکی از سرایت بیماری داشت. اما قبل از آغاز سفر مورد پذیرش قرار گرفته و پاپ پس از دعای خیر به او قول داده بود که پس از بازگشتش دوباره او را بپذیرد. و در این پنج سالی که او از اینجا دور بوده است فقط با این امید که دوباره یک بار دیگر پاپ را خواهد دید زندگی کرده است. این امید به او کمک کرده بود که از تمام آن چیزهای وحشتناک جان سالم به در ببرد. و حالا، زمانیکه او اجازه بازگشت به خانه را بدست آورده بود با این خبر که پاپ در بستر مرگ قرار دارد از او استقبال کرده‎اند. و او نمی‎تواند دیگر پاپ را ببیند.
زن دست‎هایش را مأیوسانه تکان می‎داد و کونچنسا پیر بسیار تحت تأثیر قرار گرفته بود. او در حالیکه به رفتن در خیابان ادامه می‎داد فکر می‎کرد که مُردن پاپ سبب درد واقعاً بسیار بزرگی در مردم خواهد گشت.
وقتی پیرزن می‎بیند که بسیاری از مردم گریان دیده می‎شوند با احساس بسیار خوبی فکر می‎کند، چه سعادت بزرگی باید باشد وقتی مردم با شادی تمام ببیند که پاپ دوباره بهبود یافته است. و از آنجا که او در واقع مانند بسیاری از مردمِ دارای شخصیتِ شاد دیگر ترسی از مرگ نداشت به خودش می‎گوید:
"اگر فقط می‎دانستم که چطور این کار را می‎کنند با کمال میل سال‎هائی از عمر را که هنوز برایم باقیمانده‎اند به پدر مقدس که ظاهراً روزهای عمرش به پایان رسیده‎اند می‎بخشیدم."
او این را نیمه‌شوخی بیان کرد اما در پی کلماتش جدیت قرار داشت. او واقعاً آرزو می‎کرد قادر به این کار باشد. او فکر می‎کرد که یک زن سالخورده نمی‎تواند مرگ زیباتری آرزو کند. من با این کار هم به پسر و دخترم کمک خواهم کرد و هم تعداد زیادی از مردم را خوشحال می‎سازم.
پیرزن در حالیکه چنین افکاری در او به جوش آمده بودند پرده‎ای را که در جلوی در یک کلیسای کوچک سیاه آویزان بود به کنار می‎زند. این یکی از کلیساهای قدیمی بود، یکی از آن کلیساهائی که به نظر می‎رسند تدریجاً در حال فرو رفتن به درون زمین هستند، زیرا که سطح شهر در اطراف آنها در طول سال‎ها خود را بلند ساخته بودند. این کلیسا در درون خود چیزی از وحشت باستانی حفظ کرده بود که باید از دوران تاریکی سرچشمه گرفته بوده باشد که در آن این کلیسا ساخته شده بود. آدم وقتی به زیر گنبدهای کوتاهی می‎آمد که بر روی ستون‎های فوق‎العاده ضخیمی قرار داشتند و تصاویر مقدسینی را می‎دید که وحشیانه نقاشی شده بودند و از دیوارها و محراب‎ها نگاه می‎کردند غیرارادی لرزشی بر اندامش می‎افتاد.
وقتی سینیورا کونچنسا به این کلیسا قدیمی که از نمازگزاران پُر بود داخل می‎شود از یک وحشت عرفانی و حرمت منقلب می‎گردد. او احساس می‎کرد که در این فضا یک الوهیت زندگی می‎کند. در زیر گنبدهای سنگین چیزی بی‎نهایت توانا و اسررآمیز در نوسان بود، چیزی که چنان احساس ویرانگری از توفق برمی‎انگیخت که او به وحشت می‎افتد بیشتر در آنجا بماند. سینیورا کونچنسا به خودش می‎گوید: "آه، این کلیسائی نیست که آدم برای شنیدن موعظه یا اعتراف کردن به آن برود، اینجا آدم وقتی می‎آید که دارای اندوه بزرگی است، وقتی که چاره‎ای بجز معجزه نتواند به کسی کمک کند.
پیرزن با تردید کنار در می‎ایستد و این هوای عجیب پُر از راز و وحشت را تنفس می‎کند.
او زمزمه می‎کند: "من حتی نمی‎دانم که این کلیسای قدیمی به نام چه کسی اختصاص داده شده است، اما من احساس می‎کنم که اینجا واقعاً کسی است که دعاهای ما را می‎شنود."
او در کنار مردمِ زانوزده‎ای که تعدادشان چنان زیاد بود که زمین محراب را تا درِ ورودی می‎پوشاندند زانو می‎زند و در حالیکه دعا می‎کرد می‎شنید که همسایه‎هایش آه می‎کشند و گریه می‎کنند. تمام این غم‎ها به قلبش هجوم می‎بردند و آن را با همدردی بزرگتری پُر می‎ساختند. او دعا می‎کرد: "آه، خدای من، بگذار کاری کنم تا این پیرمرد نجات یابد. من با این کار ابتدا به کودکانم و بعد به بقیه انسان‎ها کمک خواهم کرد."
گاهی اوقات یک راهب لاغر کوچک اندام بی‌سر و صدا پیش افرد نمازگزار می‎رفت و چیزی در گوش‎شان زمزمه می‎کرد، بعد مخاطب او بلافاصله از جا برمی‎خاست و بدنبال او به اتاق نگهداری وسائل نیایش می‎رفت.
سینیورا کونچنسا فوراً متوجه می‎شود موضوع از چه قرار است و به خود  می‎گوید این افراد کسانی هستند که برای بهبودی پاپ نذر کرده‎اند.
وقتی راهب کوچک اندام دوباره می‎آید و کارش را انجام می‎دهد پیرزن از جا برمی‎خیزد و بدنبال او می‎رود.
این یک عمل کاملاً غیرارادی بود. چنین به نظر می‎رسید که نیروی مسلط بر کلیسا او را به این کار تحریک کرده باشد.
وقتی او به اتاق نگهداری وسائل نیایش می‎رسد که کهنه‎تر و اسرارآمیزتر از خود کلیسا به نظر می‎آمد بلافاصله پشیمان می‎گردد و از خود می‎پرسد: "خدای من، من اینجا چه کار دارم؟ من چه‌چیزی برای هدیه کردن دارم؟ من بیشتر از چند گاری سبزیجات هیچ‌چیز بیشتری ندارم. من که نمی‎توانم به پدر مقدس چند سبد کنگر فرنگی هدیه کنم."
در امتدادِ یک سمتِ اتاق میزی دراز قرار داشت و در کنار آن یک روحانی ایستاده بود و همه چیزهائی که برای هدیه کردن وعده داده می‎گشت را در دفتر کلیسا ثبت می‎کرد. کونچنسا می‎شنود که چگونه بعضی وعده می‎دادند به کلیسای کهنه مبلغی پول هدیه کنند، در حالیکه نفر دیگر می‎خواست ساعت طلائیش و نفر سوم گوشواره مرواریدش را هدیه کند.
کونچنسا هنوز ساکت کنار در ایستاده بود. او چند پنی باقیمانده در جیبش را برای خرید مقدار کمی خوراکی خوشمزه برای پسرش خرج کرده بود و حالا می‎شنید برخی که ثروتمندتر از خود او نبودند شمع و قلب‎های نقره‎ای می‎خرند، او مرتب آستر جیبش را خارج و داخل می‎کرد اما نمی‎توانست حتی برای خرید یک شمع پولی در جیبش پیدا کند.
پیرزن به این ترتیب مدت درازی کنار در می‎ماند و انتظار می‎کشد تا اینکه عاقبت تنها غریبه در آنجا بود. روحانیونی که در اتاق اینسو و آنسو می‎رفتند او را با کمی تعجب نگاه می‎کردند. او چند قدم به جلو برمی‎دارد، ابتدا نامطمئن و خجالتی به نظر می‎رسید، اما بعد از اولین گام‎ها سبک و سریع به سمت میز می‎رود.
او به روحانی ایستاده در پشت میز می‎گوید: "جناب کشیش، بنویسید که کونچنسا سامپونی سال قبل در روز یحیی تعمیددهنده شصت ساله شده است، او تمام سال‎های باقیمانده عمرش را به پاپ می‎دهد تا زندگیش طولانی‎تر گردد."
روحانی شروع به نوشتن کرده بود. او قطعاً از ثبت کردن در دفتر در تمام طول شب بسیار خسته شده بود و به آنچه در دفتر می‎نوشت توجه نمی‎کرد. اما حالا در وسط جمله دست از نوشتن می‎کشد و پرسشگرانه به سینیورا کونچنسا که بسیار آرام آنجا ایستاده بود نگاه می‎کند.
پیرزن می‎گوید: "جناب کشیش، من قوی و سالمم. من می‎توانم به راحتی هفتاد ساله شوم. من این ده سال را به پدر مقدس هدیه می‎کنم."
روحانی که غیرت و از خود گذشتگی او را می‎بیند هیچ اعتراضی نمی‎کند و با خود می‎اندیشد: "او یک زن فقیر است و چیز دیگری برای هدیه کردن ندارد." و می‎گوید:
"دخترم، آنچه گفتی نوشتم."
وقتی کونچنسا پیر دوباره به خیابان می‎آید طوری دیر شده بود که تمام زندگی در خیابان متوقف شده بود و کوچه‎ها کاملاً متروک آنجا قرار داشتند. او خود را در یک منطقه دور افتاده می‎یافت، جائیکه تعداد لامپ‎های گازسوز چنان کم بود که تقریباً منطقه کاملاً تاریک دیده می‎گشت. اما او نیرومندانه گام برمی‎داشت، او یک تقدس بزرگ در خود احساس می‎کرد و مطمئن بود که حالا کاری انجام داده است که بسیاری از مردم را خوشخال خواهد ساخت.
همانطور که در خیابان می‎رفت ناگهان احساس می‎کند که موجود زنده‎ای بالای سرش در نوسان است.
او می‎ایستد و نگاه می‎کند. او تصور می‎کرد که در تاریکی میان خانه‎های بزرگ دو بال بزرگ دیده است، و همچنین فکر می‎کرد که صدای بال زدن را می‎شنود.
او به خود می‎گوید: "این چه است؟ این نمی‎تواند یک پرنده باشد، او بیش از حد بزرگ است."
بلافاصله پس از آن تصور می‎کند چهره‎ای را می‎بیند که به علت سفید بودن زیاد تاریکی را روشن می‎ساخت. در این وقت وحشت بی‎حدی او را در بر می‎گیرد. او فکر می‎کند: "این فرشته مرگ است که بالای سرم در نوسان است. آه، من چه کار کردم! من خودم را بدست سلطه وحشت داده‎ام."
او شروع به دویدن می‎کند، اما هنوز هم سر و صدای بال زدن قدرتمند را می‎شنید و مطمئن بود که مرگ به سرعت در تعقیب اوست.
به این ترتیب از میان چند خیابان می‎گذرد. به نظرش می‎رسید که مرگ مرتب نزدیکتر می‎شود. حتی احساس می‎کرد که بال‎هایش را کنار شانه‎اش احساس می‎کند.
پیرزن ناگهان احساس می‎کند که چگونه چیزی سنگین و تیز به سرش می‎خورد. شمشیر دو لبه مرگ عاقبت به او رسیده بود. او از زانو خم می‎شود. او احساس می‎کرد که باید زندگیش را از دست بدهد.
چند ساعت بعد کونچنسا پیر توسط چند کارگر در خیابان پیدا می‎شود. او سکته مغزی کرده و بیهوش در خیابان افتاده بود. پیرزن بیچاره را بلافاصله به بیمارستان می‎برند و موفق می‎شوند او را به هوش آورند، اما آشکار بود که دیگر مدت درازی زنده نخواهد ماند.
هنگامیکه فرزندان پیرزن را خبر می‎کنند و آنها کاملاً غمگین به کنار تخت بیمارستان می‎رسند او را بسیار آرام و سعادتمند می‎یابند. او نمی‎توانست زیاد صحبت کند اما دست‎های آنها را نوازش می‎کرد.
او می‎گوید: "شماها باید خوشحال باشید، خوشحال، خوشحال."
برای او خوشایند نبود که آنها می‎گریند. و همچنین از پرستاران هم خواهش می‎کرد که لطفاً لبخند بزنند و شادی نشان دهند.
او می‎گوید: "شاد و سعادتمند. حالا همه شماها باید شاد و سعادتمند باشید."
او با چشمانی گرسنه آنجا دراز کشیده بود و انتظار می‎کشید کمی شادی ببیند.
پیرزن پس از مدتی به خاطر گریه فرزندانش و حالت جدی چهره پرستاران بی‎تاب می‎گردد و شروع به گفتن چیزهائی می‎کند که کسی آنها را  نمی‎فهمید. او می‎گوید که اگر آنها خوشحال نباشند می‎توانند همانطور مانند قبل زندگی کنند. کسانی که او را می‎شنیدند فکر می‎کردند که او هذیان می‎گوید.
ناگهان در اتاق باز می‎شود و یک پزشک جوان وارد بخش بیماران می‎گردد. او یک روزنامه را در دست تکان می‎داد و با صدای بلندی فریاد می‎کشید: "حال پاپ بهتر شده است. او زنده خواهد ماند. امشب یک چرخش رخ داده و حالش بهتر شده است."
پرستاران به دکتر اشاره می‎کنند فریاد نکشد و مزاحم فرد در حال مرگ نشود. و پیرزن تنها کسی بود که شنید دکتر چه گفت.
همچنین او دید که چگونه یک حرکت تندِ شادی، یک برقه از سعادت که اجازه مخفی ساختن به خود نمی‎داد آنهائی را که دور تخت او ایستاده بودند در بر می‎گیرد.
در این لحظه بی‎صبری از چهره پیرزن محو می‎گردد، با رضایت لبخند می‎زند و با اشاره می‎فهماند که مایل است او را بر روی تخت بنشانند؛ حالا او نشسته بود و با نگاهی به دور به اطراف می‎نگریست. طوری بود که انگار به بیرون بر روی رُم نگاه می‎کند، جائیکه حالا انسان‎ها در خیابان‎ها هجوم برده بودند و با شادی به همدیگر خبر خوش را می‎داند.
او سرش را تا جائیکه می‎توانست بلند می‎کند و می‎گوید: "این من بودم، من خیلی خوشحالم. خدا اجازه مُردن به من داد تا او زنده بماند. برایم مهم نیست که می‎میرم، زیرا من تمام مردم را خوشحال ساختم."
او دوباره به تخت تکیه می‎دهد و لحظه‎ای بعد می‎میرد.
*
در رُم مردم تعریف می‎کردند که یک روز پدر مقدس پس از بهبودی تصمیم می‎گیرد دفتر مخصوص ثبت هدایای مومنین برای زنده ماندنش را بخواند.
او در حال لبخند زدن ردیف طولانی هدایای کوچک را می‎خواند، حالا به نذری که کونچنسا سامپونی کرده بود می‎رسد و در این لحظه کاملاً جدی و متفکر می‎گردد.
پاپ می‎گذارد از کونچنسا سامپونی پُرس و جو کنند و مطلع می‎گردد در همان شبی که بهبود یافته بود پیرزن مُرده است. پاپ دستور می‎دهد پسرش دومنیکو را پیش او بیاورند و از لحظات آخر زندگی مادرش می‎پرسد.
بعد از آنکه پاپ از همه چیز مطلع می‎شود به او می‎گوید: "پسرم، مادر تو آنطور که در ساعت آخر زندگیش فکر می‎کرد زندگی من را نجات نداده است، اما من بخاطر عشق و از خود گذشتگی مادرت بسیار تحت تأثیر قرار گرفتم."
و به دومنیکو اجازه می‎دهد دستش را ببوسد و او را مرخص می‎کند.
اما مردم رُم اطمینان می‎دهند که پاپ، اگر هم نخواهد به آن تن بدهد، مطمئن بود که روزهای زندگی‎اش توسط هدیه زن فقیر تمدید گشته‎اند. مردم رُم می‎پرسیدند: "اگر اینطور نیست پس چرا پدر سامپونی چنین ترقی سریعی کرده است؟ و مردم زمزمه می‎کردند که او به زودی کاردینال هم خواهد گشت."
و مردم رُم دیرتر هم حتی وقتی پاپ دوباره بسیار بیمار بود به سختی می‎توانستند باور کنند که او خواهد مُرد. هیچکس نمی‎توانست محاسبه کند که چه زمان زندگی پاپ به پایان خواهد رسید. همه‌چیز بستگی به آن داشت که کونچنسا فقیر چند سال از عمرش را به او هدیه کرده بوده است.
 
آدم نباید هرگز فکر کند
چند قرن پیش در قاهره یک آشپز فقیر به نام اسد زندگی می‎کرد. او خوش‎نیت‎ترین انسانی بود که آدم می‎توانست تصور کند؛ و از آنجا که در حرفه خود نیز بسیار ماهر بود بنابراین مردم انتظار داشتند که او در یکی از خانه‎های مردم شریفی استخدام شود که مستخدمین خود را سال‎ها نگاه می‎دارند و دستمزد خوبی به آنها می‎پردازند. اما چنین چیزی به هیچوجه اتفاق نیفتاد. البته آشپز در آغاز کارش چند محل عالی بدست آورد، اما آنها را دوباره از دست داد. اربابان در روزهای اول بخاطر صاحب گشتن یک چنین معجزه‎ای بسیار خوشحال بودند و تعجب می‎کردند که چرا برای خدمت در نزد سلطان خوانده نشده است؛ اما وقتی مدتی می‎گذشت او را با فحش و نفرین اخراج می‎کردند.
آشپز بیچاره که یک مادر پیر و یک زن جوان را باید نگهداری می‎کرد خود را مجبور می‎دید به محل‎های کار بدتری رضایت دهد، و در نهایت باید خود را برای خدمت در نزد سعید افندی، پیرمرد خسیسی که ثروتش را از طریق ربا و برده‎داری بدست آورده بود و بدترین شهرت قابل تصور را داشت راضی می‎ساخت. این مرد هم مانند بقیه وقتی متوجه گشت که آشپزش غذاهائی آماده می‎کند که مناسب وزیر اعظم است بسیار خوشحال می‎شود. او می‎دانست که اسد بارها مجبور به عوض کردن اربابان خود شده است؛ اما او قسم خورده بود که هرگز مرتکب این حماقت نشود و او را اخراج نکند.
*
اما فاجعه چنین می‎خواست که در خانه سعید افندی دو اجاق وجود داشته باشد. یکی از اجاق‎ها تازه ساخته شده بود و هر روز مورد استفاده قرار می‎گرفت؛ اجاق دیگر برعکس چنان کهنه و درهم شکسته بود که دیگر اصلاً مورد استفاده قرار نمی‎گرفت. هیچ آشپزی در خدمت سعید افندی به این اجاق حتی نگاهی هم نینداخته بود، اما هنوز مدت درازی از بودن اسد در آن خانه نمی‎گذشت که او به این اجاق کهنه که کاملاً نزدیک در آشپزخانه قرار داشت و خیلی شبیه به یک کندو بلند و سفید بود نگاه می‎کند.
او آن را، همانطور که طبیعی بود، تا لبه از زباله پُر شده می‎یابد، و از آنجا که او بسیار دوستدار نظم و تمیزی بود کاملاً خشمگین می‎شود و می‎گوید: "ممکن است که این اجاق اینجا دیگر مورد استفاه قرار نگیرد، اما در هر صورت یک اجاق است و این واقعاً شرم‎آور و ننگین است که آدم از آن بعنوان جعبه آشغال استفاده کند. اگر سعید افندی آن را بر حسب تصادف کشف کند حق دارد خشمگین شود."
با این حرف آشپز یک انبر برمی‎دارد، یک قطعه چوب سوزان را از اجاق جدید بیرون می‎آورد و آن را داخل اجاق کهنه می‎کند. تمام خرت و پرت‎هائی که طی سال‎ها در آن انباشته شده بودند فوراً آتش می‎گیرد و دودِ سنگین و بد بوئی می‎گستراند.
هنگامیکه سعید افندی چند ساعت بعد از اتاقش بیرون می‎آید تا از خنکی شامگاه در حیاط لذت ببرد، این دود ناخوشایند هنوز در هوا قرار داشت. او می‎خواست ببیند دود از کجا می‎آید و فوری به کنار در آشپزخانه می‎رود تا در آنجا سؤال کند. اما قبل از آنکه به در آشپزخانه برسد می‎بیند که جرقه‎ها و دود از اجاق قدیمی بیرون می‎آیند، و او لحظه‎ای بعد خشمگین و لرزان در مقابل آشپز ایستاده بود و از او می‎پرسید که او چطور توانسته جرأت کند در اجاقی که مورد استفاده قرار نمی‎گیرد آتش روشن کند، و به او دستور می‎دهد خانه‎اش را ترک کند.
آشپز که فکر می‎کرد برای ارباب پیر کار خوبی انجام می‎دهد می‎گوید: "اما، ارباب، اجاق پُر از آشغال بود، و من فکر کردم ..."
سعید افندی با بلند کردن عصایش فریاد می‎زند: "آدم نباید هرگز فکر کند. برو بیرون."
آشپز از زیر ضربه عصا جاخالی می‎کند و خود را به در خانه نزدیک می‎سازد. اما او در آنجا می‎ایستد تا دستمزدش را درخواست کند.
اما سعید افندی که مانند تمام افراد خسیسِ واقعی جرأت نداشت به صندوق پولش اطمینان کند و  پول و اوراق بهادارش را به آن بسپرد، بلکه آنها را در مکان‎های ممکن و ناممکن نگهداری می‎کرد، اتفاقاً چند روز قبل یک سفته به ارزش چند هزار دوکات در اجاق قدیمی قرار داده بود، و هنگامیکه حالا او می‎شنود مردی که مسبب از دست رفتن این پول بود هنوز هم درخواست دستمزد می‎کند از غضب کاملاً از خود بیخود می‎شود.
او فریاد می‎زند: "تو پسر یک گاومیش، تو من را به تکدی‎گری انداخته‎ای و  هنوز هم درخواست می‎کنی که باید به تو پول پرداخت کنم؟ عجله کن و برو، وگرنه دستور می‎دهم شلاقت بزنند. جمیل، موسی، کجائید، آدم‎های عاطل! بیائید اینجا!"
سعید افندی در خشم خود چنان خوفناک دیده می‎گشت که آشپز جرأت نکرد با او عناد کند. او با عجله از در خارج می‎شود و به خیابان می‎دود و برای مدتی طولانی از وحشت اینکه شاید ارباب خدمتکارانش را به تعقیب او فرستاده باشد همچنان به دویدن ادامه می‎دهد. هنگامیکه عاقبت جرأت می‎کند بایستد و برایش روشن شود که چه اتفاق افتاده است دچار تاریک‎ترین یأس می‎گردد.
او نگاهش را به سمت آسمان می‎گرداند و فریاد می‎کشد: "آه حاکم و هادی تمام جهان‎ها، چرا بنده‎ات را با این همه بدبختی عذاب می‎دهی؟ تو می‎دانی که من همیشه با بهترین نیت عمل می‎کنم. من همیشه تلاش می‎کنم صادقانه و بدون نفع شخصی به اربابانم خدمت کنم. پس چرا من مرتب یکی پس از دیگری به این طریق بیرون انداخته می‎شوم؟"
*
اسد بیوۀ بازرگانی به نام فاطمه را بخاطر می‎آورد که سه ماه تمام او را در استخدام خود داشت. فاطمه اربابی سخاوتمند و باهوش بود؛ و اسد امیدوار بود که اجازه داشته باشد تمام دوران زندگیش در نزد وی بماند. اما یک بار تصادفاً می‎بیند که پسر کوچک فاطمه شیرینی عسلی و میوه‎های شکر زدۀ او را از گنجه خوراکش می‎دزدد. او این کار را تأسف‎انگیز می‎یابد و از اینکه پسرِ چنین مادرِ ممتازی شاید به این کارهای بد عادت کند نگران می‎شود، و روزی او را یک تنبیه بدنی جدی می‎کند. اما در این وقت بیوه درست مانند زمانی که سعید افندی خشمگین شده بود خشمگین می‎شود. فاطمه اصلاً نمی‎خواست توضیح او را گوش کند، بلکه او را فوراً از خانه بیرون می‎اندازد.
همچنین به اولین اربابش سلیم که او را از خانه راند فکر می‎کند، زیرا یک بار به وی از ممنوع کردن پیغمبر به نوشیدن شراب یادآوری کرده بود. او به تمام کسانی فکر می‎کند که بخاطر چیزهائی خشمگین شده بودند که او از روی خیرخواهی خالص انجام می‎داد.
او فریاد می‎کشد: "خدای مهربان، چرا به این نحو مرا مجازات می‎کنی؟ تو مرا چنان سخت مجازات می‎کنی که انگار دست به دزدی یا قتل زده‎ام، اما به این ذرۀ خاک که حالا تو را صدا می‎زند اجازه بده لااقل بداند چه جرمی مرتکب شده است."
مرد بیچاره که حواسش سخت متمرکز راز و نیاز بود بدون آنکه خود بداند به جاده‎ای پیچیده بود که به سمت دروازه شرقی شهر منتهی می‎گشت. او ناگهان توقف می‎کند و به خودش می‎گوید:
"حواسم کجاست؟ من مسیر را اشتباه رفتم. من از بدبختی چنان سرم گیج است که دیگر راه خانه را پیدا نمی‎کنم."
او می‎خواست فوری برگردد؛ اما وقتی فکر کرد باید در خانه به مادر و همسرش تعریف کند که دوباره بدون کار شده است، که باید دوباره تمام شب را به سرزنش‎ها و شکایت‎هایشان گوش کند، که باید روز بعد در شهر بدنبال پیدا کردن محل کاری بدود که احتمالاً در چند هفته بعد دوباره آن را از دست بدهد، دچار احساس خستگی و انزجار غیرقابل تحملی می‎گردد و از خود می‎پرسد: "آیا به خانه بازگشتن فقط به این خاطر که تمام این عذاب‎ها را از نو تحمل کنم واقعاً فایده‎ای دارد؟ چرا نباید از تمام این چیزها مهاجرت کنم؟"
و او واقعاً مستقیم به رفتن ادامه می‎دهد. او دروازه شهر را پشت سر می‎گذارد، و پس از عبور از چند قبرستان به کویر گسترده شنی‎ای می‎رسد که خود را از این سمت تا شهر توسعه داده بود. او به زودی بر روی جاده بزرگ به سمت دریای سرخ ایستاده بود که خود را در میان تپه‎های کوتاه شنی به آنسو پیچ و خم می‎داد.
اما با دیدن این تپه‎های زنجیره‎ای یک خاطره کودکی در مردِ فراریِ مأیوس بیدار می‎گردد. به یاد می‎آورد که چطور او و پدرش یک روز زیبا از میان این تپه‎ها رفته بودند تا سالگرد مصطفی خلیل را جشن بگیرند. پدر در راه برایش از مصطفی که روزی مرد بسیار مقدسی بود، معجزات زیادی کرده و جمعیت زیادی از دراویش را به دور خود جمع کرده بود تعریف کرد. آرامگاه این فرد مقدس یک ساختمان کوچک گنبددار سفید بود و میان تپه‎های کوچک شنی چنان مخفی قرار داشت که آنها به سختی می‎توانستند آن را پیدا کنند؛ اما وقتی آنها خوشحال به مقصد رسیدند، دیدند که جمعیت بزرگی آنجا جمع شده و جشن کاملاً بر پا است. او بخاطر می‎آورد که چطور دراویشِ مصطفی خلیل در دایره بزرگی نشسته بر روی زمین به تمرینات مقدس مشغول بودند، و با شگفتی بزرگ جمعیت انبوهی از مردم صحرا را دید که از ارتفاعات اطراف هنوز هم به سمت آرامگاه هجوم می‎آوردند و شترها، اسب‎ها و انسان‎ها همه با وضوح عجیبی خود را از روی زمین زردی که در زیر اشعه خورشید می‎درخشید بلند می‎ساختند.
حالا، زمانیکه او خودش را غمگین و خشمگین بر روی شیارهای عمیق جاده می‎کشید ناگهان به خود می‎گوید:
"درست است که درویش‎های مصطفی خلیل مُرده‎اند، و من به سختی باور می‎کنم که اکنون کسی به جشن سالگرد او فکر کند، اما این بدان معنا نیست که او هنوز امروز هم صاحب قدرتش نباشد، و شاید قادر باشد آگاهی‎هائی را به من بدهد که محتاجم، شاید او هنوز به یاد داشته باشد که پدرم یکی از پیروان وفادارش بوده است."
*
او بلافاصله جاده را ترک می‎کند و مسیر از میان تپه‎ها را در پیش می‎گیرد. شانس با او مهربان بود، طوریکه او پس از مدت کوتاهی جستجو به آرامگاه مقدس می‎رسد.
آنجا واقعاً اینطور دیده می‎گشت که انگار مصطفی خلیل بطور کامل فراموش شده است. شن بدون مانع در مقابل دیوارها انباشته شده بودند، راه باریک به سمت آرامگاه کاملاً از شن پوشیده شده بود، و هر دو پله‎ای که به سمت درِ آرامگاه بالا می‎رفتند به سختی قابل دیدن بودند.
هنگامیکه اسد متوجه این بی‎توجهی می‎شود چنان ناراحت می‎گردد که فکر کردن به بدبختی خودش را کاملاً فراموش می‎کند. او بلافاصله شروع می‎کند با دست‎هایش به کنار زدن شن‎های نشسته بر راه باریک. او فکر می‎کند: "اگر به این نحو ادامه یابد تمام آرامگاه به زودی از شن پُر خواهد گشت و بعد مردم نمی‎توانند آن را از تپه‎های شنی تشخیص دهند."
کاری که آشپز شروع کرده بود کاری سخت و کسل‎آور بود؛ او پاک کردن شن را تا نزدیک آن دو پله به پایان رسانده بود که ناگهان خورشید در مغرب غروب می‎کند و بلافاصله پس از آن تاریکی خود را بر روی زمین می‎نشاند. آشپز که بعد از چنین روز طاقت‎فرسائی کاملاً خسته شده بود احساس می‎کند که میل شدیدی به خوابیدن دارد.
هنوز مدتی از به خواب رفتنش بر روی تشک گرم ماسه‎ای نگذشته بود که در رؤیا می‎بیند چطور در آرامگاه باز می‎شود و یک پیرمرد کوچک قوزی در آستانه در ظاهر می‎گردد. افکارش چنان روشن بودند که انگار بیدار است؛ او بلافاصله به یاد می‎آورد که مصطفی خلیل در زمان حیات قوز داشته است. بنابراین لحظه‎ای شک نمی‎کند که این پیرمرد خودِ مصطفی خلیل مقدس است.
اما به نظر می‎رسید که مصطفی خلیل به شدت خشمگین است. او یک چوب بلند پیاده‎روی را در هوا تکان می‎داد، سر سالخورده‎اش از هیجان تکان تکان می‎خورد و از گلویش یک فریاد به بیرون هجوم می‎آورد که نمی‎توانست وقتی یک شیر یا یک کفتار آن را از گلو خارج می‎سازند تهدیدکننده‎تر به صدا آید.
او در حالیکه با چوبش آشپز را با خشونت تکان می‎داد فریاد می‎زند: "این چه معنی می‎دهد، سرگردان، چرا شن محافظ آرامگاهم را کنار می‎زنی؟"
آشپز بیچاره می‎خواست به روشی که به آن عادت داشت از خود دفاع کند، بگوید که او فکر کرده بود که همه‌چیز را با نیت خوب انجام می‎دهد؛ اما او همانطور که معمولاً در رؤیا رخ می‎دهد خود را فلج احساس می‎کرد و کاملاً ناتوان از خارج ساختن یک کلمه برای توضیح دادن بود.
اما اینطور دیده می‎گشت که انگار مرد مقدس قادر به خواندن افکار اوست.
او فریاد می‎زند: "آه مرد دردسرساز، تو با فکر کردن و نیت خوبت بیشتر از یک طوفان صحرائی باعث بدبختی می‎گردی."
دوباره آشپز تلاش می‎کند از خود دفاع کند اما با وحشت بی‎حدی متوجه می‎گردد که لب‎هایش مهر و موم شده‎اند و قادر نیست صدائی از گلو خارج کند. مرد مقدس ادامه می‎دهد: "در زمان باز بودن جاده به سمت آرامگاهم اینجا یک پناهگاه برای دسته‎ای راهزنان خشن شده بود. این بی‎خداها آرامگاهم را محل مِی‌نوشی و عیاشی و هرزگی خود کرده بودند. حالا، از زمانیکه شنِ رحیم دسترسی به اینجا را سخت ساخته می‎توانم در آرامش چرت بزنم. آیا فکر می‎کنی که من مایلم وضعیت سابق دوباره برقرار گردد؟ آیا فکر می‎کنی که من ترجیح نمی‎دهم تمام آرامگاهم با شن پوشانده شود؟ آه ای گناهکار: من برای مانع گشتن از اجرای قصد شرورانه‎ات هیچ راه دیگری نمی‎بینم بجز آنکه تو را در زیر شن دفن کنم، طوریکه دیگر نتوانی نور آسمان را ببینی."
*
هنوز لحظه کوتاهی از این حرف نگذشته بود که پیرمردِ وحشتناک خود را بر روی آشپز خم می‎سازد و شروع به ریختن شن بر رویش می‎کند، بدون آنکه او بتواند خود را حرکت دهد و از مرگ حتمی بگریزد.
آشپز فکر می‎کند: "خدایا چه باید بکنم؟ برایم چه اتفاقی خواهد افتاد؟ مصطفی خلیل حتماً قصدش را انجام خواهد داد و مرا زنده به گور خواهد ساخت." حالا در لحظه‎ای که خطر در حال وحشتناکتر شدن بود سه شخص جدید در مقابل آرامگاه ظاهر می‎شوند، دو مرد و یک زن، و هر سه مسلح به بیل‎های عظیمی بودند. آنها در حالیکه به خاطر بدبختی‎ای که برای او اتفاق افتاده است فریاد شادی می‎کشیدند با عجله و با جامه در نوسان به سمتش می‎آیند.
زن فریاد می‎کشد: "آیا مرا می‎شناسی، تو هیولای در نقش یک آشپز؟ من همان فاطمه‎ای هستم که زمانی این بدشانسی را داشت تو را در خانه‎اش داشته باشد. پسر من یک بیماری شدید گوش داشت، اما این بیماری در حال بهبود بود، تا وقتی که تو به خود اجازه دادی و به او یک سیلی وحشتناک زدی. دراین وقت دوباره بیماری شدت گرفت و حالا او برای تمام عمر کر شده است. من با کمال میل برای به گور سپردن تو کمک می‎کنم."
و زن با عجله‎ای خشمگینانه شروع می‎کند با شن به پوشاندن آشپز. اسد بیچاره که انسان دلسوز و خوبی بود نمی‎توانست به خاطر این بدبختی که خودش مسبب آن بود احساس درد کند. او دچار چنان ندامت سختی می‎گردد که باعث می‎گردد به این فکر بیفتد مستحق مرگی‎ست که او را تهدید می‎کند.
یکی دیگر از آن سه نفر می‎گوید: "بگذار که من هم برای این کارِ خوب کمک کنم. اسد، دوست من، تو مرا می‎شناسی، من اولین ارباب تو سلیم هستم. یک روز من بسیار غمگین بودم، زیرا بهترین دوستم به من دروغ گفته بود؛ من تصمیم گرفتم با نوشیدن شراب و مست کردن گناه او را فراموش کنم. اما تو مانع از این کار می‎گشتی. خشم من ساکت نشد، و هنگامیکه من او را ملاقات کردم به او یک زخم مرگبار زدم. حالا من دیگر جرأت نمی‎کنم خود را در قاهره نشان دهم. من به یک راهزن صحرائی محکوم به اعدام تبدیل شده‎ام و تو مقصر تمام این چیزهائی."
سلیم با این حرف چند بیل شن بر روی او که روحش حالا از ندامت مانند اعضای بدنش تحت فشار بود می‎ریزد.
سعید افندی، نفر سوم از تازه‎واردها فریاد می‎زند: "نه، کمی از کار را هم برای من باقی بذارید. تو رذل، تو حتماً سفته را در اجاق کشف کرده بودی. آتش را فقط به این خاطر در اجاق انداختی تا دزدی کردن خود را مخفی سازی. تو آدم متضاهرِ فریبکار: من فکر کردم، من فکر کردم ــ من فکر کردن را حالا به تو حالی می‎کنم!"
زن بیوه فریاد می‎کشد و همزمان یک بیل پُر از شن بر روی سینه و شانه آشپز می‎ریزد: "تو نباید حداقل دیگر هرگز فرصت داشته باشی خودت را در چیزهائی که به تو مربوط نیست قاطی کنی."
آشپز که احساس می‎کرد چگونه شن بدون آنکه او بتواند یک انگشت را هم برای دفاع از خود حرکت دهد بر رویش انباشته می‎گردد، پی می‎برد که آخرین ساعت زندگیش فرا رسیده است. او اراده‎اش کار می‎کرد، طوریکه عضلاتش منقبض می‎گشتند و عرق از منافذ پوستش بیرون می‎زد، اما هیچ سودی نداشت. او نه قادر بود ترحم بطلبد و نه فرار کند. خون در رگ‎هایش از حرکت متوقف شده بود، قفسه سینه دیگر قادر به بلند کردن خود نبود و او نمی‎توانست نفس بکشد. شن مانند آرد نرم چشم‎هایش، سوراخ‎های بینی‎اش، گوش‎هایش و دهانش را پُر می‎ساخت. او چند لحظه بعد مجبور به خفه گشتن بود.
او در این لحظۀ پُر از ناامیدی صدای مصطفی خلیل را می‎شنود که می‎گفت:
"دوستان، حالا کافیست. خدمتکار بیچاره شما درسش را گرفته است، و من فکر می‎کنم که حالا می‎توانیم اجازه رفتن به او را بدهیم. پدرش یوسف، آن آشپز مؤمن یکی از وفادارترین پیروان من بود و من بخاطر او سعی کردم به پسرش برای بدست آوردن اندکی عقل سلیم کمک کنم."
آشپز پس از به پایان رسیدن حرف مصطفی خلیل متوجه می‎شود که شن از روی بدنش کنار می‎رود. قفسه سینه دوباره می‎توانست خود را بلند کند و او نفس بکشد، و بار سنگینی که بر رویش قرار داشت از آزار او متوقف می‎گردد. او دوباره می‎توانست آزادانه به اطرافش نگاه کند. آن سه انتقامجو ناپدید شده بودند و فقط مصطفی خلیل خود را بر روی او خم ساخته بود:
او با لحنی جدی می‎گوید: "درسی را که امروز گرفتی هرگز فراموش نکن، هنگام وسوسه شدن به دخالت در امور دیگران این کلمات را با خودت تکرار کن: <آدم نباید هرگز فکر کند.> اما پسرم، اصلاً فکر نکن که من می‎خواهم به این وسیله کل فکر کردن را برایت ممنوع سازم. فقط بخاطر بسپار که وقتی یک فاجعه رخ بدهد، وقتی یک خانه بسوزد، وقتی یک پُل سقوط کند و وقتی دو کشتی با هم تصادف کنند، سپس اغلب اینها به این دلیل رخ می‎دهند زیرا که یکی از این انسان‎های خیرخواه مانند تو آنجا بوده و فکر کرده است. من می‎خواهم به تو یاد بدهم که مواظب چنین اتفاقاتی باشی. وظیفه‎ات و کاری را که به تو سفارش شده است انجام بده و مطمئن باش که حتی محمد رسول خدا یک پیرو را که ساده و مؤمنانه از دستوراتش اطاعت می‎کند به تعداد زیاد از پیروانی که می‎خواهند باهوشتر از خود او باشند ترجیح می‎دهد."
مصطفی خلیل پس از به پایان رساندن این کلمات از دو پله بالا می‎رود تا داخل آرامگاهش شود. اما قبل از آنکه در آرامگاه تاریکش را باز کند یک بار دیگر خود را به سمت اسد بیچاره می‎چرخاند و می‎گوید:
"من مطمئنم که اگر تو در چند ساعت دیگر بیدار شوی، همانطور که مردم معمولاً با رؤیاهایشان انجام می‎دهند به خودت خواهی گفت که تمام اینها فقط یک رؤیا بودند و آدم می‎تواند آنها را بی‎اهمیت بشمرد و فراموش کند. اما از خودت در برابر چنین چیزهائی مراقبت کن وگرنه من خودم را دوباره به یادت خواهم انداخت."
هنگامیکه اسد صبح روز بعد از خواب بیدار می‎شود خواب وحشتناکی را که شکنجه‎اش داده بود و خشم مصطفی خلیل و وحشت خود به هنگام زنده به گور گشتن را بخاطر می‎آورد، بله همچنین هشدار مرد مقدس که او نباید تمام اینها را یک رؤیای پوچ در نظر گیرد در حافظه‎اش به وضوح حک شده بود. اما تمام این چیزها به هیچوجه مانع نگشتند که او به زودی به تمام آنها نخندد. او فکر می‎کند: "من اصلاً نمی‎توانم فکر کنم که مصطفی خلیل بخاطر پاک کردن شن از مقابل آرامگاهش برنجد. وقتی فکر می‎کنم که پدرم چه احترامی برای او قائل بود، بنابراین نمی‎توانم این مصیبت را طولانیتر تحمل کنم."
و او خود را بر روی زمین می‎اندازد و شروع می‎کند با دو دست به کنار زدن شن‎ها.
اما هنوز اولین دانه شن در هوا به پرواز نیامده بود که او در بالای سر خود سر و صدای بال‌زدن قدرتمندی را می‎شنود. به بالا نگاه می‎کند و یک کلاغ بزرگ را می‎بیند که با سرعت به سمت او فرود می‎آمد. کلاغ خود را طوری به او نزدیک می‎ساخت که انگار می‎خواهد چشم‎هایش را درآورد، و با صدای زشتش غار غارکنان تا حد امکان  بلند فریاد می‎کشید: "آدم نباید هرگز فکر کند، آدم نباید هرگز فکر کند!"
با دیدن این منظره یک ترس دیوانه‎وار بر او مستولی می‎گردد. البته دانستن اینکه مصطفی خلیل در هنگام زنده بودن یک کلاغ داشته و به او آموخته بود چند کلمه صحبت کند، و کلاغ پس از مرگ مصطفی خلیل در نزدیک ارباب محبوبش اقامت گزیده بود نباید چنین هراس بی‎معنی‎ای در او ایجاد می‎کرد. اما به نظر می‎رسید که ظاهر شدن حیوان در این لحظه او را متقاعد ساخته که آنچه در خواب دیده واقعاً حقیقی بوده است، که حق با مرد مقدس بوده و او باید از دستورش اطاعت کند، که او باید از غرورش دست بکشد و یک انسان دیگر بشود.
او برای نجات خود از حمله دیوانه‎وار کلاغ با سرعت از جا بلند می‎شود و پا به فرار می‎گذرد. اما پرنده او را با فریادهای تیزش تا دروازه شهر تعقیب می‎کند.
*
و داستان چنین تعریف می‎کند که از این روز به بعد اسدِ آشپز از دخالت در امور دیگران دست می‎کشد. او فقط خود را با چیزهائی مشغول می‎ساخت که به شغلش مربوط می‎گشت، و چنان آشپز مورد توجه‎ای می‎گردد که عاقبت بعنوان استاد آشپز در آشپزخانه سلطان استخدام می‎شود. داستان همچنین اضافه می‎کند که اگر یکی از کمک‎آشپزهای اسد را برای خرید سیب به بازار می‎فرستادند و او با انگور بازمی‎گشت و با این حرف عذرخواهی می‎کرد که سیب‎ها بد بودند و او فکر کرده بود که انگورها مفیدترند، سپس هیچکس نمی‎توانست فرزتر از اسد آشپز با قاشق آشپزی یک ضربه به گناهکار بزند و فریاد بکشد:
"ابله، آدم نباید هرگز فکر کند! مگر من هزار بار به تو نگفتم که آدم نباید هرگز فکر کند!"
 
رؤیائی از یک کارگر روزمزد
در حدود شصت سالِ قبل مردی زندگی می‎کرد که کارگر روزمزد در نزد یک زمیندار به نام دوبریکسن بود. اما من در واقع از اینکه او دارای چه شخصیتی بوده است هیچ‌چیز نمی‎دانم. نمی‎دانم که آیا او پیر بود یا جوان، که آیا فردی لایق بود یا نالایق. اما به احتمال خیلی زیاد او شخصی بود مانند اکثر افراد هم‎پیشه‎اش. تمام طول روز را در ملک زراعی کار می‎کرد و سپس وقتی شب‎ها به خانه می‎رفت یک زن و یک فوج بچه با جیغ و داد از او استقبال می‎کردند.
همچنین نمی‎توانم بگویم دوبریکسن که او در نزدش خدمت می‎کرد چه زمینداری بود، بله من حتی نمی‎دانم که ملک زراعتی او کجا قرار داشت و آیا بزرگ بود یا کوچک. بد نمی‎شد اگر می‎توانستم از این ملک تعریف کنم، اما این به داستان اصلاً هیچ ربطی ندارد. همچنین هیچ اهمیتی ندارد از اینکه نمی‎دانم دوبریکسن زمیندار چه نوع انسانی بود. اما آدم در هر حال می‎تواند تصور کند که او مالک یک زمین زراعی غلات و حبوبات بود و از کارگران روزمزدش تا آنجائیکه ممکن بود کار می‎کشید، و به اندازه‎ای به آنها مزد می‎داد که کارگرها فقط می‎توانستند با آن زنده بمانند.
اما حالا یک شب چنین اتفاق می‎افتد که این کارگر روزمزد به جلسه دعا در یک خانه روستائی می‎رود تا به حرف‎های یک روحانی که کار غیرمذهبی می‎کرد گوش کند.
همچنین این را هم نمی‎توانم بگویم که این مرد چه واعضی ممکن است بوده باشد. شاید او یکی از این واعظان سیاری بود که از طرف جوامع مبلغ به اطراف فرستاده می‎شوند، شاید هم از روی انگیزه شخصی موعظه می‎کرد. اما آدم احتمالاً می‎تواند تصور کند که او مردی قابل اعتماد و بسیار مذهبی بود و از اینکه می‎توانست به سهم خودش از آمرزش ابدی مطمئن باشد خوشحال بود و به این خاطر می‎خواست تا جائیکه ممکن است بسیاری افراد دیگر را از چُرت گناهکارانه بیدار سازد. و چون او برای بیدار ساختن همنوعان خود روش بهتری نمی‎شناخت بنابراین تمام شب را از جهنم و اینکه وضع در آنجا چگونه است صحبت کرد.
قطعاً او کارش را خوب انجام می‎داد، طوریکه چند بیداری و ارشاد وجود داشت. اما کارگر روزمزد در نزد دوبریکسن زمیندار جزء آن کسانی نبود که آمرزش بر رویشان باریده بود. او تمام وقت پارسامنشانه گوش می‎کرد و به هر کلمه اعتقاد داشت، اما احتمالاً اعتقاد صحیحی نداشت، چون هیچ ندائی برنخاست و هیچ برگزیدگی‎ای رُخ نداد. او کوچکترین احساس توبه یا میل دور ساختن گناه از خود نمی‎کرد، و بنابراین برایش روشن می‎گردد که جهنم مکانی است که او به سهم خودش نمی‎تواند از آن فرار کند.
او هنگام بازگشت به خانه با چند نفر دیگر که مانند او کارگر روزمزد در نزد دوبریکسن بودند به راه می‎افتد. و این طبیعی بود که همه آنها در حال رفتن به واعظ و حرف‎هایش فکر می‎کردند.
اما مشخص نبود که آیا آنها از وعظ منقلب گشته یا خستگی باعث شده بود که یک کلمه هم حرف نزنند، تا اینکه مردی که من همین حالا از او تعریف کردم افکار آشفته خود را آشکار می‎سازد و با صدای بلند نتیجه‎ای را که به آن رسیده بود به آنها اعلام می‎کند.
"اگر کسی تمام عمر در نزد دوبریکسن کارگر روزمزد بوده باشد و سپس پس از مُردن هم باید به جهنم برود، بنابراین آن شخص از اینکه به جهان آمده شادی زیادی نداشته است."
در حالیکه آنها بسیار خسته و افسرده می‎رفتند به حرف او گوش می‎کردند. چنین به نظرشان می‎رسید که کلماتش عجیب و درست بودند، و آنچه را که این رفیق همین حالا ابراز کرده همان چیزی‎ست که آنها هم احساس می‎کردند.
شاید ماه و ستارگان در آسمان ایستاده بودند و شب را روشن می‎ساختند، اما آنها اصلاً به این فکر نمی‎کردند به آسمان نگاه کنند. شاید در گذشته امید ضعیفی داشتند که بتوانند یک بار آن بالا پیش ستاره‎ها بروند، اما حالا آنها می‎دانستند که از این شکوه و عظمت حذف شده‎اند.
آنها آرزو داشتند بتوانند با توبه کردن از گناهان‎شان آمرزیده گردند، اما چون این امر نمی‎توانست طور دیگری بجز توسط آه و ناله بطرز زنانه رخ دهد و این کار برایشان غیرممکن بود، بنابراین مشخص بود که چه سرنوشتی در انتظارشان است.
آنها دنباله کلمات گفته شده او را می‎گیرند و آن را تکرار می‎کنند. بله، کلمات او کاملاً درست بودند. اگر کسی تمام زندگیش کارگر روزمزد در نزد دوبریکسن بوده باشد! البته! این هیچ لذتبخش نبود! فقط مشقت و کار در تمام طول سال! هیچ دستمزدی بجز لباس مندرس و گرسنگی. و سپس بعد از همه این سختی‎ها جهنم در انتظار آنهاست. نه، آدم نمی‎توانست از اینکه به جهان آمده است شاد باشد.
مردان چنان تحت تأثیر کلمات او بودند که به زن‎هایشان در خانه آن را تعریف می‎کنند، و به زودی حرف او در محله پخش می‎شود. من نمی‎دانم که آیا این کلمات به گوش زمیندار دوبریکسن رسید یا نه، اما مسلم است که حرف او در سراسر استان خود را گسترش داد، آری در سراسر کشور. مردم از آن حرف تقریباً مانند یک ضرب‎المثل استفاده می‎کردند، و کسی که یک کار سخت و دستمزد ناچیز داشت اغلب آن را پیش خود زمزمه می‎کرد: اگر  کسی تمام عمرش به عنوان کارگر روزمزد در نزد دوبریکسن بوده باشد ــ
هنگامیکه من هم یک کودک بودم این ضرب‎المثل را شنیدم. و باید بعنوان یک کلمه کلیدی نیرومند و مستقیم بر هدف نشسته به نظرم رسیده باشد، زیرا چنان مرا عمیقاً تحت تأثیر قرار داد که نتوانستم تا امروز آن را فراموش کنم.
بله، آن ضرب‎المثل حتی به من موقعیت انواع اندیشیدن‎ها را داد. من نمی‎توانستم تحمل کنم که این کارگر روزمزد در نزد دوبریکسن باید چنین وضع بدی داشته باشد. آیا نباید هیچ امیدی برای او وجود داشته باشد؟
اگر او قادر به توبه کردن و ارشاد گشتن نبود اما می‎توانست به روش‎های دیگر آمرزش را شامل حال خود سازد. شاید بتواند یک انسان را از غرق گشتن نجات دهد یا کسی را از یک خانه آتش گرفته برهاند.
گرچه چنین کارهائی آثار و اعمال خوبی هستند اما برای آمرزیده گشتن به حساب نمی‎آمدند.
گاهی پیش خود فکر می‎کردم که شاید او دارای یک دختر بوده که با مرد ثروتمندی ازدواج کرده و او در روزهای پیری‎اش پیش دختر خود رفته و زندگی خوبی را گذرانده است. من نمی‎توانستم تحمل کنم که زندگی یک انسان باید در این جهان و جهان دیگر چنین فقیرانه و بدون شادی بگذرد.
اما هرچه تلاش می‎کردم نمی‎توانستم به این مرد فکر نکنم. دادن چند روز شاد به او بر روی زمین کافی نبود و من نمی‎توانستم درک کنم که چطور باید رحمت را شامل حال او سازم.
اینکه او باید به جهنم برود عادلانه نبود. جهنم جای تبهکاران بزرگ است، اما نه جای مردم خوب و بی‎آزاری مانند او.
من هرگز در این جریان به جواب درستی نرسیدم. و با گذشت سال‎ها افکارم با چیزهای دیگری مشغول گشتند. اما من کارگر روزمزد در نزد دوبریکسن را کاملاً فراموش نکردم. تا اینکه در این اواخر  در حالیکه نشسته بودم و فکر می‎کردم خودم را غافلگیر ساختم؛ من به این کارگر روزمزد فکر می‎کردم و از خود می‎پرسیدم که آیا او توانسته است آمرزش را کسب کند.
حالا، امروز در آخرین شب سال من از او خواب می‎بینم.
من خواب دیدم که در یک جاده خاکی گسترده راه می‎روم، و در کنار من یک مرد بلند قد و لاغر می‎رفت. و در همان لحظه که من مرد را دیدم می‎دانستم که او همان کارگر روزمزد در نزد دوبریکسن است. من همچنین می‎دانستم که او در همان شب فوت کرده و اکنون در حال رفتن به آسمان است تا در برابر خدای مهربان بایستد و حکم آمرزش یا رفتن به جهنم را بشنود.
در این وقت بخاطر دیدار او بطور شگرفی خوشحال بودم. حالا عاقبت می‎توانستم اطلاع یابم که در آن جهان چگونه بر او خواهد گذشت.
البته من از اینکه او تا حال زنده بوده است تعجب کردم، اما این فکر مرا زیاد به خود مشغول نساخت. مطلب عمده این بود که من حالا اطلاع دقیق بدست خواهم آورد.
بلافاصله پس از آن در کنار دروازه امپراتوری آسمان بودیم. در واقع آن یک امپراتوری آسمان نبود، بلکه ساختمان بزرگ و یک طبقه خانه دهقانی کشیش منطقه سونئه بود که ما در برابر خود می‎دیدم. اما این کوچکترین مزاحمتی برای کارگر روزمزد و من ایجاد نکرد؛ ما هر دو فکر می‎کردیم که این کاملاً همانطور است که باید باشد.
ما احتیاج نداشتیم مدت درازی انتظار بکشیم و لحظه‎ای بعد در برابر خدای مهربان ایستاده بودیم. یعنی، او تصادفاً خدای مهربان نبود، بلکه او ورنر، روحانی سالخورده منطقه سونئه بود که در پشت میز تحریر بزرگش نشسته و ما را ورانداز می‎کرد. من صورت بزرگ و پهنش را که آن ریش سیاه کنار گونه‎ها پهن‎تر می‎ساخت شناختم، اما این اصلاً اهمیت نداشت، زیرا او در هر صورت خدای مهربان بود.
درست سمت راست میز تحریر یک در وجود داشت و من می‎دانستم که آدم از میان آن وارد سالن خانه می‎شود. و همزمان متوجه می‎گردم تنها کسانی داخل سالن می‎روند که رحمت به آنها اهداء شده است.
در حالیکه من هنوز همانطور ایستاده و به در خیره نگاه می‎کردم خدای مهربان از کارگر روزمزد می‎پرسد که نامش چیست، و سپس کتاب بزرگش را می‎گشاید ببیند در باره او در آن چه نوشته شده است، و سپس بدون هیچ پرسشی به در سالن اشاره می‎کند و به کارگر روزمزد می‎گوید: "خواهش می‎کنم، بفرمائید."
مرد کاملاً به آرامی خود را به در نزدیک می‎ساخت، اما حالا من نمی‎توانستم دیگر خودم را مهار کنم.
من تصادفاً در همان لحظه که کارگر روزمزد دستش را برای گشودن در بر روی دستگیره قرار می‎دهد می‎گویم: "مطمئنید که این یک اشتباه نیست؟"
خدای مهربان می‎گوید: "چطور مگر؟" و چشمکی می‎زند. ورنر روحانی همیشه عادت داشت آنجا بنشیند و وقتی از او سؤال احمقانه‎ای می‎کنند چشمک بزند.
من می‎گویم: "منظورم فقط این است که آیا او واقعاً سزاوار آمرزش است."
خدای مهربان می‎گوید: "آه، آیا نباید او، کسی که  هر روز از دوران کودکی تا پیری کار کرده است شایسته آمرزش باشد؟"
از آنجا که این هرگز به فکرم نرسیده بود می‎پرسم: "آیا مگر کار کردن اجازه بدست آوردن آمرزش را می‎دهد؟"
خدای مهربان می‎گوید: "البته که این به حساب می‎آید، کار کردن بیشتر از هر چیز دیگر برای بدست آوردن آمرزش بحساب می‎آید."
و با این حرف از جایش بلند می‎شود و خودش درِ سالن را برای مردی که در نزد دوبریکسن کارگر روزمزد بود باز می‎کند.
اما من، من از اینکه از خواب بیدار شده بودم خیلی خوشحال بودم.
در حالیکه همانطور نیمه‎خواب آنجا دراز کشیده بودم احساس می‎کردم که چگونه یک شادی بزرگ تمام وجودم را پُر می‎سازد، و من ناگهان به خودم می‎گویم: "چه خوب است که کار هم بحساب می‎آید! چه خوب است که کار کردن دروازه سعادت را بر روی آدم می‎گشاید. چه خوب است که خدای مهربان کارهای سخت ما را افتخار می‎داند."
در همان لحظه بخاطرم می‎آید که این روز اولین صبح روز سال نو است.
در حالیکه یک شادی غیرقابل وصف بخاطر داشتن کاری که می‎توانستم انجام دهم و دوست داشته باشم مرا پُر می‎ساخت برای خود زمزمه می‎کردم: "حالا من طوری خواب دیده‎ام که می‎توانم تمام روز را شاد باشم، بله تمام سال را."
 
یک داستان از اورشلیم
در مسجد قدیمی الاقصی در یکی از راهروهای پشت تالار عبادتگاهِ اصلی یک فرورفتگیِ بسیار عمیق و گسترده در دیوارِ پنجره‎داری وجود دارد. در این فرورفتگی یک فرش کهنه و پاره پاره قرار دارد و بر روی فرش در کنار پنجره همه روزه مِسَلام سالخورده که پیشگو و تعبیرکننده خواب است می‎نشیند و در برابر اجرت ناچیزی سرنوشتِ آینده بازدیدکنندگان مسجد را پیشگوئی می‎کند.
حالا در یک بعد از ظهر چند سال پیش چنین اتفاق می‎افتد که مِسَلام مانند همیشه در کنار پنجره‎اش نشسته بود و چنان اخلاق بدی داشت که حتی جواب سلام رهگذران را هم نمی‎داد، اما کسی به این فکر نمی‎افتاد از بی‎نزاکتی او برنجد، زیرا مردم می‎دانستند که او بخاطر توهینی که در این روز به او شده غمگین است.
در واقع اورشلیم در این وقت توسط یک شاهزاده قدرتمند از مغرب زمین بازدید می‎گشت، و پیش از ظهر غریبه والامقام با ملازمینش مسجد الاقصی را سیاحت کرده بود. اما کلیدار مسجد قبل از ورود او گذاشته بود که تمام ساختمان قدیمی را جارو و غبارگیری کنند و همزمان دستور داده بود که مِسَلام باید بساطش را از کنار پنجره بردارد و آنجا ننشیند. او این را غیرممکن می‎دانست که در اثنای بازدید مهمانِ والامقام به مِسَلام اجازه نشستن در کنار پنجره بدهد. مِسَلام علاوه بر فرش بسیار کهنه و پاره پاره‎اش به دور خود مقدار زیادی کیسه‎های کثیف انباشته بود که تمام دارائیش را در آنها نگهداری می‎کرد. مِسَلام یک پیرمرد فوق‎العاده زشتِ سیاه‎پوست بود. لب‎هایش بسیار ضخیم ورم کرده بودند، فک پائین بسیار جلو پریده و پیشانی بسیار کوتاهی داشت و بینی‎اش تقریباً شبیه به یک خرطوم بود. و اگر پوست زمختِ چروکیده و اندام چاق ناهنجار مِسَلام را که ضرورتاً در یک شال سفید کثیف پیچیده شده بود به همه اینها اضافه کنیم بنابراین آدم به سختی می‎تواند تعجب کند که چرا بخاطر حضور مهمان والامقام برایش ممنوع شده بود خود را در آنجا نشان دهد.
مِسَلام سالخورده با وجود زشت بودنش اما به خوبی آگاه بود که مرد بسیار خردمندی است. بنابراین از اینکه نباید چشمش به مهمان والامقام بیفتد خود را به سختی توهین گشته احساس می‎کرد. او امیدوار بود با نشان دادن نمونه‎ای از دانش بزرگش در چیزهای پنهان به این مهمان والامقام شهرت و اعتبار خود را افزایش دهد. او پس از نابودی امیدش ساعت‎ها در آنجا در وضعیت عجیبی عزادار نشسته بود، با دست‎های دراز به سمت بالا بلند کرده، طوریکه انگار آسمان را بخاطر عدالت صدا می‎زند، و با سری کاملاً به عقب خم کرده.
مِسَلام پس از فرا رسیدن شب به این دلیل از این وضعیت دردناک و بی‎حس کننده بیدار می‎گردد زیرا که یک صدای شاد او را می‎خواند. صدا از یک مترجم اهل سوریه بود که همراه با یک مسافر به پیشگو نزدیک می‎گشت. او به مِسَلام می‎گوید این مرد غریبه مایل بود یک نمونه از حکمت شرق را ببیند و من به او از استعداد و تعبیر خواب تو تعریف و تمجید کردم.
مِسَلام یک کلمه هم جواب نمی‎دهد، بلکه در وضعیت قبلی‎اش باقی‌می‎ماند. ابتدا وقتی مترجم یک بار دیگر از او می‎پرسد که آیا او می‎خواهد به خوابی که مرد غریبه مایل است برایش تعریف کند گوش بدهد و آن را تعبیر کند می‎گذارد بازوانش پائین بیایند و آنها را بر روی سینه در هم می‎کند، و در حالیکه حالت یک آدم توهین گشته‎ای را که به او ستم روا شده است به خود می‎گیرد جواب می‎دهد که روحش در این شب چنان از غم‎های خودش پُر است که در باره آنچه به دیگران مربوط می‎گردد نمی‎تواند به روشنی قضاوت کند.
اما به نظر می‎رسید مرد غریبه که طبیعتی سرزنده و آمرانه داشت اهمیتی به مخالفت او نمی‎دهد. چون آنجا صندلی‎ای در دسترس نبود بنابراین مرد غریبه گوشه فرش مِسَلام را عقب می‎زند و کنار پنجره می‎نشیند و سپس شروع می‎کند با صدای شفاف و واضح به تعریف کردن خوابش، سپس آن را مترجم برای پیرمرد ترجمه می‎کند.
مرد غریبه می‎گوید: "به او بگو که من چند سال قبل در قاهره بودم. از آنجا که او، آنطور که تو می‎گوئی، یک مرد دانشمند است مطمئناً می‎داند که در آنجا یک مسجد به نام الازهر وجود دارد و مشهورترین محل دانش مشرق زمین است. من یک روز برای بازدید به آنجا رفتم و کل آن ساختمان عظیم، تمام اتاق‎ها، راهروهای مسقف، تمام دهلیزها و سالن‎هایش از دانش‎آموزان پُر بود. در آنجا پیرمردانی بودند که تمام عمرشان را برای مطالعۀ حکمت گذارانده بودند و کودکانی که تازه شروع کرده بودند به آموختن نوشتن حروف الفبا. سیاهپوستان قد بلندی از قلب آفریقا در آنجا بودند، پسران زیبا و باریک اندام از هند و عربستان، غریبه‎هائی که از راه‎های دور، از توران زمین  آمده بودند، از تمام سرزمین‎هائی که مردمش قرآن را مقدس می‎شمرند. در کنار ستون‎هایش آموزگاران مچاله نشسته بودند ــ به من گفتند که در الازهر به تعداد ستون‎ها معلم وجود دارد ــ و شاگردان که در یک حلقه به دور هر یک از آنها نشسته بودند در حال به جلو و عقب تکان دادن خود مشتاقانه به حرف آنها گوش می‎دادند. و به او بگو که هرچند الازهر به هیچوجه با تصوراتی که ما در غرب از یک مرکز بزرگ دانش داریم مطابقت نمی‎کند، اما من در باره آنچه دیدم شگفتزده شدم. و من به خودم گفتم: ببین، این همان قلعه بزرگ دفاع از اسلام است. از اینجا نبردهای اولیه محمد آغاز می‎شود. اینجا در الازهر معجون خرد ساخته می‎شود که به آموزه‎های قرآن تازگی و نیروی حیات می‎بخشد."
تمام اینها را مسافر تقریباً یک‎نفس می‎گوید. حالا او مکث می‎کند تا مترجم بتواند گفته‎هایش را برای پیشگو ترجمه کند. سپس او ادامه می‎دهد:
"حالا به او بگو که الازهر چنان تأثیر قدرتمندی بر من گذاشت که من آن را در شب بعد دوباره در خواب دیدم. من ساختمان مرمری سفید را با دانشجویان بسیاری دیدم که همانطور در الازهر رسم است همه ردای سیاه پوشیده بودند و عمامه سفید بر سر داشتند. من از میان سالن‎ها و حیات‎ها عبور کردم و از نو شگفتزده گشتم، چه قلعه و قصری برای اسلام بود. عاقبت در خواب به پای یک مناره می‎رسم که معمولاً مؤذن از آن بالا می‎رود تا به مؤمنین زمان فرا رسیدن نماز را اعلام کند. من مشغول نگاه کردن پله‎هائی که به سمت مناره می‎رفتند بودم که دیدم ناگهان یک ملا از پله‎ها بالا می‎رود. او مانند بقیه یک ردای سیاه بر تن داشت و یک عمامه سفید بر سر، و من ابتدا در حالیکه او از پله‎ها بالا می‎رفت نمی‎توانستم چهره‎اش را ببینم، اما وقتی او در یکی از پیچ‎های پله سرش را به سمت من برگرداند دیدم که او مسیح است."
مرد غریبه مکث کوتاهی می‎کند و سینه‎اش توسط یک نفس عمیق بالا می‎آید. او ادامه می‎دهد: "گرچه این فقط در خواب اتفاق افتاد اما من نمی‎توانم آن را هرگز فراموش کنم، بالا رفتن مسیح از پله‎های مناره الازهر و اینکه او در این قلعه اسلام آمده بود تا بعنوان مؤذن زمان فرا رسیدن نماز را اعلام کند چنان تأثیر شدیدی بر من گذارده بود که از خواب پریدم."
در اینجا مسافر دوباره مکث می‎کند تا به مترجم اجازه صحبت دهد. مِسَلام تمام مدت بی‎تفاوت آنجا نشسته بود و خود را با چشمان نیمه‌بسته به جلو و عقب تکان می‎داد. به نظر می‎رسید که به این وسیله می‎خواهد بگوید: "از آنجائیکه من نمی‎توانم از دست این مردم سمج فرار کنم، بنابراین می‎خواهم لااقل به آنها نشان دهم که به آنچه می‎گویند گوش نمی‎دهم. من سعی می‎کنم خودم را در خواب تکان دهم. این بهترین روش برای نشان دادن به آنها است که چه کم برایم اهمیت دارند."
مترجم هم به مرد غریبه فهماند که تمام تلاش‎شان بیهوده است، و اینکه آنها تا زمانیکه مِسَلام در این حالت است هیچ کلمه عاقلانه‎ای از او نخواهند شنید. اما چنین به نظر می‎رسید که مرد غریبه اروپائی عاشق زشتیِ باورنکردنی و حرکات عجیب و غریب مِسَلام شده است. او را با همان لذتی تماشا می‎کرد که یک کودک یک حیوان وحشی را در باغ‌وحش تماشا می‎کند، و او هیچ تمایلی نداشت گفتگو را قطع کند.
مرد غریبه می‎گوید: "به او بگو اگر این خواب خود را به شیوه خاصی تکرار نمی‎کرد وی را برای تعبیر آن به زحمت نمی‎انداختم. به او بگو که من چند هفته قبل از مسجد ایا صوفیه در قسطنطنیه بازدید کردم. پس از آنکه تمام این ساختمان باشکوه را دیدم به ایوانی رفتم تا دید بهتری به سالن گنبدی شکل داشته باشم. ادامه بده و به او بگو که در اثنای عبادت به من اجازه ورود به مسجد را داده بودند، بنابراین آنجا از انسان پُر بود. بر روی هر فرش از فرش‎های فراوانِ نماز که سالن مرکزی را می‎پوشانند مردی ایستاده و مشغول نماز خواندن بود. تمام کسانی که در عبادت شرکت داشتند، همزمان حرکات مشابه انجام می‎دادند. همه با هم زانو می‎زدند، سر را به جلو برده به زمین می‎گذاشتند و دوباره همزمان بلند شده و می‎ایستادند. همه نمازشان را کاملاً آهسته زمزمه می‎کردند، اما از حرکات تقریباً غیرقابل مشاهده این همه لب یک صدای مرموز به وجود می‎آمد که با انحنای بلندی به بالا صعود می‎کرد و برای یک لحظه محو می‎گشت. سپس معلق در مسیر دالان‎های دور و ایوان‎ها دوباره در یک زمزمه ملودیک بازمی‎گشت. این به اندازه‎ای عجیب بود که آدم را به این فکر می‎انداخت شاید این روح خدا باشد که از میان محراب قدیمی می‎غرد."
مرد غریبه سکوت می‎کند. او در حال ترجمه حرف‎هایش توسط مترجم با دقت به مِسَلام نگاه می‎کرد. مترجم طوری دیده می‎گشت که انگار به خود واقعاً زحمت می‎دهد تا توسط فصاحت سخنوری‎اش توجه پیشگو را به حرف‎هایش جلب کند. و ظاهراً در این کار هم موفق شده بود، زیرا چشمان نیمه‌بسته مِسَلام یک بار مانند ذغالی که شروع به آتش گرفتن می‎کند می‎درخشند. اما پیشگو مانند کودک لجوجی که نمی‎خواهد اجازه پرت کردن توجه و حواس خود را بدهد سرش را سریع تا سینه خم می‎کند و بی‎تابانه‎تر خودش را به جلو و عقب تکان می‎دهد.
مرد غریبه دوباره شروع می‎کند: "به او بگو، به او بگو که من هرگز انسان‎ها را با چنین توجه و تمرکزی در حال دعا کردن ندیده‎ام. به نظرم می‎رسید که انگار زیبائی مقدس ساختمان باشکوه است که این حالت خلسه را در من برمی‎انگیخت. من به راستی پیش خود فکر می‎کردم که این مسجد هنوز یک سنگر اسلام است. اینجا میهن عبادت است. از این مسجد ایمان و شور و شوقی که باعث نیرومندی اسلام است سرچشمه می‎گیرد."
در اینجا او دوباره مکث می‎کند و در اثنای ترجمه دقیقاً به بازی حالت چهره مِسَلام نگاه می‎کند. حالت چهره مِسَلام هیچ اثری از علاقه نشان نمی‎داد، اما غریبه مردی بود که آشکارا با کمال میل به حرف‎های خودش گوش می‎داد و از شنیدن کلمات خودش مست می‎گشت. او مأیوس می‎شد اگر نتواند به تعریف کردن ادامه دهد.
وقتی نوبت صحبت کردن به او می‎رسد می‎گوید: "حالا من نمی‎توانم به خوبی آنچه بر من اتفاق افتاد را توضیح دهم. این ممکن است که دود اندک صدها چراغ نفتی باشد که در آنجا همراه با زمزمه مبهم نمازگزاران و حرکات یکنواخت‎شان مرا در یک نوع گیجی تاب می‎داد. همانطور که من آنجا به ستونی تکیه داده و ایستاده بودم نمی‎توانستم بگذارم چشم‎هایم بسته شوند. به زودی یک چرت زدن یا بهتر است بگویم یک بی‎هوشی بر من مسلط می‎شود، احتمالاً این بی‎هوشی از یک دقیقه بیشتر طول نکشید، اما من در این زمان کاملاً از واقعیت جدا بودم. من در این بیهوشی هنوز هم مسجد ایا صوفیه و تمام انسان‎های نمازگزار را در برابرم می‎دیدم، اما همچنین حالا آنچه را که قبلاً ندیده بودم می‎دیدم، آنجا در زیر گنبد یک داربست وجود داشت و بر روی آن چند کارگر ایستاده بودند که به قلم‎مو و قوطی‎های رنگ مجهز بودند."
او ادامه می‎دهد: "حالا، اگر او نمی‎داند، به او بگو که مسجد ایا صوفیه قبلاً یک کلیسا مسیحی بود و طاق و گنبدش با تصاویر موزائیکی مسیح مقدس پوشانده شده‎اند، اما تُرک‎ها بر روی تمام این تصاویر رنگ زرد زده‎اند. و حالا در خواب چنین به نظرم می‎رسید که رنگ‎ها در بعضی از نقاط ریخته بودند و کارگرها از داربست بالا رفته‎اند تا بر روی آن قسمت‎ها رنگ زرد بزنند. اما وقتی یکی از کارگرها برای رنگ زدن قلم‎موی خود را بلند می‎کند یک تکه بزرگ دیگر از رنگ کنده می‎شود و من می‎بینم که در پشت آن یک تصویر زیبا از مسیح ظاهر می‎شود. کارگر چندین بار بازویش را برای رنگ زدن بالا می‎برد اما بازو ناتوان و فلج از مقابل تصویرِ باشکوه به پائین فرود می‎آمد. در این هنگام کل رنگ زرد از گنبد کنده می‎شود و تصویر مسیح در تمام شکوهش احاطه شده توسط تعداد زیادی فرشتگان خود را نشان می‎دهد. ناگهان کارگر فریادی می‎کشد و تمام نمازگزاران در عمق مسجد سرشان را بلند می‎کنند. و هنگامیکه آنها ناجی بشر را احاطه شده توسط فرشتگان آسمانی می‎بینند فریاد شور و شعف از گلویشان خارج می‎شود و همه دست‎هایشان را به بالا بلند می‎کنند. اما وقتی این شور و شعف را می‎بینم من هم از چنان هیجانی پُر می‎شوم که فوراً مرا از خواب می‎پراند. در این وقت همه‌چیز مانند قبل بود. تصاویر موزائیکی سقف در زیر رنگ زرد مخفی بودند و نمازگزاران به صدا کردن خدا ادامه می‎دادند."
پس از آنکه مترجم حرف‎های مرد غریبه را ترجمه می‎کند، مِسَلام یک چشم خود را باز می‎کند و نگاهی به مرد غریبه می‎اندازد. او مرد را شبیه به همه مردهای غربی‎ای می‎یابد که در مسجد او گشت می‎زدند. او فکر می‎کند: "فکر نکنم که این مرد رنگپریده صورت‎ها را دیده باشد. او آن چشمان تیره‎ای که می‎توانند در پشت پرده چیزهای پنهان را ببینند ندارد. خیلی بیشتر فکر می‎کنم که او به اینجا آمده است تا با من شوخی کند. من باید مواظب باشم که در این روز لعنتی دچار توهین تازه‎ای نشوم."
مرد غریبه حالا مستقیماً با مِسَلام به صحبت ادامه می‎دهد، طوریکه انگار این احساس را دارد مِسَلام قادر است او را با وجود زبان غریبه‎اش بفهمد: "تو می‎دانی، آه تعبیرکننده خواب؛ تو می‎دانی که یک غریبه والامقام در این روزها از اورشلیم دیدار می‎کند. حاکمان در اینجا با تمام نیرو تلاش‎شان را برای خوشامد او انجام می‎دهند. حتی صحبت از آن بود که بخاطر او دروازه دیوارکشیده شده را که مردم دروازه طلائی می‎نامند و باید همان دروازه‎ای باشد که مسیح در روز عید شعانین از میانش عبور کرد را باز کنند، آنها واقعاً خیلی فکر کردند که آیا باید به افتخار مهمان والامقام به او اجازه دهند که سوار بر اسب از این دروازه که قرن‎هاست دیوارکشی شده وارد شهر شود، اما آنها بخاطر یک پیشگوئی باستانی که اعلام می‎کند اگر این دروازه گشوده شود غربی‎ها از میان آن وارد خواهند گشت تا مالک اورشلیم شوند این کار انجام نمی‎دهند.
اما حالا تو باید بشنوی که دیشب برایم چه اتفاق افتاد. ماه مجلل می‎تابید، هوا عالی بود، و من تنها بیرون رفته بودم تا بدون مزاحمت یک پیاده‎روی به دور شهر مقدس انجام دهم. من از مسیر باریکی که در خارج از حصار به دور شهر کشیده شده است می‎رفتم و افکارم در هنگام قدم‎زدن به زمان‎های دور برگشته بودند و به زحمت می‎توانستم به یاد آورم کجا هستم. ناگهان احساس خستگی می‎کنم و خیلی مایل بودم بدانم که آیا به زودی به یک دروازه خواهم رسید که از میانش دوباره داخل شهر شوم. در این لحظه مردی را می‎بینم که کاملاً در نزدیک من در حال باز کردن یک دروازه بزرگ بود. او دروازه را کاملاً می‎گشاید و به من می‎فهماند که می‎توانم از میان آن عبور کنم. من همانطور که گفتم در رویاهایم راه می‎رفتم و به درستی نمی‎دانستم چه مسافتی پشت سر گذارده بودم. من از اینکه اتفاقاً در اینجا یک دروازه وجود دارد کمی تعجب کرده بودم، اما دیگر بیشتر به آن فکر نکردم و از میان دروازه گذشتم. دروازه به محض عبور کردن من از زیر سقف با سر و صدای بلند پشت سرم بسته می‎شود. در این وقت من سرم را برمی‎گردانم، اما در پشت سرم بجز دروازه دیوار کشیده شده‎ای که از طرف مردم اورشلیم دروازه طلائی نامیده می‎شود هیچ مدخلی وجود نداشت. مقابل من در وسط سطح گستره و صاف کوه مسجد عمر بن خطاب قرار داشت. و تو می‎دانی که هیچ مسیری از دروازه‎های دور شهر بجز مسیر دروازه طلائی به آنجا منتهی نمی‎گردد. تو می‎توانی تصورش را بکنی که من فکر می‎کردم دیوانه شده‎ام یا خواب می‎بینم، و اینکه تلاش می‎کردم یک توضیح بیابم. من به سمت مردی که اجازه عبورم از دروازه را داده بود نگاه می‎کنم. او دیگر آنجا نبود و من نمی‎توانستم او را پیدا کنم. در عوض او را بسیار واضح‎تر در حافظه‎ام در مقابل خود می‎بینم، یک قامت بلند و کمی خمیده با موهای فرفری بلند و ریش سیاه. این مسیح بود، ای پیشگو، دوباره باز هم مسیح!
و حالا تو، کسی که چیزهای پنهان را می‎بینی، به من بگو که خواب‎ها و داستان من چه معنا دارند، قبل از هر چیز این چه معنا می‎دهد که من واقعاً و حقیقتاً از میان دروازه طلائی عبور کرده‎ام؟ حالا به من بگو که این سه چیز چه معنا دارند؟"
مترجم این را برای مِسَلام ترجمه می‎کند، اما پیشگو هنوز هم مشکوک و با خُلق و خوی بد آنجا نشسته بود. او به خود می‎گفت: "مسلم است که این مرد غریبه می‎خواهد مرا دست بیندازد. شاید هم می‎خواهد با حرف‎هایش در باره مسیح مرا عصبانی سازد."
او ترجیح می‎داد که اصلاً جواب ندهد، اما از آنجا که مترجم پافشاری می‎کرد چند کلمه بر زبان می‎راند.
مترجم تردید داشت حرف او را ترجمه کند.
مرد غریبه مشتاقانه می‎پرسد: "او چه می‎گوید؟"
"او می‎گوید که برای شما پاسخ دیگری ندارد بجز اینکه: رؤیاها حباب هستند."
مرد غریبه با اندکی خشم می‎گوید: "پس بنابراین از طرف من به او بگو این همیشه حقیقت ندارد و کاملاً به این بستگی دارد که چه کسی آن را خواب می‎بیند."
مرد غریبه اروپائی قبل از آنکه هنوز این کلمات توسط مترجم برای مِسَلام ترجمه شوند از جا بلند می‎شود و با گام‎های آرام و فنری خود را در میان راهرو طولانی دراز از آنجا دور می‎سازد.
اما مِسَلام آرام آنجا نشسته بود و پنج دقیقه در باره جواب مرد غریبه فکر می‎کرد، سپس او نابود گشته صورتش را بر روی زمین می‎گذارد و می‎گوید: "خدا، خدا، دو بار در یک روز شانس از کنار من گذشته است! مگر بنده‎ات چه جرمی مرتکب گشته که از او دلگیری؟"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر