کتابخوان ملکه.


<کتابخوان ملکه> از اشتفان گروسمَن را در بهمن سال ۱۳۹۵ ترجمه کرده بودم.

گرته بایر
عمل وحشتناک گرته بایر را احتمالاً همه هنوز به یاد دارند! او چشمان نامزدش را می‎بندد، با او شوخی می‎کند و وعده می‎دهد که اگر دهانش را باز کند چیز خوبی در آن قرار خواهد داد. نامزد این کار را می‎کند و او با یک هفت‎تیر چهار گلوله به گلویش شلیک می‎کند. نامزد البته فوری می‎میرد و او بلافاصله دستگیر می‌شود. او دلش می‌خواست آدم‎های مبتذلی را که صدای تیراندازی آنها را به آنجا جلب کرده بود لگدمال کند، جر بدهد، تکه تکه کند. آری این واقعاً یک درنده‎خوئی غیرقابل درک بود؛ فردِ به قتل رسیده یک انسان جوانِ زیبا بود با یک سبیل کوچکِ بلوند، یک نامزد سعادتمند، یک همکار مهربان، یک رقاص چابک؛ یک نقاش خوب و دومین خوانندۀ تنور در انجمن آواز که در مراسم خاکسپاری هم شرکت می‎کرد.
غیرقابل درک‎تر این بود که دلیل خاصی برای این قتل وجود نداشت. او در باغ با نامزدش که کمی برایش خسته کننده شده بود مشغول بازیِ چشم‎بسته می‌شود. و چون هفت‎تیر خشاب‎گذاری شدۀ عمویش را در آلاچیق مخفی ساخته بود این فکر مانند برق از مخیله‎اش می‎گذرد که آیا تئودور اجازه می‎دهد در داخل دهانش شلیک شود؟ و او این کار را انجام می‌دهد. در این قتل وحشتناک چیزی کودکانه قرار داشت و گرته بایر هم مانند یک کودک موضوع را درک می‎کرد. وقتی تئودور واقعاً سقوط می‎کند او وحشت کرده بود، اما این وحشت چیزی خوشایند داشت، و وقتی او مُرده در مقابلش افتاده بود مایل بود آستینش را بکشد و با صدای لرزانش التماس کند: "خب بلند شو، تئودور!" اما در این هنگام مردم زیادی آنجا بودند و او بازداشت می‎شود.
گرته بایر زمانیکه به دادگاهِ منطقه تحویل داده شده بود مانند یک دختر دوازده ساله دیده می‎گشت. اگر آدم بخواهد می‎تواند بگوید مانند یک دختر دوازده سالۀ فاسد گشته. چهره رنگپریدۀ بیش از حد نرمش توسط چشمان سیاهِ درخشان بطرز عجیبی زنده شده بود، در میان موی بلوندِ تیره‎اش فرق کودکانه‌ای باز شده و با یک پاپیون تزئین گشته بود. در بعضی از صبح‌ها کاملاً خسته دیده می‎گشت، و گونه‎هایِ نرم اطراف چشم‎های ماتِ چشمکزنش آماس کرده دیده می‎شد. اما در شب چهره‎اش دوباره بیضی شکل و جوان بود و چشم‎ها دوباره بزرگ و سرزنده.
او در بازداشتگاه آرام و مهربان رفتار می‎کرد. او اصرار داشت یک لباس خوب و ساده از خانه دریافت کند، که به او یک ظاهر خاص تمیز بورژوازی می‎داد. او در سلول زندان سه روبان می‎گیرد تا مجبور نباشد هر روز یک روبان به مویش گره پاپیونی بزند؛ اما هنگامیکه کشیش یک بار به این خودپسندی تذکر می‎دهد از آن به بعد دیگر موی بلوندِ تیره‎اش را تزئین نمی‌کرد.
انجمنِ آوازی که دومین خوانندۀ تنورش تئودور بودْ کاری کرده بود که مردم اجازه ندهند ظاهر ریاکارانۀ زنِ قاتل آنها را بفریبد. مشخص می‎شود که زندگی پیشینِ گرته بایر به هیچوجه آنطور که برای مردم تظاهر کرده بود چندان هم کودکانه و بی‎خبرانه نبوده است. اولین خوانندۀ باریتونِ انجمن با توجه به زیان تلخی که بر انجمنِ آواز وارد شده بود به این نتیجه می‎رسد که ابتدا به هیئت مدیره و دیرتر به دادستان اطلاع دهد که گرتۀ بی‎حرمت از سه سال قبل می‎دانست ــ گرته آن زمان پانزده ساله بود ــ که چطور او را به آشیانه‎اش بفریبد و حتی به هماغوشی تحریک کند. قدرت اغواگرِ دختر جوان چنان بزرگ بود که با تلاش‎های مداوم و فوق‎العاده مکارانه‎اش موفق می‎شود در اثنای نامزدی‎اش هم چند بار توسط خوانندۀ باریتونِ انجمن آواز به نامزدش خیانت کند. ناراحتی وجدانِ مسلط گشته در روح اولین باریتون موجب شده بود که او نُه ماهِ پیش رابطه را برای همیشه قطع کند. او این کار را به دوست و همکار انجمن آوازش تئودور بدهکار بود! در آن زمان تعقیب‎های نامزدِ فاسد متوقف نمی‎شوند اما ناموفق باقی می‎مانند! امروز اولین خوانندۀ باریتون با خوشحالی از خودش تمجید می‎کند، زیرا چه کس می‎داند که او امروز کجا می‎توانست افتاده باشدْ اگر که به موقع وجدانش را پاک نساخته بود.
در مورد عقل سلیمِ گرته بایر نمی‎شد شک کرد. او به تمام پرسش‎های پزشکان کاملاً عاقلانه پاسخ می‎داد، او ظاهراً از پدر و مادر سالمی به وجود آمده بود، فقط مادربزرگ باید هیستریک بوده باشد، و تنها چیز غیرطبیعی در نزد گرته بجز فساد اولیه‎اش که شاید از اعتماد به یک معلم مدرسه ناشی می‎گشت فقدان احساس گناه و فقدان ندامتش بود. او در این نکته به گفتۀ پزشکان از نظر ذهنی نابالغ بود؛ اما اکثر قاتل‎ها اینطور هستند. اما آیا باید به این خاطر مردان جوان توسط زنان نابالغ برای سرگرمی به قتل برسند بدون آنکه مجازات شوند؟ پاسخ کارشناسان منفی بود.
با این وجود زندانبان، قاضیِ بازجو، بله حتی رئیس دادگاه منطقه نمی‎توانستند در برابر یک ــ من نمی‎خواهم بگویم سمپاتی، اما ــ دلسوزی خاص مقاومت کنند. آیا این بخاطر چهرۀ کودکانه او بود؟ یا بخاطر موی بلوندِ تیره‎اش؟ یا به این خاطر که او کارِ همه را راحت می‎ساخت؟ سلولش همیشه براق و تمیز و تختخوابش همیشه مرتب بود، کتاب‎ها و بشقاب‎هایش بر روی قفسه مرتب قرار داشتند. او به قاضیِ بازجو با صراحت و صادقانه پاسخ می‎داد، و بازجوئی از او آسان بود. وقتی رئیس دادگاه منطقه داخل سلول می‎گشت گرته به هیچ وجه تظاهر به احترام گذاشتن نمی‎کرد، بلکه با چشمان بزرگتر شده‎اش در زندان سلام می‌داد.
اما هیئت منصفه او را به مرگ محکوم می‎کند. مادرِ جوان به قتل رسیده در جلسۀ محاکمه از حال رفته بود! آقای بایر، پدر گرته حاضر به نگاه کردن به دخترش نبود، و از شهادت دادن خودداری می‌کند. اظهارات خوانندۀ باریتون گذشتۀ دختر را که نمایش بیگناه بودن می‎داد عریان می‎ساختند. گرته بایر با یازده رأی موافق و یک رأی مخالف به جرم قتل گناهکار شناخته می‎شود.
حالا او آرامشش را از دست می‎دهد. حالا تازه به نظر می‎رسید که او درک کرده که زندگیش را باخته است.
دختر جوان یک شبه تبدیل به یک زن سالخورده می‎گردد.
هنگامیکه رئیس دادگاه منطقه دو روز پس از محاکمه به سلول او وارد می‎شود وحشت می‎کند: آیا این گرته بایر هجده ساله بود؟ پس موی بلوند پُر پشت ‎تیره‎اش کجا مانده است؟ مویِ پریشان از پیشانی‎اش آویزان بودند. گونه‎هایِ تا یک هفتۀ قبل نرم و ملایمش میان‌تهی و استخوانی شده بودند. چشمانش دیوانه‎وار بر روی دیوارها می‎دویدند.
رئیس دادگاه منطقه می‎گوید: "بایر، بر خودتان مسلط شوید. شما هنوز اجازه ندارید تمام امیدها را از دست بدهید. هنوز اعلیحضرت پادشاه باید حرف آخر را بزند. از سی سال پیش تا حال هیچ زنی در امپراتوری ما اعدام نشده است. عفو پادشاه شامل حال شما خواهد گشت."
گرته شروع می‎کند به زار زار گریستن و دیگر هیچ کلمه‎ای به گوشش نمی‌رسید. رئیس دادگاه منطقه می‎رود.
زندانبان ساعت‎ها، روزها، هفته‎ها صدای گریۀ او را می‎شنید. او چنین چیزی را واقعاً اغلب شنیده بود، اما چنین زار زار گریستنِ بی‎پایانِ تب‎آلودی برای پیرمرد قابل تحمل نبود. او به دختر جنایتکار تسلی می‎داد، برای سر و صدای ناشایست و نافرمانبری‎اش او را سرزنش می‎کرد، با زانو زدن در برابرش نوازشش می‎کرد، اما تمام تلاش‎های پیرمرد برای آرام ساختنش ناکام می‎ماندند.
فقط کشیش عصبانی بود: "آقای زندانبان، آیا مگر نمی‎بینید که این گریستن‌ها از پشیمانی و هیچ اصلاحی نمی‎باشد، بلکه فقط ترسِ عادی از اعدام است؟"
بله، واقعاً اینطور بود. وقتی کسی داخل سلول می‎گشت گرته فکر می‎کرد او کسی است که می‎خواهد دست‎های او را ببندد و گردنش را برای قطع کردنِ سر لخت کند. صدای هر گام در راهرو گامِ یک جلاد بود. شب‎ها او خوابِ مرد جوانی را می‎دید که با دستان خونین او را می‎گرفت و با ضربه زدن به سمت میدان اعدام هُل می‎داد. وقتی به زمین می‎افتاد مرد با چکمه او را بقدری می‎زد تا از زمین بلند شود، و در این حال با صدای مستانه می‎غرید: "تو را می‎خواهم غلغلک دهم ..." و وقتی او نمی‎توانست از ضعف از جا بلند شود سپس مرد جوان با بزاقِ زردِ مخلوط با تنباکو به او تُف می‎کرد ... و عاقب او توسط فریادهای بلندِ خودش از خواب بیدار می‎گشت. اما او به زحمت می‎توانست تفاوت بین خواب و بیداری را تشخیص دهد.
دستور عفو از طرف پادشاه نمی‎آید. از سی سال قبل تا حال هر زن محکوم به اعدامی از طرف پادشاه عفو می‎گشت. این را ملکه از شوهرش می‎خواست. اما ملکه مُرده بود، جای روحِ بزرگوارش خالی بود و بجای آن توسطِ شاهزاده خانمِ بی‌روح، سخت‎گیر و تنگ‎نظر پُر شده بود. در ضمن روزنامه‎ها هم برانگیخته گشته توسط انجمن آواز بر علیه عفو تحریک می‎کردند.
گرته بایر هر روز فقط یک پرسش داشت: آیا پاسخ پادشاه آمده است؟ امید دادن به او روز به روز سخت‎تر می‎گشت.
او باید فردا اعدام می‎گشت.
رئیس دادگاه منطقه با منشی و زندانبان به سلول داخل می‎شود، حکم قانونی را می‎خواند و به دختر جنایتکار هشدار می‎دهد بر خود مسلط شود و خود را آماده سازد.
اما گرته لحظۀ کوتاهی پس از شروع عبارات معمول رئیس دادگاه شروع می‎کند به زار زار گریستن و چنان فریاد تیزی می‌کشید که آدم در تمام چهار هزار سلول آن را می‎شنید. او در برابر پاهای رئیس دادگاه منطقه می‎غلطید.
رئیس دادگاه منطقه کمی عصبانی می‎گوید: "بلند شوید." و چون واکنشی نمی‌بیند ادامه می‎دهد: "شما زندانبان، او را بلند کنید."
منشی و زندانبان زیر بغلش را می‎گیرند و او را بلند می‎کنند: اما او مانند دسته‎ای چوب که به هم بسته نشده‎اند فرو می‎ریزد. رئیس دادگاه منطقه از اینکه صحنه تمام شده است با خاطری آسوده خود را دور می‎سازد.
فریاد گرته بایر بطرز وحشتناکی در زندان منعکس می‎گشت. زندانبان نه قدرت داشت و نه مایل بود او را تسکین دهد. باید آقایان در آن بالا فقط می‎شنیدند که حال دختر چطور است! از سی سال پیش سر زنی از بدن جدا نگشته بود و به درستی، زیرا جدا ساختن سر یک زن، آه لعنت بر شیطان، این منزجر کننده است! و آن هم سر زنی را که هنگام تحویل به زندان فقط یک کودک بود! ...
شب زندانبان از راهرویِ دراز سلول‎ها به راه می‎افتد، در مقابل سلول گرته توقف می‎کند و می‎شنود که او می‎نالد. گرته چنان لحظاتی از ضعف را داشت که دیگر نمی‎توانست فریاد بکشد.
او درِ سلول را باز می‎کند و به گرته یک سوپ مقوی می‎دهد.
گرته به محض دیدن او دوباره خود را بر روی زمین می‎اندازد و در حال فریاد کشیدن شروع به گریستن می‎کند.
در این هنگام زندانبان، تحت تسلط ترحم و سرخ گشته از خشم بر علیه رؤسا یک ایده داشت، که من بخاطرش برای این مرد در اینجا یک تندیس می‎نشانم.
او به دختر که بر روی زمین می‌غلطید با ایمایِ اسرارآمیزی دست تکان می‎دهد، خود را بر روی او خم می‎سازد و با تمام قدرت در گوش او زمزمه می‎کند: "دستور عفو رسیده است!"
فریاد زدن گرته قطع می‎شود، نیمه‎دیوانه به او نگاه می‎کند، در مقابل گریستن ناخواسته‎ای که به او حمله می‎آورد مقاومت می‎کند، و عاقبت آرام می‌گیرد و گوش می‎سپارد.
پیرمرد زمزمه می‎کند: "همین حالا دستور عفو رسیده است، من به شما تبریک می‎گویم ... خب، دیدید حق با من بود! ... اگر حالا شما خود را نمونه نشان دهید می‎توانید در ده یا هشت سال دیگر دوباره عفو شوید ... فقط یک پند به شما می‎دهم: از کشیش تملق کنید ...."
روح دخترِ نیمه‎دیوانه تقریباً لبخند می‎زند.
"بله، هنوز باید یک چیز به شما بگویم: آقایان در آن بالا می‎خواهند شما را ناراحت سازند. این باید مجازات واقعی شما باشد! شما باید ترس از مرگ را تجربه کنید ... اما در واقع این ابلهانه است، زیرا شما هم می‎دانید که هر زنی عفو گشته است، و به درستی که باید همینطور هم باشد؛ زیرا یک زن یک زن است، و مخصوصاً وقتیکه او یک کودک باشد! ... خب، حالا سوپ‎تان را بخورید و فقط نگذارید آقایان در آن بالا شما را دست بیندازند. فهمیدید؟ و وقتی شما را فردا به میدان اعدام می‌برند نترسید، این فقط به این خاطر انجام می‎شود که شما را با ترس روبرو سازند ... فقط نگاه کنید که آیا من یک طومار سفید در دست دارم، و سپس می‎توانید با خیال آسوده به آنجا بروید؛ زیرا این طومارِ عفو می‎باشد که در آنجا خوانده می‎شود ..."
گرته بایر سوپ مقوی را می‎خورد و در شب آخرش می‎خوابد!
صبح زود جلاد به سلول وارد می‎شود، بسیار مؤدبانه‎تر از آنچه او در خواب دیده بود ــ گرته ادب او را به عنوان نشانه‎ای خوب درک می‎کند ــ اما پس از جلاد زندانبان وارد می‎شود و یک طومار سفید رنگ در دست داشت، کاغذی خالی که البته او آن را مهر و موم کرده بود.
زندانبان به گرته چشمک می‎زند و طومار را در هوا نگاه می‎دارد ...
در این هنگام گرته بایر دوباره چهرۀ کودکانه‎اش را داشت، موی بلوندِ تیره‎اش می‎درخشید، و هنگام قدم برداشتن به محل اعدام تلوتلو نمی‎خورد.
قبل از آنکه گرته از خوابِ دروغِ تسلی‎بخش‎اش بیدار شود تیغۀ گیوتین با گردن تماس گرفته و سرش قطع شده بود!
مدت‌ها بود قصد داشتم برای این زندانبان که صاحبِ چنین قلب پُر نبوغی بود یک تندیس بنشانم.
 
کالسکۀ سلطنتی و پنجره
پادشاه اتریش هر روز از قصر قدیمی به سمت قصر کوچک زیبایِ شونبرون می‎رانَد. اسب‎های اصیلِ کالسکۀ روبازِ سلطنتی دقیقاً ساعت پنج بعد از ظهر از خیابان بورگرینگ به راه می‌افتند و از مسیر خیابان ماریاهیلفر می‌گذرند. پادشاه این کار را دوست دارد و او در این مدت دوازده یا پانزده دقیقه‌ای که برای رسیدن به قصر شونبرون ضروریست در میان مردمش است. او در این هنگام هیچ کاری ندارد بجز آنکه در کالسکه بنشیند و رعایایش را که مؤدبانه یا صمیمانه به او سلام می‎دهند تماشا کند. در این هنگام او خود را سپاسگزارانه به سمت راست متمایل می‎سازد و سپاسگزارانه انگشتانش را بر لبۀ کلاه نظامی‎اش قرار می‎دهد، سپس به سمت چپ متمایل می‎شود، بعد دوباره به سمت راست و سپس دوباه به سمت چپ. آه، در چنین پانزده دقیقه‌ای از طرف هر رهگذر مورد احترام قرار گرفتن آدم را سرحال می‎آورد! ... و چه مهربانانه مردم سالخوردۀ اتریش می‌توانند سلام دهند! آنها کلاه از سر برمی‎دارند و آن را پنج یا ده ثانیه با احترام کامل در دستان سالخوردۀ خود نگاه می‎دارند، و حتی پس از آنکه اسب‎های چالاکِ کالسکه مسافت متنهابهی را پشت سر می‌گذارند سالخوردگان اتریشی هنوز هم کلاه در دست با چشمان بزرگ آنجا ایستاده‎اند. کودکان دستانِ کوچکِ نرم‎شان را برای پادشاهِ هفتاد و پنج ساله تکان می‌دهند و دختران جوان کاملاً برخلاف آداب محترمانه چترهای آفتابی رنگین‎شان را برایش تکان می‎دهند و درست به این خاطر صمیمانه و مطبوع‌اند. تا حال چنین بود تا اینکه ........
بله، فکرش را بکنید، پادشاه اتریش در نوامبر 1905 ناگهان از رفتن با کالسکۀ سلطنتی به قصر شونبرون صرفنظر می‎کند. من نمی‎دانم چه اتفاقی افتاده بود. شاید زندگیِ خشن دقیقاً ساعت پنج بعد از ظهر مردی را به خیابان ماریاهیلفر پرتاب کرده بود که کلاهِ خود را متمردانه از سر برنمی‌داشت، با وجود آنکه نگهبانان از راه دور با دست‎های گشوده اشاره می‎کردند و می‎گفتند: "راه را باز کنید! راه را باز کنید! کالسکۀ سلطنتی!" شاید حتی عده‎ای از چنین افرادِ گستاخی خود را بی‌سر و صدا در صفوف اولِ استقبال‌کنندگان جا داده بودند. خدای من، پادشاه سالخورده مدت چهل یا پنجاه سال همیشه از میان مردمش می‎راند، آماده برای تشکر کردن از سمت راست و از سمت چپ، اما ... آنجا ناگهان تعدادی آدم گستاخ ایستاده بودند که مستقیم به چشمانش نگاه می‎کردند اما یک انگشت هم حرکت نمی‎دادند، دست‎ها را بالا نمی‎بردند و حتی کلاه بر سر هم تعظیم نمی‎کردند!! این پانزده دقیقه منبعی بود که درونِ پادشاهِ سالخورده را شاد می‌ساخت! وقتی آقایان سالخورده کلاه از سر طاس‎شان برمی‎داشتند، وقتی کودکان دست‎های کوچک نرم‎شان و دختران جوان چترهای آفتابی رنگارنگ‎شان را با شادی برایش تکان می‎دادند او کمی از احساس اِبرهاردْ دوک از ورتمبرگ را درک می‌کرد که می‎توانست سرش را بر روی زانوی هر رعیتی قرار دهد و استراحت کند. و حالا افراد گستاخ این پانزده دقیقه بودن در میان مردمش را از او می‎دزدیدند.
مورخ باید در اینجا اضافه کند که در بیست و هشتم نوامبر سال 1905 یک قانون جدیدِ انتخاباتی با حقوق مساوی برای تمام شهروندانِ امپراتوری اعلام می‎گردد.
در سی‎ام ماه نوامبر دوباره کالسکۀ روباز سلطنتی از میان خیابان ماریاهیلفر می‎راند، حتی با سرعت کم و کودکان دست‎های نرم‎شان و دختران چترهایشان را دوباه برایش تکان می‎دادند و مردان سالخورده کلاه‎شان را پنج دقیقه تمام کاملاً محترمانه تا زمین نگاه می‎داشتند. اعلیحضرت می‎توانست دوباره به سمت راست و به سمت چپ دست تکان دهد و تشکر کند، و افراد گستاخی که بدون سلام دادن به او خیره نگاه می‎کردند ناگهان از صفوف اولیه ناپدید شده بودند ....
به این ترتیب از 28 نوامبر سال 1905 همه چیز دوباره خوب است.
هر آقای عالی‎مقامی می‎خواهد در روز یک ربع از وقتش را در میان مردمش بگذراند! ما اتریشی‎ها کالسکۀ روباز سلطنتی را داریم و شما پروس‎ها، شماها چه دارید؟ خوب فکر کنید، شماها هم باید چنین چیزی داشته باشید!
"بله، ما ... هوم ... هوم ... ویلهلم اول یک پنجره در قصرش در خیابانِ مشجر <اونتر دِن لیندِن> داشت، او با کمال میل آنجا می‎ایستاد و به مردمش با تکان دادن دست سلام می‎داد."       
یک پنجره در قصر ... هوم، هوم ... یک کالسکۀ روباز سلطنتی در واقع برای شهروندانِ همسایه نزدیک‎تر از یک چنین پنجرۀ دور و بسته‎ای قرار دارد! ... خب، اما من با این وجود می‎خواستم یک بار پنجره‎ای را که از آنجا ویلهم سالخورده زمانی برای مردمش دست تکان می‎داد تماشا کنم. از آنجا که من در برلین بودم بنابراین در روز یکشنبه 21 ژانویه 1906 برای دیدن این پنجره به راه می‎افتم.
اما وقتی عاقبت از راه دور قصر را می‎بینم متوجه می‎شوم که دورادور قصر بجز یونیفرم‎ها، و درخشندگیِ کلاهخودها، سردوشی افسران و سرنیزه‎هاْ هیچ شهروندی دیده نمی‎گردد. و مسیرها به معنای واقعی کلمه خالی از انسان و توسطِ زنجیرۀ نگهبانان مسدود شده بودند!
هنگامیکه می‎خواستم به رفتن ادامه دهم ناگهان یک نگهبان فریاد می‎زند: "جلوتر نروید! مسدود است! از میان این مسیر هیچکس اجازه عبور ندارد!"
من می‎گویم: "آقا، من می‎خواهم پنجرۀ قصر را ببینم که از میان آن پادشاه به مردمش دست تکان می‎دهد یا می‎داد یا از میانش حداقل روزی ..."
نگهبان فریاد می‎زند: "مسدود است!"
 
نیکوکار
میلیاردر آمریکائی چارلز ام. ای. چاوگ در اولین روز سال نو 1918 در روزنامه‎های نیویورک اعلام می‎کند:
من تصمیم گرفته‎ام به یک پرولتاریایِ جوان که از ده سالِ گذشته در یک معدن ذغال‌سنگ مشغول کار است یک کمک هزینۀ تحصیلی برای سفر به دور دنیا بپردازم. این سفر با همراهی سکرتر من از نیویورک شروع می‎شود تا ژاپن، از مجمع‎الجزایر مالایی تا هندوستان، از طریق دریای سرخ به سمت اروپا، اقامت در ریورا، ایتالیا، فرانسه، آلمان، اسکاندیناوی و روسیه، سپس از شبه‎جزیره کریمه به آناتولی، از سمت مصر به قلب آفریقا و از آنجا تا کیپ‎تاون. یک قسمت از سفر به استرالیا اختصاص داده شده است که اگر مسافر مایل باشد می‎تواند آن را بپذیرد. مدت سفر به دور دنیا سه سال در نظر گرفته شده است؛ برای آماده گشتن (فراگیری زبان و غیره.) یک سال اقامت در نیویورک ضروری است. معدنچیان با داشتن حداقل سی سال سن می‌توانند در این قرعه‎کشی شرکت کنند. شرایط متقاضی:
1ـ او باید از ده سال قبل معدنچی باشد.
2ـ او باید دارای هوش طبیعی، قدرت بینائی و طبعی سرزنده باشد.
3ـ او باید تعهد دهد که پس از پایان سفر برای مدت ده سال در معدن دوباره مشغول به کار شود.
تبعیض در انتخاب محال است. در موردِ انتخاب برنده شش مرد مستقل تصمیم می‎گیرند که نه از طرف من بلکه توسط محترم‎ترین نویسندگان آمریکا انتخاب می‎شوند.
من برای هزینۀ این سفر 80000 پوند استرلینگ می‌پردازم. بنابراین این سفر می‎تواند با راحتی بزرگی انجام شود.
من می‌خواهم گیرندۀ کمک هزینۀ تحصیلی را ابتدا پس از پایان سفر بشناسم.
چارلز ام. ای. چاوگ.
 
همه‌چیز درست و بدون فساد انجام می‌گیرد. کمیسیون از 6000 شرکت کننده 240 نفر را انتخاب می‎کند. سپس قرعه‎کشی واقعاً بیطرفانه انجام می‎شود. معدنچیِ سی و دو ساله‌ای به نام فرانسیس روث از نیواورلئان برندۀ این قرعه‌کشی می‎شود.
روث مرد مجردی بود که البته مانند مردی چهل ساله دیده می‎گشت، زیرا سیزده سال کار در یک معدنِ ذغال‎سنگ ردّی از خود برجای می‎گذارد. او صورت ریشدارِ جدی و لاغری داشت، چشمانش هنوز آتشین اما غمگین بودند و همچنین اندام بلند و باریکش کمی خمیده شده بود. او شعری را که در جوانی برای یک دختر جوان سروده بود همراه با تقاضانامه برای شرکت در این سفر فرستاده بود، البته برای زیبائی اشعار دورانِ مستی جوانی‎اش دیگر هیچ احساسی نداشت. او در واقع درخواست سفر به دور دنیا را جدی نگرفته و اصلاً انتظار نداشت که چنین سفری انجام گیرد. هنگامیکه صبح یک روز او را از معدن به دفتر شرکت می‎خوانند تا اعلام کنند که برندۀ سفر به دور دنیا شده است، در آن لحظه حتی خوشحال نبود، زیرا او در واقع کلمات را می‎شنید اما هنوز اصلاً آنها را احساس نمی‌کرد.
کارمند می‎گوید: "شما حتی لبخند نمی‎زنید؟"
فرانسیس پاسخ می‎دهد: "آه چرا" و به خود زحمت می‎دهد خوشحال دیده شود.
حالا دوباره تمام شرایطِ قرارداد برای او خوانده می‎شود. او باید آن را امضاء می‎کرد.
کارمند می‎گوید: "فقط یک چیز از اهمیت برخوردار است، شما باید تعهد بدهید که پس از پایان سفر دوباره ده سال برای ما کار خواهید کرد!" آقای چارلز ام. ای. چاوگ نمی‎خواهد شما را از هستی‎تان برای همیشه جدا سازد، و به این دلیل می‎خواهد که به او ــ این احتمالاً ضروری نخواهد گشت ــ این حق را بدهید که شما را برای کار احتمالاً دوباره به معدن بفرستد. اما امکان چنین کاری خیلی دور است و هرگز اتفاق نمی‎افتد. در یک قرارداد اما باید آدم به همه چیز فکر کند!"
فرانسیس روث قرارداد را امضاء می‎کند.
او یک سال در نیویورک زندگی می‎کند، زبان فرانسوی، آلمانی و ایتالیائی می‎آموزد، لباس شیک پوشیدن، طرز غذای عالی خوردن، نوع رفتار با خانم‌ها و نواختن پیانو را به او آموزش می‌دهند. به تئاتر و اپرا می‌رود، ماهیگیری، قایقرانی و شنا کردن می‎آموزد. در تمام مدت این یک سال در یک خانۀ ویلائی در کنار ساحل ساکن بود، نقاش جوانی که او را همراهی می‎کرد زیبائی دریا، شگفتی غروب خورشید و شکوه زیبائی زمستان را برایش توضیح می‎دهد. او اغلب با دخترعمۀ این نقاش بر روی دریا در یک قایق بادبانیِ کوچک به سر می‌برد و بنابراین صیقل نهائی یعنی مهربانیِ قلب را بدست می‌آورد.
فرانسیس روث در چهاردهم اکتبر سال 1920 سوار بزرگ‎ترین کشتی بخاری انگلیسی به نام ویکتوریا می‎شود، نقاش بعنوان سکرتر او را همراهی می‎کرد. در کشتی یک قاصد از طرف آقای چارلز ام. ای. چاوگ انتظار مسافر را می‎کشید و به او یک دسته چک می‎دهد که او ــ بجز کمک هزینۀ تحصیلی ــ باید آن را در شهرهای بزرگ جهان از توکیو تا آمستردام استفاده می‎کرد. برای هر شهر 1000 پوند اعطا شده بود، اما دوباره با این شرط که در هر شهر این هزار پوند باید خرج می‌گشت!
توصیف اینکه فرانسیس روث چطور از این سه سال لذت برد ممکن نمی‌باشد. سرزمین شگفت‎انگیز ژاپن، شکوه و جلالِ جنگل‎های هندوستان، ظرافت ریورا، سعادت دیدار خورشید و ستاره‎ها در سفرهای دریائی، دوستی‎اش با نقاش، نامه‎های اولیۀ مشتاقانۀ دخترعمه، خوشگذرانی در پاریس، زیبائی چشم‎انداز شمال، یک شب در کویر در زیر آسمان زرد، سپس سفر با راه‌آهن سراسری سیبری از میان مکان‌های ساکت و متروک، ناگهان در مسکو، در برابر شکوه کاخ کرملین، یک ماه تابستانی در منطقه ساحلی لیدو در ونیز، دراز کشیدن در ساحل زیر خورشید و در کنار زیباترین زنان اروپا؛ زانو زدن در رُم در برابر میکل‎آنژ، او در نیس زیباترین کارناوال جهان را تجربه می‎کند، سپس ناگهان در آناتولی بود، در کنار مکان‎های خشکِ مُرده‌ای که برای بسیاری مقدسند. او روز به روز جوان‎تر می‎گشت. دوستش نقاش با مهربان‎ترین انسان‌های روی زمین از طریق نامه در ارتباط بود. او با بزرگ‎ترین شاعران اروپا آشنا می‎شود، حتی بیشتر: با عالی‎ترین شخصیت‎ها و با اغواکننده‎ترین زنان، اما او هشیار باقی‌می‎ماند، و همچنین مکان‎های فقر، بی‌نوری، بی‎لباسی و کثافت را می‎بیند و سریع می‌گریزد. او مبارک‎ترین روز را در جزیره جاوه تجربه می‎کند.
هنگامیکه او در چهاردهم اکتبر سال 1923 به نیویورک بازمی‎گردد، در آن هنگام فکر می‎کرد که تمام اینها را در یک شب خواب دیده است.
او می‎خواست برای سپاسگزاری به دیدار آقای چارلز ام. ای. چاوگ برود، اما دوستش، نقاش، می‎گوید: "صبر کن او برایت یک دعوتنامه خواهد فرستاد."
روث هجدهم ماه اکتبر دوباره در نیواورلئان بود. او به آپارتمان قدیمی‎اش می‎رود و از تنگی، بی‌نوری و فقیرانه بودن آن می‌ترسد. اما چمدانش را ساکت خالی می‎کند و آپارتمان را با چیزهائی که در سفر خریده بود می‎آراید: با فرش ایرانی، پارچه‎های گلدوزی شدۀ مجاری، چوب‎های منبتکاری شده ژاپنی، ظروف چینی، ابریشم فرانسوی، دستگاهِ درست کردن چایِ انگلیسی، سیگارهای ترکی و با صدها گنجینۀ درخشان دیگر.
او در بیستم اکتبر این دستور را دریافت می‎کند که کارش را در بیست و دوم اکتبر در طبقۀ سوم چاهِ شمارۀ هفت آغاز کند. او ناگهان تعهد خود را به یاد می‎آورد و می‎رود.
او در بیست و دوم اکتبر دوباره در عمق چاه نشسته بود، نیمه‌لخت، با قفسۀ سینۀ پر از دود که بر رویش قطرات عرق رو به پائین روان بودند، کاملاً تنها، فقط چراغ کوچکش را در کنار خود داشت و ــ اینجا باید او یازده ساعت می‎ماند! او صدای تیک تاک را در سنگ سیاه مرطوب می‎شنید، او از دور صدای ضربه‎های چکش رفقایش را می‎شنید، او نانش را با دست سیاه شده‎اش می‎خورد. در میان تنهائی تاریکِ چاه ناگهان اقیانوس را در نور صبح می‎بیند، مناظر پوشیده از برفِ نروژ و کارناوال نیس را و ناگهان صدای تمام ارکسترهای پاریس را می‎شنود.
فرانسیس روٍث بعد از کار هم کاملاً تنها بود. او هیچ تمایلی برای صحبت کردن نداشت، و او را به این خاطر به داشتن غرور متهم می‎ساختند.
او با هیچکس صحبت نمی‎کرد.
در روز سوم ناگهان از چاه به بالا خوانده می‎شود. آقای  چارلز ام. ای. چاوگ در اتاق مدیریت انتظار او را می‎کشید. آیا او نمی‎خواهد لباسش را تعویض کند؟ ــ نه. ــ اینطور خیلی بهتر است! آقای چارلز ام. ای. چاوگ می‎خواهد او را در لباس معدنچیان ببیند. فرانسیس روث فقط می‎خواست هدیۀ کوچک برای فرد نیکوکارش را از آپارتمان بیاورد. این کار در یک دقیقه انجام می‎شود.
فرانسیس روث در اتاق مدیریتِ معدن برای اولین بار مرد نیکوکار آقای چارلز ام. ای. چاوگ را می‎بیند. او یک مرد کُند، رنگپریده و چاق بود که در یک صندلی راحتیِ نرم بجای نشستن رسماً دراز کشیده بود. چهرۀ اسفنجیِ او خواب‌آلود به نظر می‎رسید. او با دست سلام ضعیفی می‎دهد و می‌گوید:
"مستر روث، بنشینید، و برایم تعریف کنید که چه احساسی دارید!"
"متشکرم، من ترجیح می‎دهم بایستم. آیا مایلید یک شرح دقیق بشنوید یا شرحی سریع؟ آیا باید از سوار شدن به کشتی شروع کنم؟"
چهرۀ اسفنجی به کُندی لبخند می‎زند: "اما نه، نه، نه! شما باید به من بگوئید که حالا خود را چطور احساس می‎کنید."
فرانسیس روث در مسیر رفتن به خانه حدس زده بود که مردِ میلیاردر از تجربیات سفرِ به دور دنیا نخواهد پرسید! و به این خاطر یادگاریِ کوچک این سفر را در جیبش گذاشته بود. اما برای احتیاط او یکبار دیگر می‎پرسد: "آیا باید برایتان از هندوستان تعریف کنم ... از شب‎های شمالی ... از شکار ببر در بنگال؟"
چهرۀ رنگپریدۀ چاق کُندتر لبخند می‎زند، و دست گوشتالود با انگشتِ چاق رو به زمین اشاره می‎کند: "فقط این، آقای محترم، فقط این ... آنچه را که شما حالا ... بعد از سفر ... احساس می‎کنید ... اینجا در این پائین، در چاه، جائیکه شما ده سال آینده را باید زندگی کنید."
در اتاق مدیریت ساکت بود.
فرانسیس روث دستش را در جیبی که یادگاری در آن قرار داشت می‎کند، مانند برق یک رولور خارج می‎سازد و مرد نیکوکارش آقای  چارلز ام. ای. چاوگ را با شلیک سه گلولۀ درخشان می‎کُشد. یکی از گلوله‎ها به وسط پیشانی شلیک می‎شود و دو گلوله به شکمش اصابت می‎کنند.
هنگامیکه او به هیئت منصفه از نیواورلئان از سفر کردنش به دور دنیا و از گفتگو با مرد نیکوکار شرح می‌دهد، دراین وقت هیئت منصفه به اتفاق آرا او را بیگناه اعلام می‎کند.
 
مگس
شهردارِ شهر کوچک بوکووینا که بخاطرش روس‎ها و اتریشی‎ها سه بار جنگیده بودند پس از تقریباً چهار سال دوباره در میان دوستانش نشسته بود. مردِ بلند قامتِ چهارشانه که تقریباً چهل سال داشت خاکستری و خسته به نظر می‌آمد و استخوان گونه‎های بدون گوشت از چهرۀ لاغر شده‎اش بیرون زده بود.
او آنجا در کنار دوستانش در میخانۀ قدیمی نشسته بود و باید از دستگیر شدن و تبعید به سیبری، از زندگی در شش زندانی که خدا می‎داند چرا در آنها انداخته شده بود، از زندانیان و گروگان‎های دیگر، از بهارِ کوتاه و زمستان بی‎پایان سیبری و از آشفتگی روسیه تعریف می‌کرد. اما او دوست نداشت. دست‎های بزرگِ لاغر و زرد گشته‎اش بر روی میز قرار داشتند، همان دست‎هائی که قبل از این ماجرا بسیار وحشی و بی‎قرار در هوا تکان می‎خوردند. مردی که در گذشته برای چیزهای غیرضروری بلند فریاد می‎کشید حالا با صدای خستۀ نیمه‌گرفته، کوتاه و با مکث‎های سنگین صحبت می‌کرد، طوریکه انگار باید تجربه‎ها را ابتدا از چاهِ عمیق درونش با زحمت بیرون بکشد.
یک مگس بر روی دست‎های بزرگش کاملاً آهسته می‎خیزید.
برادرزن شهردار با صدای بلند می‎گوید: "چه حشرۀ مزاحمی. در زمستان هم هنوز زندگی می‎کند و بدون اینکه بگذارد مزاحمش شوند با خیال آسوده بر روی دست تو می‎خزد." و می‌خواست با یک ضربه حیوان مزاحم را فراری دهد اما نگاه آمرانۀ شهردار به او برخورد می‎کند.
برادرزن می‎گوید: "هی، هی، هی، آدم اما اجازه دارد یک مگس را بپراند."
شهردار بطرز عجیبی آهسته می‎گوید: "نه، راحتش بگذار."
مگس از روی دست بلند می‌شود و به سمت بینیِ محکم و جلو آمدۀ شهردار پرواز می‎کند. از آنجا آهسته به سمت پیشانی می‎خزد، و گرچه بدون شک این کار آزاردهنده بود اما شهردار او را نمی‌راند. دوستان دور میز فکر می‎کردند: "شهردار انرژی‎اش آسیب دیده است."
شهردار در حالیکه مگس آهسته بر روی پیشانی‎اش می‌خزید شروع به تعریف می‎کند: "شماها باید بدانید که من نشستنم پیش شما را مدیون یک چنین حیوان کوچکی هستم. شماها می‎دانید که من در اشلوسِلبورگ هفتاد و سه روز زندانی بودم. در یک سلولِ بدون پنجره‎ای که فقط نور کمی از راهرو از بالایِ در آن را روشن می‎ساخت. وقتی شعلۀ گاز راهرو خاموش می‎شد سپس سلولِ مرطوب من هم مانند قیر سیاه می‎گشت. من هفتاد و سه روز بدون آنکه چهره یک انسان را ببینم، بدون آنکه صدای یک انسان را بشنوم در آن سلول نشستم. غذا برایم از یک دریچه به داخل هُل داده می‎شد. من نمی‎دانستم به چه اتهامی آنجا هستم. نه خبری از بیرون، نه یک بازجوئی و نه زندانبانی. من مطمئن بودم که مرا فراموش کرده‎اند و یک روز در آن سوراخِ مرطوب و تاریک خواهم مُرد. صبح یک روز بر روی سقفِ سلول یک مگس می‌بینم. من نمی‎توانم به شماها بگویم که این برای من چه اهمیتی داشت. من بسیار خوشحال بودم که یک موجود زنده آنجا است و می‎توانم او را مخاطب قرار دهم. من شروع کردم با او به صحبت کردن و هرآنچه را که در قلب داشتم برایش تعریف کردم، گفتم که چطور مرا بدون آنکه بگویند اصلاً چه جرمی مرتکب شده‌ام از یک زندان به زندان دیگر کشانده‎اند. من اسم چهار دخترم را برایش نام بردم. من در موردِ نتیجۀ جنگ از او پرسیدم. من شروع کردم در برابر او به گریه کردن. در این وقت متوجه می‎شوم که مگس در حال حرکت کردن است. او کاملاً آهسته تا لبۀ سقفِ سلول می‎رود، سپس از دیوار تا کفِ سلول به پائین می‎خزد، بر روی کف سلول تا پایۀ چوبی تختِ من می‎آید، از پایۀ چوبی تا تشکِ از کاه پُر شده‎ام بالا می‎خزد و در مقابل من بر روی تشک می‎نشیند. من باید نفسم را حبس می‎کردم. من دقیقاً می‎دانستم مگسی که با او صحبت کرده‌ام یک مگس معمولی نیست. من کاملاً مطمئن بودم که او هر سیلابِ حرف‌هایم را فهمیده است. او اشگ‎هایم را دیده و کاملاً آرام آنجا نشسته بود و به گریستنم گوش می‎داد. من هرچه در قلب داشتم به او گفتم، و او همه‌چیز را بر روی محلی که در برابرم انتخاب کرده بود شنیده بود. در این لحظه چراغ راهرو خاموش می‎شود و سلول تاریک می‌گردد. من نمی‎توانستم دیگر مگس را ببینم و با دقت فراوان تشک را لمس می‎کردم، دستم را با احتیاط به جلو می‎بردم و محلی را که باید مگس نشسته باشد بیهوده لمس می‎کردم. او رفته بود. من یک ساعت تمام سعی کردم با دست مگس را پیدا کنم، زیرا من پس از هیجان‎های روز تا حد مرگ خسته بودم و می‌خواستم دراز بکشم و دوباره بخوابم. عاقبت از پیدا کردن مگس دست می‎کشم. او دیگر نمی‎توانست آنجا باشد، بنابراین بر روی تشکم دراز می‎کشم. چند دقیقه این فکر به من فشار می‌آورد که شاید با این کار دوستم را له کنم، زیرا من، همانطور که شماها می‎دانید وزن کمی نداشتم. اما لحظۀ بعد به علت خستگی زیاد به خواب می‌روم.
صبح روز بعد چشم‎هایم را باز می‎کنم و چه می‎بینم: بر روی سقف، دقیقاً در همان نقطۀ روز قبل مگسم نشسته بود. من خود را رها گشته احساس می‎کردم. من شروع می‎کنم با او به صحبت کردن. اما این بار دیگر هیجانزده نبودم. من روز قبل آنچه را که به قلبم فشار می‎آورد گفته بودم. من همچنین می‌دانستم که اگر حالا شروع کنم به تعریف کردن مگس دوباره پیش من پائین خواهد آمد، همان مسیر را، نیم متر بر روی سقف سلول، سه متر بر روی دیوار، نیم متر بر روی کفِ سلول تا پایۀ چوبیِ تختم و سپس دوباره بر روی تشک در مقابلم خواهد نشست. من کاملاً آرام با او صحبت می‌کردم، در گفتگوی ما چیزی طبیعی قرار داشت. در حالیکه من در کمال دوستی با مگس گفتگو می‎کردم می‎شنوم که صدای گام‌هائی در راهرو نزدیک می‌شوند، کلید جرنگ جرنگ می‌کند، در باز می‎شود، برای اولین بار یک نگهبان قدم به سلول می‎گذارد و فریاد می‎زند: "بلند شوید، شما آزادید! شما اولین زندانی هستید که مبادله می‎شوید. برای خودتان یک پالتو بخرید، در قطار هوا سرد است. کمی هم برای خودتان غذا تهیه کنید، شما امروز حرکت می‎کنید." شماها می‎توانید تصور کنید که چطور از خوشحالی دیوانه شده بودم. سه دقیقۀ بعد در خیابان ایستاده بودم. با عجلۀ زیادی تمام چیزهای ضروری را خریدم، دو ساعت بعد قطار به راه می‎افتاد. من راندم، راندم، راندم. وقتی در هاپاراندا بودم ناگهان مگس به یادم می‎آید. من کاملاً افسرده می‎شوم، با فکر به بیوفائی‌ام قلبم فشرده می‎شود. من باید یک قوطی کوچک تهیه می‎کردم و دوستم را همراه خود می‎بردم. اگر تهیه کردن یک قوطی ممکن نبود باید او را در یک قیفِ کاغذی با خود می‎بردم. باید لااقل رویم را برمی‎گرداندم و به او نگاه می‎کردم. من حتی یک کلمه برای خداحافطی ادا نکردم و در عجله برای خروج او را کاملاً فراموش کرده بودم. این بزرگ‎ترین بی‎وفائی زندگی‌ام بود که باید خود را به آن متهم سازم. فقط مسخره کنید و به من بخندید. می‎بینم که شماها متقابلاً به همدیگر نگاه می‎کنید اما من به شماها می‎گویم که فراموش کردن مگس بزرگ‎ترین رذالت زندگی‌ام بود."
شهردار باید تعریف کردن را قطع می‎کرد. چهره‎اش مانند خون سرخ شده بود، هیجان مانع ادامۀ صحبت او می‎گشت. در این بین مگس همچنان آرام بر روی پیشانی‎اش نشسته و او به این فکر نیفتاده بود که حیوان را براند.
پزشک منطقه اولین نفری بود که جرأت کرد مزاحم فشارِ سکوت شود.
او با صدای آرامبخشی که گاهی پزشکان دارند می‎گوید: "آقای شهردار، من فکر می‎کنم لازم نیست که خود را غیرضروری متهم سازید. زیرا می‎خواهم به شما اعتراف کنم که به نظر من مگس اصلاً بطور واقعی وجود نداشته است. اغلب پس از یک اقامت طولانی در یک سلول انفرادی شبیه به چنین توهمی رخ می‎دهد. مگس در تخیل شما زندگی می‎کرد، و اگر قرار باشد صریح باشم بنابراین باید به شما بگویم که این اولین نشانۀ دیوانگی بود. اگر شما در هفتاد و چهارمین روز آزاد نمی‎شدید بنابراین در هفتاد و پنجمین روز همراه با مگس‎تان دیوانه می‎گشتید."
در این بین مگس دوباره پرواز کرده و بر روی دست بزرگ شهردار نشسته بود. او رو به پائین به مگس نگاه می‎کرد و به نظر می‌رسید که بخاطر حرف دکتر اصلاً دلواپس نیست و در حال حاضر هیچ‌چیز برایش بجز راه رفتن مگس بر روی انگشت بزرگِ کمی مودارش جالب نیست. و ابتدا پس از یک مکث طولانی می‎گوید: "بله، بله، این نظر شماست، آقای دکتر."
دوستان مخفیانه به همدیگر نگاه می‎کنند. در نگاه آقایان بخاطر دوست قدیمی‎شان کمی نگرانی قرار داشت.
 
جنگ
معمولاً خانوادۀ آقای وِسلی حسابدار کل بعد از ظهر یکشنبه‎ها به کافه می‎رفت. آقای وِسلی بعد از نهار فوری از خانه خارج می‌گشت، و آدم می‎دانست که او حالا تمام بعد از ظهر را در اتاق بازیِ کافه فورستر خواهد گذراند. خانم وِسلی لباس معمولی خانه را درمی‎آورد و لباس تازه برای یکشنبه را از کمد خارج می‎ساخت. ساعت سه و نیم دوشیزه رُزا خواهر خانم وِسلی ظاهر می‎گشت. او دو کودک را تا جائیکه ممکن بود خوب لباس می‌پوشاند. کودک بزرگ‎تر، یک پسربچه به نام امیل به کمک نیاز نداشت. حداکثر باید کراوات برایش زده می‎شد. او نُه ساله بود، بنابراین می‎توانست خیلی خوب به تنهائی لباس بپوشد. پسربچۀ کوچک‎تر به نام فرانس خیلی بیشتر زحمت داشت، او هنوز یک پسربچۀ پنج سالۀ شیطان بود که آدم باید کفش و جوراب پایش می‎کرد و دکمه‎های شلوارش را با دقت می‎بست. او را باید می‎شستند و موهایش را شانه می‎کردند.
امیل، پسربچۀ بزرگ‎تر در این یکشنبه بسیار سریع آماده شده بود. او پس آنکه می‎بیند خاله رُزا هنوز مشغول آماده ساختن فرانس است از اتاق کودک به اتاق خواب می‎رود که ببیند مادر با توالت کردن در چه مرحله‎ای است. امیل امروز به دلایلی عجله داشت و وقتی می‌بیند که مادر تازه می‌خواهد در برابر میز توالت بنشیند ــ او می‎دانست که این کار نیم ساعت طول می‌کشد ــ، در این وقت می‎پرسد:
"مادر، آیا من اجازه دارم زودتر پیش پدر بروم؟"
مادر در این موقع اطو در دست داشت و بخاطر این مزاحمت عصبانی بود.
"من می‎تونستم خودمو بسوزونم. برو بیرون! مزاحمم نشو! ما همه با هم می‎ریم!"
همه آماده شده بودند. حتی فرانس شسته و لباس پوشیده آماده بود. فقط مادر لباس پوشیدنش همیشه دیر به پایان می‎رسید! خاله رُزا با دو پسر در اتاقِ بچه‎ها بیکار نشسته بود.
امیل آزرده می‌گوید: "همیشه باید بخاطر ماما انتظار بکشیم."
"تو چیزی از دست نمی‎دی. مگر چه می‎خواهی؟ تمام اخبار جنگ را در روزنامۀ محلی خواندی. در روزنامه‎های دیگر همان چیزها درج شده است." در حالیکه خاله رُزا از جنگ صحبت می‎کرد با دیدن چهرۀ جدی او باید بی‎اراده لبخند می‎زد.
امیل هیچ‌چیز نمی‎گفت. تمام کسانی که با او از جنگ صحبت می‎کردند همیشه لبخندی لعنتی بر لب داشتند. و او حتی با دخترها نمی‎توانست در باره جنگ صحبت کند.
آنها عاقبت ساعت پنج به کافه فورستر می‎رسند. کافه پُر از مشتری، دود و بخار و یک دریا سر و صدایِ درهم بود، تمام میزها اشغال شده بودند ... سرپیشخدمت متوجه آنها می‎شود:
"اینجا، خانم محترم، اینجا هنوز یک میز خالی است." این میزی بود که در محل عبورِ میان اولین اتاق و اتاقِ بازی قرار داشت. خانم وِسلی پس از خوراکِ مختصری به لیوان آب ضربه می‎زند و روزنامه درخواست می‎کند. گارسون‎ها که در همۀ جهات در رفت و آمد بودند به زحمت چیزی می‎شنیدند. امیل که صندلی‎اش در وسط گذرگاه قرار داشت وضعش بدتر از همه بود. هر لحظه یک گارسون هنگام عبور از پشت به او ضربه می‎زد.  
امیل می‎پرسد: "اجازه دارم یک لحظه پیش پاپا در اتاقِ بازی بروم؟" و در این حال نقشۀ دیگری در سر داشت. بله، به او اجازه داده می‎شود.
پسر کوچک از میان جمعیت می‌لغزید، به پاپا سلام می‎دهد و دوباره از اتاقِ بازی ناپدید می‎گردد، گاهی کنار این میز و گاهی کنار میز دیگر ظاهر می‎گشت. او در کنار یک میز می‎گوید: "می‎بخشید، اجازه می‎دهید؟" و یک روزنامه انگلیسی را از روی میز برمی‎دارد. او با غنیمتِ بدست آورده‌اش پیش مادر برمی‎گردد، دوباره بر روی صندلی‎اش می‎نشیند و به عکس‎های روزنامه نگاه می‎کند ... هوا در کافه بسیار گرم بود و گوش‎های کوچک امیل کاملاً سرخ شده بودند. او روزنامه را ورق زده بود و در تصویر <حملۀ ژنرال چارلز وارن به بوئرها در اسپینکوپ> عمیق شده بود. سربازان انگلیس در حال هورا کشیدن از صخره‎های سنگی بالا می‎رفتند ... در صفحۀ بعد یک تصویر از بیمارستان صحرائی بوئرها وجود داشت. زخمی‎ها بر روی تخت‎های تنگ به هم چسبیده با سر یا بازوی پانسمان گشته و با دردی که در چهره‎شان دیده می‌گشت دراز کشیده بودند. اینجا یک خانم جوانِ بسیار زیبا دیده می‎شد که خود را بر روی یک زخمیِ بوئری خم ساخته و نبض او را می‎گرفت. سرباز زخمی با نگاهی قدرشناس رو به بالا به خانم نگاه می‎کرد. امیل با خود می‎اندیشید که شاید سرباز در این لحظه می‎میرد ... یک گارسون دوباره به صندلی او ضربه می‎زند، اما امیل اصلاً متوجه نمی‎شود ... بر روی صفحۀ بعدی یک تصویر بزرگ از میدان جنگ دیده می‎گشت. تمام منطقه از دودِ شلیک تفنگ‎ها پُر بود. در پشت هر بوته سربازانِ دراز کشیده در چمن با تفنگ‎های رو به جلو نشانه رفته انتظار می‎کشیدند ...
خانم وِسلی با عصبانیت و صدای بلند به سرپیشخدمت می‎گوید: "آیا اینجا اصلاً مجلۀ مد پیدا نمی‎شود؟" سرپیشخدمت با عجله می‎آید، سرش را تکان می‌دهد و دوباره در میان جمعیت ناپدید می‎گردد.
مادر می‎پرسد: "امیل، تو چی می‎خونی؟ دوباره یک روزنامه در بارۀ جنگ؟ اگر پسر خوبی بودی تا حالا برای من یک مجله پیدا کرده بودی."
امیل این را می‎شنود، بلند می‎شود، روزنامه‎اش را بر روی صندلی می‎گذارد، و کلاهش را به این نشانه که روزنامه نباید برداشته شود روی آن قرار می‎دهد. دوباره از میان تمام کافه می‎لغزد، از یک اتاق به اتاق دیگر، از یک میز به میز دیگر و عاقبت پیروز، با دو مجله و سه روزنامه برمی‎گردد. او <بازار> و <مجلۀ مد> را به ماما می‎دهد. بر روی صندلی خود <دیلی گرافیک>، <اخبار لندن> و <لسلی هفتگی> را قرار می‎دهد ... حالا همه در حال خواندن بودند، ماما <بازار> را می‎خواند، خاله <مجلۀ مد> و امیل <دیلی گرافیک> را.
بعد از دو دقیقه ماما می‎گوید: "می‎دونی امیل، تو می‎تونی عکس‎ها را به فرانس هم نشان بدهی."
امیل با کمال میل آماده این کار است. او اولین روزنامۀ خوانده شده را برمی‎دارد و به برادر کوچک فتح اسپینکوپ در آفریقای جنوبی را توضیح می‎دهد. سربازان انگلیسی در حال هورا کشیدن از صخره‎های سنگی بالا می‎رفتند. سپس نوبت عکس بیمارستان صحرائی می‎رسد ...
"امیل، لطفاً یک لحظه توقف کن. آیا می‎تونی جائی <مجلۀ مُد ویَن> را برای من پیدا کنی؟"
امیل به ماما نگاه می‎کند، سپس بلند می‎شود، همۀ رونامه‎های انگلیسی را روی هم قرار می‎دهد، دوباره کلاهش را به این نشانه که اجازه نیست روزنامه‌ها برداشته شوند روی آنها می‎گذارد! او در تمام اتاق‌ها جستجو می‎کند، از یک میز به میز دیگر می‎رود. هر صندلی‎ای را که بر رویش روزنامه قرار داشت نگاه می‎کند و با دست‎های خالی بازمی‎گردد.
ماما می‎گوید: "مرسی، همین حالا گارسون آن را به من داد."
ناگهان امیل متوجه می‎شود که بر روی صندلی فقط کلاهش قرار دارد. اشگ در چشمانش جمع می‎شود. خشم او مرتب شدیدتر می‎گشت، و ناگهان با صدای بلند شروع به گریستن می‎کند.
ماما چون می‎بیند که این حادثه توجه‎ها را جلب کرده است می‎گوید: "اما امیل! گارسون روزنامه‎ها را دوباره می‌آورد. من اصلاً ندیدم که او آنها را برداشته است ... بیا اینجا، من چشماتو خشک می‎کنم."
امیل غیرارادی و ساکت پیش مادر می‎رود. ماما می‎گوید: "خب، حالا دوباره پسر خوبی باش! آرام بگیر! دستتو به من بده!"
اما او نمی‎تواند برای این کار تصمیم بگیرد. نه، او دستش را نمی‎دهد!
ماما یک بار دیگر می‎پرسد: "خب، دستتو می‎دی؟!" حالا او خودش دست امیل را می‎گیرد و می‎خواهد آن را در دستش نگاه دارد. اما دوباره اشگ در چشم‎های امیل جمع می‌شود؛ بجای اینکه دستش را به مادر بدهد خیلی سریع یک ضربه به دست مادر می‌زند.
مادر شگفتزده است.
"خوب! برو! بشین سر جات!" و امیل احساس می‌کند که یک طوفانِ وحشتناک در این کلمات قرار دارند.
یک جنگ طولانی در این روز شروع شده بود ...
 
بحث در باره دعا
تمام افراد خانواده بعد از شام دور میز نشسته‎اند. پدر، مادر، یک عمو، دو عمه، دو زن‎برادر، یک برادرزاده جوان و دختر کوچک ده ساله. گهگاهی از سمت خیابان صدای موسیقی به گوش می‎رسد.
عمه در حال بافتن کاموا می‎گوید: "دعاها باید از قلب برخیزند."
برادرزاده جوان پاسخ می‎دهد: "مسخره است ... آیا اجازه دارم یک سیگاربرگ روشن کنم؟ ... دعا فقط زمانی را که باید آدم صرف دعا کردن کند به تاراج می‎برد."
عمه پاسخ می‎دهد: "تو هنوز نمی‎دانی که گفتن کلمات خوب چطور حال آدم را بهتر می‎کند ... در ضمن هوای خانه کمی سرد است. اجازه دارم مقداری زغال داخل اجاق بریزم؟"
عموی چاق با بیتفاوتی می‎گوید: "من نمی‎توانم در این باره چیزی بگویم، من مدت بیست سال است که دعا نکرده‎ام. وقتی آدم فکرش مشغول کار و کسب است دیگر به چنین چیزهائی فکر نمی‎کند. آیا من هم اجازه دارم سیگار بکشم؟"
برادرزاده می‎گوید: "اما عمه خودش اعتراف کرد که دعا فقط یک لذت بردن از کلمات دلپذیر است. این یک اشتغال برای معلولین است. وقتی که آدم کار دیگری نمی‎تواند انجام دهد ..."
یکی از زن‎برادرها زمزمه می‎کند: "من فکر می‎کنم که دعا کردن از مُد افتاده است، زیرا که متون دعا کاملاً کهنه شده‎اند. آدم باید در نزد نویسندگان متون تازه و کاملاً مُدرن سفارش دهد."
مردها در حال سیگار کشیدن هستند. از اجاق مرتب به درون اتاقِ کوچک گرما منتقل می‎شود.
برادرزاده لبخندزنان می‎گوید: "دعاها وقتی آدم اتفاقاً محتاج می‎گردد از زیباترین چیزها هستند. تقریباً مانند عمه قبل از کریسمس وقتی در برابر کمد لباس‎ها می‎ایستد، آنها را می‎شمرد و فکر می‎کند که امروز چه آرزوئی باید بکند."
عمه این حرف‎ها را ناراحت‌کننده می‎یابد: "هنوز چیزی به قلب تو نفوذ نکرده است. من، همیشه وقتی کسی مرا چنان برنجاند که نتوانم شب‎ها بخوابم، زیرا او را مدام در تاریکی مقابل خود می‎بینم، باید برای او دعا کنم، سپس آرام می‎شوم. دعا برای من یعنی ..."
برادرزاده حرفش را می‎برد: "یک قرص خواب."
همه می‎خندند. دیگر کسی جرأت نمی‎کند با برادرزاده کوچک بحث و جدل کند. همه دور میز ساکت شده بودند.
در این هنگام زن‎برادرِ دیگر در حالیکه خود را بر روی دختر کوچک خم ساخته بود می‎گوید: "خب تو فرشته کوچولو، تو در این باره چه می‎گوئی؟"
دختر کوچک خجالت می‎کشد، زیرا همه ناگهان به سمت او نگاه می‎کردند. پدر برای منحرف ساختن می‎گوید: "او خسته است، مدت‎ها از به رختخواب رفتنش می‎گذرد. من او را به اتاق خوابش می‎برم."
او کودک را از روی صندلی بلند می‎کند و به اتاق تاریک کودک حمل می‎کند.
دختر در حال پوشیدن لباس خواب می‎گوید: "پدر، آیا تو هم تمام شب صدای موسیقی را می‎شنیدی که از محلِ بازیِ پاتیناژ می‎آمد؟"
"گاهی اوقات."
حالا دختر کوچک در زیر لحاف دراز کشیده است. پدر بوسه شب بخیر را داده و می‎خواهد به اتاق دیگر برود ...
دختر در حالیکه سرش بر روی متکا قرار دارد می‎گوید: "پدر، اجازه دارم هنوز یک آرزو کنم؟"
پدر در تاریکی خود را بر روی دختر طوری خم می‎سازد که گونه‎های گرمش را احساس می‎کرد.
"من خیلی دلم می‎خواست امشب پاتیناژ بازی می‎کردم."
پدر با تعجب می‎گوید: "تو که نمی‎تونی پاتیناژ بازی کنی."
"پدر عزیز! اما من خیلی خوب می‎تونستم این کار را بکنم اگه ..."
پدر لبخندزنان می‎گوید: "من این را به تو یاد خواهم داد! شب بخیر!"
هنوز یک بوس. پدر از میان اتاق تاریک به نزد مهمانان بازمی‎گردد. او قبل از گشودن درِ اتاق غذاخوریِ پُر از نور و دود متوقف می‎شود، زیرا او در خیال خود دختر را بر روی یخ می‎بیند، در حال پرواز به اطراف، با اعضای نرم، با گونه‎های سرخ گشته.
او قصد داشت در کنار میز شام بگوید: "اشتیاق به اندازه کافی یک دعا است" اما بحث در مورد دعا در دور میز به پایان رسیده بود.
 
کتابخوان ملکه
ملکه با آقای سالخوردۀ زیبا در مسیر جنگلی مواجه شده بود. او با کت و شلوار سفید، بدون کلاه، کاملاً آهسته و با سری رو به پائین خم کرده می‎رفت. هنگامیکه ملکه و همراهش از کنار او می‎گذرند سرش را بالا می‎کند، کلاهِ پانامائیِ مچاله شده را از جیب خارج می‎سازد و با تعظیم بسیار محترمانه‎ای سلام می‎کند. حالا ملکه صورت لاغر بی‎ریش او را می‎بیند.
اعلیحضرت می‎گوید: "او تقریباً یک صورت شبیه به صورت بتهوون دارد، چند ساله است؟"
کنتس هوهنِک که همه‌چیز را می‎داند پاسخ می‎دهد: "پنجاه و پنج سال."
"عجیب است، و مویش کاملاً سفید شده است. اما به او می‎آید. آدم فکر می‎کند که همۀ رنج‎های جهان را تجربه کرده است."
روز بعد پروفسور لاورنس مایر به کاخ سلطنتی خوانده می‎شود.
ملکه هنگامیکه او از خیابان به کاخ نزدیک می‎گشت در کنار پنجره ایستاده بود: "چه آرام راه می‎رود، و چقدر کوچک است. یا شاید این ظرافت اوست که چنین کوچکش ساخته است؟ بدن باریکش در لباسِ گشاد لق لق می‎زند."
هنگامیکه ملکه حرف زدنش را می‎شنود صورت خود را در پشت بادبزن‎دستی مخفی می‎سازد. او کاملاً آهسته صحبت می‎کرد، اما صدایش در یک صوت فلزی غوطه‎ور بود. برای ملکه صدای خودش در مقابل این صدای ویولنیِ خشن خشک و خاکستری به نظر می‎آمد. عاقبت ملکه بر خودش مسلط می‎گردد و می‎پرسد: "آقای پرفسور، کار شما چه است؟"
"من در دبیرستان معلم هستم، من یونانی، فرانسوی و ایتالیائی تدریس می‎کنم."
"و وقتی شما اینطور آهسته از میان جنگل می‎گذرید، همانطور که به تازگی می‎گذشتید، به چه فکر می‎کنید؟"
مرد سفید موی با یک لبخند تقریباً غیرقابل مشاهده می‎گوید: "اعلیحضرت، من بسیار کم فکر می‎کنم ..."
در این لحظه ملکه هم باید لبخند می‎زد: "خوشحالم ... من هم وقتی احساس خوبی دارم فکر کردن را فراموش می‎کنم."
مرد مو سفید کاملاً آرام، انگار که با خود صحبت می‎کند می‎گوید: "بله، انسان‎ها مغز خود را خسته می‎سازند. آدم باید فقط بطور غریزی فکر کند، سپس صلح با ذهنِ متفکر است. اما اکثر مردم خودشان خود را بیدار می‎سازند، آنها برای خود آسایش باقی‌نمی‎گذارند، به این ترتیب چیزی در فکر جیغ می‎کشد."
ملکه به کنتس هوهنِک می‎گوید: "من به یک چنین ذهنی در نزدیک خود نیاز دارم" و به این ترتیب به پرفسور مایر معلم دبیرستان مرخصی داده می‎شود و بعنوان کتابخوان اعلیحضرت منصوب می‎گردد. ملکه ترجیح می‎داد همچنین نام او را تغییر دهد. این یک شوخیِ بدِ طبیعت بود که این ذهنِ باستانیِ هند مایر نامیده می‎گشت. یک بار ملکه این را به او می‎گوید، اما مرد سفید موی دوباره لبخند ظریفش را می‎زند و توضیح می‎دهد: "اینطور خیلی خوب است، من باید مایر نامیده شوم." در این روز این نامِ عادی یک درخشش خاص بدست می‎آورد؛ حالا مایر این معنا را داشت: مرد ساده، پسر زمین، انسان. اما وقتی ملکه می‎خواست این فکر را اجرا و او را آقای مایر خطاب کند زبانش اعتصاب می‎کرد؛ مرد متوجه لکنت ملکه می‎گشت، و وقتی ملکه وی را "آقای لورنس" می‎نامید او فقط آن را یک بهانه می‎پنداشت.
کار مرد سخت نبود. او صبح‎ها با ملکه در ایوانی که پارک بزرگی را در برابرشان قابل مشاهده می‎ساخت می‎نشست، و ... بله، بعد چه؟ او اجازه داستانخوانی نداشت، او نمی‎خواست غیرضروری صحبت کند، او فقط باید آنجا می‎نشست و با ملکه به سر و صدای نوک درختان، به آواز چکاوک‎ها، به خش خش و جهیدن سنجاب‎ها توجه می‎کرد. یک چنین زیبائی باعث می‎گشت که او حتی با وجود حضور اعلیحضرت در کنارش به خود اجازه دهد به آرامی سوت بزند. وانگهی او کاملاً لطیف سوت می‎زد و مانند صدای فلوت به گوش می‎آمد. یک بار ملکه خیلی زود با موی آرایش کرده به ایوان می‎آید، و پیچ و تاب طولانی موی قهوه‎ای بر روی مانتوی سفید رنگش سرازیر شده بود. ملکه می‎خواست بگوید: "آقای لاورنس، حالا شما آنجا نیستید!" اما این ضروری نبود، مرد در این صبح سوت نمی‎زد، به سختی نفس می‎کشید، با وجود آنکه به آرامی به ملکه نگاه می‎کرد، و با تحسین نگاه می‎کرد، اما ملکه این را احساس می‎کند و بنابراین ابداً مزاحم حضورش نمی‎گردد. پیرمرد یک روش داشت که در آنجا باشد و اما با این حال در آنجا نباشد و این زندگی را سهل می‎ساخت. آنها شب در باغ می‎نشستند، و در این وقت او برای ملکه کتاب می‎خواند. من نمی‎خواهم نام شاعرانی را ببرم که او می‎خواند، زیرا به نظر می‎رسید که کلمات آنها مال او هستند و اشعار در این ساعت شب بدنیا آمده‎اند.
خانم‎های درباری، حتی کنتس هوهنِک اجازه حضور در این کتابخوانی‎ها را نداشتند. کنتس هوهنِک که می‎خواست یک بار تلگراف ــ من حتی فکر می‎کنم یک تلگراف از پادشاه ــ تحویل دهد، با حرکت شدید دست ملکه به دور شدن خوانده می‎شود، و هنگامیکه او با این حال به طرز غیرقابل درکی نزدیک‎تر می‎شود ملکه به او تذکر می‎دهد: "در کاخ بمانید! آیا نمی‎توانم نیمساعت آرام لذت ببرم؟!"
این می‎توانست برای شخص دیگر حسادت و بی‎اعتباری به بار آورد. اما پروفسور مایر شب به نزد کنتس می‎رود و بخاطر بی‎صبری ملکه با لبخند تقریباً نامحسوسِ خود بسیار عذرخواهی می‎کند؛ این خلق و خوی کنتس را نرم می‎سازد. و پروفسور مایر با موی سفید، صدای نرم، سر نحیف شبیه به بتهوون و اندام باریکش بسیار آرامبخش بود ــ حتی هوهنِک که شاهد دیدن بسیاری از چیزها بود فکر می‎کرد که از او می‎توان واقعاً فقط برای کتابخوانیِ اشعار استفاه کرد.
در 28 ماه ژوئیه خبر جنگ می‎رسد.
صبح زود ملکه در ایوان می‎گوید: "لطفا روزنامه را برایم بخوانید." پروفسور در این کار تجربه نداشت، زیرا او روزنامه نمی‎خواند. اما او در بامهربانی خدمت کردن مهارت داشت و فکر می‎کرد موضوعات مهم روزنامه را سریع یافته است. اعلیحضرت او را در حال خواندن قطع می‎کند: "چیزهای مزخرف ... مهمترین چیزها در آن وجود ندارد ..."
پروفسور مایر با تعجب به بالا نگاه می‎کند، ملکه او را آرام می‎سازد: "اما این تقصیر شما نیست." و بنابراین او به خواندن ادامه می‎دهد.
ناگهان ملکه از جا برمی‎خیزد و می‎گوید: "متشکرم، کافیست ... شما برای روزنامه خواندن خلق نشده‎اید، شما همه‌چیز را بیش از حد اساسی در نظر می‎گیرید، شما تمام عناوین و جزئیات و گزافه‎ها را می‎خوانید ... شما برای این کار بیش از حد خوب هستید."
ملکه به او دست می‎دهد و ناپدید می‎شود. پیرمرد در ایوان باقی‌می‎ماند، او هنوز صدای عجیبِ تحریک گشته ملکه را در گوش داشت. او سعی می‎کرد خود را متوجه سر و صدای نوک درخت‎ها و سنجاب‎ها کند. اما فکرش مرتب به سمت روزنامه که بر روی زمین قرار داشت متوجه می‎گشت. بله، او باید تمرین می‎کرد. او تصمیم می‎گیرد دو ساعت زودتر از خواب بیدار شود و زیر مطالب مهم روزنامه خط بکشد.
ملکه شب در باغ نمی‎خواست آرام بنشیند. به این دلیل از کتابخوانی صرفنظر می‎شود.
ملکه می‎گوید: "بیائید، ما می‎خواهیم به کوه برویم، این کار ما را خسته می‎سازد، و ما به آن نیاز داریم."
ملکه، آنطوریکه بلند قد و باریک بود، تقریباً نهصد متر بالا می‎رود. با آنکه پروفسور مایر کُند نبود اما نمی‎توانست با این سرعت همپائی کند. او از نفس می‎افتد، قلبش به شدت می‎زد، او مجبور بود درخواست یک استراحت کوتاه کند.
"آقای لاورنس، پس اگر سرباز بودید چه می‎کردید! سربازان ما دیروز شصت و پنج کیلومتر راهپیمائی کردند، چه مردهائی!"
پیرمرد بی‎عدالتی‎ای را که با این کلمات برایش اتفاق افتاده بود کاملاً بدون کینه احساس می‎کرد. او تقریباً با شادی می‎گوید: "بله، این توانائی زیبائی‎ست."
ملکه با مهربانی می‎گوید: "بله، هر کس در قلمرو خود. در عوض آنها نمی‎توانند مانند شما پینداروس بخوانند."
کتابخوان حالا واقعاً غمگین می‎گردد، زیرا مگر پینداروس خواندن چه اهمیتی داشت؟ او در این شب با وجود خواست قلبی دیگر قادر به صحبت کردن نبود. اما با این وجود ــ در سراشیبی ــ یک ساعت زیبا بود، زیرا ملکه رسماً مسیر را به پائین می‎جهید، و همچنین سراشیبی برای پیرمرد زیاد سخت نبود و با ملکه همپرواز می‎شود. هرچه آنها به قصر نزدیک‎تر می‎شدند ملکه بی‎تاب‎تر می‎گشت و وحشیانه‎تر در سراشیبی می‎دوید. ملکه به سمت کنتس هوهنِک که به پیشوازشان می‎آمد از دور فریاد می‎زند: "آیا از ستاد مرکزی خبر رسیده است؟" و هنگامیکه کنتس جواب مثبت می‎دهد ملکه به سمت اتاق مطالعه پرواز می‎کند، کنتس و دیگران بدنبالش می‎روند. دروازه مرتفع بسته می‎شود، قفل می‎گردد، و نگهبان ــ زیرا از سه روز قبل قصر توسط نظامیان محافظت می‎گشت ــ تفنگ بر دوش، با آرامش مسیر خود را بالا و پائین می‎رود.
هنگامیکه پروفسور مایر به انتهای سراشیبی می‎رسد همه رفته بودند. پیرمرد درب را تکان می‎دهد. اما در این وقت نگهبان فریاد می‎کشد: "ایست!" آقای کوچک اندام از وحشت در هم مچاله می‎شود، در تمام مدت عمرش کسی اینطور به او نغریده بود، او دستگیره درب را رها و سعی می‎کند به سرباز توضیح دهد که به قصر تعلق دارد. اما نگهبان با دست خشن بازویش را می‎گیرد ــ حتی سرباز بخاطر لاغری بازوئی که احساس می‎کرد به وحشت افتاد ــ و می‎خواست او را با خود ببرد، در این وقت می‎شنود که از بالکن او را صدا می‎کنند، ظاهراً از اتاق ملکه، سپس کنتس سریع به دروازه نزدیک می‎شود، پشت سرش افسر فرمانده و مدیر قصر با دسته کلید می‎آمدند، و به این ترتیب لاورنس آزاد می‎شود.
رنگ صورتی چهره‎اش هنوز توسط یک پریدگی اندک رانده شده بود، وقتی او دوباره دوستانه دیده می‎گشت با لمس قسمت قبلاً به چنگ گرفته شده بازویش می‎گوید: "بنابراین حالا من هم مشت جنگ را احساس کردم."
او پس از شام اجازه داشت همصحبت ملکه و کنتس شود.
"چیزی برایمان تعریف کنید که حواسمان را پرت سازد."
او فوراً شروع می‎کند با صدای زمزمه‎وارش به تعریف کردن یک داستان، البته یک داستان جنگی، حکایت‎های زیبا از ناپلئون در قاهره ... اما در میان اولین جمله ملکه او را قطع می‎کند:
"هوهنِک، آیا والداشتاین جوان به سربازی خوانده شد؟"
"پسر، البته، اما اعلیحضرت فکرش را بکنید، حتی پدرش هم می‎خواهد با وجود شصت و دو ساله بودن با او برود."
مایر با ملاحظه تمام مکث می‎کند. اما هیچکس متوجه سکوتش نمی‎گردد، زیرا هوهنِک احساس می‎کرد که امشب شخص مهمتر اوست و بنابراین بی‎وقفه وراجی می‎کرد:
"والداشتاین تنها فرد مسن نیست، تراون حتی مسن‎تر است، و او حتی کت قدیمی سواره‌نظامش را بر تن کرد. و آیا اعلیحضرت می‎دانند که چه تعداد از اعضای خانواده تورن در جبهه جنگ هستند؟ یک لحظه صبر کنید، فوری پیدا می‎کنم! پسران گوستل، ادوارد، رودولف، اوتوکا، فرانس و سپس دو فرزند فرانس، سه جوان اوتکا، و پسر بزرگ گوستاو، روی هم یازده نفر. بدون مردِ سالخورده. او هم با کمال میل می‎خواهد برود، اما این دیگر شدنی نیست، او هشتاد دو سال سن دارد."
ملکه سرش را دوستانه برای هوهنِک تکان می‎دهد:
"آنها اما دارای یک روح بی‌شیله‌پیله هستند ..."
ملکه یک بار در طول این شب تقریباً بشاش می‎گوید:
"خب آقای مایر، آیا مایل نیستید شما هم به جبهه بروید؟" کتابخوان وحشت می‎کند. برای اولین بار ملکه او را آقای مایر خطاب کرده بود.
"اگر مجبور نبودم بیش از حد شکیبائی تقاضا کنم خودم را برای رفتن به جبهه معرفی می‎کردم! وانگهی می‎ترسم که من را قبول نکنند."
ملکه با مهربانی می‎گوید: "آقای لاورنس، خدا شما را حفظ کند، شما که جدی به چنین چیزهائی نمی‌اندیشید؟ شما چه کاری می‎توانید در جبهه انجام دهید؟ شما حداکثر می‎توانید شب‎ها برای سربازها شعر بخوانید!"
پیرمرد متواضعانه زیر لب زمزمه می‎کند: "بله، بله."
هوهنِک که باقیمانده کوچکی از حسادت در او بود با حالت جدیِ کاذبی می‎گوید: "آقای لاورنس باید برای سربازها قبل از جنگیدن چیزهای تشویق‌کننده بخواند ... نام آن مرد یونانی پیر چه بود؟ ... تیرتایوس یا چنین چیزی، درسته؟ ... اما در آن زمان غرش توپ جنگی وجود نداشت! آیا صدای شما به گوش سربازان خواهد رسید؟"
لاورنس خیلی جدی پاسخ می‎دهد: "اوه، صدای من بسیار قوی است، صدایم اغلب از صدای آبشار در لیشتنزه بلندتر بوده است."
کنتس لبخندزنان می‎گوید: "نه، واقعاً؟"
ملکه از جا برمی‎خیزد: "هوهنِک، دوست من را دست نیندازید، و حال برای خواب می‎رویم."
پرفسور در صبح زود مشغول خواندن روزنامه بود. هنوز گزارشات جنگی در روزنامه وجود نداشت، فقط اخبار در باره اعمال خبیثانه پارتیزان‎ها. از سربازان بی‎خبری که چشم‎هایشان را زنی هار گشته درآورده بود، از به وطن بازگشتگانی که روزها از طریق کوه مجبور به بازگشت شده بودند، بدون آنکه به آنها برای سرپناه، غذا و آب کمک کنند، از به خواب‎رفتگانی که گوش‎هایشان را بریده بودند، از اراذل و اوباشی که چاه آب را مسموم می‎ساختند. تمام اینها را دشمن انجام می‎داد.
لاورنس از خود می‎پرسد: "آیا باید اینها را بخوانم؟ آیا باید این صبح طلائی را با چنین اخباری آلوده سازم؟" اما او همه‌چیز را با صدای بیش از حد ملایمش می‎خوانَد، او به بالا نگاه نمی‎کرد، و فقط وقتی نفسِ سنگین ملکه را می‎شنید لحظه‎ای از خواندن دست می‎کشید و صورت رنگپریده ملکه را تصور می‎کرد.
هوهنِک در اواخر کتابخوانی با یک تلگراف می‎آید. لاورنس اصلاً کنجکاو نبود، اما البته در حالیکه ملکه تلگراف را می‎گرفت از خواندن متوقف می‎شود. ملکه در این مواقع عادت داشت خبر را تعریف کند یا تلگراف را بعد از خواندن دوباره به کنتس بدهد یا به مایر بگوید: "به خواندن ادامه دهید، این مهمتر است!"
این بار ملکه تلگراف را بر روی زانویش قرار می‎دهد، اما فوری آن را دوباره برمی‎دارد، یک بار دیگر آن را می‎خواند، بلند می‎شود و ناآرام بالا و پائین می‎رود.
پیرمرد با نگاه متواضعانه‎ای می‎پرسد که آیا باید متوقف شود.
"نه، نه، به خواندن ادامه دهید، اصلاً مزاحم من نمی‎شود."
او شروع می‎کند به خواندن تمام اعمال شریرانه‎ای که می‎خواست در برابر این موجود پنهان دارد، می‎خواند و بخاطر همنوعانش خجالت می‎کشید، او مکث می‎کند و می‎خواست بگوید که این داستان‎های وحشتناک شاید تا قسمتی فقط رویای انسان‎هائیست که شب در تاریکی راهپیمائی می‎کنند، باید بر روی سنگفرش یا در خندق‎ها بخوابند و سپس کابوس‎هایشان را حقیقی می‎پندارند، "زیرا که این نمی‎تواند حقیقت باشد."
در این بین اما ملکه در را می‎گشاید و هوهنِک را صدا می‎زند.
"شما فکر می‎کنید که این تلگراف را چه کسی فرستاده باشد؟"
کنتس با تأکید می‎گوید: "فقط می‎تواند از یک انسان در این جهان باشد!"
در این هنگام ملکه به سوی کنتسِ پیر و لاغر می‎رود، بدون هیچ کلمه‎ای به گردنش می‎آویزد و گونه خشکش را می‎بوسد.
ملکه با خنده کودکانه‎ای می‎گوید: "بله، او از من خواهش کرده به نزد او بروم ... همه‌چیز طوری دیگر گشته ... دوباره مانند نُه سال پیش شده است ... هوهنِک! خب شما هم من را ببوسید!"
اگر حالا کتابخوان یک انگشتر سحرآمیز می‎داشت می‎توانست خود را سریع نامرئی سازد! او خود را پشت روزنامه مخفی می‎سازد، او بی‌صدا به سمت در می‎رود، و در حالیکه ملکه هنوز به گردن کنتس آویزان بود مؤفق می‎شود بدون جلب توجه از میان در بیرون برود.
بعد از ظهر ملکه سفر می‎کند.
پروفسور لاورنس مایر در آخرین لحظه هنگامیکه ملکه در ماشین نشسته بود نزد او خوانده می‎شود. "آقای لاورنس، خدا نگهدار! ... من برای یک لحظه به این فکر کردم که شما را همراه خود ببرم. اما این اشتباه خواهد بود. حالا وقت پینداروس و افلاطون نیست. این رؤیاهای زیبا حالا معصیتند، لوکس هستند ... آقای لاورنس، اینطور جدی به من نگاه نکنید، شاید باید من دوباره پیش شما فرار کنم، شاید هم حالا به سمت زندگی می‎رانم ... دستتان را به من بدهید، من از شما برای تمام چیزهای خوب تشکر می‎کنم، شما یک انسان نجیب هستید! اما اگر خدا بخواهد، من هم انسانی خواهم گشت که دارای یک هدف است!"
لاورنس سرش را به زیر می‎اندازد، کلاهش را کاملاً پائین می‎کشد، ماشین به راه می‎افتد، ملکه یک بار دیگر سرش را برمی‎گرداند و از راه دور دست تکان می‎دهد.
لاورنس مدت درازی در همان محلی که بود مانند یک مجسمه سنگی باقی‌می‎ماند. او باید خودش را تا حدی بیدار می‎ساخت، و او در پایان از اینکه می‎تواند هنوز پا در برابر پا قرار دهد و نفس بکشد تعجب می‎کند.
حالا در قصر کاملاً ساکت بود. هوهنِک همراه ملکه رفته بود، نگهبانان رفته بودند. در را همسر مدیر قصر می‎گشاید، خود مدیر به سواره‎نظام پیوسته بود. بازرس سالخورده هدایت جنگجویان غیرنظامی شهر کوچک را به عهده گرفته بود و پسرش در حمل و نقل زخمی‎ها خدمت می‎کرد. آشپز فرانسوی اما هشت روز قبل با عجله از آنجا گریخته بود.
فقط چند زن در قصر باقیمانده بودند. لاورنس مایر شب در جنگل به یک پیاده‎روی طولانی می‎پردازد و هنگامیکه بازمی‎گردد همسر مدیر قصر، یک زن پُرگو خوشخو، به او می‎گوید:
"آقای پرفسور، حالا دوباره سالم و نیرومند دیده می‎شوید."
او پاسخ می‎دهد: "بله، همینطور است."
اما صبح روز بعد بانوی خوشخو بیهوده در اتاق او را به صدا می‎آورد. او داخل اتاق می‎شود. تختخواب پرفسور اما دست‎نخورده بود. حالا زن به یاد می‎آورد که شب چیزی مانند یک انسان به چشمش خورده بوده است که در مسیر به سمت لیشتنزه در حال رفتن بود. بدون کلاه ...
زن بر روی میز تحریر نامه‎ای می‎یابد که بعد از ماه‎ها به ملکه داده می‎شود. در آن نوشته شده بود:
"اعلیحضرت!
می‎بخشید اگر من برای شما باعث لحظه‎ای غم یا خشم مشروع می‎گردم. من امشب خود را خواهم کشت. امیدوارم فکر نکنید که آنچه مرا به این کار می‎کشاند فقط از روی یک ضعف موقتی‎ست. این فکر روزها با من بوده است، من این فکر را رد کردم و پذیرفتم، سنجیدم و آزمایش کردم، اما حالا می‌خواهم این فکر را با احساس آرامبخشی انجام دهم. اعلیحضرت! تمام جهان حالا خود را مسلح می‎سازد.
تنها کاری که من می‎توانم به نفع جامعه انجام دهم این است که خودم را محو سازم. نانی که من نخواهم خورد شاید بتواند پسر جوانی را سیر سازد که می‎تواند کاری انجام دهد، یا زنی را سیر سازد که می‎تواند پسری بدنیا آورد.
من به این جهان تعلق ندارم. من نمی‎خواهم در جهانی زندگی کنم که کشتن مهمتر از فکر کردن است!
من اگر می‎توانستم به نیروی دستان پیرم باور کنم برایتان دعای خیر می‎کردم!
لاورنس مایر."
ملکه نامه را ابتدا بعد از قرارداد صلح می‎خواند. او یک روز تمام خود را در اتاقش حبس می‎سازد و با هیچکس صحبت نمی‎کند. حتی دستور می‎دهد غذا خوردن مشترک با شاه در این روز را لغو کنند.
(نوشته شده در اکتبر سال 1914)
 
دوستی
هر روز صبح دو دوست در پارکِ شهر بر روی نیمکت زیر درخت زیرفون می‎نشستند و می‎گذاشتند زنان مسن، کودکان، کارگران و دختران جوان از کنارشان بگذرند. آنها به چهره مردم نگاه می‎کردند، به نوع راه رفتن‎شان می‎خندیدند، چند کلمه‎ای از رهگذران می‎شنیدند و برای این دو دوست یک نگاه کافی بود تا به خاطر تمام عجایبی که می‎دیدند با همدیگر ارتباط برقرار کنند.
یک روز یک زن جوان با موی حنائی تیره‌رنگ که در زیر نور خورشید می‎درخشید از کنار نیمکت‎شان می‎گذرد.
دوست جوان‎تر می‎خندد: "این یک مُد است! قهوه‎ایِ مایل به سرخ امروزه دیگر مُد نیست. حالا همه مو را حنائی رنگ می‎کنند. آیا این ابلهانه نیست که زنان شبیه به یک فرمانِ همگانی موهایشان را تغییر می‎دهند؟"
دوست مسن‎تر بی‎خیال می‎گوید: "من این رنگ را دوست دارم. شاید این رنگِ واقعی مویش باشد."
 
یک هفته بعد دوست مسن‎تر تنها بر روی نیمکت در زیر درخت زیرفون نشسته بود.
دوست جوان و زن مو حنائی در مقابل درِ پارک شهر ایستاده بودند.
مرد به زن می‎گوید: "خواهش می‎کنم از میان پارک شهر نرویم!"
زن رنجیده می‎پرسد: "چرا؟"
چهره مرد سرخ می‎شود و سریع می‎گوید: "من نمی‎خواهم وراجی شرورانه مردم را بشنوم."
در این هنگام زن چشم‎های بدخویِ چهره فرومایه دوست مسن‎تر را به وضوح به یاد می‎آورد، که آن زمان در آن صبح با دوست جوان‎تر بر روی نیمکت در زیر درخت زیرفون نشسته بود.
 
زن دیرتر یک بار می‎گوید: "برایم قابل درک نیست که چطور مردی مانند تو می‎تواند با یک چنین انسان فرومایه حیله‎گری رفت و آمد داشته باشد."
مرد موی زیبای حنائی رنگ زن را تسلی‎بخش نوازش می‎کند.
زن مدتی سکوت می‎کند، سپس ناگهان می‎پرسد:
"آیا در آن زمان از موهایم خوشت آمد؟"
"مویت اولین چیزی بود که من در تو دیدم. من هر روز صبح در ابتدای خیابان انتظار دیدنِ درخشش موی تو را می‎کشیدم."
ناگهان بر چهره زن یک حالتِ خشمِ متعصبانه می‎نشیند.
زن بلند می‎گوید: "من شرط می‎بندم این انسان حتی فکر می‎کرد که رنگ مویم واقعی نیست!"
مرد می‎گوید: "بله، او این استعداد را داشت که تأثیر دیگران را از بین ببرد و زیبائی‎ها را زشت نشان دهد."
آنها از آن روز به بعد دیگر احتیاج نداشتند در باره این دوست صحبت کنند.
 
بعد از مدت‎ها دوباره هر دو دوست صبح با همدیگر بر روی نیمکت زیر درخت زیرفون نشسته بودند.
یک زن جوان با موی حنائی رنگ بازو در بازوی یک مرد غریبه از کنارشان می‎گذرد.
دوست جوان با اطمینان کامل می‎خندد: "تو واقعاً حق داری، تو از مدت‎ها قبل گفته بودی ابلهانه‎تر از وقتی که زنان ناگهان مانند یک فرمانِ همگانی مویشان را حنائی رنگ می‎کنند وجود ندارد."
دوست مسن‎تر بی‎خیال پاسخ می‎دهد: "من این را گفتم؟ من موی حنائی رنگ را بسیار زیبا می‎یابم. شاید این رنگِ واقعی مویش باشد."
دوست جوان می‎خواست بگوید: "تو واقعاً آدم حیله‎گری هستی" اما ترجیح می‎دهد هیچ‌چیز نگوید و فقط پارک شهر را ترک کند!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر