چشمه طلا.


<چشمه طلا> از لافکادیو هِرن را در دی سال ۱۳۹۴ ترجمه کرده بودم.

پرنده و دختر
ناگهان از قلب درخت مگنولیا یک چهچهه با صدای ملایمی طنین می‎اندازد، یک ملودی مملو از آشفتگی، وحشی‎تر از شوق بلبل، مست کننده‎تر از شیرینی شب ــ مرغ مقلد همسرش را می‎خواند.
دختری که کنار در باغ معطر ایستاده بود و رام مانند یک کودک اجازه بوسیدن دهانش را می‎داد زمزمه می‎کند: "آه، چه زیبا! ... چه شیرین!"
پسر با لب‎هائی نزدیک به لبان دختر و چشم‎هائی غرق گشته در دریای سیاهی که از میان ابریشم مژگان سیاه دختر به بیرون می‎درخشید زمزمه می‎کند: "نه چنان شیرین مانند صدای تو."
دختر آهسته و با لذت می‎خندد و می‎پرسد: "آیا در غرب هم چنین پرندگانی دارید؟"
پسر پاسخ می‎دهد: "در قفس‎ها، اما خیلی کم. من دیده‎ام که برای یک خوانندۀ خوب پانصد دلار پرداخت شده است. کاش تو یک مرغ مقلد کوچک بودی!"
"چرا؟"
"چون بعد می‎تونستم تو را فردا همراه خود ببرم."
"بخاطر اینکه من را برای پانصد دلار بفرو ..." یک بوسه سؤال لاقیدانه را سرکوب می‎کند.
"خجالت بکش!"
"اگر آوازشان را در قفس بشنوی به این شب فکر خواهی کرد؟ ... زندانی‎های کوچولو بیچاره!"
"جائیکه من حالا می‎روم هیچ پرنده‎ای نداریم. آنجا محلی‎ست کاملاً وحشی؛ خانه‎های چوبی زمخت و مردانی زمخت! بدون هیچ حیوان خانگی ... نه حتی یک گربه!"
"پس می‎خواستی با یک پرنده کوچک در چنین محلی چه کنی؟ همه به تو خواهند خندید ... اینطور نیست؟"
"نه، من اینطور فکر نمی‎کنم. مردان زمخت حیوانات کوچک خانگی را دوست دارند."
"حیوانات کوچک خانگی؟"
"مانند تو، بله ... فقط بیش از حد!"
"بیش از حد؟"
"من نمی‎خواستم این را بگم."
"اما تو آن را گفتی."
"من وقتی به چشم‎هایت نگاه می‎کنم دیگر نمی‎دانم چه می‎گویم."
 
موسیقی و رایحه این ساعات در تمام مدت سفر طولانی بارها در رویاهای پسر به سراغش آمده بود ــ در خواب‎های کوتاهش که اغلب توسط توقف کشتی و قطار قطع می‎گشت، توسط سر و صدای بارگیری کنار شعله‎های زرد آتش چوب‎های صنوبر، توسط سیگنال‎های کشتی‎های بخار که در حال سلام یا هشدار دادن صدایشان را تا فاصله‎های دور می‎فرستادند، توسط صدای همراهان، سؤالات بازرس قطار، صدای بلند اعلام کردن ایستگاه‎ها، توسط تلق تلق کردن چمدان‎ها در هوائی که از بخار چرب لوکوموتیو سنگین بود، و عاقبت جنبش کُند واگن پست در مسیرهای پُر دست‎انداز، جائیکه زمین یک رنگ مایل به قرمز داشت و گل‎های زرد بزرگ می‎روئیدند.
 
بدینسان روزها، هفته‎ها و ماه‎ها سپری می‎گردند، و دهکده در غرب دور با تنها خیابانش در آفتاب تابستانی می‎درخشید. گاهی پیک از ایالات متحده می‎آمد، چکمه‎پوش، مهمیزدار و تا دندان مسلح، و همیشه نامه‎ای با خود می‎آورد که مُهر پست نیواورلئان بر آن بود و مانند گل‎های مگنولیا رایحه لطیفی داشت.
گاهی وقتی سوارکار برنزی رنگ با درخشش دوستانه چشمان عقابیش که توسط تماشای مدام افق تیز شده بودند پیام لطیف را تحویل می‎داد با صدای بم می‎گفت: "بوی یک زن می‎دهد."
یک روز او برای مهندس نامه‎ای به همراه نداشت، و در پاسخ به نگاه پرسشگر می‎گوید: "او این هفته شما را فراموش کرده است" و از طریق جنگل‎هائی که بوی صمغ می‎دادند در مسیرهای پیچ در پیچ به سمت پائین می‎تازد، جائیکه جمجمه بوفالوها با کاسه‎چشم خالی در خورشید می‎درخشیدند. به این نحو او چند بار دیگر آمد و از طریق نور گلگون شب رفت و برای چهره منتظر هیچ لبخندی نیاورد. "آقا، او دوباره شما را فراموش کرده است!"
 
و در یک شب ولرم (در شب 24 ماه آگوست) از سایه معطر جنگل‎ها آواز پرنده‎ای با آهنگ عجیب و ناآشنائی طنین می‎اندازد. "شیرین! شیرین! شیرین!" سپس طوفانی از ملودی‎های نقره‎ای بدنبالش بلند می‎گردند، طولانی، نرم، فریادهائی پُر شور! و پس از آن یک گام عمیق غنی از نیمگام‎‌های لطیف، مانند اشتیاق سرکوب شده‎ای که برای خندیدن تلاش می‎کند. مردها برای گوش دادن از جاهای خود بلند می‎شوند و به زیر نور مهتاب می‎روند. اما برای یک نفر از این جمع در این صداها چیزی وحشتناک و در عین حال آشنا و دوستداشتنی وجود داشت.
هنگامیکه ملودی در امتداد جاده سفید به لرزش می‎افتد یک معدنچی زمزمه می‎کند: "به نام عیسی، این چه معنی می‎دهد؟"
یکی از مردها که در سرزمین‎هائی با درختان نخل زندگی کرده بود پاسخ می‎دهد: "این یک مرغ مقلد است." و مهندس در حال گوش دادن به نظرش می‎رسد که رایحه گل‎های یک سرزمین آفتابی‎تر به آن سمت جاری‎ست؛ تپه‎های غربی همانطور که ابرها در آسمان محو می‎گردند از برابر چشمانش ناپدید می‎گشتند؛ و در مقابل او خیابان زیبای یک شهر دور پدیدار می‎گردد که در زیر نور نقره‎ای جنوبی مهتاب روشنائی خفیفی می‎داد. دوباره دکل‎های مرتفع کشتی را می‎بیند که در مقابل ستاره‎ها شبکه نازکی رسم می‎کردند، کشتی‎های بخار را می‎بیند که در امتداد پیچ‎های رودخانه می‎لغزیدند، خانه‎هائی را می‎بیند پوشیده از تاک یا توسط موز سایه انداخته شده و جنگل‎ها را در لباس‎های خزه‎ای رویائی‎شان در مقابل خود می‎بیند.
هنگامیکه پستچی چند هفته بعد با چهره برنزی تاریک شده از نور خونین غروب خورشید به آنجا می‎تازد می‎گوید:  "این بار چیزی برای شما آمده است." اما این بار او لبخند نمی‎زد. پاکت بزرگ‎تر از حد معمول و دستخط، دستخط یک مرد بود با این کلمات:
"هورتنزی مُرده است. این کاملاً ناگهانی در شب 24 آگوست اتفاق افتاد. سریع به خانه بازگرد."
 
بوسه ارواح
تئاتر پُر بود. من نمی‎توانم به یاد آورم چه بازی گشت. من وقت نداشتم بازیگران را تماشا کنم. فقط به یاد می‎آورم که ساختمان تئاتر بسیار بزرگ به نظر می‎آمد. وقتی سرم را برمی‎گرداندم دریائی از چهره می‎دیدم که گسترده بودنش تقریباً قدرت تشخیص چشم در بخش‎های دور را از کار می‎انداخت. سقف آبی بود و در وسط آن یک چراغ بزرگ با نوری ملایم مانند ماه در چنان ارتفاعی آویزان بود که نمی‎توانستم زنجیری را که چراغ به آن آویزان بود ببینم. تمام صندلی‎ها سیاه بودند. من تصور می‎کردم تمام تئاتر با مخمل سیاهی که حاشیه نقره‎ای تزئین شده‎اش مانند قطرات اشگ می‎درخشیدند روکش شده است. تماشاگران لباس کاملاً سفیدی بر تن داشتند.
لباس کاملاً سفید! ــ من از خود پرسیدم که آیا در تئاتر یک شهر گرمسیری نشسته‎ام ــ چرا همه لباس سفید بر تن دارند؟ من نمی‎توانستم دلیلش را حدس بزنم. گاهی فکر می‎کردم از میان پنجره چشم‎اندازی را می‎بینم که مهتاب روشنش ساخته و در آن شاخه‎های درختان نخل مانند عنکبوت‎های غول‎پیکر سایه‎های نوسان‎داری می‎اندازند. هوا توسط یک رایحه تازه و عجیب شیرین شده بود، یک هوای سستِ خواب‎آلود که در آن تعداد بیشماری بادبزن سفید بدون سر و صدا به جلو و عقب تکان می‎خوردند.
یک سکوت و خاموشی عجیب بر قرار بود. تمام چشم‎ها بجز چشم‎های من به سمت صحنه نمایش نگاه می‎کردند. من به تمام سمت‎ها نگاه می‎کردم به غیر از آن سمت. من اصلاً نمی‎دانم چرا به آن سمت نگاه نمی‎کردم. هیچکس به من توجه نمی‎کرد، به نظر نمی‎رسید کسی متوجه شده باشد که تنها سیاه‎پوش این اجتماع بزرگ من هستم ... تنها لکه تاریک در دریائی از نور سفید.
چنین به نظر می‎رسید که صدای بازیگران ضعیف و مرتب ضعیف‎تر می‎گردد ... صداهای ضعیفی مانند زمزمه‎هائی از جهانی دیگر ... از جهان ارواح! ... و موسیقی مانند موسیقی به گوش نمی‎آمد، بلکه فقط مانند پژواکی بود در روح و جان شنونده، مانند یک خاطره از آهنگ‎هائی که آدم در سال‎های گذشته شنیده و آن را فراموش کرده است.
بعضی از صورت‎ها به طرز عجیبی به نظرم آشنا می‎آمدند ... صورت‎هائی که فکر می‎کردم باید قبلاً جائی دیده باشم. اما هیچکس مرا نمی‎شناخت.
 
یک زن مقابل من نشسته بود ...  یک زن زیبا با موهائی چنان طلائی مانند گیسوی آفرودیته. من از قلبم پرسیدم که چرا وقتی چشمم را به زن می‎دوزم چنین عجیب به تپش می‎افتد. حالم طوری بود که انگار قلب می‎خواهد از سینه‎ام فرار کند و خود را لرزان جلوی پاهای زن بیندازد. من حرکات لطیف پشت گردنش را تماشا می‎کردم، گردنی که شبیه ستونی از عاج فیل سفید بود و چند طره گیسوی رها مانند نوارهائی طلائی به دورش پیچیده بودند. ... گردی لطیف گونه‎اش مانند پوست مخملین یک هلوی نیمه رسیده در سرخی ظریفی می‎درخشید؛ من ملاحت لب‎های گوشتالودش را می‎دیدم، این لب‎ها مانند لب‎های ونوس که هنوز هم پس از دو هزار سال از بوسه‎های آخرین معشوق مرطوب به نظر می‎آیند شیرین بودند. اما چشم‎هایش را نمی‎توانستم ببینم.
و یک میل عجیب در من جان می‎گیرد، میل شدید بوسیدن این لب‎ها. قلبم می‎گفت: آری؛ ... عقلم زمزمه می‎کرد: نه! من به ده‎ها هزار چشمی فکر می‎کردم که ناگهان خود را به سمت من خواهند چرخاند. من به اطراف نگاه می‎کنم؛ و به نظرم چنین می‎آمد که انگار سالن تئاتر بزرگتر شده است! ردیف‎های صندلی امتداد یافته بودند ... لامپ بزرگ وسط سقف انگار در ارتفاع بالاتری آویزان بود؛ اجتماع مانند رویائی از روز قیامت وحشتناک به نظر می‎آمد. و قلب من چنان شدید می‎زد که صدای تپش پر شورش را بلندتر از صدای بازیگران می‎شنیدم، و من از اینکه ممکن است تمام جمعیت مردان و زنان سفیدپوش در باره من حرف بزنند در وحشت بودم. اما به نظر نمی‎رسید که کسی مرا می‎بیند یا می‎شنود. من می‎لرزیدم، اما وسوسه هر لحظه شدیدتر و سرکش‎تر می‎گشت.
و قلبم می‎گفت: "یک بوسه از این لب‎ها ارزش کشیدن درد ده‎هزار مرگ را داراست."
 
من از جا برخاستنم را دیگر به یاد نمی‎آورم. فقط می‎دانم که در کنار او بودم، کاملاً نزدیکش، من نفس معطرش را استنشاق و به چشم‎هایش نگاه می‎کردم، چشمانی چنان عمیق مانند آسمان بنفش یک شب گرمسیری. من لب‎هایم را با هیجان بر لب‎هایش می‎فشرم، من احساس لرزی از پیروزی و لذتی غیرقابل بیان می‎کردم: من احساس می‎کردم که چگونه لب‎های گرم و نرمش خود را بر روی لب‎هایم نشاندند و بوسه‎ام را به من پس دادند.
و ناگهان اضطراب بزرگی مرا در برمی‎گیرد. و تمام جمعیت مردان و زنان سفیدپوش در سکوت از جا برمی‎خیزند، و ده‎ها هزار چشم به من نگاه می‎کنند.
 
من صدائی می‎شنوم، ملایم، شیرین، شبیه به صدای معشوق مُرده‎ای که وقتی در رویا پیش ما می‎آید.
"تو مرا بوسیدی! حالا پیمان برای همیشه قطعی گشت."
و وقتی دوباره چشمانم را گشودم، دیدم که تمام صندلی‎ها گورند و تمام لباس‎های سفید کفن. هنوز هم از سقف آبی رنگ چراغی بالای سرم آویزان بود، اما آن فقط نور یک ماه سفید در لاجوردی جاودانه آسمان بود. گورهای سفید خود را در صفوف شبح مانندی تا مرز افق می‎گستراندند؛ ... و در محلی که فکر می‎کردم نمایش اجرا می‎گردد فقط یک آرامگاه مرتفع می‎بینم؛ ... و من می‎دانستم که عطر رایحه شب فقط نفس گل‎هائی بود که بر روی گورها می‎میرند!
 
بخشایش
روزی در غرب هند، دوست من، محضردار، و من در جزیره از مسیر فوق‎العاده‎ای عبور می‎کردیم که خود را توسط جنگل‎های استوائی به سمت ابرها بالا می‎کشید و سپس دوباره خود را از میان مزارع نیشکر طلائی سبز رنگ در قابی از زمینۀ بنفش، آبی و خاکستریِ شبح‎وار قله‎های کوه در کنار ساحل پائین می‎آورد. ما تمام طول روز را رو به بالا می‎رفتیم و بخاطر قاطر کوچکِ خوب تقریباً همیشه بدنبال درشکه حرکت می‎کردیم؛ و دریا در پشت سرمان خود را مرتب روی هم می‎انباشت، طوریکه حالا دریا در افق به شکل یک دیوار عظیم به رنگ آبی بنفش دیده می‎گشت. هوا مانند یک حمام بخار داغ بود، اما نسیم با عطرهای گرمسیری، با این عطر عجیب گیاهان و زمین صمغی و پوسیدگی معطر برای تنفس خوب بود. یک منظره بهشتی خود را بر روی رودخانه‎هائی که صدای خش‎خش‎شان در سایه سرخس‎ها و خیزران‎ها به گوش می‎آمد گسترده بود.
دوست من درشکه را در برابر یک دروازه نگاه می‎دارد که پرچینی پُر از گل‎های شبیه به پروانه‎های سرخ و سفید دیوارش بود. او می‎گوید: "من اینجا کمی کار دارم. با من بیا." ما پیاده می‎شویم، او با دسته چوبی شلاقش به در می‎کوبد. من در انتهای باغ دالان یک خانه دهقانی را می‎بینم؛ در پشت آن ردیف‎های درختان نارگیل قرار داشتند که از میانشان نیشکر رسیده می‎درخشید. حالا یک سیاهپوست که فقط یک شلوار کتانی بر پا و یک کلاه حصیری بزرگ بر سر داشت به سمت دروازه می‎آید تا آن را بگشاید. پشت سرش یک گروه، یک گروه بزرگِ جوجه می‎دویدند و جیک جیک می‎کردند. من نمی‎توانستم صورت مرد سیاهپوست را در سایه عظیم کلاه حصیری ببینم، اما متوجه گشتم که اندامش بطور عجیبی استخوانیست، طوریکه انگار تا استخوان‎ها خشکیده شده است. من تا آن زمان موجود ترسناکتری ندیده بودم، و بخاطر گله جوجه‎ها که بدنبالش می‎دویدند شگفتزده بودم.
محضردار می‎گوید: "خب، جوجه‎هایت مانند همیشه خوشند! ... من مایلم با خانم فلوران صحبت کنم."
جن با لحجه گرفته‎اش می‎گوید: "بفرمائید" و از ما لنگان لنگان دور می‎شود، در حالیکه جوجه‎ها در اطراف پاشنه‎های پژمرده پاهایش می‎دویدند و می‎جهیدند.
دوستم اظهار می‎دارد: "این مرد، در هشت یا نه سال قبل توسط یک نیزه زخمی شد. او شفا یافت، یا با روش عجیبی نیمه‌درمان گشت؛ اما از آن زمان یک اسکت است. ببین چطور می‎لنگد!"
اسکلت در پشت خانه ناپدید می‎گردد، و ما مدتی در مقابل در داخلی انتظار می‎کشیم. سپس یک زن مستیتسه‎ئی با یک عمامه زرد و یک لباس رنگین‎کمانی که فوق‎العاده دیده می‎گشت می‎آید تا به ما بگوید خانمش از ما خواهش می‎کند چون هوا در خانه بسیار گرم است در باغ استراحت کنیم. حالا صندلی‎ها و یک میز کوچک در محل سایه‎داری قرار داده می‎شوند، و زن مستیتسه‎ئی برای ما شربت، یک بطری عرق نیشکر خالص که مانند ژله سیب معطر بود، و آبی مانند یخ سرد در یک کوزه از خاک رس ضخیم و سرخ می‎آورد. دوست من نوشیدنی طراوت‌انگیز را آماده می‎سازد، و سپس بانوی خانه می‎آید تا به ما خوشامد بگوید و پیش ما بنشیند، یک بانوی زیبا و مسن که مویش مانند یک سکه نقره‎ای تازه ضرب گشته می‎درخشید. من شیرینتر از لبخندی که او با آن از ما استقبال کرد هرگز ندیده بودم. و من از خود پرسیدم که آیا او می‎توانست بعنوان یک دختر جوان کرهئوئنی هرگز دلرباتر از حالا با این چین و چروک خیرخواهانه، موی نقره‎ای، و چشمان باز، سیاه و درخشانش بوده باشد ...
من حالا در گفتگوی آغاز گشته نمی‎توانستم شرکت کنم، زیرا که صحبت فقط بر محور مسائل حقوقی می‎چرخید. محضردار بزودی آنچه را که باید تنظیم می‎گشت تنظیم می‎کند، و ما بعد از اظهار تأسف بانوی مهربان بخاطر رفتن ما از او خداحافظی می‎کنیم و به راه می‎افتیم. دوباره سیاهپوست مومیائی لنگان لنگان برای گشودن دروازه می‎رود، و جمعیت جوجه‎های لخت تعقیبش می‎کردند. هنگامیکه ما دوباره در جای خود در درشکه نشسته بودیم هنوز هم جیک جیک مخلوقات کوچکی که بدنبال شبح پیر می‎دویدند به گوش می‎رسید.
من می‎پرسم: "آیا او یک جادوگر آفریقائی‎ست؟ و آیا او جوجه‎ها را جادو کرده؟"
محضردار در حالیکه ما به رفتن ادامه می‎دادیم پاسخ می‎دهد: "بله، آیا این عجیب نیست؟ این سیاهپوست باید حالا حداقل هشتاد ساله باشد، و این مرد می‎تواند هنوز بیست سال دیگر هم زندگی کند."
با آن لحنی که دوستم کلمه «مرد» را گفت مرا کمی شگفتزده کرد، زیرا من او را یکی از مهربانترین انسان‎ها و رها از هر پیشداوری می‎شناختم. من حالا خودم را برای شنیدن یک داستان طولای آماده می‎ساختم و در سکوت انتظار می‎کشیدم.
محضردار بعد از آنکه مزرعه در فاصله دوری پشت سرمان قرار می‎گیرد سکوتش را می‎شکند و می‎گوید: "گوش کن، این جادوگر پیر، همانطور که تو او را می‎نامی، بعنوان برده در مزرعه بدنیا آمده است. مزرعه به آقای فلوران تعلق داشت، باغ خانمی که ما مهمانش بودیم؛ او دخترعموی فلوران و ازدواجشان یک ازدواج عاشقانه بود. تقریباً دو سال از ازدواجشان می‎گذشت ــ خوشبختانه بانو دارای فرزند نیست ــ که قیام سیاهان آغاز گشت. تعدای از زمینداران کشته شدند؛ و فلوران یکی از اولین کشته شده‎ها بود. سیاهپوست پیری که ما امروز دیدیم، جادوگر پیر، همانطور که تو او را می‎نامی، مزرعه را ترک کرد و به شورشیان پیوست: می‎فهمی؟"
من می‎گویم: "بله، اما شاید او بخاطر ترس از دیگران این کار را کرد؟"
"البته؛ کارگرهای دیگر هم همینکار را کردند. اما او کسی بود که آقای فلوران را به قتل رساند، ــ نه به دلیل خاصی ــ کسی که با یک چاقو بدنش را پاره ساخت. هنگامیکه فلوران مورد حمله واقع گشت سواره در حال آمدن به خانه بود، در فاصله دو کیلومتری به مزرعه ... سیاهپوست در حال هوشیاری جرأت نمی‎کرد به آقای فلوران حمله کند؛ تبهکار مست بود، مست لایعقل. اکثر سیاهان برای جرأت دادن به خود عرق نیشکر مخلوط با زنبورهای مُرده نوشیده بودند."
من حرف او را قطع می‎کنم: "اما پس چرا او هنوز در مزرعه فلوران است؟"
"هنگامیکه ارتش بر علیه شورشیان دست به عمل می‎زند همه‌جا به جستجوی قاتل می‎گردند، اما او را پیدا نمی‎کردند. او در میان نیشکرها بود، در مزرعه نیشکر فلوران، مانند یک موش صحرائی، مانند یک مار. یک روز صبح وقتی ژاندارم‌ها هنوز در جستجویش بودند او با عجله داخل خانه می‎گردد و خود را جلوی پای بانوی خانه بر روی زمین می‎اندازد، گریان و فریادکشان می‎گوید:
"من او را کشتم! من او را کشتم!" و برای ترحم التماس می‎کند. وقتی از او پرسیده می‎شود که چرا فلوران را کشته است فریاد می‎کشد: "شیطان او را به این کار واداشته! ... و خانم فلوران او را می‎بخشد!"
من می‎پرسم: "چگونه توانست خانم فلوران این کار را بکند؟
دوستم پاسخ می‎دهد: "بله، او همیشه یک مؤمن بوده است، مؤمنی صادق. او فقط  می‎گوید: امیدوارم خدا مرا همانطور ببخشد که من تو را می‎بخشم! بانو به خدمتکارانش دستور می‎دهد او را مخفی سازند و برایش غذا ببرند، و آنها او را مخفی ساختند، تا اینکه هیجان‎ها فروکش کرد. سپس بانو او را دوباره به کار می‎فرستد، و او از آن زمان همیشه برای بانو کار کرده است. البته حالا برای کار در مزرعه پیر شده و فقط به پرندگان رسیدگی می‎کند."
من می‎پرسم: "اما بستگان چگونه توانستند با این اقدام بانو موافقت کنند؟"
"بله، بانو ادعا می‎کرد که او از نظر روحی مسئول نیست، او فقط یک احمق بیچاره است و بدون آنکه بداند چه می‎کند دست به قتل زده است؛ و می‎گفت، اگر او می‎تواند مرد را ببخشد، بنابراین دیگران می‎توانند او را خیلی آسانتر ببخشند. بستگان جلسه تشکیل می‎دهند و تصمیم می‎گیرند جریان را طوری ترتیب دهند که خانم فلوران بتواند بنا بر اراده‎اش عمل کند."
"اما چرا؟"
"زیرا آنها می‎دانستند که بانو یک نوع تسلی مؤمنانه در بخشش بزهکار می‎یابد. بانو بعنوان یک مسیحی نه تنها بخشش او را وظیفه خود می‎دانست بلکه همچنین نگهداری از او را وظیفه خود می‎پنداشت. ما این کار را صحیح نمی‎داستیم، اما می‎توانستیم آن را درک کنیم ... می‎بینی تدین چگونه می‎تواند اثر بگذارد."
وقتی آدم ناگهان در مقابل یک واقعیت کاملاً جدیدی که هرگز قبلاً به آن فکر نکرده بوده است قرار می‎گیرد اغلب بی‎اراده مجبور به لبخند زدن می‎گردد. و من هم در حالیکه دوستم تعریف می‎کرد بی‌اراده میان کلماتش لبخند می‎زدم. محضردارِ خوب چین به پیشانی می‎اندازد و می‎گوید:
"تو می‎خندی، این کار درستی نیست! این اشتباه است! ... اما تو دارای باور نیستی: تو نمی‎دانی که دین حقیقی و مسیحیت واقعی چیست!"
من جدی پاسخ می‎دهم:
"مرا ببخش! من هرچه را که برایم گفتی باور می‎کنم. اگر من لاقیدانه و بدون فکر کردن خندیدم، فقط به این دلیل بود که من شگفتزده شده بودم ..."
او جدی می‎پرسد: "در باره چه؟"
"در باره غریزه فوق‎العاده سیاهپوست."
او موافق بود: "خب، بله، این حیله‎گری حیوان بود، غریزه حیوان شکاری! ... بانو تنها انسان در جهان بود که می‎توانست او را نجات دهد."
من جرأت می‎کنم به آن اضافه کنم: "و او آن را می‎دانست."
دوستم پُر انرژی اعتراض می‎کند: "نه، نه، نه! او نمی‎توانست این را بداند؛ او فقط آن را احساس کرد! ... یک چنین غریزه‎ای نه در مغز انسان، بلکه فقط در مغز یک حیوانِ وحشی یافت می‎گردد که از فهم هر دانش، هر فکر، هر درکی عاجز است!"
 
فناناپذیر
من از هزاران هزار سال قبل تا کنون مشغول زندگی کردنم. من از انسان‎ها و جهان خسته‎ام ... این جهان برای انسانی مانند من کوچک شده است؛ این آسمان مانند یک طاق سُربی خاکستری رنگی به نظرم می‎رسد که می‎خواهد رویم سقوط کند و مرا له سازد. هیچ موی نقره‎ای بر روی سرم نیست، غبار قرن‎ها چشمانم را کدر نساخته است. و با این وجود من از جهان خسته‎ام. من به هزاران زبان صحبت می‎کنم، چهره بخش‎های جهان مانند حروف الفبای یک کتاب برایم آشناست، آسمان‎ها خود را به چشم‎هایم گشوده‎اند و امعاء و احشاء زمین برایم خالی از اسرار است.
من دانش را در عمیقترین اعماق دریا جستجو کردم ... در بیابان‎های گسترده، جائیکه شن امواج خروشان زردش را با دندان‌قروچه خشک و سخت می‎غلطاند ... در تعفن مرده‎شورخانه‎ها و وحشت پنهان گوردخمه‎ها ... در برف باکره دائولاگیری ... در لابیرنت مخوف جنگل‎هائی که هرگز هیچ انسانی داخل نگشته بود ... در کنار آتشفشان‎های خاموش ... در سرزمین‎هائی که سطح دریاها و رودخانه‎ها با پشت اسب‎های آبی یا با جوشن تمساح‎ها پوشیده شده است ... در کنار دورترین انتهای جهان، جائیکه کوه‎های یخی شبیه شبح بر روی آب‎های تیره شناورند ... در آن قسمت‎های عجیب جهان، جائیکه خالی از زندگی‎ست، جائیکه کوه‎ها توسط دردهای زایمان زلزله شکاف برداشته‎اند، و جائیکه چشم‎ها فقط یک جهان از ویرانه‎های متروک پاره پاره گشته شبیه به ماه می‎بینند.
تمام دانش‎های تمام قرون، تمام زرنگی‎ها و مهارت‎ها، خدعه‎های انسان در همه‌چیز و خیلی چیزی‎های بیشتر مال منند!
زیرا زندگی و مرگ به من اعتماد کرده و قدیمی‎ترین اسرارشان را برایم فاش ساخته‎اند، و تمام آن چیزهائی که انسان‎ها در آموختنشان بیهوده تلاش می‎کردند برایم خالی از هر رمزند.
آیا من تمام شادی‎های این جهان کوچک را نچشیدم ... شادی‎هائی که قادر بودند بدنی ضعیف‎تر از هیکل من را به خاکستر تبدیل سازند؟
من با مصریان، با پادشاهان هند و با سزارها معبد ساختم؛ ... من به فاتحین برای شکست دادن جهان کمک کردم؛ ... من شب‎های عیاشی را با حاکمان تبن و بابل گذراندم؛ ... من از شراب و خون مست بودم! امپراتوری‎های جهان و تمام ثروت و شکوه‎شان مال من بودند! با آن اهرمی که ارشمیدس تلاش می‎کرد به امپراتوری‎ها ارتقاء دادم و سلسله‎هائی را ساقط ساختم. و مانند یک خدا جهان را در دستان خالیم نگاه داشتم.
هر آنچه را که زیبائی جوانی و عشق زن می‎تواند برای شاد ساختن قلب انسان‎ها بدهد من دارا بودم؛ ... هیچ پادشاهی از آشور، هیچ سلیمانی، هیچ حاکمی از سمرقند، هیچ خلیفه‎ای از بغداد، هیچ راجائی از دورترین مناطق شرق هرگز مانند من عاشق نبود؛ و در دهها هزار از عشق‎هایم تحقق تمام آن چیزهائی را یافته‎ام که افکار انسانی تا حال به آنها اندیشیده، که قلب انسان‎ها تا حال آرزویشان را کرده و آنچه دست‎های انسانی در آن مرمر ویران ناگشتنی تبلور بخشیده است که با این وصف از اعضای آهنینم زودگذرترند.
من سرخ و تازه باقی‌می‎مانم، مانند سنگ خارای مصری‎ای که پادشاهان رویای خود از ابدیت را در آن به گور می‎سپردند.
اما من از این جهان خسته‎ام!
من هرچه می‎خواستم بدست آورده‎ام؛ من آرزوئی نداشتم که به آنها نرسیده باشم ... بجز یک آرزو، که من حالا آن را چنین بیهوده گرامی می‎دارم و هرگز  برایم برآورده نخواهد گشت.
من در سراسر این جهان هیچ همدمی ندارم، هیچ قلبی که قادر به درکم باشد، هیچ روحی که مرا بخاطر آنچه هستم دوست داشته باشد.
اگر می‎خواستم در باره آنچه می‎دانم صحبت کنم، بنابراین هیچ موجود زنده‎ای نمی‎توانست مرا بفهمد؛ اگر می‎خواستم دانشم را بنویسم، بنابراین مغز هیچ انسانی افکارم را درک نمی‎کرد. در کالبد یک انسان ــ قادر به انجام هر کاری که انسان‎ها قادر به انجام آن هستند، فقط کامل‎تر از آنچه هرگز انسان‎ها قادر به آن باشند ــ باید شبیه این برادران ضعیف زندگی و از کارهای کوچک‎شان تقلید کنم، گرچه من دارای حکمت یک خدا هستم! چه نادان بودند آن خیالبافان یونانی وقتی برای ما از خدایانی می‎خواندند که به سمت انسان‎ها فرود آمدند تا برنده عشق یک زن شوند. من در قرون گذشته می‎ترسیدم دارای یک پسر شوم ... یک پسر، که باید جوانی جاودانه‎ام را برایش به ارث بگذارم؛ ... زیرا من حسود بودم، نمی‎خواستم رازم را با یک موجود زمینی به اشتراک بگذارم! حالا این زمان گذشته است. در این دوران هیچ پسر متولد گشته از این نژاد در حال انحطاط دیگر نمی‎تواند هرگز یک همدم شایسته برایم گردد. قبل از آنکه او بتواند حتی کوچکترین فکرم را درک کند اقیانوس‎ها بسترشان را تغییر خواهند داد، قاره‎های تازه از عمق زمردها صعود خواهند کرد و نژادهای جدیدی بر روی زمین ظاهر خواهند گشت ...
آینده برایم دیگر هیچ شادی ندارد: ... من مراحل ده هزار از میلیون‎ها سال را پیش‎بینی کرده‎ام. هرآنچه که بوده، دوباره خواهد بود؛ ... هرآنچه که خواهد گشت، قبلاً بوده است. من مانند یک گوشه‎نشین در بیابان تنها هستم، زیرا انسان‎ها در چشمانم عروسک شده‎اند، و شنیدن صدای یک زن زنده دیگر در گوش‎هایم شیرینی ندارد.
فقط به صدای باد و دریا گوش می‎دهم ... و با این وجود آنها هم مرا خسته می‎سازند ...
با این همه مایلم سال‎های بی‎پایانی هنوز به زندگی ادامه دهم. کاش می‎توانستم خودم را به جهان‎های درخشان دیگری منتقل سازم که توسط دو خورشید روشن و توسط خیل عظیم مهتاب‎ها محاصره می‎گردند! .... به جهان‎های دیگری که دانش‎شان با دانش من برابر باشد، قلب‎هائی که شایسته همنشینی با من باشند، و ... شاید ... زن‎هائی که بتوانم دوست‎شان بدارم ... نه خلاءی توخالی، نه حوریانی شبیه به ارواح اسطوره‎های شمالی و شبیه به مادران نحیف این نژاد زمینی ریز، بلکه موجوداتی با زیبائی ابدی و شایسته برای به دنیا آوردن فرزندان فناناپذیر!
آه، ... یک قدرتی وجود دارد که نیرومندتر از اراده‎ام و عمیق‎تر از دانشم است ... یک قدرت «کر مانند آتش، کور مانند شب»، که مرا تا ابد به این جهان انسان‎ها متصل می‎سازد.
آیا باید مانند پرومتئوس در کنار این صخره‎ها دست بسته بمانم، در عذابی بی‎پایان، قطعه قطعه گشته توسط منقار تیز کرکس ناامیدی؟
من مایلم تا زمانیکه خورشید تیره و سرد گردد زندگی کنم، و با این وجود خسته‎ام ...
ماه طلوع کرده است! آه تو جهان رنگپریدۀ مُرده! ... کاش می‎توانستی احساس کنی چه شاد می‎گشتی اگر گردش مانند لاشه‎ات در شبِ بی‎انتها را به پایان می‎رساندی و در آن ابدیتِ تیره‎تر فرو می‎رفتی، جائیکه رویاها نیز مُرده‎اند!
 
شیاون سن
هزار و دویست سال قبل در یکی از شهرهای چین، در عمق این امپراتوری که آن را امپراتوری آسمان می‎نامند پسری متولد می‎گردد که ارواح خوب در هنگام ورودش به این جهانِ فریب شادی کردند، و همچنین چیزهای فوق‎العاده‎ای هم اتفاق افتاد که افسانه‎های آن سال‎ها آنها را تعریف می‎کنند. زیرا قبل از تولدش مادر در رویا سایه بودا را بر بالای سرش می‎بیند، درخشان مانند چهره کوهی از نور؛ و مادر پس از ناپدید گشتن سایه قامت پسرش را که باید بدنیا می‎آورد تشخیص می‎دهد که از میان سرزمین‎های پهناوری بدنبال سایه می‎رفت، به سمت شهرهای ناشناخته و از میان جنگل‎های عجیب و غریبی که به نظر می‎رسیدند به این جهان متعلق نیستند. و صدائی به او می‎گوید که پسرش در جستجوی کلمه از میان سرزمین‎های ناشناخته خواهد گذشت؛ بودا اما او را در این سفر همراهی خواهد کرد و عاقبت اجازه یافتن چیزی را که می‎جوید به او خواهد داد ...
بنابراین پسر در خرد رشد می‎کند؛ و چهره‎اش مانند چهرۀ از عاج ساخته شده خدا در معبد تیانجین می‎گردد، جائیکه انعکاس همیشه در حال تغییر به مؤمنان می‎آموزد که جهان و هرچه که در آن است فقط بعنوان یک بازی حواس، یک توهم می‎تواند فهمیده شود. و پسر توسط کاهنان بودا آموزش می‎بیند و از آنها خردمندتر می‎گردد.
گرچه قانون بودا سال‎های بی‎شماری در سرزمین شکوفا و پسر آسمان در برابر او تعظیم کرده بود، و در امپراتوری هزاران معبد با راهبان مقدس و معلمان حقیقت بی‎شماری وجود داشت، اما با گذشت بیش از هزار سال نیلوفر آبیِ قانونِ خوب رایحه‎اش را از دست داده بود؛ بسیاری از حکمت‎های حاکم جهان فراموش شده بودند؛ آتش و تعقیب‎ها از تعداد کتب مقدس کاسته بود. هنگامیکه شیاون سن حکمت عمیقتر قانون را می‎جوید چیزی نمی‎یابد؛ و هیچکس در چین نبود که بتواند به او تعلیم دهد. در این وقت میل رفتن به هند، به سرزمین ناجیِ بشر او را در بر می‎گیرد، تا در آنجا کلمات باشکوهِ گمشده و کتب نادری را که چشم‎های چینی نخوانده بودند جستجو کند.
پیش از شیاون سن زائران چینی دیگری هند را جستجو کرده بودند؛ فابیان توسط ملکه مقدسی به آنجا فرستاده شده بود. اما از این دیگران حمایت مالی می‎شد، توسط خدمتکاران مشایعت می‎گشتند و برای حاکمان نامه و برای پادشاهان هدیه به همراه داشتند. شیاون سن اما نه پول داشت و نه خدمتکار، و راه را هم نمی‎شناخت. به این خاطر او فقط می‎توانست از امپراتور کمک و اجازه سفر تقاضا کند. اما پسر آسمان درخواست او را که بر روی ابریشمی زرد نوشته شده و با دو هزار نام مذهبی امضاء گشته بود نمی‎پذیرد. وانگهی او ترک کردن امپراتوری را برای شیاون سن ممنوع و برای آن مجازات مرگ معین می‎کند.
اما شیاون سن در قلبش احساس می‏‎کرد که باید برود. و به یاد می‎آورد که کاروان‎ها از هند کالاهای خارجی خود را به شهری در کنار رود زرد، خوآن خه می‎آورند. بنابراین او پنهانی در شب روانه می‎شود و چندین روز سفر می‎کند. او در مسیرش توسط برادران دینی پشتیبانی می‎گشت، تا اینکه به کاروانسرا می‎رسد و بازرگانان هندی را با اسب‎ها و شترهای بیشمارشان در کنار رود خوآن خه اردو زده می‎بیند.
و وقتی کاروان به سمت مرز به حرکت می‎افتد، او و دو دوست بودائی پنهانی بدنبال آنها می‎روند.
 
به این نحو آنها به مرز می‎رسند، جائیکه دیوار بلندی با برج‎های نگهبانی و کنگره‎های باشکوه کشیده شده بود. اما اینجا فقط کاروان می‎توانست از مرز عبور کند، زیرا که پسر آسمان به نگهبانان دستور داده بود شیاون سن را دستگیر کنند. و کاروان هندی از میان چند برج مراقبت می‎گذرد و به رفتن ادامه می‎دهد تا وقتی که مانند نقطه متحرکی در مقابل دایره خورشید به چشم می‎آید که با غروب کردنش محو می‎گردد. اما شیاون سن در شب با دوستانش از میان صف نگهبانان می‎گذرد و بدنبال رد کاروان می‎رود.
فرمانده مرز مرد مقدسی بود که متأثر از خواهش‎های کاهنان بودائی به شیاون سن اجازه خروج داده بود. اما آن دو کاهن پُر از وحشت بودند و بازمی‎گردند، بنابراین شیاون سن حالا کاملاً تنها مانده بود. اما هند هنوز از مسیرهای کاروان‎رو بیش از دو هزار کیلومتر فاصله داشت.
مردهای آخرین برج نگهبانی نمی‎خواستند به شیاون سن اجازه خروج دهند، اما او از دست‎شان می‎گریزد و به بیابان فرار می‎کند. در اینجا رد پای شترها و اسب‎های کاروانی را تعقیب می‎کند که او را به سمت هند هدایت می‎کردند. اسکلت‎ها در شن کم رنگ می‎گشتند؛ کاسه خالی چشم‎ جمجمه‎های بیشماری به او خیره نگاه می‎کردند. خورشید چندین بار طلوع و دوباره غروب می‎کند؛ دریای شن بی‎وقفه امواج خروشانش را با صدائی مانند دندان‌قروچه غلت می‎داد؛ مقدار اسکلت‎های سفید بیشتر می‎گشت. و هنگامیکه شیاون سن در مسیرش به رفتن ادامه می‎داد شهرهای شبح مانندی خود را در سمت چپ و راستش ظاهر می‎ساختند و کاروان‎ها در سراب بی‎سایه‎ای در مقابلش می‎تاختند. سپس ظرف آبش می‎شکند و بیابان محتوای آن را می‎نوشد؛ رد پاها ناپدید گشته بودند. شیاون سن راه را گم گرده بود ...
 
هنوز پس از هزار و دویست سال ما صدای شکستن این ظرف آب را می‎شنویم ... ناامیدی تسلی‌ناپذیری را احساس می‎کنیم که قلب شیاون سن را پُر ساخته بود و حالا در بیابانی از اسکلت تنها بود، تنها در یکنواختی بی‎نهایت دریای شن ... اما نیروی ایمان به او کمک کرد؛ دعا غذایش بود و بودا مجموعه ستارگانی که مسیر به سمت هند را برایش روشن می‎ساختند. پنج روز و پنج شب بدون آنکه غذا بخورد یا آب بنوشد در آفتاب سوزان و در زیر لرزش ضعیف ستاره‎ها راه می‎پیماید، و عاقبت خط تیز زرد افق سبز می‎گردد.
این سراب نبود، این سرزمینی بود با دریاچه‎هائی مانند فولاد درخشان و علف‎های بلند، سرزمین انسان‎هائی که بر پشت اسب‎ها زندگی می‎کنند ... تاتارها.
 
خان از زائر مانند پسرش استقبال می‎کند؛ مردم با او بسیار با احترام رفتار می‎کنند، زیرا که شهرت شیاون سن بعنوان یک معلم قانون در قلب آسیا نفوذ کرده بود. و از او خواهش می‎کنند پیش‎شان بماند و آنها را در آموزه‎های بودا تعلیم دهد. اما با وجود تمام خواهش‎ها و تهدیدها او نمی‎پذیرد، تا اینکه عاقبت خان فقط با این شرط که او باید برای بازگشت به آنجا قسم یاد کند اجازه ادامه سفر به او می‎دهد. اما هند هنوز دور بود. شیاون سن باید قبل از رسیدن به منطقه هیمالایا از میان بیست و چهار قلمرو پادشاهی عبور می‎کرد. خان محافظانی را همراه او می‎فرستد و به او نامه‎ای برای حاکمین تمام سرزمین‎ها می‎دهد، زیرا که نام خان در تمام امپراتوری آشنا بود.
این در قرن هفتم بود. از آن زمان رودخانه‎ها مسیرشان را تغییر داده‎اند. امپراتوری‎ها مدت‎ها از ناپدید گشتن‎شان می‎گذرد، صحراهای شن امروز خود را گسترش می‎دهند، جائیکه آن زمان شهرها می‎شکفتند ... چهره جهان خود را تغییر داده است؛ اما کلمات شیاون سن خود را تغییر نمی‎دهند؛ ... دریاها خشک شده‎اند، اما ما هنوز امروز هم در جمهوری غرب خودمان گاهی از آن چشمه طلائی می‎نوشیم که شیاون سن گشود و برای همیشه جریان خواهد داشت.
عاقبت او هیمالای احترام برانگیز را که عمامه سفیدش آسمان هند را لمس می‎کرد پوشیده در لباسی از ابرهای زاینده و محاصره گشته از رعد و برق در فاصله دور می‎بیند. و شیاون سن از میان درز سنگ‎هائی گام برمی‎داشت که بر رویشان توده‎های یخ مانند پنجه هیولا در کمین بودند، از میان گردنه‎هائی چنان تاریکی عبور می‎کرد که در روز روشن ستاره‎ها را بر بالای سر خود در حال درخشیدن می‎دید. او از کنار غارهای یخی که از درونشان رودهای مقدس با غرش بیرون می‎جهند می‎گذشت ... او از طریق مسیرهای پیچ در پیچ به دره‎های جاودان سبز می‎رسد و عاقبت به بهشت گداخته ملتهب هندوستان پا می‎گذارد. از همراهانش اما سیزده نفر در برفِ جاودانه دفن می‎گردند.
او شهرهای شگفت‎انگیز هند را می‎بیند، اماکن متبرکه بنارس را، معابد بزرگی که بعدها توسط تسخیرکنندگان مسلمان نابود گشتند؛ او بت‎های چشم الماسی را می‎بیند که شکم‎هایشان با زمرد و یاقوت آتشی رنگ پُر بود؛ او از راه‎هائی می‎رفت که بودا پیموده بود؛ او به ماگدها می‎رسد، به سرزمین مقدس هند. تنها و پیاده از میان جنگل‎ها می‎گذرد: مارهای کبرا در زیر پایش فش فش می‎کردند، ببرها با چشمان زمردیشان به او خیره می‎گشتند، فیل‎های وحشی بر سر راهش سایه کوه مانندی می‎افکندند. اما او از هیچ‌چیز نمی‎ترسید، زیرا او در جستجوی بودا بود. راهزنان سیاهی که سبیل‎هایشان مانند شمشیر خمیده تاب داشت نیزه‎های خود را برای کشتنش بلند می‎ساختند، اما با دیدن چشم‎هایش دور می‎گشتند. به این ترتیب او برای یافتن بودا در پروشاورا به غار اژدها می‎رسد. زیرا گرچه بودا هزاران سال قبل به نیروانا واصل شده بود، اما گاهی اوقات خود را به کسانیکه او را دوست می‎داشتند در ابر درخشانی قابل مشاهده می‎ساخت.
 
اما غار مانند قبر تاریک و سکوت مرگ در آن حکمفرما بود. شیاون سن در تاریکی ساعت‎ها بیهوده دعا کرد و گریست. عاقبت نور ضعیفی مانند یک اشعه از نور مهتاب بر روی دیور غار ظاهر می‎شود و ناپدید می‎گردد. در این وقت شیاون سن با حرارتی بیشتر از قبل دعا می‎کند، و دوباره در تاریکی یک نور ظاهر می‎گردد، یک نور رخشنده مانند درخشش یک رعد و برق، و به همان سرعت رعد و برق دوباره ناپدید می‎گردد. و شیاون سن برای سومین بار دعا می‎کند و می‎گرید، و یک نور سفید تمام غار سیاه را پُر می‎سازد ... و درخشان‎تر از خورشید چهره و اندام بودا ظاهر می‎گردد، زیباتر و مقدس‎تر از آنچه مردم قادر به تجسمش باشند. و شیاون سن در حال عبادت خود را به زمین می‎اندازد. بودا اما رو به پائین به او لبخند می‎زد و قلب زائر را با اشعه آفتاب پُر می‎ساخت، اما بودا صحبت نمی‎کرد، زیرا او هزاران سال پیش به نیروانا واصل شده بود.
 
آنگاه شیاون سن شانزده سال را در کنار مکان‎های مقدس می‎گذراند، قانون را رونویسی می‎کند و کلمات بودا را در کتاب‎هائی که به زبان‎های مُرده نوشته شده بودند می‎جوید. او هزار و سیصد و سی و پنج جلد از چنین کتاب‎هائی را می‎یابد.
زمانیکه او از چین به بیابان فرار کرده بود یک جوان بود و وقتی به چین بازگشت یک پیرمرد. حالا پسر امپراتوری که سفر زیارتی را برایش ممنوع ساخته بود بازگشت او را با شکوه و جلالی فریبنده جشن می‎گیرد. اما شیاون سن با تمام این تکریم‎ها به صومعه‎ای در کوه‎ها می‎رود تا باقیمانده زندگی‎اش را آنجا با ترجمه کردن کلمه بودا از صدها کتابی که خوانده بود بگذراند. و او قبل از مرگش هفتصد و چهل کتاب را در هزار و سیصد و سی و پنج جلد ترجمه می‎کند. او پس از به اتمام رساندن این تکلیف می‎میرد، تمام امپراتوری عمیقاً عزادار می‎گردد و در سوگش می‎گرید.
 
آیا او قبل از آنکه بمیرد سایه بودا را همانطور که در غار اژدها در پروشاورا دیده بود در مقابل خود مشاهد کرد ... مردم می‎گویند که بجز او پنج نفر دیگر هم نور درخشان را در غار دیدند. اما ما اجازه داریم احتمالاً قبول کنیم که این هویدا گشتن فقط از ایمانش برخاسته بود؛ زیرا بودا به نیروانا واصل شده بود و فقط در قلب انسان‎ها یافت می‎گردد، و فقط با چشمان ایمان می‎توان او را دید!
 
چشمه طلا
این داستان در اواخر یک شب تابستانی در هتل دی‌یو توسط یک مهاجر پیر آمریکائی برای یک کشیش اسپانیائی تعریف گشته است، و من تقریباً آن را همانطور نوشته‎ام که از لبان کشیش شنیدم.
 
"من نمی‎توانستم بخوابم. رایحه عجیب گل‎ها، احساس هیجان عاشقانه‎ای که در سرزمینی جدید بر تخیل زنده استیلا می‎یابد، منظره آسمان جدیدی که توسط ستارگان ناشناس روشن است، و جهان جدیدی که برایم مانند یک بهشت واقعی به نظر می‎آمد، همه اینها با هم متحد گشته در من تولید یک احساس بی‎قراری می‎کرد که مانند تبی مرا می‎بلعید. من از جا برمی‎خیزم و بیرون به فضای آزاد می‎روم. من صدای تنفس سنگین اجیرانی را می‎شنیدم که جوشن فولادین‎شان در نوری شبح مانند می‎درخشید، گاهی اوقات نفس نفس‌زدن اسب‎ها و صدای منظم گام‎های نگهبانان را می‎شنیدم که از رفقای در خواب خود محافظت می‎کردند. میل غیرقابل توضیح در عمق جنگل پیاده‎روی کردن بر من غلبه می‎کند، همانطور که گاهی اوقات در روزهای تابستانی در شهر سِویا وقتی می‎شنیدم که سربازان ریشو از شگفتی‎های جهان دیگر تعریف می‎کنند به شوق می‎آمدم. من به خطر فکر نمی‎کردم، زیرا در آن روزها نه از خدا می‎ترسیدم و نه از شیطان، و رهبرمان در من بی‎پرواترین فرد در میان فوج جسوران را می‎دید. من آن محل را پشت سر می‎گذارم؛ نگهبان پیر وقتی من سلامش را با سکوتی غیردوستانه می‎پذیرم لعنت خشنی می‎کند؛ من او را با صدای بلند لعنت می‎کنم و به رفتن ادامه می‎دهم.
 
رنگ یاقوتی عمیقاً کبود این شبِ شگفت‎انگیز جنوبی به یاقوت پریده‌رنگی تغییر می‎کند؛ سپس افق در پشت شاخه‎های درختان نخل به خود رنگ زرد درخشانی می‎دهد، و عاقبت آتش الماسین در صلیب جنوبی خاموش می‎گردد. از فاصله دور پشت سرم صدای مبهم شیپور اسپانیائی را از طریق هوای خوشبو صبح مانند یک موسیقی از جهانی دیگر می‎شنیدم. اما من به بازگشت نیندیشیدم. مانند در خواب رفته‎ای همچنان تحت اجبار همان غریزه عجیب و غریب به رفتن ادامه دادم، و دوباره صدای شیپور را می‎شنیدم، اما این بار آهسته‎تر از قبل. من نمی‎دانم که آیا تأثیر رایحه گل‎های عجیب بود یا عطر درختان ادویه و گرمای نوازشگر هوای گرمسیری، یا یکی از این جادوها ... اما یک احساس جدید بر من مستولی می‎گردد. من برای آنکه قادر به گریه کردن باشم می‎توانستم یک جهان بپردازم. من احساس می‎کردم که درنده‎خوئی قدیمی در قلبم خاموش می‎گردد؛ کبوترهای جنگلی از درختان به پائین پرواز می‎کردند و بر شانه‎هایم می‎نشستند، و وقتی من خودم را در حین نوازش کردن‎شان غافلگیر می‎ساختم، من، کسی که دستانش از خون قرمز و قلبش از جُرم و جنایت سخت شده بود، باید لبخند می‎زدم.
 
روز مرتب روشن‎تر می‎گشت و در بهشتی از زمرد و طلا می‎درخشید؛ پرندگانی نه بزرگتر از زنبور با رنگ‎های درخشانِ عجیبِ فلزی در اطرافم وزوز می‎کردند؛ طوطی‎ها در روی درختان سر و صدا به راه انداخته بودند؛ میمون‎ها با حرکات خارق‎العاده‎ای از شاخه‎ای به شاخه دیگر تاب می‎خوردند؛ میلیون‎ها گل که زیبائی‎شان وصف‎ناپذیر بود قلب‎های ابریشمی خود را رو به خورشید می‎گشودند و رایحه خواب‎آور حنگل‎های رویائی بیهوش کننده‎تر می‎گشتند. تمام اینها مانند یک سرزمین سحر گشته به نظرم می‎آمد، مانند سرزمین‎هائی که دیوارها در اسپانیا از آنها برایمان تعریف کرده بودند، همان سرزمین‎هائی که نزدیک طلوع خورشید قرار دارند. عاقبت در رویاهایم چشمه طلا ظاهر می‎گردد، چشمه‎ای که خوان پونسه دِ لئون در جستجویش بود.
 
چنین به نظرم می‎رسید که درخت‎ها بلندتر گشته‎اند. درختان نخل مانند درختان ماقبل تاریخ به نظر می‎آمدند و برگ‎های ملکوتی‎شان آسمان لاجوردی را لمس می‎کرد. و ناگهان من خود را بر روی فضای بازِ بزرگی می‎یایم که توسط جنگل باستانی دست‎نخورده‎ای احاطه گشته و درختان چنان بلندی داشت که همه‌چیز اطرافشان در سایه سبزی غوطه‎ور بود. زمین توسط فرشی از خزه و گیاهان معطر و گل‎ها چنان ضخیم پوشیده شده بود که پا می‎توانست بر روی برگ‎های مانند فنر و تاج‌گل‎ها بی‌سر و صدا راه برود. و سرزمین از تمام نقاط دایره درخت‎ها به یک دریاچه بزرگ وصل می‎گشت که از وسطش نور بلندی صعود می‎کرد، همانطور که من در حیاط موروها در گرانادا دیده بودم. آب مانند چشم یک زن در اولین ساعات عشقبازی عمیق و شفاف بود؛ من در عمق آب، در محلی که قطرات به هوا پرتاب گشته سقوط می‎کردند شن و ماسه طلائی درخشنده و نورهای رنگین‎کمان می‎دیدم. از اینکه دست بشر این چشمه را نساخته است برایم عجیب بود؛ طوری بود که انگار امواج نیرومندی در زیر آب پرتو نور به بالا پرتاب می‎کردند. من زره‎ام را به کناری گذاردم، خود را برهنه ساختم و با لذت تمام داخل دریاچه گشتم. دریاچه عمیقتر از آن بود که فکر می‎کردم. شفافیت کریستالی آب مرا فریفته بود، من نمی‎توانستم حتی با زیر آبی شنا کردن به کف آن برسم. من از میان امواج آب شنا می‎کردم و با تعجب متوجه گشتم که گرچه آب دریاچه مانند آب چشمه کوه سرد است اما ستون آبی که از وسطش به هوا پرتاب می‎گردد گرمی خون دارد.
 
پس از شنای عجیب و غریبم احساس هیجان غیرقابل وصفی داشتم. من مانند یک پسربچه در آب به اطراف جست و خیز می‎کردم، من حتی به جنگل‎ها و پرندگان فریاد شادی می‎کشیدم و طوطی‎ها فریادم را بر بالای درختان بلند نخل تکرار می‎کردند. وقتی دوباره به خشکی رفتم نه احساس خستگی می‎کردم و نه احساس گرسنگی؛ اما وقتی دراز کشیدم خواب عمیق و سُربینی بر من مستولی می‎گردد، درست مانند کودکی که در آغوش مادرش به خواب می‎رود.
 
وقتی از خواب بیدار گشتم، زنی خم شده بر رویم ایستاده بود. او کاملاً برهنه بود و در زیبائی و کمال و پوست گرمسیری رنگش مانند مجسمه‎ای از جنس کهربا دیده می‎گشت. موهای سیاه لرزانش با گل‎های سفید تزئین شده بود؛ چشم‎هایش بسیار بزرگ بودند، سیاه و عمیق و احاطه گشته توسط مژگان ابریشمین. او مانند دختران سرخپوستی که من دیده بودم زیورآلات طلا بر دست و گردن نداشت ... گل‎های سفید در مو تنها تزئینش بودند. من شگفتزده او را تماشا می‎کردم، زیرا چنین به نظرم می‎رسید که انگار اندام بلند، باریک، ملیح و انعطاف‌پذیرش از دنیای دیگری آمده است. برای اولین بار در زندگیِ تاریکم در حضور یک زن احساس اضطراب می‎کردم؛ اما این اضطراب خالی از شادی نبود. من با او به زبان اسپانیائی صحبت کردم، اما او چشمان سیاهش را فقط بزرگتر می‎سازد و لبخند می‎زند. من به او اشاره می‎کنم؛ او برایم میوه و آب زلال در کدو می‎آورد، و وقتی دوباره خودش را بر رویم خم می‎سازد او را می‎بوسم.
 
پدر، چرا باید از عشق‎مان صحبت کنم؟ من فقط می‎خواهم بگویم که این سعادتبخش‎ترین سال‎های عمرم بودند. به نظر می‎رسید که زمین و آسمان در یک سرزمین عجیب و غریب در هم جاری می‎گردند؛ آن یک بهشت بود؛ عشقی خاموش ناشدنی، جوانی جاودانه! هیچ فرد میرنده‎ای هرگز یک چنین سعادتی مانند من احساس نکرده است، اما هرگز هم کسی دچار چنین شکست مرگباری نگشته است. ما با میوه و آب چشمه زندگی می‎کردیم؛ تختخواب ما خزه و گل‎ها بود، کبوترها همبازی ما، ستاره‎ها چراغ ما. هیچ طوفانی، هیچ ابری، نه باران نه گرما، فقط همیشه تابستان‎های گرم، پُر از رایحه شیرین، ترانه پرندگان و زمزمه آب؛ درختان نخل در نوسان، خوانندگان سینه جواهری جنگل که شب‎ها برای ما ترانه خود را می‎خواندند. و ما هرگز دره کوچک را ترک نمی‎کردیم. زره و شمشیر خوبم زنگ زدنند، لباس‎هایم کهنه گشتند، اما ما به لباس احتیاج نداشتیم، همه‌چیز گرما بود، نور و آرامش. زن زمزمه می‎کرد: "ما اینجا هرگز پیر نخواهیم گشت" اما وقتی من از او می‎پرسیدم که آیا این واقعاً چشمه جوانی‎ست، او فقط لبخند می‎زد و انگشتش را بر روی دهانم قرار می‎داد. من حتی نتوانستم از نامش مطلع گردم. من قادر به یادگیری زبانش نبودم، اما او بطور قابل تحسینی زبان من را آموخته بود. ما هرگز با هم نزاع نمی‎کردیم، بله حتی قلبم راضی نمی‎گشت یک نگاه تاریک به او بیندازم. او بسیار لطیف، فریبنده و کودکانه بود. اما پدر، این چیزها چه اهمیتی می‎توانند برای شما داشته باشند؟
 
آیا گفتم که سعادت ما کامل بود؟ نه: یک ترس عجیب نگرانم می‎ساخت. هرشب، وقتی من در آغوشش دراز کشیده بودم، صدای شیپور اسپانیائی را می‎شنیدم ... از راه دور، ضعیف و شبح مانند، مانند صداهائی از امپراتوری مُرده‎ها. طوری بود که انگار صدائی سودائی مرا می‎خواند. و وقتی این صدا به سمت ما می‎آمد احساس می‎کردم که او می‎لرزد و بازوانش را محکمتر به دورم می‎فشرد، و او می‎گریست، تا اینکه من اشگ‎هایش را با بوسه دور می‎ساختم. و من در تمام آن سال‎ها صدای شیپور را می‎شنیدم. در آن سال‎ها؟ ... منظورم در آن قرن‎هاست! زیرا که آدم در آن سرزمین پیر نمی‎شود؛ من صدای شیپور را زمانیکه رفقایم همگی از مدت‎ها پیش مُرده بودند در طول این قرون می‎شنیدم ..."
 
کشیش در نورِ چراغ صلیبی بر سینه می‎کشد، دعائی زمزمه می‎کند و عاقبت می‎گوید: "دوست من، ادامه بده، به من همه‌چیز را بگو!"
"پدر، من می‎خواستم بدانم صداهائی که زندگیم را مضطرب می‎ساختند از کجا می‎آیند. و من نمی‎دانم که چرا او در آن شب چنین محکم خوابیده بود. وقتی من خودم را رویش خم کردم تا او را ببوسم، او در خواب می‎نالید و من دیدم که یک قطره اشگ کریستالی در کنار مژه‎های سیاه می‎درخشد ... اما این طنین لعنتی شیپور ..."
صدای پیرمرد می‎گیرد. او سرفه ضعیفی می‎کند، خون تف می‎کند و ادامه می‎دهد:
"پدر، دیگر وقت زیادی برایم باقی‌نمانده است. من دیگر هرگز نتوانستم مسیر به دره را دوباره پیدا کنم. من او را برای همیشه از دست دادم. وقتی من دوباره به میان مردم رفتم، آنها زبانی را صحبت می‎کردند که من نمی‎شناختم، و جهان تغییر کرده بود. وقتی من عاقبت به اسپانیائی‎ها برخورد کردم آنها هم یک زبان دیگر از آنچه من در جوانی‎ام شنیده بودم داشتند. من جرئت نمی‎کردم داستانم را برایشان تعریف کنم، وگرنه فکر می‎کردند که من دیوانه‎ام. من زبان اسپانیائی قرن گذشته را صحبت می‎کردم، و من مضحکه مردم خود گشتم. زیرا افکار و وجودم مناسب این زمان نیستند؛ اما من زندگیم را در مرداب مناطق استوائی گذراندم، در قلب جنگل‎های صعب‎العبور و در کنار سواحل رودخانه‎هائی که دارای هیچ نامی نیستند، در خرابه‎های شهرهای مُرده سرخپوستی ... تا اینکه در راه جستجوی او نیرویم از بین رفت و موهایم سفید گشت ..."
 
کشیش پیر می‎گوید: "پسرم، این افکار را از سر خارج کن. من داستان تو را شنیدم، و هرکس بجز یک کشیش می‎توانست تو را دیوانه پندارد. من همه چیزهائی را که برایم تعریف کردی باور می‎کنم؛ افسانه‎های کلیسا پُر است از چنین چیزهای عجیب و غریب. تو در جوانیت یک گناهکار بزرگ بوده‎ای و خدا تو را مجازات کرد، به این نحو که از حواست ابزاری ساخت تا توسطش مجازات تو اجرا شود. اما مگر او تو را قرن‎ها نگاه نداشت تا قادر به پشیمان گشتن شوی؟ تمام افکار اهریمنی‎ای که تو را هنوز هم در قامت هیبت یک زن می‎فریبد از سر خارج کن؛ توبه کن و روحت را به خدا بسپار، تا من بتوانم گناهان تو را ببخشم.
پیرمردِ در حال مرگ می‎گوید: "توبه؟" و چشمان بزرگ سیاهش را که هنوز یک بار دیگر در آتش غرور جوانی‎اش شعله‎ور بود به چهره کشیش می‎دوزد: "پدر، توبه؟ من نمی‎توانم توبه کنم! من او را دوست دارم! و اگر زندگی بعد از مرگ وجود داشته باشد من او را تا ابدیت دوست خواهم داشت؛ من او را بیشتر از روح خودم دوست دارم! ... او بیشتر از امیدم به سعادت ابدی ارزش دارد! ... بیشتر از ترسم از مرگ و جهنم!"
 
کشیش بر روی زانو می‎افتد و در حالیکه چهره‎اش را با دست پوشانده بود با حرارت دعا می‎کند. وقتی او چشم‎ها را دوباره باز می‎کند، روح گناهکار بدون کسب بخشش از آنجا رفته بود؛ اما بر چهره مُرده یک لبخند نشسته بود که باعث شگفتی کشیش می‎گردد و بی‎اراده با فراموش کردن کامل مصیبت با خود زمزمه می‎کند: "او زن را عاقبت پیدا کرد!" و در شرق هوا روشن می‎گردد. و مه توسط جادوی طلوع خورشید لمس می‎گردد و خود را به یک چشمه طلا مبدل می‎سازد.
 
وقتی که من یک گل بودم
پیش از این من یک گل بودم، زیبا و بزرگ. جامِ مانند برف سفیدم چنان غنی از عطر بود که وقتی حشرات بر رویم می‎نشستند مست می‎گشتند، و همه کسانی که نگاه‎شان به من می‎افتاد به زیبائی آن جام‎های کُندری می‎اندیشیدند که در ضیافت امپراتوران باستان استفاده می‎گشت.
زنبورها در تمام مدت تابستانِ درخشان برایم ترانه‎‎هایشان را می‎خواندند، بادها در ساعات خنک نوازشم می‎کردند، روح شبنم در شب جام سفیدم را پُر می‎ساخت. گیاهان بزرگ با برگ‎هائی پهن‎تر از گوش فیل مانند سایبانی از زُمردِ زنده بر رویم سایه می‎انداختند. من صدای دورِ آوازِ عرفانی و جاودانۀ رود و چهچهه هزاران پرنده را می‎شنیدم. در شب از میان گلبرگ‎های ابریشمی‎ام به صفوف بی‌پایان ستارگان نگاه می‎کردم و در روز همیشه قلبم را به سمت چشم زرد طلائی رنگ خورشید می‎چرخاندم.
مگس‎مرغ‎ها با سینه‎های پُر زرق و برق‎شان از طلوع خورشید پیشم می‎آمدند، خود را بر رویم می‎نشاندند، شبنم معطر درون جامم را می‎نوشیدند و برایم از شگفتی‎های سرزمین‎های ناشناخته می‎خواندند، از گل‎های رز سیاهی که فقط در باغ ساحران می‎رویند، و از نیلوفرهای شبح مانندی که نفس‎شان مرگ است و قلب‎شان را فقط به روی ماه گرمسیری می‎گشایند.
 
کسی نخ‎های زمردین زندگیم را قطع کرد و مرا داخل موی دختر ساخت. من مانند کرم شب‎تابِ در بندی که در شبِ این گیسوی باشکوه ستاره‎وار می‎درخشید درد مرگ را احساس نمی‎کردم. من احساس می‎کردم که چگونه رایحه زندگی‎ام خود را با خون او در هم می‎آمیخت و به دریچه‎های مخفی قلبش نفوذ می‎کرد؛ و من از اینکه فقط یک گل بوده‎ام سوگواری می‎کردم.
در آن شب هر دو ما از زندگی جدا گشتیم. من نمی‎دانم دختر چگونه درگذشت. من امید اجازه شرکت در خواب ابدیش را داشتم، اما بادِ شبح مانندی که از پنجره به اتاق نفوذ کرده بود برگ‎های مُرده‎ام را جدا می‎سازد و باقیمانده سفید رنگ‎شان را بر روی متکا می‎پاشاند. روحم هنوز مانند رایحه ضعیفی در اتاقِ ساکت باقیمانده بود و به دور شعله شمع می‎چرخید.
گل‎های دیگر، نه از نوع من، بر روی گور دختر می‎رویند. خون او در جام‎های سرخ فام این شکوفه‎ها می‎زید، نفسش به گل‎ها رایحه می‎بخشد و زندگیش در رگ‎های سبز شفاف‎شان می‎دود. اما شب‎ها روح مهربان شبنم که به خاطر مرگِ روز محزون است در ساعت حضور ارواح مرا به سمت بالا می‎برد و به من اجازه می‎دهد که خود را با اشگ‎های کریستالی‎ای که بر گور دختر می‎چکند متحد سازم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر