دیرک چاق و درختچه جوان.


<دیرک چاق و درختچه جوان> از پائول کِلِر را در مهر سال ۱۳۹۷ ترجمه کرده بودم.

یک شب پائیزی
یک روز پائیزی به پایان رسیده و هوا از صبح تیره باقی‌مانده است. تمام روز در میان زمین و خورشید ابرهای ضخیم آویزانند. اینکه یک چنین شبکۀ تارعنکبوتِ نازکی همانگونه که ابرها هستند می‎تواند زمین را از نور خورشید جدا سازد در واقع بسیار مضحک است. یا نه خیلی هم مضحک نیست، بلکه به این نکته اشاره دارد: شما انسان‎ها اصلاً به خود ننازید، اندکی بخارِ آب لامپ‎تان را خاموش می‎سازد! یک پسربچۀ روستائی که دیرتر باید <در مدرسه> باشد تمام بعد از ظهر را درس خواند. حالا او دیگر برای خواندن و نوشتن نمی‎بیند. آخرین نور کمرنگِ شب از پنجرۀ کوچک اتاقِ روستائی به داخل می‎افتد. دیوارهای اتاق یک متر ضخیم هستند، طوریکه لبۀ پنجره یک استراحتگاهِ راحت برای پسر تشکیل می‎دهد. او علاوه بر مدرسۀ روستائی در درس خصوصی نیز بعضی چیزها آموخته است: او می‎داند که <والتر فون دِر فوگِلْوایده> چه کسی بود، و او شوخیِ جوانانۀ آلکیبیادسِ سرافراز را می‎شناسد، او حتی می‎تواند هندسۀ اقلیدسی هم اثبات کند. فقط یک چیز را نمی‎تواند یا اجازه ندارد: او اجازه ندارد چراغ نفتی را روشن کند، زیرا مادربزرگ فکر می‎کند که او برای این کار بیش از حد نادان است.
کاش پدربزرگ و مادربزرگ به زودی از مزرعه بازمی‌گشتند، هوا بطور وحشتناکی در حال تاریک شدن است. مادر و پدر رفته‎اند. آنها در آن بالا در <والدِنبورگر برگْلَند> هستند تا برای خود و برای پسربچه آنچه را ضروریست کسب کنند. دلتنگی پسربچه اغلب به دنبالشان به کوه‎های مه‎آلود می‎رود.
دیروز هوا زیبا بود. بنابراین او تیر و کمان زنبورکی‎اش را به شانه آویخت و به شکار رفت. او بسیار عالی شلیک می‎کند، اما او هیچ چیز شکار نمی‎کند. دلیلش این است که تیرهای چوبی فقط تا فاصلۀ ده متری پرواز می‎کنند و خرگوش‎ها وقتی چنین شکارچی‎ای را از فاصلۀ دورتری می‎بینند پا به فرار می‎گذارند.
او در وسط مزرعه به شهردار منطقه برخورد می‎کند. وقتی آدم می‎داند که شهردار را در برابر خود دارد برایش احترام زیادی قائل می‎شود. شهردار دارای تجهیزات عالی بود: کاپشن شکار، دست‎پوش، کلاه شکار با پَر، چکمه‎های بلند، یک تفنگ با دو لول، سه لول یا بیشر، یک کیفِ بزرگ شکار، یک دوربین شکاری، تمام اینها را او داشت.
او می‎گوید: "سلام مرد جوان! تو هم حتماً به شکار می‎روی؟ آیا مجوز شکار داری؟"
پسر هراسان برای حقانیتش پاسخ می‎دهد: "تیرم به هیچ حیوانی نمی‎خورد."
شهردار می‎خندد و می‎گوید: "تیر من هم به هیچ حیوانی اصابت نمی‎کند!" سپس به سر تا پای خود نگاهی می‎اندازد و می‎گوید: "گرچه تجهیزات من حتی بهتر از تجهیزات تو بود؛ اما من هم نبرد را باختم!"
پسر این شوخی را فوری نفهمید اما چون شهردار می‎خندید او هم با تمام توانش خندید، سپس آنها با یک تکانِ دوستانۀ سر از هم خداحافظی کردند.
هوا تاریک می‎شود. کاش پدربزرگ و مادربزرگ به زودی به خانه می‎آمدند! ساعت با صدای بلند تیک تاک می‎کند. این عجیب است که ساعت شب‎ها همیشه دارای یک صدای بلندتر می‎شود. یک جائی در جهان دزدها حالا از غارهایشان آهسته بیرون خواهند خزید و از میان تاریکی جنگل به سمت آسیاب‎ها و خانه‎های روستائی خواهند رفت.
باد در بیرون چه شدید می‎وزد! برگ‎ها از درختانِ شاه‎بلوط مانند دست‎های قهوه‎ای رنگِ بزرگی سقوط می‎کنند. نگاه کردن به آن وحشتناک است. چنین دست‎های قهوه‎ای رنگی را حالا روح پیری که ده روز پیش به گور سپرده شد بدست خواهد آورد. پسربچه از ترس خیس عرق می‎شود. او یک بار هنگامیکهِ روح هنوز زنده بود یک قیفِ کاغذی را با برگ‌هایِ ریخته شده از درخت پُر می‎سازد و بر روی جاده‎ای قرار می‎دهد که پیرزن حریص در ساعت معینی باید از آن عبور می‎کرد. و پیرزن آمد، با چشمان حریص به قیف کاغذی نگاه کرد، خود را خم ساخت، دست‎های بزرگش را به گنجینۀ احتمالی دراز کرد و وقتی قیف کاغذی مانند شبحی در زیر انگشتانش به حرکت افتاد فریادی کشید و پا به فرار گذارد. پیرزن متوجه نشده بود که به قیف کاغذی یک نخِ خاکستری رنگ بسته شده است و پسربچه‎ای از پشت یک بوته آن را می‎کشد. حالا پیرزن مُرده بود و خواهد دانست چه کسی او را دست انداخته بوده است.
یک فریاد. پسر از لبۀ پنجره پائین می‎جهد، دو دست قهوه‎ای از بیرون تهدیدکنان به شیشۀ پنجره چسبیده‎اند. پسر لرزان در اتاق ایستاده است. چشمان سبز گربه از گوشۀ اتاق می‎گدازند، از گوشه‎های خانه صدای یک آه کشیدن در هوا می‎پیچد.
ماندن در اینجا غیرقابل تحمل شده است. بنابراین باید از اتاق خارج شد و به باغ رفت؛ آنجا حداقل روشنتر است. پسر در ترس و وحشت فراوان شش گلابی بزرگ در چمن پیدا می‎کند و می‎خورد، سپس بر روی دیوار باغ می‎نشیند. شاید انسانی از آنجا عبور کند. همینطور هم می‎شود و یک نفر می‎آید؛ اما او امیل بینرت است. مردم در باره‎اش می‎گویند که او سیلوها را آتش می‎زند. این هم هیچ تسلی‎بخش نیست.
عاقبت دروازۀ مزرعه به صدا می‎افتد. پسر با فریادی از شادی به آنجا هجوم می‎برد. یک گاری با بار سیب‎زمینی با سر و صدا داخل می‎شود، در کنار گاری پدربزرگ و مادربزرگ حرکت می‎کنند. پسر از گاری بالا می‎رود، خود را بر روی سیب‎زمینی‎ها پرت می‎کند و رایحۀ خالص قوی‎شان را بو می‎کشد. هیچ‌چیز در جهان وجود ندارد که بهتر از سیب‎زمینیِ تازه از زیر خاک بیرون آورده شده بو دهد. این را پسر می‎داند؛ و گرچه او هرگز در کار مزرعه مشارکت نمی‎کند اما ثمرشان را دوست دارد.
او کمی دیرتر با پدربزرگ به باغ می‎رود. پسربچه از شاخه‎های باریکِ گیاه آقطی یک تلۀ پرنده به شکل جعبه ساخته و آن را تنظیم کرده بود. حالا یک سینه سرخ اروپائی در آن نشسته است و با وحشت جیک جیک می‎کند. پسر از لذت فریاد می‎کشد؛ اما پدربزرگ اعتراض می‎کند: "چه کسی می‎داند که آیا فرزند نداشته باشد!" در این وقت پسر با اندوه می‎گذارد پرنده پرواز کند، و درست سه ثانیۀ بعد به یاد می‎آورد که در پائیز هیچ پرنده‎ای فرزند ندارد. پدربزرگ تبسم‌کنان تسلی می‎دهد: "از جعبه بعنوان قلک استفاده کن!" پسر اعتراض می‎کند: "اما پول از شکاف‎ها بیرون می‎افتد." پدربزرگ می‎گوید: "بیرون نمی‎افتد، زیرا تو پولی نداری که در آن بیندازی." و این درست بود.
کمی دیرتر پدربزرگ در حیاط دو قطعه آجر را بر روی سنگ صافِ بزرگی قرار می‎دهد، در میان آجرها چوب ضخیمی را آتش می‎زند و یک دیگ آهنی با سیب‎زمینی بر بالای آن قرار می‎دهد. به زودی آب به جوش می‎آید، آتش کوچک مشتعل است، باد آهسته آواز می‎خواند، و آن دو در درخشش سرخ‌ـ‌زردِ شعلۀ آتش رؤیا می‎بینند. بر بالای سرشان در فاصلۀ دور ابرهای شمالی به سمت جنوب در حرکتند.
پسر می‎پرسد: "من احتمالاً چکاره خواهم شد؟"
پدربزرگ مانند همیشه می‎گوید: "فیلد مارشال." اما پسر با آن راضی نمی‎شود. پدربزرگِ خوش قلب تعداد زیادی از انواع حرفه‎ها را نام می‎برد اما یک حرفه به فکرش نمی‎رسد که نوه‎اش بر اساسِ تمام استعداد و آموزش و پرورشش باید می‎گشت:
"یک نویسنده، یک قصه‎گو."
 
داستان نامه نوشتن به پادشاه
من در سال 1887 هنوز در زادگاهم بر روی نیمکت مدرسه‌ای می‎نشستم که توسط یک چاقوی جیبی به شکل بدی تزئین کرده بودم و گرچه شغل آینده‎ام مشخص بود اما هنوز هم این فکر را ترجیح می‎دادم که از همه چیز صرفنظر کنم و افسر شوم. پدربزرگ با چوب بلوط برایم یک شمشیر پهنِ زیبا ساخت و چون من می‎دانستم که معمولاً بر رویِ شمشیر قهرمانانِ آینده به عنوان کلمۀ قصار یک شعار زیبا حک می‎کنند بنابراین از پدربزرگ خواهش می‎کنم با شمشیرم همان کار را بکند، او یک مداد نجاری برمی‎دارد و با حروف درشت و واضح بر روی شمشیرم می‎نویسد: "تو نباید بکُشی!"
این کلمه قصار ابتدا برایم حیرت‎انگیز بود، سپس مرا خشمگین ساخت، زیرا من از آن متوجه یک تمسخر گشتم و به این خاطر سه ساعت تمام با پدربزرگ یک کلمه هم حرف نزدم. اما سپس تصمیم می‎گیرم <قهرمان گشتن> را به او ثابت کنم. من دو دوست دبستانی داشتم، کارل زیگرت و فرانس هانِک که مانند من مخالفتی نداشتند به سپاهِ افسران آلمانی چند شخصیتِ باشکوه بیفزایند. کارل زیگرت پسر یک سرکارگر بنا بود که دلش می‌خواست پسرش نجار بشود؛ فرانس هانِک هنوز شغلی نداشت. او فقط از مادر بیمارِ کم خونش هر شنبه یک کیسۀ کوچک سفید رنگ می‎گرفت، آن را به شانه می‎آویخت و از خانه‎ای به خانۀ دیگر می‎رفت و برای گرفتن صدقه التماس می‎کرد.
من در بعد از ظهر یک ماه فوریه دو کاندیدای دیگرِ افسر گشتن را بر روی تپۀ گیلاس در زیر درخت صلحِ بلوط گرد می‎آورم و تصمیم می‎گیرم یک نقشۀ بزرگ را با آنها در میان بگذارم. من شمشیرم را حمل می‎کردم؛ کلمۀ قصارِ توهین کننده به افتخار از کتاب مقدس را خراشیده و کلمۀ قصار «خلایق هر چه لایق!» را جانشین آن ساخته بودم؛ کارل زیگرت یک کلاه کهنه از دوران سربازیِ پدرش بر سر داشت که البته برایش گشاد بود و گوش‎هایش را می‌پوشاند؛ هانِک دارای هیچ نشان نظامی نبود، مگر آنکه آدم با تخیل فراوان کیسۀ صدقۀ آویزان بر شانه‎اش را یک حمایلِ افسری بحساب می‎آورد.
من بدون مقدمه‌چینی به اصل مطلب می‌پردازم و می‎گویم: "در 22 ماه مارس، ویلهلمْ پادشاه ما نود ساله می‎شود. اگر ما تولدش را تبریک بگوئیم او بزرگوارانه اجازه خواهد داد که ما سه نفر رایگان افسر شویم."
این را آن دو نفر فوری درک می‎کنند و بسیار شاد می‎شوند. فقط، کارل زیگرت معتقد بود که این نقشه بخاطر هزینۀ زیاد سفر به برلین شکست خواهد خورد، و هانِک می‎گوید که شلوار سالم ندارد. من فوری دلایل‎شان را رد می‎کنم و به آنها توضیح می‎دهم که لازم نیست به برلین سفر کنیم؛ ما خیلی ساده برای پادشاه نامه می‎نویسیم. من یک شعر خیلی زیبا برای پادشاهِ پیر خواهم سرود، آن را با خطی زیبا می‎نویسیم، هر سه امضاء می‎کنیم، آن را در صندوق پست می‎اندازیم و بقیۀ ماجرا خود به‌خود انجام می‎شود؛ فقط باید آن دو به «واقعاً!» قسم یاد می‎کردند که پیش از موعود چیزی لو نخواهند داد. آن دو می‎گویند «واقعاً!» و سپس حالشان از هیجان بد می‎شود. هانِک خود را با حمایلش به درخت بلوطِ صلح تکیه می‎دهد، کارل زیگرت بر روی توده کوچکی برف که از زمستان هنوز آنجا قرار داشت می‎نشیند. من اما بعنوان رئیس جلسه خونسردیم را حفظ می‎کنم. من به تأمین مالی این اقدام فکر می‎کردم و اینکه جمع‎آوری این پول به هیچوجه آسان نخواهد بود. بنابراین برای آن دو محاسبه می‎کنم:
"البته چنین کاری مجانی نیست. ما یک ورق کاغذ احتیاج داریم. ما باید از کاغذ سفید استفاده کنیم، هر ورق کاغذ به ارزش دو فنیگ؛ البته ورق کاغذ زرد یک فنیگ می‎ارزد، اما برای نوشتن به پادشاه بیش از حد کهنه دیده می‎شود. قرار دادن کاغذِ نوشته شده برای پادشاه در یک پاکت به شدت ممنوع است. آدم باید ورق کاغذ را تا بزند و آن را مُهر و موم کند. من در مغازه قبلاً پرسیده‎ام؛ ارزان‎ترین قطعۀ لاکِ مُهر و موم کردن پنج فنیگ می‎ارزد. اما به یک مُهر احتیاج نداریم؛ ما می‎توانیم با یک سکۀ ده فنیگی مُهر کنیم، زیرا عقابِ امپراتوری بر روی سکه حک شده است و این بعنوان مُهر خود را خوب نشان می‎دهد. ده فنیگی را ما باید متأسفانه برای تمبر پستی هزینه کنیم؛ بنابراین تمام داستان هفده فنیگ هزینه برمی‎دارد. کمتر از این ممکن نیست؛ اما چون ما سه نفر هستیم بنابراین تهیه کردن پول شدنی‎ست. برای تقسیم هزینه من اینطور فکر کرده‎ام: من پنج فنیگ می‌پردازم و هرکدام از شما شش فنیگ. من بخاطر سرودن شعر یک فنیگ کمتر می‎پردازم." و متظاهرانه به آن اضافه می‎کنم: "اما اگر یکی از شما شعر را بسراید آماده‌ام شش فنیگ بپردازم."
آنها این را رد می‎کنند و پیشنهادم را تماماً می‎پذیرند. پس از آن یک حال باشکوهی بر من مسلط می‎شود. من در آن زمان از ویلهلم تِل خوانده بودم و برای اینکه مانند مردانِ تحت فرمانش بتوانم بر همپیمانان خود تأثیر بیشتری بگذارم فرمان می‎دهم:
"حالا در یک دایره به دور درخت صلحِ بلوط جمع شوید و دست چپ را به روی این درخت مقدس از جنگِ آلمان و فرانسۀ سال‌های  1870 تا 1871 بگذارید!"
آنها کاری را که می‎گویم انجام می‎دهند و من هم همین کار را می‎کنم و ادامه می‌دهم:
"حالا دست راست‎مان را بلند می‎کنیم و همزمان می‎گوئیم: «ما قسم می‎خوریم!»"
و ما سه بار تکرار می‎کنیم: "ما قسم می‎خوریم!" البته هیچیک از ما نمی‌دانست به چه خاطر واقعاً قسم می‎خورد؛ با این حال اما این کار بسیار زیبا بود. شاخه‎های لختِ درخت صلحِ بلوط بر بالای سر ما خود را در باد تاب می‎دادند و خورشیدِ زمستانی از آسمان در حال خندیدن چشمک می‎زد.
من سه روز تمام برای ویلهلمِ یکم شعر می‎سرودم. من یک شعر پنجاه و چهار بیتی، یک شعر چهل و هشت بیتی و یک شعر بیست و سه بیتی سرودم. من این اشعار را برای رأی‌گیری به رفقایم ارائه می‎کنم؛ آنها بدون آنکه چیز زیادی بپرسند به شعر پنجاه و چهار بیتی رأی می‎دهند. اما دیرتر یک فکر عجیب از ذهنم می‎گذرد. من فکر کردم که پادشاه ویلهم بجز تبریک ما احتمالاً تبریک‎های دیگری دریافت خواهد کرد، و به یادم می‎آید که در کتاب شعر کوچکی نوشته شده بود: «عبادتگاه کوچک» از لودویگ اولَند و «اشعار شبانه یک مسافر» از گوته فقط به این خاطر ارزشمندند چون آنها بسیار کوتاه هستند. بنابراین من به کاهدان می‎روم، بر روی کاه می‎نشینم و تا حد عرق کردن شعر می‎سرایم تا اینکه شعری سه بیتی می‎سازم.
صبح روز بعد آن را برای رفقایم می‎خوانم، آنها من را دیوانه می‌نامند و می‌گویند که پول‎شان را برای یک چنین شعر کوتاهی ریسک نمی‎کنند. من به اولَند و گوته اشاره می‎کنم، اما آنها می‎گویند نمی‎خواهند همراه با آن دو اصلاً افسر بشوند و بخاطر یک چنین شعر کوتاهی پادشاه مواظبت خواهد کرد که بخاطر ما بیش از حد پول خرج نشود. من اما چنان از درستی ایده‎ام مطمئن بودم که می‎خواستم آن را حتماً بکار برم. بنابراین می‎گویم: "بسیار خوب، می‎توانید شعر پنجاه و چهار بیتی را انتخاب کنید، اما خودتان باید آن را با خط زیبا بنویسند و اگر در نوشتن اشتباه کنید یا یک لکه بر کاغذ بچکد باید برای ورق کاغذِ بعدی یا حتی ورق کاغذهایِ بعدی از جیب خودتان بپردازید."
کارل زیگرت می‎گوید: "آدم می‎تواند لکه را پاک کند."
من او را دلسوزانه نگاه می‌کنم و می‎گویم: "آدم اجازه ندارد چنین کاری را حتی برای یک معلم انجام دهد."
در نهایت آنها موافقت‎شان را با شعر سه بیتی اعلام می‎کنند.
همه چیز آماده بود. هانِک در همان شنبه پس از خانه به خانه رفتن در روستا شش فنیگِ وعده داده شده را آورد؛ من پنج فنیگم را به آن افزودم، ورق کاغذ و لاک برای مهر و موم کردن خریدم، شعر را تمیز و زیبا نوشتم و گذاشتم آن دو هم در کنار امضایم نام خود را امضاء کنند. از خودِ شعر متأسفانه نمی‎توانم اطلاع دهم. من از آن هیچ نسخه‎ای ندارم. در آن زمان به نوعی شعر می‎سرودم که همه را از حفظ می‎گشتم، بنابراین تمام اشعار قدیمی را در سرم داشتم. اما در طول زمان شعر را فراموش کرده‎ام، و اگر تنها نسخه آن حتی جائی در «خاطرات خاندان هوهنسولرن» پیدا نشود بنابراین شعر زیبایِ در کاهدان سرائیده گشته از دست رفته است.
نامه باید در یک عصر شنبه در زیر درخت صلحِ بلوط تا زده می‎شد و مُهر و موم می‌گشت. کبریت، لاکِ مُهر و موم و یک شمع آماده بودند، ورق کاغذِ ارزشمند در دستم بود و به اتفاق هانِک انتظار آمدن کارل زیگرت را می‎کشیدم، او وعده داده بود در ساعت مشخصی با شش فنیگ در زیر درخت باشد. سپس ما می‎خواستیم همگی با هم به مغازه برویم و یک تمبر پست ده فنیگی بخریم و همچنین همگی با هم نامه را در صندوق‌پست بیندازیم. قرار بر این بود که هنگام انداختن نامه در صندوق‌پست هانِک یک گوشه نامه، زیگرت گوشۀ دیگر و من وسط آن را نگهداریم و با شنیدن فرمانِ <یک، دو، سه!> آن را در صندوق بیندازیم.
اتفاق وحشتناک رخ می‎دهد. زیگرت نمی‎آید. او ناتوان از پرداخت بود. او نتوانسته بود شش فنیگ را تهیه کند. شراکت ما منفجر شده بود.
من در خشمی رنگپریده همراه با هانِک در زیر درخت صلحِ بلوط ایستاده بودم.
هانِک می‎گوید: "اما او سوگند یاد کرد!"
من حرفش را تأیید می‎کنم: "بله، او آدم حقه‌بازی‎ست!"
خشمگین و غمگین بر روی توده کوچکِ برفی می‎نشینیم که حتی با گذشت مدت‎ها از ماه مارس هنوز آنجا بود. ما چه باید می‎کردیم؟ بادِ اوایل بهاری با شعر پادشاه بازی می‎کرد و به آن چین می‎انداخت. من انگار از بیهوشی سختی بیدار شده باشم می‎گویم:
"شش فنیگ کم داریم. ما باید آن را بین خود تقسیم کنیم و این کار را دو نفری انجام دهیم. سهم هر نفر سه فنیگ می‎شود."
هانِک به حمایلش می‎کوبد و می‎گوید سه فنیگ را می‎تواند به راحتی تهیه کند، و من می‎گویم با صرفنظر کردن از خرید ترقه برای هفت‎تیرم می‎توانم سهمم را بپردازم. بنابراین ما توافق می‎کنیم و در کنار نفرت و تحقیر برای کارل زیگرتْ در قلب‎مان امید و شادی می‎روید.
من می‎خواستم حالا که در زیر درخت صلحِ بلوط بودیم یک قسمِ جدید یاد کنیم اما قسم خوردن زیگرت را به یاد می‌آورم و از این کار صرفنظر می‌کنم.
هانِک قبل از تاریک شدن هوا با سه فنیگ پیش من می‎آید. درست وقتی که می‎خواستیم شروع کنیم به مُهر و موم کردن نامهْ هانِک می‎گوید: "خب زیگرت هم امضاء کرده! بنابراین او هم افسر می‎شود."
درست است! این حقه‌باز هم که حتی شش فنیگ نداشت همراه با ما افسر می‌گشت. این شدنی نبود. اگر کسی می‎خواهد افسر شود باید دارائی داشته باشد.
هانِک فریاد می‎زند: "ما امضاء او را پاک می‎کنیم!"
من اعتراض می‎کنم: "پاک کردن مجاز نیست! ما باید یک ورق جدید بخریم و دوباره بنویسیم."
هانِک که افزایش مدام هزینه ذهنش را مخالف ساخته بود می‎گوید: "این دوباره دو فنیگ هزینه برمی‌دارد! من دیگر پولی نمی‎پردازم."
بنابراین چاره دیگری برای ما باقی‌نمانده بود و باید نامه را همراه با امضاء کارل زیگرت به برلین می‎فرستادیم.
هانِک می‎گوید: "شاید پادشاه خودش متوجه این جریان بشود و اجازه ندهد که او افسر بشود."
بنابراین ما نامه را تا می‎زنیم و پس از مهر و موم کردن هر یک از ما به نوبت صد قدم آن را تا پائین خیابانِ روستا حمل می‎کنیم، تمبر پُست ده فنیگی را می‎خریم و با گونه‎های سوزان از هیجان به سمتِ صندوق پست می‎رویم.
در حالیکه هر یک از ما گوشه‎ای از نامه را در دست داشت و قصد داشتیم آن را در صندوق بیندازیم کسی به ما نزدیک می‎شود. "بگذارید من هم آن را در دست بگیرم!"
این کارل زیگرت بود. او پنهانی بدنبال ما آمده بود. او با چشمان قهوه‎ای رنگِ مهربانش غمگین و ملتمسانه به ما نگاه می‎کرد، ما اما قلب‎مان را سخت ساخته بودیم، نامه را دو نفری داخل صندوق می‎اندازیم و تمسخرآمیز به دروغ می‎گوئیم که ما البته یک نامه جدید نوشته‎ایم و جای نام و امضاء او در آن خالی‎ست. او با سری به زیر انداخته و مانند از بالاترین افتخارات جهان محروم گشته تنها به خانه می‎رود، و ما در حالیکه بینی خود را بالا نگاه داشته بودیم متکبرانه می‎رویم. و حمایل هانِک که توسط جمع‎آوری صدقه خوب پُر شده بود محترمانه بر روی شانه‎اش تکان می‎خورد.
 
آیا ما پاسخی از پادشاه ویلهلم دریافت کردیم؟
البته!
در روزنامه‎ها تقریباً یک چنین چیزی درج شده بود:
"برای تولد نود سالگی‎ام از نقاط مختلف امپراتوری تبریکات بی‎شماری فرستاده گشت. من از این طریق از همۀ کسانی که با عشق و وفاداری به من فکر کردند قلبانه تشکر می‎کنم.
ویلهلم یکم. امپراتور آلمان."
بنابراین در این تشکر من و هانِک نیز در نظر گرفته شده بودیم. پاسخ دیگری دریافت نکردیم. کارل زیگرت آهسته پوزخند می‎زد.
در جهان عدالت وجود ندارد. کارل زیگرت تا سرگروهبانی ترقی می‎کند، در حالیکه هانِک و من اصلاً از هیچیک از نردبان‎های نظامی بالا نرفتیم. و هانِک شاید هنوز امروز هم عصبانی باشد که چرا من بجای شعر سه بیتی شعر پنجاه و چهار بیتی را برای پادشاه نفرستادم.
 
درخت زیزفون دهکده
شاعران مدرنِ امروزی می‎گویند: درخت زیزفون دیگر وجود ندارد. آنها افسانه شده‎اند. هرچند هنوز نوعی از <تیلیا پارویفولیا> یا <گراندیفولیا> واقعاً وجود دارد اما این قطعی‎ست که دیگر هیچ درخت زیزفونِ روستائی یافت نمی‎شود. اما قطعیتر این است که هیچ انسانی حق ندارد از یک درخت زیزفونِ روستائی در تصاویرِ شاعرانه صحبت کند. چنین چیزی قدیمی و بی‎مزه شده است.
و بنابراین من می‎خواهم داستان کوتاهم را از درخت زیزفون دهکده شروع کنم.
من می‎خواهم این داستان را به یاد یک دوست تعریف کنم:
من گهگاهی به دهکدۀ زادگاهم سفر می‎کنم. البته دیگر پدر و مادر ندارم، همچنین نه برادر و خواهری. حتی یک خاله یا یک عمۀ زیبای کوچک هم انتظارم را نمی‎کشد. عشق دوران جوانی نیز کاملاً مفقود است. من باید در میخانۀ روستا بخوابم. قیمت تختخواب برای هر شب پنجاه فنیگ و تخت تمیز و ناراحت‌کننده است.
این در یک شب تابستانی بود. من به آرامی در حالیکه نگاهم مدام به برج کلیسای قدیمی بود که ماه آن را با نور سفیدِ نقره‎ای فروزان می‎ساخت به سمت وطن می‎رفتم. هنوز دیر نبود و ساعت به زحمت ده می‎شد اما تمام دهکده در خواب بود، زیرا که خروس در فصل تابستان صبح زود بیدار می‎سازد.
همچنین میخانه هم کاملاً آرام بود. هیچ میگساری دیگر در آن دیده نمی‎گشت. فقط درخت بلند و قدیمیِ زیزفون در مقابل میخانه در نسیم شبانه خش‎خش می‎کرد.
این درختِ زیزفونِ قدیمیِ روستای من بود. من نمی‎دانم بخاطرش چند بار در زندگی رنج دوری از وطن داشته‎ام. حالا دستپاچه آنجا ایستاده‎ام، با عصایم شن و ماسه را حرکت می‎دادم و دقایقی طولانی کلمه‎ای برای گفتن نمی‎یافتم. وقتی من در زیر درخت زیزفونِ روستایم می‎ایستم به یک نوع شاعر هم تبدیل می‎گردم. سپس درخت زیزفون برایم زنده می‎شود و من باید با او صحبت کنم. من این را هنوز از دوران کودکی دارم. من می‎گویم: "سلام!" و درخت زیزفون هم می‎گوید: "سلام!"
سپس نزدیکتر می‎روم.
من می‎گویم: "آه، به دور تو یک نیمکت درست کرده‎اند، یک نیمکتِ سبز."
درخت زیزفون می‎گوید: "بله، این کار را کردند. میخانه‎چی برای مشتریانش این را ساخته است. و من تسلیم این کار گشتم."
من دوباره می‎گویم: "خیلی خوب! زیرا تو یک خانم سالخوردۀ فهمیده هستی و هر که را به دورت می‎نشیند بعنوان کودک در کنار پاهایت قبول می‎کنی."
درخت زیزفون دوباره می‎گوید: "حق داری! تو هنوز هم یک پسر مهربان هستی. تو هم می‎تونی بشینی."
حالا گفتگو ادامه می‎یابد. اول من سپس او. همیشه اینطور بود. یک درخت زیزفون خودش اول شروع به صحبت نمی‎کند، اما باید جواب بدهد.
"پس هنوز من را می‎شناسی؟"
"البته! تو نامت را در تنه‎ام حک کردی، تو کلاغ بدجنس!"
"بله، من این کار را کردم، و علاوه بر این متأسفانه همچنین سر یک سرخپوست را."
"و پوزۀ یک سگ را، تو اینطور بودی!"
"می‎دانی، این کار برایم یک سرگرمی بود و همچنین من را خیلی می‎ترساند، زیرا در زیر تو یک گور متروکِ سبز رنگ قرار داشت."
درخت زیزفون آه می‎کشد و می‎گوید: "پسرم، گور متروکِ سبز رنگ یک داستان بود."
"اما یک ژنرال پیر فرانسویِ مُرده در آن قرار داشت."
"ژنرال پیر فرانسوی مُرده‎ای که در آن قرار داشت هم یک داستان بود. گور متروکِ سبز رنگ فقط یک نیمکت از چمن بود."
"خالی؟"
"کاملاً خالی!"
"افسوس!"
"آه بله، افسوس! من هم چنین چیز وحشتناکی را ترجیح می‎دادم."
ما سکوت می‎کنیم. من از ژنرال پیر فرانسویِ مرده که خبیثانه خود را در گور سبزِ متروکِ ما قرار نداده بود خشمگین می‎شوم. اما باد اطراف پیشانیم را چنان لطیف نوازش می‎کند و کرم‎های شبتاب چنان طلائی جرقه می‎زنند که من کینه‎ام را فراموش می‎کنم.
"فکر می‎کنی میخانه‎چی هنوز آن لحاف‎هائی را دارد که مانند یک غلتک بسیار ضخیم و سنگین هستند؟"
درخت زیزفون سر خود را کمی به سمت یک پنجرّ مثلثی شکلِ زیر شیروانی خم می‎سازد و به داخل آن نگاه می‎کند و می‎گوید: "بله، غلتک ضخیمتر و سنگینتر شده است، چون غازها افزایش یافته‌اند. هنوز کمی اینجا بمان!"
"با کمال میل! آیا پسرها و دخترها دیگر به دورت دایره‎وار نمی‎رقصند؟"
"پرت و پلا نپرس! وقتی تو جوان بودی، شما پسرها و دخترها هم به دور من دایره‎وار نمی‎رقصیدید، در آن زمان هم در سالن‎های رقص والس و پولکا می‎رقصیدید."
"بله، اما من با دوست دخترم اغلب در زیر تو نشستیم."
"و با مهربای نوازشش می‎کردی. این حقیقت دارد. دخترها و پسرها امروز هم همین کار را می‎کنند."
"در چنین لحظه‌ای تمام چیزهای سخت از زندگی دور می‌شوند. سپس در قلب فقط یک وجد و سرور است و یک ایمان محکم به سعادت."
"بله اینطور است. اما دوست دخترت به تو وفادار نماند."
"او به من وفادار نماند. اما بسیاری دیگر هم به من بی‎وفا گشتند. آنها اینطور می‎کنند. این هیچ صدمه‎ای نمی‎زند."
"تو یک مرد بسیار قانعی هستی."
"من بسیار به آرامی آدم قانعی گشتم."
افکارم از خیابانِ ساکت دهکده به بالا و پائین قدم می‎زنند، آنها به تمام کوچه‎های کوچک و تمام خانه‎های در خواب رفته سر می‎زنند و همچنین در اطرافِ پایِ برج کلیسای درخشان سرگردان می‎گردند.
در این هنگام درخت زیزفون برای اولین بار گفتگو را شروع می‎کند:
"آیا هنوز می‎دانی زمانیکه پتِر مخملک گرفته بود تو از من شکوفه چیدی؟"
"بله، مادر پتِر معتقد بود که چایِ شکوفۀ زیزفون برای مداوای مخملک خوب است، اما چون فکر می‎کرد که ژنرالِ پیر در زیر تو قرار دارد بنابراین باید شکوفه‎ها فقط از تو چیده می‎گشتند."
"تو شکوفه‎ها را چیدی؛ تو آنها را به خانه پتِر بردی. مخملک به تو هم سرایت کرد و تو بیماری را به برادرت سرایت دادی. پتِر و تو، شماها سالم گشتید، اما برادرت فوت کرد."
برادر کوچک من! او بااستعدادتر از من بود، او زیباتر از من بود، او سالمتر از من بود. او چه چیزهائی می‎توانست بشود! در آن زمان او در اثر مخملک می‎میرد. پدر و مادر بیچارۀ من دیگر نتوانستند از این اندوه خود را خلاص سازند. حالا آنها آنجا در گور قرار گرفته‎اند، جائیکه افکارم در اطرافِ برج کلیسای درخشان سرگردان می‎گردند، برادرم و مادر پتِر نیز آنجا خاک شده‎اند.
مانند یک کودک خسته که خود را به زانوی یک زنِ چاق تکیه می‌دهد من هم خود را به تنۀ درخت زیزفون می‎چسبانم.
چشم‎هایم بسته می‎شوند. من احتمالاً مدت درازی آرام به این نحو قرار گرفته بودم.
در این وقت من از جا می‎پرم. یک مرد که ناگهان در کنار من بر روی نیمکت دراز کشیده است به من تنه می‎زند.
او خشن می‎گوید: "تو هم می‎خواهی اینجا چرت بزنی؟ اینجا جای خوبی برای چرت زدن است!"
یک ولگردِ مست.
من بلند می‎شوم و می‎گویم: "من می‎خواهم به میخانه بروم."
"آره نرو، ... میخانه‎چی مانند خوک از تو عصبانی می‎شود، فقط بمان ... فقط اینجا بمان ... اینجا جای خوبی برای چرت زدن است!!"
ماه به صورتش تابیده بود و من او را شناختم. من شگفتزده می‌گویم: "پتِر!"
او با لکنت می‎گوید: "تو من را می‎شناسی؟ ... من ... من تو را نمی‎شناسم. ... این ... این برام اما اهمیت ندارد. آیا شیشه عرق با خودت داری؟"
این موجب نفرتم می‎شود. او هنوز با لکنت این و آن را می‎گوید و سپس به خواب می‎رود.
من نمی‎دانم چه باید بکنم. آهسته به پائین دهکده می‎روم. در گورستان که ماه به دورش نور سفیدِ عجیب و غریبی می‎تاباند به پدر و مادرم می‎اندیشم و به مادری که با قلبی پُر از وحشت بخاطر پتِرِ بیمارش از من شکوفۀ زیزفون درخواست کرد تا با آن پسرش بهبود یابد.
و من به برادر کوچکم فکر می‎کنم.
برادرم برای اینکه پتِر بتواند حالا در زیر درخت زیزفون بخوابد مُرده بود.
من آهسته برمی‎گردم. حالم طوری است که انگار مُرده‎ها سرزنشم می‎کردند: "ببین، ما می‎خواهیم اینجا مسالمت‌آمیز بخوابیم، اما هر روز پتِر، کسی که زندگی همۀ ما را گرفت، مست و پُر سر و صدا از کنار ما می‎گذرد. چرا او را نجات دادی؟"
من پتِر را تکان می‌دهم، او را بیدار می‎سازم و به او می‎گویم چه کسی هستم. او لبخند احمقانه‎ای می‎زند و سپس شروع به گریستن می‎کند.
من جدی می‎گویم: "پتِر، تو باید بروی! تو اجازه نداری اینجا باشی، جائیکه مادر تو، جائیکه پدر و مادر و برادر من خاک شده‎اند. به برلین یا به یک شهر بزرگ دیگر نقل مکان کن، کار یا گدائی کن یا عرق بنوش، هرکاری دلت می‎خواهد بکن، اما از اینجا برو."
من برایش مدتی طولانی صحبت می‎کنم و عاقبت موافقت می‎کند چون خانه‎ای ندارد به زودی از آنجا برود. من به او پول سفر را می‎دهم. او پول را می‎گیرد و من می‎بینم که چطور مسیر ایستگاهِ راه‎آهن را در پیش می‎گیرد.
سپس من به تنهائی در زیر درخت زیزفون می‎نشینم.
و درخت خوب و پیر بر بالای سرم خش‎خش می‎کند: "رؤیائی عزیزم، او از این محل نقل مکان نمی‎کند. او پولت را خرج الکل خواهد کرد و دیرتر در زیر من خواهد خوابید، در زیر درختی که تو برای بهبودی او شکوفه‎هایش را چیدی."
هوای شبِ تابستانی ملایم است؛ اما من از سرما می‎لرزم!
 
دیرک چاق و درختچه جوان
دیرک و درختچۀ باریک در یک صبح گلگونِ بهاری توسط ریسمانی به هم متصل شده بودند. درختچه بیتفاوت به هوا خیره شده بود، دیرک اما خوشحال بود و به این خاطر با دهان گشاد می‎خندید. او خوب می‎توانست با دهان گشاد بخندد، زیرا چشمانِ بر روی تنه‎اش یکی بزرگ بود و یکی کوچک، یکی بالا قرار گرفته بود و یکی پائین، و دهانش در بالا از سمت چپ در پائین به سمت راست می‎رفت.
دیرک زیبا به چشم نمی‎آمد و به این خاطر درختچۀ باریک او را اصلاً دوست نداشت. اما وقتی هوا بد و بارانی می‎گشت یا یک باد شدید برمی‎خاست درختچه خود را به دیرک محکم می‎چسباند و وقتی رعد و برق قطع می‎گشت و باد از کوه‎ها رد می‌شد درختچه خود را تا جائیکه می‎توانست دور از دیرک قرار می‎داد، و شکایت می‎کرد ... هر روز شکایت می‎کرد که ریسمان چه زیاد گوشتِ جوانش را به درد می‎آورد.
دیرک از این شکایت‎ها اندوهگین می‌گشت و با دهان گشاد می‎خندید و خودش هرگز شکایت نمی‎کرد.
یک روز اما درختچۀ باریک از باغبان خواهش می‎کند: "من می‎خواهم از دیرک طلاق بگیرم."
باغبان دو دقیقۀ تمام به موضوع فکر می‎کند، سپس یک قیچی برمی‎دارد و درختچه را از دیرک جدا می‎سازد.
هنگامیکه دیرک را از آنجا دور می‎ساختند با چهره‌ای ناراحت به درختچه که با هزاران شکوفه آنجا ایستاده بود نگاه می‎کرد. و او بعد از انداخته شدنش در گوشه‎های تاریک باغ و حیاطْ با عشق، حسرت و وفاداری به تمام روزهای تیره‌ای که در کنار درختچه‎اش گذرانده بود فکر می‌کرد.
درختچه هر سال گل و میوه می‎داد و همیشه در هوای شفاف و پرتو آفتاب زندگی می‎کرد، اما پس از گذشتن چند سال و متفکرتر شدن ناگهان ناراحتی وجدان به او دست می‎دهد و به یک گنجشک که بر رویش نشسته بود می‎گوید: "گنجشک، پرواز کن و ببین که حال دیرکِ چاقِ قدیمیِ من چطور است. وقتی فکر می‎کنم که او دلواپس من است حالم بد می‎شود. امیدوارم که حال او خوب باشد."
گنجشک پرواز می‎کند و دیرک را زمانی ملاقات می‎کند که او را تازه برای سوختن در یک آتش کوچکِ سوسو زنِ پائیزی پرتاب کرده بودند و می‎گوید:
"دیرک، اگر محبوبت فکر کند که در پایان عمر حالت خوب نیست حالش بد می‎شود!"
در این وقت دیرکِ چاق فریادی از شادی می‎کشد و می‎گوید: "آه، او خوب است، او خوب است! او دلواپس من است! او به من فکر می‎کند! گنجشک عزیز، به آنجا پرواز کن و به محبوبم بگو که او نباید دیگر بخاطر من ناراحت شود. به او بگو که حال من خوب است، به او بگو که من خوشم، به او بگو که من همین حالا عادت به سیگار کشیدن کرده‎ام!"
 
چگونه یک شاعر گشتم
من در سیزده سالگی دوباره از نزد پدربزرگ پیش پدر و مادرم نقل مکان کرده بودم. گفته می‎شد که این کار برایم بسیار مفید است، زیرا پدربزرگ مرا بطرز ناخوشایندی <بد تربیت> می‎کند، به ویژه مرا به کوچکترین کاری نمی‎گمارد. البته <کار> در روستای ما فقط فعالیتِ بدنی معنا می‎دهد، و پدربزرگ براستی من را مهربانانه از آن دور نگاه می‎داشت، طوریکه در آنزدورف یک مصرع ساخته شده بود که بعنوان مقایسه برای هر تنبلی به کار برده می‎گشت: "او مانند پائول کِلِر خیلی تنبل است."
من و پدربزرگ این نیم بیت شعر را احمقانه می‎دانستیم و آن را خوار می‎شمردیم. من به هیچوجه از کار متنفر نبودم. پدربزرگ از صبح زود تا شب فعال بود و من با علاقه و کارشناسانه او را تماشا می‎کردم و در حالیکه گاهی با یک کتاب و خیلی بیشتر اما با افکارم مشغول بودم همیشه در نزدیک او به سر می‎بردم. وقتی یک داستان طراحی می‎کردم یا حتی شعری می‎سرودم او اولین نفری بود که همه‌چیز را برایش تعریف می‌کردم، و بعد او آهسته برای خود سوت می‎زد. و این نشانۀ تأیید کردنش بود.
پدرم سختگیرتر بود. او معتقد بود که یک تربیت سفت و سخت به یک پسربچه هیچ صدمه‎ای نمی‎زند، به ویژه وقتی او چنین کارآموزی رویائی مانند من باشد. و وقتی امروز به آن فکر می‎کنم هم به پدر حق می‎دهم و هم به پدربزرگ.
بنابراین پدر یک روز مرا دوباره تحت رهبری خودش می‎گیرد و عزم جزم می‎کند همانطور که قبلاً فرعون با اسرائیلی‎ها رفتار کرده بود مرا به کارهای سخت مجبور سازد. در آن زمان در خانۀ ما یک انبار کوچک تخریب می‎گشت و به جای آن باید یک انبار جدید ساخته می‎شد، اما آجرهای قابل استفادۀ انبار قدیم باید در بنای آن مصرف می‎گشتند.
کسی که زمانی نگاه خیرۀ آجرهای کهنه‎ای را دیده باشد که از زیر آهکِ خشن، خاکستری، زشت و کثیف به آدم نگاه می‎کند می‎داند که آنها به نفرت‎انگیزترین چیزهای جهان تعلق دارند. تمام حس‎هایم فقط با نگاه به آنها برآشفته می‎گشتند و یک وحشتِ مرگبار در تمام وجودم به راه می‎افتاد. پدرم به تودۀ بزرگ آجرها اشاره می‎کند، یک چکش سنگ‌تراشی به دستم می‎دهد و می‎گوید:
"آجرها را می‎تراشی! تمام آهک‎های قدیمی باید از بین بروند! آجرهای دو نیم شده هنوز مورد استفاده قرار می‎گیرند. قطعات کوچک‎تر را می‎تونی کنار بندازی. من نیمساعت دیگر برمی‎گردم ببینم چقدر پیش رفتی."
او پس از این دستورالعمل از آنجا می‎رود. من بر روی تودۀ آجرها می‎نشینم و با درد و خشم شروع به گریستن می‎کنم. من این احساس را داشتم که یک بی‎احترامی وحشتناک به من شده است. من یک آجر را در دست می‎گیرم اما آن را دوباره می‎اندازم، زیرا به نظرم می‎رسید که انگار یک جوجه‎تیغی عصبانی را در دست نگاه داشته‎ام. عاقبت به دست چپم که باید با آن آجرها را نگه می‎داشتم یک دستمال کوچک می‎بندم و با دست راست با زحمت آهک را از آجر جدا می‎سازم.
من رقت‎انگیز به نظر می‎رسیدم. همین دو هفتۀ پیش دو شعرِ «اشگ» و «خاطره» را برای هفته‎نامۀ «آلاچیق شاعران» به برلین فرستاده بودم، و حالا آجر می‎تراشیدم! «اشگ» بر روی آهکِ کهنه می‎چکید اما آهک چنان مُرده بود که نمی‌توانست حتی غضبناک صدای فیس از خود درآورد، و فقط «خاطرۀ» یک زمان شادِ از دست رفته برایم باقی‌مانده بود. من دچار یک خشم ابلهانۀ واقعاً جوانانه می‌شوم.
چه پدران باشکوهی در کتاب قرائت مدرسۀ ما وجود داشتند! برای مثال پدری که گفته بود: "پسر، زوبینم را بردار، برای بازوی من بیش از حد سنگین شده است." آیا پدرم به من یک زوبین داد؟ او به من یک چکش سنگ‌تراشی داد. یا آن پدری که از او چنین زیبا نوشته شده بود: "من یک پسر کوچک بودم، به زحمت بر روی پاهایم می‌ایستادم، در این وقت پدرم من را با خود به دریا برد." به دریا! پدرم من را بر روی دریا ننشاند بلکه بر روی یک توده آجر! یا حتی آن پدر که در قصر پادشاهی به پسرش آواز خواندن تعلیم می‎داد: "حالا آماده باش پسرم، به ترانه‎های عمیق‎مان فکر کن، بالاترین صدا را به کار انداز." تنها صدائی را که من اینجا می‎توانستم به کار اندازم دندان‎قروچه کردنِ شرم‎آورِ چکشِ سنگ‌تراشی بر روی آجر ناصاف بود.
یک خشم مرا در برمی‎گیرد. به ذهنم می‌رسد که می‎توانم از زیر کار دربروم و در تمام جهان فرار کنم. شاید در یک جزیرۀ سبز یک رابینسون بشوم. اما من به اندازه کافی از جغرافی می‎دانستم که بدانم از آنزدورف تا هامبورگ یک مسافت طولانی‎ست و فقط در هامبورگ می‎توانم یک کشتی پیدا کنم که مایل باشد من را با خود ببرد و سپس در نزدیک یک جزیرۀ سبز در اثر طوفان غرق شود.
و بنابراین آنجا بر روی تودۀ آجرها نشسته بودم و آهکِ آجرهای دو نیم شده و آجرهای سالم را  می‎تراشیدم، در حالیکه قطعات کوچک را طبق آموزش به کنار می‎انداختم.
"یا مسیح مقدس، ببین، ببین! پائول کِلِر آجر می‎تراشد!"
این دو همکلاسی من بودند: گوستاو بِنیش و کارل زیگِرت. آنها از کجا آمده بودند؟ در غیر این صورت مجبور بودند فعال باشند، حتی بر روی مزرعه باید کار می‎کردند. امروز اما گشت می‎زدند. آنها به حیاط ما آمده بودند و با دست‎های در جیبِ شلوار فرو کرده مانند زرافه در برابرم ایستاده و به من نگاه می‎کردند.
گوستاو بِنیش می‎پرسد: "چی شده که داری کار می‎کنی؟"
من به چهره‎ام حالتِ شادی می‌بخشم و می‌گویم: "آه، ما یک آلونک می‎سازیم، پدرم به من اجازه داد آجرها را کمی تمیز کنم. خیلی سرگرم کننده است!"
کارل زیگِرت می‎گوید: "اما من ترجیح می‎دهم در یک برکۀ جنگلی شنا کنم."
گوستاو بِنیش با افتخار و به آلمانیِ ناب می‎گوید: "بله، ما برای شنا کردن سفر می‎کنیم."
اوه، این کله‎پوک‎هایِ پیراهن از شلوار به بیرون آویزان شده! اما آنها مانند زرافه‎ها گشت می‎زدند و برای شنا کردن سفر می‎کردند. من به آنها می‌گویم که همۀ بچه‎ها مانند آن دو تنبل نیستند و آنها باید لطفاً هنگام کار برایم مزاحمت ایجاد نکنند.
آنها می‎روند و در مقابل در می‎خوانند:
"ما مانند پائول کِلِر بسیار تنبل هستیم!"
این برای همه قابل درک است که یک کارگر، یک مرد از دستۀ زحمتکشان وقتی توسط بیکارانِ ولگرد ریشخند می‎شود می‎تواند خشمگین گردد. بنابراین یک نیمه آجر را به سمت آدم‎های بیکار پرتاب می‎کنم، البته آجر به آنها نخورد اما من حداقل باور داشتم کار درستی در دفاع از فعالیتِ مورد حمله واقع گشتۀ یک کارگر انجام داده‌ام.
در این وقت پدرم ظاهر می‎شود. من به او شکایت می‎کنم که واقعاً برای ریشخند شدن و هیاهو در اینجا بر روی تودۀ احمقانۀ آجرها نشسته‎ام، اما او می‎گوید: "بله، چون تو تنبل هستی. وقتش رسیده بود که کار کنی، در غیر این صورت تو برایم یک عروسک بزرگِ بی‎حرکت باقی خواهی ماند!"
و دوباره من تنها بودم. اینطور نمی‌توانست ادامه یابد، این بدیهی بود! چیزی باید اتفاق می‎افتاد! چیزی وحشتناک! من تصمیم می‎گیرم خودم را معیوب سازم. من می‌خواستم با یک ضربۀ نیرومند چکش انگشت شست دست چپم را خُرد کنم، خودم را به این وسیله به معلولی ناتوان برای کار تبدیل ساخته و باعث تگرانی و ناراحتی وجدان پدر و مادرم شوم، و وانگهی آنها را مجبور سازم برایم از مرکز پزشک گرانقیمت بیاورند.
فکر کردم اما عمل نکردم! زیرا وقتی انگشت شستِ دست چپ را بر روی یک آجر قرار دادم و دست راستِ مسلح به چکش را با ضربۀ نابود کننده پائین آوردم، این اتفاق می‎افتد که من در آخرین لحظه انگشت شست را می‎کشم و فقط آجر خُرد می‎گردد.
من آجر خُرد گشته را که به نیابت از انگشتم مانند زمانی که قوچ برای ابراهیم پسر اسحاق قربانی شده بود تماشا می‎کردم. من از خودم تعجب می‎کردم و انگشت شستِ دست چپم را که از خطر وحشتناکی نجات یافته بود می‎مکیدم. من دقیقاً درد خُرد گشتن انگشت را احساس می‎کردم. بعد دوباره به آجر خُرد شده نگاه می‎کنم. آجر پُر از آهک بود، تمیز کردن و تغییر دادنش به آجری تمیز و شایستۀ استفاده می‎توانست کار بسیار سختی باشد. حالا او ویران گشته بود و من می‎توانستم طبق دستورالعمل آن را به کنار اندازم.
اینکه در این حال یک ایده به ذهنم برسد واضح و مبرهن بود. حالا وقتی یک آجر در دست می‎گرفتم و حدس می‎زدم که تمیز کردنش پر زحمت و آزار دهنده می‎تواند باشد آن را با یک ضربه خُرد می‎کردم و به کنار می‎انداختم.
اینکه در این عمل قهرمانانه پدرم مرا غافلگیر ساخت کاملاً در سرنوشتِ مانند زغال سیاهِ این روز شوم قرار داشت. او با خشم جلو می‎آید، مدرک جرم را مقابل من نگاه می‎دارد و می‎گوید: "من باید بلافاصله با او به اتاق بروم." من می‎دانستم که معنای آن چه می‎تواند باشد. او به هیچوجه یک مستبد نبود و همچنین منصف، بله من تا حال فقط دو بار در زندگی توسط او تنبیه شده بودم. اما حالا برایم روشن بود که تمام چیزهای خوب سه بار اتفاق می‌افتند. من با تظاهر به گریه خواهش کردم و با رقت‎انگیزترین وضعی در برابرش ایستادم. اما او سختگیر و تسلیم نشدنی باقی‌می‎ماند.
"صبر کن، تو حقه‎باز، حالا اما باید درست و حسابی تنبیه شوی آقای ..."
"آقای پائول کِلِر! ..."
مردی که جملۀ آغاز گشتۀ حکم کیفریِ پدرانه را چنین غیرمنتظره و مؤدبانه تکمیل می‎سازد پستچی بود. او درست در لحظۀ بحرانی از میان درِ حیاط داخل شده و یک نامه آورده بود.
او در حال لبخند زدن می‎گوید: "نامه برای آقای پائول کِلِر."
پدرم نامه را نگاه می‎کند، سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید: "من آگوست نام دارم."
پستچی می‎گوید: "و پدربزرگ اما یوهان نام دارد، بنابراین نامه می‎تواند فقط مال او باشد."
و پستچی من را نشان می‎دهد. من گردنم را دراز می‎کنم و نام خودم را بر روی پاکت می‎خوانم، بر بالای نام من چاپ شده بود: «آلاچیق شاعران آلمان، برلین». من یک فریاد می‎کشم و می‎گویم:
"این نامۀ من است!"
و دستم را حریصانه به سمت نامه دراز می‎کنم.
پدر نامه را می‌گیرد و می‎گوید: "آن را خواهیم فهمید! فعلاً با من به اتاق بیا!"
من از هیجان می‎لرزیدم و همچنان فریاد می‎کشیدم این نامۀ من است، خودم می‎خواهم آن را داشته باشم، من ترس را تماماً از یاد برده بودم و سعی می‎کردم نامۀ محکم نگاه داشته شده در دستِ پدر را بقاپم. او پاکت را باز می‎کند و نیمه‌بلند می‎خواند:
 
جناب آقای پائول کِلِر،
ما برای دو شعر ارسالی شما: «اشگ» و «خاطره» کف زدیم.
آنها در یکی از شماره‎های بعدی «آلاچیق شاعران» به چاپ خواهند رسید.
ما به ارسال اشعار دیگرتان خوشامد می‎گوئیم.
با احترام صادقانه
هیئت تحریره «آلاچیق شاعران آلمان»
 
من آب دهانم را قورت می‎دادم و ناله می‎کردم، من دستم را به سمت نامۀ جادوئی دراز می‎کنم و قطرات اشگ بر روی گونه‎ام می‎لغزیدند. پدر می‎پرسد که آیا مگر برای آنها چیزی فرستاده‎ام، و من به زحمت می‎توانستم به پرسشش پاسخ دهم. در این وقت او نامه را دوباره داخل پاکت قرار می‌دهد و در حالیکه تحت تأثیر قرار گرفته بود می‎گوید:
"من فکرش را نمی‎کردم!"
او حالا دیگر جرأت نمی‌کرد یک آقای شاعرِ بسیار خوبِ تازه متولد شده را کتک بزند. او نامه را به مادر نشان می‎دهد و آهسته با او صحبت می‎کند.
عاقبت نامه را به من می‎دهد و می‌گوید:
"نامه را بگیر و برو پش آقای معلم کونیگ، نامه را به او نشان بده، و بعد می‎تونی پیش پدربزرگ بروی. آجرها را کس دیگری تمیز خواهد کرد."
این عملِ زیبائی از طرف او بود.
من در رؤیای خجسته‎ای از خیابان دهکده پائین می‎رفتم. گوستاو بِنیش و کارل زیگِرت به من برخورد می‎کنند. آنها از شنا می‎آمدند. آنها با تمسخر می‎پرسند که کارم را دوباره به پایان رسانده‎ام؟ من ساکت نامه‎ام را به آنها نشان می‎دهم. آنها آن را هجی می‎کنند و از آن چیز زیادی نمی‎فهمند، اما آن دو ناگهان آرامتر بودند و مرا دوستانه تا مدرسه همراهی می‎کنند.
معلم کونیگ مرد جوانی بود که به من خصوصی درس می‌داد و من تکامل آزاد و غنیِ دوران جوانی را مدیون او هستم. او بخاطر شاگردِ جوانش خرسند بود.
زیباتر از همه اما در نزد پدربزرگ بود. پیرمرد بر روی مزرعه‎اش کار می‎کرد.
"پدربزرگ، فکرش را بکن: از من در برلین دو شعر به چاپ می‎رسد!"
من نامه را در برابرش نگه می‎دارم. او ابتدا قبل از گرفتن کاغذ دست‎هایش را می‎شوید. سپس نامه را می‎خواند و چشمان و ابروهای پرپشتش می‎درخشند، و یک سوت آهسته مانند یک ملودیِ طلائی به هوای تابستانی صعود می‌کند.
من اما سعادتمند کنار مزرعه دراز می‎کشم و دست‎های خسته از کارم را داخلِ چمن نرمِ و سبز می‎سازم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر