بزرگ‌ترین داستان پلیسی.


<بزرگ‌ترین داستان پلیسی> از کارِل چاپِک را در دی سال ۱۳۹۳ ترجمه کرده بودم.

قتل سرقت گشته
آقای هودِک می‎گوید: "این من را به یاد یک واقعه می‎اندازد که بسیار عالی اندیشیده و فوق‎العاده تدارک شده بود. من فقط می‎ترسم که داستان مورد علاقه‎تان واقع نشود، چون این داستان نه یک پایان دارد و نه یک راه حل درست و حسابی. اگر داستانم شروع کرد به خسته کردنتان، فقط آن را به من بگوئید و من فوری به تعریف کردن پایان می‎دهم.
شاید بدانید که من در کوچۀ کروسمبورگِ ناحیۀ واینبرگن زندگی می‎کنم. این یکی از آن کوچه‎های فرعی کوتاه است که در آنها نه حتی یک مهمانخانه وجود دارد، نه لباسشوئی و نه حتی یک زغال‎فروشی؛ آنجا آدم ساعت ده شب می‎خوابد، به استثناء آن خوشگذران‎هائی که رادیو را روشن می‎کنند و ابتدا ساعت یازده به رختخواب می‎خزند. جمعیتِ این محله تشکیل شده است از مالیات‌دهندگانِ آرام، کارمندان دولتِ ردۀ هفتم، تعدای دوستدار آکواریوم، یک نوازندۀ ساز زیتر، دو کلکسیونر تمبر، یک گیاهخوار، یک عالِم معنوی و یک تاجر همیشه در سفر که البته یک تئوسوف است. بقیه مُتل‌دارانی هستند که در نزدشان کسانیکه از آنها نام برده شد در اتاق‎های تمیز و زیبا مُبله گشته با صبحانه زندگی می‎کنند ــ حداقل در تبلیغات چنین گفته می‎شود. تئوسوف معمولاً یک بار در هفته، در نیمه‌شبِ روزهای پنجشنبه به خانه می‎آمد، این شب به یکی از تمرینات معنوی تعلق داشت. در روزهای سه‌شنبه دوستدارانِ آکواریوم جلسۀ اتحادیه‎شان را برگزار می‎کردند، آنها هم در این روز در نیمه‌شب به خانه بازمی‎گشتند و معمولاً هنوز با هم در زیر چراغ کم‌نور کوچه در بارۀ ماهی قرمزِ دُم چادری و ماهی زنده‎زا مشاجره می‎کردند. سه سال پیش حتی چنین اتفاق افتاد که یک مردِ مست از میان کوچۀ ما عبور کرد. مردم معتقدند که او اهل روستای کوشیرش بود و فقط اشتباهی از کوچۀ ما رد شده است. هر روز اما در ساعت یازده و پانزده دقیقه یک مرد روسی به خانه می‎آمد، شخصی به نام کووالنکو یا کوپیچنکو، یک مرد نسبتاً کوچک با یک ریش نازک کوتاه؛ او در خانۀ شمارۀ هفت در نزد خانم یانسکی زندگی می‎کرد. آدم نمی‎دانست که او از چه راهی زندگی‎اش را می‎گذراند. او تا ساعت پنج در خانه استراحت می‎کرد، سپس آدم او را با یک کیفِ اسناد در حال رفتن به سمت نزدیک‎ترین ایستگاه تراموا برای رفتن به شهر می‎دید. او دقیقاً ساعت یازده و پانزده دقیقه در همانجا از تراموا پیاده می‎گشت و به داخل کوچۀ کروسمبورگ می‎پیچید. دیرتر یک نفر ادعا می‎کرد که می‎داند مرد روسیْ زمانِ بین ساعت پنج و یازده شب را در یک قهوه‎خانه می‎گذراند، جائیکه او با مردان روسی بحث و جدل می‎کند. افرادی هم وجود داشتند که ادعا می‎کردند این مرد اصلاً نمی‎تواند اهل روس باشد، زیرا روس‎ها هرگز اینطور زود به خانه برنمی‎گردند.
من در ماه فوریۀ سال گذشته تقریباً نیمه‌خواب بودم که ناگهان صدای شلیک یک گلوله می‎شنوم و سپس چهار شلیک در پی آن. اول برایم طوری بود که انگار من پسر جوانی هستم و در حیاتِ خانه با شلاق زدن در هوا تولید صدا می‎کنم؛ من واقعاً از آن صدا لذت می‎بردم. اما وقتی کاملاً بیدار بودم متوجه می‎شوم صدا مربوط به گلوله بوده که کسی در خیابان شلیک کرده است. بنابراین به سرعت به سمت پنجره ‎می‎روم، آن را باز می‎کنم و می‎بینم که درست در جلویِ خانۀ شمارۀ هفت یک مرد بر روی پیاده‎رو افتاده است، با صورت رو به زمین و یک کیف اسناد در دست. در این لحظه صدای قدم‎هائی به گوش می‎رسد و از سر کوچه یک پلیس می‎آید، به سمتِ مردِ بر روی زمین قرار گرفته می‎دود و سعی می‎کند او را بلند کند. او بزودی از این کار منصرف می‎شود و زمزمه می‎کند: <لعنت> و در سوتش می‎دمد. پس از آن از سر دیگر کوچه دومین پلیس ظاهر می‎شود و به سمت پلیس اول می‎دود.
من در یک چشم به هم زدن کفش خانه به پا کردم و پالتوی زمستانی پوشیدم و با عجله پائین رفتم. همچنین از خانه‎های دیگر هم انسان‎ها آمده بودند، مرد گیاهخوار، نوازندۀ ساز زیتر، یکی از دوستدارن آکواریوم، دو سرایدار و یک کلکسیونر تمبر. دیگران فقط در حالیکه دندان‎هایشان به هم می‎خورد کنار پنجره‎هایشان ظاهر گشتند؛ آنها احتمالاً فکر می‎کردند: <شیطان می‎داند که هوشمندانه‎تر است اگر آدم در چنین چیزی درگیر نشود!> در این بین دو پلیس آن مرد را بر روی پشت چرخانده بودند.
من می‎گویم: <این اما مرد روسی است، کوپیچنکو یا کووالنکو، که در نزد خانم یانسکی زندگی می‎کند. آیا او مُرده است؟> و از سرما می‎لرزیدم.
یکی از پلیس‎ها می‎گوید: <من این را نمی‎دانم، آدم باید اینجا یک دکتر داشته باشد.> و درمانده به اطرافش نگاه می‎کند.
نوازندۀ ساز زیتر با لکنت و خشمگین می‎گوید: <آیا می‎خواهید او را اینجا افتاده قرار دهید؟ اما باید او را به بیمارستان رساند!>
حالا بیست نفر از ما آنجا جمع بودیم، همه خود را از سرما و وحشت تکان می‎دادند، پلیس‎ها در کنار مردِ تیرخورده زانو زده بودند و خدا می‎داند که چرا دکمۀ یقه‎اش را باز می‎کردند. حالا یک تاکسی در خیابانِ اصلی توقف می‎کند و راننده خود را به ما نزدیک می‎سازد. احتمالاً فکر می‎کرد که یک فردِ مست آنجاست و او می‎تواند وی را به خانه برساند.
او دوستانه می‎پرسد: <خب، بچه‎ها چه کسی را آنجا دارید؟>
مرد گیاهخوار در حالیکه دندان‎هایش به هم می‎خورد با لکنت می‎گوید: <یک ... یک ... آدم گلوله‌خورده، او را سوار ما ... ما ... ماشین کنید و به اورژانس برسانید! شاید او هنوز زنده باشد!>
راننده می‎گوید: <لعنت بر شیطان، من چنین مسافرهائی را دوست ندارم. خب، من فوری ماشین را به اینجا می‎رانم.> او به آرامی به سمت ماشینش می‎رود و آن را تا پیاده‎رو می‎راند. او می‎گوید: <به نام خدا او را سوار کنید.>
دو پلیس مردِ روسی را بلند می‎کنند. داخل کردن او درون ماشین برایشان زحمت زیادی داشت. البته او همانطور که گفته شد مرد کوچک اندامی بود؛ اما مُرده‎ها را مشکل می‎شود جابجا کرد.
یکی از پلیس‎ها به پلیس دیگر می‎گوید: <خب، آقای همکار، شما همراه او می‎رانید و من نام افراد شاهد را می‎نویسم. راننده سریع او را به اورژانس برسانید، اما سریع اگر اجازه خواهش کردن داشته باشم!>
راننده می‎غرد: <بله، سریع، با این ترمزهایِ بدِ من!> و از آنجا می‎راند.
حالا پلیسِ در محل مانده دفترچه یادداشتش را از جیب درمی‎آورد و می‎گوید: <آقایان عزیز، من باید از شماها خواهش کنم نام‎تان را بگوئید، این فقط بخاطر شهادت دادن است.> سپس شروع می‎کند بسیار آرام به یادداشت کردن یک نام پس از نام دیگر. شاید او انگشتان سفت و سخت شده داشت، ما در هر حال مانند سگ یخزده بودیم. وقتی من دوباره به اتاقم بازگشتم ساعت یازده و بیست و پنج دقیقه بود. بنابراین تمام این درام فقط ده دقیقه طول کشیده بود.
آقای فوکس، من می‎دانم که شما فکر می‎کنید در این موضوع هیچ‌چیز مهمی وجود ندارد. نگاه کنید آقای فوکس، چنین چیزی در یک چنین کوچۀ آبرومند یک رویداد بزرگ است. کوچه‎های اطراف نمی‎خواهند در این ماجرا دست خالی بمانند و می‎گویند که ماجرا درست سر کوچه اتفاق افتاده است. کوچه‎هایِ دورتر واقع شده نقشِ بی‎علاقه‎ها را بازی می‎کنند، اما آقای فوکس، این فقط حسادت و خشم است، چون این ماجرا در کوچۀ آنها اتفاق نیفتاده است. مردمِ دو کوچه دورتر از  ما یک حرکت تحقیرآمیز با دست می‎کنند و می‎گویند: <آنجا یک نفر را آنطور که گفته می‎شود تا حد نیمه‌مُرده کتک زده‎اند؛ اما چه‌کسی می‎داند که آیا اصلاً یک کلمه واقعی در آن باشد!> اما این هیچ‌چیز نیست بجز یک حسادت مبتذل.
شما می‎توانید تصورش را بکنید که چطور همۀ ما در روز بعد به روزنامه‎ها هجوم بردیم. البته بیشتر به این خاطر چون می‎خواستیم چیزی در بارۀ قتل‎مان بخوانیم، اما همچنین برای ما یک خشنودی بزرگ بود که یک بار در بارۀ کوچه ما در روزنامه چیزی چاپ می‎شود. این یک داستان قدیمی‎ست که آدم دوست دارد در روزنامه آن چیزی را بخواند که خودش دیده و به اصطلاح شاهد عینی ماجرا بوده است. فرضاً، در ناحیۀ اویسد یک اسب سقوط کرده و رفت و آمد برای ده دقیقه مختل شده بود. کسی که این را با چشم خود دیده باشد و روز بعد آن را در روزنامه نیابد عصبانی می‎شود، او روزنامه را بر روی میز می‎اندازد و ادعا می‎کند که هرگز چیز خوبی در روزنامه وجود ندارد. مردم این را یک توهین شخصی بحساب می‎آورند وقتی روزنامه‎ها به یک حادثه که آنها تا اندازه‎ای مالکش هستند توجه‎ای نکنند. به نظر من عنوان مطالبِ <گزارش محلیِ> روزنامه‎ها فقط بخاطر <شاهدان عینی> چاپ می‎شوند، برای اینکه مردمی که در محل حادثه حضور داشتند از روی خشم آبونمان روزنامه را لغو نکنند.
بنابراین ما همه وقتی در هیچ روزنامه‎ای حتی یک کلمه هم در بارۀ ماجرایِ قتل‎مان نیافتیم مانند کسانی بودیم که انگار آب به روی‎مان پاشیده‎اند. ابله‎هانه‎ترین رسوائی‎ها و سیاست لعنتی روزنامه‎ها را پُر می‎سازند، حتی تصادف یک تراموا با یک گاری‌دستی، اما یک چنین قتل درست و حسابی را چاپ نمی‎کنند. جریان روزنامه‎ها اصلاً یک بدبختی و یک اقتصاد فاسد است و نه هیچ‌چیز دیگر! ابتدا کلکسیونر تمبر این فکر را داشت که شاید پلیس از هیئت تحریرۀ روزنامه‎ها درخواست کرده است که موضوع را بخاطر تحقیقات موقتاً مسکوت بگذارند. ما با فکر او خود را راضی ساختیم، شاید هم این فکر هیجان ما را افزایش می‎داد. ما افتخار می‎کردیم که در یک چنین کوچۀ مهمی زندگی می‎کنیم و به احتمال زیاد در یک ماجرای اسرارآمیز اجازۀ شاهد بودن را داریم. اما وقتی روز بعد دوباره هیچ‌چیز در روزنامه‎ها چاپ نگشت و هیچ آدمی برای تحقیق از ادارۀ پلیس نیامد، و، آنچه عجیب‎تر به نظر ما می‎رسید، همچنین هیچکس نزد خانم یانسکی ظاهر نگشت تا اتاقِ مردِ روسی را جستجو و مُهر و موم کند، در این وقت بتدریج دچار وحشت می‎شویم. نوازندۀ ساز زیتر می‎گوید که شاید پلیس برای مخفی نگهداشتن تمام ماجرا دلیلی دارد. چه‌کسی می‎داند جریان از چه قرار است! اما وقتی در سومین روز باز هم روزنامه‎ها در مورد ماجرایِ قتل چیزی چاپ نکردند کوچۀ ما شروع می‎کند به برآشفتن؛ آدم این را تحمل نخواهد کرد، بالاخره مردِ روسی یکی از ما بود، و ما تلاش خواهیم کرد که ماجرا روشن شود. کوچۀ ما به هر حال یک فرزندِ ناتنی مسئولان است، وضع سنگفرش مدت‎هاست رقت‎انگیز است، روشنائی کوچه کم است، اگر یک نمایندۀ مجلس یا یک خبرنگار روزنامه اینجا زندگی می‎کرد این حادثه کاملاً طور دیگر دیده می‎گشت؛ اما حالا اینطور است که هیچکس به یک کوچۀ واقعاً شایسته اهمیت نمی‎دهد. در یک کلام، نارضایتی عمومی بود، و همسایه‎ها من را بعنوان مسن‎ترین و انسانی مستقل موظف می‎سازند به ادارۀ پلیس بروم و به این شیطنت در مورد ماجرایِ قتل اشاره کنم. من به نزد کمیسر بارتوشک که اتفاقاً او را از راه دور می‎شناسم می‎روم. یک آدم غرغرو. گفته می‎شود که او بخاطر یک عشق ناکام عذاب می‎کشد. این عشق حتی باید موجب شده باشد که او پلیس شود. من به او می‎گویم: <آقای کمیسر، من آمده‎ام فقط بپرسم که ماجرایِ قتل در کوچۀ ما به کجا رسیده است. در محلۀ ما همه بخاطر پنهان نگاه داشتن این ماجرا خشمگین‎اند.>
کمیسر می‎گوید: <چه قتلی؟ ما اینجا قتلی نداریم.>
<اما اخیراً در کوچۀ ما این مرد روسی به نام کوپیچنکو یا کووالنکو را با شلیک گلوله کشته‎اند، و دو پلیس آنجا بودند. یکی از پلیس‎ها اسامی ما را بعنوان شاهد یادداشت کرد و پلیس دوم مرد روسی را به اورژانس رساند.>
کمیسر می‎گوید: <این ممکن نیست، به ما هیچ اطلاعی داده نشده است. این باید یک اشتباه باشد.>
من با عصبانیت می‎گویم: <اما آقای کمیسر، حداقل پنجاه فرد آن را دیده‎اند و می‎توانند شهادت دهند! آقا، ما شهروندان منظمی هستیم: اگر شما به ما دستور دهید که باید در بارۀ این قتل دهان‎مان را ببندیم سپس تعدای از ما حتی بدون دانستن دلیلِ این کار واقعاً این دستور را اجرا می‎کنند. اما این امکانپذیر نیست که آدم بگذارد یک انسان را به سادگی با گلوله بکشند و طوری رفتار کند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است؛ ما این را به اطلاع روزنامه‎ها می‎رسانیم!>
آقای بارتوشک ناگهان بسیار جدی دیده می‎گشت، طوریکه من به وحشت می‎افتم، او می‎گوید: <صبر کنید، خواهش می‎کنم برایم به ترتیب تعریف کنید که چه اتفاقی افتاده است.>
بنابراین من ماجرا را به ترتیب تعریف کردم، و رنگ صورت آقای بارتوشک طوری آبی/قرمز می‎گشت که انگار در درونش آب می‎جوشید. اما وقتی من به جائی رسیدم که در آن یکی از پلیس‎ها به پلیس دیگر می‎گوید: <آقای همکار، شما همراه او می‎روید و من در این بین نام افراد شاهد را یادداشت می‎کنم>، در این وقت او به وضوح نفس راحتی می‎کشد و فریاد می‎زند: <خدا را شکر، آنها افراد ما نبودند! آقا، چرا بخاطر خدا پلیس‎های دیگری را خبر نکردید، آیا عقل‎تان به شما نمی‎گوید که پلیس‎ها در لباس یونیفرم هرگز به همدیگر آقای همکار نمی‎گویند؟ شاید پلیس مخفی در لباس شخصی همدیگر را اینطور بنامند، اما پلیس در لباس یونیفرم؟ هرگز! شما غیرنظامی لعنتی، شما آقای همکار! شما باید می‎گذاشتید این مردها را دستگیر کنند!>
من با لکنت می‎گویم: <به چه دلیل؟>
کمیسر با عصبانیت به من می‎گوید: <چون آنها مرد روسی را کشته‎اند! حداقل شماها در این کار کمک کرده‎اید! آقا، چه مدت شما در کوچۀ کروسمبورگ زندگی می‎کنید؟>
من می‎گویم: <نه سال.>
<آقا، بنابراین شما باید بدانید که محل گشت پلیس در ساعت یازده و پانزده دقیقه در بازار سرپوشیده است، دومین گشت در خیابان شلزیش و پرون و سومین گشت در امتداد ساختمان‎های مهم. پلیس واقعی ما می‎تواند یا در ساعت ده و چهل و هشت دقیقه و یا ابتدا در ساعت دوازده و بیست و سه دقیقه در محل شما ظاهر شود و نه در ساعات دیگر، و در واقع به این دلیل خیلی ساده چون او اصلاً نزدیک محل شما نیست! خدای بزرگ، هر دزدی این را می‎داند، و ساکنین آنجا این را نمی‎دانند! آیا شما تصور می‎کنید که سر هر کوچه دائماً یک پلیس ایستاده است، بله؟ آقا، اگر در ساعتی که شما از آن صحبت می‎کنید از سر کوچۀ لعنتی‎تان یکی از پلیس‎های یونیفرم‌پوش ما با عجله آمده است، ... این می‎تواند یک چیز وحشتناک باشد! اولاً، چون او در این ساعت طبق مقررات در بازار سرپوشیده باید باشد و دوماً، چون او به ما، اگر او با این وجود در سر کوچۀ شما بوده باشد قتل را اطلاع نداده است و این می‎توانست واقعاً یک امر بسیار جدی باشد!>
<و قتل؟>
کمیسر با شنیدن این پرسش خود را به وضوح آرام می‎سازد و می‎گوید: <این یک داستان دیگر است. آقای هودِک، این یک حادثۀ بد خواهد شد. آنجا یک مغز متفکر و قطعاً یک رسوائی بزرگتر در پشت این ماجرا مخفی است. این مردان لعنتی جریان را خوب تدارک دیدند. آنها دقیقاً می‎دانستند که مرد روسی چه ساعتی عادت دارد به خانه برگردد و محل و ساعت نگهبانی افراد ما را می‎دانستند، آنها برندۀ حداقل چهل و هشت ساعت شده‎اند، زیرا که پلیس از هیچ‌چیز مطلع نگشت. و بنابراین احتمالاً به موقع فرار کرده و آنچه را که می‎خواستند ناپدید ساخته‎اند. حالا این را می‎فهمید؟>
من اعتراف می‎کنم: <نه کاملاً.>
کمیسر با صبوری به من توضیح می‎دهد: <یک بار دقت کنید. دو فرد از آنها در لباس پلیس سر کوچه در کمین بودند تا مرد روسی را با شلیکِ گلوله بکشند یا بگذارند فرد سوم او را بکشد. شماها در کوچه البته به این رضایت دادید که نیروهای پلیسِ نمونۀ ما بسیار سریع در محل وقوع جرم بودند.> و بعد از لحظه‎ای فکر کردن ادامه می‎دهد: <سوت خطری که با آن پلیس همکارش را به کمک طلبید چه صدائی داشت؟>
من می‎گویم: <تا اندازه‎ای ضعیف، اما من فکر کردم که وحشت راهِ گلوی پلیس را بسته است.>
کمیسر با رضایت می‎گوید: <آهان، آنها می‎خواستند که قتل به پلیس اطلاع داده نشود؛ و به این ترتیب برای عبور از مرز برندۀ زمان شدند، می‎فهمید؟ و راننده هم البته به گروه آنها تعلق داشت. آیا شمارۀ پلاک ماشین را بخاطر سپردید؟>
من خجالتزده می‎گویم: <ما توجه‎ای به شمارۀ پلاک ماشین نکردیم.>
کمیسر پاسخ می‎دهد: <این مهم نیست، شمارۀ پلاک در هرحال تقلبی بود. اما به این ترتیب کلاهبردارها موفق شدند جسد مرد روسی را هم ناپدید سازند. بعلاوه او یک مقدونی بود و نه یک روسی؛ نام او پروتازوف بود. آقای عزیز، من از شما متشکرم. حالا اما از شما واقعاً خواهش می‎کنم که در این مورد سکوت کنید. می‎دانید، بخاطر تحقیقات. البته این جریان یک پسزمینۀ سیاسی دارد؛ اما یک مغز باهوش در پشت آن مخفی است؛ آقای هودِک، معمولاً ترورهای سیاسی بسیار بد انجام می‎شوند.> سپس پس از مکث کوتاهی با انزجار ادامه می‎دهد: <سیاست، این حتی دیگر یک جنایت صادقانه نیست، این فقط یک زد و خورد خام است.>
پس از مدتی ماجرا کمی روشن می‎شود. انگیزۀ قتل اما هرگز شناخته نگشت. آدم فقط نام قاتلین را می‎داند، اما آقایانِ قاتل مدت‎هاست که در خارج هستند.
به این ترتیب کوچۀ ما بخاطر قتلش بر سر زبان‎ها افتاد. کاملاً طوریکه انگار کسی تنها صفحۀ باشکوه تاریخ آنها را پاره کرده باشد. وقتی یک غریبه از خیابان فوخ یا حتی کسی از خیابان ورشوویتس می‎آید بنابراین فکر می‎کند: خدا، این کوچه چه کسل‎کننده است! اما سپس وقتی به این می‎بالیم که در نزد ما یک قتل اسرارآمیز انجام شده است؛ این را مردم کوچه‎های دیگر از ما نمی‌پذیرند.
 
مردی که نمی‌توانست بخوابد
حالا آقای کافکا می‎گوید: "وقتی آقای دولشال قبلاً از رمزگشائی صحبت کرد، در این وقت من شوخی‎ای را به یاد آوردم که یک بار با یک همکار به نام موسیل انجام دادم. این موسیل یک انسان تحصیل کرده و بویژه دقیقی است، اما نمونۀ کاملی از یک روشنفکر: او در همه‌چیز و هر کس یک مشکل می‎بیند و برای آن یک عقیده جستجو می‎کند. او بعنوان مثال حتی نسبت به همسرش هم یک عقیده دارد، او با همسرش در یک زناشوئی زندگی نمی‎کند بلکه در یک مشکلِ زناشوئی. همچنین برای او مشکل اجتماعی وجود دارد، سؤالات جنسی، مشکل ضمیرناخودآگاه، مشکل آموزشی، مشکل بحران فرهنگِ امروزه و هنوز بحران‎ها و مشکلات فراوان دیگر. برای من چنین افرادی که در هرچیز یک مشکل احساس می‎کنند همانطور غیرقابل تحملند که انسان‎های با اصول هستند. من یک بیزاری نسبت به مشکلات دارم. برای من یک تخم‎مرغ یک تخم‎مرغ است؛ و اگر کسی بیاید و بگوید که تخم‎مرغ را مشکل‎دار می‎یابد بنابراین من دچار وحشت می‎شوم نکند تخم‎مرغ فاسد باشد. من این را به شما می‎گویم تا این موسلی را فقط برایتان کمی قابل دیدن سازم.
او یک بار تصمیم می‎گیرد قبل از کریسمس در کوه‎های غول‎پیکر به اسکی کردن برود، و چون او هنوز کارهای مختلفی باید انجام می‎داد، توضیح می‎دهد که یک بار دیگر برمی‎گردد تا از ما همکاران خداحافظی کند. و بلافاصله پس از رفتن او دکتر ماندل ظاهر می‎شود، می‎دانید، این دانشمندِ مقاله‎نویسِ مشهور، همچنین یک جغدِ عجیب و غریب، و او می‎خواست فوری با آقای موسیل صحبت کند. من می‎گویم که موسیل آنجا نیست اما قصد دارد قبل از سفر برای لحظۀ کوتاهی اینجا بیاید. آقای دکتر ماندل اندوهناک به نظر می‎رسید. او می‎گوید: <من نمی‎توانم منتظر شوم، اما آنچه را که برای گفتن دارم اینجا بر روی یک تکه کاغذ می‎نویسم.> و او می‎نشیند و مشغول نوشتن می‎شود.
آقایان گرامی، من فکر نمی‎کنم که شماها تا حال یک دستخطِ غیرقابل خواندن مانند دستخطِ دکتر ماندل دیده باشید. دستخط او مانند نقش‎های یک لرزه‎نگار دیده می‎شود؛ یک خطِ افقیِ طولانیِ پاره گشته که در برخی از جاها لرزان دیده می‎شود یا تیز به سمت بالا صعود می‎کند. این دستخط برایم آشنا بود و من فقط به او نگاه می‎کردم که چطور دستش بر روی کاغذ حرکت می‎کند. ناگهان دکتر ماندل یک چهرۀ خشمگین به خود می‎گیرد، کاغذ را مچاله می‎کند، آن را در سبد آشغال می‎اندازد و از جا می‎جهد. او غرغر می‎کند که این بیش از حد طول خواهد کشید، و سریع می‎رود.
اما شما می‎دانید که یک روز قبل از کریسمس هیچ انسانی میل بزرگی به کار جدی ندارد. بنابراین من پشت میز می‎نشینم و شروع می‎کنم بر روی یک تکه کاغذ به نقاشی کردنِ این خطوط لرزه‎نگاری؛ خطوط طولانی، لرزان؛ اینجا و آنجا می‎گذاشتم که خطوط هرطور که در آن حال به نظرم می‎رسید به بالا و پائین بپرند. من مدتی خود را با این کار سرگرم ساختم، سپس کاغذ خط ‎‎خطی کرده را بر روی میز موسلی قرار می‎دهم. من هنوز آن را کاملاً روی میز نگذاشته بودم که موسلی با عجله داخل می‎شود، در لباس کوهستانی و چوب و باتوم‎های اسکی را بر روی شانه قرار داده. او در آستانۀ در با خوشحالی فریاد می‎زند: <حالا من سفرم شروع می‎شود.>
من خونسرد می‎گویم: <یک آقا اینجا بود و می‎خواست با شما صحبت کند. او برای شما یک نامه نوشته است، باید در بارۀ موضوع مهمی باشد.>
موسیل سریع می‎گوید: <آن را به من نشان دهید!> او با تردید می‎گوید: <آه، این از دکتر ماندل است؛ او از من چه می‎خواست؟>
من غیردوستانه غرولند می‎کنم: <من نمی‎دانم، او خیلی عجله داشت. اما من نتوانستم این دستخط را بخوانم.>
موسیل به آرامی توضیح می‎دهد: <من به دستخط بد او عادت دارم> بعد چوب اسکی و باطوم‎ها را زمین می‎گذارد و پشت میز می‎نشیند. پس از مدتی بطور عجیبی جدی می‎شود. نیمساعتِ تمام در اتاق سکوت برقرار شده بود. موسیل سبک گشته می‎گوید: <حالا دو کلمۀ اول را فهمیدم، معنی آنها "آقای عزیز" است.> او بلند می‎شود و می‎گوید: <اما من باید عجله کنم. من نامه را با خود می‎برم و باید نامه جادو شده باشد اگر که من در قطار موفق نشوم آن را رمزگشایی کنم!>
او بعد از آغاز سال نو بازمی‎گردد. من از او می‎پرسم: <مسافرت چطور بود؟ آقای موسیل، گذراندن زمستان در کوه‎ها زیباست، اینطور نیست؟>
موسیل با دست حرکت خسته‎ای می‎کند و می‎گوید: <من از آن چه می‎دانم؟ من حقیقت را به شما اعتراف می‌کنم، من اتاق هتل را ترک نکردم؛ حتی بینی‎ام را هم از پنجره بیرون نبردم. اما اگر آدم بخواهد حرف مردم را باور کند بنابراین آنجا بسیار زیبا بود.>
من با همدردیِ فراوان می‎پرسم: <چه اتفاقی افتاده بود؟ آیا بیمار بودید؟>
موسیل با تواضعِ ساختگی می‎گوید: <بیمار نه، اما من تمام وقتم را به رمزگشاییِ نامۀ دکتر ماندل گذراندم. او پیروزمندانه توضیح می‎دهد: <اما برای اینکه شما بدانید، من این تکلیف را حل کردم. تمام شب‎ها مشغول این کار بودم، اما من چیزی را که یک بار در سر نشانده باشم به پایان می‎رسانم.>
من جرئت نداشتم به او اعتراف کنم که نامه چیزی بجز خط‎ خطی کردن بیمعنی من نبوده است. من مشتاقانه می‎پرسم: <آیا نامه لااقل مهم بود؟ آیا به زحمتش می‎ارزید؟>
موسلی با افتخار می‎گوید: <این مهم نیست، آنچه من را مشتاق می‎ساخت مشکل گرافولوژی بود. دکتر ماندل در نامه‎اش از من تقاضا کرده در طی دو هفته یک مقاله برای مجله‎اش بنویسم ... در چه موردی؟ این البته تنها محلی‎ست که من نتوانستم رمزگشایی کنم؛ وانگهی او برایم تعطیلات شاد و یک اقامتِ مطلوب در کوهستان آرزو کرده بود. کلاً قضیۀ خاصی نبود. آقا، اما راهِ حل، یافتن راهِ حلِ روش‌مندانه یک گردویِ پوست سخت بود؛ اما اینطور خوب است، زیرا آدم نمی‎تواند ذهنش را در هیچکاری مانند یافتن راهِ حلِ روش‌مندانه بهتر تیز کند. بله، این ارزشِ چند شبانه روز کار را داشت.>" 
آقای پائولوس به طعنه می‎گوید: <کار قشنگی نکردید. چند روز مهم نیست، اما شب‎های بی‎خوابی حیف بودند.>
آقایان عزیز، خواب، بیشتر از یک استراحت برای بدن است، خواب چیزی‎ست مانند پالایش، مانند یک بخشودگیِ گناهانِ روزهای گذشته. اجازۀ خواب داشتن یک رحمت است! هر روحی در اولین دقایق پس از یک خوابِ خوب مانند یک کودک پاک و بیگناه است.
من باید این را بدانم؛ زیرا من خودم برای مدتی در اثر بی‎خوابی رنج می‎بردم. من نمی‎دانم که آیا در نتیجۀ یک زندگی نامنظم یا اینکه چیزی در من میزان نبود. خلاصه، بلافاصله پس از آنکه بر روی تخت دراز می‎کشیدم و در چشم‎ها سوزشِ خاصِ قبل از به خواب رفتن را احساس می‎کردم همزمان در من تکان‎های شدید شروع می‎گشت و سپس ساعت‎ها و ساعت‎ها به تاریکی خیره می‎گشتم، تا اینکه سپیدۀ صبح می‎دمید. یک سالِ تمام به این نحو گذشت، یک سال بدون خواب.
وقتی انسان نتواند بخوابد ابتدا سعی می‎کند به چیزی نیندیشد. به این دلیل او اعداد را می‎شمرد یا دعا می‎کند. سپس فوری به یادش می‎آید: خدای من باز هم دیروز انجام دادن کاری را فراموش کردم! سپس به یاد می‎آورد که شاید در یک فروشگاه هنگام پرداخت پول او را فریب داده‎اند. سپس فکر می‎کند که او تازه حالا به یاد می‎آورد که اخیراً همسرش یا یک دوست به او یک پاسخ بسیار عجیب داده است. وقتی یکی از مبل‎ها سر و صدا کند آدم فکر می‎کند که دزد آمده است و سردش می‎شود، ابتدا از ترس، سپس از خجالت بخاطر ترسش. و وقتی ابتدا ترس یقه‎اش را می‎گیرد او شروع می‎کند به مشاهدۀ بدنش، و، خیس از عرق، دانشِ متواضعانه‎اش در بارۀ غدۀ بدخیم و عفونتِ کلیه را بخاطر می‎آورد. او نمی‎داند که چرا حالا ناگهان این شناخت ظاهر شده است که او بیست سال قبل یک کار ابلهانۀ شرم‎آور انجام داده، چنان اشتباهِ ابلهانه‎ای که شرم حالا عرق از منافذ غدد جاری می‎سازد. او گام به گام مرتب با کسی مانند خودش که عجیب، غیرقابل انکار و محوناگشتنی‎ست مواجه می‎گردد؛ با ضعفش، با نقص‎ها و حماقت‎هایش، و با رسوائی‎ها و رنج‎های گذشته‎های دور. تمام چیزهای ناگوار و دردناک، تمام چیزهای تحقیرآمیزی که او تا حال تجربه کرده است بر روی سطح شنا می‎کنند. هیچ‌چیز از آدمی که نمی‎تواند بخوابد مضایقه نمی‎شود. تمام جهانت جابجا می‎شود و به یک افقِ عذاب‎آور سُر می‎خورد. چیزهای کاملاً فراموش گشته به تو پوزخند می‎زنند، طوریکه انگار می‎خواهند بگویند: <تو گاو، آن زمان قشنگ رفتار کردی! و بخاطر می‎آوری که چطور اولین عشقت، تو در آن زمان چهارده ساله بودی، به محل ملاقات نیامد؟ تو باید این را بدانی که در همان زمان او پسر دیگری را می‎بوسید، دوستت فریتس را، و آنها به تو می‎خندیدند! تو ابله، ابله، ابله!> ــ و آدم بر روی تختِ داغش از یک پهلو به پهلوی دیگر می‎شود و خود را به این افکار مجبور می‎سازد: پروردگار آسمان، اما این به من دیگر هیچ مربوط نمی‎شود! آنچه شده، شده است! این را از من باور کنید؛ این اصلاً درست نیست! آنچه شده بود هنوز هم است. همچنین آنچه که تو دیگر هیچ‌چیز از آن نمی‎دانی به اثر گذاشتن ادامه می‎دهد. من فکر می‎کنم که حافظه پس از مرگ هم هنوز ادامه می‎یابد.
دوستان عزیر، شماها من را کمی می‎شناسید. شماها می‎دانید که من آدمی عبوس، خودبیمارانگار، نق‎نقو، فحاش نیستم، نه مردی منزجر کننده‎ام و نه آدمی بدبین. من زندگی، انسان‎ها و خودم را دوست دارم؛ من مانند یک آدم دیوانه کارها را انجام می‎دهم، من نزاع کردن در سراسر جهان را دوست دارم؛ من فکر می‎کنم که دارای یک پوست کلفت باشم. همچنین آن زمان، هنگامیکه من خوابم را از دست داده بودم مانند یک مردِ واقعی در روز کار می‎کردم، من کاملاً سرحال در اطراف در حرکت بودم و هر وظیفه‎ای را که به من محول می‎گشت انجام می‎دادم. شماها می‎دانید، مشهور است که من، خدا را شکر، انسان فعالی هستم. اما به محض اینکه شب به تختخواب می‎خزیدم و به محض شروع عذابِ بیخوابی زندگی‎ام به دو نیم تقسیم می‎گشت. وجود فعالِ مردِ متکی به نفس و سالمی که با انرژی خود، با عقل سالم و شانس عجیب و غریبش در همه‌چیز موفق بود ناپدید می‎گشت. یک انسانِ بیچاره ظاهر می‎گشت که مانندِ حیوانِ تحت تعقیب آنجا بر روی تختخواب دراز کشیده بود، کسی که وحشت از شکست‎هایش، ننگ‎هایش، تمام کثافتکاری‎هایش و تمام پستی‎های زندگی‎اش برایش نمایان می‎گشت. من آن زمان دو زندگانی را زندگی می‎کردم که تقریباً دارای هیچ نقطۀ تماسی نبودند و شباهتی به همدیگر نداشتند: یک زندگی در هنگام روز؛ یک زندگی موفق، فعال، مرتبط با مردم، با اعتماد و سرگرم کننده؛ یک زندگی که من را در نوع خودش سعادتمند می‎ساخت و به من آن رضایتِ از خود را می‎داد که نیاز داشتم. در شب اما زندگیِ دیگر آغاز می‎گشت، یک زندگیِ بافته گشته از درد و تردید؛ زندگیِ یک انسان که در هیچ‌چیز موفق نمی‎گشت، کسی که همه به او خیانت می‎کردند و کسی که در برابر همنوعانش تنگ‎نظرانه و ابلهانه رفتار می‎کرد؛ زندگیِ یک آدم که در همه‌چیز فریب خورده، یک آدم ساده‎لو غم‎انگیزی که همه از او متنفرند و فریبش می‎دهند، یک آدم ضعیفی که بازیش را باخته است و از یک شرم به شرم دیگر تلو تلو می‎خورد. هرکدام از این دو زندگی در خود بسته و کامل شده بود. وقتی من خود را در یک طرفِ این دو زندگی می‎یافتم، بنابراین به نظرم می‎رسید که انگار زندگیِ دیگر به شخص دیگری تعلق دارد، که انگار این زندگی اصلاً به من مربوط نیست، یا انگار که فقط ظاهراً وجود دارد و یک خودفریبی یا یک توهم است. من در روز دوست داشتم، در شب مشکوک و متنفر بودم. من در روز جهانمان را تجربه می‎کردم، جهان انسان‎ها را؛ اما در شب خودم را تجربه می‎کردم. و کسی که فقط خودش را تجربه کند جهان را از دست می‎دهد. و بنابراین به نظرم می‎رسد که انگار خواب کوتاه یک آب عمیق و تاریک است. همه‌چیزهائی که ما از آنها هیچ‌چیز نمی‎دانیم و هیچ‌چیز نباید بدانیم در آنجا به پائین جریان می‎یابند. غمگینی عجیب و غریبی که خود را در ما ته‎نشین می‎سازد شسته گشته و به ضمیر ناخودآگاهی جاری می‎شود که بی‎ساحل است. شرارت ما، بزدلی ما، تمام گناهان روزانۀ ما، حماقت‎های شرم‎آور و شکست‎ها، ثانیه‎های دروغ و نامهربانی در نگاهِ کسانی که ما دوست‎شان داریم، تمام اینها در شب‎هایِ خوب و آرام از قلمرو ضمیرآگاه می‎گذرند. خواب بی‎اندازه مهربان است؛ او ما و همچنین بدهکاران ما را می‎بخشد.
و من هنوز می‎خواهم چیزی به شماها بگویم، بنابراین آنچه را که ما زندگی خود می‎نامیم همۀ آن چیزی نیست که ما تجربه کرده‎ایم؛ این فقط یک انتخاب است. آنچه را که ما تجربه می‎کنیم بیش از حد است؛ این بیشتر از آن است که ذهن ما گنجایشش را داشته باشد. به این دلیل ما فقط آنچه را که خشنودمان می‎سازد انتخاب می‎کنیم، و به اصطلاح از نخ‎ها یک عمل ساده گره می‎زنیم. و سپس ما این محصول را زندگی خود می‎نامیم. اما چه آشغال‎هائی ما آنجا باقی‌می‎گذاریم، چه‌چیزهای عجیب و وحشتناکی را ما نادیده می‎انگاریم. آه خدای من، اگر انسان به آن آگاه گردد! اما ما تصادفاً فقط قدرت داریم یک زندگانی ساده را زندگی کنیم. بیشتر تجربه کردن خارج از توانائی ما است. اگر ما در بین راه بزرگترین قسمتِ زندگی‎مان را از دست نمی‎دادیم امکان تحمل زندگی را نمی‎داشتیم."
 
یک قتل عادی
آقای هاناک می‎گوید: "من اغلب در این باره فکر کرده‎ام که چرا ما واقعاً بیعدالتی را برای چیزی بدتر از فلاکت‎های جورواجوری می‎دانیم که بشریت به آنها مبتلاست. برای مثال وقتی یک انسان بیگناه محکوم می‎شود بنابراین ما را بیشتر از تصور اینکه هزاران انسان در تنگدستی و بدبختی زندگی می‎کنند می‎رنجاند و نگران می‎سازد. من نوعی از فلاکت را دیده‎ام که هر زندان در مقایسۀ با آن یک بهشت است، و با وجود این آدم می‎تواند بگوید که بزرگ‎ترین فلاکت نمی‎تواند ما را مانند بیعدالتی خشمگین سازد. تقریباً می‎خواهم ادعا کنم که ما به یک نوع از غریزه برای عدالت مجهز هستیم و احساس برای گناه و بیگناهی، برای حق و عدالت همچنین مانند عشق و گرسنگی وحشتناک و عمیق است.
یک بار در این مورد تأمل کنید: من هم مانند همۀ شماها چهار سال در جنگ شرکت داشتم. ما احتیاج نداریم برای همدیگر تعریف کنیم که ما آنجا در جبهه چه‌چیزهائی دیده‎ایم. اما شماها اعتراف خواهید کرد که افرادی مانند ما آن زمان به خیلی از چیزها عادت کرده بودند: برای مثال به مُرده‎ها. من صدها و اما صدها انسانِ جوان را که گاهی بطرز وحشتناکی مُرده بودند را دیدم، شما می‎توانید حرفم را باور کنید. و من باید اعتراف کنم که این برایم بسیار بیتفاوت بود؛ فقط بوی تعفن می‎توانست به من کمی آسیب برساند. من آن زمان به خودم گفتم، آدم اگر تو از این هرج و مرجِ حیوانی سالم به خانه برگردی سپس دیگر هیچ‌چیز نمی‎تواند تو را در زندگی به حیرت وادارد.
من تقریباً شش ماه بعد از پایان جنگ در خانه‎ام در اسلاتینا بودم. صبح یک روز به پنجره‎ام زده می‎شود و یک نفر فریاد می‎کشد: <آقای هاناک، خانم دورِک به قتل رسیده است، سریع بیائید!>
خانم دورِک صاحب یک مغازۀ کوچکِ کاغذ و ریسمان‌فروشی بود. هیچ انسانی دلواپس او نبود. فقط گهگاهی کسی داخلِ مغازه می‎گشت و یک نخ قرقره یا یک کارت‎پستالِ کریسمس می‎خرید. داخل مغازه یک درِ شیشه‎ای آشپزخانۀ کوچکی را مجزا می‎ساخت؛ پیرزن آنجا می‎خوابید. در کنار این در یک پرده آویزان بود، و وقتی زنگولۀ درِ مغازه به صدا می‎آمد خانم دورِک از میان پرده نگاه می‎کرد، دست‎هایش را با پیشبند خشک می‎کرد و با کشیدن پا بر روی زمین داخل مغازه می‎گشت و مشکوکانه می‎پرسید: "چیزی مایلید؟" آدم احساس می‎کرد که یک متجاوز است و تلاش می‎کرد تا حد امکان سریع مغازه را دوباره ترک کند.
من فوری به آنجا می‎دوم، من فکر می‎کنم بخاطر یک کنجکاوی کاملاً معمولی. مردم در مقابل مغازه مانند زنبورها در مقابل سوراخِ پرواز ازدحام کرده بودند. پلیس محلی که من را بعنوان یک فرد تحصیل کرده محترم می‎شمرد به من اجازۀ ورود می‎دهد. زنگولۀ در در میان سکوت مغازه مانند همیشه طنین تیزی داشت. اما صدای روشن و با حرارتِ زنگوله من را در این لحظه می‎لرزاند، به نظرم می‎رسید که انگار زنگوله به اینجا تعلق ندارد. خانم دورِک در آستانۀ درِ آشپزخانه با صورت بر روی زمین قرار داشت، در زیر سر نهری تقریباً از خونِ سیاه. موی سفید بر پشت گردن خونی و چسبنده بود. و ناگهان من چیزی احساس کردم که در جنگ هرگز نمی‎شناختم: وحشت از یک انسان مُرده.
عجیب است، من جنگ را تقریباً کاملاً فراموش کرده بودم. همچنین بقیۀ مردم هم بتدریج آن را فراموش می‎کنند، شاید باید دوباره به این خاطر یک جنگِ جدید درگیرد. اما من این پیرزنِ به قتل رسیده را که در واقع برای هیچکس در جهان وجود نداشت، این دکاندارِ بینوا را که حتی قادر نبود یک کارت‎پستال بفروشد هرگز فراموش نخواهم کرد. یک انسانِ به قتل رسیده چیز دیگری از یک انسانِ مُرده است؛ چیزی وحشتناک و اسرارآمیز به انسانِ به قتل رسیده می‎چسبد. قتل خانم دورِک قابل درک نبود، یک چنین شخص غیرمحسوس و بی‎رنگی را که هیچکس از او مراقبت نمی‎کرد. این چطور ممکن است که او اینطور با این ژست اینجا دراز بر روی زمین قرار گرفته، که ژاندارم خود را بر روی او خم ساخته و در بیرون جمعیت زیادی فقط برای دیدن حداقل یک قطعۀ کوچک از خانم دورِک ازدحام کرده است؟ هرگز پیرزنِ بیچاره که با صورت در نهری از خون سیاه قرار داشت مانند حالا از یک چنین توجه‎ای خوشحال نبود. ناگهان به نظر می‎رسد که او یک معنای عجیب و مخوف بدست آورده باشد. من هرگز توجه نکرده بودم که او چه پوشیده است و چطور دیده می‎شود. حالا اما اینطور بود که انگار من او را از میان یک ذره‎بینِ فوق‎العاده قوی و عجیب می‎بینم. در یک پا دمپائی نمدی و پای دیگر لخت بود. آدم در کنار پاشنۀ پا جوراب وصله‎ شده را می‎دید و این وحشتناک بود، من این احساس را داشتم که این جورابِ بیچاره هم به قتل رسیده بود. یک دست به زمین چنگ انداخته بود، خشک شده و درمانده مانند چنگال یک پرنده. وحشتناکتر از هرچیز اما موهای نازک در پشت گردن پیرزنِ به قتل رسیده به نظرم می‎رسید. مو با دقت بافته شده بود و در میان لختۀ خون مانند قلعِ کهنه می‎درخشید. من فکر می‎کنم که هرگز چیزی شِکوه‎آمیزتر از این مویِ بافتۀ آلوده به خون ندیده باشم. در پشت گوش نواری از خون خشک شده بود. بر بالای آن یک گوشوارۀ نقره‎ای با یک سنگ آبی می‎درخشید. من نمی‎توانستم بیشتر تحمل کنم؛ پاهایم می‎لرزیدند. از دهانم <خدای آسمان!> خارج می‎شود.
ژاندارم که چیزی بر روی کف آشپزخانه جستجو می‎کرد خود را راست می‎سازد و به من خیره نگاه می‎کند. او رنگپریده مانندِ قبل از یک بیهوش شدن بود.
من با لکنت می‎گویم: <آدم، آیا مگر شما در جنگ نبودید؟> ژاندارم با صدای گرفته می‎گوید: <بله، اما این در اینجا چیز دیگری‎ست.> او به پردۀ کنار در که مچاله و لکه‎دار دیده می‎گشت و احتمالاً قاتل با آن دست‎هایش را خشک کرده بود اشاره می‎کند. <خوب نگاه کنید>. من فریاد می‎زنم: <خدای من!>. من نمی‎دانم چه چیزی واقعاً در آن وحشتناک‎تر بود: تصور دست‎های چسبندۀ خونین یا پرده. همچنین این پرده، این پردۀ تمیز هم قربانی جنایت شده بود. ناگهان قناری در آشپزخانه جیک‎جیک می‎کند و چهچه می‎زند. من در این وقت دیگر نمی‎توانستم بیشتر از این تحمل کنم و وحشتزده از مغازه به بیرون فرار می‎کنم. من فکر می‎کنم که رنگپریده‎تر از ژاندارم بودم.
من در حیاط بر روی یک مالبند می‎نشینم و تلاش می‎کنم به افکارم نظم دهم. من به خود می‎گویم: <ابله، بزدل! این چیزی بجز یک قتل عادی نیست. آیا مگر پیش از این هرگز خون ندیده‎ای، آیا مگر خودت مانند یک خوک به خون آغشته نگشتی؟ آیا مگر به سربازانت فریاد نکشیدی که آنها باید گودال‎ها را برای صد و سی مُرده سریعتر حفر کنند؟ صد و سی کشته شده، یکی در کنار دیگری، این یک ردیفِ طولانی‎ست، اگر هم آدم آنها را تنگ کنار هم قرار دهد! آیا مگر تو در کنار این ردیف راه نمی‎رفتی، مگر سیگارت را نمی‎کشیدی و فریاد نمی‎زدی: سریع، سریع، تا این عاقبت ناپدید شود! تو این همه مُرده دیدی، این همه مُرده ...>
من به خود می‎گویم: <بله، درست است، من این همه مُرده دیدم و نه یک فردِ کشته شده را. من در کنار هیچ مُرده‎ای زانو نزدم تا به صورتش نگاه کنم، تا صورت و مویش را لمس کنم. یک مُرده بطور وحشتناکی ساکت است؛ آدم باید با او تنها باشد، آدم باید نفسش را حبس کند، سپس آدم او را می‎فهمد. هر یک از این صد و سی نفر تلاش می‎کردند به تو بگویند: جناب ستوان، من را کشته‎اند. به دست‎هایم نگاه کنید، اینها دست‎های انسان هستند! اما ما از مُرده‎ها روی برمی‎گرداندیم، ما همه؛ ما باید به جنگ ادامه می‎دادیم، ما نمی‎توانستیم به مُرده‎ها گوش بسپاریم. خدای من، مردم باید بخاطر تک تک این مُرده‎ها مانند زنبورها به دورِ سوراخِ پرواز ازدحام می‎کردند ــ مردها، زن‎ها، کودکان ــ تا آنها در حال لرزیدن بتوانند حداقل یک قطعۀ کوچک از او را ببینند؛ پایِ در چکمۀ سنگین یا مویِ چسبنده را. سپس شاید این قتل نباید اتفاق می‎افتاد؛ سپس این قتل حتی نمی‎توانست اتفاق بیفتد.>
من مادرم را به گور سپرده‎ام؛ او بسیار باشکوه دیده می‎گشت، بسیار آشتی‎جویانه، بسیار منظم در تابوت زیبایش. این یک منظرۀ عجیب بود اما نه یک منظرۀ وحشتناک. اما این چیزی متفاوت از مُردن است. فردِ به قتل رسیده مُرده نیست. فرد به قتل رسیده متهم می‎کند، طوری‎ست که انگار بالاترین دردِ غیرقابل تحمل از او فریاد می‎کشد. ما هر دو این را می‎دانیم، من و ژاندارم: ما از کابوس در مغازه می‎دانیم. و بنابراین این در من شروع به رشد می‎کند. شاید ما دارای روح نیستیم، من این را نمی‎دانم؛ اما چیزهائی در ما وجود دارند که مُردنی نیستند، چیزهائی، مانند پافشاری برای عدالت. من بخاطر هیچ‌چیز بهتر از دیگران نیستم؛ اما چیزی در من است که فقط به من تعلق ندارد ــ آگاهی از یک نظم دقیق و بزرگ. من می‎دانم که این را خوب بیان نمی‎کنم: اما آن زمان، در یک لحظه، من می‎دانستم که یک جنایت، یک توهین به خدا چه است. بگذارید به شماها بگویم: یک انسانِ به قتل رسیده یک معبدِ بی‎حرمت گشته و ویران شده است."
آقای دوبِش صدایش شنیده می‎شود: "و فردی را که مرتکب قتل پیرزن شده است دستگیر کردند؟"
آقای هاناک پاسخ می‎دهد: "البته، من دو روز بعد در حالیکه ژاندارم‎ها او را بعد از یک بازجوئی در محل جنایت از مغازه بیرون می‎بردند دیدم. شاید فقط برای پنج ثانیه، اما من او را هم مانندِ از میان یک ذره‎بینِ بسیار بزرگ می‎دیدم. او یک مرد جوان بود. به دست‎هایش زنجیر بسته شده بود؛ چنین به نظر می‎رسید که بطور عجیبی عجله دارد، طوریکه ژاندارم‎ها به زحمت می‎توانستند بدنبالش بروند. عرق بر روی بینی‎اش می‎درخشید، و چشم‎های آشفته‎اش حرکاتِ تندی می‎کردند. آدم می‎توانست ببیند که چه عمیق وحشتزده بود، مانند یک خرگوش بر روی میز کالبدشکافی. من این صورت را در تمامِ طول زندگی‎ام فراموش نخواهم کرد. من بعد از این برخورد احساس بدی داشتم. من فکر می‎کنم که حالا او دادگاهی می‎شود؛ چند ماه او را به اطراف می‎کشند و سپس او را به مرگ محکوم می‎سازند. بله آقایان عزیز، من تقریباً برایش متأسف بودم؛ اگر او فرار می‎کرد می‎توانستم تقریباً نفس راحتی بکشم. نه اینکه صورتش گیرا بود، بیشتر برعکس. اما من او از فاصلۀ بسیار نزدیک دیدم، من حرکاتِ تندِ وحشتزدۀ چشم‎هایش را دیدم. من در غیراینصورت آدم احساساتی‎ای نیستم، لعنت بر شیطان، نه؛ اما اینطور از نزدیک ــ او در آن لحظه قاتل نبود ــ در آن لحظه او یک انسان بود. من مطمئن نیستم، صادقانه بگویم؛ من نمی‎دانم که اگر قاضی او می‎گشتم چه می‎کردم. اما تمام اینها چنان غمگینم می‎ساخت که خودم به نجات نیاز داشتم."
 
آخرین افکار انسان
حالا آقای کوکلا می‎گوید: "به مرگ محکوم بودن ... بله، این یک تجربۀ وحشتناک است. من آن را می‎شناسم. من یک بار آخرین لحظاتِ قبل از اعدام را تجربه کردم. البته فقط در رؤیا، اما رؤیا هم به زندگیِ انسان تعلق دارد، گرچه که فقط در لبۀ این زندگی ایستاده است. آقایان عزیز، در این لبه مقدار کمی از عظمت ما باقی‌می‎ماند؛ هیچ‌چیز از آنچه که ما تصور کرده بودیم باقی‌نمی‎ماند؛ جنسیت باقی‌می‎ماند، ترس، اندکی خوشنودی از خود و حداکثر هنوز چند چیزی که ما بخاطرشان در غیراینصورت عادت به خجالت کشیدن داریم. شاید اینها آخرین چیزهای انسان باشند."
من در یک بعد از ظهر به خانه بازمی‎گردم، عاجز گشته مانند یک حیوان، کار زیادی پشت سرم قرار داشت. من بر روی کف اتاق دراز می‎کشم و مانند یک قطعه چوب به خواب می‎روم. بلافاصله بدون هیچ مناسبتی خواب می‎بینم که در باز می‎شود، یک آقای کاملاً بیگانه و در پشتِ سر او دو سرباز با تفنگ‎های سرنیزه‎دارِ بی‎غلاف می‎ایستند. من نمی‎دانم که چرا سربازها یونیفرم قزاقی بر تن داشتند. مرد غریبه با خشونت می‎گوید: <بلند شوید! خود را آماده سازید، حکم اعدام فردا صبح زود در مورد شما اجرا خواهد گشت. فهمیدید!>
من می‎گویم: <بله فهمیدم، اما من واقعاً نمی‎دانم چرا ...>
مرد به من می‎گوید: <این به شما هیچ مربوط نمی‎شود، ما اینجا دستورِ اجرای حکمِ اعدام را داریم.> و او در را پشت سر خود می‎بندد.
من تنها ماندم و فکر می‎کردم. این واقعاً چطور است وقتیکه انسان در خواب فکر می‎کند؟ آیا او آنجا واقعاً فکر می‎کند یا او فقط خواب می‎بیند که فکر می‎کند؟ آیا اینها افکار بودند یا اینکه من افکار را خواب می‎دیدم، همانطور که آدم چهره‎ها را خواب می‎بیند؟ من فقط می‎دانم اینطور به نظر می‎رسید که من به سختی مشغول فکر کردنم و همزمان بخاطر این کار تعجب می‎کردم. اولین چیزی که من را مشغول می‎ساخت یک شادیِ خاص به این خاطر بود که اینجا یک اشتباه وجود دارد، که من فردا به اشتباه اعدام خواهم گشت و شرمساری برای طرف دیگر باقی خواهد ماند. همزمان اما این فکر شروع می‎کند به نگران ساختنم: که من حالا واقعاً باید ا‎عدام شوم و زن و بچه را باید باقی‌بگذارم. چه باید فقط بر سرشان بیاید، بله، چه؟ این یک درد واقعی بود، درست طوریکه انگار قلب واقعاً خونریزی می‎کرد. اما من دقیقاً همزمان بخاطر این فکر که نگران بودن برای زن و بچه چه زیباست رضایتی مطبوع احساس می‎کردم. من به خود می‎گفتم بنابراین این آخرین افکار یک مرد است که به سمت مرگ می‎رود! من بخاطر این غم و اندوهِ عظیمِ پدرانه‎ای که خود را به آن تسلیم ساخته بودم یک وجد خاص احساس می‎کردم. این به نظرم عالی می‎رسید. من مانند آدمِ از خود راضی‎ای فکر کردم که باید این را به همسرم بگویم.
اما بعد ترس به سراغم آمد. من به یاد می‎آورم که اعدام‎ها معمولاً خیلی زود و در سپیده‌دَم انجام می‎گیرند و بنابراین باید من برای اینکه حکم دادگاه را برایم بخوانند صبح خیلی زود از خواب بیدار شوم. من انسانی هستم که بسیار سخت از خواب بیدار می‎شود، و تصور اینکه سربازها من را قبل از شروع صبح بیدار خواهند ساخت قوی‎تر از هرچیز دیگر بود. قلبم به تپش می‎افتد. من می‎خواستم بخاطر سرنوشت ظالمانه‎ام گریه کنم. این تصور چنان دردناک بود که از خواب بیدار می‎شوم و نفس راحتی می‎کشم. اما من هرگز به همسرم از این خواب چیزی نگفتم." 
آقای اسکری‎وانک متفکرانه می‎گوید: "آخرین افکار انسان" و از شرمساری سرخ می‎شود، "من می‎توانستم اینجا برایتان چیزی تعریف کنم، اما من ... شاید به نظرتان احمقانه برسد؟"
آقای فوکس او را مطمئن می‎سازد: "نه، فقط شروع کنید!"
آقای اسکری‎وانک مردد می‎گوید: "بنابراین ... من ... من می‎خواستم یک بار خود را با شلیک گلوله بکشم ... و وقتی آقای کوکلا قبلاً از <لبۀ زندگی> صحبت کرد ... منظورم این است که وقتی یک انسان بخواهد خود را بکشد هم یک لبۀ زندگی است."
آقای کاراس می‎گوید: "چه چیزهائی شما می‎گوئید، چرا می‎خواستید خود را بکشید؟"
آقای اسکری‎وانک پاسخ می‎دهد: "زیرا من یک انسان نازپرورده هستم،" و سرخ‎تر می‎شود، "یعنی من ... یعنی من نمی‎توانم هیچ دردی را تحمل کنم، و در آن زمان ... در آن زمان من یک التهابِ عصب سه‎قلو داشتم ... پزشکان می‎گویند، این بدترین درد است، که انسان ... بله ..."
دکتر ویتاسک با صدای بم می‎گوید: "این درست است، آدم می‎تواند برای شما واقعاً متأسف باشد. آیا این تکرار می‎شود؟"
اسکری‎وانک مانند آتش سرخ می‎شود: "آه بله، اما حالا با خودکشی دیگر اینطور نیست ... درست به همین دلیل می‎خواهم برایتان تعریف کنم ..."
آقای دولِشا او را تحریک می‎کند: "خب منتظر چه هستید، تعریف کنید!"
آقای اسکری‎وانک با خجالت حمله را دفع می‎کند: "این به سختی اجازۀ بیان خود را می‎دهد، این جریانِ با درد ..."
دکتر ویتاسک می‎گوید: "بله، انسان‎های مبتلا به این بیماری از درد مانند حیوانات فریاد می‎کشند."
"و هنگامیکه این بیماری در نزد من در بدترین حالت بود ... این در سومین شب بود ... هفت‎تیر را بر روی میزِ کنارِ تختم قرار دادم. من هنوز یک ساعت انتظار کشیدم، من فکر می‎کردم که دیگر بیشتر از این نمی‎توانم تحمل کنم. چرا باید اتفاقاً من این مقدار زیاد تحمل کنم؟ من همیشه این احساس را داشتم که در حق من یک بیعدالتی رخ می‎دهد. چرا من؟ چرا اتفاقاً من؟"
دکتر ویتاسک می‎غرد: "شما باید دارو مصرف می‎کردید.
اسکری‎وانک اعتراض می‎کند: "من این کار را کردم، آقا، من از دارو به اندازه‎ای بلعیدم که دیگر تأثیر نمی‎کرد. یعنی ... دارو مرا به خواب می‎برد اما دردها بیدار می‎ماندند، می‎فهمید؟ دردها ادامه داشتند، اما آنها دیگر دردهای من نبودند ... من چنان بی‎حس بودم که خودم را گم می‎کردم. از خودم دیگر هیچ‌چیز نمی‎دانستم، اما من از دردها می‎دانستم ... و بتدریج حالم طوری گشت که انگار دردها به شخص دیگری تعلق دارند. من صدایِ این فردِ دیگر را می‎شنیدم ... من می‎شنیدم که او آهسته برای خود می‎نالد ... و من همدردی وحشتناکی با او داشتم ... از همدردی با این فردِ دیگر قطرات اشگ از چشمانم جاری می‎گشتند. من احساس می‎کردم که چطور دردها مرتب بدتر می‎شوند. من به خود می‎گفتم، اِی وای، این انسان چطور می‎تواند آن را تحمل کند! شاید ... شاید باید او را، این انسان را با شلیک گلوله بکشم تا دیگر اینطور سخت رنج نکشد! در این لحظه اما اندامم به لرزش می‎افتد ... نه، من اجازه این کار را ندارم. من نمی‎دانم چرا ... اما ناگهان احترام زیادی برای زندگیِ این انسان احساس می‎کردم ... دلیلش این بود که او بی‎اندازه رنج می‎کشید!"
آقای اسکری‎وانک با خجالت دست به پیشانی‎اش می‎کشد. "من به سختی می‎توانم آن را برایتان به تصویر بکشم. شاید حواس من بخاطر داروهای فراوان مختل شده بودند ... اما آن زمان همه‌چیز مانند خورشید فوق‎العاده روشن بود. من در رؤیا می‎دیدم: کسی که آنجا چنین عذاب می‎کشید، کسی که چنین بلند ناله می‎کرد خودِ بشریت است ... خیلی ساده خودِ انسان ... و من، من فقط شاهدِ رنج‎های او بودم، فقط یک نگهبانِ شبانه در کنار اردوگاهِ دردِ بشریت. من فکر می‎کردم که اگر شاهد نمی‎بودم بنابراین این دردها هم بیهوده می‎بودند، دردها چیز بزرگی بودند که از آنها اما هیچکس نمی‎دانست! چون من قبلاً، تا زمانیکه دردها فقط دردهای من بودند چیزی بیشتر از یک کِرم نبودم، من یک هیچ بودم. اما حالا، در حالیکه درد در من بیش از حد رشد می‎کرد، در این وقت من احساس می‎کردم ... شاید با وحشت ... که زندگی چه بزرگ است. من احساس می‎کردم ..." دانه‎های عرق بر پیشانی آقای اسکری‎وانک نشسته بودند. "شماها اجازه ندارید به من بخندید: من احساس می‎کردم ... من درک کردم که درد فقط یک قربانی‎ست. و به این خاطر هر دینی درد را بر روی محرابِ پروردگار قرار می‎دهد. به این خاطر قربانی‎های خونین وجود داشتند ... به این خاطر شهدا ... به این خاطر خدای مصلوب گشته. من متوجه گشته بودم که ... که ... که از دردِ انسان‎ها یک سعادتِ مخفی رشد می‎کند ... هیچ شادی‎ای قوی و به اندازه کافی بزرگ نیست تا قادر به این کار باشد ... و آنچه من احساس می‎کردم این بود: اگر تو این درد را تحمل کنی سپس یک محراب در تو خواهد بود!"
راهب وُوِس با علاقه می‎پرسد: "و آیا آن را حالا در خود دارید، این محراب را؟"
آقای اسکری‎وانک یک بار دیگر مانندِ آتش سرخ می‎شود. او سریع می‎گوید: "اما نه، انسان از آن هیچ‌چیز نمی‎داند. فقط تازه از این زمان ... یک نوع احترام در من است ... احترام در برابر همه‌چیز ... حالا همه‌چیز با اهمیت‎تر از گذشته به نظرم می‎آید، هرچیز بی‎اهمیتی، هر انسان، می‎فهمید؟ همه‌چیز ارزش فوق‎العاده‎ای دارد. وقتی من غروبِ خورشید را می‎بینم بنابراین به خودم می‎گویم: دردم ارزشش را دارد؛ یا وقتی انسان‎ها را می‎بینم، وقتی آنها کار می‎کنند، وقتی آنها کار روزانه‎شان را زندگی می‎کنند ... همه‌چیز توسطِ درد ارزشش را بدست می‎آورد. و من حالا می‎دانم که این یک قیمتِ وحشتناک، یک قیمتِ بزرگِ غیرقابل توصیف است. من حالا فکر می‎کنم که نه شر وجود دارد و نه مجازات. فقط درد وجود دارد، و درد برای این آنجا است تا به زندگی این ارزش را بدهد، این ارزشِ فوق‎العاده را ..."
آقای اسکری‎وانک سکوت می‎کند. او دیگر چیزی نمی‎دانست. او هنوز این را می‎گوید: "شماها نسبت به من خیلی مهربان هستید." و بینی‎اش را با دستمال بزرگی هیجانزده پاک می‎کند تا صورت شعله‎ورش را پنهان سازد.
 
ماجرای شاعر دزد
سردبیر بعد از سکوتی طولانی می‎گوید: "گاهی اوقات چیزها کاملاً طوری دیگر دیده می‎شوند. اغلب آدم درست نمی‎داند که آیا این وجدانِ بد است یا شاید خودپسندی و یک نیاز خاص به نمایش. مطمئناً این یا آن مجرمِ حرفه‎ای خیلی ساده می‎شکست اگر که نمی‎توانست بگذارد اینجا و آنجا بخاطر اعمالش در بارۀ او صحبت شود. من فکر می‎کنم بسیاری از جرایم انجام نمی‎گشتند اگر که جامعه آنها را فقط نادیده می‎گرفت. همدردی عمومی یک چنین متخصصِ با تجربه‎ای را مطمئناً گرم می‎سازد. من نمی‎خواهم بگویم که انسان‎ها فقط بخاطر چنین افتخاری دزدی و غارت می‎کنند. آنها این کار را بخاطر پول انجام می‎دهند، از بی‎مبالاتی، تحت تأثیر دوستانِ بد. اما وقتی شما یک بار این رایحه را استشمام کرده باشید سپس در شما یک جنون خاص در انجام کارهای بزرگ بیدار می‎گردد؛ این در پیش سیاستمداران و دیگر اشخاصِ مشهور هم طور دیگر نیست.
من سال‎ها پیش هفته‎نامۀ بسیار عالیِ محلی <رسولِ شرق> را ویرایش می‎کردم. من در واقع از غرب برخاسته‎ام، اما شماها نمی‎توانید تصور کنید که چه پُر شور برای منافعِ محلیِ بوهم شرقی جنگیدم. این بوهم شرقی یک سرزمین تپه‎ای ملایم است، و خیابان‎های مشجر درخت آلو و نهرهای آرام آن مانند یک نقاشی‎ست؛ اما من هفته به هفته مردم خشن کوهستانی خودمان را که مجبورند با طبیعتِ خشن و با تبعیض دولتی کُشتی بسیار سختی بگیرند بیدار و آگاه ساختم. آقایان گرامی، این بسیار راحت از قلم جریان می‎یافت و واقعاً از قلب سرچشمه می‎گرفت. من فقط دو سال در آنجا مشغول به کار بودم. اما این دو سال برایم کافی بود تا به انسان‎ها در آنجا این اعتقاد را آموزش دهم که آنها ساکنین خشنِ کوهستانی‎ای هستند که زندگی‎شان قهرمانانه و سخت است، و اینکه کشورشان در واقع فقیر اما از یک زیبائی ملانکولی برخوردار است. من فکر می‎کنم که یک روزنامه‎نگار نمی‎تواند بیشتر از این کاری بکند بجز اینکه اطراف شاسلاو را به یک نوع نروژ تبدیل سازد. یک مثال برای آنکه نشان داده شود که یک روزنامه قادر به حل کردن چه وظیفۀ عظیمی است.
آقایان گرامی، شماها می‎دانید که یک سردبیرِ شهرستانی قبل از هر چیز باید به رویدادهای محلی توجه کند. یک بار کمیسر پلیس من را متوقف می‎سازد و می‎گوید:
<شب قبل یک حقه‎باز از مغازۀ خواربارِ آقای واشاتا سرقت کرده است. و آقای سردبیر در این باره چه می‎گوئید، این فرومایه در آنجا یک شعر نوشته و آن را بر روی پیشخوانِ مغازه قرار داده است؛ آیا تا حال از یک چنین وقاحتی شنیده بودید؟>
من سریع خواهش می‎کنم: <شعر را به من نشان دهید! این چیز خوبی برای روزنامۀ ما است. شما تعجب خواهید کرد که چطور مطبوعات این مرد را در دستان شما قرار خواهند داد. و سپس می‎توانید تصور کنید که این داستان چه حادثۀ قابل توجه‎ای برای شهرمان و برای کل منطقه خواهد گشت!>
او پس از یک بحث طولانی شعر را به من می‎دهد، و من آن را در <رسولِ شرق> چاپ می‎کنم. من می‎خواهم آن را تا آنجائیکه می‎توانم هنوز امروز به یاد آورم برایتان بخوانم:
 
<یک، دو، سه، چهار، پنج، شش،
هفت، هشت، نه، ده،
یازده، دوازده بار ساعت طنین می‎اندازد،
ساعتی که در آن سارق به هیجان می‎آید.
به محض باز کردن در،
از خیابان صدای پا به گوش می‎آید.
من اگر دزد نبودم ترس را احساس می‎کردم.
صدایِ گام‎ها دوباره گم می‎شوند.
اگر انسان در تاریکی گوش بسپرد، جائیکه همه‌چیز بی‎حرکت است،
بنابراین او می‎شنود که با چه صدای بلندی قلبش می‎زند.
قلبم مانندِ من یک کودک یتیم است،
اگر مادرم زنده بود حتماً برایم می‎گریست.
بعضی از انسان‎ها می‎توانند در این جهان فقط تیره‎بخت باشند،
یک موش خش‎خش  می‎کند، ما تنها هستیم.
دو دزد آنجا هستند، من و موش،
من برایش مقداری خرده نان می‎ریزم.
او خود را نشان نمی‎دهد؛ من نمی‎دانم او کجا ماند.
دزد حتی از دزد هم می‎ترسد.>
 
و در این سبک در پایان سروده شده بود: 
<آه من می‎توانستم هنوز اینجا چیزهای بسیاری بنویسم،
اما شمع تا آخر سوخته است.>
 
بنابراین من این شعر را چاپ کردم و یک تحلیل دقیقِ روانشناسی و ادبی در مورد آن نوشتم. من شیوۀ افسانه‎سرائی او را برجسته ساختم و فصیحانه به روحِ لطیف شاعر اشاره کردم. این جریان یک حادثۀ قابل توجه از نوع خاص بود. روزنامه‎های گروه‎های مخالف و شهرهای دیگرِ منطقه ادعا می‎کردند که تمام جریان چیزی بیشتر از فریب و جعل نیست. بقیۀ دشمنانِ بوهم شرقی به نوبۀ خود توضیح می‎دادند که شعر یک دزدیِ ادبی و یک ترجمۀ بد از انگلیسی‎ست و خدا می‎داند دیگر چه‌چیزهائی. اما هنگامیکه من در وسطِ زیباترین بحث و جدل به نفعِ دزد شاعر محلی خودمان مشغول بودم کمیسر پلیس در نزد من ظاهر می‎شود و می‎گوید: <شما، آقای سردبیر، حالا شما می‎توانید از نوشتن در بارۀ دزد لعنتی‎تان دست بکشید! فقط تصورش را بکنید، در این هفته او دوباره دو آپارتمان و یک مغازه را غارت کرده است، و هر بار در محل جرم یک شعر طولانی قرار داشت!>
<براوو! ما آن را فوری چاپ می‎کنیم!>
کمیسر غرغر می‎کند: <آقا، این می‎تواند برای شما مناسب باشد، اما این به معنی تهیۀ خوراک برای این مرد است! او فقط بیشتر از روی جاه‎طلبیِ ادبی سرقت می‎کند! حالا به این کار پایان داده خواهد شد، فهمیدید؟ بنویسید که اشعارش آشغالند، که فاقد فُرم یا فضا هستند یا هرچه که شما می‎خواهید! من فکر می‎کنم که این رذل سپس دست از سرقت خواهد کشید.>
من می‎گویم: <هوم، این کار خوبی نخواهد بود، چون ما یک بار بسیار زیاد برای او موضع گرفته‎ایم. اما ما دیگر شعری از او چاپ نمی‎کنیم و به این وسیله مشکل حل خواهد گشت.>
در روزهای بعد پنج سرقتِ دیگر رخ می‎دهد با اشعار مربوطه. اما <رسولِ شرق> مانند یک گور خاموش بود. تنها ترس من این بود که دزدِ ما بخاطر اهانت به غرور نویسندگی‎اش با تغییر مکان به مناطق تورناو یا تابور بتواند اشعارش را به مطبوعاتِ محلی آنجا تحول دهد. بعد اشخاص بی‌فرهنگ در آنجا چه بادی به غبغب خواهند انداخت!
به نظر می‎رسید که سکوت ما دزد را کمی آشفته ساخته باشد. سه هفتۀ تمام آرامش برقرار بود. بعد اما سرقت‎ها دوباره شروع می‎شوند، فقط با این تفاوت که اشعارِ مربوطه حالا مستقیم به دفتر تحریرۀ <رسولِ شرق> فرستاده گشتند. اما روزنامه سخت باقی‌می‎ماند. از یک طرف <رسولِ شرق> مایل نبود با مقاماتِ محلی درگیری پیدا کند، و علاوه بر این اشعار مرتب ضعیفتر و ضعیفتر می‎گشتند. نویسنده شروع می‎کند به تکرار کردن خود و عذاب دادن خویش با انواعِ زیورِ رمانتیک. در یک کلام، او شروع می‎کند مانند یک نویسندۀ واقعی رفتار کردن.
من یک بار هنگام شب از غذاخوری به خانه برمی‎گردم، در حالیکه برای خود سوت می‎زدم کبریتی آتش می‎زنم تا چراغ نفتی‎ام را روشن کنم. در این لحظه از پشت سرم یک نفر به کبریت فوت می‎کند و آن را خاموش می‎سازد.
یک صدای کُلفت می‎گوید: <چراغ روشن نکنید! من هستم!>
من می‎گویم: <اوه! و جریان چیست؟>
صدای کُلفت می‎گوید: <من آمده‎ام بپرسم که چه بر سر اشعارم آمده است.>
من در حالیکه هنوز نمی‎دانستم جریان چیست می‎گویم: <حالا وقت آمدن پیش هیئت تحریره نیست. فردا ساعت یازده بیائید!>
صدا به تلخی می‎گوید: <بله، تا شما بگذارید من را دستگیر کنند! این شدنی نیست! چرا دیگر اشعارم را چاپ نمی‎کنید؟>
حالا عاقبت متوجه جریان می‎شوم. او دزدِ خودمان بود. من پاسخ می‎دهم: <در این مورد حرف زیاد است، مرد جوان بنشینید! من اشعار شما را چاپ نمی‎کنم چون آنها ارزشی ندارند!>
صدا دردناک می‎گوید: <من فکر می‎کردم که آنها ... که آنها بدتر از شعر اولی نیستند.>
من جدی توضیح می‎دهم: <اولین شعر بد نبود، هنوز حس حقیقی در آن بود، می‎فهمید، یک طراوت حسی داشت، یک بیواسطه‎گی خاص و نیروی تجربه، گیرائی و تمام چیزهای ممکن. اما بقیۀ اشعار، آنها آشغال بودند!>
مرد در تاریکی آه بلندی می‎کشد: <اما من آنها را ... من آنها را کاملاً ... کاملاً مانند اولین شعرم نوشتم.>
من خونسرد می‎گویم: <درست به همین دلیل، شما خود را تکرار می‎کنید. در اشعار دیگرتان دوباره آمده بود که شما از بیرون صدای پا شنیده‎اید ...>
صدا از خود دفاع می‎کند: <اما من واقعاً صداهای پا می‎شنیدم، آقای سردبیر، آدم در هنگام سرقت باید گوش‎هایش را تیز کند که آیا از بیرون صدای پا می‎آید یا نه.>
من ادامه می‎دهم: <و یک موش هم دوباره آنجا بود.>
صدا دلسرد صحبت می‎کند: <بله، موش، من چه می‎توانم بکنم وقتی همیشه یک موش آنجا است؟ اما من فقط در سه شعر چیزی در بارۀ یک موش نوشتم.>
<در یک کلمه، اشعار شما به یک روالِ ادبی خسته‌کننده تبدیل شده است. بدون اصالت، بدون الهام، بدون نوسازیِ احساسات. دوست عزیز، این درست نیست! یک شاعر اجازه ندارد خود را تکرار کند.>
صدا لحظه‎ای سکوت می‎کند.
سپس صدا می‎گوید: <آقای سردبیر، اما وقتی همیشه یکسان است! خودتان یک بار به دزدی بروید ... یک سرقت مانند سرقت دیگر است.> او آه می‎کشد: <این کار سختی است.>
من می‎گویم: <کاملاً درست است. شما باید این کار را یک بار از سمت دیگر امتحان کنید!>
صدا پیشنهاد می‎کند: <شاید سرقت کلیسا؟ یا اینکه باید در گورستان‎ها کار کنم؟>
من سرم را به شدت تکان می‎دهم: <نه، این منجر به هیچ‌چیز نمی‎شود. عنصر اهمیت زیادی ندارد، مهم اما تجربه است. اشعار شما فاقد کشمکش است. اشعار شما مرتب به توصیف ظاهری یک دزدیِ معمولی مربوط می‎شوند. شما باید بدنبال یک انگیزۀ درونی‌گشته باشید! برای مثال وجدان یکی از آنها خواهد بود.>
صدا فکر می‎کند: <منظورتان ناراحتی وجدان یا چنین چیزی‎ست. آیا فکر می‎کنید که اشعار سپس بهتر خواهند گشت؟>
من می‎گویم: <بدون شک، رفیق! این به شما ابتدا ژرفای روانشناسی و تحرک می‎بخشد.>
صدا متفکرانه می‎گوید: <من آن را امتحان خواهم کرد. اما نمی‎دانم که آیا بعد بتوانم هنوز سرقت کنم. آدم در آنجا ایمنی خود را به راحتی از دست می‎دهد، می‎دانید؟ و وقتی آدم امنیت نداشته باشد به راحتی گرفتار خواهد گشت.>
من بلند می‎گویم: <خب، این چه اهمیت دارد! پسر، مگر چه خواهد شد؟ آیا نمی‎توانید تصور کنید که چه اشعار شگفت‎انگیزی شما در زندان خواهید نوشت؟ من می‎توانم به شما یک شعر نشان دهم که در زندان نوشته شده است، شما شگفتزده خواهید گشت!>
صدا مشتاقانه می‎پرسد: <و یک روزنامه آن را چاپ کرد؟>
من می‎گویم: <پسر، پسر، این یکی از مشهورترین شعرهای ادبی جهان است. چراغ را روشن کنید، من آن را برایتان می‎خوانم!>
مهمانم یک کبریت آتش می‎زند و چراغ نفتی اتاق را روشن می‎کند. مشخص می‎شود که مرد یک جوان رنگپریده، با صورت جوش‎دار بود، همانطور که دزدان و شاعران معمولاً هستند. <صبر کنید، من آن را پیدا می‎کنم. من ترجمۀ اسکار وایلد <قصیده زندان ریدینگ> را بیرون می‎کشم. آن زمان این شعر باب روز بود.
من هرگز در زندگی‎ام با چنان احساس فراوانی مانند آن زمان شعر نخوانده بودم. شما اما این شعر را می‎شناسید: <بنابراین هر کس بکُشد، همانطور که او می‎تواند ...> مهمانم چشم از من برنمی‎داشت. هنگامیکه من به جائی از شعر رسیدم که چطور مرد به سمت چوبۀ دار هدایت می‎شود او صورتش را با هر دو دست می‎پوشاند و زار زار می‎گرید.
هنگامیکه من شعر را تا پایان خواندم در اتاق کاملاً سکوت برقرار بود. من نمی‎خواستم مزاحمِ عظمتِ لحظه شوم. من بعد از مدتی پنجره را باز می‎کنم و می‎گویم: <نزدیکترین راه آنجا از روی حصار می‎گذرد. شب‌بخیر!> و چراغ را خاموش می‎کنم.
<شب‌بخیر.> صدایش مانند انسانی به گوش می‎رسید که عمیقاً منقلب شده است. <من متشکرم.> سپس او ناپدید می‎شود، بی‎صدا مانند یک خفاش. من فکر می‎کنم که او یک دزد واقعاً ماهری بود.
دو روز بعد او را در مغازه‎ای که نفوذ کرده بود دستگیر می‎کنند. او را نشسته در کنارِ یک میز در حال دندان زدن به تهِ یک مداد می‎یابند. بر روی کاغدی که در برابرش قرار داشت نوشته شده بود:
<بنابراین هر کس می‎دزدد، هرطور که او می‎تواند ...>
بجز این دیگر هیچ‌چیز. مطمئناً باید یک واریاسیون از <قصیده زندان ریدینگ> می‎گشت.
او را بخاطر سرقت‎های مختلف به هجده ماه زندان محکوم می‎کنند. چند ماه بعد از زندانی گشتنش برایم یک دفتر شعر فرستاده می‎شود. اشعاری وحشتناک: هیچ‌چیز بجز <سیاهچالِ زیرزمینی و مرطوب>، <مکانی با دیوارهای بلند>، <نرده>، <صدای جرنگ جرنگ زنجیرهای بسته به پا>، <نان کپک‎زده>، <مسیرِ به سمتِ چوبۀ دار> و خدا می‎داند چه چیزهای دیگر. من شوکه شده بودم که این مرد شرایط زندانِ مربوطه را چنین وحشتناک توصیف می‎کند.
اما شما می‎دانید وقتی آدم روزنامه‎نگار است در همه‌چیز بینی‎اش را داخل می‎کند. بنابراین توانستم کاری کنم که مدیر زندان من را برای بازدید از زندان دعوت کند. و من می‎توانم به شما بگویم که این موسسۀ کاملاً شایسته‎ای بود، تقریباً نوساز، طبق اصولِ مدرن و انسانی ساخته گشته؛ من دزد خود را نشسته در مقابل یک کاسه حلبی عدس ملاقات می‎کنم.
من می‎پرسم: <مشکل شما چیست؟ پس زنجیرهای جرنگ جرنگ کنی که شما نوشته بودید کجا هستند؟> 
دزدِ من سرخ می‎شود و خجالت زده به مدیر نگاه می‎کند و با لکنت می‎گوید: <آقای سردبیر، آدم نمی‎تواند در بارۀ چیزهائی که واقعاً اینجا هستند هیچ شعری بنویسد. و این سخت است ...>
<و شما راضی هستید؟>
او خجالتزده غر غر می‎کند: <آه بله ... فقط متأسفانه هیچ‌چیز وجود ندارد که آدم بتواند در باره‎شان بنویسد ...>
من دیگر هرگز این مرد را ندیدم. نه در <دادگاه> و نه در <شعر>."
 
دادگاه آقای هاولینا
آقای براون می‎گوید: "اگر از روزنامه‎ها صحبت است بنابراین من هم مایلم چیزی برایتان تعریف کنم: شما خوب می‎دانید که اکثر خوانندگان وقتی روزنامه‎هایشان را در دست می‎گیرند قبل از هرچیز صفحۀ <از تالار دادگاه> را می‎گشایند. هنور تا امروز مشخص نشده است که آیا این کار از غرایزِ جنائیِ مخفیِ انسان‎ها یا از نیازشان برای راضی ساختنِ اخلاق و احساسِ عدالت‎شان سرچشمه می‎گیرد.
اما این مسلم است که هیچ‌چیز مانند گزارشاتِ محاکمات چنین با شور و شوق خوانده نمی‎شود. بنابراین روزنامه‎ها اجازه ندارند یک روز بدون گزارش دادگاه منتشر شوند. حالا همانطور که شما می‎دانید برای دادگاه هم زمان تعطیلات وجود دارد. اما با وجود تعطیل بودن دادگاه‎ها ستونِ <از تالار دادگاهِ> روزنامه‎ها اجازۀ غایب بودن ندارند. سپس گاهی هم چنین پیش می‎آید که حتی در فصل کارِ دادگاه در یک روز یک مورد جالب هم وجود ندارد، اما گزارشگرِ جلساتِ دادگاه باید موضوعِ جالب خود را داشته باشد، اینکه او از کجا آنها را می‎آورد سئوال نمی‎شود. یک چنین مردی چه باید بکند؟ او باید ماجراهایش را واقعاً از سرانگشت‎ها بمکد. اما یک بورسِ واقعی برای چنین گزارشاتِ ساختگی از دادگاه وجود دارد که در آنجا فروخته می‎شود، خریده می‎شود، قرض گرفته می‎شود، مبادله می‎شود و نرخِ قرض دادن بیست نخ سیگار یا شبیه چنین چیزی است. من این کسب و کار را می‎شناسم؛ در پیش صاحبخانه‎ام یک بار یک چنین گزارشگرِ دادگاهی زندگی می‎کرد؛ او یک میگسار بود، یک انسان نامنظم، اما در غیراینصورت بسیار بااستعداد و با دستمزد بسیار بد.
یک روز در کافه‎ای که معمولاً گزارشگرانِ دادگاه می‎رفتند یک مردِ جدید ظاهر می‎شود، یک مرد عجیب و غریب، با لباس نخنما، کثیف و پف کرده. او هاولینا نامیده می‎گشت و یک دانشجوی حقوقِ وقت تلف کن بود، یک وجود ضایع گشته. هیچکس نمی‎دانست که او در واقع از چه‌چیز زندگی می‎کرد، حتی او خودش هم نمی‎توانست این را بگوید. بنابراین این هاولینا، این آدم ولگرد، مخلوطِ عجیبی از استعداد برای جرم‎ها و برای دانشِ نظریِ حقوق بود. وقتی یکی از روزنامه‎نگاران به او یک پیک ویسکی و یک آبجو می‎داد او چشم‎هایش را تنگ می‎بست، چند حالت به چهره می‎داد و زیباترین و جنجالی‎ترین موردِ جزائی را تعریف می‎کرد که فقط آدم می‎تواند تصورش را بکند. سپس او موضعگیری‎های اصلی وکیل و دادستان را ترسیم می‎کرد و در پایان به نام جمهوری حکم را اعلام می‎نمود. وقتی او به پایان می‎رسید طوریکه انگار از یک رویا بیدار گشته چشم‎هایش را می‎گشود و می‎غرید: <و حالا به من پنج کرون قرض بدهید.>
یک بار مردم با او یک آزمایش انجام می‎دهند. و او واقعاً در یک جلسه بیست و یک موردِ جزائی اختراع می‎کند، یکی زیباتر از دیگری. ابتدا هنگام تعریف آخرین مورد یک لحظه فکر می‎کند، سپس می‎گوید: <صبر کن، این پرونده نه در مقابل یک قاضی تعلق دارد و نه در مقابل مجلس سنا؛ برای این مورد دادگاهی با هیئت منصفه دارای صلاحیت است، و مواردِ مربوط به دادگاه با هیئت منصفه را من انجام نمی‎دهم.> او یک مخالفِ اساسی دادگاه‎هایِ با هیئت منصفه بود. اما باید آدم اعتراف می‎کرد: احکامش شدید اما قانوناً باشکوه بنا گشته بودند. و بزرگ‎ترین جاه‎طلبی او در این قرار داشت.
وقتی روزنامه‎نگاران این هاولینا را کشف و مشاهده کردند که موضوع‎های او از آنچه در واقعیت در دادگاه بازی می‎گشتند بسیار کمتر عادی‎اند بنابراین با او یک قرارداد می‎بندند: آقای هاولینا برای هر موردِ اختراعی‎اش به اصطلاح هزینۀ دادگاه دریافت می‎کرد، یعنی یک پیک ویسکی و ده کرون. بعد از آنکه هاولینا شروع به تحویل دادن موردهای اختراعی‎اش می‎کند گزارشگرات تالار دادگاهِ روزنامه‎ها با ولع بیشتری خوانده می‎گشت. امروز روزنامه‎ها مدت‎هاست دیگر آن چیزی نیستند که آن زمان بودند؛ حالا در روزنامه‎ها چیزی بیشتر از سیاست و درگیری‎های مطبوعات پیدا نمی‎کنید. چه‌کسی باید آن را بخواند؟
حالا یک بار این موردِ جزائی به خاطر هاولینا می‎رسد ــ او چیزهای خیلی بهتری اختراع کرده بود، اما آنها پیامدی بدنبال نداشتند، در نزد این مورد اما داستان فاش می‎شود. خلاصۀ داستان این بود: مردِ مجردِ سالخورده‎ای با یک خانم بیوۀ محترم که در یک راهرو و مقابل آپارتمانش زندگی می‎کرد در نزاع بود. مرد یک طوطی می‎خرد و به او می‎آموزد که همیشه وقتی زنِ بیوه در راهرو ظاهر می‎گردد از تهِ گلو <تو زن شلخته!> فریاد بکشد. زن از مردِ مجرد بخاطر توهینِ به شرافت شکایت می‎کند. دادگاهِ بخش تشخیص می‎دهد که متهم توسطِ طوطی شاکی خصوصی را در انظار عمومی تمسخر کرده و او را به نام جمهوری به چهارده روز حبسِ تعلیقی و هزینۀ دادگاه محکوم می‎سازد. هاولینا با گفتن <من ده کرون و یک پیک ویسکی دریافت می‎کنم> معامله را به پایان می‎رساند.
این موردِ آقای هاولینا در پنج یا شش روزنامه چاپ می‎شود، البته در بزک‎های متفاوتِ روزنامه‎نگاری. در یکی از روزنامه‎ها تیتر زیر را داشت: <در خانۀ خاموش.> در دومین روزنامه تیتر چنین آمده بود: <صاحبخانه و زن بیوۀ بیچاره.> سومین روزنامه می‎نویسد: <اتهام طوطیِ متهم گشته> و غیره. یک روز اما تمامی روزنامه‎هائی که این مورد را چاپ کرده بودند از وزارت دادگستری یک نامه دریافت می‎کنند: <وزارتخانۀ امضاء کنندۀ مطلبِ زیر به اطلاع می‎رساند، حکم دادگاه محلی که توهین به شرافت در آن انجام گشته است در روزنامۀ شمارۀ .... محترمِ شما درج گشته. مطلب درج گشتۀ مربوط به تقصیر و همچنین به قضاوت بی‎معنی و غیرقانونی است، زیرا این متهم نبود که  بخاطر اظهار مجرمانه مقصر شناخته گشت، بلکه طوطی. بنابراین به هیچوجه نمی‎توان اثبات کرد که اظهار پرندۀ نام برده شده بدون هیچ ابهامی به شاکی مرتبط بوده ... بنابراین> نامه اینطور ادامه می‎یابد: <اظهار نام برده شده نمی‎تواند بعنوان توهین به شرافت در نظر گرفته شود، بلکه در بهترین حالت بعنوان رفتار بی‎ادبانه یا بعنوان مزاحمت عمومی، که هر دو جرم فقط با یک هشدار پلیس، با یک جریمۀ نقدی و یا با یک درخواست که پرندۀ نامبرده شده از راهرو به جائی دیگر منتقل شود قابل مجازات است. بنابراین وزارت دادگستری مایل است برای آغازِ یک تحقیقات مناسب بررسی کند که کدام دادگاه محلی خود را با این پرونده مشغول ساخته است ...> و غیره. درست همانطور که در یک رسوائی نهادِ دولتی باید پیش برود.
گزارشگرانِ دادگاه به تأمین کنندۀ خود حمله می‎کنند: <مریم مقدس، برایمان چیز زیبائی پخته‎اند، آقای هاولینا! بفرما، فقط ببینید، قضاوت شما در ماجرای رسوائی‎آور طوطی بی‎معنی و همچنین غیرقانونی است!>
هاولینا مانند گچ سفید می‎شود. او فریاد می‎زند: <چی؟ آیا باید قضاوت من غیرقانونی باشد؟ لعنت بر شیطان، وزارتخانه جرئت می‎کند چنین ادعائی کند؟ از من؟ از هاولینا؟!> روزنامه‎نگاران برایم تعریف می‎کردند، آنها هرگز یک انسان دلخورتر و هیجانزده‎تر ندیده بودند. هاولینا عصبانی فریاد می‎کشد: <به آنها نشان خواهم داد که آیا قضاوت من غیرقانونی است یا نه! من نمی‎توانم این را تحمل کنم!>
او از غم و اندوه بلافاصله تا حد مستی می‎نوشد، سپس می‎گذارد به او یک ورق کاغذ بدهند و از موردِ تخیلی درج شده در روزنامه‎ها یک تجزیه و تحلیل مفصل قانونی می‎نویسد که باید به حکمِ داده شده از طرف او خدمت می‎کرد: از آنجائیکه این آقا به طوطی‎اش آموخت که به زنِ همسایه فحش بدهد بنابراین به روشنی این قصد را اعلام نموده که به زن همسایه توهین کند و شخصیتش را نزول دهد؛ بنابراین ارتکاب جرم جای تردیدی باقی‌نمی‎گذارد؛ طوطی در واقع فاعل نیست بلکه فقط وسیله‎ای برای وقوع جرم بوده است ... و غیره. این باید عالی‎ترین و موشکافانه‎ترین نوشتۀ حقوقی بوده باشد که روزنامه‎نگاران در زندگی‎شان با آن مواجه شده بودند. او این شکایت‎نامه را امضاء می‎کند و آن را به وزارت دادگستری می‎فرستد. او اعلام می‎کند: <من تا زمانیکه این کار به پایان نرسیده باشد دیگر هیچ حکمی نخواهم داد؛ من اعاده حیثیت می‎کنم.>
البته وزارت دادگستری به این فکر نمی‎کرد که به نامۀ هاولینا واکنش نشان دهد. هاولینا در این بین ناراضی و با خُلق و خوی بد در اطراف پرسه می‎زد، او حتی وزن از دست می‎داد و مرتب خرابتر می‎گشت. هنگامیکه با گذشت زمان از پاسخ دادن وزارت دادگستری ناامید می‎شود ظاهرش تقریباً وحشتناک می‎گردد. او با یک نگاهِ دیوانه در سکوت برای خود مانندِ اشباح پرسه می‎زد، سخنرانی‎های هیجان‎انگیز انجام می‎داد، و عاقبت اعلام می‎کند: <دقت کنید، حالا به مردم نشان خواهم داد که حق با چه کسی‎ست.>
او دو ماهِ تمام خود را جائی نشان نمی‎داد، سپس اما ناگهان با نگاهی شاد و درخشان ظاهر می‎شود و اطلاع می‎دهد: <بسیار خوب، عاقبت شکایت بر علیه من تنظیم گشت. پیرزن لعنتی. آه، واداشتن او به این کار مشکل بود! آدم نمی‎تواند باور کند که یک چنین پیرزنی می‎تواند اینطور مسالمت‎آمیز باشد! من باید حتی برایش یک سند امضاء می‎کردم که در هرصورت هزینه‎های دادگاه او را به عهده خواهم گرفت ... اما حالا، بچه‎ها، جریان به دادگاه کشیده شده است!>
روزنامه‎نگاران می‎پرسند: <کدام جریان؟>
هاولینا می‎گوید: <البته که منظورم داستان طوطی است، من به شماها گفتم که اجازه نمی‎دهم این جریان بدست فراموشی سپرده شود. بنابراین من یک طوطی خریدم و صد بار برایش تکرار کردم: "تو زن شلخته! تو پیرزن زشت!" بچه‎ها، این کار بسیار سختی بود! شش هفتۀ تمام هیچ کلمۀ انسانی نگفتم بجز: "تو زن شلخته! تو پیرزن زشت!" حالا طوطی این را بسیار عالی می‎تواند بگوید، فقط اینکه این گاو لعنتی اصلاً نمی‎خواهد آن را متوقف کند؛ و او اصلاً نمی‎خواهد عادت کند که آن را فقط به پیرزن همسایه‎ام و نه به کس دیگری رو به سمتِ حیاط فریاد بکشد. پیرزن یک معلم موسیقی و از یک خانوادۀ محترم است، یک شخص خیلی خوب. اما در خانۀ ما زن دیگری زندگی نمی‎کند و بنابراین من باید فقط او را برای هدفم انتخاب می‎کردم. می‎دانید، خلق کردن یک چنین موردی کار بسیار ساده‎ای است، اما انجام آن، خدای من، این کار سختی است! من نمی‎توانستم به این طوطی بیاموزم که او فقط باید به پیرزن فحش بدهد. او به همه فحش می‎دهد. من فکر می‎کنم که او از بدجنسی این کار را می‎کند.>
هاولینا لیوان ویسکی‎اش را تا قطرۀ آخر می‎نوشد، نفس عمیقی می‎کشد و ادامه می‎دهد: <من مجبور بودم مشکل را طور دیگر حل کنم. من به محض اینکه پیرزن خود را کنار پنجره یا در حیاط نشان می‎داد بلافاصله پنجره را باز می‎کردم و طوطی فریاد می‎کشید: "تو زن شلخته! تو پیرزن زشت!" و من دوباره پنجره را سریع می‎بستم، و به این ترتیب طوطی فقط به او توهین می‎کرد. اما پیرزن به این کار می‎خندید و فقط بلند می‎گفت: "آه، آقای هاولینا، شما چه پرندۀ دلپذیری دارید!">
هاولینا دوباره می‎غرد: <رعد و برق باید به جان پیرزن بزند! من باید چهارده روز تمام متقاعدش می‎ساختم تا موافقت کند که از من شکایت کند. اما کل خانه شاهد است. و حالا جریان در دادگاه بررسی خواهد گشت!> آقای هاولینا کف دست‎هایش را به هم می‎مالد و ادامه می‎دهد: <غیرممکن است که آنها من را بخاطر توهین به شرافت محکوم نکنند! من به آقایان در وزارتخانه چنین هدیه‌ای نمی‎دهم!>
هاولینا تا روز شروع دادگاه مشروب بسیار می‎نوشید و هیجان و بیقراری‎اش غیرقابل تحمل بود. اما او در دادگاه بسیار شایسته رفتار کرد، خودِ او سخنرانی‎ای مانندِ یک چاقویِ تیز بر علیه خودش ایراد می‎کند، با ارجاع دادن به مزاحمتِ عمومی و با اشاره به شهادتِ تمام اهالی خانه برای خود شدیدترین مجازات را درخواست می‎کند. قاضی، یک آقای سالخوردۀ درستکار به نام رات، ریشش را می‎خاراند و اعلام می‎کند که باید طوطی را هم بشنود. بنابراین او جلسه دادگاه را به وقت دیگر موکول می‎کند و متهم را موظف می‎سازد که طوطی را بعنوان مدرک جرمِ احتمالی بعنوان شاهد در تاریخ بعدی با خود بیاورد.
بنابراین آقای هاولینا در جلسۀ بعدیِ دادگاه با قفس و طوطی ظاهر می‎شود. هنگامیکه طوطی خانمِ منشی وحشتزدۀ دادگاه را می‎بیند چشمانش را می‎چرخاند و از ته گلو فریاد می‎زند: <تو زن شلخته! تو پیرزن زشت!>
آقای رات می‎گوید: <برای من کافی‎ست، از شهادت لوری، طوطی شما، نتیجه گرفته می‎شود که فحش‎های او نه مستقیم و نه به نوعی صریح به شاکی خصوصی ربط پیدا می‎کند.>
طوطی قاضی را نگاه می‎کند و فریاد می‎زند: < تو زن شلخته!>
قاضی ادامه می‎دهد: <خیلی بیشتر مسلم است که او کلماتِ مجرمانه را حتی بدون تفاوت از جنسیت در برابر همۀ اشخاص به کار می‎برد. آقای هاولینا، قصد توهین در اینجا نمی‎تواند مطرح باشد.>
هاولینا مانند رطیل گزیده‎ای از جا می‎جهد.
او هیجانزده اعتراض می‎کند: <آقای رات، ارتکاب جرم در این است که من پنجره را همیشه باز می‎کردم تا طوطی فرصت داشته باشد مستقیم و منحصراً به خانم شاکی خصوصی فحش بدهد!>
آقای رات توضیح می‎دهد: <جریان ساده نیست، در این باز کردن پنجره ممکن است ارتکابِ جرم خاصی قرار داشته باشد، اما باز کردن یک پنجره به خودی خود مدرک جرمِ توهین کردن نمی‎باشد. من نمی‎توانم شما را به این دلیل که گاه به گاه پنجره را باز کرده‎اید محکوم کنم. آقای هاولینا شما نمی‎توانید بطور قطع ثابت کنید که طوطیِ شما منظورش واقعاً خانم شاکی خصوصی بوده است.>
پاولینا به جنگ ادامه می‎دهد: <اما منظور من این خانم بود.>
آقای رات می‎گوید: <ممکن است، اما هیچ شاهدی نمی‎تواند در این باره چیزی بگوید، ببینید، از دهان شما هیچکس اظهارات مجرمانه نشنیده است. آقای هاولینا، هیچ‌چیز کمک نمی‎کند> و با گذاشتن کلاهش بر سر ادامه می‎دهد: <هیچ‌چیز کمک نمی‎کند، من باید شما را تبرئه کنم.>
هاولینا فریاد می‎زند: <من این حکم را نمی‎پذیرم و بر علیه تبرئه شدنم درخواست تجدید نظر می‎کنم!> او قفس پرنده را برمی‎دارد و خشمگین از اتاق دادگاه به بیرون می‎دود؛ یک معجزه که او گریه نمی‎کرد.
ما پس از آن او را هنوز گاهی می‎دیدیم، همیشه مست و همیشه در ناامیدی‎ای عمیق. او هق‌هق می‎کرد: <آقا، بگوئید، آیا این هنوز عدالت نامیده می‎شود؟ آیا در جهان هنوز یک حق وجود دارد؟ اما من آنها را راحت نمی‎گذارم. من جریان را تا بالاترین مرحلۀ قضائی پیش می‎برم! من اعاده حیثیت می‎کنم. بله، آقایان عزیز! و اگر هم مجبور شوم تا آخرین ساعات عمرم این شکایت را دنبال کنم ... نه بخاطر خودم، بلکه بخاطر حق!>
من نمی‎دانم که جریان اعتراض چگونه پیش رفت. من فقط می‎دانم که سرانجام دیوان عالی پرونده را در مرحلۀ تجدید نظر رد کرد.
حالا هاولینا طوریکه انگار زمین او را بلعیده باشد ناپدید شده بود. افرادی پیدا می‎شوند که او را مانندِ سایه‎ای در خیابان‎ها سرگردان دیده‎اند و ادعا می‎کنند که باید شنیده باشند او برای خود چیزی غرغر می‎کند. علاوه بر این گفته می‎شود که هنوز چند بار در سال شکایت‎نامه‎ای طولانی و آتشین مربوط به پروندۀ <توهین ارتکاب گشته توسط یک طوطی> به وزارت دادگستری فرستاده می‎شود. اما آقای هاولینا تحویل پرونده‎های کیفیری ساختۀ ذهنش به خبرنگاران دادگاه را کاملاً متوقف ساخت. احتمالاً چون ایمان او به حق و عدالت متزلزل شده بود."
 
بزرگ‌ترین داستان پلیسی
بله بچه‎ها، شماها می‎دانید که در هر ایستگاه پلیس تعدادی از آقایان پلیس تمام شب را برای مواردی که ممکن است اتفاقی رخ دهد بیدار می‎مانند، برای مثال، اگر دزدها از جائی سرقت کنند یا مردم شرور قصد رساندن صدمه به دیگران داشته باشند. به این خاطر آقایان پلیس در اتاق نگهبانی تا صبح بیدار می‎مانند، در حالیکه پلیس‎های دیگری که پلیس گشت نامیده می‎شوند در خیابان‎ها می‎گردند و مراقب راهزنان، دزدها، ارواح و جرایم غیرقانونی دیگر هستند. و وقتی پاهای یکی از پلیس‎های گشت به درد آید به اتاق نگهبانی بازمی‎گردد، و بجای او پلیس دیگری برای مراقبت به خیابان فرستاده می‎شود. این کار در تمام مدت شب ادامه دارد؛ و پلیس‎ها برای اینکه زمان در اتاق نگهبانی بهتر بگذرد مشغول کشیدن پیپ‎هایشان می‎شوند و برای همدیگر چیزهای قابل‌توجه‎ای را که هنگام گشت‎زنی دیده‎اند تعریف می‎کنند.
یک بار آنها پیپ می‎کشیدند و با هم صحبت می‎کردند که یک پلیس از گشتزنی بازمی‎گردد، یک دقیقه صبر کنید ببینم، بله، این آقای یِکل بود که گفت: "شب‌بخیر، بچه‎ها! من گزارش می‎دهم که پایم به درد آمده است."
مسن‎ترین آقای پلیس می‎گوید: "خب، پس بشین و بجای تو هارتمَن به گشتزنی می‎ره. و حالا، یکل، برامون تعریف کن که چه‌چیز جدیدی در منطقه نگهبانیت وجود داره و در چه مواردی تو به نام قانون مداخله کردی."
آقای یکل می‎گوید: "امشب خبر زیادی نبود. در خیابان وایسگِربِراله دو گربه با هم نزاع می‎کردند؛ بنابراین من آنها را به نام قانون از هم جدا ساختم و به آنها اخطار دادم. بعد در خیابان هومِرای یک بچه‌گنجشک، ساکن خانه شماره 23 از لانه‎اش به پائین افتاد. من آتش‎نشانی را در جریان گذاشتم تا با نردبان بیایند و بچه‌گنجشگ نامبرده را به لانه‎اش برگردانند. به پدر و مادر گنجشک اخطار داده شد که از فرزندشان بیشتر مراقبت کنند. وقتی من از خیابان هومرای رو به پائین می‎رفتم چیزی شروع می‎کند به کشیدن پاچه شلوارم. من به پائین نگاه کردم ... این یک جن بود. همون ریشوئه از واخت‎پلاتس، یادتونه؟"
مسن‎ترین پلیس می‎پرسد: "کدامیک؟ چون آنجا تعداد متعدی زندگی می‎کنند: بارت‎پوتسه، نوس‎کناکرِ معروف به پدربزرگ کوچولو، پوک، رومپل‎اشتیلسشِن، پوم‎پانیکل، رونکل‎مِنشِن معروف به لوله پیپ، هوینراشتلسشِن و دویمه‎لینگ."
آقای یکل می‎گوید: "کسی که پاچه‎شلوارم را کشید رومپل‎اشتیلسشن بود که در چراگاه قدیمی زندگی می‎کند."
مسن‎ترین پلیس سرش را  تکان می‎دهد: "آهان، بچه‎ها، این رومپل‎اشتیلسشن بسیار باکفایتیه. وقتی کسی در کارلزپلاتس چیزی گم کنه، از قبیل انگشتر، توپ یا یک زردآلو، به این ترتیب او همیشه بعنوان یک یابنده صادق شیء گمشده رو به نگهبان پارک تحویل می‎ده. خب ادامه بده."
پلیس یکل ادامه می‎دهد: "و این جن، رومپل‎اشتیلسشن، به من گفت: <آقای پلیس، من نمی‎تونم به خانه بروم، روی درخت بید یک سنجاب داخل خانه‎ام خزیده و نمی‎گذارد من وارد شوم.> ... بنابراین من شمشیرم را از غلاف بیرون کشیدم، با رومپل‎اشتیلسشن به سمت خانه‎اش رفتم و از سنجاب به نام قانون خواستم که خانه را ترک کند و دیگر مرتکب جرایم تجاوز و بی‌حرمت ساختن از قبیل: تجاوز به چهاردیواری خانه مردم، تجاوز به ملک دیگران، اختلال در نظم عمومی، خشونت و سرقت نشود. سنجاب اما پاسخ داد: <تو می‎تونی از کوهانم به پائین سُر بخوری!> در این وقت کتم را درآوردم و از درخت بالا رفتم. وقتی من به کنار سوراخ شاخه‎ای که آقای رومپل‎اشتیلسشن آپارتمانش را در آنجا دارد رسیدم، سنجاب شروع به گریه می‎کند: <ازتون خواهش می‎کنم، آقای پلیس، منو دستگیر نکنید! من اینجا در نزد آقای رومپل‎اشتیلسشن فقط به این خاطر که باران می‎آمد و سقف خانه‎ام چکه می‎کرد پناه آوردم.> ... من در پاسخ گفتم: <مخالفت نکنید خانم، همه پنج فندق یا هسته آلش‎تان را بردارید و سریع آپارتمان شخصی آقای رومپل‎اشتیلسشن را ترک کنید. و اگر این کار یک بار دیگر تکرار شود، یعنی اگر شما با زور و یا حیله و بدون رضایت و اجازه او به خانه شخصی‎اش نفوذ کنید من درخواست نیروی پشتیبانی می‎کنم، بعد ما شما را محاصره و دستگیرتان می‎کنیم و دست بسته به اداره پلیس می‎بریم. بسیار خب، سریع!> آقایان، و این در واقع همه آنچیزی‎ست که امشب اتفاق افتاد."
پلیس مِرتِن می‎گوید: "من در تمام زندگی‎ام هنوز یک جن ندیده‎ام. منطقه قبلی من در کریترن بود، و آنجا در خانه‎های جدید چنین موجوداتی، چنین پدیده‎های فراطبیعی یا آنطور که نامیده می‎شوند وجود ندارند."
مسن‎ترین پلیس می‎گوید: "تعداد زیادی هنوز وجود دارند، و قدیم خیلی هم بیشتر بودند! برای مثال در اولائر تا جائیکه می‎شود به یاد آورد یک سقا زندگی می‎کرد. پلیس هرگز با او مشکلی نداشت، او یک چنین شخصیت معقولی داشت. سقای نایسِن اما یک مرد پیر شپشوست، اگر آدم اجازه گفتن اینو داشته باشه، اما سقای اولائر مرد بسیار معقولی بود. بله، اداره آب شهر برسلاو هم اونو به سقای ارشد دولتی منصوب کرد و به او حقوق ماهانه پرداخت. این سقای اولائری مراقبت می‎کرد که رود اودِر خشک نشه؛ هیچوقت این رود سیل به بار نیاورد، سقاه‎های بیگانه بالای رود اودِر دست‎شون تو این بازی بود: از وایداشتریتسر، لاهر. اما سقای کاتسباخ از روی حسادت سقای اولائر رو خام می‎کنه که باید از شهرداری برسلاو بخاطر خدماتش حقوق و عنوان معاون یک شهردار رو درخواست کنه؛ و وقتی در شهرداری بهش گفته می‎شه که چون آموزش عالی ضروری رو نداره بنابراین این کار ممکن نیست، سقا از اولائر احساس می‎کنه که بهش توهین شده و از برسلاو کوچ می‎کنه. طوریکه من شنیدم حالا در دِرسدن کار آب می‎کنه. و چون از آن زمان در اولائر دیگه سقائی وجود نداره آب همیشه اینطور کمه. دوباره در واخت‎پلاس همچنان در شب جن‎های درخشان شروع به رقصیدن می‎کنند. اما چون این کار اثر خوبی برجا نمی‎گذاشت و مردم از آنها وحشت داشتند شهرداری برسلاو با آنها توافق می‎کند که به بام‎گارتن کوچ کنند، جائیکه آنها یک کارمند کارخانه گاز را باید روشن و در صبح زود دوباره خاموش می‎کردند. اما این کارمند باید در اثنای جنگ به جبهه می‎رفت، و به این ترتیب مردم جن‎های درخشان را فراموش می‎کنند. آنچه مربوط به پری‌ها می‎شود، فقط هفده نفر در باومگارتن می‎مانند؛ سه نفر از آنها باید برای کار باله رفته باشند، یکنفر به سینما، و یک نفر با یکی از این کارگران راه‎آهن اوپِلن ازدواج می‎کند. سه اِلف در پارک جنوبی زندگی می‎کنند، یکی در پارک شایتنیشر و یک در گورستان شهر. باغبان دولتی شهر لیبیش‎هوهِه قصد داشت یک اِلف تو پارک خودش مقیم کنه، اما جن مدت درازی اونجا نموند. ... در برسلاو 346 جن وجود دارند که خود را به پلیس معرفی کردند و مسئولیت ساختمان‎های عمومی، پارک‎ها، کلیساها و کتابخانه‎ها را به عهده دارند، البته جن‎هائی که در خونه‎ها بطور خصوصی نگهداری می‎شوند در لیستی که ما داریم بحساب نیامده‎اند. ... برسلاو در قدیم تعداد بیشماری ارواح داشته، اما حالا آنها لغو شده‎اند، چون علم ثابت کرده که ارواحی وجود ندارد. فقط در حومه شهر اونطور که اخیراً یک همکار به من گفت ظاهراً مردم هنوز در خفا و بطور غیرقانونی چند ارواح باستانی در زیرزمین پنهان کرده‎اند. و این باید تا جائیکه من می‎دونم تمام ماجرا باشه."
پلیس منتسل می‎گوید: "از اژدهائی که آنها در اوسویتس کشتند چیزی نگفتی."
مسن‎ترین پلیس می‎گوید: "اوسویتس هرگز قلمرو من نبود، بنابراین از اژدها چیزی نمی‎دونم."
پلیس منتسل می‎گوید: "اما من آنجا بودم، و در واقع تمام مورد را همکار شارفاوگ گزارش داده، اما از این جریان مدت‎هاست که می‎گذرد. یک شب پیرزنی به شارفاوگ می‎گوید، این خانم تچاونر بود که مغازه سیگارفروشی را دارد، اما در واقع او، برای اینکه حقیقت را به شما بگم، یک زن آگاه بود یا پیشگو و فالگیر، در هرحال این خانم تچاونر به همکارم شارفاوگ اعتماد کرد و گفت که فالِ ورقش نشون میده اژدها  هولتاپورت از کوه مایبِرگ دختر باکره بسیار زیبائی را از پدر و مادرش ربوده و پیش خود زندانی کرده؛ و این دختر باکره شاهزاده خانم از مورسیان است. در این موقع پلیس شارفاوگ می‎گوید: <موریانی یا غیر مورسیانی، اژدها باید دختر را به پدر و مادرش برگرداند، وگرنه من مجبورم طبق قانون، معروف به مقررات اداری دست به اقدام بزنم.> او پس از این کلمات شمشیر خدمتش را به کمر می‎بندد و به سمت مایبرگ می‎رود. من فکر می‎کنم که همه ما هم بجای او بودیم همین کار را می‎کردیم."
پلیس مرتن با صدای بم می‎گوید: "من هم همینطور فکر می‎کنم. اما من نه تا حالا در کریترن و نه در یدلیتس با یک اژدها سر و کار داشتم. خب ادامه بده."
پلیس منتسل ادامه می‎دهد: "همکار شارفاوگ همانطور که گفته شد شمشیر را می‎بندد و در همان شب به مایبرگ می‎رود. و حقیقتاً، از یکی از سوراخ‎ها یا غارها صداهای خشن و سرزنش‌کننده می‎شنود. او با چراغ قوه خود به داخل غار نور می‎اندازد و نگاهش به یک اژدهای وحشتناک هفت سر می‎افتد؛ سرها با همدیگر صحبت می‎کردند، به هم جواب می‎دادند یا با هم نزاع می‎کردند و ناسزا می‎گفتند ... آدم می‎تواند تصور کند که یک چنین اژدهائی سلوک ندارد و اگر هم داشته باشد سلوکی بد دارد. و در یک گوشه غار یک دختر باکره زار زار می‎گریست و دست بر روی گوش‎هایش گذاشته بود تا نشنود که چگونه سرهای اژدها با آن صدای چرب‎شان با همدیگر صحبت می‎کنند. همکار شارفاوگ مؤدبانه اما با شدت تمام طبق تمام مقررات به اژدها فریاد می‎زند: <هویت‎تان را ثابت کنید؛ آیا مدرک شناسائی دارید، گواهی شهروندی، دفترچه خدمت، پاسپورت یا اسناد دیگر؟>
در این لحظه یکی از سرهای اژدها شروع می‎کند به نخودی خندیدن، دیگری کفر می‎گوید، سومی لعنت می‎فرستد، چهارمی دشنام می‎دهد، پنجمی توهین می‎کند، ششمی ملامت می‎کند و یکی حتی زبانش را درمی‎آورد. اما همکار شارفاوگ نمی‎گذارد مرعوبش کنند و فریاد می‎زند: <به نام قانون، خودتان را جمع و جور کنید و خیلی سریع با من به مقر اصلی پلیس بیائید، شما و آن دختر آنجا در آن پشت.>
یکی از سرهای اژدها فریاد می‎زند: <تند نرو، تو انسان نرم‎پوست، آیا می‎دونی من که هستم؟ من اژدها هولتاپورتم.>
دومین سر اضافه می‎کند: <هولتاپورت از کوه‎های گرنادا.>
سومین سر فریاد می‎کشد: <معروف به اژدهای بزرگ مول‎خاسن.>
چهارمین سر می‎گوید: <مثل یک تمشک قورتت می‎دم.>
پنجمین سر می‎غرد: <من تکه تکه‎ات می‎کنم، خُرد و خمیرت می‎کنم، مثل یک ماهی دو شقه‎ات می‎کنم.>
ششمین سر غضبناک می‎گوید: <و بعد گردنتو می‎چرخونم.>
هفتمین سر با صدای وحشتناکی اضافه می‎کند: <و بعد کارت تمومه.>
بچه‌ها، شماها فکر می‎کنید که همکار شارفاوگ چکار کرد؟ شماها خواهید گفت که او دچار ترس شد؟ به هیچوجه! وقتی او دید که به صورت خوش جریان پیش نخواهد رفت باتوم لاستیکی‎اش را بدست می‎گیرد و با تمام قدرت به سرهای اژدها به ترتیب یک ضربه می‎کوبد؛ فراموش نکنیم که او نیروی یک خرس را دارد.
اولین سر می‎گوید: <آخ، آخ، این بد نیست!>
دومین سر می‎گوید: <فقط فرق سرمو خاروند.>
سر سومی می‎گوید: <و گردن منو کمی گاز گرفت.>
چهارمین سر می‎گوید: <عزیزم، باز هم با چوب کوچولوت غلغلک بده.>
سر پنجم می‎گوید: <اما محکمتر بزن تا کمی سر و صدا راه بندازه.>
سر ششمی خواهش می‎کند: <و بیشتر سمت چپ، اونجا بیشتر از هرجا میخاره.>
هفتمین سر می‎گوید: <باطوم تو برای من نرمه. چیز محکمتری نداری؟>
در این قت پلیس شارفاوگ شمشیرش را از غلاف بیرون می‎کشد و هفت بار ضربه می‎زند، به هر سر یک ضربه. اما فقط فلس‎ها را کمی لرزاند.
اولین سر اژدها می‎گوید: <این کمی بهتر بود.>
دومین سر با خوشحالی می‎گوید: <حداقل او گوش یک شپش را قطع کرد، در واقع شپش‎های من از جنس فولادند.>
سومین سر می‎گوید: <و تو موی سرمو که اتفاقاً خیلی باعث خارش بود تراشیدی.>
سر سوم ستایش‎کنان می‎گوید: <و برای من یک فرق‎سر عالی باز کردی.>
پنجمین سر می‎غرد: <تو، با شانه کوچکت می‎تونی هر روز غلغلکم بدی.>
سر ششم می‎گوید" <من این پَر رو اصلاً احساس نکردم.>
هفتمین سر خواستار می‎شود: <آدم، یک بار دیگه منو بخارون.>
در این وقت پلیس شارفاوگ اسلحه خدمتش را بیرون می‌کشد و هفت بار شلیک می‎کند، به طرف هر سر یک گلوله.
اژدها ادامه می‎دهد: <این شن را به طرفم پرت نکن، من موهام ازشون پُر می‎شه! عجیبه، خُرده ریزه‎ات افتاد تو چشمم! و این آشغال بین دندانم گیر کرده!> اژدها می‎غرد: <خب، اما حالا دیگه کافیمه، و پس از سرفه خفیفی شروع میکند از هر هفت پوزه‎اش به تف کردن آتش به سمت همکار شارفاوگ.
همکار شارفاوگ دچار وحشت نشد؛ او کتابچه مقررات خدمت را بیرون می‎کشد و در آن می‎خواند که یک پلیس وقتی نیروی برتری را در برابرش می‎بیند چه باید بکند؛ او پیدا می‎کند که در چنین مواردی باید نیروی کمکی درخواست شود. سپس او می‎خواند که اگر جائی آتش زبانه می‎کشد چگونه باید رفتار کرد، و پیدا می‎کند که تحت چنین شرایطی باید به آتش‎نشانی تلفن شود. به این ترتیب او همه‌چیز را کاملاً می‎خواند و بعد آتش‎نشانی و نیروی کمکی را در جریان قرار می‎دهد. ما شش نفر به سرعت برای تقویت رفتیم، و در حقیقت همکاران اشتارک‎آرم، اشناپ‎ماس، فویرباس، وایت‎شریت، هارتمن و من، و بعد همکار شارفاوگ به ما گفت: <بچه‎ها، ما باید اینجا دختری رو از چنگ این اژدها نجات بدیم. گرچه یک اژدهای زره‌پوشه، و بر علیه‎اش هر شمشیری ضعیفه، اما من متوجه شدم که گردن اژدها برای اینکه بتونه تکون بخوره کمی نرمه، به محض اینکه من سه را گفتم باید همگی با شمشیر به قسمت نرم گردن بزنید. اما قبلاً باید بچه‎های آتش‎نشانی آتشِ اژدها را خاموش کنند وگرنه او لباس‎های ما را می‎سوزاند.>
هنوز حرف شارفاوگ تمام نشده بود که تاتو تاتا، هفت ماشین آتش‎نشانی با هفت آتش‎نشان به سرعت آنجا می‎رسند. پلیس شارفاوگ دلاورانه فریاد می‎زند: <آتش‎نشان‎ها، توجه، به محض شنیدن شماره سه، هر یک از شما روی سر یک اژدها شروع به آب پاشیدن می‎کند، و در حقیقت مستقیم در گلو، درست جائی که لوزه قرار دارد، چون آتش از آنجا بیرون میاید. خب، آماده: یک، دو، سه!>
و پس از گفتن شماره سه، آتش‎نشان‎ها با هفت شلنگ مستقیماً به هفت دهان اژدها که از آنها مانند از یک مشعل گازی بزرگ آتش بیرون می‎آمد آب پاشیدند. اژدها صدای فیش فیش می‎کرد! تف می‎کرد، نفس نفس می‎زد، سرفه می‎کرد، نفس نفس می‎زد، فحش می‎داد، خر خر می‎کرد، عطسه می‎کرد، آب از دهان بیرون می‎پاشید، فیش می‎کرد، فریاد می‎زد <مامان> و با دُمش به اطراف می‎کوبید، اما آتش‎نشان‎ها کوتاه نیامدند و پاشیدند و پاشیدند، تا اینکه از هفت سر اژدها بجای شعله‎های آتش ابرهای بخار مانند از یک لوکوموتیو بالا می‎رفتند، طوریکه آدم نمی‎توانست یک قدمی خود را ببیند. بعد بخار نازکتر می‎شود، آتش‎نشان‎ها دست از پاشیدن آب می‎کشند، بعد در ترومپت می‎دمند و دوباره به سمت خانه می‎رانند؛ و اژدها، کاملاً خیس و خسته، فقط تف می‎کرد، و بعد از پاک کردن آب چشمش غرید: <فقط صبر کنید، بدجنس‎ها، شماها رو نمی‎بخشم.>
اما در این لحظه همکار شارفاوگ می‎گوید: <بچه‎ها، آماده، یک، دو، سه!> و هنوز گفتن شماره سه را تمام نکرده بود که ما هفت پلیس به هفت گردن اژدها ضربه زدیم و هفت سر روی زمین غلطیدند، و از هفت گردن آب به بیرون فوران زد و مانند آب آتش‎نشانی به بالا جهید؛ این همه آب درون اژدها رفته بود. همکار شارفاوگ می‎گوید: <و حالا نوبت شاهزاده خانم مورسیانیه، اما مواظب باشید که یونیفرم‎های خودتونو خیس نکنید.>
دوشیزه می‎گوید: <قهرمان نجیب، از اینکه منو از چنگال این اژدها نجات دادی از تو تشکر می‎کنم. من داشتم با همدمانم در پارک با توپ دستش‎ده و قایم‎موشک‎ بازی می‎کردم که این اژدهای چاق و پیر پروازکنان به آنجا آمد و منو ربود و بدون توقف تا اینجا آورد.>
همکار شارفاوگ می‎پرسد: <دوشیزه، پروازتان چطور بود؟>
شاهزاده خانم موزسیانی‎ای پاسخ می‎دهد: <از روی الجزایر، مالت، کنستانتینوپل، بلگراد و وین، از آسمان پراگ و میتن‎والده تا اینجا در سی و دو ساعت و هفده دقیقه و پنج ثانیه بدون توقف پرواز کردیم.>
همکار شارفاوگ شگفتزده می‎شود: <پس این اژدها رکورد در پرواز مسافت دور مسافرتی رو شکست. دوشیزه، من به شما تبریک می‎گم. اما حالا باید به پدرتان تلفن بزنیم تا کسی را برای بردن شما بفرستد!>
هنوز حرف همکار شارفاوگ به پایان نرسیده بود که ماشینی با سرعت تمام خود را به آنجا می‎رساند، و از داخل آن پادشاه مورسیان با تاجی بر سر، با لباسی از پوست قاقم و پارچه‎های زربفت به بیرون می‎پرد و با خوشحالی شروع می‎کند روی یک پا رقصیدن و فریاد کشیدن: <دختر طلائی من، عاقبت پیدات کردم.>
همکار شارفاوگ حرف او را قطع می‎کند: <یک لحظه اجازه بدید، آقای پادشاه. شما کاملاً برخلاف مقررات رانندگی با سرعتی بیش از حد مجاز راندید، جریمه‎اش می‎شود سه مارک، مفهوم شد؟>
پادشاه مورسیان شروع به جستجوی جیب‎هایش می‎کند و غر و لندکنان می‎گوید: <این واقعاً خیلی عجیب است، من اما هفتصد دوبلونه، دینار و دوکات داشتم، هزار پزوتا، سه هزار و ششصد فرانک، سیصد دلار، هشتصد و بیست مارک، هزار و دویست و شانزده کرون چکسلواکی و نود و پنج هِلِر، و حالا یک فنیگ هم ندارم، حتی یک پنی. احتمالاً همه را در راه برای بنزین و جریمه سرعت غیرمجاز خرج کردم. دلاور باشکوه، من سه مارک تو را توسط وزیرم خواهم فرستاد.>
سپس سرفه‎ای می‎کند، یک دستش را بر روی سینه‎اش می‎گذارد و رو به سمت همکار شارفاوگ دامه می‎دهد: <من از یونیفرمت و همینطور از ظاهر پُر وقارت می‎بینم که یک جنگجوی توانا، یک شاهزاده یا در نهایت یک کارمند دولتی. من در واقع باید دست دخترم را به این خاطر که تو نجاتش دادی و اژدهای وحشتناک را کشتی در دستت بگذارم، اما تو در انگشت دست راست حلقه ازدواج حمل می‎کنی، بنابراین می‎شه چنین نتیجه گرفت که دارای همسری. آیا فرزند هم داری؟>
شارفاوگ جواب می‎دهد: <بله، یک پسر سه ساله و یک دختر کاملاً کوچک.>
پادشاه مورسیان می‎گوید: <تبریک می‎گم. من فقط دارای این دخترم. اگر کمی صبر کنی به تو حداقل نیمی از امپراتوری مورسیان خودم را می‎دهم. مسافت این زمین هفت هزار و چهار صد و پنجاه و نه کیلومتر مربع است، با هفت هزار و صد و پنجاه کیلومتر خط راه‎آهن، دوازده هزار کیلومتر خیابان و بیست و دو میلیون و هفتصد و پنجاه هزار و نهصد نفر جمعیت از هر دو جنسیت. آیا موافقی؟>
همکار شارفاوگ جواب می‎دهد: <آقای پادشاه، چند مشکل مختلف وجود دارد. من و هکارانم در اینجا از روی وظیفه شغلی اژدها را کشتیم. چون نمی‎خواست به درخواست رسمی‎ام گوش کند و با من به ایستگاه پلیس بیاید. و هیچکدام از ما برای انجام وظیفه اجازه قبول پاداش نداریم؛ آقای پادشاه، یک چنین چیزی ممکن نیست، این کار ممنوع است.>
پادشاه در جواب می‎گوید: <آه، شاید بتوانم به نشانه قدردانی پادشاهانه‎ام نیمی از امپراتوری مورسیان را با تمام امکاناتش به تمام پلیس‎های برسلاو هدیه کنم.>
همکار شارفاوگ کمی می‎اندیشد و بعد می‎گوید: <این امکانش بیشتر است، اما آقای پادشاه، این کار هم مشکلات خود را دارد. ما در حال حاضر تمام منطقه برسلاو را تا منطقه مرزی در اختیار داریم، و به اندازه کافی مسافت برای گشت‎زنی و مراقبت وجود دارد! اگر حالا ما نیمی از امپراتوری مورسیان شما را هم به آن اضافه کنیم، پاهایمان در گشت‎زنی خسته می‎شوند و از کار می‎افتند. آقای پادشاه، ما از شما واقعاً متشکریم، اما برسلاو برایمان کافی‎ست.>
پادشاه مورسیان می‎گوید: <بچه‎ها، پس حداقل این پاکت تنباکو را که من برای سفر همراه برداشتم به شماها هدیه می‎کنم. این تنباکوی اصل مورسیانه و برای هفت پیپ پُر کفایت می‎کنه. خب حالا، دختر کوچلوی من، سوار ماشین شو تا حر کت کنیم.> ... و وقتی او در گرد و غبار ناپدید شد ... و این پادشاه واقعاً گرد و خاک زیادی به راه انداخت ... ما به راه افتادیم، یعنی همکار اشتارک‎آرم، اشناپ‎ماس، فویرباس، وایت‎شریت، هارتمن و من به اتاق نگهبانی رفتیم و پیپ‎هایمان را با تنباکوی مورسیائی پُر ساختیم. بچه‎ها، یک چنین تنباکوئی هرگز در زندگی‎ام نکشیده بودم؛ اصلاً تنباکوی قوی‎ای نبود، اما رایحه‎اش مانند عسل بود، مانند وانیل، مانند دارچین و مانند صمغ کندر، اما چون پیپ‎هایمان بو می‎دانند نتوانستیم رایحه تنباکو را به خوبی احساس کنیم.
اژدها باید به موزه برده می‎شد؛ اما قبل از آنکه بتوانند او را انتقال بدهند به ژله مبدل شده بود؛ او بیش از حد خیس شده و از آب پُر شده بود ... این برای او اصلاً خوب نبود. و این تمام چیزی است که من می‎دانم."
پس از آنکه پلیس منتسل داستان اژدها از مایبرگ را به پایان رساند همه پلیس‎ها مدتی در سکوت به پیپ کشیدن پرداختند؛ احتمالاً به تنباکوی موریسائی فکر می‎کردند. بعد پلیس اشتلس‎باین شروع می‎کند: "چون همکارمان منتسل از اژدهای مایبرگی تعریف کرد، من هم می‎خوام براتون از اژدهای بیشوفس‎گاسه تعریف کنم. من یک بار در بیشوفس‎گاسه مشغول گشت‎زنی بودم و ناگهان می‎بینم که در گوشه ساختمان کلیسا یک تخم‎مرغ بزرگ قرار دارد. به اندازه‎ای بزرگ بود که به زحمت تو کلاه نظامی من جا می‎‌گرفت و به اندازه‎ای سنگین بود که انگار از مرمر ساخته شده باشد. من به خودم گفتم خدای من، این احتمالاً تخم یک شترمرغ یا چیزی شبیه به آن است، بهترین کار این است که آن را به مقر اصلی پلیس به دفتر اشیاء گمشده ببرم، شاید صاحب تخم خود را معرفی کند. آن زمان همکار پاوئر در این بخش کار می‎کرد و بخاطر یک سرماخوردگی سخت هنوز کمردرد داشت؛ او به این خاطر بخاری را چنان گرم کرده بود که اتاق مانند داخل اجاق مرغ سرخکنی گرم شده بود.
من داخل دفترش شدم و گفتم: <سلام، پاوئر، هوای اتاقت خیلی گرمه. من گزارش می‎دم که در بیشوفس‎گاسه یک تخم‎مرغ پبدا کردم.>
همکار پاوئر می‎گوید: <بذارش آنجا و بشین؛ تو باور نمی‎کنی که این کمردرد چطور به ستوهم آورده.>
ما مدتی با هم صحبت کردیم، بعد هوا شروع به تاریک شدن می‎کند، و ناگهان ما از گوشه صدای خش و خشی می‎شنویم. ما چراغ را روشن می‎کنیم و به جستجو می‎پردازیم ... در آنجا یک اژدها سر از تخم بیرون آورده بود؛ احتمالاً هوای بیش از حد گرم اتاق باعث شده بود. اژدها از یک توله پودل یا فوکس‎تِریِر بزرگتر نبود، اما یک اژدها بود، ما این را از هفت سرش فهمیدیم.
همکار پاوئر می‎گوید: <کروسینزر، با این چکار کنیم؟ من به مأمور حمل و نقل زندانی‎ها تلفن می‎کنم بیاد این جانور را ببرد.>
من می‎گویم: <پاوئر، می‎دونی، یک چنین اژدهائی یک حیوان نسبتاً استثنائیه؛ من فکر می‎کنم ما باید اول یک آگهی در روزنامه منتشر کنیم، شاید صاحبش خودشو معرفی کنه.>
پاوئر می‎گوید: <باشه، اما در این بین چه غذائی باید بهش بدم؟ من با شیر و خُرده نون امتحان می‎کنم؛ برای یک توله شیر بهترین چیزه.>
به این ترتیب او هفت نان را در هفت لیتر شیر ریز می‎کند؛ باید می‎دیدید که چطور جوجه‌اژدهای گرسنه به غذا حمله برد: هر سری سر دیگر را از کاسه کنار می‎زد،  همه برای همدیگر دندان‌قروچه می‎کردند و شیر را با سر و صدائی که دفتر را پُر ساخته بود لیس می‎زدند و می‎خوردند؛ بعد سرها یکی پس از دیگری لب‎های خود را لیس زدند و پاک کردند و خوابیدند. همکار پاوئر درِ دفتر کارش را که تمام اشیاء گم و پیدا شده سراسر برسلاو در آن نگهداری می‎شد بر روی اژدها قفل می‎کند و آگهی زیر را برای روزنامه‎ها می‎فرسد:
<یک اژدهای نوزاد، تازه از تخم سردرآورده، در بیشوفس‎گاسه پیدا شده است. حیوان نامبرده دارای هفت سر است، با خطوط راه راه زرد و سیاه. صاحب آن به دفتر اشیاء گمشده در مقر اصلی پلیس مراجعه کند.>  
وقتی همکار پاوئر صبح زود به دفترش می‎رود چیزی نمی‎گوید، بجز: <لعنت، چه دردسری، خدای بزرگ، لعنت!>
اژدها در شب همه‌چیز را که کسی در برسلاو گم یا پیدا کرده بود خورده بود: انگشترها، ساعت‎ها، کیف‎های پول، دستکش‎ها و دفترهای یادداشت، توپ‎ها و مدادها، خودنویس‎ها، کتاب‎های درسی و تیله‎ها، سوت‎ها، دگمه‎ها و علاوه بر آنها تمام کاغذهای اداری، پرونده‎ها، اسناد و پروتکل‎ها، خلاصه هرچه در دفتر پاوئر بود، حتی پیپش را، خاک‎انداز و خط‌کش. اژدها آنقدر خورده بود که دو برابر به نظر می‎آمد و حتی بعضی از سرها هم حالشان خوب نبود. 
همکار پاوئر می‎گوید: <اینطور نمی‎شود، من نمی‎تونم این جانور را اینجا نگهدارم> و به این ترتیب به انجمن حمایت از حیوانات تلفن می‎کند تا آنها به این حیوان پناه بدهند، همانطور که برای سگ‎ها و گربه‎ها این کار را انجام می‎دهند. انجمن می‎گوید: <چرا که نه> و اژدها را پیش خود می‎برند. انجمن می‎گوید: <حالا خیلی دلم می‎خواد بدونم که یک چنین اژدهائی اصلاً چه‌چیزی می‎خورد. در کتاب تاریخ طبیعت چیزی در این باره نوشته نشده است.> بنابراین آنها به اژدها شیر، نان، سوسیس گوشت خام، تخم‎مرغ، هویج، حلیم، شکلات، نخود، یونجه، سوپ، جو، گوجه فرنگی، برنج، شکر، سیب‎زمینی و خشکبار برای خوردن می‎دهند؛ اژدها همه‌چیز را می‎خورد و علاوه بر اینها کتاب‎ها را، عکس‎ها، دستگیره‎های در و خلاصه هرچه آنجا بود را می‎بلعید؛ و چنان زیاد رشد کرد که به بزرگی یک سگ از نژاد سنت برنارد رسیده بود.
در این بین اما از بخارست یک تلگراف می‎رسد، که در آن با دستخط هنرمندانه سیاهی نوشته شده بود:
<اژدهای نوزاد یک انسان جادو شده است. جزئیات دیگر شفاهاً گفته خواهد شد. من در حدود سیصد سال دیگر به ایستگاه مرکزی راه‎آهن خواهم رسید.
جادوگر بوسکو.>
در این وقت انجمن حمایت از حیوانات پشت گوشش را می‎خاراند و می‎گوید: <اوه، اگر اژدها یک انسان جادو شده است، بنابراین یک موجود انسانی‎ست و ما نمی‎توانیم او را بعنوان حیوان تحت حمایت قرار دهیم. ما باید او را به یک یتیم‎خانه یا پرورشگاه بفرستیم.>
اما پرورشگاه و یتیم‎خانه معتقد بودند: <اِهه، اگر این انسان به یک حیوان جادو شده است، بنابراین دیگر انسان نیست، بلکه یک حیوان است.> و چون نتوانستند در این مورد به توافق برسند که آیا یک انسانِ توسط جادو به حیوان مبدل شده بیشتر انسان است یا بیشتر حیوان. نه اینها می‎خواستند اژدها را پیش خود نگهدارند و نه آنها، و اژدهای بیچاره نمی‎دانست به چه‌کسی تعلق دارد؛ این موضوع چنان غمگینش ساخت که دست از غذا خوردن کشید، بخصوص سومین، پنجمین و هفتمین سرش. در این انجمن یک انسان کوچک، لاغر، بی‌اهمیت و بی تکلف بود؛ نامش نوینِر بود، نورنِر یا نولِر ... آه نه ... اسمش آقای تراومینیت بود؛ وقتی حالا این آقای تراومینیت می‎بیند که یک سر پس از سر دیگری از رنج تقریباً در حال از بین رفتن است به انجمن می‎گوید: <آقایات عزیز، این مهم نیست که او یک انسان یا یک حیوان است، من اژدها را با خود به خانه می‎برم و از او نگهداری خواهم کرد.> در این وقت همه می‎گویند: <بسیار خوب>، و آقای تراومینیت اژدها را با خود به خانه می‎برد.
کارش حرف نداشت: او واقعاً مراقب او بود، به او غذا می‎داد، شانه‎اش می‎زد و نوازشش می‎کرد ... در واقع این آقای تراومینیت حیوانات را بسیار دوست می‎داشت؛ و هرشب وقتی از سر کار به خانه می‎آمد، با اژدها به پیاده‎روی می‎رفت تا او کمی بدود؛ اژدها مانند یک سگ در پی او بالا و پائین می‎جهید، دُمش را تکان می‎داد و با شنیدن نام آمیرا دُمش را تکان می‎داد.
یک شب سگ‎گیر شهرداری به آن دو برخورد می‎کند و می‎گوید: <ایست، آقای تراومینیت، چه حیوانی همراه خود دارید؟ اگر یک حیوان وحشی و درنده‎ای باشد بنابراین اجازه به خیابان آوردنش را ندارید؛ اما اگر یک سگ است باید برایش یک پلاک شناسائی بخرید و به گردنش آویزان کنید.>
آقای تراومینت پاسخ می‎دهد: <این سگ از یک نژاد بسیار نادر است، به اصطلاح دوبرمن پینشراژدها یا بعبارت دیگر سگ هفت سر، درست می‎گم آمیرا؟ آقای سگ‎گیر، اصلاً نگران نباشید، من از شما پلاک شناسائی را می‎خرم.> و حقیقتاً مرد بیچاره با آخرین پولش آن را می‎خرد.
یک بار دیگر سگ‎گیر با آن دو مواجه می‎شود و می‎گوید: <آقای تراومینت، اینطور نمی‎شود؛ وقتی سگ شما هفت سر دارد باید به دور هر گردنی یک پلاک ببندد، چون طبق مقررات هر یک سگ باید یک پلاک به دور گردن ببندد.>
آقای تراومینت مقاومت می‎کند: <اما آقای سگ‎گیر، آمیرا که یک پلاک به گردن وسطی خود بسته است!>
سگ‎گیر تکرار می‎کند: <این فقط یکی پلاک است، اما بقیه شش سر بدون پلاک در خیابان می‎چرخند و من نمی‎تونم اجازه این کار را بدهم، در غیراینصورت باید سگ‎تان را دستگیر کنم.>
آقای تراومینت درخواست می‎کند: <آقای سگ‎گیر، من از شما خواهش می‎کنم، سه روز صبر کنید، من پلاک‎ها را برای آمیره می‎خرم.> و عمیقاً ناخرسند به خانه می‎رود. زیرا که او دیگر یک پنی هم نداشت.
او در خانه می‎نشیند و آنقدر متأسف بود که دلش می‎خواست گریه کند؛ او مجسم می‎کرد که چگونه مرد سگ‎گیر آمیرا را از او می‎گیرد و به یک سیرک می‎فروشد یا حتی او را می‎کشد. و اژدها، در حالیکه که او عذاب می‎برد و آه می‎کشید می‎خزد و به سوی او می‎آید، همه هفت سرش را روی زانوی آقای تراومینت می‎گذارد و با چشمان بسیار زیبا و غمگینش به او نگاه می‎کند. تمام حیوانات وقتی با عشق و اعتماد به انسان نگاه می‎کنند چنین چشمان زیبا و تقریباً شبیه به چشم انسان دارند.
آقای تراومینت می‎گوید: <آمیرا، من ترکت نمی‎کنم.> و همه هفت سر اژدها را نوازش می‎کند؛ و بعد او ساعت پدر مرحومش، لباس مهمانی‎اش و بهترین کفشش را می‎فروشد و کمی هم پول قرض می‎گیرد و سپس شش پلاک شناسائی می‎خرد و به گردن اژدهایش آویزن می‎کند. و وقتی او با اژدهایش برای قدم‎زدن به خیابان می‎رفت، پلاک‎ها مانند زنگوله گردنِ گاوها به طنین می‎افتادند.
در همان شب اما صاحبخانه پیش آقای تراومینت می‎آید و می‎گوید: <آقای تراومینت من از سگ شما خوشم نمی‎آید. من البته از سگ‎ها چیز زیادی  نمی‎دانم، اما مردم می‎گویند که سگ شما باید یک اژدها باشد، و من نمی‎توانم آن را در خانه‎ام تحمل کنم.>
آقای تراومینت می‎گوید: <اما آقای صاحبخانه، آمیرا تا حالا به هیچکس آسیبی نرسانده است!>
صاحبخانه پاسخ می‎دهد: <به من هیچ ربطی ندارد. اما یک اژدها به یک خانه معقول و منظم تعلق ندارد و بحث کردن بیفایده است، تمام. اگر شما این سگ را از این خانه بیرون نکنید بنابراین اول ماه اجاره‎تان را فسخ می‎کنم. خداحافظ، آقای تراومینت.> و در را پشت سرش می‎بندد.
آقای تراومینت می‎گرید: <می‎بینی آمیرا، حالا باید گذشته از تمام بدبختی‎ها از این خانه هم اسبابکشی کنیم؛ اما من ترکت نمی‎کنم.>
در این وقت اژدها کاملاً بی‌سر و صدا به سوی او می‎خزد، و چشمانش چنان می‎درخشیدند که آقای تراومینت دیگر نمی‎توانست تحمل کند و می‎گوید: <خب، خب، دوست من، تو خودت می‎دونی که من به تو علاقه دارم.>
او روز بعد پُر از نگرانی به دفتر کارش می‎رود، چون او کارمند یک بانک بود؛ و رئیس بانک او را پیش خود می‎خواند و به او می‎گوید:
<آقای تراومینت ، البته زندگی خصوصی شما به من اصلاً ربطی ندارد، اما اینجا شایعه عجیبی و غریبی به راه افتاده که شما ظاهراً در خانه خود یک اژدها نگه می‎دارید. ببینید، هیچیک از رؤسای شما اژدها در خانه نگهداری نمی‎کند. استطاعت یک چنین کاری را فقط یک پادشاه یا یک سلطان دارد، اما برای یک آدم فناپذیر این کار مناسب نیست. آقای تراومینت، شما خیلی بالاتر از درآمدتان زندگی می‎کنید، یا این اژدها را بدهید ببرند، یا من مجبورم شما را در اول ماه اخراج کنم.>
آقای تراومینت آهسته اما با لحنی مصمم می‎گوید: <آقای رئیس، من آمیرا را ترک نمی‎کنم.> و با اندوه غیرقابل وصفی به خانه می‎رود.
در خانه پریشان خیال می‎نشیند؛ و خیلی زود قطرات اشگ از چشمانش شروع به چکیدن می‎کنند. او می‎گریست و می‎گفت: <دیگه کارم تمام است>. در این وقت احساس می‎کند که اژدها یک سرش را روی زانویش قرار می‎دهد؛ بخاطر قطرات فراوان اشگ چشمانش چیزی نمی‎دیدند، بلکه فقط او را نوازش می‎کرد و می‎گفت: <آمیرا، نترس! من ترکت نمی‎کنم.>   
و همانطور که او آمیرا را نوازش می‎کرد، چنین به نظرش می‎رسد که انگار این سر نرم و مجعد است؛ او چشمش را پاک می‎کند و می‎یند ... در برابرش بجای اژدها یک دختر باکره زیبا زانو زده است، زانویش را به زانوی او تکیه داده و با مهربانی به چشمان او نگاه می‎کند.
آقای تراومینت فریاد می‎کشد: <خدای من، پس آمیرا کجاست؟>
دختر می‎گوید: <من شاهزاده خانم آمیرا هستم، که تا این لجظه بخاطر غرور و عصبانی‎مزاج بودنم توسط جادو به یک اژدها تبدیل شده بودم. اما آقای تراومینت ، از حالا به بعد مثل یک بره عاقل و لایق خواهم بود.>
ناگهان جادوگر بوسکو از کنار درِ آپارتمان می‎گوید: <آمین. آقای تراومینت، شما او را آزاد ساختید. هر عشقی انسان و حیوانات را از طلسم‎شان رها می‎سازد. خدای من، بچه‎ها، این کار واقعاً خیلی خوب به انجام رسید! آقای تراومینت، پدر این دوشیزه دستور داده به شما بگویم که باید به امپراتوریش بروید و بر تخت سلطنت تکیه بزنید. بنابراین عجله کنید که دیر به قطار نرسیم.>"
پلیس اشتلس‎باین می‎گوید: <به این نحو مورد اژدها از بیشوفس‎گاسه به اتمام می‎رسد. اگر شماها باور نمی‎کنید، می‎تونید از همکار پاوئر سؤال کنید>."

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر